مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

این روزها مرتب با این پیشنهاد مواجه می شوی که در بدو دیدار از فراز "درود بر شما" به جای "سلام علیکم" و یا به طور مختصر از واژه "درود" به جای "سلام" استفاده شود، خصوصا در بین کوهنوردان این امر بسیار رایج تر است، و بعضی به نوعی ناخرسند می شوند که از سلام برای مواجهه با آنان استفاده کنی، بعلاوه جملات رایجی همچون "خسته نباشی" را نیز واجد بار منفی درونی دانسته، عبارت آرزومانندِ "شاد باشید" و یا "خدا یارتان" و یا "خدا قوت" را به جای آن پیشنهاد می کنند؛

گاهی انگار کلمه پیشوند "حاجی" با فراز "حاجی بازاری" و... تداعی ذهنی شده، و با توجه به بلایی که اهل بازار و... سر این مردم آورده اند، حساسیت زیادی روی این پیشوند وجود داشته، مثلا اگر به بعضی از آنان در مسیر کوهستان، یا تاکسی های شهر بگویی "جاجی اجازه می دهی رد شویم"، یا "حاجی ممکنه همین جا توقف کنی" و... به طنز و جدی می گوید "حاجی جد و آباد شماست" و به نوعی ناخرسندی خود را شدید و یا رقیق از انتساب این واژه به آنها، اعلام می دارند، گویا مردم انتظار داشتند به حج رفتگان انسان برگردند، و انسان بمانند و...

وقتی در مورد واژه سلام استدلال می کنی، که سلام از سلامت و صلح می آید؛ آنان تو را به داستان تاریخ تجاوز اعراب به ایران ارجاع داده، می گویند، منشا اظهار سلام موجود این است که چون اعراب وارد اجتماع ایرانیان شدند، به علت کمی تعداد، همواره در بین ایرانیانِ مغلوب، در ترس و احساس خطر زندگی می کردند، لذا در مواجهه با هر ایرانی از او احساس تهدید و خطر کرده، و مجبورش می کردند، که هنگام گذر از کنارشان، مراتب تسلیم و بی خطری و صلح آمیز بودن حرکت خود را با همین واژه سلام علیکم و... اعلام داشته و سپس عبور کند،

و همین رسم بعدها به صورت قانون عرف اجتماعی درآمده که هر ایرانی از مَوالی (موالی لفظی که اعراب به اقوام مغلوب خود، اعم از ایرانی و... اطلاق می کردند و به معنی دست نشانده، زیردست و...) اعراب تلقی می شدند، موظف شده با گفتن "سلام"، اظهار تسلیم کند، که این امر دائمی و به صورت فرهنگ درآمده، و اکنون نیز همین روند فرهنگی، در گفتن کلمه سلام و یا سلام علیکم (صلح بر شما) ادامه دارد و...

البته من از این تیکه تاریخی در جایی نخوانده ام، اما به واقع، وقتی دو ایرانی در ایران باستان به هم می رسیدند، در مواجهه اول چه می گفتند؟! دوست من که در  فرهنگ چینی ها مطالعه و دستی دارد، می گفت دو چینی اگر به هم برسند، محتوای احوال پرسی آنان این است که آیا مثلا "نهار خورده ایی" و... مصافحه و احوالپرسی اولیه به واقع بیان یکی از اولویت های وقت یک جامعه و افراد آن است، که در ابتدای هر ملاقات با هم طرح می کنند.

مثلا وقتی به جامعه خود ما اکنون نگاه می کنیم، این روزها که روزگار ناخوشی ها و بیماری، و مرگ و میرهای زودرس است، که دیگر کاروان مرگ نه پیر می شناسد و نه جوان، و آمار مرگ و میر جوانان و میانسالان نیز به حدی بالاست، که شگفت انگیز شده است، ما اکثرا در بدو دیدار، بعد از درود و یا سلام گفتن، از عبارت "خوبی شما؟" استفاده می کنیم و این نشان می دهد که دغدغه کنونی ما مردم ایران سلامتی است.

برای من جالب است که بدانم دغدغه دو ایرانی در ایران باستان، و یا ملیت های دیگر وقتی به هم می رسیدند، و یا می رسند چیست، کلمات ابتدایی یک رویارویی بین دو ایرانی و... در دنیای باستان و اکنون چه بوده و هست؟ 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اشک های خشم دوید بر چهره آسمان مهر

اشک های خشم دوید بر چهره آسمان مهر،          فریاد مظلوم چون به طاق مهر، رسید و عبور کرد

خونی کز سرخی شفق صبح بیکسان                انداخت ره به دل بی قرار ما، و بی اعتنا عبور کرد

دل در قلب مهر، تپیدُ گفت که جبّار منم!             کیستی که در جبرُ جبریت، از منِ جبار عبور کرد؟!

طاغی بودیُ، کز هر چه انسانیت گذر شدی            با این همه غرور و تکبر چگونه توان عبور کرد؟!

ای رهزن قافله، از چه قافله سالار گشته ایی     ای دزدُ، ای رفیق قافله، با این نقاب نتوان عبور کرد

در خود چه دیده ایی، که ظلم را سرآمد، تو گشته ایی      این قافله تا قعر جهنم برده، از مهر عبور کرد؟!

من بهر انتقام از تو به مرصاد نشسته ام                             ای ظلمُ، ای کِبرُ غرور، باید از تو عبور کرد

دود از دل همه بلندست و به بام می رود                              فریاد بیکسان شده، کز تو باید عبور کرد

منظومه تکبرُ بیداد را تو کامل سروده ایی                         باید کزین قافیه تنگ و تاریکِ بیداد عبور کرد

ای یار بیکسانُ، خس و خاشاک گشته ها                    سیلی فرستُ ببر ظلم، و پلی تا که عبور کرد

به نظم درآمده در تاریخ 29 آبان 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیروز در بین کتاب و جزوه های انباری ام دفتری را یافتم، مربوط به یادداشت هایم بین تاریخ های 21/7/1365 تا 1/10/1365، دوره ایی که شهید رضا قنبری آمادگی جهت حرکت و شناخت منطقه جنگی دشمن در شب، استفاده از قطب نما، نقشه خوانی، رسم نقشه های جنگی منطقه دشمن و... را به ما می آموخت، تا مجاهدان مرزدار در مقابل تجاوز خارجی را در شب عملیات به سوی جنگی موفق راهنمایی کنیم، و کسانی را متوقف نماییم که این مردم، آب و خاک را مورد حمله خود قرار داده بودند، و رسما آمده بودند، تا مام میهن ما را تجزیه و از ایران خاک جدا کنند.

این روزها وقتی سخنان مقامات عالی کشور (رهبری، رئیس جمهور، وزیر کشور و...) و مقامات امنیتی و سپاه در مورد نقش بسیج به عنوان نفر اول در مقابله با اعتراضات مردمی را دیدم، خواندم و شنیدم، آه از نهادم برآمد، که به چه روزی افتاده ایم که چنین نیرویی مردمی با آن همه پاکی و پرونده های درخشان مردانگی و نبرد و... چرا باید در چنین آوردگاه ها و کارهایی مورد استفاده قرار گیرند، و هزینه سیاست های غلط و کجروی های اهل سیاست و مقامات را در سیاست های کلی و جزئی اداره کشور، را بپردازند، نامی مقدس که از مردم و با مردم گره خورده و افتخارات جنگ هشت ساله را در پرونده خود دارد.

آن بسیج نه آلوده به مسایل سیاسی، نه آلت دست جناح های قدرت، و نه منبع ایدئولوژی تنگ کننده ی نقش مردم در تعیین سرنوشت خود، و نه وسیله سرکوب راهپیمایی های اعتراضی، و نه برای گرفتن هیچ امتیازی، که فقط برای رضای خدا، و نجات کشور و مردم خود آمده بودند،

آن بسیج از مردم، برای مردم و به واقع ظهور و حضور داوطلبانه مردم برای کمک به سربازان مدافع وطن در ارتش بازمانده از تصفیه و حملات بعد از انقلاب به آن، آمده بود، تا با باقی مانده آنها و در کنار آنان، حفره های ضعف نظامی ما پر شود و به دفع تجاوز نظامی خارجی منجر گردد،

آن موقع ها سال دوم حضورم در جنگ را آغاز کرده، و وارد 16 سالگی شده بودم، حسن ختام دفتر یادداشت های آموزشی ام، مطلبی است، که تحت عنوان "ای محکمات سوره عشق" درباره بسیج نگاشته ام، که با توجه به مناسبت این روزها، یعنی سالروز تشکیل بسیج عینا می آوردم :

"دجله و فرات پای بوس شمایند، و قلب زمین با طنین گام های شمای می تپد و آسمان سایبانی است که بال می گسترد تا بلکه بتواند وسعت قلب شما را فرا گیرد. کوه ها صف کشیده اند تا از گام هایتان استواری بیاموزند، و اقیانوس ها در حسرت تلمذ آرامش قلب های شما می سوزند. شما آیات روشن صبحید و روایات پر شکوه سپیده.

شما محکمات سوره عشقید، و خورشید شوق از مشرق نگاه شما هر صبح طلوع می کند.

شما آن قاموس عرفانید که از سطر سطر نگاهتان آتش اشتیاق لقا الله زبانه می کشد، شما آن مشعل ایثارید که با شعله نبض خویش، حب هر چه غیر خدا را می سوزاند و با تمامی خون مایه خود فانوس های مسیر معشوق را روشن نگه می دارید، شما آن فرهنگ شهامتید که با حرف حرف گام های خود درس شهادت به آیندگان می دهید، و اوراق ضاله ترس را برای همیشه با هُرم هیبت نگاه خویش می سوزانید.

ای فرازهای سنت محمدی، شما آن اسوه های بی چون قرینه اید که تنها خدا و تنها اوست که می تواند از شما قدردانی کند. شما از سلاله پاک آن ابرمردید که گره کور قلعه های کفر و شرک را با سر انگشتان حیدری خود گشود.

گلدسته های مرقد اباعبدالله (ع) هر صبح و شام سر می کشند، تا مگر گرد پای شما را از ورای دجله و فرات ببینند، و دو چشم در نگاه مشتاق و اشک آلود شما بشویند. صحن و سرای ماه بنی هاشم هیچگاه اینقدر بی تاب دیدار شما نبودند.

ای فرزندان مظلوم رمضان! خورشید خون آلودی که در شفق نجف نشسته است تنها با دست های الهی و مقاومت بی نظیر شما در اعماق مظلومیت سر بر می آورد و طلوع دوباره می کند. ای نور چشمان ثامن الائمه (ع)  پشتتان هرگز نخواهد لرزید که گرمی از حضور ثامن الائمه می گیرد و گام هایتان هرگز سستی نخواهد یافت که ابوالحسن (ع) ضامن قوت گام های شماست."

 این است نگاهی که به مرزداران بسیج بوده است.  

Click to enlarge image 1.JPG

عکس هایی از جلوه های از حضور بسیج در جنگ هشت ساله علیه تجاوز خارجی

  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه (سایت یادداشت های بی مخاطب) :

وقتی به وسعت پیوستار افراد شرکت کننده در انقلاب نگاه می کنی، خواهی دید که این انقلاب، انقلابی بزرگ به بزرگی مردم ایران بود، و طیف وسیع حاضرین در آن به حدی بود، که می توان گفت تمام مردم ایران، از عوام و خواص در آن شرکت کردند، و عده کمی با آن همراهی نکردند، و وجه مشترک بین آنها که شرکت کردند، فقط نه به سلسله پهلوی بود، و انگار بقیه اش را به بعد از پیروزی محول کرده بودند؛ اما وقتی به زندگی مبارزین مطرح این انقلاب که نگاه می کنی، انسان هایی معمولی با افکار معمول بودند، که این اقدام بزرگ را به انجام رساندند، اقدامی که سرنوشت کشور و مردم ما را تغییر داد.

طنز خاطره ایی که می آید، برگی از زندگی عادی یکی از مبارزین مطرح این انقلاب می باشد، که وقتی شنیدم به نظرم جالب آمد، تا آن را ثبت کنم :

"با محمد منتظری و مرتضی نیلی در یک سواری نشسته بودیم و راننده اتومبیل ما آقای مرتضی نیلی بود، ایشان آنقدر تند و بی کله می راند که شهید محمد منتظری به عنوان اعتراض به لهجه شیرین اصفهانی گفت، "مرتضایی، مرتضایی، میکُشی مونای"، [1] مرتضی نیلی هم به لهجه اصفهانی به ایشان جواب داد : "حاج آقا می دانید یا نه؟! شما به امید یواش می روید، آخرش هم تصادف می کنید، من به امید خدا، تند هم می روم و تصادف هم نمی کنم."

مرتضی نیلی کسی بود که ساواک آنقدر او را شکنجه کرده بود که تا دو سال بعد از انقلاب هم آثار شکنجه ها به صورت زخم رو بدنش بود، داستان هایی که از او نقل می کنند که خیلی شنیدنی است، خودش به من می گفت، یکبار مرا برای شکنجه بردند، گفتم اجازه می دهید قبل از شروع، دو رکعت نماز بخوانم، گفتند بفرما،

من هم شروع کردم به خواندن نماز امام زمان، و در متن سوره حمد به آیه "ایاک نعبد و ایاک نستعین" که رسیدم شروع کردم به تکرار این آیه، آخر ساواکیه محکم زد پس گردن من، که این چه نمازیه، و من وسط نماز گفتم این نماز امام زمان است (در بین نماز امام زمان، نمازگذار می تواند حرف هم بزند) و ادامه دادم، ساواکیه را از رو برده بود.

بعد از انقلاب او آنقدر نفوذ داشت که هر فردی مشکلی پیدا می کرد به او مراجعه می کرد و اگر آقای نیلی آن را مشروع و حق می یافت، هر جا ممکن بود زنگ می زد تا کار مردم را راه می انداختند، به او می گفتند سرگرد، سردار و... نیلی، [2] به او درجه الکی [3] داده بودند."

روای خاطره :  استاد هنرمند جناب آقای حسین صدری

 

 

 

[1] - راوی) : مدت کمی بعد از این نشست محمد منتظری در حادثه انفجار 7 تیر 1360 شهید شد، و هنوز که هنوز است نوای این جمله این شهید در گوش من صدا می کند، و تُن صدایش در گوشم باقیست.

[2] - نشریه راه توده شماره 192 به تاریخ 01.09.2008 نیز خاطره ایی از یکی از همسفرهای آقای نیلی به لیبی که در قالب هیات بزرگ و متنوع نمایندگان ایران برای شرکت در جشن پیروزی انقلاب لیبی در سال 1359 را به صورت مفصل آورده است، که به اهم موارد آن در مورد آقای نیلی اشاره می گردد : "آنچه من در سفر به لیبی و در جمع هیات گسترده جمهوری اسلامی دیدم، نمونه کوچکی بود از تابلوی بسیار بزرگی که بعدها شکل کامل خود را گرفت و در برابر همه قرار دارد. یک گروه تازه آموزش دیده برای شعار هم همراه هیات کرده بودند که سرپرستی آنها با فردی بود بنام "شمس"، که اصفهانی بود و اطرافیانش او را "سرگرد شمس" صدا می‌ کردند. گویا در زمان شاه مدت کوتاهی هم زندانی بود و نان آن زندان را می‌ خورد. البته در همان سفر اسم واقعی اش را هم گفتند. "مرتضی نیلی".

اینها اولین دسته‌های حزب الله و یا گروه‌های فشار بودند. اتفاقا همین دو سال پیش و شاید کمی هم بیشتر عکس این فرد را در مطبوعات داخل دیدم که با همین عنوان "سرگرد شمس" مصاحبه کرده بود و از اینکه مورد بی‌مهری قرار گرفته و فکر کنم مدتی هم زندانی‌اش کرده بودند گله کرده بود. نمی‌دانم در چه ارتباطی زندانی‌اش کرده بودند، شاید به دلیل اینکه قبلا مقلد آیت الله منتظری بوده و یا مورد دیگری که الان دقیق به خاطر ندارم، اما بهر حال شرح سوزناکی از رفتاری که با او شده داده بود در یکی از روزنامه‌های نیمه اصلاح طلب داده بود. آن موقع که بعنوان رئیس گروه شعار در سفر لیبی با هیات بزرگ ایرانی بود حدود 30 و چند سالی داشت و عکسی که دو سال پیش در مطبوعات از او دیدم خیلی پیر و شکسته شده بود. البته مثل همان موقع که در لیبی بود، کمی پرت و پلا هم گفته بود. در سفر لیبی هم به من گفته بودند که کمی بالاخانه‌اش را اجاره داده است و این لقب "سرگرد" را هم برای خودش درست کرده است. یعنی خودش به خودش درجه نظامی داده بود.

این گروه ضد بنی صدر بود و در برابر کسانی که آن زمان درهیات لیبی طرفدار بنی صدر بودند و یا چنین شک و تردیدی نسبت به آنها وجود داشت موضع داشت. در برابر مجاهدین خلق هم جبهه داشت و با جلال گنجه‌ای و ابوذر ورداسبی که در هیات بودند و به نوعی تیم مجاهدین خلق محسوب می‌ شدند، حرف نمی‌زد. دور و بر ملاحسنی می‌ پلکیدند و خلاصه موی دماغ هیات بودند. از همه شکموتر و دله تر. چند روز آب هتل قطع شده بود و اینها هتل را روی سرشان گذاشته بودند. هر گروه برای خودش نماز جماعت می‌ خواند و به هم اقتدا نمی‌کردند. با آنکه ارشد ترین چهره مذهبی و حکومتی کاظم بجنوری رهبر حزب ملل اسلامی دوران شاه، با سابقه 14 سال زندان شاه و عضویت در هیات رهبری حزب جمهوری اسلامی بود و برادر زاده آیت الله ابوالحسن اصفهانی که آقای خمینی هم از شاگردانش محسوب می‌ شد، اما گروه فشار با دستور العمل از تهران همراه هیات شده بود و ساز خودش را می‌ زد.

مناسبت دعوت و سفر ما به لیبی، سالگرد انقلاب لیبی بود که در بنغازی برگزار شد. آینده جمهوری اسلامی را می‌ شد بتدریج حدس زد و حوادث را پیش بینی کرد. این مهم بود. مثلا وقتی ما را بعد از چند روز معطلی بالاخره بردند در یک چادر و یا بهتر است بگویم "خیمه" بزرگ در یک محوطه بیابانی تا قذافی را ببینیم، همین گروه شعار به رهبری سرگرد شمس بزرگترین جنجال را بر پا کرد.

شاید نزدیک به 200 نفر براحتی در این چادر جا گرفتند و تازه محوطه نسبتا بزرگی هم در قسمتی از چادر برای قذافی در نظر گرفته بودند. من هم خیمه‌ای به این بزرگی تا آن موقع ندیده بودم. ظاهرا این از رسوم تاریخی لیبی است. کشوری که عمدتا کویر و بیابان است و مردمش دامدار و کوچی و چادر نشین.

قذافی که وارد چادر شد، شاید 20 تا 30 جوان هم همراهش آمدند و در دو طرفش روی زمین نشستند. وقتی شروع به سخنرانی کرد، آنها جا به جا مشت را حواله آسمان کرده و شعار می‌ دادند "قذافی قائد". در حقیقت این یک رسم عربی است و هر وقت جمال عبدالناصر و یاسرعرفات هم سخنرانی می‌ کردند جمعیت با شعار حرف‌های آن‌ها را تائید می‌ کردند. در جمهوری اسلامی هم از همین رسم عربی تقلید شد که هنوز هم در نماز جمعه‌ها رایج است و در سخنرانی‌های آقای خامنه‌ای هم به همچنین. بهرحال، آن شب، تا نیمه‌های سخنرانی قذافی وضع عادی و مطابق برنامه‌ای که میزبانان تهیه کرده بودند، پیش رفت که ناگهان سرگرد شمس مثل آدم‌های جن زده از جایش بلند شد و خطاب به حواریونی که اطرافش بودند، با صدای بلند شعار داد "الله واحد، خمینی قائد- الله واحد خمینی قائد". بقیه هم دم گرفتند. جنگ مغلوبه شد. اسلام دو رهبر و دو قائد پیدا کرد. همانجا، وسط یک دیدار تشریفاتی! قذافی کمی صبر کرد تا شمس و حواریونش شعارهایشان را دادند و وقتی دهانشان کف کرد و خسته شدند، او با خونسری و لبخند به لب چند جمله دیگری گفت و به صحبت هایش خاتمه داد و منتظر ماند تا سرپرست ایرانی‌ها متنی را بخواند و یا سخنرانی کند. طاهر احمد زاده سر خط‌های سخنرانی قذافی را برای ما که اطرافش نشسته بودیم ترجمه کرد که حرف‌های خوبی هم بود و عمدتا در ستایش از انقلاب ایران و من نفهمیدم آن شلوغ بازی سرگرد شمس که بعید می‌ دانم اصلا فهمیده بود قذافی چه می‌ گوید برای چه بود!

سخنرانی قذافی تمام شده بود و همه منتظر مانده بودند که از جانب ایرانی‌ها یک چیزی گفته شود، اما هیچ گروهی دیگری را به سخنگوئی قبول نداشت و اصلا قبل از آمدن به این دیدار هم با هم صحبت و همآهنگی نکرده بودند. مثل چند تیم متخاصم به این سفر آمده بودند و هر کدام سعی داشت از دیگری فاصله داشته باشد. حتی از قبل و از طریق ماموران میزبان هر کدام برای خودشان تقاضای دیدار و وقت ملاقات کرده از قذافی کرده بودند و طبیعی بود که او بعنوان رهبر یک کشور چنین وقتی نداشت که هیات ایرانی را گروه گروه ببیند و حتما ماموران برایش خبر برده بودند که هیات ایرانی چه وضع آشفته‌ای دارد و از طریق سفیر خودشان در ایران هم قطعا میدانستند اختلافات در رهبری جمهوری اسلامی آغاز شده است. او هم صلاح نبود در این اختلافات ورود کند و با هر گروه جداگانه ملاقات کند و تفرقه را تائید. مدتی زیر لبی و پچ و پچ شد که چه کسی حرف بزند. از همه مضحک‌تر این که کسی عربی در حد سخنرانی و پاسخ به قذافی نمی‌دانست. جلال گنجه‌ای عربی میدانست اما امکان نداشت دار و دسته ملاحسنی به او میدان بدهند. وضع مسخره‌ای پیدا شده بود. بالاخره طاهر احمد زاده که عربی قرآنی بلد بود، بلند شد و با استفاده از آیه‌های قرآنی پاسخی در ستایش از انقلاب لیبی و مهمان نوازی کشور میزبان داد. هنوز او زمین ننشسته، یک شیخی که در جمع هیات ایرانی بود و الان اسمش یادم نیست، او هم بلند شد و از طرف صف مستقل خودشان یک چیزهایی به زبان عربی که احمد زاده می‌گفت عربی فاتحه خوان‌های قبرستان است گفت. ملاقات تمام شد و بعد از رفتن قذافی هیات ایرانی از چادر بیرون آمد. فکر می‌ کنم برای تلافی جمعیت بزرگی را خبر کرده بودند که بصورت دالان در دو طرف خروجی چادر تا فاصله‌ای که در تاریکی بیابان دیده نمی‌شد ایستاده بودند و با مشت‌های گره کرده فریاد می‌ کشیدند "الله واحد- قذافی قائد". این پاسخی بود به آن حرکت حزب الهی سرگرد شمس و حواریونش که حالا مثل موش وسط جمعیت ایرانی پناه گرفته بودند و رفتند به داخل یکی از اتوبوس‌هائی که هیات را از هتل برای ملاقات آورده بود."

[3] - در سایت خبرگزاری ایسنا در این باره از قول آیت الله سید حسن خمینی آمده است : "مرتضی نیلی از مقاوم ترین مبارزین و از شکنجه دیدگان ساواک است. حاج آقا مرتضی به سبب آنکه روزهای اول انقلاب لباس یک سرگرد را پوشیده و با همان لباس به لیبی رفته بود ، به سرگرد نیلی مشهور شده بود؛ درجه ای که بعدها خود به خود ترقی کرد و به سرداری ارتقاء یافت! این بزرگوار یک ریال از جمهوری اسلامی نگرفته است و در سال های نخست انقلاب زمین های مادری اش در اصفهان را هم بین فقرا تقسیم کرده است. آقا مرتضی از زمره ثابت قدم هایی است که محبتش هیچ شائبه ای ندارد و در ارادت به امام و رفاقت با یاران امام هیچ نفع و ضرری را محاسبه نمی کند. خدایش به سلامت دارد."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

استاد فردین مهاجر شیروانی هنوز در زندگی سه یار دبستانی [1] سیر و تفکر می کند، به رموز زندگی آنها و راز تحولات ایران، و دورانی که او کتاب افتخار آمیزش را در این خصوص نوشت درگیر است و تفکر پویا دارد. اما عشق در افق دید این مرد قدیم، هنوز که هنوز است تازه بوده، و گرچه کاملا مطابق سن و سالش، دوران سالخوردگی را با احتیاط کامل قدم بر می دارد، هنوز عشق زنده و راهبر است. تفکرش مثل چشمه می جوشد، آسمان را ماهرانه و منظم و دسته بندی شده به زمین می دوزد، یادگارهای دوره جوانی و پر شوری اش را به طرز معجزه آسایی به یاد دارد، و هنوز در آروزهای آن دوران سیر می کند، او گنجینه تاریخ انقلاب، پیش از انقلاب و تاریخ ایران و جهان است، از دوستان خود هرگز فراموش نکرده، دوست دارد با محمد بسته نگار [2] دیدار تازه کند (گرچه شاید نمی داند که او دیگر نیست)، نام ها، در حافظه قدرتمندش هنوز جولان عظیمی دارند؛ و من از این همه هوش و سرزندگی ذهنی، در این سن و سال، رشک می برم، که این نشان از مطالعه و تفکر دائم این مرد بزرگ و گمنام دارد.

استاد فردین عاشق شرق و روح شرقی است، در عین حال که تاریخ غرب را نیز انگار قدم به قدم رفته و می شناسد، و هزار نکته برای گفتن در مورد آن دارد، او هنوز وقتی تو را می بیند، اولین سوالش این است که "آنطرف ها (خراسان، شاهرود) بودی؟" انگار می خواهد بوی آن دیار را از تن تو دوباره استشمام کند، آرزوی دیدن دوباره شرق و خراسان را دارد، و لذا بعد می گوید : "من هم آنجا بودم، چهل، پنجاه سال پیش، وقتی میهمان پروفسور حسن شایگان، به دیدار از نیشابور رفتیم، شاهرود هم بودیم، آن موقع شما هنوز تو این دنیا نبودی، به عقیده من نیشابور مرکز خراسان [3] است، (شهر) مرو هم بود، ولی چنگیزخان و نادر (شاه افشار) آن را ویران کردند،

در نیشابور رفتیم امامزاده محمد محروق، شب را در شبستان آن خوابیدیم، محروق یعنی کسی که آتشش زده اند، آن موقع سنی ها در نیشابور بیشتر بودند، شیعه در اقلیت بود، فرزندان امامان شیعه را آتش می زدند. من خیام شناس هستم، فردین مهاجر در این خصوص حرف ها دارد، یک عشق سوزان از خیام از چهارده سالگی در وجودم بود، (پروفسور) حسن شایگان شاگرد من بود، در فلسفه، شعر و... او الان امریکاست، یک هفته میهمان فامیل های ایشان در خراسان بودیم،"

نقش انگلیس ها در ایران، و توصیه فردین مهاجر به حکمرانان امروز :

"من تاسفم این است که آقای محمد رضاشاه پهلوی! چرا شما آثار باستانی ما را بازسازی می کنی [4] ، الان شما بروید لندن بگوید من خانه شکسپیر [5] را می خواهم، به شما نشان خواهند داد، این اتاق خواب ایشان است و...، در آن دوره لرد مشهور انگلستان که تاج السلطنه بریتانیا در هند بودند، (با کمک من نامش را یادآوری کرد) لرد کرُزُن [6]، از ایران عبور می کرد؛ رضا شاه را چه کسی آورد؟ همین لرد کرزن و آیرون ساید [7] ، سر راهشان از هند به بین النهرین (میانرودان، دجله و فرات)، در قزوین رضاخان را پیدا کردند،

اما رضا شاه (بعد از قدرت گیری با کمک انگلستان) رفت سمت آلمان، اما آلمان شکست خورد، و جنگ را باخت، (رضاشاه روی اسب بازنده شرط گذاشت)، آفرین! در مسابقه روی اسب بازنده غمار کرد، اما این پسرش (بعد برداشتن رضاشاه توسط انگلستان) فکر کرد امپراتور است (خنده استاد)، خبر نداشت، رضاشاه را لرد کرزن سر کار آورد، با توجه به انقلاب 1917 روسیه، که لنین سر کار آمد، رجال ما، رجال ایران، همین مدرس، مصدق و.. گفتند، احمدشاه در حدی نیست که در سلطنت بماند، اما گفتند این رضاخان کی هست؟ او چکمه پوشِ قزاق است، این را برای چی می خواهید به سلطنت بگمارید،

انگلیسی ها گفتند شما صحبت نکنید، ما تشخیص می دهیم، احمد شاه به درد تاریخ جدید نمی خورد، بچه هست، او نمی تواند ایران را اداره کند، ایران را دادند به یک فرد، که قلچماق باشه، رضاخان را به این ترتیب آوردند، پهلوی پدر، روی اسب بازنده آلمان شرط بندی کرد، و آلمان باخت و سران سه قدرت جهانی آمدند تهران،

سفارت انگلیس و شوروی در چهاراه استانبول نزدیک هم است، چرچیل رفت سفارت انگلیس، روزولت رفت سفارت امریکا، استالین هم رفت سفارت شوروی، روزولت فلج بود و ویلچر نشین، دمکرات بود و آدم خوبی هم بود، استالین گردن کلفت این سه تن بود، چرچیل سیاستمدارشان، سران سه قدرت، رضاشاه را له کردند،

افسر انگلیسی تو آبادان درب ماشین رضاشاه (را بعد از برکناری) باز کرد، به سردار سپه گفت "خواهشمندم کشور را ترک کنید"، رضاشاه موقع خداحافظی (در تهران) فقط رفت سراغ محمد علی فروغی، رَجُل کهنه کار ایران، و از او خداحافظی کرد، سر خیابان امیریه، اتومبیل را متوقف کرد، و به سرپاسبان مختاری گفت، کسی به داخل منزل فروغی نیاید، تا من از فروغی خداحافظی کنم.

فروغی مریض بود، آمد که برای رضاشاه از بستر خود بلند شود، رضاشاه به او گفت نه نه، فقط آمدم خداحافظی کنم، کشور ما اشغال شده، روس ها دارند از قزوین می آیند، عنقریب می رسند تهران، من دیگر حرکت کردم، محمد رضا با فوزیه (همسر مصری اش) در پایتخت هستند، ولی من آمدم از شما خداحافظی کنم، من نگران آینده پسرم هستم.

فروغی گفت، شما نگران نباشید اعلاحضرت!، می آیند و می روند (سپاهیان خارجی)، به رضاشاه قوت قلب داد، بعد خود همین فروغی شاه جدید و جوان (محمد رضا) را برد بهارستان، در پارلمان ایران، و گفت پادشاه جدید را معرفی می کنم،

فروغی لژ اول فراماسونری ایران بود، یعنی طرفدار انگلیس، ولی انگلیسی ها روباه صفت بودند، چرچیل در تهران وقتی سران سه قدرت جمع شدند، گفت “We brought him, and took him” (رضاشاه را) آوردیم و بردیم،

حالا رضاشاه اگر سوار قاطر هم شده، یک خط قطار ساخت که از جنوب می رفت به شمال، خدمات کشوری کرد، یعنی آبادکن بوده، رضاشاه اهمیتش به این بود، که آبادکن بود، خراب کن نبود، می گفت اینجا تا غروب که بر می گردم باید تونل زده شده باشد، این هم به خاطر حمایت هیتلر بود،

هر کاری که رضاشاه کرد، معماری آلمان است، آلمان نازی اگر در شمال افریقا متوقف نمی شد، (سرنوشت رضاشاه هم) این طور هم نمی شد، مارشال محبوب من، مارشال رومل، که انگلیس ها به او "روباه"، و من به او "سالار صحرا" می گویم، در شمال افریقا بنزین تمام کرد، یعنی توانست الجزایر، لیبی و... را تسخیر کند و می رفت به سمت قاهره (مصر)، که انگلیسی ها را از آنجا بیرون کند، این درجه مارشالی را نیز خود هیتلر به ایشان داده بود،

رضاشاه ترسید که به او بنزین برساند، چرا چون بنادر ایران دست انگلستان بود، بصره و آبادان دست انگلیس بود، مگر می شد بدون اجازه آنها به کسی بنزین یا نفت داد، ولی رضاشاه می توانست، از طریق چاه های باکو و... مخفیانه، به رومل بنزین برساند، لذا در "اَلَمین" ژنرال انگلیسی "مونت کومری" که مثل روباه قد بلند و باریک است، (رومل را شکست داد).

آلمان ها به سرما بیشتر عادت داشتند، تا گرما، و لذا جبهه روسیه برای آنها مناسبتر بود، تا نبرد در صحرای گرم افریقا، از این رو در بیابان های تونس، در گرما، بدون بنزین گیر افتادند، تانک ها از کار افتاد و...

سیاست ما در خاور میانه و توصیه استاد فردین :

به نظر من "ما (ایران) یک حلقه کوچک از جهان هستیم،"

یکی به من گفت، آقای عباس میلانی کتابی نوشته به اسم "معمای هویدا"، نظرت چیست؟ گفتم اگر ایشان این کاره است، بیاید کتابی بنویسد در خصوص "معمای تاریخ"، هویدا یک مهره ایی بوده که محمد رضا از بهائیت یا غیر بهائیت آورده، یا مُسلم، به عقیده من الان ملییون نمی توانند حرف بزنند،

ملییون الان با این بساطی که در خاورمیانه روسیه ی پوتین، و بریتانیا به راه انداخته اند، که الان اینطوری اند و همیشه هم همین بوده اند، هیتلر را هم شکست دادند، حالا من و شما نباید دخالت کنیم، من به عنوان یک تاریخدان کوچک می گویم، الان دخالت کردن در سیاست (خاورمیانه جای سوال دارد). ما الان سیاست ملی نمی خواهیم، ما می خواهیم طوری سالم از معرکه ایی جان سالم بدر ببریم، که قطب های قدرت دنیا، دایناسورها، (در آن نقش بازی می کنند)،

با هیولاها نمی شود در افتاد، huge (خیلی بزرگ) اند، من فرمایش پیغمبر را خیلی قبول دارم، در تمام نهضت ها و انقلاب ها، یک عده تندرو، یک عده کندرو، یک عده هم میانه رو هستند، خود پیامبر و حضرت امیر هر دو میانه رو بودند، خود پیامبر فرمود "خیر الاُمور اوسطها"، این را فراموش نکن.

ایران دو طرف دریاست، شمال و جنوب، The Persian Gulf & The Caspian Sea آنطرف روس ها خیلی چشم طمع دارند به شمال، جنوب مال انگلیس است، یک لقمه هم برای امریکا می اندازند.

جهود ها در امریکا خیلی قدرتمندند، یک نفر 20 سال پیش به من گفت فردین! از ده بانک بزرگ امریکا Central Bank, Manhattan Bank… هفت تا، از آنِ جهودهاست، از ده بانک بزرگ، نه بانک هایی که مثل بقالی ترک های تبریز، قدم به قدم کنار هم اند، وال استریت امریکا ده تا بانک دارد،

Bank می دانی یعنی چه؟، انجیل را نخواندی؟ بانک همان میز صراف هاست، که جهودها پشت آن می نشستند، الان این واژه "نظام بانکی" که گفته می شود، مربوط به یهود است، که دو هزار یا سه هزار سال قبل داشتند، همان حساب و کتاب نظام بهره، سکه طلا، نقره و... که عیسی هم که وقتی آمد، رفت در قُدس، یک طناب در دست داشت، او اهل شمشیر نبود، با طناب به میز صراف ها می زد و آن را واژگون می کرد، همین بانک ها را، داستان این جریان در انجیل آمده، احتمالا انجیل متا، و عیسی می گفت "خانه پدر مرا (خداوند) بازار صراف ها نکنید"،

دوهزار سال پیش مسیح هم نتوانست حریف یهود شود، تمام زیر زمین های آنها تا خرخره پر از شمش طلاست، شما با کی می خواهید در اُفتید، امریکا مال یهود است، ایشان 20 سال پیش به من گفت فردین! "اگر امریکا تب کند، اروپا می میرد"، این مطلب درستی است، امریکا از یونسکو کنار کشید، الان این نهاد سازمان ملل حتی حقوق کارمندانش را هم نمی تواند پرداخت کند.

توصیه استاد فردین به غرب نشین ها:

(خطاب به دوستش) آقای شایگان! شما الان در امریکا نشسته ایی، حالا ما کتاب خیام (موضوع کار) شما را می نویسیم (خنده استاد)، الان اکثر اینهایی که رفتند، یکی از آنها گفت که، "الان هر کسی پول بدهد، ما براش می رقصیم،" وای وای وای، شما درست است که دکتر و پروفسور هستید، ولی شما با پول بیوه زنان و... این شدید، حالا سرویس به آنور آبی ها می دهید؟!!            

[1] - حسن صباح، خواجه نظام الملک توسی، خیام نیشابوری

[2] - داماد آیت الله محمود طالقانی و همسر خانم طاهره طالقانی که اخیرا به رحمت خدا رفت.

[3] - خراسان شامل مناطق خراسان ایران، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان، ازبکستان و بخشی از پاکستان و سین کیانگ است، استانی باستانی از ایران بزرگ باستان.

[4] - من هم مفهوم این فرمایش استاد را نفهمیدم، چرا که پهلوی ها در این خصوص بسیار کوشا بودند، به نسبت قاجارها که ویرانگر، اما سوال اضافی من، رشته سخن را از استاد می رباید، لذا مصاحبه گری نکردم، گذاشتم او رشته سخن را در دست داشته باشد، اگرچه ایشان پرش در موضوعات زیاد دارند، گویا فکر می کنند مطلبی را گفته اند، و یا انتظار دارد که شما خود آن را بدانید.

[5] - نویسنده بزرگ و شهیر کلاسیک انگیسی

[6] - جرج ناتانیل کرزن (George Nathaniel Curzon)متولد ۱۱ ژانویه ۱۸۵۹ در کدلستون، دربی شر، انگلستان، بریتانیا، درگذشت۲۰ مارس ۱۹۲۵ (۶۶ سالگی) ایران شناس و نایب السلطنه انگلیس در هند که از مقامات وزارت خارجه انگلستان در قرن نوزدهم بود. یا شاید استاد منظورش لرد ردینگ نایب السلطنه وقت هند بود که با کمک عوامل داخلی ایران کودتای 1299 هجری را تدارک و اجرا کردند و رضا شاه را حاکم ایران کردند.

[7] - ادموند آیرونساید Edmund Ironside ۱۸۸۰–۱۹۵۹ از عاملان کودتای 1299 که به روی کار آمدن رضاشاه انجامید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب)

ما همه به نوعی اقلیت تلقی می شویم، اقلیت هایی در اکثریت هایی دیگر، پس بهتر است هر یک از ظلم و تعدی به حقوق اقلیت های کوچک دیگر خودداری کنیم، تا با توقف این ظلم، خود نیز شامل دومینو وار این مرحمت قرار گیریم. این عین عقلانیت است.

عدالت، و درستی یک فرهنگ، رویه جاری، ایدئولوژی، قانون و... موقعی بروز خواهد کرد که ظرفیت آنرا داشته باشد که اقلیت ها در آن جامعه، گروه و... احساس امنیت، عدالت، آسایش و... کنند، این همان میزانسنج راستی و درستی هر پدیده ایی از این دست خواهد بود؛ وگرنه این که "اکثریت"راضی و راحت باشند، کار شاق و مهمی نیست، چرا که اکثریت در پناه قدرتی که بر مبنای اکثریت بودن، در دست دارند، معمولا راضی و راحتند، وجه ممیزه یک قانون، رویه و... خوب این است که کسانی که قدرتی ندارند و در اقلیت فکری، فرهنگی، اجتماعی، مذهبی، زبانی و... قرار دارند، چنین احساس خوشایندی را در جامعه اکثریت تجربه کنند.

مقاله ایی که ذیلا ترجمه آن می آید، به موضوع عامل "ترس از اقلیت" در بروز جنایت و ظلم از ناحیه اکثریت بر اقلیت، در جامعه متکثر هند پرداخته است، نویسنده در این مقاله به ترس اکثریت هندو از اقلیت مسلمان در این جامعه، و شکایت مسلمانان از ظلمی که به علت اقلیت بودن به آنها می رود، پرداخته، و در عین حال همین جامعه مسلمان که خود اقلیتی غرق در ظلم بیش نیست، را به ظلم در حق اقلیت های داخلی خود متهم کرده، و راه برون رفت را نشان می دهد، نویسنده معتقد است که همانطور که مسلمانان انتظار دارند که اکثریت هندوها به آنها ظلم نکنند، اقلیت مسلمان نیز نباید در حق اقلیت های کوچک در بین خود ظلم روا دارند :

 

ترس از اقلیت ها : خیزش اکثریت گرایان و هندوتوا در هند،

و ضرورت بازنگری در بین مسلمانان از این نظر

اغلب اتفاق افتاده است که برخی از مسلمانان (به عنوان یک اقلیت در هند) این سوال و چالش را مطرح می کنند که، "ما شغل های آنان را نمی رباییم، چهره اجتماعی مناسبی نداریم، دیو انگاشته می شویم، کشته و ترور می شویم، اما هنوز جامعه اکثریت (هندوها) ما را نمی فهمد، و با ما احساس همدردی نمی کند." چرا این چنین نفرت و عصبانیتی (از مسلمانان) وجود دارد.

بسیاری موارد از این دست وجود دارد، و درست هم هست، و به عنوان یک فرد متعلق به جامعه اقلیت، به نظر می رسد که آنها (اکثریت هندو) در اشتباهند. ما (اقلیت ها) عدالت می خواهیم، اما آیا ما (به عنوان اقلیت نیز) براساس عدالت عمل می کنیم؟! بلافاصله بعد از حکم دادگاه هند، در خصوص مسجد بابری در آیودیا (Ayodhya)، در شبکه گروه های اجتماعی، پست هایی از تصاویر دیدار گروهی از علمای مسلمان با رهبران RSS [1] دیدم. و بر روی این تصاویر دیدار رهبران شیعه هند (اقلیتی بین مسلمانان) با رهبران سنگ/BJP (هندوهای افراطی) [2] کامنت هایی از سوی مسلمانان علیه این رهبران، دیده می شود که منزجر کننده است.

جدای از همه این ها، وقتی ما (به عنوان یک اقلیت) به اقلیت های داخلی در بین خود اعتماد نداریم، و همیشه در حالت شک و اتهام به آنها هستیم، و فراموش می کنیم که چه تعداد از رهبران مطرح و اصلی اهل سنت به ملاقات رهبران گروه سنگ پریوار/BJP (هندوهای افراطی) رفته اند، و در همه انواع گفتگوها شرکت دارند، اما هنوز اقلیت های خود (شیعیان) در بین مسلمانان را هدف حملات خود قرار می دهیم، تعدادی از ما آشکارا عمل می کنیم و منتشر می کنم، اما ما مسلمانان نیز همچون "توده" (mob) [3] عمل می کنیم. ما می خواهیم که اقلیت ها هم اینچنین عمل کنند؛ خیلی آسان است که ما هر فرقه ایی در بین خود را در گفتگوهای عادی خود، خارجی (Kharijite) تلقی کنیم.

من معمولا در خصوص پاکستان سخن نمی گویم، اما ببینید، وقتی شما فرقه احمدیه [4] را به عنوان مسلمان در نظر نمی گیرید، و آنها را تنها رها می کنید، و برای آنها حقوق اجتماعی اقلیت های غیر مسلمان را اطلاق می کنید، اما ناراحتید که چرا آنها در خط شما نیستند، بنابراین کمتر از پنج درصد از اقلیت را همواره در معرض سرزنش و مایه نفرت خود قرار می دهید.

بنابراین انرژی زیادی از جامعه اقلیت مسلمان شبه قاره، برای برگزاری کنفرانس ها، راهپیمایی ها در این خصوص صرف می شود، چنان که گویا فرقه احمدیه یک فرقه بزرگ است! اما آنها یک فرقه بزرگ نیستند، وقتی شما مسلمانان رهبران و سیاستمدارانی دارید که بر خلاف قواعد و اصول عمل می کنند، صحبت های درگوشی شروع می شود که این چنین رهبر و یا سیاستمداری قادیانی اند، چرا شما این مقدار (از احمدیه) احساس عدم امنیت می کنید، و این مقدار خود را از این فرقه در خطر می بینید؟!

به صورت روشن، یک اقلیت باید قوانین خاصی را قبول کند. بنابراین وقتی شما یک اقلیت بزرگ دارید، نه بین 0.2 تا 4 درصد بلکه 15 درصد کل جمعیت هند، اینجا در هند هم اکثریت هندو همچنین از این اقلیت مسلمان احساس خطر خواهند کرد، و ادعا دارند که این اقلیت مسلمان مردم هند هستند، که تغییر دین داده و از مذهب هندو به اسلام گرویده اند، و اکنون مشکل سازی می کنند، شبیه همان احساساتی که شما در خصوص قادیانی ها دارید.

اکثریت (هندوها) ممکن است ناراحت شوند اگر شما پاسخ دهید و مقابله به مثل کنید، و یا صحبت از برابری ها کنید. بنابراین می توان در این روند دید که ذهن اکثریت در خصوص اقلیت چگونه کار خود را می کند. واقعیت این است که نه همه شغل خوب بدست خواهند آورد، و نه حقوق مناسب دریافت خواهند داشت. موقعی که ما (اقلیت مسلمان) به دنبال دلایل شکست خود هستیم، این خیلی ساده خواهد بود که دیگران را به خاطر شکست های خود سرزنش کنیم؛ اقلیت معتقدند که بدون اکثریت امور بهتر خواهد بود.

و چنین است که نفرت به یک خواست تبدیل می شود، مردم را جهت می دهد، به مقصد آنان تبدیل می گردد، بالاتر از خیلی از نیازها قرار می گیرد. همین چند وقت قبل بود، پیامی از برخی مسلمانان دریافت کردم که ما را به تحریم مسلمانانِ مولا (Mulla) بوهره (Bohra) [5] در تجارت فراخوانده بود. اکنون تصور کنید، در یک کشوری ما اقلیت با حرکتی مواجهه می شویم که ما را به تحریم مسلمانان و بایکوت آنان فرا می خواند، و ما اینقدر احساس صدمه می کنیم، و تعداد زیادی از ما این تحریم را بدون احساس ناراحتی و رنجی اجرا می کنند.

ما حتی این را نمی بینیم و یا صحبتی درخصوص این بدی معیشت (که به مسلمانان تحمیل می شود) نمی کنیم. این همان حس و لذت اکثریت گرایان در جامعه اسلامی است. موقعی که رهبران مکاتب بریلوی و یا دیوبندی به دیدار رهبران راستگرایان هندو می روند، بایکوت و تحریم چه کسانی را شما دنبال می کنید؟!

بگذریم، درجات اگثریت گرایی، همچنین بستگی به این دارد که چگونه یکی دو رهبر در جامعه ممکن است موفق شوند، یا به وسیله سو استفاده از وسایل ارتباط جمعی به هدف خود برسند. همه این ها باید مورد تحلیل قرار گیرد و متوقف شود. ما باید همواره خود را مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم، موقعی که عدالت را ترجیح می دهیم، باید خود نیز به عدالت رفتار کنیم.

برخی مواقع باید خود را از حالت شکایت خارج کنیم، و از حالت تصویر ساخته شده توسط رسانه ها در خصوص اقلیت خارج شویم. این به تلاش نیاز دارد، ولی امر غیر ممکنی نیست. تعداد زیادی از مثال های موفق در این خصوص وجود دارد. اما ما باید آماده باشیم تا شکست ها، مشکلات و مسائل خود را بپذیریم، و نباید از حدود خارج شویم، ما باید نظرات مخالف و انتقادات را نسبت به خود بشنویم.

اکنون، ما با بی عدالتی مواجهیم، و موارد زیادی اتفاق افتاده که ما را ناراحت می کند، این شرایط ما را به سمت منفی پیش می برد. اما ما با گروهی مواجهیم (هندویسم افراطی) که برای 80 سال است که به سختی تلاش می کنند، گروه های راستگرایی هندویی که با استفاده از روش های دموکراتیک در کشور به قدرت دست یافته اند، آنها به سختی فعالیت کردند تا به هدف دست یابند. ما (اقلیت مسلمان) نیز نیاز داریم تا خود را ارتقا بخشیم، بیاموزیم، و به باز ارزیابی خود بپردازیم و کار کنیم.

تاریخ انتشار : 11 نوامبر 2019 (20 آبان 1398)

نویسنده : شمس الرحمان علوی (Shams Ur Rehman Alavi)

منبع : www.anindianmuslim.com

[1] - یک گروه اصلی هندویی افراطی که ایدئولوژی و عمل آن تاکنون بر علیه اقلیت ها تدوین و اجرا شده است و به نوعی رهبری ملی گرایی هندو را بر عهده دارند، ایدئولوژی ضد سکولار، تکثرگرایی و دمکراسی هندویی که معتقد است که باید فضای قانونی و اجتماعی هند به نفع اکثریت هندو تظیم و تدوین گردد، به نوعی که منافع اکثریت هندو تامین گردد، آنها غیر هندوها را مردم هند می دانند که به انحراف رفته و باید دوباره به سمت هندویسم تغییر مسیر دهند، اسلام، مسیحیت و... را ادیان مهاجم دانسته که باید آنها را کنترل کرده و هند را از شر آنها رهانید.

[2] - گروه سنگ پرویوار یا Sangh Parivar یا گروه های هندوی افراطی و بنیادگرایان مذهبی هندو، حزب BJP که هم اکنون تحت نخست وزیری آقای نارندرا مودی حاکمیت را در هند در دست دارد و اکثریت کرسی های مجلس هند را بدست آورده اند، ارگان و شاخه سیاسی گروه های سنگ پریوار تلقی می شود.

[3] - توده های مهاجم هندوهای افراطی که به مسلمانان حمله می کنند و جنایت می آفرینند

[4] - احمدیه یا قادیانی ها در شبه قاره هند، همان جایگاهی را دارند که در جامعه ما بهایی ها دارند.

[5] - شیعیان شش امامی مقیم هند که به لحاظ تاریخی به بازماندگان از حاکمیت فاطمیون از مصر باز می گردند که بخشی از آنها در یمن به حوثی مشهورند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

باز فرصتی دست داد تا بعد از بیش از یک ماه که از آخرین صعود در 26 مهر ماه به توچال می گذرد، با پیمایشی هشت ساعت و نیمی، صعودی دیگر به قله 3964 متری توچال داشته باشم، که به نوعی می توان آن را صعود زمستانی به حساب می آورد، زیرا بارش های چند مدت گذشته در آبانماه، برف نسبتا خوبی را بر دامنه این کوه شکوهمند نشانده، به طوری که در هنگام صعود، از پایین تا بالا با برف دست و پنجه نرم کردیم، و از آنجایی که اولین تیمی بودیم که صعود از ایستگاه 5 را به سمت ایستگاه 7 تله کابین توچال رقم می زد، بیشتر مسیر را خود پاکوب کردیم، اما در آخر ما سومین تیمی دو نفره ایی بودیم که به ایستگاه هفت رسید.

زمانبندی این صعود در مسیر ولنجک به توچال بدین شرح می باشد :

حرکت از زعفرانیه ساعت 4.06 بامداد روز 30 آبان 1398

ساعت 7.04 دقیقه صبح، صعود به قله کماچال

ساعت 7.40 دقیقه بامداد به ایستگاه 5 تله کابین رسیدیم (بعد از سه ساعت و 34 دقیقه حرکت صعودی)

نیم ساعت استراحت و صبحانه و ادامه حرکت به سمت قله در ساعت 8.10 صبح

رسیدن به ایستگاه 7 تله کابین در ساعت 11.39 (بعد از هفت ساعت و 29 دقیقه کوه پیمایی)

رسیدن به قله توچال در ساعت 12.45 دقیقه ظهر ( بعد از هشت ساعت و 33 دقیقه حرکت)

همچنان مشتریان صعود از سمت مسیر دربند، بیشترین مشتاق را دارد و علیرغم خطرات ناشی از دست به سنگ شدن های قسمت پایین پناهگاه شیرپلا، که واقعا ترسناک است، خصوصا که این روزهای برف، و سقوط درجه برودت هوا، به زیر صفر، که باعث یخ زدگی مسیرها شده بود.

امروز صعودی عالی رقم خورد، چرا که هوا کاملا آفتابی، و به رغم پیش بینی هایم، که هوا را ابری می پنداشتم، هوا از همان صبح صاف و ستاره باران، و سپس با طلوع آفتاب صاف و کاملا آفتابی بود، و این باعث شد که با توجه به عدم بردن کلاه آفتابگیر، حسابی صورتم در آفتاب بسوزد.

این روزها به علت قطع اینترنت که همزمان با بروز قیام های جاری در کشور به خاطر سه برابر شدن قیمت بنزین، رخ داد، کوهنوردان نیز از دسترسی به منابع قابل اعتماد پیش بینی هوا، محروم شده و این امر ممکن نبود، و لذا این هفته بدون دانستن وضعیت آب و هوایی قله، مسیر صعود را به امید خدا شروع و طی کردیم.

در برگشت بسیاری از برف هایی را که ما شکافتیم و بالا رفتیم، بر اثر همین آفتاب ذوب شدند.

این خطرناک ترین نوع حضور در کوه است که شما بدون دانستن وضعیت آب و هوایی در کوه، به صعود اقدام کرده و ندانی که چه شرایطی در انتظار شماست، ولی امروز بهترین صعود را در هوایی پاک و صاف و روشن داشتیم، عالی بود،

دوست همنوردم می گفت : ما دو نوع انسان داریم، انسان هایی که غم دیگران را دارند و این نوع انسان ها زود از بین می روند، و انسان هایی که ایشان به آنها "انسان های خوشبخت" اطلاق می کرد، یعنی کسانی که در این دنیا دغدغه ایی به جز سود و زیان خود ندارند، و تنها به آسایش و سود خود می اندیشند، اینان عمرها درازی را در بی توجهی به وضع دیگران می کنند، و انگار مرگ با آنها قهر است.

Click to enlarge image IMG_2564.JPG

مرکز تهران زیر ابر و آلودگی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خیزش ها عظیم مردمی، و یا زلزله ایی بزرگ که با ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، امنیتی خود، که در اکثر شهرهای ایران به دنبال اعلام تصمیم نظام مبنی بر افزایش قیمت بنزین از هزار به سه هزار تومان، که از تاریخ 24 آبان 1398 و در شب میلاد پیامبر آغاز شد، موجی بزرگ ایجاد کرد که شیرازه کشور را چنان بهم ریخت که مسئولان امنیت، در یک تصمیم عجولانه و فاقد تدبیر، و در یک اقدام بی سابقه، ارتباط کل کشور را با دنیا قطع کردند، و به واقع و از روی ناشیگری متاسفانه به دست خود نشان دادند، که علاوه بر اقتصاد ایران، امنیت ما نیز در آنسوی مرزهاست که تعیین تکلیف می شود، و نفوذ کلام خارجی بر کلام منابع مرجع داخلی می چربد و موثرتر است، و برای کنترل مردم خود، باید ارتباط آنان را با دیگران قطع کنیم!

این اقدامی بود که تاکنون سابقه نداشت، و در اعتراضات سابق، که می توان گفت از این هم عظیم تر بود، اختلال اینترنت و تلفن خارج و داخل تا این حد نبود، و مسئولان کشور تنها در حوزه های درگیری به صورت نقطه ایی و پازلی به قطع ارتباطات اقدام می کردند، اما اکنون بیش از یک هفته است که کشور در التهاب است و این ارتباط قطع، و تنها در نقاط کوچکی از کشور اینترنت به صورت بسیار محدود و در حد 5 درصد معمول وصل بود، این خود یک شاخص اعلام خطر کننده است، که بیداران در بین تصمیم سازان را می تواند از چرت های خام خود بیدار کند، تا رویه عوض نمایند.

فاجعه به حدی است که اکنون در هشتمین روز این جریانات، با اعلام مسئولین مبنی بر وصل مجدد اینترنت، تنها در 20 درصد موارد معمول می توان وصل اینترنت را دید، در این مدت شیراز، خوزستان، کرمانشاه، کردستان، کرج، ملارد، اسلامشهر، اصفهان، تبریز، تهران و... چنان در آتش این حرکت سوختند که این نیز خود سابقه نداشت، و جالب اینکه، انگار در کشور ما همیشه "مرغ یک پا دارد" و این همه، باعث نگردید که نظام از تصمیم خود عقب نشسته، و یا در آن تعدیل به وجود آورد، و با حمایت کامل رهبری که بلافاصله از این گرانی انجام گرفت، تمام طرح های نمایندگان مردم نیز، که در بی اطلاعی و بی اثری، تنها شاهد تصمیم و اجرای این طرح و دستور بودند، نیز به محاق رفت.

درگیری ها خیابانی 

 که همه این ها باز اگر نگوییم بی سابقه کم سابقه بوده است، و حاکی از اضطرار کشور و نیاز آن به درآمد ناشی از این تصمیم دارد، که فراقوه ایی و با دور زدن مجاری قانونی تصویب قوانین، مثل نمایندگان مجلس، در خصوص آن تصمیم گرفته، اجرا و در بالاترین سطوح از طرح گرانی یک کالا! که امری عادی و روتین در کشور است، حمایت می گردد.

به نظر می رسد این دومین شوک بزرگ برای تکیه دادن نظام به جیب مردم، و شریک شدن یک شبه در ثروت آنان است، که بعد از بالارفتن قیمت ارز و اکنون بنزین اتفاق افتاد، و در فقره اول ارزش دارایی های مردم به کمتر از یک چهارم کاهش یافت، و به نظر می رسد، علیرغم قول مسئولان برای کنترل قیمت ها بعد از این حرکت، آنان موفق به کنترل قیمت ها نشده، و بلکه قیمت اجناس همچنان سیر صعودی خود را طی کرده، ارزش پول ملی همچنان تضعیف، و سفره ها کوچک و کوچکتر خواهند شد.

آنچه مسلم است اینکه با این روند عدم توجه به خواست های (درست و یا نادرست) مردم، که نادرست آن نیز به دلیل جایگاه آنان در قانون اساسی و دیدگاه بنیانگذار انقلاب که آنان را "ولی نعمت" خود می دانست و خود را "خدمتگذار" آنان خطاب می کرد، و لذا خواست نادرست ولی نعمت، و مردم نیز باید درست در نظر گرفته شود، و حاکمیت کوتاه بیاید، ولی می بینیم که کوتاه آمدنی در کار نیست و این باعث انباشته شدن خشم، و بی اثر شدن نهادهای مردمی، و نمایندگان آنها، بی اعتنایی به خواست هایی که حتی مردم حاضرند جان خود برای آن بدهند و... کشور را هر چه بیشتر در فضایی پیش خواهد برد که شکاف بین مردم و حاکمیت افزایش پیدا کرده، که این خود تبعات جبران ناپذیری را متوجه همه داشته ها و حتی تمامیت ارضی کشور خواهد کرد.

همچنانکه مدت زمان استراحت بین حرکات اعتراضی، هر چه می گذرد بیشتر کاهش یافته و شعارها رادیکال تر، و در نتیجه پناه بردن مسئولان به روش ها و نیروهای امنیتی برای حفظ نظام افزایش خواهد یافت.

روند زمانی و گسترش اعتراضات در کشور نشان می دهد، از اعتراضات همسنگران دوره قیام در انقلاب، که در سال 1360 اتفاق افتاد، تا اعتراضات محدود اما قدرتمند دهه 1370 قزوین، مشهد، اسلامشهر، و بعد اعتراضات بزرگ دانشجویی 1378، و متعاقب آن جنبش های عظیم جوانان و... در سال 1388، و تحرکات بزرگ مردمی در دی ماه 1396، و اکنون خیزش های غافلگیر کننده و بزرگ مردم در آبان 1398، فارغ از این که شرکت کنندگان و آفرینندگان آن را، چه بنامیم، فاصله ها کمتر و گسترش آن بیشتر می شود،

و عدم رسیدگی به خواست مردم، و عدم حرکت در سمت و سوی تحقق آن، حتی بعد از سرکوب، باعث خواهد شد که این روند افزایشی و کاهش زمان بین اعتراضات ادامه یافته و به نقطه بدون بازگشت برسد، و باید توجه داشت که هر کدام از این موارد نیز، به بخشی بزرگی از جامعه جراحت وارد کرده و اگرچه سیستم امنیتی به خود تبریک خواهد گفت که آن را مهار کرده، اما لزوما مهار این موارد درد را نیز تسکین نخواهد داد، بلکه نقاط دردناک را به غده های چرکین مبدل خواهد کرد، و مثل آتش زیر خاکستر منتظر بروز مجدد خواهد ماند، و این کوتاه نیامدن های بی مورد، و عدم مراجعه به آرای عمومی و برگزاری رفراندم برای اتخاذ تصمیمات مهم، و اقدامات بحران زای مهم، نهایتا شرایط را هر روز خطرناک تر خواهد کرد، و باعث تجمع مطالبات و به سیل تبدیل شدن آن خواهد شد.

بازگشت به رای مردم، احیای دوباره قدرت و تاثیر شوراهای انتخابی، از جمله شوراهای شهر و روستا، و مجلس ملی کشور و رییس جمهور، که از جایگاه قانونی خود به زیر کشیده شده اند، و کوتاه کردن دست شوراهای متعدد انتصابی در تصمیم گیری ها و قانون گذاری کشور، می تواند به کاهش این شکاف منجر شده، و در این صورت است که دیگر مردم خود را "هیچکاره" تصور نخواهند کرد، و اگر حتی برای زمانی چنین گرانفروشی هایی هم مطرح و لازم شود، همچون زمان جنگ که جیب خود و جیب نظام را یکی می دیدند، آن را تحمل، و ایثار خواهند کرد، و چون تصمیم خود آنان و یا نمایندگان واقعی آنان است، شرایط سخت را قابل تحمل تر تلقی، و به این همه آشوب و کشتار نخواهد انجامید.

برخوردهای گزینشی در اجرای عدالت و ابهامات در اجرای حکم مفاسد اقتصادی و... و در بوق کرنا کردن بعضی پرونده ها، و لاپوشانی برخی دیگر از پرونده های بسیار بزرگ در سطح ملی، که حتی داد مسئولینی که خود طلایه دار مبارزه با دانه درشت ها بوده اند، را نیز در آورده است، به طوری که در سفر رئیس جمهور به یزد، نمونه ایی از اعتراض بزرگترین نماینده مردم، یعنی رئیس جمهور را نیز مشاهده کردیم، این ها مواردی نیست که بتوان به راحتی از کنار آن عبور کرد، و با بار کردن کلمات کلفت بر رئیس جمهور، سخنانش را بی اثر نمود، چرا که وسعت اطلاع مردم از شرایط به حدی است که می توانند سره از ناسره جدا کرده و حق و باطل بودن حرف ها را تا حدودی تشخیص دهند،

گرچه همین مردم اکنون شاهدند که همین رئیس جمهور تمام شعارهای انتخاباتی خود را فدای امنیت و نظام کرد، و خود را به سنگ بین آسیاب دشمنان داخلی و دلواپسان از یک سو، مردمی که با امید به او رای دادند و اکنون از او نا امیدند از سوی دیگر، و کشورها و طرف های خارجی تبدیل شده است، او که تمام آبروی خود را با قطع ارتباطات (اینترنت، تلفن و...)، شدت برخورد با مردم، و تحمیل گرانی های بزرگ و... به باد داد و...

همه این ها نشان می دهد که بی عدالتی در استفاده از کرسی های نظام به حدی است، که شرایط را برای احساس فساد شدید نزد مردم، فراهم می کند، و شعارها از گرانی بنزین به سمت اسقاط نظام تغییر جهت داده و مردم این چنین تمام آرمان های خود را از بین رفته دیده و به خیابان ها می آیند.

از سوی دیگر روند شاخص هایی که در کشور ما از تحریم، قطع ارتباط با جهان، انزوای منطقه ایی و بین المللی، و تاکید بر تکیه بر ظرفیت داخل (مانند کشورهای محاصره شده) و... به حدی است که چشم انداز تبدیل ایران و حرکت آن به سمت و سوی تبدیل به کشورهای نمونه منزوی کمونیستی، سوسیالیستی و... جهان نظیر کره شمالی، کوبا، ونزوئلا و...که رهبران این کشورها مردم خود را برای دهه های متمادی در مخمصه تحریم، و انزوای خارجی و محدودیت بسیار بد داخلی، در زندان های بزرگ مرزهای خود محصور کرده اند، زنگ خطر را برای مردم، درست یا نادرست به صدا در آورده است.

و اینکه به خاطر چند حرکت مردمی، تمام ارتباطات داخل با خارج کشور، با زدن یک کلید، بدون در نظر گرفتن خسارات مالی، حیثیتی و... رقم می خورد، زمینه را برای اعتراضات آتی فراهم خواهد کرد، و قطعا ایرانیان بعد از این همه قیام های آزادیخواهانه، از سده های گذشته تا کنون، به تبدیل شدن به شرایط یکی از کشورهای پیش گفته، رضایت نخواهند داد، این است که به نظر حقیر باید در یک حرکت سریع نقش مردم در حرکت پیش رو تقویت، و با کنار زدن فیلترهای غیر قانونی، شبه قانونی موجود، راه را برای حضور مجدد مردم و نمایندگان واقعی آنان در تصمیم گیری و سمت و سو گیری های ریز و درشت کشور باز کرد.

این تنها راه ممکن برای حفظ ایران در میانه ی بی ثباتی، و دشمنان ریز و درشتی است که ما را از شمال و جنوب و غرب و شرق احاطه کرده اند، و تنها راه برون رفت از این تنگنا رجوع به توان مردمی است، نه بی اثر کردن آنان، و نا امیدی شان؛ که تجربه رهبران سازمان مجاهدین خلق، عاملان داخلی کودتای امریکایی – انگلیسی 28 مرداد و... نشان داد که، عده ایی از مردم و حتی بزرگان و نخبگان ایران، این ظرفیت را دارند که چنانچه حس کنند حقوق آنان نادیده انگاشته شده، و از دستیابی به آن نا امید شوند، ممکن است به دشمنان قسم خورده این آب و خاک نیز پناه برده و از او کمک گیرند تا به خواست خود از طریق همنوا، متحد، و هم حرکت شدن با دشمن دست یابند، و حتی کشور را به سوی تجزیه پیش برند، کاری که آیت الله کاشانی و همدستان داخلی کودتا 28 مرداد در همدستی با دست های خارجی کودتای 28 مرداد برای براندازی دولت مردمی دکتر مصدق کردند، و یا حرکت سازمان مجاهدین خلق که با همدستی با صدام که علیه خاک کشور، و در روند تجزیه آن آمده بود، در جنگ هشت ساله اقدام نمودند و...

آیت الله کاشانی دست در دست سفیر انگلیس در آخرین روزهای عمر خود،

بعد از سرنگونی دولت مردمی دکتر مصدق توسط کوتای امریکایی و انگلیس،

اکنون اسناد همکاری آیت الله با دست های خارجی فاش شده است.

لزوم احیای امید در دل این مردم، که به درستی آنانکه مردم را در سال 1396 به پای صندوق های رای کشاندند، از آن سود جستند و این شکاف را به خوبی دیدند، و با شعار "تدبیر و امید" به میدان آمدند، و در نتیجه این حضور حداکثری کارهای بزرگی هم به انجام رسید، که نمونه آن مذاکرات ایران با تمام قدرت های جهانی بود، که به "برجام بزرگ" انجامید، هرچند امریکایی ها با مستمسک قرار دادن دلایل درست و یا غلط، آن را به بن بست رساندند، اما حتی مرده این قرار داد هم اکنون، دست آنان را از دست اندازی به کشورمان ناتوان کرده است، و علیرغم دشمنان داخلی و خارجی این قرارداد، برجام اوج عقلانیت سیاسی عقلای کشور ما بود، که به انجام رسید،

و این دولت تا شش سال قیمت ارز را پایین نگه داشت، و در بازیابی قدرت پول ملی موفق بود، و در صحنه بین الملل نیز توانست ایران را از محاصر منطقه ایی و بین المللی گذشته خارج کند، تا آنجا که این توان را در خود دید که اعتبار پاسپورت ایرانی را به آن باز گرداند، هرچند دو دستگی های داخلی، ناشی از هوای نفس سیاستمداران ناپاک، باعث شد که هم ارز دوباره به کانال مخوف سابق خود بازگردد، و هم تمام شعارهای این رییس جمهور که می رفت امید را به مردم کشور باز گرداند، فدای تصمیمات "مرغ یک پا دارد" شد، و امروز شاید از جاده انصاف خارج شویم، و بتوان ادعا کرد که آقای روحانی در کوتاه مدت به عنوان یک رییس جمهور رسوا، کار خود را به پایان خواهد برد،

اما در دراز مدت نظرات و راهبرد او در بعد داخلی و خارجی برجسته، و درستی آن به ظهور خواهد رسید، زیرا زمان پرده از شعارهای توخالی و توهماتی که کشور و انقلاب را به این وضع انداخت، بر خواهد داشت و همه متوجه خواهند شد که چه کسانی با چه ایدئولوژی ها و اهداف عجیب و غریبی، کشور و انقلاب را به این بن بست و پرتگاه رساندند.

خانه ام آتش گرفته 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خاور در خون غوطه ور ما، به نظاره جولان شب نشسته است

"کفش هایم کو" [1]

از راه مانده ام،

در بیدادگاه دلم گیر کرده ام،

راهی دراز به تو دارم، به بلندای یک یلدای طولانی و تاریک،

مملو از سنگلاخ جهلُ نفهمی هایم،

درازتر از گیس خونی که بر سنگفرش زمانه بی رحم ما، دائم جاریست،

و من در لوچ این خون افتاده ام،

گلویم را حُناق گرفته، تا حتی فریاد را نیز از من بستاند،

و آنان نیز، داد را به بیداد برده اند،

دادستانی نیست، که داد ستاند،

دادستانان خود به بیداد، بیداد را داد می زنند،

سگ های بی روحِ خشنِ خشمُ خشونت،

به تسخیر و فرمان دیوان، در آمده،

شب را به واق واق ممتدّ خود آلوده اند،

تحفه این شب را جز تاریکی نیست،

که این نیز، وعده اش نزدیک، نقد و حاضر است،

در پس چارچوب هر درب و پنجره ایی، یک دنیا تاریکی به کمین نشسته است،

سنگینی این همه سیاهی، بر هر بام و برزن، خود را تحمیل می کند،

مناره ها دیگر از توحید نمی گویند، به ستایش شب و شب نشینی نشسته اند،

کُلُفتی لحاف شب، مناره ها را نیز در خود غرق کرده است، 

گویا شب را نیز، پایانی نیست،

دیگر امشاسپندان [2] نیز فرمان اهورا رها، به نظاره جولان دیوان نشسته اند،

گاه به یزدان دادگر خود نیز شک می برم،

که او نیز، انگار به ماندگاری روز شب شده ما خاور نشینان، رضایت داده است،

"مرا به چه کار آفریدید؟ کیست آنکس که مرا پدید آورد؟ خشم و ستم و سنگدلی و گستاخی و زور مرا به ستوه آورد!" [3]

میدان های تحریر با هزار امید، پر و خالی می شوند،

اما از حریت جز نامی نمانده، و این زنجیر هاست که بر خروجی میادین، حکم می رانند،

"آزادگان در بندند" [4] زنجیر بر گردنان جولان می دهند،

هرمله وار، گلوی نهال آزادی را، مقابل چشم میلیون ها چشم به راه آن، فشرده،

سخن از هر آنچه دوست ندارند را، به تمسخر، "حرفای صدتا یه غاز سرهم کرده" می خوانند،

دیگر خروس ها هم سحر از صبح تشخیص نداده، تا نوای بیدار باش زنند،

من در هیاهوی شب، و صدای زنجیرها، در کوچه پس کوچه های خفته در تاریکی، پرسه می زنم،

دریغ از شمعی، یا چراغی که مرا به خود خواند،

گویی نسل چراغ به دستان نیز منقرض شده اند،

و خاورِ در خون خود غوطه ور ما،

به نظاره جولان شبُ،  شب پسندان نشسته است،

چشم به خاور دوختگان هم، آب در هاون می کوبند،

طلوع را باید، در پس ورق آخر کتاب آگاهی به انتظار نشست،

 

 [1] - برگرفته از سربند شعر مرحوم سهراب سپهری:  "کفشهایم کو؟   چه کسی بود صدا زد سهراب؟    آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ    مادرم در خواب است   و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر    شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد    و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد      بوی هجرت می‎آید    بالش من پر آواز پر چلچله‎ هاست      صبح خواهد شد     و به این کاسه‎ی آب      آسمان هجرت خواهد کرد     باید امشب بروم        من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم        حرفی از جنس زمان نشنیدم        هیچ چشمی،        عاشقانه به زمین خیره نبود          کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد       هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت       من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد      وقتی از پنجره می‎بینم حوری      -دختر بالغ همسایه-       پای کمیابترین نارون روی زمین      فقه می‎خواند         چیزهایی هم هست؛       مثلا شاعره‎ای را دیدم         آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش     آسمان تخم گذاشت    و شبی از شب ها       مردی از من پرسید       تا طلوع انگور چند     ساعت راه است؟       باید امشب بروم!     باید امشب چمدانی را      که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد      بردارم      و به سمتی بروم     که درختان حماسی پیداست       رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند          یک نفر باز صدا زد: سهراب!       کفش هایم کو؟"

[2] - طبق آیین زرتشت، امشاسپندان نمایندگان شهریاری و توانایی اورمزد بزرگ و بی همتا، خدای ایران باستانند که در جهان مینوی، پاسداری فلزها و دستگیری و فریادرسی بینوایان بر روی زمین؛ کار آنان است.

[3]-  آیه ایی از کتاب مقدس پیامبر ایرانی زرتشت، اوستا، ص 35 بخش "آهانودگاتا" نوشته استاد ابراهیم پورداود، سازمان انتشارات فروهر، تحقیق و توسعه هاشم رضی

[4] - برگرفته از شعاری که در زمان انقلاب فریاد زده می شد "آزادگان در بندند، پلیس تو بی گناهی، فرمانده ات..."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 بزرگ پروردگارا!

من که از فهم، و ساخت دنیای دون و موقّتی خود نیز ناتوانم، چگونه بار ساخت آخرتی دائمی و والا، و در خور یک انسان را بر دوشم نهادی!

کنون که دنیایم حرکت در جاده های ساخته شده، جا گرفتن در قالب های از پیش زده شده، تکرار حرف های از پیش گفته شده، تبعیت از کارهای از پیش انجام شده، تفکر در قالب های از پیش فکر شده، هدف گیری هدف های از پیش معلوم شده و... است، چرا باید تو ما را تک تک مورد خطاب قرار دهی، وقتی همه چیز از پیش تعیین شده، و حرکت جمعی است.

ورنه، وقتی ساخت و پرورش آخرتم با من است، پس مزرعه اش را نیز باید خود با اختیار، سلیقه، و مطابق انتخاب، مطالبات و اهداف خود بسازم؛

گمان ندارم، اسارت سازنده و پرورش دهنده ایی چنین پر مسئولیت، در آن همه "از پیش تعیین شده ها"، به ساختی ایدال منتهی شود.

وقتی مسئولیت را در تک تک ما نهادی، اختیار را نیز باید به تک تک ما می دادی؛ ورنه باید ما را همچون گله ی گوسفندانت، به چوپانانی سپرده، مسئولیت از تک تک ما ساقط می کردی،

اورمزدا!

کاش حق طراحی و ساخت دنیای مان را، به این و آن نمی سپردی؛ و حال که سپردی چرا باید از چنین انسان کانالیزه شده در ذیل این و آن، این همه انتظار فردی داشت!

انسان اسیر چنبره کلی دام، و کلی قالب های از پیش ریخته شده، و راه های از پیش ساخته شده، که از مغز بیابان های مختلف به سمت سوهایی متفاوت می رود، که معلوم نیست در انتهایش چیست، و من حتی در این دوره کوتاه عمر، فرصت طی کردن این راه، و شناخت آن را هم ندارم، چگونه راهم را از میان این همه راه های از پیش تدارک دیده شده، که هر کدام خود به مقصدی نامعلوم رهسپارند، انتخاب کنم؟!

من باید راهی برای خود داشته، و به مقصدی روان شوم که افق آن برای من روشن، و طالب آن باشم.

مهربانا!

کاش تو حتی به تشریح آنچه در بهشت خود خواهی نهاد نیز بر نمی خواستی، و اصلا کاش بهشت را خود نمی ساختی، و ساخت آن را هم به خواست دل ساکنانش موکول می کردی، تا هر کدام طبق ذوق و سلیقه خود، بهشتی در خورِ حد و قواره خود می ساختند، و صاحب آنی می شدند، که طالب آنند،

کاش ترسیم بهشت مطلوب را هم، به ذهن طالبان آن محول می کردی، تا برای آنچه خود ترسیم کرده اند، مشتاقانه و از سر شوق، حرکت در مسیرش هم برایشان آسان شود،

نمی خواهم دنیای دیگرم نیز، به سان این دنیا، ساخته این و آن، و در بی رغبتی و بی اشتیاقی بگذرد؛ نمی خواهم دنیایی از این قسم، دوباره داشته و به تکرارش بنشینم.

خدایا!

دنیای مطلوب این و آن، دنیای آرزوهای من نیست، من دنیا و آخرتی را طالبم که مطلوب من است، دنیای مطلوب این و آن را طالب نمی باشم،

نمی خواهم به سان اتومبیلی، محکوم به حرکت در جاده ایی دراز و نامعلوم شوم،

کاش می گذاشتی طراح این دو دنیا، نیز خود باشم، کاش آمدن و رفتن ها اختیاری بود،

اکنون که ساخت آن دنیا با من است، پس انتخاب شکل و شمایل و کیفیت رسیدن به آن نیز باید، با من باشد.

من ویرانه ی خود ساخته را، بر قصر این و آن ترجیح می دهم.

من یک مطلوب دل خود را به هزار مطلوب دل این و آن عوض نمی کنم.

من هرگز به دنیا و آخرت مطلوب این و آن، حتی راغب هم نیستم،

آنچه در ذهن آنان است تنها مطلوب خودشان است.

خداوندگارا!

کاش ساخت دنیا و آخرتم را به خودم می سپردی،

ظرفیتی کافی، و اختیاری در خور نه در ساخت این دنیا دارم، و نه در ساخت آن دنیا،

موجودی مجبور به زیست، عمل و حرکت در راهی که، نه آن را می فهمد، و نه از انتهایش با خبر است، و در این ابهام، مجبور به ماندن در خانه ایست، که نه آن را می شناسد، نه در آمدن به آن نقشی داشته، نه اختیار ترکش را دارد، و نه طالب بودن در آن است،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...