مصطفی مصطفوی
زمانبندی این صعود :
بیدارباش ساعت 1 و 39 دقیقه بامداد تاریخ 18 خرداد 1400
حرکت از میدان مجسمه دربند ساعت 2 و 44 دقیقه بامداد
رسیدن به جانپناه شیرپلا ساعت 5 و 3 دقیقه بامداد
استراحت و...
حرکت از شیرپلا به سمت سنگ سیاه و قله ساعت 5 و 41 دقیقه صبح
رسیدن به سنگ سیاهو جانپناه امیری، ساعت 7 و 28 دقیقه صبح
حضور در قله توچال ساعت 9 و 22 دقیقه صبح
کل زمان صعود 6 ساعت و 37 دقیقه که با کسر زمان استراحت های بین راهی حدود 6 ساعت زمان حرکت ما در این صعود بود.
وقتی از محل مجسمه دربند به قصد بر شدن بر چکاد توچال حرکت کردیم، به زودی متوجه شدم که، زانوانم سست و کم توانند، بیدرنگ یاد مرحوم پدرم افتادم که در نکوهیدن از روغن نباتی، بارها این خاطره برای ما تعریف می کرد که، در زمان رژیم گذشته که برای اولین بار "روغن نباتی شاه پسند" وارد بازار ایران شده بود، ما هم رفتیم یک جلد (حلب فلزی 17 کیلویی) خریدیم، بعد از مدتی که از مصرف این روغن گذشت، احساس کردم قدرت و توان سابق را در زانوان خود، برای انجام کارهای روزمره باغبانی نمی بینم، آن موقع ها مردم، در مواجهه با هر مشکل جسمی، بلافاصله به جامعه پزشکی مراجعه نمی کردند و سعی می کردند دلیل مشکل خود را خود بیابند، من جستجو کردم و هر چه فکر کردم نتوانستم دلیل آن شرایط را بیابم، لذا به یکی از بزرگان نزدیک، این شرایط را بیان کردم، که این مرد سالخورده گفت: از چه روغن مصرف می کنید؟ با افتخار گفتم "روغن شاه پسند"، و منتظر بودم بگوید که آفرین، اما او در پاسخ گفت: "وای بر شما، روغن خود را به حال سابق (حیوانی) برگردان مشکلت حل می شود"؛ و این کردیم و نیروی سابق بازگشت".
در این صعود هم من با خود می گفتم، نکند مربوط به غذای دیشبم باشد، یا کم خوابی که داشتم، که ناگهان به یادم آمد که پیش از خواب آب هویج خورده ام، که این خود فشار را پایین می آورد، و انسان را سست و بی حال می کند، این است که قبل و در حین صعود، باید به غذاهایی که می خوریم، توجه کنیم، تا در صعود دچار مشکل نشویم. به جانپناه شیرپلا که رسیدیم، یک لیوان نسکافه خوردم، و شکر داخل آن، فشار خونم را تنظیم کرد، و حالم بهتر شد.
در مسیر پیش از شیرپلا، که بدترین قسمت مسیر و خطرناکترین هم هست، دو تن از همنوردان، در اوج سختی مسیر، از ما پیشی گرفته و رفتند، وقتی به شیرپلا رسیدیم دو نفر دیگر هم رسیدند، خانمی به سرعت صعود می کرد، و توانسته بود حدودا یک ساعته خود را از میدان مجسمه دربند، به جانپناه شیرپلا برساند، و از آنجا تا قله نیز دو ساعته صعود می کرد، و این سرعت بسیار خوبی بود، حس کردم ایشان باید همان خانم پروانه کاظمی کوهنورد هیمالیا نورد و فاتح قله اورست و از رکورد داران زن ایرانی است، گفتم پروانه خانم شمایی، با خوشحالی و گشاده رویی پاسخ داد: "خیلی خوشحالم کردید که مرا پروانه کاظمی دیدید، من ایشان نیستم و بسیاری مرا با خانم کاظمی اشتباه می گیرند"، گرچه کمی از لحاظ جسه از خانم کاظمی تنومندتر بود، ولی شاکله صورتش به ایشان شبیه بود، و در اولین صعود هم با توجه به تعطیلی چایخانه جانپناه شیرپلا میهمان یک لیوان چای از فلاکس چای ایشان بودیم، چرا که دوست همنوردم شدیدا به نوشیدن چای در صعودها به نوعی وابسته است، و ایشان با مهربانی تمام، مرا هم دعوت به جرعه ایی کرد، اما برای من، خوردن چای ضرورتی نداشت و تشکر کردم.
حدود نیم ساعت در جانپناه شیرپلا استراحت کردیم و سپس حرکت، هفت نفری در مسیر شیرپلا تا سنگ سیاه و جانپناه امیری از ما جلوتر بودند، و یا از ما پیشی گرفتند، اکثرا نزدیک به ساعت 5 صبح حرکت کرده بودند و با این حال از ما پیش بودند. گویا صعود کنندگان امروز سه شنبه 18 خرداد، بیشتر قهرمانان سرعتند، نادر افرادی مثل خود ما، کندرو یافتیم، که در مسیر از کسی پیشی نگرفته بودیم.
هنوز به جانپناه امیری نرسیده بودیم که آفتاب خود را از پشت کوه کلکچال، در برابر نقطه ایی که پیازچال قرار دارد، خود را به ما نشان داد، و از پشت کوه در مسیر شرق، خود را بیرون کشید، و اشعه های خود را به ما نیز رساند. در جانپناه امیری، به هنگام توقف، و تجدید قوا، آقایی نسبتا مسن، متولد 1332 را میهمان یک استکان چای به جای مانده در ته فلاکس خود کردیم، او که از دیابت رنج می برد، به طوری که موهای پایش بیشتر ریخته بود، و بعد از نوشیدن چای ما را ترک کرد و از ما پیشی گرفت، و تند به سوی قله شتافت، می گفت در روزهایی که به کوهنوردی می آید، دیگر قرص های دیابت خود را مصرف نمی کند و نیازی به مصرف آن نمی بیند، کمی که با او سخن گفتم، اظهار داشت "لهجه شما مثل اهل مملکت ماست"، گفتم مگر شما اهل کجایید؟ گفت : "اهل شاه آباد غرب (همان اسلام آباد غرب) [1] ، جایی در همین کوه های اطراف تهران نزدیک به 2 هزار اصله درخت کاشته ایم، که اگر در یک کشور پیشرفته، کسی چنین کار مناسب محیط زیستی صورت می داد، رسانه و به خصوص شبکه های تلویزیونی سرش می ریختند و مصاحبه و...، ولی اینجا هیچ کسی با ما در این رابطه حتی مصاحبه ایی هم نکرد"، و شدیدا از غربت بحث محیط زیستی در ایران شاکی بود.
استراحت 15 دقیقه ایی کرده و آب تازه برداشتیم (که با لوله از چشمه مرشد به کناره های جانپناه امیری منتقل شده است، و به گفته دوست همنوردم امسال آب خوبی هم دارد) و ما هم به سوی قله حرکت کردیم. هنوز یک نفر در جانپناه باقی است، و مشغول صبحانه؛ چند نفری هم از شیب ترسناک بین پیازچال و زین اسبی حاشیه قله کلکچال در حال عبورند، و مسیر هفته قبل ما را به سوی قله و خط الراس می آمدند. از سنگ سیاه تا خط الراس، با دو گروه برخورد کردیم، که در حال پایین آمدن بودند، زوجی که لباس تکاوری داشتند، می گفتند ساعت 12 شب صعود خود را از دربند آغاز کرده اند، و اکنون (در ساعت 8 صبح) در حال بازگشت از قله اند، آنها مدعی بودند که سه ساعت و ده دقیقه و با استراحت های بین راه چهار ساعته قله را فتح کرده اند. ایشان همچنین خبر دادند که "باد روی قله حدود 65 کیلومتر بر ساعت سرعت دارد!" در حالی که پیش بینی هوای قله برای ما باد 20 کیلومتر را نشان داده بود)، اما با توجه به سرمای باورنکردنی که در همین جانپناه امیری دیده بودیم و، دمای هوا زیر صفر بود، و آب یخ زده بود، باور کردم، و بر خود لرزیدم که با این سرعت باد، چطور باید صعود کرد؟!
در این زمان باد حدود 15 کیلومتر بود، در حالی که ما در حدود ارتفاع 3500 متر حرکت می کردیم؛ شاهد مثال ایشان هم یک کوهنورد بود که پتو دورش پیچیده اند و به علت گرفتاری در سرما، دارند پایینش می آورند، و در واقع از مرگ نجات داده اند، کمی که بالاتر رفتیم او را هم دیدیم، می گفت فکر کرده خانمش در کوله کوهنوردی اش لباس گرم به اندازه کافی گذاشته است، ولی وقتی اوج گرفته، در حدود ساعت 4 صبح که به قله رسیده، مشاهده کرده که با توجه به افت دما در قله وسیله گرمایی ندارد، و این پتوی کهنه، که او آنرا در پناهگاه قله یافته است، او را نجات داده است.
به او گفتم هر کوهنوردی باید کوله خود را خودش ببندد، تا بداند که چه دارد، و چه نیاز دارد که بردارد. می گفت، خانمش هم کوهنورد است و همیشه این ملاحظات را داشته است، اینبار نمی دانم چه شده است، آنها به زودی از ما گذشتند، و پایین رفتند، ما هم به شرایطی فکر می کردیم که در انتظار ما بود، اما یک حسی به من می گفت، ما صعود خود را خواهیم کرد، به هر وضعی که باشد.
کمی لباس اضافه کردیم و به راه خود ادامه دادیم، اما هر چه رفتیم از بادهای موعود، خبری نبود و بلکه از شدت باد کم هم می شد، تا این که زیر قله تقریبا سرعت باد به 5 کیلومتر در ساعت هم رسید، هوا بسیار روشن و آفتابی و تمیز، که عکس های زیبایی می شود از قله و اطراف گرفت، دماوند از هر روزی بهتر جلوه گری می کرد، بالای قله یکی از راه رسید و گفت می خواهی با دماوند عکس داشته باشی، گرچه نور در این ساعت 9 و 30 صبح موافق نیست، ولی موافقت کردم و ایشان از من دو سه عکس با دماوند قهرمان برداشت، من هم تعارف زدم شما هم اگر می خواهید می توانید، عکسی براتون بگیرم، گفت موبایلم را یادم رفته است، پیشنهاد دادم با موبایلم بگیریم، و برایشان بفرستم، استقبال کرد و چند عکسی از ایشان هم گرفتم، او اهل خوانسار در اصفهان بود، و هم نام من، به زودی راهی ایستگاه هفت شدم، تا سریع برگردیم، داخل گنبد روی توچال هم نقاشی جالبی گذاشته بودند.
به زودی تله کابین راه رفته را کوتاه کرده و به شهر وارد می شدیم، که قائدتا ده روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری، باید پر از تبلیغات انتخاباتی باشد، اما به جز چند عکس از آقای ابراهیم رئیسی، که بر دیوارهای شهر (و نه در محل مخصوص شهرداری که برای تبلیغات انتخاباتی تعبیه شده است)، خبری از تبلیغات دیگر کاندیداها نبود، گویی آنها هم او را پیروز دانسته و به کناری نشسته اند، فقط سپاه و بسیج با همکاری شهرداری تهران تابلوهای بنر مانندی را برای تشویق مردم به شرکت در انتخابات در حاشیه خیابان ها زده اند، که در این تابلوها گاه بی سلیقگی هم در حد اعلاست، مثلا بر یکی از بنرها نوشته بود "رای ملت نماد غیرت" ؟!! سوال برای من این بود که چگونه رای دادن و یا ندادن نشانه با غیرتی و بی غیرتی انسانی می شود! در حالی که رای دادن، نماد داشتن کاندیداست، کسی که رای می دهد کاندیدای خود را در بین کاندیداها یافته و برای پیروزی اش تلاش می کند، و رای می دهد، یا برای شکست رقیب وارد رقابت رای دادن می شود؛ همچنان که در دو قطبی انتخابات گذشته ریاست جمهوری، ملت حماسه حضور آفریدند، و برای شکست آقای ابراهیم رئیسی به صندوق ها هجوم بردند، و با 24 میلیون رای، دکتر حسن روحانی را بر کرسی ریاست بر جمهور مردم ایران نهادند، ولی این رای دادن نشانه غیرت نیست، این نشانه نارضایتی از طیفی است، کم عده ایی برای شکست آنان دست به کار می شوند و...
برای تشویق مردم به شرکت در انتخابات هم، باید ادبیاتی بهتر استفاده کرد، با احترام با ملت صحبت کرد، شرکت نکردن و رای ندادن یک حق و خود یک انتخاب است، همانگونه که در مجلس برخی نمایندگان آبستراکسیون می کنند تا جناحی در پارلمان را در رسیدن به مقصود ناکام کنند، و با رای ندادن خود روندی را متوقف می کنند، و این را نباید بی غیرتی نامید، که خود عین غیرت و همیت اجتماعی است، و به نظرم این ادبیات اثر عکس داشته و مردم را بیشتر از صندوق های رای دور می کند، و آنان را به لج بازی وا می دارد، البته بسیاری معتقدند که تمام شرایط از احراز صلاحیت ها و... برای تاراندن مردم از صندوق های رای است تا، انتخابات مجلس تکرار شود و اقلیتی با کمی رای ثابت خود، اکثریت کرسی ها را از آن خود کنند.
باید دید در 28 خرداد 1400 با این شرایط، مردم ایران با این انتخابات چگونه برخورد خواهند کرد، و چه راهبردی را انتخاب خواهند کرد.
رای نماد غیرت!
رای نماد غیرت!
جانپناه شیرپلا و دره پیازچال
جانپناه شیرپلا و دره پیازچال
پاکوب های مسیر بعد از شیرپلا به سمت سنگ سیاه
پاکوب های مسیر بعد از شیرپلا به سمت سنگ سیاه
زیبایی رویش در دامنه توچال، بهار بالادست و تابستان در پایین دست
زیبایی رویش در دامنه توچال، بهار بالادست و تابستان در پایین دست
چشمه نرگس و چشمه مرشد
چشمه نرگس و چشمه مرشد
رویش های زیبا که با چرای بی حد و حصر به زودی به غارت سم و دهان گوسفندان می رود
رویش های زیبا که با چرای بی حد و حصر به زودی به غارت سم و دهان گوسفندان می رود
یخ زدگی در ساعت 8 صبح در جانپناه امیری
یخ زدگی در ساعت 8 صبح در جانپناه امیری
قله از روی یال سنگ سیاه
قله از روی یال سنگ سیاه
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
پیچیده در پتو گرفتار در سرمای غافلگیر کننده دیشب
پیچیده در پتو گرفتار در سرمای غافلگیر کننده دیشب
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
ایستگاه هفت و شاه نشین با برف های زیبا
ایستگاه هفت و شاه نشین با برف های زیبا
تهران از خط الراس یال سنگ سیاه
تهران از خط الراس یال سنگ سیاه
نزدیک خط الرس
نزدیک خط الرس
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال و قله دماوند
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال و قله دماوند
جانپناه قله توچال قدیمی و جدید
جانپناه قله توچال قدیمی و جدید
قله دماوند و خط الرس توچال با برف
قله دماوند و خط الرس توچال با برف
نقاشی نصب شده در جانپناه قله
نقاشی نصب شده در جانپناه قله
[1] - بازگرداندن نام ها، به نام های پیشین، به نظر می رسد در حال گسترش است، و این خود نوعی حرکت اعتراضی می نماید، که مردم عمدا از نام سابق شهرها و خیابان ها را استفاده می کنند. هر چند برای ما که نسل بعد از انقلابیم، نام های سابق نامانوس است، لذا برای من "شاه آباد" ناشناخته بود، ولی وقتی با پسوند غرب که بکار برد، با توجه به این که در زمان جنگ آنجا بودم، فورا فلش بک خوردم، که این باید همان اسلام آباد غرب باشد، که ظاهرا باید نام سابقش شاه آباد بوده که بعد از انقلاب به اسلام آباد تغییر نامش داده اند.
اکنون چنان از زیست در اجتماع اسارتبار انسانی خسته و فرسوده ام، و چنان بر حال انسان ها و نوع زیست و مصائب شان شاکی ام، که دوست دارم چنانچه خالق انواع، اگر جهان را بر قاموس تناسخ [1] سرشته است، دگر بار هرگز مرا در اجتماع انسان ها، بدین جهان و یا هر جهانی نیاورد، که جهان حیوانات بر نحوه ایی روشن تر و زیبا تر استوار است، تا جامعه انسانی؛ به قول دوستان هندی ام "کم سه کم" (حداقل) در دنیای حیوانات هر زجری هست، زجر دانستن و آگاهی، دیگر بر اعضایش بار نیست، اجتماع حیوانات برسم و رسوم بهتری از استحکام، نظم و برنامه نهاده شده، تا بر جماعت اشرف مخلوقات! که گاه با خود فکر می کنم این انسان چگونه اشرف مخلوقات خواهد بود، در حالی به ویرانگرترین نوع خلق، بیشتر می نماید، و بر زندگی انسان انگار روال بر ویرانگری است و پایه های اجتماعش، بر ویرانه های زندگی دیگران، و یا دیگر مخلوقات نهاده شده است.
اجتماع انسانی اساسش بر ظلم، عداوت و حق کشی استوار گردیده، رقابتش بر نابودی و بی سهم کردن دیگران، و بالا آمدن پاهایی گنده، که از پله هایی صورت می گیرد که بر دوش نحیف انسان های بی پناه بنا نهاده شده است، اینجا مَلَکه اش، انگار تنها بر غریزه حفظ و تحکیم قدرت خود خلق شده، که جز به قدرت خود، هرگز نه فکر، و نه عمل می کند، او بر اساس عهدی بزرگ، بر کرسی مُلک می نشیند، اما در اولین فرصت، عهدنامه ایی که پله بالا رفتنش بود را، زیرپای خود نهاده، ناخوانا، نافهم و بی اثرش می کند، تا کسی را توانایی بالا آمدن از پله های عهد نباشد، که از او، بازخواست عهدی را کند، که او بر بالش سوار شده و از یک انسان عادی، تبدیل به یک اوج نشین ش کرده است.
کاش اگر خالق این جهان، چنانچه برای روح جاودان ما، ظرفی خواست دوباره در نظر گیرد، و فرایند تناسخی را به جریان انداخت، اینبار ما را در اجتماع مورچگان بدین دنیا وارد کند، مثل مورچه ایی کارگر، که لااقل برای مَلَکه و کُلونی ایی کار کنیم، که هر یک از اعضایش وظیفه ایی دارند، و بر هر یک عهدی که، برای استمرار کلونی بر عهده گرفته اند دقیق و کوشایند، بدون دغل و تزویر، و قل و غش، چرا که در همان حال که جماعت کارگران با رنج بسیار دانه از زمین بر می چینند، ملکه نیز فکری به جز باروری ندارد و هر چه می تواند بارآوری می کند، تا اجتماع مورچگان را دوام و بقا بخشد، نه این که خود مخل نظم، عهد و قانون اجتماعی باشد که بر آن مَلَکه گشته است. در آن اجتماع گرچه تو مثل جماعت چهارپایان کار خواهی کرد، اما ملکه هم به سان عضوی منظم و بی هر حرکت اضافی، خالی از زر و زور و تزویر، نسل تو و دوام کلونی مشترک مان را تضمین خواهد نمود.
مورچگان چه ملکه و چه کارگران، کسی، کسی را خدمت نخواهند کرد، همه خدمتگذار همه، و از جمله خود، خواهند بود، و برای کلونی کار می کنند، ملکه بچه هایی را به دنیا خواهد آورد، که بعد از تولد رهای شان می کند، تا در روند اجتماعی خود نقش در خور خود را گیرند، و بدون اینکه او نظری بر تعیین هیچکدام شان بر جانشینی خود داشته باشد، تنها آنان را یک به یک به دنیا می آورد، و در رقابتی عادلانه رهای شان می کند، تا یکی از هزاران زاده ی او، شایستگی خود را در روندی طبیعی نشان داده و به اثبات رسانده، و بر جای او، روزی که از پای افتاد، نقش گیرد، بی آنکه او برای ابقای نعش بی مصرفش تلاشی اضافی کند، چرا که می داند، به لحظه ایی خاص که برسد، تبصره ایی وجود ندارد که ریاست مرده بی مقدار مصرفش را تمدید کند، و باید پست را به شایسته ایی دیگر واگذارد، ترک صحنه کند.
ملکه مورچکان هرگز نه کارگری را می کشد، نه کلونی مورچگان را متوقف به تحقق منویات دل خود می کند، نه رقیبی دارد که آنها را کور، زندان، تحریم، تبعید و... کند، و نه نری را بر چشم خود می نهد، نه ماده ایی را در کنار خود سوگلی می کند، و نه هزاران مورچه دیگر را در رنج تامین خواست هایش قرار می دهد، تا مثلا یکی از فرزندان خاص و مد نظرش را به جای خود، بر مقام مَلَکه بر می گمارد؛ برای ملکه مورچگان، تمام فرزندانش به یک میزان اهمیت، قدر و مقدار دارند، او به هیچکدام توجه و یا فکرهایی اضافی ندارد؛
این است که انسان ها باید عدالت، نظم، حکمرانی و اجتماع را از اجتماع و ملکه مورچگان بیاموزند، جامعه ایی منظم، هدفمند، سیستماتیک و خالی از هر گونه کبر، غرور، فساد، تباهی، تباهی خواهی، برده دیدن دیگران، رقابت های ظالمانه، توزیع های ناعادلانه و...، رنجی که در کلونی مورچگان هست رنج کار است، نه رنج تحقیر، عقب نگه داشتگی، تبعیض، ظلم، نابرابری های تحمیلی و..؛
نمی دانم وقتی جامعه مورچگان چنین پاک و منزه است، چرا باید جامعه انسانی با این همه کاستی های گریه آورش، جایگاه اشرف مخلوقات را از آن خود کند؟! این را من نمی فهمم.
چقدر دوست دارم، بعد از مرگم، جسدم هم حتی در اجتماع انسان های مرده قرار نگیرد، چرا که رنج تبعیض های ناروا و طبقاتی، حتی آنجا هم دامن بشر را رها نمی کند، سنگ قبرها، محل دفن های لاکچری و فوق تصور و... هزینه های میلیاردی برای خرید محل دفن، در جوار این و آن و... حتی یقه جامعه مردگان انسانی را هم رها نمی کند. دوست دارم بی نام و نشان، بدون سنگ لحد، بی سنگ مزار، در پای درختی تنها، بدون هیچ مصالح ساخته و نساخته ایی، بدون هیچ تشریفات مذهبی، رسمی و غیر رسمی، دفن شوم، هرگز دوست ندارم جسدم بر شانه های انسانی حمل شود، نمی خواهم صدایی در تشیع خود بلند ببینم، حادثه مرگم را دوست ندارم با هیچ اعلامیه و بنری جار بزنند، نمی خواهم حتی کفنی با خود به زیر خاک برم، جسدم را شایسته مصرف لیوانی آب، برای شستشو نمی بینم، مثل تمام موجودات دیگر، لذت دیدن خورده شدنم توسط موجودات نیازمند دیگری که چشم به مقدار پروتئینی دارند که در سلول های مرده ام ذخیره است، زیباترین صحنه بعد مرگم خواهد بود، آنگاه که شکمی سیر می خوردند و دست از خوردن بر می دارند و سر به سوی آسمان می برند و در حالی که دور دهان خود را پاک می کنند، خداوندشان را برای این لقمه غذایی که برای شان مهیا کرده است شکر می کنند، لیس های لذت بخشی، به دهان خود کشیده، و آرام و سیر به سوی لانه های شان می روند و...
دوست ندارم لیوانی آب را برای شستن جسد مرده ام آلوده کنند، و سپس تمیز در خاکم نهند! هرگز آروزیی بر شرف داشتن بر دیگر خلق خدا ندارم؛ جسد مرده هیچ مورچه ایی را نه کفن می کنند، نه شسته و نه در تابوت می نهند، کلونی را برای مرگ هیچ مورچه ایی، چه مَلکه، و چه سرباز، و چه کارگر و نگاهبان و... سیاهپوش نمی شود، هرگز دستان پینه بسته مورچه کارگری را بر طمع لقمه نانی، به کندن قبری مجبور نمی کنند، و هر مورچه مرده ای را فارغ از شغل او در کلونی، در طبیعت رها می کنند، تا پروتئین های باقی مانده در بدن مرده اش، طعمه مورچه خواری شود، یا اگر مشتریی نداشت، لاشه خشک شده اش، را باد بدین سو و آن سو می برد، تا خرد و خمیر گشته، در خاک گم شود و...
اما حال که خداوند و یا جبرئیل! [2] ما را چنین تنبیه کرد و در جماعت انسان ها، با دستان پرتوان آفرید، تنها از دوستدارانم انتظار دارم، برای رهایی از تعفن و فساد جسدم، مرا زیر درختی، بدون هیچ صورت قبری، دفن کنند، تا مورچگان و... بر بدنم به راحتی دست یافته، آن را بخورند، و در کوتاه ترین زمان به خاکی بازم گردانندم، که از آن گِل مرا سرشته اند.
[1] - تناسخ (Reincarnation) که به عنوان تجدید حیات یا مهاجرت نیز شناخته میشود، اعتقاد فلسفی یا مذهبی است که ذات غیر فیزیکی موجود زنده (روح) پس از مرگ بیولوژیکی، زندگی جدیدی را به شکل فیزیکی یا جسمی متفاوت آغاز میکند. رستاخیز فرایند مشابهی است که در برخی ادیان فرض شدهاست، و در آن روح در همان بدن زنده میشود. در اکثر اعتقادات مربوط به تناسخ، روح به عنوان یک جاودانه دیده میشود و تنها چیزی که از بین میرود بدن است، یعنی با مرگ فرد، روح او به نوزاد (یا حیوانی) جدید تبدیل و انتقال داده میشود تا دوباره زندگی کند. تناسخ یک اصل اصلی در ادیان هند است (یعنی هندوئیسم، بودیسم، جینیسم و سیک گرایی) اما گروههایی هستند که به تناسخ اعتقاد ندارند ولی در عوض به زندگی پس از مرگ معتقد هستند. اگرچه اکثر فرقههای مسیحیت و اسلام معتقد نیستند که افراد تناسخ مییابند، اما گروههای خاصی در این ادیان به تناسخ اشاره میکنند. این گروهها شامل اصلیترین جریانهای تاریخی و معاصر کاتاریسم، علویان، غُلات شیعه، اهل حق (یارسان)، آیین مانوی، دروز، و چلیپای گلگون هستند.
[2] - ظریفی را به راهی دیدم که به طنز می گفت : "چون موقع خلق این جهان رسید، خداوند همه چیز را آفرید، تا این که نوبت خلق انسان رسید، خالق با خود گفت بهتر است، لحظه ایی بیاسایم، آنگاه در پس آن آسودن، به دل فرصت به خلق این موجود کامل بپردازم، تا او گُل سر سبد خلفت شده، همه را به تعظیم بر او گماشته، احترامش را بر همه واجب نمایم، اما او چون لمحه ایی خسبید، جبرئیل دستگاه خلقت خداوندی را بدون اجازه صاحبش، روشن کرد و راه انداخت، و شروع به خلق انسان نمود، اما چنان گندی به کار خلقت خداوندی زد، که از پس آن، تاکنون خالق هستی، 124 هزار مصلح، پیامبر، منذر و مبشر بر زمین فرستاد، تا این خرابی به سامان باز برند، اما نشد که نشد".
به غم شدیم غرق و، ز یاد شد، رسم میگساری ها می شرابگین که نه، می ناب غمگساری ها
هوا، هوای می است و، زمانه، زمانه ی گلعذاری ها رهی به باغدان می بینی؟!، زین هوای غمگساری ها
به دره ها گذر و، شاخسار نظر و، ببین تباهی ها به نزد کاردان مانده؟! جز نوا و نوحه گری ها
خلوص عشق بَرَد ز دیده، رسم حساب گری ها بُوَد به راه مَست، جُز اندوه، بعد از این خماری ها؟!
رهی بِجوی زین سایه ی سنگین خسروانی ها که خسروان همه جمعند به غارت، و هم طفیلی ها
حماسه ها همه از یاد برفت در این جدایی ها رجز شده خود حماسه، به نزد رجاله، رنگین ها
شه است و، شهنامه و، حکایت شهینی ها شهادتم هنر است به میدان، بدین خباثت ها
شدیم هلاک در کلمات، گیر در حدیث کردن ها تبار و تیره ما رفت به باد، زین سفاهت ها
کُشَد غصه و درد، دلم را، ز رسم نخبه کشی ها ز بابک و، مازیار و، همت، به دست افشین ها
کنون کِشم چهره به مضراب، ز جمع سودایی ها نوا فکنم به جمع، جمله بخت یاری ها
کجاست بخت دل انگیز، به وقت نیستِ تیسپونی ها به دجله گشته حجله بر آنان، زآن خیانت درباری ها
خزان ز آشیان برفکند، بنیان عشق و یادگاری ها ز آن دمی که شد عشق، مدهوش شهسواری ها
به باشتین و مسجد سبزاور، خجسته باد خیانت ها! که شد به دار هر چه در او بود، ز سربداری ها
چه راز و رمز در این است، کجاست راز داری ها که هرکه خورد غم ما، شکم سفره گشت، به هارها
وزآن دمی که شدند حلاج و عین القضات به دارها برفت جمله عشق ز دست و، گم شدست کامرانی ها
معاشران همه سنگ به دست، سماع کنان به شادی ها به وقت کشتن یاران، تلو تلو خوران به دارها
روم به گوشه ی خلوت، کشم به ضجه نوا ها که بر مدار عشق و مرحمت، نبود این اجحاف ها
نظم نوشته ایی به تاریخ دوشنبه 16 فروردین 1400
این نظم نوشته را با الهام از این غزل دوست شاعرم، جناب علی لطفی تالکانی نبشته ام
سرزمین رودبار قصران پر از چکاد (قله) های 4 هزار متر به بالاست، که چکاد خلنو با 4375 متر بلندی، پر فرازترین چکاد استان تهران می باشد، که برای برآمدن بر هر یک از آنان، در کمترین آن، باید یک روز زمان گذاشت، اما چکاد های نامدار اما کوتاه تر دیگری هم در این بین هست، که از جمله آن می توان بر چکاد قلعه دختر انگشت نهاد که خود یکی از سایت های مهم زمان باستان ایران بوده، و میزبان ویرانه یکی از آتشکده های آیین زرتشتی است، دیگری چکاد "سیچال" که بر دامنه های آن پیست نامدار و جهانی اسکی دیزین ساخته شده، و بسیاری از ایرانیان و جهانیان بر دامنش اندیشه ها و آرزوهای زیبای خود را در دل طبیعت زمستانی اش، با سوار شدن بر تخته اسکی های زیبا و تندرو، زنده کرده اند. امروز هم برای ما همین، انگاره های که در ذهن بود، صورت روشن به خود گرفت و به یاد ماندنی شد.
این بود که به صورت گلگشتی، ایستادن بر چکاد 3719 متری سیچال [1] بدست آمد، چرا که بر آمدن بر این چکاد و یا هر یک از چکاد های دل و چشم برنده سرزمین رودبار قصران در لیست ما نبود، و تنها برای بازدید و کمی زمان سپردن در طبیعت، بدانجا رفته بودیم، اما اینجا، جای دل انگیزی برایم بود و در جایی قرار گرفتیم که، دوستان همنورد ما حدود یک ماه قبل چکاد "کلون بستک" را با 4156 متر بلندی را بر آمده بودند، و کلون بستک و سیچال با دست به دست هم دادن یال های شان، اکنون گردنه دیزین را ساخته اند، که این گردنه خود 3220 متر بلندا دارد، گرچه دوستان پرکار ما در کوهنوردی، با بر شدن بر کلون بستک، بلندای آنرا به سمت باختر تا تیغه های بلند سرکچال های 1 و 2 و 3 که هر یک بیش از 4 هزار متر بلندی دارند، رفته بودند، اما آغاز بر شدن آنان نیز از زین اسبی دیزین - شمشک بود، که ما در این ثانیه ها، در آن قرار داشتیم، و حال که با اتومبیل تا بلندای گردنه شمشک – دیزین بالا رفته بودیم، تنها با 500 متر بر شدن، و پیروزی بر کشش زمین، می توانستیم، بر بلندای چکاد سیچال قرار گرفته، و سوی شمالی چکاد های توچال و قلعه دختر را، در سمت جنوب چکاد سیچال ببینیم.
به هنگام بر آمدن بر سیچال، مغزم پر بود از یادگارهای زیبایی که بر چکاد قلعه دختر به چشم دیدم، و چکاد قلعه دختر درست در پای همین چکاد سیچال قرار دارد، به هنگام بر شدن بر چکاد قلعه دختر، در دوراهی قرار می گرفتیم که از یک سو به سمت سیچال می آمد و سوی دیگرش، به سمت پاکوب های بود که در گردنه شهرستانک، با چرخیدن به سوی چپ، راه بر شدن به چکاد قلعه دختر با بلندی 3229 متر پایان می گرفت، حال انکه اگر از سوی سمت جنوبی سیچال می خواستیم تا بر این چکاد بر بیاییم، باید از بلندای بین 2320 متر در دره آهار، تا 3719 متر در بالای سیچال اوج می گرفتیم، و پیش از 1400 متر بر شدن، و پیروزی بر کشش زمین لازم بود تا بر بلندای سیچال ایستاد، اما در این سو، در سمت شمالی سیچال از طریق گردنه شمشک – دیزین تنها با 500 متر اوج گرفتن، بر سیچال دست می یافتیم.
تله سیژ دیزین هنگام بر شدن ما بر سیچال در ساعت 6 و 40 دقیقه بامداد روز 13 خرداد 1400، کار نمی کرد، ولی به هنگام بازگشت، در ساعت 9 و 40 دقیقه، تله سیژ کار روزانه خود را از سر گرفته بود، و درب آن به روی مردم باز بود، دو موتور سوار کارکشته که موتورسیکلت آن ها ظرفیت جهانگردی هم داشت، به آنجا آمده بودند، بی درنگ به یاد نرولی جهانگرد موتور سوار هلندی [2] افتادم که تمام فلات و حوزه تمدنی ایران را در آسیای میانه و قفقاز و ترکیه در نوردید و دل بسیاری از جمله مرا با خود به جاهایی برد، که آرزوی دیدنش را دارم، او بر سرزمین هایی راند، که درست در کناره های سرزمینی بود که ایران بزرگ فرهنگی، روزگاری حتی بر آن مرز سرزمینی و تسلط سیاسی هم داشته، و هنوز هم فرهنگ و اندیشه ایرانیان در آن جریان دارد، و او این انگیزه و دل را داشت که کار خود را رها کرده، و داشته های خود را، به پول دگرگون سازد، راه دیدار از جهان را در پیش گیرد؛ از ایران، افغانستان، تاجیکستان، قرقیزستان، قزاقستان، روسیه، گرجستان و ارمنستان و ترکیه و... یکه و تنها گذشت، و به دور ما اقوام و سر زمین های ایرانیان چرخی زد، و انگار آمده بود تا مرزهای فرهنگی ایرانیان را دوباره با ردی از چرخ های موتور سیکلت خود بکشد، و از راه رفته خود فیلم برداشت و آنرا در تکه های کوتاهی به نام "چکمه های عاجدار" [3] به چشم جهانیان سپرد، و ما جاهایی را دیدیم که از دست داده ایم.
به یکی از موتور سواران که در گردنه دیزین – شمشک دیدمش، در پیرامون این کار نرولی گفتم، دیدم از او آشنایی می دهد، و از موتورسیکلتش که در این راه دراز 16 هزار کیلومتری، او را همراهی کرد، و حال موتور سواران هموطنم از این سمت، به سوی شمال کشور راهی بودند، با موتورسیکلت ساخت کارخانه BMW که درست همانند همان موتورسیکلتی بود که خانم نرولی از آن در این راه سود جست، دسته های دوچرخه سوار هم در این راه زیاد دیده می شوند که شیب ها را رکاب می زنند.
یک گروه دو نفره از کوهنوردان کشورمان هم از دیروز از تهران به راه آفتاده بودند بعد از برآمدن بر چکاد های توچال، قلعه دختر و سیچال، اکنون در ادامه با بر آمدن (صعود) های هشت روزه خود، بر چکاد کلون بستک و... تا دماوند و... پیش می رفتند.
کل رفت و برگشت ما در این بر آمدن بر سیچال سه ساعت طول کشید.
امروز جشنواره ایی نیز جریان داشت که دامنه ها مملو از گل های زرد بود.
چکاد سیچال و تله سیژها و تله کابین پیست اسکی دیزین
چکاد سیچال و تله سیژها و تله کابین پیست اسکی دیزین
جشنواره گل های زرد در دامن سیچال و پیست اسکی دیزین
جشنواره گل های زرد در دامن سیچال و پیست اسکی دیزین
رنگ های زیبا و دیوانه کننده بر دامن سیچال
رنگ های زیبا و دیوانه کننده بر دامن سیچال
رویش ها و جشنواره گل های زرد بر دامنه چکاد سیچال
رویش ها و جشنواره گل های زرد بر دامنه چکاد سیچال
چکاد سیچال و برج تله سیژ اسکی بازی در دیزین
چکاد سیچال و برج تله سیژ اسکی بازی در دیزین
دره شهرستانک بر پای سیچال و کوه های سر به فلک کشیده برفی اعلم کوه و کهار ناز در دور دست
دره شهرستانک بر پای سیچال و کوه های سر به فلک کشیده برفی اعلم کوه و کهار ناز در دور دست
تابلو سی چال به بلندای 3730
تابلو سی چال به بلندای 3730
سوی شمالی چکاد توچال و در پای آن قلعه دختر از روی سیچال
سوی شمالی چکاد توچال و در پای آن قلعه دختر از روی سیچال
ساختمان تله سیژ دیزین بر بلندای سی چال
ساختمان تله سیژ دیزین بر بلندای سی چال
یال خاوری چکاد سیچال
یال خاوری چکاد سیچال
دیواره ایی که با کلون بستک ، سرکچال ها به پایان می رسد، و بر فراز آن چکاد برج و خلنو از پشت بیرون زده اند
دیواره ایی که با کلون بستک ، سرکچال ها به پایان می رسد، و بر فراز آن چکاد برج و خلنو از پشت بیرون زده اند
رویش های زیبای دامنه سیچال
رویش های زیبای دامنه سیچال
سیچال از گردنه شمشک - دیزین
سیچال از گردنه شمشک - دیزین
پیست اسکی دیزین در دریایی از گل های زرد
پیست اسکی دیزین در دریایی از گل های زرد
موتور سواران ایرانی همکار خانم نرولی سیکلت سوار هلندی
موتور سواران ایرانی همکار خانم نرولی سیکلت سوار هلندی
[1] - در این نبشته تلاش کردم تا به زبان پارسی بنویسم، واژه های عربی نیاورم، چندین برابر نوشتن یک نبشته عادی، سخت بود، وقتی واژه های عربی را نمی خواهی بیاوری تبدیل به یک آدم بیسواد می شوی، واژه کم می آوری، واژه پیدا نمی کنی، به گاه نوشتن این نبشته، دیدم که خیلی بی سوادم، تابلو افراشته شده بر چکاد سیچال بلندای آن را 3730 نبشته است، در حالی که نقشه گوگل بلندای این چکاد را 3719 متر نبشته، 11 متر تفاوت بلندی دارند
[2] - Noraly Schoenmaker
[3] - Itchy Boots
زمانبندی این صعود :
حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 و 13 دقیقه بامدادر روز سه شنبه 11 خرداد 1400
شهدای گمنام کلکچال ساعت 5 بامداد
اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ساعت 5 و 17 دقیقه صبح
یک ربع استراحت و صبحانه حرکت ساعت 5 و 35 دقیقه
زین اسبی بین کلکچال و شیرپلا ساعت 6 و 34 دقیقه صبح
چشمه پیازچال ساعت 7
استراحت و گرفتن آب جهت ادامه صعود (چهارده دقیقه)
حرکت ساعت 7 و 14 دقیقه صبح از چشمه پیازچال
قله لزون 8 و 41 دقیقه صبح
سر یال چهار پالون ساعت 9 و 46 دقیقه صبح
قله توچال ساعت 10 و 24 دقیقه صبح
کل زمان صعود 7 ساعت و 11 دقیقه طول کشید
از سه شنبه هفته گذشته که اولین صعود به قله توچال از مسیر چشمه نرگس را تجربه کردیم، گرچه احتمال می رفت که مسیر بعدی صعود ما اینبار از مسیر کلکچال باشد، اما برنامه های کوه ما هرگز به لحاظ روز و ساعت، برنامه ریزی شده نیست، چرا که با توجه به وضعیت تیم، صعودها استارت زده و اجرا می شود،
بیدارباش بامدادان امروز ساعت دو صبح بود، ولی ساعت 3 و 13 دقیقه حرکت صعود خود را به قله توچال از پارک جمشیدیه شروع کردیم، پارک تعطیل است و هر سه درب آن بسته است، کسی داخل پارک راه نمی دهند، کباب پزها جلوی درب ورودی پارک آماده پذیرایی اند، اما آنان تقریبا هیچ وسیله سرمایی ندارند و کباب ها، قارچ ها، گوجه ها، به سیخ زده در فضای آزاد قرار داده شده، و آماده کباب شدنند، دو سه تا مشتری هم مشغول سفارشند، در خصوص بهداشت می توان گفت، تقریبا صفر.
هوای صبحگاهی نسبتا سرد و ملس است، دوست همنوردم نیز از این حال و هوا، به وجد آمده و چند ترانه فاخر را زمزمه می کنیم، و من با او همراهی می کنم، و از طریق همراهی در خواندن آخر هر ابیات، او را فرصتی می دهم که تنفسی داشته، و تجدید نفس کند، (ایران من، ایران من، ایران من، ایران من...)ماه از نیمه بزرگتر است، روشنایی خوبی می دهد، اما زیر درختان مسیر جمشیدیه تاریک است، اینجاست که هدلایت به کمک ما می آید، آب کمی پای درختان مسیر جاریست، و گاه در میان مسیر به هدر می رود،
درست روبروی ایستگاه امدادی کلچال، در این سوی دیگر مسیر، با خانه ایی کانتینری، اقامت در این بالا دست ها را هم شروع کرده اند، اتومبیل سواری پرشیای سپید رنگی، داخل محوطه آن خانه پیش ساخته پارک کرده اند، که این حکایت از باز شدن راه های بسته شده به این محل دارد، که در وجود پارک چمشیدیه، که گردنه حضور در این بالا دست ها را بسته است، و تا به حال ممکن نبود، سرایت ساخت و سازها به مناطق بالادست شروع شده و حضور در این محوطه از منابع ملی و طبیعت کوه، هم صورت آشکار به خود می گیرد، و به نوعی سد پارک جمشیدیه را دور زده اند، و مقدمات اقامت ها از همین الان ریخته و مهیا شده است، و سد نبودن ها و استقرار در اینجا شکسته شده است، و خطر تصرف اراضی در این بالا دست ها هم کم کم هویدا، و آلارم های خطر نواخته شده است.
در مسیر دو نفر را دیدیم که از کوه باز می گشتند، با هدلایتی روشن، یکی از چشمه پیازچال باز می گشت و انگار غروب دیروز رفته و اکنون در این ساعات بامدادی بر می گردد، دیگری از کلکچال بر می گشت، یک نفر هم قبل از رسیدن به محوطه شهدای گمنام، از ما سبقت گرفت، در این زمان سر قدم بودم، درود همنوردم را که نثاv او شد را شنیدم، اما پاسخ او را نشنیدم، لذا فکر کردم که اهل ارتباط نیست، از کنارم گذشت و من چیزی نگفتم، اما دوست همنوردم گفت، چرا سلام و احوال پرسی نکردی، گفتم جواب شما را که نداد، من هم احساس کردم دوست ندارد، که در این موقع ایشان هم به صدا در آمد و گفت سلام کردم، و دوست همنوردم هم این را تایید کرد، همین بهانه ایی شد تا عذرخواهی کنم و احوال پرسی پر و پیمونی کنیم، بعد از رد شدن ایشان، فرد دیگری که مثل دوستان متخصص در "اسکای رانینگ" یا همان دویدن در روی یال ها، لباس پوشیده بود، تند از ما عبور کرد.
پیش از رسیدن به محوطه شهدای گمنام بوی فاضلاب مجموعه تمام فضا را پر کرده است، انگار فاضلاب شان سرباز است و یا در دره ریخته می شود، که باد موافق آن را در دماغ ما فرو می کرد، بالاخر به محوطه رسیدیم، درخت های گیلاس محوطه شهدای گمنام، پر از گیلاس است و سرما با آنها کاری نکرده است، لذا پر از میوه است، ولی میوه هایش هنوز سبزند، و احتمالا طی یکی دو هفته آینده قرمز شده و می رسند، درخت های گیلاس در اینجا، در آهار و... کلفت و قطورند، انگار خاک کوه های البرز مرکزی به مزاق آنها خوب آمده است.
چایخانه شهید ورکش در محل شهدای گمنام تعطیل است، در این جا دو سه باری چای آویشن نوشیده ایم، صبح سحر چای شان آماده بود، و از کوهنوردان پذیرایی می کردند، برج نور سبز مجموعه، همیشه روشن است، و از تمام تهران قابل دیدار، ولی کسی در آنجا نیست، با فاتحه ایی زیرلب، سعی کردم روح شهدای کم سن و سال، و اما گمنام جنگ، مدفون در مجتمع کلکچال را در دلم زنده و حاضر کنم، اما این روزها دلم آنقدر کدر است که این نیز به راحتی میسر نیست، ما در پیچ و خم زندگی و مصائبی که بر کشور و انقلاب می رود، گم شده ایم.
اما احساس می کنم اینها شهدایی اند، که این روزها شدیدا به رشادت و حضور آنان برای حراست از میراث انقلاب بزرگ 57 نیاز داریم، جمهوریت، آزادی و حتی اسلامیت آن که طعمه تفسیرهای مغایر با روح اعتقادات بنیانگذار و یاران اصلی و ایدئولوگ های مبرزی همچون شهیدان بهشتی، طالقانی، مطهری، شریعتی و... شده است، و زیر دست و پای پیگیری قدرت گیری ها و جناح بندی های سیاسی و ایده پردازان جدید، به انحراف برده شده، و از مسیر ارزش های اساسی آن، از جمله حق تعیین سرنوشت، آزادی و صاحب و مالک بودن مردم و... در اثر تفسیرها و... در خطر جدی و اساسی قرار گرفته است، این روزها ارزش های اساسی انقلاب غریب تر از هر دوره ایی دیگر است، و دیگر مدافعی هم ندارد، بسیاری از مدافعان آن به گوشه رینگ برده شده و بی آبرو شده و یا خانه نشین و... شده اند، چرا که ارزش ها اکنون به پای بسیاری از مصلحت ها، سلیقه ها، و حتی رساند افراد خاص به قدرت، قربانی و مضمحل می شود،
امروز شدید و بیشتر از هر موقعی، حتی بیشتر از زمان جنگ، که ما در غربت غریبانه ایی بودیم، احساس می کنم باز هم به همان رزمندگانی نیاز داریم که اصول اساسی حرکت را می شناختند، و برای آزادی و حفظ خاک این کشور به جنگ رفته، کشته شدند و حتی هویت شان هم شناسایی نشد.
قبور بیشمار شهدای گمنام را که در گوشه و کنار این کشور می بینم، با خود می گویم، چقدر جنگ ما نیز، مثل شرایط پاسداری از ارزش های انسانی، انقلابی و... در این روزها، بی سر و ته بوده است، که این همه شهید گمنام روی دست ملت خود گذاشته ایم، فرماندهان میدان، انگار بعد از هر عملیاتی به خواب می رفتند، و به فکرشان نمی رسید که پرونده ایی برای شهدایی که در هر منطقه داده و بر جای گذاشتند، ایجاد کرده، و نقشه ایی از محل شهادت شهدای خود در آن صحنه های خون و شهادت، رسم کرده، و نشانی بگذارند، تا بعدها، جاماندگان خود را بهتر بتوانند بیابند، لذا اکنون ما این همه شهید گمنام داریم و...
آبی خوردیم و به شیوه همان زمان جنگ، پوتین به پا، نماز صبح را رو به قبور همین شهدا خواندم، فرصت نشستن و کفش در آوردن و... نیست، بعد هم، به سمت اردوگاه پیشاهنگی کلکچال حرکت کردیم، دوست اسکای رانینگی ما، آنجا بود و ورزش خود را آغاز کرده بود، و داشت طناب می زد، خانواده ای شش هفت نفره از سگ ها، اینجا را در سیطره خود دارند، دوست داشتم کمی استخوان و یا نان و... داشتم که پذیرایی از آنها هم می کردم، چرا که آنها هم چشم به دست کوهنوردانی دارند که بالا می آیند و با خود برخی آشغال گوشت، نان و... می آورند، بسیاری از کوهنوردان به این گرسنگان مسیر هم توجه دارند، اما من بیشتر نگران حیوانات وحشی طبیعت هستم که بیش از آنها به توجه نیاز دارند.
چند دقیقه ایی نشستیم دوپینگ مختصری و حرکت از نو آغاز کردیم، باید پیش از آمدن خورشید مسیرهای ممکن را رفت، چرا که حرکت در زیر نور شدید خورشید این بالاها، سخت و مرارت برانگیز است. تازه اردوگاه را ترک کرده بودیم که همنورد دیگری بدون هیچ کوله، ظرف آب و... هدفنی بر گوش از ما با سلامی خالی گذشت، حرکتی تند داشت و از کسانی بود که رکورد شکن است، زیرا با سرعت از ما دور شد، اما برای ما این سبقت ها اصلا اهمیت ندارد چرا که نه توانایی هماوردی را داریم و نه اصولا کوهنوردی چنین انگیزه هایی را ایجاد می کند، کمتر کسی را دیدم که کرکری سرعت برای همنوردان خود بخواند.
برای ما همین که مثل میلیون ها انسان دیگر خواب نیستیم، و اکنون در حال صعودیم به اندازه کافی جذاب است، حال از چند هزاری که عقب هستیم، دیگر چندان مهم نخواهد بود. اصولا در کوه باید مراقب سلامتی و ایمنی بود، تا اجزای بدنت ضربه نبینند، و فرسوده نشوند، و تو مطابق با توان جسمی ات بدون توجه به دیگران صعود ایمنی را دنبال کنی.
به زودی در پای قله کلکچال رسیدیم جایی که امسال هم قربانگاه بسیاری از کوهنوردان شد، چرا که 5 دیماه 1399، آب و هوای زمستانی، بسیاری را غافلگیر کرد و از بهترین کوهنوردان ما قربانی های بزرگ گرفت، و از جمله همین کلکچال یکی از قربانگاه ها اساسی آن روز سخت و دلهره آور بود، در دلم با آنان که در آن لحظات با مرگ و سرما دست و پنجه نرم کمی کردند، همراه بود، بالاخره به بالای زین اسبی بین کلکچال و شیرپلا رسیدیم، اشعه های خورشید اکنون بر قله توچال تابیدن خود را آغاز کرده اند، ولی تابلوهایی از تکرار حوادث مرگبار این منطقه هشدار می دهند، از جمله بر تابلویی که در کنار تابلو بزرگی که پارسال نصب شده بود و از نزدیک شدن به قله کلکچال با ارتفاع 3350 متری آن خبر می دهد، نوشته است :
"کوه ها اسم تو را می گویند رودها رسم تو را می پویند
یادها راه تو را می جویند و از خاک شایق ها می رویند
این مکان از تاریخ 13/11/85 تا 4/3/86 مدفن سه جوان به نام های پیام میرآخورلی، بصیر روزبهانی و داریوش همری بوده است که بهمن ناگهان جانشان را به یغما برد و البرز جسمشان را برای همیشه در خود جای داد. یادشان گرامی – از طرف دوستدارانشان"
در تابلویی دیگر نیز نگاشته بودند :
"ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آنجا و از اینجا نیستیم ما ز بی جاییم و بی جا می رویم
ای کوه هستی ما، ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می رویم
خاک این حوالی طنین گامهای استوارش را می شناخت؛ صخرهایش تکیه گاه دستان گرمش برای صعود بودند و درختانش هر هفته چشم به راه بودند تا قطره ای آب به کام تشنه شان برساند. 24 اسفند 1397 برای آخرین بار به کلکچال آمد. از آن زمان دیگر خاک و سنگ و آب و درختان این حوالی بی تاب دیدار او نیستند؛ مهندس احمد رضا نخعی در کلکچال جاودانه شد و در آغوش همدم استوار و باصلابتش آرام گرفت؛ همدمی که تا 3 خرداد 1398 میزبان پیکرش بود."
این ها همه از خطراتی می گوید که کوهنوردی در این منطقه با خود دارد، و من هنگام عبور از این زین اسبی به سمت چشمه پیازچال تمام حواس خود را به پاها و تکیه گاهی می دهم که به آن تکیه زده ام، تا از پاکوب شیب تند یال قله کلکچال بگذریم و نفس راحتی بکشیم، جایی که بسیار زیبا، اما به نظرم پرخطر است. بی آنکه با دوست همنوردم سخنی از ترس خود گویم و یا او را نیز بترسانم، در این ترس طبیعی، چشم هایم به زمین دوخته، پیش می رویم تا از این مخمصه، با ندیدن شیب تند و بلندش عبور کنم.
در کنار این تابلوها بودیم که، دو تن که از پشت سر ما بالا می آمدند، خود را به ما رسانده، و راه از ما جدا کرده، به قصد فتح قله کلکچال پیش راندند. تاکنون بر این قله 3350 متری پای ننهاده ام، و همواره از پای و کمره آن گذشته، و به سوی چکاد توچال با 3964 متر تاخته ایم. رغبتی هم بر دیدارش ندارم، تجربه نکرده، از او کمی بیزارم، در حالی که بسیاری را دیده ام که فقط به دیدار او می روند و باز می گردند.
گل ها زرد و زیبای دره پیازچال و آب هایی که از ذوب برف ها جاریست، این دره را به زیباترین ها در منطقه توچال تبدیل کرده است، نشست چند دقیقه ایی هم بر چشمه پیازچال داشتیم، و بیدرنگ حرکت کردیم، قله لزون نشستگاه دیگر چند دقیقه ایی ماست، و روی خط الراس تا قله حرکت خود را ادامه دادیم، روی یال چهارپالون، چهار نفر بالا می آمدند،
همان یالی که هفته قبل از آنجا گذشته بودیم، و قله را برای اولین بار در سال 1400 دیدار کردیم، حدس زدم همان همنوردان هفته گذشته باشند، و درست هم بود، دو نفر بعلاوه یک زوج، که در مسیر یال استاکُش با یکی از آنها همراه و همقدم شدم، آنها هر سه شنبه از آنجا می آمدند، و خود را برای صعود به قله های بزرگ آماده می کنند، یکی تندرو در صعود، و دیگری تندرو در نزول.
روی قله که رسیدیم، دو نفر از خانم ها، جشن تولد داشتند، با کیک مختصری و بادکنک های بنفشی که باد می شد، سه نفر هم مشغول صبحانه بودند، ما هم بیدرنگ راه نزول پیش گرفتیم، دومین صعود نیز به خیر گذشت. هفت ساعت زمان صعود ماست که مثل سابق است.
تهران از بالای اردوگاه پیشاهنگی کلکچال
تهران از بالای اردوگاه پیشاهنگی کلکچال
تهران از روی قله لزون
تهران از روی قله لزون
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
دره پیازچال و راه پاکوب روی یال پر شیب آن
دره پیازچال و راه پاکوب روی یال پر شیب آن
Title
Title
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
قله کلکچال از روی یال لزون
قله کلکچال از روی یال لزون
روی خط الراس توچال روبرو قله سرکچال ها و خلنو در برف
روی خط الراس توچال روبرو قله سرکچال ها و خلنو در برف
قله داراآباد و دماوند از روی لزون
قله داراآباد و دماوند از روی لزون
سمت شمالی قله توچال برف هنوز امیدوارانه هست
سمت شمالی قله توچال برف هنوز امیدوارانه هست
لکه های بزرگ برف بر خط الراس توچال
لکه های بزرگ برف بر خط الراس توچال
روی یال چهارپالون به سوی توچال
روی یال چهارپالون به سوی توچال
روی خط الراس
روی خط الراس
بر فراز قله توچال رو به شرق خط الراسی که آمدیم
بر فراز قله توچال رو به شرق خط الراسی که آمدیم
قله دماوند در برف از روی توچال
قله دماوند در برف از روی توچال
انار خشکیده این داستان، [1] شاید حکایت همین دنیاست که در گذر تاریخ چنین خشک و چروک و تکیده شده است، و انسانی که در خواب و خیال روزهای خوش، میوه های تازه و آبدار آن را در خواب های خوش خود می بیند، و وقتی از خواب بیدار می شود، و این خیال ها، به کناری می روند، با حقیقت مواجه شده، اما تو همواره در بیداری احساس جوانی می کنی، و به خیزش فرا خوانده می شوی، تا بدنبال رویاهایت خیز برداری و حرکت آغاز کنی.
گاه تو را دیگری از خواب بیدار می کند، و تو می خواهی که خود بیدارگر خود باشی، لذا حتی خود را به خواب می زنی، اما تا گاه بیداری ات نرسد، حتی خود را بیدار هم نشان خواهی داد، و گاه بیداریت که فرا رسید، با یک حرکت از تخت و خواب راحت خود کنده می شوی. اما همین انسانی که می خواهد، خود اتکا باشد، به گفته آلاله در این قصه از "تنهایی دیوانه" می شود.
وقتی زمان افتادن برگ های زندگی انسان برسد، دیگر حتی سنگینی قطره ایی از باران، که در لطافت خود شهره آفاق است، باعث افتادن شان می شود. جالب اینکه راه رفتن بر همین ویرانه، و بر برگ های بر زمین افتاده نیز، خود سرگرمی انسانی است فراموشکار که سبزی آنان را به فراموشی سپرده، و اینک بر اجساد آنان قدم می گذارد، و حتی خرد شدن آنان را زیر پاهایش حس می کند، و لذت می برد؟!
و زندگی خود دالانی است از زیبایی ها که مثل درخت های سر به هم داده خیابان، راه گذری خاص را ساخته، که همه به تکرار، و خوش از آن عبور کنند؛ و تو به کسی نیاز داری که نیازها و اقتضائات زندگی ات را بیش از دیگران بفهمد، و با تو در این زندگی همراهی با تحمل و عاقل باشد، تا به بهترین عبور دست یابی، در حالی که می دانی با همراهانت "چقدر با هم فرق داریم و (اما) چقدر با هم هماهنگیم." و در این سیل جمعیت که به خود مشغولند، تو باید، لحظات زیبای زندگی خود را رقم بزنی.
گرچه از گرفتاری در کارهای روتین و یکنواخت بیزاری، و دوست داری در میان رنگ های متنوع، پرسه بزنی و مدهوش حال خود باشی، اما این دنیا تو را مجبور می کند که به یکنواختی هایش هم خو کنی. و به رغم دلت، در آن یکنواختی ها، خوب و دقیق، مرتب، منضبط و سرحال باشی.
و تارِ سازِ زندگی ات، گرچه برای برخی بدترکیب به نظر می رسد، اما تو عاشقانه بر آن عشق می ورزی. و دنیا تو را مجبور می کند که به اندازه آدم هایی "که می شناسد ماسک داشته باشد". و این صدای سازهای موسیقی است که انسان می نوازد، و فضای زندگی خود را آنطور که می خواهد، رنگ غم و شادی می زند، آن را به رنگی در می آورد که دوست دارد، دنیایش آنطور باشد. موسیقی تو را چنان در خود فرو می برد که انگار با صدای نت موسیقی، تو به پرواز در آمده، و از این دنیا خارج می شوی، و فارغ از این دنیا و آنچه در آن جریان دارد، در عالم سحرآمیز اصوات سیر می کنی.
وقتی حوصله ات از زندگی سر می رود، دیگر داستان های زیبای دیگران هم، نه جذاب است و نه گیرا، انگار همه اش را تا ته آن، می دانی، و چاره ایی جز ترک شنیدن برایت نیست، در جمع هستی و از جمع خارج می شوی، بدون این که دیگران بدانند، تو در داستان های خود فرو می روی، در افکارت عمیق می شوی. تو به دیگران نگاه می کنی، در حالی که این نگاهت خالی از هر گونه نگاه است، تنها سمت نگاهت به آنهاست، در حالی که سلول های پشت قرنیه چشم تو هیچ داده ایی را نمی گیرند و ارسال نمی کنند، سرشان گرم افکاری است که تو در مغزت مرور می کنی،
دیگر بچه هایی که خود به دنیا آورده ایم، مثل ما نیستند، آنها خودشانند. مثل خودشان. آنها دیگر مثل ما، اصلا سادگی را دوست ندارند، عاشق تغییرند، عاشق تک بودن.
سست عنصری را نمی فهمم، که چه حالی است، شاید همین حال ملت های تحت ستمی است که به زندگی در این زیستگاه مملو از خفت و ظلم، عادت کرده و با هر وضعی کنار می آیند، از این حال، مولانا جلال الدین محمد بلخی نیز نالان بود، که می گفت "زین همرهان سست عناصر دلم گرفت" [2] ، و او با این شرحی که از حال خود داد، به تمام معلم های تاریخ یاد داد، که دلشان ازین انسان های سست عنصر بگیرد.
اما سوال اینجاست که عشق بهتر است یا دوست داشتن، عشقی که همواره با غم همراه است، پر از هیجان و بی فکری است؛ اما دوست داشتن استوار، آرام و منطقی است. و گرچه مقام عشق بالاست، اما دوست داشتن هم طرفداران زیادی دارد، زندگی های سپیدی که بدون عشق، بر دوست داشتن ها این روزها، استوار شده اند و گاه هم بسیار طولانی اند.
تو در تنهایی و جمع، بسیار در خود فرو می روی، و با خود سرگرم گفتن حرف هایی می شوی، بحث ها داری، جدل ها با دیگران و خود می کنی، در حالی که طرف تو به صورت فیزیکی حضور ندارد، با او دعواها داری و ناگاه به خود می آیی، که می بینی کسی غیر از خودت نیست، و با خود تنهایی، در حالی که خود را با کسان دیگری می بینی و یا نمونه ایی از خود می سازی، و دوتایی با هم حرف می زنیم.
و تو گاه عاشق همان چیزی می شودی، که ورود به محوطه اش، خود می دانی که سیاهی است، اما چه می شود کرد، گاه خواسته های تو در سیاهی بدست می آیند و باید خود را به سیاهی در کشید، در خوف آن غرق شد، تا آن را یافت.
گاهی باید در دردهای دیگران غرق شد، تا کمی سبک شد، و این غرق شدن هم گاه مجازی و در خیال ممکن است، لازم نیست با آنان ارتباطی بگیری، چرا که ارتباط فیزیکی گاه ممکن نیست، و تو در عالم خیال و رویای خود می توانی با هر که خواستی بنشینی و سخن گویی، تا کمی سبک شوی، حتی گاهی، خرید چیزی ناچیز، تو را از بار سنگینی که روی شانه هایت سنگینی می کند، سبک خواهد کرد، و تو سبکبال به زندگی ات بر می گردی، این همان معجزه تغافل است.
انسان ها علاوه بر سخن گفتن با خود به گفتگو با دیگران هم نیاز دارند، بعضی مثل زودپز پر از هوا هستند و به دنبال روزنه ایی که باد دل شان را خالی کنند، هی بگویند و تخلیه شوند، آنها تنها به گوشی نیاز دارند که فقط بشنود، و یا حتی خودش را شنوا نشان دهد، همین برای شان کافی است.
کسانی ممکن است با حمله ایی به تو شروع کنند، اما به زودی به درون خود بازگشته، و از خود خواهند گفت، و در این زمان باید تو تحمل کنی تا از تو بگذرند، چرا که با تو کاری ندارند، بلکه تو فقط استارت آنانی، تا تیری به سمت تو رها کنند، و بعد به زودی خود را به رگبار می بندند.
برخی سال ها زندگی کرده اند و احساس می کنند، این مدت به سان سالی هم نبوده است، چرا که زندگی نکرده اند، انگار این دنیا، برای زندگی نبوده، زمانی بوده که آمده است، و رفته است.
انسان ها گاه با یک کلمه، نیشی در زخمی درازدامن تو فرو می کنند، که چرک و فساد از آن به بیرون فواره می زند، و گرچه این خود باعث خوب شدن زخم می شود، اما در همان لحظه دل او را پاره پاره می کند، مثل یک جراحی، دردناک، اما شفا بخش، نمی دانم چرا نیش و کنایه در فرهنگ دینی ما مذموم است، حال آن که باعث تخلیه مریض می شود، گریه ایی سر می دهد، و خود را خالی می کند و...
داستان های عشقی، جذابند، چرا که تو را در دنیایی فرو می برند که خود دوست داری در دریای آن شیرجه بروی اما خیس نشوی، و این تنها در صورتی محقق خواهد شد، که بازیگر داستان عشق تو، کس دیگر باشد، و معشوق هم، دیگری، تا این دو در بین دو سنگ آسیاب عشق له شوند، و روغنی پس دهند، که تو این روغن را خرج زنگ زدگی های زندگی ات کنی، و آن را روان تر نمایی.
زندگی همه اش عشق نیست، زندگی گاهی اقتضائات است، که انسان ها را به کنار آمدن با شرایطی تشویق می کند، تا کمبودهایت را نبینی، کنار آمدن، خود هنر زندگی است، هنر گذر از گردنه های سخت، هنری که تصمیم های غلط را اصلاح می کند، جبران می کند و پیش رفتن را ممکن می نماید، تا زمان و حال و قال متوقف نشود، و هسته های زندگی متلاشی نشوند.
شاید تو از عشق خود دور شوی، اما جرقه ایی تو را دوباره، می تواند با آن روبرو و همراه کند، در خواب و بیداری ذهن تو منتظر این جرقه است، چه تو به این انتظار واقف باشی، و چه ناخودآگاه منتظرش باشی.
عشق و نفرت گاه دست در دست هم داده، عاشق را به متنفر تبدیل می کند، اما در ناخوداگاه این عشق است که عمل می کند، و البته تنفر می زاید.
انسان ها مملو از ایرادند، بدترین حالت این است که این عیب در زیر نور جامعه قرار گیرد، و بر همه فاش شود، این انسان را از جایگاهی که اشغال کرده به زیر می کشد، مردم ندانسته برای خود بت هایی می سازند، که این بت ها که به زیر ذره بین و نور می روند، رسوا می شوند، بت بزرگ، فرو می ریزد، شاید به همین دلیل است که سیاستمداران که به بودن در سیاست در دراز مدت می اندیشند، از خبرنگاران و اهل رسانه گریزانند و دورتر از آنان می ایستند، و هرگز به دیالوگ با آنان تن نمی دهند، با یادداشت های حساب شده، در لنز دوربین های ضبط کننده، نگاه می کنند، و سخن می گویند، و بعد از باز بینی ویراستاران و... آنرا اجازه پخش می دهند، چرا که اگر مستقیم حرف بزنند، و نقاب از چهره واقعی خود کنار بزنند، با روشن شدن چهره واقعی آنان، دیگر بت نخواهند بود، بلکه به پارچه ایی کثیف تبدیل می شوند، که گاه تنها لایق پاک کردن، چیزی مثل خودشان است.
انسانی که در دردهایش غرق است، مثل شراب نوشیده مستی است، که دیگر هیچ نمی بیند، پس بین شراب و غم تفاوتی نیست، هر دو انسان را از دنیای واقعی خارج می کند و هر دو سکر آورند، و چه بهتر که در غم سکرآوری غرق شوی، تا در الکل، که مخچه ات را می ترکاند، تا تو نفهمی، پس صاحبان درد، بهتر از کسانی اند که میزبانان الکل شده اند، تا نفهمند و گیرایی احساسات شان کور شود.
دنیای واقعی و دنیای مجازی تمام پر است از تصویر، و چه فرق می کند، ذهن انسان را دنیای واقعی بسازد، و یا دنیای مجازی، رویا بسازد یا واقعیت، انسان در این مسیر است که ساخته می شود، چه با رویا، چه با واقعیت.
در دنیای رویا و حال میان رویا و واقعیت دیگر دروغ جایی ندارد، انسان فقط باید به خود آید، تمام خود آگاهی باشد، تا بتواند دروغ بگوید.
در دنیای عادی که چه بگویم، در دنیای سخت جنگ و بدبختی هم، موسیقی به داد انسان می رسد، تا تو را از فضای خشن و دردناک آن دور کند، و این ساز می تواند صدایی بسازد که تمام صداها را تحت الشعاع خود قرار دهد، شاید به همین دلیل است که اقتدارگرایان هر صدایی که صدای آنان را تحت الشعاع قرار دهد را خاموش می کنند، من جمله صدای سازهای موسیقی که، مستقیم روح انسان را هدف گرفته و او را به دنیایی می برد که می خواهد، و اقتدار گرایان به جای باز کردن مسیر برای در آمدن صداهایی خوب، منبع صدا را خاموش می کنند، چرا که دل ها را تنها از آن خود می خواهند، و لاغیر، و از سویی پاک کردن صورت مساله بهترین روش برای رهایی از راه حل پیدا کردن هاست.
ناظران گاه جامعه و فردی را در سکوت می بینند، عده ایی این را بر بی تفاوتی، خِنگی و... تحلیل می کنند و او را آماج طعن و لعن می نمایند، اما آتش زیر خاکستر، گاه انسان و جامعه را به سکوتی عمیق و خواب کننده می برد، و وقتی نسیمی می وزد، خاکستر برداری شده، و اینجاست که آتش خود را نشان خواهد داد.
در دنیای ارتباطات و فهم انسانی، بسیاری از دست ها، که به نظر می رسد خود را بسته نشان می دهند، فاش و رسوا هستند، حتی اگر افراد اعترافی نداشته باشد، شرایط داد می زند، و فریاد می کشد که چه در حال رخ دادن است.
حوادث زندگی تا نیامده اند بغرج و غیر قابل تصورند، اما وقتی می آیند و می روند تنها زنجیری از خاطرات می شوند، که دانه به دانه به هم می پیوندند و عادی می شوند، و تو برای آمدن هر کدام، چه مرارت ها و اضطراب ها که تجربه نمی کنی، حال آنکه این سلسله برای همه آمده اند، و رفته اند.
کاری که صبر می کند، معبرها را در مسیرهای درستش به موقع باز می کند، تلاش های بی ثمر و از روی بی صبری، شاید به خرابی بینجامد.
بسیاری از امراض روحی و جسمی با پرو بال دادن های ماست که شکل جدی به خود می گیرند، ساده گذشتن از بعضی از آنها خود به بهبودش می انجامد،
گاهی انسان ها در نزدیکترین وجه ممکن با هم هستند، اما فرسنگ ها از هم فاصله دارند.
باید به چیزی تکیه کرد، که تو را در زمین نگهدارد، چیزی که تو را در آسمان ها سیال نگه می دارد، زندگی را از تو خواهد گرفت، و به جای آن درد و اوهام را نصیب تو خواهد کرد.
گاه باید برای برگرداندن زندگی به مدار خود، انسان ها در بازی هایی شرکت کنند، که شرکت در آن اصلا در مذاق آنان خوش نیست، اما انسان کاری از دستش بر نمی آید، گاهی حتی بازی مرگ انسان ها را به زندگی نزدیک می کند، این است که فعالین سیاسی و نظامی گاه تن به مرگ می دهند، تا برای مردم خود زندگی تدارک بینند، به همین جهت است که مبارزین، در هر زمانی قهرمانان یک ملتند، آنان که تن به بازی های خطرناک می دهند، تا جریان زندگی نمیرد، و زیر پای استمرار طلب ها، استبداد طلب ها، اقتدار طلب ها و... گم نشود.
اما جنگ که بسیاری از عشق ها را ناکام می کند، بمب هایش نه انسان ها و خانه ها، که بلکه استعداد ها و شغل ها را هم نابود می کند، بدا به حال کسانی که به استقبال جنگ می روند، جنگی که به نابودی بسیاری منتهی می شود، و اگرچه برای انسان و انسانیت جنگ هیچ ندارد، اما برای کاسبان جنگ، حتی این صحنه های فجیع هم نان و نام و قدرت می آورد.
[1] - رمان چهل سالگی نوشته ناهید طباطبایی، دربارهی عشق، جوانی، خانواده و موسیقیست و روایتگر حسرتهای زندگی یک زن چهل ساله است. داستان کتاب چهل سالگی دربارهی زنی به نام آلاله است که در مرز چهل سالگی قرار گرفته و دچار دگرگونی شده است. او همراه با همسری بسیار منطقی و دختری شاد زندگی میکند. او زندگی آرام و شغل مناسبی دارد. آلاله مسئول کنسرتگذاری در تالاری بزرگ است و رهبر یکی از کنسرتها قرار است که از اروپا به ایران بیاید و او متوجه میشود که آن فرد کسی نیست جز عشق دوران جوانیاش. او شکه میشود، یاد گذشته میافتد، یاد عاشقیهای گذشته و نمیداند که با او چگونه برخورد کند. آلاله دیگر آن دختر جوان نیست و نزدیک شدن دوران پیری دلهره به جان او انداخته است. چهل سالگی، رمانی لطیف و شاعرانهای است و مخاطب را با عاشقانههای زنی چهل ساله آشنا میکند و از حسرتهای زنی متاهل میگوید. روایت زنده شدن خاطراتی خوب که در مواجهه با واقعیت حال، به کابوسهای زندگی تبدیل میشوند. سرخوردگیهای اجتماعی امروز آلاله با داستان دلدادگی دیروزش گره میخورد. ناهید طباطبایی در این زمان توانسته به صورت ماهرانه دلنگرانیها، سرخوردگیها و روال طبیعی زندگی زنی امروزی و نسبتا خوشبخت را به تصویر بکشد. توصیفات زیبا از حالات شخصیت اول داستان، شخصیتپردازی خوب افراد مختلف داستان، و اشارههایی به وضع جامعه در سالهای دههی هفتاد از نکات قوت این اثر است.
ناهید طباطبایی در تهران و در سال 1337 به دنیا آمد. او فارغالتحصیل رشتهی ادبیات دراماتیک و نمایشنامهنویسی از مجتمع دانشگاهی هنر است. او از نوجوانی شروع به نوشتن کرد و غالبا با نگاهی ویژه دنیای زنانه را در آثار خود به تصویر میکشد. اولین مجموعه داستان خود را در سال 1371 به چاپ رساند و تاکنون کار داستاننویسی و ترجمه از زبانهای فرانسه و انگلیسی را ادامه داده است. داستانهای زیادی از او به زبانهای مختلف دنیا ترجمه شده و چند اثر او نیز به صورت فیلمنامه درآمده است. در سالهای اخیر دو اثر به نامهای چهل سالگی و جامه دران مورد اقتباس سینمایی قرار گرفته است. آثار طباطبایی عبارتند از: بانو و جوانی خویش، چهل سالگی، حضور آبی مینا، خنکای سپیده دم سفر، جامه دران و آبی و صورتی.
در قسمتهایی از کتاب آمده است : "چقدر دوستش داشتم، چقدر مثل هم بودیم، اما گذشت، این همه سال اصلا به نظر نمیآید که او حتی لحظهای به فکر من بوده. عاشق کارش است. ای کاش من هم عاشق چیزی بودم، عاشق چیزی که فقط و فقط مال خودم باشد، عاشق یک کار، یک عشق مطمئن، عشق به چیزی که به عواطفت جواب بدهد، نگران آن نباشی که پست بزند، یا کمتر دوستت داشته باشد، یا ته بکشد. چقدر پیر شدم. آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر میکند. فکر میکند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازهی صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن میرسد میبیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشمهایش چین افتاده، پاهایش ضعف میرود و دیگر نمیتواند پلهها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطرههاست که روی دوش آدم سنگینی میکند. پرید. از خواب پرید و چشمهایش را که باز کرد، سقف را تار میدید. از پشت پردهی نازک درخشانی از جنس اشک. پلکهایش را روی هم گذاشت و اجازه داد اشکش روی صورتش بسرد. رد اشک را حس میکرد. لرزشهای اشک وقتی از روی چینهای ریز پایین چشمش رد میشد و تغییر مسیرش وقتی به کنار بینیاش رسید. میخواست غمگین باشد، میخواست یاد پیری بیفتد که صدای ضعیف آهنگی را از دور شنید. «قطعه برایش آشنا بود، خیلی خیلی آشنا، چقدر شبیه بود. شبیه به چی؟ نمیدانست اما نتهای آن مزه داشت، بو داشت و روی پوست احساس میشد». حالا میخواست «یک ضرب تا در خانهی مامان زری، یعنی مادر بزرگش، بدود و کوبهی در را بزند. چشمش که به شیشههای سبز، آبی و نارنجی کتیبهی در میافتد، ترش و شیرینیِ آبنباتی آنها را توی دهانش احساس کند و صدای پای مامان زری که میآید، آب دهانش را تند تند قورت بدهد. بلند شد. اشکهایش را پاک کرد و فکر کرد. «زنهای چهل ساله بالاخره یک کار عجیب و غریبی ازشان سر میزند، برای این که ثابت کنند هنوز پیر نشدهاند.» حالا میدانست چه کار میخواهد بکند. میخواست کتابی دربارهی عاشقی بنویسد. عاشقیِ زنی چهل ساله.»
[2] - بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قراضههاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وا اسفاها همیزنم دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
میگوید آن رباب که مردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است وآن لطفهای زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
"این یک دیکتاتوری است که انسان بخواهد آن چیزی را که خودش فکر کرده است، دیگران از او بی جهت قبول بکنند. یک وقت یک آدم مُنْصِفی است که می گوید بیایید بنشینیم با هم صحبت کنیم، بدانیم حرف شما درست است، یا حرف من درست است. یک وقت این طور است که در روحش چون یک دیکتاتوری هست و خودش آگاه نیست، می خواهد که آن مطلبی را که می فهمد به همه تحمیل کند و دیگران را وادار کند به اینکه قبول بکنند. از اینجا شروع می شود... اول هم خودش ناآگاه است از مطلب، نمی داند که این رویّه رویّه دیکتاتوری است؛ خیال می کند که رویّه رویّه انسانی و اسلامی است." (صحیفه امام، ج14، ص: 91)
"دموکراسی، نه به معنای حاکمیت مردم است، نه حاکمیت اکثریت. مردم یا اکثریت هیچ وقت حکومت نکردهاند. مبنا و معیار دیگری نیاز است. آنچه دموکراسی را دموکراسی میکند، توانایی و حقِ عزلِ حاکمان است از سوی مردم، بدون خونریزی و براندازی. آنچه دیکتاتوری را دیکتاتوری میکند، بینصیب ماندن مردم از این توان و حق است مگر با انقلاب و سرنگونی. دموکراسی این سؤال افلاطونی را که «چهکس باید حکومت کند؟»، کنار میزند و به جای آن میپرسد «چگونه باید حکومت کرد؟» چنان باید حکومت کرد که شرورترین و رذلترین حاکم را بتوان پایین آورد." کارل پوپر
دیروز که با چینش رقبای آقای سید ابراهیم رییسی در انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ماه آینده، توسط "شورای نگهبان قانون اساسی جمهوری اسلامی" مواجه شدم، آه از نهادم بر آمد، و تنها چیزی که توانستم بگویم، خدا حافظ جمهوری! و این که باید سلام گفت بر طلیعه دوره ایی که آن را باید آغاز "حکومت اسلامی" اش نامید، که سابق بر این و اکنون بر کشورهای اسلامی حاکم است، یک نوع بازگشت، از "جمهوری اسلامی" به نظام حکومت اسلامی.
این کار و روندی که شورای نگهبان در پیش گرفته و به مرور نهادینه و شبه قانونی اش هم کرده است، دیگر حتی "احراز صلاحیت" هم نیست، بلکه پا را از این هم فراتر نهاده و بی توجه به صلاحیت افراد، از بین کسانی که جرات کردند در چنین صحنه رسوا کننده ایی حاضر شوند، انتخاب می کند و صحنه رقابت را با هم جناحی های سیاسی و حزبی خودی می چیند، درست مثل آنچه در انتخابات مجلس قبلی نیز و... رقم خورد، که گویا طعم و مزه خوبی را برای دهان مهندسان آن صحنه داشته، که با خانه نشین کردن عده زیادی از مردم، و در عدم حضور آنان در پای صندوق های رای، با تعدادی رای اندک، کسانی را که می خواستند، بر کرسی های سبز قانون گذاری چیدند، و اکنون، با کسب شیرینی آن به ظاهر موفقیت، در آن پروژه ویران کننده دمکراسی و جمهوریت، همان الگو را برای انتخابات ریاست جمهوری این خرداد نیز، قصد پیاده سازی و تکرار دارند.
این یعنی شکستن پاهای افلیج وجه جمهوریت در نظام "جمهوری اسلامی"، که در روندی سه دهه ایی هر روز لاغر و لاغرتر شد، و امروز این پاهای نحیف نیز، کاملا شکسته و خرد گردید، در این دوره شورای نگهبان علاوه بر قانون گذاری و صدور بخشنامه به وزارت کشور در مورد استاندارد ثبت نام شونده ها و کاندیداها، و تعیین مصادیق کسانی که می توانند، ثبت نام کنند، از یک نهاد ناظر به یک نهاد تصمیم ساز، تصمیم گیر و حتی مجری تبدیل شد، تا از بین کسانی که در این صحنه، جرات حضور یافته اند و آمدند، و آبروی خود را به قمار این خطر بزرگ گذاشتند، و ثبت نام کردند، به طور کاملا روشن، دست به گزینش لیستی بزند، که نتیجه انتخابات پیش از آوردن صندوق های رای به مساجد، از هم اکنون مشخص باشد. جای تاسف بسیار دارد، که اگر چنین می خواست بشود، چرا باید این ملت صدها هزار شهید می دادند، و انقلابی به بزرگی انقلاب 1357 را به کشور و اقتصاد و سیاست خود تحمیل می کردند.
واقعا از این قانون اساسی که ثمره آن همه خون بود، چه چیزی به نفع مردم و حاکمیت آنان بیرون آمده است، چه مقدار مردم ایران بر سرونوشت خود مسلط شده اند، آیا می توانند خیابانی را به نام یکی از مفاخر موسیقی خود نام گذاری کنند، می توانند برای قهرمان ملی شدن صنعت نفت خود مراسمی از سر تجلیل برگزار کنند، می توانند به گران شدن چند برابر یک کالا به اعتراض برخیزند، آیا می توانند تقاضای آزادی زندانی را بدهند که احساس می کنند برای احقاق حق آنان مبارزه مسالمت جویانه کرده، و گیرم قانونی هم در زندان است؟! و...
واقعا به نظر می رسد که باید این قانون اساسی را به کناری نهاد، و بدون یک خط قانون، شاید کشور بهتر از این حکمرانی می شود، و با فصل الخطاب قرار دادن منویات دل یکی از ما، به حتم کشور از این که هست بهتر هدایت خواهد شد و... چرا که از این قانون که باید پاسدار منابع و اهرم های قدرت و حقوق مردم در برابر حاکمیت بر کرسی نشسته باشد، چیزی به نفع جمهوریت و جمهور مردم ایران بیرون نمی آید، و انسداد به حدی است که، راه های اعمال قدرت مردم از طروق قانونی، مسالمت جویانه و مکانیسم های مندرج در اصول قانون اساسی، تقریبا متمایل به صفر شده است.
هر چند عده ایی معتقدند، که حتی اگر بهترین کاندیداها هم تایید صلاحیت می شدند، چینش قدرت در کشور به مرحله ایی از تغییر رسیده است که، در نهایت هم فرد منتخب مردم، به یک نفر مثل دکتر حسن روحانی تبدیل می شود که، با یک رای بالای 24 میلیونی، بر کرسی ریاست جمهوری می نشیند، در حالیکه نه تنها ریاستی بر جمهور ایرانیان ندارد، و حتی بر همان "قوه اجرا"، هم توان و ابزار اعمال قدرت در جهت تغییر وضع مردم خود نداشته و ندارد؛ این است که در این مقطع به نظر می رسد باید بساط این انتخابات و سیستم های از این دست که ناظر بر وجه جمهوریت و اعمال قدرت مردم است را جمع کرد، زیرا در این صورت نهاد اصلی قدرت در کشور، با دست و بال بازتری می تواند عمل کند، لااقل در انتخاب افراد خود، برای تسخیر پست ها، دست بازتری داشته و عمل خواهد نمود، و در عین حال پاسخگوی وضع موجود نیز، خود خواهد بود؛
چرا که در این بساط معیوب، و افلیج جمهوریت، که آشکارا نهاد نگهبان قانون، از بندهای مسلم حقوق مردم در قانون اساسی عبور می کند، و مردم ابزاری برای توقف و حتی اعتراض به او را ندارند؛ این قانون شکنی توسط نگاهبانان قانون، تمام امید را از دل مردمی که، روزگاری با شعار "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" پا به میدان برخورداری از مواهب جمهوریت، و آزادی نهاده اند را، بر می کند، و نتیجه اش به مراتب بدتر از حاکمیت فردی خواهد بود. در صورت جمع کردن ظرفیت های قانونی جمهوریت، مردم ایران دیگر چشمداشتی هم از قانون و اجرای آن نداشته، تکلیف خود را در آن صورت دانسته، و خود را به موج تعیین سرنوشت، توسط هسته اصلی قدرت در کشور می سپارند و تمام.
به واقع عمل به همان شیوه خلفای اسلامی صدر اسلام، و یا حاکمیت هایی از نوع امپراتوری های رایج اسلامی، و یا حتی همین امارت های اسلامی که در دوره معاصر رایجند، بسیار بهتر و نتیجه بخش تر از این جمهوری که ما داریم، خواهد بود؛ مثل همین حاکمیت امارات متحده عربی، قطر، عربستان و جمیع کشورهای دیگر اسلامی، به خصوص در حوزه خلیج فارس، که لااقل در کسب حقوق اقتصادی، فرهنگی، منافع ملی و... از ما موفق ترند، در چنین حکمرانی هایی تکلیف مردم روشن است، که برای نظام خود دیگر لازم نیست خونی بدهند، و حاکمان عرفی و خاندانی حکومت می کنند و در نهایت دیگر ربطی به خدا و دین ندارند و به کار خود می رسند، و چشمی به قدرت نداشته، حکومت را به اهل قدرت سپرده، در زندگی دنیایی خود غرقند.
این که نمی شود در قانون اساسی، قانونا، شرعا و عرفا به مردم قدرت و حق تعیین سرنوشت داد، و در راه تحقق آن این گونه موانع معظمی، مثل شورای نگهبان نهاد، که عملا همه نهادهای قانونی در این مسیر را، تحت الشعاع تفسیر و تفکر خود قرار دهند، و انتخابات برای تعیین نمایندگان مردم در حاکمیت را، از اولیه ترین استاندارد های نوع جمهوری، تهی کرده، و به عنوان مثال مجلسی که باید مملو از "عصاره های فضایل ملت" باشند، در دست کسانی قرار گیرد که تشت رسوایی سو استفاده آنان از منصب و بیت المال گوش فلک را کر کرده است، و حالا بخواهیم رئیس جمهور نیز از بین خواص و خودی های آنان انتخاب شود.
این بزرگترین خیانت در حق تمام ملت ایران و آنانی است که سال ها برای آزادی [1] و استقرار نوع حاکمیت جمهوری در کشور مبارزه کردند و جان در طبق اخلاص نهادند و خانه و خاندان و فرزندان شان به تاراج تیغ جلاد رفت و در زندان ها شکنجه و شهید شدند، تیرباران و نیست و نابود شدند، به حصر و تبعید رفتند و...، تا این ملت در جایگاه واقعی خود بنشینند، و از دیکتاتوری [2] و زورگویی ها، رها شوند، و حق تعیین سرنوشت بدست آورند، و به قول بنیانگذار ج.ا.ایران "میزان رای ملت باشد"، حاکمان آقایی بر مردم نکنند، و مردم "ولی نعمت" [3] حاکمان خود باشند، و ولی فقیه خود را "خدمتگذار" [4] ملت بداند، نه این که آقا و سرور آنان، و...
-
آیا قدرتی برای کسی هست که تو را از این صندلی مادام العمر بردارد
آیا قدرتی برای کسی هست که تو را از این صندلی مادام العمر بردارد
-
آنان که درخت دمکراسی و مردم سالاری را قطع می کنند خود نیز به زودی طعمه این عمل خسارت بارشان خواهند شد
آنان که درخت دمکراسی و مردم سالاری را قطع می کنند خود نیز به زودی طعمه این عمل خسارت بارشان خواهند شد
-
وقتی جمهوریت را از یک نظامی سلب کردید، رای و نظر درصد کمی بر رای و نظر همه خواهد چربید
وقتی جمهوریت را از یک نظامی سلب کردید، رای و نظر درصد کمی بر رای و نظر همه خواهد چربید
-
راه نفس کش هر ملتی از صندوق های رای است، گرفتن صندوق رای از آنان، یعنی خفه کردن یک ملت
راه نفس کش هر ملتی از صندوق های رای است، گرفتن صندوق رای از آنان، یعنی خفه کردن یک ملت
-
دزدیدن صندوق رای از یک ملتی که سه انقلاب بزرگ در یک سده برای حقوق خود داشتند جفاست
دزدیدن صندوق رای از یک ملتی که سه انقلاب بزرگ در یک سده برای حقوق خود داشتند جفاست
-
کسانی که رای یک مردم را روانه سطل آشغال می کنند، دور یا نزدیک به عقوبتی دچار می شوند که دیگر خیانتکاران شدند
کسانی که رای یک مردم را روانه سطل آشغال می کنند، دور یا نزدیک به عقوبتی دچار می شوند که دیگر خیانتکاران شدند
http://mostafa111.ir/neghashteha/naghaz/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=570#sigProId2275c1154c
[1] - امام خواست مردم مسلمان را برقراری عدالت و آزادی میداند و میفرمایند: "توده ما توده مسلمان است. تعلیمات اسلامی همان طوری که در روحانیت هست، آنها به مردم هم تعلیم کردند. و تمام این مسائل اسلامی که بر مبنای عدالت است و بر مبنای آزادی است و بر مبنای اختیار مردم است و بر مبنای آن چیزهای متعالی است، در اسلام هست، و مردم هم او را دارند".
[2] - "اینها نمی دانند که حکومت اسلامی می آید برای اینکه دیکتاتوری نباشد". "آن روزی که شما احساس کردید که میخواهید فشار به مردم بیاورید بدانید که دیکتاتور دارید میشوید. بدانید که مردم معلوم میشود از شما رو برگرداندهاند". "دیکتاتوری در اسلام محکوم است". "ایران در دست من نیست، در دست ملت است. و ملت هم کسی که خدمتگزار باشد و مصالحشان را بخواهد، با آزادی مطلق، به او ممکن است رو بیاورد". "به همان ترتیبی که در همه جای دنیا هست آنها [مردم] میتوانند وکیل انتخاب کنند. وکیل میتواند به حسب آن چیزی که ملت به او اعطا کرده، دولت را تصویب کند یا رد بکند. رئیس جمهور را خود مردم تعیین بکنند. همه اینها با دست خود مردم هست و خودشان میتوانند انجام بدهند". "آن رژیمی که ما میخواهیم، آن رژیمی است که ملت ما دنبالش هستند، دیکتاتوری در آن معصیت بزرگ است. و فاشیستی از معاصی بزرگ است پیش ملت ما". "اینها (مردم) احساس کردهاند که روی مصالح آنها عمل میکنیم. احساس کردهاند که ما نمیخواهیم ظلم بکنیم. به آنها نمیخواهیم ظلم بکنیم. آنها را نمیخواهیم به زور وادار بکنیم به یک کاری. این احساس که آنها از اسلام دارند و این احساس هم دارند که ما همان تبع اسلام هستیم و مطابق احکام اسلام عمل میکنیم. این دو احساس در مردم هست. یکی اینکه اسلام را میدانند که رژیمی است که عدالت در آن هست. و ما را هم میدانند که ما تابع یک رژیمی هستیم که عدالت هست. و ما میخواهیم اجرا کنیم عدالت را. از این جهت است این احساسات. نه یک تعصب خشکی باشد بدون منطق، بدون مبنا. و من اصلًا هیچ خطری در این، احساس نخواهم کرد".
[3] - "محرومان ولی نعمت ما هستند". "پیروزی را برای ما و شما اینها به دست آوردند و اینها ولی نعمت ما هستند. و ما باید این معنا را در قلبمان احساس کنیم که با این ولی نعمتهای خودمان رفتاری بکنیم که خدا از آن رفتار راضی باشد". "در خدمت گزاری به مستضعفان و محرومان که نور چشمان ما و ولی نعمت همه هستند، فروگذاری نکنید".
[4] - "پیغمبر اکرم خدمتگزار مردم بود با اینکه مقامش آن بود". "اگر به من بگویند خدمتگزار، بهتر از این است که بگویند رهبر. رهبری مطرح نیست، خدمتگزاری مطرح است".
زمانبندی این صعود :
حرکت از میدان دربند ساعت 3 و 29 دقیقه بامداد 4 خرداد 1400
حضور در جانپناه شیرپلا ساعت 5 و 45 دقیقه بامداد
رسیدن به محل چشمه نرگس ساعت 8 صبح
حضور در قله توچال ساعت 10 و 17 دقیقه صبح
کل زمانبری این مسیر :
6 ساعت و 47 دقیقه (با احتساب استراحت های بین مسیر)
کوه دلرباست، و دل ربوده ها را به خود مشغول می دارد، انگار ما را از گِل کوه ها سرشته اند، که خاکش چنین گیرا و جلب کننده است، مدهوشان خود را، از این قله به آن قله، و از این دیار به آن دیار می کشد، و آنان، گویی به دنبال گم گشته ایی هستند، که انتظار دارند، در ارتفاعی بلند، آنرا بیابند، و یا از ارتفاعی بالا می روند، تا خود را به محک، توان غلبه بر نیروی جاذبه زمین کشند، تا ببینند، قوای جسمانی شان، چقدر توان پرواز دارد [1] تا در اوج آسمان ها پر بگشاید، و بی آنکه از زمین جدا شود، بالا رود، در میان ابرها، با طبیعت ممزوج و ملحق شود. تو انگار بخشی از آن می شوی، همانگونه که بعد از مرگ، جسم تو بدان تبدیل خواهد شد، و به اصل خویش باز می گردد، وقتی در کوه پرسه می زنی، انگار با خود به مذاکره ایی معرفتی مشغولی، و به تناسب حال خود، با اطراف ارتباط می گیری، و ملاحظه خواهی کرد که چقدر با او همگن و همدردی، و چقدر در حق او جفا می کنی، کوه انگار تو را به محاکمه می کشد، که با طبیعت چه می کنی؟! تا نمره انسانیت و طبیعت دوستی به تو دهد.
شاید به همین دلیل است که کوه آنقدر جذابیت دارد که، هر هفته یکبار، بسیاری را، مثل معتادها به دامن خود می کشد، تا خود را به دل سنگ ها و صخره ها بزنند، و تو آنگاه که در یال های دراز منتهی به قله اش، سیر می کنی، ناخودآگاه یاد کسانی می افتی، که آنان را در این مکان جا گذاشتی، یا با آنان همراه بودی، و اینکه در آن جاودانه شده اند، یا به هر دلیلی با تو در این سیر و سلوک شریک بودند، و اکنون تو را ترک کرد، و راهی جایی غیر از اینجا شده اند.
از آخرین صعودم، باز همنوردانی را به انواع امراض و علل از دست داده ام، فرشید سرجوقیان که آذرماه سال 1398 برای اولین بار صعود دو روزه به توچال را به همراه ایشان تجربه کردیم، و چندی پیش تلفنی از حال هم مطلع شدیم، اما امروز وقتی وارد جانپناه شیرپلا شدم دلم رفت سراغ آن شب خاطره انگیزی که با هم در آنجا صبح کردیم، او نیز به واسطه بیماری، خاک زمینگیرش نکرد، و کم و بیش با کوه همچنان قرین بود، و در آخر نیز، این کوه نبود که آشیان آخرش شد، بلکه تسلیم بیماری سختی شد، که گریبان جوان و پرشورش را رها نکرد، و در حالی که هنوز بسیار زود بود، تسلیم مرگ و رفتن شد.
یا استاد حمید ثابتی که از کوهنوردان قدرتمند این دیار بودند، و بارها حرکت او را در یال های پر برف و طوفان زده توچال دیده بودیم، او را راه های سخت کوهستان نتوانست از پای در آورد، اما ویروس کرونا بر جسم ورزیده اش غلبه یافت، و روانه خاکش کرد، در حالی که چهره ایی ماندگار در بین کوهنوردان بود. سخنان پر شور و عارفانه اش را در مراسم ختم، مرحوم مهندس مودب، همنورد خوب دیگرم را که در یال سنگ سیاه در همین توچال یخ زد، از یاد نمی برم، که می گفت :
"کوهنوردان نمی میرند، بلکه زنده اند، و همیشه در حال پروازند، چون عاشقند و شب شکن، و کاری می کنند که فقط خودشان می دانند و...، شاید از نظر خیلی ها که در شهرند، کارهای ما (کوهنوردان) به مذاق شان خوش نیاید. و سپاس از تمام کوهنوردان جهان، کوهستان دوست عزیزی (مرحوم مودب) را از دست داد، اگر از تمام ما کوهنوردان بپرسند که شب در کوه چه می کنید؟! هدف شما از (این) بالا و پایین رفتن (ها) چیست؟! (خواهیم گفت) فقط عاشق می داند که چه می کند (و در این آهنگ حزین ادامه داد که) :
ببین کجا رسیده ام،
چو عاشقانه دیده ام،
رسیده ام به بیکران،
به نیلگون آسمان،
به سال ها و یال ها،
تمام قصهِ حال ها،
به عاشقانه نورها،
بزرگی و غرور ها،
ببین ز شب گذشته ام،
ز درد و تب گذشته ام،
پر از ترانه گشته ام،
همه بهانه گشته ام،
که پر کشم به کهکشان،
به یال های جادوان،
به دورها به نورها،
به جنبش و سرورها،
به یاد یار مهربان،
به دست بوسه ایی زدم،
به عشق آن عروس جان،
به ماه خوشه ایی زدم.
نادان به عمارت بدن مشغول است، دانا به کرشمه سخن مشغول است.
صوفی به فریب مرد و زن مشغول است عاشق به هلاک خویشتن مشغول است (عرفی شیرازی)
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم احساس سوختن به تماشا نمی شود (عباس خیرآبادی)
توچال با توجه به وضعیتی که دارد، قله عریانی است و وحشی، وحشی ترین (چکاد) چهار هزارتایی جهان است، و توچال و دنا در بین قله های خاورمیانه بی نظیرند، مخصوصا بادهای جنوبی آن."
و این گونه است که کوه چشمه های عرفان و معرفت را در تو زنده می کند، تا در دریای سخن نیز، همچون صخره های سخت، به تقلا افتاده و زبان باز کرده اسرار هویدا کنی. شاید به همین دلیل بود که در آن هنگامه سحرگاهان که انسان به رازگویی با حقیقت و طبیعت میل بیشتری می کند، این ترانه را با دوست همنوردم همخوانی می کردیم که :
امشب؛ در سر، شوری دارم… امشب؛ در دل، نوری دارم…
باز امشب؛ در اوجِ آسمانم! باشد رازی، با ستارگانم…
امشب؛ یک سر، شوق وُ شورم… از این عالم، گویی دورم…
از شادی پَـــر گیـــرم؛ که رِسَم، به فلک!
سرودِ هستی خوانم؛ در بَـــر حــور وُ ملک…
در آسمان ها؛ غوغا فکنم! سبو بریزم… ساغر شکنم…
امشب؛ یک سر، شوق وُ شورم… از این عالم، گویی دورم…
با مـاه وُ پروین؛ سخنی گویم… وز رویِ مهِ خود؛ اثری جویـم…
جان یابم؛ زین شب ها… می کاهم، از غم ها…
ماه وُ زهـــره را؛ به طـــرب آرم!
13 تیرماه 1399، انگار روز وداع من با کوه بود، بدون خداحافظی، ترکش کردم، کرونا خیلی ها را از مدار زندگی خود خارج کرد، اما امروز به برکت وجود ذیجود یک دوست، کسی که ورزش من مدیون نظم و همت مردانه اوست، دوباره راهی صعودی دیگر شدیم، بالا رفتن از چکاد خاطره بر انگیز توچال. مثل همیشه پیش از سحر، در ساعت 2 و 30 دقیقه بعد از نیمه شب بود، در حالی که غرق در خواب و رویا بودم، با صدای زنگ تلفن ایشان، بی درنگ از خواب کنده شده، شال و کلاه کرده و راهی راه مردان مرد همنورد پر همت خود شدیم، تا روزی زیبا و مملو از موفقیت رقم خورد،
هوای صبح با رعد و برق و بارش احتمالی بر توچال، همراه بود، اما ما همیشه آب و هوای روز را، پیش از صعود، به برکت فن آوری های نوین برانداز می کنیم، تا چشم و گوش بسته، راهی راه خطر نشویم، در اکثر موارد پیش بینی ها درست است، هر چند گاهی حتی حرفه ایی ها را نیز دچار مشکل شرایط پیش بینی نشده می کند.
ساعت 3 و 29 دقیقه سحر را نشان می داد و در حالی حرکت خود را برای صعود آغاز کردیم که به سخنان راننده تاکسی فکر می کردم، که ما را به محل مجسمه در میدان دربند رسانده بود، او که اهل جغتای در قوچان بود، و می دانست که این نام فرزند چنگیز خونریز است که در ایران و خراسان کشتاری عظیم کرد، و از غارت وحوش و شکارها در ارتفاعات منطقه خود گفت، و از یوز پلنگی گفت که طعمه چوپان و سگانش شد، که در حریم او در زیر درختی که او بر آن مخفی شده بود، حاضر شدند. از سدی که توسط دولت آقای هاشمی در منطقه اشان ساخته، و به برکت آن کشاورزی منطقه رونق گرفته، و از امامزاده ایی گفت که در همان دولت استخری و فضایی ساختند و تفرجگاهی که مردم برای دیدن بیایند، و از داستان مکرر و شایع حفر امامزاده، برای گنج یابی و... و انتصاب هایی که هرگز کسی آن را به اثبات نرساند و به نام خانواده آقای هاشمی ثبت گردید...
شب بود و تاریک، و ما صعود میان هفته ایی را انتخاب کردیم، که به شلوغی آخر هفته نخورده و خود را از احتمال خطر ابتلا به کرونا دور کنیم، زوجی هم همزمان با ما صعود خود را آغاز کردند، تاریکی هوا ما را مجبور به استفاده از هدلایت کرده است تا راه خود را از میان صخره های منتهی به جانپاه شیرپلا که خطرناکترین قسمت این صعود است، بیابیم و پیش برویم، با هر ترس و لرزی بود ساعت 5 و 45 دقیقه صبح، شیرپلا بودیم، کمی صبحانه و استراحت و باز حرکت، در این مسیر یک نفر از ما سبقت گرفت، از او مقصدش را پرسیدم، او نیز مسیر چشمه نرگس را برای رسیدن به قله، نشانه رفته بود؛ و نفری هم با هدلایت روشن خود، از پشت سر، اعلام حضور می کرد، قهوه خانه های بین راه همه خواب بودند و تعطیل، برخی با چراغی، و برخی با صدای موسیقی که از پشت کرکره بسته اشان می آمد اعلام حضور می کردند.
ساعت 6 و 10 دقیقه صبح بود که جانپناه شیرپلا را ترک کرده و از پشت آن راهی مسیر چشمه نرگس برای صعود از طریق چهار پالون شدیم، ساعت 8 صبح بود که بساط استراحت و کمی دوپینگ غذایی را، بر فراز این چشمه پر آب و زیبا نشاندیم، 15 دقیقه استراحت و ادامه حرکت؛ یک تیم دو نفره و یک تیم یک نفره از ما سبقت گرفتند و به سوی قله رهسپار شدند.
و با کاهش انرژی که داشتیم، و با این همه دوری از کوه، رکورد 6 ساعت 47 دقیقه را در این صعود شکستیم، و در ساعت 10 و 17 دقیقه صبح بود که، خود را بر فراز قله توچال، در کنار گنبد خاطره برانگیز زرد قناری اش، رسانده، به دیدار یک هموطن لر نائل شدیم که با لباس زیبای لری خود در کنار جانپناه فلزی قله، انگار با چشمان پرسشگرش منتظر ما بود، و چشم نوازی می کرد، کلاه گرد نمدی، شلوار مشکی پاچه گشاد، تن پوش سفید و سیاه مخصوص هموطنان لر، که در آنجا حضور خود را برجسته داشته بود. توقف کوتاهی و عکسی، و بلافاصله سرازیر شدیم، لکه های برف در این سوی کوه به سمت تهران، که هنوز چشمگیر و شکر برانگیز است، در آن سوی قله نیز این برف ها از قطر بیشتری برخوردارند، به سمت ایستگاه هفت سرازیر شدیم، برفکوب پیست اسکی توچال هنوز خود را ماشینی مدرن اعلام می کند و مشغول آماده سازی محل، برای اسکی بازی است، حجم برف می تواند هنوز میزبان اسکی بازان باشد.
دمای هوا اینجا در روی قله امروز بین سه و چهار درجه سانتیگراد در نوسان است، هوا آفتابی، و به رغم گزارش هواشناسی مبنی بر 20 تا 25 کیلومتر باد، تقریبا وزش باد ناچیز است، وزشی که از آن دیدم، بطری نوشابه پلاستیکی له شده ایی بود که باد به سمت دره ایگل می برد و باز می گرداند به سمت ما.
آبشار قبل از پله های شیرپلا
آبشار قبل از پله های شیرپلا
آبشار دوقلو در محل شیرپلا
آبشار دوقلو در محل شیرپلا
آب های زیبای مسیر چشمه نرگس
آب های زیبای مسیر چشمه نرگس
دره چشمه نرگس و تهران
دره چشمه نرگس و تهران
زیبایی های مسیر چشمه نرگس
زیبایی های مسیر چشمه نرگس
کلکچال از دره چشمه نرگس
کلکچال از دره چشمه نرگس
Title
Title
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
تصویری از چشمه نرگس
تصویری از چشمه نرگس
چشمه نرگس و زیبایی های اطراف
چشمه نرگس و زیبایی های اطراف
گل های تازه رو بعد از چشمه نرگس
گل های تازه رو بعد از چشمه نرگس
لکه های برف امید بخش
لکه های برف امید بخش
تهران از بالای چشمه نرگس
تهران از بالای چشمه نرگس
پاکوب های بالای چهارپالون به سوی قله توچال
پاکوب های بالای چهارپالون به سوی قله توچال
ایستگاه 5 و مسیر ولنجک
ایستگاه 5 و مسیر ولنجک
لکه های برف زیبا بر دامنه توچال
لکه های برف زیبا بر دامنه توچال
بر خط الراس، بالای چهار پالون - روبرو قله توچال
بر خط الراس، بالای چهار پالون - روبرو قله توچال
آخرین حمله برای فتح توچال
آخرین حمله برای فتح توچال
گنبد زرد قناری توچال و آرزوی دیدارش
گنبد زرد قناری توچال و آرزوی دیدارش
هموطن لر با لباس زیبای محلی لری بر فراز قله
هموطن لر با لباس زیبای محلی لری بر فراز قله
آماده سازی برف ها برای اسکی بازی در مقابل ایستگاه 7 تله کابین
آماده سازی برف ها برای اسکی بازی در مقابل ایستگاه 7 تله کابین
مرحوم حمید رضا ثابتی پیشکسوت کوهنوردی و همنورد خود ما
مرحوم حمید رضا ثابتی پیشکسوت کوهنوردی و همنورد خود ما
برای رفتن خیلی زود بود همنورد - روحت شاد باد
برای رفتن خیلی زود بود همنورد - روحت شاد باد
نفر سمت چپ همنورد ما جناب فرشید سرجوقیان
نفر سمت چپ همنورد ما جناب فرشید سرجوقیان
وسایل کوهنوردی مرحوم حمید رضا ثابتی بر مزارش - روحش شاد
وسایل کوهنوردی مرحوم حمید رضا ثابتی بر مزارش - روحش شاد
[1] - همتباران تاجیک ما، به رفتن اهل خود از این دنیا "پرواز" می گویند، همانگونه که هندی های مسلمان از "انتقال"، به گاه ترک این دنیا توسط اهل خود سخن می گویند.
I had a note from Ajoy M, a member of the Academia site, which he/she has left, on the reaction, on my M.A’ dissertation "Globalization and Hindu radicalism in India", he wrote to me :
“I am not surprised to see some garbage coming out from the terrorist state Iran. When Globalization is taking place, Muslim extremism is spreading across the globe into all the democracies. Muslims and religious fanatism is spreading in the fertile fields of democracy. While democratic countries still have not realized that Muslims have no allegiance to any country and the only allegiance is with Allah, Muslims became cancers to every democratic country. Which countries tackle them best? Countries like China (they are by force mass transforming Muslims in their country), Burma (who just removed the last bit of Muslims root – Rohingyas from their land). These countries know, you must operate cancer cells from the root. India is too soft and a democratic country – and the country is stamped with Muslim infiltration and breeding rate of Muslims which is only comparable to insects. India should do everything to cleanse their land, they need to find the cure for cancer”.
This is my response to Ajoy M:
Dear Ajoy M
Hi Sir/Madame
I am surprised to see someone from India naming, an Academic text as Garbage, which is the result of human thought and researches, if somebody does not agree with it, should criticise, not label it as something like this.
I am surprised because I saw some Indian who, irrespective of what has written in a text even, they consider it as a sacred written, and respect to it, even newspaper lines.
My paper contains Indian cultural values, and how is leading in the wrong direction by The Hindu fanatic radical Hindutvas activists
The fascism in the name of Ram, killing minorities,
I try to take a mirror in front of the people's face, who killed a human for their thought
I and the world know about Muslim Extremism well, but do you know about Hindu Extremism also? the extremist who hang others, to roadside trees because of trafficking cows by their trucks?!
the people who were killed in cold blood on the tarmac of Delhi street when they follow their citizenship right during Mr. Trump presidential visit to Delhi.
Minorities in every country are shelterless, so the pressure on them is shameful, there is no difference between Myanmar, China, Palestine, Iran, India, USA...
Brutality is brutality, Muslim brutality, Hindu brutality, Jewish brutality... all are the same
In a free and democratic thought, nobody considers others as Cancer, fascist thought name others like cancer, because fascism wants to uproot others,
My studies show me, India is something else, plurality, harmlessness, democratic, full of Ahimsa, cruelty and brutality does not belong to Indian cultural values, this is something that injects into its cultural, political atmosphere by the politician who wants to ride people religious sentiment to capture power.
About Iran that you name it as a terrorist state, no one can name a whole like this, it is a baseless label, because of thieves who robe in Italy’s city like Milan, no one name thieve Italy or some Hindutva brutal action in India, nobody says, Brutal Hindu religion …
Namaskar Ji
Tehran
May 22 2021
This is Ajoy M response to me that I recived it Today (2021-May-23):
"It is no wonder that you are not only ignorant but a fanatic of your own. You are trying to compare Muslim extremism with Hindu extremism. Unless someone is smoking something special, even an Allah-infested brain also could not do that type of comparison.
First, there will be always a section of people who will try to do something inhuman. And you must see the percentage of that inhuman in comparison to the total population. Look at the Muslim countries – and try to make it your research paper – why once the Muslim population reaches 50% in a country it will very quickly move towards 100% and force every other religion to vanish from that land. Try to research why Pakistan and Bangladesh's Muslim population is now close to 95% though at the time of independence it was close to 55 to 60%. Try to make your research topic, why in India, the Muslim population is now close to 25% though at the time of independence it was like 10 to 12%. Try to make your research paper on why in the Indian states of West Bengal and Assam – the Muslim population exploded and now almost 30 to 35% of the total population. Looks like you have picked up a research subject to make the Mullahs of Iran happy. I can give you hundreds of research subjects and if you publish the outcome, you will realize that the world population should be divided by Muslims and Non-Muslims or otherwise Inhuman and Human.
Some Indians praise your writing because you will find Hindus hating Hindus in Indian and abroad. And you will never find Muslims hating Muslims in this world.
The final research subject for you –find a country in this world where Muslims are the majority and they are not close to 100%. And where the Muslim population percentage is shrinking. Mulla’s in your country will be unhappy and will order death by stone-throwing by Sharia law. What a hopeless and low life you guys are leading? Do something to improve the lives of your population because you will never even understand the problems of other countries and other religions."
I write to him :
"Your problem is, you divide people by their religion, and based on this division, all Muslim are Inhuman and all Hindu are human, but humanity and inhumanity dose not related to your religion, it is related to your behave, thought toward “others”, this is fascism, as you know fascism is deeply irrational and it funds its base on hate of small community, who have no power, and no shelter to defend himself.
Fascists characteristically attempted to win popular support and consolidate their power by mobilizing the population in mass, against others who defined them as an enemy, fascists espoused extreme nationalism, and under fascist regimes, women were urged to perform their traditional gender role, as wives and mothers and to bear many children for the nation. Although not all fascists believed in biological racism, it played a central role in the actions of those who did. Most fascist movements portrayed themselves as defenders of domain religion against others, and in the end, the result of fascism is creating a totalitarian system, which brings all, under the control of its elite, at that time, there is no difference between minority and majority, all will be the same, for a fascist ruler.
You are speaking of the Mullah System in Iran, but Hindutva doctrine speaks about Hindu fundamentalism, which returns India to the Cast System, which is, a kind of “Hindu Mullah system” that will come to exist, so it will be the same. if the “Muslim Mullah system” is wrong, the “Hindu Mullah system” also will be wrong.
If humanity and its values are your concern, as it is my concern also, Hindu toleration and Muslim toleration are the same, a Muslim or Hindu… have to be human, human irrespective of its religion has to be moral and tolerant,
Allah-infested brain or Ram-Infested Brain is the same, so we are as a human, irrespective of our God’s name, have to be human, this is the most important religious teaches, that we have to learn it,
Every religion which teaches us this, is a qualified religion, on the other hand, it should be put aside, there is no difference its God’s name is Allah or Ram.
In my thought all religion came to teach us to live human, except this, it will be useless,
As you see in my dissertation, I have M.A Indian studies, so it is my field of studies, and I try to know my case study, irrespective of my religion, as an academic approach to this matter, so I am not the representative of the Muslim toward you, to defend their wrong behaves, but there are so many articles in my site, about Muslim wrong actions toward others also, as I said in the past, Brutality is brutality, cruelty is cruelty, sin is sin, wrong is wrong… there is no different who is doing it, me or you, Hindu or Muslim, Jewish or Christion…"
On May 24, 2021 he/she write to me:
“Not correct, I divide humans by Muslims and Non-Muslims. Not by any other religion. Of course, a person’s humanity depends on the teaching of religion. That is the reason we find so many fanatics from only one religion. There are innumerous examples around us. Everything that I said is well documented, statistically valid, and true, and telling the truth is sometimes not popular especially on the receiving side.
You have not answered a single truth (research subjects for you) that I have presented in my last mail. Rather you are dodging the questions with some well-known facts which do not need further clarification. But, sometimes, every country needs to look after its own population and should take corrective actions to cleanse their land. By the way, what is the percentage of the population in Iran who are Muslim? Well, probably you will be ashamed to say that here, but let me tell you – 99%. A person, from a 99% Muslim community is trying to characterize India and Hindus fundamentalist is not only laughable, garbage too, and that is what I said in my first message.
Without Hindu fundamentalism, India cannot stop the growth of weeds in India, Muslim Population. I hope and wish, every Indian will join to cleanse the land of India and cure the cancer of the society.
My only concern is now infestation of democracies by Muslims. A fanatic fundamental people, whose allegiance is only with religion and not with the country. They are dangers of each democracies. And that should be cured, and countries should act immediately.
My only concern – Muslim infiltration to democracies. That need to stop immediately.”
As response, I write to him/her :
Namaskar ji
First of all, my paper speaks about the RSS and its ideology, that is became operational, based on Hindutva doctrine, so let me say, this is a wrong dividing if you are speaking in the name of “Hindu radicalism”, and right wings, like RSS; they do not divide Indian people, in the manner, that you divided them, as I mention in my paper, they recognized all minorities as “others” and burn and loot their belongings and their temples, and killed their members, as you know, and I brought in my paper, for example in Orissa, so many Christians were killed and their churches were demolished…
So please make it clear, from which stand, you are speaking.
This kind of fascism, racism, radical nationalism… which follow by the RSS, is something else, it means that you are not a fan of this ideology, so I do not have anything to say, but if you think based on that idea, I had researched, and I can give more facts, that you are not right.
Please send me some of your writing, to make me aware of your ideas and believed, I could not find any article in the Academia, by you, even I don’t know, what is your name or which university and degree do you engage in…
No matter, it is not so important, if you want to have academic dialogue, you should point on any line of my paper, and say it is not right, so I try to make you satisfied, or you make me attentive to my mistaken position that I took.
Your declaration “Of course, a person’s humanity depends on the teaching of religion”. It is correct, and at the same time not correct, let me have an example in Hinduism and Islam as well,
Iran and India in somehow are the same, as you have the RSS, The Bajrang Dal…, in Iran we have such a radical religious approaches as well, for instance, Mahatma Gandhi ji, is a Hindu politician, with soft and nonviolence doctrine, in thought and ideas, who believe that : “Anger and intolerance are the twin enemies of correct understanding.” which he loves his enemy, as he said “It is easy enough to be friendly to one's friends. But to befriend the one who regards himself as your enemy is the quintessence of true religion. The other is mere business.”
And he was full of Ahimsa, and also at the same time, you can see some his revolutionaries members in his struggle against colonialism, who make India’s streets as a blood bath, you know them more than me, all of them are Hindu, thus we can say, your interpretation of any faith, give you the direction to what kind of human wants to be.
In Islam all is the same, as you see someone like a peace activist, late Mulana Wahid Uddin Khan (1 January 1925 – 21 April 2021) or India’s independence activist, Maulana Abul Kalam Azad (11 November 1888 – 22 February 1958), or as an alternative of them, some Muslim terrorists who attacked Mumbai port and killing innocents people, as well as, Hindu terrorists, or the people known as Saffron Terror.
All Hindu, Muslim, Christian, Jewish… terrorists are the same, they have a goal-line for killing…
About your question, is not my field of studies, so I cannot approve it, or say are not correct. And it should be under the scanner of academic work, to be clarified it is correct or not, and what cussed to lead them to this point.
The propaganda is separated by anti-social division, which makes a small community an enemy of a nation, as Hitler make jaws as Germany most dangerous enemy and you know the result of such approaches, killing the people who trapped in an unjustified fascist’s propaganda,
India is a plural, diversified, cultural-religious country, and it is very dangerous as you mentioned that “Without Hindu fundamentalism, India cannot check the growth of weeds in India, Muslim Population.” Population control by killing them?! You want to kill 25% of Indian for cleaning other’ religion,
As I know Indian Muslim are the most backward Indian, there are better ways to have population control, the government by improving their education can make them aware that “fewer children = good living”, they don’t even know this fact also. Such a radical confrontation makes them more radicalize and provide a good atmosphere for terrorism also, in both side.
In the end, I want to make you aware that, even in Iran we had three big mass movements and revolutions toward achieving freedom and democracy during the last century, and our struggle is not finished now, and our fight is going on, the Iranian Green movement is the last alive and such a movement which is active now,
So I can say to you, such Hindu radicalism and fundamentalism will be derail and hijack your democracy and freedom, and will change it to totalities and they will lead you to the Cast system, and you will see the hierarchy of “Hindu Mullah” which they say, in the name of Ram, they do that and this, and they will destroy all your constitution base, and 1947 revolution results, at the end. The most important values such democracy, pluralism, secularism, and the main Hindu characters like tolerance, Ahimsa, nonviolence…
“The target of saffron terror is not the Muslim community, but "secular nationalism". The ideology of secular nationalism, with its inclusivity and pluralistic vision — which includes religious diversity and equality — is a serious threat to the project of homogeneity which is undertaken by the Sangh Parivar. “
در دامگه حادثه، فریاد رسی نیست
ما را، بجز صحبت دوست، حاجتی نیست، این غرق شده، مرده را، نَک حذری نیست
بی باده، بی می، بدون ساقی، کاشانه و، میخانه و ساقی وشی نیست
ما رقص کنان، بدون باده زده ایم چنگ این تار و کمانچه، ربابین بصری نیست
رخساره ما سرخ ز روی ساقی ست، نی ماه وشی، سرخ لبی، مه وشی نیست
دوریم ز هر باده و هر باده گساری به دوران، در وحشت این دشت، پناه از خطری نیست
ما باخته ایم، هر آنچه را بود بر این سفره رنگین نی نان و، شراب و، شرابین لَونی نیست
صبح است همان شام، به سان همه روزم، نی ماه و، نی نور و، نازین شفقی نیست
از دوست چه گویم؟! که نمودم، حیران در این شط و، آن کوه و، وین دشت، نگارین رسنی نیست
او می شکند دلم به صد یار و، صد بار نی یار بماند و، نی نور، که رنگین بدنی نیست
ما را به خود رها نمود، بی نفسِ راه، بر صبحِ شام گونه ی ما، سیم تنی نیست
زان نرگس جادو هزار قصه شنیدیم، لیکن، به یک طُرفِه، نگاه و، نگهی نیست
از یار بگفتی وزآن دیده و، این دین، هم دین برفت، دیده، نور و نگهی نیست
آیین عاشقی نمود، کوچ از این دشت، نی عاشق و، نی عشق، ز آیین خبری نیست
رو پرده دری، بِنه بر این دردِ دمادم، زیرا که در این دامگه حادثه، فریاد رسی نیست
به نظم در آمده در استقبال از شعر شاعر معاصر، جناب علی لطفی [1]
به تاریخ 29 اردیبهشت 1400
[1] - که به نام نامی حضرت خیام، این چنین مرا مورد لطف قرار دادند :
به نام حضرت خیام :
بی باده به عیش کوشیدن نتوانم
بی شاهد ، شراب نوشیدن نتوانم
نوشیدن می اگر گناه است به شرع
می نوشم و گناه پوشیدن نتوانم
صبح است شراب ارغوانی آور
از بهر نشاط و کامرانی آور
آیین صبوحی می نوشین نوشیم
با رطل گران چنان توانی آور
از دوست به ما هرآنچه گویند نکوست
زیرا که نکوست هرچه می گوید دوست
روزی شکند اگر دلم را صدبار
جورش بکشم به جان که فرمان با اوست
تا دیده بر آن نرگس جادو افتاد
دل را بربود و دین به یکسو افتاد
یاری که چنین دین و دل از ما بربود
ناگفته برفت و دل جدا ز او افتاد
از سینه برآوریم گاهی آهی
دل می بری از ما به نگاهی گاهی
من هرچه غزل بود برایت گفتم
دیگر تو چه از علی لطفی خواهی؟








