مصطفی مصطفوی
این روزها برای برخی دوستان رسم شده است که آمدن ماه رجب را به دیگران خبر داده تبریک بگویند، چرا که بر اساس گفته ایی از بزرگان دینی آن را خیر می دانند، ولی، از آن موقعی که ایام مذهبی ما که بر پایه ماه های قمری است، از دست و تسلط طبقه روحانیون و آخوندها خارج شد و به تیول جماعت مداحان افتاد، تمام سال قمری شد، پر از مصیبت، و برای هر روزش مصیبتی نو، برای خواندن در جیب خود آماده دارند؛ قبل از انقلاب که به این جماعت مداح، "پامنبری خوان" و یا "ذاکر" می گفتند و نه مداح، و چند ذکری مختصر می گفتند، تا فضا برای منبر اصلی آمده شود، تا منبر آغاز شود و نصایح اخلاقی گفته شود، اما این روزها مداحان و مراسم شان به اصل و محور تبدیل شده است.
سابق بر این برای ما در طول سال قمری، دو ماه در بین دوازده ماه قمری مهم بود، یکی محرم که گرچه محرم سوز داشت و غم، اما ماه دیگر یعنی رمضان مملو از شادی، و انگار "جشن رمضان" بود، شب هایش را هرگز فراموش نمی کنم، تا صبح به بازی و تفریح می گذشت و روزهایش هم که به خواب و... اکنون انگار آنقدر مناسبت ها را چندتا چندتا و در چند روایت برگزار می کنیم که کل سال را پوشش می دهند و دیگر فکر نکنم ماهی از ماه های قمری بماند که خالی از مصیبت و مصیبت خوانی مداحان باشد، و حقی از حقوق ائمه شیعه و فرزندان شان در آن ضایع نشده باشد.
گذشته از این حال و روزی که افتاده ایم، آمدن ماه رجب خصوصا برایم جز لرزش تن چیزی ندارد، چرا که مادرم در همین روزها بود که خود را آماده ورود به ماه رجب می کرد، غسلی داشت و آنچه از اعمال که در مفاتیح الجنان بود را یک به یک، و مو به مو انجام می داد، که در سراشیبی بیماری افتاد و کارش به بیمارستان امام حسین کشید، و دیگر از آنجا زنده برنگشت، ایشان نه به لحاظ سن و سال و نه به لحاظ سلامتی جسم آنقدر بیمار نبود که حالا حالاها، قصد ترک ما را کند، اما دوستدار سفر بود، و همین ایام را بعنوان آغاز سفر آخرش انتخاب کرد، و راهی عروج به آسمان ها و پیوستن به پیش فرستادگان شد، و در حالی که از پرستاران بیمارستان به نیکی یاد می کرد، آنجا را محل خداحافظی با این دنیا و اهلش قرار داد، و اکنون سال هاست که هرگاه از کنار هر بیمارستان رد می شوم، فیل دلم یاد هندوستان می کند و اشکم جاری می شود، و فاتحه ایی هم برای او و دیگرانی نثار می کنم که آنجا را ایستگاه آخر خود در این دنیا قرار دادند.
و این چنین بود که در همین روزها گرد یتیمی در ماه رجب بر چهره ما نشست، و دیگر هرگز زدوده نشد و ماند، و گرچه اکنون بیش از یک دهه می گذرد، اما تبریک حلول ماه رجب و اعمالش، هر ساله برایم تداعی گر این واقعه تلخ است، گاه با خود می گویم کاش تقویم قمری هرگز نبود، که هر ماهش گوشه زخمی بر جراحت روح ماست، انگار شادی در این تقویم هرگز وجود نداشته است.
گویند "انقلاب ها فرزندان شان را می بلعند." [1] ، اما گویا پا را از این هم فراتر گذاشته، در دگرگونی ها، استحاله ها و رویگرانی های بعدی، انقلاب ها بنیانگذاران و میراث شان را هم می بلعند. امسال در روز پیروزی انقلاب، که متعلق به بنیانگذاران انقلاب و دست اندرکاران آن انقلاب بزرگ و وسیع است، نسل نو برنشسته بر کرسی تصمیم و تنظیم در "شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی" در قطعنامه پایانی جشن های این روزها، در راهپیمایی 22 بهمن، نامی از بنیانگذار این انقلاب به میان نیاوردند، و گویا محک زنی می کنند، تا او و میراثش و بازماندگانش را، به کل از صفحه کشور و انقلاب حذف کنند، چرا که رگه های طلایی از آزادیخواهی، استبداد ستیزی، حاکمیت مردم، حق تعیین سرنوشت و... و مفاهیم اساسی از این دست در تفکر، سخن و عمل امام خمینی پیش و بعد از انقلاب وجود دارد که مخل برنامه های جناح اصولگرا برای تکمیل پازل قدرت طلبی و تمامیت خواهی اوست.
این در حالیست که این انقلاب را ایشان رهبری کرد، و این روزها کامل به او و مبارزین همراهش در آن انقلاب تعلق دارد، و جالب اینکه رگ های غیرت اهل "انقلاب" که خود را به رغم پایان انقلاب "انقلابی" و عین انقلاب هم می دانند، به نشانه اعتراض بلند نشد. تو گویی تصویر، شعار، نام، ایده، همراهان و... آن بنیانگذار نیز با مرگش، حتی از صفحه عکس ها، بنرها، قطعنامه های و... متعلق به انقلابش هم در حال پاک شدن است، و برغم اینکه شاه بیت بنرهایی که در سطح شهرها نصب شده است مزین به جمله "من انقلابی ام" [2] می باشد، اما گویا این انقلابی بودن، حکایتگر انقلابی است که در انقلاب 57 به مرور صورت گرفته است، و آثار خود را دارد به مرور نشان می دهد.
روند حذف بنیانگذار انقلاب اسلامی و یاران و تفکرش، از آنجا آغاز شد که بعد از رحلت ایشان، سیلی خورده ها، کسانی که با تفکر ایشان زاویه داشتند و... به صحنه آورده شده و به مرور نقش گرفته، و هر چه گذشت نقش آنان پررنگ تر شد، بودجه های آموزش و تربیت کشور به سوی موسسات تربیتی آموزشی آنان سرازیر، و اکنون بعد از سی سال، ثمره آن حرکت خود را نشان می دهد، لگوی سایت بعضی مراکز ها تک عکسی و یا بی عکس شده است، و این روند رو به افزایش است. درس آموختگان و بصیرت جویان دست آموز آنان، نام بنیانگذار ج.ا.ایران را از قطعنامه روز متعلق به امام خمینی و یارانش را حذف می کنند، یاران نزدیک و بزرگ خاندانش رد صلاحیت و در کنار قبر پدرشان مورد هجمه و تمسخر شدید قرار می دهند، تشکیلات عظیم نیروهای در کنار امام در زمان حضورش را، تحت رمز "فتنه" از صحنه کشور اخراج می کنند، و شعارهای آن انقلاب و بنیانگذار ارزش خود را از دست می دهد، و به ضد ارزش تبدیل می شود، مفاهیم تغییر ماهیت می دهند، [3]و سکان هدایت ایدئولوژیک حرکت بنیانگذار به کسانی سپرده می شود که کمترین همراهی عملی و فکری با بنیانگذار ج.ا.ایران داشتند.
و می رود تا کار به جایی برسد که در راهپیمایی امسال به جای مرگ بر اسراییل و امریکا که از تریبونِ تریبونداران این جریان گفته می شود، درس آموزان کلاس های بصیرت افزایی آنان، شعار مرگ بر روحانی (رئیس جمهور ایران)، بالاترین مقام رسمی ج.ا.ایران و سخنران این مراسم رسمی را، سر می دهند، که به رغم تمام سرمایه گذاری اصولگرایان، با رای مستقیم، و پر شمار این مردم روی کار آمد، اما او و تمام اقداماتش به تمسخر و حمله مداوم صدا و سیما، ائمه جمعه و جماعت، کنگره های بزرگداشت شهدا و... بود و امروز پامنبری های آقایان، رسما و در مراسم 22 بهمن، مرگ را به این گزینه مردم حواله می دهند، و فحش و ناسزا به جناح مقابل اصولگرایان را، به فحش و ناسزا با امریکا و اسراییل برابر، و عادی شود و...
این همان استحاله خزنده انقلاب و شعارهایش می باشد، که معترضین بدین وضع هم، "فتنه" می شوند، و آزادیخواهانش می شوند "لیبرال" که لایق هرگونه فحش و ناسزا و تمسخرند، و فریادهایی که چرا در حال در غلتیدن به دامن شرق هستیم و "استقلال" ایران و "قانون اساسی" اش به محاق رفته، و دادن پایگاه هوایی نوژه به نظامیان روس، بدون اذن مجلس ملی را، هیچ پاسخی نیست و... و با بی اعتنایی از کنارش می گذرند، و امروز مظلوم ترین نوشته در این کشور، قانون اساسی است، که ثمره خون هزاران شهید و مجاهدت های صد ساله از مشروطیت تاکنون باید باشد، که مردم و نمایندگان شان در راس امور باشند، و عصاره فضایل ملت بر کرسی قانون گذاری قرار گیرند، و گویا همه این ها برعکس شده است.
و اگر امام خود باز گردند، شاید مثل پور سینا خواهد دید و گفت "به قومی مبتلا شدیم که فکر می کنند خدا جز آنها کسی دیگر را هدایت نکرده." چراکه در تمامیت خواهی و بی توجهی به دیگر کسانی که در این انقلاب و کشور سهیمند، بسیار پیش رفته، و راهی را می روند که خود تشخیص می دهند، خود را عین قانون، و قانون را کلام خود می دانند، و خود را محور و مقیاس حق دانسته و دیگران را "فتنه" و "انحراف" می خوانند.
[1] - جمله ایی منتسب به آقای ابراهیم فرانتس فانون، اندیشمند فرانسوی، زاده ۲۰ ژوئیه ۱۹۲۵ – درگذشته ۶ دسامبر ۱۹۶۱، فیلسوف، مقالهنویس، روانپزشک و انقلابی بود. متفکر برجسته قرن بیستم که به خاطر استعمارزدایی و روان آسیب شناسی استعمار کارهایش الهامبخش جنبش آزادیخواهی ضداستعماری برای بیشتر از چهار دهه بوده است.
[2] - "من انقلابی ام" جمله ایی از رهبر انقلاب که شاه بیت زیر تصاویر و بنرهای بزرگ ایشان و... در سطح شهرهاست که این روزها نصب می شود، متن جمله کامل ایشان بدین شرح است "من دیپلمات نیستم، من انقلابی ام، به همین علت صریح، صادقانه و قاطعانه حرف می زنم، پیشنهاد مذاکره وقتی معنا دارد که طرف حسن نیت خود را نشان دهد."
[3] - اگر متن سخنرانی امام خمینی در 12 بهمن 1357 بر مزار شهدای انقلاب در بهشت زهرا، یا سخنان ایشان در خلال مبارزات و خصوصا قبل از عزیمت به کشور در نوفل لوشاتو فرانسه را این روزها بخوانیم خواهیم دید که چقدر از آن ایده ها، فاصله گرفته ایم، وقتی می گفت "میزان رای ملت است" و یا از خلع ید گذشتگان برای تصمیم گیری برای امروزی ها می گفت و...؛ امروز برغم وجود پتانسیل رفراندم در قانون اساسی، ایدئولوگ هایی جناح اصولگرا که خود را این روزها مساوی انقلاب می دانند، داشتن ایده و فکر اصولگرایی خود را عین بصیرت، و تفکر خود را انقلابی محض نشان می دهند، بر این واژه همیشه روی ترش کرده، و بر پیشنهاد دهندگانش می تازند. به طوریکه آقای رحیم پور ازغدی برگزاری رفراندوم را از نظر دمکراسی و اسلام، غیر منطقی و ممکن اعلام می کند، و می گوید "هیچ کشور در مبنای دمکراسی و... تن به رفراندوم توسط خودش نمی دهد و... سوال می شه هر سی سال، هر چهل سال یک رفراندوم بشود، جواب این است که، در هیچ نظام سیاسی در دنیا این کار نیست، سوال این است که اگر 40 سال قبل یک سیستمی انتخاب شده است، اصلا توسط همه مردم، چهل سال بعد چی؟ جواب، یا بر اساس مبانی دمکراسی حرف می زنیم، یا بر اساس مبانی دینی اسلامی داریم حرف می زنیم، بر اساس دمکراسی غربی، هیچ کشور غربی و شرقی در جهان، سیستم و رژیم خود را به رفراندوم نگذاشته حتی بار اول، هیچ حکومتی قانون اساسی اش را به رفراندوم نگذاشته حتی برای بار اول، فقط امام بوده که سیستم و قانون اساسی را به رای گذاشته، آن هم بعد از انقلاب، این تنها امام بود که گفت نماینده های شما بیایند قانون اساسی را بنویسند، و بعد هم به این قانون اساسی باید بیایید رای بدهید، اگر بر مبنای دمکراسی در دنیا می گویید (رفراندوم برگزار کنیم)، که هیچ رژیم غربی این کار را نکرده، همه با جنگ، شبه انقلاب و... آمده اند، و قانون خود را به رفراندوم هم نگذاشتند، پس از نظر دمکراسی، و قوانین دمکراتیک، این سوال بی معناست، چون هیچ رژیمی خودش را به رای نگذاشته است، غیر از ج.ا.ایران؛ اما اگر بر مبانی اسلامی بخواهیم، در مبانی اسلامی اصلا زمان قید نیست (که هر چند وقت یک بار رفراندوم گذاشت)، لازم نیست 40 سال بگذرد تا رفراندوم کرد، اگر رژیمی نامشروع بود، تلاش کنید تا بکشیدش پایین. اگر همان اول فاسد شد، همان اول وظیفه دارید که قیام کنید، و لازم نیست 40 سال صبر کرد." منبع @Afsaran.ir
ما او را حشمت صدا می کردیم، البته خودش اسم خود را به حسین تغییر داده، و دوست داشت او را حسین صدا کنند، و در وصیتنامه اش هم خودش را به نام حسین نام برده است. حشمت با حدود 25 نفر دیگر از همرزمانش از سروستان به جبهه رفتند و همه با هم در عملیات کربلای 4 شهید و مجروح و اسیر شدند. این همان عملیاتی است که محسن رضایی (فرمانده وقت سپاه) می گوید، برای دشمن دام گذاشته بودیم! حشمت در زمان شهادت جمعی لشکر 19 فجر شیراز، و بعنوان داوطلب بسیجی به جبهه اعزام شده بود، که به شهادت رسید، متولد 1339 است، که موقع شهادت حدود 24 سال سن داشت، مادرم به ایشان می گفت "حشمت! بیا ازدواج کن"، آن شهید پاسخ می داد که "زن من جنگه!"، دو سه بار در خلال جنگ و در عملیات های مختلف زخمی شد، و نهایتا هم در عملیات کربلای 4 به شهادت رسید.
این آخری هم حشمت تازه چند روزی بود که از جنگ برگشته بود، که خبر اختلاس بزرگی در وزارت کشاورزی پخش شد، که آن موقع سی میلیون تومان، در جریان این اختلاس حیف و میل شده بود، که مربوط به توزیع دان و دونه بود، که باید بین مردم تقسیم می شد، ولی به نفع عده ایی در بازار آزاد فروخته بودند. در این رابطه شبنامه ایی در سروستان پخش شد، که این سی میلیون تومان را فلانی خورده است، و بعد از پخش این شبنامه آمدند یقه برادر شهید ما حشمت را گرفتند که پخش این شبنامه کار شماست، و شما آنرا نوشته، تکثیر و پخش کردید، این شهید می گفت "کار من نبوده، ولی هر کسی که این شبنامه را پخش کرده، من طرفدارشم".
بعد هم که حشمت دید که جوّ سروستان را خیلی علیه او سنگین و خراب کرده اند، در زمان اوج این حملات بهتر دید که در همان جبهه باشد، حال آنکه تازه از جنگ بازگشته بود، و باید مدتی در شهر خود می ماند، ولی از شر این جریانات دوباره به جبهه پناه برد، و به جبهه برگشت. واقعا هم شبنامه کار او نبود، و البته فساد و باندبازی آنقدر قدرتمند بود که، آن کسی که این اختلاس را انجام داده بود، کسی به او نگفت چرا، که هیچ، بعد از این او را مسئول خرید گاو از خارج کشور هم کردند و رفت و بعد از شش ماه سه هزار راس گاو از رده خارج خرید و به کشور وارد کرد، که دو هزار راس آن مربوط به استان قدس رضوی بود، و باقی به وزارت کشاورزی تعلق داشت، بعدها روند ارتقایش هم ادامه یافت...
حشمت دبیر تعلیمات دینی بود، با شروع جنگ اعزام های ایشان به مناطق جنگی هم آغاز شد، و در جبهه های مختلف خدمت کرده اند، از جمله کردستان، که ابتدا سرباز بود، و بعد از پایان سربازی هم به عنوان بسیجی به شرکت در جنگ ادامه داد. فرد با نفوذ و با صلابتی بود، تا زنده بود هم، کسی در سروستان معتاد وجود نداشت و فردی جرات نمی کرد که جلسات تریاک کشی در این منطقه راه بیندازد، انسانی رئالیست و اهل عمل بود، و کمتر شخصیت ایدالیستی و اهل شعار داشت.
با هم خیلی خوب بودیم و روابط خوبی هم داشتیم، 1354 کلاس چهارم دبیرستان بود که به شهر لار آمد، که من هم در آن شهر دبیر بودم، و درجه دیپلم خود را آنجا در رشته انسانی کسب کرد، دیدگاه های فکری و مذهبی اش نیز از همانجا شکل گرفت، و به یک فردی با تفکر مذهبی تبدیل شد، و این شاید به لحاظ حضور مرحوم آقای (صادق) خلخالی [1] بود که در شهرستان لار آن موقع ها، دوران تبعید خود را می گذراند، و با ورودش به این شهر دگرگونی ایجاد کرد، و خیلی از نیروها که طبع مبارزه و تغییر داشتند به سمت ایشان جذب شدند، و از جمله مذهبی شدند، به خصوص دخترها، غیبتم در این شهر یک تابستان بیشتر نبود، ولی وقتی برگشتم تحول حضور آقای خلخالی کاملا قابل حس بود، اکثرا محجبه شده بودند و صاحب روسری.
خودم ارتباطی با آقای خلخالی نداشتم، ارتباط من با رهبر مذهبی آنها آقای سید مجتبی آیت اللهی بود که آن هم بدین واسطه بود که در خصوص خود من گزارشی به ایشان داده بودند که دبیری به لار آمده که ربع ساعت آخر هر کلاسی را برای بچه ها کتاب آزاد می خواند و... دختر رییس اداره فرهنگ لار، از شاگردان من بود، که از طرف آقای آیت اللهی با ایشان تماس گرفته و جویای موضوع شدند؛ که ایشان هم مرا خواست و گفت "آقا مجتبی (آیت اللهی) به من تلفن کرده، و جویای چنین جریانی شده اند، خودت بلند شو برو خدمت ایشان، چون من می دانم چه کتاب هایی را برای بچه ها می خوانی، ایشان آدم روشنفکری هست"، صبح جمعه ایی بود و دو جلد از کتاب هایی که برای بچه ها می خواندم را برداشتم و رفتم خدمت ایشان، یکی کتاب "ماهی سیاه کوچلو" نوشته مرحوم صمد بهرنگی [2] بود، و دیگری هم کتاب "فساد مدرن"، نوشته خلیل الله مقدم، [3] که از بچه های جبهه ملی ایران مرحوم مصدق بودند، که در این کتاب نامه ایی از چارلی چاپلین (کمدین معروف امریکایی) [4] به دخترش و بلعکس آمده بود، که بسیار زیبا و دلنشین بود، و ابتدا چند صفحه از کتاب ماهی سیاه کوچلو را خواندم، گفت "چه عالیه، این که خیلی خوبه"، بعد هم نامه چارلی چاپلین را از کتاب فساد مدرن برای ایشان خواندم، و خیلی خوشش آمد و گفت "من دیگه این کتاب را به شما نمی دهم، حالا اگر شیراز رفتی و این کتاب را پیدا کردی بخرش، من پولش را می دهم، و اگر هم پیدا نکردی که این کتاب در کتابخانه من می ماند". همانجا هم به آقای وکیلی رییس اداره فرهنگ منطقه زنگ زد، و توصیه کرد که مرا تقویت کرده و یاری دهد. آقای سید مجتبی آیت اللهی از مدرسین حوزه علمیه قم بود و تابستان ها به لار باز می گشتند، و از روحانیون فهمیده و با شعوری بودند.
البته گذشته از حرف و حدیث هایی که در مورد آقای خلخالی و آن اعدام های کذایی که می گویند کرد، گفته می شود، ولی این نکته مثبت هم در پرونده ایشان هست که در سابقه این مرد، هرگز اعدام فعالین سیاسی وجود ندارد، مگر مواردی در کردستان داشته است که آنجا هم همه می دانند که آشوب، تجزیه طلبی و... بود؛ خلخالی در تمام نقاط کشور بعد از انقلاب زندانی داشت، گردن کلفت ها، مدیرکل ها، ساواکی ها و... شیراز هم آمد و 11 نفر را اعدام کرد، دوازدهمین نفر هنوز زنده است، آقایی است به نام مهندس سیاوش همت، که پرونده اش را برای آقای خلخالی می خواهند، که حکم صادر کند، که گفته می شود پرونده گم شده، هنوز هم این اعدامی نمی داند که چه کسی پرونده اش را دزدید، و از آن اعدام رهانید، مهندس همت آدم پاک و مردمی بود، در زندان، هوای زندانی ها را داشت، لذا خود بچه های سپاه شیراز فکر کنم این پرونده را از آن لیست، در آنروز مهم بیرون کشیدند و نگذاشتند که کار این مرد به اعدام بکشد.
مهندس همت پست های مهمی در زمان شاه داشت، از جمله رییس اصلاحات ارضی، رییس اداره جمع آوری و توزیع تریاک، که البته آنموقع این یک پروسه قانونی و بدون مسایل امروز بود، و اکثر بزرگان از جمله علمای شهر تریاکی بودند و مقداری هم سهمیه دولتی داشتند، و با کارت سهمیه خود، ماهانه از این اداره سهم تریاکی را از داروخانه ها دریافت می داشتند، اما آقای همت گفته بود که روحانیون لازم نیست که به داروخانه مراجعه و سهمیه خود را دریافت دارند، و می توانند مستقیم به دفتر ایشان مراجعه و سهمیه خود را بسته بندی شده، و حتی بیشتر از حد معمول دریافت دارند، در اینجا هم تریاک سفارشی و هم با کیفیت تر بود، که آن موقع به آن می گفتند تریاک سنتاتوری، از این رو علمای منطقه هم طرفدارش بودند، از جمله دیگر مسئولیت های دیگر او، رییس حزب رستاخیز، رییس اردوهای ملی هم بود.
این آقای مهندس همت آدم بسیار دست پاکی بود، مدتی برای ایشان در بخش اردوهای ملی کار کردم، آن موقعی بود که برای این اردوها تانکر آب می خواست تهیه کند که چرخدار باشد و عقب اتومبیل های لندرور بسته و حمل شود، یک روز عرق کرده و خیس وارد دفتر شد که من هم در دفتر حضور داشتم، آمد و گفت که چند دستگاه تانکر 7000 لیتری آب نیاز داریم، که سازنده ها برای ساخت هر کدام، ده هزار تومان درخواست می کنند و این گران است، گفتم من ارزان تر تهیه می کنم، گفت امکان ندارد، و من به همه سازنده ها مراجعه و قیمت گرفته ام، نیست؛ گفتم این کار با من، موافقت کرد و من هم رفتم با یک تولید کننده صحبت کردم و قرار شد، تانکر ده هزار لیتری را با قیمت هر یک، هفت هزار تومان بسازد؛ این توافق را به اطلاع ایشان رساندم، گفت امکان ندارد، و از آنجایی که باروش نمی شد، ادامه داد موافقم، ولی پول ساخت را وقتی می دهم که تانکرها ساخته شده و کامل و رنگ زده بیاورید در حیاط اداره تحویل دهید، و سازنده هم با این شرایط موافقت کرد و وقتی هنرم را در تهیه امکانات ارزان و مناسب دید، مرا به عنوان مسئول خرید اردوهای ملی معرفی کرد، آن موقع من بین 20 تا 30 میلیون تومان امکانات برای آنها خرید کردم.
بعد از این پروژه، مهندس همت برای باغ خودش به یک موتور پمپ نیاز داشت، و مرا برای خرید آن باخبر کرد، من هم به همین سازنده تانکرها موضوع را در میان گذاشتم، گفت به خاطر پروژه هایی که با هم داشتیم، این موتور پمپ را مجانی به مهندس همت می دهم، من هم موتور پمپ را گرفتم، و خوشحال آوردم نزد ایشان، موضوع را که گفتم، خیلی ناراحت شد و گفت می روی یا پولش را می دهی، و اگر نگرفت، موتور را پس می دهی و یک پمپ دیگر را از یک فروشنده دیگر خرید می کنی، و بر می گردی. مقصودم از این خاطره این بود که برغم مسئولیت هایی که داشت، آدم بسیار پاک و منزهی بود، همین پاکی اش هم بعد از انقلاب باعث نجاتش شد.
خلاصه ما همه قشر آدمی را در این دوران دیدیم و درک کردیم، حشمت ما هم در شهرستان لار با جریانی که آقای خلخالی راه انداخته بود، مرتبط بود، من از ارتباط و ساپورت آقا سید مجتبی آیت اللهی از آقای خلخالی خبری ندارم، ولی اگر یک مبارز در آن زمان به شهری تبعید می شد، خود حکومت به عوامل خود در منطقه تماس می گرفت و حضور او را اعلام می کرد، و از جمله توصیه می کرد که هوای تبعیدی را داشته باشند، خصوصا که از علما بود، خانه بدهند و...
تبعید روحانیون مبارز به نظر من یکی از مهمترین اشتباهات شاه بود، که او روحانیون را مثل دیگر مبارزین زندانی نمی کرد، و آنان را به تبعید می فرستاد، از مهمترین مشکلات این طرح شاه این بود که، روحانیت با جریانات دیگر مبارز در کشور آشنا نمی شدند، و در معرض تفکرات مبارز دیگر قرار نمی گرفتند، و هم چیزی یاد نمی گرفتند، و در افکار و... خود می ماندند، دُگم می شدند؛ نمونه اش تفاوت قلیل روحانیونی که در زمان شاه به زندان رفتند، با کسانی است که به زندان نرفتند و تبعید شدند، عملکرد این دو قشر بعد از انقلاب از زمین تا آسمان با بقیه که به زندان نرفتند تفاوت داشت، زندان رفته ها، هم در تفکر بازتر بودند، و هم در درک دیگران موفقتر عمل کردند، مثل مرحوم آیت الله سید محمود طالقانی، [5] و آیت الله حسینعلی منتظری، [6] که در زندان در معرض مباحثه و گفتگو با دیگر فعالین گروه های مبارز قرار گرفته، و مبارزه و مبارزین و تفکر مبارزه و مردمداری را بهتر می شناختند، لذا در تفکر حکومت داری هم موفق تر عمل می کردند.
مثلا عمویی [7] که از رهبران چپ بود کتابی دارد به اسم "دُرد زمانه"، که خاطرات زندان اوست، که به ارتباطات خود با آقایان منتظری و طالقانی اشاره کرده است. که در آن به عنوان مثال، به صحت های آقای حائری شیرازی [8] اشاره می کند که به عمویی می گوید "من با شما غذا نمی خورم، شما نجس هستید"، تقابل این دو جریان در زندان، که به بحث های فکری و علمی منجر می شد، باعث می گردید که سطح فکری دو طرف ارتقا یابد، و باعث رشد آنان می گردید. اما شاه با تبعید این آقایان، آنان را از چنین نعمتی و مباحثی دور کرد، و آثار این اقدام شاه را، بعد از پیروزی انقلاب می توان در عملکرد آنان دید، روحانیونی که زندان رفته بودند درک بهتری از دیگران داشتند، لذا تحمل مخالف، به رسمیت شناختن او و... پیشرو تر بودند تا آنها که زندان نرفتند. به گمانم شاه آگاهانه دست به این اقدام می زد، آقای خامنه ایی را به ایرانشهر، مهدوی کنی را به بوکان، خلخالی را به شهر لار و... تبعید کرد.
دوستی دارم به اسم آقای قهرمانی که در بوکان خانه خود را مجانی به آقای مهدوی کنی داده بود، جریانش هم از این قرار بود که می گفت، صاحب یک مغازه لوازم خانگی فروشی در بوکان که نمایندگی کارخانجات آقای برخوردار را در آن شهر داشت، به من گفت که "حاجی برخوردار" [9] به او زنگ زده و از او خواسته بود که "هوای مهدی کنی را داشته باشیم، قالی، یخچال و... و منزلی برایش آماده کنید، من از ساواک می ترسم شما از طرف من این کارها را انجام دهید"؛ حاجی برخوردار همان فردی است که ده ها کارخانه بزرگ در ایران داشت (از جمله کارخانجات پارس و...) و بعدها، بعد از انقلاب آنها را مصادره کردند، به همین دلیل، آقای مهدوی کنی در دو سه سالی که در بوکان بود، همه چیز را برایش مهیا بود.
یکی از دلایل دیگری که شاه نسبت به روحانیون در مقایسه با دیگر مبارزین، کمتر سخت می گرفت، به خاطر این بود که آنان را سدی در برابر دشمن اصلی خود، یعنی چپ می دانست و آنها را ضد کمونیسم، توده ایی و... تلقی می کرد، از این رو نیز به آنان، آسان می گرفت و بیشتر کمک می کرد، این نیز به این دلیل بود که انگلستان خیلی شاه را از جریان چپ می ترساند، لذا حتی اگر روحانیون مبارز تبعید هم می شدند، به نوعی شرایط زندگی برای آنها مهیا می شد، و کسانی بودند که به آنها کمک می کردند، و رژیم هم این کمک ها را نادیده می گرفت، چرا که فهمیدن این کمک ها و کسانی که کمک می کردند، برای ساواک و حتی ژاندارمری محل سخت نبود. در این رابطه می توان همان مثال رییس جمع آوری و توزیع تریاک شیراز را عنوان کرد که خود از کسانی بود که سهمیه ویژه به آنان می داد و... و این موارد را زیر سبیلی رد می کردند.
خاطره ایی دارم از خلخالی، وقتی که او را به شیراز فرستادند، در شیراز فردی بود که در مسجد سپهسالار این شهر تولیت داشت، و در مراسم ختم بزرگان فارس و شهر شیراز (تیمساری، فرمانداری، استانداری، بازاریان بزرگ، رییس ساواکی و...) می مردند،، همه کاره مراسم آنان بود، از جمله اقدامات کارگردانی او در این مراسمات این بود که روی چند صندلی در مکان های مختلف مجلس، افراد خودش را قرار می داد، و در طول مراسم ختم اگر بزرگی وارد، مجلس می شد او را به تناسب شخصیتی که برایش قایل بود، می برد و جای یکی از این افراد خودش را بلند می کرد، و جایگزینش می نمود، و بدین صورت به این فرد عزت می داد، ایشان را هم بعد از انقلاب به عنوان ساواکی گرفتند و زندانی شد، خلخالی بعد از اعدام آن 11 نفر در شیراز می گوید، باقی پرونده های دیگر را با متهمین بفرستید قم، که یکی از این پرونده ها که به قم فرستاده شد، پرونده همین فرد است، که به این ها در آن زمان می گفتند، "من جمله اموات"، یعنی کارتان تمام است، و از کسانی خواهید بود که دیگر برگشتی نیست، و در قم محاکمه و اعدام خواهید شد، اما این دوست ما وقتی قم خدمت آقای خلخالی می رسد، خلخالی به ایشان می گوید، "بلندشو، بلندشو برگرد شیراز"، این فرد هم شروع می کند به گریه و زاری که من کاره ایی نبودم و کاری نکردم و مرا عفو کنید و... که خلخالی به او می گوید "نه، بلندشو برو شیراز جوابت را آنجا بگیر"، خیلی گریه و لابه می کند، که یهو آقای خلخالی می گوید "یادت میاد من سال 1353 در میدان شهرداری شیراز نشسته، عبایم را هم به سرم کشیده بودم، آمدی گفتی شیخ شما را چی شده، چرا اینجا نشستی، گفتم می خواهم بروم قم پول ندارم، دست من را گرفتی بردی پیش آیت الله محلاتی، که بیست تومان به من داد، گفت این کرایه ات برو قم، پاشو برو، تو بخشوده شدی". ایشان می گفت همین کار ما را نجات داد، وگرنه "من جمله اموات" می شدیم.
این همان مطلبی است که در فرهنگ پارسی هم آمده که اگر شما یک قدم خیری که بر می داری، یک زمانی به درد شما خواهد خورد؛ نمونه دیگری داشتیم که یک نظامی دربار بود که برای خاندان پهلوی نقاشی می کشید، که برای ایشان 12 هزارتومان حق الزحمه نقاشی در نظر می گیرند، ولی ایشان زیر حواله این پول می نویسد من این پول را به "جمعیت شیر خورشید ایران" هدیه می کنم، که هلال احمر فعلی است. ایشان می گفت بعد از انقلاب مرا دستگیر کردند، و بعنوان درباری، زندان بودم، از جمله این برگه هم روی پرونده من قرار می گیرد، که یکهو بازجو گفت، جریان شما را که گفتیم، امام خمینی جویای شما شده، و خود ایشان شخصا پی گیر شماست، و گفتند که دست نگه دارید، من می خواهم ببینم ایشان کیست که از 12 هزارتومان پول در آن زمان گذشته؟!! بیاوریدش من این آقا را ببینم.
آن شب یک پتو به ما دادند زیرمان انداختیم و یکی هم دادند زیر سرمان متکا کردیم، صبح که شد، گفتم می شود این مساله را فیصله دهید، و بیشتر از این مزاحم شما نشوم، گفتند تو بخشوده شده اید، امام هم دلش می خواهد شما را ببیند، گفتم نه دیگر مزاحم امام هم نمی شوم، اجازه بدهید بروم، این نظامی می گفت همان حواله مرا از مرگ نجات داد.
نمونه دیگری را بگویم، فردی بود که باباش سرهنگ گارد شاهنشاهی بود، می گفت، در زمان خدمتش در این سمت، یک سربازی اهل منطقه تالش در گیلان، در زمان خدمت در گارد به ایشان مراجعه می کند و می گوید، "بابای من مریض است یک هفته مرخصی لطف کنید به من بدهید"، می گفت، بابای ما هم به جای یک هفته، دو هفته به او مرخصی داده و دست می کند در جیب خود، و یک اسکناس صد تومانی هم به این سرباز می دهد، تا هزینه خود و پدرش کند، این جریان گذشت، تا این که انقلاب شد، بعد از انقلاب بابای ما دستگیر می کنند و زندانی می شود، و به واسطه مقامی که در گارد داشت، به احتمال زیاد جزو موارد اعدامی ها بود، این سرباز که حالا جزو انقلابیون بوده، در زندان ایشان را می بیند و حتی از زیر نقابی که بر صورت داشته، ایشان را می شناسد، با لحنی خاص او را بلند می کند و می گوید مرا می شناسید، می گوید نه، من همان سربازی هستم که صد تومان به من دادید...، همین سرباز هم نهایتا او را فراری می دهد و به ترکیه رفته و اکنون هم در امریکاست. می گفت همان صد تومان، بابای ما را از مرگ نجات داد.
کار خوب اصلا ضرر ندارد، تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.
شهید حشمت الله کمالی سروستانی
شهید حشمت الله کمالی سروستانی
شهید حشمت الله کمالی سروستانی
شهید حشمت الله کمالی سروستانی
شهید حشمت الله کمالی سروستانی
شهید حشمت الله کمالی سروستانی
شهید حشمت الله کمالی سروستانی نفر سوم از سمت راست
شهید حشمت الله کمالی سروستانی نفر سوم از سمت راست
شهید حشمت الله کمالی سروستانی مخشخصات
شهید حشمت الله کمالی سروستانی مخشخصات
شهید حشمت الله کمالی سروستانی مخشخصات
شهید حشمت الله کمالی سروستانی مخشخصات
[1] - محمد صادق صادقی گیوی معروف به صادق خلخالی، زاده ۱ مرداد ۱۳۰۵ درگذشت ۵ آذر ۱۳۸۲ روحانی و حاکم شرع دادگاههای انقلاب پس از انقلاب ۱۳۵۷، خلخالی سه دوره نماینده مردم قم در مجلس شورای اسلامی و نماینده مردم استان تهران در نخستین دوره مجلس خبرگان رهبری بود، که پس از درگذشت سید روحالله خمینی از صحنه سیاسی کنار گذاشته شد و در انتخابات ها هم رد صلاحیت شد وی سپس به تدریس در حوزه علمیه قم مشغول شد. در سالهای آغازین پس از انقلاب ۵۷ ایران افراد زیادی به حکم خلخالی اعدام شدند. محاکمه و اعدام وابستگان و صاحب منصبان رژیم پهلوی در سالهای ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ باعث شد خلخالی به چهرهای جنجالی تبدیل شود. همچنین او در سال ۵۷ حکم اعدام شماری از مخالفان کرد را صادر نمود وی همچنین از اردیبهشت تا دی ۱۳۵۹ با حکم رئیسجمهور وقت سرپرست کمیته مبارزه با مواد مخدر ایران بود.
[2] - صمد بهرنگی زاده ۲ تیر ۱۳۱۸ در تبریز، درگذشته ۹ شهریور ۱۳۴۷ در ارسباران، آموزگار، منتقد اجتماعی، داستاننویس، مترجم، و پژوهشگر فولکلور آذربایجانی. کتاب ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی مدتها نقش بیانیه غیررسمی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران را بازی میکرد. با این وصف، صمد افکار چپ داشت، اما عضو هیچ دسته و گروه نبود و به گفته برادرش (اسد) او یک پای مسجد در مجالس ختم و عزا بود. بهرنگی درباره خودش گفته است: "قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هر جا نَمی بود، به خود کشیدم؛ کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم… مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم میگوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید، از همین بیشتر نصیب تو نمیشود."
[3] - احمد خلیل الله مقدم در سال ١٣٠٧ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. در آن زمان که متفقین ایران را اشغال کرده بودند، در اثر تمایلات سیاسی، مخالفت با سلطه ی بیگانگان در نهادش جای گرفت. از سال ١٣٢٧ خورشیدی بنابر باورهای ملی گرایانه و آزادی خواهانه ی خود در لوای جبهه ی ملی وارد مبارزات سیاسی شد. پس از کودتای ٢٨ مرداد به تلاش های سیاسی زیرزمینی روی آورد و تا زمان انقلاب ١٣٥٧ شش بار زندانی شد. با انتشار نخستین کتاب هایش «تمدن سیاه» و «فساد مدرن » در سال های ١٣٥٠ و ١٣٥٢ به نقد مدرنیته ی تصنعی و وارداتی پرداخت. سپس با انتشار رساله های طنزآمیز «زنگ انشا»، «کابینه ی وحوش»، «محاکمه ی شیطان» و «طنز چیست» نظام سیاسی و فرهنگی حاکم را به نقد کشاند. در سال های ١٣٥٦ و ١٣٥٧ کتاب های «برای آگاهی نسل جوان»، «حادثه ی ٩ اسفند١٣٣١»، «پژوهشی در کودتای ٢٨ مرداد» و «تاریخ مبارزات ضدامپریالیستی مردم ایران» را منتشر کرد. «تاریخ جامع ملی شدن نفت» و «تاریخ مستند ایران و جهان» حاصل پنجاه سال تحقیقات تاریخی وی می باشند. به ویژه در خصوص جنبش ملی شدن صنعت نفت تحقیقات احمد خلیل الله مقدم از اهمیت به سزایی برخوردار است. وی با ظرافت و دقت عمل بسیار و به دور از داوری، حقایق مستند تاریخی را در اختیار خوانندگان خود قرار می دهد.
[4] - سِر چارلز اسپنسر چاپلین (Sir Charles Spencer Chaplin) زاده ۱۶ آوریل ۱۸۸۹ – درگذشته ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷، معروف به چارلی چاپلین و چارلی، هنرمند نامدار انگلیسی و یکی از بزرگترین و مشهورترین بازیگران و کارگردانان سینما و همچنین آهنگساز برجسته هالیوود و برنده جایزه اسکار است. بیشتر فیلمهای او کمدی و صامت هستند.
[5] - سید محمود علایی طالقانی، زاده ۱۳ اسفند ۱۲۸۹ در طالقان، درگذشته ۱۹ شهریور ۱۳۵۸ در تهران، روحانی شیعه ایرانی، نواندیش دینی، فعال سیاسی و اجتماعی، عضو جبهه ملی دوم و یکی از مؤسسین نهضت آزادی ایران بود. محمود طالقانی در دوران نهضت ملی شدن نفت به همراه سید رضا زنجانی به حمایت از محمد مصدق برخاست و پس از کودتای ۲۸ مرداد (سقوط دولت مصدق) به همراه جمع کثیری از طرفداران مصدق به نهضت مقاومت ملّی پیوست. پس از توقف فعالیتهای نهضت مقاومت ملّی، طالقانی در شروع مجدد فعالیتهای جبهه ملی ایران به رهبری اللهیار صالح فعالیت کرد و به شورای مرکزی جبهه ملی ایران راه یافت. طالقانی در کنگره جبهه ملی در سال ۱۳۴۰ به عنوان هیئت مؤسس شرکت کرده و از سوی شرکت کنندگان در کنگره به عضویت شورای مرکزی انتخاب شد. محمود طالقانی، مهدی بازرگان و یدالله سحابی در سال ۱۳۴۰، حزب نهضت آزادی ایران را بر اساس عقاید ملی-مذهبی تشکیل دادند.
[6] - حسینعلی منتظری (۱ مهر ۱۳۰۱ در نجفآباد – ۲۹ آذر ۱۳۸۸ در قم)، مرجع تقلید شیعه، از رهبران انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷، رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی و از ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۸ قائممقام رهبری جمهوری اسلامی ایران بود. منتظری از شاگردان سید حسین بروجردی و روحالله خمینی و نماینده تامالاختیار وی در ایران بود. او به دلیل مخالفت با حکومت پهلوی سالها در زندان به سر برد. او پس از پیروزی انقلاب به ریاست مجلس خبرگان قانون اساسی رسید و در گنجانده شدن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی ایران نقش مهمی داشت. منتظری که در سال ۱۳۶۴ از سوی مجلس خبرگان رهبری به قائممقامی ولی فقیه انتخاب شده بود در فروردین ۱۳۶۸ از مقام خود استعفا داد. اختلاف اصلی وی با خمینی بر سر مسایل حقوق بشری بهویژه کشتار زندانیان سیاسی در شهریور ۱۳۶۷ بود. وی در دو دهه پایانی عمر خود به انتقاد از سیاستهای حکومت ادامه داد و پس از انتقادی شدید از شاگرد سابقش سید علی خامنهای در سال ۱۳۷۶ شش سال را در حبس خانگی به سر برد، مطالب درباره او در کتابهای درسی حذف شد، نام خیابانهایی که به نام او بود عوض شد و در رسانههای دولتی «شیخ سادهلوح» نامیده شد.
[7] - محمد علی عمویی (زاده ۱۳۰۷ در کرمانشاه)، سیاستمدار ایرانی و عضو برجسته حزب توده ایران که به دلیل فعالیت مخفیانهاش در حزب توده ایران و مبارزه علیه حکومت پادشاهی، ۲۵ سال را در زندانهای حکومت پهلوی گذراند. وی در گرماگرم انقلاب ۱۳۵۷ ایران، عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران شد و پس از چندی دوباره دستگیر و مجبور به اقرار تلویزیونی شد. وی ۱۲ سال را نیز در زندانهای جمهوری اسلامی ایران گذراند.
[8] - محمد صادق (محیالدین) حائری شیرازی (زاده ۱۲ بهمن ۱۳۱۵ در شیراز – درگذشته ۲۹ آذر ۱۳۹۶ در قم) روحانی شیعه ایرانی، عضو سابق مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه سابق شیراز بود.
[9] - حاج محمدتقی برخوردار (۱۳۰۳–۱۳۹۰) معروف به «حاجی برخوردار» از کارآفرینان موفق پیش از انقلاب بود. او به پدر صنایع خانگی ایران معروف است. عباس میلانی او را جزو ۱۰۰ ایرانی تأثیرگذار معاصر برشمرده است. او در ابتدا واردکننده باتری و تلویزیون شاوب لورنس بود ولی پس از آن با تأسیس کارخانجات قوه پارس (اولین تولیدکننده باتری در ایران)، پارس الکتریک (اولین تولیدکننده تلویزیون در ایران) و کارخانجات متعدد دیگر پا در راه تولید نهاد. فعالیتهای مهم اقتصادی وی تا سال ۱۳۵۷ در ایران ادامه یافت. سپس در جریان مصادرههای ابتدای انقلاب، تمامی کارخانجات و اموال برخوردار مصادره و در اختیار بنیاد مستضعفان قرار گرفت. در مجموعه کارخانجات متعلق به برخوردار بیش از ۲۰۰۰۰ تن کار میکردند.
دیدار از آثار به نمایش در آمده در این نمایشگاه، و سبک هنری استاد جمشید سماواتیان بازگشتم [1] داد و برد به عمق اتاق های تو در توی، کاخ ها و بناهای باقی مانده از امپراتوری عظیم و هنرپرور صفوی (در اصفهان و...)، که با درب های متعدد همچون شبکه ایی به هم متصلند، و نگارگران آن عصر، نقاشی های زیبای مینیاتور و... را بر درب و دیوارش ترسیم کردند و صحنه هایی از بروز هنر ایران را خلق کردند، اما حکام خالی از ذوق هنری، که نه هنر می فهمیدند و نه اهل هنر را ارج می نهند و نه به کار هنری ارزش قائلند، بعدها بر این نگاره های زیبا، گچ کشیدند، و نابودش کردند. سده ها بعد، کسانی آمدند بر این گنجینه نهفته در زیر این کچ ها پی برده، قدرش را دانستند، و با وسواس تمام، از این دیوارها، کچ های حماقت و نادانی را زدودند، تا دوباره جلوه ایی از موضوع این تصاویر زیبا و تاریخی را بیرون کشند.
آنان هنرمندانی بودند که به مثال معدن داری ماهر، رگه های از زر و فیروزه را از زیر خاک و سنگ های بی ارزش بیرون کشیده، تا دیدار کنندگان از تونل زمان، نمایشی از آنچه در این معدن موجود است را، ببینند و بر محتوایش حدس زده و از آن آگاه شوند، و بدین ترتیب، ارزش معدن خود را بنمایاند. نگاره های این کاخ ها، که صدمه بزرگی را به خود دیده است، در سایه روشنِ تاریخی از خسارت و نابخردی، گاهی به درستی دیده می شوند، و گاه باید بسیار غور کرد، تا آن را از میان ترکه نادانی نادانان روزگار تشخیص داد.
گویا استاد جمشید سماواتیان نیز برونداد از هنر نهفته زیر گچ، بر این دیواره های خسارت دیده را، در قامت یک دانش آموخته هنر، از دانشکده پرآوازه هنر دانشگاه تهران، دیده و ایده گرفته، و سبکی را در هنر خود آغاز کرد، که یادآور آن دیوارهای صدمه دیده از نادانی هاست، که اینک بر بوم نقاشی، با استفاده از ملات های خاص و متفاوت، نقش می بندد، و آن صحنه های خسارت را دوباره خلق می کند، و تو گویا این هنرمند، بر این بیگانگی با هنر و نادانی ها، با هنر خود دوباره شوریده و فریاد وجود پای چنین خصمی را بر گلوی هنر و هنرمند، بلند کرده است.
مثال های خلق شده توسط استاد سماواتیان از آن دیوارهای خسارت دیده در کاخ ها، مرا به دنیای خلق هنر از دست رفته، برد؛ این استاد هنر نگارگری، هنر خاکبرداری از معدن زر و فیروزه، را به صورت سیار از اصفهان به تهران و خانه هایی می برد که آثارش بدان راه می یابند، او نیز با وسواس تمام خاک، خاکروبه و سنگ بر این آثار خلق می کند، تا رگه های هنر این سرزمین را از زیر آوار آن همه نامهربانی های تاریخی، دوباره بیرون کشیده و به تصویر کشیده، و در تهران، پاریس و... به نمایش بگذارد، این است که او هم ریشه نسبی و هم سببی در هنر اصفهان دارد، و هم زنده کننده هنر این شهرِ شهره آفاق است.
روزگار باز بر من منت نهاد، تا در رکاب استاد صاحب نام هنر نقاشی ایران، و یکی از مظاهر خُلق انسانی، جناب آقای حسین صدری، عازم دیدار از "نمایشگاه انفرادی میراث" از هنرمند صاحب سبک اصفهان، جناب استاد جمشید سماواتیان باشم، که هم اکنون در "نگارخانه هنر"، دایر و برای بازدید، پذیرای چشم های هنردوستان می باشد. استاد سماواتیان کسی است که جناب صدری در شان ایشان می فرمایند "فکر بسیار سالمی دارد، این آدم، انسانِ درستکاری است، روح پالوده و مُزکایی دارد، یک سری چیزهایی هست که انسان را نابود می کند، و آن صفات رذیله است، که سبب می شود انسان دیگران را آزار بدهد، و البته خودش هم آزار می بیند، و ایشان از آن صفات رذیله پاک است، همت مثال زدنی دارد، و در کل انسان مثبتی هستند".
در حالی که غرق در خاطراتی هستم که از زمان آشنای با استاد سماواتیان در معرض آن قرار گرفتم، استاد صدری، با ذهنی منسجم، حافظه ایی عالی، در این بین از متافیزیک و ماورای الطبیعه می گوید که "پشت این چیزهایی که ما می بینیم حقیقتی هم هست، افلاطون هم به این امر رسیده بود، و در جریان نظریه عالم مُثُل خود، آن را بیان داشت، جناب مولوی بلخی نیز در همین رابطه داستان زیبا و تامل برانگیز آن شکارچی را مطرح می کند، که سرش پایین است و به سایه پرندگان در پرواز در آسمان تیر می زند، و شاکی از اینکه نتیجه ایی از شکارش حاصل نمی شود، و با خود می گوید من که به پرنده تیر می زنم، ولی چرا شکار نمی شود؟! که این داستان حضرت مولانا، حکایتگر همان دنیای مثال افلاطونی است، که هر پدیده ایی در عالم مثال، حقیقتی دارد، و این سایه ها از آن حقیقت نشات می گیرد، که ما آن را می بینیم. همچنان که عارف بزرگ میرفندرسکی [2] در همین رابطه می فرمایند :
چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستی صورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی [3]
پشت این ماجراها حقایقی است که ما نمی بینیم،"
وارد نمایشگاه شدیم، استاد سماواتیان، گشاده روی، به استقبال مان آمد، از آخرین باری که ایشان را دیدم، تنی لاغر تر می نمود، و متاسفانه احساس نیاز کرده اند، که عصایی را با خود حمل کنند، این دو استاد دیر آشنا، هر دو نسبی و سببی درس گرفته از مکتب هنر اصفهانند، و درس آموخته این شهر پر آوازه هنر ایران، شهری که حتی راه رفتن در آن هم هنر برانگیز است، چه رسد که سری به ساخت و بنایش زد، که ظرایف هنرش تو را دیوانه خواهد کرد.
استاد صدری سری به آثار استاد سماواتیان در این نمایشگاه زد، که اینک بر دیواره های این نگارخانه ساده، عزت بخشیده اند؛ و آفرین و صد آفرین گویان، به استقبال هنر همکار خود رفتند، و من مانده ام سخن استاد سماواتیان را بشنوم، یا به دیدن آثارش، وقت بگذرانم؛ در این گیر و دارم، که این دو استاد وقت را غنیمت دانسته به گفتگو نشستند، و من هم بدون کسب اجازه ایی از آن دو بزرگوار، به دغدغه های شان گوش فرا دادم.
فرصت تنگ است و شانس ما از این تحفه های کم نظیر، به قدر نیم ساعت توشه برداریست، همیشه لحظات زیبا و به یاد ماندنی کوتاست، این هم از شانس ماست. استاد صدری از درس همت و جهد و کوششی می گوید که باید از استاد سماواتیان آموخت، و از حال روز شرایط و وضعیت اجتماع و بیماری کرونا که "حال و روح آدم ها را می کُشد"، و ادامه می ده که "ولی استاد (سماواتیان)! شما خود دم مسیحایی دارید که هم خود شما الحمد لله زنده و شرشار هستید، و هم کسانی که با شما در تماسند، از شما انرژی می گیرند".
استاد سماواتیان گفتند "من الان هشتاد و دو سال دارم، شما چند سالتونه؟" که استاد صدری پاسخ داد، "هزار ماشالله من خواهش می کنم سن رو نگویید، برای اینکه آدمی سن متوجه نمی شود، یکهو به خود می آید و می بیند، که اینقدر شده، با خود می گوید ما که نفهمیدیم، عجب دنیایی است چشم بهم بزنید، وقت رفته است. (به طنز) من گاهی به خود می گویم، شما 12 سالتون هست"، استاد سماواتیان هم در پاسخ به این طنز می گوید، "چاره ایی نیست، من هم همانگونه که شما می فرمایید، 20 سالم هست". و دو استاد می خندند و استاد صدری می گوید "واقعا در دنیای سن خبری نیست، چیزی نیست که، شب می شود و روز می شود و زمستان می آید و بهار می آید و یکهو انسان نگاه می کند، که ای! این منم؟! ما این پروسه را خوب فهمیدیم".
به استاد سماواتیان پیرامون اثر نقاشی اخیرشان که در حراج تهران فروخته شد، تبریک گفتم، گفتند: "قیمت ها (ی این نمایشگاه) را بخوانید، من این ها را گذاشتم که فروش برود و حاصل آن برود برای خرج نیازمندان، در سیستان و بلوچستان، که اقلامی نیاز دارند برای آنان خریداری کنند. چون وقتی قیمت آثار را در حراج دیدم، که آثاری را میلیارد و 5 میلیارد قیمت زده اند، با خود گفتم من که پایه این کار را نهادم، چرا آثارم را به 20 و 40 و 50 میلیون بفروشم، پس من قیمت را می زنم بر اِشل عشق، که دیگر در آن صورت نمی شود قیمت گذاشت، چون دیگر این اثر متعلق به آنهاست (فقرا)."
استاد صدری: "آفرین، آفرین همین رمز سلامت استاد، فکر زیبای ایشان است، آقای سماواتیان با فساد (جاری در فروش آثار هنری) اساسا مشکل دارد. استاد به سازندگی و انسان سازی توجه داشته و دارند."
استاد سماواتیان : "دنیا ارزش ندارد، مگر چی هست؟! این تکنیک میراث من است، که بعدها دیگران کار می کنند و 5 میلیارد و ده میلیارد می فروشند."
استاد سماواتیان به مهاجرت نخبگان هنر از کشور اشاره می کند و عنوان می دارد : "مخالف مهاجرت استعدادهای هنر به امریکا هستم، زیرا امریکا جای هنر و آموختن هنر نیست، هنری که نمی آموزند که هیچ، اصالت شان را هم از دست خواهند داد."
سپس استاد صدری در خصوص روند جاری در بازار هنر ادامه دادند که : "کار هنری را اگر مردم عادی بخرند خیلی ارزشمند است، ارجحیت خرید یک اثر هنری برای یک هنرمند این است که فردی از بین این مردم عادی کوچه و بازار آن را بخرد، نه در فرایند بازارها، حراج ها و... قیمت بگیرد، این برای هنرمند ارزشمند است، نه قیمتی که بازار هنر بدان می دهد."
استاد سماواتیان : "این نمایشگاه انقلاب سوم من است، این برای من مهم است."
استاد سماواتیان گوشت نمی خورد، و گیاه خوارند، به زندگی حیوانات زنده احترام قایلند و با نخوردن گوشت می خواهد به آنها فرصت زیست بدهد، و گوشتخواری را با این ایده کنار گذاشته اند، ورزش یوگا انجام می دهند. او اکنون با احتیاط بیشتری راه می رود.
برداشت های لنز دوربین من از نمایشگاه میراث، مربوط به آثار استاد جمشید سماواتیان :
استاد حسین صدری و استاد جمشید سماواتیان
استاد حسین صدری و استاد جمشید سماواتیان
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
معرفی استاد جمشید سماواتیان در نمایشگاه میراث
معرفی استاد جمشید سماواتیان در نمایشگاه میراث
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگارگری تصویر ویکتور هوگو در زمان تحصیل در دانشگاه تهران 1342
نگارگری تصویر ویکتور هوگو در زمان تحصیل در دانشگاه تهران 1342
نمایشگاه استاد جمشید سماواتیان در پاریس
نمایشگاه استاد جمشید سماواتیان در پاریس
استاد سماواتیان از دیدگاه استاد صادق تبریزی
استاد سماواتیان از دیدگاه استاد صادق تبریزی
قرارداد فروش اثر در حراج تهران
قرارداد فروش اثر در حراج تهران
اثر استاد سماواتیان در گنجینه هنرهای معاصر تهران
اثر استاد سماواتیان در گنجینه هنرهای معاصر تهران
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
نگاره های استاد سماواتیان در نمایشگاه میراث، یا به قول ایشان انقلاب سوم
[1] - flash back
[2] - میر ابوالقاسم موسوی فندرسکی (۱۵۶۲، فندرسک - ۱۶۴۰، اصفهان) صوفی، عارف و شاعر ایرانی بود.
[3] - چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستی صورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
این سخن را درنیابد هیچ فهم ظاهری گر ابونصرستی وگر بوعلی سینا ستی
جان اگر نه عارضستی زیر این چرخ کهن این بدنها نیز دایم زنده و برپاستی
هرچه عارض باشد آن را جوهری باید نخست عقل بر این دعوی ما شاهدی گویاستی
میتوانی گر ز خورشید این صفتها کسب کرد روشن است و بر همه تابان و خود تنهاستی
صورت عقلی که بیپایان و جاویدان بود با همه هم بیهمه مجموعه و یکتاستی
جان عالم خوانمش گر ربط جان داری به تن در دل هر ذره هم پنهان و هم پیداستی
هفت ره بر آسمان از فوق ما فرمود حق هفت در از سوی دنیا جانب عقباستی
میتوانی از ره آسان شدن بر آسمان راست باش و راست رو کانجا نباشد کاستی
هرکه فانی شد به او یابد حیات جاودان ور به خود افتاد کارش بی شک از موتاستی
این گهر در رمز دانایان پیشین سفتهاند خویش را او ساز اگر امروز و گر فرداستی
زین سخن بگذر که او مهجور اهل عالم است نی برون از ما و نی با ما و نی بی ماستی
هرچه بیرونست از ذاتش نیابد سودمند قول با کردارِ زیبا لایق و زیباستی
گفتن نیکو به نیکویی نه چون کردن بود نام حلوا بر زبان بردن نه چون حلواستی
این جهان و آن جهان و بیجهان و با جهان هم توان گفتن مر او را هم از آن بالاستی
عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبان حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی
نفس را چون بندها بگسست یابد نام عقل چون به بیبندی رسی بند دگر برجاستی
گفت دانا نفس ما را بعد ما حشر است و نشر هر عمل کامروز کرد او را چرا فرداستی
گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجود در جزا و در عمل آزاد و بیهمتاستی
نفس را نتوان ستود او را ستودن مشکلست نفس بنده عاشق و معشوق آن مولاستی
گفت دانا نفس هم با جاه و هم بیجاه بود گفت دانا نفس نی بیجاه نی با جاستی
گفت دانا نفس را آغاز و انجامی بود گفت دانا نفس بی انجام و بی مبداستی
این سخنها گفت دانا و کسی از وهم خویش در نیابد این سخنها کاین سخن معماستی
گفت دانا نفس را وصفی بیارم گفت هیچ نه به شرط شیء باشد نه به شرط لاستی
بیتکی از بومعین آرم در استشهادِ وی گرچه او در باب دیگر لایق اینجاستی
هر یکی بر دیگری دارد دلیل از گفتهای در میان، بحث و نزاع و شورش و غوغاستی
کاش دانایان پیشین میبگفتندی تمام تا خلاف ناتمامان از میان برخاستی
هر کسی چیزی همیگوید به تیره رای خویش تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی
خواهشی اندر جهان هر خواهشی را در پی است خواستی باید که بعد از وی نباشد خواستی
ایرانیان فارغ از آنچه در دستگاه قدرت و قدرتمداران می گذشت، انگار در زندگی خود غرق، و خود را بخشی از طبیعت، و با او همراه و همفکر می دیده اند. جامعه ایران پیش از فروپاشی، که با هجوم نظامی، فکری و اجتماعی اعراب به خود دید، جامعه ایی کشاورز و دامدار، با مختصات فکری و اجتماعی خاص آینچنین جوامعی بوده است، و فکر و ذهن ایرانیان در میان زمین و آسمان، و آنچه از روند طبیعت در آن جاری بود، سیر می کرد. این مردم خود را شاهد نبرد خیر و شر، نور و تاریکی و... در طبیعت می دانستند، تا تولد و مرگ این شاه و یا آن سردار در فلان نبرد و یا توطئه این و آن در قبال آنها؛ آنان حتی تولد زرتشت را که پیام آور نیکی در گفتار و کردار و افکار برای آنان بود، را نیز آنچنان که باید و درخور، یاد نمی کردند، و باید گفت در گیر و دار افراد متمرکز و متوقف نشده بودند؛ بلکه غرق در روند طبیعت جاری در محل خود بودند، و نبردی که بین نور و تاریکی، خیر و شر در آن جاری بود، و توسط خادمان هر یک از این دو قطب، راهبری می شد. آنان خود را مقهور طبیعت، و زندگی شان را حاصل نبردی می دانستند که در آن جریان داشت، از این روست که بر پیروزی نور و خیر نیایشگر و شاد، و در جشن بودند، و آن را با پایکوبی خود در کنار آتش همراهی می کردند، لذا آنچه در تاریخ ایرانیان دیده می شود، جشن ها و مناسبت هایی است که آنان همزمان با غلبه نور در طبیعت شادشان می کرد و بر شکست نور، تا پیروزی بعدی صبورانه می ماندند، تا زمانی که خود شاهد غلبه نور شوند، و یا آن را پیش بینی، و یا به انتظار می نشستند، تا شادی را به زمان خود، به اوج رساندند.
جشن های عمده ایی که در تاریخ این مرز و بوم دیده می شود، شامل جشن نوروز [1] که شروع بهار طبیعت و در نتیجه بهار دل ها و از همه مهمتر آغاز فصل کار است، یا جشن یلدا [2] که ابتدای آغاز پایان شب های طولانی و سرد زمستانی سخت و میخکوب کننده برای فلات نشینان ایران است، و جشن سده [3] که در نبرد بین قدرتمداران طبیعت، می رود تا سرما را مغلوب کند، و روزگار گرم،و شروع خیزش نور، ابتدای خود را کم کم نشان دهد، یا جشن مهرگان [4] که در دهم مهرماه به مناسبت اعتدال پاییزی و تساوی طول شب و روز (نور و تاریکی) جشن گرفته می شد.
در فرهنگ نیاکان ما، عزا و عزاداری و علی الخصوص عزای بر افراد، دیده نمی شود، آنچه هست پیروزی نور است، که بزرگ داشته می شود، و شکست ها و غم ها در حکمت این مردم، شاید باید مسکوت مانده و به فراموشی می رفت؛ یادآوری آن را مخل پیشرفت و زندگی عادی خود می دانستند. این روند را در زندگی برادران آریایی آنان، در میان هندوهای هندوستان هم می توان اکنون دید، که به عنوان یک فرهنگ سنتی، هنوز پابرجاست و آنرا بعنوان یک درونمایه فرهنگی و فکری حفظ کرده اند، زیرا آنان به اندازه برادران ایرانی خود در معرض هجوم های بنیان کن، مثل حمله رومیان، چنگیز، اعراب و... نبوده اند لذا خلوص فرهنگ باستانی را در بین هندی ها بیشتر از ایرانیان می توان دید. از این روز هندیان هم مانند ایرانیان تولد خدایان و بزرگان خود را جشن می گیرند، تا این که بر فقدان و عزای شان به غم بنشینند.
این است که در این سوی فرهنگ آریایی و در فرهنگ اصیل ایرانی جشن ها به وفور است، و عزا را نمی توان دید، ایرانیان به غیر از چهار جشن عمده خود، که جشن های نوروز، مهرگان، سده، یلدا بوده است، هر ماه نیز در شامگاه دهمین روز هر برج، که آن را "آبان" می نامیدند جشن های خاص خود را داشتند. دهمین روز بهمن نیز "آبان" این برج بهمن، و همچنین جشن سده است که از اعیاد مهم چهارگانه ایرانیان بوده است. که در صدمین روز از شروع سرما، که دیگر می رود تا گرما و نور خود را بنمایاند و پیروزی اش را نشان دهد، ایرانیان در این ابتدای پیروزی، جشن می گرفتند.
گرچه ایرانیان ملتی دامدار و کشاورز بوده اند، اما دو طبقه ارشد، همواره بر آنان حکمرانی می کردند، طبقه نظامیان که خادمان درگاه شاه و گوش به فرمان همایونی بودند، تا منویات دل او را تامین نمایند، و طبقه دوم که روحانیون بودند که بر فکر و ذهن مردم، به نیابت از خداوند حاکم بودند، و علاوه بر تئوریزه کردن وضع حاکم، و توجیه آن، که نظامی طبقاتی و ظالمانه بود، و حرکت ایرانیان در بین طبقات را محال می کرد، تامین کننده نیروی جنگی و تدارک و تجهیزات برای طبقه بالا به لحاظ فکری و تئوری بودند، تا نظام موجود حفظ شود، این بود که کشاورزان و دامداران ایرانی تامین کننده نیروی اصلی سپاه جنگی می شدند، که جامعه ذهنی و فکری اشان با چنین شرایط جنگی، و کشت و کشتار، و عزا و غم مناسبت ماهوی نداشت، آنها در حالی که سرگرم روند آسمان و زمین در بروز طبیعت بودند، باید نیروی سپاهی را تامین می کردند که تامین کننده خواست شاهان و بر کرسی قدرت نشسته گان بود، ولی به رغم این کار در تاریخ ایران و اجتماع آنان نمی توان شاهد جشن یا مناسبتی برای بزرگداشت جنگی، چه پیروزی و چه شکست بود.
این مردم در عین این که بزرگترین امپراتوری جهان را داشتند، لیکن پیروزی در جنگی، آنان را آنقدر خوشحال نمی کرده است، که سال ها بر این پیروزی بزرگداشت و جشن بگیرند، و یا بر شکست و کشته شدنی، آنچنان غمگین و عزادار شوند، و بر آن غم سال ها بمانند. جشن های آنها ناشی از حرکت کلی طبیعت بود چراکه ایرانیان خود را بخشی از طبیعت و همراه در روند آن می دانستند، و در همراهی با آن، میان پیروزی نیروی خیر و نور شاد بودند، و غم و شکست آن را نادیده می گرفتند و به سادگی از کنارش به امید پیروزی در مقطع دیگری می گذشتند. روح و روان آنان بیشتر با طبیعت و نیروهای آن همراه بود، تا با منویات دل شاهان و قدرتمداران و نظامیان، و اگر دو طبقه روحانیان و نظامیان نبودند، شاید این مردم دنیای سیاست و جنگ را به کل به فراموشی می سپردند.
اما به واقع به رغم تحمیل این دو طبقه بر خود، آنان انگار هزاره ها این دو طبقه را به فراموشی سپرده، و با طبیعت و نیروهای خیر و نور در آن مشغول به زندگی بودند، این است که پیروزی و شکست نظامیان و روحانیون، و خدمه تاج و تخت، در اصول زندگی ایرانیان تقریبا بی معنی بوده، و لااقل می توان دید که در جشن های آنان بروزی ندارد، گرچه سپاه ایران با بدنه همین مردم، تا فتح آتن هم پیش رفت و پایتخت رقیب دیرینه و قدرتمند خود را مقهور قدرت خود کرد، و یا در زمانی دیگر اسکندر کشورمان را در نوردید و آن را غارت کرد، ولی نه در اعیاد ایرانیان مناسبت جشن تسخیر آتن را می توان دید، و نه در عزای سقوط پرسپولیس پایتخت ایران، عزاداری خاصی می توان در مناسبت های ایرانی دید، انگار این ملت در جامعه کشاورزی و دامداری خود غرق بودند و فارغ و بی اعتنا از نبرد سخت قدرت و قدرتمندان، زندگی خود را به عنوان بخشی از طبیعت، ادامه می دادند، نه بر پیروزی قدرتمندان آنقدر شاد بودند که مناسبتش را بزرگ دارند و نه بر شکست شان آنچنان غمگین، که تا سال ها بر آن اقامه عزا کنند.
این است که شاید دوگانگی بین مردم و قدرت و قدرتمداران در این مرز و بوم، تاریخی باستانی دارد، و در هم آمیختگی این مردم با زندگی و طبیعت به همان میزان سابقه تاریخی ژرف را نشان می دهد.
جشن سده بر همه ایرانیان و پارسی گویان در ایران، افغانستان، تاجیکستان، آذربایجان، عراق، ازبکستان، ترکمنستان، پاکستان، سین کیانگ، ارمنستان و.... مبارک باد.
جشن سده در افغانستان
جشن سده در افغانستان
سفره زرتشتیان ایران به مناسبت جشن سده
سفره زرتشتیان ایران به مناسبت جشن سده
جشن سده در روایت ابوریحان بیرونی دانشمند ایرانی
جشن سده در روایت ابوریحان بیرونی دانشمند ایرانی
بر آستانه درب وردی آتشکده زرتشتیان ایران
بر آستانه درب وردی آتشکده زرتشتیان ایران
جشن سده روز پیدایش آتش بر زمین
جشن سده روز پیدایش آتش بر زمین
کارت پستالی برای گرامی داشت جنش سده
کارت پستالی برای گرامی داشت جنش سده
هم میهنان زرتشتی داخل یک معبد
هم میهنان زرتشتی داخل یک معبد
گردیدن به دور هیزم هایی که برای آتش جشن سده آماده شده است
گردیدن به دور هیزم هایی که برای آتش جشن سده آماده شده است
مراسم حول آتش جشن سده
مراسم حول آتش جشن سده
افروختن آتش جشن سده توسط یک موبد زرتشتیان ایران
افروختن آتش جشن سده توسط یک موبد زرتشتیان ایران
بر گرد آتش جشن سده در شامگاه ده بهمن
بر گرد آتش جشن سده در شامگاه ده بهمن
هم میهنان زرتشتی در کنار آتش جنش سده
هم میهنان زرتشتی در کنار آتش جنش سده
جشن سده در کتاب درسی دانش آموزان در کشور تاجیکستان
جشن سده در کتاب درسی دانش آموزان در کشور تاجیکستان
#دوگانگی_بین_قدرت_مردم
#جشن_سده
#طبیعت_مبنای_جشنهای_ایرانیان
#ایرانیان_عزاداری_عزا
#نبرد_خیر_شر
#نبرد_نور_تاریکی
[1] - نوروز نخستین روز سال خورشیدی ایرانی برابر با یکم فروردین ماه، جشن آغاز سال نوی ایرانی و یکی از کهنترین جشنهای به جا مانده از دوران ایران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز هم مردم مناطق گوناگون فلات ایران، نوروز را جشن میگیرند. زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است که امروزه به آن برابری بهاری میگویند. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب میشود و در برخی دیگر از کشورها یعنی تاجیکستان، روسیه، قرقیزستان، قزاقستان، سوریه، عراق، گرجستان، جمهوری آذربایجان، آلبانی، چین، ترکیه، ترکمنستان، هند، پاکستان و ازبکستان تعطیل رسمی است و مردمان آن جشن را برپا میکنند. نوروز به عنوان یک جشن قدیمی و کهن از اقوام متعددی در منطقه به ارث رسیدهاست و با رنگ و انگ ویژه، شناسنامه ایرانی به خود گرفته و از آن به عنوان نماد پیوندگر افراد و اقوام ایرانی و ملت ایران یاد میشود. ایرانیان نوروز را آغازگر رستاخیز طبیعت، گاه رویش و زایش باغ و بوستان میدانند و بر این باور هستند که در نوروز، همزمان با طبیعت، باید روزگار نو و جدیدی را با روان و نگرش نو، در تنپوش تازه ای آغاز کنند.
[2] - شب یَلدا یا شب چلّه یکی از کهنترین جشنهای ایرانی است. در این جشن، طی شدن بلندترین شب سال و به دنبال آن بلندتر شدن طول روزها در نیمکره شمالی، که مصادف با انقلاب زمستانی است، گرامی داشته میشود. نام دیگر این شب «چِلّه» است، زیرا برگزاری این جشن، یک آیین ایرانی است.
یلدا به زمان بین غروب آفتاب ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در یکم دی (نخستین روز زمستان) گفته میشود. خانوادههای ایرانی در شب یلدا، معمولاً شامی فاخر و همچنین انواع میوهها و رایجتر از همه هندوانه و انار را مهیا و دور هم سرو میکنند. پس از سرو تنقلات، شاهنامهخوانی، قصهگویی بزرگان خانواده برای دیگر اعضای فامیل و همچنین فالگیری با دیوان حافظ رایج است
[3] - جشن سَده، به لری (سی سیه) یکی از جشنهای ایرانی، است که در آغاز شامگاه دهم بهمن ماه؛ یعنی، روز مهر از ماه بهمن، برگزار میشود. در شامگاه دهمین روز یا آبان روز از بهمن ماه با افروختن هیزمی که مردمان، از روزهای پیشین در میدان شهر یا آبادی یا بر بلندی کوهستان گرد آوردهاند، این جشن آغاز میشود. در یادکردهای تاریخی این جشن همیشه به شیوه گروهی و با گردهمایی همه مردمان شهر و کوی و روستا در یکجا و با برپایی یک آتش بزرگ برگزار میشده است؛ مردمان در گردآوردن هیزم با یکدیگر انبازی میکنند و بدین سان جشن سده، جشن همکاری و همبستگی مردمان است
[4] - مهرگان یا جشن مهر یکی از مراسم و جشنهای ایران بوده که با اعتدال پائیزی پیوند داشته و در روزهای آغازین فصل پاییز برگزار میشده است.این جشن چندین روز طول می کشیده است. در خراسان در سده های گذشته این جشن را با نام جشن سر میزو یا جشن سر برج میزان برگزار می کرده اند. معیار سنجش نخستین این جشن همان زمان برابری شب و روز یا اعتدال پائیزی بوده است اما در طول زمان بر اساس معیارها و ابزارهای سنجش زمان در مکان های مختلف زمان جشن تغییراتی داشته است بطوریکه امروزه نزد زرتشتیان ایران 10 مهر و تا مهر روز از ماه مهر برگزار میشود. درمیان مردم خراسان جنوبی اول مهر یا سر میزو و در بین لرها روز ۷ مهر ماه برگزار میشود.. این جشن در جوامع ایرانی خارج از ایران نیز برگزار میشود.
دانی که چرا دار مکافات شدیم؟
ناکرده گنه، چنین مجازات شدیم؟
دانم که چه کردیم بر این بتکده دیگر، بیهوده شکستیم بتی، ساجدِیم بر بت دیگر
ویرانه نموده ایم ز خیر بتکده ایی را ساختیم ز خیر یکی بتُ، بتکده دیگر
صد توبه نمودیم ز صد گُنه مکرر، از پی رسید قافله را، گناه دیگر
این راکعُ ساجد بُوَدَش گنه به هَمیان، تو نقشه کشِ صحنه یک گناه دیگر؟!
طرار! تو ای سلسله جنبان بت و بتکده بنمای بار دگرم بتی، نشان از بتِ دیگر
هر دم فراری ز یکی بت، زان بتکده بودیم در دامن هر بتی، پی پناه دیگر
بر دامن بت نیافت او پناه دیگر، رفت از سر ما خمارِ عشق، یا که یار دیگر
صد سلسله موی، رِشته بر هوای دیگر یک سر پر از هوس، سوی گناه دیگر
ریختیم به پای هوسش هر آنچه را بود از دُر و عقیق که یافت می نشود، مراد دیگر
گشتیم کنون خسته در این میانه راه آنگه که شدیم دیده مبهوت بر آن جمال دیگر
هر بار زدیم کوس رحیل زین بت اعظم، فریاد کنان، ذوق کنان سوی یکی بتکده دیگر
راضی نشدیم نشستن و کمی درنگی تا بشکنیم این دایره را رقص کنان با دل دیگر
بر کیش بتان لعنتُ، هر بتکده ویران قلبی که کند هوای این بتکده دیگر
به نظم در آمده در 29 دیماه 1399
ابیات عنوان برگرفته از شعر جناب مولوی بلخی
خطرناک ترین رییس جمهور برای بقای امریکا، تا این لحظه ترامپ خواهد بود، چرا که بنیان استقرار 50 کشور نسبتا مهم که در شاخص های اقتصادی، صنعتی و کشاورزی هر کدام می توانند با کشورهای مهم جهان برابری کنند، و امروزه در قالب ایالت های مختلف گرد هم آمده، و "فدرال دمکراسی" تاثیر گذار جهانی، یعنی "ایالات متحده امریکا" (USA) [1] را ساخته اند، را با خطر فروپاشی مواجه نمود، او "دمکراسی امریکا" را به خطر انداخت، سیستم سیاسی که با نخ و سوزن خود (حاکمیت رای ملت)، تکه های پازل متعدد و جمعیت متکثر امریکا را به هم دوخته و در کنار هم نگه داشته است.
چارچوب شکل گیری و ایستادن این کشور بزرگ در آن سوی اتلانتیک به صورت متحد، دمکراسی است که به نسبت جمعیت، ملت های مهاجر ساکن هر ایالت امریکا را در کنار هم متحد نگه داشته، تا بر جهان آقایی و رهبری کنند، آقایی امریکا بر جهان آنگاه بر ما ایرانیان نیز تفهیم شد، که امریکا از قرارداد بین المللی برجام خارج شد، و در آن حال، گرچه باقی جهان در کنار ما و با برجام مانند، ولی این خروج، حضور همه آنها را در کنار ما بی اثر کرد.
اما دوره ریاست جمهوری و زمامداری آقای ترامپ بر کاخ سفید این درس، و در واقع حسن را هم داشت، که او در سیاست خود از "جنگ" احتراز کرد، و بدین لحاظ باید از ترامپ تقدیر نمود، او مبارزه با رقبا را به بُعد اقتصادی و سیاسی کشید، و دنیا را خلع السلاح منطق مبارزه اقتصادی و سیاسی خود کرد، به طوری که رقبایش، دو دوزه ی سیاست و قدرتش شده، مستعاصل، تنها منتظر و ساعت شمار رفتنش شدند، و زیر فشار سیاست هایش قادر به هیچ گونه عکس العملی نبوده و فقط خدا خدا کردند که ملت امریکا با رای خود، آنان را از خطر ترامپ نجات دهند.
نقطه قوت دیگر ترامپ، رسیدگی او به وضع داخلی کشورش بود، او روابط و ثروت ناشی از روابط خارجی خود را به سمت قدرت گیری مردم امریکا هزینه کرد، و با توجه به حجم رسانه ایی که علیه او در داخل و خارج از امریکا وجود داشت، توانست رای بسیار بالایی را به رغم حملات بی امان رسانه ایی که علیه او و سیاست هایش می شد، کسب نماید و با فاصله بسیار کمی (به لحاظ تعداد آرای مردمی) شکست را پذیرا شود.
و اگر اشتباه راهبردی او در حمله هوادارانش به نماد دمکراسی امریکا (پارلمان امریکا) نبود، امید برای بازگشت دوباره او به قدرت، و روی کار آمدنش، در دور آینده ریاست جمهوری کم نبود و اکنون هم نیست، چرا که رقیب دمکرات او با یک جهان حمایت رسانه ایی و... توانست بر ترامپ پیروز شود.
متاسفانه قدرتمداران، یادشان می رود که با چه نردبانی به اوج قدرت دست یافته اند، و با حضور در قدرت، به خراب کردن نردبانی می اندیشند، که خود ناچیزشان از طریق همان نردبان به این اوج دست یافته اند. رهبرانی که با حضور و نردبان خواست مردم به قدرت می رسند و به این نردبان خیانت کرده و در مدت حضور خود در قدرت به ویرانی اش می اندیشند، تا خود را در آن ماندگار کنند. کسانی که در دل خود و حتی آشکارا بیان می دارند که حضورشان در قدرت معجزه است، ولی چون بر سریر قدرت قرار می گیرند، قدرت را حق مسلم خود و اهل خود می دانند، آنان بزرگترین خیانت را در حق خود و ملت خود مرتکب می شوند، نردبان دمکراسی، راه ورود تجارت پیشه ایی مثل ترامپ در قدرت بود، و او بر این نردبان نامهربانی کرد.
این نردبان دمکراسی است که اجازه می دهد تا مهاجرانی همچون کملا هریس [2] به معاون ریاست جمهوری امریکا برسد، در حالی که او یک هندی - جامائیکایی رنگین پوست است، یا باراک حسین اوباما [3] که یک کنیایی مسلمان زاده مهاجر سیاه پوست می باشد که به ریاست جمهوری می رسند، و حتی خود ترامپ که باز یک خارجی مهاجر است که در تجارت رشد کرده و بالا آمده و اکنون سکوی قدرتمندترین مرد جهان را تسخیر کرده است.
او به اوج قدرت جهانی دست یافت ولی حرمت نردبانی که بر این اوج رفته بود را نگه نداشت
او به اوج قدرت جهانی دست یافت ولی حرمت نردبانی که بر این اوج رفته بود را نگه نداشت
ترامپ می توانست چهره بهتری داشته باشد اگر طغیان نمی کرد
ترامپ می توانست چهره بهتری داشته باشد اگر طغیان نمی کرد
تو تاجری بیش نبودی که دمکراسی تو را ترامپ کرد خود را فراموش کردی ؟
تو تاجری بیش نبودی که دمکراسی تو را ترامپ کرد خود را فراموش کردی ؟
سال 2020 انتهای ساعت شمار حضور ترامپ در قدرت
سال 2020 انتهای ساعت شمار حضور ترامپ در قدرت
احتراز از جنگ، مهمترین نقطه روشن چهره ترامپ است
احتراز از جنگ، مهمترین نقطه روشن چهره ترامپ است
جایی که به تو مردم قدرت می دهند، احساس شاهی کردن درست نیست
جایی که به تو مردم قدرت می دهند، احساس شاهی کردن درست نیست
ترامپ قدرتی را که در نگاه به مردم گرفته بود را خود با سست کردن پایه های دمکراسی ویران کرد
ترامپ قدرتی را که در نگاه به مردم گرفته بود را خود با سست کردن پایه های دمکراسی ویران کرد
[1] - United States of America
[2] - زاده ۲۰ اکتبر ۱۹۶۴ اولین معاون رئیسجمهورِ زن و سیاهپوست و آسیایی آمریکایی به شمار میرود. هریس از سال ۲۰۱۷ به عنوان سناتور تازه کار ایالات متحده آمریکا از ایالت کالیفرنیا تا ۲۰۲۰ و از اعضای حزب دموکرات است، دومین زن سیاهپوست و نخستین جنوب آسیایی آمریکایی است که به سنا راه یافت. مادرش شیامالا گوپالان زیستشناس بود که در سال ۱۹۵۸ در ۱۹ سالگی از هند به آمریکا آمد و به عنوان دانشجوی تحصیلات تکمیلی تغذیه و غدد درونریز و متابولیسم در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی شروع به تحصیل کرد؛ او در سال ۱۹۶۴ PhD خود را دریافت کرد. پدرش دانلد جی. هریس، استاد بازنشسته اقتصاد در دانشگاه استنفورد، که اهل جاماییکای بود که در سال ۱۹۶۱ برای تحصیل وارد یوسی برکلی شد و در سال ۱۹۶۶ PhD اقتصاد گرفت.
[3] - زاده ۴ اوت ۱۹۶۱ عضو حزب دموکرات، وکیل، سناتور ایالت ایلینوی و برنده جایزه صلح نوبل. وی از ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۷ به مدت دو دوره ۴ ساله چهل و چهارمین رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا بود. فرزند یک مهاجر کنیایی سیاهپوست و یک زن سفیدپوست از اهالی ویچیتا در ایالت کانزاس است. پدر بزرگ پدری باراک اوباما در جریان مبارزات استقلالطلبانهٔ کنیا از بریتانیا، جزو چندین هزار کنیایی بود که روانه بازداشتگاه های حکومت دست نشانده بریتانیا شد. اگرچه پدر و پدرخوانده او هر دو مسلمان بودند، اما او یک مسیحی بار آمده و در ۴سالگی که در اندونزی زندگی میکرد، به جای شرکت در مدرسه «مکتب مذهبی مسلمانان» به مدارس کاتولیک یا سکولار رفتهاست.
16 ژانویه 2021 برابر با 27 دیماه 1399 تیم کوهنوردی شرپا (Sherpa) از کشور کوچک نپال برای اولین بار در تاریخ کوهنوردی جهان، توانست در میانه زمستان پای بر بلندای K2 وحشی و تسخیر ناپذیر نهد.
تا پیش از این اکثر چکادهای با عظمت جهانی همچون اورست، که نپالی ها خود صاحب آنند، توسط کوهنوردان غربی، با کمک همین شرپاها فتح می گردید، اما این بار شرپاهای نپالی خود تیم ده نفره ایی شدند، و سخت ترین صعود جهانی را رقم زدند، کسانی که بار کوهنوردان صاحب نام و ارشد جهانی را به دوش می کشیدند، و قدم به قدم آنها را در مسیر سخت ترین صعودها همراهی می کردند، این بار خود صعود زمستانی ناممکن بر K2 را شدنی کردند.
بیش از 60 کوهنورد از 19 کشور مختلف جهان خود را به شهر اسکردو در مناطق شمالی پاکستان رساندند تا در ماموریت 2020-2021 فتح قله K2 که دومین قله بلند جهان می باشد، شرکت نمایند، که در نهایت گروه کوهنوردی "شرپا" اولین تیمی بودند که پای بر بلندترین نقطه چکاد K2 نهاده، و افتخاری تاریخی را آفریدند. این گروه از 16 دسامبر 2020 برای آغاز این صعود خود را به شهر اسکردو رسانده و تاکنون در تدارک این صعود بودند.
صعود به K2 که به خشن ترین کوه جهان معروف است، واجد یکی از مرگبارترین عملیات کوهنوردی در جهان نیز می باشد، چرا که از هر چهار کوهنوردی که قصد فتح این قله را می کنند، یکی از آنها در این مسیر جان خود را از دست می دهد. در زمان پیروزی، درجه حرارت در پای کوه منهای 17 درجه سانتیگراد بود. صعود زمستانی به K2 داستان بلندی از شکست ها را در خود دارد، در این دور از صعودها نیز تا کنون یک کوهنورد اسپانیانی به نام "سرجیو مینتو مورنو"، همزمان با رسیدن این تیم به قله، جان خود را در اثر سقوط به یک چاله برفی در مسیر از دست داد.
اولین صعود بر این قله در ماه جولای 1954 (66 سال قبل) توسط (Achille Compagnoni و Lino Lacedelli) صورت گرفت و امسال اولین صعود زمستانی بر این قله توسط این تیم نپالی تاریخ ساز شد و در تاریخ کوهنوردی جهان ثبت گردید.
تمامی صعود کنندگان به سلامت به کمپ سوم بازگشتند، و هشت تن از آنان شب را در این کمپ صبح کردند. و دو تن از آنان به نام های سونا شرپا و گالیج شرپا تصمیم گرفتند به پایین آمدن خود از کوه K2 ادامه دهند و به سمت کمپ اصلی باز گردند.
برای بقیه تیم هایی که همچنان در مسیر صعود خود هستند، آرزوی سلامتی و موفقیت می کنیم.
همانگونه که از نام ده تن صعود کنندگان نپالی در این تیم بر می آید، همه با نام فامیل شرپا در این صعود شرکت جستند، شرپاها کسانی اند که در صعود کوهنوردان به بلندترین قلل جهان از جمله اورست، به صعود کنندگان کمک می کنند تا وسایل شان حمل شود، کمپ ها دایر گردد، طناب ها برای صعود نصب شود و... این بار این خادمان کوهنوردان مهم جهان هستند که رکورد دار تاریخی صعود بر K2 در زمستان شدند و این کار تاریخی را برای اولین بار خود برای خود ممکن کردند.
K2 دومین قله از 14 قله جهان است که بالای 8000 متر از سطح آب دریاهای آزاد بلندتر است، و آخرین بازمانده از قله های از این سطح است که صعود زمستانی را به خود دید، چرا که شش تلاش در سال های گذشته از دهه 1980 تا کنون برای صعود زمستانی بر این کوه ناموفق بوده است.
نیرمال پورجا (Nirmal Purja) یکی از اعضای این تیم 10 نفره نپالی کسی است که تمام این 14 قله بالای 8000 متر را تنها در مدت شش ماه فتح کرده است. او در حالی قله را به قصد بازگشت در روز شنبه ترک کرد که دمای هوا منهای 40 درجه سانتیگراد بود، باد کمی می وزید و هوا به طرز باور نکردنی آفتابی بود.
پیش از این کوهنوردانی از کشورمان ایران نیز بر این قله غرور آفرین صعود کرده اند، که در میان آنان می توان به :
زنده یاد لیلا اسفندیاری اسطوره زن کوهنورد ایرانی که، بعد از دست یابی به بلندترین نقطه چکاد 8 هزار و 35 متري" كاشربورم 2" و برافراختن پرچم پر افتخار کشورش، در بازگشت متاسفانه دچار حادثه شد و جان به خدای کوهستان سپرد، او هم تلاش ناموفقی در K2 داشت.
حسین بهمنیار کوهنورد ارزشمند ایرانی دیگریست که بدون اکسیژن، اولین ایرانی بود که بعد از 37 روز تلاش، بدان اوج چکاد خشن و وحشی دست یافت، و افتخار آفرید.
نیرمال پورجا بعد از این صعود عنوان داشت :
"عجب صعودی بود، خوشبختم که بگویم به عنوان یک تیم ما به چکاد بی بدیل K2 در اوج شرایط آب و هوایی زمستانی صعود داشتیم. کار غیرممکنی را ممکن کردیم، و محترمانه شیرینی این لحظات را با مردم نپال و جامعه کوهنوردان، و تمام جامعه کوهنوردی در جهان تقسیم می کنیم. مادر طبیعت همیشه گفتنی های بزرگی در هنگام ایستادن بر قله دارد، شاهد قدرت خالص و بی مرز بودن، ما خوشحالیم که قسمتی از تاریخ انسانیت را رقم زدیم، تا نشان دهیم، که همکاری، کار گروهی و ذهنیت مثبت می تواند مرزهای محدودیت را بشکند، تا امور شدنی احساس شوند."
صعود به قله 8611 متری K2 همواره کاری نشدنی در نظر گرفته می شد، معمولا صعود به این قله در ماه های گرم سال (جولای و اگوست) صورت می گرفت و تاکنون 280 نفر توانسته اند بدین چکاد وحشی دست یابند. در حالی که 3681 نفر توانسته اند به اورست به عنوان بلندترین قله جهان دست یابند.
کوشش برای فتح زمستانی دومین قله بلند جهان از دهه 1980 بلافاصله بعد از تلاش برای صعود زمستانی بر اورست آغاز شد، میگما گیلجا (Mingma Gyalje Sherpa) بعد از این صعود ضمن اشاره به اهمیت شرپاها در صعود به قلل مهم جهان عنوان داشت :
"برای همه قلل هشت هزارتایی که در زمستان فتح کردیم، هیچ شرپایی همراه ما نبود. این فرصتی بود برای شرپاها که قدرت خود را نشان دهند، به استنثا صعودها به قلل آلپ، تمام صعود کنندگان برای رسیدن به رویاهای خود از شرپاها کمک می گیرند، من به تعداد زیادی از صعود کنندگان به قلل متفاوت 8000 متری در جهان کمک کرده ام، فقط کمی سورپرایز شدم که در این صعود زمستانی هیچ شرپایی همراه ما نبود، بنابراین این صعود به جامعه شرپاها تعلق دارد، که به خاطر دوستان همکار از کشورهای مختلف شناخته شده اند."
شرپاها استخوان بندی هر صعودی در قلل مطرح جهانی هستند، برپا کردن کمپ ها در طول صعودهای طولانی، نصب طناب ها، حمل بارها و... اما در افتخار و نتایج مادی و معنوی هیچ صعودی شریک نبودند، اکنون خود صعودی تاریخی را رقم زدند.
ترجمه و نگارش توسط سایت یادداشت های بی مخاطب
منبع : Baltistan Times
اسامی تیم شرپا که بر خشن ترین کوه جهان غلبه کردند
اسامی تیم شرپا که بر خشن ترین کوه جهان غلبه کردند
نیرمال پورجا شرپایی که تمام 14 هشت هزارپایی جهان را در شش ماه فتتح کرد
نیرمال پورجا شرپایی که تمام 14 هشت هزارپایی جهان را در شش ماه فتتح کرد
هشت تن از تیم افتخار آفرین نپالی
هشت تن از تیم افتخار آفرین نپالی
کوهنورد اسپانیایی که امروز همزمان جان خود را در مسیر از دست داد روحش شاد
کوهنورد اسپانیایی که امروز همزمان جان خود را در مسیر از دست داد روحش شاد
سونا شرپا یکی از اعضای گروه ده نفره شرپا بر فراز K2
سونا شرپا یکی از اعضای گروه ده نفره شرپا بر فراز K2
چکاد شکوهمند 8611 متری K2 در سلسله جبال هیمالیا، در شهر اسکردو پاکستان
چکاد شکوهمند 8611 متری K2 در سلسله جبال هیمالیا، در شهر اسکردو پاکستان
یکی از کوهنوردان در حال صعود بر K2
یکی از کوهنوردان در حال صعود بر K2
شهرهای بسیاری را در جهان می توان یافت که با دیوارنگاره های خود مشهورند، دیوار نگاری به عصر مدرن تعلق ندارد، بلکه اجداد انسان پیش از تاریخ نیز بر دیوار غارهای محل زندگی خود، تفکر و دلمشغولی های خو را به نگارش درآورده و به یادگار گذاشته اند، اما هنرمندان و جوانان ما هم این روزها تفکر و ایده های خود را روی دیوارها، گاه بیان می کنند، هر چند به زودی کسانی آنها را پاک خواهند کرد، اما کسانی هستند که دوباره آنها را خواهند کشید، تصاویری که می آید چند دیواره نگاره از این نوع است که بر دیوارهای سیمانی شهر ما خلق کرده اند :
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
هیپ هاپ
هیپ هاپ
زندگی را آسان بگیرید
زندگی را آسان بگیرید
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما
اسطوره موسیقی معاصر ایران محمد رضا شجریان
اسطوره موسیقی معاصر ایران محمد رضا شجریان
اساتید هنر ایران انتظامی، مشایخی، نصیریان
اساتید هنر ایران انتظامی، مشایخی، نصیریان
استاد محمد رضا شجریان
استاد محمد رضا شجریان
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
استاد عزت الله انتظامی
استاد عزت الله انتظامی
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
دیوارنگاره هایی بر دیوارهای بتونی شهر
اضافه شده به این پست در تاریخ 8 بهمن 1399
دیوارنگاره هایی که در 27 دیماه 1399 ثبت کردم، ده روز بیشتر عمر نکردند، و متاسفانه دیروز قلم مو به دستی تمام آنها را که جوانی اهل هنر نقاشی، با وسواس خاص جوانی خود، تفکرش را بر دیواره های بتنی سرد شهر پیاده کرده بود، و بدان روح بخشیده بود و بدین وسیله بر خالی بودنش فریاد اعتراض کشیده بود، را با کشیدن رنگی دلخواه بر آن، محو کردند.
تفکری قالب در بین ما، جلوهای دیداری شهر را بیشتر خالی می پسندند، تا این که بر روی آن نقشی زده باشند، که از آن نقش یا سر در نمی آوریم، و یا با محتوایش مخالفیم، در تفکر اینان بر صفحه روزگار، آنچه ما می خواهیم باید درج گردد، وگرنه خالی باشد بهتر است. جوانی که از پول تو جیبی خود، که در این روزها به سختی، هم قابل کسب است، رنگی می خرد و نقشی بر بتن سرد دیواره های شهر می پاشد و نقشی را خلق می کند، را باید تشویق کرد نه این که قلم مویی دست کارگری داد، و او را به جنگ هنر جوانان شهر فرستاد، تا این چنین پیام شان را محو کرد.
این روزها به نظر می رسد که در جامعه ما باید بلافاصله بعد از خلق اثری، آن را با دوربینی ثبت کرد، و گرنه آنقدر شرایط پایدار نیست که انتظار داشت فردا چنین چیزی را خواهی دید، ممکن است حاصل زحمت یک هنرمند به لحظاتی توسط یک کارگر قلم مو به دست پاک شود، آن دیوار نگاره ها که من از آن تصویر گرفتم، دیگر نیست، به دیدارش ختم زدند.
ملتی که تاریخ و قهرمانانش را به فراموشی بسپارد، دچار افراد خوار و زبونی خواهد شد، که مُلک و ملت را فدای خود کرده، بر باد خواهند داد. قهرمانان، خود را در صلح و جنگ فدای عزت و خیر جمعی ملک و ملت می کنند، آنان لایق تقدیر و پاسداشت هستند، این روزها ایام شهادت امیرکبیر است که، جانشینان او کشور و ملت را به باد دادند. در این پست از شهیدی خواهم گفت که در زمان شهادش تنها بیست سال و سه ماه سن داشت، و جانشین فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر، از لشکر 27 محمد رسول الله را در عملیات والفجر 4 بر عهده داشت.
مدت هاست که با هم دمخوریم ولی نمی دانستم او برادر شهید است، وقتی متوجه شدم از خانواده شهداست، و برادرش جان خود را در خلال جنگ 8 ساله ایران و عراق از دست داده است، از او خواستم تا برایم از این شهید بزرگوار بگوید، مقداری که از ایشان گفت، درخواست وصیتنامه آن شهید را کردم، کنجکاو شد و گفت برای چه می خواهی؟ گفتم در سایتم، بخشی به شهدا اختصاص دارد، به کسانی که از جان برای این کشور و مردم مایه گذشتند. مخالفت کرد و گفت چیزی ننویس، فکر می کنی این مطالبی را که بنویسی، چه کسانی می خوانند؟ همان هایی که این وضع را بر سر کشور آورده اند، از این شهدا هم برای ادامه این وضع سو استفاده می کنند، و ادامه داد، بعد از شهادت مرتضی دوستانش پیشنهاد دادند که به جمع آنان بپیوندم، ولی قبول نکردم، و دلم به همراهی با آنها راضی نشد، و الان می بینم که اشتباه نکردم، حتی گفتند بیا در مورد آن شهید مصاحبه بده، باز هم موافقت نکردم و نرفتم... (البته در بین سخنانش از خاطرات جنگ متوجه شدم که مدتی را به عنوان داوطلب بسیجی در جنگ بوده اند)
چراکه معتقدم برای دنیایی که اگر انسان به آخرش هم حتی برسد، صد سال بیشتر به طول نمی کشد، انسان نباید شخصیت و آخرت خود را برایش نابود کند، به آنها هم گفتم راه ما از شما جداست، به بهانه دین نباید دست به هر کاری زد، دین را خدا حفظ خواهد کرد، 1400 سال حفظ شده، از این به بعد هم حفظ خواهد شد. شما در این جهان یک دین را به من نشان بده که از بین رفته باشد، همه هستند، کم و یا زیاد، الان هم خوشحالم که برای کسب دنیا و زندگی، دست به هر اقدامی نزدم، و اِلا شرایط برای من هم مهیا بود، اما اگر اَلان بمیرم، خیالم راحت است که از آلودگی های بزرگ پاکم، به لحاظ حق الناس که مهمترین بخش دین ماست، احساس می کنم بدهکار این مردم نیستم.
در پاسخش گفتم، مطالب من ربطی به هیچ کس ندارد، و آنها که مد نظر شما هستند، تنها خوانندگان مطالب من نخواهند بود، بلکه دنیا می تواند آنرا بخواند؛ حماسه جنگ و شهدای دفاع از کشور و مردم، باید ثبت شود، آنان، متعلق به تمام نسل ها و مردم ایرانند، ربطی به قدرت و ثروت این و آن ندارند ...، انگار دلش کمی آرام گرفت، و از برادر شهیدش کمی برایم توضیح داد، که در عملیات والفجر 4 [1] در منطقه پنجوین [2] به شهادت رسیده است؛ می گفت مرتضی یک سال از من کوچکتر بود، چند بار هم در عملیات های مختلف مجروح شد، به هنگام تحصیل با هم مدرسه می رفتیم، آنقدر به لحاظ درسی خوب بود که لای کتاب ها را هم در منزل باز نمی کرد، و نمراتش از 19 پایین تر نمی آمد، آرام بود و بسیار موقر، انگار در عالم ما (نوجوانان و روزگار خاص آن موقع) سیر نمی کرد، گرچه من اهل ورزش و... بودم، اما او فقط با درس هایش بود، و در حالی که من با درس و مدرسه انگار بیگانه بودم، او تنها اهل درس بود، با ضریب هوشی بالا، چنانکه کافی بود که به دریافت های خود در خلال کلاس درس اکتفا کند، و نمراتی عالی را کسب نماید.
یک بار معلم مرا پای تخته سیاه فراخواند، درسی را که پرسید بلد نبودم، با ناراحتی تمام رو به من کرد، و گفت : اسم شما چیست؟ نامم را که گفتم، رفت تا نمره صفری را برایم در این درس، در دفتر نمرات کلاس خود ثبت کند، که یکهو سر خود را بالا گرفت و به من نگاهی کرد و گفت تو داداش مرتضی مظاهر نیستی؟! گفتم بله، با تعجب گفت چطور او آن همه درسخوان و باهوش است تو اینطوری؟! و سری به تاسف تکان داد.
من هم از هوش بدی برخوردار نبودم، اما خیلی بازیگوش بودم، مرتضی آزارش به مورچه هم نمی رسید، آرام و متین بود، تو دعوا و نزاع های معمول در مدرسه و مسیر هم، اهل دعوا و حتی دفاع از خود نبود، و اگر کسی متعرضش می شد، من باید از او دفاع می کردم، گاهی می شد که هم کلاسی ها می آمدند می گفتند، خودت را برسان که داداش شما رو دارند، می زنند. من شده بودم محافظ او. منظورم از این توضیحات این بود که، اینگونه جوان ها رفتند، حال باید وضع کشور اینطور باشه؟!. بدترین انسان ها، کسانی هستند که به اسم خدا خلاف می کنند.
مرتضی مجرد بود، و تازه تصمیم داشت که ازدواج کند، که رفت و شهید شد، و خوب شد که ازدواج نکرد، اهل مسجد و... بود، و با شروع جنگ او دیگر دیپلم خود را گرفته بود، و راهی جبهه ها شد، از طریق سپاه داوطلب جنگ شد، آن روزها سپاه وجهه بسیار خوبی داشت، هنوز آلوده به رانت و... نشده بود، و مردم دوستش داشتند، بعدها هم به همین نهاد جذب و زندگی اش وقف جنگ شد، چند بار هم در عملیات های مختلف مجروح شد، تا این که در سال 1362 به شهادت رسید.
ما خانواده ایی مذهبی بودیم، پدرم تا بیکار می شد، کارش خواندن قرآن بود، مغازه کفاشی پدرم محل مراجعه کسانی بود که اختلافی داشتند، مردم محل، همسایه ها پدرم را قبول داشتند و اختلافات خود را به قضاوت و یا پا در میانی او واگذار می کردند؛ به پدرم می گفتم اینجا مغازه است، محل کسب، چرا خود را درگیر این مسایل می کنی؟! به کاسبی ات برس، اما او می گفت، "پسرم خدا خودش روزی ما را می دهد، وقتی مردم دست یاری دراز می کنند من نمی توانم نادیده بگیرم، کار برای مردم، جای دوری نمی رود" انقلاب هم که پیروز شد، همین بن مایه مذهبی پدرم باعث شد که پدرم آنان را مردان خدا بداند، و دوست شان داشت، لذا مرتضای ما هم مسجدی و جبهه ایی شد.
وقتی هم که مرتضی شهید شد، دوستاش به پدرم مراجعه کردند که، حاج آقا چی دوست داری براتون بگیریم، جواز کسبی و... پدرم جواب داد که "بچه من جبهه نرفته خون بدهد، که من از شما جواز کسب و... بگیرم، خون پسر من ارزشش خیلی بیشتر از این هاست، که من آن را هزینه خواسته های دنیایی خود کنم"، و از هیچ امکانی استفاده نکرد. من آن موقع ها 22 سالم بود، و اگر پدرم این کار را می کرد خیلی می توانستیم بهره دنیایی ببریم، کمِ کََم می توانستیم یک جواز تاکسی سرویس بگیریم که آن موقع ها به این گونه افراد می دادند، و گرفتنش راحت ترین ها بود؛ این در حالی بود که پدرم از 12 سالگی کار می کرد، چون پدرش که مرحوم شد، مسئولیت بقیه هم افتاد گردن او، از جمله سه برادر یتیمش.
مدتی که من خودم سرباز بودم و به عنوان راننده آمبولانس خدمت می کردم، یک بار در فکه در یک سایت موشکی مستقر بودیم، مادرم تماس گرفت و گفت، برو ببین مرتضی کجاست خیلی وقت است که تماسی نگرفته، ببین چه اتفاقی برایش افتاده، ما بی خبریم؛ پیگیر شدم که ببینم بچه های لشکر 27 محمد رسول الله، کجا مستقرند، با هر زحمتی بود مقر آنان را که بین دزفول و فکه پیدا کردم، آن موقع ها، مرتضای ما، معاون گردان بود، و مقرشان در بیابان ها قرار داشت، پیدایشان کردم، و با همان آمبولانس رفتم به دیدنش در آنجا؛ ریش هام تراشیده با لباس سربازی نیروی هوایی، در دژبانی مقرشان سراغ از مرتضی گرفتم، آنها او را می شناختند، گفتند "برادر مرتضی مظاهر؟"، گفتند : "بگیم که کی آمده؟" گفتم بگو برادرت، ده دقیقه بعد با چهار نفر دیگر از دوستانش در گردان با جیپ آمدند استقبال من در محل دژبانی، و رفتیم داخل مقر پیش آنها، هی به من می گفتند "برادر" من به مرتضی گفتم به این ها بگو هی من رو "برادر برادر" نکنند، خنده ایی کرد و گفت باشه،
بعد که خلوت کردیم بهش گفتم "چرا خونه زنگ نمی زنی، خوب یک زنگ بزن، مامان نگران است و دلشوره دارد، این همه بی سیم و ابزار ارتباطی دارید، یک تماس بگیر، نگرانت می شوند". سرش به جنگ گرم بود و از این مسایل فارغ. این ها سرباز واقعی کشور بودند. البته این قانون طبیعت است که وقتی انسانی را می کشی، تو را خواهند کشت، لابد برادر من هم از دشمن کشته بود، که در این جنگ کشته شد، چه به درست و چه به غلط، اگر انسانی را بکشی خون به گردن انسان می افتد، و تو را خواهند کشت.
صحنه هایی از این جنگ من دیدم که مو به تن انسان سیخ می کند، مجروحین را به فرودگاه می آوردیم تا با پرواز هواپیماهای C-130 به بیمارستان های مختلف کشور منتقل شوند، روی هر برانکارد یکی خوابیده بود و آماده سوار کردن به هواپیما، هر کدام شان یک تابلو روی بدن هایشان داشتند، که توصیه های ضروری پزشکی در حین حمل با هواپیما روی آن درج شده بود، مثلا "به این مجروح هرگز آب ندهید و..." تا در طول مسیر به آنان رسیدگی شود، و به بیمارستان های کشور منتقل شوند، بعضی از این ها در مدت انتظار برای انتقال، شهید می شدند، یک بار به اندازه صد متر در دو ردیف مجروح آماده انتقال روی باند آورده بودیم؛ پرستار و یا پزشک همراه به من گفت کمک کنید این یکی را از ردیف مجروحینِ آماده انتقال خارج کنیم، او در حال رفتن است، و عمرش به این پرواز قد نمی دهد؛ یکی دیگر، ترکش قسمتی از جمجمه اش را برده بود، به من گفت دست و پاهایش را نگهدارید، چون می خواست آن قسمت مجروج شده را ضد عفونی کند، و این کار آنقدر دردناک بود که لازم بود مجروح را یکی دو نفر نگهدارند، تا بتوان این اقدام دردناک را انجام داد. عده زیادی در مسیر به شهادت می رسیدند، امکانات مناسبی در مناطق جنگی نبود که همینجا مجروحین معالجه شوند، و حجم بیمارستان های منطقه جوابگو نبود و باید به شهرهای دیگر اعزام می شدند.
در طول مدت ماموریت در یک سایت موشکی مامور بودم، شِگرد دشمن این بود که ابتدا یک جنگنده میراژ فرانسوی می آمد، که پیشتاز بود، می گفتند تا فاصله 90 کیلومتر، رادارها را شناسایی و منهدم می کند، تا گروه بمب افکن های میگ روسی، از پشت سر او سالم و راحت بگذرند، و بمباران خود را انجام دهند، برای همین هم فرمانده پایگاه رادار را خاموش می کرد و وقتی این میراژ رد می شد، آن را روشن، و موشک ها را روانه کاروان بمب افکن هایی که از پس او می آمدند می کرد، یادم هست یک بار موشک امریکایی رها شده را خلبان میگ دشمن دیده بود، و می دانست که کارش تمام است، لذا فوری بیرون پرید و با چتر فرود آمد، و ما او را اسیر گرفتیم. این سایت موشکی می گفتند شکار 30 فروند هواپیمای دشمن را در پرونده خود دارد.
وقتی وارد این پایگاه شدم، به من گفتند آن ماشین که وسط پایگاه قرار دارد، آمبولانسی است که شما مسئول و راننده آن هستید، یک مینی بوس سفید رنگ بود، که معمولا آن موقع ها در بیمارستان ها از آن استفاده می شد، دیدم کلی گِلی و کثیف است، یکی از سربازها را به کمک گرفتم و آن را شستیم و برقش انداختیم، اما فرمانده سایت که این امر را دیده بود، مرا خواست و گفت، "5 دقیقه فرصت داری که بروی و به حالت اولش برگردانی، اگر استتار را از بین ببری که دشمن ما را خواهد زد"، گوشی دستم آمد و سریع آن را به حالت اول در آوردم، فقط به اندازه کف دست یا کمی بیشتر روی شیشه جلو برای دید به جلو تمیز نگهداشتم و همه ماشین را دوباره گِلمال کردیم.
آنقدر بین این سایت موشکی و پایگاه دزفول چراغ خاموش آمده بودم، و رفته ام که، وقتی الان که فکر می کنم، می بینم از چه خطرهایی جان سالم به در بردیم.
شهید مرتضی مظاهر کرمانی، در روز شهادتش، از بالای قله ایی که روی آن مستقر بودند، در حالیکه قائم مقام گردان، و از مسئولین گردان بودند، وقتی مشاهده می کند که تعدادی از نیروهای خودی قصد بالا آمدن از قله را دارند، و نیاز به کمک و هدایت دارند، جهت کمک و هدایت آنان به سمت پایین قله حرکت می کند، که در بین راه، توسط تک تیرانداز قناسه دشمن مورد اصابت قرار می گیرد، و تیر دشمن در قلبش می نشیند و به شهادت می رسد. روحش شاد، روانش در جوار حضرت حق آرام باد.
در بررسی که از نام این شهید بزرگوار، روی رسانه های اینترنتی داشتم، وصیتنامه ایی از ایشان بدست آمد، که بدین شرح نگاشته بودند، البته رزمندگان گاه وصیت نامه های زیادی داشتند زیرا قبل از هر عملیاتی می گفتند وصیت نامه های خود را بنویسید، و تحویل گردان می شد، و باز گردانده هم نمی شد، لذا یک رزمنده ممکن بود چند وصیت نامه نوشته باشد :
نام : مرتضى نام خانوادگى: مظاهر كرمانى نام پدر: عباس تاريخ تولد: 26/05/1342 ش.ش: 2307 محل صدور شناسنامه: تهران تاريخ شهادت: 13/08/1362
"بسم الله الرحمن الرحيم"
ربنا لا تجعلنا مع قوم الظالمين
اللهم ارزقنا توفيق الشفاعه الحسين (ع) فى يوم القيامه
اللهم ارزقنا توفيق الشهاده فى سبيلك
با سلام به رهبر كبير انقلاب اسلامى و درود به روان پاك شهيدان اسلام وصيتنامهاى بشرح زير در تاريخ 4/8/62 به روى كاغذ مى آورم باشد كه انشاءالله مرگ ما شهادت در راه خدا باشد و نفس ما نفس مطمئن و پاك باشد و تن ما به دور از آتش جهنم.اميدوارم كه در هنگام مرگم سرم را به بالين حضرت ابا عبدالله بگذارم و همچنين چشمان گنهكارم به جمال زيباى حضرت ولىعصر (عج) روشن شود.
خدايا قلبم را طاهر بگردان با تمامى وجود و از صميم قلب و از ته دل گواهى ميدهم به يكتا بودن پروردگار عالم و همچنين گواهى ميدهم به نبوت و اينكه پيامبرم حضرت محمد مصطفى (ص) خاتم الانبياء ميباشد و همچنين گواهى ميدهم به امامت على (ع) و (يازده) فرزند پاكش،اميدوارم كه در روز رستاخيز جزو مومنين خداوند قرار گيرم.
خداوندا عنايتى فرما و با لطف و كرمت با ما رفتار كن نه به عدلت چون آنقدر معصيت كارم و گناهكارم كه اگر به عدالت با من رفتار كنى سزايم آتش دوزخ است
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان عليا ولى الله.
اينجانب مرتضى مظاهر كرمانى متولد 1342 به شماره شناسنامه 2307 صادره از تهران در يكى از محلههاى متوسط بدنيا آمدم.از اوان كودكى عشق زيادى به ابا عبدالله الحسين (ع) داشتم و هميشه آرزو داشتم كه در كربلاى حسين (ع) حضور داشته و بتوانم جانفشانى كنم و حالا خيلى خوشحالم كه توانستم در جبهه و كربلاى ديگرى شركت داشته باشم حال از اينكه تا كنون نرفتهام شايد عاشق واقعى نبودم.خيلى مشكل است كه انسان عاشق فقط خدا شود اين شيطان لعنتى بهر نحوى ميخواهد انسان را گول بزند و بفريبد و انشاءالله كه اين بار عاشق به ميدان نبرد بروم.
پدر و مادر عزيز شما را به صبر سفارش ميكنم و توصيه ميكنم كه هميشه در هر كار خود خدا را شاهد و ناظر بدانيد و هميشه متوكل به او باشيد زيرا كه همه كارها بدست و به خواسته اوست هر چه ميخواهيد از او بخواهيد و همچنين سفارش ميكنم كه در رعايت اصول اسلامى كوشا باشيد.ميدانم كه فرزند خوبى براى شما نبودم ولى مرا ببخشيد و حلالم كنيد.برادران عزيزم يك حديث است كه ميفرمايد:الدنيا مزرعة الاخره هركارى كه در اين دنيا انجام بدهيد براى آن دنيا باشد كه فلاح و رستگارى آنجاست .حزبالله را تقويت كنيد و هيچوقت امام را تنها نگذاريد و پيرو خط و راه او باشيد واقعا اين مرد نائب بر حق امام زمان است و من و خيلىهاى ديگر سعادت خود را مديون اين مرد خدا ميدانيم خداوند انشاءالله تا انقلاب مهدى (عج) او را نگهدارد و همينطور سفارش ميكنم كه اين جنگ و پيروزى در اين است كه ما را سربلند و با افتخار ميكند و حيثيت و شرف اسلام به اين جنگ بستگى دارد با حضور مداوم خود در جبههها اسلام را يارى كنيد كه امروز اسلام به شما جوانان متعهد احتياج دارد .درست است كه گرفتارى خانه و خانواده سر راه است ولى اينها همه امتحان است و سعى نكنيم كه خود را با اين مشكلات توجيه كنيم واى بر ما كه اگر در اين هنگام اسلام و امام را يارى ندهيم.
بهر حال اميدوارم كه خداوند متعال از گناهان ما درگذرد و قلم عفو بر گناهان ما بكشد و خداوند اين قليل طاعات و عبادات را از ما قبول فرمايد.اگر خطائى از ما سرزده خدايا از روى نادانيم بوده ما را به لطف و كرمت ببخش و ما را جزو شهداى اسلام و جزو مومنين دينت قرار ده.
از همه كسانى كه مرا ميشناسند طلب حلاليت كنيد و بگوئيد كه مرا ببخشند و حلالم كنند .اگر به كسى بدى كردم اميدوارم كه مرا ببخشد و از خدا نيز طلب مغفرت مينمايم خداوند انشاءالله همه ما را غريق رحمتش بفرمايد.
خدايا،خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار......
رزمندگان اسلام پيروزشان بگردان
مرتضى مظاهر كرمانى
[1] - عملیات والفجر ۴ عملیات تهاجمی نیروهای مسلح ایران، در خلال جنگ ایران و عراق بود، که در ۲۷ مهرماه ۱۳۶۲ به مدت ۳۳ روز، در شهرهای سلیمانیه و پنجوین عراق، با مشارکت سپاه و ارتش، و همکاری پیشمرگههای کُرد، اتحادیه میهنی کردستان عراق انجام گرفت. که بخش کوچکی از خاک عراق به تصرف درآمد. ۳ مرحله داشت، هدف اتصال ارتفاعات سورن به سورکوه، بود، لشکر یکم عراق، به مدت ۲ ماه، در خندقها و شیارها منتظر شروع این عملیات بودند. حدود ۶۵۰ کیلومتر مربع از خاک عراق را به اشغال درآمد. تهدید متوجه شهر پنجوین عراق گردید. نیروهای عراقی عضو گارد ریاست جمهوری، با استفاده از سلاح شیمیایی، به پاتک پرداختند، که در نهایت پاتک آنها توسط نیروهای ایرانی دفع شد. عملیات والفجر ۴ توسط ۸ لشکر و ۲ تیپ از سپاه و یک لشکر پیاده از ارتش انجام شد. از دستاوردهای آن تصرف پیشرفتگی دشت شیلر، شهر و پادگانهای پنجوین و گرمک و تسلط بر ۱۳ شهر و روستای عراق بود. شهر مریوان از زیر دید و تیر توپخانه ارتش عراق خارج شد، مقدمات برای انجام عملیاتهای آتی در استان سلیمانیه آماده شد. در این نبرد بر خلاف اکثر نبردهای جنگ ایران و عراق، عوامل و موانع جغرافیایی نقشی تعیینکننده داشتند. با وجود آنکه نیروهای ایرانی توسط پیشمرگهای کُرد، در کوهها پناه میگرفتند، با این حال استفاده عراقیها از سلاحهای شیمیایی، تلفات سنگینی را متوجه نیروهای ایرانی کرد. همچنین ارتش عراق برای اعمال فشار سیاسی از داخل ایران، برای پذیرش صلح، با استفاده از موشکهای اسکاد بی، شروع به موشک باران شهرها و مناطق مسکونی ایران نمود.
[2] - شهدای لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) عملیات والفجر۴ شهادت ۱۳ آبان ۱۳۶۲ پنجوین عراق: شهید اکبر حاجیپور، فرمانده تیپ یکم، ولادت ۱۳۳۰ در تبریز، مزار گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه۲۴ ردیف ۷۴ شماره ۲۶ - شهید ابراهیم علی معصومی، فرمانده گردان کمیل، ولادت ۱۳۳۷ در همدان مزار گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه۲۹ ردیف ۹ شماره ۱ - شهید جواد افراسیابی،جانشین اطلاعات ولادت ۱۳۳۷در تهران مزار گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه۲۴ - شهید علی اصغر رنجبران،جانشین تیپ سوم، ولادت ۲۳ آبان ۱۳۳۵ در تهران مزار گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه۲۴ ردیف ۷۴ شماره ۲۶ - شهید مرتضی مظاهر کرمانی، جانشین گردان حبیب، ولادت ۲۵ مرداد ۱۳۴۲ در تهران مزار گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه ۲۶ ردیف ۷۶ شماره ۴۶









