مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

بریتانیایی ها از طریق فعالیت های کمپانی هند شرقی [1] وارد تجارت در سرزمین هایی شدند، که به عنوان حاکم نشین های مسلمان، به خصوص حکومت گسترده و وسیع گورکانیان )که اکنون به "مغولان هند" نیز مشهورند(، بر این سرزمین ها تسلط و حاکمیت یافتند؛  این کمپانی امتیاز انحصاری تجارت در این منطقه را از سال 1600 میلادی، از ملکه الیزابت اول (ملکه بریتانیا) دریافت داشت.

ضعف حاکمیت های مسلمان، قدرت دریایی و اقتصادی بریتانیایی ها و... قدم به قدم کار را به جایی برد که، این کمپانی حق دفاع از خود را نیز از حکام سلطان نشین های مسلمان و... دریافت داشتند، و تسلط خود را چنان تحکیم کردند که شبه قاره هند، قدم به قدم، تحت سیطره کارکنان این کمپانی قرار گرفت، بعدها بریتانیا رقبای پرتغالی، اسپانیایی و... را نیز، از این منطقه اخراج کرده، و حاکمیت بر این منطقه را از آن خود کردند.

کمپانی به عنوان یک شرکت سهامی عام، با سهامدارانی از جمله دولت بریتانیا، حتی از دیگر قسمت های اروپا از جمله هلند نیز در آن سهام داشتند، کار به جایی رسید که این کمپانیِ عمدتا بریتانیایی، در سال 1804 ، دارای ارتش 260 هزار نفری حرفه ایی، در این مناطق برای حفظ منافع و راه های تجاری خود گردید، و همین نیروی نظامی مقدمه حکمرانی کلی آنان بر شبه قاره هند را مهیا نمود.

در سال 1858 حاکمیت بریتانیا سلطه بر شبه قاره را از کمپانی هند شرقی تحویل گرفته، و از این پس سلطه مستقیم حاکمیت بریتانیا، بر شبه قاره هند آغاز گردید، اما این کمپانی تا سال 1874، موجودیت اقتصادی و تجاری خود را بر شبه قاره هند حفظ کرد.

استعمار مستقیم پادشاهی بریتانیا که حاکم آن از طریق ملکه تعیین می شد، از سال 1858 آغاز و در سال 1947 پایان یافت، این زمانی بود که انقلاب آزادیبخش مردم هند، به رهبری حزب کنگره، و با حضور رهبرانی همچون، مهاتما گاندی، جواهر لعل نهرو و... بر این سلطه مستقیم بعد از 89 سال پایان دادند؛

در دوره این تسلط ثروتمندترین کشور جهان، یعنی هند تحت حاکمیت سلسله گورکانیان، به یک کشور فقیر تبدیل شد، البته در دوره حاکمیت بریتانیایی ها، هند دارای طولانی ترین خطوط راه آهن در جهان گردید، و آنها امکانات زیادی نیز در این کشور تاسیس و راه اندازی کردند، که از جمله آن ساختار سیاسی حزبی است که مقدمه دمکراسی است و هنوز هند از وجود آن بهره مند می باشد، این حزب رهبری مبارزات مردم هند علیه سلطه بریتانیایی ها را عهده دار گردید.

حزب کنگره ملی هند، که بعدها به عنوان سردمدار مبارزه مدنی، پارلمانی، مسالمت آمیز و غیر خشونت بار، با سلطه بریتانیایی ها، هدایت مبارزه را برعهده گرفت، در سال 1885 توسط چند هندی، از جمله یک ایرانی تبار پارسی (زرتشتی)، به نام دادا بهایی نوروزی (نورجی مشهور است) و چند بریتانیایی تبار ساکن هند، تاسیس گردید، این همان پایه و اساس کار حزبی در هند شد، که به برکت آن بعد از 75 سال، دوره پیروزی، این حزب موجود، و اکنون از احزاب عمده هند می باشد، یعنی حزبی با سابقه 133 سال عرصه دار سیاست و حکومت در هند بوده و هست.

این ساختار حزبی و گردش قدرت، ناشی از دمکراسی و گردش حاکمیت بر اساس رای مستقیم مردم، باعث گردید که هند، به رغم فراز و فرودهایی که بعد از استقلال از بریتانیا داشته است، در این 75 سال که از این ساختار سیاسی برخوردار گردید، هیچگاه نیازی به کودتای نظامی و... برای تغییر سیاسی نداشته، و همچون دیگر کشورهای استقلال یافته از این نوع، که بعد از جنگ جهانی دوم، همچون هند، استقلال خود را در همان سال ها بدست آوردند، طعمه دیکتاتوری های نظامی و... نگردید، حال آنکه که ده ها کشور از این نوع، با هند استقلال یافتند، و بعدها دچار دیکتاتوری های نظامی و غیر نظامی گردیدند.

وجود ساختار حزب کنگره یکی از نعمات حضور بریتانیایی ها در هند بود، که ویل دورانت نویسنده مشهور "تاریخ تمدن جهان"، از آن به عنوان "وارد کردن تشکیلات سازمانی به نهادهای رسمی هندوها" نام می برد، و در کنار آن به موارد دیگری هم اشاره کرده است که عبارتند از :

  • منسوخ شدن برخی رسوم و سنت های جنایتبار و ظالمانه در فرهنگ هندویی از جمله رسم "ساتی"(سوزاندن زنده زنده همسران بعد از مرگ شوهرانشان)، سست کردن نظام ظالمانه طبقاتی هندویی و...
  • منسوخ کردن نظام برده داری
  • احداث راه آهن سراسری هند، سیستم مخابرات و ارتباطات، هواپیمایی، دانشگاهی و مدارس مدرن و...
  • وارد کردن علم و فن آوری غرب به هندوستان، از جمله صنایع نساجی، ماشین سازی و...
  • گسترش زبان انگلیسی در بین مردم هند، به طوری که امروز بخش زیادی از در آمد خارجی هند، ناشی از کارگران هندی در خارج کشور می باشد، که یکی از دلایل فتح فرصت های کاری توسط هندی ها در جهان، تسلط این نیروی کار، به این زبان رایج بین المللی، از دلایل آن است.

و....

بی تردید، سلطه بریتانیا بر هند، باعث گردید تا ثروت زیادی از این کشور خارج شود، به طوری که فقر زیادی بر مردم این کشور تحمیل گردید، و میلیون ها هندی در دوره این سلطه، در اثر سیاست های بریتانیایی ها، کشته یا قتل عام شدند.

به عنوان مثال 10 میلیون هندی در دهه 1770 تنها در ایالت بنگال بر اثر استعمار انگلیس جان خود را از دست دادند. ویل دورانت معتقد است که "شرایط اقتصادی هند نتیجه اجتناب ناپذیر استثمار سیاسی آن است." از سال 1942 تا 1944 نیز قحطی دیگری به دلیل تصمیم استعماری دولت بریتانیا و شخص چرچیل در هندوستان به وقوع پیوست که حدود 5 میلیون هندی دیگر را به کام مرگ کشاند. چراکه به دستور چرچیل در این سال‌ها، تمامی کشتی‌هایی که برای انتقال مواد غذایی به هند مورد استفاده قرار می‌گرفت، به انتقال تجهیزات و آذوقه برای نیروهای نظامی انگلستان در شمال آفریقا به کار گرفته شدند و بدین ترتیب قحطی بزرگی اینبار نیز در ایالت بنگال هند جان میلیون‌ها هندی را گرفت.

1857 اولین حرکت آزادیخواهانه و اعتراضی بزرگ را نظامیان مسلمان و هندو، که در خدمت بریتانیایی ها بودند، تحت رهبری بهادر شاه ظفر (آخرین پادشاه سلسله گورکانیان هند)، انجام دادند که منجر به پایان حاکمیت آخرین سلطان سلسله گورکانیان گردید، و این حاکم مسلمان به دنبال این حرکت، دستگیر و به برمه تبعید شد، این حرکت اعتراضی و خونین، یک سال قبل از تحویل قدرت، از سوی کمپانی هند شرقی به، حاکم منصوب ملکه بریتانیا صورت گرفت، که 88 سال بعد، این مبارزه به ثمر نشست و هند استقلال خود را در سال 1947 با خروج بریتانیایی ها از جنوب آسیا، کسب کرد.

در مبارزه هندی ها علیه سلطه بریتانیا، به غیر از بخش عظیمی از مردم هند که در این مبارزه شرکت جستند، دو نام بیشتر از همه، عنوان و مطرح می گردد، اول مهاتما گاندی، و دوم حزب کنگره ملی هند. مهاتما گاندی به غیر از شهرتی که در داخل هند به عنوان "باپو" (پدر مردم هند) و رهبر سیاسی و معنوی آنان، بدست آورد، در بین آزادیخواهان جهان به عنوان یک رهبر صاحب سبک، در مبارزات آزادیخواهانه شهرت بسیار دارد، و به عنوان یک الگو و شاخص، در شیوه مبارزه مدنی، واجد سبک خاصِ عدم خشونت، در برابر دشمنان خود می باشد؛

گاندی توانست با الهام گیری از سنت فرهنگی و تمدنی هند، جامعه ایی مدرن را پایه گذاری و تاسیس نماید، به طوری که نهضت عدم خشونت را از درونمایه های فرهنگی و مذهبی همچون تفکرات هندوئیسم، جینیسم، بودیسم و... کسب کرده، شیوه مبارزه خود را بر آن بنا نهاد؛ در نهضت کسب حقیقت (ساتیاگراها)، یا جستجو برای یافتن حقیقت، درون مایه های مذهبی و فرهنگی هند را برداشته، و بسیاری از رسوم ناسازگار با روح انسانیت و جامعه مدرن را منسوخ کرد، که از جمله ی آن مبارزه با نظام ظالمانه طبقاتی است، که عده ی زیادی از بدنه مردم هند را که در طبقه نجس ها (دالیت ها و...) قرار دارند، به همراه بقیه که در نظام طبقاتی مذکور، اسیر بودند، قانونی و عرفی نجات داد، پیروان و همکاران او در دوره مبارزه در این راه، درس های زیبایی در این روش، از او گرفتند،

به طوری که دکتر آمبدکار، که خود از طبقه نجس ها (دالیت ها) بود، بهترین و مناسب ترین قانون اساسی را بعد از استقلال نوشت، که با یک سیستم تکثرگرا (پلورالیسم) تمام اقلیت های مسلمان، یهودی، مسیحی، پارسی و... را با اکثریت هندو، از حقوق مساوی قرار داد، و اقلیت مسلمان و دیگر اقلیت ها می تواند، فارغ از دین و آئین و... خود، حتی تا رده ریاست جمهوری هند هم، پیش رفته و تا کنون چند ریاست جمهور هند و... مسلمان بوده اند، (دکتر ذاکر حسین، زین العابدین عبدالکلام از آن جمله اند)،

اقلیت ها در قانون اساسی هند علاوه بر حقوق عمومی، از حقوق اختصاصی نیز برخوردارند، به طوری که سازمان حقوق شخصی مسلمانان (مسلم پرسنال لاو بورد)، مسلمانان را قادر ساخته است که اعتقادات مذهبی و فرهنگیشان را در قوانین خاص همچون طلاق، ارث، ازدواج و... وارد، حاکم و جاری نمایند، و از طریق حاکمیت سیستم سکولار، هندی ها را از تبعیض دینی بر ضد هم باز دارد، و سیستم دمکراسی را برقرار نموده، که این سیستم شرایطی را مهیا کرد، که تمام هندی ها با استفاده از 17 دوره انتخابات سراسری، تمام مسئولین حاکم بر کشور خود را، هر 5 سال یک بار، تغییر و یا تجدید نمایند، و هیچ مسئول مادام العمری توان ماندن در قدرت، بدون تجدید رای مردمی را نداشته باشد.

این حجم از پیشرفت بنیادی، هم ناشی از شخصیت گاندی و هم تربیت او (و دیگر رهبران هند) در خلال زندگی ذیل نظام دمکراسی جاری در زمان سلطه بریتانیا بر هند، آفریقای جنوبی و... میسر گردید و به کار هم گرفته شد، چراکه گاندی درس آموخته رشته حقوق از بریتانیا بود، که درس های کاری اش را در افریقای جنوبی آموخت و در هند نتیجه داد، این در کنار خصوصیات فردیِ چنین رهبرانی به بار نشست، که به تسامح و تساهل دینی، سیاسی، فرهنگی و... در رفتار خود در دوره مبارزه ساری و جاری ساختند،

به طوری که رهبر انقلاب هند، مهاتما گاندی جان خود را در دفاع از اقلیت مسلمان از دست می دهد، ترور او زمانی صورت گرفت (1948) که، در یک حرکت مدنی، روزه سیاسی گرفته بود، و علیه همرزمان دوره مبارزه خود، که بر اقلیت مسلمان سخت گرفته بودند، معترض و شاکی بود، و توسط یک هندوی افراطی، تنها چند ماه بعد از پیروزی انقلابش، ترور و کشته می شود،

مشخصه دیگر انقلاب هند، جریان سازی و راهبری حزب کنگره ملی است، که در آن تنوعی از مبارزین، با انواع تفکرات و نظرات را می توان دید، در این حزب فردی مثل جواهر لعل نهرو قرار دارد که تفکری بسیار نزدیک به مهاتما گاندی دارد، و در مقابل آن فردی به نام سردار پاتل وجود دارد که به عنوان "مشت آهنین" بعد از استقلال، در مسیر کشتار اقلیت مسلمان هند قرار گرفت، و با ایده ایی ملیگرایانه و هندو گرایی، تفکر رهبر حزب کنگره (گاندی) را نفی، و خشونتی که گاندی حتی علیه دشمنان انگلیسی اش جایز نمی داند را، سردار پاتل (در مقام وزیر کشور بعد پیروزی) در حق هموطنان اقلیت مسلمان خود جایز، و روا داشت.

یا در حالی که شخص گاندی از طریق مبارزات مدنی، نهضت مبارزاتی را پیش می برد، شخصی مثل باگات سینگ، از طریق ترور مقامات انگلیسی مبارزات خود را دنبال می نماید، که دستگیر و اعدام می شود؛ آنچه مهم است اینکه مهمترین عامل پیروزی نهضت ملی هند علیه استعمار انگلستان، تحرکات مدنی و البته گسترده مهاتما گاندی بود که، در اثر همه گیری، و غیر خشونت آمیز بودن، سازگاری آن با روح صلحجو و آرامش طلب هندی ها و... باعث گردید که مردم بسیاری را (که عموما مردم از خشونت فراری اند)، به خود جذب، و مبارزه را بدین طریق عمومی و گسترده کرد؛ و مخالفین گاندی با به خشونت کشیدن مبارزات، هم دشمن انگلیسی را به انجام اعمال خشونت آمیز بهانه دادند، و هم دایره مبارزان را تنگ نمودند.

رگه هایی از این شیوه مبارزاتی گاندی در عدم خشونت و حرکت گسترده مدنی، بعنوان یک الگو، در انقلاب مردم ایران در سال 1357 نیز دیده می شود، چراکه مردم و رهبران انقلاب ایران، عموما در این شیوه با گاندی اشتراک نظر داشتند، لذا مشارکت گسترده و عمومی شد، حال آنکه تحرکات مسلحانه و خشونت آمیز، توسط گروه های شبه نظامی، این دایره مبارزاتی را تنگ، و در اثر آن سطح خشونت افزایش می یافت. نهضت سیاه پوستان امریکا، به رهبری مارتین لوترکینگ و... نیز نمونه دیگری از الگوگیری مذکور، برای کسب آزادی و حقوق عمومی بود، که از این شیوه الگو گرفت.

مسلمانان هند نیز متناسب با حرکت جامعه، در طول تاریخ خود، فعال بوده و در فعالیت اجتماعی و سیاسی کشور مشارکت و همراهی کرده اند، به عنوان مثال در خلال نبرد آزادیخواهانه مردم هند علیه استعمار بریتانیا، بر شبه قاره، مسلمانان نیز نقش فعالی داشته اند،

به طوری که سلاطین اسلامی مثل تیپو سلطان، بهادر شاه ظفر و... از پیشگامان مبارزه با روند استعمار بریتانیا بر هند، در سال های اولیه استعمار بوده اند، و در خلال نبرد سیاسی و بدون خشونتِ "حزب کنگره هند" علیه این استعمار نیز، رهبران و نخبگان مسلمان دوشادوش دیگر اقشار مردم هند علیه این سلطه مبارزه کردند، که از جمله آنان می توان به مبارزات محمد علی جناح، علامه اقبال لاهوری و صدها رهبر و فعال موثر مسلمان، اشاره نمود، که در کنار دیگر رهبران حزب کنگره در مبارزات ایستادند، زندان رفتند، کشته شدند، و مبارزه کردند،

البته بعد از استقلال، و در جریان مبارزات استقلال طلبانه اتفاقاتی افتاد، که باعث فلاکت و بدبختی بیش از پیش مسلمانان هند شد، مسلمانانی که در زمان استعمار بریتانیا به شدت بیشتری سرکوب شده بودند، چرا که بریتانیایی ها با کنار زدن حکام مسلمان از حاکمیت، سلطه بر هند را بدست آوردند، اکنون بعد از استقلال نیز با جدایی کشورهای پاکستان و بنگلادش با اکثریت مسلمان، از سرزمین اصلی هند، موجب گردید که موقعیت اقلیت مسلمان در هند تضعیف، و در خطر قرار گیرد.

در جریان جدایی پاکستان و بنگلادش از هند، این اقلیت پر جمعیت مسلمان طعمه غارت، کشتار، جنگ، مهاجرت، فقر و... شدند، حتی مسلمانان دو کشور پاکستان و بنگلادش نیز در فقر و مشکلات فراوان غرق شدند، و جنگ های متعدد آنان با هند و... باعث مسایل و مشکلات بسیاری برای مسلمانان این کشورها، و هم رنج بسیاری برای مردم مسلمان باقی مانده در داخل هند گردید، که حکایت ظلم بر مسلمانان هندِ بعد از استقلال، در ایالت جامو و کشمیر و دیگر مناطق هند، که به دنبال این جدایی شدت هم گرفت، هنوز نیز ادامه دارد.

 گذشته از این، کشورهای جدا شده، خود به جولانگاه دیدگاه های خشن و افراطی اسلامی تبدیل شد، و به منبع تولید تروریسم اسلامی تبدیل گردیدند، به عنوان مثال گروه طالبان نمونه بارز گروه هایی تروریستی است که ریشه در پاکستان دارد، که برای سال ها، هم مردم مسلمان پاکستان، و هم مردم مسلمان افغانستان را طعمه کشتار و جنایت خود کرده و می کند،

گروه های دیگری از این نوع مثل سازمان های خشن و تروریست پروری از جمله "سپاه صحابه" ، "لشکر جهنگوی" و... در پاکستان شکل گرفتند که با تکفیر شیعیان به کشتار آنان و دیگر اقلیت های اسلامی، و مسلمانان میانه رو، مشغولند، گذشته از این، گروه های دیگری همچون القائده، داعش و... نیز به مناطق پاکستان، بنگلادش و هند بعنوان یک منبع تامین نیرو، پناهگاه، ایده پردازی و... نظر دارند، که همین امر باعث دخالت کشورهای دیگر در این مناطق اسلامی شده، که هجوم امریکا و ناتو را به افغانستان بعد از حمله تروریستی یازده سپتامبر به برج های دوقلو در نیویورک امریکا، به دنبال داشته است.  

تهیه کننده : س. ابراهیمی       

[1] - The British East India Company

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایزدا یکتای من!

تو را همواره همدم و همراه در کنارم داشته ام، در تمام مراحل زندگی، میان همه ی اُفت و خیزها، خطرها، شیرینی و تلخی ها، در مسیر طی شده ام، از این روست که سفره دل با تو باز کرده، هرچند حرف هایم یکطرفه است و از تو تنها گوش هایی را دارم که می شنود، اما باز حرف هایم را با تو در میان می گذارم، مثل هر همراهی در راهی دراز، که همراهی اشان موجب حرف های تلخ و شیرین بسیاری می شود، و این خود به شناخت بهتری بین این دو منجر خواهد شد.

در لحظه لحظه ی زندگی ام، و قدم به قدم هایی که بر این زمین استوار کرده و یا بر می دارم، در فکر تو غرقم، و مملو از چشم و دست هایی ام که بین زمین و آسمان در آمد و شدند، یا در حال سخن با تو، که در شکل راز و نیاز، یا شکر و شکوه ایی و...، که بین من و تو ساری و جاری اند، تو را همه جا حاضر و ناظر می بینم، اما تو در همه جا غایب بودی و هستی، چنانکه گاه انگار بود و نبودت بر این صحنه یکسان به نظر آمد. در این داد و بیداد، بدین بیدادگاه، جای دادگاهی در خور بیدادهای رفته، و ستاندن دادهای به آسمان بلند، خالی به نظر می آید.

بیدادگران قهاری را، در سرنوشت هایی عبرت انگیز دیده و یا شنیده ام، و از آن سو نیز فریاد استغاثه میلیون ها میلیون انسان، از ظلم و جور مستبدانِ جبار و متکبر به ستوه آمده، به آسمان بلند بود، و هرگز از شِکوه و مددخواهی باز نایستادند، و این، تو را حتی به تکانی هم وا نداشت، تا در این دنیای مملو از جولان ظلم و جور، آنان بتازند و بی شرمانه رَجَز از سر غرور و تکبر بخوانند، و آه پر از درد کسانی که زیر سم اسب سرکش قدرت آنان، دست و پا می زنند به هوا بلند باشد، و تو نه این بشنوی و نه آن را! یا نه بدتر از این، این دو را شنیدی و بی تکانی و جنبشی ماندی!

تو فریاد دادخواهی 70 تا 80 میلیون انسان قتل عام شده در شش سال "جنگ بین الملل دوم" [1] را، در آن صحنه های خشم و خون و خشونت و عصیان، که قربانیانش، چشم به مدد و دادخواهی به آسمان دوخته، جان دادند را، نه شنیدی، تا توقفی در آن دور تند کشتار دهی، نه فریادی از سوی تو، به اعتراض در آسمان خدایی ات پیچد، تا ما هم بشنویم و بدین حرکتت آرام گیریم.

تو کشتار انقلابیِ انقلابیون و ضد انقلاب را در خلال انقلاب های مختلف در این دنیای منقلب را که میلیون ها انسان را به کام مرگ و نیستی، آوارگی، جنایت، ویرانی، مهاجرت، فقر، جنگ و... کشاندند را، نگاه کردی تا سکانس های پی در پی و تراژیک ش کامل شوند و...، کشتار میلیون ها انسان در قتلگاه های استالینیستی، لنینیسمی، پل پوتیسمی و... که در روند انقلاب های جنایتبار در روسیه، کامبوچ، چین و... به وقوع پیوست را، فقط به تماشا نشستی، تا کشتارهای داعشی، وهابی، اسلامی، یهودی، مسیحی و... بعدها ادامه یابد، و هنوز هم بر این سلسله کشتار و جنایت، پایانی نیست.

تو صحنه های دهشتناک جدا شدن سر میلیون انسان را در جریان هجوم مغول، خوب و کامل به تماشا نشستی، در حالیکه خِرخِره های بریده شده، که صدای ناله و درد صاحبانش، با صدای خِرت خِرت گوشت و استخوان گردن انسان های بیدفاع، در تماس با آهن و پولاد، در هم آمیخته با فضای ضِجه و ناله شاهدانش، در هر شهر سقوط کرده در مقابل سپاه چنگیز، پر شد و...، اما تو انگار نه انگار که این صداها را شنیدی، و تو گویی این صحنه ها تنها یک سکانس جدی از کشتار [2] و جنایتی بود که باید در صحنه تقدیر انسان اتفاق می افتاد، و همه، حتی تو، لاجرم به دیدارش محکوم بودند، یا نه، تقدیری از جانب تو بر انسان گرفتار در این دنیا بود!

چرا که نه مغلوب شدگان توان حرکتی داشتند، و آچمز شرایط حادث شده بودند، و نه تو که "قادر مطلقی" از خود تکانی نشان دادی، تو گویی این را هرگز نه دیدی و نه شنیدی، فریاد مظلومیتی که من سده ها بعد از آن فریادها، همچنان هر بار که از نیشابور می گذرم، یا ذهنم متوجه این نبرد تراژیک می شوم، و با گوشت و تن و استخوانم زخمه های این چنگ خونیم را می شنوم، و حتی در دور دست ها نیز فریاد نیشابوریان [3] همچنان از خاک له شده در پای سم اسبِ قدرت حاکم شده بر آنان، شنیده می شود، اکنون نیز با صاحبان این گلوهای بریده شده، همدرد و شریک در غمم، حال آنکه از حال تو بر این تراژدی دردناک، و دیگر از این دست، هرگز آگاه نشدم، که تو بر این سکانس های مرگ و نیستی انسان، چه حال و هوایی داشتی، و یا اکنون در چه حال و هوایی هستی.

 من از کدامین بیداد و دادخواهی های در پس آن، و یا پیش از آن، با تو به سخن بنشینم، حال آنکه از رگ گردن به من و همه آنان که در این صحنه ها له شدند، نزدیکتری. از جوی های خون جاری شده در کدام نقطه از خاورمیانه روایت کنم، که از چند هزار سال قبل، از زمان قوم لوس و نُنُر "بنی اسراییل" [4] که تو در قرآن، تورات و انجیل آنرا ثبت کرده ایی، که تاکنون بر این قوم، حافظ و نگهبان بودی، تا نسل شان همچنان در معتبرترین متون ثبت، و باقی بمانند، و راه و روش شان جاری، در حالی که بسیاری در این جهان در حال نسل کشی و نابودی کامل اند؛ در این بیدادگاه نسل کُشان، تو از داستان سرایی خود در مورد آنان، در قرآن و... چه هدفی را دنبال می کردی، می خواستی حسادت له شدگان و بیداد دیدگان را برانگیزی و...؟!

خاورمیانه از آن زمان که مادری از سر ناچاری، کودکی از این قوم به نام موسی [5] را به نیل سپرد، تا کنون تراژدی فرزند کشی از ما مردم، توسط جباران فرعون صفتش، هزاران هزار دیده است، و حتی اکنون و در همین ساعات ولادیمیر پوتینی با چکمه هایی سرخ و خونی اش، که بر شانه های ما نیز سنگینی حضورش احساس می شود، تحت حمایت کلیسای ارتدکس مسکو، یا مائوئیست های روزگار ما، در آنسوی رود زرد، کودکانی از مردمی تحت هجوم، و سرزمینی اشغال شده در اوکراین را، از کناره های همین رود دنیپر به سرقت می برند، [6] در حالی که سوزن گرامافون تفکر من و تو، هنوز در داستان کودکی به نام موسی و...، در تراژدی فرعون و بنی اسراییل همچنان گیر کرده است، در حالی که داستان هایی از آن دردناکتر، بارها اتفاق افتاد، و هنوز در همین نزدیکی ما، در حاشیه های دریای سیاه، و یا نزدیکتر به خانه تو در کعبه، در سواحل همین دریای سرخ ادامه دارد و...

با تو از کدام صحنه سخن بگویم، با تو از کدام بیداد و بیدادگر بگویم؟! از آنچه بر فرزندان حوزه تمدنی ایران در مُلک خُتَن می رود، یا آنچه بر فرزندان ما، در این سوی آمودریا روا داشته می شود و... از آنچه بر مردم ساحل ساتراپ نشین عدن می کنند، و یا از مهسا که "بیماری زمینه ایی" پرده ایی پر ابهام بر مرگ دلخراش او شد، تا میزبانان جوابگوی ناامانت داری خود نباشند، و میهمان کردستان ما، که تهران را آخرین سکانس دردناک خط سفر کوتاه و ناچیز 22 ساله اش بیابد، و راهی دیار مظلومان شود؛ از مردم کوبانی بگویم، و یا ساحل نشینان شرق فرات، یا از کودکان بلوچستان و زابلستان که اسیر قوم جور، میان سنگ آسیاب تحجر و بی خبری ما از حالشان، در تمام حوزه هیرمند تا کابل و قندهار و هلمند، هرات و مزار، تالقان، پنجشیر و... گرفتار قوم عنود شده اند،

پروردگارا!

 من و تو در داستان کودکی به نام موسی گیر کردیم، و کاروان جور و ستم جبارانِ متکبر، هزاران منزل در شاهراه ظلم و جور و تعدی به حقوق دیگران، پیش رفته اند، و راه خود را همچنان استوار و بی پروا در پیش دارد، و به پیش می تازد، و دست قدرتمند توجیه، با همراهی خدعه و تزویر، مرا به خود، و تو را نمی دانم به چه، مشغول کرده است، تا از داستان موساهای دیگری که این روزها زنده به آمودریا، نیل، فرات، دجله، دنیپر، مدیترانه و... سپرده می شوند، و اجسادشان بر ساحل بی تفاوتی جهان می آید، به راحتی بگذریم و توجیه کنیم، و تو نیز در این داستان دراز، با هیچ پیام آور دیگری از داستان شگفت این پرونده های باز، به سخن نمی نشینی؟!

از کدام تراژدی با تو به شکوه و گزارش بنشینم، تو را به دادخواهی از کدام یک از این محکمه ها، بخوانم؟!

گاهی با خود فکر می کنم، تو کارگردان فیلم بلندی شدی که خسته از هزاران صحنه گردانی های نفس گیر، که گزارش بعضی از آنها را در کُتب مقدس ادیان مختلف می توان خواند، سده هاست که صحنه های بی انتهای اجرایی این نمایش بلند را، به بازیگران بیشمار صحنه هایی سپردی، که پی در پی خلق می شوند، تا هر یک از بازیگران به فراخور حال و فکر خود، بازی اشان را در این دنیا، به میل دل خویش پیش برند، و هر طور که خواستند رَوَند این بازی را پیش برند، چرا که شاید می خواهی فیلمی طبیعی، بدون دستبرد هیچ کارگردانِ قدرقدرت، از طبیعت واقعی "اشرف مخلوقات" ببینی، تا سند رسوایی، و یا چه می دانم، شاید عزت آنان در برابر دیگر مخلوقات خود را شاهد شوی، که برای خلق چنین موجودی، به خود آنچنان مفتخر شدی که فریاد "... پس برتر و بالاتر است خداى بهترين آفرينندگانِ" [7] تو گوش همه ملازمان درگاهت را تیز، و آنان را به خوف و خطر و انذار انداخت، که متعرض این خلقت تو شدند، و گفتند "آیا کسانی در زمین خواهی گماشت که در آن فساد کنند و خونها بریزند؟!" [8] ، تو از این خلقت چه می دانی که ما هنوز بدان نرسیدیم؟!

حال که هزاران سال از آن خلقت بحث برانگیز انسان [9] می گذرد، اگر به فیلم بازیگران این صحنه ی به بازیگران سپرده ات، نگاه می کنی، آنرا چگونه می بینی؟! راضی ات می کند؟! خوشحالی از نقش هایی که به صحنه رفت؟! از سکانس های خلق شده اشان مشعوفی؟! و... نمی فهمم سوزن گرامافون سمفونی خلقت، در کدام نقطه از این فیلم ساخته شده، و یا کدام سکانس های آینده اش گیر کرده بود، و یا به کدام صحنه اش نگاه می کردی که فریاد "تبریک" ات به خود، به آسمان رفت؟!

اما این را می دانم که به غیر از این انسان، که این چنین خلقتش تو را ذوق زده کرد، تمام جهان در مداری روشن، به سوی تعادل در حرکت است، و اگر دست اندازی های همین انسان نباشد، توازنی زیبا را بر خود خواهد دید، اما هرجا که این مخلوق خاص تو دست به کار شد، نه از تعادل چیزی ماند، و نه از توازن، هر ساله هزاران گونه گیاهی و جانوری در اثر بازی بازیگران انسانی این فیلم باز، و بدون سناریو از پیش نوشته شده، از مخلوقات تو در این جهان محو و نابود می شوند، باز تو به چنین خلق کردنی تبریک می گویی و...؟!

مانده ام در حال هوایی که تو در آن سیر می کنی؛ حال و هوایی که تو را به بازی نرد عشق با چنین موجودی وا می دارد؛ تو در وجود این انسان چه دیده بودی که تمام قوانین حاکم بر طبیعت خود را برای او استثنا کردی، او اکنون غیر قابل پیش بینی ترین موجود این جهان است که می تواند خود و دیگران را بارها و بارها در معرض خطر نابودی قرار دهد، در حالی که تعادل زیستی دیگر موجودات به حدی است که قرن ها می توانند کُلُونی ایی از هماهنگی و تعادل را داشته باشند، اما انسان در هر کُلونی قرار گرفت، تمام نظم آنرا بر هم ریخت،

انگار تو انسان را برای عدم توازن و تعادل آفریدی! عشقت کشید که موجودی بیافرینی که تمام قوانین حاکم بر طبیعت را برهم زند، تو با آنچه از نظم و تعادل که برقرار کرده بودی، چه مشکلی داشتی که چنین موجودی را مخل آن قرار دادی؟! او که نه گونه های جانوری، نه گیاهی، نه حتی انسانی از شرش محفوظند، او حتی سخن تو را، قانون تو را، سنت تو را و... هر گونه که بخواهد تفسیر و تعبیر، و ملاک عمل خود قرار می دهد، او به نام تو، و به نمایندگی از تو، جنایت های هولناک و دهشتناک می کند.

ایزد یکتای من!

به کدام راهبرد و تفکر بودی که دست به چنین خلقتی زدی، حال که چنین خلقی کردی، او را به کدام قوانین بازدارنده رها کرده ایی. تو را هنگام ضجه زنان فرزند از دست داده، کودکان پدر و مادر از دست داده، همسران جفت از دست داده، گرسنگان در ذیل حاکمیت نمایندگان تو و... غایب می بینم، در حالی که دل سنگ به صدای زاری آنان آب می شود، می توان همدردی ریگ های بیابان را، با صدای استغاثه گرسنگان و واماندگان در گِل و لای زندگی، و رنج دیدگان ظلم و جور را شنید، اما تو چنان بیطرفانه بدین صحنه ها نگاه می کنی، که گویا اصلا ظلم و جور را، ظلم و جور نمی دانی و نمی بینی!

متکبران بزرگی را به خاک مذلت نشسته دیده و یا در تاریخ ظلم خوانده ام، اما تکبر و جباریت بسیاری را نیز ساری و جاری می بینم، که تو بر آن، همچنان نظاره گری، چنان بر اعمال شان صبوری می کنی، که انگار صبرت به بی عملی می ماند تا صبر!

تو انسان را برای میدانداری در چنین میدانی آفریدی؟! دیوان میدانداری می کنند، و مردمی که به عدد میلیون ها میلیون دستمایه بازی بازیگرانی اند، که وجودشان خالی از مهر و انسانیت است، ابلیس وار نعل های تازه بر اسب قدرت می زنند، و دوره به دوره، گروه گروه می آیند و می تازند و تنها تازه نفسانی از آنان، جای خستگان از تازش را می گیرند، و هر گروهی به نمایندگی از دیوصفتانی دیگر، نشسته بر کلوسئوم تماشای بازی جنایتکارانِ بر بازی قدرت نشسته، بر بدن های تازه التیام یافته، یا تازه متولد شده در سیستم جورشان، بر این خاک پر غصه افتاده و... می تازند، و تو را حاضر و ناظر، انگار راضی بر ادامه این سکانس خشن و بی رحم می بینم!

تو بر این رشته غمناک جاری بر ما، راضی ایی؟! اگر تو بر این وضع راضی هستی، ما چرا باید ناراضی باشیم؟ از رضایتت بگو، تا همه چون این گرگان، گرگسرایی گسترده تری بیافرینیم، تا سکانس هایش پر محتوا تر از گذشته شوند! خدایا در کارت، وجودت، راهت، راهبردت، تفکرت، حالت، سخنت، ذاتت، پنهانت، آشکارت، عملت، بی عملی ات و... مانده ام.

نگارین حق مطلق!

"سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند" [10]

چمن که نه، میان خَرگَه ظلم و بیداد، هستی، اما حضور موثرت را حس نمی کنم.

[1] - جنگ جهانی دوم دومین جنگ جهانی بین سال‌های ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ بود که بیشتر کشورهای جهان از جمله قدرت‌های بزرگ در آن شرکت داشتند. کشورها در قالب دو اتحاد نظامی در برابر هم قرار گرفتند و با این دو اتحاد نظامی، یک جنگ تمام‌عیار به راه انداختند که در اثر آن، بیش از صد میلیون پرسنل نظامی در بیش از ۳۰ کشور جهان درگیر شدند. بیشتر شرکت کنندگان در این جنگ، تمام قدرت اقتصادی، صنعتی و توانایی‌های علمی‌شان را در جهت پشتیبانی نظامی بسیج کردند. با حدود ۷۰ تا ۸۵ میلیون کشته این جنگ به مرگبارترین درگیری نظامی در طول تاریخ بشریت تبدیل شد. تلفات ناشی از بمباران‌های راهبردی، قحطی، بیماری و جنگ افزارهای هسته‌ای در آمار خسارت انسانی جنگ جهانی دوم شمرده می‌شوند.

[2][2] - جوینی که خود از تاریخ‌نویسان طرفدار مغول به‌شمار می‌رود، می‌نویسد «هر کجا که ۱۰۰ هزار کس بود ۱۰۰ کس نماند.»

[3] - در سال ۶۱۸ ه. ق بین طغاچار داماد چنگیز مغول با مرزداران نیشابور درگیری رخ داد. در یک روز هزار نفر از طرفین به قتل رسیدند ولی در وقت مراجعت تیری به سوی طغاچار از جانب یک مرزدار نیشابور انداخته شد که بر اثر جراحات وارده از پای درآمد. مردم نیشابور چند روز بعد متوجه شدند که در این جنگ داماد چنگیز کشته شده و سپاه مغول دست از آن‌ها برنخواهند داشت، بنابراین به سرکردگی شرف‌الدین امیر مجلس حاکم نیشابور متحد و هم قسم شدند که «تا جان در بدن دارند از پای ننشینند و تسلیم نشوند.» شهر و اهالی نیشابور علیه مغولان شورش کردند. تولی‌خان پسر چنگیز که این خبر را شنید پس از فتح مرو با لشکریان خود به نیشابور آمد و به همه امرای سپاه خودش اعلام کرد که چنگیز گفته‌است:

"چون مردم نیشابور طغاچار را کشته‌اند هیچ‌یک نباید زنده بمانند و شهر باید خراب شود و در محل جو کاشته شود"

بنابر این سپاهیان مغول در روز چهارشنبه نیمه ربیع الاخر سال ۶۱۸ ه. ق با سه هزار چرخ انداز و صد منجنیق و عراده و چهارصد نردبان و هشتصد نفت انداز و دو هزار و پانصد خروار سنگ محاصره کردند. "مجانیق و خرکها را پیش بردند و نفت اندازان نفاتی کردند و از در نشیب و فراز و درون و برون و جوان و پیر غلغله و نفیر و ولوله شهیق و زفیر به اوج رسید و از هفتاد نقطه دیوارهای شهر را سوراخ کردند و قریب ده هزار سرباز مغول تا صبح به خونریزی پرداختند و صبح شنبه همسر طغاچار (دختر چنگیز) با ده هزار سوار وارد شهر شد و از روز شنبه تا چاشتگاه چهارشنبه قتل و غارت کردند و همه مردم را به جز چهار کمانگر کشتند و حتی سگها و گربه‌ها را کشتند و باروی شهر را کوفته و مناظر و منازل و حصارها و همه قصرها را با زمین هموار ساختند و هفت شبانه روز بر شهر آب بستند و سپس جو کاشتند و تا سبز شد توقف نمودند. مدت ۱۲ شبانه روز شمارش مقتولان به طول انجامید و یک میلیون و هفتصد و چهل و هفت هزار مرد به استثنای زنها و اطفال به شمارش درآمد."

[4] - بنی‌اسرائیل به معنای «فرزندان اسرائیل»، کنفدراسیونی از قبایل سامی در عصر آهن است که در خاور نزدیک باستان می‌زیستند. بنا به گزارش‌ها کتاب‌های مقدس ادیان ابراهیمی، فرزندان و نوادگان یعقوب به این نام خوانده می‌شدند. گفته می‌شود این قوم ریشه و پایه قومی هستند که بعدها یهود نامیده شد. مطابق روایت موجود در تورات، بنی‌اسرائیل به عنوان یک قوم واحد در زمان خروج از مصر و سرگردانی در بیابان شکل گرفت و نهایتاً، بعد از فتح خون‌بار، در سرزمین کنعان (که قسمت جنوبی‌اش بعداً اسرائیل نام گرفت) ساکن شد. با این وجود، به گفته مورخان و باستان‌شناسان معاصر، روایت تورات صحیح نیست؛ باستان‌شناسی معاصر می‌گوید بنی‌اسرائیل خود ریشه کنعانی داشته‌اند، خدایان کنعانی را می‌پرستیدند و هیچ اثری از فتح یا مهاجرت گروهی خارجی به اسرائیل در آن دوره یافت نشده‌است

[5] - موسی مهم‌ترین شخصیت دین یهودیت است؛ که بنی‌اسرائیل را در زمان خروج از مصر و تا رسیدن به مرز کنعان رهبری کرد. نوشتن تورات (پنج کتاب اول تنخ) به او منسوب است. زمانی‌که عبرانیان در مصر زیاد و زورمند شدند، فرعون دستور داد نوزادان پسر آن‌ها را بکشند اما یوکابد پسرش را در سبدی قرار داد و در رودخانه رها کرد. دختر فرعون که آنجا مشغول حمام‌کردن بود، نوزاد را از آب گرفت و او را موسی نام نهاد و نزد خود در قصر فرعون بزرگ کرد. در بزرگسالی، موسی یک مصری که مشغول آزار یک عبرانی بود را کشت و به همین جهت به مدین گریخت. آنجا او با صفورا، دختر یترون که کاهن مدین بود، ازدواج کرد. مدتی بعد خدایی به نام یهوه از درون بوته‌ای سوزان با او ارتباط برقرار کرد و از موسی خواست برای نجات اسرائیل، ملتِ یهوه، به مصر برود.

[6] - در طول حمله روسیه به اوکراین، روسیه هزاران کودک اوکراینی را به اجبار به مناطق تحت کنترل خود منتقل کرده، به آنها تابعیت روسی داده، آنها را به اجبار در خانواده‌های روسی پذیرفته و موانعی برای اتحاد مجدد با والدین یا وطن اصلی آنها ایجاد کرده‌است. سازمان ملل متحد اعلام کرد که این اخراج‌ها جنایت جنگی هستند. دیوان کیفری بین‌المللی حکم بازداشت ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه و ماریا لووا-بلوا، کمیسر حقوق کودکان را به اتهام دخالت آنها صادر کرد. بر اساس حقوق بین‌الملل، از جمله کنوانسیون نسل‌کشی ۱۹۴۸، چنین اعمالی «اگر با قصد نابودی یک ملت انجام شود»، نسل‌کشی محسوب می‌شود. کودکان، از والدینی که توسط مقامات روسی دستگیر شده بودند، از نهادهای دولتی و از اردوگاه‌های تابستانی گرفته شده‌اند. برخی دیگر در اثر جنگ از والدین خود جدا شده، یا گاهی اوقات یتیم شده بودند. به برخی در مورد اینکه والدینشان آنها را رها کرده‌اند، دروغ گفته می‌شد، یا از آن‌ها برای تبلیغات استفاده می‌شد. شواهدی وجود دارد که برخی از آنها در روسیه مورد بدرفتاری قرار گرفتند. آنها تحت فشار قرار گرفتند تا میهن‌پرستی روسی را اتخاذ کنند. تعداد تخمینی آنها از ۱۳٫۰۰۰، تا بیش از ۳۰۰٫۰۰۰ نفر متغیر است.

[7] - "فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ" بخشی از آیه 14 سوره مومنون است که کامل آیه به این صورت است که "ما انسان را از گِل خالص آفریدیم. سپس او را نطفه‌ای در قرارگاه مطمئن نهادیم. سپس نطفه را تبدیل به علقه کردیم، آن‌گاه علقه را مُضغه گرداندیم و پس از آن مُضغه را به‌صورتِ استخوان‌هایی درآوردیم و بر استخوان‌ها گوشت پوشاندیم، سپس او را آفرینش دیگری دادیم. پربرکت باد خدایی که بهترین آفرینندگان است." "ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ"

[8] - "أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ"  قسمتی از آیه 30 سوریه بقره که کامل آن بدین شرح است : "و (به یاد آر) وقتی که پروردگارت فرشتگان را فرمود که من در زمین خلیفه‌ای خواهم گماشت، گفتند: آیا کسانی در زمین خواهی گماشت که در آن فساد کنند و خونها بریزند و حال آنکه ما خود تو را تسبیح و تقدیس می‌کنیم؟! خداوند فرمود: من چیزی (از اسرار خلقت بشر) می‌دانم که شما نمی‌دانید."وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ"  

[9] - اِنسان به ‌معنای «انسان خردمند» یک پستاندار از نوع دوپا و از خانواده انسانیان است. انسان‌ها بسیار باهوش و اجتماعی و پرجمعیت‌ترین گونه از نخستی‌سانان هستند. مدارک به‌دست‌آمده از دی‌ان‌ای انسان نشان می‌دهد که انسان خردمند، حدود ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش، از آفریقا سرچشمه گرفته‌ است، در حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش، تغییرات بسیاری در رفتار او پدید آمد و در همان زمان، مهاجرت را آغاز کرد.

[10] - لسان الغیب، جناب حافظ شیرازی می فرمایند :   سروِ چَمانِ من چرا میلِ چمن نمی‌کند؟     همدمِ گل نمی‌شود یادِ سَمَن نمی‌کند        دی گِلِه‌ای ز طُرِّه‌اش کردم و از سرِ فُسوس      گفت که این سیاهِ کج، گوش به من نمی‌کند        تا دلِ هرزه گَردِ من رفت به چینِ زلفِ او         زان سفرِ درازِ خود عزمِ وطن نمی‌کند        پیشِ کمانِ ابرویش لابه همی‌کنم ولی         گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند         با همه عطفِ دامنت آیدم از صبا عجب     

کز گذرِ تو خاک را مُشکِ خُتَن نمی‌کند        چون ز نسیم می‌شود زلفِ بنفشه پُرشِکَن         وه که دلم چه یاد از آن عَهدْشِکَن نمی‌کند       دل به امیدِ رویِ او همدمِ جان نمی‌شود      جان به هوایِ کویِ او خدمتِ تن نمی‌کند        ساقیِ سیم ساقِ من گر همه دُرد می‌دهد         کیست که تن چو جامِ مِی جمله دهن نمی‌کند؟      دستخوشِ جفا مَکُن آبِ رُخَم که فیضِ ابر          بی مددِ سِرشکِ من دُرِّ عَدَن نمی‌کند         کُشتهٔ غمزهٔ تو شد حافظِ ناشنیده پند        تیغ سزاست هر که را دَرد سخن نمی‌کند  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بنام خالق رنگ سبز

صدای شیپور بهار که اوج می گیرد، جوانه های پای در رکاب خیزش محکم کرده نیز، در اعماق خاک سرد و سفت آنرا حس کرده، حرکت می آغازند، تا رستاخیز سبز را در سمفونی طبیعت متکثر جوانه ها، رقم زنند، و به انسان مدعی "اشرف مخلوقات" درس پذیرش تنوع و تکثر، اثر رستاخیز جمعی و تحمیل زندگی به زمستانی سرد و دراز و... را بیاموزند؛

چقدر زیباست که هرساله طبیعت، معلم انسان می شود، تا به او درس آفرینش بهار را بیاموزد، و یادآوری کند که برای حس زندگی، باید گوش و چشم باز کرد، و نگذاشت اوراد مرگ و نیستی، که صبح تا به شام توسط پیام آوران مرگ و خمودی در گوش زمینیان تلقین می شوند، باعث شود تا انسان غلبه فصلی سرد از رخوت و بی حرکتی را باور کند، و فرصتی یابد تا خود را برای تمام فصول تمدید و ماندگار نماید.

طبیعت به ما می آموزد که وقتی جوانه ها رشد را آغاز کنند، نرمی و آسیب پذیری اشان مانع از حرکت شان نخواهد شد و آنان حتی پوست اسارتبار چوبین، به همراه زمین های یخ زده و سفت را از هم خواهند درید، و زندگی را به رخ غول سرما خواهند کشید؛ دست و پا زدن زمستان، و کشتارش در ابتدای خیزش بهار جوانه ها، هرگز موفقیت آمیز نخواهد بود، هرچند جوانه های بسیاری در این بین یخ زده، خواهند مُرد، اما در نهایت این کثرت جوانه های پرشور برای زندگی دوباره است که بهار سبز زندگی را، بر جمود و سردی و رخوت پیروز خواهد کرد، و بهار آمدنی است، چه زمستان به آمدنش رضایت دهد، چه ندهد.

در این نقطه ی اوج، که پرچمی سبز از جوانه ها، نویدگر بهار شده است، نیایشگر خیزش جوانه های تازه رو می شویم، که رویش زندگی دوباره را به انسان خسته از سکون، هدیه می دهند، و حتی در غیبت غنچه های طعمه یخ زمستانی شده، بهاران باز خجسته و پیروز است، و این نوروز است که طلیعه دار تغییر می شود. شکوه بهار، و راز و رمز بیدار کننده اش، پیشینیان ما را بر آن داشت تا بر این لحظه گرانقدر، گاهدار و هوشیار  باشند.   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

روزی ما ایرانیان نیز به مرحله ایی از تعادل و میانه روی در تفکر و بینش باید برسیم، که لازمه زندگی درست در این دنیاست، تا از افراط و تفریط رها شویم. سعادت دنیای خود را در مرگ و نابودی این و آن دیدن، بیماری است که دچارش شده ایم، دیدن زندگی خود از روزنه مرگ دیگران، که با "شعار مرگ بر ..." این و آن تجلی می یابد، سال هاست زندگی ما را هم مسموم و دچار فلاکت، و مملو از مرگ کرده است.

گاهی فکر می کنم ما همواره بین شیدایی و تنفر در حرکتیم، یا در عشق آنقدر زیاده روی می کنیم و چنان شیدا می شویم که از جان برای معشوق خود، که او نیز چون ماست، دریغ نمی کنیم، و گاه چنان در تنفر فرو می رویم، که به جز مرگ، برای منفور خود راضی نمی شویم. هنر متعادل زیستن را یاد نگرفته ایم، که نه شیدای حاکمی شویم و نه چنان متنفر، که مرگ او را خواستار شویم. اقتضای کرسی قدرت ظلم و جبّاریت است، ولی باید گفت گاه جبّاران را ما خود می سازیم، گرچه باید اذعان کرد که کرسی قدرت خود فساد آور، و متکبر و جبّار ساز است.

روزگاری تمام تباهی خود و کشور را در وجود آقای محمد رضا پهلوی، شاه سابق ایران، متجلی می دیدیم، و مردم یکپارچه شعار می دادند "تا شاه کفن نشود، این وطن، وطن نشود." اما همه دیدند که با در کفن شدن شاه سابق هم مسایل ما حل نشد، در گِل و لای زندگی خود باقی ماندیم، امروز باز عده ایی شعارهای آن انقلاب را بازیابی و با تغییر نام ها، تکرار کرده، و متاسفانه تاریخ را از سر می گیرند و تکرار می کنیم که : "تا آخوند کفن نشود، این وطن، وطن نشود".

اما به نظر می رسد علاوه بر عیوب انکار ناپذیر حُکام و طبع متکبر و جبّار آنان، عیب اصلی در خود ما جماعت ایرانیان است، و گرچه حاکمان در به قهقرا بردن مردم تحت حاکمیت خود بسیار موثر و مقصرند، اما ما ایرانیان نیز چندان بی گناه نبوده و نیستیم، چرا که همواره بین شیدایی و تنفر در آمد و شدیم، گاه عشق بر ما چنان مستولی می شود که کمترین کارمان در قبال حاکمان مان دستبوسی است، و این میزان خشوع در مقابل قدرت، بت شدن و گردن فرازی آنان را به دنبال خواهد داشت، و گاه تنفر، چنان چشم هامان را کور می کند، که به جز مرگ آنان، آتش خشم ما را فرو نمی ریزد!

اما حقیقت امر این است که باید حکام را انسان معمولی دید که چند روزی بر سریر قدرت نشسته اند، نه مانند عشاق دستبوس شان بود، نه به گاه تنفر، تشنه به خونشان باشیم، باید به تعادل رسید، و متوجه شد که حاکمان نیز انسان هایی چون ما هستند، که آنها هم دچار لغزش های بزرگ و کوچک می شوند، پس باید با آنها هم حد نگه داشت، تا خود به دست خود، آنانرا فاسد نکنیم، ملتی که در مقابل حُکام به سان غلامان کرنش می کند، خود به دست خود استبداد را می سازند، و مستبدین اگرچه زمینه استبداد را دارند، اما این استبداد قدم به قدم با همراهی ماست که ایجاد و تقویت می شود، و آنان را به غول های تکبر و جبّاریت تبدیل می کند.

از این روست که با تعویض حکام اگرچه بستر برای تغییرات جدی ایجاد می شود، ولی اگر ما ایرانیان تغییر نکنیم، کار هرگز به سامان نخواهد رسید، و همواره تاریخ تکرار می شود، از این رو ایرانیان باید به این مرحله از تفکر برسند که ایران را باید با شرکت تمام ایرانیان ساخت، وگرنه مستبدین هر بار بازتولید خواهند شد، تغییر حکام باعث حل مشکل عدم آزادی و استقلال و کرامت انسانی نخواهد شد، انسان باید دریابد که حتی خداوند نیز بر کرسی قدرت از "جبّار" [1] و "متکبر" بودن خود سخن می گوید، و تکبر و جباریت خاص کرسی قدرت است، و اکثرا حاکمان "خداگونه" می شوند!

پس پیش از اینکه تعیین کنیم چه کسی را بر سریر قدرت باید نشاند، ابتدا باید کرسی قدرت را به اسبی چموش برای جبّاران و متکبرین تبدیل کرد، سپس این کرسی در اختیار افرادی از هر تیره که قرار گیرد، ملالی نخواهد بود، و ترس آور و دهشتناک نیست، و با پیدایش نشانه های تکبر و جبّاریت، کرسی قدرت، چنان به این دو صفت حساس باید باشد که سوار خود را بر زمین گرم بزند،

و این میسر نمی شود الا اینکه به جای جستجو در بین افراد و طبقات اجتماعی، برای کشف و یا یافتن حکمرانانی عادل و درستکردار، صندلی قدرت را باید چنان استانداردسازی نموده، که سوار خود را مجبور به پرهیزگاری و دوری از تکبر و جباریت نماید، برای استاندارد سازی کرسی قدرت هم راهی نیست، جز همان راهی که دکتر محمد مصدق، بزرگ مرد تاریخ ملی ایران، آنرا نمود و گفت :

"تا هزاران مثل من در راه آزادی فدا نشوند، وطن عزیز ما روی آزادی و استقلال را نخواهد دید".

مصدق که هم دوره سلسله قاجار و هم دوره سلسله پهلوی را درک کرده بود، و به دلیل توانایی هایش، هر دو سلسله دست به دامان او بودند تا مقام بپذیرد و او اکراه داشت، به درستی متوجه شد که پاک ماندن چقدر در این کشور مشکل است، و اینکه باید کرسی قدرت را به ناپاکی ها حساس کرد، تا هر کرسی نشینی که پرهیزگاری را به کناری نهاد، بر زمین زده، او را عبرت آیندگان نماید.

راه استاندارد سازی کرسی نیز، برداشتن وجه مادام العمری بودن قدرت، و منوط کردن نشستن بر آن به رای مستقیم مردم است که آنان بتوانند هر لحظه که نخواستند، کرسی نشینان را با یک رای جابجا کنند، چرا که به قول مرحوم دکتر محمد مصدق : "خدا می داند پاک ماندن در این کشور، چقدر سخت است، لازمه اش این است که انسان خیلی از محرومیت ها را قبول کند، و با دقت و احتیاط زندگی کند".

این دقت و احتیاط مشخصه درونی افرادی مثل مصدق است، اما ممکن است در انسان های دیگر هرگز نباشد، و باید این مردم این حق، و این توان را داشته باشند که با یک رای، کسانی که با دقت و احتیاط زندگی نمی کنند را از سر راه زندگی خود بردارند، کسانی که سد راه آزادی، استقلال، خوشبختی، سعادت و مخدوش کننده کرامت انسانی این مردم می شوند، کسانی که وجودشان را تکبر و جباریت در نوردیده، و خود را فراموش کرده اند، و دچار ظلم و ستم، گردنکشی، مردم کشی و... می شوند.

در این بیست و نهمین روز اسفندماه یاد و نام دکتر محمد مصدق گرامی باد، او بزرگترین خطرها را برای کشور و مردمش به جان خرید و بزرگترین موهبت ها یعنی استقلال را برای کشورش به ارمغان آورد، او که مخالف استبداد داخلی و استعمار خارجی بود تا جایی که جواهر لعل نهرو، از رهبران بزرگ انقلاب شکوهمند هند، او را در حد و اندازه مهاتما گاندی ارزیابی کرد، و در وصف دکتر محمد مصدق گفت : "در قرن ما، آسیا سه مرد بزرگ به وجود آورد که در جهان تاثیر نمایان گذاشتند. این سه مرد بزرگ، گاندی، مائوتسه تونگ و سومی مصدق است."

 اما صد افسوس که در نهایت جامعه نخبه کش ما، او را گرفتار تهاجم اراذل و اوباش تحت فرمان حاکم وقت کرد و بعد از سرنگونی دولت مردمی او، او را حصر و تبعید، در ظالمانه ترین وضع آنقدر نگه داشتند، تا جان به جان آفرین تسلیم کند، کینه ها، جباریت و تکبر آنقدر وجود دشمنان مصدق را فرا گرفته بود که حتی درخواست هایی در حد بزرگان جهان نیز نتوانست او را از حصر خانگی برهاند، واسطه گری بزرگان انقلاب هند و... نیز او را از حصر بی پایانی که گرفتارش شده بود، نرهاند، تا با ادامه این حصر خانگی، لکه ننگ تاریخی بر دامان پهلوی بماند، همانگونه که برای دیگران نیز خواهد ماند.

 

 

[1] - «جبّار» برگرفته از ماده «جبر» به معناي وادارکردن افراد بر امور ناخوشايند آنان، با نوعي اعمال قدرت است، آیه 23 سوره حشر خداوند را این چنین معرفی می کند:  "اوست‏ خدايى كه جز او معبودى نيست همان فرمانرواى پاك سلامت، مؤمن، نگهبان عزيز جبار و متكبر است، پاك است‏ خدا از آنچه [با او] شريك مى‏ گردانند «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ» هرچند خداوند پیامبر خود را از جبّاریت نهی می کند : "ما به آنچه مى گويند داناتريم و تو بر آنان زورگوى نيستى پس كسى را كه از بيم من مى ترسد،با قرآن پند ده" «نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِجَبَّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ». ولی آیا دیگران نیز خود را مجاب به عدم جباریت می بینند؟ و در بهترین حالت کسانی را می توان یافت که برای بردن انسان ها به بهشت! مصلحت آنان را در اعمال جباریت خواهند دید. یکی از خصوصیات یحیی نبی را دوری از جبّاریت ذکر کرده اند آنجا که در آیه  14 سوریه مریم می گوید : "به پدر و مادر نيكى مى كرد و جبار و گردنكش نبود" وَبَرَّۢا بِوَٰلِدَيۡهِ وَلَمۡ يَكُن جَبَّارًا عَصِيّٗا، و یا در همان سوره آیه 32 می گوید : "نسبت به مادرم نيكى كنم،خداوند اراده فرموده كه قلدرى سنگدل نباشم"  وَبَرَّۢا بِوَٰلِدَتِي وَلَمۡ يَجۡعَلۡنِي جَبَّارٗا شَقِيّٗا ، در سوره مائده نیز بنی اسراییل از قوم جباران خود را برحذر دانسته به موسی"گفتند در آن زمين طايفه ستمكاران مقتدر هستند تا آنها بيرون نروند ما هرگز داخل نشويم وقتى رفتند ما وارد مى شويم" قَالُواْ يَٰمُوسَىٰٓ إِنَّ فِيهَا قَوۡمٗا جَبَّارِينَ وَإِنَّا لَن نَّدۡخُلَهَا حَتَّىٰ يَخۡرُجُواْ مِنۡهَا فَإِن يَخۡرُجُواْ مِنۡهَا فَإِنَّا دَٰخِلُونَ.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جهان توسط اعمال و رفتار انسان های دیو صفت ویران نمی شود،

جهان توسط کسانی ویران می شود که،

اعمال انسان های دیو صفت را بدون این که واکنشی در خور بدان داشته باشند، تماشا می کنند.

(آلبرت انیشتین)

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

به نام خداوند پاک و یکتا

مقدمه :

مردم ایران و هند دو انقلاب بزرگ را در قرن بیستم راهبری و اجرا کردند، که هر دو به پیروزی رسید؛

اولین آن انقلاب مردم هند بود که به رهبری مهاتما گاندی در سال 1326 (1947) به پیروزی رسید، و شبه قاره هند از استعمار بریتانیایی ها، رهایی یافت، و طبق قانون اساسی که انقلابیون، بعد از پیروزی نوشتند، هند به صورت جمهوری فدرال دمکراسی باید اداره می شد، در شیوه فدرالی دو دولت در کشور است یکی دولت مرکزی که در مرکز حاکم است و دیگری دولت های ایالتی است که اداره هر ایالت را به عهده خواهند داشت، طبق سهمیه ایالتی، هر 5 سال یک بار انتخابات سراسری نیز تجدید می شود، و نمایندگان مجلس ملی هند، که از احزاب مختلف می باشند وارد مجلس شده، و حزب واجد اکثریت در مجلس ملی، نخست وزیر را تعیین، و اداره کشور را بدو می سپارند.

 و دومین انقلاب را ایرانیان به رهبری آیت الله روح الله خمینی راهبری کردند که آن نیز در سال 1357 (1978) به پیروزی رسید، و طی این انقلاب، مردم ایران نظام شاهنشاهی و سلطنت و حاکمیت فردی را به کناری نهاده، و سیستم حاکمیتی خود را به نوعی جمهوری انتقال دادند.

در روند مقایسه این دو انقلاب بزرگ، از نوع رهبری، اهداف، دستاوردها، دست اندرکاران و سرانجام آنها، می تواند به ابعاد و نتایج این حرکات آزادیخواهانه، در ملت های ایران و هند دست یافت، و تا حدودی آن را روشن نمود، در این نوشته به دو تن از دست اندرکاران و افراد موثر در این دو نهضت بزرگ که از قضا، هر دو عنوان "علامه" و "ایدئولوگ" را با خود دارند، خواهیم پرداخت، علامه مرتضی مطهری به عنوان یکی از ایدئولوگ های بزرگ در نهضت انقلابی ایران، و علامه محمد اقبال لاهوری به عنوان یکی از اندیشمندان و ایدئولوگ ها در نهضت انقلابی مردم هند.

 

مرتضی مطهری :

مرتضی مطهری فریمانی، متولد بهمن 1298 خورشیدی، ترور حدود دوماه بعد از پیروزی انقلابش، در اردیبهشت 1358؛ ایشان متخصص در فلسفه و کلام اسلامی بودند، و در تفسیر قرآن تبحر داشتند؛ وی از مبارزین و نظریه پردازان جمهوری اسلامی ایران، استاد دانشکده الهیات دانشگاه تهران، و رئیس "شورای انقلاب"، بعد از پیروزی انقلاب محسوب می شوند.

پدر آقای مطهری از شاگردان آخوند خراسانی، از دانشمندان صاحب نظر معاصر در بین روحانیون شیعه بوده است، مطهری دروس فلسفه و کلام خود را نزد علمای حوزه آموخته اند، ایشان در ارتباط با گروه "فدائیان اسلام" بودند، که این گروه مخفی، پیش از انقلاب، عملیات ترور شخصیت های سیاسی، فرهنگی و... که مخالف اسلام تلقی و تعبیر می شدند، از جمله حسنعلی منصور، احمد کسروی و... را در کارنامه خود دارد.

 

علامه اقبال لاهوری:

علامه محمد اقبال لاهوری متولد 1256 خورشیدی (1877 میلادی) در منطقه سیالکوت، در ایالت پنجاب "هند بریتانیا" [1] که اکنون منطقه ایی واقع در پاکستان کنونی است، به دنیا آمد، و در اردیبهشت 1317 (1938) در لاهور چشم از جهان فرو بست، اقبال نیز فیلسوف، شاعر و سیاستمدار اهل سنت می باشند، که ایده جدایی پاکستان از هند را، برای اولین بار مطرح کرد، که این ایده بعد از مرگ او، در سال 1326 خورشیدی (1947) صورت عملی به خود گرفت، و پاکستان و بنگلادش از هند به عنوان کشورهای اسلامی جدا شدند.

 

شباهت ها و تفاوت ها میان اقبال و مطهری :

هم اقبال و هم مطهری به زبان پارسی تسلط داشتند، و اقبال از شعرای بزرگ پارسی گوی محسوب می شود، این دو در فلسفه نیز دستی داشتند، و بعنوان فیلسوف خطاب شده اند. وجه دیگر اشتراک آنها مسلمان بودن است، که البته اقبال از نحله اهل سنت، و مطهری شیعه مذهب بودند.

 این دو متاثر از فرهنگ خراسان بزرگ و باستان ایران (فرهنگ منطقه ایی شامل خراسان ایران، افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان و...) بوده اند، که سبک خاصی از ادب و فرهنگ را، در طول تاریخ ساخته و پرداخته اند. چرا که مطهری در این منطقه به دنیا آمده و بزرگ شد، و اقبال هم در حاشیه این منطقه به دنیا آمده، و از فرهنگ آن متاثر بوده است، محل تولد اقبال متاثر از فرهنگ غنی خراسان است، لذا شعر پارسی در منطقه محل تولد او جریان داشته، و اقبال علاوه بر زبان اردو، به زبان فارسی نیز شعرهای پر مغز و زیادی را گفته است.

نکته بعد این که هم اقبال و هم مطهری، هر دو از خانواده های مهاجر بوده، و مهاجرت را در زندگی خود تجربه کرده اند، اجداد مطهری از منطقه زابل در سیستان، به منطقه فریمان در خراسان مهاجرت کرده اند، و خاندان اقبال نیز از کشمیری هایی می باشند که به سیالکوت در ایالت پنجاب، مهاجر شدند، و این دو، به نوعی در مناطقی به دور از منطقه خاستگاه اصلی خود، به دنیا آمده و بزرگ شدند.

نکته دیگر اینکه، این دو اندیشمند و مبارز، هر دو دغدغه اسلام را داشتند، چرا که اقبال "در طول عمرش، همواره مي‌کوشيد تا فلسفه و دانش‌هاي جديد را با واقعيت‌هاي جهان اسلام پيوند بزند، و راه حلّي براي معضلات اجتماعي و سياسي بيابد. در ميان فيلسوفان غربي، به آراي فيخته، هگل، کانت، شوپنهاور و بارکلي توجهي ويژه داشته و آنها را بيشتر با قريحۀ خود سازگار مي‌داند. (سیمکانی 1390)"

از سوی دیگر اقبال با تکیه به اکثریت جمعیت دینی مردم مناطق مسلمان نشین هندِ تحت سیطره بریتانیا، معتقد به استقلال این مناطق مسلمان نشین، از مناطق هندو نشین بود، و اگرچه این ایده را برای اولین بار اقبال بیان داشت، اما او نه سال پیش از پیروزی انقلاب مردم هند، از دنیا رفت، و حاصل تحقق تلاش ها و نظریه پردازی اش را به چشم خود ندید، و اقبال نه رهایی از استعمار بریتانیا را، و نه استقلال مناطق مسلمان نشین را بعد از پیروزی درک نکرد؛

ولی مطهری نزدیک به سه ماه (دوماه 19 روز) بعد از پیروزی انقلابی که سال ها در آن مبارزه کرده بود، بر این دنیا عمر باقی داشت تا حاصل پیروزی نهضت خود را مشاهده کند.

تفاوت اقبال و مطهری در خاستگاه علمی آنها نیز بود، اقبال به غیر از دوره ابتدایی که در مکتب خانه ها و قرآن آموزی گذراند، از دوره راهنمایی و دبیرستان تا دانشگاه را در مدارس مدرن منطقه هند بریتانیا گذراند و جهت ادامه تحصیل به اروپا رفت و در انگلستان و آلمان تحصیلات خود را دنبال کرد، اما در مقابل مطهری دروس خود را نزد اساتید خود در حوزه های علمیه فرا گرفته، و تحصیلات آکادمیک نداشت.

در بعد مبارزاتی مطهری بیشترین وجه همت خود را در مبارزه با مارکسیسم و کمونیسم صرف نمود، و دغدغه اصلی او مبارزه با نحله های چپ بود که قشر تحصیل کرده و جوانان ایران را مورد تاخت و تاز خود در دانشگاه ها و... قرار داده بودند، اما اقبال بیشتر دیدگاه ضد "سرمایه داری"  (کاپیتالیسم) و غربی داشت، چرا که هند تحت سیطره غرب بود.

اما اقبال و مطهری در خصوص عشق به ایران اشتراک نظر داشتند، مطهری با نوشتن کتاب "خدمات متقابل اسلام و ایران"، سعی کرد خدمات کشورش به اسلام و برعکس، را روشن نماید، اقبال هم به ادبیات ایران عشق می ورزید و لذا او را "ایرانی ترین غیر ایرانی"، و یا "فردوسی برونِ مرز" برای ایران می نامند.

اقبال به مولانا جلال الدین محمد بلخی عشق می ورزید و مطهری بیشتر با حافظ قرین بود و با نوشتن کتاب "تماشگه راز" به اشعار جناب حافظ پرداخت، که نشان از توجه خاص مطهری به لسان الغیب، حافظ شیرازی است.

از سال 1342 که فرایند انقلابی در ایران آغاز گردید، تا سال 1357 که به پیروزی انقلاب ختم گردید، مطهری 25 سال سابقه مبارزاتی موثر را در کنار رهبری انقلاب ایران در پرونده خود دارد، و اگرچه انقلاب هند با قیام نظامیان هندی تبار شاغل در نیروهای نظامی بریتانیا در سال 1857 کلید خورد، اما اقبال در سال 1877 متولد و تا سال 1938 از دنیا رفت، آنچه روشن است در سال 1920 که مهاتما گاندی وارد مبارزات "حزب کنگره ملی هند" علیه بریتانیا گردید، و به این مبارزات سازمانی خاص با ایده های مبارزاتی مخصوص به خود (نهضت عدم خشونت و مبارزه منفی و...) داد، اقبال 18 سال در ذیل رهبری گاندی با مبارزات جاری در بین مردم خود همراهی داشته است،

اقبال نه سال آخر این مبارزات (1938 تا 1947) که به پیروزی انقلاب هند منجر شد را با گاندی و دیگر مبارزان راه آزادی هند "از جمله محمد علی جناح، مولانا ابوکلام آزاد، دکتر ذاکر حسین، جواهر لعل نهرو، راجندرا پراساد که متفقا خواستار آزادی شبه قاره از قید استعمار شدند، (شیری 1400)" همراه نبود.

مطهری و اقبال هر دو در حدود سن 60 سالگی از دنیا رفتند، مطهری توسط اعضای گروه فرقان، به طرز مشکوکی ترور شد، و اقبال نیز در 60 سالگی بعد از بازگشت از یک سفر خارجی، دار فانی را وداع گفت.

دیگر شباهت مطهری و اقبال پذیرش هر دوی آنان، جهت تدریس در دانشگاهی باید عنوان نمود، که توسط حاکمیتی اداره می شد که این دو در حال مبارزه با آن بودند، اقبال یکی از اساتید سیستم دانشگاهی بریتانیایی ها در "هند بریتانیا" بود، او در سال 1899 جهت تدریس زبان عربی به مقام استادی "کالج شرق شناسی" پذیرفته شد، در حالی که تنها دارای مدرک فوق لیسانس بود، و بعدها با دریافت رتبه دکترا نیز، به عنوان یک استاد دانشگاه در رشته فلسفه و ادبیات انگلیسی در "کالج دولتی لاهور" در سال 1908 شروع به کار کرد، و چند سال بعد، در خلال همین دوره تدریس در دانشگاه های بریتانیایی ها بود که در سال 1919 در "انجمن حمایت اسلام" فعالیت های اسلامی خود را شدت بخشید، حتی به دبیرکلی این تشکل اسلامی انتخاب شد.

از این نظر مطهری نیز با اقبال تشابه بسیاری داشت، ایشان نیز توسط سیستم دانشگاهی تحت حاکمیت پهلوی، به عنوان یک استاد دانشگاه پذیرفته شد، و مطهری نیز چون اقبال فلسفه و کلام اسلامی را در دانشکده الهیات دانشگاه تهران تدریس می کردند، و در همان حال فعالیت های مبارزاتی خود را در قالب جمعیت موتلفه اسلامی، انجمن اسلامی دانشجویان و... ادامه می داد. 

اما اقبال در فلسفه متاثر از فلسفه نیچه، برگسون و گوته و بسیاری از فلاسفه دیگر غرب بود، او فلسفه فکری مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز می پسندید، و با ابراهیم هیثم از فلاسفه الجزایر هم در ارتباط بود.

مطهری از این حیث یک فیلسوف اسلامی بود، که تحت تاثیر فلاسفه مسلمان از جمله ابن سینا، سهروردی و ملاهادی سبزواری و... بودند، گرچه در مسیر همنشینی و شاگردی با علامه محمد حسین طباطبایی، با فلسفه فرانسه نیز از طریق ارتباطاتی که با "هانری کربن" فیلسوف و اسلام شناس فرانسوی برقرار شده بود، آشنا شد، که متاسفانه با دخالت و بدگویی برخی از انقلابیون، این جلسات تعطیل و این ارتباطات به رغم خواست علامه طباطبایی و مطهری قطع شد، اما آنچه مطهری را به فلسفه و... تشویق می کرد، هجوم تفکر چپی، کمونیسم، مارکسیسم، مائویسم و... در ایران بود که برای مقابله با آن امثال مطهری احساس نیاز فراوانی به فلسفه و این قسم علوم می کردند. گسترش ارتباط مطهری با مراکز علمی خارج از محیط روحانیت امری مسلم است تا آنجا که یکی از نویسندگان معاصر در خصوص ایشان می نویسد :

"مطهری، مطهری نشد، مگر وقتی که عرصه ی نگاه خود را گسترده تر کرد و شبکه ی روابط خود را پیچیده تر ساخت و بر دیده ها و شنیده های خود افزود و از یک نوع جهان به جهانی از نوع دیگر پای نهاد. او از حوزه به دانشگاه آمد و با انجمن اسلامی پزشکان و مهندسان آشنا شد و به حسینیه ی ارشاد وارد شد و با دانشجویان حشرونشر پیدا کرد و با فرقه های منحرف و الحادی و التقاطی تقابل و تعارض یافت و با توده ای ها و مجاهدین خلق و گروه فرقان و... درافتاد. این همان چیزی بود که مطهری را به روشنفکر دینی مبدل کرد" (کشاورزی 1389).

اقبال در ساختار و کاربرد زبان های انگلیسی، فارسی، اردو، عربی، پنجابی، آلمانی تبحر داشت.

مطهری علاوه بر زبان فارسی که زبان مادری ایشان است، در این زمینه به زبان عربی در حدود دانش حوزوی مسلط بود.

اقبال یکی از ایدئولوگ های انقلاب هند است که ایده او به تشکیل پاکستان و بنگلادش انجامید، تفکر او متمرکز بر جهتگیری های معنوی بود و خواهان رشد جامعه انسانی در این مسیر بود، چراکه به معنویت مولانا توجه ویژه داشت.

مطهری نیز یکی از ایدئولوگ های اصلی انقلاب اسلامی شناخته می شود، و ایشان نیز همچون اقبال به میراث معنوی ایران توجه بسیار زیادی داشت، و کار علمی ایشان روی اشعار عرفای ایرانی مبین همین نقطه نظر است.

آنچه مسلم است مطهری از اندیشه اقبال تاثیر پذیرفته، آن را پی گرفته، و مطالعه کرده است و بر آن نقد و نظر خاص خود را نیز بیان داشته است. "در اکثر آثار استاد شهید مطهری، به صورت مستقیم و غیرمستقیم نام و نشانی از افکار و اندیشه های اقبال لاهوری و بهره برداری از آنان یافت می شود (کشاورزی 1389)."  "از جمله کسانی که سخت بر نظریه اقبال در این باره (نظریه وحی) انتقاد می کند، مطهری است. استاد مطهری ضمن احترام به مقام علمی اقبال، درباره ایشان به دو صورت کل و جزئی این چنین استفاده می کند : حقیقت این است که علامه اقبال با همه برجستگی و نبوغ و دلسوختگی اسلامی، در اثر این که فرهنگش فرهنگ غربی است و فرهنگ اسلامی فرهنگ ثانوی اوست،... گاه دچار اشتباهات فاحش می گردد. (علیزاده 1395) ."

اما آنچه روشن است، نتیجه سال ها کار انقلابی اقبال و مطهری به ایجاد سیستم "جمهوری اسلامی" در دو کشور ایران و پاکستان منتهی گردید، "جمهوری اسلامی پاکستان" و "جمهوری اسلامی ایران"، که در نوع رهبری و مختصات آن، این دو جمهوری، تفاوت فراوانی با هم دارند،

در جمهوری اسلامی ایران نهاد های اساسی قدرت از جمله رهبری، رسانه ملی، قوه قضائیه، شورای نگهبان، مجلس خبرگان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، نظامیان (سپاه، ارتش، نیروی انتظامی و...) و... در ید قدرت طبقه روحانیت قرار می گیرند، و رئیس قوه مجریه و یا همان رئیس جمهور و نمایندگان مجلس قانون گذاری، توسط رای مستقیم مردم انتخاب می شوند، که امور اجرایی و قانون گذاری ایران را با همکاری و هماهنگی قانونی و بسیار منظمی با نهادهایی همچون شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، شوراهای دیگری از جمله شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای امنیت ملی، شورای عالی فضای مجازی و... تنظیم و عمل می کنند.

اما در جمهوری اسلامی پاکستان، رهبری جامعه در یک سیستم دمکراسی - پارلمانی برای یک دوره 5 ساله تعیین می گردد، که این رهبری در دستان نخست وزیر منتخب، از حزب واجد اکثریت در پارلمان این کشور، قرار خواهد گرفت؛ نمایندگان پارلمان پاکستان نیز در یک رقابت حزبی، تحت یک سیستم جمهوری فدرال، که هر یکی از ایالت ها، طبق سهمیه ایالتی، تعدادی نماینده را در یک رای گیری مستقیم، توسط مردم این کشور انتخاب، و روانه پارلمان این کشور می کنند، زمامداری کشور را عهده دار می شوند.

 اگرچه با توجه به جنگ گرم (سه بار جنگ مستقیم پاکستان با هند بر سر اختلافات ارضی از 1947 تا کنون)، و جنگ سرد (که از زمان استقلال هند و پاکستان، این دو در یک نبرد همه جانبه دائم، قرار دارند)، نظامیان پاکستانی با سو استفاده از این شرایط جنگی بین دو کشور هند و پاکستان، چیرگی سیاسی، امنیتی و بلکه اقتصادی خود را بر تمام شئون این کشور داشته و دارند، و عملا سیستم دمکراسی این کشور را بارها یا مختل، یا بی اثر و یا با کودتا برچیده اند، اما طبق قانون اساسی پاکستان، رئیس جمهوری پاکستان یک مقام تشریفاتی است، که در راس کشور قرار دارد، و اما نخست وزیر با اختیارات بسیار زیاد، تمام سطوح اجرایی کشور را با حمایت اعضای حزب و یا ائتلاف خود در پارلمان این کشور هدایت و کنترل می نمایند، بدین لحاظ هیچ مقام مادام العمری در سیستم انتصابی و انتخابی پاکستان وجود ندارد.

و در آخر این که هم اقبال و هم مطهری هر دو از مصلحین مسلمان در جهان اسلام مطرحند، "مساله تجدید حیات اسلام و در مرحله پیشرفته تر آن رنسانس اسلامی به طور ویژه در دو قرن اخیر از طرف مصلحان و متفکران دینی جهان اسلام، به منظور حل و فصل مساله عقب ماندگی و... مطرح شده است، به عقیده بسیاری از محققان، اقبال لاهوری از مهمترین اصلاح گران دینی است که در استمرار جنبش احیاگری نقش عمده ای داشته است" (عابدیها 1394).  

مطهری نیز چون اقبال، در نقش یک اصلاح گر شیعه ظاهر شده، نظرات او در خصوص تحریف هایی که در واقعه عاشورا، که در بین شیعه رواج یافته، بُرد و گسترش بین المللی یافته، عقاید او در کشورهای مختلف ترجمه و استفاده می شود، و بالطبع با واکنش های متفاوتی مواجهه شده اند، چراکه این خود از مهمترین و اساسی ترین حوادث تاریخی شیعه است، و نقش مهمی نیز در تفکر شیعه دارد. مطهری در خصوص واقعه عاشورا عنوان می دارد که :

"انسان وقتی تاریخ حادثه عاشورا را می خواند، استعدادی برای شبیه سازی در آن می بیند. همان طور که قرآن برای آهنگ پذیری ساخته نشده ولی این طور هست، و حادثه کربلا هم برای شبیه سازی ساخته نشده ولی این طور هست. من نمی دانم و شاید شخص اباعبدالله در این مورد نظر داشته است ... متن تاریخ این حادثه، گویی اساسا برای یک نمایشنامه نوشته شده است. شبیه پذیر است، گویی دستور داده اند که آن را برای صحنه بودن بسازند (پورحسین 1385) ."

مطهری در امور معاصر شیعه نیز نظرات خاصی را بیان داشته است که با واکنش های مثبت و منفی در ایران و جهان شیعه مواجه شده است، که از جمله آن بحث روحانیت را می توان اشاره کرد، که مطهری در این خصوص واجد نظرات خاصی است، که مورد نقد، سنتگرایان شیعه قرار گرفته است. او معتقد است که "سرنوشت جمهوری اسلامی ایران به اندیشه و عملکرد روحانیت بستگی دارد. آفتی که جامعه روحانیت را فلج کرده و از پا درآورده، «عوام زدگی» است. بقا و دوام روحانیت و موجودیت اسلام به این است که، زعمای دین، ابتکار اصلاحات عمیقی که امروز ضروری تشخیص داده می شود در دست بگیرند. امروز، این ملت تشنه اصلاحات نابسامانی هاست و فردا تشنه تر خواهد شد. ایشان درباره تجربه تلخ گسترش مادیگری به علت عملکرد روحانیت کاتولیک، بارها به اندیشمندان مسلمان هشدار داد. وی به خطراتی که از ناحیه کلیسا و خطاهایی که در کلیسا اتفاق می افتد، اشاره می کند و در مقابل، عکس العمل مردم در برابر این چنین روشی را نیز یادآور می شود. (تاجزاده 1384)."

نتیجه گیری :

اقبال و مطهری اشتراکات زندگی و شخصیتی فراوانی دارند، هر دو فیلسوف، مسلمان، ترقیخواه، مصلح اجتماعی، نظریه پرداز، نویسنده، انقلابی، ایدئولوگ انقلاب، متاثر از فرهنگ خراسان و ایران و... بودند، اما آنچه در آن متفاوت بودند، نتایج انقلابی بود که برای آن مبارزه کردند. نقش فکری آنان بعد از پیروزی، در نظامات بر آمده از نظرات آنان به کمترین حد کاسته شد، اقبال پیش از پیروزی دیده از جهان فرو بست، و مطهری را دست های مشکوکی، از سرنوشت انقلابی که برای آن دهه ها سال زحمت کشیده بود، جدا کردند.

منابع :

Bibliography

پورحسین, مهدی. 1385. "شهید مطهری، پیامهای عاشورا و خطر تحریف، مروری دوباره." فصلنامه حکومت اسلامی (پایگاه جامع استاد شهید مرتضی مطهری) شماره 27. http://www.mortezamotahari.com/fa/ArticleView.html?ArticleID=13218&SearchText=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7&LPhrase=.

تاجزاده, مصطفی. 1384. "استاد مطهری و روحانیت." روزنامه شرق (شرق). http://www.mortezamotahari.com/fa/ArticleView.html?ArticleID=78550&SearchText=%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA&LPhrase=.

سیمکانی, رحیم دهقان. 1390. "رویکرد عرفی شده اقبال لاهوری به دین." فصلنامه معرفت ادیان (موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی ) شماره چهارم (سال دوم). https://www.magiran.com/paper/1044148.

شیری, سید احمد عقیلی ، مسلم محمد. 1400. "الگوهای جذبی و دفعی سیاست گاندی در کسب استقلال هند." مقالات اولین همایش حکمرانی اسلامی (مدرسه حکمرانی شهید بهشتی ).

عابدیها, پرستو کلاهدوزها، حمید. 1394. "بررسی نظریه رنسانس اسلامی در تفکرات اقبال لاهوری." جستارهای تاریخی، (پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی) شماره دوم (سال ششم).

علیزاده, عزیز علی زاده سالطه، پریوش. 1395. "تاملی در مدافعات و مناقشات اهل علم بر اندیشه خاتمیت در نگاه اقبال لاهوری." بهارستان سخن (فصلنامه علمی پژوهشی ادبیات فارسی) سال سیزدهم (شماره 33): 187- 210.

کشاورزی, ناصر. 1389. "تاثیر اندیشه های اقبال لاهوری بر اندیشه ی استاد مطهری." پایگاه جامعه استاد شهید مرتضی مطهری (سایت ). http://www.mortezamotahari.com/fa/articleview.html?ArticleID=78672.

 

Muhammad Iqbal. (2023, January 5). In Wikipedia. https://en.wikipedia.org/wiki/Muhammad_Iqbal

اقبال لاهوری. (2023, January 3). In Wikipedia. https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84_%D9%84%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C

https://fa.wikishia.net/view/%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D9%85%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C

[1] - هند بریتانیا شامل کشورهای پاکستان، هند، بنگلادش، میانمار و.... کنونی بوده است.

تهیه کننده: س.ابراهیمی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هرگز دیگر به انتظار صبح نخواهم نشست،

دیگر به استقبال صبح نخواهم رفت،

صبح با من است،

در من است،

با بیداری ام طلوع خواهد کرد؛

طلوع صبحی بی من، چه معنی خواهد داشت؟!

 

تو ای پرنده ی بی قرارِ فراز دریاها!

کدام ژرفا، تو را در خود غرق کرد؟!

کدام افق، تو را در خود در ربود؟!

که در دریایی از خیال، سرگردانت کردند،

در آتشی از جهل سوزاندند،

 

ققنوس وار از خاکسترت برخیز،

باز یاب خود را، ای پر پروازهای بلند!

به انتظار کدام صبح در هپروت خیال فرو رفته ایی!

صبحت را خود بساز،

ای خالق صبح روشن

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

داستان لوث شده تهدید به بستن تنگه هرمز :

هرمز نام دیگر اهورامزدا و یا همان خدای بی همتای ایرانیان است، که در زبان اوستایی در معنی آفریننده ی نیکی بکار رفته، که در مقابل اهریمن قرار می گیرد که معنی آفریننده ی بدی ها داشته، ایرانیان هزاره هاست که این نام را بر پسران خود می نهند، علاوه بر آن، نام ایرانی ستاره مشتری نیز هرمز می باشد، پیشنیان ما هر روز از روزهای ماه را نامی نهاده بودند، و روز اول هر ماه خورشیدی را نیز با نام خدای خود، هرمز می خواندند، همچنین در برخی از متون پنجشنبه را نیز در تقویم ایرانی هرمز می نامیدند، آنان همین نام بزرگ را بر تنگه ایی نهادند که دریای پارس را به پهنه ی اقیانوس هند متصل می کند.

 تنگه هرمز راهبردی ترین گذرگاه کنونی در منطقه ماست، جایی که ایرانیان نزدیک به 450 کیلومتر، و در واقع طولانی ترین ساحل را با آن دارند (که از مقابل گروک پایین در بندر جاسک تا بندر لنگه را شامل می شود)، ولی این روزها آنقدر از بستن تنگه هرمز به روی دنیا سخن گفته ایم، که دیگر شاید این موضوع لوث شده ترین موضوع، برای خود ما و دیگران شده باشد، و تا هر تنشی با یکی از کشورها و یا بلوکی از کشورها پیدا می کنیم، یکی خودش را جلو انداخته، و تهدید به بستن تنگه به روی دنیا می کند،

اما متاسفانه پیش از عملی کردن این تهدید مکرر، شاید این تنکه به بسته ترین گذرگاه برای کشتی های خود ما تبدیل شده است، چرا که در مقابل هر بندری در سواحل جنوب، این روزها تعداد زیادی از کشتی های خودمان را می توان دید که لنگر انداخته، از جمله در پناه جزایر این تنگه و دیگر بنادر ایران، بیش از کشتی های هر کشور دیگری که انتظار می رود بعد از بستن تنگه هرمز، متوقف شوند، کشتی های کشورمان اکنون به واسطه تحریم های کمرشکن، در امتداد آب های بندر عباس و... ایستاده و در انتظار توافق ایران با جهانند، تا تحریم ها برداشته شده و حرکت از سر گیرند.

 یکی از ملوانان تعریف می کرد که کشتی "سانی" که یکی از دو کشتی مسافربری بزرگ ایران می باشد که از روسیه خریداری شده اند، در جریان بازی های فوتبال جام جهانی قطر قرار بود [1] بین جزایر ایران و قطر مسافر جابجا کند، و توریست ها را به کشورمان منتقل کند که در اثر تحریم ها و اقدامات نابخردانه امنیتی در کشور، از جمله برخوردهای نامناسب امنیتی با مسافران وارده شده به ایران، به خصوص دستگیری توریست پیاده اسپانیایی [2] که از کردستان عراق وارد ایران شد، و از قضا همان روزی وارد سقز شده که مردم این شهر در حال دفن جسد مرحوم مهسا امینی بودند، و این توریست از همه جا بی خبر، مثل هر تازه وارد به هر کشوری که هرچیزی برایش جالب است و از آن عکس می گیرد هم، ظاهرا جوگیر جمعیتی می شود که در شهر بودند و چند عکس از این مراسم گرفت، که متعاقب آن دستگیر، و بازداشت طولانی او، و بازتاب رسانه ایی عجیبی علیه اقدامات امنیتی در ایران ایجاد کرد، و منجر به این شد، که پس چنین حرکات نابخردانه ایی علیه خارجی ها در کشور، حتی یک توریست هم پا به خاک ایران نگذاشت، و ایرانیان هیچ بهره ایی از سفره بزرگ چند میلیارد دلاری توریسم جام جهانی فوتبال قطر نبردند، و رقبای ایران در منطقه دست بالا را در جذب توریست ها داشتند.

در همین چند ماهه گذشته نیز سردبیر روزنامه کیهان که دیگر کسی از حصار آهنینی که او در مجامع قضایی و... برخوردار است و کسی در کشور و جهان از مواضع و موقعیت اش ناآگاه نیست، بارها در هر مساله، کوچک و بزرگی از بستن تنگه هزمز سخن گفت [3] ، مثل آدم های دچار خواب و چرت شده در جلسات، که گاهی در حین جلسه چرتشان پاره می شود و جمله ایی را به تکرار می گویند، و دوباره به خواب و خماری خود باز می گردند، چنین آدم هایی نمی دانند که جلسه مدت هاست که از مبحث مورد نظر آنان گذشته است، و حال آنکه مغز خواب آلوده شان روی مطلبی مانده و گیر کرده، و دنیای اطراف شان از این مباحث عبور کرده اند.  

اکنون با گذر از راهی دراز بین چابهار تا بندرعباس، و از جمله از کناره های قسمت هایی از ساحل تنگه هرمز، در هتل "هما" کنونی و یا همان هتل "گمبرون" سابق آرام گرفتم، هتل زیبایی در راس تنگه هرمز که "رنگ رخساره نشان از حال درون آن دارد"، و مشخص است که این هتل متعلق به بخش خصوصی نیست، شاید هم به زودی در زمره همان املاک خصوصی قرار گیرد که در طرح نابخردانه و مشکوکی موسوم به "مولد سازی" [4]  قرار است به قیمت هایی که از مسیر تشریفات قانونی فروش اموال و املاک دولتی نگذشته، و در پس پرده تعیین قیمت شده، به تملک افراد خاص تعیین شده در پرده های ابهام و ناروشنی و... در آید، و بدین ترتیب دارایی این مردم، به تاراج بدهی و کسر بودجه هایی برود، که دولت ج.ا.ایران در آن غرق شده است.

وقتی به اینگونه مباحث فکر می کنم، یا از کنار هر گوهری از این دست، از اموال عمومی عبور می کنم، تنم بدین خزان پاییزی می لرزد، که به سان خوره ایی به جان اموال عمومی خواهد افتاد، که چند نفر بنشینند، و هزاران میلیارد تومان اموال را بی نظارت عمومی، مطبوعات، کارشناسان، نهادهای ناظر، تشریفات فروش قانونی و... تعیین قیمت و خریدار کنند، و بدون این که کسی از آنها بتواند سوال کند، یا تصمیمات شان را به چالش قانونی و عرفی بکشد، و یا معترض شده و به سیستم ها و قوانین نیم بند موجود بکشاند، یا مجبور شوند چالش های قضایی را به واسطه تصمیمات خود طی کنند، و پاسخگوی خلاف های احتمالی خود شوند، فارغ البال از هر گونه مانعی هر آنچه بخواهند بر سر اموال عمومی خواهند آورد، و شاید شرایط واگذاری "املاک نجومی در شهرداری تهران" و واگذاری های بحث برانگیز ناشی از اصل 44 را تکرار کنند، مثل ماجرای دردناک واگذاری "کارخانه لاستیک سازی دنا" و یا سیستم همراه اول که به قیمت های ناچیز واگذار شدند، که حکایت این فروش اموال عمومی، شهره عام و خاص شده، و به مثالی در این رابطه تبدیل شده اند. در طرح مولد سازی، کاپیتولاسیون [5] یا مصونیت قضایی مشکوکی به عده ایی داده شده که به هر قیمت که خواستند، بهترین ها را به هر کس که اراده ملوکانه اشان قرار گرفت، خواهند فروخت،

چنین سازوکار حراج و فروش های در پس پرده اجناس پر قیمت را، در هیچ بازاری به جز بازار دزدها و راهزنان گردن کلفت نمی توان دید، که حاصل غارت خود در گردنه ها را، در محافلی پشت پرده، بدور از چشم های حسابگر، بدور از چشم زرگران توانا و حریص به گوهرهای ارزشمند، بدور از چشم های بینا و محاسبه گر و قیمتدان و...، نماینده دزدها به هر قیمت که بتواند و بخواهد اموال سرقتی می فروشد، تا هم خود را از شر اجناس دزدی خلاص کرده، و به قول واژه های فرهنگ اقتصادی جدید، در دنیای شفاف کنونی "پولشویی" کند، و رقمی ناچیزی را، برای کالاهای با ارزش دزدی خود دریافت داشته، و به همین مقدار مبلغ به اصلاح پاک و شستشو شده بسنده کرده، تا با خیال راحت، این مبلغ ناچیز را به رگ های اقتصاد مریض جامعه غارت زده خود، تزریق کرده، آنرا در سر سفره ای به ظاهر پاک، با پاکان روزگار خود، بلمبانند و...

اما نه! گویا این هتل دیگر دولتی نیست، اموال حاکمیتی است، و فعلا در این مرحله، این اموال دولتی اند که چوب حراج خورده اند، اموال حاکمیتی را صاحبانی هست که هنوز بدین حد رسوایی از حراج اموال عمومی تن نداده اند، گویا این اموال دولتی است که این چنین بی صاحب دیده شده، و به چنین سرنوشت دردناک و روسوایی مبتلا می شوند،

شایعه فروش ملک ارزشمند و بزرگ "اردوگاه فرهنگی شهید باهنر" [6] در شمال تهران که مربوط به وزارت غریب و بیکس آموزش و پرورش است، مجموعه ایی ارزشمند، که لایق دانش آموزان و آینده سازان این کشور و همچنین خدمتگذاران به قافله دانش در کشور، تا مثل سابق در خدمت سلامتی، شادابی و ارتقا روحی و جسمی آنان مورد استفاده قرار گیرد، وزارت خانه ایی که این روزها دانش آموزش آن، همچون سربازان دوره جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعثی صدام، که در عملیات های بدر و خیبر و... مورد حملات شیمیایی قرار گرفتند، هر روزه مظلومانه مورد هجوم سفاکانه کسانی قرار می گیرند، که چشم های امنیتی و اطلاعاتی کشور، ماه هاست از دیدن و رسوایی آنان ناتوانند! صدها مدرسه دخترانه که هزاران دختران مظلوم این مردم در آن مشغول علم آموزی و آینده سازی اند، روزانه مورد هجوم مواد شیمیایی قرار می گیرند و راهی بیمارستان ها می شوند.

و در این سو فروش اموال ارزشمند این وزراتخانه که شایع شده است که این ملک در شمال تهران، به امیر قطر فروخته خواهد شد، تا ننگ فروش خاک وطن به خارجی ها نیز، به پرونده تصمیم سازانی این چنینی ثبت و درج شود، کسانی که انگار می خواهند هیچ لکه ننگی در این دنیا نباشد که در کلکسیون ننگ هایی که بر دامان آنان منتسب می شود، غایب گردد. انسان از شرم آب می شود در حالی که دانش آموزان این وزارتخانه این چنین نابود می شوند، اموالش نیز این چنین، و بدون طی تشریفات معمول فروش اموال و ثروت عمومی، در پس پرده به باد داده خواهد شد.

سوالی که در اینجا پیش می آید اینکه، در زمانیکه حکومت و دولت مستقر از آن شماست، در حالی که همه یکدست با رفقای خود، دولت، مجلس، قوه قضائیه، ضابطان با اسلحه و بدون سلاح، امنیتی و غیر امنیتی، محاسب و ناظر، و تمام تریبون های رسمی و غیر رسمی را در قبضه قدرت یکدست خود دارید، چه لزومی به چنین روشی های بحث برانگیزی در فروش اموال عمومی است؟! کدام چشم را در دستگاه یکدست خود نامحرم بر اعمال خود می بینید؟!

 چرا چنین روندی را که در مسیر قانونی اش، و با طی تشریفات قانونی تعریف شده اش، به راحتی انجام پذیر است، را به این روندها مبتلا می کنید، کاری که با مصالحه خودی های تان انجام شدنی است، از چه کسی واهمه دارید که این چنین خود و کشور را در مظان چنین برداشت هایی قرار می دهید. دولت جوان انقلابی، مجلس جوان انقلابی، مملو از سرداران، قوه قضاییه در خط، نیروهای مسلح تحت فرمان و هماهنگ و... دیگر چه می خواهید داشته باشید که دست به چنین ساز و کارهای شبه انگیزی نزنید؟!

دردها بسیار است و قلب من نیز دیگر تحمل بیش از این ندارد، خود را به ندیدن می زنم، انشاالله که بادمجان است، و موشی در این خورشت انقلاب و کشور نیفتاده است! و فعلا به سفرنامه ام می پردازم.

ساحل متراکم بندر عباس در خیابان آیت الله طالقانی :

به زودی شب می شود و من گرد راه بر زمین نگذاشته، ساحل زیبای مقابل هتل را محل اولین دیدارم از بندرعباس قرار می دهم، در این موقع شب اینجا چنان شلوغ است که انگار اتوبان همت در تهران، به هنگام غروب است که تعداد زیادی یا به سوی کرج می روند و یا از کرج به تهران باز می گردند، و در این گردنه تنگ ساحل گرفتار آمده اند، جمعیت افراد و ماشین هایی که به ساحل آمده اند به حدی است که حتی حرکت پیاده هم در آن مشکل می نماید.

صحنه های شوق و شادی مردم در کنار ساحل، دیدنی است، اما اینجا هر چند قدم ده عدد قلیان آماده سرو، انتظار هموطنانی را می کشد که به دخانیاتی از این نوع گرفتار آمده اند، و زن و مرد، پیر و جوان به آن پُک های دودآلود بلندی می زنند که انگار می خواهند انتقام هر آنچه بر آنان رفته است را از ریه خود بگیرند! و دودش اول چشم و ریه خودشان، و بعد هم چشم و دل انسان های را که از دخانیات پاکند، و حتی از دیدن دخانیات و اهل آن آزرده خاطر می شوند را خواهد فِسُرد.

از جوانی در این ساحل، از علت این همه اقبال به این ماده دُخانی خطرناک پرسیدم، گفت: "مردم تفریح دیگری ندارند، کسی هم نه می تواند و نه باید جلوی آن را بگیرد، مدتی یگان ویژه دور می زد و همه را می شکست ولی حریف نشدند"، زنانی را هم در این ساحل زیبا می توان دید که نان محلی را بر ساج می پزند، و شما می توانید آنرا در همان کنار ساحل داغ داغ نوش جان کنید، نانی محلی با ادویه خاص.

 

انسان های متنعم از دریا، حتی ته سفره خود را هم در دریا نمی تکانند :

شب را به امید فرا رسیدن فردا و دیدار از جزایر تنگه هرمز به خواب می روم، تا صبحگاهان خود را به اسکله شهید حقانی برسانم، و راهی دیدار از جزایر زیبای خلیج فارس شوم، اما پیش از آن، سحرگاهان از اسکله ماهیگیری، و بازار بزرگ ماهی و آبزیان بندر عباس، که متصل به این اسکله است دیدن کردم، بازاری دیدنی و مملو از انواع ماهی های دریا، از ماهی شیر نیزه ایی گرفته، تا کوسه ماهی، تا ماهی تن، شوریده، میگو و... بازاری دیدنی که چشم را به زیبایی ها و تنوع خود جلب می کند.

نکته ی آزار دهند این بازار این است که متصدیان این بازار حتی ضایعات گوشت آبزیان را هم به دریا نمی ریزند، تا خوراک صاحبان اصلی سفره ی دریا، از این ماهی های صید شده از دریا شوند، و آنرا در سطل های زباله ایی در کنار بازار می ریزند که تا فرارسیدن زمان حمل آن توسط شهرداری، متعفن شده و بوی تعفنِ سر و دم و محتویات شکم ماهی های تمیز شده، لذت دیدار از بازار ماهی و اسکله را از تو سلب می کند.

چنین فضای بدبویی را این روزها می توان، در قطعات جدید (328 ، 327 و...) بهشت زهرای تهران هم دید، جایی که مردگان را قبرهای چهارطبقه بلوکی دفن می کنند، و تا این چهار طبقه پر شود، تعفن ناشی از دفن های سابق، از میان درز بلوک های نازک آن بیرون زده، و انسان نمی تواند لحظه ایی در آنجا توقف داشته باشد، و باد موافق مملو از تعفن، تو را با حالت تهوع، مجبور به ترک گورستان می کند؛ بیچاره کارکنان بخش دفن، که باید ساعت ها در این تعفن زندگی و کار کنند، تا مردگان یکی بعد از دیگری بیایند و دفن شوند، و یک روز کاری برایشان به اتمام برسد، و بتوانند این محیط متعفن از بوی اجساد انسان ها را ترک نمایند. ورودی اسکله ماهیگیری بندر عباس درست شبیه قطعات جدید بهشت زهرای تهران، متعفن بود.

اگر مسئول این مجموعه اسکله و بازار بودم، در صورت عدم توان در ساخت کارخانجات تبدیل این ضایعات به خوراک ماهی ها، و بازیافت ضایعات بازار و اسکله ناشی از صید آبزیان، تمام ضایعات این بازار را با قایق به دریا حمل کرده، و در دریا می ریختم، تا لااقل پیش از فاسد شدن، خوراک گرسنگان دریا شود، تا آنها نیز از ریزه های سفره گسترده و بزرگ آدمی از دریا بهره مند شوند، و از آن محروم نمانند، آنان که از گرسنگی به طعمه ایی ناچیز، بر سر قلاب ماهیگیرانی جلب می شوند که شب و روز در این اسکله و...، با قلاب های ریز و درشت، آنان را به دام طعمه های ناچیز خود می اندازند، و شکارشان می کنند.

انسان ها بی وقفه از مزارع بزرگ دریایی منطقه برداشته، ولی در مقابل هیچ کمکی به طبیعت دریایی نمی کنند، حتی دریا را به مازاد غذایی که از سفره آن برداشته کرده اند نیز، میهمان نکرده و از آن نیز محروم کرده اند، این ته سفره ناچیز را هم در دریا نمی تکانند، این در حالی است که از دریا صدها تن ماهی و میگو به سوی انسان ها سرازیر است، ولی از سوی انسان ها این تنها فاضلاب شهری، مواد شوینده شناورها، بطری های پلاستیکی و.. است که نصیب دریا و دریازیان می شود.

 اسکله ماهیگیری بندر عباس، محل پهلوگیری، تعمیر، پشتیبانی و اعزام شناورهای صیادی، و از این نوع شناورها می باشد، روی آبهای اسکله، در اطراف این شناورها می توان گازوئیل، روغن صنعتی و... را دید که بر آب شناور است، و آب و سنگ های موج شکن آنرا آلوده خود کرده است، اما ریختن غذایی که می تواند خوراک ماهی های دریا باشد، در آب این اسکله ممنوع است!

به ماهی فروشی که در همان اسکله، ماهی های خریداری شده توسط مردم را تمیز می کرد، گفتم لااقل محتویات شکم ماهی را برای گرسنگان دریا بریز، گفت : "نمی شود این کار توسط مقامات اسکله ممنوع شده است؟!" حال آنکه با این حجم صید که گفته می شود توسط چینی ها به روش های مدرن، و مثل جاروبرقی در خلیج فارس و... انجام شده است، به حتم گرسنگان زیادی در دریا می توان یافت که حاضرند از دور ریز انسان ها نیز بخورند.

 

سفر دریایی دیدار از جزیره رویایی هرمز :

بعد دیداری سحرگاهی از اسکله ماهیگیری، و بازار ماهی بندرعباس، شال و کلاه کرده برای دیدار از جزیره هرمز، راهی اسکله شهید حقانی در نزدیکی همین اسکله ماهیگیری شدم، صف طولانی از کسانی تشکیل شده بود که برای گرفتن بلیط و سوار شدن بر شناورها، تجمع کرده بودند، دستگاه های اتوماتیکی که وصل به سیستم سجلی کشور است، کار صدور بلیط برای مسافرین خطوط دریایی را به صورت اتوماتیک و توسط خود مسافر انجام می دهند، این دستگاه شماره ملی، تاریخ کامل تولد شما را درخواست می کند، و بعد از تایید هویت، دستگاه ها درخواست هزینه بلیط را کرده و با دریافت آن، بلیط را صادر خواهند کرد، اما امروز انگار سیستم ها هنگ کرده اند، و همه پیام خطا می دادند، عده زیادی برای دریافت بلیط تجمع کرده اند و در میان هیاهوی مراجعین، بالاخره این امکان به کار افتاد، و با پرداخت 89 هزار تومان، بلیط سفر دریایی به جزیره هرمز را کسب نمودم.

اما جمعیت بسیاری مثل من مشتاق دیدار از جزیره هرمز اند، صفی طولانی که 5 اتوبوس دریایی از این صف مسافر برد، تا بعد از حدود یک ساعت و نیم، من نیز موفق شدم سوار یکی از اتوبوس های دریایی این خط به نام "سندباد 10" شده، عازم هرمز شوم، جوانان در این صف سیستم صوتی آورده و با پخش موسیقی شاد گاه رقص و پایکوبی می کنند، که با تذکر کارکنان اسکله مواجهه می شوند؛ بین جزیره هرمز و بندر عباس بسته به نوع شناور و سرعت آن حدود 35 دقیقه، سفر دریایی به طول می انجامد، برای اولین بار بود که پای بر هرمز می نهادم، مقر اصلی اشغالگران پرتغالی، که روزگاری برای بیش از یک قرن جنوب ایران را در اشغال خود داشتند، تا اینکه امامقلی خان (سردار بزرگ صفوی) بساط آنان را از جنوب ایران جمع کرد.

 

ملوانان و شرایط کار در کشتی های باری و مسافربری :

در این مسیر با یک مهندس جوان، شاغل در کشتی های کانتینربر در آب های اقیانوسی، که او نیز با همسر خود، مرا در این مسیر همراهی می کردند، همنشین شدم، جوانی مملو از سرزندگی و امید، که در چشمانش می توانستم آنرا حس کنم، او از مقررات و شرایط سفر دریایی برایم نکته ها گفت؛

از اینکه قوانین دریایی یکی از "جهانی شده" ترین قوانین دنیا هستند، به طوری که یک ملوان ایرانی با همکارانش در کل جهان، از یک نظام قانونی یکسان و بین المللی برخوردارند، به عنوان مثال اگر یک شرکت حمل نقل دولتی و یا خصوصی ایرانی، حق و حقوق کارکنان خود را به درستی نپردازد، ملوانان و کارکنان این کشتی می توانند از گارد دریایی کشورهای مسیر حرکت خود، درخواست کمک کرده، و کشتی را توقیف، تا حق و حقوق خود را از شرکت مذکور استیفا نمایند، و سپس آنرا رفع توقیف نموده و راه خود باز از سر گیرند، اما این را نیز اضافه کرد که ترس از اخراج، در مبدا و توسط شرکت، آنانرا از چنین درخواستی همواره باز می دارد، و معمولا کارکنان دریایی شاغل در جهان سوم، هوس استفاده از چنین ظرفیت حقوقی را نخواهند کرد، اما برای ملوانان دنیا، چنین حقی مسلم و با توجه به سیستم مطبوعات آزاد، و رکن چهارم دمکراسی، که در چنین مواقعی همواره پشتیبان مردم در استیفای حقوق شان هستند، این کار اجرایی و معمول می باشد و شرکت ها جرات نمی کنند کارکنان خود را بجهت تعقیب حق و حقوق خود، مورد بی مهری قرار دهند.

او از سردی آب ها در میانه اقیانوس ها گفت، و اینکه سفرهای آنها طولانی و مملو از استرس است، به عنوان مثال 15 روز بین ایران و چین فاصله دریایی است، و اینکه دوستان و همکاران او در کشتی سانچی نیز بودند، که غرق شدند و تاکنون از آنها خبری نیست و... و از این گفت که گارد ساحلی کشورها، رعایت مقررات دریایی را در محدوده هر کشوری چک می کنند، و کشورها می توانند بار کشتی های عبوری از محدوده خود را بازرسی کنند، و در صورت تخلف مشمول جریمه و یا حکم قضایی نمایند.

او از خطرات موجود در دریا برای کشتی ها گفت، از این که موتور کشتی نباید هرگز خاموش شود، چراکه خاموشی آن خطرات بسیاری را برای کشتی و خدمه آن به وجود خواهد آورد، برغم تصور عام که باید "کشتی ها امواج را بشکافند و پیش روند"، در وضعیت توفان این عمل امکان غرق کشتی را افزایش می دهد، و باید در این مواقع، کشتی را به حالتی قرار داد که امواج از کناره ها به بدنه کشتی اصابت کنند، چرا که روبرو شدن با امواج، احتمال فرو رفتن دماغه کشتی در آب، و غوص کردن و غرق کامل آن، افزایش می یابد،

از مصرف سوخت کشتی ها گفت که مازوت می سوزانند، مثلا یک کشتی ایرانی برای رفت و برگشت از چین نیاز به دو هزار چهارصد تن سوخت دارد، که البته طبق مقررات چینی ها، کشتی ها در ساحل آنها حق استفاده از مازوت را ندارند! و باید از گازوئیل که سوخت تمیزتری است، به عنوان سوخت استفاده کنند، او از جابجایی آب در دریاها گفت که کشتی های خالی معمولا برای حرکت بهتر در آب های آزاد، نیاز به این دارند که برخی از مخازن خود را با آب پر کنند، که خالی کردن این آبها در مناطق ساحلی دیگر کشورها ممنوع است، چرا که چنین جابجایی، احتمال انتقال امراض، یا حیوانات دیگر دریاها، به دریاهای دیگر و... را در پی دارد و تهدیدی برای محیط زیست دریایی آنان محسوب خواهد شد و تغییر اقلیمی آب ممنوع است و...، و لذا این عمل ضد محیط زیستی تلقی و ممنوع شده است، اگرچه کشتی ها از این ممنوعیت، گاه سر باز می زنند، ولی چنانچه این عمل آنان اثبات شود جریمه خواهند شد.

 او در زمینه دریافت مدارک کار در کشتی ها و ملوانی و... عنوان داشت که اگرچه مدارک دانشگاهی در اشتغال در شغل های دریایی مهم است، ولی تمام مدارک باید به تایید کشتیرانی برسد، و لذا اگر به عنوان مثال شما مهندسی برق از دانشگاهی داشته باشید، مجددا باید در امتحان جامع کشتیرانی شرکت کرده، و در صورت کسب نمره لازم در امتحان جامع، و کسب نمره زبان، مدرک شما را خواهند پذیرفت.

این ملوان جوان از شغل حمل و نقل دریایی بعنوان کاری پر از استرس یاد کرد، به عنوان مثال گفت در مواقعی که هوا توفانی است، کشتی ها از طریق هواشناسی بدین امر مطلع می شوند، و در جایی مناسب لنگر می اندازند تا هوا آرام گیرد. سونامی ها باعث مشکل بزرگی برای کشتی ها نمی شوند، اما مهمترین تهدید خاموش شدن موتور کشتی، و سرگردان ماندن آن در آب هاست.

از سیستم دادخواهی یکپارچه جهانی، برای ملوانان و کارکنان کشتی ها در پهنه آب های بین الملل که شنیدم، آرزو کردم روزی جهان قضا و قضات و روند استیفای حقوق انسان ها، در همه موارد به این سیستم یکپارچه دست یابد، تا مجرم در تمام جهان مجرم شناخته شده، و جهان بتواند دادخواه داد انسان هایی شوند که در جستجوی عدالتند، و دادخواهانی که معمولا از سیستم قضایی خود ناامید از دادخواهی اند، هر دادگاهی را که مناسب دادخواهی خود یافتند، بدان مراجعه کرده و انحصار داد و دادخواهی از دست باندهای قدرت خارج شود. با خود گفتم چقدر خوب است که روزی جهان هم به یک چنین سیستم قضایی واحدی، همچون همین مقررات قضایی یکپارچه در پهنه دریاها دست یابد، و در دیگر امور نیز، سیستم قضایی جهانی شود؛

آنگاه پرونده بسیاری از ظلم ها، که در اثر نابودی اصل تفکیک قوا در کشورهای مختلف، انسان را دچار مشکل کرده است، دیگر اتفاق نخواهد افتاد، در بسیاری از کشورها که ایدئولوژی اصل و بنیان حکمرانی است، سیستم قضایی و قانونی نیز در خدمت قدرت ایدئولوژیک در می آیند، و هر آنچه قدرت اراده کند، همان قانون، و همان مبنای حکم قاضی خواهد شد، در چنین سیستم هایی، قاتل سریالی از مرگ می رهد، زیرا از خدمه حضرت قدرت و یا دنبال کننده آرمان او تلقی می شود، و وارد کننده جراحتی ناچیز، به اعدام محکوم و حکم نیز به ساعتی اجرا می شود، چرا که این جراحت را به طرفداران حضرت قدرت وارد کرده است!

 اگر دنیا به یک سیستم قضایی و قانونی مستقل از اراده قدرت، و منطبق با بندهای قانونی مشخص برسد، دیگر شاهد این تبعیض های کلان نخواهیم بود، و اگر دادخواهی در سیستم قضایی خود، به حق خود نتوانست رسید، از سیستم های قضایی پاک تر در دنیا، برای احقاق حقوق خود استفاده کرده، بدان پناه خواهد برد.

 دنیا و انسانیت باید به بلوغ برسد، تا دولت ها این حق را به شهروندان خود بدهند که حق و حقوق خود را هر جا که قاضی و سیستم قضایی عادل تر، منصف تر، کم فساد تر و... یافتند، تعقیب کنند، اما متاسفانه مستبدین استقلال قاضی و سیستم قضایی را نابود شده می خواهند، تا از طریق قدرت قضا، امیال سیاسی و... خود را دنبال کنند، و مخالفان خود را منکوب، و هیچ دادخواهی را در هیچ سطحی، محقق نخواهند خواست، اِلا به اراده آنها.

 

جزیره زیبای هرمز در سایه تسامح و تساهل دیدنی است :

هرمز واقعا دیدنی است، دیدار از هرمز حس خوبی را در دیدار کنندگان ایجاد می کند، وقتی مردم محلی را می بینی که اصالت خود را حفظ کرده اند، خانه ها، خیابان ها و کوچه های آنها رنگ و بوی زمانی را می دهد که یکرنگی ها، محبت ها و ارزش های انسانی، بسیار بیشتر و پررنگ تر از اکنون بود.

 نام هرمز تو را به اعماق تاریخ ایران می برد، نامی باستانی مربوط به هزارهای قبل، که متمدنان این سرزمین بر آن نهاده و تاکنون حفظ شده است، خاک های رنگارنگ این جزیره نقش های رنگی است که بر تاریخ این کشور رفته است، دیوارهای قلعه پرتغالی ها را با خاک سرخ ساخته اند و این نشان از خون هایی دارد که متجاوزین به این خاک، از هموطنان ما بر زمین ریخته اند.

مردمی را در این جزیره می توان دید که رنگارنگ پوشیده اند، یکدستی منحوسی که برخی قصد تحمیل آن را بر دیگر نقاط دارند، در اینجا دیده نمی شود، رنگ لباس ها، نوع پوشش، افراد متفاوت و...، ارکستر رنگارنگی از عقاید و افراد را یکجا می توان به چشم دید، در حالی که مسجد محل خطبه های نماز جمعه اش را می خواند، و مردم مشتاق به خدا و عبادت را، در خود جمع کرده است، بازار هرمز سرمست و سرزنده و پر جمعیت، به کار خود ادامه می دهد و در اینجا شرطه ایی را نمی توان دید که حرام حرام گویان، بازار را برای نماز عده ایی به تعطیلی بکشاند، و تحت عنوان مامور امر به معروف و... جلو انداخته حقوق دیگرانی که اهل چنین عبادتی نیستند را تضییع کند، که برای نماز کار خود را تعطیل کنید!

و یا کسی در این بازار نمی توان دید که به آن نماز گذار بگوید، "بساط عبادت خود را از جامعه جمع کنید، ای اهل ریا!"، در حالی که امام جمعه هرمز در مسجدی که مناره های آن با برج های قلعه پرتغالی های برابری دارد، از حق الناس می گوید، و رعایت حلال و حرام، در عدم تعدی به مال مردم، و این را از بلندگوی مسجد می توان شنید، این توصیه را عملا در خیابان می توان دید، که هر که هر طور که اراده کرده می پوشد، و یا نمی پوشد.

هیچ چادر به سری متعرض بی حجابی نمی شود، و هیچ بی حجابی را ندیدم که متعرض اهل حجاب شوند، اینجا آزادی را می توان به چشم خود دید، نه ماموری، و نه ونی، و نه تحمیل و زورگویی، نه کشف حجاب رضاشاهی و نه گشت ارشاد تحمیل حجاب جمهوری اسلامی، تنوعی زنده از آنچه که در آزادی واقعی می توان یافت، را در خیابان های هرمز این روزها می توان دید، و هرکه بر مرام و رویه خود آزاد است، و آزادی چه زیبا و دلنشین است، که همه با هر عقیده و مرامی، آزاد باشند و به خود اجازه ندهند، متعرض دیگری با سبک خاص زندگی اش شوند، و خدای ناکرده دیگران را در دل خود قضاوت کرده، به معیارها و ارزش های خود کشیده، و سپس محکوم کرده، و خود حکم دهند، و خود حکم از هوای نفس برخاسته اشان را اجرا کنند، کاری که در قتل های سریالی زنان آسیب دیده اجتماعی کرمان و... و اسید پاشی های اصفهان و... دیدیم، که چقدر سفاکانه و غیر قابل دفاع بود.

این زیباترین نوع "کثرت در عین وحدت" بود که من در راسته بین اسکله هرمز تا قلعه پرتغالی ها دیدم، آسایش و امنیتی که در اثر تحمل و مدارا، و تسامح و تساهل بین تمام هموطنان ما، که اینجا در ایران و در سرزمین ما، خود را نشان می داد، و ایرانیان و کلا انسان لایق این آزادی و امنیت خاطر هستند، و حوادث دلخراشی همچون آنچه در اثر عدم تحمل و تحمیل بر انسان ها روا داشته می شود، زیبنده جامعه انسانی نیست، بیشتر شایسته جامعه حیوانات است، که برای خود حیطه و حدود تعیین می کنند، و پای از حدود به در رفتگان را قطع و نابود می کنند، آبروی انسانیت در اثر جنایات ناشی از کشیدن دیگران به محکمه دل خود، و محکومیت آنان با معیارهای اعتقادی خود، و سپس خودسرانه اجرای حکم صادره از دل خود و...، رفته است.

برخی را در جامعه می توان دید که معتقدند حیوانات نیز در محکمه عدل، شاکی خواهند شد که چرا چنین جنایاتی را که در جامعه انسان ها روا داشته می شود را، به ما حیوانات (از جمله گرگ ها، سگ ها و...) نسبت داده اید، ما به مقدار شما انسان ها جنایت پیشه نبوده و نیستیم!

 نگاه کنیم عمل سفاکانی که به مسمومیت دختران دانش آموز در کشور خود ما در این روزها دست می زنند، که نتیجه آن ناامنی محیط تحصیل برای دخترانی است که به خاطر جنسیت خود تنبیه می شوند، امری که در دست انسان نیست تا جنسیت خود را انتخاب کند، یا محرومیت دختران در مُلک خراسان باستان ایران بزرگ تمدنی، که توسط "طالبانِ" سیاهی و ظلم، این روزها آنان را از رفتن به مدرسه و دانشگاه محروم کرده اند،

هیچ حیوانی هم چنین نمی کند که حیوانی دیگر را به خاطر جنسیتش، از مسیر فراگیری باز دارد، آن هم به زور، و ناشی از تحمیل عقایدی پوچ، که پوچ بودن آن بر بسیاری روشن است، و بر بسیاری دیگر در آینده، با رشد فکری اشان، روشن خواهد شد، زمانی که تعصب عقیدتی انحرافی خود را به کناری نهند، و بفهمند که در پس تعطیلی مدارس، برای جماعت مظلوم زنان، جز قدرت، و قدرت طلبی برای مسبتدین مردسالار، چیز دیگری در بر ندارد.

 

هرمز و خاطرات نفوذ و حضور پرتغالی ها در ایران :

بسیاری از آنچه که بر ما ایرانیان رفته است در زمانی صورت گرفت که حاکمان مرکزی ایران خود را گم کردند، و فراموش کردند که باید خادم مُلک و ملت باشند، و ملک و ملت را به مهمیز منویات دل خود کشیدند، و درست در همین دوران ضعف، که جدایی بین مردم و حاکمان اوج گرفت، دست های خارجی وقتشناسی آمدند، و از شکاف بین رهبر و ملت، استفاده کرده و از ما خاک ستاندند؛

ایران در همین دوران است که تسلیم اولین امپراتوری های فرا قاره ایی از سوی اروپا می شود، که پرتغالی ها، آغازگر آن بودند، و با هلندی ها، فرانسوی ها، آلمان ها، بریتانیایی ها و... این نهضت ادامه یافت. از منافع حضور پرتغالی ها و... که بگذریم، که اینان به عنوان یک امپراتوری دریانورد که شرق و غرب عالم را به وسیله کشتی های خود به هم متصل کردند، و متصرفات آنان در سواحل بلند شرقی قاره امریکا و دریاهای اطراف آن، اقیانوس هند و دریاهای اطرافش، و قسمتی از آقیانوس آرام که تا ژاپن و اندونزی این سلطه گسترش یافت، و سواحل ایران و بحرین و عمان نیز به عنوان جزئی از دریاهای متصل به اقیانوس هند را، شامل گردید، که همه این ها در داشتن ساحل با آب های آزاد با هم مشترک بودند، که قاعدتا ایرانیان نیز باید از فرصت استفاده می کردند و فنون دریانوردی و کشتی سازی را در مدت بیش از یک قرن حضور پرتغالی ها (1507 تا 1622) در مناطق دریایی خود، می آموختند و تهدید را به فرصت تبدیل می کردند و...،

سلطه پرتغالی ها بر هرمز از سال 1507 میلادی (یعنی 516 سال پیش) آغاز، و تا سال 1622 میلادی هم به درازا انجامید. [7] قلعه پرتغالی ها در هرمز از بزرگترین سازه های این جزیره می باشد، و هنوز که هنوز است پس از 516 سال، ساختمانی به بزرگی آن در جزیره نمی توان دید، یعنی بالای دست پرتغالی ها به لحاظ ساخت و ساز، هنوز دولتی ایرانی و یا خارجی در هرمز اقدام عمده ایی نکرده است، قلعه پرتغالی ها با سنگ و ساروج، با دیوارهای بلند، مشرف بر دریا و شهر ساخته شده است، این قلعه، بعلاوه قلعه دیگری در قشم، و قلعه دیگری در روستای تاریخی تیس در شهرستان چابهار و...، سلسله ایی از بناهای پشتیبانی نظامی امپراتوری پرتغال بر آب های جنوب ایران و حاشیه شمالی اقیانوس هند بود،

و البته این یک ایرانی بود که همچون دیگر تهاجمات گسترده خارجی به ایران، راهنمای مهاجمین پرتغالی به ایران شد، همچون سازمان مجاهدین خلق ایران به رهبری مسعود رجوی، که هم در بحث اتمی شدن ایران، و هم در خلال جنگ خسارتبار هشت ساله، راهنمای صدام و خارجی ها در غافلگیری ایران، و نیروهای مدافع اش در مقابل خارجی ها شدند.

این خاص آنان نیست، در ورود اعراب به ایران نیز افرادی مثل سلمان فارسی [8] در راهنمایی سپاه اعراب در هجوم به مراکز قدرت ایران، مشاورانی بسیار تاثیر گذار بودند، به طوری که سلمان بعد از پیروزی سپاه اسلام بر ایرانیان، حاکم مدائن [9] گردید، شهری که پایتخت زمستانه آخرین سلسله گسترده ایرانیان، یعنی ساسانی ها بود، که به تیسپون شهرت، و در کناره های بغداد کنونی قرار داشت، که اعراب آن را به مدائن تغییر نام دادند، بهای همکاری سلمان با سپاه اسلام، حاکمیت بر مدائن، بعد از پیروزی آنان بود، که هم اکنون مزار او نیز در همین منطقه قرار دارد.

در حمله پرتغالی ها و تصرف جنوب ایران نیز باز یک ایرانی راهنمای جنگجویان پرتغالی بود، تا به مهاجمان در مقابل هموطنان مدافع سرزیمن خود کمک کند، و همین کمک به بیش از یک قرن سلطه پرتغالی ها بر ساحل جنوب کشور منجر شد، البته ناگفته نماند که هم سلمان فارسی، هم مجاهدین خلق و لابد این ایرانی راهنمای سپاه دریایی پرتغالی ها و... از کسانی بودند که سهم خود را در قدرت، در ایران از دست داده بودند، و شاید در مسیر انتقام، دست به این اقدامات ضد ملی زدند.

که قضاوت درستی و نادرستی عمل آنها را به خوانندگان واگذار می کنم، و آنانرا با افکار متفاوتی که دارند، به خودشان می سپارم، چراکه بعضی به این کمکیاران ایرانی خارجی ها در تهاجم به ایران به خاطر حکومت های حاکم بر ایران، حق می دهند و بعضی آنها را خائن می دانند. [10] به هرحال امام قلی خان، سپهبد سپاه صفوی بساط پرتغالی ها را پس از 115 سال سلطه بر خلیج فارس، از سواحل ایران جمع کرد.

متاسفانه تاریخ دردناک نفوذ خارجی در کشور ما تمامی ندارد، و در حالی که سخن از استقلال در کنار آزادی و جمهوری بعد از پیروزی انقلاب 1357 بود، و تا سال ها هم بر این روند مقاومت کردیم، اما امروز سردی زمستانی که بر ایران، ناشی از نفوذ روسیه منتج خواهد شد را، می توان با پوست و استخوان خود حس کرد، در زمانی که این نفوذ آنچنان توسط خود ما ایرانیان گسترش و عمق یافته است، که در کنار آنان در تجاوز آشکار شان به اوکراین، شریک جرمِ توسعه طلب و مستبدی مثل پوتین شده ایم،

و البته در نزد جهانیان علی الابد در این پرونده محکوم خواهیم شد، و باعث تاسف است که کسانی حتی آرمان های اولیه این انقلاب را هم استحاله و تفسیر به رای خود کردند، تا ما را از شعار اولیه "نه شرقی و نه غربی" در ذیل شعار نگاه به شرق، به "فقط شرق"، و "نبرد بی پایان با غرب" گرفتار کردند، که حاصل آن نابودی امکانات، و ثروت کشور، و فرسودن ایران و ایرانیان، و آماده شدن برای دوره ایی از رقابت دوباره غرب و شرق در ایران، که نتیجه آنرا پهلوی ها پیش از این دیده اند، آنچه که در خلال جنگ جهانی دوم بر سر ما و ایران آمد، و انگلیسی ها از جنوب و روس ها از شمال، ایران را اشغال کردند، این یکی از نتایج قابل پیش بینی در آینده این سرزمین بلازده است، که در کش و قوس رقابت های غرب و شرق احتمال وقوع آن بسیار است، و کسانی به خود اجازه می دهند ایران را به قمار این درگیری ببرند، نیز مقصرند و در آخر کسانی از این دست خواهند گفت که "خودم کردم که لعنت بر خودم باد".

قلعه پرتغالی ها در جزیره هرمز، در نزدیکی بندرعباس، و در کنار قشم بزرگ، تامل برانگیز است، جایی که برای خود علاوه بر محل استقرار نظامی، کلیسا، زندان، انبارهای بزرگ و مستحکم آذوقه و سلاح و... داشتند، و گیوتینی که مخالفین خود را گردن بزنند.

بر برج بزرگ این قلعه که قرار بگیری، حتی در این زمان که بسیاری از دیوارهای این قلعه بزرگ فرو ریخته است، سلطه خود را بر شهر و دریا حس خواهی کرد، و لابد پرتغالی ها هم چنین احساسی مثل من داشتند، که حاکم علی الابد این ملک خواهند بود، و قدرتمندان بی خود به قدرت شان غره می شوند، چرا که این میزان زمان سلطه، در تاریخ ملت ها، به خصوص تاریخ بیش از 7 هزار ساله تمدن سازی مردم ایران، مثل یک چشم بر هم زدن بیش است،

مثل این که مگسی بر صورتی بنشیند و با تکان دستی مجبور به برخاستن شود، و تنها از آن واقعه، جز رسوایی برای مگس باقی نخواهد ماند. این تنها خوبی هاست که ماندگارند، و زشتی ها هرچه بزرگ باشند، درخششی در تاریخ نخواهند داشت، بلکه لعن و نفرین تاریخی را برای سازندگان آن شرایط، به همراه خواهد آورد.

 

سفر از هرمز به قشم :

از هرمز به جز جرعه ایی ننوشیده، اشتیاق دیدار از قشم، مرا طعمه قایقی ساخت که سریع و پرتوان، آماده انتقالم به قشم بود، جزیره ایی بزرگ با 138 کیلومتر طول و در بیشترین عرض، 25 کیلومتر و در اکثر جاها بین 9 تا 8 کیلومتر عرض دارد، این جزیره بزرگ در میانه تنگه هرمز، این روزها دوره شکوفایی خود را باز می یابد، و با نزدیک به 12 شهر و شهرستان و روستاهای بیشمارش، که دیدار از آن، خود حداقل به ده روز وقت نیاز دارد، تا در قشم ماند و دید، در حالی که دلم را در هرمز جا گذاشتم، وسوسه فرزندان قایقداری که در هرمز مرا به حرکت فوری به سوی قشم می خواندند، طعمه همراهی آنان شدم، و سیر ننوشیده از این جام پر از شراب ناب، مرا از هرمز جدا کردند و به سرعت به سوی قشم حرکتم دادند،

 در حالی که برای عظمت خلیج فارس کلاه از سر برداشته، و زلف های خود را به باد دریا سپرده بودم، با سرعتی تمام از میان ده ها کشتی بزرگ، که در آب های آرام بین جزایر قشم، هرمز، لارک پناه گرفته بوده، و لنگر انداخته اند، به امید روزی که دریای توفانی بین ایران و غرب ساکت شود، و کار و بار از سر گیرند، از میان آنها زیکزاک به سمت دماغه قشم تاختیم،

همچنان که روزگاری پرتغالی ها بین قشم و هرمز می تاختند، قایقران سیاهچرده ما، با دو فرزندش که در این سرویس دریایی با شادی تمام، و لبخندی پایان ناپذیر، من و خانواده ایی دیگر را میزبانی می کردند که شامل یک زن و مرد ایرانی، با دو پسر و دو دخترشان، در این سفر همراه هم شدیم، و به زودی به ساحل قشم نزول اجلال فرمودیم و به فوریت، از بین اتومبیل های منتظر به خدمت، یکی را کرایه کرده، تا مرا به جزیره ناز، دره ستاره ها، و سپس سیتی سنتر، و قلعه پرتغالی ها و سپس اسکله شهید ذاکری، و بازگشت به بندرعباس، ببرد؛ مسافری که هتل می گیرد، خود اسیر هتل شده، و هرجا که باشد، حتی در میانه بهشت، باید آنرا وانهاده، و به اسارتگاه خود باز گردد، سلولی در هتل هما، زندان خود خواسته من در بندرعباس بود، و باید قبل از تعطیلی سفرهای دریایی، با استفاده از اتوبوس های دریایی بین قشم و بندرعباس، خود را به بندر می رساندم.

قشمِ بزرگ دیدنی های زیادی دارد، از مراکز خرید گرفته تا طبیعت دیدنی آن، اولین مقصد گردشگری من غارهای خُربَز یا خُربس بوده است که احتمالا نام بوته ایی است، اما این محدوده تاریخی که مربوط به پیش از اسلام می باشد، این روزها تعطیل است، چرا که احتمال ریزش آن می رود. غارهایی در دل صخره های بلند، که بعضی دسکند و برخی طبیعی اند، ظاهرا پرتغالی ها هم برای جلوگیری از سرایت رطوبت به مهمات و باروت خود، آنرا در این غارها نگه می داشتند.

ژئوسایت طبیعی "دره ستارگان" دومین مقصد دیدارم از قشم بود که در زبان محلی به آن "استاله کفته" می گویند، که در واقع در اثر فرسایش ناشی از باران، و آب های جاری ساخته شده اند، که بر صخره های سفت و شل دره، اشکالی دیدنی رقم زده اند. لایه های سفت زمین که لایه های سست را در زیر خود محافظت می کنند، با تخریب مواجهه شده و با تخریب این لایه سفت، لایه های سست زیرین، تخریب بیش از حدی را به خود می بینند، و این چنین لایه های سفت، بر برج های بلندی از لایه های سست، باقی می مانند و دره ستارگان شکل می گیرد.

این دره در کنار روستای "برکه خلف" قرار دارد که یکبار به عنوان تمیزترین روستای ایران شناخته شده است. مردم روستا هم شتر دارند و هم حیوانات دیگر، ولی شورای روستا آنجا را چنان تمیز نگه داشته است، که به تمیزترین روستای ایران شهرت گرفته و مدال دریافت داشته است.

مردم قشم به ماهیگیری مشغولند، شیوه ماهیگیری آنها به این صورت است که تورهایی را در دریا تعبیه می کنند، از آنجا که ماهی ها در دریا به صورت گله ایی حرکت می کنند، یک روز ممکن است گله بزرگی به دام افتند که آن روز ماهی در جزیره فراوان خواهد بود، و شاید هم نیفتند که ماهی کم می شود و قیمت ها افزایش می یابد و گاه تا سه برابر بالا می رود.

آب خوردن در این منطقه از طریق آب شیرینکن ها تامین می شود، راننده تاکسی ام می گفت می دانی چرا در این جزیره این هم مسجد دیده می شود، گفتم نه، گفت مردم قشم بیشتر اهل سنت هستند و به نماز اهمیت می دهند، وقت نماز که بشود، کار را تعطیل می کنند و به نماز می پردازند. البته جمعیت مهاجرین به قشم افزایش یافته، و آنرا اکنون به یک جامعه چند فرهنگی تبدیل کرده است.

سومین مکان دیدنی تور من، جزیره ناز بود، در اثر جزر و مد دریا، ارتباط این جزیره با خشکی اصلی به راحتی قطع و وصل می شود، و البته به قول محلی ها جزایر با هم دوست هستند و از زیر آب با هم دست داده، و ارتباط دارند، ساحل آن دیدنی است، میوه های استوایی را در اینجا می فروشند، ولی به قیمت های نجومی، راننده حامل من از سرعت زیاد برخی از مسافرین به جزیره قشم که از داخل ایران به این منطقه می آیند، شکایت داشت، و می گفت : "این ها نمی دانند که اگر در اینجا اتفاقی برای آنها بیفتد، جنازه اشان را با خرج کردن 20 میلیون تومان هم نمی توانند به شهر خود ببرند، چرا که هواپیما 5 برابر یک مسافر معمولی، برای حمل یک جنازه، از صاحبان جنازه طلب کرایه خواهد کرد، این تازه به غیر گرفتاری هایی است که تشریفات حمل آن را باید انجام دهند."

نزدیکترین مسیر به کشور عمان در اینجاست، که مردم به صورت قاچاق می روند و در بازارچه لب ساحل در عمان خرید می کنند و هوا که تاریک شد، بر می گردند، دولت عمان برای آمدن این افراد، بدون طی تشریفات قانونیِ رفتن به کشورهای دیگر، مشکلی ایجاد نمی کند و بلکه تسهیل هم می نماید، و بومی ها از این مسیر به عمان می روند، و خرید کرده و باز می گردند، در بازگشت اگر با گشتی های ایرانی برخورد نکنند، به سلامت وسایلی را که خریده را به کشور می آورند، در غیر این صورت ممکن است کالاهای آنان توقیف شود.

بعد از دیدار مختصری از سیتی سنتر که بازار بسیار بزرگ و مدرنی در کیش می باشد، سری هم به قلعه پرتغالی ها در قشم زدم، و به فوریت خود را به اتوبوس دریایی "هرمز پیشرو" رساندم تا با گرمی استقبال کاپیتان و مهمانداران کشتی های بین قشم و هرمز و بندرعباس عازم مقصد شوم، اینجا متفاوت از کشتی رانی بین بوشهر به خارک، کشتی داران با مسافران به مدارا برخورد کرده و استقبال بسیار خوبی از آنان انجام می دهند، کاپیتان به مسافران خوش آمد می گوید و... در میان راه با خود فکر می کردم که فردا باز گردم و قشم را بهتر ببینم.

همینطور هم شد، اینبار مستقیم به قشم بازگشتم، و ابتدا سعی داشتم جزایر لارک و هنگام را ببینم که به علت تلاطم دریا این امر نیز میسر نگردید، لذا به شهرستان درگهان رفته و از بازار آنجا لذت بردم، پرس و جوها برای سفر به این دو جزیره دیگر مفید فایده نبود، ناچار به بندر عباس بازگشته از بازار سنتی این شهر و معبد هندوان و... بازدیدی داشتم، و روز خود را غروب کردم، گفتم شاید روز دیگری سفر به جزایر هنگام و لارک در میانه تنگه هرمز میسر گردد، ولی بادهای تند، امواج بزرگ، حتی سفر به هرمز، و قشم را هم تحت تاثیر خود داشتند،

لذا به اجبار آهنگ بازگشت به تهران کردم و بعد از یک تاخیر چند ساعته، هواپیمایی آسمان که مدیرانش در پاسخ اعتراض معترضین به این تاخیر می گفتند قوانین ایکائو برای تامین جا برای مسافر با تاخیر مواجهه شده، بر شرکت ایشان ساری و جاری نیست، و از خود سلب مسئولیت می کردند، و ساعت ها تاخیر را جوابگو نبودند، اما بالاخره هواپیمای این شرکت از تهران آمد و ما را از این شهر بزرگ باز گرداند. و این چنین سفرم به بندرعباس پایان یافت.  

 

[1] - کشتی «سانی» در خدمت مسافران جام‌جهانی قطر خرداد 01, 1401 10:05 Asia/Tehran [Updated: اسفند 16, 1401 14:17 Asia/Tehran]

کیش- ایران‌پرس: با توافق ایران و قطر قرار است همه ظرفیت‌های رفاهی اعم از هتل‌ها و اقامت‌گاه‌های گردشگری و نیز امکانات دریایی در استان هرمزگان در روزهای جام جهانی 2022 قطر در اختیار مسافران قرار گیرید و حتی خط دریایی از ایران به قطر هم برقرار شود. علی‌اکبر صفایی، مدیرعامل سازمان بنادر و دریانوردی ایران اخیرا در گفت وگو با خبرگزاری ایران‌پرس در بندرعباس گفت: تمرکز پشتیبانی ایران از جام‌جهانی فوتبال در قطر، جزیره کیش است که امکانات بسیار خوبی دارد.  یکی از امکانات دریایی ایران در جزیره کیش استان هرمزگان، کشتی مسافری و گردشگری «سانی» است و این کشتی با ظرفیت‌های قابل قبول آماده خدمت‌رسانی به مسافران جام جهانی 2022 در قطر است. برخی مسئولان بنادر و دریانوردی استان هرمزگان روز شنبه از کشتی مسافری «سانی» درچارچوب تفاهم‌نامه همکاری‌ مشترک ایران و قطر برای ارائه خدمات گردشکری دریایی هنگام جام‌جهانی 2022 در جزیره کیش بازدید کردند.  کشتی «سانی» یکی از بزرگترین کشتی‌های مسافری منطقه غرب آسیاست که 176 متر طول و 23 متر عرض دارد. این کشتی امکان انجام دریانوردی در ایمن‌ترین شرایط در اقیانوس‌ها را بدون محدودیت داراست.  کشتی مسافری و گردشگری «سانی» در مجموع حدود 420 تخت دارد و این کشتی می‌تواند در مجموع 400 مسافر و خدمه را جابه‌جا کند. کشتی مسافری و گردشگری «سانی» همچنین دارای امکانات مختلف از جمله رستوران 300 نفره، سینما، سالن ورزشی، بازی‌های کامپیوتری، فروشگاه و کلینیک پزشکی پیشرفته است. فاصله جزیره کیش در استان هرمزگان تا قطر 270 کیلومتر است که مدت زمان مسافرت هوایی از این جزیره زیبای ایرانی تا دوحه، پایتخت قطر، حدود 40 دقیقه و مسافرت‌دریایی پنج تا شش ساعت است.

[2] - سانتیاگو سانچز، راه‌پیمای با تجربه، چترباز سابق و طرفدار دو آتشه فوتبال که به مناسبت آغاز جام جهانی قطر از شهر مادرید کشورش عازم شده بود، پس از ورود از سمت مرز شمالغربی ایران در یکم اکتبر ناپدید شده است. به گزارش آسوشیتدپرس، سانچز پس از عبور از 15 کشور وارد عراق شده و تمامی لحظات جالب از سفر خود را طی نه ماه گذشته در حساب کاربری اینستاگرامش به اشتراک گذشته است، اما این روند پس از ورود به ایران در یکم اکتبر متوقف شده است. به گفته خانواده وی حساب وی در اپلیکیشن «واتساپ» نیز دقیقا در همان روز متوقف شده و به روز رسانی نشده است.

[3] - 22/9/1401 (حسین شریعتمداری: در یادداشتی تحت عنوان "مگر ما ملت امام حسین نیستیم؟" پس تنگه هرمز را ببندیم و کشتی ها را مصادره کنیم)

17/10/1401 به گزارش سایت دیده‌بان ایران؛ حسین شریعتمداری با نگارش مطلبی تحت عنوان «تنگنای دشمن در این تنگه است» " از بستن تنگه هرمز به روی نفتکش‌ها و کشتی‌های تجاری کشورهای یاد‌شده به عنوان یکی از اهرم‌های قدرتمند و پشیمان‌کننده نام برد.

و...

[4] - هیئت عالی مولدسازی دارایی‌های دولت، هیات عالی در جمهوری اسلامی ایران است که درباره فروش اموال غیرمنقول دولت ایران و نهادهای وابسته به دولت همانند بانک‌ها تصمیم‌گیری می‌کند. دبیرخانه و مجری مصوبات این هیئت، وزارت امور اقتصادی و دارایی است که اختیار آن اکنون به سازمان خصوصی‌سازی تفویض شده‌است. بنابر این طرح هیاتی هفت نفره که از مصونیت قضایی برخوردار است، بدون تشریفات قانونی که مجلس ایران برای خصوصی‌سازی وضع کرده بود، اموال غیرمنقول دولت ایران را میفروشد.دولت سید ابراهیم رئیسی قرار است ۱۰۸ هزار میلیارد تومان از اموال دولتی را برای رفع بخشی از کسری بودجه ۱۴۰۲ بفروشد. تمامی دستگاه‌های متولی اموال مکلف به اجرای مصوبات این هیئت هستند و برای کسانی که از اجرای دستورات این هیئت سر باز بزنند مجازات تعیین می‌شود.

[5] - کاپیتولاسیون به معنای عهدنامه و قرارداد، پیمانی است بین کشور میزبان و بیگانه، برای سپردن حق رسیدگی قضایی به جرایم اتباع خارجی به نماینده کشور خارجی و در حقوق بین‌المللی به معنای هرگونه توافق‌نامه‌ای است که در آن، کشوری به کشور دیگر مجوز می‌دهد که از قوانین قضایی خود برای اتباع خود که در داخل مرزهای کشور میزبان زندگی می‌کنند استفاده کند و کشور میزبان حق رسیدگی قضایی اتباع خارجی را ندارد. مفهوم عام حقوقی کاپیتولاسیون عبارت است از: پیمان‌هایی که حقوق قضاوت کنسولی و حقوق برون مرزی را به کشور دیگری در قلمرو حاکمیت ملی کشور میزبان اعطا می‌کند. کاپیتولاسیون ریشه در استعمار دارد و کشورهای استعمارگر، این قانون را به کشورهای ضعیف تحت سلطه تحمیل می‌کردند.

[6] - باغ منظریه در سال ۱۲۶۰ در زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار توسط سلطان مراد میرزا معروف به حسام‌السلطنه که یکی از امرای ارتش بود ایجاد شد. نام منظریه در آن زمان حسام آباد بود. در آن هنگام حسام السلطنه شروع به بنای ساختمانی کرد که اکنون به نام عمارت مرکزی معروف است ولی قبل از اتمام آن این محل توسط کامران میرزا برادر مظفرالدین شاه خریداری شد. سپس محمد علیشاه منظریه را به مبلغ ۲۵ هزار تومان از کامران‌میرزا خرید و آن را جزو املاک سلطنتی قرار داد. در زمان احمدشاه منظریه به آقای شعبانعلی قراگزلو معروف به باغبانباشی اجاره داده شد (که او سرباغبان منظریه بوده و تا سال ۱۳۵۲ فعالیت باغبانی رازیر نظر داشت). در سال ۱۳۰۰ منظریه جزو املاک وزارت دارایی درآمد. در اوایل سلطنت رضاشاه مجدداً باغ منظریه جزو املاک سلطنتی شد. این مکان هم‌اکنون با نام اردوگاه شهید باهنر در اختیار آموزش و پرورش است.

[7] - ۲۱ آوریل سال ۱۶۲۲ سپاه ایران جزیره هرمز را از بزرگترین امپراتور قرن باز پس گرفت و جایگاه خود را در جهان در فهرست ابرقدرتهای قرن شانزدهم ثبت کرد. انگلیسی‌ها نیز چهار کشتی خود را با خدمه فنی در اختیار ارتش امام قلی خان گذاشتند. آلبوکرک (پرتغالی) اعتقاد داشت هرکشوری که سه نقطه مالاگا، عدن و هرمز را در اختیار داشته باشد بر تجارت دنیا حاکم خواهد بود. اهمیت هرمز آنقدر بود که استعمارگران انگلیسی را نیز به طمع انداخته بود. سپاه ایران به دلیل شکایت‌های ایرانیان گمبرون قصد تنبیه پرتغالی‌ها در خلیج فارس کرد و نه تنها جزیره هرمز را آزاد ساخت بلکه پرتغالیها را تا مومباسا در کنیا مجبور به عقب‌نشینی کرد. و این مقدمه‌ای برای شکست‌های پی در پی پرتغال در شرق آفریقا شد و با حمایت شاه ایران، امام مسقط موفق شد قلعه عظیم مومباسا را در جنگ خونینی که به جنگ صلیبی مومباسا معروف است را تصرف کند. ایران تا سال ۱۸۲۰ پرچمدار تمام خلیج پارس و دریای عمان و بحر فارس شد. انگلیس که از شکست پرتغال خرسند بودند و به قدرت ایران اعتراف داشتند و ایران را تنها رقیب قدرتمند عثمانی ها می‌دانستند. حتی در عهدنامه مجمل ۱۸۰۹ و عهدنامه مفصل ۱۸۱۲ مجمل و مفصل زمانی که انگلیس به عنوان ابرقدرت جهان ظهور می‌کرد حاکمیت ایران را بر کل خلیج فارس به رسمیت شناخت.

[8] - سلمان فارسی (پیش از مسلمان شدن: روزبه (۵۶۸–۶۵۳ میلادی) صحابی ایرانی بود که محمد او را از خود (اهل بیت) خواند و به سلمان محمدی شهرت یافت. در روزی که قریش نیروهایش را نزدیک مدینه گردآورد تا بر مسلمانان حمله بَرَد (غزوه خندق)، او پیشنهاد داد تا خندقی ژرف پیرامون مدینه حفر گردد تا از آن پاسبانی شود. سلمان فارسی نزد تمامی مذاهب اسلام به‌ویژه سنّی به عنوان اولین شخص ارکان اربعه گرامی داشته می‌شود و برای او جایگاهی والا در نظر دارند. او با این که پسر یکی از دهقانان ایران بود،[۴] زرتشتی باقی نماند و سال‌ها به سرزمین‌های گوناگون سفر کرد که در همین سفرها در سرزمینی به بردگی درآمد و سپس محمد او را خرید.[۴] سلمان فارسی که خرد و دانش‌های ایرانیان و مسیحیان را می‌دانست از مشاوران محمد، از جمله طراح اصلی حفر خندق در جنگ خندق بوده‌است. او در سال‌های پایانی زندگی خود استاندار (والی) مدائن گردید. برای سلمان پارسی پیش از مسلمان شدن نام‌های مختلفی را نوشته‌اند. طبری و ابونعمیم اصفهانی نام وی را مابه نوشته‌اند، ابن بابویه روزبه و بلعمی فیروزان نوشته‌است. طبری و ابن عساکر نام پدر سلمان را بوذخشان و ابونعیم اصفهانی بدخشان و ابن بابویه خشبوذان نوشته‌است. سلمان فارسی در مسجدی در روستای سلمان پاک در منطقه مدائن، تقریباً در ۳۲ کیلومتری (۲۰ مایلی) جنوب شرقی بغداد مدفون شده است.

[9] - مدائن چنانچه تاریخ‌نویسان اسلام یاد کرده‌اند، از هفت شهر به نام‌های مشخص که در تلفظ آن‌ها اختلاف وجود دارد، تشکیل می‌شده‌است. گویا پنج شهر آن در زمان یعقوبی (سده ۳ق) وجود داشته که از این قرار بوده: شهر کهنه یعنی تیسفون و یک میل در جنوب آن اسبانبر و مجاور آن رومیه، هر سه در جانب خاوری دجله و در جانب دیگر بهرسیر که ریشهٔ آن اردشیر است و یک فرسخ زیر آن ساباط که به گفتهٔ یاقوت حموی، ایرانیان آن را بلاس‌آباد می‌نامیدند.

پیش از روی کار آمدن شاهنشاهان اشکانی، سلوکیان در طرف راست رود دجله شهری ساخته بودند که آن را سلوکیه نام نهاده بودند. در زمان نخستین پادشاهان اشکانی، وقتی باقیمانده‌های یادگارهای اسکندر مقدونی به‌کلی از مرزهای ایران بیرون رانده شد، شهر سلوکیه به صورت نیمه ویرانه‌ای بود. شاهنشاهان اشکانی در طرف چپ رودخانه دست به احداث ساختمان‌های جدیدی زدند و تا اواخر دوران ساسانی ایجاد این ساختمان‌ها در دوطرف رود دجله ادامه یافت. به طوری که وقتی اعراب بر ایران مستولی شدند در این مکان هفت شهر وجود داشت و به همین سبب آن را مداین یعنی مدینه‌ها، شهرها، نام نهادند. چهل کیلومتر پایین‌تر از تیسفون خلفای عباسی شهر بغداد را که به مفهوم بغ داد، (یعنی خداداد، زیرا بغ به زبان فارسی به معنای خداست و در زبان روسی و بعضی زبان‌های دیگر هند و اروپایی نیز همین مفهوم را دارد) است و قبلاً نیز به صورت آبادی کوچکی در آن مکان وجود داشت بنا نمودند و آن را به‌عنوان دارالخلافه تعیین کردند.

[10] - سریالی در خصوص زندگی سلمان فارسی توسط هنرمند صاحب نام کشور، جناب داود میرباقری، که کارهای هنری زیادی در پرونده دارد، در حال ساخت است، یکی از سایت های فیلم برداری این فیلم بلند، شهرستان شاهرود می باشد، چند وقت قبل که به شاهرود رفته بودم با تعداد زیاد جوان هایی روبرو شدم که ریش های بلند در شهر رفت و آمد داشتند، بی خبر از ساخت آن فیلم و گریم های لازم برای ساخت آن، به گمان اینکه این جوانان به شیوه داعشی ها ریش گذاشته اند، به یکی از آنها به طعنه گفتم، "ریش دشمنان ایران را گذاشته ایی؟!" گفت : "بله در فیلم آقای میرباقری در نقش سیاهی لشکر مشغول به کارم، از این رو مدت هاست که ریش های خود را بلند کرده ام، تا به این مرحله برسد و با گریم دیگران در صحنه های فیلم همراهی داشته باشم، خیلی ها به ما می گویند شکل دشمنان ایران شده اید!" گفتم : "فکر کردم به مد ریش داعشی ها در آمده ایی"، او که تازه فهمیده بود منظورم چیست گفت: "نه از بس مردم ما را برای بازی در این فیلم شماتت می کنند، که در نقش دشمنان ایران بازی می کنید، گفتم شاید منظور شما هم سلمان فارسی و اعوان و انصارش است که باعث شکست سپاه ایران در مقابل اعراب شدند!" که دیدگاه ایرانیان نسبت به کسانی که دستمایه خارجی ها برای نبرد با نیروهای کشورشان می شوند این است، حتی اگر این فرد سلمان فارسی باشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در این آخرین روز سفر، دیوارنوشت هایی را که جوانان چابهار، بر دیوارهای شهر دلنوشت کرده اند را بعنوان تحفه از این دیار زیبا و به یاد ماندنی با خود برداشته خواهم برد، دغدغه نویسندگانی که چشم رهگذران را به خود مشغول، انسان را به تفکر وا می دارند :

"پسری که درد داش (داشت)، خیلی حرف داشت، ولی یه (صدایی) از درونش میگفت هیس خفه شو مرد باش"

"سلامتی جوان هایی که دل پیر دارند، سلامتی ELX  بازهایی [1] که حکم تیر دارند"

"من همانم که به دریا حکم توفان می دهم"

"زن، زندگی، آزادی – آزادی دُنگیه دنگتو بده"

"حقو ولش ادب فداش:) پادشاه جهنم خود باش، نه کارگر بهشت دیگران"

اینجا انگار مردم اهل ادب و ادبیات اند، و بیخود نیست که حکیم پر قدرت و توانای توس، جناب ابوالقاسم فردوسی، رستم، قهرمان اسطوره ایی ادب پارسی را، از این دیار بیرون می کشد، چرا که درستی و ادب را در این دیار توامان، با هم می توان دید.

دل کندن از چابهار بسیار سخت است، اما چه می شود کرد، این رسم این دنیاست که هرکه باشی، هر چه باشی باید از یک به یک داشته هایت دست شست، و آنرا گذاشت، و از آن گذشت، و من نیز از ماندن بیشتر در این گوشواره زرین جنوب خاوری کشورم دست شستم، و تا دیداری دیگر، بدرود گفتم؛

و هنوز آفتاب خاوری بر این شهر رویایی، بر ساحل طلایی لیپار [2] ، دامنِ زرین خود را نیفکنده بود، که در تاریکی سحرگاهی، چابهار را به سوی بندر کُنارک، و سپس جاسک، ترک کردم، تا راهی رهی 662 کیلومتری در سواحل زیبای مکران شده، و خود را به بندر گمبرون [3] باستانی برسانم، مقصدی در میانه ساحل پر ارزش جنوب.

گذر از سواحل اقیانوسی ایران، رویایی و شعر انگیز است، اما سرودن شعر، کاملا مخالف سرعت و دستپاچگی است، آرامش می خواهد و نشستن، باید درنگ کرد و آرام گرفت، تا شعری سرود، لذا از سرودن اشعار عاشقانه، صرف نظر می کنم، و به شرح این راه، در حد چشمان ضعیف خود می پردازم. بی جهت نیست که شعرا بیشتر از شرق بشری اند، چرا که اینجا مردمی نشسته را می توان دید که قرن هاست نشستن را می آزمایند، و به عکس در غرب بشری مردمی می زیند که قرن هاست چهارنعل می تازند و قله های علم و... را یکی پس از دیگری در می نوردند، نمونه اش همین پرتغالی ها که از آن سوی اروپا برخواسته چنان امپراتوری دریایی را تدارک دیدند که چشم رقبا را کور می کرد، آنان اهل شعر نبودند، اما قله های دیگری را فتح کردند که ما هنوز در حسرت ان هزاره ها نشسته ایم و در این نشستن هاست که شعر و شاعری می کنیم، نشستن "بر آب رکن آباد"، و گذر عمر دیدن. آنچه "لسان الغیب" حافظ شیرازی کرد و زیباترین مفاهیم را در همین نشستن آفرید. 

 در این مسیر مدتی را با پیرمرد دنیا دیده بلوچ هم مسیر شدم، که چندی از زندگی خود را در پاکستان و افغانستان نیز گذرانده بود، مرد شوخ طبع و دنیا دیده ایی، استخوان خرد کرده در روزگاری سخت، و در سرزمینی سخت تر از روزگار.

او می گفت :

"الان چابهار خیلی پیشرفت کرده است، تا سال 58 -1357 اینجا مردم در چابهار آب خوردن هم نداشتند، آب خوردن را لیوانی در خیابان ها می فروختند [4] . تا همین چند وقت قبل بین چابهار به کنارک کرایه تاکسی 2 هزار تومان بود، الان این رقم به 50 هزار تومان رسیده، گرانی بیداد می کند.

گرسنگی و تشنگی الان هم فراوان است، روزی با اتومبیل مهندس و صاحب کارم، از این مسیر گذر می کردیم، جوانی دست نگه داشت، اتومبیل را نگه داشتیم، گفت مرا تا تیس می برید؟ او را سوار کردیم، صاحبکارم به شوخی از این جوان سوال کرد، کرایه داری که بدهی؟ ناگهان این جوان زیر گریه زد و گفت کرایه ندارم، دو سه روزی هم هست که چیزی نخوردم، شرایط این جوان مرا تکان داد."

پیرمرد این ماجرا را که گفت، و بسته ناسی [5] را در آورد و به پیرمرد دیگری که در کنارش نشسته بود داد، [6] بی آنکه درخواستی از سوی او ببینم، شاید او چیزی را دید که من ندیدم، او که به قول خودش دندان درد داشت، و بعد هم باقی مانده ناسش را نیز به این دوست هم سن و سال خود بخشید، و سپس داستانی طنز گونه از نشست بوش (رئیس جمهور امریکا) و غنی (رئیس جمهور افغانستان) تعریف کرد که :

"غنی و بوش با هم نشسته بودند، ناگاه غنی ناسی در آورد در دهان نهاد، بوش گفت این چیست که در دهان نهادی، غنی گفت این ناس است ناس کابل، با شصت ریزانش می کنم، با دست میزانش می کنم، زیر لب پنهانش می کنم، بر دیوار پرتابش می کنم، نوشته می شود، آی لاو یو [7] "

و سپس ادامه داد:

" سال های 2000 میلادی و در زمان خانم بینظیر بوتو در پاکستان [8] و افغانستان بوده ام، کابل و قندهار را هم دیده ام، آنجا همه کوچک و بزرگ، زن و مرد، معتاد به ناس هستند، بدبخت ترین کشور دنیا افغانستان است، آنها به خودشان هم رحم نمی کنند، ما اینجا به آنها جا دادیم، بهترین ماشین، بهترین مغازه ها، ولی آنها به ایرانی رحم نمی کنند، [9] من این ها را خود در افغانستان دیده ام، قندهاری ها پشتو زبان هستند، آنها به مادر خود هم رحم نمی کنند. وحشی ترین آدم های دنیا، این ها هستند،

در مجلسی نشسته بودیم، همه آخوندهای آنها با ریش های بلند هم بودند، به طالبان درس قرآن می دادند، آخوند شان به شاگردش گفت قرآن بخوان! این بچه وقتی قرآن می خواند، همین آخوند با لپ های ... این بچه بازی می کرد! قرآن که تمام شد، به این آخوند گفتم "افغانستان را ویران و زیر رو می کنید، و آنرا آباد نخواهید کرد، هرگز نجات پیدا نمی کنید." من اینرا به چشم خودم دیدم، اگر نمی دیدم هرگز باورم نمی شد، در آنجا زنان و بچه ها از گرسنگی در حال مرگ هستند. که باید گفت خودم کردم که لعنت بر خودم باد. این که بر سر ما می آید مشکل خود ماست،

همین معلم که به دانش آموزش درس می دهد، در جای خود به عنوان معلم باقی خواهد ماند، و آن بچه قدم به قدم خواهد آموخت و به اوج خواهد رسید، شیخ سعدی علیه الرحمه [10] ، روزی در دره ایی تشنه شد، آب از چشمه ایی قطره قطره می آمد، کاسه ایی زیر قطرات آب گذاشت و رفت، وقتی آمد دید ظرف پر شده، و آب از آن لبریز است، به خود نهیب زد و گفت اگر روزی یک حروف هم می آموختم، اکنون مثل این کاسه پر از علم بودم، این بود که شروع به آموختن کرد، و سعدی شد، انسان هرچه بخورد و بیاشامد، دفع دارد، ولی علم اینطور نیست، علم در انسان جمع می شود و او را بزرگ می کند، عالم با عَمل خوب است.

انسان نباید اهل فحشا و فساد باشد، باید حدود نگه دارد، باید فامیل دوست بود، این ها سرمایه های ماندگار زندگی اند، ثروت از بین می رود ولی این خوبی ها می ماند، ترکیه را نگاه کن یک زلزله همه چیز را از بین می برد، حد و حدود باید نگاه داشت، نباید به هر چیز نگاه، و چشم خود را آلود."

اینجا در چابهار نیز موسیقی زبان مشترک اقوام ایرانی است، در اتومبیل ها، رستوران ها و... می توان موسیقی خوانندگان مشهور کشور را شنید، که صاحبان اماکن و اتومبیل ها به تناسب سلیقه خود، خواننده و موسیقی را انتخاب می کنند، و بدان گوش فرا می دهند، مردم این شهر نیز به موسیقی علاقه دارند، از خوانندگان سطح ملی و یا مرکزنشین که بیشتر به سبک جدید می خوانند، انتخاب بیشتری را می توان دید، موسیقی سنتی که عشق من است را نشنیدم، برای از بین رفتن موسیقی سنتی احساس خطر می کنم، به خصوص در زمان خلا ستون های موسیقی سنتی ایران، مثل استاد محمد رضا شجریان، خدا نگهدار شهرام موسیقی سنتی ایران، جناب شهرام ناظری باشد و... در حالی که از نظر محتوا و سبک، موسیقی سنتی ایران را زیباتر و ارجح تر می بینم، ولی مثل اینکه جامعه مثل من فکر نمی کند، و موسیقی روز را بیشتر می پسندند، در بعضی از اتومبیل ها هم از موسیقی محلی که نوعی موسیقی سنتی تلقی می شود، لذت می بردند، که به نظر می رسد اکثرا نوعی موعظه، دعا و نیایش و بیشتر مدح است. موسیقی پایه ثابت اتومبیل ها، رستوران ها، فروشگاه ها است.

نرسیده به کنارک، وارد جاده چابهار به نیک شهر (در مسیر جنوب به شمال) می شوم، بعد از مدت کوتاهی وارد جاده چابهار به بندرعباس (که مسیر حرکت خاوری به باختری دارد) می شوم، اولین شهر بعد از چابهار، "کهیر هوتان" است، فاصله چابهار تا این شهر کوچک حدود 83 کیلومتر است، هوا چنان مه آلود است که حتی تا ده متری را هم در جاده نمی شود دید، شرایط مه شدید تا کیلومترها ادامه دارد. آب مصرفی کنارک از همین کهیر تامین می شود، سطح آب های زیر زمینی در این منطقه هم کاهش یافته است، تا جایی که اگر پیش از این با چهار متر چاه، به آب دست می یافتند اکنون باید 20 متر چاه زد تا به آب رسید، منابع آب زیر زمینی در اینجا هم به غارتی بزرگ رفته است.

کناره های جاده چابهار به کهیر پوشش گیاهی بیابانی خوبی دارد، زیبا و دیدنی است، کوه ها و کلوت های مینیاتوری در این مسیر هم دیده می شود، اولین روستا در مسیر، کبولان است چراغ آباد، دور، بلال آباد (چشی[11])، بان سُنت [12]، کُنسنت [13] ، که با بالا آمدن خورشید مه در این روستا به پایان رسید، و از مه خارج شدم، روستای بعدی چهاربیتی و سپس انگور آباد و در نهایت کهیر خود را نشان می دهد، بیشتر این روستاها ساحلی حساب می شوند و به شغل ماهیگیری مشغولند.

در کهیر آباد انبه و موز نیز عمل می آید، عیدگاه کهیر آباد، در دیوارهایی محصور است، این رسم اهل سنت است که برای نماز عید زمینی اختصاصی داده، که تنها یک بار در سال در آن نماز عید گذاشته می شود. روستای براهویی آباد بعد از کهیر قرار دارد، براهویی ها قومی از بلوچ های مقیم پاکستانند.

جاده در این مسیر مرتب با جویبارها و کانال هایش تلاقی دارد، با سراشیبی کانال ها پایین می رود و سپس بالا می آیند، بدین لحاظ، جاده بسیار خطرناکی است، و باید بسیار مراقب بود. سرعت غیر قابل کنترل، مسلما منجر به واژگونی اتومبیل منجر خواهد شد. جاده سازی در این مسیر بسیار مشکل و پر هزینه است، چرا که جویبارهایی که به سمت دریا می روند بیشمار و بسیارند، از این رو نیاز به پل سازی های فراوان دارد.

در این جاده می توان اتومبیل هایی را دید که سوخت را از غرب به سمت شرق می برند، و به جای آن میوه و... از پاکستان وارد می کنند، سابق بر این موز وارد می شد، ولی اکنون موز در این سوی مرز هم کشت و برداشت می شود، و به اندازه کافی تولید دارند؛ اینجا در این جاده پلیس راهنمایی و رانندگی را نمی توان دید، راننده ما گاه تا بیش از 140 کیلومتر سرعت می رود، ولی به واسطه آشنایی با جاده، می داند چه موقع سرعت کم، و یا زیاد کند، احساس خطر نمی کنم.

در این موقع از سال، برکه هایی را می توان دید که در کناره جاده تشکیل شده است، که ناشی از بارندگی های امسال است، نهرها و رودهایی را می توان دید که هنوز جاری اند و به سوی دریا می روند. روستای بعدی احمد آباد و سپس تران است که در اینجا سد خاکی ساخته اند که وضع منطقه را عوض کرده است، مجتمع "مسکن مهری" هم ساخته شده است که مردم حاضر نشدند تا در این خانه ها ساکن شوند، خالی از سکنه و متروکه به نظر می رسد.

در مسیر الاغ هایی را می توان دید که به صورت وحشی زندگی می کنند، که همه همرنگند. روستای بعدی بیر است در بیروف کوهی دیده می شود که انگار مثل قلعه ساخته شده است. پاسگاه ایست و بارزسی بیروف را در کنار همین کوه ساخته اند.

هوتک روستای ساحلی بعدی است، هوتک ها برکه هایی هستند که آب در آن جمع می شود و هوتک های دشتیاری "گاندو" و یا همان کروکدیل های پوزه کوتاه ایرانی در آن زندگی می کند، از هوتک تا زرآباد 40 کیلومتر فاصله است. جاده ایی جدید در امتداد این جاده در حال ساخت است، که تا اینجا خود را رسانیده است،

روستای بعدی که نام هایی با معنی دارند "درانگو" است، درانگو در گویش محلی به معنی کسی یا چیزی که آویزان کرده اند. روستای بعدی "هومدان" است که به معنی کوزه های گلی ساخته شده است. روستای بعدی کلات است که از این نقطه تا جاسک 200 کیلومتر فاصله است، الاغ های وحشی و شترها در بیابان های این منطقه به چرا مشغولند.

89 کیلومت فاصله بین کهیرهوتان تا زر آباد طی شد، و اینجا می توان باغ های موز، پاپایا و... که از میوه های گرمسیری اند را دید، در روستای اسلام آباد، که بلافاصله بعد از زرآباد قرار دارد، مردم نسبت به فروش موز و پاپایا در کنار جاده اقدام کرده اند، پاپایا را می توان به کیلویی 30 هزار تومان در اینجا خرید. سال گذشته سیل بزرگی در این منطقه آمده، که درختان موز بسیاری را از بین برد، درختانی که بعد از 7 سال زحمت، از دست کشاورزان مظلوم رفت. سیل درختان موز را خواباند و نابود کرد. از اینجا تا بندر عباس 496 کیلومتر فاصله را نشان می دهد، و در 182 کیلومتری بندر جاسک قرار داشتم.

روستای لاش و سپس رودخانه کابریگ را توسط پل بزرگی گذر کردیم، اکثر رودخانه ها فصلی هستند. این منطقه را بندینی می نامند یعنی همان بندخاکی، در اینجا درختی به نام "توجک" می روید که از چوب آن به عنوان مسواک استفاده می کرده اند، یادم هست یکی از مستحبات جانمازها، چوبی بود که در آن قرار داشت و قبل از نماز آن را به دندان خود می کشیدند، هم مادرم و هم مادر بزرگم آن چوب را در جانماز خود داشتند، شاید چوب همین توجک بود، این جوب تحفه ایی بود که حجاج از حج با خود می آوردند و هدیه می دادند.

 در توجک نیز یک مجتمع بزرگ مسکن مهر ساخته اند که حتی یک نفر هم در آن مقیم نشده است و مردم از زندگی در آن به علت ساخت سطح پایین و... تا کنون اجتناب کرده اند، سرمایه هایی که بدون مطالعه صرف شد و از بین برده شد.

با گذر از روستای گرگان، به روستای سندسر رسیدم که مرز بین استان سیستان و بلوچستان و هرمزگان است، ساعت اکنون 8 و 45 دقیقه صبح است، از چابهار تا بدین نقطه را در 2 ساعت و 45 دقیقه عبور کردم، که نزدیک به دویست کیلومتر راه است، روستای بعدی کاشی در در معنی ظرف لعابدار استفاده می شود، از این روستا به بعد منطقه بیابانی تر می شود، بزها و شترها و الاغ آزادانه در بیابان می چرند، حیوان وحشی هم نیست، چرا که در فصل تابستان شرایط منطقه طوری می شود که هیچ حیوان وحشی توان زنده ماندن ندارد. روستای شئولی یک روستای تازه تاسیس است که تنها 20 سال سن دارد، در اینجا اتوبوس هایی را می توان دید که کهنه اند و در صف گازوئیل به تعداد زیاد جلوی پمپ بنزین ایستاده اند، ظاهرا کسانی اتوبوس ها و مینی بوس های کهنه را از سراسر کشور خریداری کرده، و جهت تهیه گازوئیل و قاچاق به خارج از مرزها، در این محل استفاده می کنند.

 لیردف روستای بعدی است که در اینجا هم در دو طرف جاده دو مجتمع بزرگ مجزا مسکن مهر ساخته اند که آنها نیز همه خالی مانده اند، انگار این مردم در یک اعتصاب جمعی این خانه ها را تحریم کرده اند، "دف" در گویش محلی به معنی دهنه است و لیردف یعنی دهنه شهر، بیشتر مردم لیردف در کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس ساکن و مشغول به کارند.

 روستاهای خورگوئی، و نهایتا زیگدف که پمپ بنزین داشت که در اینجا پمپچی ها به ماشین های وانت پر از گالن، بنزین می دهند، ولی به اتومبیل هایی که مسافر دارند، با اکراه بنزین می دهند، به ماشین ما تنها 30 لیتر بنزین داد، در حالی که همزمان یک وانت تویوتا با کلی گالن های بزرگ در حال سوخت گیری به صورت گالنی بود.

جاده جدیدی در امتداد جاده قدیم، در حال ساخت است و مقداری از جاده را مجبور شدیم از خاکی عبور کنیم، با گذر از یک پل بر یک رودخانه فصلی به سدیچ رسیدم، وارد منطقه گابریک می شویم که جنگل ها تُنُک است رود جکی که بر آن سد ذخیره ساخته اند روستای جات در 35 کیلومتری جاسک قرار دارد، که سیفی کاری ها از این مکان آغاز می شود هندوانه، گوجه و... در محل روستای یکدار هم باز مجتمع های بزرگ مسکن مهر ساخته شده است که تنها یک خانوار در آن ساکن شده اند، باقی همه خالی از سکنه اند.

هوشدان (که همان هوجدان به معنی وجدان است) سواد شهر جاسک است که در اینجا جاده به دریا نزدیک می شود، شهرک بحل و سپس بندر جاسک، که نام سابق آن بنگلان بوده که به جاسک تغییر نام یافته است. بالاخره در ساعت ده و نیم بود، که جاده 348 کیلومتری بین چابهار و جاسک به پایان رسید، و ساعت یازده صبح را نشان می داد که جاسک را به سوی میناب ترک کردم، توقف زیادی در جاسک نداشتم، جاسک به پایگاه نیروی دریایی آن شهرت دارد. اینجا از جاسک به میناب، با پرداخت هر نفر 105 هزار تومان می توان با تاکسی سفر کرد، فاصله ایی حدود 227 کیلومتر. بخش بزرگی از این جاده در مسیر جنوبی به شمالی، در امتداد تنگه هرمز ادامه می یابد و نیم دایره ایی را دور می زند، تا به میناب برسد، که در واقع مقابل قسمت متعلق به عمان، در تنگه هرمز قرار دارد.

از میناب تا بندر عباس هم حدود 95 کیلومتر فاصله است، که با پرداخت 80 هزارتومان برای هر نفر، از طریق تاکسی های بین شهری می توان این مسیر را پیمود، در پلیس راه سربازی شماره پلاک همه اتومبیل های عبوری را می نویسد، راننده ما اظهار ناراحتی می کند، و می گوید "سرباز است و سربازها از همه بدتر عمل می کنند". به نظر می رسد با نوشتن شماره پلاک اتومبیل ها، نوعی ایجاد ترس در دل رانندگان را مد نظر دارند! 

 اینجا در روستای گزدان راهی از جاده اصلی جدا می شود و به منطقه بشاگرد می رود، منطقه مشهوری که بعد از انقلاب به خاطر فقر و محرومیت شهرت یافت، برنامه مستندی از آن را در تلویزیون در کودکی دیده بودم، دوست داشتم در حاشیه این جاده دارز دیدنی هایی همچون بشاگرد را هم ببینم، ولی حیف که میسر نیست. روستاها یکی پس از دیگری بین میناب و جاسک آباد هستند، اینجا پوشش گیاهی بهتر است، که ناشی از بارندگی های بیشتر می تواند باشد، و زمین های بهتری برای کشاورزی، حضور حیوان های شکاری مثل کفتار و شغال در اینجا، بدین لحاظ است که محیط زیست بهتری دارد.

اینجا در این مسیر نام ها بیشتر اصالت دارند، نام های خاص، روستاهای کویک، گیکن، بهمدی که در کنار رود بهمدی است، سهران، پازرد، گنکان، گروک، بونجی، گتان، مغ جنگان، گوان، هرنگان، کرگوشکی، پشت بند، سیکوئی، سلمه ای، زرآباد، گزان بزین، گونمردی را گذشتم، تا به رودخانه گز رسیدم، از طریق یک پل از آن گذشته، به سوی میناب پیش می تازم، درخت ها پرپشت تر می شوند، رود گز از منطقه بشاگرد سرچشمه گرفته و از اینجا گذر کرده به دریا می ریزد،

کردر روستای بعدی، و در کلنگی بازارچه ایی است که اجناس آن از آنطرف آب می آید، فروشگاه های لوازم خانگی خوبی دارد، تومان راهی، میشی، سربندرو، گتی جتی، مغ ناظم، پادرنگ، میشی، شمع جو، مغ شمال پاکهور، سیریک، که پایان منطقه شهری بندر جاسک است، و وارد منطقه شهرستان میناب می شویم، چالاکو، گروگ از روستاهای بین راه می باشند، بازار ماهی بندر گروگ، آباد و پر از ماهی است، بنداران، زیارت حسین آباد، زیارت بزرگ، کرپان، گچینه، پالور، بمانی، واداشت، لبنی، کلاوی، طالوار، جوشکی، گبرانی، سرمست، گودو، کلوت و نهایتا زهوکی که به شهر میناب وصل شده است.

راننده ایی که مرا از جاسک به میناب می برد جوانی است اهل همین منطقه، رو به من کرد و گفت "شما را اگر حاجی صدا کنم ناراحت می شوید، ولی ما در اینجا اگر برای فردی شخصیت قائل باشیم، او را حاجی صدا می کنیم"، گفتم "چطور"، گفت "مسافران زیادی از نوع شما در این مسیر داشتم که هر بار آنها را حاجی صدا کردم، ناراحت شدند"، گفتم "این ناشی از عملکرد افرادی از این دست است که پیشوند نام هایی چون حاجی و البته مذهب را هم نابود کرده اند." او که جوانیست حدود 32 سال سن دارد، از حکمرانی کشور شاکی است که "چرا ما با این ساحل طولانی و مناسب برای پرورش ماهی، کشاورزی، ماهیگیری، تجارت، با آب شیرین، و آب و هوایی که بسیار بهتر از سواحل جنوبی خلیج فارس است، اینچنین در فقر و گرفتاری غرق هستیم"، او که فقط چند دندان جلویی اش سالم است و باقی دندان هایش را از دست داده است، این وضع را ناشی از حکمرانی نادرست کشور می داند، که کشوری با این همه امکانات، این چنین در منجلاب مشکلات غوطه ور است.

بین کرپان و زیارت یک کاروان با چندین نیسان که بار آنها تماما به یک شکل بسته بندی شده بود، با سرعت تمام از ما گذشتند، به راننده گفتم اینها شوتی ها نیستند؟ گفت هستند، گفتم بارشان چیست که همه یک شکل بسته بندی شده اند، گفت بار این ها ظرفی مثل مشک است که در آن گازوئیل حمل می کنند، کمی جلوتر اتومبیلی را نشان داد که ایستاده بود، گفت این پلیس مبارزه با قاچاق است که مثال فرماندهی را دارد که سربازانش با خودرو از مقابلش رژه می روند، و او به این ها نگاه می کند، این ماشین ها از او گذشتند، و حرکتی نکرد!

کمی جلوتر در نزدیکی طالوار اتومبیل دیگری را نشان داد که به گفته این راننده تاکسی، مامور تامین جاده برای شوتی ها و به نوعی صاحب کالاست، و کار را در مسیر با .... هماهنگ می کند، تا شوتی ها به سلامت بگذرند. کمی که جلوتر رفتیم، کاروان دیگری با بیش از ده نیسان به همین صورت تیم قبلی، همدیگر را دنبال می کردند و از ما عبور کردند، در مقابل لبنی هم یک کاروان دیگر با 17 نیسان، یک شکل و ستونی از ما گذشتند، کاروان ها در روز روشن حرکت می کنند! و سوخت قاچاق را حمل می کنند. حتی راننده تاکسی ها هم می دانند نظام کاری این عبورها چگونه است و توسط چه کسانی برنامه ریزی و اجرا می شود. به گفته راننده ما مامور فقط شمارش ماشین ها را چک می کند که چه تعداد رد شده اند تا حق خود را دریافت دارد! کاروان دیگری از شوتی هم گذشتند، به همین ترتیب ستون های سابق که گذشته بودند.

در نزدیکی روستای گودو بچه هایی را می توان دید که تریلی ها و کامیون های عبوری را نگه می دارند و باک آنها را که تازه و در نزدیکترین پمپ بنزین پر کرده اند را، به قیمت های خوبی خریده و خالی می کنند، کامیون ها هم سهمیه گازوئیل خود را این چنین به پول تبدیل می کنند.

از او در خصوص امنیت راه های منطقه پرسیدم، گفت از 15 سال گذشته هیچ مشکل امنیتی نداشتیم، ولی یک سال قبل به یکی از دوستان زنگ زدند که به عنوان تاکسی با گروهی برود، فرد درخواست کننده گفته بود ما پنج نفریم که من اینجا سوار می شوم و دوستانم در روستا، و این تاکسی را با خود برده بودند و ماشین او را سرقت کردند و خودش را کشتند، از آن به بعد دیگر در شب ها به روستاها سرویس تاکسی نمی دهیم.

اینجا روستاها به هم نزدیک می شوند، و باغ ها را با پرچین از هجوم گله های گاو و بز محافظت می کنند، ساعت 14 و 11 دقیقه بعد از ظهر بود که به شهر میناب رسیدم، میناب شهری است با میوه های مشهوری همچون، انبه، لیمو، خرما و...، سیفی کاری های میناب هم شهرت دارند، یکی از اهالی میناب می گفت سال گذشته بارش باران چنان رکورد زد، و به قدری بارید که برای اولین بار در تاریخ این شهر، با قایق در رودخانه میناب تا شهر پیش می توانستند آمد، و قایقرانی کنند. او به خیابان اصلی شهر اشاره کرد، و گفت که این خیابان باغ انبه و مرکبات بوده، که تبدیل به خیابان شده است.

جاده میناب به بندرعباس در فضایی سبر و زیبا پیش می رفت. به خصوص که در حاشیه کوه های بلند "نیون" و "گنو" با رودهای نسبتا پر آبش، دشت را آبیاری می کند، مثل رود جلاّبی که از کوه نیون سرچشمه می گرفت. جاده شلوغ بین میناب و البته کهنوج به بندرعباس بالاخره در ساعت 15 و 40 دقیقه به پایان رسید، و بندر گمبرون یا همان بندر عباس رخ نمود. و مسیری طولانی، از چابهار به بندر عباس، به پایان رسید.

سیستان و بلوچستان را مردمی تشکیل داده اند که به لحاظ مذهبی اهل سنت، شیعه و یا ذکری [14] هستند، ذکری ها دارای عقاید خاصی اند، برای خود مکان زیارت خاص دارند، موسوم به "کوه مراد" در پاکستان، که در انجا به زیارت می روند. درگیری های قومی بین اقوام بلوچ زیاد است، اما اکنون با توجه به افزایش ارتباطات و دستگاه های ارتباط جمعی، از جمله فضای مجازی، فرهنگ این مردم نیز بهبود پیدا کرده، و درگیری ها کاهش یافته است، اما همچنان اینان مردمی با ساختار قبیله ایی و طبقاتی اند که به ظلم مضاعف، محرومیت و ساختار فرهنگی نامناسب مبتلایند. استانی دیدنی که اگر موانع سفر هموطنان به آن حذف شود، یکی از قطب های گردشگری ایران خواهد شد.   

[1] - احتمالا منظور از ELX اتومبیل های پرشیا است که بعنوان شوتی (قاچاق بر) استفاده می شوند،

[2] - به نظر می رسد، "لیپار" نام روستایی باستانی و تاریخی بر ساحل بریس است، این نام خاطره انگیز در این شهر شهرت فراوان دارد. فردی هم در چابهار آنرا نام درختی با میوه ایی شبیه به انجیر می دانست.

[3] - بَندَرعَبّاس مرکز استان هرمزگان در جنوب ایران است، از کلانشهرهای جنوبی که بندر مهم شهید رجایی در این شهر قرار دارد، بزرگترین بندر کانتینری ایران با نام‌های پیشینش، از جمله بندر گمبرون، که با لشگرکشی شاه عباس یکم صفوی و بیرون راندن پرتغالی‌ها از خاک مقدس ایران، نامش به بندرعباس تغییر یافت.

[4] - این شرایط را در پایتخت هند، دهلی نو و... هم دیدم، که گاری دستی هایی در خیابان آب را لیوانی می فروختند، لابد چابهار هم در آن زمان چنین شرایطی داشته است.

[5] - ناس یا نسوار نام یک ماده مخدر گیاهی اعتیاد آور است که با برگ تنباکو ساخته می‌شود. ناس سبز رنگ است و طعم و بوی تندی دارد. این ماده بیشتر در افغانستان ساخته می‌شود. استفاده از ناس را نسوار انداختن یا ناس انداختن نیز می‌گویند و مصرف‌کننده ناس را ناسی می‌نامند.

[6] - این پیرمرد که در عین بی سوادی شاعر بود، و به گویش بلوچی شعر می گفت، و از جمله با نام شهرهای مختلف استان سیستان و بلوچستان شعری را سروده بود، که آنرا برای راننده از بر خواند، اگرچه نمی فهمیدم محتوای شعرش از چه قرار است، اما نام شهرهای استان سیستان و بلوچستان را در ابیات شعرش می توانستم تشخیص دهم، همچنین شعری در مدح پیامبر و... نیز خواند.

[7] - I Love You عاشقتم

[8] - همجواری با پاکستان مشکلاتی هم برای شهروندان چابهاری دارد، در کنار خودپرداز بانک منتظر نوبت بودم، مشتری با موتور سیکلت رسید و موتور خود را قفل کرد و دزدگیرش را هم امتحان کرد، به طعنه گفتم نبرنش! گفت خدا نکند ببرندش، چون اگر در فاصله دو ساعت نیروی انتظامی نتواند آن را کشف کند، سر از خاک پاکستان در خواهد آورد و دیگر اثری از آن نخواهی یافت.

[9] - هموطن دیگری اهل استان خراسان شمالی نیز از حضور افغان ها در کشور ناراضی بود و می گفت آنان فرصت های کاری ما را خراب کرده اند، او که برای دستیابی به فرصت های کارهای ساخت و ساز و بنایی به چابهار آمده است، گفت تا پیش از آمدن آنها که به دنبال حمله طالبان صورت گرفت، کاشی کاری متری 100 هزار تومان برای هر متر مربع کارمزد در بر داشت، ولی این مبلغ اکنون به 60 هزار تومان کاهش یافته است و این به رغم گرانی های سر سام آور فعلی است، که دستمزدها کاهش یافته، لذا مجبور شده اند با توجه به گرانی کارگر و... کار خود را کنار گذاشته و به مسافرکشی مشغول شود. او می گفت 1800 کیلومتر راه پیموده، تا خود را به فرصت های کاری چابهار برساند. او از تغییرات اجتماعی در چابهار گفت که تا پیش از این خانم ها به لحاظ فرهنگی و دینی حق نداشتند به رانندگی بپردازند، اما اکنون زنان چابهاری گواهینامه رانندگی می گیرند و رانندگی هم می کنند.

[10] - ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری) متخلص به سعدی، شاعر و نویسنده پارسی‌گوی ایرانی است. اهل ادب به او لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی به‌طور مطلق، «استاد» داده‌اند. او در نظامیه بغداد، که مهم‌ترین مرکز علم و دانش آنروز به حساب می‌آمد، تحصیل و پس از آن به‌عنوان خطیب به مناطق مختلفی از جمله شام و حجاز سفر کرد. سعدی سپس به زادگاه خود شیراز، برگشت و تا پایان عمر در آن‌جا اقامت گزید. آرامگاه وی در شیراز واقع شده‌ که به سعدیه معروف است.

[11] - چش نام یک درخت محلی است که بعلاوه "ی" که می شود، که "ی" در گویش بلوچی وقتی به عنوان پسوند اضافه می شود به معنی محل است، لذا چشی یعنی محل رویش چش.

[12] - در گویش محلی بان به معنی خانه گلی است و سُنت به معنی نبش و گوشه ی بیرونی ساختمان است. که می شود نبش خانه گلی

[13] - این روستایی قدیمی در منطقه است.

[14] - ذکری ها فرقه مذهبی باطنی گرایی اند که در بلوچستان پاکستان آشکارا و در بلوچستان ایران پنهانی می زیَند. به رغم اینکه باورهای آنان همانند فرقه های باطنی است، از صوفیه نیز بسیار تأثیر پذیرفته اند؛ چنان که عقایدشان را آمیزه ای از اعتقادات متصوفه، اسماعیلیه و مهدویت تشیع و فرهنگ و آداب و سنت های محلی می توان دانست. آنان بر پایه آمیزش عقاید باطنی، فلسفه وحدت وجود، تأویل قرآن و غیبت حضرت مهدی(عج) و عقاید صوفیانه، مذهب ذکری را پدید آورده اند. ذکری ها به تحریف بسیاری از مناسک و عبادات مذهبی پرداخته و بدعت هایی آورده اند. آنان بیش تر به ذکر می پردازند و عقاید ویژه ای دارند. میان ذکری ها و اهل سنت بلوچستان ایران در دوره رضاشاه اختلاف هایی پیش آمد که به درگیری آنان با یکدیگر نیز انجامید، اما کوشش های آنان کم شد و اکنون در بلوچستان، بندر عباس، سرباز و برخی از دیگر جای ها پنهانی زندگی می کنند، اما ذکری های بلوچستانِ پاکستان از نفوذ فراوانی برخوردارند و به ویژه در مبارزه های پارلمانی و حزبی تأثیر می گذارند و تا کنون چندین بار کرسی های پارلمانی مناطق زیر نفوذشان را به دست آورده اند. این مسئله قابل تأمل است که عربستان در سال های اخیر به رغم گرایش های شیعی ذکری ها، در جلب و جذب آنان بسیار کوشیده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

به نام آنکه انسان را در دنیایی عجیب و پر از ناروشنی ها آفرید، انسانی که خود، دنیا و کسی که او را آفرید را، به خوبی نمی شناسد، و راهی هم برای شناخت وجود ندارد، بجز اینکه انسان از داشته هایش، و ابزاری که در دست دارد؛ و یا ابزاری که در آینده بدست خواهد آورد، استفاده کند، و با کمک علم و تفکر، گره از گره های کور و ناروشن زندگی، و دنیایی که در آن زندگی می کند، بگشاید، و به تاریکی های زندگی اش نور بیفکند، و بر ناراستی ها غلبه کند.

در چنین شرایطی خدای پیامبرِ آخرین دینِ آسمانی، هنگامی که پیش بینی می کند سوالی از سوی پیروانِ پیامبرش از او خواهند پرسید، که "روح" چیست؟، پیش دستی کرده، و چنین موضوع مهمی را بی پاسخ گذاشته، و پیام می دهد که "به آن ها بگو روح امری نزد خداوند است!" [1] حال آنکه به واقع تمام وجود انسان، در بُعد روحانی اش تبلور می یابد، ورنه وجهه جسمانی، روشنترین بخش وجود انسان و مساوی با همه موجودات است، و انسان چقدر در عالم علم و تفکر باید پیش رود، تا چنین موضوعی را که خداوند هم از توضیح آن استنکاف می ورزد، ملموس و روشن نماید؟! و...

از این همه ناروشنی ها بگذریم، و پا به دنیای روشنی ها بگذرایم، که ما را احاطه کرده است، دنیایی قابل لمس که می توان، با انجام یک سفر، آن را لمس کرد، و با چشم دید، با دل حس، و تجربه اش کرد.

در گوشه ی جنوب خاوری ایران شهری با مردمی محجوب و مهربان قرار دارند، که این دو چون گوهری بر تارک این سرزمین باستانی، می درخشند، نگین درخشان "سرزمین نیمروز، بر ساحل اقیانوسی به بزرگی حاشیه آبی شبه قاره هند، خاور آفریقا، جنوب و جنوب شرق آسیا؛ شاید هیچ ایرانی را نتوان یافت که شوق دیدار از این گوشواره زرین ایران را نداشته باشد.

و من هم از این مردم مشتاق، مستثنا نبوده و نیستم، شهری کوچک با هتل های نسبتا زیاد، که نشان از رفت و آمد بسیارِ مردمی دارد که این گوشه از ایران عزیز را مقصد و هدف گردشگری خود قرار می دهند، مردمی که هزینه هایی بیشتر از یک سفر خارجی را متحمل می شوند، تا چابهار را ببینند؛ و به راستی چابهار و مردمش ارزش دیدار را دارند.

مردمی نجیب، صاف و ساده، به زلالی آب های پاک اقیانوس، با فرهنگ و زندگی خاص، که در این گوشه از ایران زندگی مخصوص به خود را دارند، آثار حضور امپراتوری های تجاری – نظامی اروپایی (پرتغالی ها، بریتانیایی ها و...) در سده های گذشته، در این منطقه، نشان می دهد که این نقطه در تجارت بین الملل، روزگاری نقش موثر و قوی داشته است، نقشی که اکنون چابهار در حال بازیابی دوباره آن است، دیاری فراموش شده، که در حال نشان دادن پتانسیل و توانایی خود می باشد.

 گرچه کارشناسان تصمیم ساز در دوره پهلوی این نقطه از ایران را خوب شناختند و به اهمیت آن پی بردند، و زیرساخت هایی را برای رونق و شکوفایی آن طراحی، و ساختند، و اقدامات زیادی هم در این راستا انجام دادند، که از جمله آن، نقطه ورودم به این منطقه بود، فرودگاهی که آنان برای کنترل نظامی منطقه ساختند، زیرساختی که اکنون به عنوان تنها فرودگاه منطقه، برای پروازهای تجاری هم، استفاده می شود، "پایگاه دهم شکاری" نیروی هوایی ارتش ایران در کُنارک، که در غیاب یک فرودگاه غیر نظامی، از آن موقتا برای پروزهای عادی نیز استفاده و سود جسته می شود.

دوری این فرودگاه از شهر چابهار، باعث شد که در همین فرودگاه، مسافرین چابهار مجبور شوند حدود 50 کیلومتر راه بپیمایند، تا خود را به شهر چابهار برسانند، و در نتیجه در همین فردگاه، مسافرین به این دیار، با هزینه های نسبتا زیاد، سفر به چابهار روبرو می شوند، چرا که برای رسیدن به چابهار هزینه زیادی را باید به تاکسی ها بپردازند، و راننده تاکسی نیز دلیل این میزان کرایه را، به گرانی بنزین در منطقه منتسب کرد. تاکسی حامل ما، مدعی است که اینجا در سیستان و بلوچستان، به هر اتومبیل کارت بنزین دویست و ده لیتر می دهند، که 60 لیتر آن به قیمت 1500 تومان، و باقی به قیمت 3000 تومان محاسبه می شود، که خارج از این مقدار، یک لیتر هم نمی دهند.

دست اندرکاران تعیین راهبردهای کشور در زمان پهلوی ارزش چابهار را به عنوان یک بندر اقیانوسی فهمیده بودند و لذا از سال 1353 برنامه ایی را برای ساخت این بندر مهم در نظر گرفتند، که به رغم پیشرفت هایی که داشته اند، حتی تا کنون که بیش از چهار دهه از پیروزی انقلاب (در سال 1357) نیز می گذرد، این بندر به جایگاه در خورِ خود، دست نیافته است، و کشور گاه دست به دامان هندی ها، گاه چینی ها و... می شود، تا از طریق سرمایه گذاری خارجی، این بندر را به توسعه در خور خود برسانند، که هر کدام از این کشورها مدت ها ایران را سر گرداندند، و کار تا کنون به سرانجام خود نرسیده است.

بوئینگ 737 که به طرز باورنکردنی تنها با 5 دقیقه تاخیر پرید! (این روزها تاخیرها چند ساعته است) در اولین حرکت، به راحتی از باند فرودگاه جدا شد، و به زودی خود را به بالای ابرهایی رساند، که از تهران تا نزدیکی چابهار با تراکم زیاد ادامه داشتند، و خوشحال از بارش های احتمالی، و ناراحت از این که نمی توانستم زیر پای خود را ببینم، در حالی که این پرواز در روشنانی روز انجام می گرفت، و فرصت مناسبی بود که کویر را خوب از این بالا تماشا کنم، مسیر آنقدر دراز است که همین هواپیمایی که تا دبی (در امارات متحده عربی) را در یک ساعت چهل و پنج دقیقه می پیماید، زمان پروازش تا چابهار دو ساعت به طول می انجامد! که این خود نشان می دهد که راه چابهار، طولانی تر از راه دبی می باشد. [2]

حدود فضای هوایی استان کرمان بود که هواپیما با چاله های هوایی روبرو شد، که باعث تکان هایی در هواپیما گردید، در این بین یکی به طنز می گوید: "نترسید، چیزی نیست، آسفالتش را (علیرضا) زاکانی (شهردار تهران) ریخته است، دست انداز دارد!" بالاخره به سلامت به چابهار رسیدیم، و یک تاکسی مرا یکراست به هتل "سپیده" در خیابان فردوسی، در شهر چابهار منتقل کرد، این هتل را از تهران رزرو کرده بودم، هتلی که با توجه به اوج سفرها به چابهار در این دوره زمانی از سال، تنها گزینه برای انتخاب بود، کلید اتاق را گرفتم، تا رحل اقامت بیندازم، و سه روز دوره مسافرت خود در اینجا بمانم،

اما با رفتن به داخل اتاق، با شرایط نابهنجار این هتل مواجه شدم، بوی بدی از سرویس می آمد که اتاق را پر کرده بود و... و مجموع شرایط آن اتاق و هتل، مرا به این نتیجه رساند که این مکان در حد مسافرخانه بیشتر نیست، آن هم مسافرخانه ایی با شرایط بسیار بد، نمی دانم با چنین شرایطی چگونه و چرا گِرید هتل را بدان داده اند! البته کامنت مسافران سابق که در این هتل مانده بودند نیز نشانگر نقص های آن بود، و من این کامنت ها را دیده بودم، اما باورم نمی شد که تا این حد افتضاح باشد، حتی آبی به صورت نزدم، و تنها بار سفر را زمین گذاشته، بیرون زدم،

در خیابان پرسان پرسان راهی برای خلاصی از هتل سپیده را جستجو کردم، و نهایتا با کمک یک داروخانه چی، آدرس هتل "گراناز" را پیدا کردم و در عرض دقایقی جایی مناسب در این هتل نوساز و زیبا، با کادری آموزش دیده، منظم، مهربان، مسافرپسند، سرپا و... گرفتم، و بلافاصله به هتل سپیده بازگشته، عذر خواستم و کلید را در کمتر از یک ساعت تحویل کانتر دادم، و به هتل گراناز منتقل شدم، چون هزینه هتل سپیده را از طریق یکی از شرکت های اینترنتی پرداخته بودم، خواستم تا پول خود را هم از طریق همان شرکت واسط پس بگیرم. چرا که تنها شاید یک ساعت در هتل سپیده بیشتر نبودم، و قاعدتا مشکلی نباید در بازپس گیری هزینه های پرداخت شده، ایجاد می شد، و برای دریافت این هزینه ها قوانین روتین و وجدان خاصی در بین ایرانیان هست.

عصر شده بود و نهار و شام را توامان از میان سه غذای محلی چابهار، موجود در لیست رستوران هتل گراناز، یعنی"بریانی مرغ" و "گرایی قرمز" و "گرایی سفید" ، بریانی مرغ را انتخاب کردم که بسیار تند و با ادویه های مخصوص و البته خوشمزه بود، به رغم هزینه تاکسی فرودگاه، قیمت غذاها در رستوران هتل گراناز مناسب و معقول است.

مشهورترین هتل در چابهار، هتل 5 ستاره "لیپار" می باشد که برای هر شب اقامت در یک اتاق سه تخته رو به دریا، شش میلیون و دویست هزار تومان دریافت می دارند، که این بها برای اتاق های رو به شهر پنج میلیون و هشتصد هزار تومان است، به گفته یکی از اقامت کنندگان در این هتل، بهای اقامت در اتاق های این هتل، از هتل های دبی نیز گرانتر است.

ساحل چابهار به صورت خلیج ها و یا تو رفتگی هایی در خشکی هستند، قسمت بزرگی از بندر چابهار در ساحل "دریای کوچک"، که خود به واقع یک تو رفتگی مشترک با بندر کنارک است، که در کنار آن ساخته شده اند، باقی ساحل شهر چابهار در کنار "دریای بزرگ" است که فضایی خارج از این خلیج مدور می باشند.

کشتی هایی در این بندر پهلو گرفته یا در دریا لنگر انداخته و منتظرند. منطقه آزاد چابهار با فروشگاه های بزرگش شهرت دارد، که از 5 بعد از ظهر تا 11 و نیم شب باز هستند، و بسیار هم شلوغ و پر طرفدارند، قیمت ها بد نیست، به خصوص قیمت اجناسی که از هند و پاکستان وارد می شوند، زیرا قیمت باقی اجناس چنگی به دل نمی زند.

عملیات ساحل سازی و دیگر ساخت و سازها در چابهار به صورت روشنی جریان دارد، و شهر از این لحاظ زنده و رو به پیشرفت و ترقی است، ساحل سازی با سنگ های عظیم، و جاده سازی، نهرکشی برای خارج کردن آب بارش ها از شهر به سمت دریا و... ساخت مجموعه های ورزشی، به خصوص ورزشگاه و زمین فوتبال، با زمین چمن مصنوعی که در کنار هتل بین المللی شاهان ساخته اند، و تیم های زیادی در آن مشغول تمرین بودند، که این زمین در حد زمین چمن تیم های درجه یک، لیگ ایران خود را می نمایاند.

اینجا هم انگار نا امنی و دزدی هست، چرا که کولرها را با نرده های محافظ، از دست دزدها در امان نگه می دارند، که میلگرد حفاظ یکی از این کولره ها که به طرز ناشیانه ایی وارد حریم راه شده بود و از قضا تیز و نافرم بود، باعث جراحتی شد، کانتر هتل می گفت "هر موقع حادثه ایی از این دست در طبیعت برایم اتفاق می افتد، آن را بوسه طبیعت قلمداد کرده، از آن عبور می کنم"، اما این ضربه ایی از ناحیه طبیعت نبود، بلکه ناشی از عملکرد نامناسب انسان هاست، و عدم محاسبه سازندگان این حفاظ که آن را در مسیر عبور و مرور، و البته تیز و برنده ساخته بودند؛

دکه بازار یکی از دیدنی ها و البته محل خرید محلی است، که در کنار بازار سنتی چابهار می توان چیزهایی را برای خرید در آن یافت. فضای آن مرا به یاد هند می اندازد، اجناسی مشابه، نوع فروشنده ها و فضای فروشگاهی مشابه و... سرخ کردنی ها، شیرینی ها، ادویه های مشابه، بوی مشابهی از مغازه ها ساطع می گردد. شلوغی بازارش هم باز شبیه است.

اینجا در چابهار همرنگ ساکنانش نبودم و لباس محلی آنان را به تن نداشتم، لذا مردم هم به درستی مرا مرکزنشین می بینند، کامله مردی با محاسن سپید، و صورتی خوش برخورد در آستانه دکه بازار، مچ دستم را گرفت و متوقفم کرد، بی مقدمه گفت : "اگر صدای تان به جایی می رسد، بگویید که وضع ما بسیار خراب است." اشاره اش به اوضاع اقتصادی و گرانی ها و ناکارآمدی ها بود، ولی چه مسئولی در این کشور است که فریاد به جان آمده این مردم را نشنیده باشد که من بخواهم صدا به او برسانم، اما حیا مانع شد که جواب را ناامیدوارانه بدهم، گفتم : "چشم"، اما سر زبانم جمله ایی گیر کرده بود، که بگویم "رئیس جمهور، ابراهیم رئیسی از شماست، اهل این خطه است، خود بهتر است، با زبان و لهجه خود به او بگویید و بفهمانیدش، که اوضاع از چه قرار است." انسان شرمنده این مردم می شود.

اینجا در چابهار بسیاری را می توان دید که از فامیلی "رئیسی" در پس نام خود برخوردارند، از یکی از آنها پرسیدم راز تعدد این فامیلی در این منطقه چیست؟ آیا شما با رئیس جمهور همتیره اید؟ گفت : "نه او از ما نیست، در این منطقه کسانی که زمین دار بودند را، رئیسی، فامیل نهاده اند"، اشاره اش به زمان رضاشاه پهلوی در سال 1326 است که نظام اداری و سجلی و ثبت احوال را در ایران بنیاد نهاد، و به هر خانواده یک نام خانوادگی اعطا کرد، "آن موقع کسانی که زمیندار بودند را نام فامیلی رئیسی دادند"،

بچه ها از تهران موفق نشده اند هزینه پرداخت شده برای سه شب هتل سپیده را از شرکت رزرو کننده اینترنتی دریافت کنند، رابط آن شرکت حتی به تماس های موبایل آنها نیز پاسخ نمی دهد، تا پیگیر دریافت این پول باشند، و شرکت مذکور شماره موبایل آنانرا بلاک کرده است، تا حتی تماس هم میسر نگردد، چه رسد به بازگشت پول، گویا قصد باز پرداخت را ندارند.

ناچار شدم خود مراجعه ایی حضوری به هتل سپیده داشته باشم، جریان با کانتر پذیرنده هتل، که در آن زمان دختر خانمی پشت کانتر نشسته بود، مطرح کردم، بعد از شنیدن ماجرا، مرا به مردی بلند قد که در اتاق کناری مشغول نهار خوردن بود و گویا مذاکراتم را با این خانم شنیده بود، و از قضا همان پذیرش کننده من در روز ورود بود، حواله داد، که ظاهرا پدرش بود، ایستادم تا نهارش را تمام کرد و آمد، جریان را به ایشان هم توضیح دادم، در حالی که حتی در چشمانم نگاه نمی کرد، گفت شما به من پولی نداده اید که از من پول بخواهید، باید بروید به هر کسی که پرداخت کرده اید، از او پس بگیرید!

 گفتم آنطرف حتی تلفن ما را هم جواب نمی دهد، چه رسد به باز پرداخت پول، تلفن ما را هم بلاک کرده، گفت به ما ربطی ندارد، گفتم یعنی چه به ما ربطی ندارد، شما این هزینه را گرفته ایید که به من اتاق داده اید، مگر شما بنا به همان پرداخت، به ما اتاق نداده اید، گفت طرف شما ما نیستیم و... هرچه توضیح دادیم این روند را هم او تکرار می کرد،

بسیار ناراحت شدم، صدا بلند کردم، که : "این چه وضعی است که او جواب تلفن را هم نمی دهد و شما هم که جوابگو نیستید و..." در این لحظه کسی که حتی از نگاه کردن در صورت من امتناع می کرد، و در حال انجام کارهای خود، با من سخن می گفت، و در مدت مذاکرات حتی چشمانم را نگاه نکرد، انگار منتظر بود که من صدا بلند کنم، و آن را بهانه کند و...، و بلند شد، و به طرفم آمد سینه به سینه ام چسباند، که مرا از هتل بیرون بیندازد، گفتم تا پولم را نگیرم نمی روم،

در لحظه ایی ناچیز سه تن از کارکنان رستوران هتل سپیده هم به حمایتش بیرون ریختند، یکی از آنها مرا گرفته و کشان کشان می خواست ببرد بیرون، ناراحت شدم گفتم ولم کن، طرف من شما نیستی، دست خود را از میان دستانش بیرون کشیدم، شروع به جسارت کلامی کرد، صدایم بالاتر رفت، پرید داخل رستوران و یک کارد میوه خوری (قاشق یا چنگال متوجه نشدم چه بود) از روی میز غذاخوری برداشت، گویا قصد داشت برای ندادن دو میلیون چهارصد هزار تومان توسط اربابش، که هزینه سه شب اتاق این مسافرخانه بود، در یک خودشیرینی، آنرا در شکم من فرو کند، که من خود را کنترل کردم و خوشبختانه جریان با وساطت برخی از مراجعین خاتمه یافت، دیدم مسافرخانه دار ما برای ندادن این مقدار پول حاضر به قتل و خونریزی هم هست، عطایش را به لقایش بخشیدم، و برای حفظ خون خود، از حق مالی ام صرف نظر کردم، و بیرون آمدم.

یاد داستان لات های مقیم قهوه خانه ها، در عصری نه چندان دور افتادم، که بزن بهادرهایی، برای یک چای مجانی که ممکن بود قهوه چی به آنها در قهوه خانه اش بدهد، حال غریب معترضی را، و یا مراجعه کننده به قهوه خانه را می گرفتند، زمانی که طلب افراد صاحب نفوذ را، لات ها استیفا می کردند، و یا به زور از مردم باج می گرفتند، به نظر می رسد جامعه ما هم بدین سمت پیش می رود، هتلدار هتل سپیده، که مردی بلند قد و ظاهرا اهل چابهار نبود، نشان داد که قصد پرداخت پول مرا ندارد، در حالی اتاقش یک ساعت بیشتر در اشغال من نبود، حال آنکه برایش سه روز کامل هزینه پرداخت کرده بودم، و از آن استفاده نکردم، و بدین ترتیب پول سه روز رزرو اتاق را بالا کشید، تا مثل دیگر لقمه های حرامی که، برای شکمبه عده ایی انگار سازگار است، فرو دهد.

و این را به عنوان تنها نقطه تاریک و ناراحت کننده، در این سفر به یاد ماندی، و البته گران قیمت، هتلدار هتل سپیده برایم باقی گذاشت، باقی این سفر همه خوشی بود و مهربانی، همه لطف بود، و سادگی مردمی که انگار جز خیر برای انسان و مسافران این شهر نمی خواهند، برای اولین بار به چابهار می آمدم، مردمی را دیدم که مشتاقانه راهنمایی ام می کنند، تا هزینه هایم را هر چه بیشتر کاهش دهند، انسان هایی که با فهمیدن این که به دیدار از سرزمین آنها آمدی، حتی مجانی تو را به مقصد می رسانند، تاکید دارند که گم نشوی، برای خرید به تو مشورت می دهند، که چه بخری و چه نخری، از کجا بخری و از کجا نخری، حتی یکی از آنها وقتی متوجه شد که در مسیر بازگشت هتل خوبی نیست، گفت حاضر است با آشنایش در یک شهر میانه راه هماهنگ کند که در خانه آنان بمانیم و استراحت کرده سفر را ادامه دهیم و...

نا امید از گرفتن پول خود، به حرامخواری هتلدار هتل سپیده تن داده، از این هتل بیرون آمدم، در حالی که دختر خانمش مرا با این جمله بدرقه کرد، که : "بدبخت! نه پول تونستی بگیری، و آبروی خودت را هم بردی!" تو گویی در نگاه دیکتاتور منشانه و زورگویانه چنین انسان هایی، اگر فرد حق تو را بالاکشید، باید با سکوت بدان ننگ رضایت داد و رفت! پاسخی به جمله ابلهانه اش لازم نبود، چرا که من برای گرفتن حق خود به قدر لازم قیام کردم، و نتوانستن در گرفتن حق عار و ننگ نیست، و نشان از بدبخت بودن انسان نیست، نشان از چیز دیگری است، و ربطی به مال باخته ندارد.

خود را به ایستگاه تاکسی های بندر کنارک، که در نزدیکی همین هتل کذایی قرار دارد رساندم، در بین راه راننده تاکسی کنارک، از دلیل سکوت و فرو رفتنم در تفکر سوال کرد، او یک مرد رنگین پوست با موهای مجعد بود، که اتومبیل و لباس تمیز بلوچی بر تن داشت، و نشان می داد که از اهالی محل می باشد، شاید از بازماندگان غلامان سیاه بود که استعمارگران، صاحبان ثروت و قدرت و... آنها را به ایران آورند و در اینجا آزاد کردند و اکنون صاحب زندگی برای خود اند، او مهربانانه از دلیل گرفتگی و در فکر فرو رفتنم پرسید، جریان را با او در میان گذاشتم، و در انتها گفتم : "به نظر شما چطور می شود این پول را پس گرفت؟" پاسخش استخوان سوزتر آنچه بود که بر من گذشت؛ چرا که گفت : "هتلدار هتل سپیده از همشهری های خود شماست، اگر بلوچ بود می شد کاریش کرد، اما او از خودِ شماست!"

دم فرو بستم و دیگر هیچ نگفتم، نکته ظریفی بود، که پیام های بسیاری در خود داشت، بازگو کردن داستانی که بر من رفته بود به سان "تف سربالایی بود که راست در یقه ام افتاد"، چرا که راست می گفت، هتلدار هتل سپیده در رفتار، منش، لباس، لهجه و... نشان می داد که اهل چابهار نیست، و لابد برای این تاکسی دار هم شهرت داشت که از شهرهای دیگر، شاید هم حتی از تهران به این شهر رفته، و کسب و کاری راه انداخته بود. فرصت کم حضور در این شهر دیدنی را نمی شود به طی تشریفات گرفتن این مقدار پول صرف کرد، که لابد در قوانین هتلداری معیاری روشن برای بازگشت این قبیل پول ها هست، گذران وقت، از طریق شکایت، پلیس و... وقت تلف کردنی خسارتبار تر است، و فرصت ارزشمند سفر را از بین خواهد برد.

شهر کنارک به بازارهای اجناس خارجی مشهور است دیدار یک ساعته ایی از آن نیز داشتم، شهری که فروشندگانش مثل مغازه دارهای لباس و پارچه در هند از جمله"آینامارکت" دهلی و... خریداران را بدون کفش می پذیرند، چرا که مغازه های آنها مفروش است، و باید کفش های خود را در آورد و به درون مغازه ها رفت، از ویترین مغازه ها، دیدی به داخل زدم، و در آخر نیز مقداری میوه از جمله موز چابهار، اَمرود (گلابی معطر مخصوص مناطق شبه قاره هند) و... خریداری کرده و به سمت چابهار برگشتم،

زمانی که دبستانی بودیم در کتاب فارسی ما شعری در خصوص اَمرود نوشته بود، که یادم نیست از کدام شاعر بود، که در وصف نعمت های پر و پیمان زمانه این شعر سروده بود که :

سیب و امرود به هم مشت زده        گندم از خرمی انگشت زده 

پیش از آن، برای ارزیابی هزینه و زمان سفری زمینی از چابهار به بندر عباس و عبور از کرانه های ساحل مکران، با راننده تاکسی که بین کنارک و بندر جاسک مسافر می برد صحبت کردم، مسیری نزدیک به 662 کیلومتر که بندر جاسک درست در میانه راه قرار داشت، در آخر از او خواستم که حامل من به جاسک باشد، که گفت یکی از فامیل هایش فوت کرده، و به مراسم "پُروسه" باید برود، این اصطلاحی است که ایرانیان اصیل برای مراسم ختم استفاده می کنند، بجای کلمه ایی عربی "مراسم ختم"، که ده سال پیش، در اگهی های تسلیت روزنامه ها سابق هم می شد این اصطلاح پارسی را یافت. اینجا در کنارک این واژه هنوز زنده است و استفاده می شود.  

 شب را با افکار مغشوش از ظلمی که بر من رفته بود گذراندم، تا این که خواب مرا در ربود، و راحت شدم، صبح خود را به ساحل زیبای چابهار رساندم، قدم زنان زیبایی های ساحل، چنان مرا در خود غرق کرده بود که سر از آنسوی شهر در سه راهی بریس در آوردم، و فاصله بین هتل گراناز تا پای پرچم بزرگ را پیاده پیمودم و تازه خورشید طلوع کرده بود که به آنجا رسیدم، و در اینجا دیگر از ساحل جدا شده، به دیدار از ساختمان مسجد جامع اهل سنت چابهار رفتم، داخل مسجد جلسه بود، دیدم اگر وارد شوم، ممکن است حواس حضار به من، و غریبه ایی که وارد می شود، پرت شود، از همان حیاط مسجد راه خود را گرد کرده، و بیرون آمدم،

صبحانه ایی و استراحتی و خود را با تاکسی به سه راه بریس رساندم، اینجا تاکسی های مسیر خاوری چابهار منتظر مسافرند تا حرکت کنند، بین چابهار و بندر بریس 62 کیلومتر فاصله است، در این بین دریاچه صورتی (که البته در این زمان صورتی نبود چرا که آب دریا پایین بود، و با مد دریا ظاهرا صورتی تر می شود)، و کوه های میناتوری و یا مریخی که از جاذبه های دیدنی چابهار محسوب می شوند را می توان در امتداد این جاده دید. کوه هایی که خاکی خاکستری زنگ دارند که در اثر شستشوی باران، اشکال تیز و تندِ زیبایی را به خود گرفته اند، که به کوه های مریخی مشهور شده اند.

 جاده سازی در این جا هم ادامه دارد، و راهی تازه در حال ساخت است تا چابهار را به مرز پاکستان در بندر گواتر متصل کند، در امتداد ساحل خانواده هایی را می توان دید که ایستاده اند، و در حاشیه آب های اقیانوسی شنا می کنند. به علت انتخاب میانه روز برای سفر شرقی خود، فرصت چندانی نیست، تا از بندر بریس که خود ساحلی صخره ایی و زیبا دارد، دیدن کنم،

از بریس پرایدی رسید و مرا سوار کرد تا به سوی پسابندر، و سپس روستای گردشگری گواتر برد، دوستی از مرودشت پارس بود، که سال هاست در این نقطه از ایران کار می کند، پرایدش نشان می داد که اهل تعمیر و تعمیرکاری اتومبیل هاست، از بریس تا پسابندر 25 کیلومتر، و از پسابندر تا گواتر هم 18 کیلومتر، را بدون دریافت مبلغی، مرا منتقل کرد، و اصرارم برای دریافت هر گونه کرایه ایی کارساز نبود و راه به جایی نبرد، اینجا در گواتر خلیج هایی است که به میان جنگل های درخت های حرا ختم می شوند، جایی که نقطه صفر مرزی ایران و پاکستان در آنجا شکل می گیرد. از پسابندر تا بندر گوادر در پاکستان، نیم ساعت مسیر دریایی با قایق بیشتر راه نیست. اهالی محل با دریافت نامه ایی از فرمانداری، می توانند بدون ویزا و پاسپورت، از مرز عبور کرده و مدتی را در پاکستان بمانند و برگردند.

راه 105 کیلومتری بین چابهار گواتر را باید صبح رفت، تا فرصت دیدار، به اندازه کافی باشد، و من به علت کمی وقت، همه را به قدر جرعه ایی نوشیده، و برگشتم، بهتر است ماشین رفت و برگشت را کرایه کرد، زیرا ممکن است در برگشت با مشکل مواجه شوید، البته من از گواتر تا بریس را با یک هموطن بلوچ، همسفر شدم که کارش انتقال گازوئیل به  آنطرف مرز بود، جوانی که از کوچکی محلش می گفت، "که انگار در بشکه زندگی می کنیم"، و از بزرگی تهران می گفت، و از این که تمام ایران را دیده است، پاکستان و مقداری از سرزمین قندهار را، از شرایط بسیار بد در ایالت بلوچستان پاکستان برایم گفت، که مردم بلوچستان ایران در برابر آنها وضع بسیار بسیار خوبی دارند، از وضعیت بهداشت و فقر فراگیر در منطقه بلوچستان پاکستان، و البته کل پاکستان گفت، و از شرایط بد قبیله ایی و طبقاتی ایل ها و تیره های بلوچ، و همچنین ظالمانه نظامات قبیله ایی رایج، که از جمله، ازدواج های خارج از طبقات و گروه های فامیلی را مردود می دانند، و به همین دلیل بچه های آنان دچار امراض شایع ژنتیکی می شوند، که به حتم ناشی از ازدواج های فامیلی و مشابهت های ژنتیکی فراوان بین زوجین است،

او خود چنین فرزندی دارد، که به همین دلیل باید متحمل عمل مغز استخوان شود. این ها داروهایی نیاز دارند که حتی در دبی هم نمی توان یافت، چرا که دبی هم به لحاظ پزشکی ضعیف است، و اهالی آن منطقه برای علاج امراض مهم خود، چون این بیماری، به هند، تایلند، کویت و... می روند، او ادامه داد که اینجا به علت گرما کم خونی شایع است، تالاسمی به وفور دیده می شود.

 همچنین این که نظام طبقاتی (باستان) هنوز پابرجاست، چرا که مثلا قوم "کَلماتی" (از اقوام محل) اگر بمیرند هم دختر به قوم "بِردیک" (دیگر قوم محلی) نمی دهند، اگر یکی از قوم بِردیک درخواست ازدواج با یک دختر از قوم کَلماتی را ابراز دارد، شاید سه روزه کشته شود، اگر دختر هم بر این ازدواج اصرار کند، دختر را هم می کشند، که چطور جرات کرده اید، تا درخواست ازدواج با قومی با درجه طبقاتی بالاتر از خود را ابراز دارید!

 اما این نظام طبقاتی قومی در حال تغییر، به نظام طبقاتی به لحاظ ثروت است، و از این روست که افراد متمول با افراد هم رده خود از لحاظ اقتصادی، فارغ از قوم و قبیله و... ازدواج می کنند و... این نوع ازدواج ها خوشبختانه در شهرهای منطقه بلوچستان در حال شیوع است، اما در روستاها و این طرف مرز و آنسوی مرز، به این صورت نیست و همان حالت ظالمانه قومی و قبیله ایی نسبتا با شدت جاری است.

او ادامه داد که نظام مذکور چنان در پوست و خون این مردم جای گرفته که اگر یک بِردیک ساعت، لباس و... خوب بپوشد، کَلماتی ها او را مورد حمله قرار داده و کتک خواهند زد، و خواهند گفت مگر شما در طبقه مایی که این ها را می پوشی؟! با آمدن جمهوری اسلامی این رسوم نابهنجار البته ضعیف تر شده، ولی از بین نرفته است. و غلامی و سروری کردن کردن تو گویی به صورت ژنتیک منتقل می شود،

بزرگترین شهر بندری پاکستان کراچی که در نزدیکی های اینجاست، در روز مردم فقط دو ساعت برق دارند، وضعیت آب هم بسیار بد است، چرا که در حین اجرای پروژه های آبرسانی لوله آب و فاضلاب را از کنار هم رد کرده اند، که این دو لوله به هم نشت دارند، و این خود باعث بروز بیماری و امراض مختلف در بین مردم می شود. مردم بلوچ در بلوچستان پاکستان، با دولت مبارزه می کنند،

همین امروز 12 وابسته به دولت پاکستان را در نزدیک منطقه جیوانی پاکستان کشته اند، این شرایط تنها در مورد دولتی ها نیست، مردم متمول منطقه بلوچستان هم اگر بخواهند در منطقه خود رفت و آمد کنند، باید با گارد محافظ و و مجهز به تفنگدار حرکت کنند، چرا که وضعیت مردم بلوچ در آنسوی مرز آنقدر بد است، که هرچه بیابند را می دزدند، بلوچ ها در این منطقه اکثرا بی سوادند و از سوی تجار بلوچ در کویت، امارات و... ساپورت می شوند، آنها از آنجا پول می دهند، که این مردم بی سواد، اینجا اعمال تروریستی و ناامنی انجام دهند، کسی که اینجا، این 12 نفر را می کشد، تنها یک عامل است، پول و دستورش از آن طرف می آید. این مردم نه آب دارند، نه برق و نه هیچ امکاناتی، مردم رها شده در جرم و جنایت هستند.

جوان دیگری که مرا در مسیر بازگشت از بریس تا چابهار کمک کرد و هر چه اصرار کردم او نیز کرایه ایی از من نگرفت، و یکی از نگرانی هایش، دیدگاه مردم ایران، در مورد مردم بلوچ بود، می گفت:

"سال 1392 زمانی که موضوع عبدالمالک ریگی در صدر اخبار بود، سفری به اصفهان داشتم، بچه های اصفهان دید خیلی بدی نسبت به مردم بلوچستان داشتند، آنجا می گفتند بلوچ ها آدمخوارند، بی معرفتند و هرچه دوست داشتند گفتند، گفتم به مولا قسم، به آن علی که دوستش دارید، اینطور نیست، بیایید بلوچستان بگردید، ببینید با معرفت تر از مردم بلوچ پیدا نمی کنید، خانم هایشان می ترسیدند به اینجا بیایند، بعد از مدتی آنها به بلوچستان آمدند، 5 الی 6 روز هم اینجا ماندگار شدند، بعد از بازگشت زنگ زدند، و گفتند واقعا راست گفتی.

من نمی گویم در بین بلوچ ها آدم بد نیست، هست، خیلی بد هم هستند، بدی کنی، بدی می بینی، باید داخل مردم بلوچ رفت و دید که چه مردم خوبی هستند، عبدالمالک ریگی برنامه خودش را داشت، مردم بلوچستان اینطور نیستند، بعد هر کسی در جریانی آتش می گیرد، و دست به کارهای ناشایست می زند؛

شرکت ها در چابهار زیاد هستند ولی نیروهایشان غیر بومی اند، مردم در این منطقه به کار ماهی و قاچاق گازوئیل مشغولند، دو هزار قایق، گازوئیل به پاکستان می برند، مردم این منطقه بیشترین گازوئیل برند، دریای اینجا ماهی ندارد، چین ماهی های اینجا را جارو کرد و جمع کرد و برد، من در سردخانه کار می کنم، ماهی هایی که به اینجا می آید، از سومالی، هند و پاکستان می آید، اگر مردم محلی ماهی هم بگیرند، ده الی پانزده کیلو ماهی بیشتر نمی توانند بگیرند.

منطقه ایی در بلوچستان هست که اگر بیست روز مرز را ببندند، و مردم نتوانند گازوئیل به آنسوی مرز ببرند، از گرسنگی خواهند مرد، هر خانواده ایی حداقل یکی از افراد خود را در این راه از دست داده اند، مثل کولبران کردستان، یکی از دوستان می گفت، هر روز که برای بردن گازوئیل می رویم، انتظار بازگشت زنده به منزل خود را نداریم، یا با تیراندازی مرزبانی می میرند یا در تصادفات دریا و...

اینجا در منطقه دشتیاری، زرآباد و... باغ های درخت های گرمسیری دیدنی است، نخلستان های دشتیاری مشهورند. اینجا بیشتر جوان ها نماز می خوانند، اما از ملاها زده شده اند، اکثر ملاها آدم بدی هستند، مالپرست و به ناموس مردم دست اندازی می کنند، لذا مردم از آنها تنفر پیدا کرده اند." 

اینجا در این آخرین نقطه ها به سمت مرز، کسانی هم هستند که کار علمی و تولیدی راه انداخته اند، تولید جلبک و خیار دریایی از آن جمله است، محصولی که نمی دانم چیست و چه فوایدی دارد، همچنین پرورش میگو.

غروب بود که به چابهار بازگشتم، و خسته و کوفته از سفر و روزی نسبتا طولانی، خواب مرا در خود غرق کرد، صبح قدم زنان خود را به اسکله ماهیگیری چابهار رساندم، اینجا لنج ها بزرگتر از حد معمول و در خور آب های اقیانوسی و با موج های بلند هستند، صبح زود است و ماهیگیرها از صید شبانه بازگشته اند، ماهی صید شده آنان بیشتر ماهی "اسبک" است که در فرهنگ مذهبی ما حرام تلقی می شود و برای صادرات صید می شود، ماهی ایی به رنگ نقره، که تو گویی با زرورق های نقره ایی بدن این ماهی را پیچیده اند. این ماهی حاصل صیدی شبانه است.

اینجا در حاشیه بندر ماهی گیری قایق های فراوانی هستند که با شاسی مخصوصی به دریا برده می شوند و بعد از صید از دریا کشیده شده و ساحل امن برده می شوند، موتور قایق ها را با پتو و نرده های ساخته شده از میلگرد آهنی محصور می کنند تا مورد سرقت واقع نشود، صدها قایق به این روش بین دریا و ساحل در رفت و آمدند، و ماهیگیران صید خود را به افرادی که در ساحل با ماشین های یخچال دار منتظرند می فروشند، و در همان جا ماهی ها با توجه به اندازه شان تفکیک می شوند.

در ساحل این بندر ساختمان هایی با قدمت تاریخی را می توان دید، از جمله موزه محلی شهرستان چابهار که این روزها مشغول مرمت آن هستند، و تعطیل است. لنج های قدیمی ویران در ساحل این اسکله ماهیگیری، نشان از قدمت آن دارد، و دوره هایی که بر لنج و لنج سازی آنان رفته است، اینجا علاوه بر لنج های چوبی، لنج های اقیانوسنورد فایبرگلاس هم لنگر انداخته اند. از اینجا راه خود را ادامه داده تا هتل لیپار پیاده رفتم، دیدنی است، و جز پیاده این زیبایی ها را نمی شود دید.

هتل لیپار هتل 5 ستاره زیبایی است بر ساحلی زیباتر که در اطراف آن رستوران ها، فروشگاه های بزرگ قرار دارند، این منطقه آزاد تجاری چابهار است، درخت های "چیکو" [3] اکنون میوه داده اند، که احتمالا تا یکی – دو ماه آینده می رسند، هتل لیپار در کنار شهر تیس باستان قرار دارد، شهری که قدمت آن به ظاهر از چابهار هم بیشتر است، مثل بسطام و شاهرود، که بسطام قدمتی بسیار طولانی تر از شاهرود دارد، در حالی که شاهرود به شهرستان تبدیل شده است، قدمت تیس به حدی است که تنها مسجد این شهر، متعلق به سال 16 هجری است، و آثار یافته شده در این شهر آن را به پیش از اسلام باز می گرداند، تو گویی پیش از چابهار تیس باستان بندری در کنار اقیانوس، محل اتصال ایرانیان به ساحل هند و زنگبار بوده است، که غلامان سیاه را از آن کشور می آوردند و بازماندگان این ها را در شهر می توان با رنگ پوست و چهره های آنها شناخت.

پرتغالی ها [4] در این شهر قلعه ایی مشرف بر دریا ساخته اند، که راه های تجاری و نظامی خود را در طول آبراهه ها متصل و محفوظ دارند، این قله هم بر تیس و هم بر بندر و ساحل آن اشراف بارزی دارد، اسطبل ها و اتاق های این قلعه نشان از این دارد که آنان مدت ها در این منطقه حاکمیت داشته اند. گویا پرتغالی بین سال های 1500 تا 1622 در ایران حضور داشته اند از سه قلعه آنها در تیس، هرمز، قشم دیدن کردم. قصاوت پرتغالی ها در برخورد با مردم محلی امریکای جنوبی و مرکزی، ظاهرا در ایران هم تکرار شده است، گیوتین گذاشته شده در میانه قلعه عظیم هرمز نشان از این وضع دارد. آنان زمانی سیادت دریایی بارزی در جهان دریاها داشته اند، که برای پشتیبانی از این خطوط دریایی از این قلعه ها استفاده می کردند.

در تیس غارهای باستانی و "باغ ملی" نشان از دوره های حکمرانی متفاوت دارد که هر یک آثاری را بر این شهر گذاشته اند، شعارهای خیزش "زن، زندگی، آزادی" را در تیس، و سرتاسر چابهار و از ورود به چابهار بر دیوارهای فرودگاه هم می توان دید، اما در تیس انگار شدت می گیرد.

بندر چابهار هنوز گمرک ندارد و بیشتر غلات از این بندر وارد کشور می شود.

ایران مجموعه ایی از اقوام است که ارکست ایران تمدنی و فرهنگی بزرگ را تشکیل می دهند، وقتی از معنی نام "گراناز" جویا شدم، دیدم یکی از نام های خانم ها در گویش بلوچی است، "ناز" محور ایرانی نام های زیبایی شده است، که گراناز آن بلوچی است، "آی ناز" نامی ترکی است، "مهناز" نام پارسی و از این دست در حول محور "ناز" هر قومی نامی زیبا ساخته اند، تا ارکستر نام های زیبای ایرانی شکل گیرد. 

  

[1] -  "و در باره روح از تو مى ‏پرسند بگو روح از [سنخ] فرمان پروردگار من است و به شما از دانش جز اندكى داده نشده است (۸۵)" وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا ﴿۸۵﴾ سوره اسرا

[2] - فاصله زمینی چابهار تا تهران ۲۲۸۶ کیلومتر است.

[3] - چیکو میوه ایی گرمسیری و استوایی است که در چابهار هم به عمل می آید، پوستی مثل کیوی دارد، و درونش بسیار شیرین است به حد قند شیرین می شود.

[4] - سال ۱۴۹۸ م واسکادوگاما با عبور از جنوب و شرق آفریقا با کمک یک راهنمای ایرانی تبار از بندر موسی بیگ (در شمال موزامبیک) بسوی هند روانه شد و گزارشی مفصلی از اهمیت پارس و هند به دربار پرتغال فرستاد. پرتغالی‌ها اولین استعمارگرانی بودند که از غرب اروپا به خلیج فارس و هندوستان وارد شدند. پرو دی کوویل‌ها ۱۴۸۹ (احتمالاً ۱۴۹۸) از هرمز گزارشی فرستاد و آلبوکرک ۱۵۰۷ هرمز را اشغال نمود. از سال ۱۵۰۷ تا ۱۶۲۲ پرتغالی‌ها در خلیج فارس به تجارت مشغول بودند اما بتدریج آن‌ها بر جمعیت و حوزه کاری خود افزودند و در خلیج فارس استحکامات نظامی ایجاد کردند و بدنبال آن کاتولیک‌ها روانه خلیج فارس شدند. آن‌ها در سال ۱۵۱۵ م. نظر موافق شاه اسماعیل را برای در اختیار گرفتن هرمز کسب کردند و در قرارداد میناب ۱۵۲۳م. این توافق رسمی شد و قرار شد بحرین و قطیف در سواحل شمالی عربستان در اختیار ایران قرار گیرد. در سال ۱۵۲۱ به دلیل مخالفت بحرین با حاکم هرمز، بحرین به تصرف پرتغال درآمد اما ایرانی‌ها آن‌ها را از بحرین بیرون کردند. پرتغالی‌ها از قدرت صفوی‌ها در بصره نگران بودند و علی‌رغم روابط تجاری با بصره جرات ورود و ایجاد پایگاه در بصره را پیدا نکردند و در عوض به هرمز و گمرون توجه نشان دادند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...