مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

بشر را یکی از خود او، از نوع او، همسان  اوست که، ابتدا به استضعاف کشیده، در اوج ضعف، او را به بند در آورده و در نهایت، بنده ی همنوع خود می سازد؛ بند کنندگان، انسان آزادی را که باید پرواز کند، اوج گیرد و به بلندای انسانیت رسیده، و به سان خداوندگار خود شود را، در بند نگهداشته تا او را ذلیل و خوار کرده، به سطح حیوانیت کشیده، و بلکه از حیوان پست ترش کنند، لذا به بند کشندگان بشر، از ظالمینی اند که هرگز بخشیده نخواهند شد، و شاید در ظلم و انواع آن، بی نمونه باشند، چرا که انسان بند کننده، و بند شونده هر دو ضایع می شوند، و این انسانیت اعطایی توسط خداوند به بشر است که در اثر عمل آنان نابود می شود.

گرچه شاید شیطان در فرهنگ ادیان ابراهیمی، خود یک تمثیل باشد، مثل همان نهرهای عسل و شیر که در بهشت وصف شده اند، و یا در قرآن از آن سخن گفته شده است، اما این که شیطان هست یا نیست، یا او همان اهریمن است یا دیو در فرهنگ آریایی و...، آنچه روشن است این که امروز و دیروز و در هر دوره ایی می توان شیطان را دید که با تمام امکانات، به مدد افرادی می آید، تا شرایطی مهیا کنند، که انسان آزاد آفریده شده را ابتدا به استضعاف کشید، و سپس از این ضعیف و بی ارادگی او سو استفاده کرده او را به مهمیز بند و بندگی همنوع اش کشند.

هر چند انسان قدرتمند است و همواره این قدرت اراده او باعث شده است که در اثر آگاهی از وجود چنین بند و بندکنندگانی، آن را را پس زند، و همین قدرت انسانی اوست که حتی ما را به وجود یک قدرت مطلق در جهان دلالت می دهد، چرا که این قدرت اراده، خود نمونه ایی از وجود آن قدرتمند یکتاست، اما گاه این انسان آنقدر مورد سو استفاده قرار می گیرد، که به حیوان و بلکه پایین تر از حیوان تنزل داده شده [1] و بدین وضع دیده می شود.

این است که از هر دری بند و بند کنندگان وارد شوند، باید شاهد خروج انسان و انسانیت از درب دیگر آن بود، و هرچه بندها محکم تر، حیوانیت نیز در بشر استوارتر خواهد بود، و در مقابل هرچه آزادی بیشتر، انسانیت نیز اوج خواهد گرفت و شرایط زیست و زیستگاه بشر خدایی تر خواهد شد.

[1] - "و همانا بیافریدیم برای دوزخ بسیاری از پری و آدمی را آنان را است دلهائی که درنیابند بدانها و آنان را است دیدگانی که نبینند بدانها و آنان را است گوشهائی که نشنوند بدانها آنانند مانند دامها بلکه گمراه‌تر آنانند ناآگاهان"‌ وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ (سوره اعراف آیه 179)

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب) :

هند سرزمین تکثر، تفاوت و تنوع است، چه به لحاظ ایده های متکثر، چه مکاتب مذهبی متنوع، چه ادیان متعدد، چه فرهنگ های جور واجور و... و انگار خداوند هند را به عنوان سمبل تکثر و پلورالیسم آفرید تا به انسان گوشزد نماید، که به دنبال یک دست کردن بشر نباشد، چراکه او ما را متکثر و متفاوت آفرید، و این تفاوت مایه فخر نبوده و نیست، بلکه تنها وسیله ایی برای شناخت همدیگر است.

این تکثر و تنوع که نمود عینی خود را بر هر مشاهده گری که به مطالعه شبه قاره هند اقدام کند، تحمیل می کند، ناشی از جوهره فرهنگ باستانی هند است که بر پایه تسامح و تساهل قرار گرفته، تا آنجا که حتی مهاجم ترین ایده ها، نیز در این سرزمین، با نحله های اهل تسامح و تساهل خود موفق به حضور موثر شدند. لذاست که امثال خواجه معین الدین چشتی، خواجه نظام الدین اولیا و... و طیف عرفای مداراجوی مسلمان از این قبیل بودند که اسلام ماندگار را در این سرزمین گستراندند و هجوم های غارتگرانه و زور شمشیر فاتحان مسلمان، و حتی تفکر خشن وهابیت و افراط گرای معاصر نیز، گرچه به لحاظ نظامی در هند موفق بود، اما در دراز مدت تنها تنفر را در دل این مردم گستراند، و این است که از میان پادشاهان مسلمان سلسله تیموری هند، آنان که اهل تسامح و تساهل بودند، در این جامعه مورد احترامند و آنان که نبودند، بالطبع پذیرفته نیز نشدند.

هند کمترین تاریخ تجاوز نظامی را به همسایگان خود دارد، اما در مقابل فرهنگ آن مردم بسیار قوی و مهاجم بوده و بودیسم نمونه مثال بارزی است که از هند برخواست و تا کنون علاوه بر شمال بوتان، تبت، نپال و چین، در جنوب و شرق و جنوبشرق آسیا، و حتی به جزایر ژاپن نیز نفوذ کرده است، اما در همین حال کاوش های باستان شناسی در دره باستانی رود سند، هیچ وسیله جنگی در بازمانده های تاریخی این سرزمین از جمله در خرابه های هاراپا و موهن جودارو یافت نگردید، و این نشان می دهد که این مردم در فکر نبرد نظامی نبوده اند.

اما هجوم اسکندر مقدونی، بعدها فتوحات سرداران مسلمان، و به دنبال آن سیطره استعمار بریتانیا و... بر این سرزمین، مردم و فرهنگ مسالمت جوی هند را به سوی عصیان برد، و بخصوص ملیگرایی افراطی هندویی، در حین مبارزات علیه سلطه بریتانیا بر شبه قاره به طرز مشکوک و چراغ خاموشی میان هندیان رشد و بروز یافت، و این روند در قرن بیستم به خصوص، خشونت را در فرهنگ مداراجوی هندو شدت و تعمیق بخشید و با به وجود آمدن سازمان بسیج مردمی هندو تحت رهبری گروه RSS و گروه های متعدد و تخصصی وابسته به آن، خشونت را تئوریزه، صاحب ایدئولوژی، چشم انداز خاص سیاسی و واجد شدت بیشتری کرد، و نهایتا در اوج پیشروی این جریان، همین گروه و افراد آن به ترور مهاتما گاندی (بنیانگذار هند جدید) همت گماشتند، زیراکه او نیز از دید این ایدئولوژی و این نحله فکری، متهم به حمایت از اقلیت های ساکن در هند و مروج روش مدارا و تسامح و تساهل هندویی و غیر هندویی و سکولاریسم بود،

بعدها گروه های هندوی افراطی معتقد به ملیگرایی مذهبی هندو، رسیدن به اهداف خود را از طریق کسب قدرت سیاسی و سهم گیری موثر در حاکمیت ملی هند دنبال کرده و با تشکیل حزب بهارتیا جاناتا پارتی (BJP) آن اهداف را پیگیر شدند، و این کادر سیاسی این حزب بودند که با برانگیختن و سوار شدن بر اوج احساسات مذهبی عوام مردم هندو، که در ساخت معبد خدای رام، بر جای مسجد تاریخی بابری، در شهر آیودیا (فیض آباد) در ایالت اتارپرادش تلاش کردند، و با تخریب این مسجد، پیگیری روند سیاسی شدند که آغاز کرده بودند،

و لذاست که دهه 1990 را می توان به دهه خیزش آنان برای کسب رای، سوار شدن بر امواج احساسات هندویی دانست، که این دهه تبدیل به یک آوردگاه سیاسی بین این جریان مذهبی و جریان معتقد به مبانی دمکراسی و سکولاریسم حاکم دانست و نهایتا هم در چند مرحله دست به دست شدن قدرت، بین حزب BJP و حزب کنگره، و دیگر قطب های سیاسی هند، سال گذشته حزب ملیگرای هندویی BJP موفق شد، با کسب اکثریت پارلمانی، قدرت مطلق خود را بر مجلس ملی هند تثبیت کند،

لذا به دنبال این پیروزی ها، ساخت معبد رام را کلید زدند، قوانین محدود کننده دیگر را یک به یک علیه اقلیت مسلمان هند در حال تصویب و اجرا دارند، و امروز دولت این حزب، با کشتار و محدود سازی اقلیت های بی پناه غیر هندو، آخرین فریادهای آنان را خاموش می کند، و اعتراضات آنان را با ده ها کشته و صدها زخمی و ویرانی های فراوان از آنچه دارند، به توسط عناصر خودسر و لباس شخصی خود که تحت حمایت پلیس و نیروهای نظامی که توسط وزیر کشورِ هندوی افراطی حزب بی جی پی در خدمت هندوهای افراطی هستند، به خاک و خون می کشند.

این است که می می توان گفت، شرایط کنونی هند نشان می دهد که دولت ها در حفاظت از اقلیت های تحت سیطره خود ناتوان و یا بی تصمیم بوده، و بلکه در مواردی نیز قدرت حاکمیتی آنان وسیله و مستمسک گروه های تندرو علیه اقلیت ها قرار می گیرند، و لذاست که جا دارد جهانیان یکی از معیارهای تشخییص درستی و نادرستی مکاتب سیاسی و فرهنگی را بر راهبرد و نحوه برخورد این مکاتب با اقلیت ها قرار داده، و علاوه بر آن سازمان ملل متحد و جامعه جهانی خود راسا وظیفه حمایت از اقلیت ها را در جهان بر عهده گرفته، و با ابزار موثر، پیگیر وضع آنان در تمام کشورهای جهان باشد، چرا که حاکمیت اکثریت، همواره اقلیت را به دید بیگانه نگریسته، و ظالمانه ترین اعمال را علیه آنان برنامه ریزی و اجرا می کند، و دولت ها به بهانه اینکه، این گونه مسایل، یک موضوع داخلی آنهاست، از پاسخگویی نسبت به وظیفه خود طفره می روند، و بدین جهت اقلیت ها زیر خروارها زور، تحمیل و ظلم و محرومیت از همه چیز، خفه می شوند.

اما به رغم وحشی گری ها، خشونت و بی رحمی شرم آور اهالی مذهب، که این روزها دین و احساسات مذهبی مردم عادی را به وسیله ایی برای کسب قدرت، در دست سیاستمداران تبدیل کرده، و بدین واسطه صحنه های وحشتناکی از بربریت شرم آوری را در خیابان های دهلی، پایتخت هند آفریده و به دید جهانیان می کشند، و مافیای مصون و معاف از پیگیری قانونی، توسط این افراد به منصه ظهور رسیده است و... اما هند این ظرفیت را در جوهره فکری و فرهنگی خود دارد که از دام هندویسم سیاسی و افراط گرایی مذهبی ناشی از حاکمیت هندویی - مذهبی فرار کرده و به مشی سکولار و پلورالی خود که پیش از این و به دنبال انقلاب هند، در قانون اساسی آن مندرج و به اجرا در آمده است، باز گردد،

قانون اساسی که بعد از استقلال این کشور از استعمار بریتانیا، توسط آزاد مردانی همچون مهاتما گاندی، جواهر لعل نهرو، دکتر بهیم رائو آمبادکار و... نگاشته، طراحی و اجرا شد، که سوسیال – دمکراسی هند با مشخصه های مبارک و میمونی مثل پلورالیسم و سکولاریسم در آن برجسته اند، و این قانون می تواند بار دیگر این شبه قاره زیبایی ها را، به منطقه ایی امن برای اقلیت ها تبدیل، تا آنان نیز در کنار اکثریت مسالمت جوی هندو، زندگی خود را دوباره باز یابند؛

و هند بار دیگر به همان نقش تاریخی امن و مسالمت جوی خود، که حتی در قبال پناهجویان جهان اطراف خود نیز بر عهده داشت، باز گردد؛ و همانگونه که تا عصر کنونی حتی از پناهجویانی از ملل همسایه در منطقه شبه قاره هند پذیرا شدند، و این سرزمین را به عنوان پناهگاهی امن و پذیرا دیده اند، این نقش برجسته برای فرهنگ مردم هند ادامه یابد. مثال این مشخصه زیبا، نگاه ساکنان همسایه شرقی هند، یعنی ایرانیان به هند به عنوان پناهگاهی امن در طول تاریخ بوده است که هرگاه ایرانیان عرصه را در سرزمین مادری، برای خود سخت و تنگ و ناگوار دیده اند، به هند پناه برده، و خود را از گزند حوادث جاری در سرزمین ایران، حفظ کرده اند.

تاریخ شاهد امواج مهاجرت گروهی و فردی ایرانیان پناهجو به سرزمین هند بوده و آن را ثبت کرده است، که همین امر نشانگر قدمت شاخص تسامح و تساهلی است که در جوهره فرهنگی مردم هند قرار دارد، امروز حضور پارسیان (رزتشتیان)، بهاییان و... از ایران، بوداییان تبتی و... از چین و... نشان از همین مشخصه شاخص و بارز هند دارد، که شبه قاره هند را به مامن و پناهگاهی امن تبدیل، و به عنوان جزیره پناه دهنده، برای پناهجویانِ در معرض غارت و تجاوز اطراف خود، در طول تاریخ تبدیل نموده است.

اما متاسفانه تاریخ معاصر نشان می دهد که نهضت افراط گرایی مبتنی بر ملیگرایی هندو، پایه های کسب اهداف سیاسی خود را بر مذهب هندو که اکثریت جامعه هند بدان مذهبند، سوار کرده، و ایفای این نقش فرهنگی تاریخی را برای هند، صد چندان مشکل می کند، و همین است که فرهنگ تهاجمی و خشن هندویسم افراطی می رود تا بنیان تاریخی هند را بر هم ریخته و آنرا از یک کشور و فرهنگ اهل تسامح و تساهل، به یک فرهنگ وحشی و خشونت زده و ظالم تبدیل نماید.

باشد که این دوره تاریک نیز به زودی به سر آید، و مردم و عقلای این فرهنگ، به اصل تاریخی خود باز گردند.

مقاله ذیل متعلق به نشریه "نیویورکر" امریکاست، که ترجمه می شود، این مقاله تا حدودی شرایط تاسف بار کنونی هند را ترسیم می کند :

چگونه دولت هند تماشا کرد تا دهلی در آتش بسوزد [1]

نویسنده : سنتوش سوبرامانیام [2]

27 فوریه 2020 [3]

سه شنبه (25 فوریه 2020 - 6 اسفند) دو اتفاق در دهلی روی داد، که یک دریا تفاوت بین این دو، تصویری از هند وحشی می دهد، که زنگ های خطر از بین رفتن شرایط عادی را، به صدا در آورده است. در کاخ ریاست جمهوری، آقای دونالد ترامپ در مراسم ضیافت شام رسمی دیدار دو روزه خود از هند شرکت می کند، شامگاهی با طعم پرتغال های طلایی، ادویه قارچ های وحشی کوه های هیمالیا [4] و هدایایی از قالی های ابریشمی کشمیری.

شش مایل آنطرف تر، شمال شرق دهلی درگیر خشونت های تکان دهنده ایی است که از یک شنبه همین هفته (4 اسفند) آغاز شده اند. جمعیتی از مردم (هندوهای افراطی) به ویرانی و غارت مغازه و خانه های اقلیت مسلمان مشغولند، مساجد را ویران، و به مسلمانان در خیابان ها مورد حمله قرار می دهند. در سرود "زنده باد حضرت رام" [5] آنها یکی از خدایان هندو ستایش و تمجید می شود، و وفاداری (سیاسی) آنان بدین طریق روشن می شود. حمله کنندگان نیروهای ملیگرای هندو هستند؛ قسمی از شاخه راستگرای هندو که به وسیله دولت آقای نارندرا مودی، نخست وزیر هند قدرت گرفته اند.

 بیشتر آنها حتی از اعضای حزب BJP، خواستگاه دولت آقای مودی هستند. پلیس دهلی که تحت نظارت وزارت کشور دولت آقای مودی فعالیت می کند، نیز به نظر می رسد در کنار و همراه این هندوهای (افراطی مهاجم) قرار گرفته، ویدئوهای ضبط شده از این جریان و گزارش های مختلف نشان می دهد که پلیس دهلی در راستای همکاری با این مهاجمین فعالیت کرده است، و حتی به آنان کمک می کردند تا سنگ جمع کرده و به سوی اقلیت مسلمانان پرتاب کنند.

در تعداد کمی از این هجوم ها مردم مسلمان نیز واکنش نشان داده، و خیابان ها شاهد درگیری های تمام عیار خیابانی شده است. یک پلیس کشته و یک افسر اطلاعاتی - امنیتی به قتل رسید، و شرایط از کنترل خارج شد. حداقل 38 نفر از مردم در اثر شلیک، ضرب و جرح و آتش زدن توسط مهاجمین کشته شدند. اما در مراسم ضیافت شام به افتخار آقای دونالد ترامپ، گروه موسیقی نیروی دریایی هند قطعه ایی تحت عنوان "آیا می توانید عشق را امشب احساس کنید" [6] به اجرا در آمد.  

مخالفت ها بعد از یک زمستان اعتراضِ (اقلیت مسلمان هند و اکنون مسلمانان دهلی) آغاز شد. از ماه دسامبر 2019 میلیون های هندی در سراسر کشور در موضوع قانون جدیدی شامل شدند که به پناهندگان پاکستانی، افغان و بنگلادشی از هر اعتقادی، در میان اعتقادات مذهبی رایج در جنوب آسیا، امتیاز شهروندی هند می داد، به جز پناهجویان مسلمان.

این قانون در حوزه اجرا محدود می باشد، اما اهمیت و حساسیت آن در این بخش از قانون قرار دارد، که بین "هندی بودن" و "مسلمان بودن" تمایز آشکار قایل می شود؛ و این مشخصه شخصیتی حزب بهاراتیا جاناتا پارتی (BJP) و گروه های ائتلافی با آنهاست، که دویست میلیون اقلیت مسلمان هند را به عنوان یک بخش ناخواستنی در ایده "ملت هندو" در نظر می گیرند.

 اعتراضات برگزار شده به این قانون، در نزدیک به تمام موارد، به صورت صلح جویانه و آرام صورت گرفت، اما در مواردی که معترضین خواستند در محلی اعتصاب کرده و بمانند، تا به خواسته خود دست یابند، با تهدید و زور دولت هند مواجهه گردیدند، که شامل مواردی از جمله شلیک گاز اشک آور، هجوم پلیس به اعتصاب کنندگان، خشونت و دستگیری، بی رحمی پلیس، قطع اینترنت بوده است.

از این سو، همکاران آقای نارندرا مودی (نخست وزیر هند) نیز پیشنهاد داده اند که باید به مخالفین این قانون شلیک شود. رهبران ارشد حزب بی جی پی و همچنین نخست وزیری، به نظر می رسد که متفق اند که شرایطی به وجود آورند که در آن خشونت ها راه گشایی کند. روز شبنه در دهلی، یک سیاستمدار محلی حزب بی جی پی به نام کاپیل میشرا به پلیس اولتیماتوم داد که یا خیابان ها را از معترضین به این قانون پاک کند، و یا اینکه به طرفداران او اجازه دهد این کار را خود راسا انجام دهند. گرچه این اظهارات فتنه جویانه و فساد انگیز بود، اما از سوی حزب حاکم، با واکنشی مواجهه نشد. حزب بی جی پی دارای سابقه ایی از سکوت و صبوری و حتی تشویق اعضای این چنین خود می باشد، که با تهدید در به در دست گیری قانون و تبدیل خود به ضابط قانونی عمل کرده اند (یوگی آدیتیانت [7] یک روحانی هندو که به صورت روتین سخنرانی های تنفر پراکن علیه اقلیت ها دارد و طرفداران او در سال 2007 یک قطار را به آتش کشیدند، اکنون سروزیر ایالت اتارپرادش، پر جمعیت ترین ایالت هند است).

دولت می تواند اعلام کند که گروه های تبهکار به دنبال راه انداختن اعتراضند و مسلمانان بر اساس خواست خودشان به این شیوه عمل روی آورده اند و این خارج از اراده حزب بوده است. اما این عادت لفاظی حزب بی جی پی است که با دیدگاه های تنفر آمیز از اقلیت ها، تندروهای هندو را به تحرک وا می دارد، تا به عنوان وکیل قدرت، رقبا را مورد خطاب خشونت بار خود قرار دهند.

واژه "خیانتکاران به وطن" [8] نه تنها خشونت توده های هندو را تحریک می کند، بلکه به حمله کنندگان این اعتقاد و اعتماد را می دهند که آنها هرگز برای اعمال شان محاکمه نخواهند شد. (گروه های بسیج مردمی هندو [9] که، در عین حال تاکید دارند که گاو برای هندوها مقدس است، مدت هاست که مشغول سلاخی اقلیت مسلمان و اقشار طبقات پایین هندو هستند که متهم و به قاچاق گاو هستند و یا در قصابی گاو برای تهیه گوشت فعالند، چنین کسانی که در این گونه عملیات ها شرکت می کنند نیز احساسی از این دست دارند، و معتقد به ایجاد چنین امنیتی در جامعه هندو هستند.)، در حالی که حاکمیت هند می داند که وابستگان به جریانات راست افراطی اش، چنین وقایع خشونت باری را رهبری و اجرا خواهند کرد، چنین حاکمیتی نه می تواند، و نه راه جلوگیری از آنان را دنبال خواهد کرد، و هر کاری از این دست برای اقدام، در خور برخورد نخواهد بود.

این حیله و تزویری که تاکتیک این روزهای گروه های ملیگرای هندوست، بدون الگو و تجربه قبلی نیست. در سال 2002 موقعی که نارندرا مودی در مقام سروزیری ایالت گجرات قرار داشت نیز، چنین برنامه ایی که یک هفته به طول انجامید، علیه اقلیت مسلمانان در  ایالت گجرات به اجرا درآمد، و بیشتر از دو هزار نفر از اقلیت مسلمان در این جریانات و خشونت های فرقه ایی کشته شدند.

در آن واقعه نیز پلیس ایالت گجرات در کنار توده های ملیگرای هندو که برای کشتن مسلمانان به حرکت در آمده بودند، قرار گرفت، و یا در بهترین حالت اقدامی در پایان این تراژدی انجام نداد، تا گروه های بسیج مردمی هندو کار کشتار و غارت خود را از مسلمانان به پایان برسانند. دو شاهد ماجرا بعدها شهادت دادند که مودی (به عنوان سروزیر ایالت) در آن زمان برنامه ایی ریخته بود که پلیس گجرات در حالی که ظلم و خشونت هندوهای افراطی در جریان است، بدون هیچ حرکتی و در کنار نظاره گر بماند، یکی از این شاهدان که بدین ماجرا شهادت داد، یک سال بعد در اتومبیلش مرده یافته شد، در حالی که شاهد دیگر این ماجرا نیز در ماه جون گذشته، در رابطه با کیس قتلی که یک دهه از طرح آن می گذرد، و ناگهان دوباره مطرح گردیده بود، به حبس ابد محکوم شد [10] و مودی نیز توسط یک تیم که به وسیله دادگاه عالی هند انتخاب و مامور تحقیق شدند، از اتهام دخالت در اغتشاشات و کشتار مسلمانان در سال 2002 گجرات تبرئه گردید.

اما او به عنوان فردی که در آن جریانات عنان کار در دستش بوده، شناخته شده است، که کار را به مسلمانان سخت گرفت تا به صورت مطلق دولت را اداره کند؛ بسیار این امر بسیار دشوار است که باور کرد، دهلی و یا گجرات، این چنین در آتش اقدامات فرقه ایی هندوهای افراطی، بدون موافقت و دخالت آقای مودی بسوزند.

دست های بلند تنظیم کننده اجرای این هرج و مرج، آنچه را باید را، در روزهای گذشته به انجام رساند، تا این احساس سورئال [11] را به وجود آورند. خبرنگاران تلویزیونی که برای پوشش این امر رفته بودند، کلاه ایمنی ورزش کریکت را برای حفظ جان خود پوشیدند، ویدئوها، منازل کپر مانند مسلمانان را در آتش نشان می دهد، و از تعداد کشته های آنان می گوید. تازه حالا بعد از این همه، آجیت دوال [12] مشاور امنیت ملی هند، روز سه شنبه از مناطق شمال شرق دهلی بازدید کرد و در دادگاه عالی دهلی گفت : "همه چیز در حالت عادیست، مردم از جوامع مختلف در آرامش و صلح و عشق ورزی زندگی می کنند".

معاون کمیسر پلیس نیز اعلام داشت که او ذره ایی آتش افروزی در سخنان کاپیل میشرا ندیده است. وزیر کشور دولت آقای مودی که مسئول قانون و نظم می باشد نیز، هیچ اظهار نظری در این رابطه نداشته است. خود مودی هم واکنش خود را به انتشار دو توئیت محدود کرد؛ و در حقیقت او از پرسش های این چنینی در نشست مشترک خبری به دور ایستاد، و در پایان دیدار ترامپ از هند، در نشست خبری پایانی این دیدار در برابر سوالی که از ترامپ در خصوص این اعتراضات شد، رییس جمهور امریکا در مورد نارندرا مودی عنوان داشت، "او به طور جدی می خواهد مردم از آزادی مذهبی برخوردار باشند"،

روز پنج شنبه نیز مشاور عمومی مودی به دادگاه عالی اعلام داشت که شاهدی مبنی بر ارتباط سخنان تنفر پراکن و شرایط در شمال شرق دهلی وجود ندارد که سیاستمداران حزب بی جی پی در این کیس، مورد سوال و پرسش قرار گیرند، در عین حال دولت او سیاستمداران کشمیری را برای شش ماه است به خاطر سخنان آشوبزا تحت حصر خانگی قرار داده است، روز چهارشنبه، وقتی نیروهای شبه نظامی به مناطق شمال شرقی دهلی گسیل داشته شدند، و این مناطق آرام شد، دولت حزب بی جی پی احزاب اپوزیسیون را به خاطر تاکید و اصرار بر وقوع این خشونت ها مورد شماتت قرار داد.

مردمی که از قانون جدید شهروندی هند حمایت می کنند

در حال زدن یک مرد مسلمان،

در جریان درگیری های ناشی از مخالفت با این قانون در دهلی نو، هند.

عکاس آقای دانش صدیقی/ خبرگزاری رویتر

در سال 2002 عکس منتشر شده توسط خبرگزاری رویتر (عکس زیر) سمبل نمادین خشونت ها(علیه اقلیت مسلمان در) گجرات شد، این عکس یک خیاط مسلمان را نشان می دهد با پیراهنی آلوده به رگه های خون، در حال استغاثه از نیروهای امنیتی،با دستان به هم شده، تا او را از دست توده هندو افراطی که خانه اش را محاصره کرده اند نجات دهند. این هفته نیز عکس دیگری از خبرگزاری رویتر، بروز یافت (عکس بالا)، که یک مرد مسلمان را نشان می دهد که دست های خود را حفاظ سر خود قرار داده است، تا او را که از چهار سو محاصره شده و در حالی که بدنش خون آلود است، و به وسیله چماق های آنان، در حال اصابت است. روش او برای حفظ خود به طور شگفت انگیزی به استیصالی اشاره دارد، که اقلیت های هند در آن افتاده اند. هیچ پلیسی در این صحنه حضور ندارد.

 این عکس بیانگر وضعی است که بر اقلیت ها در هند طراحی شده توسط حزب بی جی پی می رود : "بقا" بیش از حد بر موضوع مرگ و زندگی آنان دلالت دارد؛ تنزل در خلال ترسی دائم؛ در سایه دانستن این امر که حاکمیت هیچ اقدامی برای بازیابی زندگی آنان انجام نخواهد داد؛ و این برای آن است، که آنان حاکمیتی دارند که رقاصانه، برای شان ترس را به ارمغان می آورد.


 عکس رویتر به عنوان نماد درگیری های فرقه ایی سال 2002 ایالت گجرات هند 

[1] - How the Indian Government Watched Delhi Burn”

[2] - Samanth Subramanian نویسنده کتاب "این جزایر تقسیم شده، داستان هایی از جنگ سریلانکا” می باشد.

[3] - منتشر شده در نشریه The New Yorker

4 - Morel  

[5] “Jai Shri Ram” این شعار در نزد هندوهای افراطی معادل همان شعار "الله اکبر" نزد ما مسلمانان است، که در عملیات های خود از آن استفاده می کنیم و هندوهای افراطی نیز در تظاهرات های خیابانی و یا حملات خود به اقلیت های غیر هندو مثل مسلمانان، مسیحیان و... از این شعار به صورت گسترده و حماسی سود می جویند و با آن شور می گیرند، شوری بر بستر بیشعوری که به جنایت های مخوف می انجامد، جنایاتی علیه بشریت به نام خدای رام، و در واقع به کام سیاستمدارانی فرصت طلبی که اهداف فدرت طلبانه خود را با سوار شدن بر احساسات مذهبی دیگران دنبال می کنند و با سو استفاده از این احساسات مذهبی جوانان هندو، آنان را در خدمت اهداف و سیاست های خود گرفته، و رقبای خود را یک به یک از میدان سیاست و اقتصاد و... به در کرده و بر شوون هند حاکم شده اند.

[6] -“Can You Feel the Love Tonight.”

[7]  - Yogi Adityanath

[8] -  traitor که به مسلمانان و اقلیت های مذهبی دیگر مثل مسیحیان از سوی هندوهای افراطی و گروه های وابسته به هندویسم افراطی از جمله RSS و VHP و... اطلاق می شود

[9] -  Vigilante اعضای گروه های پارتیزانی و بسیج مردمی، که به صورت خودسر، خود خوانده از جمع شهروندان یک جامعه برخواسته و اجرای قانون را خود راسا به عهده گرفته، بدون این که وظیفه قانونی به عهده آنان باشد، چرا که اینان معتقدند که نهادهای قانونی در اجرای قانون نامناسب و غیر موثرند.

[10] - این موارد را تنها در حکومت هایی که مافیای فساد سازمان یافته رشد و گسترش چشمگیر داشته است می بینیم، که عملیاتی نسبتا آشکار توسط مافیای قدرت های پشت پرده، اما آشکار و قابل دیدن توسط مردم، جریان دارد، و این چنین اگر کسی به مقابله با این فساد برخیزد، مجازات می شود، شاهدین جنایت سیاستمداران قربانی می شوند تا کسی را قادر نباشد و یا جرات نکند که در مورد فاسدین حاضر در قدرت، ادعایی را مطرح و یا موردی را در دادگاه حاضر شده و شکایت ببرد و شهادت دهد، کسانی که موارد خلاف و اختلاس و جنایت این افراد را فاش می کنند به صورت نسبتا آشکاری، به طوری که جامعه ببیند و عبرت بگیرد، خود به زندان می افتند و یا در حوادث غیر مترقبه کشته می شوند. مافیای قدرت در سراسر جهان به یک نحو عمل می کند. در چنین کیس هایی شاکی به اشد مجازات می رسد و جنایتکار که همه جرم او را دیده اند تبریه می شود.

[11] -  sureal

[12] -  Ajit Doval

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

باید راه دیگر جُست، ایستادن را نشاید

پیر مردی، تَکیده، خشک، از گوشتی بر استخوان مانده،

نشسته پای شعله هایی چند،

که از نیم سوزِ کُنده ایی، گهگاهی، بر پاست،

حکایت می کند، این روزهای سرد پاییزی،

که :

شب ها مان، هر روز طولانی تر می شود اکنون،   

تاریکُ، گاه شب های مخوفِ سردِ پاییزی،

گرگ ها بر پهنه دره،

زوزه از عشق دریدن می کشند هر دم،

نگاهم سوی بالا دست،  

شاید دستی، به یاری آیدم، یک لحظه، یا روزی،

ولی انگار دستی را، سوی پایین دست، سمت و سویی نیست،

و من غرقم، در هیاهوی داستانی چند؛

که از یاری سخن گفته! از دستگیری ها!

و این نیز، جز نومیدی، انتظاری طولانی،

نیفزوده است ما را چند،

در این ایام، نگاهی در افق مانده،

نَبودُ نیست ما را چند!

و من با جمله های این مرد دنیا دیده و مقهور،

نگاهی در افق رانده، مسیرِ چشمِ او را در افق دیده،

دنبالش می کنم، من چند،

ولی من نیز، در این دیدگاه چشمِ فرو رفته در پوستی چاک آلود،

نمی بینم امیدی را، نمی بینم کمی جنبش،

تنها،

تکه های استخوان اسب در راه مانده ایی دیدم،

که او نیز روزی راهوارِ تندُ تیزِ، راهواری بودست، در این راه ها چند،

و اکنون پسخور، گرگ های بیابان است، اینجا به سانِ پند،

به ناگه شُل شدم، در بستر راهی درازُ بی پایان،

و من هم دیدم آن لحظه، صورت خود را،

میان چاک های صورت این پیرمردِ سرخورده و تنها،

و از خود پرسیدم، آندم،

همین است رفتنُ جستن؟!

همین است کَندُ کاویدن؟!

همین است سعی بین زندگانی و مرگ؟!

همین است حاصل دریوزگی ها، نزد این دنیای دونِ پستِ فردایی؟!!

ولی نه، باید جُست،

باید که کاویدن راه تازه ایی را، باز آغازید،

نشستن در کنار آتش سوزان،

شنیدن از ملامت های بی پایانِ نایافتن ها،

به مرگ اندیشدن، خاری جُستن، نیافتن، فکرت آوردن،

بباید راه دیگر جُست،

اگر لازم شود، اندر چاه دیگر رفت،

ولی ایستادن را نشاید،

ماندن در این دنیای ناکامی ها،

نشستن به پای نا یافتن ها،

به نظم در آمده در 27 آذر 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در مزارآباد [1] شهر [2] افتاده، از نفس [3]

مرده اند رزمندگانش، یک به یک، اندر سکوت،

اسب های راهواری، که به تاخت،

رفته اند تا اوج، آزادی، صعود،

 

کُنج خانه یک به یک، آنان، تنها مرده اند،

یا که می میرند آنان، یک به یک، تنها به کُنج،

داستان ها شان، مانده ست، در دلُ، اینک رسیدند بر لحد،

 

او که تا پایان خطِ، کسب آزادی دوید،

مانده است اینک، به گفتن، یا نگفتن از نفیر [4]

حق این دارد که گوید داستانِ رنجِ خویش؟!

یا که باید بُرد، این داستان را بر سَبیل [5]

 

سفره دل را کجا، اندر کدامین انجمن

باز گوید، داستانش، ز رنجُ، قصدِ خویش

اینک او افتاده است، بین هیاهوهای غوکان [6] بهر هیچ،

گوش باز دارد، شاید بیابد حرفی از دورانُ، یا از رنج خویش،

 

معنی آزادیُ، راهُ رازش ماندست او را، به دل،

مانده تا با خود برد بر گور، در این انتهای کار خویش،

زین سبب، اسب روانش، زین شده، تا پر کشد،

بهر رفتن، تاختن، تا منتهای گور خویش،

 

زیر پا افتاده است، حرفش خریداری نبود،

یا که هست، اما، گم شد اورا، بدین دم، اصل خویش،

اینک او در اوج، در رنجی شدید،

زیر پای خصم خود افتاده است، از بهر هیچ،

 

او به تردید است گوید، یا نگوید راز خویش،

یا که فریادی زند، باز آورد دردش را، در حَلقِ خویش،

یا که بندد، حلق را، میرد در حناق این، حناقگیر حَلق خویش،

 

او دو دوزه است، در مجالِ گفتنِ ناگفته ها،

یا که برده نامی از نام آوران، در کار خویش،

یا که در کُنجی کشانده، زیر لب، غُرغُر زند،

یا شماتت کرده خویش، از کرده ها، یا زُل زند،

 

یا که در یادِ، استواران، اشک ها جاری کند،

چون که بیند خرمگس ها، بر فرازند، در جای خویش،

خشمگین است آن عقاب پیر، بر میراث خویش،

 

قلعه داران، قلعه را تنها نهاده، وا رهند،

دژ کوبان، یک به یک، سودای غارت، سر نهند،

اندلیبان سحر جادوی سرود خود نهاده، وا رهند،

سازها بشکسته، سرود غم، یکایک سر دهند،

غوکان نوای سرد مردابی سرایند، در رَه اند،

 

اینک او، در آخرین خِس خِس، سرود سینه اش،

ناله ها، مانده ست او را در گلو، از کینه اش،

غرقِ در خون، آخرین گفتارها با خود نماید : هی، که هی!

می رود تا ترک گوید، روزگاران را به هی!

 

پشت سر با خود گذارد، او هزاران حیف را،

تا که گردد او، سبکبال و بَرَد بالا نفس،

واگذارد دردُ، رنجُ، بی کسی ها در قفس،

 

ناکسان، با بی کسان، سودا کنند این گَردُ، این درد را،

او برفتُ، ماند اینک هم این گَردُ، هم، این درد را،

 

باز تنها تک سوارانِ زمین، گُرد آفرین،

عاقبت، این است، ماندن به تنهایی، و مردن در زمین،

باز روز از نو، روزگار از نو، اسب هاست، که باید زین شود،

تا که کار ما به سامانی رود، روزی به اهل.

به نظم در آمده در 15 بهمن 1398

[1] - قسمتی این شعر را ابتدا در سخنرانی استاد شهید، دکتر علی شریعتی شنیدم، او که شاید خود مصداقی از همین نوشته من است :    در مزار آباد شهر بی تپش     وای جغدی هم نمی آید به گوش    دردمندان بی خروش و بی فغان      خشمناکان بی فغان و بی خروش      مشت های آسمان کوب و قوی     واشدند و گونه گون رسوا شدند     

[2] - استاد شهید دکتر علی شریعتی، که چه عقاید و حاصل کارش را بپسندیم و چه نپسندیم، بر تارک مبارزه آزادیخواهی ایران می درخشد نیز، انگار این قطعه را از این شعر مرحوم استاد مهدی اخوان ثالث، تحت عنوان "آخر شاهنامه" به عاریت گرفته اند، که به زیبایی تمام توسط شهرام آواز ایران، جناب شهرام ناظری اجرا شده است که :  موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رام       طبل توفان از نوا افتاده است        چشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اند         آب‌ها از آسیا افتاده است       در مزار آباد شهر بی تپش           وای ِ جغدی هم نمی‌آید به گوش           دردمندان بی خروش و بی فغان            خشمناکان بی فغان و بی خروش         آه‌ها در سینه‌ها گم کرده راه           مرغکان سرشان به زیر بال‌ها            در سکوت جاودان مدفون شده ست                هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ها          آب‌ها از آسیا افتادهاست             دارها برچیده، خون‌ها شسته‌اند       جای رنج و خشم و عصیان بوته‌ها          خشکبنهای پلیدی رسته‌اند           مشت‌های آسمانکوب قوی        وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست              یا نهان سیلی زنان یا آشکار           کاسهٔ پست گدایی‌ها شده ست          خانه خالی بود و خوان بی آب و نان       و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود          این شب است، آری، شبی بس هولناک                 لیک پشت تپه هم روزی نبود                باز ما ماندیم و شهر بی تپش              و آنچه کفتار است و گرگ و روبهست                  گاه می‌گویم فغانی بر کشم                   باز می بیتم صدایم کوتهست        باز می‌بینم که پشت میله‌ها                      مادرم استاده، با چشمان تر        ناله‌اش گم گشته در فریادها            گویدم گویی که: من لالم، تو کر       آخر انگشتی کند چون خامه‌ای        دست دیگر را بسان نامه‌ای        گویدم بنویس و راحت شو به رمز          تو عجب دیوانه و خودکامه‌ای         من سری بالا زنم، چون ماکیان         از پس نوشیدن هر جرعه آب                مادرم جنباند از افسوس سر                 هر چه از آن گوید، این بیند جواب           گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم             گویمش اما جوانان مانده‌اند         گویدم این‌ها دروغند و فریب            گویم آن‌ها بس به گوشم خوانده‌اند      گوید اما خواهرت، طفلت، زنت...؟      من نهم دندان غفلت بر جگر       چشم هم اینجا دم از کوری زند      گوش کز حرف نخستین بود کر       گاه رفتن گویدم نومیدوار      و آخرین حرفش که: این جهل است و لج        قلعه‌ها شد فتح، سقف آمد فرود           و آخرین حرفم ستون است و فرج        می‌شود چشمش پر از اشک و به خویش           می‌دهد امید دیدار مرا       من به اشکش خیره از این سوی و باز        دزد مسکین برده سیگار مرا       آب‌ها از آسیا افتاده، لیک      باز ما ماندیم و خوان این و آن       میهمان باده و افیون و بنگ       از عطای دشمنان و دوستان      آب‌ها از آسیا افتاده، لیک         باز ما ماندیم و عدل ایزدی    و آنچه گویی گویدم هر شب زنم        باز هم مست و تهی دست آمدی؟          آن که در خونش طلا بود و شرف        شانه‌ای بالا تکاند و جام زد    چتر پولادین ناپیدا به دست          رو به ساحل‌های دیگر گام زد           در شگفت از این غبار بی سوار      خشمگین، ما ناشریفان مانده‌ایم      آب‌ها از آسیا افتاده، لیک           باز ما با موج و توفان مانده‌ایم               هر که آمد بار خود را بست و رفت           ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب           زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟         زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟         باز می‌گویند: فردای دگر            صبر کن تا دیگری پیدا شود       کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امید        کاشکی اسکندری پیدا شود       

[3] - نمی دانم استاد محمد رضا شجریان با ماست، یا جان به جان آفرین تسلیم کرده، و اینک خبرش را مصلحتی در میان مصلحت اندیشی های بی پایان مصلحت اندیشان بی شمارِ اغیار، خبرش را از ما پنهان می دارد، و ما را در هیاهوی اخبار ضد و نقیضی که می آید، سرگردانِ داشتن و نداشتن ها گذاشته است.

 سینه دوستداران موسیقی اصیل ایرانی این روزها در ولوله ایی از درد و رنج ها می سوزد، پر می کشد، تا که بداند، یار ما را ترک گفته، یا این که هنوز نفس هایش، خِس خِس سینه اش، صدای زیبایش و... ما را در رنج هامان همچنان همراهی می کند، و یا نه باید به این روزها در عزای سهراب آواز اصیل ایرانی نشست.

 نمی دانم او هست، و یا نه، ما تنهاتر شدیم و حدیث رفتن های بزرگُ بی امان بر گُرده زخم خورده ما می تازد، و تنهاتر نیز خواهیم شد، اما در حال و هوای این روزهای غم انگیز رفتن های بزرگ، و آوار شدن مصیبت های سترگ دیگر، تک، نیمه نوشته ایی داشتم، به تاریخ 15 بهمن 1398، تا به فرصتی مناسب تکمیلش کنم، و امروز دیدم، مناسب ترین حال برای این دل نوشته، شاید فرا رسیده است،

لذا ویرایشش کردم و در حد توانِ ادبی ام تکمیل، و به یاد لحظه های چون اویی، که سهراب آواز ایران است، واگویه های غم دوران را این چنین سرودم.

[4] - گروهی که برای کاری برخیزند.

[5] - مسیر و راه و طریق

[6] - وزغ ها، قورباغه ها

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

من هم سوار باد کرده ام دل، روانم به سوی او

گیر است دلم به پرتو آثار روی او       دارد دلم هوای خوشِ، عالم آرای کوی او ‎

ای رستخیز قیامت کجاست نفخ تو ‎        تا که رسد دست، به کمند کیسوی دل آرای او‎

کی می دمی به بوق الرحیل از این غم ها ‎    کجاست دامن این صوت خوش الحان جوی او‎

من بی ملاحظه رفتم، به درب نا شکری‎   کی و کجاست غرق به سودای مَسکنت آرای روی او

گفتی که باز گو با من از حال خویشُ، خود بگذر    من هم سوار باد کرده ام دل، روانم به سوی او

به نظم در آمده در 24 بهمن 1398

 

یارب تو قطع کن این بند، که بند از دل تو نیز درید

ای بند، تو دست بردار زین سر بی حصار ما          فریاد بی کسیست، که ز انسان، آسمان درید

بند از پی بند، بریدند، قبا از برای ما               آتش خورد بدین قبا، که چشم ها ز انسانُ ما درید

زین بندها، همواره ز بندی به بندِ دگر شدیم       یارب خراب باد، هر چه بند، که از ما، روزگاران درید

گویند کین تحفه بند را به آسمان، تو سرشته ایی!     یارب تو قطع کن این بند، که بند از دل تو نیز درید

غلطیده ایم چون خس و خاشاک بر زمین ظلم       او نیز خس دیدمانُ ، چنین ز ما استخوان درید

به نظم در آمده در 23 بهمن 1398

 

صد نام بدو داده، و بی نام شدم من

در مخمصه عشقِ دیدارُ فراق، سوخته ام من         من دود شدم، آه شدم، شعله شدم، سوخته ام من

از دست شدم، واله و ویران از این یار بی نام         صد نام بدو داده، و بی نام شدم من

ای دست معما شده در جهل منِ زار      من گم شده ام، زارُ، خارُ بی عار شدم من

ای تیرُ تبار همه ی علمُ عالم    در جهل شدم، بی کس و بی یار شدم من

به نظم در آمده در 7 مهرماه 1398

ز چه روی برون انداختی

طاق ابرویت چو دیدم، دیده ام پر نور شد      روی از چه کشیدی، که به تاریکی ام، انداختی

هر دم این دل، در هوای شانه ات پر می کشد    چون تورا عزمی به دیدار نبود، ز چه روی برون انداختی

تو که روی را بر می گرفتی، از چه نشانم داده ایی      این چشمِ به افق مانده را، در پی خود انداختی

به نظم در آمده در 10 آذرماه 1398

 

تنگ دستان را، بی رقیب، خاکسترت ترجیح ماست

من مسلمانی نخواهم از تو، این دم، به کفرت عاشقم،      عاشق آن نقش کفری، که در جام می ام، افتاده است

کافرم من هم به تو، زان دم که کردی ما جدا،        یار آن سویُ، دلم افتاده بر این بسترِ، خاکستر است

بوی خاکستر رُباید؛ چون دلم خوشتر ز گل        تنگ دستان را، بی رقیب، خاکسترت ترجیح ماست

به نظم در آمده در 19 خرداد 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

    

گاه سلب می شود، یا از خود سلب می کنیم. بعد از سه هفته، که از آخرین تشرف به کوه می گذرد، این هفته باز پای در مغناطیس جذاب کوهستان نهادم، هر چند دیگر همت فتح قله ایی، مدت هاست که نیست، اما پیمودن مسیر روتینِ کوتاهِ ایستگاه 5 توچال هم از دست رفته بود.

 زیبایی های مسیر پیمایش بعد از بارش های دیروز، صد چندان شده است، و حیفم آمد، از این مسیر روتین چند تصویری را ثبت نکنم، چرا که زیبایی ها، هر چند تکراری هم که باشند، اما هر بار بدیع اند، و شایسته شکر گذاری حضرت حق؛

به خصوص این روزها که دیگر حال و نشاط و شادیی نمانده است، اما طراوت نهفته در طبیعت، انسان را از هر حالی که باشد، بیرون کشیده، و انرژی مثبتی را در روان و جسم تو تزریق می کند، و تو را به وجد می آورد، انگار هر آنچه بوده را، پای کوه نهاده، و بالا آمده ایی.

یاد دوست همنوردم، مرحوم آقای مهندس مودب هم به خیر، از روزی که او از بین ما رفت، من هم تا به امروز زمینگیر بودم، جایش در این مسیر که هر هفته می رفت، خالیست.

Click to enlarge image جمعه اول اسفند 1398 ایستگاه 5 توچال 006.JPG

اول اسفند در مسیر ایستگاه 5 توچال شهر تهران در مه، هنگامه طوع آفتاب

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم و سایت یادداشت های بی مخاطب:

نمونه ایی موفق از تساهل و تسامح فکری - مذهبی. باید از هند و هندیان تسامح و تساهل را آموخت؛ مردم می توانند فارغ از راه غلطی که حاکمیت شان می رود، راه درست را انتخاب و در پیش گیرند.  

هند به عنوان یک جامعه متکثر فرهنگی، اجتماعی و مذهبی، بین دو پیوستار نبرد و مخاصمه فرقه ایی و مذهبی، و در سویی دیگر، تسامح، تساهل و تحمل فکری، مذهبی، فرهنگی در نوسان است، و گرچه مردم هند در مجموع نشان داده اند که بیشتر اهل تساهل و تسامح مذهبی هستند، اما سیاست مرگبار و خطر زای "ناسیونالیسم مذهبی" و "افراط گرایی دینی" در چند دهه گذشته توانسته است، رشد زیادی از خود نشان داده، و از طریق تاثیرگذاری بر تفکر عامه، این مردم و جامعه آرام و صلحجو را، به سوی تفرقه و نبرد فرقه ایی، فکری و مذهبی پیش ببرد، تا از طریق این راهبرد، سیاستمداران طیف سیاسی و سیاست ورزان رادیکال، که دین هندو را وسیله کسب قدرت خود کرده اند، ماهی منافع خود را از آب گل آلود رادیکالیسم مذهبی صید کرده، و در قدرت بنشینند.

اکنون کار به جایی رسیده است که حزب BJP به عنوان شاخه سیاسی تفکرات هندویسم افراطی، قدرت بلامنازع خود را در حاکمیت مرکزی هند مستقر و به اثبات رسانده، و آقای نارندرا مودی که پیش از این در مقام سروزیری ایالت گجرات هند، در سال 2002 باعث کشته شدن هزاران مسلمان در نتیجه درگیری های فرقه ایی بین هندوهای افراطی و اقلیت مسلمان شد، و در صدر متهمین این کشتار مطرح است، به نخست وزیری این کشور بزرگ و متکثر فرهنگی و مذهبی انتخاب گردید، که این اتفاق، پیامی دردآور به صلح و ثبات اجتماعی هند بوده و هست.

اما بدنه اجتماعی هند همچنان چشمه هایی را نشان می دهد، که روزنه های امید را برای زندگی انسان ها در کنار هم، فارغ از نوع مذهب و فکری که دارند را، در صلح و آرامش، نوید می دهد، هر چند افراط گرایان دست برتر را در سیاست دارند، و انتخابات را به نفع خود تمام می کنند، اما هنوز فرهنگ کوچه بازار هند، موسیقی جانبخش، تحمل و رعایت همدیگر، را می نوازد؛ مثال زیر [1] نمونه ایی از این موارد است :

برگزاری مراسم عقد و ازدواج هندیی، در یک مسجد تاریخی،

همکاری امنای مسجد با خانواده عروس برای میزبانی و خرج مراسم عقد،

انجو [2] و بیندو [3] در سکوتی کامل بودند، وقتی که روحانی مذهبی (هندو) در حال خواندن اوراد و ذکرهای مربوط به ازدواج بود، تا تمام این مراسم مذهبی به انجام رسید. نکته خاص این ازدواج، این بود که این مراسم عقد و ازدواج هندویی، با اجازه مسلمانان در یک مسجد منعقد گردید.

مسلمانان مسجد جامع چاراوالی[4]، مسجدی که نزدیک به یک قرن از ساخت آن می گذرد، علاوه بر تامین مکان عقد، با کمک مالی خود، به حمایت از این خانواده دختردار مستحق هندو، برای انجام مراسم عقد و ازدواج آنان، اقدام کردند.

بنا به گزارش نشریه ویک [5] بیندو بعد از مرگ همسرش آشوکان، با مشکلات مالی دست به گریبان شد، در حالی که با سه فرزند، در یک منزل اجاره ایی اقامت داشت. و در همان حال در تدارک پول برای تهیه خرج مراسم عروسی دخترش انجو نیز بود، همسایه اش که مسول هیات امنای این مسجد بود، به او پیشنهاد داد که از اعضای اداره کننده مسجد کمک بخواهد.

بیندو وقتی می خواست از مسلمانان کمک بگیرد، نگرانی و ملاحظه ایی از تفاوت های مذهبی با آنان نداشت، و هیات امنای مسجد هم نسبت به کمک به او، دست باز عمل کردند، یکی از اعضای هیات امنا، هزینه مالی این عقد را عهده دار شد. و نمازگزاران نماز جمعه هفته گذشته در این مسجد را، از این حرکت مطلع کرد و از آنان خواست که در این امر همیاری کنند."

روزنامه هندو [6] در این زمینه نوشت :

"عروس دو سال پیش پدرش را از دست داد. به همین دلیل خانواده عروس عاجز از تهیه امکانات برگزاری این ازدواج بودند. مادر انجو از هیات امنای این مسجد کمک خواست. نجم الدین المتیل [7] دبیر هیات امنای مسجد چاراوالی عنوان داشته است که : او به منزلم برای درخواست کمک جهت برگزاری این مراسم آمد، و نامه ایی به من داد، که من آنرا به اعضای هیات امنا ارایه کردم، و تصمیم گرفتیم که به این خانواده برای برگزاری مراسم عقد کمک کنیم."   

هارمونی و همزیستی مسالمت آمیز بین مذهبی، در اطراف ما وجود دارد، حال آنکه ما آن را نادیده می گیریم، و در مقابل داستان های تنفر و نبرد مذهبی، به سرعت و سادگی انتشار داده می شود. میلیون ها مثال از این دست در زندگی روزمره ما در سراسر هند وجود دارد، که ما آن را بازگو نمی کنیم، در مقابل اخبار تنفر و تفاوت مذهبی و... بیشتر شنیده می شود. اجازه دهید این شرایط را اکنون عوض کنیم. انتشار این خبر یک تلاش کوچک برای تغییر از طریق پروژه هارمونی و سازگاری و تحمل مذهبی است.

[1]- برگرفته از An Indian Muslim's Blog: News & Urdu poetry website: Daily Articles and Views about Indian Muslims :   تاریخ انتشار 28 بهمن 1398 (Posted: 17 Feb 2020 06:17 PM PST)

[2] - Anju عروس

[3] - Bindu مادر عروس

[4] - The Cheravally Muslim Jamath mosque

[5] - The Week

[6] - The Hindu

[7] - Nujumudeen Alummoottil

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

رویش های جدید، زنگ خطر تفکر ایدئولوگ های جوان جریان اصولگرایی :

در حالی که امید می رفت نسل جدید اصولگرایان، خود را از تحجر فکری و عملی موجود، در بین این جریان نجات دهد، و مدرن تر و متناسب تر با سطح انسان عصر حاضر، و با نظر داشت مقتضیات زمان کنونی ظهور یابد، و از طریق ارایه طرح های جدید، کشور و مردم ایران را از بن بست های موجود به سمت نجات، راهنما باشد، اما نظرات ارایه شده، ناشی از رویش های جدید، و ایده و ایدال ایدئولوگ های جوان این جریان فکری چنان ناامید کننده بروز می یابند، که باید گفت صد رحمت به پیران اصولگرای سنتی سابق.

حداقل آنان به ظواهر دخالت مردم در اداره امور خود، و حق تعیین سرنوشت (جمهوریت جمهوری اسلامی و نماد آن رییس جمهور)، خود را بیشتر معتقد و همراه نشان می دادند، و حال اینک، نسل جدید این جریان، بسیار خطرناکتر از آنان ظاهر شده، و به ظواهر این امور هم اهتمامی ندارد، و تمام ایدال ها و شعارهای انقلابی مردم ایران مبنی بر آزادی و حق تعیین سرنوشت را نادیده گرفته، و انگار بی اطلاع از آن سابقه، و آن انقلاب، و خواست آن مردم است، و به سان عنصری ناآگاه، چون حالت اصحاف کهف، که به یکباره از غار بی اطلاعی از جهان، سطح فکری بشر جدید، و تاریخ آزادیخواهی این مردم باشد، لب باز کرده و راه برون رفتی ارایه می دهد، که به واقع برون رفت نیست، بلکه رفتن بیش از پیش در باتلاقی است که به مرگ ایران و فرهنگ ایرانیان، و حتی اسلام (که لابد اصل هدف آنهاست) منجر خواهد شد.

تاریخ آزادیخواهی مردم ایران، و حرکت آنان به سمت بدست آوردن حق استیفای حقوق خود در مقابل حکمرانان، و برخورداری از آزادی و... که این مردم را به پیشرو ترین ملل منطقه، در این زمینه تبدیل کرده است، و دوستان اصولگرای ما به روی مبارک خود هم نمی آورند، که مردم انقلاب کردند تا از شرایطی که آنان در احوال خود بی اثر بودند، به شرایطی منتقل شوند که بر امور خود مسلط باشند، و اکنون بر خلاف این روند تاریخی، طرح هایی می دهند که، عملا مردم را به عناصر گوش به فرمانی، حاضر در رکاب، و جمعی سپاه فرمانروایان خود، تقلیل می دهد.

اخیرا طرحی از سوی حجت الاسلام میرزایی، یکی از کاندیداهای جریان اصولگرایانِ اصفهان در انتخابات جاری مجلس، ارایه شد که می توان آنرا بروز و رویش ایده و ایدئولوگ های جدید، در جریان اصولگرایی دانست، که نشان می دهد، آنان چه آرمان هایی در سر دارند، و به مردم خود، در چه جایگاه و سطحی نگاه می کنند؛

با تعمیق شدن در این طرح، و تصور دورنمایی چنین سیستم و برنامه حکمرانی، امید به جریان نو-اصولگرایی نیز رو به افول می رود، حال آنکه انتظار می رفت نسل جدید این جریان، پیشروتر و مدرن تر از سلف فکر کند، اما انگار این نسل نیز قصد پیشروی به سمت مقتضیات دنیای جدید و انسان جدید را ندارد، و بعکس، برنامه هایی را ابراز می دارد، که انسان عصر جدید را به سطح تفکر حاکمیتی قرون گذشته بازگشت داده، و به طرح های خسارت بار حکمرانی گذشته، رجعت می دهد.

در حالی که اگر این دوستان نگاهی گذرا به تاریخ اسلام و منطقه نمایند، این طرح و تفکر که امروز از نسل جدید ایدئولوگ های جریان اصولگرایی پیشنهاد می شود، در گذشته بروز و ظهور عملی داشته، و امتحان خود را به خوبی پس داده است، و امروز می توان حاصل تشکیل چنین حاکمیت هایی را به چشم سر دید، که جز جنایت، ویرانی، خسارت، وابستگی، عقب ماندگی و سرشکستگی برای اسلام و مسلمین و ملل مظلوم منطقه، چیزی به ارمغان نیاوردند.

 آن روزها که رجعت به تفکر حاکمیت بر انسان، به شیوه قرون اولیه، در بین متفکرین اسلامی بروز یافت و در نسوج جامعه فکری مسلمانان رسوخ کرد، و بروز عملی یافت، نمونه موفقی هم در شبه جزیره عربستان در شکل تفکر وهابیت تشکیل شد، که معتقد به شیوه خلافت و خلیفه گری بود، نتایج ظهورش دیده شد، و همچنین امروزه بروز جنبش گونه آن تفکر مبتنی بر خلافت اسلامی، در شکل حکومت های "داعش" در عراق و سوریه خود را نشان داد، و پیش از آن نیز حاکمیت خلافت اسلامی، منشعب از این تفکر، در چهره حکومت "طالبان" در افغانستان، بروز چهره جدید این جریان بود، که همگان با نتایج آن آشنایند.

حال آنکه پیش از آن، در نظام خلافت عباسی و بعد از آن حاکمیت خلافت عثمانی نیز این سیستم به اجرا در آمد، و به غیر از نابودی فرهنگ و اجتماع پیشرو و مستقل ملل تحت سیطره خود، و تبدیل آنان به جامعه ایی یکپارچه اما تهی و غارت شده، و نابود گشته، حاصلی نداشت؛ و امروزه از آن خلافت های پی در پی و طولانی، تنها فرهنگ و اجتماع از هم گسیخته کشورهای خاورمیانه، و شمال آفریقا به جای مانده است، و بازماندگان به مناطقی تبدیل شده اند که از آن سیستم حاکمیت خلافتی، تنها برای شان گویش به زبان عربی باقی ماند (مثل همین آقای میرزایی ما که با فرهنگ لغت باید حرف های عربی اش را فهمید)، و لابد "اتحادیه عرب" که اکنون یک سازمان بی خاصیت است، و علاوه بر آن، یک تاریخ عقب ماندگی و استیصال، و موجی از مهاجرت و فرار انسان های متواری از این وضع، که اکنون دنیای غرب، مستاصل از پذیرش این همه فراریان، از این مناطق، به کشورهایی نظیر ترکیه، در مرزهای خود باج می دهند، تا شاید بتوانند جلوی موج فراریان از این مردم را به سمت اروپا بگیرد، و این ناشی از عقب ماندگی کشورهای تحت سیطره این تفکر است، که یکی از علل مهم این وضع تفکر حاکم بر نخبگان آنان بود، که تاکید موکد به تقویت حاکِم دارند، تا حاکمیت مردمِ تحت حاکمیت بر خود، و شاید این عقب ماندگی ها، هرگز هم قابل جبران نباشد.

ممکن است گفته شود آن مثال ها از خلافت اهل سنت بود، و این که ما می گوییم خلافت اهل تشیع است، در پاسخ باید گفت، خلافت و خلیفه گری، یک روش حکومتی است، و این که چه تفکری بر آن حاکم باشد، تفاوتی نخواهد کرد، چه تفکر حاکم بر سیستم خلافتی شیعه باشد، چه اهل سنت، چه یهود، چه مسیحی و...، فرقی نمی کند؛ چرا که در چنین سیستمی اصل تاکید، بر قدرت حاکم است، تا وضع مردم، اصل بر اجرا شدن حکم است تا توجه به نتیجه آن، محور فرد حاکم است، تا خواست جمع، اصل اجرای حکم است، تا جاری شدن اخلاق و حتی دین، اصل رضایت حاکم است تا مردم و...

و چنین سیستم پیشنهادی برای جمهوری اسلامی یعنی نابودی روح و محتوای قانون اساسی قعلی، که عصاره مبارزه ی مبارزین است، که به نوشته در آمده و ثبت شده است، و چنین الگوهای پیشنهادی از سوی این ایدئولوگ های پرورش یافته در دامان فرهنگی انقلابیون اصولگرا، تمام اهداف آزادیخواهانه انقلاب و مبارزه و... را به دور انداخته، و این طرح در واقع بروز، ایجاد و احیا روش خلافت در ایران است.

متن اظهارات حجت الاسلام حسین میرزایی (کاندیدای اصولگرای اصفهان)

که از روی سخنرانی وی پیاده شده است :

"شما پست ریاست جمهوری را در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی حذف کنید، حذفش کنید، بایستی کشورتان را تخصصی اداره کنید، متخصصان دین و فرهنگ و علم در امور دین و فرهنگ و علم حرف بزنند، متخصصان اقتصاد درباره اقتصاد حرف بزنند، متخصصان عمران و آبادانی در مورد عمران و آبادانی حرف بزنند، و متخصصان تدبیر و سیاست هم در آنجا حرف بزنند،

به چه شیوه ایی رفتار کنیم.

برای رهبری یک معاون اجرایی عمران و آبادانی تعریف کنیم، یعنی خود رهبری یک معاون اجرایی عمران و آبادانی داشته باشند، قسمت هایی مثل وزارت نفت، راه و شهرسازی، جهاد و کشاورزی و این بخش هایی که به عمران و آبادانی بر می گردد، زیر نظر این معاون اجرایی طی شود. همین مجلس شورای اسلامی فعلی، در واقع وزرا و این معاون اجرایی را رای اعتماد بدهد و یا ندهد، و برنامه و بودجه اش را تعیین کند و کار برود جلو.

رهبری برای استصلاح [1] اهل، یک معاون فرهنگی، دینی و... اجرایی داشته باشد، که آموزش و پرورش، آموزش عالی، بهداشت و درمان، وزارت ورزش و جوانان، (چیچی ِاست این که همیشه دعوامان هست باهاش) (جمع حاضر، وزرات ارشاد) بله ارشاد و... اینها زیر نظر معاون اجرایی اسطصلاح اهل،  و یا معاون فرهنگی و دینی رهبری معظم انقلاب باشد، شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره این وزیرها و معاون، برنامه و بودجه و رای اعتماد، عدم اعتماد و... تنظیم کند.

رهبری به ازای جبایت [2] خراج ها، یک معاون اجرایی بیت المال داشته باشد، که وزیر اقتصاد، رییس بانک مرکزی، گمرکات، مسایل پولی و مالی و... کشور از طریق این معاونت اجرایی مدیریت شود، و شورایی به عنوان شورای اقتصاد، که این هم با یک فرایند قانونی پیدا می شود و روشن می شود، اینها برنامه و بودجه و تشکیلات این معاونت را مدیریت کنند و سامان دهی کنند،

دولت و رییس جمهور منتفی می شود.

در حوزه مسایل امنیتی و سیاسی، رهبری معاون اجرایی نمی خواهد، همانطور که الان فرماندهان را منصوب می کنند، وزرات اطلاعات، وزارت دفاع، وزارت خارجه، وزارت کشور، ملحق به مجموعه رهبری مستقیم شود، و همین فرایند که تجربه شده و موفق بوده، همین ادامه پیدا کند، با این استدلال که وجود معاون اجرایی امنیتی سیاسی در یک حکومت، امکان کودتا را بسیار زیاد می کند، قدرتی دارد که ممکن است از قدرت نظامی - امنیتی اش استفاده کند و کودتا کند، (لذا) اینجا نباید معاون وجود داشته باشد، برای رهبری".

این سخنان را که می شنوی احساس می کنی، تاریخ این کشور را از گذشته تا کنون بریده، و به دور انداخته، و یا فراموش کرده اند، و یا امروز یک ملت جدید انقلاب کرده، از صفر می خواهند، بعد از پیروزی انقلاب خود، بی توجه به گذشته، یک نوع حاکمیت برای خود طرح ریزی کند، چرا که تمام حرف های مبارزین قبل از انقلاب، شعارها، ایدال ها، دلایل به وجود آمدن انقلاب 57 و مشروطه و... همه را به فراموشی سپرده اند، و به دنبال یک انقلاب، یا یک کودتا، می خواهند سیستم جدیدی را طرح بریزند!!

البته در قالب یک طنز تلخ می توان، به این ایدئولوگ جدید و جوان جریان اصولگرایان تسلیم شد و گفت :

آقای میرزایی عزیز!

وقتی تفکر غالب بر موثرین حاکم بر کشور، مربوط به شیوه خلافت اسلامی است، شما درست می گویید و لزومی به داشتن سیستم های پیشرو جهانی متکی بر تفکر و تجربه انسان نیست، سیستم جمهوری مربوط به نظامات تفکر جدید و پیشرو و انسان محور است. همان سیستم خلافت اسلامی باشد، بهتر است! اهداف وقتی همان است، تفکر وقتی همان است، چرا باید سیستم جمهوری باشد، تازه در تکمیل و اصلاح سخن شما باید گفت، داشتن همین شوراهایی هم که گفته اید، بی معنی است، نیازی به شوراها هم نیست، و حاکم می تواند، خود معاونین خود را از بین افراد دلخواه خود تعیین، و سیاست ها را به وی ابلاغ، تا اجرایی کند.

آقای میرزایی عزیز! 

مگر در سیستم خلافت اسلامی، شورایی برای تعیین مسولین وجود داشت، خلیفه هر چه مقرر کند، همان قانون و سخن ایشان مبنای عمل است، مجلس شورای اسلامی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای اقتصاد و... معنی ندارد، با تشکیل خلافت اسلامی دیگر نیازی به انقلابیون، و انقلابی گری هم نیست، و در واقع به اهدافی که از انقلاب باید می رسید، رسیده ایم، و خلیفه مسلمین جهان می تواند بدون نیاز به انقلاب و انقلابیون کار خود را انجام دهد.

جناب حجت الاسلام!

نیازی به رای گیری و انتخابات هم نیست، مگر بیماریم رای گیری و انتخابات درست کنیم، تازه این همه سال این شیوه های حکومت داری غربی ها و شرقی ها را تحمل کردیم، می توانیم حالا آنطوری که دلمان می خواهد زندگی کنیم، کسی هم ناراحتی دارد می تواند از این کشور برود، آن خانم هم در شبکه افق صدا و سیما همین را فرمودند. آن غربگراها و شرق گراها که دم از قانون اساسی، سیستم جمهوری، حق تعیین سرنوشت و حقوق شهروندی و از این قبیل مزخرفات می زنند، نیز می توانند از این کشور بروند. بروند گم شوند، تا این کشور درست شود.

تازه همان شیوه بیعت خودمان چه عیبی دارد که رفراندوم تو این قانون اساسی گذاشته اند، وقتی دست خدا از آستین نایبان عام امام زمان در مجلس خبرگان بیرون آمده، و برای ما رهبر کشف و تعیین می کند، این همه هزینه ثبت نام رد صلاحیت، انتخابات و... که یک عده عوضی بر کرسی های مجالس و ریاست جمهوری بنشینند، که چی!،

هر کسی که رهبر است خود از میان افراد، لایق و به صلاحدید خود، برآزنده ها را به عنوان والی و مشاور انتخاب خواهد کرد. این همه تحمیل هزینه های بیخود، برای حکومت اسلامی بی معنی است، بهتر است خود او سر لشکر، والی، معاون اجرایی و... را هم تعیین کنند، تا کشور و امور را، آنها از طرف ایشان اداره نمایند.

 آقای میرزایی عزیز!

این قانون اساسی را هم که دست والیان ایشان را بسته است، باید به دور انداخت، چراکه یک عده نشستند و این همه بحث کردند و این را نوشتند، بعد هم معلوم شد که بیشتر آنها خیانتکار بودند، به عاقبت همراهان امام در 12 بهمن 57 که از هواپیما پایین آمدند، و یا آنانی که این قوانین را نوشتند نگاه کنید، یک به یک رسوا شدند و... این قانون اساسی را همان ها نشستند و نوشتند و این همه کشور را برای 41 سال سر کار گذاشتند.

از همان اول باید امام  خود خلافت اسلامی اعلام می کرد، این بازرگان، هاشمی، بهشتی و منتظری، مطهری و از این قبیل، نگذاشتند، و انقلاب را منحرف کردند و صحبت از آزادی، حق تعیین سرنوشت و... کردند، ما برای اسلام قیام کردیم، و برای اسلام کار می کنیم و برای اسلام همه چیز را فدا خواهیم کرد.

آقای میرزایی عزیز!

بی توجه به هر نفهمی که مانع اسلام شود، باید کار خود را کرد؛ اصلا اسلام نیازی به تایید این و آن ندارد، اینان را که بندگان خدا هستند، کار به کجا رسیده که برای خلیفه خدا تعیین تکلیف کنند، که چه حقی بدهد و چه حقی ندهد، اصلا معنی ندارد.

والی باید هم استاندار باشد هم نماز جمعه و جماعت اقامه کند، و هم قاضی شرع باشد و همه مطیع و منقاد او، حرف او قانون، کار او ملاک شرع و... ما از اول هم اشتباه کردیم، که اگر این نکرده بودیم، این همه رییس جمهور، رییس مجلس و وزرای منحرف روی دست ما نمی ماند، از اول هم راه را اشتباه رفتیم.

اما بعد از این طنز تلخ، یک سخن جدی با حجت الاسلام میرزایی دارم:

برادر عزیز! توصیه من به شما و امثال شما این است که به مردم باز گردید، از عاقبت آنان که راه خود را از مردم جدا کردند، عبرت بگیرید، این مردم "ولی نعمت" امثال شمایند، در استیفای حق و حقوق آنان است که رضایت خداوند نیز حاصل خواهد شد، و این خیر دنیا و آخرت شماست، وظیفه وکیل تنها زنده کردن حقوق کسی است که از او وکالت دارد، نه فرد دیگر.

شیوه ایی از حکمرانی را دنبال کنید که این مردم برای بدست آوردن آن در طی صد سال دو انقلاب بزرگ کردند (انقلاب مشروطیت، انقلاب 57)، که دو انقلاب در یک سده، در تاریخ ملل جهان بی نظیر است. تاکید این مردم بر حق تعیین سرنوشت، و برخورداری از آزادی، خواستی تاریخی، اساسی و بنیادین است؛

سد کردن این راه، شنا در مسیر خلاف رود جاری و خروشان ایرانیان است، و هر فردی را که بر هر زورقی در این خلاف جهت سوار شود، در این تلاطم، غرق خواهد شد، اگر به فکر خود نیستید، حداقل بر کشتی اسلام سوار نشوید، تا اسلام نیز با شما در این مسیر غرق نگردد.

[1] - استصلاح. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) نیکوئی کردن خواستن. و منه : اربع لاتستصلح فسادها، محاسدة الاکفاء و عداوة القرباء و الرکانة فی الامراء و الفسق فی العلماء. (منتهی الارب ). || نیک شدن. نیک آمدن چیزی. (زوزنی ). || صلح جستن. || صلاح کار جستن. صلاح پرسیدن. (غیاث ). || استصلاح یکی از اصول فقه نزد مالک بن اَنس و اصحاب او باشد، و مثال آن اجازه ایست که صیارفه دارند در تبایع وَرق بورق (دراهم مَضروبة) و عین بعین با زیادة و نقصان در صورتی که نوع این معامله بر غیر صیارفه ممنوع است و این برای آن مجاز است که صلاح عامه در آن است. (مفاتیح العلوم ).

[2] - جبایت. [ ج ِ ی َ] (ع مص ) جبایة. فراهم آوردن باج. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). باج و خراج گرفتن. (از برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (غیاث اللغات ). جبایت و جبادت بمعنی فراهم آوردن باج است. (حاشیه ٔ برهان چ معین از دزی ). گردآوردن از تمام جهات. (معجم البلدان ). جمع نمودن خراج و گرفتن آن. فراهم آوردن آب و خراج و غیر آن.خراج ستدن. خراج گرد کردن. رجوع به جبایة شود. گرد کردن. ولی در منتهی الارب برای جبایة نوشته است : فراهم آوردن باج.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اصولگرایان تنها بازی های بی رقیب را برده اند؛ آنان که تا به حال کم و بیش از امکان شورای نگهبان و... برای بالانس قدرت حریف با خود سود جسته اند، اینبار و در این دوره تصمیم گرفتند، که بی شک پیروز میدان باشند، چراکه انتظار دارند، قدرت اصلی در این دوره است که تقسیم می شود، و باید بدون برو و برگرد در آن صحنه حضور قوی داشت، حتی به قیمت انجام دوپینگی رسوا، در برابر چشم همه جهانیان؛ و کسی را بر کرسی های مجلس آتی بنشانند، که از خودی ها! باشد؛

این بود که رقیب را قبل از آمدن به تشک کشتی، راهی خانه اش کردند، تا بی رقیب پیروزی اشان را قطعی کنند، و از قبل جشن پیروزی بگیرند، و غنایم آنرا پیش از نبرد، بین خود تقسیم کنند، و اینبار دیگر مثل انتخابات گذشته، زیر کوهی از آرای مردمی که پای صندوق های رای آمدند، خفه نشوند.

این روزها خیابان ها دیگر رنگ و بوی انتخاباتی ندارد، چرا که انتخاباتی در واقع نیست، و انتخاب ها از قبل شده است، دوستم می گفت، "دیروز دختر خانمی لیستی به من داد که به این لیست رای دهید، که سر لیست آن آقای محمد باقر قالیباف بود." و این تنها واقعه تبلیغات انتخاباتی بود که او هم دیده است.

و چقدر دنیای سیاست این صحنه داران، و اهداف سیاسی در پس آن، بی رحم و کثیف است، که می تواند یک مردم، یک انقلاب، و حتی یک کشور را، فدای یک جناح سیاسی و حتی یک فرد کند، و برای پیروزی اش، حتی "رقابت خانگی" را هم خانه نشین کرده، تا، بی رقیب پیروزهای از پیش تعیین شده، محقق گردد.

درست مثل امتیازی که ورزشکاران اسراییلی، در حاشیه عدم حضور ورزشکاران ایرانی، روی تشک های مبارزه سخت ورزشی به جیب می زنند، و رندانه و ذوق زده راهی خانه می شوند، و این نتیجه پیروزی "سه بر صفر" را بدون صرف هیچ انرژی، نصیب خود می کنند.

همه دنیا می دانند که این امتیازی نیست، که در کشاکش مردانه زورآزمایی قدرت، کسب شود، اما در قاموس دنیای خالی از انصاف، اخلاق و هر بازدارنده دیگری مثل دین و انسانیت، این امتیازهای بادآورده  نیز در کنار امتیازات به حق کسب شده، ذخیره می شود، و در قاموس صحنه سازان چنین صحنه هایی تفاوتی بین مردانگی، انصاف و... و خدعه و نیرنگ و... نیست؛ چرا که هدف وسیله را توجیه می کند، به قول آن عنصر سازمان مجاهدین خلق که گفته بود "مهم این است که نام ما در تاریخ ثبت شود، چه یزید و چه امام حسین، تفاوتی نمی کند."

چرا که در دنیای چنین سیاست، و چنین ورزشی و... که خالی از اخلاق، انصاف و هر بازدارانده دیگر انسانی است، تنها پیروزی اصالت دارد و هر پیروزی هم، پیروزی محسوب می کند، و هر قهرمان پوشالی نیز در کنار قهرمانان استخوان خرد کرده، به یک اندازه مدال می گیرد؛  

البته یکی را دیدم که از این شرایط اظهار امیداواری هم می کرد، می گفت غم مخور، "چو ویرانی فزون آید، رو به آبادی رود." و از این بابت خوشبین هم بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پروردگارا!

دیده ام، که چون دلی در آشوب شود، خَلق کند،

در حیرانی افکار غرق شده، دنیا پر از چشم انداز های بدیع نماید،

اما تو ای یار بی همتای من!

قلب تو نیز، در آشوب بود، که به خلق مان، دست زدی؟!

تو نیز به مستی عشق مبتلا گشته، خلق کردی؟!!

کاش دلت آشوب نشده بود، که چنین خلق کند!

کاش وقتی به خلق مان، دست می زدی،

حالت مستیُ عشق، از سرت پریده بود!

و آنگاه به خَلق، همت استوار می داشتی،

در این صورت، شاید دنیای ما اکنون در این بلبشو و گرفتاری نبود،

اگر بنیادش بر عشق نبود، و کمی منطق روشن، بر این خلق حکفرما می شد!

آنگاه شاید، منطق دیگری بر ارتباطات کنونی ما نیز استوار می گشت،

ایزدا!

یکتای بی همتای من!

اکنون که می نگرم،

زورگویان از منطق عشق و عاشقی توست، که جبّار گشته اند!

مالک شده، مُلک از خود دانسته، خود مَلِک انگاشته، قهّار شدند،

کاش نه مَلِک بودُ، نه مالکُ، نه مُلکی

آزاد، ز مالکُ، مَلِکُ، قَهّارُ، جبّارُ، ظالمُ ظلم،

کاش این ناروشنی ها را، بدین ظلم ختم نمی شد،

کاش دنیای ما را هم، ساده تر از این ها می آفریدی،

در میان درزهای ناروشنِ خلق ما،

هزار شیطانُ خصم، به کمین مان نشسته اند،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...