تو راه، رهجو، رهرو، راهوار و راهبران را به فنا دادی
  •  

09 دی 1402
Author :  
کشتی به محوطه توفانی برده شده

مرا به خوابِ این وِردِ خواب آورت بُگذار و بُگذَر،

تا خواب و خماری خوب مرا فرا گیرد،

در خود فرو بَرَد،

بِبَلعَد،

 

می خواهم در مرگی خوابگونه بمانم،

تا تو بُگذری،

و عبور سهمگینِ خسارتبارت را نبینم،

 

چون پناهندگانِ به غار،

که پیش از این،

با خوابی بُلندُ عَمیق،

از داستانِ غم افزا و کراهتبارت گذشتند، و عبور کردند،

و فارغ از سُمِ اسبِ غرورِ بیجایت، خسارتِ عبورِ تو و همراهانت را ندیدند،

من نیز در حَسرتِ حال و هوای ندیدن و نشنیدنی، چون آنانم،

 

نمی خواهم روزگارم را به مِنوال تو بُگذرانم،

سکانس های غم انگیزِ داستانِ بلند و بی پایانت،

مرا از پیگیری این صحنه ی دلخراش و پر آشوب، مُتنفر کرد،

دیگر نمی خواهم ادامه ی روایتِ راویانِ روایتت را نیز بشنوم،

چرا که حتی دیگر انتهایش هم مبهم نیست،

داستانی ست روشن،

به روشنیِ شب های تاریکِ توفان زدگان،

 

صحنه ی مرگِ دلخراش و هر لحظه اییِ غرق شدگانِ کشتی ایی که ناخدایش تویی!

میان امواجِ ناشی از جولان های نابخردانه و مملو از نِخوت و تَکبُرت،

به سانِ برگریزانِ پائیزان، هویداست،

 

آنان که راه و ناوبری را به مغز معیوب و روانپریشِ چون تویی سپردند،

بسیاری در این مسیر، بی آنکه مقصدی را لمس کنند، اینک مرده اند،

نماندند تا حاصل این سُکان سپاری خسارت بارشان را بِدروند، و بَعد بِروَند،

شاید هم دِرویدن ها را دیدند، و از شرم و ندامت، دم بر نیاورده رفتند!

 

ناخدایِ غرقِ در توهمی که لنجِ زندگی پویا و مملو از امید را،

به "گردابی چنین هایل" بُرد،

تا این کشتی، و توفان زدگانش،

عبرتِ روزگار، و رهروان راه شَوند.

 

ره به اشتباه بردن ها،

سماجت و ماندگاری در راهی نادرست و قهقرایی،

 تَک مثالِ مان کرد، 

برای همه ی مسافرانِ راه،

که از پس و پیش ما،

دل به دریایی سپردند، که ما نیز در آن روان بودیم،

آنان که گلیم از چون تویی کشیدند،

و اینک می روند تا چون ما،

از ماندگانِ راه نباشند،

 

و ما مانده ایم و تو!

حسرت و احساسی پر از درد و خسارت، و بازماندن ها،

تا همه، نتیجه دور ماندن از پندهای پیر خردمندِ روشن ضمیر را ببینیم،

 

ما را به عبرت روزگار مبدل کردی،

مثالی گویا، برای روایتِ در گِل ماندگانِ وادی بی تدبیری،

جایی که حکمت و علم بدان راهی ندارد،

و این هوای نفس است که حکم می راند، و راه می نمایاند،

بیراهه هایی در مسیر غرق،

 

تا در روزگاری که کشتی های غول پیکر و یا سبک وزنِ رقیب، از اجسادِ بی رمق مان می گذرند،

آه حَسرتِ برخاسته از دل هامان،

راز از دلِ پشیمان مان بردارد،

طعن و هجو از نظاره گرانِ حالمان، روانه صورت های سوخته و تکیده از شرم مان شود.

 

بعد از به آب انداختن این کشتیِ بزرگِ با افق هایی غرورآفرین در پیش،

امید در اوج، منتظرِ رسیدن ها بود،

و باید اوج نشینِ عزتی ماندگار می شدیم،

 

امروز بر تختهِ پاره های این جهاز به گردابِ توفان ها برده شده،

خاک نشینِ ذلتِ تصمیمی نابخردانه ایم،

که در پستوی نم آلود و دودگرفته ی طبقات زیرین و مخوف و تاریک این کشتی،

در سکوتی خیانتبار، و میانِ چندی معدود، در فضایی مملو از دروغ گرفته شد؛

تصمیمی که باید بر عرشه ی حضور پاکان و ریش سپیدان، میان قیل و قال، و سبک سنگین کردن ها، بیرون می جهید،

تا همچون نوری بر دل کشتی نشینان، مایه افتخار، و اَدِله ی ادامه راهی باشد، که باید پیموده می شد،

تصمیمی که برملا شدنش،

دلسوزانِ راه و رهروانِ بینا و بصیر را دقمرگ و ناامید، به گوشه های تنهایی و ندامت، به دامن افکارِ پریشانِ از تزویر، خَزانید،

تا راهنما و راهبری از پاکان، بر عرشه ی به دروغ سپرده شده، باقی نماند،

و ره به ناکجا آباد ناشی از غرور و هوای نفس بریم،

تا کشتی با تمام داشته هایش، مقابل چشم حیرت زده و حیرانِ همه ی ناظرانش، به غارت و چپاول رهزنِ راه رود؛

 

واژه ها دیگر توان کشیدن بار این همه خِفت را ندارند،

کاش این روزها، واژه ها نیز، آسوده و فارغ از جولانِ تو در سیاهی ها،

از عشق می سرودند، و ترنم شادی را زمزمه می کردند،

از دلدادگان راه می گفتند، وز شادیِ رسیدن ها سرشار می شدند،

از گُذرهای غرور آفرین و عزت بخش، حدیثِ حرکت می کردند،

و رسیدن ها را به روایت می نشستند،

از پاکی های بروز یافته، و راه های به افتخار رفته، می بالیدند،

و به ثبت و درجِ افتخارات مشغول می شدند،

و به طلوع افقِ نورِ آفتابیِ شرقی توجه می دادند،

 

کاش این طلوع شرقی را،

بدین غروبِ غربی و غمناک، رهنمون نمی کردی!

کاش شبی چنین ظلمانی را،

بر این آبراهه ی گُذَر، فرا نمی خواندی،

 

نسلِ احساسِ بی حِست، منقرض باد!

افکارت، به خاکستر سپرده باد!

خاکستری که بر باد، به ناکجا آباد رهسپار شود،

 

کاش هِندوانی در این میدانِ مَرگزار می بودند،

تا افکارت را نیز، با جسدت، به ارباب ناپاک معابدِ خود می سپردند، تا بسوزاندند،

و خاکسترت را به بادی بیموقع بسپارند،

 تا در کویر لوتِ بی ثمری ها، فرود آورده، منزل دهند،

جایی که زین پس، هیچ جنبده ایی را،

حتی خسارت حضورِ خاکسترت، نیز، نَیازارد؛ 

تو راه، رهجو، رهرو، راهوار و راهبران را به فنا دادی! 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.