مصطفی مصطفوی
خدا ما را به سوی انسانیت، خدمت به خلق و عشق فرا می خواند
و دنیا ما را به جستجوی موفقیت در قدرت و ثروت می خواند.
پاپ فرانسیس
pope francis
همرزم شهیدم!
یاد آن با هم بودن ها به خیر،
حرف های زیادی با تو دارم،
بعد از آن روزهای شکوهمند، هر روز دریغ از دیروز!
آرامش قرین روح و جانت باد که اینک در خاک وطن دوباره جای می گیری، وطنی که برای رهایی اش از دست دشمن متجاوز، جان هدیه کردی.
اما قطار تابوت های تو و یاران دیگر همراهت را، هر بار زمانی به ما رساندند، که حال خوشی نبود، و حسابی در آشوب و درد سوزان بودیم، انگار نقش قطار تابوت های شما هم در این هنگامه ها، سلب توجه از جایی، و جلب توجه به نقطه ایی دیگر بود!
بگذریم!
قسم به پوتین هایت، [1] که در گِل و لای مردابیِ حاشیه ی جاده شیشه [2] فرو می رفتند، تو بودی و نیزارهای کناره ایی این پد،
پدی که به سان قلب مادرانِ جوان بدین میدان سپرده، شرحه شرحه و سوراخ سوراخ از گلوله هایی بود که از سوی دوست و دشمن، برای مدت های طولانی، بر آن فرود آمده بودند؛
قسم به نفس هایت که آرام فرو می بردی، و بی صدا بیرون می دادی، تا مبادا دشمن از حضورمان بر این جاده ی بی سنگر و بی پناهگاه باخبر شوند، تا خدای ناکرده، صدایی بی مورد، هوشیاری دشمن را در این ساعت نیمه شب باعث نشود، و مرگ خود و همرزمانت را در پی نیاورد،
قسم به انگشتان دست های از سرما بی حس شده ات، که در آن نیمه های شب، تو را به شک می انداخت، که آیا به هنگام آغاز نبرد، توان شلیک خواهند داشت، یا ناتوان از سرما، نافرمانی خواهند کرد؛
قسم به لرزش های تَنَت، در سرمای سوزناک آن نیمه شبِ ابتدای دیماه، که همگام با رقص باله امواج برخاسته از آب های راکد حاشیه اروند، رقص نرمی را در سمفونی سکوت و هراس آن لحظات، به تکرار نشسته بودند، تنی که از عرقِ راهِ درازِ پیاده پیموده شده تا اینجا، در چند قدمی دشمن، اینک در سکوت و انتظارِ آمادگی حمله، سرد و آزاردهنده شده بود، و موهایی سیخ شده از سرما در تنت نیز، همچون نی های ایستاده بر مرداب اطرافت، در این لرزش موج می خوردند،
قسم به لحظات نفسگیر انتظار!
که نفس ها را در سینه ی رزمجویان میدان ها حبس می کرد، و در آن لحظات ترس و وحشت، تمام هوش و حواس را به گوش هایی می سپارد، که باید صدور فرمانِ حمله را در ثانیه های نخست می گرفت، و بدنِ در سرما فرو رفته را، مثل تیری که از کمان یک دنیا حرف های ناگفته باید رها می شود را، در جهت سینه های دشمن صف بسته شلیک می کرد، تا خط آهنین دشمن را شکسته و شرایط جاری میدان نبرد را عوض می کرد، فرو رفتگی ایی را در دل خاکریزهای جنگ صاف می کرد، خاکریزی را به خاکریزِ مقطع دیگری وصل می نمود، و یا خطوط نبرد را دوباره باز چینی و ردیف می نمود و...
و قسم به کلاشینکفی که در دستانت نهاده بودند، که پیش از تو، چند نسل از رزمندگان را تا مرگ و خراش های عمیق همراهی کرده بود، و اینک نوبت تو بود تا آنرا برداشته، تا شهادت و یا جراحتی عمیق، با احترام تمام، در حفاظ کامل تن خود، حمل می کردی، تا باز کدام رزمنده ایی را، در عملیاتی دیگر، همراهی خواهد کرد؛ آنرا هر بار به "واحد تسلیحات" می سپردیم، تا در قرعه کشی دیگری، باز در صحنه ایی و یا عملیاتی دیگر، نصیب کدام رزم آور از میان رزم آوران باقی مانده از هر نبرد شود.
قسم به دستان "آر.پی.جی 7" [3] بدستی که، بزرگترین و مخرب ترین سلاح همراه مان بود، که هرگاه صحنه ایی چنان تنگ می آمد، که رزم آوران مثل برگ خزان بر زمین می ریختند، این آر.پی.جی زنی زبردست، باز مانده از دلاوران جنگ های سابق بود، که با هدف گیری به موقع و دقیق خود، گردانی را از مخمصه ایی بزرگ نجات می داد؛
و قسم به تیربارِ گرینف [4] بدستی که، آخرین حربه یک فرمانده گردان، برای خاموش کردن آتش دشمنی بود، که بر مسیر راه مان مستولی گشته، توان حرکت را از همه ما می ستاند؛
قسم به کوله بار سنگینی که گرمی وجودش پشت همه ما را به خود گرم و مطمئن می ساخت، تو گویی یک دنیا آذوقه و مهمات در اوست؛
در این صحنه تو بودی، سلاحت و این کوله ایی که تمام موجودی دنیایی ات را با آن حمل می کردی،
یک دنیا را طلاق می دادیم و در پس جبهه ی نبرد رهایش می کردیم، تا با همین داشته های اندک، که تو گویی تمام موجودی دنیایی امان بود، در سرزمینی بین این دنیا و آن دنیا، در برابر چشم های شاهدِ جهانیان، رقص مرگی آنچنانی را مهیا کنیم، رقصی خیره کننده، که برای چشم های عادت کرده به دیدن صحنه های خشم و خشونت، صحنه های مرگ و خون، جالب و دیدنی و شاید آرامش بخش بود!
چرا؟!
چرا ندارد!
در این دنیا همواره دلیل های محکم و بسیاری فراهم بوده، و یا فراهم خواهد بود، تا صحنه های مرگ و خون را توجیه و تکرار کنند،
توجیه این مرگ های دلخراش به آب خوردنی میسر می شود، اگر دلیلی هم برای کشتار نیابند، ساختن دلایلش بسیار ساده تر از هر ساختنِ زندگی ایی خواهد بود، و همواره بر کرسی های بلند جایگاه کولوسئوم ها [5] ، مردانی با غبغب های ورم کرده (که نمی دانم، از تکبر است یا از...) نشسته اند، که اندیشه و همت آفرینش زندگی را ندارند، اما در مرگ آفرینی متخصص و شهره اند، و همواره فعالانه بر صحنه ی نبرد و این کشتار، در بلندای کلوسئوم ها نظارت دقیق و شخصی دارند، تا نبرد گلادیاتورها را با دقت تمام تماشا و رصد کنند، آنان تمام وظایف حکمرانی خود را همواره رها می کنند تا بر این نبرد، شخصا نظارت و راهبری نمایند، و بر برنده و بازنده این بازی مرگ، شرط موفقیت ببندند،
و این نقشی است که برای ما، در این صحنه ها تعریف کرده اند، که در این پایین، در صافی میدان، و کفِ صحنه ی نبرد، باید عاشقانه به نبردی تعریف و طراحی شده توسط دیگران، بی نقص و عاری از تصنع، و مملو از شور و مستی و... مشغول باشیم،
تا او از این نبرد لذت تمام برد، دشمن فرضی از ما بُکُشد، و ما از او، دنیایی از کشتار، مسابقه ایی برای خونریزی های بیشتر، نبردی برای قدرت، ثروت، و حاکم کردن ایده های جورواجورِ تراوش شده از مغزهای بیمار و سالم،
یا حتی به دلیل بیماری شایعی که اکثر قدرتمندان ما بدان مبتلایند، یعنی توسعه و گسترش وسعت خاک زیر پای قدرت شان، که باید وسیع و بی انتها باشد،
این است که این سرزمین، در تاریخ ما بارها دست به دست شده است، و بی شک ما آخرین نفراتی نخواهیم بود که برای دست به دست شدن این خاک می رزمیم. این خاک تشنه به خون، بارها در این مسیر، به رنگ سرخ در آمده، و خواهد آمد، ما برای توسعه و تعمیق قدرت شان باید همیشه تا زانو در خون همدیگر فرو رویم.
اما روی جاده ی شیشه، ما جان خود را در آن سحرگاهان سرد و آغاز زمستانی با روزهای کوتاه و شب های بسیار دراز و بی پایان، در دست داشتیم، و باید حماسه ی خون دیگری می آفریدیم، و یک دنیا نظاره گر این نبرد بودند، همه می دانستند که ما بر این خط خواهیم زد، و ما بی خبر از این دانستنِ آن ها، زیر چشم هایی که ما را دقیق زیر نظر داشتند، مشق مخفی کاری های بی حاصل می کردیم،
و از سرما می لرزیدیم، و در سکوتی رنج آور و آزاردهنده، منتظر بودیم تا فرمان حمله در رسد، و به زعم خود، غافلگیرانه خود را بر دشمن آشکار کنیم، در حالیکه غافلگیری در کار نبود، این خود ما بودیم که غافلگیرانه طعمه ی گلوله های داغ دشمنی شدیم، که در آمادگی تمام کل شب را منتظر تن های گوشتی ما مانده بود، تا آنرا آماج توفان گلوله های سربی، و تکه پاره های چدنی بمب های خود کند.
و فرمان حمله فرمانده ما، تو گویی فرمان آتشی بود به سربازان مامور اعدام در صف دشمن، که اینک در آن سوی خاکریزها، مامور به قتل عام مان شده بودند، تا ما را در همان نقطه آغازین، به پایان برسانند، و در تله این نبردِ رسوا و بی نتیجه، اعدامی ها را توان یک قدم فرار به جلو هم نبود، ما را چشم و دست باز، و جمعی به صحنه ی اعدامی گروهی بردند، تا گردان گردان مثل برگ های به باد خزان سپرده شده، بر زمین بریزیم،
و من تو را در چنین صحنه ایی، در آن لوچ های کناره ی جاده شیشه جا گذاشتم و برگشتم، چرا که حتی خود را هم با زحمتی فراوان از این صحنه ی آتش و گلوله و خون بیرون کشیدم، تا امروز که بازمانده های تن تو را یافتند، و به دامن میهن، دوباره باز گرداندند،
اما هم اکنون نیز باقی مانده ی استخوان هایت، در گردونه ی بالا و پایین کردن قدرت، باز نقش گرفته، و استخوان های باقی مانده از سال ها دفن در زمین های مرطوب حاشیه اروندِ خونین، به سان ماشه ایی در دستان آن پیرمرد چاییچی قرار دارد، تا همواره ذغال های آخته را در منقلِ داغِ قدرت، از کنار این قوری، به حاشیه آن کتری که مد نظر اوست، منتقل کند، و چون مهره های شطرنج، در هر لحظه ایی که خواست، نوشیدنی چای دلپذیری را، در استکان های پی در پی اهل قدرت، لبریز و لب سوز و لب دوز، پر کند، تا آنان مستِ گعده های موفقیت در قدرت خود، قهقهه هایشان را روانه صورت له شدگانِ در پای کرسی های تکیه زده اشان نمایند.
برادر شهیدم!
حتی در همین لحظات بعدِ بیش از 35 سال از سال ها و روزهای سخت نبرد خونین، هنوز فرماندهان رجزخوان آن شبِ تلخ و خونین، بر بلندای کرسی های فرماندهی، سربلند، گردن فراز، با چانه های بالا انداخته، با لقب های سردار، سردار دکتر، سردار وزیر، سردار وکیل، سردار دیپلمات و... بر کرسی های فرماندهی در مجلس، دولت و قضاوت، تکیه زده و همچنان بر این میدان خونین فرمان می رانند،
در حالی که حاصل این تکیه زدن ها هم، انگار مثل همان شرایط صبح عملیات دیماه 1365 است، همان شرایطی که بر جاده شیشه مستولی بود، خموش و غمناک، بی تحرک و خون آلود و...، آنها همچنان این روزها هم، نبردهای خیابانی در شهرهای خود ما را فرماندهی می کنند!
خیابان هایی پر از اعتراض و معترضین، زخمی از ساچمه و گلوله های شلیک شده، مملو از گاز و باروت، تن هایی سوراخ سوراخ، قلب های شکسته و پریشان و... که اشک را، و بلکه خون را از چشم تمام دوستان جاری، و شادی را بر دل تمام دشمنانِ این آب و خاک، مثل همان صبحِ شب شروع عملیات کربلای 4، صد چندان محیا می کنند؛
چیزی فرق نکرده است، آن روزها بر جاده ی شیشه، مردانی از این آب و خاک، در سنین بین 15 تا 25 سال، مثل برگ های خزان زده بر زمین می ریختند، این روزها هم باز مردان و زنانی در همین سنین، بر سنگفرش خیابان ها می اُفتند، یا دست و بازو بسته، روانه زندان هایی می شوند که هر روز خبرهایی دهشتناک از آن درز می کند. و این صحنه ها را هم، باز همان ها فرماندهی می کنند و...،
و قسم به جان هایی که انگار برای افتادن بر زمین، توسط مادران این آب و خاک زاده، و مثل گُل های پرور شده، بر سنگ فرش های خیابان ها، پدها، خاکریزها و... پخش و پلا می شوند؛
آری ای دوست همرزم شهیدم!
انگار طراح صحنه ی این آوردگاه خانمان برانداز را جز ویرانی و کشتار هدفی نبود، چرا که طرحی ریخت که این مردم برای دستیابی به هر آرمان و یا خواسته ایی، یا باید می کشتند و یا کُشته می شدند، راه میانه ایی باقی نگذاشت! طرح این صحنه ی مکرر خون و خشونت را، انگار یک طراح زبردست تشنه به خون، ترسیم کرده است، طراحی که به کمتر از خون جوانان این آب و خاک رضایت نمی دهد، کسی که راه رسیدن به اهداف را، تنها از تنگه های خون و بیدادِ مرگ و جراحت، میسر و میسور کرد،
و قسم به خون هایی که بر این خاک تشنه به خون، همواره می ریزند، تا مظلومانه بر چنین طرح و طراحی فریاد اعتراض زند، فریادی از حنجره های مظلومیت، برای جوانانی که تنها خونشان، تشنگی طراحان این صحنه ها را سیراب می کند.
باشد که روزی فرا رسد، که این مردم نیز، مثل دیگر ملل آزاد دنیا، برای رسیدن به یک خواسته، مجبور نباشند از چند لیتر خون بی جایگزین شان بگذرند، تا بر تغییری دست یابند، آینده ایی را رقم زنند، مسئولی را خلع، و یا دیگری را بر کرسی نشانند و...
امیدوارم مثل بسیاری از جوانان دیگر نقاط این دنیای زیبا برای دیگران، و جهنم برای ما، روزی ایرانیان هم بتوانند با انداختن رای خود در صندوقی، قدرتی را به زیر کشند، و دیگری را بر کرسی حکمرانی بر خود سوار کنند، فرماندهی را خلع، و فرماندهی دیگر را منصوب نمایند، ایده ایی را حاکم، و یا ایده ایی را به زیر کشند،
برادر شهیدم!
بعد از رفتن تو در آن نبرد دهشتناک و پر از خسارت و مرگ، هیچکس، هیچ فرماندهی را به خاطر آن صحنه رسوا و پر از شکست، بازخواست نکرد، و فرماندهان آن صحنه، اکنون بر کرسی های فرماندهی خود همچنان ثابتند، و ترفیع های بسیار نیز گرفته اند، تنها بر کرسی های فرماندهی میدان های بی شماری که بدست آورده اند، چرخ می زنند، و آنقدر پیش رفته اند که از کرسی های نظامی خود پا را چنان فرا نهاده اند، که بر تمام صندلی های قدرت از سیاست و اقتصاد گرفته، تا فرهنگ و اجتماع، و دیپلماسی و قضا و قانون و... نیز سیطره یافته اند، از این مقام، بدان مقام، در هر زمینه ایی که بخواهند، جابجا می شوند،
و البته ناگفته نماند، برای جوانان این آب و خاک، نقش ها همچنان بدون تغییر مانده است، کار آنان همچنان خون دادن و مرگ و جراحت دیدن و افتادن است، و اینبار زمین سرد خیابان ها و کوچه ها نیز به پدها، خاکریزها و... اضافه شده است، تا شاید کسی صدایشان را بشنود و... نقش ها برای آنان و فرماندهان این صحنه ثابت مانده است، و این تنها جوانان هر عصرند که تغییر می کنند، 15 ساله های ایثارگرِ جانِ باقی مانده از آن روزها، اینک 50 ساله های پا به سن گذاشته ی ناظر بر این صحنه خونریزی و خشونت جدیدند، تا فرزندان 15 تا 25 ساله ای نو شده را، در این چرخه تکرار خون و خشونت، نظاره گر باشند.
پست های قدرتی که هیچ شکستی او را از جای خود تکان نمی دهد، او همواره چون خدا، پیروز است، و بر کرسی قدرت، چون خدا محکم و استوار و باقیست، و این جوانانی اند که هر ساله به سن 15 تا 25 می رسند، و باز مثل دیگرانی از این نوع، در چرخه ایی پایان ناپذیر، باید شانس خود را برای دادن خون در نبردهای مختلف این زندگی (که همواره تلخ تر از زهر بوده است) امتحان کنند، یا به کشته های جاده ی شیشه می پیوندند، و یا زنده خواهند ماند، تا چون ما، به تماشای این صحنه های تکرار خون و خشونت بنشینند، و در ذلتی تمام، نظاره گر تشییع یک به یک آنان، چون جسد پاک تو باشند.
این است قصه ی پر غصه ی ما،
اما تو بخواب، گمان می کنم روزی این بساط خون و خونریزی به پایان خواهد رسید، و این مردم از دادن خون خلاص خواهند شد. چاره ایی جز امیدواری نیست.

آر.پی.جی زن شهیدی، که با فرود آمدن گلوله ی دشمن بر پیشانی اش،
آر.پی.چی آماده به شلیکش را در بغل دارد و اینک آرام تر از زمان زنده بودنش، بیخیال ما آرامیده است
[1] - در سالروز عملیات های بزرگ کربلای 4 و 5، و رحلت دخت پیامبر اسلام، پیکر بازمانده از 400 رزمنده ی جنگ هشت ساله، تشییع شدند، سخنران این مراسم آقای رئیسی بود، که در خلال این مراسم مردم معترض را تهدید به بیرحمی کرد. سید ابراهیم رئیسی صبح امروز (سهشنبه ششم دی) در مراسم تشییع شهدای گمنام در تهران گفت : "آغوش ملت به روی کسانی که فریب خوردهاند باز است اما ما به معاندین رحم نخواهیم کرد". باید به ایشان گفت و از این رئیس جمهور پرسید، این همه بیرحمی را برای فرزندان این کشور که در اعتراض به شما به قول شما "معاند" هستند و "عناد" می ورزند، از کجا آورده اید، از اسلام، از شیعه، از قانون اساسی، از کدام مکتب فکری قرض گرفته ایید؟!!
[2] - جاده ایی خاکی که به جاده "شیشه" یا "پد شش" معروف بود، معبری خاکی بین خاگریز خودی و دشمن، که از میان آب های راکد حاشیه اروند در منطقه شلمچه، عبور می کرد، و دو شلمچه در ایران و عراق را به هم متصل می کرد، که در عملیات کربلای 4، ما (تیپ 12 قائم)، و رزمندگان خراسان (5 نصر و 21 امام رضا و...) عملیات خود را بر آن آغاز کردیم، تا در صورت عبور از آن، پا در خاک عراق نهیم. "عملیات کربلای ۴ عملیات نظامی تهاجمی نیروهای مسلح ایران در خلال جنگ ایران و عراق بود، که در دیماه ۱۳۶۵ به فرماندهی سپاه پاسداران انجام شد. این عملیات در تاریخ ۳ دی ۱۳۶۵ در محور ابوالخصیب در جنوب عراق، به صورت گسترده و با هدف آمادهسازی مقدمات فتح بصره، توسط نیروهای مسلح ایران آغاز شد و در پی لو رفتن طرح عملیات و با تحمل تلفات بالای انسانی در روزهای نخست، در تاریخ ۵ دی ۱۳۶۵ با عقبنشینی نیروهای ایرانی، پایان یافت. با شکست عملیات کربلای ۴، دو هفته بعد عملیات کربلای ۵ توسط نیروهای ایرانی انجام شد".
[3] - موشک انداز سبکی که بر دوش آر.پی.جی زن ها شلیک می شود بر ضد سنگرهای گروهی، وسایل نقلیه، تانک ها و هر مانعی از این دست استفاده می شود، خط شکنان به هنگام حمله از این سلاح برای منهدم کردن سنگرهای تیربار دشمن، که با آتش پرحجم خود همه را زمینگیر می کردند، سود می جستند.
[4] - از سلاح های سازمانی گردان های جنگی ما که با نواخت تیر پر حجم خود بر ضد نیروهای پر شمار دشمن، تعادل قوا ایجاد می کرد.
[5] - "امروزه بیشتر کولوسئوم را با تاریخ خونین نبرد گلادیاتورها در آن میشناسند. در کولوسئوم گلادیاتور با یکدیگر یا با حیوانات وحشی میجنگیدند و اسباب سرگرمی تماشاچیان خود را (که اغلب از اشراف بودند) فراهم میکردند. برخی اعدامها (مانند اعدام با رهاسازی حیوانات وحشی) نیز در کولوسئوم انجام میشدهاست. مراسم افتتاحیه کولوسیوم با کشتار ۹ هزار حیوان غیر اهلی برگزار شد. کولوسیوم محل برگزاری جشن های امپراتور و مردم رم بود"
در پس یلدای بلندِ مبهوتِ از سکوتِ حُناق گرفته در گلوها، "خُور روز" سردِ دیماه و شروع زمستانی غم انگیز که آغازش خود نویدبخش پایانش است، هر هوشداری از اهل خرد را مطمئن می سازد، چراکه یادآور سنتی ثابت است، که در ثانیه های ابتدای هر آغازی، پایانی قریب نیز نهفته است، و این گذر از این آغاز تا پایان، اهل خرد را به اندیشه وامی دارد، ورنه نی در آغاز و نی در پایان، ما را هیچ نشاید.
در این هنگامه ی آتشِ خشم، و سردی استخوان سوزِ دل های مملو از سنگدلی؛ در سحرگاهانِ بی روح و آویزان، که چون پاندولِ آویزانِ ساعتی کُند، انسانِ دست بسته را بی اختیار به چپ و راست می راند، و ناکام باز می گرداند؛ من با رنج های انسانی در سکوت فرو رفته همفریادم، انسانی مملو از شور، که در سکوتی غم انگیز نفس هایش را در تاریکی های صبحی که هنوز نیامده بود، وا نهاد، تا برای سحرخیزان این سحرِ وهم انگیز تنها سکوت را، انگشت به دهان به ارمغان آورد؛ شاید این سکوتِ پر از همدردی از رنج های بیشمارش بکاهد، رنجی که انگار بر شانه های ما نیز انداخت و رفت، تا بر آن، تا ابد سنگینی کند.
در "خور روز" چنین سحری، به هنگام بر آمدن خورشیدِ سرد و بی رونق چنین روزی، که خود به سردی شب های تار می ماند، بسته ایی از درد را در این زمینِ سرد مدفون کرده اند، و او چنان بر این مدفن آتشناک است، و بر دردهای جانسوزش می خروشد که هیچ گلویی را توانِ حمل فریادش نیست، دردی چنان سنگین که کلماتش را مُقَطّع ساخته و من نمی فهمم حرفایش حامل شکایتی دردناک است یا نفرینی جگر سوز، حدس می زنم باید مخلوطی از شکایت، نفرین و نفرت باشد، اما او با تمام خشم جگرپاره های اعتراضش را از گلویی صدمه دیده از فریادهای مکرر و بی اثر مانده، بیرون می ریزد؛ صدایش بند آمده کلماتش نامفهوم، چهره ی سپید و بی خونش پر از خون به جوش آمده ایی است، که پرده های قلب صدمه دیده اش، بیشمار به رگ های ورم کرده اش پمپاژ می کنند، و جگرپاره های خشم در صورتی مملو از خون و فریاد، گُل انداخته، به نظر می آید، و روزگار ستبر با دل هایی خالی از مهر و مملو از خودپرستی، بیروح و سرد، به سان سردی که تنِ مرداری را فرا گیرد، بر این صحنه ها شاهدند، کاش بر این استوانه های درد، هرگز چنین شاهدانی نیز نبود.
و گرگ ها، بدین فریادهای قطعه قطعه شده، خیره و خوشحال، در اندیشه ی دریدن گلویی که از نفس ها، این چنین به شماره افتاده، برای آنان نشانه های واگذار کردن جانی را می فرستند، که منتظر ستاندنش هستند، تا درندگانی این چنین تشنه به خون، فرمان آخرین دریدن را دریافته، کار را تمام کنند، و او را نیز، چون طعمه های بیشمار دیگرشان، از صفحه ی روزگار سیاه درندگی ها، که در ذیل زوزه های بی پایان جاریست، برچینند.
گرگ ها زوزه کشان بر بلندای تاریکی نشسته و نظاره گرند، با زوزه هایی ترسناک، ترسی که از انتهای وجودِ سردشان بر می خیزد را، بر تن های گرم و پویای این دشت می نشانند، تا از مکیدن گرمی خون آتشناک زندگان، سردی وجودشان را گرما بخشند.
دنیا باید تعریف جدیدی از حقوق بشر داشته، و در کنار حقوق اولیه دیگری که برای انسان ها تعریف کرده، و بر دفاع از آن برخاسته، به حق ارتباطات اجتماعی او نیز تاکید چندباره دیگری نماید، و سرمایه بیشتری را روی برخورداری انسان ها از این حق بگذارد، چرا که انسان امروزی بدون ارتباطات، حتی بخش زیادی از هویت خود را، در کنار آزادی و کرامت انسانی اش، از دست خواهد داد، و هویت زدایی از انسان ها، جرم بزرگی است، که متجاوزین بزرگ به حقوق انسان ها، گاه آنرا از طریق "نسل کشی" دنبال می کنند، چرا که می دانند انسان بدون هویت را، به زودی مرگ و نیستی فرا خواهد گرفت.
در دنیای امروزی حق ارتباطات را باید حقی در کنار حقوق اولیه ایی، همچون حق زیست قرار داد، چرا که انسان بدون داشتن حق ارتباط، انسانی مرده و منزوی در گوشه ای از زندانی بزرگ خواهد بود، که ممکن است دیوارهای آن فیزیکی نباشند، اما چنان بلند است که انسان را به یک زندانی به ظاهر آزاد، و البته بی هویت، و نابود شده، تبدیل خواهد کرد،
حق ارتباطات در کنار حقوق دیگر، این روزها خود را بالا کشیده، و در ردیف های بالاتری در لیست اولویت های اول انسان قرار گرفته، و بدون آن "حفظ کرامت انسانی" دیگر معنی ندارد، ارتباطات بخش زیادی از هزینه ی خانوارها را، به درستی، به خود اختصاص داده، و این ارتباط اجتماعی که عمدتا "تحت وب" قرار دارد، چنان نقشی یافته که به سان نفس هایی ضروری برای جامعه ایی زنده، خود را نشان می دهد.
امروزه ارتباطات اجتماعی بر بستر فضای وب، به مهمترین و وسیعترین نوع ارتباطات اجتماعی تبدیل، و از این رو سطح موجودیت ملت ها را، بر میزان و سطح پیشرفت حضور آنان در چنین فضایی تعریف و شاخص سازی و بازیابی می کنند، از این روست که وقتی پادشاه قطر آن عبای عربی را، بعد از مسابقات نفسگیر جام قهرمانی فوتبال جهان، بر تن اسطوره آرژانتینی، لیونل مسی نهاد، شاید سیاستمدارانه به تصویری می اندیشید، که مسی با عبای عربی بر تن، در عکس هایی خاطره انگیز و ماندگار، به همراه "جام قهرمانی"، مخابره خواهد کرد، که این تصاویر بر بستر وب، در کل جهان پراکنده، و بر آستانِ چشمان بیشماری میهمان خواهد شد،
قطری ها، ده ها میلیارد دلار هزینه کردند، تا نام و فرهنگ خود را، سوار بر دوش های لیونل مسی و...، از طریق مدیا و رسانه های تحت وب جهانی، صادر و ماندگار کنند. این معجزه فضای وب و مدیاست، که نقش اساسی در دنیای ارتباطات انسانی بازی می کند، و به مرجع تحقیقات علمی، اخبار، فرهنگ، و ارتباطات جهانی، وسعت و وسیله کسب و کار، و در آمد، کسب فرصت های اقتصادی، علمی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تبدیل شده، و انسانِ تنها، در دوره جهانی شدن، از این دریچه است که با دنیای پیرامون و دیگر جهانیان ارتباط گرفته، و بده و بستان دارد.
اما در چنین روزهایی فضای وب، و اینترنت کشور در وضعیت افتضاحی قرار دارد، و به نظر می رسد کلیدداران این ارتباطات، هر روز پا را بر خرخره و گلوی این گذرگاه ارتباطی ایرانیان با جهان، و البته خودشان، محکمتر می فشارند، و تو گویی تمرین می کنند تا این راه ارتباطی ایرانیان را با دنیا، محدود و محدودتر کنند، چنین عملی چنانچه در دستور کار تصمیم سازان قرار گرفته باشد، خیانتی اشکار، به مردمی است که باید وکیل و مدافع حقوق آنان در حاکمیت باشند، چرا که قطع این ارتباط، به واقع حکم گرفتن نفسگاه این مردم است، که آنان را از اقیانوس انسان ها، در جهان قطع ارتباط کرده، که در نتیجه چنین عملی، از کشور و این مردم موجود در آن، مردابی خواهند ساخت، که طی آن، یک ملت از نفسگاه هایی که در آن هوای تازه ی اندیشه و تبادلات بشری جاریست، محروم، و در یک جزیره تنهایی، منزوی و گندیده و نابود می شوند، و در انزوایی خودساخته گرفتار، در تحریمی خود تحمیلی، غوطه خواهند خورد.
زندان بعنوان وسیله ایی تنبیهی، همواره از سوی محاکم قضایی استفاده شده و می شود، و کارکرد اصلی چنین تنبیهی، در واقع قرنطینه کردن مجرم و قطع ارتباط او با جهان پیرامون است، و قطع ارتباط اینترنتی ایرانیان با جهانیان و بین خودشان، به ساخت زندانی در مقیاس ایران بزرگ منتج می شود، و ایرانیان را از تنفسگاه ارتباطی اشان، با جهان و جهانیان محروم خواهد کرد، و ایران و ملت گرفتار آمده در آن را تنبیه خواهد کرد.
این روزها گاهی "وای فای" روشن است، اما ارتباط اینترنتی وجود ندارد، تو گویی اینترنت کاملا خاموش است، و به قول معروف انگار "اینترنت شات داون" [1] شده ایم، چرا که گاهی حتی از چک ایمیل خود نیز ناتوان و محروم می شویم، خدا کند تصمیم سازان صحنه کشور، چراغ خاموش مشغول اجرای "طرح صیانت" [2] کذایی نباشند، که در این صورت، به عنوان یک اقدام ضد ملی، در کارنامه تصمیم سازان و مجریان چنین عملی درج، و نام آنان در لیست تاریخی متجاوزین، و تجاوز به حقوق جمعی این مردم، ثبت خواهد شد.
[1] - Internet Shutdown اصطلاحی است که طبق تعریف سازمان ملل به "اقدامات متخذه توسط دولت، یا به نیابت از دولت ها اشاره دارد که در نتیجه آن ارتباطات سیستم آنلاین، قطع می شود و دسترسی به اطلاعات و این سیستم مختل می گرددد". و بر زندگی مردم اثر منفی داشته، و آثارش بر گروه های مختلفی از مردم دیده خواهد شد، که از جمله شامل دانشجویان، اهل تجارت و اهالی بخش رسانه ها را به خصوص شامل می شود. کسانی که سیستم پرداخت ها، آموزش و... خود را بر این شیوه نهاده اند. گرچه این قطع ارتباط گاه به بهانه های امنیتی انجام می شود، اما در روند کنترل اعتراضات هم نقش منفی داشته، و به خشونتبار شدن آن ختم خواهد شد و باعث می گردد اخبار گمراه کننده و نادرست و صدمه زننده بیشتر پخش شوند.
[2]- طرح نظام تنظیم مقررات خدمات فضای مجازی نام طرحی است که توسط نمایندگان دوره یازدهم مجلس شورای اسلامی ایران در حال بررسی است. این طرح، یکی از خبرسازترین و پرحاشیهترین طرحهای مطرح شده در مجلس شورای اسلامیست که با خود، انتقادات وسیعی را به همراه آورد. با اینکه کلیات این طرح با ۱۸ رای موافق و ۱ رای مخالف در تاریخ ۳ اسفند ۱۴۰۰ در کمیسیون مشترک مجلس شورای اسلامی تصویب شد ولی یک روز بعد هیات رئیسه این مجلس تصمیم کمیسیون مشترک در تصویب این طرح را به دلیل ایرادات شکلی در چگونگی بررسی طرح لغو کرد. بر اساس پیشنویس این طرح، کارگروه مدیریت گذرگاه مرزی متشکل از رئیس مرکز ملی فضای مجازی (ریاست کارگروه) و نمایندگان وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات، سازمان پدافند غیر عامل، وزارت اطلاعات، نیروی انتظامی، قوه قضائیه، ستاد کل نیروهای مسلح و سازمان اطلاعات سپاه سازمان کارگروه تعیین محتوای مصادیق مجرمانه ایجاد میشود تا نسبت به امنیت ارتباطات و اطلاعات و مدیریت ترافیک ورودی و خروجی ایران در گذرگاههای ایمن مرزی تصمیمات لازم را اتخاذ کند.
مرده شورها بر آنچه بر این تن رنجور رفته است،
خود شاهدند [1]
بر آثاری که از بیداد باقی مانده اند،
از زمانیکه نَفَس، و قلبی برای تپیدن، در سینه داشت؛
این تنها سند بر جای مانده از بیداد است،
که همچون ماهیِ مرده ایی،
زیر دستان کف آلود مرده شورها، بی اختیار، غلت می خورد،
تا با هر غلتی،
از هر طرف، نمایشگر یک دنیا ظلم و بیدادِ بر خود رفته باشد،
مرده شورها آنقدر از این ها دیده اند،
که دیدگانشان پر از جراحت هاست،
و این اشکی برای شان به همراه نخواهد داشت،
مرده شورها شاهدند!
و می توانند از زیر و بمِ زخم هایی گویند،
که بر این تن رنجور،
به عددِ هزار دیده اند،
آنان آخرین چشمانی اند، که بر خط به خطِ این سندِ جرم،
مرور کرده اند،
سرکی، از سر کنجکاوی!
یا دستی، از سر وظیفه شناسی!
یا لمسی، از سر مهر و رحم، بر آن کشیده اند،
تا شاید، بر خونآبه ایی، غلبه کنند،
یا زخمی را از گریستن به حال خود، در این آخرین لحظات، از اشک باز دارند،
یا بر زخمی بنا بر اقتضای شغل خود، مرحمی نهند و...،
اما تو گویی فرمانی از بالاست!
که آثار جرم را باید سریع پاک، و "در اسرع وقت"، به خاک سپرد،
آنان خود می دانند که پاک کردن، غیر ممکن است،
چرا که این خود، تمام، سند است،
سندی پر از آثار، که جرم را حتی به آسمانِ ستاره باران شام زندگی اش نیز، فاش، فریاد می زند،
در این آخرین لحظات،
دنیا بیرحمی خود را نیز، افزون تر می کند،
چنان تعجیل دارد،
که تو گویی می خواهد، بر این تن های پر از زخم نیز، مرحمی گذاشته نشود،
زخم هایی عمیق می زند، تا زخمی را بپوشاند!
دنیای بیرحم!
مرده شورها شاهدانِ بی اشکند!
چراکه دیگر، اشکی برای ریختن، بر زخمِ مکررِ تنِ این دنیا، و دنیائیان ندارند،
چشمان این شاهدان، مملو از زخم هایی است که باید در لفافه ایی سپید پیچید،
تا در آخرین لحظاتِ آخرین جلسه ی این بیدادگاه، دیده نشوند،
چرا که این آخرین سند نیز، حکمِ به دفن گرفته است!
کثرت زخم ها،
مرده شور را هم، بر این همه جراحت، بیرحم کرده است
انگار او هم با بیرحمی محسوسی،
خود بر این همه بیرحمی، شوریده، و بی رحمی می کند!
مرده شورها شاهدند
اما کسی را به شنیدنِ شهادتِ پر از درد و رنج آنان، رغبتی نیست،
انگار این داستان باید سر بِه مُهر، در خاک شود،
مثل رازهای سر به مهرِ سابق،
نامه ایی برای ابدیت!
که مهر و موم شده، باید دفن شود.
خواندن این نامه های پر از حرف های ناگفته را،
به قیامت حواله می دهند!
جهانیان را فرصتی برای شنیدن،
از فحوای این نامه های بلند بالا را، نیست!
دادنامه هایی که در عدد هزاران،
به آدرسی که هرگز، کسی از آن باز نگشته است، پست می شوند!
نامه هایی بی جواب،
به امید جوابی که هرگز نیامده است،
هی در پس هم،
قطار به قطار، پست می شوند،
مرده شورها آخرین شاهدان، بر چنین پست هایی اند،
آنان مامورند، که در کفن هایی سپید،
که سپیدی اش چشم ناظران را خیره، به خود مشغول دارد،
سرخی خونی درخشان را بپوشانند،
تا نیک از چشم های نگران بر این آخرین صفحه از آخرین لحظات، مخفی و دور شوند،
همچون شکلاتی تلخ،
مدارک جرمی به رنگ شکلاتی،
برای آدرسی تکراری،
در شیوه ایی ثابت،
مُدام ارسال شوند.
مرده شورها، این اسناد جرم را، شکلاتپیچ می کنند،
زخم های قهوه یی شده،
خونمرده های شکلاتی رنگ!
آه!
پستچی این نامه ها کیست؟
خاکیست سرد،
که هیچ نامه ایی را بی دَخل و تَصرف، به مقصدی نَبُرد!
همه را، هریسانه در خود بلعید!،
سپس مستانه در کوچه و خیابان ها دوره گرد شد،
و خادم منشانه فریاد بر می آورد :
آی پستچی، آی پستچی؛
و همواره باز نامه هایی را یافت، که از سَر وسواس تمام، نوشته، و تمیز پیچیده شده بودند!
تو گویی مسیری دراز را در پیش خواهند داشت،
تا در مقصدی دور،
رسوا کننده روزگاری باشند، که بر صاحبان شان رفته است،
اما این آخرین سند و مدرک،
که در میان ما، محکمه ایی نیافت،
تا حقی را استیفا نماید،
فرستاده شد،
تا شاید در دادگاهی دیگر،
رسوا کننده ی ظلمی باشند،
استیفاگرِ حقی شود!
اما خیانتکار تر از این خاک سرد، پستچی ایی را نخواهی یافت!
پستچی که با دریافت هر نامه ایی، چشم ها و دل های فرستانندگانش را به آرامش و سکون می برند، تا بر این شرایط غم انگیز، بیش از حد نشورند،
اما هماو به روزی چند، این سند را هم، همچون اَسناد دیگر،
در خود خواهد بلعید، تا هیچ سندی از آثار جرم این دنیا، باقی نماند، تا در محکمه ایی خود نمایی کنند،
مرده شورها هر روز، بر این روند شاهدند!
اما آنان نیز همچون دیگران،
با سینه هایی پر از اسنادِ جرم و جنایتِ این و آن،
به سرنوشت همین تک برگ های قاضی پسند، و بیشمار، مبتلا می شوند،
آنان نیز، طعمه ی خاک خواهند شد!
تا زمین اسرار بر خود رفته را، نابود کرده،
سندی بر هیچ ظلمی، باقی نماند،
هیچ نامه ایی،
حاوی هیچ سندِ جرمی،
زین پس، به هیچ محکمه ایی نرود،
این سیستم پستی!
و این دم و دستگاه پستچیانش،
همواره خیانت کرده اند!
به آنانکه حریصانه،
با وسواس تمام،
اسنادِ جرم و جنایت این دنیا را جمع آوری، پیچیدند و بدو سپردند،
تا به چشمی برساند،
که از دیدن هیچ ظلمی، در نخواهد گذشت،
چشم بر هیچ جراحتی، کوچک و بزرگ، نخواهد بست
بر هیچ روندی عادت نکرده، و نخواهد کرد،
و از هیچ زخمی، بی تفاوت نخواهد گذشت،
چقدر ساده ایم!
می دانیم این نامه ها را مقصدی جز دفن در خاکِ پوشاننده، نخواهد بود!
اما باز هر روز با تشریفاتی تمام و کمال،
نامه های درد و رنج خود را شکلاتپیچ کرده،
در کرباسی سپید و تمیز،
با قیمت های گزاف پیچیده،
با احترام تمام،
راهی مقصدی می کنیم، که حتی سانتیمتری آنطرف تر از صندوق پستی که انداخته ایم نیز، نمی روند،
و دانسته از سرنوشت هر صندوق و محتویاتش،
برای مواجهه نشدن با چنین واقعیتی،
باز صندوقی جدید، با قیمتی گزاف خریده،
نامه ایی تازه را در آن نهاده،
برای دادگاهی که هیچکس از آن دادگاه، نیامده،
رهسپار می کنیم!
مرده شورها شاهدند،
که چقدر نامه، در چه تعداد از این صندوق ها فرستاده ایم،
چقدر مدرک جرم را، به فنا داده ایم،
آنان بر این غفلت ما،
هر روزه شاهدند،
شاید گریان، و شاید خندانِ بر این بلاهت مُکّرر،
آنان نیز بر این همه ظلم،
هیپنوتیسم شده اند،
مرده شورها شاهدند که ما می دانیم این مدارک سانتیمتری از صندوقِ پستِ حاملِ خود، جلوتر نرفته اند،
اما همچنان طبق عادت، ما پست می کنیم، و آنان گماشتگانِ بر این پست کردن هایند،
تو گویی ما را برای پیچیدن، آماده کردن، و بدرقه ی این نامه ها خلق کرده اند؟!
جنایتکاران نیز بر این داستان غم انگیز، خوب آگاهند،
آنان نیز ابتدا با اکراه، و بعد، مشتاقانه بر این روند تن داده اند،
تو گویی آنان نیز بر این کارزار، راضیند، که می گویند:
ما را هم به همین طریق، برای دادگاهتان بفرستید!
و ما هر بار خوشحالِ از چنین پیروزی آتی!
به کمین پست کردن شان نشسته ایم،
همواره این کرده، و می کنیم!
او مرموزانه می گوید :
بفرست!
تو آثار جرم را نبین!
بگذار مرده شورها، شاهد باشند،
بگذار این سند جرم، با تشریفات تمام پست شود!
تو را برین سند، شوریده نمی خواهم،
بگذار در هر دادگاه دیگری،
هر شر و شوری که می خواهد، بر پا کند!
تو از این سند بگذر!
گذرش به هر دادگاهی را، ملالی نخواهد بود!
مرده شورها شاهدند!
که من هم بر این روند رضایت داده ام
آنها هم بر شستن این آثار جرم، و کسب و کاری که بهم زده اند، راضیند
جنایتکاران نیز با اکراه، بر این صحنه ی رقت انگیز،
دوفاکتو،
رسمیت و شمولیت زده اند،
بیچاره مردگانی که، به امید زندگانی چون ما،
سر بر بالین چنین مرگی می نهند،
نمی دانند ما هم "زنده به دنیا آمدیم؛ مرده، زندگی کردیم و..."
شاید هم می دانند، که همه بر این روند بوده، و تسلیم شده ایم
پایان این روضه دردناک را، با این روضه شهید مرتضی مطهری حُسن ختام می آورم که :
بر فَرَس تُندرو (تابوتی که بر دستانی به سرعت می برند)، هر که تو را دید گفت، برگِ گُلِ سرخ را باد کجا می برد ... [2]
[1] - این پست را با الهام از این نثر نوشته، که در یادداشت های سال 2010 آن را یافتم، در حالی که نمی دانم از کجا آنرا برداشتم، و این نوشته از آنِ کِه بود، و آنموقع این جمله که "مرده شورها شاهدند" برایم الهام بخش به نظر آمد، اما فرصتی نیافتم که بر این جمله بنویسم، و اکنون در سحرگاهان دوازده سال بعد، با حال و هوای امروزی، بر محور "مرده شورها شاهدند"، می نویسم :
زنده به دنیا آمدیم / مرده، زندگی کردیم / دل ما خوش بود / به روز / و شب هایی که / از خیال ها / می گذشت / و هر هفته / می رسید / به شب ِ جمعه / و نوک انگشتان ِ فاتحه ... / به حلوا هایی که / نسیه پخش می شد، / تا به ما برسد / که هرگز نرسید//مرده شورها، شاهدند ... //
زنده آمدیم و مرده زیستیم، دلخوش به روز، این شب ها بود که از خیال می گذشت،
[2] - این تیکه ایی از روضه ایی بود که شهید مرتضی مطهری در پایان یکی از سخنرانی های خود خواند، و من هیچگاه فراموش نکردم
اسلام حداقل به سه طریق، به مناطق مختلف شبه قاره هند راه یافت:
الف) از راه ارتباطات بازرگانانی که در مسیرهای تجاری بین سواحل خلیج فارس تا خلیج عدن، با آنسوی اقیانوس هند، و در سواحل مالابار در هند ارتباط مبادلات تجاری داشتند.
ب) عرفا، شعرا، صنعتگران و... مسلمان ایرانی، همچون "میر سید علی همدانی"، "خواجه معین الدین چشتی" و... که شبه قاره هند را، مقصد مهاجرت خود قرار دادند، و به اشاعه فرهنگ ایرانی، عرفانی و اسلامی خاص خود در این سرزمین همت گماشتند.
ج) هجوم سلاطین مسلمان از جمله غزنویان، افشاریان، گورکانیان و... به سرزمین هند، که باعث تشکیل سلطان نشین های اسلامی در این سرزمین شد و فرهنگ و زبان پارسی و اسلام را در این کشور گسترش دادند.
لذا اکنون طبق آمار رسمی، نزدیک به 13% جمعیت هند را اقلیت مسلمان تشکیل می دهند، حال آنکه برخی آمار غیررسمی این آمار را بسیار بیش از این تا 20% و یا 25% هم ذکر کرده اند.
واژه "بیداری اسلامی" یا همان خیزش "بهار عربی" از سال 2011 در منظومه گفتمان سیاسی خاورمیانه مطرح شد، که به خیزش مردم کشورهای مسلمان و به خصوص کشورهای عربی اشاره داشت، که ناظر بر خیزش ها و اعتراضاتی بود که بر دیکتاتوری های مادام العمرِ سران ظالم خود، که شهروندان خود را غرق در فقر و فلاکت کرده بودند، شوریدند.
اولین کشور آغازگر این خیزش، در این زمینه، مردم تونس می باشند که خیزش سراسری آنان در این کشور، با خودسوزی و خودکشی اعتراضی یک شهروند دستفروش و فقیر، به دلیل فقر و حکمرانی نامناسب، خود را در مقابل شهرداری پایتخت به آتش کشید و به همین دلیل جان خود را از دست داد،
این حادثه دلخراش مردم تونس را بسیار خشمگین و متاثر کرد و بر آن داشت تا در اعتراض به این وضع، دست به تظاهرات و اعتراض بزنند و... و این آغازی شد برای مردم کشورهای دیگر عربی، که راهی میادین آزادی، در پایتخت کشورهای عربی شوند، که بدین ترتیب خیزش بیداری اسلامی یا همان بهار عربی کلید خورد،
و بعدها دومینو وار حرکت های مشابه اعتراضات در تونس، مردم به جان آمده، در دیگر کشورهای عربی را، با شعار مشترک "ملت سقوط رژیم را میخواهد" در کشورهای دیگر همچون لیبی، اردن، مصر، عربستان، بحرین، سوریه، یمن و... شروع شد، و برخی از آنان موفق شدند، به عمر این نوع دولت ها با حکام مادام العمر، پایان دهند،
حکومت هایی که خود را "جمهوری" می نامیدند، اما به واقع حاکمیت های مخوف پلیسی امنیتی و دیکتاتوری های وابسته به نظامیان و نیروهای امنیتی بودند، که با رئیس جمهورهای مادام العمر و با نوعی سیستم موروثی، این مقام از پدر به پسر منتقل می گردید و...
اگر با این تعریف از واژه "بیداری اسلامی" بخواهیم مسلمانان هند را هم مورد برسی قرار دهیم، هند در 75 سال گذشته و بعد از استقلال خود در سال 1947، هرگز صاحب چنین سیستم دیکتاتوری نبوده است، تا مردم مسلمان هند بر ضد آنان به پا خاسته، و یا در زنجیره خیزش های این چنینی توسط ملت های مسلمانان در سال 2011 قرار گیرند، از این نظر، "بیداری اسلامی" در هند اتفاق نیفتاده است
هند از سال 1947 بعنوان بزرگترین دمکراسی جهان، به شیوه انتخاباتی اداره می شود، و مردم این کشور، حاکمیت و سران این کشور را هر 5 سال یکبار، از طریق انتخابات از بین نمایندگان احزاب مختلف فعال در هند انتخاب می کنند و چرخش قدرت، از طریق انتخابات و از طریق صندوق رای، همواره جریان داشته و دارد، و 75 سال است که هند از طریق نظام دمکراسی - پارلمانی اداره می شود، و مسلمانان هند نیز بعنوان شهروندان دارای حق رای در هند، می توانند از طریق صندوق های رای، حقوق خود را دنبال، و از مواهب این سیستم که طبق قانون اساسی پس از استقلال، سکولار، دمکرات، تکثرگرا و سوسیال است، برخوردار و بهره مند شوند.
این در حالی است که همزمان با هند، بعد از جنگ جهانی دوم، اکثر کشورهای عربی با استقلال از استعمار انگلستان، فرانسه و... مستقل شدند، اما بلافاصله دچار حاکمیت های مادام العمر رهبران فعلی خود شدند، و از این لحاظ با هند بسیار متفاوتند، که تحت رهبری مهاتما گاندی (رهبر فقید هند)، به یک دمکراسی بدون کودتا و بی وقفه بعد از استقلال دست یافت، و از آن زمان تاکنون 17 بار انتخابات برای تعیین نمایندگان مردم در مجلس هند تجدید شده، که دولت های مختلفی توسط این مجالس روی کار آمدند.
به طور کلی در هند، مقام مادام العمری وجود ندارد، و تمام مسئولین این کشور، مستقیم و غیر مستقیم از طریق رای مردم روی کار آمده، و یا با رای آنها از مسئولیت ها، برکنار می شوند، از این رو، با قانون اساسی فعلی هند، زمینه دیکتاتوری در این کشور وجود نداشته، و ندارد، و مقامات دولت مرکزی و دولت های ایالتی، در جمهوری فدرال هند، در نتیجه انتخابات های تجدید شونده و دوره ایی، تعیین و یا برکنار می شوند.
اما چنانچه بخواهیم "بیداری اسلامی" را به خیزش های نوع دیگر تعریف کنیم، مسلمانان هند نیز متناسب با حرکت جامعه خود، در طول تاریخ خود، فعال بوده و در فعالیت های اجتماعی و سیاسی کشور خود مشارکت و همراهی کرده اند، به عنوان مثال در خلال نبرد آزادیخواهانه مردم هند علیه استعمار بریتانیا، بر شبه قاره هند، مسلمانان نیز نقش فعالی داشته اند،
به طوری که سلاطین اسلامی مثل تیپو سلطان، بهادر شاه ظفر و... از پیشگامان مبارزه با روند اعمال استعمار بریتانیا بر هند، در سال های اولیه شروع این استعمار بوده اند، و در خلال نبرد سیاسی و مدنی بدون خشونت "حزب کنگره هند" علیه این استعمار نیز، رهبران و نخبگان مسلمان دوشادوش دیگر اقشار مردم هند، علیه این سلطه مبارزه کردند، که از جمله آنان می توان به محمد علی جناح، علامه اقبال لاهوری و صدها رهبر و فعال موثر مسلمان، اشاره نمود، که در کنار دیگر رهبران حزب کنگره و... در مبارزات ایستادند، زندان رفتند، کشته شدند، و مبارزه کردند، و نهایتا در سال 1947، هند استقلال خود را، بعد از سال ها مبارزه، از بریتانیا باز پس گرفت.
البته بعد از استقلال، و در جریان مبارزات استقلال طلبانه اتفاقاتی افتاد، که باعث فلاکت و بدبختی بیش از پیش مسلمانان هند شد، مسلمانانی که در زمان استعمار بریتانیا به شدت بیشتری سرکوب شده بودند، چرا که بریتانیایی ها با کنار زدن حکام مسلمان از حاکمیت، سلطه بر هند را بدست آوردند، اکنون بعد از استقلال نیز با جدایی کشور های پاکستان و بنگلادش با اکثریت مسلمان، از سرزمین اصلی هند، موجب گردید که موقعیت اقلیت مسلمان در هند تضعیف، و در خطر قرار گیرد.
در جریان جدایی پاکستان و بنگلادش از هند، این اقلیت پر جمعیت مسلمان طعمه غارت، کشتار، جنگ، مهاجرت، فقر و... شدند، حتی مسلمانان دو کشور پاکستان و بنگلادش نیز در فقر و مشکلات فراوان غرق شدند، و جنگ های متعدد آنان با هند و... هم باعث مسایل و مشکلات بسیاری برای مسلمانان این کشورها، و هم رنج بسیاری برای مردم مسلمان باقی مانده در داخل سرزمین هند گردید، که حکایت ظلم بر مسلمانان هندِ بعد از استقلال، در ایالت جامو و کشمیر و دیگر مناطق هند، که به دنبال این جدایی شدت هم گرفت، هنوز نیز ادامه دارد.
گذشته از این، کشورهای جدا شده، خود به جولانگاه دیدگاه های خشن و افراطی تفکر اسلامی تبدیل، و به منبع تولید تروریسم اسلامی مبدل گردید، به عنوان مثال گروه طالبان نمونه بارز گروه هایی تروریستی است که ریشه در خاک و مدارس علمیه دینی در پاکستان دارد، که برای سال ها، هم مردم مسلمان پاکستان، و هم مردم مسلمان و... افغانستان را طعمه کشتار و جنایت و کج فهمی خود کرده و می کند، هم گروه های دیگری از این نوع مثل سازمان های خشن و تروریست پرور اسلامی، مثل "سپاه صحابه" ، "لشکر جهنگوی" و... در پاکستان شکل گرفتند که با تکفیر شیعیان به کشتار آنان و دیگر اقلیت های اسلامی، و مسلمانان میانه رو، مشغولند،
گذشته از این گروه های دیگر با خواستگاه اسلام، همچون القائده، داعش و... نیز به مناطق پاکستان، بنگلادش و هند بعنوان یک منبع تامین نیرو، پناهگاه، ایده پردازی و... نظر دارند، که همین امر باعث دخالت کشورهای دیگر در این مناطق اسلامی شده، که هجوم امریکا و ناتو را به افغانستان بعد از حمله تروریستی یازده سپتامبر به برج های دوقلو در نیویورک امریکا، به دنبال داشته است.
اما اگر بخواهیم به وضعیت مسلمانان داخل هند، بعد از 1947 اشاره کنیم، باید گفت که به دنبال جدایی پاکستان و بنگلادش از هند، مسلمانان سرزمین های داخلی هند نیز، از سوی برخی از ملیگرایان هندو، به دیده دشمن نگریسته شدند، چرا که اولا برخی از آنان در کنار جدایی بنگلادش و پاکستان از هند، خواهان استقلال خود از هند گردیدند، که از جمله آنها می توان به مردم ایالت های جامو و کشمیر، سلطان نشین مسلمان حیدرآباد هند و... اشاره کرد که خواهان الحاق به پاکستانِ مسلمان شدند، که البته حرکت آنان از سوی دولت نوپای بعد از استقلال، سرکوب شده، و این مناطق به خاک هند ضمیمه گردیدند، دوم این که اقلیت مسلمان هند به عنوان خطری برای امنیت و تمامیت ارضی این کشور تلقی شدند، و "غیر" پنداشته شده، و چرخه ایی از دشمنی ها بین مسلمانان و هندوها ایجاد گردید، که هنوز هم بعد از بیش از 75 سال، بقایای آن ادامه دارد، و انتظار شدت آن هم می رود.
تلخی جدایی این دو کشور مسلمان نشین از خاک اصلی هند، برای مردم هندوستان، باعث گردید نوعی ملیگرایی هندویی در بین این مردم، تقویت و یا تشدید شود، که مسلمانان را به عنوان "غیر" و ستون پنجم دشمن (پاکستان و...) در نظر می گرفتند، و خواستار پاکسازی "سرزمین مقدس هندوها"، از وجود آنان می شدند، و بعدها گروه های سیاسی، بر این موج ملیگرایی سوار شده، و بعد از دهه ها کار سیاسی و تبلیغاتی، اکنون جناح سکولار، پلورال و دمکرات حزب کنگره را که از مدافعان سنتی موجودیت و بقای اقلیت ها، از جمله مسلمانان در هند شناخته می شوند را، به شکست کشانده، و قدرت را از آن خود کرده اند،
با شدت گرفتن این روند، اکنون دولت ملیگرای حزب بی.جی.پی که در واقع شاخه سیاسی این نوع تفکر ملیگرای هندویی است، دولت هند را از سکولار دمکرات های تکثرگرایِ طرفدارِ مهاتما گاندی و... پس گرفته، و یک روند دشمنی با اقلیت مسلمان، در هند از سوی این دولت و گروه های طرفدار آن دنبال، و تشدید می شود،
سران این دولت کسانی اند که یک به یک مساجد مسلمانان را ویران کرده، و به جای آن معابد هندویی می سازند، و یا در برنامه ویرانی دارند، که شاخص ترین آن "مسجد بابری" در شهر فیض آباد در ایالت اتارپرادش هند است، ویرانی آن با کشتار بزرگی از مسلمانان همراه بود و به بعد از ویرانی به معبد تبدیل شد، و مساجد مهم دیگری نیز از این نوع، در لیست ویرانی آنان قرار دارند، که مقدمات تبلیغی و سیاسی آن را دنبال می کنند، چرا که آنان مدعی اند، این مساجد بر ویرانه های معابد هندویی، در زمان اشغال هند توسط حکمرانان مسلمان ساخته شده اند، و لذا هندوها این حق را دارند که آن مساجد را ویران، و معابد خود را بر ویرانه های این مساجد، دوباره بازسازی نمایند، کاری که معتقدند پیش از این، مسلمانان بر ویرانه معابد آنان کرده اند.
سوار شدن پاکستان بر این امواج، از طریق گروه های مسلمان تندور فعال در این کشور، باعث گردید که موجی از فعالیت های تروریستی و خشن، در دفاع از مردم مسلمان هند، و حمایت از جدایی طلبی مسلمانان کشمیر و... بدنبال داشته باشد، که این خود باز به این دشمنی ها عمق بخشیده، و نهادهای دولتی هند را به واکنش شدیدتر علیه مسلمانان مجبور و مامور کرده و می کند،
و این روند، خود چرخه ایی از دشمنی های بیشتر و تبلیغات ضد مسلمانان را در کشور هند باعث گردید، لذا مسلمانان هند از دو سو متضرر شدند، هم از ناحیه ملیگرایان هندو، و هم از ناحیه تندروهای مسلمان تروریستی که با حمایت پاکستان در هند فعالیت های خشن و تروریستی می کنند، و این چرخه ایی از خشونت را موجب می شد، و بدین ترتیب مسلمانان هند، تحت این فشار مضاعف و طولانی، امروزه از عقب مانده ترین جوامع موجود در هند، در همه زمینه ها، هستند.
مسلمانان به لحاظ اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی در فشار و تبعیض شدیدی قرار می گیرند، و طعمه چرخه ایی از اقدامات مسلمانان تندرو و رادیکال و هندوهای افراطی شده، و دولت هایی حاکم در هند نیز، برای کنترل این شرایط، معمولا فشار بر این اقلیت را افزایش می دهند، و این دشمنی ها باعث شده که از استخدام مسلمانان در ادارات دولت، ارتش و... با مشکل مواجهه شود، و نظر مردم هند نیز نسبت به مسلمانان منفی گردد و...، لذا کشتار مسلمانان توسط هندوهای افراطی نیز، واکنش درخوری در بین هندوها در بر نداشته است،
تحت چنین شرایطی است که نارندرا مودی (نخست وزیر هند) که در زمان سروزیری او در سال 2002 در ایالت گجرات، کشتار زیادی از مسلمانان در این ایالت توسط هندوهای افراطی صورت گرفت، اکنون به عنوان نخست وزیر هند، با بالاترین آرا، در بین هندوها، دولت هند را تحت حاکمیت حزب بی.جی.پی به دست می گیرد، کسی که نزدیک به دو هزار نفر از مسلمانان در زمان حاکمیت او بر ایالت گجرات، به طرز فجیعی کشته شدند، اما اکنون چنین سیاستمدار ملیگرای افراطی با اقبال عمومی به او و حزب بی.جی.پی، سکاندار کشور هند شده، و حتی افزایش طرفدار هم داشته اند، و برای اولین بار موفق شده اند، دولت خود را با اکثریت پارلمانی هند، بدست آورده و از سال 2019 تاکنون حاکمیت این کشور را عهده دار گردند.
اما به نظر می رسد که بیداری مسلمان هند، و آگاهی آنان از چنین مشکلاتی باعث شده است که از شدت اقدامات تروریستی و خشن در هند کاسته شود، و مسلمان به دنبال بازیابی جایگاه خود در جامعه هند بر آیند، و به هر وسیله ایی سعی دارند تا با کاهش خشونت، و برخورداری از روش های مدنی، کسب حقوق خود را دنبال نمایند، این است که گرایش به گروه های تروریستی و خشن که از طریق پاکستان، عربستان و... حمایت می شوند، کاهش یافته و روند خشونت از این طریق کاهش نشان می دهد.
اکنون شیعیان و اهل تصوف توانسته اند به همراه جناح میانه رو اهل سنت، با حرکات خود، به جلب نظر جامعه هندو نسبت به خود، از شدت دشمنی ها کاسته، ارتباطات خود را با جامعه اکثریت هندو، تا حدودی بهبود بخشند، و روح مسالمت جوی عرفانی اسلامی که در نهضت های "بریلوی" مسلک موجود است، خود را نشان دهد، و به تعدیل اکثریت جامعه مسلمان منجر، و جناح "دیوبند" که زایشگر گروه های خشن و تروریسم اسلامی است، را کمی به حاشیه براند، اگرچه اکثر مدارس دینی، و سازمان های اسلامی و... بیشتر تحت نفوذ جناح دیوبند هستند، اما اکثریت بدنه جامعه مسلمانان هند را بریلوی های مسالمت جو تشکیل می دهند.
جنبش بیداری اسلامی را در هند دو قشر دنبال کردند :
سیاسیونی مثل "سر سید احمد خان" که با ایجاد دانشگاه ها، مدارس و سیستم آموزشی مدرن سعی کردند، مسلمانان را به لحاظ فرهنگی و آموزشی ارتقا دهند، که ایجاد "دانشگاه ملی اسلامی دهلی"، "دانشگاه اسلامی علیگر" و... از نتایج اقدامات موثر چنین اندیشمندان میانه رو و پیشرو مسلمانی است.
نخبگان مذهبی نیز با ایجاد مدارسی از جمله "ندوه العلمای اسلامی"، "دارالعلوم دیوبند" و... و احزاب و تشکل های سیاسی و مذهبی، سعی کردند به کار مسلمانان سازمان دهند، که در این زمینه می توان به ایجاد احزاب و سازمان هایی مانند "جمعیت العلمای اسلام"، "حزب جماعت اسلامی" و... اشاره کرد.
حرکت مسلمانان در تاریخ معاصر هند را می توان به سه دوره تقسیم کرد:
اول تحرکات مسلمانان پیش از 1857، که خیزش بزرگ نظامیان مسلمان و هندو، علیه استعمارگران بریتانیایی شکل گرفت و سلطان نشین های اسلامی سعی کردند در مقابل حرکت استعماری بریتانیایی ها علیه حاکمیت مسلمانان بر هند قدم بردارند، و مبارزات بهادر شاه ظفر، تیپو سلطان، سراج الدوله، حیدر علی خان و... را می توان در این زمینه اشاره کرد،
دومین دوره قیام مبارزاتی و استقلال طلبان هندی، بین سال های 1857 تا 1947 است که در انتها به رهبری حزب کنگره و... ادامه یافت، و مسلمانان مستقل، و مخلوط با دیگران مبارزه کردند.
از 1947 تا کنون نیز مسلمانان هند درگیر مسایل و مشکلات خود در داخل هند، و نتایج تقابل هند و بنگلادش، و هند و پاکستان بوده و می باشند، و نبرد مسلمانان برای حفظ بقا و موقعیت خود ادامه دارد.
بعد از استقلال هند ایده های مختلفی نسبت به حل مسایل آنان شکل گرفت، که هر یک اثرات خوب و بدی را بر وضعیت مسلمانان هند بر جای گذاشته اند، که به مقداری از این جریانات در بالا اشاره گردید. گفتمان تسلط مسلمانان بر شبه قاره هند، با تسلط گفتمان بریتانیایی ها بر هند، پایان یافت، و با نابودی سلطان نشین های اسلامی، تقابل بین گفتمان هندوها و سلطه گفتمان غربی ها در هند آغاز گردید، که با برچیده شدن سلطه بریتانیایی ها، بعد از استقلال، بساط این تقابل نیز تا حدود زیادی برچیده شد، و بعد از استقلال هند، گفتمان تکثرگرایانِ سکولار – دمکرات حزب کنگره، بر این کشور حاکم گردید، که در مقابل خود گفتمان ملیگرایی هندوئیسم را در جامعه هند یافت.
این تقابل باعث گردید، قدم به قدم کار چنان پیش رود که اکنون دو دهه است که به شکست گفتمان حزب کنگره منجر شده، و گفتمان ملیگرایی هندو، سلطه خود را بر هند در حال توسعه و گسترش می بیند، که این روند به زیان اقلیت مسلمان هند خواهد بود، اما با توجه به اینکه هندوهای افراطی و تفکر ملیگرای هندو، خواهان بازگشت به مجد و عظمت، سنت و فرهنگ آریایی خود می باشند، و از این لحاظ با ایرانیان در نسل، اجداد باستانی و حتی فرهنگ و زبان اشتراک زیادی دارند، به نظر می رسد، رشد این حرکت به نزدیکی ایران و هند منجر گردد، و گسترش آن، به نزدیکی بین ایران و هند به لحاظ جغرافیایی و سیاسی و فرهنگی ختم شود، و در نهایت چنانچه آرمان هندوهای ملیگرا، با تحقق هند یکپارچه، که شامل پاکستان، هند، بنگلادش، مالدیو، میانمار، بوتان، نپال، به حقیقت بپیوندد، هند دوباره با سرزمین ایران همسایه بلافصل شده و... و شرایط دوران باستان، با قرار گرفتند این دو همسایه بزرگ در کنار هم تکرار گردد.
زمانی که ایران با دو تمدن بزرگ هند و چین دارای مرز مشترک بی واسطه بودند، و مرزی که ایرانیان با هند داشتند، همواره مرزی امن و خالی از هجوم های نظامی و غارتگرانه بود، و روابط و رفت و آمدها به حدی بود که شاهزاده های ایران باستان، جهت کسب علوم و روش های کشورداری به دانشگاه "تکسیلا" اعزام می شدند، تا روش های کشورداری را از خردمندان هند باستان یاد بگیرند، و همآنان بودند که در بازگشت از هند، با خود متون خرد آریایی مانند "پنج تنتره" و کلیله و دمنه و... را به ایران می آوردند و تحت تعلیمات خردمندان و اندیشمندان هندی، همچون "چاناکیا"، خرد و منش خردورزانه را می آموختند، و از دانش کتاب اساسی او در علم سیاست و کشور داری، همچون "آرته شاسترا" بهره می گرفتند، و می آموختند، و با به کارگیری آن، به مجد و عظمت کشور خود همت می گماردند.
از زمانی که "تقدس" از سطح ماورایی و بالامرتبه خود (همچون خداوند متعال)، به زمین و زمینیان نزول داده شد، و این تقدس به افراد، ایده ها، ساختارها، اماکن و... نیز تعلق گرفت، انسانی که تمام سعی همه، از جمله ایزد یکتا، برای سعادت و کرامت او بود، خود به یک عنصر درجه دوم، تبدیل، و به پای این جایگاه ها، اماکن، دستورات، ایده ها، افراد و... قربانی گردید؛
این یک روند تاریخی است که همچنان پایان نیافته، حال آنکه در شکل زُمُخت و باستانی اش، روزگاری پیشینیان ما، دختران واجد صفت الهه زیبایی، و پسران قدرتمند و شایسته ما و...، را در پای بت ها، بتکده ها، سازندگان و گردانندگان بت ها و بتکده ها و... قربانی می کردند، و خون پاک و بی گناه آنان را، به الهه های خود و... هدیه می نمودند و... تا رضایت ارباب معابد، و الهه های قرار گرفته در آن را جلب نمایند.
اما در روند جدید، همین انسان، به پای منویات دل انسان هایی دیگر، سیستم تفکر، و ایده های آنان و... قربانی می شود، طغیان صاحبان قدرت، در این روند، به جایی رسیده است که امثال آن قاضی مُلک خراسان، اختیارات خود را "نیم بند انگشت" از اختیارات ایزد یکتا بر انسان مخلوق خود، کمتر می بیند! [1] و...
و به دنبال این طغیان انسانی، و ادعای کفرگونه، گزاف و نابجا و...، نه از مقامش خلع گردید، و نه با مقابله فکری و عملی جدی، مواجهه گشت و...، نه بر پیش زمینه هایی سازنده چنین توهمی کسی شورید و...، تو گویی انگار او از عمق دل، و منویات قلبی، و مقصد فکری بسیاری از ارباب قدرت، از جمله هم سلکان شاغل در دادستانی اش سخن گفته بود، که همه راضی و خشنود، بدین سطح از اختیار بر جان، مال، ناموس و کرامت انسان ها، همه سکوتی رضایتبار را اختیار کردند، و کسی بر این طغیان انسانی، نشورید.
این همان رویه فکری است که امروز انسان ها را شایسته قربانی شدن، به پای افراد، ایده ها، سیستم ها، اماکن، احکام و... می بیند، و هرگونه مخالفت با چنین رویکردی را نیز، محاربه، ارتداد، بغی و... دیده، و کسانی را که بر این سلطه خداگونه، توسط انسان های ناچیز و...، مخالفت ورزند را، شایسته مرگ، زندان، محرومیت از حقوق اولیه و ثانویه می بینند، و تقدیر گردانانی از چنین رویکرد خطرناکی را که از خود آزادگی و غیرت و... نشان داده اند را، اغتشاشگر، فتنه گر، عامل دشمن و... خطاب می کند، و متناسب با همین ایده، و سطح بندی، با انان رفتار و سلوک دارد.
اگر هر قدرتمندی در جهان، از این شیوه تفکر و روش فکری و رفتاری الگو بردارد، و خود را در همین سطح از ایده و عمل ببیند، و به همین شیوه با مخالفین و معترضین به خود، رو در رو گردد، دنیا به عرصه کشتار و زجر و شکنجه ی انسان هایی تبدیل می شود، که قصد زیست، در چنین قفس های ساخته شد توسط انسان، به نام خدا را ندارند؛ و این رویکرد، کشتار و نابودی آزادیخواهان را مباح، و اشاعه این گفتمان خطرناک را در پی خواهد داشت، و سربلندی و کرامت طلبی انسان را له، و نابود کرده، ایده زیست آزادانه انسان را ذلیل و خوار کرده، سلطه پذیران بی مایه را ارج نهاده، و بر صدر خواهد نشاند، و دنیا و انسان های در آن را، برای برده گی و برده داری های بزرگ آماده، و به سوی آن، رهنمون خواهد کرد.
خداوند تک تک انسان ها را در مقام مخاطب خود دیده و با آنها شخصا با عنوان "یا ایها الناس" سخن گفته و بدین ارج و ارزشی که برای آنها قائل شده است، آنان را در برابر خود مسئول، و پاسخگوی مستقیم و انفرادی دیده، و همین اعطای مسئولیت، لازمه اش داشتن آزادی، کرامت و حق تعیین سرنوشت، برای چنین انسانی است، و کسانی که آزادی، کرامت، حق انتخاب، و حق تعیین سرنوشت را از انسان سلب می کنند، خود "باغی" بر امر خداوند، "محارب" در مقابل خواست او، و "مرتد" بر امر ایزد یکتا خواهند بود، پس نباید به نام خداوند یکتا، کسانی را که خواهان چنین آزادی و کرامت انسانی هستند را، به بند کشید، و آنان که بر این بندها، سر خم و تسلیم خواست، و از آنان کشتار کرد، و آنان را از حقوق اولیه و ثانویه اشان محروم نمود و...
بشریت دهه هاست که به این ایده و رشد فکری رسیده است، تا بر چنین انسان هایی ارج نهاده، و برای آنان، تحت نام فعالین سیاسی، اصلاح طلبان اجتماعی و... حقوق قضائی، مدنی و... ویژه و فوق العاده ایی قائل شود، لذا متهمین و زندانیان سیاسی، فکری، اجتماعی و مبارزین از این نوع، از شرایط و حقوق مجزا، و فوق العاده ایی در مقایسه با دیگر متهمین، در قانون برخوردار شده اند.
این انسانِ مسئول، شایسته داشتن آزادی و کرامت از سوی خداوند شده است، و انسان دیگری نباید به خود این اجازه را بدهد، که به هیچ بهانه ایی، او را به بند ایده ایی، و یا تفکری در آورد، که آزادی و کرامت او را در خطر قرار دهد، و به ذیل ایده ایی در آورد که حاوی برداشت های یک انسان دیگر، از امر خداوند است، انسان هایی که تفاوت آنان با دیگران تنها، نشستن بر اریکه قدرت است، و همچون دیگران، به هیچ وحی یا ارتباط مستقیمی با خداوند، دسترسی ندارند، و در ارتباط با خداوند، به سان تمام انسان های دیگر، در جامعه، زیست می کنند و...، آنان نباید در جایگاه خود طغیان کنند، چرا که، اگر ختم نبوت نبود، افراد بسیاری، این زمینه ی طغیان را داشتند، و به حتم خود را پیامبرانی جدید، بعد از ختم نبوت، می نامیدند؛
در چنین شرایطی است که ختم نبوت یعنی این که، تمام انسان ها بالقوه و بالفعل می توانند، خود راهبر مسیری برای خود باشند، که به سوی خداوند و سعادت، باید طی کنند، انحصار این راهبری، راه و نحوه رفتن، در نظر خاص یک انسان، حاکمیت یک ایده، و برقراری یک سیستم و... و از آن بدتر، تحت سلطه یک فرد، نه به صلاح است و نه ممکن،
انسان ها باید حق و اختیار انتخاب را داشته باشند، تا عقل جمعی آنان، انسانیت را به سمت هدایتی جمعی برده، و با استفاده از روح تفکر جمعی، حقیقت مطلقِ مستور را، همچون راه حلِ دیگر مشکلات شان، یافته و به سویش رهنمون شوند، کشیدن آنان به ذیل یک ایده، یک سیستم، یک راه، یک فرد و...، معلوم نیست به کدام ناکجا آباد ختم شان کند.
برای تبدیل یک جمعیت بزرگ، به انسان های مطیع و گوش به فرمان، باید انسان های زیادی را که صاحب و مدعی ایده های نو، افق های جدید برای رفتن، راه های بهتر برای رسیدن و زیست انسانی و... هستند، را قربانی کرد، کسانی که وسعت بخشی به آزادی، کرامت و انتخاب انسانی را جستجو می کنند و...، آنان را باید به دارهای بر پا داشته ی سحرگاهی سپرد، و اینگونه و در چنین فضایی است که، طلوع فجر نیز برای مومنان، حاوی خبرهایی دردناک، خواهد شد، حال آنکه در فرهنگ مومنانه، این لحظات نویدبخشِ آزادی، روشنی، هدایت، راز و نیاز با خدا، و پایان شب سیه و... می باشند، و بدین نحو، این لحظات نور و روشنی نیز، خود آلوده به دارهایی خواهد شد، که جان عزیز انسان های نوگرای و... بسیاری را قربانی، و ضایع خواهند کرد،
و زین پس، مومنینی که، به راز و نیاز و گشایش های سحرگاهی، برای اصلاح خود، و جامعه خود نظر دارند نیز، باید دغدغه مندِ دارهایی شوند که جان نخبگان و جوانان شان را در هر سحری می ستانند، تا هر صبح، حجله های غم و عزای آنان، بر کوچه و برزن شهرها، بر پا گردد، و همه را از صبح و نسیم معجزه آسای سحری نیز، بیزار و بیمناک نماید، تا دیگر برای این لحظه ی زیبای شکفنِ روزهایِ روشن هم، حرمت و آبرویی نماند.
قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست
به خدا که جرعهای ده، تو به حافظ سحرخیز، که دعای صبحگاهی، اثری کند شما را
حافظ
شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است
[1] - به گزارش ایسنا، غلامعلی صادقی (دادستان مشهد، بعد از اعتراض به احکام مبسوط الید آنان علیه همه چیز) در یک سخنرانی گفت: «یکی از دوستانم چندی پیش به من گفت چرا شما به تمام موضوعات ورود میکنید، در اینجا باید تاکید کنم اختیارات دادستان از اختیارات خداوند متعال به اندازه بند انگشت کمتر است».
دین اسلام، نه مهر و انسانیتی برای شان به ارمغان آورد، نه اصل دینی "حق الناس" که از اولیه ترین، و مهمترین ترمزهای نگه دارنده، در زمینه ی حقوق انسان هاست، باعث شد تا مال، جان، آبرو و آسایش انسان ها، از گزندشان در امان بماند، و برای اهل دین، چون آنان، ترمزی نساخت، تا جبارانه عمل نکنند، و ستمگرانه حکم نرانند؛ نه داد ستانی کردند، و نه دادگریِ موردِ تاکیدِ دین، در وجود شان رسوخی یافت، و تو گویی هیچ مَلَکه ی فاضله ایی، که در اخلاق دینمداری و دینمدارانه باید دید، در وجود اینان رسوخی نداشته است و...،
اما به عکس، هر آنچه از قوانین دینی که، تعدی حاکمانه و سلطه گرایانه شان را به حدود انسان ها (جان، مال، ناموس و آسایش این مردم)، تضمین می کرد را مو به مو جستند، در قوانین گنجاندند، و اجرایی اش کردند، و همواره مراقب بودند، تا ذره ایی از حقوق حاکمیتی شان، در این مسیر ضایع نگردد، و ذره ایی بدآن قدرت، خدشه وارد نشود؛
در این مدار فکری است که چنین حاکمانی همواره برآنند تا گردن هایی برای دارهای شان، تن هایی برای نواختن شلاق های شان، و جان هایی برای سنگسار و زجرکش کردنِ انسان های تحت سیطره شان و... مهیا داشته باشند، تا بر ترس و رعب ناشی از اجرای چنین احکامی، تکیه کنند و به نام دین، خشم و خشونت و ترورشان را توجیه نمایند، اینان از اسلام تنها حَد و حُدود، جزاهای فقهی اش را خوب بلدند، از تکبر ناشی از ایمان و عبادت خود، سخت مشهونند، بر مجوز های انجام بی رحمی اش، سخت مراقبند، که از دست نرود؛
مردم تحت سیطره چنین انسان های بی رحم، متکبر و فاقد اخلاق و منش انسانی، در فقر و فلاکت غوطه ورند، و فریاد رسی نمی یابند، و هیچ آینده ی سعادتمندی را برای خود و فرزندان شان نمی بینند، و در مقابل برای کسب لقمه ایی نان، حتی به فروش فرزندان خود نیز تن می دهند و... آنان را به عقد یا کنیزی اغنیا می فرستند، چرا که حتی از تهیه نان و سرپناه، و وسیله ی گرمایی برای آنان ناتوانند و... و در مقابل، چنین حاکمانی، خود را فاقد مسئولیتی در این امر دانسته، و حتی از سیر کردن شکم "عیال الله" (مردم) نیز شانه خالی کرده، و حل آنانرا به صبر، و کمک و گشایش خداوندی، حواله می دهند و...،
کسانی که خود را صاحبان علوم اسلامی، و در جهان، به "طالبان" علمِ دین شهرت دارند، این روزها حاکم بر قسمتی از سرزمین خراسان بزرگ و باستانی شده اند، و دور دوم حاکمیت جابرانه و جنایتکارانه خود را، بر این مردم مظلوم، و این سرزمین حکمت خیز، و مملو از هنر و ظرایف زبان شکرخیز پارسی، تحکیم می دهند، و در این مسیر دست به اعمالی می زنند که دل هر انسان آزاده ایی را به درد می آورد،
آنان مردم را از خانه ها و سرزمین خود کوچ اجباری می دهند، مردان شان را می کُشند، ناموس شان را هتک حرمت می کنند، انسان ها را تیرباران کرده، و شکنجه می دهند و... و در همان حال از اجرای شریعت اسلامی می گویند، و سرمست از جاری شدن احکام خود، به نام احکام خداوند، مردم را شلاق زده، به دار می آویزند، و سنگسار می کنند، و کسی در این دنیای بی در و پیکر نیست، که به این ها بگوید، اگر چنانچه بخواهید همین حکم قصاص [1] و حدود را برای همه اجرا کنید، بسیاری از شما شامل همین حُکمید، چرا که طی سال ها کشتار، ترور و خشونتی که در حق این مردم مظلوم روا داشتید، و مرتکب شده اید، خون های بسیاری به دست های ناپاک شما بر زمین ریخت، که برای بسیاری از آن خون ها، خود از لایق ترین ها، برای قصاص هستید.
اما می بینیم که چنین احکام مرگ و خشونتی را تنها برای دیگرانی که از آنان نیستند، تطبیق می دهند، حال آنکه خودشان با دست های تا مرفق آلوده به خونِ این مردم مظلوم، حق به جانب، و به ناحق، بر کرسی های حُکم و قضاوتِ عادلانه تکیه زده اند، و احکامِ قتل و قصاص برای این و آن را می دهند، اکنون با نادیده گرفتن آن همه خون، حُکم پشت حُکم، به انجام حدود می دهند، تا با ایجاد رعب و وحشت، برای مردمِ بی دفاع، آنان را هر چه بیشتر به انقیاد خود در آورند.
تو گویی دل های تشنه به خون و خشونت شان را، هیچگاه راحتی خیالی نیست، مگر اینکه دستگاه ترور، خشونت، زورگویی و کشتارشان، حتی در زمان حاکمیت شان نیز، همیشه برقرار و مستدام باشد.
18 آذر 1401)
طعنه به که می زنی قلم! این سوی مرز هم احکام قصاص و اعدام بر راه است، محسن شکاری، که تنها 23 سال داشت را برای اعتراض، برای بستن خیابان به اعتراض، برای کندن نرده خیابان، برای جراجت زدن به تن یک لباس شخصی ... حکم به اعدام دادند و سریع نیستش کردند
[1] - ذبیحالله مجاهد (سخنگوی طالبان)، با انتشار بیانیهای در تاریخ 16 آذر 1401 اعلام کرد که بنا به "حکم دادگاه عالی" طالبان امروز"حکم قصاص"بر یک فرد در ولایت فراه اجرا شد. در این بیانیه آمده است که"حکم خداوند (قصاص) بر یک قاتل روز چهارشنبه در مرکز ولایت فراه تطبیق شد". در این بیانیه آمده که این فرد "تاجمیر" نام داشته و متهم به قتل فردی به نام مصطفی بوده است که به جرم خود "اعتراف کرده است". مشخص نیست که نوعیت اجرای این "اعدام" چگونه بوده است. اما طالبان در دوره اول حاکمیت خود با شلیک و تیرباران"حکم قصاص" را اجرا میکرد. در بیانیه طالبان تاکید شده است که "پرونده این فرد با دقت در دادگاه سهگانه طالبان بررسی شده و سپس چنین حکمی صادر شده است." منتقدان میگویند محاکم طالبان بدون وکیل مدافع، و دادستان، و دادن حق دفاع به متهم برگزار میشود. چند هفته قبل هبت الله آخوندزاده (رهبر طالبان)، به قضات دستور داد تا احکام سنگین "حد و قصاص" برای جرایم خاص که ممکن است شامل قطع عضو و سنگسار در ملاءعام نیز شود، صادر کنند. دستور اخیر نشان دهنده رویکرد سختگیرانهتر طالبان است.









