مصطفی مصطفوی
بیاییم کمی به شرایط خود چشم باز کنیم، به دنیای خود از زاویه ایی دیگر بنگریم، اینجا دیگر "خاورمیانه" نیست، "غرب وحشی" است! اینجا جاییست که زمین و زمینیان در عین نزدیکی با آسمان و آسمانیان، در شرایط کمبود آب، ناشی از قهر آسمان با زمین، که با کاهش نزولات آسمانی و بارش های معمول، می رود تا تشنگی حتی حلقوم کوه های پر برفش را هم بفشارد، چشمه های جاری هزاران ساله اش هم می خُشکد و...، اما آنچه بسیار در خود دارد، خونی بی بهاست که مردمانش هر روز بجای آب، درب و دیوار و زمین خاک گرفته شان را، با آن شستشو می دهند.
روزگاری بود وقتی می خواستیم خونریزی و جنایت را تَصوّر کنیم، نگاه مان به سرخپوستانی می رفت که به گله های بوفالو حمله می کردند، و با سر و صدایی عجیب و مهیب، هر چه در توان داشتند، بکار می گرفتند، تا برای خوراک خود، از گاوهای وحشی کشتار و سلاخی کنند، و در همان حال، سفیدپوستانی را در نظر می گرفتیم که برای غلبه بر سرزمین های پربار اینان، و پاکسازی آن از بومیان، بدانجا هجوم بردند و جهت به انقیاد و بردگی کشیدن این رنگین تنان، از آنان بی نهایت، و در شرایط اسراف واری، کشتار می کردند، ششلول بندانی که بی مهابا و خونسرد می کُشتند، و بر افتخار و وسعت سرزمینی خود می افزودند، "غرب وحشی" برای ما، سمبل وحشت و کشتار و جنایت شده بود؛ [i]
اما دیگر روزگار عوض شده، وحشیگری و کشتار، تغییر مکان داده، دیگر باید واژه ها را هم تغییر داد، پیشفرض ها و تصورات ذهنی را هم، به دور ریخت، و عوض کرد، این روزها می توان بی تعارف، از "شرق وحشی" گفت، مرکز بی رحمی، و کشتارهای عظیم، صدها بار وحشی تر از "غرب وحشی"، چرا که غرب در جنایت و کشتار، این روزها، به گَرد پای شرق هم، دیگر نمی رسد.
دیگر غرب، وحشیگری ها را از سرزمین خود رانده، پای عقل، علم، آزادی و دموکراسی را به میان کشیده، بازار آزاد، منطق تجارت و داد و ستد اوست، تحقیق و توسعه، بر صنعت و علمش حکمفرماست، و از همه مهمتر اداره جامعه اش را به نظام آزاد انتخاباتی، بر مبنای قانون و رای اکثریت، و بر منطق محافظت حداکثری از اقلیت، و بر سیستم دمکراسی و چرخش قدرت و.. استوار کرده است، و آزادی، رفاه، حقوق شهروندی، حقوق بشر و.. را مبنا و معیار تحقق کرامت انسانی ساکنانش قرار داده است. آنان اکنون به ساختن سعادت، به دست انسان اعتماد دارند.
از این روست که کشتار کنندگان و کشتار شوندگانِ دیروز در غرب، سعی دارند حقوق برابر همدیگر را، به رسمیت بشناسند، در کنار هم، شهروندانی مسئول، و صاحب حقوقی برابر باشند، مارگارت تاچر سفیدپوست، نلسون ماندلای سیاهپوست، باراک حسین اوبامای پناهنده به غرب و... به بالاترین و پرنفوذترین مقامات جهانی می رسند، و می درخشند؛
چرخه قدرت، بچرخد و بچرخد، روزگار را چه دیدی! شاید روزی، حتی یک سرخپوست بومی امریکا، و یا یک زن رنگین پوست شرقی نیز، به مقام پرنفوذترین رهبر جهان، توسط اهالی صاحبِ رای، در غرب وحشی! انتخاب شد، سرخپوستی سیاه چرده مانند کملا هریس (معاون رئیس جمهور امریکا) [ii] ، یا پیزولی لاغر مردنی مثل ریشی سوناکِ هندی تبار (نخست وزیر بریتانیا) [iii] که بر اریکه های قدرتِ قدرتمند ترین پایتخت های جهان، یعنی واشنگتن و لندن، بنشیند.
امری که امروز در غرب وحشی، نه دیگر بعید است، و نه خارق العاده، و دور از ذهن، دیگر دهان ها به چنین پدیده هایی هرگز باز نمی ماند، چرا که "وحشی ها" به تمدن رسیده اند، و وحشی گریی و بی قانونی را از سرزمین خود سعی می کنند برانند، و قانون و مدارا را بر جای آن بنشانند، به عکس آنچه در غرب وحشی جریان دارد، متمدن های شرقی، هر روز در قهقرا، سقوطی جدید را تجربه، و رکوردهای جنایت، کشتار، بی رحمی، بی تمدنی، بی فرهنگی، بی قانونی، هرج و مرج، جنگ، فقر، غارت، گرسنگی، نابرابری، زورگویی، بردگی، بی عزتی و... را جابجا می کنند، و هر روزه وحشیگری در شرق، جایگاه های رفیع تری می یابد، و در صدر می نشیند و قدر می بیند.
باعث تاسف است که شرقِ متمدن و نورانی، با افتخارات درخشان تمدنی، و داشتن سوابق دیرپای شاخص انسانیت همچون مجلس باستانی مهستان، منشور حقوق بشری کوروش کبیر و...، رو به قهقرا افتاده، و به سرزمین مطلوب و مستعدِ (و...) تاخت و تاز، دیکتاتوری، وحشت آفرینی، کشتار، غارت و... تبدیل شده و می شود. اینجا هر چه فاصله خداوند با حاکمان، ارباب معابد و مردمانش نزدیکتر می شود، تو گویی جلوهای وحشت، جنایت، کشتار، گرسنگی، فقر، غارت، زورگویی و... نیز افزایش می یابند، و بیشتر از خود چهره نشان می دهند؛ کرمان ما، دیروز در نزدیکترین فاصله با دست های نوازشگر و مهربان خداوند، در خون شستشو داده شد. [iv]
اینجا خاورمیانه است، مرکزِ بی مانند سخن گفتنِ خدا با انسان و انسان با خدا؛ از 124 هزار پیام آور آسمانی، حتی رد و آثار احدی از آنانرا، در خارج از قلمرو خاورمیانه کشف نکرده و نیافته اند، تو گویی ارسال رُسُل تنها مختص خاورمیانه و اهل آن بوده است؛ و به رغم اینکه خداوند، ختم نبوت، و نزول وحی را، با محمد، اعلام رسمی کرد، باز می بینیم همچنان دل آن وجودِ متعال و مهربان، بی طاقت و مشتاِق سخن گفتن با بشر خاورمیانه ایی مانده، طاقت نمی آورد، عرش باشکوه و پر جلال و جبروتش را ترک کرده، و بر زمین و زمینیان باز دوباره هبوط، نزول و فرود بسیار عظیمی را تجربه می کند،
و آن وجود متعال خود را از بالاترین درجه معنا در اعلی علیین، به پایین ترین نقطه وجود مادی ما، فرود آورده، به زمین و زمینیان آنقدر نزدیک می شود، که در حالتی تناسخ وار، از کالبد و زبان یک انسان، با سرداران سپاه سخن می گوید؛ و بدین وسیله تمام معنا، خود را به عالم ماده ی خود ساخته تقلیل می دهد، و از کالبد و زبان یک انسان، و رهبر حاکم بر یکی از سرزمین های خاورمیانه ایی، با سرداران جنگآور او، سخن "گرم و گیرایی" می گوید، [v]
کاش دوربین های پیشرفته، با مگاپیکسل بالایی بود، با صدا بردارانی مجهز، که این صحنه هبوط، نزول و فرود خداوندی، بر این زمین غرق در رنج و مصیبت را، ثبت و ضبط می کردند؛ کاش حداقل سخنان خداوند را، همه به همراه آن چند سپاهی پاسدار، به گوش خود می شنیدیم، و این سخن از چشم و گوش های مشتاق دیگر به سخن او، دریغ نمی شد و...
نمی دانم سِرّ و اسرار خداوند با جنگ و جنگاوران چیست؟! انگار او نیز آنها را به همه ی اهل علم، صنعت، هنر، فکر، سخن و... در این خاک جنگزده، ترجیح می دهد، خداوند چه سِرّ و اسراری با اهل جنگ و نبرد دارد؟! که اینبار هم که قصد سخن با بشر نمود، اهل جنگ و سرداران سپاه را طرف سخن خود یافت؛ چه عُلقِه ی خاص، و علاقه ایی بین خدا و اهل نبرد و جنگ هست، که با دیگر نخبگان اهل دنیا، هرگز وجود نداشته و ندارد؛
نمی دانم در سرای اهل جنگ و جهاد چه خبر است که خداوند نیز مرتب راغب به دیدار آنان می شود، به آنجا سر می زند، آنان را راهنمایی می کند، و اینچنین در ناباوری همه ی بندگانش، به این سرا در رفت و آمدی پر شور و بی پایان است، او حتی دامن ارتباط خود را از جامعه ی انبیا نیز کاملا بیرون کشیده است، اما با اهل نبرد و جنگ، همچنان، مثل قبل، نرد عشق می بازد، و همچنان سرگرم بیان سخنانی "گرم و گیرا" با آنان است؛
برای من که این ادبیات و این فضا نا آشنا نیست، ما هم وقتی در جنگ خسارتبار و خونبار هشت ساله غرق بودیم، آنجا نیز همه از حضور خداوند، در کنار خود می گفتند، از ملاقات، دیدار، سخن گفتن با او، همه مشعوف و مفتخر به حضور خاص او بودند و...، تو گویی راه های آسمان در این نقطه از عالم بازتر از همه ی جاهای دیگر است.
نمی دانم، برایم قابل درک نیست، عقلم قد نمی دهد و... آخر در مجلس و سرای اهل جنگ، و اهل ساخت قربانگاه های بزرگ، چه انگیزش خاصی نهفته است که خداوند را به خود جلب می کند، به گرد سم اسبان شان قسم می خورد، و به نزول و هبوط هزاران باره به سوی آنان راغب و مجبور می شود، و او را به فرود آمدن، در عالم ماده وا می دارد؛ در جایی که اعمال جنگ آورانه، سخن جنگجویانه، تشریح شیوه چیدن صحنه های خون و کشتار و... رایج است، و این پدیده ها مثل داروی تلخی است، که انسانِ مجبور، به نوشیدنش تن می دهد،
دیدار از چنین صحنه ایی از شدت دردی که می آفریند، تنفری که از خود ایجاد می کند، انسان های معمول را مجبور می کند، صورت از صحنه و سخن جنگ بر گردانند، تا هرگز چنان صحن و سرایی را، با چنان صورت و سخن دلخراشی را، نبینند و نشنوند. هیچ انسان عاقلی دوستدار خلق چنان صحنه ایی، و شنیدن از نتایج چنین اعمالی نیست، و شاید هیچ انسان معمولی هرگز نخواهد، در چنین سِلک و داستانی مشغول و شامل شود و...،
آیا این برای خداوند متفاوت است؟! و برای او زیباترین صحنه ایی است که روی زمین می یابد؟! و او را بر دیداری از نزدیک، با جنگاوران، و سخن با آنان راغب می کند، و ترجیح می دهد آنرا بلاواسطه ببیند و بشنود، با آنان همکلام شود؟! دیدنی تر و شنیدنی تر از صحنه ی حضور جنگ آوران، و بحث های آنان، و طرح هایشان و... برای کشتار، برای خداوند در روی زمین و در بین زمینیان وجود ندارد؟!
من که مانده ام!
خدایا در کار تو مانده ام! اعتراف می کنم، تو را نمی فهمم! خداوندگارا تو را نمی شناسم؟! برایم قابل فهم نیستی؟! تو و رفتار و کردارت را درک نمی کنم و...
اما برغم اوضاع دل من، ارتباط آسمان و زمین، اینجا در خاورمیانه ی در خون شناور، آنچنان نزدیک است، که وقتی بزرگان این سرزمینِ (بارها شستشو داده شده با خون)، برای سخن گفتن در مجمع رهبران جهان، به غرب وحشی می روند، در پس سر خود هاله ایی از نور خداوندی می بینند، که آنان را تا تریبون سخن، همراهی می کند، نوری که حاملانش آنرا می بینند، اما برای احدی از ناظرانش، بدان نور، نه چشمی برای دیدن است، و نه حسی برای درک کردن، این نور تا تریبونِ سخنِ با جهانیان، رهبران این سرزمین مظلوم را، همراهی می کند، و آنان مملو از حضور این نور، جهان را خطاب قرار می دهند، [vi]
و نمی دانم در این دنیا چه فرایندی جاریست، که جهان هرگز با سخنان صاحبان این نور، به خود تکانی نمی خورند، تو گویی تمام جهان با این نور بیگانه است، آنچنان بیگانه که، حاضران صحنِ مجلسِ سخنِ اهلِ نور را ترک هم می کنند! و تریبون و تریبوندار را با سخنانش، تنها می گذارند. دنیای عجیبی است که نورهای خداوندی تابیده بر خاورمیانه را، نه جهانیان می بینند، و نه به آن اقبال نشان می دهند، نه بر آن واقف و مشتاقند.
شرق جای عجیبی است، هر چه فکر می کنم اینجا را نمی توان فهمید، معادلاتش پیچیده تر از آن است که مغز کوچک چون منی بتواند آنرا صورتبندی، و به فرمول کشیده، آنرا ارایه کند، چه رسد که آنرا حل کنم، اینجا در حالیکه مملو از خداست، انگار از خدای بخشنده مهربان، از پناهگاه بی کسان و محرومان، از فریادرس مظلومان و در راه ماندگان، عدالت گستر بی همتا، خدای "درهم شکننده زورگویان، هلاک کننده ستمگران، دریابنده فراریان، عذاب کننده ستمگران، فریادرسِ دادخواهان،" دستگیر کننده یتیمان و بیوگان و...، اثری نیست، تو گویی اینجا در شرق، تنها خدای قهّار، جبّار و متکبّر و...، میدان داری می کند، و دست های خداوندی این چنینی خود را گاه و بیگاه به بشر زنده نشان می دهد، خدایی گمشده داریم، و البته خدایی زنده و فعال و بسیار هویدا؛
اینجا در شرق دست خداوند را می توان گاه با چشم سر هم دید، دست هایی که آشکار و مراد دهنده اند، که به بعضی زمینیان دست رسانی و دستگیری های آنچنانی می کنند، "آن هم در حد تیم ملی" و آسمان اینجا برخی دست ها را از آستان خود خالی باز نمی گرداند؛
مثال می خواهی؟!
برایت دارم،
پیروان مخلص و جانفدای خدای رام را در این روزها ببین، تا نصرت خداوندی را درک کنی؛
چه می گویم؟!
خدای رام؟!
بله خدای رام،
فکر می کنی با الله ما چه تفاوتی دارد؟! تفاوتی ندارد، تعریف خدای رام را از آنان بخواه، وقتی او را تعریف کنند، خواهی دید که با خدای تو هیچ تفاوتی ندارد، تفاوت فقط در صورت بندی کلمات غریب است، و دیگر هیچ.
هندوان، او را خدای رام، و هریک از ما و دیگران، او را به نامی دیگر می خوانیم و می شناسیم؛ به تعریف که می رسد، یکیست؛
"رام رام" گویان [vii] مثالی بارز در این رابطه اند، آنان این روزها از شادی و هیجان رسیدن، در پوست خود نمی گنجند، تنها 18 روز دیگر به مراد دل خود خواهند رسید، آنان که در نزدیکی به خالق متعال خود، دهه هاست چنان تقرب جسته اند، که خدای رام، بالاخره بعد از سی و چند سال انتظار، دعای دیرینه و تاریخی آنان، و دیگر مومنین از این دست را، مستجاب کرده، و به زودی، پاداش آن همه تلاش، صبر و استقامت خود را خواهند دید،
آنانکه با اخلاص تمام، در راه او جهد و جهاد کردند، و به تعلیم و ترویج شعائر دینی همت گماردند و باور کردند که خداوند به آنان نصرت و پیروزی عطا خواهد کرد، و اکنون می رود تا شمارش معکوس رهبران شان، برای ایجاد بزرگترین و باشکوه ترین معبد رام، بر جایگاه حلول این خداوندگار بر زمین، پایان پذیرد، و چشم های منتظر مومنان به او، از چشم انتظاری خارج خواهند شد، و معبدی در خور چنین خدایی، در جایگاه خاص خود ساخته خواهد شد.
معبدی که خِشت خشت آنرا، مومنین، خالصانه و از صمیم قلب با نیتی پاک و بدون ریا، طی مراسم معنوی و با شکوه و مملو از دعا و نیایش، نذر و نیاز، طی سال های متمادیِ انتظار، ممزوج با اشک چشم های مشحون از عشق به خدا، برای ساخت این معبد، قالب زدند، تا در افتخار ساخت آن شریک شده، و از سراسر جهان، از سر امید به رحمت و بخشش بی منتهای او، به آیودیا فرستادند، و سال هاست که خادمان مفتخر به خدمت در حرمِ دوست، آنرا به شیوه ایی ظریف و زیبا، و بی نظیر، با وسواسی تمام، بر هم چیده اند، و می روند تا نمایشگر شکوه و عظمت مثال زدنی خداوندِ رام باشند،
داستان ساخت و ارسال این آجرها را به هر اهل دلی در جهان که روایت کنی، دلش برای معنویت و اخلاص سازندگانش، و نیت خیر آنان پَر خواهد کشید، و البته شکوه این بنای پر از معنا را، به رخ جهانیان کشیده، و چشمان بسیاری را در روز موعود، خیره آن معنویت و شکوه خود خواهد کرد، و در آن روز عده ایی بیشمار را خواهی دید، که در مقابل دوربین رسانه های متعدد دنیا، یا در برابر صفحه های جادویی تلویزیون ها، که ناظر بر این لحظه تاریخی اند، و آنرا مستقیم گزارش خواهند کرد، اشک شادی و پیروزی، پر از معنویت و عشق، جاری خواهند کرد.
و سازندگان این معبد، هر کس که قدمی برداشت، جایگاه خود را نزد آن خداوند والا، رفیع و بلند مرتبه خواهند دید، و زین پس سربلند، و با قلبی شاد و توشه ایی مملو از ثواب و عمل خیر، به دیدار معبود خواهند شتافت، و به لقای این خدای بزرگ، با مرگ، سرفراز رو در رو خواهند شد.
از هم اکنون صاحبان کرسی قدرت در هند، هندوانی معتقد و مقیَّد و ثابت قدم، که اینک در کرسی قدرت، به خدمت خداوندگار و عیال الله ش مشغولند، سر از پا نمی شناسند، و بر این امر خیر و معنوی، از همدیگر سبقت می گیرند، تا توشه بر سفر آخرت خود بیفزایند و...، رضایت پروردگارشان را حاصل نمایند.
والا صاحب یوگی آدیتیانات (Yogi Adityanath) استاندار ایالت میزبان معبد خدای رام، دعوت نامه های افتتاح معبد را، برای 18 روز دیگر ارسال کرده است، تا یوم الله 22 ژانویه 2024، در شان و منزلت خاص خود، تاریخی و ماندگار شود، او که میزبان میهمانان خداوند و معبد تاریخی اوست، انتظار دارد شرکت کنندگان این مراسم با وزن معنوی، و جایگاه های والای دنیایی خود، به شکوه و عظمت این مراسم بیفزایند، و علاوه بر فیض حضور، پذیرایی در خور دریافت داشته، مفتخر گردند،
از این رو، از هم اکنون تمام ابواب جمعی او، با تمام امکانات موجود استانی، و اعزام و ارسال شده از مرکز، در آماده باش کامل، و در خدمت زوار آن معبد، خواهند بود، علاوه بر نذورات مومنین، وجوهات شرعی جمع شده، بودجه های خاص نیز، از سوی مراکز استانی و دولت مرکزی، به این امر اختصاص یافته، تا مراسم با شکوهی، در شان مقام والای خداوندگار خود رقم زنند.
برنامه با ظرافت و وسواس تمام در حال طرح ریزی، و اجرای مرحله به مرحله است، و مسئولین استانی، در همراهی با والا صاحب شری نارندرا مودی، نخست وزیر هند، و حاکم امروزین، و منتخب جهادگرانِ مسلط بر دولت تلاشگرِ حاکم بر سرزمین مقدس هندوها، همین چند روز پیش افتخار افتتاح فرودگاه بین المللی آیودیا را در پرونده غرورآفرین خود ثبت کرد، تا میهمانان بلند پایه و گرانقدر راهی به سمت این معبد بزرگ، و این مراسم باشکوه، از طریق هوایی نیز بتوانند، به دیدار معشوق خود نایل آیند،
در میان میهمانان شاخص این مراسم، من جمله از والا صاحب لعل کریشنا ادوانی، و شری مورلی منوهر جوشی می توان یاد کرد، که از سوابق روشن مبارزاتی آنان، رهبری هزاران هزار توده معتقد هندو بود، که در دهه 1990 میلادی، مسجد بابری را ویران کردند، تا بر جای آن این معبد شکوهمند، امروز جای گیرد، و ساخته شود، و به لطف خدای رام، بیش از سی و چند سال است، که خداوند آنان را از بلیّات ارضی و سماوی حفظ کرده است، و از لیست ماموریت های حضرت عزراییل بیرون نگه داشته، تا آنان را به کاروان مرگ ملحق ننماید، تا از معدود بازماندگان آن واقعه خونین باشند، که توفیق یافته اند، به نمایندگی از همه ویران کنندگان مسجد بابری، که دیده از جهان فرو بستند، پیش از چشیدن طعم مرگ، چشمانِ منتظرشان، شکوه و عظمت ساخته شدن، و افتتاح این معبد را ببیند، و تحقق وعده الهی را در دوره حیات مملو از مبارزه و جهد و جهادشان درک کنند.
از این رو حاکمان بر هند، از این سابقون راسخ، و نزدیکان به درگاه حضرت رام خواسته اند، تا به عنوان پیشکسوتان جهاد مقدس ترویج دین الهی شان، و فعالین اولیه ساخت معبد رام، بر ویرانه های مسجدی که ویرانش کردند، در شهر آیودیای مقدس آنان، و یا فیض آباد رقبا! حاضر شوند، تا به کوری چشم دشمنان دین هندو، و بدخواهان خدای رام، در جمع افتتاح کنندگان این معبد آسمانی، بدرخشند و قرار گیرند، و شکوه و عظمت خدای رام، و اهل مرام و مسلک او را، بار دیگر به چشم جهانیان بِکشند، چشمان دنیا را به تولد دوباره تمدن طبقاتی و باستانی هندو روشن و منور دارند.
آنان که پیش از این، طراحان این صحنه بودند، خون ها برای این معبد دادند، خون جگرها خوردند، و یا در حجم بسیار بسیار وسیعتری خون از مخالفین آن، بر زمین ریختند، آنها خیابان های بسیاری را به خون غسل دادند و آنقدر در کار خود موفق بودند، که به برکت تلاش و حرکت آنان، امروزه علاوه بر معبد رام، نهضت جهانی معبدسازی آنان، معابد باشکوه و کم نظیر بسیاری را نیز، در گوشه گوشه هند، و البته در اقصی نقاط جهان، من جمله "غرب وحشی" ساخته و پرداخته اند،
از جمله معابدی که در کنار کاخ سفید، طعنه بر عظمت و شکوه کاخی این چنین رویایی می زنند، که میعادگاه دلِ آرزومندِ کسانیست، که در رویای برپایی نماز در این کاخند، و یا به تعظیم شعائر دینی خود، در آن کاخ رویایی متعلق به غرب وحشی می اندیشند، یا آرزومند بر افراختن پرچم خود، بر فراز کنگره های بلند آنند، و از هم اکنون آنرا به سان حسینیه ی عُشاق الحسین خود و... می بینند، پیش از این خادمان شریعت هندو، کاخ-معبدهای خود را در کنار کاخ سفید در عدد بسیار، بنا کرده، پرچم زعفرانی خود را به احتزاز در آورده اند.
روزگار را چه دیدی، با این دست فرمان که مخلصین درگاه حضرت رام می روند، و عنایتی که خدای شان به آنان دارد، شاید معبد سومنات را هم، به عظمت و ثروت بی حد و حصر گذشته اش، باز گرداندند.
از حدیث هند و هندوستان بیاییم بیرون، در این سوی شرق، خاخام نتانیاهو، در اتحادی موقت و مصلحتی، با دیگر خاخام های مدعی تاج و تخت داود و سلیمان نبی، برای مجد و عظمت خداوند یهوه، و قوم برگزیده اش، یعنی بنی اسراییل، دست ها را بالا زده اند، و سخت تلاشی شبانه روزی دارند.
خدا و روزگار امروز ما را چه دیدی؟! شاید او که پیش از این، در اوج خفت و خواری از فساد و بی آبرویی که دامنگیرش شده، و می رفت تا او را به عنوان چهره ایی کریهه، و مثالی از فساد، قدرت طلبی و...، به خاکِ قبرستان تاریخِ سیاسی یهود سپرده شود، ورق برگرداند، و به چهره ایی ماندگار در نزد سازندگان رویای تحقق سرزمین موعود تبدیل شود،
و کاری که امثال تئودور هرتسل، آریل شارون و... از انجامش ناتوان بودند، نتانیاهو کرد، و غزه و اریحای باستانی و مقدسِ را، به دامن سرزمین مختص بنی اسراییل باز گرداند و آنرا از وجود دشمن پاک کرد، و به کوری چشم دشمنان قوم برگزیده خداوند، ساکنان فعلیِ غزه و اریحا را، راهی اوگاندا نمود، راهی که روزی پیش از 1947، افرادی بنی اسراییلِ آواره از سرزمینِ موعود را، بدانجا دلالت می دادند.
یهود اینجا با هزار ترفند، و سواری بر هزار بگیر و ببندهای جهانی، از هر طریق که بود، زر و زور تزویر را به خدمت گرفت، تا سرزمین موعود خود را، پس از هزاران سال، دوباره بدست آورد، و وعده های تورات مقدس را، برای رسیدن مومنان به سرزمین موعود، مفتخر به وصول و تحقق نماید، برای همین هم هست که این نقطه از زمین را، بارها و بارها، به بیشترین و بهترین خون های در دسترس خود، شستشو داده، و می دهند،
در آخرین حرکت از این دست، نزدیک به 25 هزار خونِ جدید، تنها در همین سه ماهه، بر خاک مقدس غزه و اریحا جاری شده است، اینجا نیز زمین را به خون پاک انسان ها غسل می دهند، و این نشان از خط سرخی دارد که خداوند برای طهارت زمین، در نظر گرفت و آن را به اهل مذهب سپرد، تا همواره روند خالص سازی ها، یکدست و پاک سازی زمین ادامه یابد،
تا سجدگاه، آستان و پیشگاه خداوندِ یهوه، همواره خالی از قربانی نماند، و کاروان قربانیان از اشرف مخلوقات، پای معابد و مساجدِ روحبش و معنوی او، هرگز از حرکت باز نایستد، چرا که انگار خدا هنوز از رسم پذیرش قربانیان به پای تخت قدرت و معنویت خود، هرگز صرف نظر نکرده، و شاید هم با وجود یک یک مومنانِ به خود، که پاسدار اجرای سنت، شریعت و قانون خدا بوده و هستند، و اجرای آنرا سرلوحه اهداف دنیایی خود، به طمع آخرتی آباد را دارند، این رسم از زمین هرگز رخت بر نبندد.
اینجا در خاورمیانه ی نفرین شده، مرکز خراسان بزرگ و باستان نیز در سیطره اهل غسل است، محل زایش فرهنگ، هنر، شعر، حکمت، راستی، درستی و کردار انسانی، اینجا زادگاه و یا جولانگاه تفکر فردوسی توسی، عطار نیشابوری، بابا طاهر هروی، ناصر خسرو قبادیانی، مولانا جلال الدین بلخی، رودکی سمرقندی، ابوالحسن خرقانی، معین الدین چشتی و... است، و اکنون ملاهای طالبانی در مرکز آن، ذیل حاکمیت آخرین امیرالمومنین خود، جناب ملاهبت الله، بر تخت نشسته اند، و از نزدیک ترین منابر به خدای متعال، مجد و عظمت دین و شریعت او را فریاد می زنند، و جاری شدن احکامش را می خواهند، و سخت بدان مُقِّر و اصرار دارند، همین ها بارها زمین نورانی شرق و محل تولد خورشید را، به همین منظور، به خون مردمانِ شرق، شستشو داده، و غسلش داده و می دهند، و می خواهم بگویم، بارها خواهند داد، چراکه هنوز هزار جام ننوشیده را در رگ تاک دارند، و می توانند بارها و بارها زمین های بسیاری را، با پاکترین، با ارزش ترین مایع موجود در زمین، یعنی خون انسان ها، غسل دهند، و مکرر پاک کنند،
من رَدِ دست های غسل دهنده ایی چون آنانی را، یا حداقل شیوه غسل دادن شان را، دیروز در انفجارهای شهر کرمان دیدم، که با شیوه شستشوی زمین خراسان، با خون پاکِ خراسانیان، توسط ملاهای طالبانی، مشابهت های بسیار داشت، چشمم به مراسم غسلِ خونِ جاری در سرزمین پاک خراسان و کرمان، مشابهت های بسیار می بیند، رد دست های غسالان متبحری چون آنانرا می بینم، که پیش از این مراسمِ غسل تعمید که در کرمان برپا کردند، بسیاری را در خراسان بزرگ، از آمودریا تا کویته، با مراسمی معنوی و شورآفرین این چنینی، غسل داده اند.
همین دو سه سال قبل هم، این شیوه شستشوی و آستان شوییِ آستان خداوندی را، در ایرانشهرهای کابل، مزار، بلخ، کویته و... به کار می بردند، حاملان بشکه های انفجاری نارنجی، بمب اول را برای افتتاح مراسم غسل، ناقوس وار می نواختند، و غَسّالانِ خوشمرام انتحاری، تا لبخند را بر لب مردگان این صحنه می دیدند، صبر می کردند تا لحظاتی بگذرد، صاحبان مهر، و واجدان وجدان های پاک، از راه در رسند، و به کمک قربانیان افتاده بر زمین قربانگاه مشغول شوند، و صاحبان خون به مرثیگاه اجسادِ اهل خود برسند و بنشینند،
و این همان زمان مناسبی بود، که ناقوس دوم را محکم تر، در جمع قربانیان تازه از راه رسیده می نواختند، چرا که برای غَسّالان، خون تازه واردان به صحنه ی قربانگاه، باز بهترین و رضایت بخش ترین هدیه به پیشگاه خداوندی ست، که عاشق خون های پاک از این دست است،
شهدایی که چنین قربانگاهی به ارمغان می آورد در آغوش او می آرمند، و هنگامه ی خونریزی بر آستان پاک خداوندی، بعد از بمب دوم است که حال ملای طالبانی را از صحنه خونریزی قربانیان، در قربانگاه، مست، روحانی و معنوی می کند، آنگاه که می بیند، از بمب اول نیز، قربانگاه را، از قربانیان بیشتری پر کرده است، چه صید پُر و پیمانی خواهد بود، هدیه ایی به سان برگ سبز، که تحفه درویشی ناچیز به پیشگاه خداوند متعال شان خواهد بود، اگر مقبول نیفتاد هم، چه باک، از این خلق الله برای قربانی در خاورمیانه بسیار داریم.
با وجود این مقدار نزدیکی بین خدا و اهلش در خاورمیانه، و شرق، قربانگاه ها همواره مملو از قربانی، قربانیان هر روز آماده تر از قبل برای قربانی شدن، و زمین هر روزه با خون شستشو داده می شود، زمینی تشنه به خون، خدایی عاشق خون، و مردمانی آماده برای قربان، غَسّالانی مُتِبَحّر و مملو از عشقِ به غسل دادنِ آستانِ خداوندی، با پاکترین و ذیقیمت ترین مایه پاک کننده ی گناهان، موجودِ بر زمینِ تشنه به خونِ ما، در خاورمیانه و شرق.
با این وصف از عاشق، عشق و معشوق، در این سرای عاشقانه چه بگویم؟!
برقرار باد؟! منهدم باد؟! بیش باد؟! نابود باد؟! و...
بر این حال بِگِریَم؟! بِخندم؟! بی تفاوت بگذرم؟! سکوت کنم؟! تایید کنم؟! تکذیب کنم؟! پرده برافکنم؟! پرده براندازم؟! چشم بگردانم؟! چشم باز کنم؟! و...
خدایا تو بگو!
تو به جای ما بودی چه می کردی؟!
به کجا می رویم؟!
ای اهل دنیای غارتِ خون!
ای طرفداران چپاول جان!
ای دل های مملو از جنایت؟!
باید در خود، خدای خود، عشق خود، هدف خود، زندگی خود، افکار خود و... نگاهی دوباره اندازیم.
باید سطر سطر خطوط نوشته شده در مغز خود را مرور کنیم،
کجای کار را اشتباه رفتیم؟!
خود را نمی شناسیم، خدا را نمی شناسیم، هدف را نمی شناسیم، از زندگی بیگانه شدیم؟!
ما را چه شده است؟!
ناقوس های مرگ انسانیت مدام می نوازند؛
نگو که : "او در انحراف است، مرا کنار او قرار مده!"
او از ماست، مثل ماست، و مثل ما فکر و عمل می کند، او نیز، چون من و تو، چنین خواهد گفت، و این دایره بسته هرگز شکسته نخواهد شد، و این رسم قربان و قربانیان و قربانگاه ها، چون گذشته مستدام، برقرار خواهند ماند، و خدا و دنیا در تحیری وصف ناشدنی، بر این صحنه گریان و خندان، ناظر خواهند ماند.
می گی نه؟!
بچرخ تا بچرخیم،
بگرد تا بگردیم،
هزار جام نخورده در رگ تاک است!
بنوش با بنوشیم
[i] - ما نسلی هستیم که برای دیدن صحنه های جنگ، جنایت و کشتار، باید شب ها به انتظار می نشستیم تا سریال "سرخپوستان امریکا" از تنها شبکه تلویزیونی فعال بعد از انقلاب، در ساعات پایانی شب پخش شود، اما این روزها دیگر صحنه های کشتار را در خیابان های خود می توان شاهد بود.
[ii] - کامالا دِیوی هریس Kamala Devi Harris زادهٔ ۲۰ اکتبر ۱۹۶۴سیاستمدار و وکیل آمریکایی هندی الاصلی، که از ژانویه ۲۰۲۱ بعنوان چهل و نهمین معاون رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا انتخاب و خدمت میکند. او اولین معاون رئیسجمهورِ زن و اولین معاون رئیسجمهور سیاهپوست و آسیایی آمریکایی این کشور بهشمار میرود. هریس از سال ۲۰۱۷ به عنوان سناتور ایالات متحده آمریکا از ایالت کالیفرنیا تا ۲۰۲۰ مشغول به کار بود. او از اعضای حزب دموکرات است. هریس دومین زن سیاهپوست و نخستین جنوب آسیایی آمریکایی است که به سنا راه یافت. مادر هریس شیامالا گوپالان زیست شناس است که در سال ۱۹۵۸ در ۱۹ سالگی از ایالت تامیل نادو هند به آمریکا آمد و به عنوان دانشجوی تحصیلات تکمیلیدر دانشگاه کالیفرنیا، برکلی شروع به تحصیل کرد؛ و در سال ۱۹۶۴ دکترای خود را دریافت نمود، پدر هریس دانلد جی. هریس، استاد بازنشسته اقتصاد، در دانشگاه استنفورد، که اهل کشور جاماییکای بریتانیا بود، در سال ۱۹۶۱ برای تحصیل وارد برکلی شد و در سال ۱۹۶۶ مفتخر به دریافت دکترای اقتصاد گردید، هریس محصول ازدواج دو تبعه رنگین پوست از هند و جامائیکا می باشد که انتظار می رود جایگزین رئیس جمهور بایدن شود.
[iii] - ریشی سوناک Rishi Sunakزادهٔ ۱۲ مهٔ ۱۹۸۰ سیاستمدار بریتانیایی از حزب محافظهکار است که از اکتبر ۲۰۲۲ بهعنوان نخستوزیر بریتانیا و رهبر حزب محافظهکار بریتانیا خدمت میکند. او پیشتر در دولت تحت رهبری بوریس جانسون از سال ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۲ به عنوان وزیر خزانه داری نیز فعالیت کردهاست. سوناک از سال ۲۰۱۵ نماینده پارلمان (MP) برای ریچموند (Yorks) در یورکشر شمالی است. اصالت خانوادگی او به اهالی پنجاب هند باز می گردد. پدرش پزشک عمومی و مادرش داروخانهدار بود. آنها از هندیهای جنوب شرق آفریقا بودند و که در دهه ۱۹۶۰ از کنیا و تانزانیا به بریتانیا مهاجرت کردند.
[iv] - در ۱۳ دی ۱۴۰۲ مصادف با چهارمین سالگرد ترور قاسم سلیمانی، دومین فرماندهٔ نیروی قدس سپاه پاسداران، دو انفجار در مسیر گلزار شهدای کرمان رخ داد. انفجار اول در ساعت ۱۴:۵۰ رخ داد که بر اثر آن دهها نفر زخمی و تعدادی کشته شدند. در ساعت ۱۵:۱۷ در حالی که مردم و نیروهای امدادی در حال کمک به آسیبدیدگان و انتقال جانباختگان بودند، انفجار دوم با شدت بیشتری رخ داد. در آمار اولیه در این حملهها ۲۱۱ نفر مصدوم شدند و ۱۰۳ نفر کشته شدهاند و حال برخی از زخمیها هم وخیم گزارش شدهاست.
[v] - آیت الله خامنهای: " شاید ۲۳ سال پیش در این حیاط، با فرماندهان سپاه که شاید ۲۰ نفر بودند نماز خواندیم و بعد من نشستم روی پله و صحبتی گرم و گیرایی کردم، قبلاً هم فکرش را نکرده بودم، خدای متعال همینطور حرف می زد. در واقع زبان من بود، حرف خدا بود. یک جلسه عجیبی بود. خیلی تأثیراتی گذاشت." در دیدار با خانواده شهید سلیمانی و فرمانده سپاه قدس و کل سپاه، دیماه 1402
[vi] - محمود احمدی نژاد پس از اولین دیدار از نیویورک (در سال ۱۳۸۴) و شرکت در اجلاس عمومی سازمان ملل و در سفر بعدی خود به قم، بر اساس فیلمها و اخبار پخش شده در حضور جوادی آملی سخن از "هاله نوری" میگفت که در مدت سخنرانی دور او را گرفته بود : "ما به نیویورک که رفته بودیم، قبل از آنکه برویم خیلی جوسازی بود، تهدید کرده بودند که اگر بیای، دستگیرت میکنیم. گفتم: من میآیم. گفتند: پس امنیت را برقرار نمیکنیم. گفتم: پس حتماً آنجا خبری هست که مخالفت میکنند. من میآیم. خدمت آقا هم عرض کردم، همین را فرمودند، گفتند: حتماً باید این سفر انجام شود، خودشان آنقدر علیه ما تبلیغ کرده بودند که همه گوشها و چشمها را به سمت ما متوجه کرده بودند که این هیئت کی هست.
وقتی در خیابانها راه میرفتیم، به هر ساختمانی میرفتیم، همه توجهات به سمت هیئت ایرانی بود، کأنه هیچکس دیگری نبود. من روز آخری که سخنرانی کردم، تقریباً همه سران بودند یکی از همان جمع به من گفت: «وقتی تو شروع کردی «بسما..» و «اللهم» را گفتی، من دیدم یک نوری آمد، تو را احاطه کرد و تو رفتی تو یک حصنی، یک حصاری. تا آخر؛ من خودم هم اینو احساس کردم که فضا یک دفعه عوض شد و همه حدود بیستوهفت، هشت دقیقه تمام، این سران مژه نزدند. اینکه میگم مژه نزدند، غلو نمیکنم، اغراق نیست. چون نگاه میکردم، همه سران مبهوت مانده بودند. انگار یک دستی همه آنان را گرفته بود، آنجا نشانده بود. چشمها و گوشهایشان را باز کرده بود که ببینند از جمهوری اسلامی پیام چیست"
[vii] - هندوان به هنگام تشییع پیکر اجساد مردگان خود، ذکر "رام رام" را دم می گیرند، و می گویند و می روند، در نبرد هم همچنین، سلامشان هم "رام رام" است و...
"فلسطین. برای بسیاری از ما، کلمه ایی است که برای ذهن مجموعه ایی از تصاویر درهم، و از هم گسیخته در ارتباط با قتل عام، اردوگاه پناهندگان، قطعنامه های سازمان ملل، شهرک سازی، حملات تروریستی، جنگ، اشغال، چفیه های شطرنجی و بمب گذاران انتحاری، و چرخه ای به ظاهر بی پایان از مرگ و ویرانی را متبادر می سازد." رضوی عاشور نویسنده مصری
"Palestine. For most of us, the word brings to mind a series of confused images and disjointed associations-massacres, refugee camps, UN resolutions, settlements, terrorist attacks, war, occupation, checkered kouffiyehs and suicide bombers, a seemingly endless cycle of death and destruction.”
مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب):
اکنون نزدیک به سه دهه است که هند تحت قدرت راستگرایان مذهبی هندو قرار گرفته، و می رود تا در یک روند تدریجی از ظرفیت های دمکراتیک، عادلانه، منصفانه، کثرت گرا و برابری خواه دمکراسی نوپای خود تهی شده، و به تمام تحت کنترل ملیگرایان مذهبی هندو در آید، تا شعار "یک ایدئولوژی، یک مذهب و یک زبان" را که ظالمانه ترین شعار و هدف، در یک جامعه متکثر فرهنگی، زبانی و مذهبی می باشد، جامعه عمل به خود گیرد، پروژه خالص سازی و یکدست سازی سیاسی، فرهنگی و زبانی و مذهبی که در هند جاریست.
در این میان حزب کنگره ملی هند (INC) به عنوان راهبر انقلاب آزادیبخش هند، که در برابر سلطه بریتانیای کبیر بر شبه قاره هند قیام کرد، و آن را به پیروزی رساند، و یک نظام کثرتگرا، دمکرات و فاقد تبعیض طبقاتی را بر آن حاکم نمود، اکنون در وضعیت بسیار ناگواری قرار گرفته است، که این شرایط را می توان در سخنان ارشدترین عضو از رهبران این حزب شنید.
زجرآور ترین شرایط برای هر جامعه ایی وقتی حادث می شود که بعد از وصول به هدف، و درک موهبت آزادی، دمکراسی، برابری و حق تعیین سرنوشت، ملتی به تدریج از این موهبت ها، محروم و به یک دیکتاتوری جدید منتقل و رجعت داده شوند؛ هند نیز نمونه دیگری از کشورهای انقلاب زده در قرن بیستم است، که اکنون توسط ملیگرایان مذهبی هندو، به سوی ظلم و دیکتاتوری طبقاتی بازگشت داده می شود، چیزی که راهول گاندی از آن به عنوان حاکمیت "آپارتاید طبقاتی" بر هند یاد می کند، که بنوعی به قبضه قدرت در دست طبقه برهمنان هندو، که همان روحانیت سیاسی هندو است دلالت دارد.
نوشته ایی که در زیر می آید، ترجمه مقاله ایی است که در سایت وایر منتشر کردید:
راهول گاندی : "تلاش برای تغییر سیستم آپارتاید طبقاتی در هند، هند دیگر یک دمکراسی آزاد نیست".
راهول گاندی همچنین عنوان داشت که توسعه اقتصادی "به صورت گستره ایی" در دست عده کمی افتاده است.
نویسنده : ساراسواتی داسگوپتا (Sravasti Dasgupta)
دهلی نو : راهول گاندی که در نشستی تعاملی با دانشجویان دانشگاه هاروارد سخن می گفت، به نظام طبقاتی اجتماعی هند اشاره و آنرا بعنوان یک "سیستم آپارتاید"، نام برد، که این عضو پارلمان هند، از حزب کنگره ملی "تلاش می کند تا آنرا تغییر دهد." برگرفته از ویدئویی از این نشست که در روز شنبه، روی شبکه توئیتر او به اشتراک گذاشت (سوم دیماه 1402).
توصیه من به تمام دانشجویان – قدرت واقعی از ارتباط با مردم، گوش دادن عمیق به آنچه آنها می گویند، و مهربان بودن با خود نشات می گیرد.
او ادامه داد : "نبرد بزرگ در هند، در حقیقت نبرد طبقاتی است. بنابر این از منظر دیدگاه طبقاتی است که ما در هند یک آپارتاید طبقاتی را تحت اجرا داریم. که این همان چیزی است که من در حال تلاش برای تغییر آنم. زیرا کل سیستم، به وسیله گروه کوچکی کنترل و هدایت می شود ".
گاندی به همراه تعداد دیگری از نمایندگان اپوزیسیون که در ائتلاف موسوم به ایندیا (INDIA) گردهم آمده اند، خواستار یک سرشماری نفوس طبقات اجتماعی هند شدند. در انتخابات اخیر پارلمانی ایالت های راجستان، چتیسگر، مادیاپرداش و تلنگانا، یکی از وعده های انتخاباتی حزب کنگره، همین انجام آمارگیری از نفوس طبقات اجتماعی بود.
بنابر این حزب کنگره تنها در ایالت تلنگنا موفق به پیروزی شد و در سه ایالت اصلی و موسوم به "قلب زبان هندی" [i] ، انتخابات را به رقیب خود (حزب BJP) واگذار کرد. این حزب همچنین قول داد اگر چنانچه در انتخابات سراسری مجلس ملی هند (لوک سابها) در سال 2024 به پیروزی برسد این آمارگیری را عملیاتی خواهد کرد.
او قبلاً بر نیاز به سرشماری کاستی (طبقاتی) تاکید کرده و گفته بود که این سرشماری ترکیب جمعیتی جوامع دالیت ها (Dalit) [ii] ، دیگر گروه های عقب مانده (OBC) [iii] ، آدیواسی (Adivasi) [iv] ، را در کشور آشکار می کند که این خود دریچه ای را برای "پارادایم توسعه جدید" هند باز خواهد کرد.
او همچنین عنوان داشت که دولت حزب حاکم مردم (BJP) تلاش دارد تا هند را به ملتی با "یک ایدئولوژی، یک مذهب و یک زبان" [v] تبدیل کند. و اضافه کرد : "بنابراین آنها مذاکره را می کُشند، و سعی می کنند نهادها را به تصرف خود درآورند. بنابراین این واقعیت مبارزه سیاسی در هند در حال حاضر است." راهول گاندی ادامه داد "احساس ما بر این است که اگر فرایند گفتگو را در هند پایان دهید، روند گفتگو و تعامل بین اتحادیه هند، به هم می ریزد، و هند خودش را از هم می پاشد. بنا بر همین روند است که می ببینید ایالت مانیپور در حال سوختن است، ایالت جامو و کشمیر را می توانید ببینید که در حال سوختن است. می توانید ببینید تامیل نادو مشکل دارد. همانطور که روزی فردی به من گفت یک مشکل در لبه های تماس وجود دارد. و اگر میخواهید یک سیستم را درک کنید، باید به این لبهها نگاه کنید." گاندی ادامه داد که "یک جنگ داخلی تمام عیار" در ایالت مانیپور در جریان است.
پیرامون شرایط اقتصادی
وقتی از او در پیرامون نابرابری اقتصادی پرسیده شد، راهول گاندی گفت که توسعه اقتصادی "به شدت متمرکز" و در دست عده ایی قلیل قرار دارد. و ادامه داد " وقتی شما در خصوص توسعه اقتصادی سخن می گویید، شما باید بپرسید، که توسعه اقتصادی در جهت منافع چه کسانی است." او گفت "درست در کنار رقم رشد اقتصادی در هند، شما رقم بیکاری را می بینید. بنابراین گرچه هند در حال رشد است، اما این رشد به تمرکز انبوه ثروت در دست افراد بسیار کمی منجر شده است."
رشد اقتصادی بدون ایجاد اشتغالِ معنی دار، نابرابری را در جامعه تقویت می کند و توسعه را تضعیف می نماید. در حال حاضر، تنها چند تن از دوستان نزدیک و ثروتمند دولت، از رشد اقتصادی جاری در هند سود می برند و مردم معمولی در همین حال، با بیکاری و افزایش قیمت دست و پنجه نرم می کند. گاندی ادامه داد : "مانند ایالات متحده امریکا، ما بر اساس یک نوع مدل بدهی کار می کنیم، و دیگر تولید نمی کنیم. چالش واقعی در هند این است که چگونه یک اقتصاد تولیدی راه اندازی کنیم، که بتواند تعداد زیادی از مردم را صاحب شغل کند. ما دو یا سه کسب و کار داریم که تقریباً کل سیستم تجاری را تشکیل می دهند. ما آقای [گوتام] آدانی را داریم، همه می دانند که او مستقیماً با نخست وزیر (نارندرا مودی) در ارتباط است، او مالک تمام بنادر، فرودگاه ها، زیرساخت های ماست. با این نوع تمرکز، شما رشد خواهید کرد اما هیچ توزیعی نخواهید داشت. و کشوری مانند هند به توزیع ثروت نیاز دارد."
وقتی از گاندی پرسیده شد که چرا این نابرابری ها در نتایج انتخاباتی منعکس نمی شوند گاندی گفت که "بسیج گسترده" وجود دارد، اما نیاز به "زیرساخت برای یک مبارزه انتخاباتی" احساس می شود. "شما به یک سیستم رسانه ایی عادلانه، سیستم حقوقی منصفانه، کمیسیون انتخابات عادلانه، دسترسی به منابع مالی، نهادهایی که بی طرف هستند نیاز دارید. ایالات متحده ای را تصور کنید که در آن IRS (سیستم خدمات درآمد داخلی)، FBI (سیستم اطلاعاتی و امنیتی) کشور، کار و همت تمام وقت خود را در جهت نابودی زندگی اپوزیسیون قرار دهند. این همان الگوی است که ما در هند در شرایط آن قرار داریم. من 4000 کیلومتر پیاده روی نکردم زیرا دوست داشتم 4000 کیلومتر راه بروم. من 4000 کیلومتر راه رفتم، زیرا هیچ راه دیگری برای رساندن پیام ما به مردم وجود نداشت." گاندی ادامه داد که "حتی اکانت های رسانههای اجتماعی من هم کاملاً توسط دولت محدود شده است. من تحت یک ممنوعیت در سایه و اعلام شده 24 ساعته در هفت روز هفته دارم. حساب توییتری من تحت کنترل است، اکانت یوتیوب من تحت کنترل است و من در این رابطه تنها نیستم، کل مجموعه مخالفان به این وضع دچارند. من دیگر فکر نمیکنم که هند یک دموکراسی آزاد و منصفانه را اداره کند."
[i] - Hindi heartland states
[ii] - دالیت ها به گروهی از مردم هند گفته می شود که در ساختار طبقات باستانی هندو جایی ندارند و به طبقه نجس ها مشهورند که ارتباط با آنان اداب خاصی از لحاظ پاکی و طهارت روح و جسم نزد هندوها در بر دارد. طبقات اجتماعی هندوها با برهمنان یا ارباب معابد آغاز می شود، و پس از آنان حاکمان، نظامیان، تجار، صاحبان حرفه، کشاورزان هستند، که بعد از این ها دالیت ها قرار می گیرند که از حقوق انسانی کاملی در نظام اجتماعی هند برخوردار نیستند. بعد از پیروزی انقلاب هند در سال 1947 این نظام طبقاتی ممنوع شد، و در قانون اساسی برای اجرای آن جرم انگاری هم گردید، اما اکنون جامعه هند تحت حاکمیت راستگرایان هندو، در حال احیا این نظام طبقاتی است.
[iii] - The Other Backward Class (OBC) واژه ایی کلی نزد دولت هند که به گروه های عقب مانده اجتماعی غیر از دالیت ها اشاره دارد.
[iv] - آدیواسی به گروه های قبیله ای ناهمگون در سراسر شبه قاره هند اشاره دارد. این اصطلاح یک کلمه سانسکریت است که در دهه 1930 توسط فعالان سیاسی ابداع شد، تا با ادعای منشأ بومی به مردم قبیله هویت بومی بدهد.
[v] - “one ideology, one religion and one language”
مرا به خوابِ این وِردِ خواب آورت بُگذار و بُگذَر،
تا خواب و خماری خوب مرا فرا گیرد،
در خود فرو بَرَد،
بِبَلعَد،
می خواهم در مرگی خوابگونه بمانم،
تا تو بُگذری،
و عبور سهمگینِ خسارتبارت را نبینم،
چون پناهندگانِ به غار،
که پیش از این،
با خوابی بُلندُ عَمیق،
از داستانِ غم افزا و کراهتبارت گذشتند، و عبور کردند،
و فارغ از سُمِ اسبِ غرورِ بیجایت، خسارتِ عبورِ تو و همراهانت را ندیدند،
من نیز در حَسرتِ حال و هوای ندیدن و نشنیدنی، چون آنانم،
نمی خواهم روزگارم را به مِنوال تو بُگذرانم،
سکانس های غم انگیزِ داستانِ بلند و بی پایانت،
مرا از پیگیری این صحنه ی دلخراش و پر آشوب، مُتنفر کرد،
دیگر نمی خواهم ادامه ی روایتِ راویانِ روایتت را نیز بشنوم،
چرا که حتی دیگر انتهایش هم مبهم نیست،
داستانی ست روشن،
به روشنیِ شب های تاریکِ توفان زدگان،
صحنه ی مرگِ دلخراش و هر لحظه اییِ غرق شدگانِ کشتی ایی که ناخدایش تویی!
میان امواجِ ناشی از جولان های نابخردانه و مملو از نِخوت و تَکبُرت،
به سانِ برگریزانِ پائیزان، هویداست،
آنان که راه و ناوبری را به مغز معیوب و روانپریشِ چون تویی سپردند،
بسیاری در این مسیر، بی آنکه مقصدی را لمس کنند، اینک مرده اند،
نماندند تا حاصل این سُکان سپاری خسارت بارشان را بِدروند، و بَعد بِروَند،
شاید هم دِرویدن ها را دیدند، و از شرم و ندامت، دم بر نیاورده رفتند!
ناخدایِ غرقِ در توهمی که لنجِ زندگی پویا و مملو از امید را،
به "گردابی چنین هایل" بُرد،
تا این کشتی، و توفان زدگانش،
عبرتِ روزگار، و رهروان راه شَوند.
ره به اشتباه بردن ها،
سماجت و ماندگاری در راهی نادرست و قهقرایی،
تَک مثالِ مان کرد،
برای همه ی مسافرانِ راه،
که از پس و پیش ما،
دل به دریایی سپردند، که ما نیز در آن روان بودیم،
آنان که گلیم از چون تویی کشیدند،
و اینک می روند تا چون ما،
از ماندگانِ راه نباشند،
و ما مانده ایم و تو!
حسرت و احساسی پر از درد و خسارت، و بازماندن ها،
تا همه، نتیجه دور ماندن از پندهای پیر خردمندِ روشن ضمیر را ببینیم،
ما را به عبرت روزگار مبدل کردی،
مثالی گویا، برای روایتِ در گِل ماندگانِ وادی بی تدبیری،
جایی که حکمت و علم بدان راهی ندارد،
و این هوای نفس است که حکم می راند، و راه می نمایاند،
بیراهه هایی در مسیر غرق،
تا در روزگاری که کشتی های غول پیکر و یا سبک وزنِ رقیب، از اجسادِ بی رمق مان می گذرند،
آه حَسرتِ برخاسته از دل هامان،
راز از دلِ پشیمان مان بردارد،
طعن و هجو از نظاره گرانِ حالمان، روانه صورت های سوخته و تکیده از شرم مان شود.
بعد از به آب انداختن این کشتیِ بزرگِ با افق هایی غرورآفرین در پیش،
امید در اوج، منتظرِ رسیدن ها بود،
و باید اوج نشینِ عزتی ماندگار می شدیم،
امروز بر تختهِ پاره های این جهاز به گردابِ توفان ها برده شده،
خاک نشینِ ذلتِ تصمیمی نابخردانه ایم،
که در پستوی نم آلود و دودگرفته ی طبقات زیرین و مخوف و تاریک این کشتی،
در سکوتی خیانتبار، و میانِ چندی معدود، در فضایی مملو از دروغ گرفته شد؛
تصمیمی که باید بر عرشه ی حضور پاکان و ریش سپیدان، میان قیل و قال، و سبک سنگین کردن ها، بیرون می جهید،
تا همچون نوری بر دل کشتی نشینان، مایه افتخار، و اَدِله ی ادامه راهی باشد، که باید پیموده می شد،
تصمیمی که برملا شدنش،
دلسوزانِ راه و رهروانِ بینا و بصیر را دقمرگ و ناامید، به گوشه های تنهایی و ندامت، به دامن افکارِ پریشانِ از تزویر، خَزانید،
تا راهنما و راهبری از پاکان، بر عرشه ی به دروغ سپرده شده، باقی نماند،
و ره به ناکجا آباد ناشی از غرور و هوای نفس بریم،
تا کشتی با تمام داشته هایش، مقابل چشم حیرت زده و حیرانِ همه ی ناظرانش، به غارت و چپاول رهزنِ راه رود؛
واژه ها دیگر توان کشیدن بار این همه خِفت را ندارند،
کاش این روزها، واژه ها نیز، آسوده و فارغ از جولانِ تو در سیاهی ها،
از عشق می سرودند، و ترنم شادی را زمزمه می کردند،
از دلدادگان راه می گفتند، وز شادیِ رسیدن ها سرشار می شدند،
از گُذرهای غرور آفرین و عزت بخش، حدیثِ حرکت می کردند،
و رسیدن ها را به روایت می نشستند،
از پاکی های بروز یافته، و راه های به افتخار رفته، می بالیدند،
و به ثبت و درجِ افتخارات مشغول می شدند،
و به طلوع افقِ نورِ آفتابیِ شرقی توجه می دادند،
کاش این طلوع شرقی را،
بدین غروبِ غربی و غمناک، رهنمون نمی کردی!
کاش شبی چنین ظلمانی را،
بر این آبراهه ی گُذَر، فرا نمی خواندی،
نسلِ احساسِ بی حِست، منقرض باد!
افکارت، به خاکستر سپرده باد!
خاکستری که بر باد، به ناکجا آباد رهسپار شود،
کاش هِندوانی در این میدانِ مَرگزار می بودند،
تا افکارت را نیز، با جسدت، به ارباب ناپاک معابدِ خود می سپردند، تا بسوزاندند،
و خاکسترت را به بادی بیموقع بسپارند،
تا در کویر لوتِ بی ثمری ها، فرود آورده، منزل دهند،
جایی که زین پس، هیچ جنبده ایی را،
حتی خسارت حضورِ خاکسترت، نیز، نَیازارد؛
تو راه، رهجو، رهرو، راهوار و راهبران را به فنا دادی!
زندگانِ مرده، مثالِ افراد، جوامع، کشورها، تمدن ها و بلکه بشریتی است که به کالبدهایی نباتی تبدیل شده اند، که تنها نفس کشیدن شان، نشان از ادامه ی حیاتِ شان دارد، اما به واقع به سانِ مردگانی اند که تنها در زندگیِ نباتی خود غرقند، چراکه کاری نه برای خود، و نه برای دیگران، نمی توانند انجام دهند، در حالی که می اندیشند، می فهمند، می بینند، می شنوند، اما این توانایی ها به کارشان نمی آید، و واکنشی در خورِ دانسته ها و داشته های شان در پی ندارد، و در حوادث جاری، مثل بی فکرها، مثل انسان های خالی از روح، و مردار شده می مانند، ستبر، بی حس و بی حرکت.
افراد، احزاب، کشورها، تمدن ها، و حتی بشریتی که بی حس و ستبر گردیده، و به قول یکی از دوستان "قورباغه پز" [i] شده اند، و به سرانجامی مبتلایند، که کجی ها و کجمداری ها، سقوط ها و نزول ها، له شدن ها و از بین رفتن ها، ویرانی و به قهقرا رفتن ها، عقب ماندن و عقب ماندگی ها و... برایشان عمومیت یافته، و به روند و استانداردِ روزِ اجتماع شان تبدیل می شود، و در حالی که همه آنرا می بینند، اما دیگر حتی اراده و انگیزه ایی به اعتراضِ هم بدان وضع وجود نخواهند داشت، چه رسد به تصمیمی برای تکان خوردن و تغییر.
چنین افراد، جوامع و سیستم هایی به "قورباغه پز" شدگان، و یا گرفتار آمدگان در شکارگاه سوسمارهای کومودو [ii] می مانند، که شکارِ گرفتار آمده در تله ی سمِ دهان این سوسمارِ مخوف و بزرگ، در ابتدای شکار، توسط شکارچی کشته نمی شود، بلکه زنده نگاه داشته می شود، تا خود شاهد خورده شدنِ خود، توسط شکارچی باشند که در کمال خونسردی از او تناول خواهد کرد؛
و بدین ترتیب این شکارِ نگونبخت، تا پایان خورده شدنِ محتویاتِ این سفره ی شکار، زنده زنده تماشاگرِ شکارچی است که تیکه تیکه از بدنش را کنده، و می خورد. و او گاهی از درد، تکانی به خود می دهد، اما در ستبری و کم حسی، تاب و توانِ حرکتِ تغییر دهنده ایی را ندارد، لذا می ماند، و به زجری بی پایان تا مرگ، تن می دهد، منتظر می ماند تا بلکه شکارچی سیر شود، و از کندن اجزای بدنش دست بردارد، و یا بلکه خوش شانس باشد، و سوسمار بسیار گرسنه، و در خوردن واجد ولع و اشتیاق کافی باشد، تا بلکه سریع تر، لقمه لقمه اش کند و...، و این شرایطِ دردناکِ منتهی به مرگ محتوم، پایان پذیرد.
این حکایت افراد و جوامع و سیستم هایی است که فقط از زنده بودنش، تنها نفس کشیدن، برایشان باقی مانده است، مردگانی زنده! که باقی قضایا را به شرایط امواجِ دریای زندگی سپرده اند، تا آنان را به هر سو که خواست، ببرد، تخته پاره ایی از کشتی هایی درهم شکسته و غرق شده ایی را می مانند، که امواج تعیین می کند که به کدام سو و چه مقدار برده شوند، آنان نقشی در جهت گیری و میزان حرکت خود ندارند، خالی از آزادیِ انتخابِ نوع و جهت حرکت، باری به هر جهتند، که زمانه بدانان، تحمیل می کند، که چه شوند و چه باشند.
دنیا در مقابل تجاوز روسیه به اوکراین، مثل یک شکار گرفتار آمده در بزاق سمی سوسمارِ کومودوِ کرملین نشین، این چنین شد، و این چنین رفتار کرد، بعضی در دنیا با این تجاوز کنار آمدند، بعضی بی طرف ایستادند، بعضی حتی در کنار متجاوز با اوکراینی ها جنگیدند، و به پوتین کمک کردند، برخی حتی او را در این تجاوز به خاک همسایه مشروع هم نامیدند! امروز اسراییل در غزه همان تجاوز را به نوعی دیگر تکرار می کند، کشتار و ویرانی بی نظیری به راه انداخته، و باز دنیا مثلِ انسان ها و جوامع قورباغه پز شده ایی، تماشاگر ویرانی و کشتارند؛
یا در افغانستانِ تحتِ سلطه ی تروریست های طالبانی، که یک ملت را به اسارتِ زورگویی، گرسنگی، تحجر، تجاوز، جزم اندیشی و... ملائیسم و ملی گرایی پشتونیسم گرفتار کرده اند، و دنیا، و البته ما! تماشگر ظلم و تجاوز و غارتِ مظلومانه یک ملت به غارت رفته ایم، و یا حتی بدتر از این، گاهی به نظر می رسد به تقویت تروریسم ناشی از صهیونیسم، طالبانیسم و ملیگرایی خونسرد و بیرحم روس هم، فکر می کنیم، یا با آنان همکاسه می شویم، و گاه خود را در کنار آنان، و از آنان، یا همسو، همسفره و یا همفکر آنان می یابیم! و...
و چرا دور برویم؟! همینجا در ایرانِ خود ما هم، کج روی ها کشور را فرا گرفته، ویرانی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، زیست محیطی و... فراگیر شده، و نابودی، کشور و ایرانیان را مورد تهدید جدی قرار داده است، و حتی گاهی ایران را در دو راهی بقا و نابودی می توان دید، و باز همه این را می بینند و قورباغه پز شده، تماشاگرند،
بعنوان نمونه می توان به دردهای اجتماعی روزگار خود اشاره کرد، همین پروژه غارت و چپاول جاری در کشور، در حالی که فسادی سیستماتیک، و برنامه ریزی شده، با شرکت طرف های چندگانه و فراگیرِ در باندهای قدرتمندِ فاسد جاریست، و جزیرهای فساد و چپاول، چون قلعه هایی با دیوارهای آهنین، مستحکمند، که این چنین بدون ترس و واهمه ایی، به غارت و چپاول پی در پی خود از ثروت ملی در ابعادی بسیار گسترده و بزرگ مشغولند، و کشور به عرصه تاخت و تاز "نااهلان" تبدیل شده، و چپاولگران به چنان قدرت و نفوذی در تمام ارکانِ تصمیم ساز، مجری، قانونگذار و ناظرِ کشور دست یافته اند که حتی می توانند پس از افشای خطر آفرینِ این فساد عظیم برای افشاگرانش، به کُل افکار عمومی دهن کجی نشان داده، بخشنامه کنند و دیگران را از سخن گفتن پیرامون این فسادِ فاش شده نیز بازدارند، [iii]
حال چگونه باید به انتظار روشن شدن ابعاد، و افشای مسئولینِ کلان و با نفوذِ دخیل و در پس پرده ی بزرگترین فسادِ دبش [iv] کشف شده در تاریخ کشور نشست، فسادی که با رقمی نزدیک به چهار میلیارد دلار، آن هم به بهانه ایی ناچیزی، به نام "چای" ، از کشور و مردم ایران به غارت رفت و...،
خدایگان قدرتِ فساد و چپاول را چه دیدی! شاید باز دوباره، قدرتِ این هیولای هفت سرِ باندهای فاسدِ غارت و چپاول، غلبه یافت و باعث شد، مثل پرونده های غارت دیگری از این دست، یا کوچکتری همچون املاک نجومی شهرداری تهران، سیسمونی گیت، شاسی بلندهای مجلس اقلیت و...، به جای غارتگران بیت المالِ مردم، افشاگرانش را در انتها بلعیدند، و قربانی، و به مسلخ بردند!

[i] - اصطلاح "قورباغه پز شدن" در فرهنگ سیاسی به شگردی اطلاق می شود که از سوی باندهای قدرت حاکم، به اجرا در می آید تا ماندگاری خود را در قدرت، همیشگی و مورثی نمایند، برای این کار به خانه نشین کردن دیگر جریانات فعال در کشور نیاز دارند، تا نیروهای اجتماعی آنان را از عرصه کنشگری اخراج کرده خود تنها در عرصه قدرت بمانند؛ از این روست که مافیای قدرت به مرور زمان در روند یک کودتای خزنده، دیگران را با عناوین و روش های مختلف از عرصه کنشگری اخراج، و آنان را به نیروهایی غیر فعال تبدیل می کند، که تنها اسمی از نیروی اجتماعی را با خود یدک می کشند. روش قورباغه پز شدن به یک واقعیت زیستی در محیط زیست اشاره دارد، که وقتی آب های یک برکه به مرور گرم می شود، ابتدا قورباغه ها از این گرمی لذت هم می برند، و شاد و شنگول به این سو و آن سو می پرند، غافل از این که گرم کننده ی این برکه قصد کشتن و خوردن آنان را دارد، لذا در این فضای گرم خوب می جهند و سرگرم و شادند، اما مجری این راهبرد و مغز متفکرِ برنامه ریز این جریان، به مرور دمای آب را افزایش می دهد، و این افزایش به مرور قدرت تصمیم گیری و عمل را از قورباغه ها می گیرد، و آنها در فضای از اضطراب و بی عملی و بی حسی قرار می دهد و می مانند تا به مرور این گرما افزایش یافته و به بی حسی و در نهایت آبپز شدن تدریجی بدن آنان ختم شود، و روزی خواهد رسید که سرهای از آب بیرون مانده آنان شاهد بدن پخته ایی خواند بود که بی حرکت ایستاده و خورده می شود. این فرایند را در روند سیاسی با کودتای خزنده هم صورت می دهند و جامعه برخوردار از آزادی و تصمیم، روزی چشم باز می کند که در زنجیرهای بی نهایت سفت و متعددی گرفتار آمده، از یک انسان و جامعه آزاد، به یک برده مطیع و بی عمل تبدیل می گردد.
[ii] - کومودو سوسماری آدمخوار با طول 3 متر و وزنی نزدیک به 150 کیلوگرم، بزرگترین و خطرناک ترین سوسمار جهان است که تقریباً همه چیز خوار است و در هر وعده غذایی میتواند تا 80% وزن خود را ببلعد. کومودو اغلب مردار خوار است اما شکارچی قابل و با تکنیک شکار خاص نیز می باشد، که می تواند هر حیوانی را با سم دهان خود از پای درآورد. این سوسمار در هنگام شکار بدون حرکت در کمین مینشیند و به محض نزدیک شدن طعمه، یا به کمک پاهای قوی، چنگال ها و دندان های تیز خود او را از پا در می آورد و یا با بزاق سمی، او را مسموم می کند، این شکارچی خطرناک به حدی قدرتمند است که حتی اگر شکار از چنگ او فرار کند نیز بیش از یک روز عمر نخواهد کرد، چرا که بزاق دهان او حاوی 50 نوع باکتری سمّی است که وقتی وارد خون طعمه شد، او را در مدت 24 ساعت از پای در میآورد.
[iii] - نادر کریمیجونی: در یک اقدام پرسشبرانگیز، شورای عالی امنیت ملی از مدیران رسانهها درخواست کرده که از این پس در مورد فساد اقتصادی "چای دبش" مطلبی منتشر نکنید، چون این موضوع در حوزه و محدوده امنیت ملی کشور قرار گرفته است...
فتوای آقای خامنه ای: "برخورد با آقازادگان اگر به تضعیف نظام بیانجامد حرام است." گوینده این فتوا که در حال جهاد تببین فتوا هستند، آقای میرلوحی داماد آقای مهدوی کنی از دست اندرکاران دانشگاه امام صادق هستند. @Sahamnewsorg https://t.me/sahamnewsorg/96830
[iv] - فساد مالی چای دبش نام یک پرونده فساد اقتصادی در نظام جمهوری اسلامی ایران است که در دولت سیزدهم رخ داده است. رقم این اختلاس حدود ۳٫۴ میلیارد دلار (نزدیک به ۱۴۰ هزار میلیارد تومان در زمان اختلاس) است که از لحاظ مقیاس تا زمان خود در ایران بیسابقه بودهاست. این فساد بزرگترین و سنگینترین فساد مالی تاریخ جمهوری اسلامی ایران است.
تهی ام از عشق،
تهی ام از تو،
تهی ام از انتظارت،
دارم از یادت هم خالی می شوم،
چهره ات را هم، فراموش می کنم،
از افق چشمم هم، دور می شوی،
چشمانم دیگر انتظار دیدارت را نخواهند کشید،
گوش هایم دیگر تیز به صدایی نخواهند شد، که شاید صدای تو در آن طنین انداز باشد،
دیگر از نسیم صبحگاهی، بوی تو را نخواهم جُست،
بعد از پس زلزله های زندگی ام،
از تو تمنایی نخواهم داشت،
فراموشم کن،
همانگونه که من نیز در حال فراموشی ات هستم،
زورقم از لنگرگاه انتظار برای دیدارت جدا شده است،
دیگر از تو آزادم،
رها در امواج،
دیگر به ساحلی نخواهم اندیشید، که لنگرگاه انتظار تو را در آن بسازم،
می خواهم در هوای بی کسی ها غرق باشم،
مثل تمام آنهایی که بدون تو، غرق شدند و گذشتند،
من نیز قصد گُذر دارم،
می خواهم در هوایی مُعَلق بمانم، که ندانم کدام نقطه از زمینِ سفتِ حقیقت، فرودگاهش خواهد شد،
از وقتی که تو را گم کردم،
از خود نیز خالی شدم،
سبک تر از همیشه،
بی عشق، بسیار سبکترم،
اما انگار بی تو عشق را هم دیگر معنی ایی نخواهد بود
بی تو شدم،
و از عشق هم گذشتم،
دیگر نمی خواهم عاشق باشم،
هوای بی عشقی را تجربه خواهم کرد،
بیزارم از عشق و رسوایی هایش،
بی تو این هوا،
هوایی ست خنثی،
این خنثی بودن ها را نیز تجربه خواهم کرد
بی تو در خلا مُعَلقم،
خلا را نیز تجربه خواهم کرد،
اما باز با همه ی این حرف ها،
هنوز گاه بیگاه، بی اختیار، و گاه بی سبب، نگاه می چرخانم،
انگار باز تو را می جویم،
فیلِ دلم باز یاد هندوستان می کند،
اما تو دیگر هیچ جا نیستی،
حتی در گوشه های قلبی که با یاد تو پر بود، و با چهره ساختگی از تو در آن لحظات، می تپید،
هنوز جایگزینت را نیافته ام،
تا در قلبم آن را در جایگاه تو بکارم،
شاید قید این قلب را هم زدم،
به چه دردی می خورد؟!
قلبی که سال ها در سنگینی سهمگین هوایت،
تنها سنگینیِ یادت را تجربه کرد،
تا از رفتن فارغ گردد،
از جستن باز بماند،
می دانم هرگز جایگزینی نداری،
تو ارزشمندترین داشته ام بودی،
بعد از تو دیگر هیچ نمی خواهم،
می خواهم با خود، سرگردانی ها را سر کنم،
از انتظار کشیدنت، فقط بازماندن هایش برایم ماند،
و انتظاری بی پایان،
ناله ها و دردهایش،
جدایی از دیگران،
و گاه جنایتی برای هیچ،
بی تو من پوچم،
هیچ،
سبک تر از کاه،
آزاد میان بادها،
جامعه ایران به لحاظ تاریخی دچار شکاف و دوگانگیِ بین قدرت و مردم بوده، و کم و زیاد این شکاف بین حاکمیت در راس هرم، و مردم در قاعده بزرگ آن وجود داشته است، گاهی این دو به هم نزدیک شده، و با مقبولیت و مشروعیت یافتن حاکمیت ها نزد مردم، جانبداری و حمایت مردمی از آنان افزایش یافت، و گاه با دوری این دو از هم، این شکاف چنان بزرگ شد، که به تغییرات اساسی در ساخت قدرت منجر گردید، آنچه در انقلاب 57 اتفاق افتاد، درست یا غلط، حاصل گسترش شکافی بود که بین مردم و حاکمیت عمیق گشت.
دنیا مدت هاست که پا در دوره مدرن [1] نهاده است، و لذا ملل مختلف، گاه اُفتان و خیزان و گاه چهارنعل به سوی پیشرفت و تعالی علمی، انسانی، اخلاقی، برخورداری از کرامت انسانی، حقوق بشر، حاکمیت قانون، برخورداری از آزادی و... پیش می روند، روندی که در نهایت دنیا را برای همه موجودات، در جهانی که همه در آن در خطرند، مناسبتر و قابل زیست تر خواهد کرد، و با غلبه عقل بر شور و تبعیت ایدئولوژیکی، گفتگو به جای جنگ های خانمان برانداز و...، دنیایی بهتر را در افق چشم انداز خود دارد، و البته نیز، با هر شکست و خسارتی که به جزایر مدرن بشری وارد می شود، یک دنیا نگران خود و (در یک پیوستگی جهانی شده) همدیگر می شوند.
یکی از مشخصات دوره مدرن، پایبندی به مرزهای تعریف شده ی قانونی، حاکمیت نظم و قانون است، و مهمتر از همه اینکه مردم از دوره سنت خارج شده، از نقش سیاهی لشکرِ حاکمان، و برده های گوش به فرمانِ قدرت، تبدیل به "شهروندانی" [2] واجد حقوق فراوان، از جمله حق رای، انتخاب و... و البته به شهروند واجد حقوق و مسئولیت تبدیل شوند، لذا در روند زندگی خود نقش داشته، و در تصمیم سازی ها، تعیین کننده باشند، از حقوق اساسی شهروندی حق تعیین سرنوشت [3] خواهد بود، چیزی که به نظر می رسید با وقوع انقلاب 57، بعد از دو انقلاب بزرگ و پیاپی دیگر، یعنی انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن صنعت نفت، باید برای ایرانیان نیز به اوج خود می رسید،
اما اختلافات بر سر تقسیم قدرت بین انقلابیون (بعد از پیروزی 22 بهمن 1357)، و تمامیت خواهی های شرکت کنندگان در این انقلاب، وقوع جنگ خسارتبار 8 ساله بین ایران و عراق و... روند کشور و انقلاب را از ریل بایسته و شایسته خود خارج کرد، و به نظر می رسد به ریل هم باز نگشت، و دوری از قانون و نظم شدت گرفت، و می رود تا این شرایط نهادینه شود، و نقش مردم به افرادی تزئینی مبدل گردد، که باید هر از چندی، در صف های بلند انتخاباتی، در پای صندوق های رای بایستند، و حماسه حضور خلق کنند، و برای انتخاب مسئولینی سر و دست بشکنند که فاقد قدرت تغییر بوده، از جایگاه قانونی و تاثیر گذار خود تهی شده اند و...، و مردم برای داشتن چنین مجلس و دولتمردان بی اثری، رقابت، و از هم سبقت گیرند!
از همه بدتر، شرایط تب آلود و اضطرار انقلابی به خصوص بعد از رحلت بنیانگذار ج.ا.ایران حفظ، و تشدید هم شد، و حتی به نوعی بصورت مصنوعی شرایط انقلابی به جامعه تزریق نیز گردید، و می گردد، بلکه شرایط بعد از پیروزی انقلاب 57، گاه انقلابی تر از زمان انقلاب واقعی آن در سال 57 شد! تا کار از مجاری قانونی خارج، و در همان روند انقلابی ادامه یابد (بی نظمی، کنار گذاشتن و یا بی اثر کردن قانون اساسی و عادی، هرج و مرج و گرایش به رفتار غیر قانونی، شبه قانونی، فراقانونی، تفسیر قانون به نفع قدرت و...)،
و لذا در این روند انقلابی، بدنه جامعه از قدرت تاثیر گذاری و نقش آفرینی خود تهی گردید، از این روست که دیده می شود، اکنون بعد از 43 سال که از استقرار نظام انقلابی می گذرد، به جای حاکمیت قانون و نظم، به سوی شرایط انقلابی تر، با سرعت بیشتری پیش می رویم، و در یک حرکت دنباله دار، این "آتش به اختیار"ها هستند که در بُعد نظم حاکمیتی، در بی نظمی تمام، مدعیان نظم و ترتیب انقلابی مورد نظر خود شده، و می روند تا میدان دار اداره نظام و کشور باشند.
در اثر چنین رویکردی، تحت عنوان انقلابی گری، بی قانونی، هرج و مرج، اقدامات فراقانونی، شبه قانونی حاکم شده، و کار را بجایی کشانده است که جای ماموران رسمی نظم و قانون را در خیابان ها و...، اکنون "حجاب بان" هایی گرفته اند که شدت بی نظمی، و فقدان قاعده مندی، رویکرد و عمل شبه قانونی آنان و...، به حدی خطر آفرین و شکننده مرزهای مدنیت و قانون است که کسی را در بین مسئولین کشور، حتی یارای قبول مسئولیت عمل آنان نیز نیست؛
و برای عمل اعزام آنان به خیابان ها، متروها، اماکن، رستوران ها، فروشگاه ها و... مسئولین کشوری و شهری از قبول مسئولیت حضور آنان نیز خودداری، [4] و حتی وزیر کشور بعنوان مسئول ایجاد نظم عمومی، مجبور می شود، دست به یک مانور سیاسی رسوا زده، دولت و حاکمیت را از سو اثرِ اعمال احتمالی آنان مبرا کرده، و پیشاپیش از اِعمال این نظم انقلابی! از خود و دستگاه امنیت کشور، رفع مسئولیت کند، و از اثرات نوع عمل و کردار گماشتگانِ انقلابی خود در خیابان ها، و نتایج خسارتبار احتمالی آن، پیشاپیش شانه خالی کند؛ [5]
گشت ارشاد، حجاب بان، نیروی امر به معروف، امت حزب الله، حرکت خودجوش مردمی و... و سابقه تاریخی عمل این قبیل حضورها را نشان داده است که کارایی نداشته، و پیش از این خطاهای بزرگ و خسارت های جبران ناپذیری را در پی داشته اند، و در پیشگیری از بی حجابی، شل حجابی، اعمال حجاب اجباری و... موثر نبوده و اثر مثبتی نداشته اند، و به عکس موجب هزینه های بیشماری برای کشور، وجهه حاکمیت ایران و انقلاب در جهان شده است، و باعث دین گریزی، مقاومت مدنی، مبارزه منفی، نارضایتی تراشی و... می گردد، اما با همه ی این تجربیات، باز نیروهایی تحت عنوان حجاب بان، بعنوان نیروهای آتش به اختیار، امر به معروف و... در چنین شرایطی و با چنین پیشینه ایی، به صحنه اجتماع گسیل داشته می شوند.
این چنین است که در بخش حاکمیت، به نظر می رسد در فرایند مدرنیزاسیونِ ایران، و ورود ایران به جامعه مدرن، یعنی عبور از دوره سنتی (که واجد تصمیم های غیر علمی، هیاتی و... است)، دچار عقبگرد هم شده ایم، و گاه به دوران پیش از هجوم اعراب به ایران، یعنی دوره غیر مدرن و فاجعه آمیزِ فروپاشی جامعه ایرانی در مقابل هجوم بیگانگان پرتاب شده، و در دوره سنت آن روزگار گرفتار، و غرق می شویم.
نشانه هایی از این شرایط را هم اکنون می توان دید، که یکی از آنها بی اثر شدن، ستبری و بی حسی نهاد مذهب در مقابل خیل کجمداری و کج کرداری ها در جامعه کنونی ماست، مرگ و بی حسی و ستبری این نهاد در حدی است که در مقابل مشکلات عظیم این جامعه از جمله فقر، فساد، فروپاشی نهاد خانواده، مهاجرت های دسته جمعی به خارج از کشور و... نه فریادی و حرکتی از آنان مشاهده می شود و نه همدردی و همراهی با مردم، اختلاس های بزرگ آنان را به هیچ حرکتی وا نمی دارد (مثل همین کیس سو استفاده مالی 3.4 میلیارد دلاری شرکت "چای دبش"، فولاد مبارکه، شهرداری تهران و... باعث نشد تا واکنش درخوری در حوزه های علمیه و روحانیت و... بر انگیزد)، و اعتراضات سراسری ناشی از این شرایط نیز باعث نمی شود حرکت ملموسی از نهاد مذهب، در همراهی و همدردی با خواست های مردم دیده شود.
حال آنکه ایرانیان به سان مردمِ متمدنِ هم مرز و همسایه ی خود، یعنی هندی ها و مصری ها، همواره جامعه ایی مذهبی داشته اند، و تفکر مذهبی، یکی از پیشرو ترین مشغله های فکری و فلسفی آنان بوده است، و به همین دلیل، نهاد قدرتمند مذهب در ایران، مصر، هند و... همواره وجود داشته، و نقش تعیین کننده ایی را در این جوامع بازی کرده است، و جهت گیری این نهاد قدرتمند، در همراهی با جامعه و مردم، گاه موجب سعادت، و یا به عکس به فروپاشی جامعه آنان منجر شده است،
یکی از نقش های نهاد مذهب در همراهی با مردم، ایجاد تعادل بین حاکمیت و مردم بوده است، نوع مدیریتِ موفقِ مرجعیت آیت الله بروجردی در ایران پیش از انقلاب، و نقش آیت الله علی سیستانی در عراق کنونی، مثال بارز چنین رویکردی در تاریخ معاصر جامعه شیعه است، که تاریخ نشان می دهد با قرار گرفتن نهاد مذهب، در کنار مردم، این همآیی، به رشد اجتماعی و... و جهش و نجات جامعه منجر گردید، و با پا پس کشیدن آنان به سمت قدرت و حاکمیت، و دوری آنان از مردم، و همآیی نهاد مذهب با نهاد سیاست و قدرت، در یک ائتلاف نامیمون، مردم و جامعه را به سوی اضمحلال و گاه به سوی نابودی کشاندند، آنچه در همراهی آیت الله ابوالقاسم کاشانی و... با آفرینندگان کودتای امریکایی - انگلیسی 28 مرداد 1332 علیه دولت ملی و مردمی دکتر محمد مصدق آنجام شد، نمونه بارز همراهی نهاد مذهب با قدرت در دوره معاصر بود، که به نابودی نظام استقلال طلب مردمی برآمده از مشروطه منجر و زمینه ساز خیزش 57 گردید، و مردم و کشور مجبور شوند، تن به یک جراحی بزرگ و خطرناک دهند.
نقش و عملکردِ موبدان رزتشتی، که جامعه روحانیت ایرانِ عصر سلسله پادشاهی ساسانی را تشکیل می دادند نیز نمونه تاریخی همراهی نهاد مذهب و قدرت در تاریخ ایران است، که آنرا یکی از عوامل مهم شکست خفتبار سپاهِ قدرتمند ایران می دانند، که پر تعداد و مجهز، مقابل یک سپاهِ ناچیز، و فاقد نظم و سلاح و تاکتیکِ خلفای اسلامی صدر اسلام گرفت، و به شکست ایرانیان در نبردهای تعیین کننده قادسیه، جلولا، نهاوند و... ختم شد، و تاراج و تسخیر ایران و ایرانیان، توسط شبه جزیره نشینان عربی را به دنبال داشت.
این نقش البته بسیار مهم ارزیابی می شود، و حرکت این نهاد مذهبی را، به خصوص در دهه های پایانی سلسله ساسانی، مثل موش هایی دیده اند که در اثر عملکرد آنان، نسوجِ انسجام بخش جامعه ایرانی را جوید، و شرایط را برای از هم پاشیدگی وحدت ایرانیان (مردم و حاکمیت)، در مقابل تهاجم خارجی، مهیا نمود، و شرایط را برای عدم همراهی مردم با حاکمیت ساسانی آماده کرد، که این خود موجب یک شکست اساسی برای ایران و ایرانیان در مقابل مهاجمین بیگانه گردید.
چرا که جامعه روحانیت زرتشتی یا همان طبقه مُغان، در کنار دستگاه قدرت شاهان ساسانی، قرار گرفتند و گرایش بیش از پیش آنان به چرب و شیرینِ قدرت، آنان را از کارکرد اجتماعی واقعی شان که توسعه اخلاق و معنویت و از جمله کنترل قدرت بلامنازع و مطلقه شاه و... در مقابل مردم بود، باز داشت، و به عکس، آنان را به وسیله و اهرمی برای کنترل قدرتِ مردم، در دست حاکمیت مطلقه تبدیل نمود، و آنان به نیرویی تبدیل شدند که وظیفه داشتند مردم را برای همراهی با قدرت، در هر وضع و شرایطی متقاعد، مجبور و منقاد کنند، این بود که موبدان نقش خود را فراموش کرده، و به اهرم های دستگاه قدرت، برای سلطه بیشتر قدرت مطلقه بر مردم تبدیل گردیدند.
مُغانِ آتشکده نشین زرتشتی با درجات مذهبی پر طمطراق، و شاه ساسانی، که اکنون هر دو خود را برگزیدگان خداوندگارِ اهورامزدا بر زمین می دانستند، در یک جبهه ی واحد، در مقابل وجه دیگر این جامعه، یعنی اکثریت مردم قرار داده شدند، و این روحانی و مُغ، که خود بر منافع ناشی از قدرت شریک گشته بود، و در کنار حاکم، حکومت می کرد، نقش رابط و تعادل گر بین مردم و حکومت را از دست داد، و اینجا بود که جامعه منجسم ایران با یک مشکل کارکردی بزرگ روبرو شد، که طی آن ارباب معابد و سجدگاه ها، به سو استفاده از خدا و مذهب در امر توجیه اقدامات خود و قدرت روی آورده، و مشغول شدند، و یک طبقه مهم اجتماعی کارکرد اصلی خود را وا نهاده، و نقش بیطرف و واسط خود را بین مردم و قدرت از دست داده، و به توجیه گر اعمال خارج از قانون،عرف، اخلاق، انسانیتِ قدرت تبدیل شدند.
این شد که طبقه روحانیت زرتشتی، و در کل آنچه که او را نمایندگی می کردند، یعنی مذهب و خدا، وجهه ی خود را نزد مردم از دست دادند و در کل روابط مردم با خدای و مذهب اینان، دچار مشکل گردید، و دین گریزی اینجا بود که بین ایرانیان رخ داد، و لذا ایرانیان در مقابل سپاه بیگانه ایی که پیامی ساده از اخلاقِ اجتماعی و یکتاپرستی به همراه داشتند، خود را تهی دست دیدند، این در حالی بود که پیامی که مهاجمان عربِ مسلمان با خود داشتند، برای ایرانیان هرگز نه تازگی داشت، و نه جدید بود، بلکه ایرانیان هزاره ها بود که در روند توسعه فکری خود، به مرحله یکتاپرستی و اخلاق انسانی و اجتماعی دست یافته بودند، اما مردم ایران با تعالیم زرتشت، خدای زرتشت و دستگاه مذهبی آن، در زمان حمله اعراب احساس بیگانگی می کردند، لذا خود را در مقابل سپاه بیگانه، به لحاظ مذهبی و فکری، بی سلاح و دچار تزلزل فکری و تهیدست یافتند و... و از این رو به شکست های پی در پی، و بزرگی مقابل مهاجمین تسلیم شدند.
یکی از دلایل مهم چنین شکست هایی، ائتلاف بین نهاد مذهب و نهاد قدرت در برابر خیل عظیم مردم ایران بود، و شکست ها آنقدر فجیع و غیر قابل باور بود که زان پس، این شکست ها به سان ضرب المثلی برای متجاوزین به ایران و ایرانیان تبدیل شد، و هر متجاوزی که قصد تنبیه ایرانیان را می کند، شکست نبرد قادسیه، جلولا، نهاوند و... را به رخ آنان می کشد، همچنان که صدام حسین نیز به هنگام تجاوز خود به ایران، در آغاز نبرد خود علیه ایرانیان در سال 1359، خود را "سردار قادسیه" نامید.
اکنون نیز به روشنی می توان این شرایط را دوباره دید، که با کاسته شدن نقش مردم در اداره جامعه، و متزلزل شدن نهادهای ناظر بر وجه جمهوریت نظام، مثل مجلس ملی، و ریاست جمهوری، تفکیک قوا و... و از همه بدتر هجوم طبقه روحانیت شیعه، برای قبضه کامل مجاری قدرت، و محدود و محصور کردن قدرت در طبقه ی خاص فقها، بار دیگر شرایط را برای ایجاد چنین شکافِ تاریخی بین مردم و حاکمیت در ایران مهیا می کنند، و زمینه را برای نابودی هایی مثل همان که در قادسیه، جلولا، نهاوند و... برای ایران و ایرانیان تجربه کردیم، مهیا می شود،
همین واقعیت دردناک است که ناچیزترین گروه های تروریستی منطقه خاورمیانه، مثل طالبان را هم، به تسخیر ایران به طمع می اندازد، چرا که آنان نیز بوی تعفن این شکاف را استشمام کرده، و از تکرار فتح دوباره پایتخت ایران، سخن می گویند؛ و بیشرمانه ما را دوباره به "تسخیر اصفهان" [6] در زمان "محمود افغان" اشارت و تهدید می کنند.
اینان نیز افعی های زهرآگینی بوده و هستند که نو انقلابیون ایرانی، آنان را از خود دیدند و در آستین پروراندند، تا شهوت "امریکا ستیزی" و "غرب ستیزی" سیری ناپذیر خود را در افغانستان بلازده ارضا نمایند، غافل از این که با پیروزی این مارهای خطرناک، و تروریست های کج فهم، اژدهایی را پرورش می دهند و تقویت می کنند که پارس زبانان و مردمان تحت حوزه تمدنی و فرهنگی ایران بزرگ را، این سو و آنسوی آمودریا تهدید کرده، و به مهاجرت های بزرگ مبتلا خواهند کرد، این ضربه ایی بود که "امریکا ستیزی" سیری ناپذیر انقلابیون جدید، به تمدن، فرهنگ، زبان و نژاد ایرانیان در خراسان بزرگ و باستانی ایران، شامل افغانستان و آسیای میانه زد؛ حمایت از طالبان در این زمستان ایرانِ تمدنی، چاقویی است که ایرانیان خود در پهلوی ایران تمدنی – فرهنگی، و حتی ایران سرزمینی و مدرن فرو کرده و می کنند.
چهره مفلوک ساکنان ایرانشهر هرات زیر حاکمیت ظالم طالبانی در افغانستان
[1] - از نظر تاریخی، دوران مدرن با دورهٔ رنسانس آغاز شده و با عصر روشنگری و انقلاب فرانسه و ایدهآلیسم آلمانی به عنوان گفتار کلیدی غرب تحکیم میشود. از و یژگیهای این دوران میتوان به این موارد اشاره نمود: در این دوره فردیت اعتلا یافته و سنت نقد میشود. در این دوره فرد خودمختار با ظهور یا ظهور به شکل سوژهٔ دکارتی خود را ارباب و مالک طبیعت اعلام میکند و به مفهوم پیشرفت و بینش فعلی از تاریخ ارزش و بها میدهد. آگاهی فرد از فردیت خود جدایی دین از دولت تأکید بر آزادیهای فردی افسونزدایی از جهان تأکید بر علم گالیلهای و نیوتونی همراه با انقلابهای علمی و صنعتی در غرب دوران عقل ابزاری - به معنای تسلط انسان بر طبیعت و انسان از طریق بهکارگیری علم و تکنولوژی عقل انتقادی - به معنای تأکید بر سوژهٔ خودمختار که شناسندهٔ خود و جهان است و بر آزادیهای فردی خود تأکید میکند. همچنین دوران مدرن در رویدادهای تاریخی چون انقلاب آمریکا و فرانسه و دو اعلامیهٔ استقلال آمریکا و اعلامیهٔ حقوق بشر و شهروند ۱۷۸۹ فرانسه تجلی مییابد.
میتوان گفت که چهار معنای اصلی از مدرنیته وجود دارد: مدرنیتهٔ سیاسی: که در قالب مفهوم مدرن از دموکراسی و حقوق شهروندی شکل میگیرد. مدرنیتهٔ علمی و تکنولوژیک: که نتیجهٔ آن گسست معرفتی با کیهانشناسی ارسطویی، ایجاد علم جدید، انقلاب صنعتی و تکنولوژی مدرن است. مدرنیتهٔ زیباییشناختی: که از رابطهٔ جدید انسان با زیبایی و مفهوم جدید ذوق و سلیقه نشأت میگیرد. مدرنتیهٔ فلسفی: مدرنیته به معنای آگاهی سوژهٔ فردی از طبیعت و سرنوشت خود و قرار دادن این سوژه به منزلهٔ پایه و اساس تفکر و اندیشه
[2] - حقوق شهروندی Citizenship Rights از جمله محورهای بسیار مهم و اساسی هر نظام و سیستم حقوقی در جهان است. در نظم و نظام حقوقی کشور ایران، اگر چه مصادیق آن شناسایی و تا حدی تعیین شده است، اما این اصطلاح همانند بسیاری از اصطلاحات حقوق عمومی به صورت جامع در منابع حقوقی یا از سوی قانون گذار تبیین نشده است. بر اساس جمع بندی از مجموع تعاریفی که در این زمینه ارائه شده و نیز برخی ملاحظات نظری تکمیلی، می توان گفت حقوق شهروندی عبارت است از: مجموعه ای از حقوق، اختیارات و امتیازات افراد یا گروهایی از مردم که با حکومت یک کشور دارای رابطه شهروندی (تابعیت) بوده و استیفا یا بهره مندی از تمام یا بخشی از آنها مشروط و مقید به انجام تکالیف شهروندی و التزام به قوانین و مقررات عمومی کشور مذکور است
[3] - اصل حقِ تعیین سرنوشت برای مردمان یا به اختصار حق تعیین سرنوشت از اصول اساسی حقوق بینالملل است که بنا بر سازمان ملل متحد به عنوان مرجع تفسیر هنجارهای منشور، الزامآور است
[4] - عضو شورای شهر تهران، درباره نظر مدیریت شهری تهران نسبت به اقدام حجاب بان ها در مترو به انتخاب گفت: "من خیلی اطلاعی ندارم، اما درباره بحث حجاب بانها شهرداری به تنهایی تصمیم نمیگیرد و مجموعههای مختلف با هم تصمیم میگیرند. آقای شهردار هم طبق مصاحبهای که کرده اند، این اقدام را خودجوش خوانده و گفتند آنها یک درخواست کردند تا بر اساس آن درخواست امر به معروف در مترو انجام میدهند. اینکه این افراد از کدام مرجع مجوز گرفتند مشخص نیست." سرپرست مترو: "ما حجاب بان نداریم. آنکه شما می گویید کارکنان یگان حفاظت اند. مشخصاً نیرویی به نام حجاببان نداریم. مأموران انتظامات مترو – مامور یگان حفاظت – در مترو حضور دارند و موظفاند با تمام ناهنجاریها برخورد کنند." مهدی چمران رییس شورای اسلامی شهر تهران در پاسخ به سوالی درباره نیروهای حجاببان در شهرداری تهران گفت: "هر روز پیامکهای زیاد به خود من زده میشود که در مترو بیحجابی است، اما آیا مترو مگر با خیابان فرق دارد؟! خیابان را درست کنید، مترو هم درست میشود. در این زمینه به شهرداری هم فشار میآورند، احتمالا تحت تاثیر این فشارها نیز شهرداری از نیروهای حجاببان استفاده میکند".
[5] - وزیر کشور در مورد حضور برخی افراد تحت عنوان حجاببان در معابر پرتردد تهران و اینکه آیا مجوری برای این افراد صادر شده است، عنوان داشت : "ما مجوز خاصی برای این کار ندادیم. در واقع تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر ظاهرا گروههای مردمی اقدام میکنند و کارشان در این چارچوب است. طبیعتا همه مردم برای امر به معروف و نهی از منکر وظیفه دارند البته این باید با الفاظ خوب با ادبیات خیلی خوب و رعایت اینکه صرفا تذکر لسانی باشد انجام شود، در این حد مجاز هستند و میتوانند تذکر بدهند. امر به معروف و نهی از منکر نیاز به مجوز ندارد همه میتوانند امر به معروف لسانی را با لحاظ همه شرایط آن انجام دهند." بعد که مشخص می شود حضور این حجاب بان ها بر اساس دستور و بخشنامه احمد وحیدی وزیر کشور بوده است و امری خود جوش و مردمی نیست، ضمن تشکیل پرونده برای فاش کننده این دوگانگی گفتار مسئولین نظم کشور، یعنی روزنامه اعتماد، عنوان داشت : "کسانی که این را منتشر کردند اول باید جواب این سوال را بدهند که چرا تلاش کردند یک ابلاغیهای که مهر طبقه بندی خورده را از درون یک دستگاهی بگیرند، چرا تلاش کردند آن را منتشر کنند و آن را یک کار درست جلوه دهند؟ این سه امر غیرقانونی است، درحالیکه افرادی که راجع به این مسئله صحبت کردند به قانون اشاره میکنند. آنچه که مربوط به آن قانون است موضوع حقالتکلیف بوده که به مردم ربط دارد. در آن ابلاغیه هیچ حقالتکلیفی مربوط به مردم نیست و مرتبط با دستگاهها است." اما حقیقتا پیش از افشا کنندگان این مانور سیاسی رسوا، این وزارت کشور است که بعنوان مسئول نظم و قانون باید پاسخ دهد که چرا یک دستگاه قانونی، و مامور و مسئول به نظم، باید دست به یک اقدامی اینچنین مخفی برای حضور حجاب بان ها در اماکن بزند، اگر حجاب بانان قانونی اند، چرا باید در چنین روندی مخفی در جامعه حضور یابند.
[6] - عبدالحمید خراسانی از فرماندهان طالبان به ایران: "قدرت ما را امتحان نکنید شما در پشت پرده با غربیها هستید ما مسلمانان واقعی هستیم" عبدالحمید خراسانی معروف به «ناصر بدری» فرماندار سابق ولایت پکتیا با انتشار پیامی ویدیویی ایران را تهدید کرد. به گزارش خبرآنلاین، خراسانی با انتشار ویدیویی در صفحه توئیتری خود در پیامی تهدیدآمیز و توهین آمیز خطاب به ایران گفت: "با صبر و حوصله مردم افغانستان بازی نکنید!" وی با اشاره به اینکه در برابر ایران سر خم نخواهیم کرد گفت: "ایران باید مدیون حوصله بزرگان امارت اسلامی باشد و در صورت نیاز با شوق و علاقه ای بیشتر نسبت به جهاد برای مبارزه با استعمار آمریکا در برابر ایران مبارزه خواهد کرد". وی افزود: "از آنچه که حق ماست دفاع خواهیم کرد و در صورت ادامه وضعیت کنونی ایران را فتح خواهیم کرد".
شاید شما هم از جمله کسانی باشید که این سوال را از بسیاری شنیده باشید، از کسانی که هاج و واج به روزگاری که بر آنان می رود نگاه می کنند، و هر لحظه منتظر حادثه ایی، خبری، تغییری و.. اند، که اتفاق نمی افتد؛ این روزها مردم از هر کسیکه احساس کنند نیم خطی علمِ به چیزی دارد، این سوال را با ادبیاتی متفاوت می پرسند :
"شما فکر می کنید بالاخره چه می شود، اوضاع به کجا ختم می شود؟"
اوضاع مبهمی که در انتهای این دالان، انتظار ایران و ایرانیان را می کشد، ابهامی بزرگ است که اذهان بسیاری را به خود جلب کرده، و عده ایی در بدبینانه ترین شکل، حتی پایان این دالان را محو موجودیت ایران و ایرانیان می بینند و...، اما هرکس به فراخور تخصص و ظن خود، در حوزه های سیاست، اقتصاد، اجتماع، فرهنگ، دین و... چشم اندازی از آینده ایی ترسیم می کند، که انتظار این قطارِ در ریل شتابان را می کشد،
قطاری که برغم فرسودگی خود و راه، انگار ترمزِ درست و حسابی هم ندارد، و بی توجه به پرتگاه ها، پل های لرزان مسیر و... با سرعت تمام می تازد، که گاه به نظر می رسد حتی ریگی هم می تواند، چرخ های این قطار را از ریل خارج کرده، کل آن را به قعر دره تاریخ روانه کند.
تو گویی این قطار را عده ایی به سرقت برده اند که این چنین بی رحمانه و بی توجه به خطرات، بر این ریل های فرسوده و تاریخ گذشته، بر این جاده قدیمی و ناهموار، با این موتور فرسوده، زیوار دررفته و قطعات به سرقت برده شده، و یا سرهم بندی شده و... با سرعت تمام می رانند، لابد راننده اش با خود می گوید در لحظه آخر، به هنگام پرت شدن قطار در قعر دره ی سقوط، سکان رها کرده از آن بیرون خواهم پرید و یا آن را به ساحل پیروزی خواهم برد.
پاسخگر دیروز به این سوالِ رایج، فردی مومن و از منتظران بود، از آنها که پاسخِ این سوال، و ختم به خیری را، به ظهور منجی موعود متصل می کنند، و آخر شاهنامه این قافله را خوش دیده، و بی توجه به روزگاری که بر ایران و ایرانیان می رود، به گلستانِ قضایی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و... دوره ی پس از ظهور می اندیشند، که صاحبِ ذوالفقاری در سایه شمشیر عدالت گستر علی، آنرا ایجاد خواهد کرد، و کرامت و زندگی را به انسان باز خواهد گرداند، او که دوازدهمین از سلسله امامان شیعه است، و حتی از مکان گنج های پنهان مانده در زمین نیز با علم غیب خود، اطلاع دارد و....
چنین منتظری می گوید : "همه این مسایل و مشکلات با ظهور امام زمان عجل الله فرجه الشریف، حل خواهد شد، غم از دل های افسرده خود برگیرید، که حافظ علیه الرحمه می فرمایند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید، که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید و..." [i]
با این پاسخ، زمزمه ایی جمع را در گرفت، و در نهایت یکی بر این همهمه غلبه کرده و گفت: "این وعده ها مثل همان وعده های سر خرمن است، بیش از هزار سال است که این ظهور محقق نشده، و کسی هم نمی داند، شاید دو هزار سال دیگر هم صورت واقع به خود نگیرد و... زندگی ما اکنون بر آب است هر لحظه به صخره ایی کوبیده می شویم، که خونابه از دهان و دماغ هر پیل تنی بیرون می زند، شما از چه نجاتی سخن می گویید؟!"
دیگری که تنها به آنچه با چشمان خود دیده و می بیند اعتماد و اطمینان دارد، و تاریخ نادیده را از نوع داستان هایی می داند که، ذینفع های تاریخنویس، آنرا نوشته اند، می گوید :
"به تاریخ اعتمادی ندارم، در طول عمرم تنها دو امام را از این دست دیده ام و خوب می شناسم، و توان آنان را برای عمل به وعده های شان را هم دیده و چشیده ام، آن دو نیز همین خمینی و خامنه ای اند که با آنها زندگی کردیم؛" و با لبخندی از سر طنز ادامه داد، "شاید عمرم را کفاف داد، و سومینِ شان را هم دیدیم، من تنها به آنچه دیده ام اطمینان و اعتماد می کنم، و امام نادیده ایی را انتظار نمی کشم،"
"امام همان آنجلا جولی [ii] است که تعداد زیادی از بچه های یتیم و فقیر را تحت قیمومیت خود دارد، و از آنان در روزگار نداری مراقبت می کند، انتظار تغییر را باید از دستان همین امام هایی داشت که الان امامت می کنند"؛ و با لبخندی ادامه داد : "بر وجود این امام زنده (آقای خامنه ایی) شاکر و شکر گزار باشید، که اگر بمیرد، با این حجم از گرگ هایی که به انتظار جانشینی او، از پس مرگش نشسته اند، درگیری اشان شاید باعث شود همه ی کشور، و ما تیکه تیکه شدیم!"
دیگری به میان سخنش پرید و سکان سخن از او ربود، و ادامه داد: "این خود از آن وعده هایی است که بشر همواره به خود داده است، به هر دینی که نگاه کنی، منتظران بسیاری، انتظار این چنین تغییری را توسط یک منجی در دین خود دارند، که او خواهد آمد و...، شاید دین بدون منجی، اصلا وجود نداشته باشد، از اولین ادیان تاریخی گرفته، تا این آخرین، که همچنان به انتظار منجی نشسته اند،
چه یهود که از عیسویان به خاطر اختلاف بر سر همین منجی کُشتند، و مسیحیان را به دلیلِ گرد آمدن به دور مسیح، منحرف دیدند، و چه مسیحیان که از یهود متنفرند و از کشتار آنان هولوکاست ایجاد کردند، هولوکاست نتیجه ی تنفر مسیحیان از یهود بود؛ یهود مسیح را منجی قوم خود قبول نکرده، و او را هم بر دار چلیپا آویختند.
در شیعه و سنی هم این اختلافات و مجادله ایی تازه در مورد منجی نیست، و... آمدن منجی جوابی بر این سوال روز نخواهد بود، که دستی از ما در این شرایط بگیرد، و مشکلی را حل کند و... نسل ها پی در پی، در ادیان متفاوت، در این انتظار ماندند، و مردند و گشایشی ندیدند. این سوال را جوابی دیگر باید جُست. ادیانی که خود نتوانستند در وضع بشر تغییری مورد انتظار دهند، این انتظار از خود را به دوش منجی نهادند که در آینده ایی نا روشن خواهد آمد، این مثال همان انداختن بار بدهی روز، به دوش وراث و آیندگانی است که نه کسی آنان را می شناسد، و نه از زمان آمدنشان کسی خبری دارد."
شاهرود - 12 آذر 1402
[i] - مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زدهام فالی و فریادرسی میآید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی میآید هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی میآید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی میآید جرعهای ده که به میخانهٔ ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی میآید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید خبر بلبل این باغ بپرسید که من نالهای میشنوم کز قفسی میآید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی میآید
[ii] - آنجلینا جولی Angelina Jolie زادهٔ ۴ ژوئن ۱۹۷۵ بازیگر، فیلمساز و بشردوست آمریکایی و دریافتکنندهٔ افتخارات گوناگونی از جمله یک جایزهٔ اسکار و سه جایزهٔ گلدن گلوب بوده است. جولی علاوه بر کارهای سینماییاش، به خاطر تلاشهای بشردوستانهاش معروف است و جایزه بشردوستانه ژان هرشولت و همچنین نشان افتخاری دیم فرماندهٔ سنت مایکل و سنت جورج را دریافت کردهاست. او جنبشهای مختلفی از جمله حفاظت، آموزش و حقوق زنان را ترویج میکند و بیشتر از همه به دلیل حمایت از طرف پناهندگان به عنوان فرستاده ویژه کمیساریای عالی سازمان ملل متحد برای پناهندگان (UNHCR) مورد توجه قرار گرفتهاست. او در ایران به یکی از خیرین بزرگ جهانی شناخته می شود تا آنجا که وقتی خبر رسیدن مرز خط فقر به 30 میلیون تومان در رسانه های ایران منتشر شد، یکی در واکنش به آن نوشت : "با این حساب بعضی ها مثل من از گروه فقرا هم خارج شدیم، تنها جایی که اسم ما رو میومد تو دسته و گروه فقر بود، الان با درآمد ۱۰ میلیونی از این گروه هم بیرون رفتیم میترسم تا چند وقت دیگه اصلا حکومت ما رو گردن نگیره بعنوان یه دهک اجتماعی کارت ملی رو بسوزونه، بهشت زهرا هم قبول نمیکنه چون هنوز نفس میکشیم برده داری هم که منسوخ شده نمیتونیم برده باشیم، بدبختی اینکه که آنجلا جولی ایران نمیاد، والا مثل آفریقایی ها حداقل تحت سرپرستی اون قرار میگرفتیم، هیچ راهی نداریم، من که میریم افغانستان طالب بشم، بقیش با خدا"










