امروز در مراسم تشییع جنازه مرحوم آیت الله سید هاشم رسولی محلاتی حضور یافتم، دو یا سه نماز عید فطر را به امامت ایشان شرکت کرده بودم، کتابخانه داخل مسجد فرشته (مسجدی که ایشان در آن استقرار داشت) برایم جالب بود، بعضی کتاب های خود آقای رسولی را در خود داشت، برخی در مورد تاریخ اسلام است و چند باری در فرصت حضور در این مسجد آنها را ورق زده ام.
در فرصتی که بلندگوی مساجد دست مداحان می افتد، وقت مناسبی است که می توان به این کتاب ها سری زد و از لحظات خود استفاده بهینه کرد، آقای رسولی دست به قلم بود، و از سخنرانی ایشان می شد چیزهایی یاد گرفت، هر چند آخوندی که به فلسفه و عرفان وارد نشود، بسیار تک بعدی و سخنانش ملال آور خواهد شد، و منبرش با منابر دیگر زیاد متفاوت نخواهد بود.
دوستی که دستی در موسیقی دارد، و بسیاری از اشعار و ادبیات ایران را از حفظ دارد، و کاملا به چم و خم موسیقی مسلط است، و حتی در مراسم مذهبی نیز با تبحری که در موسیقی دارد، بر طبق اصول موسیقیایی سنتی ایرانی اجرا می کند، و دیشب برای شهدای اخیر در هواپیما اکراینی، شعر و موسیقی در مورد امام حسین برای ما اجرا کرد، می گفتند، "اگر امام خمینی وارد موضوعات دیگر نمی شد، و تنها به شعر عرفانی خود می پرداخت، با توجه به حال عرفانی و عمق فلسفی که داشت، می توانست تا هزار سال خود را در تاریخ ادبیات و عرفان ایران تثبیت و مطرح کند. ایشان حرف های زیادی برای گفتن داشت."
و به راستی وقتی امام خمینی به استقبال شعر معروف "بشنو از نی چون حکایت می کند و..." جناب مولانا رفته اند، بسیار زیبا در پاسخ به این بیت آمدند که : "نشنو از نی کآن نوای بینواست، بشنو از دل کآن حریم کبریاست، نی بسوزد تل خاکستر شود، دل بسوزد خانه دلبر شود و..."
و شاید همین قابلیت بود که، فقیهی مثل ایشان که هم در فلسفه و هم عرفان دست داشتند، می تواند جامعه ایران را بدین صورت که دیدیم، (بپسندیم و یا نپسندیم) تکانی بزرگ بدهد.
اما آقای رسولی بیشتر در فقه و تاریخ اسلام تسلط داشت و هر چند سخنرانی هایش مرا اغنا نمی کرد، ولی نماز خواندن به امامت ایشان، خیلی آدم را آزار نمی داد، بر عکس بعضی امامان مسجد که وقتی به رفتارشان نگاه می کنی، از هر چی حضور در مسجد و حتی نماز در مسجد بیزار می شوی. مسجد ایشان جو آرامی داشت، و قدرت طلبی امام جماعت در آن بروز روشنی نداشت، خدا رحمتش کند.
یکی از دلایل نابودی جامعه ایران باستان در کنار عوامل دیگر، نظام طبقاتی بود، اما متاسفانه روند جامعه ما به سوی یک جامعه طبقاتی پیش می رود، طبقه روحانیت، نظامیان و...، طبقه روحانیت که روزگاری در کنار و مخلوط بین طبقات دیگر بود، اما می روند تا خود را به طبقه خاص تبدیل، و برای خود مقام و شانی جدا از دیگران قایل شوند، که همین امر آنها را از بدنه جامعه جدا می کند (نماینده عام امام زمان، و با سلسله مراتبی، نماینده خداوند بر زمین)، لذا این امر در داشتن دادگاه های مجزا و... بروز می یابد، و به همین صورت است، که مثلا از جمع شرکت کنندگان در مراسمات نیز متمایز می شوند، و مجری جلسات ختم و عزا، از همه شرکت کنندگان تشکر می کند، و با این جمله ی "به خصوص سلسله جلیله روحانیت" آنها را از حاضرین دیگر جدا می کند، که این جدایی ها اصلا به نفع آنان نیست، آنها نیز تنها یک قشر در کنار اقشار دیگرند، که در مجلس حاضرند، و این قشر بندی اجتماعی هم تنها تحت یک تقسیم کار اجتماعی است، که هر جامعه ایی در خود دارد، و هر انسانی متناسب با شغل انتخابی خود است که در جامعه تقسیم به اقشار مختلف می شود، و تمایز ترجیحی طبقاتی نباید وجود داشته باشند، ولی روند جامعه چیز دیگری است.
ترجمه ریز فارسیِ آیات جزوه قرآنی که در این مراسم سهم من شد، به علت نداشتن عینک و نور کم موفق، قابل خواندن نیست، فقط این جمله را توانستم بخوانم که "خدای ما و خدای شما یکی است،" [1] اما در فرصتی که جمعیت برای تشییع می آمدند، و مجری مشغول اداره مجلس بود، به یک جلد از چند جلد کتاب "صحیفه نور" حاوی سخنان امام خمینی، سرکی کشیدم که در کتابخانه کنار صندلی ام قرار داشت، هر چند آنقدر آن را خاک گرفته بود که وقتی آن را در انتها از روی پای خود برداشتم، باید خود را آثار گرد و خاک آن می تکاندم؛
یک سخنرانی از امام در تفسیر این آیه قرآن بود که "برای هر کس پاسبان ها از پیش رو و پشت سر برگماشته شده که به امر خدا او را نگهبانی کنند. خدا حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند (و از نیکی به بدی شتابند)، و هرگاه خدا اراده کند که قومی را (به بدی اعمالشان) عقاب کند هیچ راه دفاعی نباشد و برای آنان هیچ کس را جز خدا یارای آنکه آن بلا بگرداند نیست." [2]
و از جمله سری به یک سخنرانی، از ایشان زدم که در تاریخ 28/6/1358 ایراد شده بود، و این قسمت از سخنرانی ایشان، برای من جالب بود، که امام چشم های هراسناک در به وجود آمدن نظام ولایت فقیه، حاکمیت ولی فقیه، اسلام و... را مورد اشاره قرار دادند، و در این سخنان سعی می کنند، شنوندگان را به عدم ترس از آن ترغیب کنند :
"گویندگان و نویسندگان نترسند از حکومت اسلامی، و نترسند از ولایت فقیه. ولایت فقیه آنطور که اسلام مقرر فرموده است و ائمه ما نصب فرمودهاند به کسی صدمه وارد نمی کند؛ دیکتاتوری به وجود نمیآورد، کاری که برخلاف مصالح مملکت است انجام نمی دهد،"
امروز شرایط تهران متاثر از اعتراضاتی است که از دیروز در تهران برای اعتراض به سقوط هواپیمای اکراینی و فقدان هموطنان نخبه کشور که در این پرواز از بین رفتند، برگزار شد، بود، و در این مجلس هم از این جریان سخن بود. و به نظر می رسد باید از نام گذاری های بیجا برای هر نوع "معترضین" خودداری کرد، و مثل تمام دنیا، "معترضین" همان "معترضین" نامید، چرا که استفاده از اسامی نامربوط (خس و خاشاک، فتنه و...) در خصوص آنان نه مشکلی را حل می کند، و نه حاصلی دارد، و تنها به عمق اعتراض و کینه معترضین اضافه می کند، بعضی از شعارهای اعتراضات دیشب و دیروز نیز، در واقع اعتراض به همین نام گذاری های خاص بود.
کاش وقتی اساس فرهنگ ایرانی، انقلابی، اسلامی، شیعی و... خود را پایه گذاری می کردیم، صداقت و درستی را یگانه معیار و مصداق بروز تمام خوبی ها قرار می دادیم.
وقتی در صبحگاه 18 دیماه 1398 خبر کشتار هموطنان خود را در هواپیمای اکراینی حامل آن ها، اتوبوسی که به دره رفت، و پیش از آن در کرمان، و در هنگام مشایعت پیکر شهید سلیمانی دیدم، قلبم ایستاد و تنها او را به توقف این همه خسارت و مرگ، توانا دیدم و از یزدان پاک و یکتا خواستم :
"خدایا بس است دیگر! ختمش کن!
هر چند می دانم که این نیز از تصمیم تو نیست، و ختمش نیز با ماست!
اما گویا ما را بر ختمش، هنوز تصمیمی نیست!"
اما اکنون که متوجه شدم کسانی در این کشور، در حاشیه امن هستند، که موشک شلیک می کنند (حتی به اشتباه و...)، و در بی صداقتی کامل، عمل خود را تا مدت ها کتمان می کنند، و اشتباه خود را نمی پذیرند، و مسئولین، کشور و ایرانیان را اینگونه در بین دوست و دشمن بی آبرو می نمایند، یاد این نوشته بر دیوار جنوبی کاخ آپادانا می افتم، که به فرمان داریوش کبیر نقش بسته است، و او به خوبی در آن روزگار باستان، مشکلات اساسی و ریشه دار ما را حتی در این روزها و لابد در زمان خود، به خوبی درک کرده، و او نیز از اُورمزد یکتای خود خواسته بودند که :
"اهورامزدا این کشور را، از دشمن، خشکسالی، و از دروغ حفظ نماید."
و انگار ما اکنون بر هر سه این بلایا مبتلا شده ایم.
تابوت ها را سوار بر موجی از غم، دست به دست می کنیم، تا بدن ها در خاک سرد گور، موج نشان غم های بی پایان ما باشند، این روزها دل ها در تلاطم مرگ های نو به نو، ریزش برگ های تازه به تازه، و بلاهای بی پایان، خون است، و این پاره پاره های خون دل را، این تابوت هاست، که بدین سو، و آن سو می کشند.
زمانه ی آدمکُش ما را، انگار قصدی بر آتش بس نیست، از این گورستان، به گورستانی دیگر در رفت و آمدیم، انگار ناف این سال های بلاخیز را با گور و گورستان بریده اند، هر دم باید به مشایعت خود تا خاکی سرد، در رفت و آمد باشیم؛ آن یکی را جاده، دیگری را سرما، و این یکی را تحریم، و آنرا دشمن، این را خود، و آن را غم نان و... می کُشد،
در هجوم امواج قتل و غارت جان ها، ما مانده ایم، و پریدن از قبری به قبری دیگر، و این چنین است که خانه ها مان ویران، قبرستان هامان، هر روز آبادتر از دیروز،
و تابوت ها از آمدن نمی اُفتند!
خدایا بس است دیگر! ختمش کن!
هر چند می دانم که این نیز از تصمیم تو نیست، و ختمش نیز با ماست!
در جهان فرهنگی و فکری ما بعضی تفکرات به عنوان اصولی جا افتاده و منطقی مد نظر قرار می گیرد، و چنان طبیعی و بدون خدشه پنداشته می شوند، که لاجرم انجامش بدیهی و لازم به نظر می رسد، اما در حقیقت ما باید تفکر و فرهنگ خود را تغییر دهیم، و این گونه فکر کردن را به کناری نهاده و از آن بگذریم،
درست است که قصاص و انتقام یک حق است، اما هر حقی ستاندنی نیست، کما این که الگوهای ملی و مذهبی به کرات از حق خود گذشته اند، سیلی را نباید قصاص کرد، و فردی که جواب سیلی یک قُلدر، یک دیوانه، و یا یک انسان غیر طبیعی را جواب می دهد، حتما عاقل و درست ارزیابی نمی گردد؛ و این از ضعف او تلقی نخواهد شد، اگر پاسخ ندهد، بلکه به منطقی بودن، بزرگواری، بزرگی و پختگی او نیز تعبیر می شود،
انسان عاقل همسان شروع کنندگان بی عقل، غیر طبیعی و...، یک عمل بد را پاسخی به همان صورت نمی دهد، و سطح خود در سطح افراد نابهنجار پایین نمی آورد، و فرو خوردن و نگهداشتن خشمی شدید، و به عکس، نمایش خلاف آنچه، نابهنجاران با تو کرده اند، مطمئنا به بزرگی و عقلِ صاحبِ این اخلاق تفسیر و تعبیر خواهد شد؛ و در مقابل، احساسی برخورد کردن، واکنشی بودن، در چنین مواقعی، و خاموش کردن شعله های خشم، و کسب شادی نفس و... از طریق مقابله به مثل، نشان از ناپختگی است، و به حُسن شخصیت تفسیر و تعبیر نخواهد شد.
تصمیم سازان ترور سردار سلیمانی، در یک عمل نابهنجار، ناجوانمردانه و...، یک مقام رسمی – نظامی ما را در فرودگاه بین المللی بغداد ترور کردند، تا شاید با تحریک و تنش آفرینی، به زعم خود آتش جنگی را آغاز نمایند، که در خلال آن عزت و اقتدار ایران را بشکنند؛ ما نیز متقابلا نباید با انتقام جویی و شروع این جنگ، و افتادن در دامی این چنینی، آتش بیار صحنه ایی شویم، که دایناسورهای خدعه و نیرنگ برای ایران چیده اند.
به نظر می رسد مبارزین و مرزداران ما به قدر کافی سیاست های مشکوک این دایناسورهای بزرگِ فعال و طراز اول جهانی در خاورمیانه را آزار داده اند، که اینچنین رسوا و بی منطق او را مستحق چنین روش ناجوانمردانه ایی دیده اند، و این خود به اندازه کافی حکایت از شکست های آنان در مقابل این سردار ایرانی دارد.
ایران در مبارزه و مقابله با داعش (و اسلام سیاسی منحرفی که، از قضا دستپخت متحدین نزدیک امریکا در منطقه اند)، و مردم منطقه را زیر سلطه جریان متحجر و ظالم می بردند، در حدی مناسب و حتی بیش از آن، عمل کرد و در پیشگاه تاریخ، مردم جهان و منطقه وجداندرد نخواهد داشت، چرا که همسایه های خود در مقابل گُرگان ظالم وهابی مسلک داعشی صفت، تنها و بیکس رها نکرده، و اگر امریکایی ها راست بگویند، که اتحاد ضد داعش داشته اند، سلیمانی و همرزمان او، همکار و همراه آنان در این نبرد بوده اند، و شایسته این ترور نبودند.
امریکایی ها در نابودی حزب جنگطلب بعث صدام، و حکومت جور و ظالمُ، بی منطق طالبان، با ملت ایران، عراق و افغانستان در مقطعی همکار و همهدف شدند، لذا کشتن چنین همکار مهمی که در این نبرد دوشادوش دیگر مبارزین تلاش می کرد، مظلومیتی برای این سردار بزرگ ایرانی و همرزمانش، و بالطبع ایران ایجاد می کند، که شیرینی این ظلم را بر دهان ترور کنندگانش، خود بخود تلخ خواهد کرد.
به نظر می رسد دستگاه حاکمه فعلی امریکا، و به خصوص تصمیم سازان این اقدام جنگ طلبانه، خود به دنبال قربانی می گردند، تا او را به پای انتخابات 2020 خود سر بریده، و نتایج آن را از آن خود کنند، و شروع یک جنگ با چنین طرّاحانی، جاده صاف کنی برای روی کار آوردن مجدد این تفکر در امریکاست،
همانگونه که ترامپ با خروج از قرارداد بین المللی برجام، سعی کرد کشور و ملت ما را به سمت تندروها سوق دهد، و از فرهنگ و روشِ میانه روی، اعتدال و اصلاح خود، آنان را دور نماید، تا در فضایی خشونت زده، جنگ طلبان داخلی ایران، دست برتر را در صحنه انتخابات آتی ایران بدست آورند،
شروع یک نبرد با چنین افرادی در این زمان، این امکان، و راه فرار را به تندروهای امریکایی که امروز زیر فشار فساد و سو استفاده از قدرت، تحت استیضاح و سوال گیر کرده اند، ایجاد خواهد کرد، تا آنان را از این دام بگریزاند، و هر جنگ و انتقام جویی از سربازان مجبور امریکایی (که در واقع از مردم مستضعف امریکا هستند، که اکثرا به دلایل مالی و یا اجبارهای دیگر) در منطقه در مقابل ما قرار گرفته اند، هدیه سال نویی خواهد بود، تا، آنان که خوشه از خون دیگران بر می چینند، در امریکا انتخابات پیش رو را با پیروزی پشت سر بگذارند،
لذا امروز نه، به جنگ و انتقام، نه گفتن به دام و خدعه دسیسه گران جهانی است، که برای پیروزی دوباره جنگ طلبان امریکایی، این صحنه را چیده اند.
دنیا خوب می داند که زدن و ترور مسافری که از طریق آشکار و تحت سیستم بین المللی هوایی جهانی، وارد فرودگاه بین المللی کشوری شده است، و میزبان در حال انتقال این میهمان به اقامتگاه خود هست، نه افتخار نظامی دارد، و نه یک پیروزی افتخار آمیز تلقی می گردد، بلکه این عمل در واقع گردنکشی، قلدری و لکه ننگی است بر دامن طراحان آن، که چنین با ناجوانمردی و به کارگیری تروریسم دولتی، این ترور و قتل را رقم زده اند و...،
ملت ایران طلب های زیادی از امریکا در تاریخ خود دارد، لذا امریکایی های طراح این ترور را نیز، باید با چنین ننگی تنها گذاشت، و فعلا این خون را نیز مثل خون آنان که در هواپیمای غیر نظامی ما، و در فضای خلیج فارس زدند، و یا حقی که از مردم ایران در خلال کودتای ننگین 28 مرداد ضایع کردند را، باید به حساب انان گذاشت، تا روزی به وقت خود تسویه شود.
امروز روز جنگ و انتقام نیست، امروز روز نه، به جنگی تحمیلی است، که دوباره در حال تحمیل شدن است.
طالبان روزی قاتل نمایندگان مردم ایران در کنسولگری ما در شهر مزار شریف افغانستان بودند، همانروزها نیز در یک فضای احساسی به حق ناشی از کشتار عزیزانمان به وجود آمده بود، و عده ایی سخت کشور را به سمت جنگ و انتقام هُل می دادند، اما بزرگواری ایرانی، منش صلح طلبانه ما در دولت وقت، صبر و شکیبایی ما، باعث شد که امروز، لابد آنان شرمگین از عمل خودند، که این ترور ناجوانمردانه را به مردم ایران تسلیت می گویند، این حاصل بزرگواری، تسامح و تساهل، و فرهنگِ گذشت، و روح لطیف و صبور ایرانی است.
این همان سخن حافظ شیرین گفتاریست، که می فرماید :
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت، با دشمنان مدارا
کسی کآشتی جوید و سور و بزم نه نیکو بود، تیز رفتن به رزم
همه یافتی، جنگ، خیره مجوی دل روشنت زآب تیره مشوی
بسی نامداران که بر دست من تبه شد به جنگ اندر آن انجمن
مرا سیر شد دل ز جنگ و بدی همی جُست خواهم ره ایزدی
کنون بر شما گشت کردار بد شناسد هر آنکس که دارد خرد
نیم من بخون شما شسته چنگ نگیرم چنین کار دشوار تنگ
همه یکسره در پناه منید اگر چند بدخواه، گاه منید
هر آنکس که خواهد که باشد رواست درین کار نافزایش نه کاست
هرآنکس که خواهد که زی شاه خویش گذارد نگیرم برو راه پیش
و یا حکیم شیراز، جناب مصلح الدین سعدی می فرمایند :
چو شاید گرفـــتن بنرمی دیــــاربه پیکار خون از مشــامی میـــار
به مردی که ملک سراسر زمیننیرزد که، خونی چکد بر زمین
چو بر دشمنی باشدت دســـترسمرنجانش کو را همین غصّه بس
عدو زنده سر گـــشته پیرامــنتبه از خــون او کشته در گردنــت
اگر پیل زوری و گر شیر چنگبه نزدیک من صلح بهتر که جنگ
گــر صلح خواهد عـدو سر مپیچو گر جنگ جوید عــنان بر مپیــچ
کــه گـــر وی بــــبندد در کـارزار،تو را قدر و هیبت شود یک، هزار
وگر می برآید، به نرمی و هــوشبه تندی و خشم و درشتی، مــکوش
مولانا جلال الدین محمد بلخی نیز فرمودند :
چون که بیرنگی اسیر رنگ شد موسیای با موسیای در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی موسي و فرعون دارند آشتی
و یا قیصر امین پور عزیز که آرزو می کند :
«به امید پیروزی واقعی نه در جنگ که بر جنگ!»
و یا محمد علی رستمی (وصال میانه ایی) در شعری تحت عنوان "جنگ قدرت تا به کی" می فرمایند :
در سرای زندگانی جنگ قدرت تا به کی این همه تعجیل کردن بهر ذلت تا به کی
با محبت دشمنی نابود و خنثی می شود زندگانی بهر صلح است، جنگ و نفرت تا به کی
ما که از اول همه اولاد آدم بوده ایم بعد با شمشیر و ترکش ، مرگ عزت تا به کی
جنگ از آغاز خلقت یکه تازی کرده است این همه فکر جدایی رو به سرعت تا به کی
می توان در اوج قدرت یک کمی آرام شد تا به خود آییی که دیگر هتک حرمت تا به کی
زشت باشد هر که را در دل عداوت پرورد مهربانی خوشتر است آزار و محنت تا به کی
عشق را فریاد کن تا گوش هستی بشنود زندگی معنا پذیرد روز حسرت تا به کی
آسمانی می شوی با مهربانی خو کنی بیش از این نامهربان ، در جنگ سبقت تا به کی
ای « وصال » این شعر هم این گونه می گردد تمام ! رشته ها را پنبه کردن فوت فرصت تا به کی
و آنچنان که مرحوم فریدون مشیری سروده است که :
تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل ، دلی لبریزِ از مهر تو تو ای با دوستی دشمن. زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست زبان قهر چنگیزی ست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید. برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروارتفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تواین دیو انسان کش برون آید. تو از آیین انسانی چه میدانی؟ اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر رابه خاک و خون بغلطانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست ولی حق را برادر جان! به زور این زبان نافهم آتش بارنباید جست... اگر این بار شد وجدان خواب آلودهات بیدار، تفنگت را زمین بگذار...
ایران و امریکا در منطقه پتانسیل و موضوعات زیادی برای دشمنی ندارند، و بیشتر رقیبند، تا دشمن؛ و همین است که انسان متعجب می شود، که چرا، چگونه و این چه دست هاییست که این رقابت را به سوی دشمنی آشکار و بیرحمانه پیش می برد، تا این چنین به رویارویی نظامی دو جانبه، با دریایی از خون بین ما، ختممان کنند.
تشنگان خون را تنها پیاله ایی از خون ماست، که سیراب می کند، و همیشه این سربازان صحنه نبردند که طعمه سیّاسان صحنه های تزویر و خدعه می شوند، و سربازان را جز نبرد، کاری نیست؛ و سر باختن عاقبتی است که هر سربازی برای خود با چشم سر، در حالی که زنده است، می بیند، چرا که صفحه شطرنج قدرت، همواره قربانی می طلبد، و چه قربانی بهتر از سرباز، که بی مدعا در زیر پرچم سر بازی گرد آمده است.
امریکایی ها در یک اشتباه بزرگ، و جنگ طلبانه، اقدام به شهادت سربازی قهرمان، و بزرگ از این آب و خاک کردند، که نزد هر ایرانی (موافق و مخالف) ارزشمند و محترم بود، این سرباز پاکباخته وطن، در این چند سال، درگیر نبردی سخت با کسانی بود، که می خواستند انسان زیست کننده در خاورمیانه قرن بیست و یکم را، به سیطره وحشیگری و فرهنگ ظالمانه شبه جزیره عربی 1400 سال قبل و بلکه پیشتر از آن برگردانند.
کسانی که از مردم عراق، سوریه، افغانستان، پاکستان، سومالی و دیگر مناطق تحت سلطه اشان برده و کنیز می گرفتند، و هنوز که هنوز است، بعد از مدت ها که از نابودی حکومت داعش گذشته است، دخترکان مظلوم ایزدی و... را از خانه های مملو از کثافت و بی شرمی، فرهنگ داعشی – وهابی نجات می دهند، برده هایی که در بازار موصل و رقه (پایتخت اسلام سیاسی وهابی در آن زمان) به فروش رفته بودند.
امریکایی ها نیک می دانند که فرهنگ و ایدئولوژی خوفناک و ظالمانه داعشی و وهابی از کدام دانشگاه های عربستان و... پی ریزی و ایجاد و به جامعه آسیا، خاورمیانه و حتی اروپا پمپاژ می شود، و مدرسان این ایدئولوژی از چه منابعی در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس پول و تفکر می گیرند،
اما متاسفانه با نادیده گرفتن همه این دانسته های خود، در تضاد منافع سیاسی و هژمونی قدرت خود در منطقه، تمام ارزش های فرهنگ غرب و در واقع اوج تمدن انسانی را قربانی منافع کوتاه مدت خود، در عراق و سوریه کرده و چنین فردی را به شهادت رساندند، که در کوتاه کردن دست این ایدئولوژی ظالمانه، عمرها و سرمایه های بسیاری هزینه کرد.
این ننگ، و قطرات خون این شهید تا ابد بر دامان امریکایی ها خواهد ماند، و در دادگاه تاریخ بشر، طراحان این صحنه رزیلانه که با هیچ رسم و رسوم جنگی حتی متناسب نیست، محکوم ابدی خواهند بود، اما از این سو نیز صحنه داران سیاستی که بر طبل جنگ و درگیری، استوار کوبیدند نیز، بالاخره پای کشور را به جنگ خواهند کشاند، آن هم در صحنه خدعه و نیرنگ عوامل قدرت های طراز اول جهانی، که نشان داده اند، حتی در قرن 21 نیز همان خوی استعماری خود را فراموش نکرده، و با متحجر ترین تفکر و کشور منطقه "رقص شمشیر" می کنند، و حجله پیروزی انتخاباتی خود را با این صحنه کثیف ممزوج، و افتتاح می نمایند.
به قول دوستم فردینخاورمیانه عرصه دایناسورهاست، و این چنین است که سربازان ما زیر سم سنگین این دایناسورهای بزرگ له خواهند شد، حال چه باید کرد؟! پاسخ اگر بدهیم وارد یک جنگ بزرگ شده ایم، که نابودی های بزرگ را نیز در راه خود خواهد داشت، پاسخ ندهیم صحنه را باخته ایم و عزت ایران خدشه دار خواهد شد؟!!، و اینچنین است که خدعه گران جنگ طلب، کشور را به گوشه ایی می برند، تا راهی جز حرکت به سوی جنگ نداشته باشد، و همه چیز را فدای اهداف حقیرشان می کنند.
اما سرادر عزیز، شهید قاسم سلیمانی! شهادتت مبارک، تو که در مقام رزمندگی، که ماموریت اصلی تو بود، به تاسی از فرمان امام خمینی، کمترین دخالت را در جریانات سیاسی داخلی کشور از تو سراغ دارم، و کمترین مواضع سیاسی را در مبارزات انتخاباتی احزاب داخلی اتخاذ کردی، و در مقام رزمندگی، بیشترین عمل را در کارنامه سربازی خود ذخیره نمودی؛ امروز در صبح شهادتت، سیاهی ماندن و دیدن، برای ماست که بمانیم و باز هم ببینیم، که چگونه کشور و انقلاب زیر سم دایناسورهای خدعه و نیرنگ، ویران می شود، و اما تو راحت شدی، این راحتی بر تو و همراهانت گوارا و مبارک باد.
عکس مقاله سایت نیویورکر The New Yourker امریکا در خصوص این شهید
وقتی از شیراز و استان پارس (فارس) می گوییم، مهمترین نکته ایی که به ذهن متبادر می گردد، یک دنیا تاریخ است که بر گرده سرزمین پارس برای ایران و ایرانی به یادگار مانده است، و شاید بتوان گفت، بدون آن سرزمین، ایران معنی و موجودیتی نخواهد داشت، و با وجود پارس است که به رغم چپاول سرزمین ما و جدایی های دردناکی که از شمال و جنوب، غرب و شرق، از این سرزمین آریایی صورت گرفت، همچنان ایران، ایران مانده است.
چراکه فرهنگ و ادب پارسی با بزرگانی چون سعدی و حافظ به اوج خود رسید، و یا قسمت عمده تاریخ ایران در این سرزمین به یادگار مانده است؛ که خود به قوام سرزمینی و شناخت فرهنگ ایران کمک شایان توجهی داشته اند،
نکته ی طنزی که از دوست شیرازی ام مرا به یادگار مانده که حکایت از تنبلی این مردم دارد که : "اگر به یک شیرازی آدرسی نشان دهید که دور و دراز باشد و او در راهنمایی مجبور شود، با نوعی درخواست از شما می گوید، "نمی شود به این آدرس نروید؟!!" اما این همه مفاخر که در تاریخ معاصر و قدیم این ایالت بزرگ و برجسته برخواسته اند، هرگز با شهرت تنبلی این قوم همخوانی ندارد،
و انسان آنگاه آزار می بیند، که همین جزیره بحرین تا سال 1970 یکی از اجزای استان پهناور "فارس و بنادر" بود که اکنون حتی مردم 50 سال به بالای این جزیره ایرانی، در اوراق هویتی خود محل صدور، شیراز را دارند، ولی این پاره تن ایران در یک معامله سیاسی از مام میهن جدا افتاد.
اما آنچه مرا به نگارش این پست نسبتا بلند ترغیب کرد، و به دریافت و نگارش خاطرات انسانی فرهیخته که زندگی اش، خود برگی کامل از تاریخ معاصر ماست، و بن مایه یک فیلم بلند هنری می تواند باشد، تضادها در جریانات سیاسی شیراز در دوره چند دهه اخیر است،
از سویی جریانی در آنجا آنقدر قدرتمند است که می تواند، به خاطر عدم همسویی سیاسی، حتی نایب رییس مجلس شورای اسلامی (دکتر علی مطهری و فرزند شهید مطهری) را از سخنرانی در شیراز باز دارد، و از سوی دیگر مردم شیراز در خیزش عجیب و وسیع مردم ایران در آبانماه 1398 از شگفتی آفرینان بودند، لذا وقتی یکی از دوستان عزیز و کوهنوردم پیشنهاد داد که شنونده خاطرات او از جریانات انقلاب 1342 در این شهر باشم، و خود مشتاق تر به شنیدن آن بودم، و آنرا شایسته ثبت دیدم.
راوی این خاطرات فردی است که در اوج دوران محمد رضا پهلوی، پله های ترقی تحصیلی و شغلی و... را یک به یک با سعی و تلاش و با تکیه به ظرفیت های موجود در سیستم وقت، طی نموده و به مقامات و مدارج بالای شغلی و تحصیلی دست یافته اند، و در اثر همنشینی با بزرگان انقلاب، تا آخرین روزهای پیروزی آن را همراهی، و اکنون حامل خاطراتی دست اول از منابع و سورس های (Source) اصلی انقلاب در منطقه خود (آیت الله بهاالدین محلاتی، آیت الله دستغیب شیرازی، ناصرخان و خسروخان قشقایی)، تهران (دکتر علی شریعتی، احمد جنتی) و در امریکا (ابراهیم یزدی و انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی مقیم امریکا) بوده است. خاطراتش برای من که شنیدنی و درس آموز بود.
صحنه به دار آویختن عارف نامی سرزمین پارس جناب منصور حلاج
از میمند فارس تا دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز
2- از میمند فارس تا دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز :
من اهل میمند فارسم، که تقریبا در هیجده فرسخی جنوب شرق شیراز قرار دارد، و جزو شهرستان فیروزآباد می باشد. آن موقع میمند تا کلاس نهم، یعنی تا "سیکل اول" را در خود داشت، و هر دانش آموزی که قصد ادامه تحصیل در مقطع "سیکل دوم" را داشت باید به شیراز می رفت.
در دوره ایی که وارد دبستان شدم، ما روحانی پیشکسوتی در میمند داشتیم که از شیراز آمده بود، به نام حاج غلامحسین ناطق احمدی، که الان فوت کرده اند، و نمازها را به جماعت در مسجد به امامت ایشان می خواندیم، و لذا ایشان مرا دیده، با روحیات من آشنا شده، به مرحوم پدرم سفارش کرده بود که مرا نزد ایشان برای طی دورس دینی بفرستد.
مرحوم پدرم هم از شیراز کتاب "جامع المقدمات" برایم تهیه کرد، و من هنگامی که شاگرد دبستان بودم، بعد از نماز صبح در مسجد با برخی دیگر می ماندیم، تا آفتاب روز پهن شود، نزد ایشان این کتاب را که قسمتی از آن فارسی و قسمتی عربی بود، فرا می گرفتیم. ایشان خیلی آدم خوبی بود، بعد از جامع المقدمات، کتاب "شرح قطر" را که دیگر کاملا عربی بود، را نیز نزد ایشان خواندم، که موضوع این کتاب هم صرف و نحو عربی است، این کتاب چاپ کشور مصر بود.
بعد از این دو کتاب رفتیم سراغ کتاب "سیوطی" که باز هم در صرف و نحو زبان عربی است و یکی از علمای اهل سنت این مبحث را به شعر در آورده است. اما با رسیدن به این کتاب مقطع سیکل اول من تمام شده و در آزمون ورود به دوره دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز قبول شدم.
اینجا در دو راهی گیر کردم، که مرحوم پدرم می گفت : "برو دانشسرا"، و از جهتی می توانستم دروس حوزوی را ادامه دهم، آقای ناطق احمدی می فرمودند، "می خواهی بمانی بمان و ادامه بده"، ولی وقتی تصمیم مرا به رفتن به دانشسرا را دید، گفت، شما "علی بن یقطین" خواهی شد. این یعنی شما قرار بود که در حوزه بمانی، ولی حال که می روی آینده تو علی بن یقطین [1] است.
استان فارس در آن موقع (اول دهه 1340)، بسیار وسیع و استان "فارس و بنادر" نام داشت، که شامل قسمتی از استان کهگیلویه و بویر احمد، کل استان بوشهر، قسمت زیادی از بخش غربی استان هرمزگان و بنادر و جزایر خلیج فارس بود. آن موقع سیستم آموزش و پرورش ما دو مرحله داشت، سیکل اول، و سیکل دوم، و این سیستم جدید دبیرستان دوره اول و دوم، که اکنون دوباره راه افتاده است در واقع بازگشت به همان سیستم آموزشی آن دوره است. سیکل اول که تا کلاس 9 بود و سیکل دوم که تا کلاس 12.
آن موقع ها جریان تربیت معلم استان ها به این صورت بود که هر منطقه و شهری برای خود سهمیه خاص داشت و بعد از پایان سیکل اول، دانش آموزان متقاضی شغل آموزگاری به دانشسراهای مقدماتی می رفتند، و در این دانشسراها، برای تدریس در مقطع دبستان تربیت می شدند.
و دانشسرای عالی هم که فقط در تهران مستقر بود، دبیر برای دبیرستان های کل کشور تربیت می کرد. همین دانشگاهی که الان به اسم دانشگاه خوارزمی شده، و در خیابان شهید مفتح (روزولت سابق) تهران قرار دارد، که در آن موقع، محل دانشسرای عالی ایران بود.
شهرستان فیروزآباد آن موقع 5 نفر در دانشسرای مقدماتی شیراز سهیمه داشت. که برای جذب این 5 تن، امتحان کتبی در محل و شفاهی و مصاحبه در شیراز برگزار می شد، سال 1340 بود که من نیز در این آزمون شرکت کردم و قبول هم شدم، و بدین ترتیب از جمله دانش آموزان دانشسرای مقدماتی استان فارس و بنادر در شیراز شدم.
kkk
3- دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز و آشنایی با فعالین انقلابی شیراز :
بالاخره در سال 1340 وارد دانشسرای مقدماتی شیراز شدم، و با توجه به سابقه ایی که در ارتباط با مسجد و روحانیت در میمند داشتم، در شیراز هم در جستجوی مسجدی بودم که نماز را در آن اقامه کنم، بعد از تحقیقات مختصری متوجه شدم که دو مسجد سرشناس در شیراز هست که در یکی حاج شیخ بهاالدین محلاتی پیشنماز بودند، و دیگری مسجدی که آقای سید عبدالحسین دستغیب شیرازی، همین که شهید شدند، پیشنمازش بودند،
آقای دستغیب در "مسجد جامع عتیق" شیراز نماز می خواندند، که در نزدیکی های شاهچراغ است، و گفته می شود این مسجد در زمان سلجوقیان ساخته اند. اما آقای شیخ بهاالدین محلاتی در مسجد "مولا" نماز می خواندند که این مسجد به محل سکونت من نزدیک تر بود. لذا در دوره دانشسرا من در جماعت آیت الله محلاتی نماز می خواندم. خدا ایشان را رحمت کند، ماه رمضان ها در مسجد شیر گرم می کردند و در استکان های کمر باریک با شکر بین نماز مغرب و عشا به مردم نمازگزار می دادند، تا روزه خود را افطار کنند.
منزل ایشان هم در کوچه کنار مسجد که به آن "گود عرب ها" می گفتند قرار داشت، که نزدیک خیابان لطفعلی خان زند است، آقای شیخ بهاالدین محلاتی مرجع تقلید بود، چرا که وقتی من از میمند به شیراز می آمدم، کسانی وجوهات خود را به من می دادند تا به ایشان برسانم، ایشان علم زیادی داشت، و بزرگترین عالم شهر شیراز به لحاظ علمی بودند، ولی اهل سخنرانی و منبر نبودند، فقط سه شنبه شب و چهارشنبه شب در منزلش جلسه تفسیر قرآن داشتند، که من هم در آن شرکت می کردم، و یادم نمی رود که در منزل هم چای درست می کردند و به شرکت کنندگان در همین استکان های کمر باریک چای می دادند.
kkk
4- انقلاب شاه و مردم و یا انقلاب سفید :
سال 1340 همزمان شروع جریانات انقلاب شاه و مردم، و یا همان انقلاب سفید [2] است؛ در این زمان آقای خمینی هم فعال شده بودند و اعلامیه های شان می آمد، و در این مسجد به دست ما هم می رسید، و من که آن موقع ها در کلاس ده و یازده مشغول به تحصیل در دانشسرا مقدماتی بودم، این اعلامیه ها را به میمند هم می بردم، و به آقای غلامحسین ناطق احمدی و مرحوم پدرم هم نشان می دادم،
یادم هست روزی یکی از این اعلامیه ها را به مرحوم پدرم دادم، ایشان همینطور که لب حوض نشسته بود، گفت این چی هست؟، گفتم اعلامیه آقای خمینی است، پدرم گفت چه می خواهد بکند، گفتم می خواهد بیاید جای شاه بنشیند، پدرم گفت این که می خواهد بیاید جای شاه بنشیند، دست هایش پینه بسته است یانه! گفتم نه ایشان مجتهد است و درس خوانده دینی است، و اهل کار کشاروزی و... نیست. سرش را بالا انداخت و گفت نوچ، یعنی بدرد این کار نمی خورد. پدرم در این سال ها حدود 50 سال سن داشت و با سواد بود.
در این موقع بحبوحه انقلاب شاه و مردم و یا انقلاب سفید بود که یکی از بندهای مهم این انقلاب جریان "اصلاحات ارضی" بود، که تغییرات و اصلاحات اساسی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی در جامعه ایران محسوب می شد، چرا که قبل از این، ساختار جامعه ایران بر اساس نظام فئودالی، یا همان خان و خانبازی، و مالک سالاری، و عرصه داری زمین بازها و خانسالارهاست، و این نقطه عطفی در تاریخ ایران خواهد شد. خانسالاری، و یا مالک سالاری در ایران به معنی فئودالیته می باشد، و خان ها، و مالکین بزرگ آب و زمین در واقع مالک همه چیز و و حتی آدم هایی بود که بر آن زمین کار می کردند.
نقش مهم اصلاحات ارضی، که یکی از بندهای انقلاب سفید شاه بود، فئودالیته و خانسالاری ها را از بین می برد. مدیر و مبدع بحث اصلاحات ارضی فردی بود به نام آقای دکتر حسن ارسنجانی[3] که خدا بیامرزدش، وقتی مدیر بخش کشاورزی کشور شد، این بحث را پیش برد، گفته می شد که ایشان تفکر چپ داشته، و بر تز اصلاحات ارزی بسیار مسلط بود، او همچنین در توجیه اقدامات خود بسیار موفق بود، ایشان سخنوری توانا، در توجیه فواید این طرح بود و سخنانش که از رادیو پخش می شد، فغان و غوغا می کرد.
آقای ارسنجانی هم اهل همین منطقه ماست، اهل میمند که از این اقدام شاه مطلع شدند، نسبت به شاه با دید بسیار تحسین آمیزی نگاه می کردند، و البته این کار شاه خیلی قابل تحسین هم بود، ما یک شاعری در میمند داشتیم که کشاورز بود، خیلی سواد هم نداشت، اما فی البداهه شعر می گفت. اسمش آقای عباس افغانی بود، اگر دیوان شعرش را مخفی نکرده باشند، اشعارش اکنون هم باید باشد، او هم در همین جریان اصلاحات ارضی یک قصیده بلند و حماسی در 5 الی 6 صفحه در مدح این عمل انقلابی سروده بود، فقط بیت آخرش را به یاد دارم که می گفت : این سروده است پور دهقانی نامش عباس و شهرتش افغانی
ایشان یکبار هم قصیده ایی را نوشته بود که به من داد و گفت : "می روید شیراز این را بدهید به روزنامه پارس [4] آن را چاپ کنند." این روزنامه در آن زمان خیلی مشهور بود، مدیرش خدا رحمتش کند فردی بود به نام آقای شرقی [5] که روزنامه را در کاغذ اعلا چاپ می کرد، البته آقای شرقی از پیش از این نیز مرا می شناخت، و آن هم به واسطه آقای غلامحسین ناطق احمدی در میمند بود،
میمند منطقه عطر و گلاب و... است و وقتی من به شیراز می آمدم آقای ناطق احمدی از این شیشه های عطر به من می داد که به دوستان و آشنایانش بدهم، مثلا سفارش می کرد که این را بده به این، و آن را بده به آن، یکی از این ها، خود آقای شرقی بود که من از این عطرها برای ایشان برده بودم؛ که وقتی به ایشان دادم بو کرد و گفت "به به، چقدر خوب"، البته من متوجه نشدم که این شعر را چاپ کرد یا نه، ولی من آن را به آقای شرقی رساندم. دنبال این کارها هم نمی رفتم، و بیشتر سرم به درسم بند بود.
در این مدت من بین میمند و شیراز حالت پیک را پیدا کرده بودم، از این طرف اعلامیه های آقای خمینی را برای اهل میمند می بردم، و از آن طرف هم محموله های اهل میمند را برای شیرازی ها می آوردم (از جمله همین قصیده های غرا که در شان و مدح اصلاحات ارضی سروده شده بود، و یا عطر، وجوهات و...). آغاز اجرای اصلاحات ارضی در استان فارس و بنادر، باعث شلوغی و به هم ریختگی های زیادی شد.
فئودال ها و خوانین قشقایی و زمین دارها، و ملاکین بزرگ، اوضاع این استان را بهم ریختند، و استان فارس را خیلی ناامن کردند، آنقدر ناامن کردند که شاه بیچاره مجبور شد راسا اقدام کند، او در ابتدا فورا سپهبد ورهرام[6] را به مقام استاندار فارس و بنادر انتخاب کرد، و اسدالله علم[7] را که نور چشم شاه بود، را نیز به ریاست دانشگاه شیراز انتخاب کردند، سپهبد ورهرام اهل آذربایجان غربی بود، و خیلی شهرت داشت. شاه سپهبد مین باشیان را نیز به فرماندهی "ارتش جنوب" انتخاب کرد که مرکز این ارتش در شیراز قرار داشت، تا این تیم بتوانند امنیت را برقرار کنند.
شما نمی دانید که چقدر آدم کشته شد، تا این اصلاحات ارضی در استان فارس و بنادر اجرا شد، اولین رییس اداره اصلاحات ارضی، آقای مهندس ملک عابدی بود، که رییس این اداره در شهرستان فیروزآباد انتخاب شد، اما او را خوانین و ایادی آنها در محل "تنگآب" (در مسیر فیروزآباد) ترور کردند، شاه که از این جریان باخبر شد، خود به شیراز آمد، این خیلی اهمیت داشت و خوانین شیراز داشتند مقابل تصمیم اصلاحات ارضی شاه مقاومت می کردند،
شاه در همین میدانی که الان فکر کنم ولیعصر نام دارد، و آن موقع میدان ولیعهد بود، برای مردم شیراز سخنرانی کرد، البته شاه مثل روحانیت سخنور نبود، ولی تمام مدارس را تعطیل کردند و در این میدان جمعیت موج می زد، او بالای مکانی که به سخنرانی اش اختصاص داده بودند رفت و شروع به صحبت کرد، همین جمله را من از سخنرانی ایشان به یادم دارم که گفت : "من به این هایی که مهندس ملک عابدی را کشتند توصیه می کنم، اسلحه های خود را زمین بگذارند، و از حالا به بعد بروند بیل به دست بگیرند، و من تکفل بچه ها و خانواده ی مهندس ملک عابدی را تا آخر عمر قبول کردم." البته من نمی دانم در نهایت شاه با این خانواده چه کرد و چی شد، ولی می خواستم با این مقدمه شدت آشوب در استان فارس و بنادر را که در اثر مقاومت خوانین و ملاکین بزرگ مقابل اصلاحات ارضی ایجاد شد را بگویم.
آن موقع در شیراز حمام خصوصی در منازل نبود، خوب یادم هست که این یاغی ها چقدر از این ارتشی های و نیروهای ژاندارمری بیچاره را کشتند، یک بار صبح، وقت مناجات که عازم حمام بودم یک ماشین کُمانکار بزرگ ارتشی پر از لباس های خونی و لابد جسد نظامیان بود را خودم دیدم که می آمد، خدا می داند چقدر از نظامیان و ژاندارم های بیچاره در این جریان اصلاحات ارضی، توسط خوانین و ایادی یاغی آنها کشته شدند.
در همین جریانات که ارتش مشغول ایجاد امنیت بود، همین خوانین در یکی از شهرستان های استان فارس و بنادر، یک سروان ارتش را پوست کنده بودند، که جسد این سروان را در وسط "مرکز پیاده شیراز" دفن کردند، و روی قبر او هم آرامگاه خوبی ساختند، نمی دانم الان هم هست یا نه، ببینید که چه اوضاع و احوالی بود، برای استقرار امنیت؛ خوانین همه مسلح بودند، یک چیزی می گویم و یک چیزی می شنوید!!!.
ارتش و ژاندارمری خیلی کشته داشت، تا اصلاحات ارضی اجرا شد، جاهای دیگر کشور هم مشکلاتی برای اجرای اصلاحات ارضی بود در طی آن زمین را از خوانین و ملاکین عمده گرفته و بین کشاورزان تقسیم می کردند، ولی هیچ جای کشور به اندازه شیراز مشکلدار نبود. مشکل شیراز هم این بود که خوانین ایل قشقایی، تحریک می کردند و این مسایل پیش می آمد.
این فضای سال های 1340 تا 1343 بود، که از یک طرف کشتار یاغیان و خوانین از ارتش و ژاندارمری بود، و از سوی دیگر سعی دولت برای برقراری امن و اجرای قانون اصلاحات ارضی.
kkk
5- موضع روحانیت در خصوص اصلاحات ارضی :
مرحوم آقای خمینی (ره) در سال 1340 پیرامون موضوع اصلاحات ارضی سکوت اختیار کرده بودند، نه می گفتند خوب است، نه می گفتند که بد است، ایشان آدم سیاسمدار و فهمیده ایی بودند، فقط به صورت کلی به موضوع "اسلام در خطر است" اشاره می کردند، آن موقع این خوانین به همه چیز دست زدند تا اصلاحات ارضی صورت نگیرد و زمین ها بین مردم تقسیم نشود، و همان حالت فئوالی باقی بماند، اما موفق نشدند، حتی بعد از انقلاب هم آنها دست از اقدامات خود علیه قانون اصلاحات ارضی بر نداشتند، و قصد داشتند با توسل به روحانیت، طرح و قانون اصلاحات ارضی را متوقف و ملغی کنند، ولی موفق نشدند.
اصلاحات ارضی کار صد در صد درستی بود و کسی جرات ملغی نمودن آن را هم نداشت. کار بسیار درستی بود، ولی البته مشکلش این بود که کافی نبود، آنطوری که من مطالعه کردم این طرح الهام گرفته از کلخوز های [8] شوروی و کیبوتص های [9] سیستم اسراییلی در تقسیم و بهره برداری از زمین الهام گرفته بودند. البته شاه به کشاورزان سند این زمین ها داد و اولین بارش، شخص شاه به شهر مراغه رفت و به کشاورزان آنجا سند زمین هایی که تقسیم کرده بودند، را اهدا کرد. لذا در عین عدم کپی برداری، از تجربیات سیستم ها امتحان شده در شوروی و اسراییل استفاده شده بود.
روحانیت هم با این وضع کنار آمده بود، اما در دل خود با آن مخالف بودند، ولی بعد از انقلاب روحانیت مردم را به شک و وسواس انداخته بودند، که این زمین ها غصبی است یا نه؟، حلال است یا حرام؟، نماز در آن درست است یانه؟ و... در حالی که این زمین ها مال خوانین و ملاکینی بود که در تهران و شهرهای بزرگ مقیم بودند و از اینجا بر زمین و اهلش خدایی می کردند. اما برخی از روحانیون توصیه می کردند که بروید و رضایت مالکین (خوانین و ملاکین) را بگیرید،
یک دوستی داشتم که دکتر چشم بود و زمین هایش مشمول قانون اصلاحات ارضی در اطراف کاشان و دلیجان شده بود، ایشان بعد از انقلاب یک بار یک بسته هزارتایی 50 تومانی های نو را به من نشان دادند، و می خندیدند که، از همین کشاورزان گرفته بود، ظاهرا خود کشاورزان به ایشان داده بودد تا نمازشان بر زمین هایی که شاه بین آنان تقسیم کرده بود، صحیح باشد.
یکبار هم خودم از همین رادیو معارف شنیدم که، فردی زنگ زده بود که حساب نماز بر زمین هایی که از طریق اصلاحات ارضی به دست کشاورزان رسیده است چیست؟، و نماینده یکی از مراجع می گفت، "بروید با مالک مصالحه کنید." این در حالی بود که این قانون همچنان برقرار است، و جمهوری اسلامی و شورای نگهبان هم آن را بعد از انقلاب ملغی نکرده است.
در خصوص مخالفت با قانون اصلاحات ارضی خان ها و ملاکین آشکارا مخالف بودند و هرکار از دست شان آمد کردند تا این قانون عملی نشود، ولی روحانیت در باطن و مخفیانه با آن مخالف بود، ولی ابراز نمی کردند. روحانیت از طرفی نمی خواست که با خان ها و فئودال ها یک کاسه شود، و از سوی دیگر نمی خواست مقابل خواست مردم که بر اصلاحات ارضی اصرار داشتند، قرار گیرد، روحانیت مانده بود، اگر مخالفت نمی کرد با خان ها و فئودال ها طرف می شد، و اگر مخالفت می کرد با مردم مواجه می شد، لذا در باطن مخالف بودند، و در ظاهر بر انقلاب شاه و مردم سکوت کرده و به صورت کلی می گفتند این رژیم امریکایی است و مخالف اسلام است.
خان ها و فئودال ها با یاغیانی که اجیر می کردند، ناامنی ایجاد می کردند؛ لذا دادرسی ارتش اگر این ها را به چنگ می آورد شدیدا مجازات و یا اعدام می کرد، جنگ اعلام شده ایی بود، و وقتی درگیری آغاز می شد از همدیگر سخت می کشتند.
kkk
6- اصول انقلاب شاه و مردم و یا انقلاب سفید :
انقلاب شاه و مردم شش اصل داشت، که یکی از آن اصلاحات ارضی بود، که زمین ها را از خوانین و زمین داران بزرگ می گرفت، و بین مردم عادی و کشاورزان بی زمین تقسیم می کرد، اصل دیگرش ملی شدن آب ها بود، اصل دیگر آن ملی شدن جنگل ها و مراتع؛ اصل دیگر آن تاسیس "سپاه دانش" بود (همین نهضت سواد آموزی امروزی و با اهداف و دستورات بیشتری)، از اصول دیگرش تاسیس "سپاه بهداشت" بود؛ اصول دیگرش تاسیس "سپاه ترویج آبادانی" بود (تقریبا همین کاری که جهاد سازندگی می کرد).
kkk
7- رفراندوم قوانین ششگانه انقلاب شاه و ملت :
این شش اصل را شاه به رفراندوم گذاشت، من که به شیراز آمدم، همانگونه که گفتم مثل میمند، در مسجد مولا، مسجد نو، و مسجد جامع عتیق شیراز پای منبر علمای مبارز از جمله آیت الله بهاالدین محلاتی، آیت الله سید عبدالحسین دستغیب شیرازی و مجد الدین مصباحی بودم، یعنی نماز را اکثرا در مسجد مولا می خواندم، و در دروس تفسیر قرآن آقای بهاالدین محلاتی شرکت می کردم، و شب های جمعه هم بعد از پایان نماز مغرب و عشا، آقای محلاتی جلو می افتادند و ما هم به دنبال شان، یک شب جمعه مسجد جامع عتیق برای سخنرانی آقای دستغیب می رفتیم، و یک شب جمعه در میان هم، نمازگذاران دو مسجد مولا و عتیق می رفتیم مسجد نو، که در آنجا واعظی به نام (فکر کنم اسم کوچکش مجد الدین) مصباحی [10] سخنرانی داشت، که مشابه و قرینه آقای فلسفی در تهران بود، که او هم علیه رژیم و شاه سخن می گفت.
ما آن موقع ها بین دوراهی فکری بودیم، از یک سو امثال آقای محلاتی، دستغیب، مصباحی در حالی که از اصلاحات ارضی نامی نمی بردند، می گفتند شاه بیخود می کند، شاه چکاره است که این کند، و از سوی دیگر کار شاه را کاری درست و در خدمت به مردم می دانستیم؛ لذا بین دو راهی گیر کرده بودیم.
روحانیت کلی گویی می کرد، بدون اسم بردن از اصلاحات ارضی شاه، آنرا محکوم می کرد، مخالف صد در صد رژیم بودند، ولی نمی توانستند به صراحت بگویند. یعنی اگر مخالفت مصداقی می کردند، آبروی آنها نزد مردم می رفت، چرا که اصول انقلاب سفید شاه و مردم، خیلی خوب و پر منفعت برای مردم بود، و توسعه و پیشرفت را برای مردم و کشور به ارمغان می آورد، و هیچ جایی برای مخالفت نداشت، لذا این ها به صورت کلی حرف می زدند و شاه را، به جای کارهایش، محکوم می کردند، که "این وابسته به امریکاست"، و وارد جزییات نمی شدند.
حالا ما به عنوان یک فرد نزدیک به آنها، در همین کلی گویی ها گیر کرده بودیم، از یک طرف منبر آقای دستغیب می رفتیم که خدا رحمتش کند، آنقدر خوب حرف می زد که یادم نمی رود، موقعی که می خواست اسم دولت را بیاورد، نه اسم شاه، نه اسم نخست وزیر و... می برد، و می گفتند "هیات ضّاله مُضِّله حاکمه"،
ما تحت تاثیر این سخنرانی ها بودیم، از آن سو هم تحت تاثیر درستی کار شاه، 6 بهمن بود که شاه این اصول ششگانه که بعد دوازده گانه شدند را، در معرض رای مردم قرار داد، و رفراندوم برگزار کرد تا خود مردم اجرا و یا عدم اجرای آن را تصمیم بگیرند، و ما همه به صورت جمعی از دانشسرا عازم حوزه رای گیری شدیم، آقای بهاالدین حمیدی رییس دانشسرا مقدماتی هم همراه ما بودند،
محل رای دبستان باقری بود، همان نزدیک دانشسرای مقدماتی، من در دوراهی گیر کرده بودم، از یک طرف می گفتند این رای دادن حرام است و از سوی دیگر هم رادیو می کوبید که بروید رای بدهید مثل الان، انگار تاریخ داره دوباره تجدید می شود، که یک عده می گویند رای ندهیم، و صدا و سیما هم می گوید بروید رای بدهید.
ولی هر کاری کردم و هرچه با خود کلنجار رفتم، نتوانستم خود را راضی کنم که رای دهم، ولی تو صف بودیم و به سمت حوزه رای گیری می رفتیم، خدا رحمتش کند آقای حمیدی، رییس دانشسرا هم بود، من کنار ایشان رفتم، گفت چیه؟ گفتم آقای حمیدی من کراهت دارم بیایم رای دهم، و من تنها آدمی بودم که در آن جمع بزرگ که راضی به رای دادن نشدم، گفت مشکل شما چیه، و من توضیح دادم، و خودش هم می دانست که شیراز چه خبر است.
گفت تا درب دبستان بیا، ما که رفتیم داخل، تو از آن طرف برو و داخل حوزه رای گیری نیا، و من هم همین کردم، و آقای حمید و صف بچه های دانشسرای مقدماتی رفتند داخل، و من از این کنار رفتم و داخل مدرسه نشدم، و به طرف بازار وکیل راه خود را ادامه دادم، و رای ندادم، و آنها رفتند رای دادند، همه با رضایت به این رفراندوم موافق و آری رای داند، ولی من حتی نرفتم مخالف رای بدهم، چون فکر می کردم ممکن است در بیاورند که کی مخالف رای داده است.
من که تحت تاثیر حرف های آقای دستغیب و مصباحی، در یک دو راهی ماندم و رای ندادم، خدا به وسیله این آقای حمیدی ما را نجات داد.
در دانشسرا من به لحاظ نمره علمی، نفر اول شدم و آقای حمیدی هم مرا دوست داشت. ولی می توانم بگویم که در شیراز همه رای دادند، و موافقت خود را با مفاد قانون انقلاب شاه و مردم اعلام کردند. مثل همین رفراندوم سال 1358 خود ما، که همه به آن رای "آری" دادند. شاید از آن هم شدیدتر آری گفتند. مردم سر می شکستند که بروند و آری رای بدهند. استقبال زیادی کردند. آنقدر استقبال بالا بود که کسی جرات مخالفخوانی نمی کرد، کسی اگر مخالفت می کرد، مردم به عقل او می خندیدند.
لذا در این شرایط بود که امثال آقایان دستغیب، مصباحی و... وارد جزییات مخالفت با قوانین انقلاب سفید نمی شدند، و فقط به صورت کلی می گفتند "این رژیم وابسته امریکا و اسراییل است". صراحتا این مساله در اعلامیه ها و سخنرانی ها گفته می شد، در آن زمان، سخن از رفتن رژیم نبود، و در این سال های 40 تا 43 گفته می شد که شاه باید امریکا و اسراییل را بیرون کند، و حرف روحانیت را بشنود، اما مخالفت مصداقی با قانون اصلاحات ارضی و... نمی کردند.
kkk
8- نقش آیت الله بروجردی در فضای سیاسی آن موقع :
تا آیت الله بروجردی زنده بودند، [11] شاه جرات نداشت این برنامه را اجرا کند، من این مطلب را از شاه نخوانده ام، ولی می گویند از ایشان سوال کردند که به چه جهت این برنامه ها را قبل از 1340 اجرا نکردی؟، گفته بود تا آقای بروجردی بود نمی توانستم، آقای بروجردی خیلی در بین مردم طرفدار داشت، وجوهاتی که آیت الله بروجردی از سراسر ایران، و داخل و خارج دریافت می کرد، شاید از بودجه یک دولت هم بیشتر بود،
خودم وقتی از میمند می آمدم، مردم وجوهات خود را به من می دادند که به نماینده ایشان بدهم، البته من که چیزی نداشتم، تا به عنوان وجوهات بدهم، اما برای رساندن این وجوهات که می رفتم، آقای حاج اصغر آقای حاج مهیا نماینده آیت الله بروجردی بودند، و در کاروان سرای مشیر، دفتر داشت، وقتی می رفتم وجوهات مردم را تحویل بدهم، باید کلی توی صف می ایستادم تا نوبتم بشود و وجوهات مردم را تحویل بدهم؛ اینطور مردم اعتقاد داشتند.
پیرزنی بود که در میمند چهارتا مرغ داشت که تخم می گذاشت، خمس آن را جدا می کرد و به عنوان درآمد سال به آیت الله بروجردی می داد. البته آیت الله بروجردی میانه اش با شاه خوب بود، و هرچی آقای بروجردی می گفت شاه گوش می کرد، خیلی شاه و ایشان با هم رفت و آمد داشتند و خوب بودند، و روابط هم خوب بود. لذا شاه گفته که بدون اجازه آقای بروجردی من نمی توانستم کاری کنم؛ شاید ایشان هم اجازه این کار (اجرای اصول ششگانه انقلاب شاه و مردم) را نمی داد (ولله اعلم)؛
آقای بروجردی سال 1339 یا 1340 فوت شدند، تا فوت شدند اعلامیه آقای خمینی آمد، قبل از آن یک اعلامیه هم از آقای خمینی نمی آمد. آقای بروجردی که فوت شدند، آقایان گلپایگانی، شریعتمداری، خمینی و... توقع داشتند که شاه پیام تسلیت رحلت آیت الله بروجردی را خطاب به آنها بنویسد، و ارسال دارد، شاه هم این کار را نکرد، پیام تسلیت را برای آیت الله سید محسن حکیم در نجف ارسال داشت، که این اقدام شاه باعث کدورت آقایان در قم شد.
نظر شاه هم حساب شده بود، که به این طریق می خواست مرجعیت را از قم به نجف منتقل کند. از این جهت به حوزه قم برخورد، اما نمی توانستند چیزی بگویند، چرا که آیت الله حکیم واقعا هم مرجع اعلم زمان بعد از آقای بروجردی بودند، رساله های آقای حکیم قبل از این هم به میمند ما می آمد، و مشهور بود.
لذا اعلامیه های آقای خمینی بعد از فوت آقای بروجردی تند تند می آمد، شاه اگر به آقای حکیم پیام نمی داد یا باید به آقای خمینی، یا مرعشی، یا گلپایگانی و یا به آقای شریعتمداری، و یا به هر چهار نفر آنان پیام می داد، البته آقای خمینی به لحاظ موقعیت در آن موقع از این سه تای دیگر پایین تر و در رده چهارم قرار داشتند.
آقای خمینی از مراجع بودند، ولی می خواستند که کسی اسم او را نفهمد، من وقتی آقای بروجردی فوت شدند در میمند بودم، در تمام ایران حتی روستاها برای رحلت ایشان مجلس ختم گرفتند، من آن موقع بچه بودم و چراغدار آقای شیخ غلامحسین ناطق احمدی روحانی ارشد میمند و چند تا از رفقایش بودم، چراکه در میمند برق نبود و شب که جایی می رفتند من چراغ دار جلوی راه آنها بودم، به حرف های ایشان در مسیر گوش می دادم، در یک مورد از مرجع بعد از آقای بروجردی سخن می گفتند، و اسم این چهار نفر را بعلاوه آقای حکیم را می بردند.
بحث آقای میرزا آقای استهباناتی و آقای عبدالهادی شیرازی هم بود ولی بیشتر صحبت از آن چهار نفر بود. خلاصه اعلامیه های آقای خمینی بعد از فوت آقای بروجردی تند و تیز می آمد، و همینطور من در شیراز در جریان جلسات آقایان دستغیب و مصباحی بودم،
kkk
9- قیام 15 خرداد 1342 در شیراز :
15 خرداد 1342 من دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز را تمام کردم، و نتایج امتحانات آمده بود و من شاگرد اول استان در دانشسرا در کل استان شده بودم، که مزایایی هم داشت، و این همان موقعی بود که من می خواستم برگردم میمند، اما باید قبل از آن یک چیزهایی از شیراز می خریدم و به عنوان سوغات می بردم، مثلا ماهی های خوبی از بوشهر می آوردند که می شد برد میمند، شیرینی، یا مرکبات و... آمدم که این ها را از بازار تهیه کنم و برگردم میمند، اما وقتی ساعت 9 یا ده صبح آمدم بازار دیدم همه مغازه ها بسته است.
وارد بازار وکیل شدم، دیدم این همه مغازه در این بازار هم بسته است، در گیجی این شرایط بودم که پرسیدم چطور شده، گفتند دیشب اوضاع شلوغ شده و مامورها آقایان محلاتی، دستغیب، مصباحی را گرفته اند. من هم به طرف مسجد جامع عتیق حرکت کردم، آنجا هم مردم همین را گفتند، همه ناراحت بودند، من خودم هم ناراحت بودم، و با کناری ام در این خصوص صحبت می کردیم، مدتی در مسجد نشسته بودیم و مردم می آمدند و می رفتند و حالت عزاداری بود.
در این موقع فانتوم های جنگی هم در آسمان شیراز رژه می رفتند، از چپ و از راست می آمدند و در آسمان شهر شیراز مانور می رفتند، مردم هم مثل بهت زده این طرف و آنطرف می رفتند، راه افتادم که ببینم چه خبر است، از مسجد آمدم بیرون و خیابان احمدی را طی کردم، آمدم خیابان پهلوی که الان ظاهرا خیابان فلسطین شده است، در اینجا دیدم از بالای خیابان لطفعلی خان زند، یک لنگه درب را مردم روی دوش دارند و جنازه ایی روی آن را حمل می کنند که سرش روی تخته کج بود و زبانش و... ریخته بود بیرون، و می گفتند که یکی از مامورهای شهربانی با اسلحه کمری به او شلیک کرده است، چرا که حرف بد به شاه زده است.
ما هم به دنبال این جنازه راه افتادیم، شعار هم می دادند، ما این دولت را نمی خواهیم، مرگ بر فلان و فلان و... مسیر را ادامه دادیم، از آن سو هم ماشین های ارتش وارد خیابان شدند، نزدیک شدند شروع کردند به تیراندازی، جمعیت به هم ریخت، نفر کناری ام را دیدم که یک تیر به دستش اصابت کرد و دستش کنده شد و آویزان شد، وضعیت که اینطوری شد، مردم به کوچه پس کوچه ها هجوم بردند، همه در رفتند و نفهمیدم آن جنازه آخر چه بر سرش آمد. از آن طرف کوچه آمدم در خیابان زند، دیدم سینما پارس را آتش زده اند، شهر آشوب افتاده بود، و دود بود که به هوا می رفت،
نه من متوجه شدم که دیشب چه خبر شده، و هیچکس هم نمی دانست که می خواهند این ها را دستگیر کنند؛ و در واقع قیام 15 خرداد شیراز از این دستگیری شروع شد، و به نظر من اگر آنها نمی گرفتند برنامه به شکل سابق آرام بود و ادامه می یافت. شب این ها را گرفتند و صبح مردم که فهمیدند به تکاپو افتادند.
به خیابان احمدی که رسیدم، یک ماشین شهربانی دماغدار سفید، حامل افسران بود، مردم به آن جمله کردند و ماشین را واژگون نمودند و بعد افسران را بیرون کشیدند و بنزینش که جاری شده بود را کبریت زدند و آتش زدند. آن سه روحانی دستگیر شده، با این درگیری آزاد نشدند، و به زندان های تهران منتقل شدند، و مدت ها زندان بودند و با فشار و اعتراض، نامه نگاری ها، و وساطت آقایان مرعشی، گلپایگانی و شریعتمداری یکی یکی و به تدریج آزاد شدند.
آقای محلاتی و آقای دستغیب به لحاظ مبارزاتی تقریبا برابر بودند، اما مقام علمی آقای محلاتی بیشتر بود، ولی از سوی دیگر کسی جلودار سخنان آقای دستغیب نبود، چون سخنور بود.
kkk
10- تبعید آقای خمینی به خارج :
بعد از آزادی این ها هم نهضت در شهرهای مختلف ادامه داشت تا این که در پاییز سال 1343 بود که آقای خمینی را تبعید کردند، یادم هست روزنامه اطلاعات نوشت، آقای روح الله خمینی به علت اقدامات ضد امنیتی، ضد انقلابی و ضد امنیت ملی از کشور تبعید شدند.
با دستگیری این سه نفر نماز در مساجد مذکور برقرار بود، و فرد دیگری نماز جماعت را برگزار می کرد، ولی فعالیت ها تقریبا تعطیل شد، و به حالت مخفی در آمد.
kkk
11- انتقال به دانشگاه تهران و ادامه تحصیل در رشته حقوق :
با توجه به منافع شاگرد اولی ام در دانشسرای مقدماتی شیراز، پس اخذ مدرک تخصصی آموزگاری، که پنجم علمی محسوب می شد، که شامل جامع، طبیعی، ریاضی و ادبی بود، ششم ریاضی متوسطه را لازم داشتم که درسم تکمیل شود، و این را هم در دبیرستان شاهپور شیراز گذرانده، و به تهران مراجعه کردم تا در دانشسرای عالی و در رشته فیزیک مشغول تحصیل شده و دبیر شوم، ولی در مراجعه به آنجا آنها گفتند از امسال با توجه به برنامه سپاه دانش دانشسرای عالی دیگر دانشجو نمی پذیرد، و دبیرها از بین لیسانسیه های آزاد جذب خواهند شد.
و لذا من به دانشگاه تهران منتقل شده و در رشته حقوق قضایی که تنها دانشگاه ارایه دهنده این رشته همان دانشگاه بود، شروع به تحصیل در مقطع لیسانس کردم. یکی از دلایلی که این روزها دادگاه های جمهوری اسلامی مشکل دارد این است که قاضی و وکلا زبان همدیگر را نمی فهمند، و این به این دلیل است که هر یک از دانشگاهی و یا حوزه ایی، و با روشی خاص درس خوانده اند، اما آن موقع تنها دانشگاه ارایه دهنده این درس دانشگاه تهران بود، و همه از یک جا تعلیم می گرفتند و لذا زبان حقوقی و قضایی همه یکی بود، و همه وکلا و قضات در این دانشگاه تربیت می شدند.
من تعهد داشتم که 5 سال باید به عنوان آموزگار خدمت کنم، و سند گرو داشتم، لذا بعد از اخذ مدرک لیسانس از دانشگاه تهران، بعد از این که دو سال به عنوان افسر وظیفه خدمت کردم، بعد از بازگشت از خدمت یا باید به دبیری می رفتم و یا باید مدت این 5 سال تعهد خدمت را به مبلغ پنج هزار تومان می خریدم، و من آن را خریدم، و سند خود را آزاد کردم.
این پنج هزار تومان را از حقوق خود در زمان خدمت وظیفه گرفتم، جمع کردم، چون من در سال 1348 تا 1350 با توجه به مدرک لیسانسم، افسر وظیفه بودم و مبلغ 1100 تومان حقوق می گرفتم، در این زمان افسر آموزش هنگ سپاهیان ترویج و آبادانی کرج شدم، روزهای تعطیل هم در پادگان می ماندم، و از غذای پادگان می خوردم و حسابی پس انداز کردم،
kkk
12- پیوستن به دادگستری و تحصیل در امریکا :
از سال 1344 که به تهران آمدم با جریان دکتر علی شریعتی آشنا شدم و بودم، و جریان انقلاب را از این طریق دنبال می کردم، وقتی مدت خدمت خود در آموزش و پرورش را خریدم، با مدرک لیسانس به سیستم دادگستری کشور پیوستم، و در همین حین برای ادامه تحصیل در شهریور 1354 به امریکا رفتم و فوق لیسانس را در آنجا اخذ و در مقطع دکترا شروع به تحصیل کردم که با پیروزی انقلاب با آقای خمینی به ایران بازگشتم، لذا در اسفند 1357 بود که تحصیل در مقطع دکترای خود را ناتمام گذاشته و به تهران بازگشتم. در آنجا نیز حوادث انقلاب را از طریق انجمن های اسلامی دانشجویان ایرانی مقیم امریکا که تحت هدایت مرحوم آقای ابراهیم یزدی بود دنبال می کردم. در مدت خدمت در دادگستری نیز در ابتدا در شهرستان محلات به کار مشغول، و بعد در بخش اسدآباد همدان مشغول به کار شدم.
kkk
13- خاطرات دوره حضور در دادگستری و تبعید آقای جنتی در اسدآباد :
وقتی من در اسدآباد مشغول به کار در دادگستری بودم، آقای (احمد) جنتی هم در یک روستایی به نام "خاکریز" در آنجا تبعید بودند، روستای بسیار مشکل داری بود که این بیچاره را به آنجا تبعید کرده بودند، ده دچار دسته بندی های طایفه ایی داخلی بود، و او با هر کسی صحبت می کرد، مردم طرف مقابل از او شکایت می کردند، و او را به دادگاه می کشاندند، که او با طرف مقابل همراه شده است.
و من چون این مردم را می شناختم و شرایط او را می دانستم سعی می کردم این پرونده ها را که برایش درست می کردند را بی اثر کنم. خیلی دلم برایش می سوخت، و الان هم می سوزد، الان به خاطر شغلی دارد و آن موقع هم به خاطر وضعی که داشت. آزادی بالاترین موهبت است که ایشان از آن محروم است.
خاکریز روستای خیلی مشکل داری بود، یکبار در سال 1352 صبح عید نوروز خبر رسید که خاکریز به هم ریخته و مردم با هم درگیرند، و تعدادی کشته و زخمی شده اند، با ماشین ژاندارمری رفتم آنجا دیدم زن ها روی پشت بام ها هستند و آجر و خشت و سنگ می اندازد روی سر هم در خیابان، در این درگیری سه نفر کشته شده بودند و 35 نفر هم نقص عضو؛
روستا دچار درگیری های طایفه ایی بود و چنین وضعی داشت، از طرفی مردم خیلی از آقای جنتی شکایت می کردند و او را به دادگاه می کشیدند و از طرفی ژاندارمری محل از او شاکی بود که نمی آید دفتر تبعیدی خود را روزانه امضا کند؛ مسافت بین خاکریز و اسدآباد نسبتا دور بود و به اندازه مسافت بین شمال تا جنوب تهران امروزی فاصله داشت، و او باید با ماشین می آمد و دفتر را هر روز امضا می کرد، و برای این امر مشکل داشت، و من با فرمانده ژاندارمری صحبت کردم که ساده بگیرند و خودش دفتر را با سرباز و ماشین به خاکریز برای امضا بفرستد.
اگر این شکایت ژاندارمری به دادگاه ارتش و یا مراجع ذیربط گزارش می شد، و رسیدگی می کردند، به خاطر همین عدم حضور تبعیدی برای امضای دفتر، او را به زندان محکوم می کردند. تا زمانی که من تا 1354 که در اسدآباد بودم ایشان هم همانجا تبعید بود و خیلی مشکل داشت.
کار استاکریم (خداوند) را ببین!!، کار چرخش روزگار طوری شد که الان یک بزرگراه در همین اسدآباد به نام آیت الله جنتی نام گذاری شده است. آقای جنتی آن موقع ها ریش جوگندمی خیلی کوتاهی داشت، عمامه هم سرش بود، و در اثر همین شکایاتی که از او می شد خیلی در دادگاه می آمد و مدت ها اینجا در دادگاه نشسته بود تا به موضوع رسیدگی شود. سرما هم خیلی شلوغ بود، فرصت گپ و گفتگو نداشتیم، که بگویم من با آقای بهاالدین محلاتی و دستغیب آشنایی دارم.
kkk
14- نقش دادگستری در پرونده های سیاسی در آن زمان :
ما پرونده سیاسی نداشتیم، پرونده های مواد مخدر، قاچاق و سیاسی را ما تشکیل می دادیم و بدون اظهار نظر به سنندج می فرستادیم، در آن موقع سنندج مرکز دادرسی ارتش در ناحیه غرب ایران بود، و مواد مخدر و اسلحه و مهمات زیاد پرونده داشتیم.
هیچ چیزی در دستگاه های قضایی محل نمی ماند، و همه با متهم به تهران منتقل می شدند؛
kkk
15- ایجاد خانه های انصاف و شورای داوری :
من وقتی به اسدآباد رفتم، با حجم زیادی کار مواجهه بودم به طوری که شب ها هم کلی پرونده را مجبور بودم ببرم منزل و روی آن کار و مطالعه کنم، تا صبح در دادگاه جاخالی نخورم، و ذهنم آماده و مسلط به پرونده باشد. یکی از اصول انقلاب شاه و مردم تاسیس خانه های انصاف در روستاها و شورای داوری در شهرها بود، این همان کاری است که اکنون با ایجاد شورای های حل اختلاف در قوه قضاییه انجام می شود، و تعداد زیادی از پرونده ها به شورای حل اختلاف ارجاع می شود و بدین ترتیب از حجم کار دادگاه ها کاسته می گردد.
این یکی از اصول بسیار خوب انقلاب سفید شاه و مردم بود، خانه های انصاف برای روستاها، و شورای داوری در شهرها باید تشکیل می شد؛ اسدآباد صد و خورده ایی دهات داشت که باید هر یک خانه انصاف می داشت، و نداشت، که این ها زیر نظر دادگاه و دادگستری بودند و باید توسط دادگستری تشکیل می شدند.
این را هم کارشناسان از خارج کشور اقتباس کرده بود، من برای شهر اسدآباد شورای داوری تشکیل دادم، و به آنها هم سر می زدم، خانه های انصاف منطقه ای و مستقل برای روستا، و یا چند روستا هم تشکیل شد، در مدت خدمت در اسدآباد 91 خانه انصاف تشکیل گردید، این خانه های انصاف نمی دانی چه کارکرد خوبی داشتند؟ تمام اختلافات جزعی روستاییان در همانجا حل و فصل می شد، و به دادگاه نمی آمد.
اعضای این خانه های انصاف از اهالی و ریش سفیدان روستا بودند، و منشی آن هم عضو سپاه دانش بود که سواد داشت و در روستا مستقر بود. ما هم وظیفه داشتیم هر دو هفته یک بار به آنها سرکشی کنیم، و در جریان فعالیت آنها باشیم،
روستاهای بخش اسدآباد ترکیبی از ترک، کرد و فارس هستند، در سه تا از این روستاها من رییس خانه انصاف را زن گذاشته بودم، این روستاها کُرد بودند، و زن کرد یعنی همه کاره، و در فرهنگ آنان او مدیر است. در حالی که مرد کرد زیر سایه خوابیده بود، این خانم مشغول کوبیدن خرمن گندم بود، وقتی من با جیپ می رفتم سرکشی، با حالت دو خود را به کنار جاده می رساند و گزارش کار "خانه انصاف" روستا را ارایه می داد و می رفت. تکیه کلام ایشان هم نسبت به این جانب این بود که "به عزتت قسم" !!!.
قانون خانه های انصاف بسیار جالب است و خوب است، شما جوانان آنرا بخوانید، آن موقع ها اوضاع اجتماع خراب نشده بود و در روستاها بزرگان و پیر زنان و پیر مردان احترام داشتند، و ریش سفیدان محترم بودند، وقتی وارد یک دهی می شدی با بزرگان مواجه بودی، امروز هیچ چیز جای خودش نیست، و نیروی سپاه دانش از کار نهضت سواد آموزی نقش بالاتری در روستا داشتند، و از جمله در قانون خانه های انصاف، نقش آنان منشی جلسات آنها بود. اکابر قوم احترام داشتند و اگر از آنها انتخاب می کردی حرف و نظرشان برای جامعه خود محترم بود.
kkk
16 - خوانین جنایتکار و یاغیان زمان اصلاحات ارضی، انقلابیون بعد از انقلاب! :
انقلاب که به پیروزی رسید خوانین یاغی و کسانی که کشتار کرده بودند به کشور بازگشتند، که ما انقلابی و ضد شاه بودیم و با رژیم گذشته مبارزه کرده ایم، خسروخان قشقایی حتی شد نماینده مجلس شورای ملی، که بعدها شد مجلس شورای اسلامی، ایشان از شهر اقلید فارس نماینده شد.
محمد رضا اگر مثل رضا شاه بود، نه آقای خمینی را زنده می گذاشت و نه این خسروخان و ناصر خان قشقایی را؛ اما محمد رضا اینها را نکشت و تبعید کرد. شاه مثل باباش جرات نداشت، و هر سه این ها را تبعید کرد. در واقع تمام یا اکثر ناامنی های استان فارس و بنادر توسط خوانین قشقایی انجام و یا تدارک دیده می شد. چون اینها رییس ایل و از ملاک های عمده ایل قشقایی بودند.
شاه این ها را تبعید کرد، و ظاهرا آنها به آلمان رفتند، بعد از پیروزی انقلاب همه این ها برگشتند که ما برای مبارزه با رژیم گذشته مبارزه کرده و شهید دادیم؛ مجله جوانان همان راهزنان، قاتل ها و یاغیانی که در زمان شاه جنایت می کردند و توسط ارتش کشته شده بودند را شهید اعلام می کرد.
اما آقای خمینی خوب بیدار بودند، و این ها را از من بهتر می شناخت، و می دانست که این ها آدم نیستند، خمینی خیلی بیدار و اصلا قابل مقایسه با دیگران نبود؛ فلسفه آقای خمینی این بود که "هر ضد شاهی آدم نیست"، این برایش مهم بود که "ضد شاه برای چه، هدف چی بوده است؟"
همان سال 1356 تا 1357 که ایران شلوغ بود و قیام بود، آن وقت من در لس آنجلس بودم، بچه های انجمن اسلامی آمدند که خسروخان قشقایی از آلمان آمده و می خواهد برای دانشجویان و... صحبت کند، خوب دانشجویان آنجا هم نمی دانستند که چه خبر هست، نوه همین آقای شیخ بهاالدین محلاتی هم با ما بود، و فقط معدودی مثل ما می دانستند که جریان چیست و از چه قرار است.
البته کسان زیادی که ضد شاه بودند می آمدند و آنجا سخنرانی می کردند، من هم در آنجا مسئولیتی در انجمن اسلامی داشتم، بچه ها آمدند که برویم و یا نرویم، من گفتم نه، مگر هر ضد شاهی آدم است، این ها حکم سارق مسلح را دارند،
آقای خمینی از مخالفت با شاه اهداف دیگری داشت، و خوانین از مخالفت با شاه اهداف دیگری داشتند. بعد همین ناصرخان و خسروخان مجله جوانان را اداره می کردند، سال 1358 کیوسک های روزنامه فروشی پر از نشریه از جمله همین مجله جوانان بود که کسانی که در مقابله با تقسیم زمین خوانین بین کشاورزان مقاومت کرده و توسط ارتش کشته شده بودند را به عنوان شهید دوران مبارزه با شاه، معرفی می کردند.
البته آقای خمینی خیلی وارد جزییات نمی شدند و وقتی این خسروخان شد نماینده جلو نرفت و مخالفت نکرد، ولی بعدها برای این ها پرونده هایی در خصوص ارتباط با امریکا و... درست شد و خسروخان را در حالی که نماینده مجلس بود، بردند وسط میدان شهرشتان فیروزآباد که پایتخت آنها تلقی می شد، اعدام کردند، همه این را دیدند.
و به این ترتیب تمام خوانین کوچک و بزرگ قشقایی ماست ها را کیسه کردند. این همان کاری بود که شاه جرات نکرد انجام دهد. یکی از وجوه مشترک آقای خمینی و رضا شاه در همین جراتی بود که داشتند، و هر دو نترس بودند، این خصوصیت را محمد رضا نداشت.
البته امروز وقتی به اوضاع فارس نگاه می کنی بسیاری از همین آقایان و بچه های شان شده اند بسیج عشایر؟!!!، آقای خمینی خیلی بیدار بودند، او رهبری نبود که یک شبه درست شده باشد، او به اندازه سنی که داشت، درست شده بود، او قدم به قدم ساخته شده بود. او به کار خود وارد بود و جو ایران را می دانست، او می دانست که خوانین ایران کی و چه کاره بودند.
درسته که آنان ضد شاه بودند، و امنیت رژیم شاه را مختل می کردند، ولی مگر هر کسی که امنیت را مختل کند، آدم حسابی هست؟ آقای خمینی ورد زبانش این بود که قانون هرچی هست، تا زمانی که تغییر نکرده، اطاعت کنید، در هر حکومتی هستید قانون را رعایت کنید، به نظم خیلی اهمیت می دادند.
آقای خمینی یک فرد عادی نبود یک انسان استثنایی بود. گرچه آقای خامنه ایی هم خوب است و بالاخره جانیشن ایشان است،
kkk
17 - پیشاهنگی :
جریان گروه های پیشاهنگی[12] از اصول انقلاب شاه و ملت نبود، این از قدیم ترها وجود داشت، پیشاهنگی را از امریکا الگو گرفتند، همان جریان Boy-Scout در امریکاست. این جریان بعد از سرنگونی مصدق مطابق "اصل 4 ترومن" رییس جمهور امریکا وارد ایران شد. [13] پناهگاه کلکچال در کوه های شمال تهران را آقای بنایی که یکی از معاونان آموزش و پرورش وقت بود ساخت، سر راه کوهنوردان کچ و سیمان و مصالح می گذاشتند، که هر پیشاهنگ یا کوهنوردی یک آجر و یک کیلو سیمان بالا می آورد، و پناهگاه کلکچال را ساختند.
غذای رایگانی که به دانش آموزان مدارس در زمان شاه می دادند، طبق اصل 4 ترومن از بودجه امریکایی ها مستقیم تامین می شد، که به کشورهای ضعیف داده می شد و این کمک ها مستقیم از امریکا می آمد سینما سیار داشتند که بیماری و بهداشت را به مردم آموزش می دادند، اصل 4 خودش دستگاه اداری و... خاص خود را در کشور داشت،
یادم هست موقعی که در مقطع دبستان در میمند بودیم دو تا دستگاه جوجه کشی از طریق همین اصل 4 به ما داده بودند که تحویل مدرسه بود، و جوجه تولید می کردیم، درجه آنرا تنظیم می کردیم و تخم مرغ ها را به جوجه تبدیل می کردیم، این دستگاه با نفت کار می کرد.
این ترومن همان کسی است که روی شهر هیروشیما بمب اتم انداخت، اصل چهار خودش دستگاه جدای اداری داشت، و حقوق و بیمه کارکنانش را امریکا می دادند، شاید هنوز هم برخی بازنشسته همین اصل 4 باشند. ساختمان اصل 4 ترومن در شیراز بعد از انقلاب هم بود.
kkk
18- دستگیری و یا احضار در زمان شاه :
من هیچ گاه در زمان شاه دستگیر و یا احضار نشدم، من موقعی که در شهر محلات در دادگستری کار می کردم هر آخر هفته به تهران می آمدم و با جریان دکتر علی شریعتی کار می کردم، حتی بین همکاران خلاصه جلسات شریعتی را تشریح می کردم، و بعضا نشریات و مواد چاپی حسینیه ارشاد را هم با خود به محلات می آوردم و به آنها می دادم که بخوانند.
ساواک و شاه البته راجع به شریعتی دیر فهمیدند، و وقتی فهمید که دیگر دیر شده بود، شریعتی در روز آخر که به او گفتند حسینیه ارشاد را تعطیل کند، به آنها گفت که "این کار را نکید، من کار خود را کرده ام، اگر حسینیه ارشاد را تعطیل کنید، در هر شهری برای خودش حسینیه ارشاد درست خواهند کرد، پس الان که همین یکی است تحمل کنید، وگرنه می شود چندتا".
این شرایط ممکن بود نتیجه مشورتی بود که آدم ها و سیاستمداران به شاه می دادند، که ما با امثال دستغیب، اندرزگو و... مواجه هستیم، و شریعتی جوانان را دور خود جمع می کند و در نتیجه از این ها ممکن است جدا شوند.
kkk
19 - آقای خمینی با مشی مسلحانه مخالف بود :
آقای خمینی با مشی مسلحانه مخالف بودند، شریعتی هم هرگز نمی گفت شاه باید برود و...، مشی آقای خمینی این بود که آقا حرفتان را بزنید، مردم بتوانند بیایند خیابان و کسی هم آنها را نکشد، او از حکومت شاه انتظار داشت که مردم به صورت مسالمت آمیز بتوانند بیایند و حرف شان را بزنند. گاهی هم طرفداران آقای خمینی تند و تیز می شدند، کسانی پیدا می شدند که ترور هم می کردند، اما هیچ تروری را نداریم که آقای خمینی آن را تایید کرده باشند.
شاید دیگران کرده اند، ولی مشی ایشان مبارزه مسلحانه و ترور نبود، او معتقد بود با آدم کشی کار درست نمی شود، به این اعتقاد داشت، اصلا هیچ کدام از کسانی که ترور کردند را نمی توان گفت که مورد تایید آقای خمینی بودند. البته ممکن است که آخوندهای دیگر ترور را تایید کرده باشند، ولی ایشان اینطور فکر نمی کرد. مثلا همین نواب صفوی را ممکن است آخوند های دیگر تایید کرده باشند، ولی آقای خمینی دروغ می گویند که ادعا می کنند تایید کرده باشد.
البته آقای خمینی در عین حال که تایید نمی کرد به آنها حمله هم نمی کرد که چرا این کار را کردید. شریعتی هم درست همینطور و مثل آقای خمینی بود، در عین حال که تایید نمی کرد، منفی هم نمی گفت. و اگر می آمدند و اجازه می خواستند، اجازه نمی داد و سکوت می کرد. حداکثر می گفت بلند شوید بروید. آقای خمینی آدم استثنایی بود، کاملا استثنایی، مردم به صراحت دنبالش بودند و ایشان نیز به پشتوانه ملت حرکت می کرد.
دانشگاه شیراز که از قدیمی ترین دانشگاه های ایران است 1325
[1] - علی بن یَقْطین بن موسی بغدادی (۱۲۴-۱۸۲ق)، محدّث، فقیه، متکلّم و از بزرگان شیعه در دوران امام صادق(ع) و امام کاظم(ع). وی اهل کوفه و ساکن بغداد بود. وی با وجود شیعه بودن، از وزیران حکومت عباسی و مورد اعتماد آنان بود. ابن یقطین منزلت والایی نزد ائمه و عالمان شیعه دارد.
[2] - انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم نام یک سلسله تغییرات اقتصادی و اجتماعی شامل اصول نوزدهگانه است که در دوره پادشاهی محمدرضا شاه پهلوی و با یاری نخست وزیران وقت علی امینی، اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا در ایران به تحقق پیوست. انقلاب سفید در مرحله نخست، پیشنهادی شامل شش اصل بود که محمدرضا شاه در کنگره ملی کشاورزان در تهران و در تاریخ ۲۱ دی ماه ۱۳۴۱ خورشیدی خبر اصلاحات و همهپرسی را برای پذیرش یا ردّ آن به کشاورزان و عموم مردم ارائه داد. پس از آن و در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۴۱ عموم مردم نیز در یک همهپرسی سراسری، به اصلاحات رأی مثبت دادند. شاه این اصلاحات را انقلاب سفید نامید زیرا انقلابی مسالمتآمیز و بدون خونریزی بود.
[3] - حسن ارسنجانی (۱۳۴۸-۱۳۰۱)، فرزند سید محمد حسین ارسنجانی، در سال ۱۳۰۱ خورشیدی در تهران در خانواده روحانی به دنیا آمد. که در جوانی به اتفاق خانواده همراه با نیروهای بختیاری جهت اعاده مشروطیت به تهران مهاجرت کرد.، روزنامه نویس، مدیر روزنامه (داریا) وکیل دادگستری، نماینده بدون اعتبارنامه دوره پانزدهم، معاون (۴ روزه) نخست وزیر، لیدر جمعیت آزادی، وزیر کشاورزی، عامل اصلی برنامه اصلاحات ارضی در ایران، سفیر ایران در ایتالیا.
[4] - این روزنامه از سال ۱۳۲۱ خورشیدی به وسیله فضلالله شرقی، در شیراز به چاپ رسیده است.
[5] - شاعر، روزنامه نگار. تولد: 1275، شیراز. درگذشت: شهریور 1361. فضلالله شرقى، فرزند شیخ محمدجعفر، پس از طى ایام كودكى در محضر اساتید وقت، مقدمات و ادبیات فارسى و عربى را آموخت. سپس در سال 1298 به خدمت وزارت معارف وارد شد و در دبیرستان حیات ناظم و معلم شد و تا سال 1312 به این سمت باقى ماند. در آن سال از این كار استعفا كرد و خود آموزشگاهى را به نام «ابن سینا» افتتاح كرد كه در مقام مدیریت آن فعالیت مىكرد. شرقى از سال 1315 به بعد علاوه بر تعلیم و تدریس از راه نشر و مدیریت روزنامهى «عصر آزادى» كه صاحب امتیازش جواد آزادى بود، وارد مطبوعات شد. وى چند سالى مدیریت آن روزنامه را به عهده داشت. سپس به مدت سى و هشت سال مدیریت روزنامهى «پارس» را در شیراز بر عهده داشت و هفتهاى دو و گاه سه بار آن را در هشت صفحه منتشر مىكرد. این روزنامه به موضوعات علمى، ادبى، عرفانى و اجتماعى مى پرداخت و شرح احوال رجال و بزرگان فارس در آن چاپ مىشد. وى همچنین چندین بار به نمایندگى انجمن شهر شیراز و عضویت در شوراى فرهنگ فارس و ریاست انجمن خانه و مدرسه و عضویت در شیر و خورشید سرخ انتخاب شد. فضلالله شرقى با اینكه عضو هیچ یك از انجمنهاى ادبى نبود ولى گاهى در بعضى از جلسات آن شركت مىجست و اشعار شاعران عضو انجمنهاى ادب فارس و كانون دانش را در صفحه ى آخر روزنامه ى «پارس» چاپ مىكرد. وى مدت پنجاه سال هم ریاست دبستان و دبیرستان ملى ابن سینا را داشت. پیكر وى در جوار آرامگاه شاه داعى الى الله به خاك سپرده شد.
[6] - سپهبد کریم ورهرام نظامی و سناتور مجلس سنای ایران و همچنین استاندار استانهای فارس و آذربایجان غربی در سال ۱۳۴۱ به دنبال اجرای قانون اصلاحات ارضی برخی زمین داران یاغی فارس از عشایر بختیاری، سر به شورش برداشته و از تقسیم اراضی خود امتناع مینمودند، شاه به علت آشنایی با روحیه خشک نظامی گری کریم ورهرام، او را مأمور به سرکوب این شورشها و اجبار یاغیان به اطاعت از قانون در تقسیم اراضی خود با رعایا کرده و وی را با اختیارات تام به سمت استانداری فارس منصوب نمود. ورهرام توانست این شورش را پس از یک سال سرکوب و سردمداران آن را دادگاه نظامی و اعدام کند.
[7] - اسدالله خان عَلَم امیر قاینات (۱ مرداد ۱۲۹۸ بیرجند - ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ نیویورک) مشهور به اسدالله علم، یکی از مهمترین چهرههای سیاسی دوران محمدرضاشاه پهلوی، وزیر دربار و نخستوزیر ایران از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ بودهاست.
[8] - کُلخوز (به روسی: колхо́з) (کالخوز هم نوشتهاند) یا مزرعه اشتراکی گونهای مزرعهداری اشتراکی در اتحاد شوروی بود که به عنوان روشی تازه در کنار روش مزرعهداری دولتی (سُوْخوز) برپا شده بود.
[9] - کیبوتص (عبری: קִבּוּץ / קיבוץ / קיבוצים) (به معنای تعاون) (kibbutz) نوعی «دهکده اشتراکی» است که ریشه در صهیونیزم و سوسیالیزم دارد. هم اکنون در اسرائیل در حدود ۲۵۰ کیبوتص و بیش از ۴۵۰ موشاو وجود دارد. در کیبوتص، هر کسی به اندازه توان خود کار میکند و به اندازه نیازش از درآمد عمومی استفاده میکند. همه چیز کیبوتص، مال همه اهالی آن جامعه است و در عین حال، مال هیچیک از آنان نیست. در کیبوتص «مالکیت خصوصی» وجود ندارد و مالکیت تنها «اشتراکی» است.
[10] - حجتالاسلام سید مجدالدین مصباحی شیرازی از علمای معاصر شیراز بر اثر کهولت سن و بیماری در شانزدهم ارديبهشت ۱۳۹۴در بیمارستان نمازی شیراز درگذشت. وى در سال 1308 شمسى در شیراز متولد شد و پس از تحصیلات ابتدائى به تحصیل علوم ادبى و عربى پرداخت و فقه و اصول را از محضر آیتالله حاج شیخ بهاءالدین محلاتى فراگرفت و مدتى در اصفهان از درس خارج آیت الله حاج سید محمدرضا خراسانى و سایر علماء برجسته اصفهان بهرهمند شده و بعد از آن به وطن برگشته و از طریق منبر و سخنرانى خدمات تبلیغى بسیار کرده است.
[11] - سید حسین طباطبایی بروجردی معروف به آیتالله بروجردی (زاده ۳ فروردین ۱۲۵۴ در بروجرد - درگذشته ۱۰ فروردین ۱۳۴۰ در قم) از مراجع شیعه اهل ایران میباشد. وی به مدت هفده سال مدیر حوزه علمیه قم بود و پس از درگذشت سید حسین طباطبایی قمی مرجعیت عامه شیعیان را به مدت نزدیک به ۱۵ سال بر عهده داشت.
[12] - پیشاهنگی (به انگلیسی: Scouting) جنبشی بینالمللی برای امداد و کمکرسانی در مواقع اضطراری است. این جنبش در سال ۱۹۰۷ توسط رابرت بیدن-پاول پایهگذاری شد و به سرعت در جهان توسعه یافت. یکی از هدفهای پیشاهنگی، ایجاد اعتماد به نفس است. هدف دیگر، ترویج روحیهٔ کمک به همنوع در میان مردم است. پیشاهنگی در ایران در سال ۱۳۰۴ شمسی توسط آقای احمد امین زاده تأسیس گردید و در خردادماه سال ۱۳۱۴ اولین دوره مربیگری پیشاهنگی، در اردوگاه منظریه تهران (اردوگاه شهید باهنر) برگزار گردید و فعالیتهای این سازمان تا سال ۱۳۲۰ ادامه یافت؛ اما به علت وقوع جنگ جهانی، از سال ۱۳۲۰ تا سال ۱۳۳۲ فعالیت پیشاهنگی در ایران کمتر گسترش یافت. فعالیتهای پیشاهنگی از سال ۱۳۳۲ توسط حسین بنایی به طور کامل و جهانی در سراسر ایران گسترش یافت و مجدداً با قوت بیشتری فعالیتهای خویش را پی گرفت و تا سال ۱۳۶۴ ادامه داشت.
[13] - اصل چهارم چنین گفت: ما باید اقدام جدیدی راجع به قابل دسترس کردن مزایای پیشرفتهای علمی و صنعتی برای بهبود و رشد کشورهای در حال توسعه انجام دهیم. بیش از نیمی از مردم جهان در شرایط بسیار بدی به سر میبرند. غذای آنها کافی نیست و قربانی بیماریها هستند، زندگی اقتصادی آنها ابتدایی و راکد است. فقر یک مشکل است و همه به خصوص مناطق مرفه را تهدید میکند و برای اولین بار در تاریخ، بشر دانش و مهارت را در اختیار میگیرد تا به این مردم رنجکشیده کمک کند.
دی، بهمن، اسفند، ماه های خاطره انگیز انقلابی موفقیت آمیز بود، که در آخر بهمن 1357 به ثمر نشست، زمستانی که در آن سالِ مبنا، به بهار پیروزی خیزش عظیم و یکپارچه مردمی ختم شد، و مردم ایران به تمام مردم دنیا نشان دادند، که می توانند در شرایطی خاص، بر کسانی که جای خود را بر صندلی قدرت مستحکم کرده اند، غلبه، و میز را با صاحبش که نمی خواهد تکانی به خود دهد، واژگون کنند.
اما دیماه که می آید مرا به یاد تیتر روزنامه ایی که از رفتن آخرین پادشاه سلسله پهلوی از کشور خبر داد، می اندازد، او که در این روزها خود به شخصه شرایط کشور و خواست مردمش را حس کرد، و گفت "من نیز پیام انقلاب شما ملت ایران را شنیدم"، [1] اما دیر شده بود و ایشان دیر شنیدند، و متاسفانه اطرافیان قابل و خردمندی نیز گرد ایشان نبودند، که اگر او به موقع نتوانست پیام و خواست مردم خود را بشنود، تملق و چاپلوسی های ناپاک خود را به کناری نهاده و به او زودتر بشنوایانند.
اما این روزها و با توجه به شعارهایی که در خیزش های دیماه 1396 و اکنون آبان 1398 داده شد، و با شنیدن خواست هایی که در قالب شعارها بروز داده شد، آه از نهاد هر انسان آزاده و آزادیخواهی بلند می شود که بعد از 41 سال، از آن رفتن، و آن تیتر روزنامه اطلاعات که با خطی درشت نوشته بود "شاه رفت"، می بینیم که انگار این تیتر هرگز درست نبوده و نیست، و شاه هرگز نرفت، چرا که ذهن استبداد زده ما همچنان باقیست، و می تواند دوباره شاه و شرایط سلطنت را باز آفرینی کند.
و انگار ما ملتی هستیم که در مواجهه با هر مشکلی، همیشه و در همه حال به دنبال منجی هستیم، که بیاید و ما را نجات دهد، غافل از اینکه وقتی این منجی ها می آیند، دیگر چون پیامبر نیستند که اجر و مزدی برای نبوت و هدایت خود نخواهند، [2] و با نشستن بر تخت، خود را لایق تر از قبلی دانسته، و باز روز از نو روزی از نو.
و حتی اگر این نجات دهندگان نخواهند "شاه" شوند، و سلطنت به راه اندازند، برخی از ما مردم ایران باز آفرینان استبداد، شاه و سلطنت سازان بی مانندی هستیم، و با شاکله ذهن استبداد زده، و فرهنگ بیمار خود، انقلاب رهایی بخش را نیز از محتوای آزادی خواهی اش خالی، و به هر طریق که شده، رسم شاهی را، به نام و ایده های مختلف دیگری باز آفرینی، بر جایش خواهیم نشاند.
این خط فکری حتی در بین انقلابیون آنروز هم بود، متاسفانه جناحی در انقلاب بعد از پیروزی چنان عمل کرد، و کار را به تدریج به سمتی پیش برد که باید گفت، شاه نرفت؛ آنان چنان در محدود کردن وجه جمهوریت، و اختیارات مردم، و نحیف کردن بخش حق تعیین سرنوشتِ به رسمیت شناخته شده در قوانین اساسی بعد از انقلاب، عمل کردند، که برخی ناچار، و شاید از روی لج بازی، دچار تحجر شده اند، و در یک عقبگرد آشکارا، خواستار بازگشت سلسله پهلوی شده اند، و امروز به اعتراف خود ما 27 درصد دستگیر شدگان قیام های اخیر را سلطنت طلب ها تشکیل می دهند؛ [3]
و مردم در شعارهای جدید و قرن بیست و یکمی خود شعار "رضاشاه روحت شاد" را بروز داده اند، که اگر منظور این شعار خدمات عمرانی رضاشاه پهلوی باشد، که چندان محل اشکال و قابل اعتنا نیست، ولی اگر منظور بازگشت "روح سلطنت" و "استبداد رضاشاهی" باشد، که باید بر حال خود گریست، چرا که باید گفت، دریغا که به چه روزی افتاده ایم، که دوران استبداد رفته را، آروز می کنیم.
حال آنکه مردم ایران لایق این بازگشت، تحجر، ارتجاع، جمود و تاریک اندیشی نیست، لایق این نیست که به سمت سیستم سلطنتی برود، اما عملکرد ما در تفسیر قانون به ضرر نقش مردم در تغییر اوضاع، و محدود کردن حقوق آنان در ایجاد تغییر و اصلاح، و بی اثر شدن خواست شان و... این مردم را وادار به بازگشتی اینچنینی خسارت بار کرده است،
مردم ایران لایق همان گفته امام خمینی اند، که وقتی خبرنگار از ایشان در خصوص نوع حکومت جمهوری مد نظرش بعد از پیروزی انقلاب پرسید، پاسخ داد که آنچه مد نظر ایشان است همان جمهوری رایج در دنیاست. [4]
ایران و مردم آزادیخواه آن بعد از این همه تلاش های یکصد ساله آزادیخواهانه، لایق چنان جمهوری است که امروز مردم فرانسه با رای خود در انتخاباتی عمومی، آقای امانوئل مکرون، و یا به عبارتی خط سوم را، در حاکمیت فرانسه قرار می دهد، و دو جریان سیاسی عمده این کشور را که مدت ها قدرت را دست به دست می کردند، به کنار می گذارند؛و پا را از این هم بیرون نهاده، اکنون جنبش جلیقه زردها، در این کشور تحولات بنیادین دیگری را نیز برای ماه هاست که خواستار شده است، و برایش مبارزه می کند.
مردم ما لایق حاکمیت های استبدادی نیستند. شاه رفت، اما روح و فرهنگ استبداد زده ما، به همراه عملکرد نامناسب برخی از انقلابیون در این چهار دهه،"شاه پرستی" را زنده نگه داشت، لذا می بینیم که او رفت، اما "زمان شاه" را بهار پر نعمت و هندوستان خود تلقی، و هر از چندی، بعضی "فیل شان یاد هندوستان" می کند، و بازگشت به آن زمان را آرزو می کنند،
به نظر من، این از رضایت آنان از رژیم های سلطنتی نیست، بلکه از همان ایده ایی نشات می گیرد که در این شعار، خود را نشان می دهد که "ما اشتباه کردیم، که انقلاب کردیم". این بدترین عملکردی بود که یک شاخه از انقلابیون انقلاب 57 داشتند، و بلایی سر این انقلاب و کشور آوردند، که امروز مردم بگویند ما "طلا نمی خواهیم، ما را مس کنید".
راه گذار از این "بحران" و یا "آتش زیر خاکستر" که هر از چندی به هر بهانه ایی، چون آتشفشانی خروشان فوران می کند، بازگشت به اعطای حق تعیین سرنوشت، و به رسمیت شناختن حق ایجاد تغییر و اصلاح است که "ولی نعمتان"، "مستضعفان" و همان پا برهنه ها همیشه برایش برخواسته و بر می خیزند، و لشکر بی جیره و مواجب خیزش های آزادی و آزادیخواهی شده اند، و هر بار این خواست اساسی اشان توسط خواص به سرقت می رود.
[1] - شاه در این رابطه گفت : " من بنام پادشاه شما که سوگند خورده ام که تمامیت ارضی مملکت، وحدت ملی و مذهب شیعه اثنی عشری را حفظ کنم، بار دیگر در برابر ملت ایران سوگند خود را تکرار می کنم و متعهد می شوم که خطاهای گذشته هرگز تکرار نشود، بلکه خطاها از هر جهت نیز جبران گردد. متعهد میشوم که پس از برقراری نظم و آرامش در اسرع وقت یک دولت ملی برای آزادیهای اساسی و انجام انتخابات آزاد، تعیین شود تا قانون اساسی که خونبهای انقلاب مشروطیت است بصورت کامل به مرحله اجرا در آید، من نیز پیام انقلاب شما ملت ایران را شنیدم. "
[2] - "بگو: هر مزدى كه از شما خواستم پس آن به نفع شماست، مزد من جز بر خدا نیست و او بر هر چیزى گواه است." (قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ. سبا ، 47) "بگو از شما مزدى را درخواست نمىكنم مگر دوستى خویشاوندان نزدیكم". (قل لا اسالكم علیه اجرا الا المودة فى القربى (شوری ـ 23)،
[3] - فرمانده انتظامی پایتخت گفت: حدود 25 تا 27 درصد بازداشت شدگان در آشوب های اخیر در پایتخت در طیف هدایت های نفاق مخصوصاً سلطنت طلبان بودند.
[4] - - زمان: 22 آبان 1357 / 12 ذی الحجه 1398 مکان: فرانسه، نوفل لوشاتو مصاحبه کننده: خبرنگار روزنامه فرانسوی لوموند [حضرتعالی میفرمایید که بایستی در ایران، جمهوری اسلامی استقرار پیدا کند و این برای ما فرانسویها چندان مفهوم نیست. زیرا که جمهوری میتواند بدون پایه مذهبی باشد. نظر شما چیست؟ آیا جمهوری شما بر پایه سوسیالیسم است؟ مشروطیت است؟ بر انتخاباتی استوار است؟ دموکراتیک است؟ چگونه است؟]
- اما جمهوری، به همان معنایی است که همه جا جمهوری است. لکن این جمهوری بر یک قانون اساسیای متکی است که قانون اسلام است. اینکه ما جمهوری اسلامی میگوییم برای این است که هم شرایط منتخب و هم احکامی که در ایران جاری میشود اینها بر اسلام متکی است، لکن انتخاب با ملت است و طرز جمهوری هم همان جمهوری است که همه جا هست.
بر فرس تند مرگ، هر که تو را دید گفت، برگ گل سرخ را باد کجا می برد؟!!
فرهاد (14 ساله) و آزاد (19 ساله) عزیز! [1] شهادت و رهایی اتان مبارک باد، الحاق تان به جمع بی شمار شهدا تبریک، من این تبریک را با شرم تمام، به مردانگی اتان نثار می کنم، که برای کسب لقمه ایی نان راهی، راه آخر شدید. می دانم این روزها درآوردن یک لقمه نان به قیمت جان تمام می شود، اما رفتن شما از دامن این آب و خاک رنجیست، که تا ابد بر دل مام میهن خواهد ماند، بر این غصه قلب های بسیاری خواهد لرزید، و چشم ها گریان خواهد شد، و البته این ننگ بر دامن ما تا ابد خواهد نشست؛ و فخر آزادمردی، و بلند نظری ات، بر پیشانی پاک، معصوم و بی گناه تو نوشته خواهد شد.
فرزند من! مظلومیت تو سینه ها را خون کرده است، آنگاه که تو را تصور می کنم، که در جستجوی پناهگاهی برای زنده ماندن خود و برادر از پا افتاده ات، هر سنگ و صخره ایی را پی جو شدی، و در نهایت در پس سیم خاردارهای آن خانه سنگی، ماندی و بعد از گذری دردناک از آن سیم های سرد و خشن، در ناامیدی برای عبور از شیشه ایی شکننده، ناتوان از آن همه تلاش، سر به دیوار سردش نهاده، و با او در سردی سنگ هایی که آن را از آن ساخته اند، شریک شدی، جان دادی، تا شاید این بنای سرد جامعه ما، کمی از استواری اش پایین آمده، بر خود بلرزد، تا بر این سطح از سختی، سردی و لجاجت نماند و... اما افسوس که من چشمم آب نمی خورد.
اما چشمان تو در دور و نزدیک به افق در جستجوی نجات، تغییر و... ماند، تا نور و گرمی اش را از دست داد و یخ زد، تا ببیند، آنان که تقدیر ما در ید قدرت شان است، تصمیمی بر غیر از این خواهند گرفت؟!، و یا پاشنه داران، همچنان پاشنه این درب لعنتی را بر همین منوال نگاه خواهند داشت؟!، بی تغییر، مثل سنگ های همان کلبه ایی که، تو در پس درب قفل زده اش، ماندی و جان سپردی.
من تو را درک می کنم، البته سعی می کنم که درک کنم، چرا که تا بر این دام نروی، درک آن محال خواهد بود.
گرچه شرمنده ام از اینکه، بعد از آن روزهای جنگ و نبرد، سری نتوانستم به تو بزنم، تا حداقل در دیدن دردهایت، با تو شریک شوم، بارها پیامک هایی [2] برایم آمد، که مرا بر نشستن بر خوان کوله ایی که تو کولبری اش کردی، می خواند، اما وسوسه هایش همواره در من بی ثمر بود، چرا که پایم هم در گِل روزگار افتاده و گیر کرده است، و هم ما نیز در اینجا در پستوهای درب به درب، و اتاق به اتاقِ روزگارِ سخت و دلگیر کننده این روزهای بی رحم، گیر کرده ایم، و من البته سنگینی آن بار را بر شانه های چون تویی حس می کردم، و لذا رغبتی بر نشستن بر چنین سفره ایی نداشتم.
اما هنوز که هنوز است، دلم راغب بر دیدار از آن مرزهای سرد و یخ زده است، چرا که زیبایی بهارش را هم دیده ام، مهر و محبت مردمش را هنوز در سینه ام دارم، بر آب و نمک خورده از سفره شما هنوز نمک گیرم، و شادی موسیقی بهاری و غم نهفته در نغمه هایش مرا به خود می خواند، آهنگ کبک کوه هایش هنوز در گوشم زنده است، انگورهای شیرینش زیر زبانم هنوز مزه می دهد، و...
اما نه می توانم به خود تکانی دهم، نه می توانم دیدار دوباره از آن سرزمین آریایی را فراموش کنم، و من در همین دوراهی رفتن و ماندن همچنان دست و پا می زنم،
فرهاد جان! هزار زنجیر مرا احاطه کرده است، دیگر آن چابکی روزهایی که هم سن و سال شما بودم را ندارم، زنجیرهای زندگی ما را هم در پیچ و خم های این خِفَت عظیم، که آنرا زندگی می گوییم، گرفتار کرده است.
روزگاری نه به خاطر نان، بلکه برای دفاع از آن مرزها و آب و خاک، آن کوه ها و دره ها را در می نوردیدم، اما امروز در کنار دره های هولناکی که ما را محاصره کرده اند، و امیدها را ناامید می کنند، میخکوب ناتوانی هایم هستم، نه مجال حرکت دارم و نه تاب ماندن، میان برزخی از بی تصمیمی ها مانده ام.
فرهاد جان! کاش کمی توان می یافتی، تا در پناه کلبه ایی که به عنوان پناهگاه در آخرین لحظات یافته بودی، زنده می ماندی، و مرحم دلی بر زخم های دل اهلت، و ما می شدی، و تمام تلاش هایت برای نجات برادرت آزاد، که با اهدای لباس هایت به او، صورت می گرفت، تا زنده بماند، ثمر می داد، ولی صد حیف و هزار اشک بر این بخت و اقبال ما، که تو در تلاش برای نجات او، جان خود را نیز در قمار این زندگی بی سر و ته، باختی، تا این مثل پارسی تعبیر شود که "هر چه سنگ است نصیب پای لنگ است".
اینک که این چند سطر را به یاد لحظات سخت و اندوهبار تو می نویسم، با اشک هایی که امانم نمی دهد، تو را تا آخرین لحظات که نفس هایت دیگر توان کشیدن نبود، و تو مرگ را بر این زندگی لعنتی ترجیح دادی، و ما را با این دنیای بی رحم، و هزار غم رها کردی، همراهی می کنم،
آنگاه که راهی دیار کسانی شدی که ترکمان کرده اند و نظاره گر ظلم ما در حق هم اند، همرزمانی که من در زمان جنگ، در سال های 1366 و 1367 در آن کوه ها جا گذاشتم، و برگشتم، و به حتم آنان اکنون انگشت به دهانند، زیرا بیش از سی سال بعد از آن روزها، این روزها کسانی تصمیم ساز شده اند، که انگار مثل سنگ های آن کلبه ای اند، که تو را پناهی نداد، و نظاره گر موریانه هایی هستند که نسوج این کشور را در پیش چشم همه می جوند و غارت می کنند.
و برای تعقیب بی وقفه اهداف نانوشته خود، ملت مان را به گدایی، بدان سوی مرزها سرازیر کرده اند، یکی برای لقمه ایی نان، تن خود را فرسوده "کولبری" می کند، و این چنین جان می دهد، دیگری تن فروشی را مّمر کسب روزی خود در این غربت و آن غریب آباد دیگر قرار داده است، و آن یکی تغییر دین و آیین، و حتی ادعای همجنس باز بودن را بهانه گدایی پناهی برای گریز از این وضع کرده است، دیگری تمام مال و مَنال خود را به حراج گذاشته، و فروخته، و "ینگه دنیا" را در آن دور دست، برای فرار از این همه خبرهای بد، هدف قرار داده است و... و من بر خود می لرزم که چرا بدین روز افتاده ایم.
که به جان آمده های از نداری و کمبود، این چنین باید سینه را جلوی گلوله، و یا در پرتگاه های دره هایی به خطر اندازند، که شاید در زندگی خود تغییری دهند.
اما کسانی که می توانند تغییر دهند، نمی دهند، تا جوانان این آب و خاک این چنین با مرگ دست و پنجه نرم کرده و جان برای لقمه ایی نان و... فدا کنند، و این خون های جاری شده، و یخ زده در کوه ها هم در پیکره ی سرد اجتماع ما تکانی نمی دهد،
فرهاد جان! انگار بدنه این اجتماع نیز، مثل دست های یخ زده توست، که دیگر حتی توان شکستن شیشه ایی شکننده، و یا باز کردن دربی برای نجات خود ندارد، و در همین زمان است که تو را ندایی در گوش است، که باید مظلومانه نشست، و با تکیه بر همین سنگ های سرد و بی رحم، تسلیم مرگ شد، تا خلاصی حاصل شود.
فرهاد عزیز! آنچه بر تو گذشت و تو کردی را، بسیاری در افسردگی و غم، دود و دم و دخانیات و... روزانه می کنند، اما فرق تو با آنها تنها در این است که شرح حالت سوار بر امواج فضای مجازی به ما رسید، و حال آنکه هزاران "فرهاد" و "آزاد" چون تو، که باید "خُسروی" کنند، بر سینه خاک مظلومانه تپانده می شوند و می خوابند، و تسلیم مرگی می شوند، که بسیار برای شان زودرس، ناگهانی و ناخواسته است؛ در حالی که باید غرق در جوانی و شور مقتضای آن، دوران را خوش بگذرانند، و طعم زیبایی این دنیا را چشیده، سپس وارد دردهایش شوند.
اما این روزها، مو بر سر و صورت جوانان ما خیلی زود شروع به سپید شدن می کند، شور جوانی، نیامده می رود، بار زندگی آنقدر سنگین است که به زودی بر شانه هایی می اُفتد که هنوز توان کشیدن آن را ندارند، و چون تو زیر این بارش، مانده و له می شوند.
روحت شاد ای فرهاد مظلوم من!، روحت شاد ای برادر نازک تن من!، که سرما عمر نیامده ات را، خیلی زود متلاشی کرد و پایان داد.
فرهاد مظلوم من! شرمندگی ما را از این که کاری برای تو و امثال تو نمی توانیم کنیم بپذیر، درب های تغییر و اصلاح را چنان قفل زده اند که مردان مرد برای بازگشایی این درب محکم، آبرو و عمر گذاشتند و باز زانو زدند، و ناتوانی خود را با زبان بی زبانی گفتند و طرفی نبستند، ما که از کوچکترین هاییم.
نقاشی از فرهاد و تشیع پیکر نان آوری کوچک بر دستان مردمی رنج دیده
[1] - در تاریخ 27 آذر 1398 پنج کولبر زحمتکش منطقه مریوان در کردستان اسیر بوران و کولاک شبانه گردنه کوهستانی "ته ته" شده، مفقود گردیدند، سه نفر از آنان در عراق پیدا شدند، و دو تن که نوجوان و ناپخته بودند، در کشاکش مرگ، ماندند و یخ زدند و جان برای کسب نان دادند،. آنان دو برادر به نام های فرهاد (14 ساله) و آزاد (19 ساله) بودند، که با فاصله از هم در کش و قوس سرما، تسلیم مرگ شدند. جسد آزاد بعد از 2 روز پیدا شد، اما فرهاد را 4 روز جستجو کردند و در حالی یافتند که قصد داشت با شکستن شیشه های یک خانه سنگی کوهستانی، وارد آن شود، اما ناتوانی اش، باعث شد که حتی از شکستن شیشه ایی نا امید شود و سر به دیوار سرد کلبه سنگی، جان دهد، تا 4 روز بعد او را یخ زده بیابند. بار آنان در این کولبری کفش هایی بود که از کردستان عراق به ایران آورده می شد، و سهم این دو نوجوان تنها حمل این بار و گرفتن کرایه ایی بود، که پولی اندک را به جیب های کوچک آنان سرازیر می کرد. تابوت این نان آوران کوچک، بر موجی از درد تا خاکی سرد در مریوان بدرغه شد، تا باز به سرنوشت هزاران درد فراموش شده ایی، بپیوندد که در تاریخ فراموشی ما مردم پر است.
[2] - هر هفته پیامک هایی در موبایل خود دارم که ما را به بازار بانه می خواند تا بر آورده ی کول این کلبران خرید کنیم.
و معمای انسان مرا سخت در خود غرق می کند، آنگاه که به آمدن، شدن و رفتنش می اندیشم، و می بینم، یافته و نیافته، دیده و ندیده، خورده و نخورده، کرده و نکرده، دانسته و ندانسته، خوشبخت و بدبخت، شایسته و ناشایسته، بزرگ و کوچک، ظالم و مظلوم، توانا و ضعیف و... همه می آیند و طرحی زده و نزده می روند؛ اما این آمد و شد، مرا به خود نمی لرزاند، که چرا؟!
اگر بلرزاند هم باز نمی دانم از که بپرسم، چرا؟؟؟!.
او که می داند نیز، راه های به سمت خود را در مسیرهایی قرار داد، که پر از رهزنان راه استُ، جز معدود عده ایی نتوانند، شد؛ و آنان که شدند نیز چنان در لفافه و پیچیده سخن گفتند، که مرا یارای فهم پیام شان نیست، تا من که عاشقِ عاشق شدنم، نتوانم حتی عاشق شوم، چرا که عشق در ناشناخته ها، به نظر بی معنی است، و جایی نخواهد داشت، و با خود می گویم، من چرا باید عاشقش باشم، در حالی که خوب نمی شناسمش، تنها طرحواره ایی از او را سعی می کنم، در ذهن خود ساخته، طرحی که نه دستُ، و نه پا، و نه سر کاملی دارد، و من از خود می پرسم من چرا باید دوستش داشته باشم؟! در حالی که او نزد من این چنین ناشناخته است!
حال آنکه که می توانم حسش کنم، اما از لمسش ناتوانم؛ نه زیر دندان هایم می آید، نه زیر پوست انگشتانم، حسش می کنم، نه در افق دور او را می بینم، و نه در مسیر، هرچه در جستجویش می شوم، دیدگانم به دیدنش تواناست.
گوش هایم را تیز می کنم، تمام نجواها نامفهوم، کدر، گاه بی معنی، گاه بی پرده اما بی منطق و... است، شب و روز گوش هایم را به دنبال صدایی تیز می کنم، که از او بشنوم، و گاه می شنوم، اما چنان به بیراهه ام می برد، که خود را در چاهی عمیق می بینم، که بالا آمدن از آن جز مرگ مرا بهره ایی نخواهد بود، باید مثل بزدلان از آن رهید، و ترک همه چیز کرد، و غرور انسانی ات را زیر پا نهاد، فرار کرد، ورنه برای هیچ، به دست آنان که هیچ ندارند، تنها سرمایه ات یعنی جان را، خواهی باخت.
اما می توانم حس کنم، که آنقدر این گوهر ارزشمند است، که جویندگانش، با همه آنچه در راه است، نه راه را واگذاشتند، و نه رهروی را، گردنه های کشنده اش، دریاهای غرق کننده اش، توفان های سخت وزنده اش، و تیغ های تیز به غارت برنده، از جان و مالِ به ره نشسته اش و...، نیز تو را از رفتن باز نمی دارند.
این راه رهروان خود را دارد، و می روند تا دست یابند، اما آنان که به رگه هایی از این معدن می رسندُ، و می یابند نیز، جرات اعلامش را ندارند، که یابندگان در خطرند، خرمهره داران آنان را خواهند کُشت، چرا که دکان ناجوانمردی آنان، در طلوع نور این گوهر واقعی، بسته خواهد شد؛
اما اگر یابنده ایی هم بخواهد از یافته اش بگوید، فریاد یابندگان نیز در هیاهوی بازاری، مملو از خرمهره داران، و متاع دارانی که متاع شان به هیچ نمی ارزد، گم خواهد شد، و اما در این بازار مکاره آنقدر مشتری هست، که حسابی از ما انسان های گوش و چشم تیز کرده به یافتن، قرن هاست که قربانی گرفته است، و باز گرمی این بازار حرارت خسارت بارش را دارد، و انگار خواهد داشت.
چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.