مصطفی مصطفوی
زمانبندی این صعود :
حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 و 13 دقیقه بامدادر روز سه شنبه 11 خرداد 1400
شهدای گمنام کلکچال ساعت 5 بامداد
اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ساعت 5 و 17 دقیقه صبح
یک ربع استراحت و صبحانه حرکت ساعت 5 و 35 دقیقه
زین اسبی بین کلکچال و شیرپلا ساعت 6 و 34 دقیقه صبح
چشمه پیازچال ساعت 7
استراحت و گرفتن آب جهت ادامه صعود (چهارده دقیقه)
حرکت ساعت 7 و 14 دقیقه صبح از چشمه پیازچال
قله لزون 8 و 41 دقیقه صبح
سر یال چهار پالون ساعت 9 و 46 دقیقه صبح
قله توچال ساعت 10 و 24 دقیقه صبح
کل زمان صعود 7 ساعت و 11 دقیقه طول کشید
از سه شنبه هفته گذشته که اولین صعود به قله توچال از مسیر چشمه نرگس را تجربه کردیم، گرچه احتمال می رفت که مسیر بعدی صعود ما اینبار از مسیر کلکچال باشد، اما برنامه های کوه ما هرگز به لحاظ روز و ساعت، برنامه ریزی شده نیست، چرا که با توجه به وضعیت تیم، صعودها استارت زده و اجرا می شود،
بیدارباش بامدادان امروز ساعت دو صبح بود، ولی ساعت 3 و 13 دقیقه حرکت صعود خود را به قله توچال از پارک جمشیدیه شروع کردیم، پارک تعطیل است و هر سه درب آن بسته است، کسی داخل پارک راه نمی دهند، کباب پزها جلوی درب ورودی پارک آماده پذیرایی اند، اما آنان تقریبا هیچ وسیله سرمایی ندارند و کباب ها، قارچ ها، گوجه ها، به سیخ زده در فضای آزاد قرار داده شده، و آماده کباب شدنند، دو سه تا مشتری هم مشغول سفارشند، در خصوص بهداشت می توان گفت، تقریبا صفر.
هوای صبحگاهی نسبتا سرد و ملس است، دوست همنوردم نیز از این حال و هوا، به وجد آمده و چند ترانه فاخر را زمزمه می کنیم، و من با او همراهی می کنم، و از طریق همراهی در خواندن آخر هر ابیات، او را فرصتی می دهم که تنفسی داشته، و تجدید نفس کند، (ایران من، ایران من، ایران من، ایران من...)ماه از نیمه بزرگتر است، روشنایی خوبی می دهد، اما زیر درختان مسیر جمشیدیه تاریک است، اینجاست که هدلایت به کمک ما می آید، آب کمی پای درختان مسیر جاریست، و گاه در میان مسیر به هدر می رود،
درست روبروی ایستگاه امدادی کلچال، در این سوی دیگر مسیر، با خانه ایی کانتینری، اقامت در این بالا دست ها را هم شروع کرده اند، اتومبیل سواری پرشیای سپید رنگی، داخل محوطه آن خانه پیش ساخته پارک کرده اند، که این حکایت از باز شدن راه های بسته شده به این محل دارد، که در وجود پارک چمشیدیه، که گردنه حضور در این بالا دست ها را بسته است، و تا به حال ممکن نبود، سرایت ساخت و سازها به مناطق بالادست شروع شده و حضور در این محوطه از منابع ملی و طبیعت کوه، هم صورت آشکار به خود می گیرد، و به نوعی سد پارک جمشیدیه را دور زده اند، و مقدمات اقامت ها از همین الان ریخته و مهیا شده است، و سد نبودن ها و استقرار در اینجا شکسته شده است، و خطر تصرف اراضی در این بالا دست ها هم کم کم هویدا، و آلارم های خطر نواخته شده است.
در مسیر دو نفر را دیدیم که از کوه باز می گشتند، با هدلایتی روشن، یکی از چشمه پیازچال باز می گشت و انگار غروب دیروز رفته و اکنون در این ساعات بامدادی بر می گردد، دیگری از کلکچال بر می گشت، یک نفر هم قبل از رسیدن به محوطه شهدای گمنام، از ما سبقت گرفت، در این زمان سر قدم بودم، درود همنوردم را که نثاv او شد را شنیدم، اما پاسخ او را نشنیدم، لذا فکر کردم که اهل ارتباط نیست، از کنارم گذشت و من چیزی نگفتم، اما دوست همنوردم گفت، چرا سلام و احوال پرسی نکردی، گفتم جواب شما را که نداد، من هم احساس کردم دوست ندارد، که در این موقع ایشان هم به صدا در آمد و گفت سلام کردم، و دوست همنوردم هم این را تایید کرد، همین بهانه ایی شد تا عذرخواهی کنم و احوال پرسی پر و پیمونی کنیم، بعد از رد شدن ایشان، فرد دیگری که مثل دوستان متخصص در "اسکای رانینگ" یا همان دویدن در روی یال ها، لباس پوشیده بود، تند از ما عبور کرد.
پیش از رسیدن به محوطه شهدای گمنام بوی فاضلاب مجموعه تمام فضا را پر کرده است، انگار فاضلاب شان سرباز است و یا در دره ریخته می شود، که باد موافق آن را در دماغ ما فرو می کرد، بالاخر به محوطه رسیدیم، درخت های گیلاس محوطه شهدای گمنام، پر از گیلاس است و سرما با آنها کاری نکرده است، لذا پر از میوه است، ولی میوه هایش هنوز سبزند، و احتمالا طی یکی دو هفته آینده قرمز شده و می رسند، درخت های گیلاس در اینجا، در آهار و... کلفت و قطورند، انگار خاک کوه های البرز مرکزی به مزاق آنها خوب آمده است.
چایخانه شهید ورکش در محل شهدای گمنام تعطیل است، در این جا دو سه باری چای آویشن نوشیده ایم، صبح سحر چای شان آماده بود، و از کوهنوردان پذیرایی می کردند، برج نور سبز مجموعه، همیشه روشن است، و از تمام تهران قابل دیدار، ولی کسی در آنجا نیست، با فاتحه ایی زیرلب، سعی کردم روح شهدای کم سن و سال، و اما گمنام جنگ، مدفون در مجتمع کلکچال را در دلم زنده و حاضر کنم، اما این روزها دلم آنقدر کدر است که این نیز به راحتی میسر نیست، ما در پیچ و خم زندگی و مصائبی که بر کشور و انقلاب می رود، گم شده ایم.
اما احساس می کنم اینها شهدایی اند، که این روزها شدیدا به رشادت و حضور آنان برای حراست از میراث انقلاب بزرگ 57 نیاز داریم، جمهوریت، آزادی و حتی اسلامیت آن که طعمه تفسیرهای مغایر با روح اعتقادات بنیانگذار و یاران اصلی و ایدئولوگ های مبرزی همچون شهیدان بهشتی، طالقانی، مطهری، شریعتی و... شده است، و زیر دست و پای پیگیری قدرت گیری ها و جناح بندی های سیاسی و ایده پردازان جدید، به انحراف برده شده، و از مسیر ارزش های اساسی آن، از جمله حق تعیین سرنوشت، آزادی و صاحب و مالک بودن مردم و... در اثر تفسیرها و... در خطر جدی و اساسی قرار گرفته است، این روزها ارزش های اساسی انقلاب غریب تر از هر دوره ایی دیگر است، و دیگر مدافعی هم ندارد، بسیاری از مدافعان آن به گوشه رینگ برده شده و بی آبرو شده و یا خانه نشین و... شده اند، چرا که ارزش ها اکنون به پای بسیاری از مصلحت ها، سلیقه ها، و حتی رساند افراد خاص به قدرت، قربانی و مضمحل می شود،
امروز شدید و بیشتر از هر موقعی، حتی بیشتر از زمان جنگ، که ما در غربت غریبانه ایی بودیم، احساس می کنم باز هم به همان رزمندگانی نیاز داریم که اصول اساسی حرکت را می شناختند، و برای آزادی و حفظ خاک این کشور به جنگ رفته، کشته شدند و حتی هویت شان هم شناسایی نشد.
قبور بیشمار شهدای گمنام را که در گوشه و کنار این کشور می بینم، با خود می گویم، چقدر جنگ ما نیز، مثل شرایط پاسداری از ارزش های انسانی، انقلابی و... در این روزها، بی سر و ته بوده است، که این همه شهید گمنام روی دست ملت خود گذاشته ایم، فرماندهان میدان، انگار بعد از هر عملیاتی به خواب می رفتند، و به فکرشان نمی رسید که پرونده ایی برای شهدایی که در هر منطقه داده و بر جای گذاشتند، ایجاد کرده، و نقشه ایی از محل شهادت شهدای خود در آن صحنه های خون و شهادت، رسم کرده، و نشانی بگذارند، تا بعدها، جاماندگان خود را بهتر بتوانند بیابند، لذا اکنون ما این همه شهید گمنام داریم و...
آبی خوردیم و به شیوه همان زمان جنگ، پوتین به پا، نماز صبح را رو به قبور همین شهدا خواندم، فرصت نشستن و کفش در آوردن و... نیست، بعد هم، به سمت اردوگاه پیشاهنگی کلکچال حرکت کردیم، دوست اسکای رانینگی ما، آنجا بود و ورزش خود را آغاز کرده بود، و داشت طناب می زد، خانواده ای شش هفت نفره از سگ ها، اینجا را در سیطره خود دارند، دوست داشتم کمی استخوان و یا نان و... داشتم که پذیرایی از آنها هم می کردم، چرا که آنها هم چشم به دست کوهنوردانی دارند که بالا می آیند و با خود برخی آشغال گوشت، نان و... می آورند، بسیاری از کوهنوردان به این گرسنگان مسیر هم توجه دارند، اما من بیشتر نگران حیوانات وحشی طبیعت هستم که بیش از آنها به توجه نیاز دارند.
چند دقیقه ایی نشستیم دوپینگ مختصری و حرکت از نو آغاز کردیم، باید پیش از آمدن خورشید مسیرهای ممکن را رفت، چرا که حرکت در زیر نور شدید خورشید این بالاها، سخت و مرارت برانگیز است. تازه اردوگاه را ترک کرده بودیم که همنورد دیگری بدون هیچ کوله، ظرف آب و... هدفنی بر گوش از ما با سلامی خالی گذشت، حرکتی تند داشت و از کسانی بود که رکورد شکن است، زیرا با سرعت از ما دور شد، اما برای ما این سبقت ها اصلا اهمیت ندارد چرا که نه توانایی هماوردی را داریم و نه اصولا کوهنوردی چنین انگیزه هایی را ایجاد می کند، کمتر کسی را دیدم که کرکری سرعت برای همنوردان خود بخواند.
برای ما همین که مثل میلیون ها انسان دیگر خواب نیستیم، و اکنون در حال صعودیم به اندازه کافی جذاب است، حال از چند هزاری که عقب هستیم، دیگر چندان مهم نخواهد بود. اصولا در کوه باید مراقب سلامتی و ایمنی بود، تا اجزای بدنت ضربه نبینند، و فرسوده نشوند، و تو مطابق با توان جسمی ات بدون توجه به دیگران صعود ایمنی را دنبال کنی.
به زودی در پای قله کلکچال رسیدیم جایی که امسال هم قربانگاه بسیاری از کوهنوردان شد، چرا که 5 دیماه 1399، آب و هوای زمستانی، بسیاری را غافلگیر کرد و از بهترین کوهنوردان ما قربانی های بزرگ گرفت، و از جمله همین کلکچال یکی از قربانگاه ها اساسی آن روز سخت و دلهره آور بود، در دلم با آنان که در آن لحظات با مرگ و سرما دست و پنجه نرم کمی کردند، همراه بود، بالاخره به بالای زین اسبی بین کلکچال و شیرپلا رسیدیم، اشعه های خورشید اکنون بر قله توچال تابیدن خود را آغاز کرده اند، ولی تابلوهایی از تکرار حوادث مرگبار این منطقه هشدار می دهند، از جمله بر تابلویی که در کنار تابلو بزرگی که پارسال نصب شده بود و از نزدیک شدن به قله کلکچال با ارتفاع 3350 متری آن خبر می دهد، نوشته است :
"کوه ها اسم تو را می گویند رودها رسم تو را می پویند
یادها راه تو را می جویند و از خاک شایق ها می رویند
این مکان از تاریخ 13/11/85 تا 4/3/86 مدفن سه جوان به نام های پیام میرآخورلی، بصیر روزبهانی و داریوش همری بوده است که بهمن ناگهان جانشان را به یغما برد و البرز جسمشان را برای همیشه در خود جای داد. یادشان گرامی – از طرف دوستدارانشان"
در تابلویی دیگر نیز نگاشته بودند :
"ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آنجا و از اینجا نیستیم ما ز بی جاییم و بی جا می رویم
ای کوه هستی ما، ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می رویم
خاک این حوالی طنین گامهای استوارش را می شناخت؛ صخرهایش تکیه گاه دستان گرمش برای صعود بودند و درختانش هر هفته چشم به راه بودند تا قطره ای آب به کام تشنه شان برساند. 24 اسفند 1397 برای آخرین بار به کلکچال آمد. از آن زمان دیگر خاک و سنگ و آب و درختان این حوالی بی تاب دیدار او نیستند؛ مهندس احمد رضا نخعی در کلکچال جاودانه شد و در آغوش همدم استوار و باصلابتش آرام گرفت؛ همدمی که تا 3 خرداد 1398 میزبان پیکرش بود."
این ها همه از خطراتی می گوید که کوهنوردی در این منطقه با خود دارد، و من هنگام عبور از این زین اسبی به سمت چشمه پیازچال تمام حواس خود را به پاها و تکیه گاهی می دهم که به آن تکیه زده ام، تا از پاکوب شیب تند یال قله کلکچال بگذریم و نفس راحتی بکشیم، جایی که بسیار زیبا، اما به نظرم پرخطر است. بی آنکه با دوست همنوردم سخنی از ترس خود گویم و یا او را نیز بترسانم، در این ترس طبیعی، چشم هایم به زمین دوخته، پیش می رویم تا از این مخمصه، با ندیدن شیب تند و بلندش عبور کنم.
در کنار این تابلوها بودیم که، دو تن که از پشت سر ما بالا می آمدند، خود را به ما رسانده، و راه از ما جدا کرده، به قصد فتح قله کلکچال پیش راندند. تاکنون بر این قله 3350 متری پای ننهاده ام، و همواره از پای و کمره آن گذشته، و به سوی چکاد توچال با 3964 متر تاخته ایم. رغبتی هم بر دیدارش ندارم، تجربه نکرده، از او کمی بیزارم، در حالی که بسیاری را دیده ام که فقط به دیدار او می روند و باز می گردند.
گل ها زرد و زیبای دره پیازچال و آب هایی که از ذوب برف ها جاریست، این دره را به زیباترین ها در منطقه توچال تبدیل کرده است، نشست چند دقیقه ایی هم بر چشمه پیازچال داشتیم، و بیدرنگ حرکت کردیم، قله لزون نشستگاه دیگر چند دقیقه ایی ماست، و روی خط الراس تا قله حرکت خود را ادامه دادیم، روی یال چهارپالون، چهار نفر بالا می آمدند،
همان یالی که هفته قبل از آنجا گذشته بودیم، و قله را برای اولین بار در سال 1400 دیدار کردیم، حدس زدم همان همنوردان هفته گذشته باشند، و درست هم بود، دو نفر بعلاوه یک زوج، که در مسیر یال استاکُش با یکی از آنها همراه و همقدم شدم، آنها هر سه شنبه از آنجا می آمدند، و خود را برای صعود به قله های بزرگ آماده می کنند، یکی تندرو در صعود، و دیگری تندرو در نزول.
روی قله که رسیدیم، دو نفر از خانم ها، جشن تولد داشتند، با کیک مختصری و بادکنک های بنفشی که باد می شد، سه نفر هم مشغول صبحانه بودند، ما هم بیدرنگ راه نزول پیش گرفتیم، دومین صعود نیز به خیر گذشت. هفت ساعت زمان صعود ماست که مثل سابق است.
تهران از بالای اردوگاه پیشاهنگی کلکچال
تهران از بالای اردوگاه پیشاهنگی کلکچال
تهران از روی قله لزون
تهران از روی قله لزون
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
دره پیازچال و راه پاکوب روی یال پر شیب آن
دره پیازچال و راه پاکوب روی یال پر شیب آن
Title
Title
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
پوشش زیبای گیاهی دره پیازچال
قله کلکچال از روی یال لزون
قله کلکچال از روی یال لزون
روی خط الراس توچال روبرو قله سرکچال ها و خلنو در برف
روی خط الراس توچال روبرو قله سرکچال ها و خلنو در برف
قله داراآباد و دماوند از روی لزون
قله داراآباد و دماوند از روی لزون
سمت شمالی قله توچال برف هنوز امیدوارانه هست
سمت شمالی قله توچال برف هنوز امیدوارانه هست
لکه های بزرگ برف بر خط الراس توچال
لکه های بزرگ برف بر خط الراس توچال
روی یال چهارپالون به سوی توچال
روی یال چهارپالون به سوی توچال
روی خط الراس
روی خط الراس
بر فراز قله توچال رو به شرق خط الراسی که آمدیم
بر فراز قله توچال رو به شرق خط الراسی که آمدیم
قله دماوند در برف از روی توچال
قله دماوند در برف از روی توچال
انار خشکیده این داستان، [1] شاید حکایت همین دنیاست که در گذر تاریخ چنین خشک و چروک و تکیده شده است، و انسانی که در خواب و خیال روزهای خوش، میوه های تازه و آبدار آن را در خواب های خوش خود می بیند، و وقتی از خواب بیدار می شود، و این خیال ها، به کناری می روند، با حقیقت مواجه شده، اما تو همواره در بیداری احساس جوانی می کنی، و به خیزش فرا خوانده می شوی، تا بدنبال رویاهایت خیز برداری و حرکت آغاز کنی.
گاه تو را دیگری از خواب بیدار می کند، و تو می خواهی که خود بیدارگر خود باشی، لذا حتی خود را به خواب می زنی، اما تا گاه بیداری ات نرسد، حتی خود را بیدار هم نشان خواهی داد، و گاه بیداریت که فرا رسید، با یک حرکت از تخت و خواب راحت خود کنده می شوی. اما همین انسانی که می خواهد، خود اتکا باشد، به گفته آلاله در این قصه از "تنهایی دیوانه" می شود.
وقتی زمان افتادن برگ های زندگی انسان برسد، دیگر حتی سنگینی قطره ایی از باران، که در لطافت خود شهره آفاق است، باعث افتادن شان می شود. جالب اینکه راه رفتن بر همین ویرانه، و بر برگ های بر زمین افتاده نیز، خود سرگرمی انسانی است فراموشکار که سبزی آنان را به فراموشی سپرده، و اینک بر اجساد آنان قدم می گذارد، و حتی خرد شدن آنان را زیر پاهایش حس می کند، و لذت می برد؟!
و زندگی خود دالانی است از زیبایی ها که مثل درخت های سر به هم داده خیابان، راه گذری خاص را ساخته، که همه به تکرار، و خوش از آن عبور کنند؛ و تو به کسی نیاز داری که نیازها و اقتضائات زندگی ات را بیش از دیگران بفهمد، و با تو در این زندگی همراهی با تحمل و عاقل باشد، تا به بهترین عبور دست یابی، در حالی که می دانی با همراهانت "چقدر با هم فرق داریم و (اما) چقدر با هم هماهنگیم." و در این سیل جمعیت که به خود مشغولند، تو باید، لحظات زیبای زندگی خود را رقم بزنی.
گرچه از گرفتاری در کارهای روتین و یکنواخت بیزاری، و دوست داری در میان رنگ های متنوع، پرسه بزنی و مدهوش حال خود باشی، اما این دنیا تو را مجبور می کند که به یکنواختی هایش هم خو کنی. و به رغم دلت، در آن یکنواختی ها، خوب و دقیق، مرتب، منضبط و سرحال باشی.
و تارِ سازِ زندگی ات، گرچه برای برخی بدترکیب به نظر می رسد، اما تو عاشقانه بر آن عشق می ورزی. و دنیا تو را مجبور می کند که به اندازه آدم هایی "که می شناسد ماسک داشته باشد". و این صدای سازهای موسیقی است که انسان می نوازد، و فضای زندگی خود را آنطور که می خواهد، رنگ غم و شادی می زند، آن را به رنگی در می آورد که دوست دارد، دنیایش آنطور باشد. موسیقی تو را چنان در خود فرو می برد که انگار با صدای نت موسیقی، تو به پرواز در آمده، و از این دنیا خارج می شوی، و فارغ از این دنیا و آنچه در آن جریان دارد، در عالم سحرآمیز اصوات سیر می کنی.
وقتی حوصله ات از زندگی سر می رود، دیگر داستان های زیبای دیگران هم، نه جذاب است و نه گیرا، انگار همه اش را تا ته آن، می دانی، و چاره ایی جز ترک شنیدن برایت نیست، در جمع هستی و از جمع خارج می شوی، بدون این که دیگران بدانند، تو در داستان های خود فرو می روی، در افکارت عمیق می شوی. تو به دیگران نگاه می کنی، در حالی که این نگاهت خالی از هر گونه نگاه است، تنها سمت نگاهت به آنهاست، در حالی که سلول های پشت قرنیه چشم تو هیچ داده ایی را نمی گیرند و ارسال نمی کنند، سرشان گرم افکاری است که تو در مغزت مرور می کنی،
دیگر بچه هایی که خود به دنیا آورده ایم، مثل ما نیستند، آنها خودشانند. مثل خودشان. آنها دیگر مثل ما، اصلا سادگی را دوست ندارند، عاشق تغییرند، عاشق تک بودن.
سست عنصری را نمی فهمم، که چه حالی است، شاید همین حال ملت های تحت ستمی است که به زندگی در این زیستگاه مملو از خفت و ظلم، عادت کرده و با هر وضعی کنار می آیند، از این حال، مولانا جلال الدین محمد بلخی نیز نالان بود، که می گفت "زین همرهان سست عناصر دلم گرفت" [2] ، و او با این شرحی که از حال خود داد، به تمام معلم های تاریخ یاد داد، که دلشان ازین انسان های سست عنصر بگیرد.
اما سوال اینجاست که عشق بهتر است یا دوست داشتن، عشقی که همواره با غم همراه است، پر از هیجان و بی فکری است؛ اما دوست داشتن استوار، آرام و منطقی است. و گرچه مقام عشق بالاست، اما دوست داشتن هم طرفداران زیادی دارد، زندگی های سپیدی که بدون عشق، بر دوست داشتن ها این روزها، استوار شده اند و گاه هم بسیار طولانی اند.
تو در تنهایی و جمع، بسیار در خود فرو می روی، و با خود سرگرم گفتن حرف هایی می شوی، بحث ها داری، جدل ها با دیگران و خود می کنی، در حالی که طرف تو به صورت فیزیکی حضور ندارد، با او دعواها داری و ناگاه به خود می آیی، که می بینی کسی غیر از خودت نیست، و با خود تنهایی، در حالی که خود را با کسان دیگری می بینی و یا نمونه ایی از خود می سازی، و دوتایی با هم حرف می زنیم.
و تو گاه عاشق همان چیزی می شودی، که ورود به محوطه اش، خود می دانی که سیاهی است، اما چه می شود کرد، گاه خواسته های تو در سیاهی بدست می آیند و باید خود را به سیاهی در کشید، در خوف آن غرق شد، تا آن را یافت.
گاهی باید در دردهای دیگران غرق شد، تا کمی سبک شد، و این غرق شدن هم گاه مجازی و در خیال ممکن است، لازم نیست با آنان ارتباطی بگیری، چرا که ارتباط فیزیکی گاه ممکن نیست، و تو در عالم خیال و رویای خود می توانی با هر که خواستی بنشینی و سخن گویی، تا کمی سبک شوی، حتی گاهی، خرید چیزی ناچیز، تو را از بار سنگینی که روی شانه هایت سنگینی می کند، سبک خواهد کرد، و تو سبکبال به زندگی ات بر می گردی، این همان معجزه تغافل است.
انسان ها علاوه بر سخن گفتن با خود به گفتگو با دیگران هم نیاز دارند، بعضی مثل زودپز پر از هوا هستند و به دنبال روزنه ایی که باد دل شان را خالی کنند، هی بگویند و تخلیه شوند، آنها تنها به گوشی نیاز دارند که فقط بشنود، و یا حتی خودش را شنوا نشان دهد، همین برای شان کافی است.
کسانی ممکن است با حمله ایی به تو شروع کنند، اما به زودی به درون خود بازگشته، و از خود خواهند گفت، و در این زمان باید تو تحمل کنی تا از تو بگذرند، چرا که با تو کاری ندارند، بلکه تو فقط استارت آنانی، تا تیری به سمت تو رها کنند، و بعد به زودی خود را به رگبار می بندند.
برخی سال ها زندگی کرده اند و احساس می کنند، این مدت به سان سالی هم نبوده است، چرا که زندگی نکرده اند، انگار این دنیا، برای زندگی نبوده، زمانی بوده که آمده است، و رفته است.
انسان ها گاه با یک کلمه، نیشی در زخمی درازدامن تو فرو می کنند، که چرک و فساد از آن به بیرون فواره می زند، و گرچه این خود باعث خوب شدن زخم می شود، اما در همان لحظه دل او را پاره پاره می کند، مثل یک جراحی، دردناک، اما شفا بخش، نمی دانم چرا نیش و کنایه در فرهنگ دینی ما مذموم است، حال آن که باعث تخلیه مریض می شود، گریه ایی سر می دهد، و خود را خالی می کند و...
داستان های عشقی، جذابند، چرا که تو را در دنیایی فرو می برند که خود دوست داری در دریای آن شیرجه بروی اما خیس نشوی، و این تنها در صورتی محقق خواهد شد، که بازیگر داستان عشق تو، کس دیگر باشد، و معشوق هم، دیگری، تا این دو در بین دو سنگ آسیاب عشق له شوند، و روغنی پس دهند، که تو این روغن را خرج زنگ زدگی های زندگی ات کنی، و آن را روان تر نمایی.
زندگی همه اش عشق نیست، زندگی گاهی اقتضائات است، که انسان ها را به کنار آمدن با شرایطی تشویق می کند، تا کمبودهایت را نبینی، کنار آمدن، خود هنر زندگی است، هنر گذر از گردنه های سخت، هنری که تصمیم های غلط را اصلاح می کند، جبران می کند و پیش رفتن را ممکن می نماید، تا زمان و حال و قال متوقف نشود، و هسته های زندگی متلاشی نشوند.
شاید تو از عشق خود دور شوی، اما جرقه ایی تو را دوباره، می تواند با آن روبرو و همراه کند، در خواب و بیداری ذهن تو منتظر این جرقه است، چه تو به این انتظار واقف باشی، و چه ناخودآگاه منتظرش باشی.
عشق و نفرت گاه دست در دست هم داده، عاشق را به متنفر تبدیل می کند، اما در ناخوداگاه این عشق است که عمل می کند، و البته تنفر می زاید.
انسان ها مملو از ایرادند، بدترین حالت این است که این عیب در زیر نور جامعه قرار گیرد، و بر همه فاش شود، این انسان را از جایگاهی که اشغال کرده به زیر می کشد، مردم ندانسته برای خود بت هایی می سازند، که این بت ها که به زیر ذره بین و نور می روند، رسوا می شوند، بت بزرگ، فرو می ریزد، شاید به همین دلیل است که سیاستمداران که به بودن در سیاست در دراز مدت می اندیشند، از خبرنگاران و اهل رسانه گریزانند و دورتر از آنان می ایستند، و هرگز به دیالوگ با آنان تن نمی دهند، با یادداشت های حساب شده، در لنز دوربین های ضبط کننده، نگاه می کنند، و سخن می گویند، و بعد از باز بینی ویراستاران و... آنرا اجازه پخش می دهند، چرا که اگر مستقیم حرف بزنند، و نقاب از چهره واقعی خود کنار بزنند، با روشن شدن چهره واقعی آنان، دیگر بت نخواهند بود، بلکه به پارچه ایی کثیف تبدیل می شوند، که گاه تنها لایق پاک کردن، چیزی مثل خودشان است.
انسانی که در دردهایش غرق است، مثل شراب نوشیده مستی است، که دیگر هیچ نمی بیند، پس بین شراب و غم تفاوتی نیست، هر دو انسان را از دنیای واقعی خارج می کند و هر دو سکر آورند، و چه بهتر که در غم سکرآوری غرق شوی، تا در الکل، که مخچه ات را می ترکاند، تا تو نفهمی، پس صاحبان درد، بهتر از کسانی اند که میزبانان الکل شده اند، تا نفهمند و گیرایی احساسات شان کور شود.
دنیای واقعی و دنیای مجازی تمام پر است از تصویر، و چه فرق می کند، ذهن انسان را دنیای واقعی بسازد، و یا دنیای مجازی، رویا بسازد یا واقعیت، انسان در این مسیر است که ساخته می شود، چه با رویا، چه با واقعیت.
در دنیای رویا و حال میان رویا و واقعیت دیگر دروغ جایی ندارد، انسان فقط باید به خود آید، تمام خود آگاهی باشد، تا بتواند دروغ بگوید.
در دنیای عادی که چه بگویم، در دنیای سخت جنگ و بدبختی هم، موسیقی به داد انسان می رسد، تا تو را از فضای خشن و دردناک آن دور کند، و این ساز می تواند صدایی بسازد که تمام صداها را تحت الشعاع خود قرار دهد، شاید به همین دلیل است که اقتدارگرایان هر صدایی که صدای آنان را تحت الشعاع قرار دهد را خاموش می کنند، من جمله صدای سازهای موسیقی که، مستقیم روح انسان را هدف گرفته و او را به دنیایی می برد که می خواهد، و اقتدار گرایان به جای باز کردن مسیر برای در آمدن صداهایی خوب، منبع صدا را خاموش می کنند، چرا که دل ها را تنها از آن خود می خواهند، و لاغیر، و از سویی پاک کردن صورت مساله بهترین روش برای رهایی از راه حل پیدا کردن هاست.
ناظران گاه جامعه و فردی را در سکوت می بینند، عده ایی این را بر بی تفاوتی، خِنگی و... تحلیل می کنند و او را آماج طعن و لعن می نمایند، اما آتش زیر خاکستر، گاه انسان و جامعه را به سکوتی عمیق و خواب کننده می برد، و وقتی نسیمی می وزد، خاکستر برداری شده، و اینجاست که آتش خود را نشان خواهد داد.
در دنیای ارتباطات و فهم انسانی، بسیاری از دست ها، که به نظر می رسد خود را بسته نشان می دهند، فاش و رسوا هستند، حتی اگر افراد اعترافی نداشته باشد، شرایط داد می زند، و فریاد می کشد که چه در حال رخ دادن است.
حوادث زندگی تا نیامده اند بغرج و غیر قابل تصورند، اما وقتی می آیند و می روند تنها زنجیری از خاطرات می شوند، که دانه به دانه به هم می پیوندند و عادی می شوند، و تو برای آمدن هر کدام، چه مرارت ها و اضطراب ها که تجربه نمی کنی، حال آنکه این سلسله برای همه آمده اند، و رفته اند.
کاری که صبر می کند، معبرها را در مسیرهای درستش به موقع باز می کند، تلاش های بی ثمر و از روی بی صبری، شاید به خرابی بینجامد.
بسیاری از امراض روحی و جسمی با پرو بال دادن های ماست که شکل جدی به خود می گیرند، ساده گذشتن از بعضی از آنها خود به بهبودش می انجامد،
گاهی انسان ها در نزدیکترین وجه ممکن با هم هستند، اما فرسنگ ها از هم فاصله دارند.
باید به چیزی تکیه کرد، که تو را در زمین نگهدارد، چیزی که تو را در آسمان ها سیال نگه می دارد، زندگی را از تو خواهد گرفت، و به جای آن درد و اوهام را نصیب تو خواهد کرد.
گاه باید برای برگرداندن زندگی به مدار خود، انسان ها در بازی هایی شرکت کنند، که شرکت در آن اصلا در مذاق آنان خوش نیست، اما انسان کاری از دستش بر نمی آید، گاهی حتی بازی مرگ انسان ها را به زندگی نزدیک می کند، این است که فعالین سیاسی و نظامی گاه تن به مرگ می دهند، تا برای مردم خود زندگی تدارک بینند، به همین جهت است که مبارزین، در هر زمانی قهرمانان یک ملتند، آنان که تن به بازی های خطرناک می دهند، تا جریان زندگی نمیرد، و زیر پای استمرار طلب ها، استبداد طلب ها، اقتدار طلب ها و... گم نشود.
اما جنگ که بسیاری از عشق ها را ناکام می کند، بمب هایش نه انسان ها و خانه ها، که بلکه استعداد ها و شغل ها را هم نابود می کند، بدا به حال کسانی که به استقبال جنگ می روند، جنگی که به نابودی بسیاری منتهی می شود، و اگرچه برای انسان و انسانیت جنگ هیچ ندارد، اما برای کاسبان جنگ، حتی این صحنه های فجیع هم نان و نام و قدرت می آورد.
[1] - رمان چهل سالگی نوشته ناهید طباطبایی، دربارهی عشق، جوانی، خانواده و موسیقیست و روایتگر حسرتهای زندگی یک زن چهل ساله است. داستان کتاب چهل سالگی دربارهی زنی به نام آلاله است که در مرز چهل سالگی قرار گرفته و دچار دگرگونی شده است. او همراه با همسری بسیار منطقی و دختری شاد زندگی میکند. او زندگی آرام و شغل مناسبی دارد. آلاله مسئول کنسرتگذاری در تالاری بزرگ است و رهبر یکی از کنسرتها قرار است که از اروپا به ایران بیاید و او متوجه میشود که آن فرد کسی نیست جز عشق دوران جوانیاش. او شکه میشود، یاد گذشته میافتد، یاد عاشقیهای گذشته و نمیداند که با او چگونه برخورد کند. آلاله دیگر آن دختر جوان نیست و نزدیک شدن دوران پیری دلهره به جان او انداخته است. چهل سالگی، رمانی لطیف و شاعرانهای است و مخاطب را با عاشقانههای زنی چهل ساله آشنا میکند و از حسرتهای زنی متاهل میگوید. روایت زنده شدن خاطراتی خوب که در مواجهه با واقعیت حال، به کابوسهای زندگی تبدیل میشوند. سرخوردگیهای اجتماعی امروز آلاله با داستان دلدادگی دیروزش گره میخورد. ناهید طباطبایی در این زمان توانسته به صورت ماهرانه دلنگرانیها، سرخوردگیها و روال طبیعی زندگی زنی امروزی و نسبتا خوشبخت را به تصویر بکشد. توصیفات زیبا از حالات شخصیت اول داستان، شخصیتپردازی خوب افراد مختلف داستان، و اشارههایی به وضع جامعه در سالهای دههی هفتاد از نکات قوت این اثر است.
ناهید طباطبایی در تهران و در سال 1337 به دنیا آمد. او فارغالتحصیل رشتهی ادبیات دراماتیک و نمایشنامهنویسی از مجتمع دانشگاهی هنر است. او از نوجوانی شروع به نوشتن کرد و غالبا با نگاهی ویژه دنیای زنانه را در آثار خود به تصویر میکشد. اولین مجموعه داستان خود را در سال 1371 به چاپ رساند و تاکنون کار داستاننویسی و ترجمه از زبانهای فرانسه و انگلیسی را ادامه داده است. داستانهای زیادی از او به زبانهای مختلف دنیا ترجمه شده و چند اثر او نیز به صورت فیلمنامه درآمده است. در سالهای اخیر دو اثر به نامهای چهل سالگی و جامه دران مورد اقتباس سینمایی قرار گرفته است. آثار طباطبایی عبارتند از: بانو و جوانی خویش، چهل سالگی، حضور آبی مینا، خنکای سپیده دم سفر، جامه دران و آبی و صورتی.
در قسمتهایی از کتاب آمده است : "چقدر دوستش داشتم، چقدر مثل هم بودیم، اما گذشت، این همه سال اصلا به نظر نمیآید که او حتی لحظهای به فکر من بوده. عاشق کارش است. ای کاش من هم عاشق چیزی بودم، عاشق چیزی که فقط و فقط مال خودم باشد، عاشق یک کار، یک عشق مطمئن، عشق به چیزی که به عواطفت جواب بدهد، نگران آن نباشی که پست بزند، یا کمتر دوستت داشته باشد، یا ته بکشد. چقدر پیر شدم. آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر میکند. فکر میکند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازهی صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن میرسد میبیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشمهایش چین افتاده، پاهایش ضعف میرود و دیگر نمیتواند پلهها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطرههاست که روی دوش آدم سنگینی میکند. پرید. از خواب پرید و چشمهایش را که باز کرد، سقف را تار میدید. از پشت پردهی نازک درخشانی از جنس اشک. پلکهایش را روی هم گذاشت و اجازه داد اشکش روی صورتش بسرد. رد اشک را حس میکرد. لرزشهای اشک وقتی از روی چینهای ریز پایین چشمش رد میشد و تغییر مسیرش وقتی به کنار بینیاش رسید. میخواست غمگین باشد، میخواست یاد پیری بیفتد که صدای ضعیف آهنگی را از دور شنید. «قطعه برایش آشنا بود، خیلی خیلی آشنا، چقدر شبیه بود. شبیه به چی؟ نمیدانست اما نتهای آن مزه داشت، بو داشت و روی پوست احساس میشد». حالا میخواست «یک ضرب تا در خانهی مامان زری، یعنی مادر بزرگش، بدود و کوبهی در را بزند. چشمش که به شیشههای سبز، آبی و نارنجی کتیبهی در میافتد، ترش و شیرینیِ آبنباتی آنها را توی دهانش احساس کند و صدای پای مامان زری که میآید، آب دهانش را تند تند قورت بدهد. بلند شد. اشکهایش را پاک کرد و فکر کرد. «زنهای چهل ساله بالاخره یک کار عجیب و غریبی ازشان سر میزند، برای این که ثابت کنند هنوز پیر نشدهاند.» حالا میدانست چه کار میخواهد بکند. میخواست کتابی دربارهی عاشقی بنویسد. عاشقیِ زنی چهل ساله.»
[2] - بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قراضههاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وا اسفاها همیزنم دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
میگوید آن رباب که مردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است وآن لطفهای زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
"این یک دیکتاتوری است که انسان بخواهد آن چیزی را که خودش فکر کرده است، دیگران از او بی جهت قبول بکنند. یک وقت یک آدم مُنْصِفی است که می گوید بیایید بنشینیم با هم صحبت کنیم، بدانیم حرف شما درست است، یا حرف من درست است. یک وقت این طور است که در روحش چون یک دیکتاتوری هست و خودش آگاه نیست، می خواهد که آن مطلبی را که می فهمد به همه تحمیل کند و دیگران را وادار کند به اینکه قبول بکنند. از اینجا شروع می شود... اول هم خودش ناآگاه است از مطلب، نمی داند که این رویّه رویّه دیکتاتوری است؛ خیال می کند که رویّه رویّه انسانی و اسلامی است." (صحیفه امام، ج14، ص: 91)
"دموکراسی، نه به معنای حاکمیت مردم است، نه حاکمیت اکثریت. مردم یا اکثریت هیچ وقت حکومت نکردهاند. مبنا و معیار دیگری نیاز است. آنچه دموکراسی را دموکراسی میکند، توانایی و حقِ عزلِ حاکمان است از سوی مردم، بدون خونریزی و براندازی. آنچه دیکتاتوری را دیکتاتوری میکند، بینصیب ماندن مردم از این توان و حق است مگر با انقلاب و سرنگونی. دموکراسی این سؤال افلاطونی را که «چهکس باید حکومت کند؟»، کنار میزند و به جای آن میپرسد «چگونه باید حکومت کرد؟» چنان باید حکومت کرد که شرورترین و رذلترین حاکم را بتوان پایین آورد." کارل پوپر
دیروز که با چینش رقبای آقای سید ابراهیم رییسی در انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ماه آینده، توسط "شورای نگهبان قانون اساسی جمهوری اسلامی" مواجه شدم، آه از نهادم بر آمد، و تنها چیزی که توانستم بگویم، خدا حافظ جمهوری! و این که باید سلام گفت بر طلیعه دوره ایی که آن را باید آغاز "حکومت اسلامی" اش نامید، که سابق بر این و اکنون بر کشورهای اسلامی حاکم است، یک نوع بازگشت، از "جمهوری اسلامی" به نظام حکومت اسلامی.
این کار و روندی که شورای نگهبان در پیش گرفته و به مرور نهادینه و شبه قانونی اش هم کرده است، دیگر حتی "احراز صلاحیت" هم نیست، بلکه پا را از این هم فراتر نهاده و بی توجه به صلاحیت افراد، از بین کسانی که جرات کردند در چنین صحنه رسوا کننده ایی حاضر شوند، انتخاب می کند و صحنه رقابت را با هم جناحی های سیاسی و حزبی خودی می چیند، درست مثل آنچه در انتخابات مجلس قبلی نیز و... رقم خورد، که گویا طعم و مزه خوبی را برای دهان مهندسان آن صحنه داشته، که با خانه نشین کردن عده زیادی از مردم، و در عدم حضور آنان در پای صندوق های رای، با تعدادی رای اندک، کسانی را که می خواستند، بر کرسی های سبز قانون گذاری چیدند، و اکنون، با کسب شیرینی آن به ظاهر موفقیت، در آن پروژه ویران کننده دمکراسی و جمهوریت، همان الگو را برای انتخابات ریاست جمهوری این خرداد نیز، قصد پیاده سازی و تکرار دارند.
این یعنی شکستن پاهای افلیج وجه جمهوریت در نظام "جمهوری اسلامی"، که در روندی سه دهه ایی هر روز لاغر و لاغرتر شد، و امروز این پاهای نحیف نیز، کاملا شکسته و خرد گردید، در این دوره شورای نگهبان علاوه بر قانون گذاری و صدور بخشنامه به وزارت کشور در مورد استاندارد ثبت نام شونده ها و کاندیداها، و تعیین مصادیق کسانی که می توانند، ثبت نام کنند، از یک نهاد ناظر به یک نهاد تصمیم ساز، تصمیم گیر و حتی مجری تبدیل شد، تا از بین کسانی که در این صحنه، جرات حضور یافته اند و آمدند، و آبروی خود را به قمار این خطر بزرگ گذاشتند، و ثبت نام کردند، به طور کاملا روشن، دست به گزینش لیستی بزند، که نتیجه انتخابات پیش از آوردن صندوق های رای به مساجد، از هم اکنون مشخص باشد. جای تاسف بسیار دارد، که اگر چنین می خواست بشود، چرا باید این ملت صدها هزار شهید می دادند، و انقلابی به بزرگی انقلاب 1357 را به کشور و اقتصاد و سیاست خود تحمیل می کردند.
واقعا از این قانون اساسی که ثمره آن همه خون بود، چه چیزی به نفع مردم و حاکمیت آنان بیرون آمده است، چه مقدار مردم ایران بر سرونوشت خود مسلط شده اند، آیا می توانند خیابانی را به نام یکی از مفاخر موسیقی خود نام گذاری کنند، می توانند برای قهرمان ملی شدن صنعت نفت خود مراسمی از سر تجلیل برگزار کنند، می توانند به گران شدن چند برابر یک کالا به اعتراض برخیزند، آیا می توانند تقاضای آزادی زندانی را بدهند که احساس می کنند برای احقاق حق آنان مبارزه مسالمت جویانه کرده، و گیرم قانونی هم در زندان است؟! و...
واقعا به نظر می رسد که باید این قانون اساسی را به کناری نهاد، و بدون یک خط قانون، شاید کشور بهتر از این حکمرانی می شود، و با فصل الخطاب قرار دادن منویات دل یکی از ما، به حتم کشور از این که هست بهتر هدایت خواهد شد و... چرا که از این قانون که باید پاسدار منابع و اهرم های قدرت و حقوق مردم در برابر حاکمیت بر کرسی نشسته باشد، چیزی به نفع جمهوریت و جمهور مردم ایران بیرون نمی آید، و انسداد به حدی است که، راه های اعمال قدرت مردم از طروق قانونی، مسالمت جویانه و مکانیسم های مندرج در اصول قانون اساسی، تقریبا متمایل به صفر شده است.
هر چند عده ایی معتقدند، که حتی اگر بهترین کاندیداها هم تایید صلاحیت می شدند، چینش قدرت در کشور به مرحله ایی از تغییر رسیده است که، در نهایت هم فرد منتخب مردم، به یک نفر مثل دکتر حسن روحانی تبدیل می شود که، با یک رای بالای 24 میلیونی، بر کرسی ریاست جمهوری می نشیند، در حالیکه نه تنها ریاستی بر جمهور ایرانیان ندارد، و حتی بر همان "قوه اجرا"، هم توان و ابزار اعمال قدرت در جهت تغییر وضع مردم خود نداشته و ندارد؛ این است که در این مقطع به نظر می رسد باید بساط این انتخابات و سیستم های از این دست که ناظر بر وجه جمهوریت و اعمال قدرت مردم است را جمع کرد، زیرا در این صورت نهاد اصلی قدرت در کشور، با دست و بال بازتری می تواند عمل کند، لااقل در انتخاب افراد خود، برای تسخیر پست ها، دست بازتری داشته و عمل خواهد نمود، و در عین حال پاسخگوی وضع موجود نیز، خود خواهد بود؛
چرا که در این بساط معیوب، و افلیج جمهوریت، که آشکارا نهاد نگهبان قانون، از بندهای مسلم حقوق مردم در قانون اساسی عبور می کند، و مردم ابزاری برای توقف و حتی اعتراض به او را ندارند؛ این قانون شکنی توسط نگاهبانان قانون، تمام امید را از دل مردمی که، روزگاری با شعار "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" پا به میدان برخورداری از مواهب جمهوریت، و آزادی نهاده اند را، بر می کند، و نتیجه اش به مراتب بدتر از حاکمیت فردی خواهد بود. در صورت جمع کردن ظرفیت های قانونی جمهوریت، مردم ایران دیگر چشمداشتی هم از قانون و اجرای آن نداشته، تکلیف خود را در آن صورت دانسته، و خود را به موج تعیین سرنوشت، توسط هسته اصلی قدرت در کشور می سپارند و تمام.
به واقع عمل به همان شیوه خلفای اسلامی صدر اسلام، و یا حاکمیت هایی از نوع امپراتوری های رایج اسلامی، و یا حتی همین امارت های اسلامی که در دوره معاصر رایجند، بسیار بهتر و نتیجه بخش تر از این جمهوری که ما داریم، خواهد بود؛ مثل همین حاکمیت امارات متحده عربی، قطر، عربستان و جمیع کشورهای دیگر اسلامی، به خصوص در حوزه خلیج فارس، که لااقل در کسب حقوق اقتصادی، فرهنگی، منافع ملی و... از ما موفق ترند، در چنین حکمرانی هایی تکلیف مردم روشن است، که برای نظام خود دیگر لازم نیست خونی بدهند، و حاکمان عرفی و خاندانی حکومت می کنند و در نهایت دیگر ربطی به خدا و دین ندارند و به کار خود می رسند، و چشمی به قدرت نداشته، حکومت را به اهل قدرت سپرده، در زندگی دنیایی خود غرقند.
این که نمی شود در قانون اساسی، قانونا، شرعا و عرفا به مردم قدرت و حق تعیین سرنوشت داد، و در راه تحقق آن این گونه موانع معظمی، مثل شورای نگهبان نهاد، که عملا همه نهادهای قانونی در این مسیر را، تحت الشعاع تفسیر و تفکر خود قرار دهند، و انتخابات برای تعیین نمایندگان مردم در حاکمیت را، از اولیه ترین استاندارد های نوع جمهوری، تهی کرده، و به عنوان مثال مجلسی که باید مملو از "عصاره های فضایل ملت" باشند، در دست کسانی قرار گیرد که تشت رسوایی سو استفاده آنان از منصب و بیت المال گوش فلک را کر کرده است، و حالا بخواهیم رئیس جمهور نیز از بین خواص و خودی های آنان انتخاب شود.
این بزرگترین خیانت در حق تمام ملت ایران و آنانی است که سال ها برای آزادی [1] و استقرار نوع حاکمیت جمهوری در کشور مبارزه کردند و جان در طبق اخلاص نهادند و خانه و خاندان و فرزندان شان به تاراج تیغ جلاد رفت و در زندان ها شکنجه و شهید شدند، تیرباران و نیست و نابود شدند، به حصر و تبعید رفتند و...، تا این ملت در جایگاه واقعی خود بنشینند، و از دیکتاتوری [2] و زورگویی ها، رها شوند، و حق تعیین سرنوشت بدست آورند، و به قول بنیانگذار ج.ا.ایران "میزان رای ملت باشد"، حاکمان آقایی بر مردم نکنند، و مردم "ولی نعمت" [3] حاکمان خود باشند، و ولی فقیه خود را "خدمتگذار" [4] ملت بداند، نه این که آقا و سرور آنان، و...
-
آیا قدرتی برای کسی هست که تو را از این صندلی مادام العمر بردارد
آیا قدرتی برای کسی هست که تو را از این صندلی مادام العمر بردارد
-
آنان که درخت دمکراسی و مردم سالاری را قطع می کنند خود نیز به زودی طعمه این عمل خسارت بارشان خواهند شد
آنان که درخت دمکراسی و مردم سالاری را قطع می کنند خود نیز به زودی طعمه این عمل خسارت بارشان خواهند شد
-
وقتی جمهوریت را از یک نظامی سلب کردید، رای و نظر درصد کمی بر رای و نظر همه خواهد چربید
وقتی جمهوریت را از یک نظامی سلب کردید، رای و نظر درصد کمی بر رای و نظر همه خواهد چربید
-
راه نفس کش هر ملتی از صندوق های رای است، گرفتن صندوق رای از آنان، یعنی خفه کردن یک ملت
راه نفس کش هر ملتی از صندوق های رای است، گرفتن صندوق رای از آنان، یعنی خفه کردن یک ملت
-
دزدیدن صندوق رای از یک ملتی که سه انقلاب بزرگ در یک سده برای حقوق خود داشتند جفاست
دزدیدن صندوق رای از یک ملتی که سه انقلاب بزرگ در یک سده برای حقوق خود داشتند جفاست
-
کسانی که رای یک مردم را روانه سطل آشغال می کنند، دور یا نزدیک به عقوبتی دچار می شوند که دیگر خیانتکاران شدند
کسانی که رای یک مردم را روانه سطل آشغال می کنند، دور یا نزدیک به عقوبتی دچار می شوند که دیگر خیانتکاران شدند
https://mostafa111.ir/neghashteha/articel/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=580#sigProId2275c1154c
[1] - امام خواست مردم مسلمان را برقراری عدالت و آزادی میداند و میفرمایند: "توده ما توده مسلمان است. تعلیمات اسلامی همان طوری که در روحانیت هست، آنها به مردم هم تعلیم کردند. و تمام این مسائل اسلامی که بر مبنای عدالت است و بر مبنای آزادی است و بر مبنای اختیار مردم است و بر مبنای آن چیزهای متعالی است، در اسلام هست، و مردم هم او را دارند".
[2] - "اینها نمی دانند که حکومت اسلامی می آید برای اینکه دیکتاتوری نباشد". "آن روزی که شما احساس کردید که میخواهید فشار به مردم بیاورید بدانید که دیکتاتور دارید میشوید. بدانید که مردم معلوم میشود از شما رو برگرداندهاند". "دیکتاتوری در اسلام محکوم است". "ایران در دست من نیست، در دست ملت است. و ملت هم کسی که خدمتگزار باشد و مصالحشان را بخواهد، با آزادی مطلق، به او ممکن است رو بیاورد". "به همان ترتیبی که در همه جای دنیا هست آنها [مردم] میتوانند وکیل انتخاب کنند. وکیل میتواند به حسب آن چیزی که ملت به او اعطا کرده، دولت را تصویب کند یا رد بکند. رئیس جمهور را خود مردم تعیین بکنند. همه اینها با دست خود مردم هست و خودشان میتوانند انجام بدهند". "آن رژیمی که ما میخواهیم، آن رژیمی است که ملت ما دنبالش هستند، دیکتاتوری در آن معصیت بزرگ است. و فاشیستی از معاصی بزرگ است پیش ملت ما". "اینها (مردم) احساس کردهاند که روی مصالح آنها عمل میکنیم. احساس کردهاند که ما نمیخواهیم ظلم بکنیم. به آنها نمیخواهیم ظلم بکنیم. آنها را نمیخواهیم به زور وادار بکنیم به یک کاری. این احساس که آنها از اسلام دارند و این احساس هم دارند که ما همان تبع اسلام هستیم و مطابق احکام اسلام عمل میکنیم. این دو احساس در مردم هست. یکی اینکه اسلام را میدانند که رژیمی است که عدالت در آن هست. و ما را هم میدانند که ما تابع یک رژیمی هستیم که عدالت هست. و ما میخواهیم اجرا کنیم عدالت را. از این جهت است این احساسات. نه یک تعصب خشکی باشد بدون منطق، بدون مبنا. و من اصلًا هیچ خطری در این، احساس نخواهم کرد".
[3] - "محرومان ولی نعمت ما هستند". "پیروزی را برای ما و شما اینها به دست آوردند و اینها ولی نعمت ما هستند. و ما باید این معنا را در قلبمان احساس کنیم که با این ولی نعمتهای خودمان رفتاری بکنیم که خدا از آن رفتار راضی باشد". "در خدمت گزاری به مستضعفان و محرومان که نور چشمان ما و ولی نعمت همه هستند، فروگذاری نکنید".
[4] - "پیغمبر اکرم خدمتگزار مردم بود با اینکه مقامش آن بود". "اگر به من بگویند خدمتگزار، بهتر از این است که بگویند رهبر. رهبری مطرح نیست، خدمتگزاری مطرح است".
زمانبندی این صعود :
حرکت از میدان دربند ساعت 3 و 29 دقیقه بامداد 4 خرداد 1400
حضور در جانپناه شیرپلا ساعت 5 و 45 دقیقه بامداد
رسیدن به محل چشمه نرگس ساعت 8 صبح
حضور در قله توچال ساعت 10 و 17 دقیقه صبح
کل زمانبری این مسیر :
6 ساعت و 47 دقیقه (با احتساب استراحت های بین مسیر)
کوه دلرباست، و دل ربوده ها را به خود مشغول می دارد، انگار ما را از گِل کوه ها سرشته اند، که خاکش چنین گیرا و جلب کننده است، مدهوشان خود را، از این قله به آن قله، و از این دیار به آن دیار می کشد، و آنان، گویی به دنبال گم گشته ایی هستند، که انتظار دارند، در ارتفاعی بلند، آنرا بیابند، و یا از ارتفاعی بالا می روند، تا خود را به محک، توان غلبه بر نیروی جاذبه زمین کشند، تا ببینند، قوای جسمانی شان، چقدر توان پرواز دارد [1] تا در اوج آسمان ها پر بگشاید، و بی آنکه از زمین جدا شود، بالا رود، در میان ابرها، با طبیعت ممزوج و ملحق شود. تو انگار بخشی از آن می شوی، همانگونه که بعد از مرگ، جسم تو بدان تبدیل خواهد شد، و به اصل خویش باز می گردد، وقتی در کوه پرسه می زنی، انگار با خود به مذاکره ایی معرفتی مشغولی، و به تناسب حال خود، با اطراف ارتباط می گیری، و ملاحظه خواهی کرد که چقدر با او همگن و همدردی، و چقدر در حق او جفا می کنی، کوه انگار تو را به محاکمه می کشد، که با طبیعت چه می کنی؟! تا نمره انسانیت و طبیعت دوستی به تو دهد.
شاید به همین دلیل است که کوه آنقدر جذابیت دارد که، هر هفته یکبار، بسیاری را، مثل معتادها به دامن خود می کشد، تا خود را به دل سنگ ها و صخره ها بزنند، و تو آنگاه که در یال های دراز منتهی به قله اش، سیر می کنی، ناخودآگاه یاد کسانی می افتی، که آنان را در این مکان جا گذاشتی، یا با آنان همراه بودی، و اینکه در آن جاودانه شده اند، یا به هر دلیلی با تو در این سیر و سلوک شریک بودند، و اکنون تو را ترک کرد، و راهی جایی غیر از اینجا شده اند.
از آخرین صعودم، باز همنوردانی را به انواع امراض و علل از دست داده ام، فرشید سرجوقیان که آذرماه سال 1398 برای اولین بار صعود دو روزه به توچال را به همراه ایشان تجربه کردیم، و چندی پیش تلفنی از حال هم مطلع شدیم، اما امروز وقتی وارد جانپناه شیرپلا شدم دلم رفت سراغ آن شب خاطره انگیزی که با هم در آنجا صبح کردیم، او نیز به واسطه بیماری، خاک زمینگیرش نکرد، و کم و بیش با کوه همچنان قرین بود، و در آخر نیز، این کوه نبود که آشیان آخرش شد، بلکه تسلیم بیماری سختی شد، که گریبان جوان و پرشورش را رها نکرد، و در حالی که هنوز بسیار زود بود، تسلیم مرگ و رفتن شد.
یا استاد حمید ثابتی که از کوهنوردان قدرتمند این دیار بودند، و بارها حرکت او را در یال های پر برف و طوفان زده توچال دیده بودیم، او را راه های سخت کوهستان نتوانست از پای در آورد، اما ویروس کرونا بر جسم ورزیده اش غلبه یافت، و روانه خاکش کرد، در حالی که چهره ایی ماندگار در بین کوهنوردان بود. سخنان پر شور و عارفانه اش را در مراسم ختم، مرحوم مهندس مودب، همنورد خوب دیگرم را که در یال سنگ سیاه در همین توچال یخ زد، از یاد نمی برم، که می گفت :
"کوهنوردان نمی میرند، بلکه زنده اند، و همیشه در حال پروازند، چون عاشقند و شب شکن، و کاری می کنند که فقط خودشان می دانند و...، شاید از نظر خیلی ها که در شهرند، کارهای ما (کوهنوردان) به مذاق شان خوش نیاید. و سپاس از تمام کوهنوردان جهان، کوهستان دوست عزیزی (مرحوم مودب) را از دست داد، اگر از تمام ما کوهنوردان بپرسند که شب در کوه چه می کنید؟! هدف شما از (این) بالا و پایین رفتن (ها) چیست؟! (خواهیم گفت) فقط عاشق می داند که چه می کند (و در این آهنگ حزین ادامه داد که) :
ببین کجا رسیده ام،
چو عاشقانه دیده ام،
رسیده ام به بیکران،
به نیلگون آسمان،
به سال ها و یال ها،
تمام قصهِ حال ها،
به عاشقانه نورها،
بزرگی و غرور ها،
ببین ز شب گذشته ام،
ز درد و تب گذشته ام،
پر از ترانه گشته ام،
همه بهانه گشته ام،
که پر کشم به کهکشان،
به یال های جادوان،
به دورها به نورها،
به جنبش و سرورها،
به یاد یار مهربان،
به دست بوسه ایی زدم،
به عشق آن عروس جان،
به ماه خوشه ایی زدم.
نادان به عمارت بدن مشغول است، دانا به کرشمه سخن مشغول است.
صوفی به فریب مرد و زن مشغول است عاشق به هلاک خویشتن مشغول است (عرفی شیرازی)
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم احساس سوختن به تماشا نمی شود (عباس خیرآبادی)
توچال با توجه به وضعیتی که دارد، قله عریانی است و وحشی، وحشی ترین (چکاد) چهار هزارتایی جهان است، و توچال و دنا در بین قله های خاورمیانه بی نظیرند، مخصوصا بادهای جنوبی آن."
و این گونه است که کوه چشمه های عرفان و معرفت را در تو زنده می کند، تا در دریای سخن نیز، همچون صخره های سخت، به تقلا افتاده و زبان باز کرده اسرار هویدا کنی. شاید به همین دلیل بود که در آن هنگامه سحرگاهان که انسان به رازگویی با حقیقت و طبیعت میل بیشتری می کند، این ترانه را با دوست همنوردم همخوانی می کردیم که :
امشب؛ در سر، شوری دارم… امشب؛ در دل، نوری دارم…
باز امشب؛ در اوجِ آسمانم! باشد رازی، با ستارگانم…
امشب؛ یک سر، شوق وُ شورم… از این عالم، گویی دورم…
از شادی پَـــر گیـــرم؛ که رِسَم، به فلک!
سرودِ هستی خوانم؛ در بَـــر حــور وُ ملک…
در آسمان ها؛ غوغا فکنم! سبو بریزم… ساغر شکنم…
امشب؛ یک سر، شوق وُ شورم… از این عالم، گویی دورم…
با مـاه وُ پروین؛ سخنی گویم… وز رویِ مهِ خود؛ اثری جویـم…
جان یابم؛ زین شب ها… می کاهم، از غم ها…
ماه وُ زهـــره را؛ به طـــرب آرم!
13 تیرماه 1399، انگار روز وداع من با کوه بود، بدون خداحافظی، ترکش کردم، کرونا خیلی ها را از مدار زندگی خود خارج کرد، اما امروز به برکت وجود ذیجود یک دوست، کسی که ورزش من مدیون نظم و همت مردانه اوست، دوباره راهی صعودی دیگر شدیم، بالا رفتن از چکاد خاطره بر انگیز توچال. مثل همیشه پیش از سحر، در ساعت 2 و 30 دقیقه بعد از نیمه شب بود، در حالی که غرق در خواب و رویا بودم، با صدای زنگ تلفن ایشان، بی درنگ از خواب کنده شده، شال و کلاه کرده و راهی راه مردان مرد همنورد پر همت خود شدیم، تا روزی زیبا و مملو از موفقیت رقم خورد،
هوای صبح با رعد و برق و بارش احتمالی بر توچال، همراه بود، اما ما همیشه آب و هوای روز را، پیش از صعود، به برکت فن آوری های نوین برانداز می کنیم، تا چشم و گوش بسته، راهی راه خطر نشویم، در اکثر موارد پیش بینی ها درست است، هر چند گاهی حتی حرفه ایی ها را نیز دچار مشکل شرایط پیش بینی نشده می کند.
ساعت 3 و 29 دقیقه سحر را نشان می داد و در حالی حرکت خود را برای صعود آغاز کردیم که به سخنان راننده تاکسی فکر می کردم، که ما را به محل مجسمه در میدان دربند رسانده بود، او که اهل جغتای در قوچان بود، و می دانست که این نام فرزند چنگیز خونریز است که در ایران و خراسان کشتاری عظیم کرد، و از غارت وحوش و شکارها در ارتفاعات منطقه خود گفت، و از یوز پلنگی گفت که طعمه چوپان و سگانش شد، که در حریم او در زیر درختی که او بر آن مخفی شده بود، حاضر شدند. از سدی که توسط دولت آقای هاشمی در منطقه اشان ساخته، و به برکت آن کشاورزی منطقه رونق گرفته، و از امامزاده ایی گفت که در همان دولت استخری و فضایی ساختند و تفرجگاهی که مردم برای دیدن بیایند، و از داستان مکرر و شایع حفر امامزاده، برای گنج یابی و... و انتصاب هایی که هرگز کسی آن را به اثبات نرساند و به نام خانواده آقای هاشمی ثبت گردید...
شب بود و تاریک، و ما صعود میان هفته ایی را انتخاب کردیم، که به شلوغی آخر هفته نخورده و خود را از احتمال خطر ابتلا به کرونا دور کنیم، زوجی هم همزمان با ما صعود خود را آغاز کردند، تاریکی هوا ما را مجبور به استفاده از هدلایت کرده است تا راه خود را از میان صخره های منتهی به جانپاه شیرپلا که خطرناکترین قسمت این صعود است، بیابیم و پیش برویم، با هر ترس و لرزی بود ساعت 5 و 45 دقیقه صبح، شیرپلا بودیم، کمی صبحانه و استراحت و باز حرکت، در این مسیر یک نفر از ما سبقت گرفت، از او مقصدش را پرسیدم، او نیز مسیر چشمه نرگس را برای رسیدن به قله، نشانه رفته بود؛ و نفری هم با هدلایت روشن خود، از پشت سر، اعلام حضور می کرد، قهوه خانه های بین راه همه خواب بودند و تعطیل، برخی با چراغی، و برخی با صدای موسیقی که از پشت کرکره بسته اشان می آمد اعلام حضور می کردند.
ساعت 6 و 10 دقیقه صبح بود که جانپناه شیرپلا را ترک کرده و از پشت آن راهی مسیر چشمه نرگس برای صعود از طریق چهار پالون شدیم، ساعت 8 صبح بود که بساط استراحت و کمی دوپینگ غذایی را، بر فراز این چشمه پر آب و زیبا نشاندیم، 15 دقیقه استراحت و ادامه حرکت؛ یک تیم دو نفره و یک تیم یک نفره از ما سبقت گرفتند و به سوی قله رهسپار شدند.
و با کاهش انرژی که داشتیم، و با این همه دوری از کوه، رکورد 6 ساعت 47 دقیقه را در این صعود شکستیم، و در ساعت 10 و 17 دقیقه صبح بود که، خود را بر فراز قله توچال، در کنار گنبد خاطره برانگیز زرد قناری اش، رسانده، به دیدار یک هموطن لر نائل شدیم که با لباس زیبای لری خود در کنار جانپناه فلزی قله، انگار با چشمان پرسشگرش منتظر ما بود، و چشم نوازی می کرد، کلاه گرد نمدی، شلوار مشکی پاچه گشاد، تن پوش سفید و سیاه مخصوص هموطنان لر، که در آنجا حضور خود را برجسته داشته بود. توقف کوتاهی و عکسی، و بلافاصله سرازیر شدیم، لکه های برف در این سوی کوه به سمت تهران، که هنوز چشمگیر و شکر برانگیز است، در آن سوی قله نیز این برف ها از قطر بیشتری برخوردارند، به سمت ایستگاه هفت سرازیر شدیم، برفکوب پیست اسکی توچال هنوز خود را ماشینی مدرن اعلام می کند و مشغول آماده سازی محل، برای اسکی بازی است، حجم برف می تواند هنوز میزبان اسکی بازان باشد.
دمای هوا اینجا در روی قله امروز بین سه و چهار درجه سانتیگراد در نوسان است، هوا آفتابی، و به رغم گزارش هواشناسی مبنی بر 20 تا 25 کیلومتر باد، تقریبا وزش باد ناچیز است، وزشی که از آن دیدم، بطری نوشابه پلاستیکی له شده ایی بود که باد به سمت دره ایگل می برد و باز می گرداند به سمت ما.
آبشار قبل از پله های شیرپلا
آبشار قبل از پله های شیرپلا
آبشار دوقلو در محل شیرپلا
آبشار دوقلو در محل شیرپلا
آب های زیبای مسیر چشمه نرگس
آب های زیبای مسیر چشمه نرگس
دره چشمه نرگس و تهران
دره چشمه نرگس و تهران
زیبایی های مسیر چشمه نرگس
زیبایی های مسیر چشمه نرگس
کلکچال از دره چشمه نرگس
کلکچال از دره چشمه نرگس
Title
Title
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
زیبایی های مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس
تصویری از چشمه نرگس
تصویری از چشمه نرگس
چشمه نرگس و زیبایی های اطراف
چشمه نرگس و زیبایی های اطراف
گل های تازه رو بعد از چشمه نرگس
گل های تازه رو بعد از چشمه نرگس
لکه های برف امید بخش
لکه های برف امید بخش
تهران از بالای چشمه نرگس
تهران از بالای چشمه نرگس
پاکوب های بالای چهارپالون به سوی قله توچال
پاکوب های بالای چهارپالون به سوی قله توچال
ایستگاه 5 و مسیر ولنجک
ایستگاه 5 و مسیر ولنجک
لکه های برف زیبا بر دامنه توچال
لکه های برف زیبا بر دامنه توچال
بر خط الراس، بالای چهار پالون - روبرو قله توچال
بر خط الراس، بالای چهار پالون - روبرو قله توچال
آخرین حمله برای فتح توچال
آخرین حمله برای فتح توچال
گنبد زرد قناری توچال و آرزوی دیدارش
گنبد زرد قناری توچال و آرزوی دیدارش
هموطن لر با لباس زیبای محلی لری بر فراز قله
هموطن لر با لباس زیبای محلی لری بر فراز قله
آماده سازی برف ها برای اسکی بازی در مقابل ایستگاه 7 تله کابین
آماده سازی برف ها برای اسکی بازی در مقابل ایستگاه 7 تله کابین
مرحوم حمید رضا ثابتی پیشکسوت کوهنوردی و همنورد خود ما
مرحوم حمید رضا ثابتی پیشکسوت کوهنوردی و همنورد خود ما
برای رفتن خیلی زود بود همنورد - روحت شاد باد
برای رفتن خیلی زود بود همنورد - روحت شاد باد
نفر سمت چپ همنورد ما جناب فرشید سرجوقیان
نفر سمت چپ همنورد ما جناب فرشید سرجوقیان
وسایل کوهنوردی مرحوم حمید رضا ثابتی بر مزارش - روحش شاد
وسایل کوهنوردی مرحوم حمید رضا ثابتی بر مزارش - روحش شاد
[1] - همتباران تاجیک ما، به رفتن اهل خود از این دنیا "پرواز" می گویند، همانگونه که هندی های مسلمان از "انتقال"، به گاه ترک این دنیا توسط اهل خود سخن می گویند.
I had a note from Ajoy M, a member of the Academia site, which he/she has left, on the reaction, on my M.A’ dissertation "Globalization and Hindu radicalism in India", he wrote to me :
“I am not surprised to see some garbage coming out from the terrorist state Iran. When Globalization is taking place, Muslim extremism is spreading across the globe into all the democracies. Muslims and religious fanatism is spreading in the fertile fields of democracy. While democratic countries still have not realized that Muslims have no allegiance to any country and the only allegiance is with Allah, Muslims became cancers to every democratic country. Which countries tackle them best? Countries like China (they are by force mass transforming Muslims in their country), Burma (who just removed the last bit of Muslims root – Rohingyas from their land). These countries know, you must operate cancer cells from the root. India is too soft and a democratic country – and the country is stamped with Muslim infiltration and breeding rate of Muslims which is only comparable to insects. India should do everything to cleanse their land, they need to find the cure for cancer”.
This is my response to Ajoy M:
Dear Ajoy M
Hi Sir/Madame
I am surprised to see someone from India naming, an Academic text as Garbage, which is the result of human thought and researches, if somebody does not agree with it, should criticise, not label it as something like this.
I am surprised because I saw some Indian who, irrespective of what has written in a text even, they consider it as a sacred written, and respect to it, even newspaper lines.
My paper contains Indian cultural values, and how is leading in the wrong direction by The Hindu fanatic radical Hindutvas activists
The fascism in the name of Ram, killing minorities,
I try to take a mirror in front of the people's face, who killed a human for their thought
I and the world know about Muslim Extremism well, but do you know about Hindu Extremism also? the extremist who hang others, to roadside trees because of trafficking cows by their trucks?!
the people who were killed in cold blood on the tarmac of Delhi street when they follow their citizenship right during Mr. Trump presidential visit to Delhi.
Minorities in every country are shelterless, so the pressure on them is shameful, there is no difference between Myanmar, China, Palestine, Iran, India, USA...
Brutality is brutality, Muslim brutality, Hindu brutality, Jewish brutality... all are the same
In a free and democratic thought, nobody considers others as Cancer, fascist thought name others like cancer, because fascism wants to uproot others,
My studies show me, India is something else, plurality, harmlessness, democratic, full of Ahimsa, cruelty and brutality does not belong to Indian cultural values, this is something that injects into its cultural, political atmosphere by the politician who wants to ride people religious sentiment to capture power.
About Iran that you name it as a terrorist state, no one can name a whole like this, it is a baseless label, because of thieves who robe in Italy’s city like Milan, no one name thieve Italy or some Hindutva brutal action in India, nobody says, Brutal Hindu religion …
Namaskar Ji
Tehran
May 22 2021
This is Ajoy M response to me that I recived it Today (2021-May-23):
"It is no wonder that you are not only ignorant but a fanatic of your own. You are trying to compare Muslim extremism with Hindu extremism. Unless someone is smoking something special, even an Allah-infested brain also could not do that type of comparison.
First, there will be always a section of people who will try to do something inhuman. And you must see the percentage of that inhuman in comparison to the total population. Look at the Muslim countries – and try to make it your research paper – why once the Muslim population reaches 50% in a country it will very quickly move towards 100% and force every other religion to vanish from that land. Try to research why Pakistan and Bangladesh's Muslim population is now close to 95% though at the time of independence it was close to 55 to 60%. Try to make your research topic, why in India, the Muslim population is now close to 25% though at the time of independence it was like 10 to 12%. Try to make your research paper on why in the Indian states of West Bengal and Assam – the Muslim population exploded and now almost 30 to 35% of the total population. Looks like you have picked up a research subject to make the Mullahs of Iran happy. I can give you hundreds of research subjects and if you publish the outcome, you will realize that the world population should be divided by Muslims and Non-Muslims or otherwise Inhuman and Human.
Some Indians praise your writing because you will find Hindus hating Hindus in Indian and abroad. And you will never find Muslims hating Muslims in this world.
The final research subject for you –find a country in this world where Muslims are the majority and they are not close to 100%. And where the Muslim population percentage is shrinking. Mulla’s in your country will be unhappy and will order death by stone-throwing by Sharia law. What a hopeless and low life you guys are leading? Do something to improve the lives of your population because you will never even understand the problems of other countries and other religions."
I write to him :
"Your problem is, you divide people by their religion, and based on this division, all Muslim are Inhuman and all Hindu are human, but humanity and inhumanity dose not related to your religion, it is related to your behave, thought toward “others”, this is fascism, as you know fascism is deeply irrational and it funds its base on hate of small community, who have no power, and no shelter to defend himself.
Fascists characteristically attempted to win popular support and consolidate their power by mobilizing the population in mass, against others who defined them as an enemy, fascists espoused extreme nationalism, and under fascist regimes, women were urged to perform their traditional gender role, as wives and mothers and to bear many children for the nation. Although not all fascists believed in biological racism, it played a central role in the actions of those who did. Most fascist movements portrayed themselves as defenders of domain religion against others, and in the end, the result of fascism is creating a totalitarian system, which brings all, under the control of its elite, at that time, there is no difference between minority and majority, all will be the same, for a fascist ruler.
You are speaking of the Mullah System in Iran, but Hindutva doctrine speaks about Hindu fundamentalism, which returns India to the Cast System, which is, a kind of “Hindu Mullah system” that will come to exist, so it will be the same. if the “Muslim Mullah system” is wrong, the “Hindu Mullah system” also will be wrong.
If humanity and its values are your concern, as it is my concern also, Hindu toleration and Muslim toleration are the same, a Muslim or Hindu… have to be human, human irrespective of its religion has to be moral and tolerant,
Allah-infested brain or Ram-Infested Brain is the same, so we are as a human, irrespective of our God’s name, have to be human, this is the most important religious teaches, that we have to learn it,
Every religion which teaches us this, is a qualified religion, on the other hand, it should be put aside, there is no difference its God’s name is Allah or Ram.
In my thought all religion came to teach us to live human, except this, it will be useless,
As you see in my dissertation, I have M.A Indian studies, so it is my field of studies, and I try to know my case study, irrespective of my religion, as an academic approach to this matter, so I am not the representative of the Muslim toward you, to defend their wrong behaves, but there are so many articles in my site, about Muslim wrong actions toward others also, as I said in the past, Brutality is brutality, cruelty is cruelty, sin is sin, wrong is wrong… there is no different who is doing it, me or you, Hindu or Muslim, Jewish or Christion…"
On May 24, 2021 he/she write to me:
“Not correct, I divide humans by Muslims and Non-Muslims. Not by any other religion. Of course, a person’s humanity depends on the teaching of religion. That is the reason we find so many fanatics from only one religion. There are innumerous examples around us. Everything that I said is well documented, statistically valid, and true, and telling the truth is sometimes not popular especially on the receiving side.
You have not answered a single truth (research subjects for you) that I have presented in my last mail. Rather you are dodging the questions with some well-known facts which do not need further clarification. But, sometimes, every country needs to look after its own population and should take corrective actions to cleanse their land. By the way, what is the percentage of the population in Iran who are Muslim? Well, probably you will be ashamed to say that here, but let me tell you – 99%. A person, from a 99% Muslim community is trying to characterize India and Hindus fundamentalist is not only laughable, garbage too, and that is what I said in my first message.
Without Hindu fundamentalism, India cannot stop the growth of weeds in India, Muslim Population. I hope and wish, every Indian will join to cleanse the land of India and cure the cancer of the society.
My only concern is now infestation of democracies by Muslims. A fanatic fundamental people, whose allegiance is only with religion and not with the country. They are dangers of each democracies. And that should be cured, and countries should act immediately.
My only concern – Muslim infiltration to democracies. That need to stop immediately.”
As response, I write to him/her :
Namaskar ji
First of all, my paper speaks about the RSS and its ideology, that is became operational, based on Hindutva doctrine, so let me say, this is a wrong dividing if you are speaking in the name of “Hindu radicalism”, and right wings, like RSS; they do not divide Indian people, in the manner, that you divided them, as I mention in my paper, they recognized all minorities as “others” and burn and loot their belongings and their temples, and killed their members, as you know, and I brought in my paper, for example in Orissa, so many Christians were killed and their churches were demolished…
So please make it clear, from which stand, you are speaking.
This kind of fascism, racism, radical nationalism… which follow by the RSS, is something else, it means that you are not a fan of this ideology, so I do not have anything to say, but if you think based on that idea, I had researched, and I can give more facts, that you are not right.
Please send me some of your writing, to make me aware of your ideas and believed, I could not find any article in the Academia, by you, even I don’t know, what is your name or which university and degree do you engage in…
No matter, it is not so important, if you want to have academic dialogue, you should point on any line of my paper, and say it is not right, so I try to make you satisfied, or you make me attentive to my mistaken position that I took.
Your declaration “Of course, a person’s humanity depends on the teaching of religion”. It is correct, and at the same time not correct, let me have an example in Hinduism and Islam as well,
Iran and India in somehow are the same, as you have the RSS, The Bajrang Dal…, in Iran we have such a radical religious approaches as well, for instance, Mahatma Gandhi ji, is a Hindu politician, with soft and nonviolence doctrine, in thought and ideas, who believe that : “Anger and intolerance are the twin enemies of correct understanding.” which he loves his enemy, as he said “It is easy enough to be friendly to one's friends. But to befriend the one who regards himself as your enemy is the quintessence of true religion. The other is mere business.”
And he was full of Ahimsa, and also at the same time, you can see some his revolutionaries members in his struggle against colonialism, who make India’s streets as a blood bath, you know them more than me, all of them are Hindu, thus we can say, your interpretation of any faith, give you the direction to what kind of human wants to be.
In Islam all is the same, as you see someone like a peace activist, late Mulana Wahid Uddin Khan (1 January 1925 – 21 April 2021) or India’s independence activist, Maulana Abul Kalam Azad (11 November 1888 – 22 February 1958), or as an alternative of them, some Muslim terrorists who attacked Mumbai port and killing innocents people, as well as, Hindu terrorists, or the people known as Saffron Terror.
All Hindu, Muslim, Christian, Jewish… terrorists are the same, they have a goal-line for killing…
About your question, is not my field of studies, so I cannot approve it, or say are not correct. And it should be under the scanner of academic work, to be clarified it is correct or not, and what cussed to lead them to this point.
The propaganda is separated by anti-social division, which makes a small community an enemy of a nation, as Hitler make jaws as Germany most dangerous enemy and you know the result of such approaches, killing the people who trapped in an unjustified fascist’s propaganda,
India is a plural, diversified, cultural-religious country, and it is very dangerous as you mentioned that “Without Hindu fundamentalism, India cannot check the growth of weeds in India, Muslim Population.” Population control by killing them?! You want to kill 25% of Indian for cleaning other’ religion,
As I know Indian Muslim are the most backward Indian, there are better ways to have population control, the government by improving their education can make them aware that “fewer children = good living”, they don’t even know this fact also. Such a radical confrontation makes them more radicalize and provide a good atmosphere for terrorism also, in both side.
In the end, I want to make you aware that, even in Iran we had three big mass movements and revolutions toward achieving freedom and democracy during the last century, and our struggle is not finished now, and our fight is going on, the Iranian Green movement is the last alive and such a movement which is active now,
So I can say to you, such Hindu radicalism and fundamentalism will be derail and hijack your democracy and freedom, and will change it to totalities and they will lead you to the Cast system, and you will see the hierarchy of “Hindu Mullah” which they say, in the name of Ram, they do that and this, and they will destroy all your constitution base, and 1947 revolution results, at the end. The most important values such democracy, pluralism, secularism, and the main Hindu characters like tolerance, Ahimsa, nonviolence…
“The target of saffron terror is not the Muslim community, but "secular nationalism". The ideology of secular nationalism, with its inclusivity and pluralistic vision — which includes religious diversity and equality — is a serious threat to the project of homogeneity which is undertaken by the Sangh Parivar. “
در دامگه حادثه، فریاد رسی نیست
ما را، بجز صحبت دوست، حاجتی نیست، این غرق شده، مرده را، نَک حذری نیست
بی باده، بی می، بدون ساقی، کاشانه و، میخانه و ساقی وشی نیست
ما رقص کنان، بدون باده زده ایم چنگ این تار و کمانچه، ربابین بصری نیست
رخساره ما سرخ ز روی ساقی ست، نی ماه وشی، سرخ لبی، مه وشی نیست
دوریم ز هر باده و هر باده گساری به دوران، در وحشت این دشت، پناه از خطری نیست
ما باخته ایم، هر آنچه را بود بر این سفره رنگین نی نان و، شراب و، شرابین لَونی نیست
صبح است همان شام، به سان همه روزم، نی ماه و، نی نور و، نازین شفقی نیست
از دوست چه گویم؟! که نمودم، حیران در این شط و، آن کوه و، وین دشت، نگارین رسنی نیست
او می شکند دلم به صد یار و، صد بار نی یار بماند و، نی نور، که رنگین بدنی نیست
ما را به خود رها نمود، بی نفسِ راه، بر صبحِ شام گونه ی ما، سیم تنی نیست
زان نرگس جادو هزار قصه شنیدیم، لیکن، به یک طُرفِه، نگاه و، نگهی نیست
از یار بگفتی وزآن دیده و، این دین، هم دین برفت، دیده، نور و نگهی نیست
آیین عاشقی نمود، کوچ از این دشت، نی عاشق و، نی عشق، ز آیین خبری نیست
رو پرده دری، بِنه بر این دردِ دمادم، زیرا که در این دامگه حادثه، فریاد رسی نیست
به نظم در آمده در استقبال از شعر شاعر معاصر، جناب علی لطفی [1]
به تاریخ 29 اردیبهشت 1400
[1] - که به نام نامی حضرت خیام، این چنین مرا مورد لطف قرار دادند :
به نام حضرت خیام :
بی باده به عیش کوشیدن نتوانم
بی شاهد ، شراب نوشیدن نتوانم
نوشیدن می اگر گناه است به شرع
می نوشم و گناه پوشیدن نتوانم
صبح است شراب ارغوانی آور
از بهر نشاط و کامرانی آور
آیین صبوحی می نوشین نوشیم
با رطل گران چنان توانی آور
از دوست به ما هرآنچه گویند نکوست
زیرا که نکوست هرچه می گوید دوست
روزی شکند اگر دلم را صدبار
جورش بکشم به جان که فرمان با اوست
تا دیده بر آن نرگس جادو افتاد
دل را بربود و دین به یکسو افتاد
یاری که چنین دین و دل از ما بربود
ناگفته برفت و دل جدا ز او افتاد
از سینه برآوریم گاهی آهی
دل می بری از ما به نگاهی گاهی
من هرچه غزل بود برایت گفتم
دیگر تو چه از علی لطفی خواهی؟
شرایط کشور هند [1] به لحاظ همه گیری کرونا، به حدی بحرانی است که حاکمیت راستگرایان افراط گرای مذهبی هندو که بی هیچ رقیب جدی، در قالب حزب BJP، قدرت را در این کشور در اختیار دارد، و تمام هدف خود را مجد و اعتلای دین و فرهنگ هندو قرار داده اند، تحت شدیدترین حملات قرار گرفته، چرا که ساده انگاری، و بی توجهی به خطرات شرایط کرونایی، برگزاری مراسمات مذهبی بزرگ میلیونی، برگزاری انتخابات و تاکید آنان روی درمان طب باستانی هندویی (آیارودیک) [2] در مقابله با این بیماری مسری، موجب شد، که در اثر گسترش این بیماری مهلک در جامعه پر جمعیت هند، اکنون هندی ها حتی توان جمع و جور کردن اجساد مردگان خود را نیز نداشته [3] و این بیماری با سرعت بسیار وحشتناکی در هند جولان می دهد، و از مردم بی پناه و به خصوص فقیر هند قربانی کثیر می گیرد.
خانم پارول خاکار [4] شاعر ایالت گجرات هند، که از قضا خواستگاه و حوزه نفوذ سیاسی مذهبی آقای نارندرا مودی (نخست وزیر هند) و اولین ایالت هند است که به حزب BJP رای داده و سپرده شده است، و سوابق او در پیگیری سیاست هندوتوا (ملی گرایی افراطی هندویی)، از جمله اقدامات او در کشتار اقلیت مسلمان در سال 2002 و... در حادثه "گودرا"، که به کشتار گجرات مشهور است، او را بدین مسند نخست وزیری رسانده است، در شعری معروف [5] که در شبکه مجازی این کشور دست به دست می شود، به تصویر سازی از شرایط مردم خود، در این روزها پرداخته و از مودی به عنوان "پادشاه لخت" [6] ، که در "فرمانروایی خدایانش" [7] حکم می راند، یاد کرده، و در 14 بیت، به جنازه هایی اشاره می کند که بر روی مقدس ترین و فرهنگی ترین رودخانه برای هندوها، یعنی رود گنگ، شناور و رها شده اند، و این رود به تابوت اجساد آنان تبدیل گشته، و در حالی که خانواده ها توان و امکانی، حتی برای اجرای مراسم مذهبی خاص مذهب هندو، نداشته، آنان را در رودخانه رها کرده، و یا به شیوه مسلمانان در خاک دفن می کنند.
این شاعر گجراتی، که شعر او به زبان های مختلف رایج در ایالت های مختلف هند، از جمله هندی [8] ، بنگالی، مراتی، انگلیسی، اردو و... ترجمه، و در شبکه های مجازی هند می چرخد، شعرش به صدای مردمی تبدیل شده، که در مقابل بی توجهی حاکمیت، و عدم مدیریت مناسب این بیماری همه گیر، و این تراژدی هولناک، طعمه مرگ می شوند، و در مقابل نیز، گروه های مذهبی حامی دولت راستگرای حزب BJP، حملات تند خود را از طریق واحد افسران جنگ نرم و ارتش سایبری گروه هندوی افراطی [9] حزب BJP و اهالی قلم گروه های راستگرا [10] و افراطیون مذهبی، با همان ادبیات ضد زن خود، متوجه این شاعر گجراتی کرده اند؛
این شعر پیرامون فقر، رها شدگی مردم هند و عدم مدیریت شرایط بغرنج فعلی، که علاوه بر دولت، به رسانه ها و گروه های اپوزیسیون که این شرایط، و در برابر این "پادشاه لخت"، سکوت کرده اند، نیز حمله کرده است. ارگان ارتش سایبری حزب BJP از این شاعر به عنوان عنصر ضد ملی، نابالغ، ضد مذهب هندو، و زنی با شخصیت ناپایدار و فاقد ارزش های اخلاقی یاد کرده اند. آمار نشان می دهد که افسران جنگ نرم و گروه های راستگرای هندو، 28 هزار پیام، در صد هزار اکانت مربوط به خود، بر علیه او در شبکه های اجتماعی هند منتشر کردند. یک شاعر و روزنامه نگار گجراتی در این زمینه عنوان داشت : "گجرات مکان ایمنی برای گفتن سخن مخالف (هندوهای حاکم) نیست".
دو روز بعد از انتشار این شعر در اکانت خانم خاکار، یک عنصر طرفدار به حزب BJP اعلام کرد که این پست از صفحه فیسبوک این شاعر حذف شده است. صفحه فیسبوکی او نیز از یک صفحه عمومی به یک صفحه خصوصی تبدیل گردید، که تنها دوستان این شاعر بدان دسترسی داشته باشند. انجمن نویسندگان گجرات که یک هزار نویسنده و شاعر در آن عضو هستند، نسبت به لابی ها، که به کاهش میزان آزادی بیان منجر می شود، معترض شده است. دبیر این انجمن با انتشار ترند توئیتری [11] "من از پارول خاکار حمایت می کنم"، از مردم هند خواست که در کنار این شاعر، در مقابل این حملات بایستند.
ترجمه شعر خانم پارول خاکار [12]
نگران نباش، خوشحال باش، همه با هم یکصدا، صدای اجساد باشیم
آه ای پادشاه، در سرزمین خدایان خود، اجسادی را می بینیم که بر گنگ شناورند
آه ای پادشاه، چوب ها به خاکستر تبدیل شد،
جایی در مرده سوزانی ها (برای سوزاندن اجساد) [13] نمانده است،
آه ای پادشاه، دیگر وسیله ایی برای حمل اجساد نیست،
دیگر روپوشی برای تابوت ها نمانده است،
دیگر سوگواری باقی نمانده است،
به کمبود دچار شده ایم،
تعزیه و پریشان گویی ها نیز، در سکوت
انرژی لیبیدویی وارد هر خانه ایی شده است، جایی که او می رقصد، و می خرامد
آه ای پادشاه، در سرزمین خدایانت، اجساد ما بر رود گنگ شناورند،
آه ای پادشاه، راه در رو مان مسدود، تحمل به پایان رسیده، ویروس تکانمان داده است
آه ای پادشاه، مچ بندهای مان خرد و خاکشیر شده است، استخوان های سینه امان شکسته است
شهر در حال سوختن است، همچنان که او می نوازد، بیلا-رانگا [14] تشنه نیزه های شان هستند.
آه ای پادشاه، در سرزمین خدایانت، اجسادی را می بینم که بر گنگ شناورند.
آه ای پادشاه، از ردای تو نور می پراکند، همچنان که می درخشی، اخگر پرتاب می کنی،
آه ای پادشاه، باقی ماندگان از این شهر، حداقل چهره واقعی تو را می بینند،
اندرونت را نشان بده، اما و اگر هایت را، نمی خواهم
(ای مردم) بیرون بیایید و با صدای بلند بگویید!
پادشاه لخت، چلاق و ضعیف است
به من نشان بدهید که دیگر بیش از این مطیع و بی تفاوت نیستید
شعله ها زبانه می کشد و به آسمان می رسد، شهر گردن شکسته، و عصبانی است.
آه ای پادشاه سرزمین خدایانت، آیا اجساد را دیده ایی که در گنگ شناورند؟
اجساد دفن شده در ساحل رود مقدس گنگ که با سیلاب بیرون زده است
اجساد دفن شده در ساحل رود مقدس گنگ که با سیلاب بیرون زده است
دفن اجساد مردگان کوید به شیوه مسلمانان توسط هندوها در شن های گنگ
دفن اجساد مردگان کوید به شیوه مسلمانان توسط هندوها در شن های گنگ
انتخابات هند در هنگامه کرونا، نارندرا مودی با وسیله انتخاباتی هند، اجساد آماده برای سوختن
انتخابات هند در هنگامه کرونا، نارندرا مودی با وسیله انتخاباتی هند، اجساد آماده برای سوختن
نگاه کاریکاتوریست هندی، به سخنرانی انتخاباتی در هنگامه کرونا
نگاه کاریکاتوریست هندی، به سخنرانی انتخاباتی در هنگامه کرونا
کرونا از یک طرف و حمله پلیس از یک سو به مردم هند
کرونا از یک طرف و حمله پلیس از یک سو به مردم هند
کرونایی که در اثر مدیریت ناکار آمد دولت هند سر ریز کرده دیگر نمی شود جمع کرد
کرونایی که در اثر مدیریت ناکار آمد دولت هند سر ریز کرده دیگر نمی شود جمع کرد
نارندرا مودی در حال غسل در رود مقدس گنگ، رودی که اکنون مملو از اجساد شناور است
نارندرا مودی در حال غسل در رود مقدس گنگ، رودی که اکنون مملو از اجساد شناور است
[1] - این گزارش ترجمه ایی از بخش هایی از گزارش خانم Deepal Trivedi می باشد که توسط وایر منتشر گردید.
[2] - از آنجایی که رهبران حزب BJP فضولات گاو (در بین هندوها مقدس است) را داروی موثر برای درمان کرونا معرفی کردند، گزارشی از ایالت مانیپور در شرق هند حاکیست که، روزنامه نگار و فعال اجتماعی هندی در همین زمینه دستگیر شد، چرا که بعد از مرگ یکی از رهبران حزب BJP نوشت، "شاش و جیش گاو کار خودش را نکرد؟! سخنی بی اساس، فردا من ماهی خواهم خورد." که به دنبال این پست در فضای مجازی، با شکایت این حزب، پلیس ایالتی نسبت به دستگیری این روزنامه نگاران به اتهام "ایجاد دشمنی بین گروه ها"، و "بیان مطالبی در راستای اضرار به غیر" اقدام نمود. این سومین بار است که این فعال اجتماعی در اثر اعتراض به آنچه مذهبیونی از این دست به خورد مردم هند می دهند، راهی زندان شده است.
[3] - کوید 19 می رود که در هند به یک داستان وحشتناک تبدیل شود، و این همه گیری، دامنگیر پرجمعیت ترین ایالت هند، یعنی اتارپرداش شده، و شرایط به حدی بغرنج است که هندوها مراسم سوزاندن مردگان خود را به فراموشی سپرده، با زیرپا گذاشتن رسوم مذهبی هندویی، اجساد بیشمار خود را در خاک و شن های کناره رود گنگ دفن می کنند، تنها در بخش انُّو (Unnao) در ایالت اوتارپرادش طی یک هفته، دفن 900 جسد در ساحل گنگ شمارش شده است، که در اثر سیلاب، شن های ساحل رود به کناری رفته و اجساد بیرون زده و طعمه حیوانات می شود، گزارش رسانه ها این آمار را 2000 جسد نیز گزارش کرده است. روزنامه ایندین اکسپرس که با اهل عزا از این دست، مصاحبه ایی انجام داده است، که آنان عنوان داشته اند که وضع مالی شان به حدی بغرنج است که توانایی انجام مراسم مذهبی مردگان خود را نیز ندارند. "چگونه می توانم این مقدار پول داشته باشم که هم چوب بخرم، هم هزینه روحانی را برای سوزاندن جسد مرده خود بپردازم." این مطلب را شخصی عنوان داشت که جسد پدر 87 ساله خود را در ساحل رود گنگ دفن کرده است.
[4] - Parul Khakkar غزل سرای 50 ساله، که از سال 1984 وقتی در کلاس دهم مشغول به تحصیل بود، به سرودن شعر پرداخت، و این درست زمانی است که خانم ایندرا گاندی (نخست وزیر فقید هند) ترور شد، او خانمی خانه دار بوده و قریحه شعری او در زمان انجام امور خانه شکوفا شده و شعر می سراید، ایشان همسر یک کارمند بانک می باشد.
[5] - Shabvahini Ganga
[6] - naked king
[7] - Ram Rajya
[8] - Hindi translation by Ilyas Mansuri
एक साथ सब मुर्दे बोले ‘सब कुछ चंगा-चंगा’
साहेब तुम्हारे रामराज में शव-वाहिनी गंगा
ख़त्म हुए शमशान तुम्हारे, ख़त्म काष्ठ की बोरी
थके हमारे कंधे सारे, आँखें रह गई कोरी
दर-दर जाकर यमदूत खेले
मौत का नाच बेढंगा
साहेब तुम्हारे रामराज में शव-वाहिनी गंगा
नित लगातार जलती चिताएँ
राहत माँगे पलभर
नित लगातार टूटे चूड़ियाँ
कुटती छाति घर घर
देख लपटों को फ़िडल बजाते वाह रे ‘बिल्ला-रंगा’
साहेब तुम्हारे रामराज में शव-वाहिनी गंगा
साहेब तुम्हारे दिव्य वस्त्र, दैदीप्य तुम्हारी ज्योति
काश असलियत लोग समझते, हो तुम पत्थर, ना मोती
हो हिम्मत तो आके बोलो
‘मेरा साहेब नंगा’
साहेब तुम्हारे रामराज में शव-वाहिनी गंगा
[9] - The BJP IT cell’s troll army
[10] - right-leaning litterateurs
[11] - #ISupportParulKhakkar
[12] - ¹Parul Khakkar’s poem translated into English by Salil Tripathi
Don’t worry, be happy, in one voice speak the corpses
O King, in your Ram-Rajya, we see bodies flow in the Ganges
O King, the woods are ashes,
No spots remain at crematoria,
O King, there are no carers,
Nor any pall-bearers,
No mourners left
And we are bereft
With our wordless dirges of dysphonia
Libidinal enters every home where she dances and then prances,
O King, in your Ram-Rajya, our bodies flow in the Ganges
O King, the melting chimney quivers, the virus has us shaken
O King, our bangles shatter, our heaving chest lies broken
The city burns as he fiddles, Billa-Ranga thrust their lances,
O King, in your Ram-Rajya, I see bodies flow in the Ganges
O King, your attire sparkles as you shine and glow and blaze
O King, this entire city has at last seen your real face
Show your guts, no ifs and buts,
Come out and shout and say it loud,
“The naked King is lame and weak”
Show me you are no longer meek,
Flames rise high and reach the sky, the furious city rages;
O King, in your Ram-Rajya, do you see bodies flow in the Ganges?
[13] - هندوها اجساد خود را بر کنده های چوب نهاده به جای دفن کردن می سوزانند و خاکسترش را به رود گنگ می سپارند
[14] - Billa-Ranga دو جنایتکار مجرمند که، توسط سیاسیون و فعالین اجتماعی به عنوان سمبل جنایت نام برده می شوند.
از بند و بندهایت، بیزارم
مهم نیست، به کدام بندم، خواهی کشید،
چرا که بند، بند است و بند شدگان، زندانی ایی بیش نخواهند بود!
هر چند زندانی ساخته باشی به وسعت این دنیا،
یا بندی به وسعت یک انسان ایستاده در سلولی انفرادی، که در زجر و مصیبت زمان بگذراند، و شاید به انسانی مطیع، و مقید خواست و منویات دل تو تبدیل شود!
یا زندانی به وسعت یک ایدئولوژی که بشر را از انسانیت، اخلاق، مروت، وجدان، جوانمردی و انصاف تهی کرده، به یک برده مطیع، و جرّار در ظلم، و فعال در جنایت، پیشرو در تضییع حقوق دیگران، تبدیل گردد.
بندگی همنوع، برای انسان عار و ننگ است،
"من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد" [1]
دیگر مخفی کردن بندها نیز، آسان نیست،
بسیاری از بندها دیگر بر کسی مخفی نمانده، و نمی مانند،
دست بندگنندگان در بسیاری، روست،
دیگر همه می دانند، هدف بندکنندگان، تنها ایجاد سرسپردگی و کسب اطاعت محضِ انسانی است، که خداوند او را آزاد و سرفراز آفریده است،
بند کردن انسان، دیگر به راحتی میسر نیست، باید آنان را با مخدری قوی، تخدیر کرد، تا به بندشان کشید، و به اسارت امیال خود برد.
نگاه و حساب بندکنندگان روی حساسیت های انسان، حس شدنی است،
او دیگر می داند که همان را وسیله اسارت او، قرار خواهند داد،
بند کنندگان، انسان را آزاد و رها نمی خواهند،
چراکه نگاه شان به انسان ها، به عنوان وسیله ایی برای رسیدن به خواست ها و تمایلات نفس شان است،
انسان را، به عنوان وسیله رسیدن به امیال خود می دانند و می خواهند،
تا میل شان به کدام سو باشد!
بخواهند بجنگند، بندیان، سرباز جنگ های شان خواهند بود،
بخواهند حیله و تزویری سر هم کنند، بندیان اولین قربانی حیله های و تزویر شان خواهند بود،
خواستند بتازند، بندیان لگدمال سم ستوران شان می شوند،
هوس لذت گرسنگی دادن شان کند، بندیان لشکر گرسنگان شان خواهند بود.
چنین بند شدگانی را در جمعیت کثیر می خواهند،
لشکر گرسنگان،
لشکر بیکاران،
لشکر بی خانمانان،
لشکر مصیبت زدگان،
لشکر امید از دست دادگان،
لشکر فراریان،
لشکر گوش به فرمانان،
لشکر هواداران،
لشکر به لشکر، انسان ها را غرق در تمناهای دل شان می خواهند، تا پازل نقشه های تزویرشان تکمیل شود.
اما هرگز انسان از این دنیا، انتظار حضور در چنین لشکر و لشکرگاه هایی را نداشت!
و اما من،
بیزارم از چنین لشکر و لشکرگاه هایی،
می خواهم تنها، انسانی غرق در وجود خود باشم، شاید خود را شناخته، به شناخت او، که سخت به شناختش محتاجم، دست یابم.
فارغ از همه گروه های تدارک دیده شده ی این چنینی، که دسته دسته سازماندهی شده اند، تا انسان ملعبه دست انسان شود،
در کناری، باشم،
نادان و نافهم و بی خبر از آنچه می کنند و می رود،
امان از دانستن و فهمیدن!
قرار و مدار را از زندگی ات می رباید،
خواب را بر چشمانت، آسایش را از روانت و... می ستاند.
کاش هرگز به درد آگاه نمی شدیم.
کاش هرگز دست چنین تزویر و حیله گرانی را نمی توانستم بخوانیم،
آن وقت تن دادن بدین بندها، و حضور در چنین جمع هایی، شاید بسیار ساده تر می بود.
تو ای انسان اسیر در خود!
اسیر تمناهای دل پر از ویرانی ات!
تو را به خود، فرا می خوانم،
مرا با تو در کجا فرق گذاشته اند؟!
در خلقت؟!
در شانس و اقبال؟!
در دین و آیین؟!
به کدامین دستگیره نامیمون آویختی، که خود را از میان ما انسان های معمولی بالا کشیدی، تا به اوج نشسته، و خدایی کنی؟!
کدام خدا، خداوندگاری به غیر از خود، بر انسان روا داشت؟!
بر آن نا خدا کافرم!
[1] - شعری از اقبال لاهوری، متفکر اهل شبه قاره هند، که سروده اند : آدم از بی بصری بندگی آدم کرد گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد یعنی از خوی غلامی ز سگان خوار تر است من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد
لاهور پایتخت فرهنگی پاکستان کنونی است.
خبر انصراف قطعی دکتر محمد جواد ظریف از کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری خرداد 1400، برای کسانی که دل در گرو آبادانی و خروج ایران از وضعیت سخت و خسارتبار کنونی دارند، بسیار دلخراش و ناامید کننده است، چرا که او معمار صلح، و به عنوان یک تکنوکرات ماهر، عمر، سرمایه فکری و تخصصی اش را در این راه گذاشت، تا ایران و ایرانیان را، فارغ از این که در کدام تیره و تبار فکری و یا سیاسی اند، از این توان تخصصی اش بهره مند کرده، بلکه بتواند، آنان را از شرایط بحرانی کشنده و ویران کننده ایی که، در روابط ایران با کشورهای دیگر، چهار دهه است، که جاری و مبتلاست، خارج کند.
اما در طول تمام مدتی که او در حال ساخت چنین بنای مستحکمی بود، تا کشور را به مدار نرمال و عادی خود بازگرداند، که همان مدار صلح و آتش بس در رویارویی با جهانِ در حال پیشرفت بود، تا مردم و کشورش را از این مخمصه گرفتار شده نجات دهد، و دوباره روح توسعه و پیشرفت را به کالبد کشور بدمد، مثل سربازی که در حالت محاصره، از پیش و پس، و جناحین بر او می تازند، خود را تنها دید، چرا که در محاصره کسانی بود که هرچه در چنته داشتند، برای رسوایی او، و نابودی ذهن، روان و جسمش حواله می کردند، و او در این بین فارغ از هیاهوی ناجوانمردانه ایی که آنان ایجاد کردند، سعی کرد متمرکز باشد، و کار مقدسش را پیش برد، اما دست های قدرتمندی در داخل و خارج از کشور می دید که تمام تلاش مذبوحانه، سرمایه، و آبروی خود را می گذارند، تا خلاف جهت خیر و صلاح مُلک و ملت، رشته های او را، پنبه کنند.
علت اقدام رقبای بین المللی و خارجی ایران (من جمله روس ها) برای دشمنی شان با روند صلحخواهی که ظریف سکاندار آن بود، را می توان درک کرد، چرا که آنان بیرحمانه مقید به منافع ملی خود هستند، و آن را به هر شکل و با هر هزینه ایی که برای ایران و ایرانیان دارد، دنبال می کنند، چرا که ایران قدرتمند را بر نمی تابند، اما آنان که در داخل با این جریان مضر بین المللی همراه شدند و مثلث عبری، عربی و دلواپس داخلی را شکل دادند، چهره ایی رسوا در طول تاریخ توسعه و پیشرفت ایران برای خود به جای گذاشته اند،
آنانی که از بودجه های ملی ایران، بهره های بزرگی بردند و بر سکوهای رسانه ی ملی ایران نشستند و بر منافع ملی ایران و سردار دیپلماسی آن در خانه اش، تاختند، و تمام رسانه های ملی و تریبون های مذهبی را، تمام وقت به خدمت گرفتند و در قرق مخالفین روند صلح خواهی ایرانیان نگه داشتند، و تمام فشار ممکن تبلیغاتی و مانورهای سیاسی را به تیم مذاکره کننده وارد کردند، در تاریخ به عنوان خائنین به ملک و ملت ثبت خواهند شد؛
در مقابل دکتر محمد جواد ظریف، با درک والایی که داشت، و ظرفیت های دشمنی که در عرصه بین الملل دیده بود، این نیش ها را به تن خرید، و دم بر نیاورد و بی مهابا تاخت، و برجام را به فرجام رساند، و امروز با رفتن ترامپ، و آمدن فرد متعادل تری، ظریف و دولت تدبیر و امید باید میوه های زحمات و تلاش ها، و ثمره مقاومت خود را می چیدند، اما جریان حرام خوار سیاسی، فشار را مضاعف کرد، تا جایی که رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس اقلیت، خود در صدا و سیما ظاهر شد، و رسما از قول ظریف برای عدم کاندیداتوری اش، به یاران غار خود خبر خوش داد، [1] و گفتند که چنان فشاری آوردیم که خود از سکته کردن ظریف در زیر حملات مان، ترسیده بودیم. [2]
این روند سیاست و سیاست ورزی در کشور ماست که نشان می دهد، که در عرصه داری عرصه داران بی حیای سیاست در ایران، جایی برای ظریف، خاتمی، بازرگان، مصدق، امیرکبیر و دیگر دلسوزان نمی گذارند، این عرصه چنان مبتلا به سم بی اخلاقی، بی قانونی، افسارگسیختگی، حرامخواری سیاسی و... است که دلسوزان حضور در عرصه ها، آمدن در آن را به صلاح ملک و ملت نمی بینند، و متاسفانه مجبور به عقب نشینی می شوند، و به واقع عرصه را به نا اهلان واگذار می کنند.
ملت نجیب ایران گرفتار چنین مافیایی شده است، که سنگر به سنگر جلو آمده، و عرصه را چنان از آن خود کرده، که بی مهابا ستون های استوار قانون اساسی را هم درهم می شکند، و این قانون مهم را هم از حیّز انتفاع خارج کرده و به کناری نهاده قبل از ثبت نام کاندیداها، شورای نگهبانِ ناظر بر انتخابات، خود در شان یک قانونگذار وارد گود اجرا هم می شود، و با ابلاغیه خود عرصه را بر ثبت نام کاندیداهای رقیبِ جناح راست و اصولگرا هم، تنگ تر می کند.
حتی کسانی که طبق استاندارد سازی های جدید این شورا می توانند در انتخابات ثبت نام کنند نیز از سوی مجلس اقلیت فراخوانده و عرصه چنان بر کاندیدای احتمالی دیگر، تنگ می کنند، که او نیز مجبور شود صحنه داخل که حق مسلم مقاومت و تلاش اوست را، واگذار کرده، تا به رقبای خارجی کشور برسد، و اینجاست که ظریف آنقدر به منافع ملی کشور و مردمش فکر می کند که، راضی نیست "دیگی که برای او نمی جوشد، کله سگ در آن بجوشد"، و اگر چه می داند که ممکن است رقبای داخلی او میوه کار اصولی و مرارت بارش را بچینند، بدین امر هم راضی شده، برای ملک و ملت از حق خود برای کاندیداتوری می گذرد، از کاندیداتوری منصرف، و می خواهد به کار تخصصی اش، در این روزهای حساس مذاکرات بپردازد، تا "دل تشنگان قدرت"، آرام گیرد و مزاحم کار او در این برهه سخت مذاکرات برای استیفای حقوق ملی ایران، با دنیا نشوند.
بدا به حال ما مردم ایران، که دلسوزان این کشور، این چنین در معرض هجومند، و حتی رسانه ایی هم برای ابراز فریاد مظلومیت خود ندارند، صدای شان در هیاهوی تریبون داران مسلط در کشور گم است، و نخبگان ماهر، متخصص، دلسوز و دانای کشور، در زیر فشار مافیای قدرت، له شده و زنده زنده به شهادت می رسند، و از عرصه خدمت به ایران و ایرانیان دور نگه داشته، و قربانی مطامع جناحی می شوند.
[1] - ذوالنور (رئیس کمیسیون امنیت ملی) : "ظریف (در کمیسیون امنیت ملی مجلس) قسم خورد در انتخابات کاندیدا نمی شود."
[2] - ذوالنور (رئیس کمیسیون امنیت ملی) ادامه داد: "در آن جلسه ... موضع نمایندگان به قدری محکم بود که برخی می گفتند نگران سکته وزیر هستیم."
تعارف ندارد مسلمانان!
گروهی از ما مسلمانان دیروز، در 18 اردیبهشت ماه 1400 خورشیدی کابل را با خون دخترکان مظلوم هزاره غسل دادند، و ده ها دانش آموز مدرسه دخترانه "سید شهدا" که اکثرا از اقلیت هزاره های شیعه خراسان، و باشندگان در منطقه دشت پرچی (برچی) کابل اند، مورد حمله بمب های گروه های مسلمان مبارزی که برای کسب و توسعه قدرت در افغانستان مبارزه می کنند، قرار گرفته، و به صورت جمعی کشتار و نسل کشی شدند، این نیز لکه ننگ جدیدی بر دامن انسانیت و مسلمانی کسانی خواهد ماند که از طالبان و داعش حمایت می کنند؛ این صحنه ها فریادگر مظلومیت دخترکانی است که برای تحصیل علم به مدرسه رفتند، و با توجه به نگرش های اسلامی ناشی از فکر خانه نشین کردن زنان، در جامعه اسلامی، و همچنین نگرش های فاشیستی نژادپرستانه، مورد حمله بی رحمانه قرار گرفته، و جمعی به خاک و خون کشیده شدند. حمام خونی که در واکنش به آن تنها می توان گفت تف بر این ایدئولوژی و آیینی که اجازه می دهد، چنین کشتاری از نوجوانان دختری کرد که، تنها گناه شان، از نژاد هزاره و شیعه بودن، و به مدرسه رفتن می باشد.
امارت اسلامی ظلم طالبانی، با پایمردی یگانه مرد دره پنجشیر، در آخرین نقطه های پایانی موفقیتش متوقف شد، تا سرزمین آلوده شده به قتل، کشتار و جنایتِ درازدامن متجاوزین به حریم انسانیت، نتواند، آخرین حلقه را از زنجیر اسارت خود، بر حلقوم مردم مظلوم خراسان و افغانستان اندازد، تا این بنای ویران شده از تجاوز شوروی سابق، و خودخواهی مجاهدین را، با سلطه مزدورانی مجهز به دلارهای نفتی منطقه خلیج فارس، و دسیسه نظامیان خون آشام ریش بلند پاکستانی، ویران تر از قبل نمایند، و از پس آن استقامت بابک وار احمد شاه مسعود و یارانش بود، که از گوشه گوشه ی دنیا به کمک آمدند، و بساط این جرثومه های خونریز را از عرصه فرهنگ و انسانیت خیز خراسان و افغانستان پاک کردند، تا از سلطه ناپاک این خشک مغزان متکبر، جاهل و بیرحم انسان نما، نجات یابند، تا امارت اسلامی اشان به حلقه ایی از امارات های جنایت و بدوی گری در عصر علم و ارتباطات وارد نشود.
دوره حاکمیت طالبان بر افغانستان بروز یک صحنه برهنه از ظلم، کج فهمی، بی رحمی، جنایت، بدوی گری، کشتار، تسویه نژادی و... بود که جهان را به وجود چنین غده سرطانی در افکار خیزش های دینی از این دست آگاه کرد که در سایه درفش منقَّش به "شهادتین" چه تراژدی خونین و سفاک واری می توان بروز یابد؛ این بود که دنیا آمدند تا این لکه ننگ را از دامن بشریت پاک کنند، اما صد افسوس که پشتبانان این نهضت اسلامی که ریشه در یک تاریخ کج فهمی و دوری مسلمانان از انسانیت شکل گرفته است، مدافعان فراوان و سرمایه و سلاح قابل توجه داشت، اینان زیر فشار بمباران ها و سیاست بازی های غربی، و چشم پوشی آنان از سرچشمه های این آب آلوده به جهل، زنده نگه داشته شدند، و حتی در ایران نیز عده ایی آنان را "جنبش اصیل" نامیدند، در حالی که اصالت آنان تنها در یک تاریخ خونریزی و ظلم بود و هست، جنایت دیروز کابل پرده دیگری از وحشی گری و خروج یک مسلمان از مدار انسانیت را بر پرده رسوایی از کشتار کثیر دخترکان نوجوانی را به دید همگان کشید، که برای تحصیل علم روانه مدرسه شدند، و با زبان روزه، دیگر باز نگشتند، تا خوی غیر انسانی برخی از ما مسلمانان را به چشم تمام جهان کشیده، و نشان دهند، چقدر انسان در سلطه تفکر مذهبی خود، می تواند، درنده و در حیوانیت غرق شود.
کشتار بیرحمانه دختران دانش آموز در "دشت پرچی کابل" پرده از تزویر کسانی برداشت که به طالبان و جنبش های اسلامی از این دست، دفتر و امکانات می دهند، تا پایه های آنان را در منطقه ظلم خیز خاورمیانه محکم کنند، تا مثل غده ایی سرطانی، جامعه انسان های صلحجو و اهل عرفان و معرفت خراسان را به سوی زخم های پر چرک خون و خونریزی هدایت و ماندگار کنند.
از زبان این دخترکان مظلوم یک شاعر هم تبار خراسانی گفت :
مرا در زیر خاک و سنگ مادر
بغل کن زیر چادر کابلم را
ببر یک جای دور از جنگ مادر
در حالی که قرآن به قلم قسم می خورد، مسلمان دانش آموز را با قلمش در خون غسل می دهد
در حالی که قرآن به قلم قسم می خورد، مسلمان دانش آموز را با قلمش در خون غسل می دهد
کیف هدیه یونیسف به این دانش آموزان، گلوله هم هدیه مسلمانان به آنان
کیف هدیه یونیسف به این دانش آموزان، گلوله هم هدیه مسلمانان به آنان
هزاره ها را با این چشمان بادامی مظلومانه اشان بشناسید، آنان هم فردا می خواهند اگر ما مسلمانان بگذارم
هزاره ها را با این چشمان بادامی مظلومانه اشان بشناسید، آنان هم فردا می خواهند اگر ما مسلمانان بگذارم
هنوز وقت مرگ تو نبود، تو باید تحصیل می کردی و می بالیدی
هنوز وقت مرگ تو نبود، تو باید تحصیل می کردی و می بالیدی
خانواده ها به دنبال یافتن آثاری از دانش آموزان خود بعد از کشتار
خانواده ها به دنبال یافتن آثاری از دانش آموزان خود بعد از کشتار
بر حاشیه این کتاب خون آلود نوشته : "از معلم کیمیا (شیمی) پرسیدم عشق چیست؟ گفت عشق عنصر است
بر حاشیه این کتاب خون آلود نوشته : "از معلم کیمیا (شیمی) پرسیدم عشق چیست؟ گفت عشق عنصر است
مادرانی بر جنازه دخترکان خود شاهد آثار مسلمانی برخی ما مسلمانان
مادرانی بر جنازه دخترکان خود شاهد آثار مسلمانی برخی ما مسلمانان
بیمارستان های کابل مگر چقدر ظرفیت دارند، باید در سالن ها جنازه ها را ردیف کنند
بیمارستان های کابل مگر چقدر ظرفیت دارند، باید در سالن ها جنازه ها را ردیف کنند
ده ها جنازه را در ماه رمضان هنگام تحصیل به خود غلتاندند
ده ها جنازه را در ماه رمضان هنگام تحصیل به خود غلتاندند
بازمانده ها از قربانی هجومی مغول وار بر جامعه ایی ضعیف که ضعیف تر از او نیست
بازمانده ها از قربانی هجومی مغول وار بر جامعه ایی ضعیف که ضعیف تر از او نیست
از این مادران و پدران داغدار کاری جز گریه و مویه می آید؟!
از این مادران و پدران داغدار کاری جز گریه و مویه می آید؟!
اینان از قوم او نیستند، کشتاری بزرگ که هنوز رهبر افغانستان دلش راضی نشده است عزای عمومی اعلام کند
اینان از قوم او نیستند، کشتاری بزرگ که هنوز رهبر افغانستان دلش راضی نشده است عزای عمومی اعلام کند
در دیار مسلمانی فریاد رسی ندارند، پرپر شدن گل های خود را به کدام محکمه مسلمانی شکایت برند، فقط سازمان ملل شاید کاری کند
در دیار مسلمانی فریاد رسی ندارند، پرپر شدن گل های خود را به کدام محکمه مسلمانی شکایت برند، فقط سازمان ملل شاید کاری کند
صورت معصومش را در دست هایت بگیر که گرگ ها برای دریدن این صورت معصوم هم نقشه دارند
صورت معصومش را در دست هایت بگیر که گرگ ها برای دریدن این صورت معصوم هم نقشه دارند
این است رخت عروسی دخترکانی که برای کسب علم رفته بودند و بر کفن پیچیده آماده خاک می شوند
این است رخت عروسی دخترکانی که برای کسب علم رفته بودند و بر کفن پیچیده آماده خاک می شوند
دعای یکی از دانش آموزان ، زمزمه ایی با خدا، که برای تو روزه گرفتم و....
دعای یکی از دانش آموزان ، زمزمه ایی با خدا، که برای تو روزه گرفتم و....
جغرافیای تو در بین ما مسلمانان، آنقدر نا امن است که تو را توان کسب علم هم نیست
جغرافیای تو در بین ما مسلمانان، آنقدر نا امن است که تو را توان کسب علم هم نیست
قسم به خون پاک و مظلوم تو که در راه علم بر زمین ریخت، این مظلومیت قسم ندارد
قسم به خون پاک و مظلوم تو که در راه علم بر زمین ریخت، این مظلومیت قسم ندارد
مویه شما از سقف این بیمارستان نیز بالاتر نخواهد رفت چرا که برای انسان مظلوم فریاد رسی نیست
مویه شما از سقف این بیمارستان نیز بالاتر نخواهد رفت چرا که برای انسان مظلوم فریاد رسی نیست
بخوابید در خون خود، که این روزها از خون انسان ارزان تر در بین مسلمانان مطاعی نیست
بخوابید در خون خود، که این روزها از خون انسان ارزان تر در بین مسلمانان مطاعی نیست
یک هفته قبل از این حمله تروریستی از مسئول بازدید کننده این دخترکان کتاب خواستند کتاب نرسید اما راکت که رسید
یک هفته قبل از این حمله تروریستی از مسئول بازدید کننده این دخترکان کتاب خواستند کتاب نرسید اما راکت که رسید
دهان و چشم هایشان را ببندید تا بعد از مرگ دیگر جامعه ما به لجن کشیده شده مسلمانی را نبینند
دهان و چشم هایشان را ببندید تا بعد از مرگ دیگر جامعه ما به لجن کشیده شده مسلمانی را نبینند
گریه کن برادر، شاید اشک هایت مرحمی بر زخم های بیشمار پیکر دخترک در خون خفته ات باشد
گریه کن برادر، شاید اشک هایت مرحمی بر زخم های بیشمار پیکر دخترک در خون خفته ات باشد
منتظر کمک نشو! در جامعه مسلمانی کمک یاری نخواهی یافت، تعلل نکن خود فرزند خود را خاک کن
منتظر کمک نشو! در جامعه مسلمانی کمک یاری نخواهی یافت، تعلل نکن خود فرزند خود را خاک کن
قسم به بازمانده های قافله علمی که به منزل نرسید
قسم به بازمانده های قافله علمی که به منزل نرسید
کتاب هایت را نده، بدون کتاب هایت برده جنسی این درنده خو ها خواهی شد
کتاب هایت را نده، بدون کتاب هایت برده جنسی این درنده خو ها خواهی شد
کامله با آن چشم های بادامی زیبایش، هزاره است، هزاره بودن یعنی ظلم دیدن
کامله با آن چشم های بادامی زیبایش، هزاره است، هزاره بودن یعنی ظلم دیدن









