واکنشی به روایت دکتر سید حسین نصر از دکتر علی شریعتی
  •  

03 تیر 1398
Author :  

من خود شریعتی را نه دیده ام و نه با آثار او آشنایی کافی دارم، اما کتاب های او را عنوان به عنوان، در چاپ های بی کیفیت که معلوم بود، زیر زمینی و اما در تعداد زیاد، به روش "از تولید به مصرف" منتشر می شد، و جوانان قبل از انقلاب آنرا بین خود دست به دست می کردند، را دیده ام، شاید در آن کم سن و سالی، عدم جذابیت اوراق و چاپ هم بود که هرگز این کتاب ها را با همان ولع تمام که بزرگترها می خواندند، رغبت نمی کردیم که بگیریم و چند خط از آن را بخوانیم و...

به عدد انگشتان دست هم شاید سخنرانی های او را گوش کرده باشم، شریعتی متعلق به جوانانی بود که انقلاب را به سمت پیروزی بردند، و مبارزات ضد استبدادی و حاکمیت فردی را پیش راندند، جوانان دور بعد، از شریعتی چیزی نمی دانند جز خیابانی که به نامش مانده است، بین نسل انقلاب کرده و نسل بر نتیجه انقلاب نشسته، یک گسست و شکاف کامل وجود دارد، وقتی پای صحبت جوانان انقلاب کرده می نشینی انگار آنان از دنیایی دیگر آمده اند و از دنیا و آرمان ها و افراد دیگری می گویند، که نسل ما کاملا از آن بی خبر است، که این ناشی از مشکل رسانه ها در کشور ماست، رسانه هایی که به هرکه بخواهند تریبون می دهند، و قادرند یک نسل را از داشتن تریبون محروم کنند، و به نوعی از صفحه اجتماع حذف نمایند.

اول تیرماه 1398 در حواشی سالروز فوت دکتر علی شریعتی مصاحبه ای تحت عنوان " پروژه تاریخی شفاهی ایران، دوره پهلوی دوم" توسط دفتر تاریخ شفاهی و تصویری ایران" حاوی روایت جناب آقای دکتر سید حسین نصر، [1] از پرونده فعالیت دکتر علی شریعتی به دستم رسید، که خیلی برایم تامل بر انگیز بود، متن سخنان ایشان در این کلیپ 7 دقیقه و 24 ثانیه ایی که توسط "تاریخ آنلاین" منتشر شده است، بدین شرح است :

حسینیه ارشاد
مسجد حسینیه ارشاد

"من تماسم با مرحوم دکتر شریعتی بیشتر از طریق حسینیه ارشاد بود. یک فردی به نام آقای همایون، آمد این حسینیه را درست کرد، و چهار نفر را به عنوان رایزن ها و مشاورین اصلی این مرکز انتخاب کرد، مرکب از مرحوم مطهری، خود بنده، شریعتی و کسی به نام شاهچراغی که یک حجت الاسلام بود، بسیار باهوش و برجسته، که بیچاره سکته کرد و در جوانی مرد، مال شیراز بود. ما چهار نفر بودیم.

بعد هم من شریعتی را جاهای دیگر ملاقات کردم، و تو دفترم یک بار خواستم باهاش صحبت کردم، ولی بیشتر تماس ها توسط حسینیه ارشاد بود. جنبه های سیاسی زندگی شریعتی، طرفدارانش این را یکجوری تعبیر می کنند، مخالفانش یک جوری تعبیر می کنند. ولی واقعیت امر این است که شریعتی رفت در مشهد و شروع کرد به درس دادن، دکتر جلال متینی که رئیس دانشگاه فردوسی مشهد بود، خودش هم راجع به این موضوع نوشته و چیز گفته است، آنوقت سازمان امنیت (ساواک) پشتیبانی بسیار بسیار قوی از او می کرد. به خاطر این که عضو سازمان امنیت بود، به طور قوی، به یک طوری یا نحوی یا همکاری و یا عضویت داشت. در این شکی نبود.

منتها او (دکتر شریعتی) می گوید من این کار را می کردم برای پیشبرد اهداف انقلابی، یک عده می گویند نه اینطور نیست، تعبیری دیگر دارند که من به آن کاری ندارم. حتی وقتی که ممنوع الدرس شد ولی می توانست... سازمان امنیت به دانشگاه فردوسی دستور داده بود که حقوقش را بدهند؛ بعد هم که آوردنش تهران مشاور وزیر علوم بود، روزها هیچ کاری نمی کرد و حقوق خیلی خوبی می گرفت. از وزیر علوم حقوق می گرفت همان موقع که این حرف های تند را می زد.

راجع به این جلسه براتون بگم، من اصولا با این نوع چپ گرایی دینی از اول فوق العاده بد بودم، بد یعنی این که اختلاط حق و باطل بدتر از خود باطل است، منافق در قرآن به این معنیه، که بعدها اسمش رو گذاشتند روی مجاهدین خلق، اصلا این واژه منافق که اینقدر منفی است در قرآن، مال همین مورد است،

خوب آن داستان معروف که جاهای دیگر هم بنده نقل کردم، شاید در نوشته های دیگر ذکر شده باشد، من و آقای (شهید مرتضی) مطهری، اول تعجب می کردیم که چطور است که این کاشی های (حسینیه ارشاد) و... هر چه دستور می دهیم برای حسینیه ارشاد که ساخته بشه .... البته آقای همایون ثروتی داشت، ولی شما نمی دانم رفته بودید آن تو (ی حسینیه ارشاد) یا نه، دیدید چطوری در آمده، مثلا من مبل داخلی آن را من گفتم فرنگی سفارش بدیم، که آنوقت هتل شاه عباس درست شده بود ابراهیمی را فرستادن پیش من که خیلی با استعداد بود، گفتم او طراحی کند مبل هایی را که جنبه ایرانی داشته باشد و این موارد، هر کاری که ما می گفتیم می شد، یعنی نمی گفتند که ما متاسفانه بودجه نداریم و... کاشی های به این زیبایی و...

من و مطهری در حیرت بودیم، بعد معلوم شد پول ها از سازمان امنیت می آید، پول های ساخت حسینیه ارشاد همه اش نه ولی بدون شک از سازمان امنیت کمک می شد. بعدها این معلوم شد.

یک شب، که شب عاشورا بود، و من و مرحوم مطهری، و یک فردی به نام دکتر اسماعیل یزدی، که برادر ابراهیم یزدی بود که این رییس دانشکده دندانپزشکی دانشگاه تهران بود، از وقتی که در بوستون (امریکا) درس می خواند، دوست خیلی نزدیک من بود، خیلی هم خانواده متدینی بودند، من آن موقع ابراهیم یزدی را اصلا نمی شناختم، اسمش را فقط شنیده بودم، اسماعیل یزدی با من دوست بود، ما سه تایی رفتیم تا شب عاشورا را آنجا (حسینیه ارشاد) بگذرانیم، رفتیم تو نشستیم و حالا آنجا پر پر بود و آن بالا شریعتی داره سخنرانی می کند، و یک سخنرانی خیلی خیلی تند کرد، در مدح (ارنست) چه گوارا؛

و گفت حضرت امام حسین ع در واقع چه گوارای عصر خودشان بودند و چه گوارا، امام حسین عصر خود، البته من اولیش را یادم هست ولی دومیش را مطمئن نیستم. یک همچین چیزی گفت.

این را که گفت آقای مطهری به پهلوی من زد و من از جایم بلند شدم و گفتم اصلا اینجا جای من نیست، ایشان هم گفت من هم همینطور، آمدیم بیرون، آقای همایون در اتاق جلو و دفتر (حسینیه) نشسته بود، و ما فورا یک کاغذی گرفتیم و استعفا دادیم (از مشاورت ایشان در حسینیه ارشاد)، دوتایی ما (مطهری و نصر) روی یک کاغذ استعفای خود را نوشتیم و امضا کردیم و هر چه آقای همایون اصرار کرد گفتیم که نه، اینجا جای ما نیست و آمدیم برون و رابطه من با حسینیه ارشاد تمام شد. مال آقای مطهری هم همینطور، حالا این را داشته باشید.

چند روز بعد ، یک جلسه ایی راجع به شریعتی و حسینیه ارشاد در وزارت دربار تشکیل شد، آن آقای ثابتی نامی که در سازمان امنیت بود، اون یک طرفداری عجب و غریبی از شریعتی کرد؛ و گفتش که اینه (شریعتی) که افراد را از کمونیسم بر می گرداند. جوان ها خیلی دنبالش هستند، و آنهایی که دنبال او می روند دیگر کمونیسم نیستند.

من همانجا گفتم این خیلی خطرناکتر از کمونیسم بودند، و اینها (با گفته من) مخالفت شدید کردند و گزارش شدیدی را به ضد من برای شاه فرستاد. من هم خودم رفتم و دلایلم را به شاه گفتم، شاه هم گفت که حالا ولش کنید و هرچه؛ کاری به شریعتی نداشته باشید، شاه اسما شریعتی را می شناخت، من هم قضیه را ول کردم؛ ولی رابطه ام به کلی با حسینیه از بین رفته بود تا این که، این نهضتِ ... چند ماه بعد مجاهدین خلق فعالیت خود را شروع کرده بودند و شروع کردند به ترور کردن و... خانه های تیمی به آن می گفتند آن وقت، خانه های آنها را در شمال گرفتند، آنجا مقدار زیادی کتاب های شریعتی پیدا شد.

شاه دوباره مرا خواست و گفت شما راست می گفتید، این آقا (دکتر علی شریعتی) در واقع ایدئولوگ این گروه های... اون وقت نمی گفتند گروهک و می گفتند گروه مجاهدین خلق، و من دادم که بگیرند او را."   

این مطلب را با یکی از دانشجویان سابق انجمن اسلامی دانشجویان امریکا و کانادا که سال ها یکی از همراهان شریعتی در دوره مبارزات حسینیه ارشاد و همگام سخنرانی های پر شور او بود، روایت کردم، ایشان در این خصوص عنوان داشت :

"29 خرداد 1356 که آقای شریعتی فوت شدند، من در سیاتل در امریکا بودم، پسر آقای شریعتی (احسان) هم در شهری در نزدیکی سیاتل در کالج (مقطع بین دبیرستان و دانشگاه) درس می خواند، می ترسیدند که (به واسطه پسر شریعتی بودن) کاری سرش بیاورند، لذا اسم مستعار برای ایشان گذاشته بودیم، او را مهدی صدا می کردیم.

فهمیدن این جریان هم به این صورت بود که، یکی از دانشجویان به نام مهدی در جلسات ما شرکت می کرد، و می گفتند در شهری نزدیک سیاتل در کالج درس می خواند، بعد از 29 خرداد نامبرده را دیگر ندیدم که در جلسات حضور یابد. از دیگر دوستان پرسیدم که ایشان کجاست و چرا دیگر در مراسم انجمن شرکت نمی کند، دوستان پاسخ دادند، که مگر شما نمی دانی که نام اصلی او "احسان" است و فرزند دکتر علی شریعتی است، و عمدا ما اسم مستعار برای ایشان انتخاب کردیم، تا کسی او را نشناسد، و من دیگر او را ندیدم.

عده زیادی شریعتی را جاده صاف کن انقلاب می دانند؛ و آقایان بعد از انقلاب هم زیاد حق او را ضایع نکردند و بزرگترین خیابان را که قبلا خیابان "کوروش کبیر" بود، را به نام او تغییر دادند، و هم اکنون هم این نام از زمان آقای خمینی تاکنون به نام دکتر علی شریعتی مانده است، این در حالی است که نام خیابان ولی عصر را خیابان دکتر محمد مصدق ابتدا نامیدند، و بعد تغییر دادند و الان خیابان کوچکی را به نام دکتر مصدق نام داده اند.

آقای سید حسین نصر گفتند که شریعتی از طرف ساواک بودند، این مطلب درستی نیست. خود آقای سید حسین نصر هم در حسینیه ارشاد صحبت می کرد، البته نه مثل بقیه، ایشان آنوقت رییس دانشگاه آریامهر بود، دو جلد کتاب حسینیه ارشاد اولین بار منتشر کرد، این کتاب ممکن است در کتابخانه خود حسینیه ارشاد باشد، خیلی کتاب خوبی بود که عنوانش "محمد خاتم پیامبران"  که دو جلد است و با جلد نفیس هم درست کرده اند، اغلب کسانی که "سرشون به کلاه شون" می ارزید در ایران آن موقع، در این کتاب یک مقاله ایی تخصصی در خصوص پیامبر نوشته اند،

مطهری (مرتضی)، پدر شریعتی (محمد تقی)، سید حسین نصر، رفسنجانی (اکبر هاشمی)، خامنه ای (سید علی)، شیخ مرتضی شبستری، صدر بلاغی و... اینها بزرگان بودند. اغلب این ها که حرفی برای گفتن داشتند، هر کدام مقاله ایی برای این کتاب تخصصی نوشتند، اولین چیزی که من از همین آقای سید حسین نصر خواندم، مقاله تخصصی اش در خصوص پیامبر بود که در این کتاب به چاپ رسید.،

 البته نکاتی در ذهن من می رسد که خدا منو ببخشد اگر غیبت کسی را بکنم، شریعتی طوری بود که حسادت برانگیز بود، و آن موقع هم نسبت به او حسادت داشتند، و الان هم هست، مثلا با خود می گویند که چرا یک خیابان به این بزرگی به نام شریعتی است، و ما هیچی،   

فرض محال که محال نیست، گیرم دکتر شریعتی در ساواک هم بوده است، تاریخ اسلام دریایی است که در آن می توان تقیه را هم دید، می توان علی ابن یقطین را هم دید که در دربار بغداد برای شیعه کار کرده است، فرض کنیم که حرف جناب نصر درست باشد، که من قبول ندارم! کار دکتر شریعتی کفر آمیزی هم نبوده است،

من از آخرین جلسه ایی که دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد داشت، یادم هست، آن موقع این ساختمان مسجد که گنبد دارد را تازه تا مرحله اسکلت زیر زمین را زده بودند، و روی آن را پوشانده بودند، آذر ماه 1351 بود، آن موقع من در محلات (استان مرکزی) کار می کردم و از آنجا برای سخنرانی های دکتر به تهران می آمدم مثل هزاران نفر که دیگر که از جاهای دیگر می آمدند،

وقتی هفته قبلش دکتر در جمع همه افراد حاضر سخنرانی کرد گفت، "اینها به من گفتند (منظورش ساواک بود) که هفته بعد حق نداری به حسینیه ارشاد بیایی، و سخنرانی کنی، ولی من به ایشان گفتم که دیر متوجه شدید، اگر من بروم، هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد،" (این مطلب را آذر 1351 گفت)، خیلی از حاضرین از شهرهای دیگر می آمدند، بچه هایی مثل من از تمام شهرها کرمانشاه، خرم آباد و... می آمدند، شریعتی می گفت "از حالا به بعد گفتم تعطیل نکنید، اگر تعطیل کردید اوضاع بدتر می شود، و آن موقع هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد، برای این که من رسالتم را انجام دادم و حرف هایم را گفته ام، اگر تعطیل کردید به ضرر شماست، من حرف های خود را زده ام، و با این حساب هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد، تا حالا اگر تهران فقط بود حالا همه شهرها حسینیه ارشاد خواهد شد. (منظور دکتر شریعتی امثال ما بود) که در شهرهای مختلف حرف من را خواهند زد، حرف من را به گوش مردم خواهند رساند،" همینطور هم بود ما پنجشنبه و جمعه که می آمدیم تهران، وقتی می رفتم محلات همه دور من جمع می شدند که شریعتی چی گفت، من هم وظیفه ام بود که بگویم،  همین کلام دکتر بود.

هفته دیگر علیرغم این گفته شریعتی که گفته اند تعطیل کن، اما ما آمدیم، در تهران هم داشت برف می بارید، خیلی سرد هم بود، روی همان زیر زمین مسجد ما چوب و هرچه دم دست بود، گرد هم آورده و آتش درست کردیم و دور آتش ایستاده و منتظر شدیم که درب حسینیه باز شود، مردم هم مرتب می آمدند و به جمعیت افزوده می شد، اما درب حسینیه را باز نمی کردند، کل خیابان شریعتی پر از آدم هایی شد، که برای شنیدن سخنرانی دکتر آمده بودند، یک مرتبه از بلندگو حسینیه اعلام کردند، که "آقا (ی شریعتی) می خواستند برای سخنرانی بیایند که در مسیر دستگیر شده اند".

حرف های دکتر شریعتی بکر بود، با درد ما جوانان آشنا بود، شریعتی کسی بود که وقتی به سخنرانی می ایستاد 4 ساعت و نیم صحبت می کرد، همین آقای مطهری، رفسنجانی و خامنه ایی هم در حسینیه ارشاد صحبت می کردند، اما ربع ساعت که حرف می زدند، مردم خواب شان می گرفت، و آنها نمی توانستند مردم را پای منبر خود به گوش نگهدارند، ولی شریعتی 4 ساعت پشت هم حرف می زد و شاید 5 الی 6 تا سیگار را هم در حین سخنرانی می کشید و گوش شنونده همچنان تیز بود و به هوش بود که چه می خواهد بگوید.

پشت تریبون که حرف می زد سیگارش هم روشن بود و پکی هم به آن می زد، با کراوات و کت و شلوار ایستاده حرف می زد، شریعتی در سخنوری خیلی قوی بود، من 4 ساعت، سه ساعت و... یادم هست که سخن گفته است؛ همه مثل من در این مدت به هوش بودند و گوش می کردند، اگر می خواستی یادداشت کنی که مشغول یادداشت برداری می شدی و خوابت نمی برد، اگر گوش می کردی هم سخنانش چنان بکر و تازه و با درد هایت آشنا بود که اجازه نمی داد که چرت بزنی، صحبت های دکتر جذب کننده و بکر بود، آن چیزی بود که ما به دنبالش بودیم، و یک جمله اش را در جاهای دیگر پیدا نمی کردیم، در سخنان دکتر این مواردی که ما به آن تبشنه بودیم موج می زد؛ جایگاه او در بین جوان ها اینگونه بود؛ جمله هایش را به هدفی در قلب تو و تمام شنونده هایی می زد که آمده بودند تا بشنوند؛

ولی در سخنرانی آقایان دیگر، نیم ساعت بیشتر دوام نمی آوردی، اینها درد را خوب تشخیص نمی دادند، اول باید درد را شناخت، و شریعتی درد را می شناخت، او می دانست که درد جوان ها فقط سقوط نظام شاه نبود؛

در بین سخنرانان حسینیه ارشاد آقای رفسنجانی خیلی فعال تر از دیگران بود، او سلسله سخنرانی های متعددی تحت عنوان "عدالت اجتماعی در اسلام" را داشتند که به صورت سلسله سخنرانی بود و دوام دار تر؛ اما اقای خامنه ایی جوان تر و شاید هم سن و سال من را داشتند، و گاه گاهی به حسینیه ارشاد می آمدند، یکی از قلیل سخنرانی های ایشان را که من یادم هست، در خصوص "صلح امام حسن (ع)" بود که بعدها فهمیدم، یک فرد خارجی کتابی تحت عنوان "صلح امام حسن" به زبان عربی نوشته اند، که ایشان آن کتاب را از عربی به فارسی ترجمه می کردند. اطلاعات فعلی من هم بر این حکایت دارد که همان کتاب به فارسی و تحت عنوان "صلح امام حسن، نرمش قهرمانانه" منتشر شده است. 

کاخ جوانان که کمی پایین تر از حسینیه ارشاد برای سرگرمی جوانان تاسیس کرده بودند، وقتی شریعتی سخنرانی داشت، تعطیل می شد، چرا؟!! چون شریعتی دردشناس بود و سخنرانان دیگر حسینیه ارشاد هیچکدام شان درد شناس نبودند، و اینجاست که حسادت بر انگیز می شد، و این خاصیت بشر است و طبیعی؛ خود سید حسین نصر آدم پر مغزی است، مثل دیگران باسواد بودند، ولی این سواد فایده ندارد، چون سواد شان به درد جوان ها نمی خورد. باید درد را شناخت."

[1] - که در این کلیپ ایشان به عنوان "رئیس دانشگاه آریامهر و رئیس دفتر فرح پهلوی" معرفی شده اند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (4)

This comment was minimized by the moderator on the site

از “جریان اجتماعی” به “نحله‌ی فکری”؛ چرا روشنفکری دینی زایایی اجتماعی پیشین را ندارد؟ Posted: 18 Sep 2020 05:24 AM PDT مهدی سلیمانیه

در مصاحبه‌های پژوهش اخیرم، به صورت مکرر با داستان زندگی حوزویان سابقی روبرو می‌شوم که پیش از ترک حوزه، مدتی علاقمند به مباحث روشنفکری دینی شده‌اند. اما این مدت، معمولاً کوتاه بوده‌است. گویی علاقمندی و دلبستگی به روشنفکری دینی، از شریعتی تا بازرگان و به خصوص از سروش تا مجتهد شبستری نه خود یک مقصد، که “پلی برای عبور” به سمت یک مقصد دورتر بوده‌است.
فراوان جوانانی را دیده‌ام که چند سالی، دلبسته‌ی جریان روشنفکری دینی بوده‌اند اما این دلبستگی چندان دیری نپاییده‌است. غالب آنان از این دایره خارج می‌شوند و اغلب، به‌طور کلی به سمت خروج از علایق دینی و سبک زندگی دینی حرکت می‌کنند. حتی حس می‌کنم که قدرت این جریان در جذب جوانان دغدغه‌مند و جستجوگر به صورتی محسوس کاهش یافته‌است.
حتی در این سال‌ها، شنیده‌ یا حس کرده‌ام که برخی از متفکران شناخته‌شده‌ی این جریان، کم‌کم خودشان نیز از موقعیت اندیشیدن و نظریه‌پردازی «روشنفکری مذهبی»، به سمت اندیشیدن در ساحت کلی‌تر «روشنفکری دینی» به معنای عام و نه فقط اسلام و حتی «اندیشیدن به معنویت» به شکل عام‌تر حرکت کرده‌اند.
در دهه‌های سی و چهل و پنجاه شمسی، روشنفکری دینی، نه فقط به عنوان یک جریان اندیشه‌ای بلکه به عنوان یک «جریان دارای بدنه‌ی اجتماعی» مطرح بود. چهره‌هایی چون علی شریعتی و محمدتقی شریعتی و بازرگان و طالقانی، فقط اندیشمندانی مطرح نبودند: آن‌ها دارای عمق نفوذی اجتماعی چشمگیری بودند که حتی گاه آنان را از رقبای قدرتمندی چون حزب توده، گرایشات چپ و جریان روشنفکری غیردینی و هواداران روحانیت سنتی پیش می‌انداخت. اما کمتر از چهل سال بعد، به نظر می‌رسد که این جریان، آن ماهیت «جریان اجتماعی» بودن خود را از دست داده است و تنها یک «نحله فکری» است.
چرا چنین شده‌است؟ یافتن پاسخ این سؤال، فقط برای دلبستگان به این جریان یا مخالفان آن حائز اهمیت نیست؛ پاسخ به این سؤال، می‌تواند جنبه‌ای مهم از ابعاد تغییرات ِ جامعه‌ی ایران را هویدا کند. پاسخ این سؤال، ساده نیست. احتمالاً عواملی مثل کاسته‌شدن چشمگیر انتظارات و محبوبیت ِ ایفای نقش سیاسی و اجتماعی دین در حیات روزمره پس از تجربه‌ی انقلاب یا تحولات مربوط به کاهش ابعادی از دینداری به خصوص در ساحات جمعی و مانند آن در کاهش زایایی اجتماعی جریان روشنفکری دینی که نقطه‌ی اتکایش را در چنین مواردی استوار کرده‌بود، بتوان جست. اما به نظرم این پدیده می‌تواند یک علت درون‌جریانی هم در خود جریان روشنفکری دینی داشته‌باشد.
به نظرم ارتباط روشنفکری دینی پایان دهه‌ی ۹۰، با مسائل زندگی روزمره و جامعه‌ی ایران قطع شده‌است. روشنفکری دینی و حاملانش دیگر پاسخ مؤثری برای مسائل روزمره و مقتضیات روز جامعه‌ی ایران ندارند. مسائل و دغدغه‌های آنان دیگر پیوند عمیقی با مسائل واقعی و انضمامی جامعه‌ی ایران پایان دهه ۹۰، از فقر و نابرابری و مسائل صنفی گرفته تا آزادی اجتماعی و بحران‌های هویتی ندارد. روشنفکری دینی به شدت نظری شده‌است. به تعبیر دیگر، این جریان – سابقاً- اجتماعی، “تصعید” شده است: از یک جریان ِ درهم‌تنیده با مسائل روز و محسوس مردم کوچه و بازار و “جامد”، به دغدغه‌های نظری سیّال و انتزاعی و به شدت نخبگانی در شکل گاز. پای این جریان دیگر بر زمین واقعیت نیست.
به همین دلیل است که این جریان، بر خلاف مسیری که در دهه‌های سی و چهل و پنجاه می‌رفت، توانایی و اراده‌ی ساختن “مناسک” را نیز ندارد (به نتایج پایان‌نامه‌ی الهام‌ شهسوارزاده زیر نظر دکتر سارا شریعتی نگاه کنید). در دهه‌ی چهل و پنجاه، نه تنها ساخت مناسک جمعی، که نهادهای جدید سازنده‌ی مناسک جمعی نظیر “کانون نشر حقایق اسلامی” و “حسینیه ارشاد” یا “انجمن‌های اسلامی دانشجویان” از نقاط قوت این جریان بود.
جریان بی‌مناسک شده، به شدت نخبگانی شده و کم ارتباط با مسائل اجتماعی، جمع نمی‌سازد. گرمایی تولید نمی‌کند. شوری برنمی‌انگیزد. عصبیتی ایجاد نمی‌کند. پیروان جدیدی جذب نمی‌کندو در نتیجه، اثرگذاری اجتماعی‌اش روز به روز افت خواهد کرد.
به نظرم روشنفکری دینی نخبگانی‌شده‌ی امروز، فقط تصلب‌ پیشین افراد را سست می‌کند. آنان را از این دست می‌گیرد و تحویل قطعیت‌ها و گروه‌های گرم و جمع‌ساز دیگر می‌دهد: جمع‌هایی غالباً مدرن و سکولار. روشنفکری دینی امروز اگر کارکردی اجتماعی داشته‌باشد، تنها یک کاتالیزور موقت در مسیر دگردیسی‌های عمیق‌تر برخی نخبگان است.
قابلیتی تاریخی و دیریاب از قابلیت‌های جامعه‌ی ایران در حال محو شدن است. مقصد ِ پرطرفدار و محبوب دیروز، به ایستگاهی میان‌راهی، خلوت و اقامتگاهی موقت بدل شده‌است.

مصطفوی
This comment was minimized by the moderator on the site

قبلا مقاله ایی در خصوص اختلافات تفکر جناب دکتر سید حسین نصر با جناب دکتر علی شریعتی داشتم، جدیدا مطلبی در همین راستا به دستم رسید، و آن سخنرانی دکتر سید عبدالکریم سروش همزمان با هدف قرار گرفتن هواپیمای اکراینی که به گشته شدن جمع زیادی از هموطنان ما انجامید بود، که این متفکر عصر ما در این باب به موشکافی و علت یابی و تبیین مساله پرداخته اند، لذا نوار سخنرانی ایشان در باب "دین و قدرت" که در جلسه 18 آن سلسله سخنرانی ها، به این امر پرداختند، را دو سه روزی وقت گذاشتم و در اوقات فراغت پیاده کردم و در ذیل این مقاله می گذارم تا تکمیل کننده مقاله خودم باشد، حرف هایی شنیدنی است که باید شنید و دانست که اختلاف بین اهل تفکر یک اختلاف شخصی نیست، از یک تفکر ناشی می شود و برای ما گاه سطح پایین تلقی می شود، اما ریشه در معرفت شناختی در روابط بشر دارد :
"بحث ایدئولوژیک کردن سنت، در دوران ما کسانی متفکرانی پدید آمدند که معتقدند دین را نباید ایدئولوژیک کرد، برای این که به دیانت صدمه می زند، و دیانت را نهایتا دنیوی می کند، و معنویت را از او می ستاند و کارایی ایدئولوژی های دنیوی را هم ندارد.
در این رابطه از هانری کربن فرانسوی نام بردم، و مرحوم داریوش شایگان ایرانی که از نزدیکان هانری کربن بود، و به طور کلی از مکتب هانری کربن که باطنی دیدن دین است، خصوصا باطنی دیدن اسلام، رازورانه نگریستن به آنها و همه چیز را به تاویل معنوی بردن، تقریبا جوانب و جهات دنیوی دین را از او سلب کردن، و هویت را از او ستادن، و فقط جنبه معرفت را در او به جا نهادن، و معرفت را به معرفت باطنی تعویل کردن، نه معارف ظاهری، این اجمالا مکتب فکری آقای هانری کربن است.
که چند پیرو بزرگ و فربه در ایران پیدا کرد، یکی آقای شایگان است، یکی آقای دکتر نصر، و چند نفر دیگری که شاید در مدارج پایین تری بودند، مثل آقای پورجوادی، آقای دکتر اعوانی و کسان دیگری که شاید شما چندان نشناسید، اما اینها در جو فلسفی کشور ما نسبتا موثر بودند، بعضی از اندیشه ها را با خود به حوزه بردند، و در میان آنها پخش کردند، خود مرحوم علامه طباطبایی و هانری کربن جلسات و مذاکره و مباحثه داشتند، یکی از مترجمین همین آقای داریوش شایگان بود که مترجم زبان فرانسه بود و دکتر نصر مترجم زبان انگلیسی بود، جلسات بسیار پر بار و سطح بالایی بود و بعدا هم پاره هایی از آنها منتشر شد.
و همچنان که اشاره کردم مرحوم کربن کتاب بسیار مهمی به نام تاریخ فلسفه اسلامی نوشت، که در این کتاب نیز فلسفه اسلامی را سر تا پا اسلام و فلسفه اسلامی را یک فلسفه رازورانه و تاویلی و باطنی می داند، و در قیاس با اندیشه اسماعیلیه، به همین قرار وقتی به شیخ احسایی می رسد، به آنها احترام بسیار می گذارد، در میان عارفان مسلمان شیعی و سنی هم، عمدتا به دنبال کسانی می گردد که مشرب تاویلی داشتند، این تفکر او در خیلی ها اثر کرد، و تقریبا دیدگاهی که فراهم آورد این بود که دیانت یک مکتب روحی و باطنی است و به شما یک بینش معنوی از این جهان می بخشد، بدون این که فی المثل آنچه در اسلام داریم مثل جهاد، امر به معروف، نهی از منکر، ساختن دنیا، هویت امت اسلامی نقشی داشته باشد، اینها هیچکدام نقشی در تفکر هانری کربن نداشت، شاد بود با تعاریف و تاویلات، این که مثلا قاضی سعید قمی گفته، این خانه کعبه که به شکل معکب است، این معکب بودن رازش چیست؟ و...
اما اسلام را اینگونه دیدن، که خیلی دید صوفیانه است، شما می دانید که صوفیان ما حج را یک حرکت اجتماعی نمی دیدند، آنطوری که شریعتی در باره اش نوشت، آنگونه که (جلال) آل احمد در باره اش نوشت، آنگونه که (مهندس مهدی) بازرگان نوشت، که به طور کلی این را یک حرکت اجتماعی دانستند که امت یک جا جمع می شدند، برای ابراز هویت، برای احراز هویت، برای تعاون قلوب، و اجتماع همم و امثال اینها، نه برای صوفیه این خانه کعبه، یک نمادی بود، یک سمبلی بود، و حتی گاهی هم فخر فروشانه، ادعا می کردند و می گفتند به جایی که ما به طرف کعبه بریم، کعبه به طرف ما می آید، ای قوم به حج رفته کجایید کجایید، معشوقه همینجاست، بیایید بیایید، قصه ایی که مولی تعریف می کند که بایزید می خواست به حج برود، در میان شهرهایی که می رفت نزد پیری رفت و آن پیر گفت به کجا می روی، گفت به حج می روم، پیر گفت تو همینجا هر پول و زاد سفری که تهیه کردی را به من بده، دور من هم هفت دور طواف کن، وان طواف خویشتن را حج شمار. همین کافی است و برگرد به خانه خود. بایزید آن نکته ها را هوش داشت، همچو زرین حلقه ایی در گوش داشت.
تصوف در واقع اینچنین کرد، که وجوه هویتی و ظاهری دین را از آن گرفت، و خالی کرد و گفت که دین ماهیت معنوی دارد، بی جهت هم نبود که پاره ایی می گفتند که مفاهیم تصوفی از رهبانیت مسیحی می آید. چرا که در رهبانیت مسیحی این چنین بود، راهبان بهترین تجلی های اندیشه های دینی مسیحی بودند، ترک دنیا، تنها زیستن، در کلیسا نرفتن، در غار زیستن و خیلی هم وارد اندیشه تصوف اسلامی شد.
آقای کربن به باطن اسلام خیلی علاقمند بود، به شیخ شهاب الدین سهروردی به خاطر عوالم هور قلیایی که او داشت خیلی علاقمند بود، گرایش به فرقه باطنیه اسماعیلیه، و گرایش های خود را یاران و شاگردانش هم انتقال داد، می شود گفت همه شاگردانش مخالف انقلاب بودند و معتقد بودند که انقلاب در اسلام معنی نداره، اسلام کربنی و اسلام باطنی که اینها شناخته بودند، بعضی ها صریح این مخالفت را ابراز کردند و بعضی ها خفی تر، آقای دکتر نصر هم البته گفت و نوشت، البته نه به صراحت، که اصلا کلمه انقلاب به اسلام نمی خورد، در دین به طور کلی و در اسلام بالاخص انقلاب رخ نمی دهد، زیرا به قول آقای شایگان این دو (انقلاب و دین) متعلق به دو کهکشانند، انقلاب متعلق به کهکشان و یا پارادیم مدرنیته، و دین متعلق به کهکشان و یا پارادیم سنت است، و این دو را در هم آمیختن و در کنار هم نهادن و ممزوج کردن یک معجون خیلی باطل پدید خواهد آورد که از او باید پرهیز کرد.
و بر این قیاس خیلی چیزهای دیگر، مثل جمهوری اسلامی، انقلاب اسلامی و... هر یک از این دوگانه ها و صفت و موصوفی که درست می کنیم، که یک طرف واژه ایی وام شده از مدرنیته است و یک طرف سنت، و چسباندن این دو به همیدیگر، نظر ایشان یک معجون ناصواب و حتی زهر آلودی را به ما می دهد که فقط قدرت تخریب به وجود می آورد، و از دل او مفهوم سازندگی به وجود نمی آید، آقای شایگان این مطلب را صریح تر گفت، در کتابی که انقلاب دینی چیست، ایشان آرا خود را مفصل آورد،
در این کتاب شایگان خصوصا (دکتر علی) شریعتی را هدف قرار داده است، چون به یک معنا می توان گفت که شریعتی آغاز گر این راه بود، البته این طریق قبلا آغاز شده بود، این درسته اما در مرحوم شریعتی این اوج و آغاز این روند بود و به قله خود رسید، که ما مفاهیم دینی را خرج امور دنیوی بکنیم، و از دل مفاهیم سنت، ما مفاهیم مدرن را استخراج کنیم، و این اندیشه های مدرن را به زخم زمانه خود بزنیم، یعنی به کار بگیریم برای حل مشکلات دوران، در این زمینه به نظر من شریعتی پیشتاز بود.
این حرکت (شریعتی) با مرحوم بازرگان آغاز شده بود، حتی عقب تر هم اگر شما بروید، به دوران مشروطه می روید و می توان گفت از آنجا این آغاز شد، چون همین که مشروطه وارد کشور ما شد، یک مفهوم گنگی بود، مردم برای فهمیدنش باید می کوشیدند، از میان مفاهیم آشنا چیزی را به دست بیاورند، که با این مفهوم گنگ مشروطه، اندک قرابتی و آشنایی داشته باشه، که از طریق آن این را بشناسند، همیشه ما این کار را می کنیم، یعنی وقتی یک مجهولی داریم، این مجهول را در پرتو معلوم برای خود معنا می کنیم، یعنی خود مجهول را که نمی توانیم هضم کنیم، این مفاهیمی که داریم را کنار هم می گذاریم و به ما می گویند که این، آن است.
مشروطه خیلی چیزها با خود آورد، یکی مفهوم قانون بود، ببینید مفهوم قانون مفهوم آشنایی نبود، هنوز هم مردم اشتباه می کنند، و هنوز هم فکر می کنند که فقه همان قوانین شرعی است. فقه قانون نیست، اما در آن روزگار برای این که، مفهوم قانون فهمیده شود، و شناخته شود ناچار بودند، ناچار شدند، و بعضی هم عالمانه و عامدانه این کار را کردند، یعنی قانون را در پرتو فقه معنا کردند، اما حقیقت این بود که این یک بد آموزی بود، شما به معنی کلمه ملت نگاه کنید، ملت اصلا به معنای امروزی کلمه که نبود، ملت یعنی دین و آیین، و پیروان یک دین و آیین، در قرآن در ادبیات عرب، خود عرب ها هم امروزه به ملت، ملت نمی گویند، یعنی به Nation ملت نمی گویند، به آن قوم می گویند، ما بودیم که این کار را کردیم، یعنی کلمه ملت را که فارسی نبود، در عربی هم یک معنای دیگر داشت، این را برداشتیم به یک معنای تازه در آوردیم، اینجاها بود که مفاهیم خاکستری متولد شدند، خیلی از مفاهیم دوره مشروطه ما خاکستری بودند، اتفاقا این حرف را کسانی که کتاب های مرحوم ایزودسو اسلام شناس بسیار معتبر ژاپنی را خوانده اند، می بینند که ایشان می گوید با آمدن اسلام هم همین اتفاق افتاد، یعنی هرجا تحولی رخ می دهد، و در مفاهیم شما یک دوره ایی از مفاهیم خاکستری را می گذرانید، تا بعدا این واژه ها مفاهیم روشن خودشان را پیدا کنند. همه کلماتی که شما در قرآن دارید، این ها کلمات زبان عربی است، پیامبر که از خود لغت تازه خلق و جعل نکرده است، از کلمه الله گرفته، رحمان، سمیع، بصیر، حرب، خمر و... همه کلمات عربی است.
چطوری شد که قرآن با همین کلمات یک فرهنگ تازه خلق کند؟ قرآن یک فرهنگ تازه خلق کرد، این فرهنگ تازه این چنین خلق شد، که این لغات به تدریج از مفاهیم قبلی خود تهی شدند، و یک معانی تازه ایی در یک کانتکس تازه ایی پیدا کردند، چرا که وقتی کلمه تازه را در کانتکس قرار می دهی، معنی تازه خود را روشن می کند. شما با مراجعه به کتاب لغت معنی کلمه را به درستی و به جامعیت در یابید، یک دوره ایی از مفاهیم خاکستری بر ملت اسلام گذشت، که مثلا این کلمه فسق، و...کفر دقیقا معلوم نبود چی هست، شما وقتی به تفاسیر کهن و کتاب های لغت مراجعه می کنید، می بینید هنوز دو، سه پهلو است، و امروز البته به نظر ما این ها روشن شده است،
در مشروطه هم یک تحول سیاسی بزرگی بود که خوب پشتوانه فلسفی، اجتماعی، حقوقی داشت، از مغرب زمین به ما رسیده بود، کثیری از مفاهیم آن نا آشنا بود، خود معنای قانون اساسی، که این قانون اساسی یعنی چی؟! این حتی امروز هم برای خیلی ها روشن نیست، و این ها یکی پس از دیگری در می رسید، و یک نوع حالت بهت و حیرتی مردم داشتند،
به عنوان مثال یکی از کسانی که در این زمینه کوشید که از نظر خودش کاری صورت دهد، آقای بود به نام میرزا ملکم خان، از ارمنی های جلفایی اصفهان، که به عنوان یک روشنفکر مبرز در ایران مطرح شد، ملاعلی کنی علیه او فتوا داد، یکی از حرف هایی که صریحا در نوشته های خود گفت این بود که می گفت"این آخوندها، مفاهیم مشروطه را درک نمی کنند، ما این ها را باید در لفافه های دینی بپیچیم تا این ها بفهمند، را به خورد این ها بدهیم، تا قبول کنند و پشتش روان شوند، پایش بایستند، در غیر این صورت این حرف های فرنگی به خورد این ها نخواهد رفت"، ملکم خان خیلی آگاهانه این کار را می کرد، که ما به جای قانون بگوییم احکام شرعی، مجلس، مشروطه، شورا داشته باشیم، این ها را یک اسم دینی به آن دادند، گفتند این شورا و مجلس همان بیعت است که قبلا هم در اسلام بوده و...، تا امروز هم عده ایی فریفته این حرف ها هستند، میرزا ملکم خان آگاهانه این کار را انجام می داد،
بی جهت نبود که شیخ فضل الله نوری، که خوب چنین امری را فهمیده بود، می گفت از ملکم خان نصارا مگه اسلام بیرون می آید، مگه این دلسوخته و دلباخته اسلام است، از حرف های او مگر اسلام بیرون می آید، فهمیده بود که یک تزویری در اینجا درکاره،
یکی از نویسندگان دوره ما آقای ماشالله آجودانی، کتابی داره به نام مشروطه ایرانی، خیلی کتاب روشنگری است، مفصل این موضع را توضیح داده، به قول او ما مدرن نشدیم، مدرنیته را بردیم ذیل مقولات سنت، و مدرنیته را تحت آن مقولات فهمیدیم، خوب، برهنه، با موشکافی کافی و صریح دریافت نکردیم، و معتقد است این کار علاوه بر این که خود یک تزویر محسوب می شود، و یعنی در لفافه و در زرورق پیچیدن چیزهایی، و بیغ غروی به قول فقها، یعنی در مقام فروختن یک کالا، فریب دادن خریدار، که نداند که چه می خرد و پول بهر چه می دهد؛
و علاوه بر این ها، از نظر ایشان ایراد دیگری هم داشت که خیلی هم به نظر من سخن صحیحی است، این که وقتی شما کالایی را به نام دیگری می فروشید، پس از مدتی مالکان اصلی آن نام جلو خواهند آمد و می گویند این مال ماست شما برین کنار، این مشروطه که شما با این نام اسلامی درست کردید، ما صاحبان اصلی اش هستیم، ما علما و روحانیون، شما چه کاره اید؟! حالا خدمتی هم اگر به ما کردید، دست شما درد نکند، ولی تشریف ببرید منزل، این کاری بود که در دوره مشروطیت صورت گرفت؛ غرض من این است که یک قومی این چنین، دریافت داشتند، و فکر می کردند خدمتی به کشور و مردم ما می کنند، که یک مفاهیمی را با تحریف، با مسخ، با مصلح کردن، با پیچاندن در زرورق های دروغین، می توانند به مردم تحویل دهند، و آنها بخرند و بعد آن مفاهیم، همان آثار واقعی خود را داشته باشد؟! نه دیگه نه دیگه نخواهد داشت! وقتی که شما قانون را در ذل فقه دریافت می کنید، فقه یعنی چی؟ یعنی شما برید از ملا بپرسید، برید فتوا بگیرید، بساط تقلید به پا کنید، دیگه آزادی در فقه وجود ندارد، مساوات وجود ندارد، و این ها درست همان اشکالاتی بود که بعدها بیرون زد، و خیلی ها فریادشان بلند شد، و از همه بهتر همین جناب شیخ فضل الله نوری بود، که به نظر من در جاهایی خیلی خوب فهمیده بود، فهمیده بود که یک چیزی دارد می آید که این بنیانی با اسلام متفاوت است، و یا منافات دارد، ولو این که این همه جامه های فاخر و ظاهری بر او بپوشانند،
البته او این را فهمیده بود، ولی در مقام علاج درد اشتباه می کرد و می گفت برگردیم به همان استبداد سلطنتی، یعنی شما یک وقتی درد را تشخیص می دهید، اما درمان شما از آن درد بدتر است، این وصف الحال جناب شیخ فضل الله نوری بود، احمد شوقی شاعر مشهور اریستو کرات مصری که مثل ملک الشعرای بهار ما در جامعه ایرانی است در خصوص پیامبر می گوید، تو پیشوای سوسیالیست ها هستی، ولی تو خرده خرده می خواستی جامعه را سوسیالیستی کنی، اما نیروهای سیاسی ما می خواهند دفعتا این کار را کنند، و گاهی دوا از خود مرض بدتر است. جناب شیخ فضل الله نوری که یک شاهراه را هم به نام او کردند، و این انقلاب اسلامی ما بازگشت به اندیشه های شیخ فضل الله بود، یعنی هم نفی مشروطیت، و هم قبول استبداد، این درست فهمیده بود که با آمدن مشروطیت داره این این مفاهیم با فقه و شرع آنها بنیانی و جوهری منافات دارد، و فریاد بر آورد و گفت، ما در اسلام مساوات (برابری) نداریم، بین کافر و مومن مساوات نیست، بین زن و مرد مساوات نیست، این مساوات را کی به شما یاد داده، از کجا آوردید، از فقه آوردید، از کجا آورده اید، این ها را فهمیده بود، ما آزادی نداریم، می گفت کلمه خبیثه حریت، هیچ مفهومی بدتر از آزادی نیست، دیگه می خواهد هرهری و اباهی مذهب بشود، هرکی هرکی بشود، اسلام یعنی قانون، یعنی فقه، یعنی مهار، یعنی منع، یعنی محدودیت، آزادی یعنی چه؛ و امثال این ها. ایشان این درک را داشت و البته علاج او این بود که رفت کنار دست محمد علی شاه قاجار ایستاد و بعد هم مجلس مشروطیت را به توپ بستند و... و متاسفانه از مشروطیت چیزی باقی نماند،
اما آن جهدی که بعضی کردند تا این مشروطه را قدری اسلاممال کنند، و شکل مقبولی به آن بدهند، و برای مردم قابل قبولش کنند، یک جهدی بود که خیلی زود تزویر مزمر در او آشکار شد و بعد از آن هم که رضا شاه آمد و همه این ها را بر باد فنا داد و اقتداری را پدید آورد و کشور را به راه دیگری برد، تا این که نهایتا حاجت به انقلابی شد،
حمله های آقای (داریوش) شایگان به (دکتر علی) شریعتی مربوط است، که از دیگران آغاز شد و میرزا ملکم و دیگران هم کم و بیش این کارها را کردند، مرحوم آقای بازرگان البته چندان این چنین نبود، گرچه که گاه گاه در در کلماتش، که این نکات دیده می شد، اما تمام مکتب او به طور تمام در خدمت این گونه اندیشه ورزی نبود، شاید تنها کتاب مرحوم بازرگان که تا حدود زیادی تمایل به این گونه عمل کردن و فکر کردن است کتاب بعثت و ایدئولوژی ایشان بود، که البته شجاعانه این ها حرف ها را پس گرفت، می دانید که ایشان در آخر عمرش به قول سعدی گفت که "پیش از این من دعوی پرهیزکاری کردمی، باز می گویم که هر دعوی که کردم باطل است"، آقای بازرگان گفت پیش از این من دین را برای مبارزه می خواستم، برای ساختن دنیا می خواستم، برای پنجه در پنجه سیاست افکندن می خواستم، یک کتاب مهمی داشت "مرز بین دین و سیاست" – دوران جوانی ما هم بود و ما این ها را می خواندیم - و صریحا آنجا می گفت "شما با سیاست کار نداشته باشید سیاست با شما کار دارد"، و استدلال می کرد که باید جلو بیایید و با سیاست کار داشته باشید، آن هم بر مبنای تکلیف شرعی، بر مبنای اندیشه های دینی، بازرگان خیلی ضد سوسیالیسم بود، خیلی ضد مارکسیسم بود، از این لحاظ خیلی با مرحوم شریعتی و دیگران اختلاف داشت، اما در ایدئولوژی کم و بیش به همین راه می رفت، اما خوشبختانه در آخر عمر گفت، "دین برای آخرت"، دقیقا به این نتیجه رسیده بود و ابرازش از طرف او نهایت صداقت بود، چرا که پیرمردی که یک عمر در راهی صرف کرده حال آمده بود می گفت من بر باطل بودم، گمراه بودم، من راه درست را اکنون پیدا کردم، خیلی از یارانش یعنی اعضای نهضت آزادی، به ایشان نامه نوشتند، و صریحا به ایشان ابراز داشتند که شما این نکته را بیشتر از این باز و ابراز نکنید، برای این که در صفوف شکاف ایجاد می کند، و مردم از مبارزه سست می شوند و در درک دین دچار اشکال می شوند، و ایشان در مقاله ایی که نوشته بودند، که "دین فقط برای خدا و آخرت"، در چاپ بعدی این "فقط" را برداشت و گفت "دین برای خدا و آخرت"، یعنی ایشان "فقط" را حذف کرد که دل بعضی ها را بدست آورد، و حدت و ثورت اشکال آنها بکاهد.
اما شریعتی به اوج رساننده مکتب مرحوم بازرگان بود، من این را وقتی که مرحوم بازرگان از دنیا رفت در جلسه بزرگداشت ایشان، در حسینیه ارشاد گفتم، شریعتی به اوج رساننده مرام مرحوم بازرگان بود، یعنی دنیوی کردن دین؛ دین را در خدمت دنیا گرفتن، این خیلی حرف تریتی است به قول این ها، وجوه زیادی دارد که باید باز شود، تا این که دچار سو فهم نشود، چون استعداد بد فهمیده شدن را دارد، مخصوصا بعد از انقلاب اسلامی، که به همه ما حالی کرده اند که اصلا دین باید به درد دنیا بخورد، و ما دین را در خدمت دنیای شما، گرفتیم و از دین تمام برکات صادر می شود، و چرا این منبع رزق عظیم را فراموش بکنیم،
یاد شما هست مرحوم شریعتی صریحا می گفت، آنجا که بیان داشت دین که به درد دنیا نخورد به درد آخرت هم نخواهد خورد. هیچ تعبیری در باب دنیوی کردن دین رساتر از این نیست، یعنی این دین اگر قرار است، در آخرت به درد ما بخورد و ما را به سعادت برساند، باید در همین دنیا سعادت بخشی خود را نشان دهد، و باید گلی، میوه ایی از این شاخ در این عالم بچینیم، همه وعده های نسیه، و این که در قیامت وضع شما بهتر خواهد شد، آخرت شما آباد خواهد شد، با یک دنیای غیر آباد نمی شود، قبول کرد و نمی شود صبر کرد، این بود که با تمام قدرت به دنبال این بود که قدرت دنیوی دین را، قدرت سازندگی دین را نسبت به دنیا نشان بدهد، انصافا جهد بلیغی کرد، این مرد با این عمر کوتاه چهل و چهار ساله ایی که داشت، که تازه این 4 الی 5 سال آخر عمرش را وارد این قضایا و معرکه شده بود، یکی دو سال آخرش را هم که یا در اختفا بود یا در زندان، واقعا اگر ادعای پیامبری می کرد باید از او قبول می کردند، چرا که خیل تولیدات او زیاد بود و اندیشه های تازه و بدیع هم فراوان داشت.
حال می خواهیم در مورد نقد شایگان بر شریعتی داوری کنیم، صورت مساله این است که ما در جهان حاضر و در دنیای معاصر، آیا حق و رخصت داریم، برای پیشبرد امور دنیوی از انگیزه های دینی استفاده کنیم، یا از اندیشه های دین، یا از هیچکدام؟ دین برای ما یک مشت انگیزه می آورد، انگیزه ایی که اسم آن ایمان است، اسم آن تعصب به معنای پوزیتو و مثبت است، آرمان است که دین به افراد می دهد، اما از آن سو اندیشه هایی هم برای خود می آورد، تاریخی هم برای خود دارد، این دو را باید از هم جدا کرد، و اگر جدا نکنیم خیلی خطا انگیز و مغلطه افکن است. انگیزه دینی یعنی آرمان داشتن یعنی شوق و گرما و حرارت داشتن، عشق داشتن، این یک چیز است، اما اندیشه های دینی یک چیز دیگری است.
مرحوم شریعتی به نظر من، این دو را با هم به میدان آورد، نقدهایی که به او می شود چنین نقدی است، او نه تنها می خواست شور ایجاد کند در میان مردمان و ساکنان ایران، و مسلمانان به طور کلی، می خواست اندیشه های دینی را هم به خدمت بگیرد، یعنی بگوید امام حسین هم انقلاب کرد، تاریخ را اینچنین بخواند، یک وقت ما به طور کلی از عدالت، از این که در اسلام شهیدان داشتیم، پیروان پیامبر در رکاب او برای پیشبرد یک آرمانی می جنگیدند، اسلام دین جهاد است، اسلام دین نشستن نیست، دین رهبانیت و غارنشینی نیست، خوب اینها خیلی خوب، یعنی از دین برای برپایی آرمان هاتون استفاده کند. اما یک وقت اندیشه دینی را مدرن می کند و به شما می فروشد، یعنی می گوید دیانت یعنی همین، یعنی از دل یک حرکت تاریخی یک انقلاب بیرون می آید، از حرف های ابوذر سوسیالیسم بیرون می آید، این ها را شریعتی می گفت، سوسیالیست های خدا پرست، کسانی که نقشوی ها، که قبل از شریعتی بودند، و بعد خود شریعتی.
این ها حرف هایی است که درباره اش خیلی باید تامل کرد، یعنی به راحتی نمی توان این را پذیرفت، شاید در جهان معاصر ما، بتوانیم از اندیشه های دینی استفاده کنیم، در همین امریکا هم می کنند، کلیساها را به دنبال رییس جمهور منتخب می کشانند برای این که به او رای بدهند، از انگیزه دینی مردم استفاده می کنند، اما هیچ جا نمی گویند که در انجیل این نوشته است، یا حضرت عیسی چنین فرمان داده است، و در مجموع ایمان مردم رابه سمت خود جلب می کنند، تازه همین هم کار درستی هست یا نه، اگر به فرض که درست باشد، این تیکه آن درست است که بالاخره ما در رابطه با قدرت دین سخن می گوییم، دین یک قدرتی در جامعه هست، و عده ایی ممکن است از این قدرت استفاده کنند، نمی شود به آنها گفت استفاده نکنید، می کنند چرا که یک قدرت خفته و نهفته ایی است، و این را سوار می شوند و به صورت یک مرکب، و از آن استفاده می کنند، مثل هر چیز دیگری هم، می توانند حسن استفاده کنند و می توانند سو استفاده کنند، همه چیز در جهان این خاصیت را دارد.
اما اندیشه های دینی چگونه است، اینجاست که هم محل نقد قرار گرفته، و هم ما را به تامل بسیار می خواند، باید حواس خود را جمع کنیم و ببینیم در جهان جدید چه می کنیم، عمده نقد کسانی مثل شایگان این است که همانگونه که گفتیم، مدرنیته و سنت دو کهکشان و پارادیم هستند، هیچ خویشاوندی با هم ندارند، این یک دنیاست و آن دنیایی دیگر، و این ها را شما اگر به هم گره بزنید، یک مرکب و معجون هیولاوار و ناسازگاری به دست خواهد آورد، که نتیجه بخش نیست و بلکه مخرب است.
آیا واقعا اینطور است، آیا چیزهایی در این دنیا هست که دوره اش گذشته باشد، و به طور کلی باید آنها را فراموش کرد و کنارش گذاشت، آیا انقلاب به معنای در آمدن یک دوره تازه ایی است و ما می خواهیم و ما می خواهیم دوران تازه ایی را بنیانگذاری کنیم لذا انقلاب می کنیم، آیا مفاهیم این دوران با مفاهیم دوران قبل آنچنان با هم تفاوت و بلکه منافات دارند که غیرقابل جمع اند؟ این ها سوالات خیلی مهمی است.
یک تفکری هست که می گوید دین دوره اش تمام شده و گذشته سنت به طور کلی و دین که یکی از اجزای فربه سنت است متعلق به یک دوره ای و عصری است، یک عصر دیگری یا یک کهکشان دیگری با خصوصیات دیگری، ما الان در یک عصر دیگری زندگی می کنیم، درسته که در زمان دیگری زندگی می کنیم، اما دوران به معنای زمان گذشته و زمان حال نیست، دو فضا و دو عالم مختلف است، که با هم فرق دارند، سنت به طور کلی با آمدن مدرنیته که یک دوران تازه ایی است دوران سنت سپری شده است هیچ چیز از دوران سنت را به دوران مدرن نباید آورد چرا که اختلاف آفرین خواهد شد، و هیچ چیز از دنیای مدرن را به دنیای سنت نباید برد، چرا که آنجا هم دچار اختشاش مفهومی و عملی ایجاد خواهد شد، این ها تقریبا می شه گفت درب های شان به روی هم دیگر بسته است، الا موارد نادر، حرف کسانی مثل آقای شایگان این است.
غلط است که در دوره مدرن از ابزار سنتی استفاده کرد، و با آن ابزار زندگی مدرن را سامان داد، از همه بدتر این که شما در دوران مدرنیته انقلابی کنید که برای این که سنت را برگردانید، این دیگر واویلا است، انقلاب ها در جهان جدید روز به جلو بوده اند، یعنی ناظر به این هستند که دوره بعدی چه خواهد بود، و ما باید خود را با آن دوره میزان کنیم، به آن طرف برویم و تحولی که در جامعه ایجاد می کنیم، بدانسو باشد، در حالی که یک انقلاب دینی، البته باید این را گفت که به درستی نگاهش به گذشته است، می گه که ایدال ما در گذشته وجود داشته است، در یک دوران دیگری وجود داشته، مثلا در صدر اسلام؛ باید برگردیم به صدر اسلام، باید مناسبات آن دوران را برگزار کنیم،
حرف جناب داریوش شایگان این است که نه این سو به دان سو و نه از آن سوی به بدین سو، چرا که عملا و علما اختشاش ایجاد خواهد شد، برای این که هم این مفاهیم خویشاوندی با هم ندارند، و هم در عمل نمی توانی این کار را کرد، انقلاب دینی، مفهوم انقلاب را نمی دهد، برای این که انقلاب، خود را برای دوره بعدی آماده کردن، بر اساس مرحله بندی دوره ها، اما انقلاب دینی به معنای به گذشته رفتن است، به پشت سر بازگشتن، البته شما می بینید در ایران عملا فقهای ما همین می کنند، یعنی انقلاب کردند که فقه را بر جامعه حاکم کنند، فقه چی هست؟ مناسبات یک جامعه قبیله ایی، سنتی، غیر مدرن، بعد شکی نیت که می کوشند، با اجتهادهایی این ها را نو کنند، اجتهاد هایی که بیش از این که دین را نو کند، دین را تخریب می کند، اکنون صدای بعضی از فقها هم (در اثر این اقدامات) در آمده است. اگر شما یادتان باشد در زمان خود آقای خمینی، آیت الله گلپایگانی نامه نوشت، که آقا این کارهایی که شما می کنید، داری فقه را تخریب می کنی، آقای خمینی به ایشان نوشت اولا نمی شه و بعد هم بشه هیچ باکی نیست، برای این که حفظ نظام اوجب واجبات است.
اتفاقا شایگان همین حرف را می زند، می گوید، وقتی دین و سنت به جهان مدرن بیاید، می خواهد مدرن را سنتی کند، اما خود سنت مدرن خواهد شد، یعنی قربانی خواهد شد، یعنی در واقع ماهیت و روح خود را از دست خواهد داد، شایگان می گوید وقتی ما انقلاب به گوش ما می خورد یاد انقلاب فرانسه می افتیم، یا به یاد انقلاب اکتبر روسیه می افتیم، خوب در این ها چه اتفاق افتاد، در انقلاب فرانسه یک عده فیلسوف، حقوقدان و متفکر یک مفاهیم تازه ایی را خلق کردند، مثل حقوق انسان، مثل برادری، مثل برابری، فراترنیته، عدالیته و... که در آن روزگار نبود، و از همه مهمتر از دیدگاه سوسیالیست ها بورژوازی، یعنی می خواست که دوران فئودالیته به پایان برسد، انقلاب شد تا این مفاهیم، جایگزین آن صورت و سیرت سابق اجتماعی شود، یعنی جامعه یک قدم عوض بشود و به جلو برود، و جامعه لباس های کهنه را در آورد،
در انقلاب اکتبر روسیه چی شد، همه وعده سوسیالیسم بود که یک اندیشه بلندی پشت سرش بود، که تمام تاریخ جنگ طبقاتی است، و الان این جنگ طبقاتی به مرحله نهایی خود رسیده است، و بورژوازی باید پوست بیندازد، انقلاب فرانسه انقلاب پیروزی بورژوازی بود، و انقلاب اکتبر روسیه انقلاب طرد بورژوازی بود، جامه پیشین بر بدن جامه تنگ می شود و آن جامه می درد و جامه جدید سوسیالیستی به تن می کند و جنگ طبقاتی به مرحله دیگری پا می گذارد و...
اما در انقلاب دینی و انقلاب اسلامی این چیزها را نمی بینید، به شما می گویند که اتفاقا چون مدرن شدید اشتباه می کنید، ما باید این جامه مدرن را از تن شما در بیاوریم، آن جامه قدیمی را به تن شما کنیم، صلاح شما در آن است، خوب این یک نکته ایی است؛ اما و هزار اما، آن تفکر دوره ایی که برای شما عرض کردیم، اینجا پا وسط می گذارد، و این سوال را باید فیلسوفانه پرسید، که مگر هر دوره ایی که گذشته لزوما بد بوده، این یک سوال است، ولی این فیلسوف ها جواب می دهند، دوره ایی که گذشته، مرده، به بد و خوبش کاری نداریم، این مرده زنده نمی شود، حالا خوب بوده برای دوره و زمانه خودش خوب بوده، اما احیا آن ناممکن است، و شما بر سر قبری شیون می کنید که جنازه ایی در آن نیست، و حاصلی از این شیون کردن نیست؛
نکته خیلی مهمی است، در این کانتکس که ما صحبت می کنیم سوال این است که دین به در این روزگار به چه کار می آید، و نسبتی که با قدرت دارد؛ اگر از اندیشه ها و انگیزه های دینی نتوان استفاده کرد، آنوقت دیگر پس چی، مثل یک آدمی که یک روحی دارد و یک جسمی، که نه جسمش بدرد می خورد و نه روحش، خوب به چه کار می آید باید دور انداخته شود،
مرحوم شریعتی آخرین تلاش را کرد به نظر من، این دیگر تلاش نهایی بود، من بعید می دانم که در تاریخ ما تکرار شود، او را باید خاتم المجتهدین دانست، در این طریقه، که انگیزه دینی را به میدان بیاورد، و از طریق انگیزه دینی و با زنده کردن الگوهای دینی، مثل ابوذر، مثل امام حسین، مثل زینب، این ها که واقعا قهرمانان اصلی این مرد بودند، از این طریق شوری در مردم بیافریند، برای تحولی، اما این تحول چی بود، صاحبان آن اندیشه از راه رسیدند، گفتند تو (شریعتی) می خواهی به نام دین می خواهی تحول ایجاد کنی، خود ما صاحب آن هستیم، بده دست ما، و اتفاقا گرفتند، گفتند مالک اصلی دین ماییم، تو به نام دین می خواهی این کارها را بکنی، دین ماییم، اسلام ماییم، شما چی می گی، خدمتت را کردی، برو، تازه چند تا فحش هم به شریعتی دادند، ولی در عین حال استفاده کردند، گفتند بده تحویل خود ما، دیگه مال دست صاحبش برگردانده شود، و همان شد که شد که شد انقلاب اسلامی،
یعنی بد نفهمیدند این افراد (مثل آجودانی و دکتر سید حسین نصر و داریوش شایگان و...) اجمالا؛ که اگر شما بخواهید از این اندیشه ها (ی سنتی) بخواهید استفاده مدرن کنید، آن صاحبان و مالکان کهن، قباله های خود را از صندوق ها بیرون خواهند کشید و خواهند گفت این ملک، مال ما بود، شما غصب کردید، حالا هم خدمتی کردید، هرچی، دست شما درد نکنه، تشریف ببرید، دیگه تحویل ما بدهید که صاحبان اصلی اش هستیم، در قضیه انقلاب اسلامی ایران، دقیقا این اتفاق افتاد،
من در اینجا می خواهم بگویم که از یک طرف حق با این ناقدان (شایگان، نصر و...) است، یعنی از اندیشه های کهن دینی برای سامان دادن به زندگی مدرن نمی شود استفاده کرد، دین یک رسالت ویژه ایی دارد، و آن رسالت ویژه اش هم همانطور که آقای بازرگان آخرهای کار فهمید، سامان دادن به زندگی اخروی است، و به این دنیا به نحو حداقلی کار دارد، چون از این دنیا عبور می کند، ما از این دنیا عبور می کنیم، به هر حال پیامبر در این دنیا با ما سخن گفته، و در همین جهان پیام خود را پخش کرده، نمی تواند کاری با این جهان نداشته باشد، یک حد اقلی از آنچه که ما لازم داریم را به ما می آموزد، بقیه اش به عهده ماست، و (این بقیه را) از اندیشه های دینی استخراج کردن خیلی ناصواب (به نظر) می نماید، به نظر من شکست خورده، عاجز از انجام رسالتی که بر دوشش می گذارند (خواهد بود)، خواه حکومت، خواه اقتصاد باشد (ناتوان است)،
شما نگاه کنید انقلابی که در روسیه شد، در فرانسه شد، این ها یک طرحی برای اقتصاد داشتند، طرحی برای سیاست و حکومت داشتند، در ایران هیچکدام از این ها نبود، فقط می گفتند اسلام، این اسلام چی هست بالاخره، درب این صندوق را باز کنید ببینیم، در آن چیست، 40 سال الان گذشته، نه اقتصاد از آن بیرون نیامده، نه حکومت آمده هیچ چیزی نیامده، برای این که نبوده (که بیاید)، برای این که ما توقع بیجاه داشتیم، انتظارات نادرستی را در باب دین ترویج کردیم، بارهای سنگین به دوشش (دین) گذاشتیم، و برای این که نشان دهیم که این دین مترقی است، در واقع آن را از ماهیت اش انداختیم، روح دین را مسخ کردیم، و نگذاشتیم که فانکشن اصلی اش را بازی کند، خدمت اصلی خود را به جامعه بدهد، و اتفاقا روحانیون و روشنفکران ما به دنبال این باید بروند، که در دوران حاضر چه خدمت مناسبی دین می تواند به جامعه کند، خدمتش این نیست که نشان دهیم، همه آنچه امروزی ها گفتند دین قبلا در قرآن آمده بوده است، این ها بی راهه و ساده لوحی ساده اندیشی است، این درست است.
اما آیا از انگیزه دینی هم نباید استفاده کرد؟! مساله اینجاست؛ همه حرف ما از ابتدا (ی این سلسله جلسات این است که) دین یک قدرتی است در جامعه؛ (حالا با نظر داشت این واقعیت) اگر با انگیزه دینی، شد یک انقلابی به پا کنند، نمی شود با انگیزه دینی ما دمکراسی به پا کنیم، عدالت بپا کنیم؟! (منظورم این که) نه با اندیشه دینی، (با انگیزه دینی چرا که) از داخل دین "دمکراسی" بیرون نمی آید، از داخل دین "انقلاب" هم بیرون نمی آید، هیچ کدامش هم در نمی آید، و اگر به دروغ یک کسانی ادعا می کنند (که بیرون می آید)، اشتباه می کنند، ولی انگیزه دینی قدرتی است در جامعه، قدرت کوچکی هم نیست،
کسانی مثل آقای شایگان ، معتقدند که حتی از آن هم نباید استفاده کرد، البته این تفکیکی که من کردم آقای شایگان نکرده است، ولی از لب کلامش می توان استفاده کرد، که از هیچ وجه دین (نباید استفاده کرد)، برای اینکه، این تعبیر ایشان است، "این سنت اگر زنده شود، اژدهای خفته ایی بیدار می شود، این اژدها خفته بود، یا خوابانده اند آن را، یا آن را با سلاح مدرنیته کشته اند آن را، دوباره زنده کردن این اژدها به سود هیچ کس نیست، برای این که مهار کردن آن مشکل است، آن را باید به همان صورت نیم مرده و خفته، نگه داشت، و الا اژدها را دار در بحر فراق، این مَکش او را به خورشید عراق (مولوی)، این همان اژدهایی است که باید در یخ زدگی نگهداشت، به خورشید عراق بیاید، می تواند آفت های زیادی را بیافریند، مثل آن ضالمی که سعدی گفت: "ظالمی را خفته دیدم نیمروز، گفتم این فتنه است، خوابش برده بِه، وانکه خوابش بهتر از بیداری است، همچنان در زندگانی مرده به"؛ یک موجودی که خواب او از بیداری اش بهتر است، بنابراین مرگ او از زندگی بهتر است،
یک عده از روشنفکر های ما، که با سنت هم آشنا هستند، معتقدند که نه به خاطر اندیشه، و نه به خاطر انگیزه، صلاح نیست که ما دین را دوباره به میدان بیاوریم، بگذاریم هر کسی با دین خودش، و هر اعتقادی دارد سر کند، کاری هم به کار کسی نداشته باشد، علی الخصوص وارد سیاست هم نشود، ولی من قبلا هم عرض کردم حتی در همین امریکا هم ، از انگیزه های دینی استفاده می کنند، و به نظر من نمی توان این باب را بست، اما چگونگی استفاده از این انگیزه دینی البته خود مطلبی است، شما نزد حیله گر ترین سیاستمداران مثل ماکیاولی می بینید که می گوید، مااز دین نمی توانیم بی بهره بمانیم، ما بایددر عرصه سیاست از دین باید استفاده کنیم، خیلی نیروی قوی و قدرت بزرگی است،
لذا روشنفکران و اندیشمندان علاوه بر این که به تبیین اندیشه های دینی باید بپردازند، به مهار انگیزهای دینی هم باید بپردازند، رهاکردن این اندیشه ها و آزاد کردن این اژدها، و به قول این آقایان، خیلی مسئولیت آفرین است، و ما الان در کشورمان همه این ها را به رای العین می بینیم،"

مصطفوی
This comment was minimized by the moderator on the site

دوستی در واکنش به این پست برایم نوشتند :
واسه پستی که برای. بزرگترین و عزیزترین معلم من ، شهید شریعتی گذاشتی ازت ممنونم‎
تو خیلی خوبی و مهربوونی‎
قدر خودت رو بدان‎
همیشه از بهترین ها که. روزگار فراموششان کرده ، یاد می کنی‎
کم و بیش ، فرقی نداره‎
از. نقاط قوت. سایت وزین توست، قلم فرسایی برای انانکه، خیلی ها فراموششان کرده اند‎
قلمت نویسا‎
این پست کوتاه بود. اما آنقدر تاثیر گذار بود و منقلب کننده‎
که نمیشه وصف ش کنم‎
.... ما. چه انسانهای بزرگی داشتیم، که دستخوش ایام گشته اند ، انقدر. که. یادی هم ایشان نمی شه‎
اون که این فایل. رو و خاطرات رو واست فرستاده بود رو خیلی دوست داشتم‎
دستشوون درد نکنه و تو. که منتشرش کردی‎
ما. انسانهای بزرگی. رو داشتیم که. از شاگردهای استاد شهید شریعتی بودن‎
دوست. شما درست گفتن،همه ی انسان ها اشتباه دارند و اگر شهید شریعتی اشتباهی. داشت‎
نقاط قوت. و مثبت. افکارش آنقدر بالا و الا بود که به چشم نیاد‎
بله شریعتی. می فهمید و درد را می شناخت با تمام وجودش‎
ما مدیون شهید شریعتی هستیم‎
واقعن چه خوب اشاره داشتی؛ درد استاد شهید شریعتی فقط سقوط شاه که نبود‎
آن متفکر و فیلسوف بزرگ و استاد شهید، واقعن تمام شهرهای ایران حسینیه ارشاد داشت

مصطفوی
This comment was minimized by the moderator on the site

دوستی که کلیپ صحبت های دکتر نصر را برایم فرستاده بود در واکنش به این پست برایم نوشت :
سلام و درود
ممنونم. جالب بود.
خودم با وجود اینکه بیش از ۵۵ سال دارم و دیگر جوان نیستم، هنوز فایل های صوتی مجموعه سخنرانی‌های دکتر رو در اتومبیل دارم و گوش میدم.
جالب اینکه بسیاری از اون مطالب برام بسیار جذابه و احساس میکنم آنچه در سال ۴۹ شمسی گفته، هنوز حرف روز جامعه ماست.
البته هر انسان بزرگ، اشتباهاتی هم ممکنه داشته باشه ولی نکات مثبت نقش شریعتی در جامعه ما، قابل مقایسه با اشتباهاتش نیست.
به نظرم هیچ قشری از اقشار جامعه، به اندازه روحانیت مدیون نقدهای او نبوده و نیست.
روحش شاد
سلام علیه یوم وُلد و یوم یموت و یوم یُبعث حَیا

مصطفوی
هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

روی سنگ قبری نوشته بود تا که بودیم، نبودیم کسی کُشت مارا غم بی هم نفسی تاکه خفتیم، همه بیدار شدن...
در مقالات جوملا دوشنبه, آگوست 1 2022 4:02:20pm
▪️بیهوده است مجادله بر سر اثبات دیانت یا بی دینی آدم ها ... کسی که دروغ نمیگوید، کسی که مهربان است، ...
در مقالات جوملا دوشنبه, آگوست 1 2022 3:58:18pm