مصطفی مصطفوی
گوش ها بسته، چشم ها گَردان، میان ضِجه ها
گم شدم در انتهای ادعایی بس غریب،
مُنجیُ، منجی شدن، داعیُ راهی شدن،
خود به بندُ، بند از کَس افکندن، محال
خود شدم غرقُ، غریقم در خیالی دورِ دور،
اینَکم، افتاده ام اندر میان تلی از آن آرزوهای بلند،
رشته ها شد ریشته، وز جورُ دور باطلِ دَوّار دور،
در میان گرد و خاکِ این همه توفان بی پایان، بی حاصل، عجیب،
در اسیری، بیکسی، درماندگی ها، اوج استمدادها،
گم شدم در زیر آوارش،
در میان تپه های کِبر، زیر آوار غرور،
سوختم، خاکسترم، اکنون اسیرم در خروج [1]،
ناله هایم، سقف ها، از آسمان ها را درید،
لیک در روی زمینم، نیست گوشی، یا چشمی، هیچ هیچ،
گوش ها بسته، چشم ها گَردان، میان ضِجه ها،
نیست فریادرس، رهایی، منجی و آزادگی،
نیست غمخواری برای گورخوابان، کَپر بر خاکدان،
چاره اش مرگ است، مرگ،
این هم، آرزوییست دورُ، گاه دارویی بعید،
کشته باید شد، به زیر چرخ های سهمگینِ، این همه رویا، آرزوهای بلند،
ریزشی از آسمان خواهم، فرود آید بر این ظلمِ سهمگین، آواروار
ناگهانی بر کَند بنیاد این ظلمُ، داستانِ فریب،
برکَند بنیادِ بیدادُ، بردگی، هم بندگی.
آنک آندم، من آزادم، وز هفت اقلیمش، از بندهای تا به تا،
زنجیرهای تازهُ، بَرّاقُ،
غارهای پر ز مار،
نور آنگه می دمد، بر دخمه های هول انگیزُ، تاریک ما،
دیده از نورش روشن، دل ها آزاد از پلید،
سنگری اینک نخواهم، ترکِ هر چه سنگر می کنم،
آنک آزادم، ز هر بندُ، هر خاکریزِ پلید.
به نظم در آمده در 5 تیرماه 1399
-[1] مرحوم مادرم به خاکستر و آتش مخلوطی که از چاله کُرسی ها، در پایان شب در زمستان ها، باید تخلیه می شد و چاله ی کرسی برای آتشی نو خالی می گشت، "خُروج" می گفت، این همان آتشی است که نه می توان آن را آتش گفت، و نه خاکستر، چیزی بینابین که چوپانان نیز در همین مرحله است که آن را بر خمیر تازه ایی که قصد نان کردنش دارند، می کشند، تا در زیر آن، این خمیر در داغی ملایم تری در مقایسه با آتش خالص، به مرور و با کمترین سوختگی، نان گوارایی بدست آید، البته این نوع آتش برای بدن بسیار داغ و سوزاننده است.
لحظات احساسی آخرین صعودم به قله 3964 متری توچال را دیگر فراموش کردم، زیرا این صعود بر می گردد به پاییز سال گذشته، و از اسفندماه که همه گیری ویروس کرونا را اعلام کردند، کل برنامه های زندگی ما و از جمله برنامه های کوه هم بهم خورد و... و از مدار جاری اش خارج شد، اما حالا در حالی که کشور از لحاظ مرگ و میر و شرایط کرونایی در موج دوم مثل همان روزهای اول است، دیگر انگار با کرونا کمی رفیق شدیم، و آنقدر مرگ از او دیدیم که برایمان کشته شدن توسط این ویروس ناخوانده عادی شده است، مثل مرگ های بیشمار جاده ها که هر ساله به اندازه کشتار یک جنگ فراگیر از ما قربانی می گیرد، و دیگر آن را جزو تقدیر و برنامه عادی زندگی خود تلقی کرده، و هزاران مرگ که در جاده ها ما را در هر سفری همراهی می کنند را نادیده گرفته، و با شرایط دردناک این همه کشتار خو گرفته ایم، و آن را سهم خود از این دنیا دانسته، و بی خیال همه ی این مصیبت ها، به راحتی به سفر می رویم و...
این روزها کرونا هم انگار همین حالت را پیدا کرده، و عفریت مرگ های بی رحمانه این ویروس وارداتی بر فراز شهر و کاشانه و جمع های ما در پرواز است، و هر لحظه می تواند گریبانی را گرفته و به چند روزی، زندگی تو را بگیرد، اما ما بی خیالش شده، و او کارش را می کند و ما هم کار خود را. این است که در پارک ها ورزش می کنیم، در حالی که کرونا در جمع ما حضور دارد، در اتوبوس ها با ماست و ما بدون توجه به آن به کارمان می رسیم، و انگار به صورت نانوشته ایی با او به توافق رسیده ایم که، تو کارت را کن و ما هم کار خود را انجام خواهیم داد.
در چنین شرایطی بود که امروز تصمیم گرفتم بعد مدت ها تمام پروتکل های چیده شده برای خود را نادیده گرفته و از قرنطینه های معمول گذشته و در نظر گرفته شده برای خود، خارج شده، و صعودهایم را در سال 1399 تجدید کنم، و تو اگر از خود نگذری چیزی بدست نخواهی آورد. تیم ما در این صعود هفت نفره بود، از جمله شامل کادر پزشکی بود که با بیماران کرونایی نیز در ارتباطند، ما با هم این صعود را به انجام رساندیم، همه احتمالات را نادیده گرفتیم، تا ساعت هایی را با هم باشیم و این صعود به انجام رسد، تو گویی عقده ایی شده ایم، بعد مدت ها کناره گیری، دل به دریا زده و جان در کف دست گرفته، زندگی را به وضع عادی اش برگردانده، و یا تصورش کردیم، تا کاری صورت گیرد، که در شرایط عادیست که صورت گرفتنی است.
قرارمان صبح ساعت 5 کنار مجسمه دربند، با هدف صعود به قله توچال از مسیر "چشمه نرگس" بود، و بالاخره نیز با کمی تاخیر، حرکت گروه رو به مقصد آغاز شد، و ساعت 7 و 20 دقیقه صبح 5 پنج شنبه 5 تیرماه 1399 بود که به پناهگاه شیرپلا رسیدیم، جایی که توقف بیش از اندازه ایی را برای صبحانه و استراحت داشتیم، و تا ساعت 8 و 40 دقیقه دوستان خوشمشرب ما حسابی خود را ساختند و... تا از مراسم صبحانه و چای خوری خود دل کندند، و راهی ادامه مسیر شدیم، ساعت 10 و 24 دقیقه صبح بود که پای چشمه نرگس محو زیبایی های این چشمه پر آب و خروشان شدیم، که حسابی از لکه های برف های بالادست خود که این روزها به سرعت در حال آب شدن هستند، سیراب بود.
پیش از رسیدن به چشمه گروه دو قسمت شده، عده ایی از زیر چشمه راه به جلو داشتند، و ما که خود را به چشمه رسانده و بلافاصله عکس یادگاری گرفته و ظرف های آب خود را تجدید کرده، از آنجا به سمت قله حرکت را دوباره آغازیدیم، اما یک شاخه از تیم ما که چشمه را دور زده بود و از آن گذشته بودند، بالطبع آبی برای ادامه مسیر نداشتند، لذا ناچار شدیم حدود 25 دقیقه صبر کنیم، تا تعدادی از دوستان راه طی شده را، باز گشته، و برای ممکن شدن ادامه مسیر، از چشمه نرگس آب لازم در ادامه مسیر را برگرفته و باز گردند. این نیز انجام گردید، و راه مانده در پیش گرفته شد. و بعد از یک توقف تقریبا 15 دقیقه ایی که بین راه تا قله داشتیم، در ساعت 13 و 10 دقیقه ظهر بود که خود را به قله رساندیم، و ماموریت دل در یک حرکت شش ساعته (با کسر دقایق استراحت از 8 ساعت زمان کل صعود) به انجام رسید، و رضایتش نیز جلب گردید.
و انسان دل خوش به چه موفقیت هایی است؟! رسیدن به قله ایی، کسب مقدار ناچیزی پول، گرفتن مدرکی، انجام پروژه ایی و... و همین هاست دلخوشی های ما از این دنیایی که مثل برق و باد می گذرد، و فرصت پر قیمت و محدود زیستن ما نیز رو به پایان، به سرعت می گذرد. البته به این موارد هم دلخوش نباشیم، به چه خوش باشیم؟! و انگار ما هم در این دلخوشی تنها نبودیم، کسان دیگری هم بودند که آنقدر از رسیدن به قله شاد بودند که با ملودی موسیقی ناچیزی به رقص در آمده و شادی خود را در جمع بروز داده بودند، و تو شادی را در چشمان بسیاری می توانستی ببینی که توانسته اند بر این جاذبه سخت نشستن، خوابیدن، استراحت، مسیر و... غلبه کرده و اکنون بر بلندای قله ایی دوست داشتنی مثل قله توچال قرار داشتند، که ارزش چشیدن سختی را دارد، و حتی کسانی هستند که جان می دهند، تا بر سختی صعود بر آن غلبه یافته، و بر بلندایش بایستند.
ذهنم در مسیر متوجه دوست همنوردمان آقا فرشید بود، جوانی خوش مشرب هم سن و سال خودم که در سفر قبلی با همین تیم، در همین مسیر ما را همراهی کرد، شب را با او در شیرپلا خوابیدیم، و کلی گپ های شبانه زدیم، و امروز شنیدم که ایشان در چنین سن و سالی به سرطان مبتلا شده است و مراحل درمانش آغاز گردیده است؛ از صمیم قلب برایش سلامتی آرزو کردم، و از خداوند خواستم به او توانایی بدهد که از این گردنه سخت بیماری به سلامت بگذرد.
در پای یال منتهی به قله از مسیر امیری، دوست داشتم از یال می رفتیم، و در قربانگاه دوست همنورد دیگرم حاضر می شدم که سال گذشته در بازگشت از قله یخ زد، و جان به جان آفرین تسلیم کرد، او که اولین بار هم قله توچال و هم دماوند را با او فتح کردم؛ اما از همین پایین برای آرامش روح مرحوم مهندس هادی مودب، دعا کردم و حسرت نداشتنش را خوردم.
امروز به صورت شگفت انگیزی، گروه های بسیاری عازم قله اند، و سخنان هر یک را که از تو عبور می کنند و یا تو از آنان عبور می کنی را که دنبال کنی، از دغدغه های خود می گویند، یکی از ترامپ می گوید و تهدیدها و فرصت هایی که برای ایران در مقابل او موجود است، یکی غر می زند که چقدر برخی کج سلیقه اند که برای پاک کردن شعار "مرگ بر اهریمن"، که کج سلیقه دیگری بر تابلوهای مسیر نوشته، این شعارها را با اسپری مشکی پاک کرده و حاصل عمل این دو کج سلیقه این شده که دیگر تابلوهای مسیر نشانگر آنچه باید باشند نیست، پاک کننده شعار را از این لحاظ کج سلیقه می گویم که شعار "مرگ بر اهریمن"، مثل شعار "مرگ بر شیطان" است، و نباید به کسی بر بُخورد، که آن را با این کج سلیقه ایی پاک کند، و تابلویی کارگشا را در مسیر کوهستان نابود کند، و از کارکردش که راهنمایی عبوری هاست که بسیاری تازه کارند و بدان احتیاج دارند، خارج کند، و نویسنده نیز کج سلیقه است که چنین شعار ارزشمندی را بر تابلوهای کاربردی مسیر کوهنوردی می نویسد که هر روز افراد زیادی با آن مسیر خود را می یابند، تا به بیراهه ایی نرفته، و با خطری مواجهه نشوند، و حال که این کج سلیقه چنین شعار زیبایی را بر چنین بستر نامربوطی نوشته، کج سلیقه دیگری از راه می رسد و چنان این شعار را پاک می کند، که دیگر آثاری از اصل تابلو نماند.
همنورد تازه واردی هم صعود اول خود را به قله توچال را بی هیچ سابقه کوهنوردی قبلی با ما تجربه کرد، و می دانم این صعود شگفتی ساز، برای او نیز به یاد ماندنی خواهد بود، همانگونه که برای همه ما اولین ها به یاد ماندنیست، این صعود سخت را باید به ایشان نیز تبریک گفت، و باید در نظر داشت که انسانی که خودساخته است این خودساختگی روزی به کارش می آید، چه خودساختگیِ جسمی، چه روحی و... و این دوست همنورد جدید ما، به حتم خودساختگی جسمی از قبل داشت، که توانست سختی این صعود را این چنین تحمل کند و در اولین حرکت کوهنوردی اش شگفتی بیافریند.
تعدادی از عکس های گرفته شده از مسیر، تقدیم به آنانی که می خواهند تصویری از مسیر در ذهن داشته باشند :
گردوها را در این مسیر سرما نزده است امید به محصولی چند
گردوها را در این مسیر سرما نزده است امید به محصولی چند
مسیر شیرپلا، بعد قبل از پناهگاه شیرپلا
مسیر شیرپلا، بعد قبل از پناهگاه شیرپلا
آبشارهای هنوز جاریست، برف های بالا دست نوید ادامه این زیبایی است
آبشارهای هنوز جاریست، برف های بالا دست نوید ادامه این زیبایی است
پناهگاه شیرپلا با همه زیبایی هایش
پناهگاه شیرپلا با همه زیبایی هایش
دره شیرپلا و تهران، تصویر گرفته شده از بلندای پناهگاه شیرپلا
دره شیرپلا و تهران، تصویر گرفته شده از بلندای پناهگاه شیرپلا
زیبایی های مسیر چشمه نرگس
زیبایی های مسیر چشمه نرگس
زیبایی های آب های جاری در دره چشمه نرگس
زیبایی های آب های جاری در دره چشمه نرگس
آب های جاری از چشمه نرگس
آب های جاری از چشمه نرگس
تصویری از چشمه نرگس
تصویری از چشمه نرگس
چشمه نرگس
چشمه نرگس
فرو رسختن آب از چشمه نرگس
فرو رسختن آب از چشمه نرگس
لکه های برف باقی مانده از زمستان گذشته
لکه های برف باقی مانده از زمستان گذشته
گل های زیبای شکوفا شده بالای چشمه نرگس
گل های زیبای شکوفا شده بالای چشمه نرگس
زیبایی های بلای چشمه نرگس
زیبایی های بلای چشمه نرگس
نقاب های برفی سمت شرقی قله توچال از بالای چهارپالون
نقاب های برفی سمت شرقی قله توچال از بالای چهارپالون
انتهای چهارپالون پیش به سوی قله
انتهای چهارپالون پیش به سوی قله
نقاب های برفی پای قله توچال در سمت شرقی
نقاب های برفی پای قله توچال در سمت شرقی
این همه گنبد آرزوها، بر فراز قله توچال
این همه گنبد آرزوها، بر فراز قله توچال
من تو را خاموشستان می نامم، تا آرامستان! و تو به واقع قبرستانِ سکوتی! [1]
چراکه چنان آرام به نظر می رسی، که انگار خفتگان در تو "از هفت دولت آزادند" [2]
اما شما ای خفتگان از هفت دولت آزاد گشته در خاموشخانه شهر ما! ای غرق شدگانِ در سکوتی بی پایان!
آنروز که باید سکوت می کردید، تا منِ تازه وارد، فرصتی یافته، و خود به چشم خویش دنیای خود را می دیدم، لمس و تجربه می کردم و...، تا در انتها بر "دین آبا و اجدادی" ام [3] نمانم و...، شما سراسر سخن بودید، و لحظه ایی از گفتن باز نماندید، و فرصتی ندادید تا در خود فرو روم، و روز و روزگارم را خود کشف کنم، و بدین سان فرصت فکر کردن در آرامشِ تازه واردی خود را نیافتم، و در بمباران سخن شما مشغول و مقهور انواع و اقسام سخن ها و نظرات بودم، و...
شما گفتید و گفتید، و بر طبل گفتن آنقدر کوبیدید تا آنچه را حقش می پنداشتید، همچون میخ بر سنگ وجودم، فرو کنید و...
تا اینکه تنها، مرگ بر دهان تان مهر اتمام سخن زد،
آنروز من و شما با هم در آنچه می دیدیم، لمس می کردیم و می شنیدیم، مشترک بودیم، با این تفاوت که شما مدعی بودید "آنچه ما در خشت خام می بینیم، شما در آینه هم نمی توانید دید"، [4] و گاه می گفتید که "تو مو می بینی، و ما پیچش مو" [5] و...، به هر تقدیر هر دو در افقی می نگریستیم، که در ایستنگاهش لااقل اشتراک داشتیم.
اما امروز که در ایستنگاه مان تفاوت داریم، و من شدید نیاز دارم، تا زبان بگشایید و از دنیایی بگویید که در آن غرقید و از آن مطلع، و حال آنکه ما از آن کاملا بی خبریم، و در عطش دانستن از آنیم، زبان به کام گرفته اید، و هیچ سخن نمی گویید، گویی که می خواهید ثابت کنید که، آخر عاقبت آنانی که از دانندگانند، خاموشی است،
و گویا تقدیر بر این است تا انسانِ مملو از سوال، در دنیایی از سوال های بی پاسخ بماند و در نادانی خود بمیرد، و او نیز چون شما، تنها بعد از مرگ، حقیقت را تجربه کند، که سال های دراز عمر را، با ندانستنش دست به گریبان بود.
اما دیگر این دیدن و تجربه بعد از مرگ، سودی بحال این دنیای ما ندارد، چرا که بعد از این دیدن، دیگر بازگشتی بدین دنیا نخواهد بود، و این است که این دانستنی بی سود به حال این دنیای مهم سرنوشت ساز ما خواهد بود و...
پس ای خفتگان در سکوت بی پایان مزارها! ای رها شدگان در خاموشستان این خاک!
بخوابید تا ما در هزارتوی سوال های بی پایان و لاجواب خود غوطه خوریم، تا روزیکه با شما هم سفره سکوت شویم، و آنروز چه سود، این دانستن به سان "نوش دارویی، بعد از مرگ سهراب" خواهد بود. [6]
و تو گویا "هر که را اسرار حق آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند؟!" [7].
و نمی دانم این چه رسمی است، که بر دهان دانندگان مهر سکوت می زنند، و لب هان شان را می دوزند، تا بشر در نادانی خود بماند، و در زمین جهل خود، کورمال کورمال به سوی مسیری ناشناس و نامشخص پیش رود؟!!
[1] - ما انسان ها هنوز که هنوز است در نامیدن محل دفن مردگان خود هم ناتوان مانده ایم، نمی دانیم آن را قبرستان، آرامستان، و یا به نظر نگارنده این سطور خاموشستانش بنامیم
[2] - ضرب المثلی به معنی رها از تمام قید و بندهای ساخته اهل این دنیا
[3] - طبق تعلیمات قرآن انسان ها باید در فکر فرو رفته و در دنیای خود اندیشه کنند تا بر باطل از اجداد رسیده نمانند و بر حق و حقیقت سر تعظیم فرود آورند تا آنچه از گذشتگان بدان ها به ارث رسیده است، از تفکر گرفته تا حتی محل زیستن
[4] - ضرب المثلی که مدعیان دانش می گویند که در تیز بینی آنقدر پیش رفته اند که در خشت کدر و سیاه آنان چیزهایی می بینند که افراد عادی در آینه صیقل خورده هم نمی توانند دید.
[5] - ضرب المثلی پارسی حکایت کننده عمق دید افراد است که بعضی در جزییات می مانند و دیگران آنقدر عمیق می شوند که از بدیهیات گذشته و به دیدن جزئیات رسیده اند.
[6] - ضرب المثلی پارسی که حکایت از دیر هنگام بودن اقدام و امری دارد که اگر زودتر به انجام می رسید سود فراوان داشت و امروز به رغم اهمیت ش وجودش سودی نخواهد داشت،
[7] - این شعر را از سخنرانی های مرحوم کافی به یاد دارم
برخی انسان ها انگار وقتی در لباس شغلی خود که در می آیند، دیگر ارتباط شان با وجدان، اخلاق و تمام ارزش های انسانی شان قطع می شود و به ابزار انجام تصمیمات عده ایی دیگر تبدیل می شوند، در حالی که حتی خود می دانند که اعمال شان جنایتبار و خارج از انسانیت و اخلاق و ارزش هاست، اما خود را مامور معذور تلقی و معرفی کرده و می خواهند از زیر فشار عذاب وجدان اعمال خود بگریزند.
ویدئوی جان دادن تدریجی انسان کت و کول بسته و بی دفاع، زیر سنگینی تمام هیکل فربه از مبسوط الیدی مامور امنیتی خالی از انسانیت امریکایی که تمام سنگینی خروج خود از انسانیت، اخلاق و ارزش های انسانی را در زیر زانوانش جمع کرده، و بر گلوی اسیری (حتی مجرم) می فشرد، را دیدم، از تاسف لبریز شدم، و از وحشت خروج انسان از انسانیت و اخلاق تکان خوردم.
و تلاش های بی ثمر و همراه با التماس و آن فرد دربند شده و دیگر شاهدین بر این ماجرا که قصد تاثیر گذاری بر قلب خالی از هر گونه وجوه انسانی و از سنگ شده آن پلیس امریکایی که بی تاثیر ماند و آن انسان در بند، در برابر چشم همگان کم کم و به تدریج تسلیم مرگ شد و جان داد و تحت زجری ظالمانه با این جهان خداحافظی کرد تا نماند و دیگر نبیند و ما بمانیم و هی به تکرار شاهد این ظلم ها باشیم.
دوست هنرمندم که این ویدئو را ارسال کرده بود، برایم نوشت "لطفا اگر طاقت دیدن ندارید، نبینید". و واقعا هم طاقت می خواهد دیدن مرگ انسانیت، این ویدئو در مقیاس بزرگتر مرا به یاد ملت های در بند مستبدین و ظالمین انداخت، که کت و کول بسته زیر یوغ فشار سیاست ها و تصمیمات و منویات دل حاکمان و حاکمیت های مستبد خود، گردن خرد می کنند، و تلاش های بی اثر و محدود آنان، همچنین شاهدین جهانی، خیرخواهان و مصلحین و... بی ثمر است، و هشدارهای هم برای این حکام جور، به سان حرف های بی اساسی می ماند که از سوی دشمنان خارجی گفته می شود، که از سر دشمنی زده می شود،
و مرا به یاد مامورانی انداخت که انگار موقع استخدام و یا ورود به محل کار و شروع به اقدامات شغلی خود، همانگونه که لباس معمول خود را در آورند و فرم کاری شان را می پوشند، لباس انسانیت خود را نیز از تن به در آورده به کناری نهاده و "عمله ظلم" می شوند، و خود را به سان ابزاری بی روح، مجری دستورات و اقتضائات کاری تلقی و این می کنند،
این پلیس امریکایی و حامی او در این صحنه، حتما خود واجد وجدان، خانواده و تربیت انسانی بوده اند، اما در هنگام انجام ماموریت تشکیلاتی، همه اینها را به کناری نهاده و به سان حیوانی درنده، نه چشمشان ظلم شان را می دید، نه گوش های شان فریاد استمداد مجرمی مظلوم را زیر زانوی اشان می شنید، نه اندرز و هوشدار دیگران به گوششان می رسید و توجه می کردند، و به سان موجودی خارج از عقل و منطق و اخلاق و... خود را مامور معذور تلقی و جنایت آفریدند.
این شیوه برخورد غیر انسان مختص جامعه غرب نیست، شرق هم دچار بدتر از اینهاست، منتها عدم وجود آزادی، و اختناق باعث می شود کسی را یارای تصویر برداری از این گونه اعمال جنایت بار در این کشورها نیست، چرا که با سیستم مخوف امنیتی و قضایی که دارند، به سان جامعه باز امریکایی نیستند که پلیس اجازه دهد مردم عمل جنایت بارشان را به تصویر کشند، و در شبکه های اجتماعی پخش کنند و "تشویش اذهان عمومی" کنند و در جامعه "فتنه" ایجاد کنند و..!
این جنایات خاص جامعه غرب و شرق هم نیست، در جامعه مدعی ما هم اتفاق می افتد، همین چند روز پیش در کرمانشاه خانمی کپرنشین که اقدامی غیر قانونی داشت، جان خود را از سر استیصال در تلاش برای جلوگیری از خراب کردن سرپناه مختصر و غیر قانونی اش، از دست داد و کشته شد، و آن ماموری که تحت آموزه های دینی و فرهنگ متعالی ما بود، و لابد باید این نمی کرد، خود را مامور و معذور دانست و نتوانست اقدام قانونی خود را طوری انجام دهد که منجر به این ظلم بزرگ نشود.
این داستان ها، داستان مرگ انسانیت، اخلاق و... است که باید جهان را تکان دهد، اما ما آنقدر از این دست می بینیم و می شنویم که دیده ها و گوش هایمان پر است از این دست؛ و لذا انسان ها به شاهدین بی تحرک جنایات تبدیل شده اند. این حادثه از انسان هایی می گوید که زیر فشارهای وارده، گردن هاشان می شکند و فریاد بر می آورند "نمی توانیم نفس بکشیم" و همه می شنوند و از کسی کاری ساخته نیست.
از سطح وجود انسانیت و سیستم اداره جامعه ایی حکایت می کند که مردم ساکن در آن وکالت اداره امور خود را به عده ایی از خود سپرده اند، تا بلکه به امورشان رسیدگی کنند، اما وقتی این وکلا در جایگاه حاکمیت بر مردم خود قرار گرفتند، یادشان رفت که وکیل "ولی نعمتان" خود در انجام خدمت هستند، و کم کم از "خدمتگذار" به "ولی نعمت" مردم خود تبدیل شده، و جای حاکم اصلی (مردم)، با وکیل و مجری قانون (حاکمیت) عوض شد، و وکیل به "صاحب الامر" مبدل، و حاکم اصلی (مردم) به ملعبه دست وکیل خود مبدل شدند، و این وکلا هر آنچه که می خواهند بر سر مردم به عنوان زیر دستان می آورند، و یک ملت می دود و خرد می شود، تا منویات دل یک وکیل به حقیقت وجودی بپیوندد، و او از مردم زیردست خود راضی باشد!
چنین ماموری در چنین تفکری این چنین جنایت می آفریند.
اسب سیاست و قدرت را انگار هرگز لگامی نیست، چون بی توجه به هزار چشم ناظر داخلی و خارجی، هر زور و حیلتی برای خود دست و پا می کند، و سعی دارد موانع را از پیش پای خود بردارد و چهارنعل به پیش راند، در حالیکه هدفش رسیدن هر چه بیشتر به قدرت، تحکیم آن، و تضمین تداومش می باشد. در این بین هم که هرچه بر دیگران، اخلاق، انسانیت، ارزش ها و... رفت، ملالی نیست!
مجلس یازدهم را باید حاصل مهندسی انتخابات توسط نظارت استصوابی اعضای شورای نگهبان دانست، نمونه بارز یک "حرام خوری سیاسی" گسترده بود؛ که رقیب سیاسی را به خاطر دفاع تیز و بی پرده از حقوق مردم، سلب صلاحیت کرد تا از رقابت باز بماند، و عیوب آشکار خودی ها را، با پرونده های قطور و رسوای موجودشان نادیده گرفت، و بر صدر نشاند.
در این بی حیایی سیاست پیشگان مادام العمر، نه از ارزش ها چیزی مانده و خواهد ماند و نه از تعهد به اصول با ارزش بازی سیاست، یا اصول ساده و اما بارز و مورد توافق انسانی، که بدان عمل می شد یا نمی شد، منظور بحث نیست؛ اما همه بر لزوم تعهد و عمل به آن توافق داشتند، و در رژیم گذشته و تا همین اوایل انقلاب بر درب ورودی اتومبیل های متعلق به عموم و ادارات نوشته بود که، "وسیله نقلیه عمومی است، استفاده اختصاصی ممنوع" ،
آری جنابان اصولگرای مادام العمر در قدرت! نظارتی که به شما سپرده شده است، یک "قدرت عمومی است، استفاده اختصاصی از آن ممنوع است" و شما حرمت این امانت را نگه نداشته و از آن سال هاست که به صورت جناحی سود برده و برای بالانس قدرت با رقیب سیاسی خود سو استفاده می کنید.
اما این روزها احساس می کنم تمام امکانات موجود حاصل از انقلاب و کشور را به خدمت یک جناح در آورده اند، تا در فتح سنگر به سنگر مراکز قدرت، بی وقفه تا کسب تمام آنچه از این بلیه خانمان سوز (قدرت و اقتدار) قابل حصول است، کسب و در توبره خود جمع کرده بر دوش انداخته، آنرا مطابق منویات دل خود بتازانند. گو این که منویات دل آنان تمام اصل ایران، اسلام، انقلاب و... است، و عین قانون.
متاسفانه مجلس یازدهم حاصل و نتیجه خانه نشین کردن قسمت اعظم یک ملت پا به رکاب برای جان فشانی و حماسه سازی بود، تا آن همه، در خانه های خود بنشینند و از صندوق رای قهر کنند، و رای شان مزاحمتی برای عده ایی نباشد، و آنان که ما می خواستیم، در خانه نشینی صاحبان این کشور و انقلاب، بر کرسی های سبز قانون گذاری کشور تکیه زنند،
و البته متاسفانه کسانی بر این کرسی تکیه زدند که پرونده های قطور تخلفات شان گوش فلک را کر کرده است، و گزارش های آن در پستوهای دالان قضات و اهل قضاوت، در تو در توی سالن ها و راهروهای عدالتخانه خاک می خورد.
از این مجلس هرچه بیرون آید، خیر نباید انتظار داشت، چرا که گویند وقتی یک دروغ گفتی، صد دروغ نیز باید گقت، تا آن دروغ را به اثبات برسانی؛ در این فقره هم یک انحراف بزرگ از قانون، عرف و... صورت گرفت و صد انحراف در پی است، تا ثابت کند که این انحراف، انحراف نبوده است، اما متاسفانه این همه نیز خود، دست و پا زدن در باتلاق انحراف خواهد بود، و خود فرو رفتن هایی بیشتر را در پی خواهد داشت.
ظهور مجلس یازدهم، ظهور و بروز آشکار و رسوای باندهایی است که در پس پرده سیاست نشسته و حیا، قانون، مصالح کشور و مردم و... را به کناری نهاده و اهداف گروهی و جناحی خود را دنبال می کنند، و لابد باید انتظار داشت که منافع و امنیت ملی را تامین کنند! ولی سرگرمی آنان به خود، چنان قوی و قدرتمند است که جز خسران برای منافع و امنیت ملی در پی نخواهد داشت.
دوم خردادی بودن و اصلاح طلبی، در نجات اهداف و آرمان های انقلاب است که ارزشمندی خود را نمایان می کند و لذاست که مد نظر قرار می گیرد، نجات اهداف و آرمان ملتی که در قیام همه گیر انقلاب 57 برای کسب آزادی بیشتر قیام کرد، برای رهایی از استبداد و حاکمیت فردی به پا خاست، برای رفع اختناق و کسب آزادی بیان کوشید، برای بدست آوردن حق تعیین سرنوشت و کسب دیگر حقوق بنیادین خود نبرد کرد، برای گردش آسان و واقعی قدرت برنامه داشت، برای رهایی از سلسله تشکیلات اختناق آور و در بند کننده امیدوار بود، برای رهایی از حاکمیت یک طبقه، بر طبقات دیگر برنامه داشت، برای رهایی از در راس قرار داشتن نظامیان و دستگاه های امنیتی به خیابان آمد، برای کسب عدالت و داشتن عدالتخانه که حاکم و محکوم در محیط مقدس دادگاه مساوی باشند، خروشید، و این که نظامیان در خدمت کشور و مردم خود باشند تا در خدمت حاکم وقت، و این که طبقات متفاوت و همه و همه در برابر قانون مساوی باشند و...
اما یک نحله فکری، از ابتدای انقلاب چتر عظیم انقلاب را که شامل یک پیوستار از چپ و راست و چریک فدایی و سازمان مجاهدین، ملیگرایان و ملی مذهبی ها، جمعیت های موتلفه، روحانیون، روشنفکران، کارگران، دهقانان، شهری و روستایی، مسلمان و غیر مسلمان و... همه و همه در آن شریک و فعال بودند، اما عده ایی این چتر را به مرور آنقدر کوچک و کوچکتر کردند، که امروز تنها عده کمی که مراتب خاکساری خود را در برابر تفکری خاص به صورت استصوابی به اثبات برسانند، خود را صاحبان کشور و انقلاب دانسته، و دیگران تنها باید در هنگام انتخابات رای دهند و حماسه میلیونی شرکت کنندگان را تدارک ببینند و در تظاهرات شرکت کنند تا دوربین ها مدهوش خیل خلائق شوند و... فقط همین.
امروز جریانات اصولگرایی و نو اصولگرایی که به نام جوانگرایی در حال ظهوری جدید هستند، کشور را به سمتی می برند که نظامیان در راس امور و صحنه گردان هر جریانی در کشور باشند، و حتی کرسی های نمایندگی مجلس را نیز اخیرا و در آخرین انتخابات، در یک دوپینگ و "مهندسی انتخابات" که از طریق حذف چهره های مردمی، پیگیر حقوق ملت و رای آور، مثل دکتر علی مطهری، دکتر محمود صادقی و... توسط شورای نگهبانِ یکدست اصولگرا، و غیر پاسخگو، نصیب سرداران شد تا ...
آری اصلاح طلبی و دوم خردادی بودن برای نجات کشور از این وضع، و مقابله با چنین تمامیت خواهی به وجود آمد، اما متاسفانه دوپینگ حاکمیت اصولگرایان بر نهادهای انتصابی، و مراکز متعدد قدرت، اصلاحات را زمین گیر کرد، تا در کسب اهداف خود ناکام بوده و حتی رییس جمهوری و مجلس منتخب نیز به حاشیه برده، و امروز رییس جمهور به عنوان نماد و نماینده عالی مردم، حتی از دوربین های صدا و سیما هم محروم است، و رسانه ملی به رسانه اصولگرایان تبدیل، و برای خود چهره سازی، جریان سازی می کند، و در این مدت تمام نهادهای خارج از روند انتخاب مردمی، عملا در خدمت جریان اصولگرایی اند، تا این نحله فکریِِ بدون پشتوانه قوی مردمی، خود را هرچه بیشتر به قبضه مراکز باقی مانده قدرت نزدیک تر کرده و علاوه بر مراکز قدرت انتصابی (که پیش کش)، مراکز انتخابی را هم به زیر سلطه باند خود در آورند.
"حرام خوری های سیاسی" و سو استفاده از مراکز ملی قدرت انتصابی و... این جریان را در بلعیدن حاصل بدست آمده از انقلاب 57 چنان به پیش برده است که دیگر به مطالبات به حق مردمی که برای آن انقلاب کردند، وقعی نمی نهند، و قیام های مردمی نیز به رغم مشروعیت و حق قانونی انجام آن در قانون اساسی، به خاک و خون کشیده، و اهداف این خیزش ها را نیز به محاق فراموشی می برند، و آنقدر دور باطل، از بین رفتن حقوق ملت تشدید می شود و این روند نابهنجار ادامه یافته که متاسفانه عده ایی از مردم ایران که کم هم نیستند، به تحجر و واپس روی، روی آورده و شعار "ما طلا نخواستیم، ما را مس کنید" را سر می دهند، و امروز در یک "به غلط کردم افتادن"، عده ایی از آنان خواستار بازگشت به شرایط رژیم پهلوی شده، و در این راستا شعار می دهند.
این نتیجه بستن راه اصلاح و مسدود کردن مسیر اصلاح طلبی است، این همان نتیجه به بن بست کشاندن و نافرجام کردن شعارهای نمایند اعظم، جمهور (مردم) ایران، یعنی رییس جمهور است، که هر آنچه شعار داده بود، را اصولگرایان مسلط بر مراکز قدرت انتصابی، خنثی و نافرجام کردند، تا امروز برخی از مردم رای داده به رییس جمهور، پشیمان و به ستوه آمده، حتی به نماینده خود هم فحش و ناسزا بگویند، و البته به این معنی نیست که این مردم بازگشته از اصلاح طلب ها، به اصولگرایان روی خواهند آورند، این مردم از اصلاح طلبی و اصولگرایی مانده و جدا شدند، تا شکار کسانی شوند که رجوع به آنان ارتجاع است و بازگشت به عقب، و خسارت بیشتر.
این است که یکه تازی اصولگریان در خروج از انصاف، اخلاق و قانون، و سو استفاده آنان از قدرت برای کسب قدرت بیشتر، تبدیل به نوعی خیانت توسط آنان به آرمان های انقلاب شد، و باعث فروپاشی علت های به وجود آمدن انقلاب 57 شده و می شود، و در نتیجه عده ایی از مردم به اخذ تصمیماتی دست می زنند، که گاه از سر استیصال، راه بازگشت به سیستم های پادشاهی سابق، در پس آن است، و البته این تنها تقصیر مردم ما نیست، گنهکار این وضع کسانی اند که انقلاب را از آرمان های اصلی اش یعنی آزادی و گردش قدرت و حق تعیین سرنوشت جدا، و به مسیری هل می دهند، که خود تحجر ختم خواهد شد،
در راس قرار گرفتن نظامیان، حاکمیت مطلق یک طبقه غیر پاسخگو و انفصال یافته از مشروعیت مردمی، که مشروعیت خود را در آسمانی از ابهام و تفسیرهای سلیقه ایی از دین، جستجو می کند، راه های امتحان پس داده ایی است که در تاریخ تمدن بشر نتایج خسارتبار آن در افق دید بشر به راحتی دیده می شود.
این است که دوم خرداد اگر به حاکمیت مردم منجر شود، خوب و مناسب، و اگر نشود، فرقی نمی کند، آن وقت است که عده ایی از مردم درست یا نادرست فریاد می کشند، "اصولگرا، اصلاح طلب دیگه تمومه ماجرا".
این نتیجه خنثی سازی انرژی مردانِ در حاکمیت سکنی گزیده ایی است، که مراکز قدرت مردمی و ملی و بیت المال را وسیله کسب قدرت خود و جناح خود کرده و این چنین قانون و کشور را به بیراهه می برند؛ حیف که این مردم که هر کدام مان را در جایگاه قدرت می نشانند، تمام اخلاق، اصول انقلابی، دین، انصاف، انسانیت و... را فراموش کرده راهی را در پیش می گیریم، که منویات دل ما اقتضا می کند و...، در این صورت چه تفاوتی می کند، چه از قجرها باشیم، چه آریامهری، یا چه از طبقه متصل به آسمان و...
به مهمیز کشیدن قدرت، پاسخگو کردن آن، حاکمیت قانون، برابری همه در برابر قانون، به معنی واقعی؛ این که قدرت به راحتی رای دادن مردم جابجا شود، این که پست های مادام العمر نداشته باشیم، این که همه به جایگاه های صنفی خود باز گردند و...
این هاست که کشور و ملت را نجات خواهد داد، وگرنه تاریخ ما مردان بزرگی را در همین دوره معاصر ثبت کرده و به یاد دارد که برای تعیین فرزند خود برای جانشینی اشان بعد از مرگ نیز، به سفارت روس و انگلیس متوسل شدند، آنها در حالی دریوزگی قدرت های خارجی را می کردند و از دامن این یکی به دیگری در می غلطیدند که در مقابل مردم خود بسیار مستکبر و مستبد بودند.
دوم خرداد و اصلاح طلبی از این جهت است که برای ما محترم است، برای مقابله با چنین روندی است، که آنان ارزشمند می شوند، وگرنه مردم ایران عقد اخوت با هیچ فرد و گروهی نبسته اند.
این است که باید در سالروز دوم خرداد، آن روز شکوهمند و اهدافش را تبریک گفت، روزی به یاد ماندنی در تاریخ ایران که به رغم خواست مراکز قدرت، مردم فردی را از صندوق بیرون کشیدند که دولت و دورانش از درخشان ترین دوران چهل و دو ساله انقلاب بود چه به لحاظ شعار، و چه به لحاظ عمل، و چه به لحاظ حاکمیت اخلاق، و روح مدارا در شیوه و منش سردمداران اصلی آن.
ایزدا!
همانگونه که تو در حال خودی، این اجازه را به ما هم بده، تا در حال خود باشیم!
چی میشه که هر کدام به راه خود برویم، تو که قادر متعالی، بی رقیب، و کسی را بر شما سلطه و غلبه ایی نیست، اما در مقابل، ما ضعیف ترین هاییم، که حتی پشه ها هم هر آنچه می خواهند، بر ما روا می دارند، پس بگذار تو خدایی خود را کنی، و ما هم در دریای ضعف خود غوطه ور، بدین سو، و آن سو برده شویم، بی آنکه که ما در این هنگامه توفان های ناتمام زندگی خود، از تو نجات بخواهیم، و تو در عین قدرت، در سنت و قوانین خلقت خود محصور، و ما را بدان سنن سپرده، کاری نکنی، تا رها در سیلاب ها بالا و پایین شویم، و امتحان زندگی خود را پس دهیم.
گویند می خواهی در آخر بفهمی که ما در چه درجه ایی هستیم! اما کاش نمره را همان اول، با مراجعه به علم غیب خود می دادی، و ما را دچار این همه امتحان های بی پایان نمی کردی!
گویند این روزها، زمان نیایش است، و صد البته دل من هم به سان میلیاردها انسان دیگر گرفته است، و دوست دارم نیایشی وصف ناشدنی داشته، فریاد بزنم، داد و بیدادی در حد وضع نابهنجارم، به راه بیندازم، تا کمی دلم از این همه دلتنگی های عارض شده، رها شود، اما گذشته به من آموخت "که آنچه البته به جایی نرسد، فریاد است" و گویا در این هنگامه زندگی، نه فریاد به جایی می رسد، نه داد و بیداد دردی از ما را دوا خواهد کرد. در این زندگی ناخواسته که در یک چشمه اش "آدم آورد در این دیر خراب آبادم" ، ما دو دوزه ایم، راه پس که نداریم، فقط به پیش باید رفت، اما رو به ناکجا آبادی، نخواسته، و ندانسته به کدام سو!
دلم خسته است از این همه لابه، و جواب نگرفتن ها، بی تغییری ها، در بند شدن ها و...
خدایا!
می خواهم که تو را در این بهار نیایش، این بار صدا نکنم، در حالی که ایمان دارم "به دامن کبریایی ات ننشیند گرد" ، ولی این حُسن را برایم خواهد داشت که بگویم، نرفتم و نخواستم، بالطبع نگرفتن ها هم منطقی تر خواهد بود.
بگذار نخواهیم و نگیریم؛ تا این که بخواهیم به دست نیاوریم. این برای تو هم بهتر است. تو می خواهی فراموش مان نکنی!؟ و به شیوه خود مدیریت مان کنی؟!، خوب، کن، بگذار ما هم به شیوه خود راه بپیماییم و این مسیر نخواسته و نخواستنی را طی کنیم.
گاه بی داد و فغان، گاه با داد و فغان،
برای تو چه فرق می کند، تو که از هر دو حالتش بی نیازی،
عیسای ناصری!
ای پسر مریم باکره!
تو زنده ایی [1] پس دیدی که این تنها جامعه رنسانس به خود دیده است که پذیراترین و امن ترین محیط برای ظهور هر مصلح و منجی است، در غیر این صورت حتی مصلحین بزرگ، و قدرتمندی همچون تو نیز در فرایند اسارت قدرتمندانه انحرافِ ارباب معابد، به سه گانه زر و زور و تزویر مبتلا، و به مسلخ دار چلیپایی، به میخ حذف کشیده شده، و در جوانیِ فکر و زندگی اشان، جوانمرگ [2] خواهند شد.
اما تو ای مسیح!
تو به تایید قرآن و انجیل، به حتم مسیح و نجات بخش قوم یهود بودی، اما روحانیت طراز اول یهود و بالطبع دیگرانِ پیرو و دنباله رو آنان، تو را باور نکردند، سخن تازه ات را انحراف، و در واقع مخالف منافع خود دیده، مرتدت خواندند و به حکم ظالمانه ایی که از ذهن کوچک شان تراوش کرده بود، به داری صلیب وار کشیدند.
اما تو روح خدایی که در کالبد یک انسان دمیده شد، و به نوعی فرزند معجزه خداوندی، چرا که در حالی که پدری برای تو نبود، از مادری باکره بدین دنیا پا نهادی، دنیایی که سخت به بلیه ظلم انسان ها به یکدیگر مبتلاست، تا بلکه با این آمدن ها و...، بساط ظلم آنان بر همدیگر نیز از جامعه یهودیان آن روز، و بلکه هزاران ملل دیگر از نوع بشر زدوده شود.
تو را به رحمت و برکت معرفی کرده اند، که بر هر جمعی ظاهر شدی، برکت و خیر بر آنان سرازیر شد. مادرت مظهر پاکی بود و تو را در حالی در این دنیا وارد کرد، که خود در مظان اتهامی سخت و تاسف بار قرار گرفت، که حس چنین اتهامی بر هر مادری کُُشنده است، اما او تمام آبرویش را در معرض قمار مواجهه با حمله روحانیت یهود قرار داد تا این مَسکن گزیدگان در کنج کنیسه ها، که باید خود بیشتر از توده جامعه اشان منتظر تو می بودند، بیشترین ظلم را بر تو و مادرت روا دارند،
حال آنکه این نمایندگان خدا! کمتر از مردم عادی به تو ایمان آوردند و در نهایت تو را طعمه توطئه خود کردند، و با میخ های آهنین که بر استخوان ها و گوشت دست و پای تو کوفتند، به طرز وحشتناکی به داری صلیب وار آویختند، تا بمانی و ذره ذره جان دهی، و این حقیقت است که همیشه در مقابل انحراف، این گونه ظالمانه قربانی می شود. حال آنکه آن دارِ صلیب وار، آزادیبخش تو از زندان این منحرفین بود، که تو را با آن اعدام کردند، و به حقیقت آنان تو را به دار مجازات کج فهمی، و اولویت منافع، بر مصلحتِ خود و خلق، آویختند.
اما با این همه روحانیت سنگر گرفته در پس منافع مترتب از کنیسه ها، نتوانستند نور مکتب رهایی بخش تو را خاموش کنند، و مردمی که مخفیانه و در عددی کم، به کیش تو در آمدند، کاری در نشر تعالیم تو کردند، و چنان پیش رفتند که امروز تعالیمت جهان را فرا گرفته، و این روزها دیانت تو (با هر آنچه در آن مخلوط شده و یا نشده است، که این البته خاص دین و مرام تو هم نیست، و همه ادیان بدین بلیه انحراف های ادواری گرفتارند)، از ادیان دست اول دنیاست، و به خصوص در جهان اول، بیشترین معتقدین به تو را در خود دارد.
مسیحا!
اما تو باید بدانی، و البته هم می دانی، که این صلیب آزادیبخش تو، از این همه انحراف دینی و مذهبی، خود بعدها به بند محکمی برای انسان هایی تبدیل شد، که به کیش تو در آمدند، و یا در ذیل همکیشان تو زیست می کردند، و باز آنها نیز مثل اعقاب یهودی کنیسه نشین خود، و بلکه بدتر از آنها، اینبار در کلیساها گرفتار همان کج فهمی هایی شدند، که پیش از این روحانیت یهود سنگر گرفته در کنیسه ها مبتلا بودند.
دیری نپایید که کلیساها جای کنیسه ها را گرفته، و خود تبدیل به محل ظلم گستری و به بند کشیدن انسان و انسانیت تبدیل شدند. متاسفانه همین پیروان تو که روزگاری طعمه پاکسازی های مذهبی شده بودند نیز، خود به کُُشندگان و پاکسازی کنندگان دست اول در دنیای ظلم مذهبی تبدیل، و این بار به نام تو جنایاتی را مرتکب شدند، که حد و حساب ندارد، و آنقدر در ظلم مذهبی پیش رفتند که روی روحانیت یهود را نیز سپید کردند.
آری وقتی به تاریخ کلیسا نگاه می کنم، آنان گوی جنایت و خشونت را از سلف کنیسه نشین خود، یعنی یهود نیز ربودند، و چنان در شدت جنایت عمیق شدند، که شاید رقیبی در تاریخ در حد خود، در جنایت مذهبی نداشته باشند، و با بندگان خداوند به جرم دگر اندیشی، ارتداد، انحراف، نو آوری و... چنان رفتاری کردند، که امروز آن یهود سیاه روی که تو و گروندگان به تو را در آن روز، بدآن نحو کشت، می تواند به این جنایات کلیسا و سلسله پاپ ها و کشیشان مکتب تو اشاره کرده، و گردن فراز دارد، و بگوید که : "من از این ها کشتم!" [3]
مسیح بزرگ من!
اگر دل و دماغ شنیدن روایت جنایات بزرگ را داری، باید تاریخ دوره قرون وسطی [4] را مرور کنی، تا ببینی که دین رحمت تو بر انسان و انسانیت، چه جنایات بی سابقه ایی را روا داشت، و حاملان مکتب وحی تو، چقدر انسان های فرهیخته ایی را که بر انحراف شان خروشیدند را، به جرم خروج از تفکر حاکمین بر کلیسا، مرتد شناخته، و به مسلخ دادگاه های انگیزاسیون و تفتیش عقاید [5] سپردند، و در زیر شکنجه های سختی که امروز به "شکنجه های قرون وسطایی" مشهورند، در زجری باور نکردنی، کشتند و از بین بردند و اموال و زندگی اشان را غارت کردند، و به اموال وقفی کلیسا و حاکمیت مذهبی خود افزودند. [6]
با مطالعه این تاریخ از عمر بشر، انسان در انسانیت پیروان آنروز تو شک می کند، چرا که انگار در آن روزها انسانیت از کالبد انسان کلیسا نشین و پیرو کلیسا رخت بر بسته، و روح جنایت بار و جنایت کاری جایگزین آن شد، که مرتکبین آن را نه می توان حیوان نامید و نه شیطان، که این دو نیز در صورت انتساب این جنایت کاران به آنها، به حتم شاکی این ظلمِ انتساب خواهند شد.
و تنها زمانی توده عامه و عالم و متفکر از پیروان تو، و پیروان ادیان دیگر زیست کننده در سرزمین تحت سلطه کلیسا، [7] از یوغ این دستگاه ظلم و ارباب مسلط بر کلیسا بیرون آمدند که، دو قطب مذهب و قدرت حاکمیت را از هم جدا کردند، و مذهب را به حاشیه عبادتگاه های فردی و جمعی خود فرستادند، و اموال مصادره شده بی حد و حصر را از کلیسا پس گرفتند، [8] و به مردم باز گرداندند، و ارباب قدرت در کلیسا را از قدرت مالی، سیاسی، قضایی و... خلع کردند، و آن موقع بود که از زیر خاکستر کلفت این دوره سخت، رنسانسی بزرگ [9] اتفاق افتاد، و ملل وحشت زده، ناشی از اعمال و رفتار دستگاه کلیسایی، که در ائتلاف بین مذهب و حکومت، آن همه جنایت را آفریدند، از زیر خروارها خاکستر ظلم خارج شدند، و دنیایی انسانی تر رقم خورد، علم شکوفا گردید، و از سیطره ارباب روحانیت کلیسا نشین خارج شد، حکومت عرفی گشت، و توده مردم مظلوم به صحنه تصمیم سازی آینده خود بازگشتند، فرهنگ منحط استبداد مذهبی - حاکمیتی به کناری رفت، عبادت و ارتباط با خداوند به جای خود بازگشت و مردم سکان کار زندگی عرفی و دنیایی خود را در دست گرفتند و پیشرفت و رفاه و آسایش و آزادی را برای خود به ارمغان آورند.
این است که دنیای بعد از رنسانس، با همه کم و کاستی هایی که دارد، امروز در بین ملل دیگر جهان سر افرازترند، چرا که ابتدا خود را از زیر خاکستر کلفتی از ظلم و انحراف مذهبی بیرون کشیدند، و سپس راه پیشرفت این جهانی خود را در پیش گرفتند. او ابتدا وکالتی را که از ناحیه خود به ارباب کلیسا و در کنارش شاهان مستبد داده بود را پس گرفت، [10] و خود حاکمیت بر سرنوشت خود را تا حد نسبتا مقبولی بدست آورد، و لذاست که با همه ناراستی هایی که اکنون جهانِ این انسان های رنسانس دیده، دارد، اما در علم و تکنیک پیشرو، و مهمتر از آن برخوردار از آزادی و حق تعیین سرنوشت است، در چنین جامعه آزادی است که انسان می تواند اگر دوباره مسیح واره ایی ظهور کند، توده انسان ها او را خواهند دید و شناخت، [11] و فارغ از ظلم ائتلاف بین حاکمیت و کلیسا، [12] این منجی را خواهد پذیرفت و جهان خود را دوباره متحول خواهد نمود، و در صورت نیامدن چنین مسیحی نیز، بدون ناله و فریاد از وضع کنونی خود، روند تغییر وضع شان را همانگونه که در قرآن بشارت داده شده است، [13] پیش خواهند گرفت، و از این امکان بهره مند تر خواهند بود.
شکنجه های قرون وسطایی برای تفتیش عقاید مذهبی توسط ارباب کلیسا برای حفظ جامعه تک صدایی کاتولیک
آب آنقدر در دهان متهم می ریزیند تا در حالت خفگی به آنچه می خواهند اعتراف کند
آری مسیح بزرگ من!
امروز می توانی بر چنین جامعه ایی دوباره ظهور کنی، چنین انسان آزاد و صاحب حق تعیین سرنوشتی است که می تواند، از تو در مقابل روحانیت تمامیت خواه محافظت کند تا دوباره تو را به دار نیاویزند، و پیروانت را به شکنجه گاه های قرون وسطایی و دادگاه های انگیزاسیون نسپرند.
و باید گفت که وقتی جامعه ایی در مدار درستی نیست، این نشان از انحراف فکری است که در آن جامعه رواج دارد، که مهمترین آن انحراف مذهبی است، که زنجیرهای اسارت خود را بر دهان، دست و پا و مغز انسان ها گسترش داده است، در این زمان، این جامعه رنسانس دیده و تهی شده از چنین مذهب و تفکری است که ممکن است حضور مصلح و منجی و تفکر اصلاحی را به صورت موفقیت آمیز تحمل کند، و کار اصلاح جامعه پیش رود وگرنه، جامعه ایی که هدایت آن دست ارباب کلیسا، کنیسه ها و... است اجازه تغییر نخواهد داد، حتی اگر آن منجی و مصلح خود تو به عنوان مسیح باشد، که تمام زندگی اش معجزه، و پیامش از استحکام کوه برخوردار است، و تو دیدی که اگر چون تویی هم بر آن جامعه ظهور کنی، عاقبتی جز بر دار صلیب ظلم رفتن نداری، چه رسد به مصلحین دیگر که واجد معجزه هم نیستند، و فقط معجزه کلام شان، سلاح آنان است، که ممکن است عمل کند، و یا نکند.
[1] - ما معتقدیم عیسا بر دار رفت، اما عروج کرد و باز خواهد گشت
[2] - او تنها سی یا سی و سه سال عمر کرد و او را ارباب دین یهود به دار مجازات کشیدند.
[3] - در طول تاریخ، عنصر شکنجه از جمله مهمترین وسایل ایجاد رعب و وحشت در میان مردم از حکومتها و نظامهای مختلف جامعه بشری بوده که هنوز هم این روشهای قرون وسطائی در برخی کشورهای جهان ادامه دارد. در دوران جمهوری رم، گواهی برده قبل از شکنجه ارزشی نداشت و آن برده ابتدا حتماً باید شکنجه میگشت تا در زیر شکنجه به واقعیت اعتراف کند و بعد ممکن بود از شهادتش در دادگاه استفاده شود. پیامبران و افراد مورد احترام مذهبی مشهوری از جمله مریم مجدلیه و عیسی مسیح در دین مسیحیت، و در دین اسلام سمیه دختر خباب مادر عمار و پدرش یاسر از دیگر قربانیان شکنجه هستند. در تاریخ ایران میتوان از مازیار، بابک خرمدین، محمد علی رجایی، محمد کامرانی نام برد که در طول زندگیشان مورد شکنجه قرار گرفتند. در طول تاریخ، فلاسفه و دانشمندان مشهوری از جمله ارسطو، گالیله و فرانسیس بیکن از مشهورترین قربانیان شکنجه دولتی هستند که توسط نظامهای وقت و بعضاً توتالیته مذهبی و در دادگاههای قرون وسطائی به زیر دستگاه شکنجه سپرده میشدند. در دوران فرمانروایی مطلق کلیسای کاتولیک در اروپا، بسیاری در دادگاههای تفتیش عقاید متهم به ارتداد، شرک و جادوگری میشدند. این افراد ابتدا محکوم به تحمل شکنجه و نهایتاً اعدام به صورتهای بسیار غیرانسانی میگشتند
[4] - قرون وسطی یکی از سه دورهٔ اصلی در تقسیم بندی تاریخ اروپا محسوب میگردد. این سه دوره شامل دورانهای تمدنهای باستانی یا اروپای عصر باستان؛ قرون وسطی و دوران مدرن
[5] - تفتیش عقاید یا باورپرسی یا باورکاوی، که به معنی بازرسی و جستجو در باورهای افراد است، به اعمالی گفته میشود که یک موضع صاحب قدرت، مردم را به دلیل باورهایی که دارند، بازخواست میکند. مشهورترین آن، تفتیش عقاید در اروپای مسیحی است. این نام از دوران قرون وسطی به یادگار ماندهاست و در برابر آزادی بیان و آزادی اندیشه یا آزادی عقیده است. تفتیش عقاید، به بیان دقیقتر عبارت بود از هیئتهای داوری بسیار مجهز که کلیسای کاتولیک میکوشید از طریق آنها به یکپارچگی دینی موردنظر خود نائل شود و آن را مبارزه با فرقهگرایی دینی مینامید.شروع روند تفتیش عقاید، قرن دوازدهم میلادی و در فرانسه بود. این کار توسط دستگاه کلیسا انجام میشد و متهمان بسیاری در دادگاههای تفتیش عقاید متهم به ارتداد، شرک و جادوگری میشدند. این افراد ابتدا برای اعترافگیری شکنجه میشدند. در صورت عدم اعتراف سرنوشت معلومی برای آنها متصوَّر نبود، اگرچه اکثر مردم تاب شکنجهها را نداشتند و اعتراف به اَعمالِ کرده و ناکردهٔ خود میکردند. سپس دستگاه تفتیش عقاید آنها را محکوم به مجازاتهای گوناگون و در بسیاری از مواقع به صورتهای غیرانسانی اعدام میکرد
[6] - آنچه تاریخ به ثبت رسانده است ارباب کلیسا و حاکمیت مستظهر به قدرت مذهبی برای از بین بردن رقبای سیاسی، مذهبی و حتی گاهی به طمع مصادره اموال دیگران توسط قدرتمندان کلیسا و حاکمیت، فردی را متهم به انحراف مذهبی کرده و به شکنجه می کشیدند و زیر شکنجه اعترافات لازم را می گرفتند و او را اعدام می کردند و اموال و حتی زن و فرزندانش را مصادره می کردند.
[7] - دادگاه های تفتیش عقاید در اسپانیا علاوه بر مسیحیان دگراندیش، مسلمانان و یهودیان را نیز در شمولیت روند ظلم خود قرار داده و آنان را نیز تصویه نژادی و مذهبی کردند.
[8] - کلیسا در قرون وسطی آنقدر اموال از طریق مصادره و وقف بدست آورده بود که در ثروت با حاکمیت دوش به دوش حرکت می کردند، گنجینه های کلیسا مملو از ثروت بود و مردم عادی بر املاک کلیسا کار می کردند و اجاره نشین او بودند.
[9] - رنسانس (به فرانسوی: Renaissance) یا دورهٔ نوزایی یا دورهٔ نوزایش یا دوره تجدید حیات، جنبش فرهنگیِ مهمی بود که آغازگر دورانی از انقلاب علمی و اصلاحات مذهبی و پیشرفت هنری در اروپا شد. دوران نوزایش، دورانگذار بین سدههای میانه (قرون وسطی) و دوران جدید است. نخستین بار، واژهٔ رنسانس را فرانسویها در قرن ۱۶ میلادی بهکار بردند. آغاز دورهٔ نو زایش را در سدهٔ ۱۴ میلادی در شمال ایتالیا میدانند. این جنبش در سدهٔ ۱۵ میلادی، شمال اروپا را نیز فراگرفت. رنسانس، یک تحول ۳۰۰ساله است که از فلورانس در ایتالیا آغاز شد و به عصر روشنگری در اروپا انجامید.
[10] - وکالت سپردن سکان هدایت انسان به سوی داشتن خیر دو دنیا که در این مسیر ارباب معابد بزرگترین سو استفاده را کردند و بر جان و مال و آزادی و حق و حقوق اساسی انسان ها مسلط شدند و انسان را از انسانیت تهی و او را تبدیل به برده خود و منویات دل نمودند.
[11] - اکثر مصلحین و پیام شان در هیاهوی ارباب حاکمیت مذهبی گم می شوند و خود و پیام شان بی اثر شده و انسان ها در بند می مانند.
[12] - پاپ تاج شاهی را بر سر امپراتوران می گذاشت و امپراتور نیز سرباز تامین منافع ارباب معابد شده و منافع این دو تامین می گردید. این ائتلاف شوم همواره ملت را به بیگاری و بندگی برده است.
[13] - آيه ۱۱ سوره رعد كه میفرمايد : "در حقيقت خدا حال قومى را تغيير نمىدهد تا آنان حال خود را تغيير دهند" إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ
این هفته گردش روزگار مرا به ساختمانی برد که چهار دهه پیش مدرسه ابتدایی ما بود، و اکنون با تعطیلی آن مدرسه، ساختمانش در حراج مدارس تعطیل شده، سهم شورای محل شده است؛ و این دیدار در آستانه روز معلم بود، روزی که برای من یاد یادآور روزهای خوش زندگی است، سال 1356 بود که وارد مدرسه شدم، تغذیه رایگان، خانم معلم هایی که از جامعه ایی متفاوت می آمدند، که با آنچه ما در آن زندگی می کردیم متفاوت بود، در نوع لباس، سبک سخن گفتن، نوع مطالبی که ارایه می کردند، روش های ارتباط با دیگران و... همه و همه برای ما تازگی داشت، آنها افق تازه ایی بودند که رو به آن برای ما پنجره می گشودند؛
و در این دیدار از مدرسه سابق، ذهنم در حالی که از کار اصلی ام به دور افتاده بود، بازگشتی داشت به گذشته و آن سال های خوب، که ما سفر علمی - اجتماعی خود را آغاز کردیم، و حوادث روزگار به سرعتی باور نکردنی تغییراتی را رقم زد، تا ما را به نسل نشسته بر سیلاب تغییرات تبدیل کند؛ آن روزها بر دیوار کلاسی که اکنون دفتر شوراست و مکان مراجعه مراجعین، کلاس سوم ابتدایی را می گذراندیم، بر دیوار تمام کلاس ها و ورودی راهرو مانند مدرسه، عکسی از محمد رضا شاه پهلوی، و رضا شاه (موسس سلسله) آویزان، و پدر و پسر در این عکس ها ملبس به لباس نظامی بودند، حتی در مدرسه ایی با کارکرد فرهنگی و علمی؛ انگار آنان می خواستند در لباس نظامی کشور را اداره کنند، نمی دانم چرا خود را در این لباس کار آمدتر می دیدند، یا این که این لباس را تنها راه پیشبرد کارهای خود در این کشور ارزیابی می کردند؛ و سلسله اولویت های اساسی حاکمیت خود را در این سه کلمه، کنار عکس های خود مورد تاکید داشتند که : "خدا، شاه، میهن"
آری آنان نیز خود را بلافاصله بعد خداوند، و برگزیده او می دانستند، این امر مختص پهلوی ها هم نبود، پیش از آنان نیز شاهان خود را "ذل الله" خطاب کرده و اگر به تاریخ جهان هم نگاهی بیندازیم، اکثر حاکمان به جای اتصال بیش از پیش خود به مردمی که بر آنان حکم می رانند، خود را به سلسله مراتبی بالاتر از مردم زمینی، به خدایی آسمانی وصل می کردند، انگار اتصال به آسمان و خدا، مزایایی برای آنان می آورد که در طول تاریخ اکثر شاهان چه در مسیحیت و چه در اسلام و چه در یهود و... همه و همه سعی دارند خود را به آسمان وصل کنند، تا زمین؛
و باید پرسید چرا حاکمان خود را به مردمی متصل نمی کنند، که از آنان وکالت دارند، تا امورشان را تسهیل کنند، مردم تحت حاکمیت که به درستی و به واقع "ولی نعمت" حکام خود هستند، این مردم چه عیبی دارند که حاکمان از اتصال خود به آنان گریزان و خجالت زده اند، تا آنجا که حاضرند، در مقابل پاپ (یک انسان مدعی جانشینی خدا) زانو زنند، و او تاج را بر سرشان قرار دهد، حال آنکه این مردم بیچاره اند که بر این تاج گذاری در نهایت هورا خواهند کشید، نه کشیشان که به رغم این که خود را مردان خدا و آسمانی می دانند، غرق در افکاری زمینی اند، و طمع تسخیر زمین در بین آنان، بیش از طمع بر اشغال راه های آسمانی است؟!
در آن روزها، کتاب های درسی ما علاوه بر عکس از رضا شاه پدر، محمد رضا شاه، با عکسی از فرح دیبا، و ولیعهد شروع می شد، مراسم پرچم در صبحگاه، شامل سرود هایی ساده و آهنگین بود، که هرگز نتوانستم آن را حفظ کنم، و تنها با موسیقی و ریتم آن، همراه می شدم، چرا که در فکر و نظر ما، اشعار و سرودها و مفهومی که تدوین کنندگانش نگاشته بودند، غریب بود، دارای اساسی بود که در روزگار افکار بی اساس ما، معنی خاصی نمی یافت؛ چرا که ما هنوز متوجه مفهوم میهن، حکمرانی و... نبودیم، اولین بار بود که این کلمات را می شنیدیم،
اما در همان حال، در این بی خبری و ندانم های بسیار، نظم، دیسپلین، سلسله مراتب، زندگی متفاوت اجتماعی و... را اینجا یاد می گرفتیم، در کنار سواد آموزی که اصل کار ما بود، هزار نکته جدید در معرض دید ما قرار می گرفت، و غیر مستقیم آنرا در خلال سرفصل دروس می آموختیم، و معلمین نیز خود در رفتار و گفتار و منش اجتماعی اشان، مباحثی خارج از دروس و کتاب را، به دلیل اینکه از دنیایی تازه و مدرن تر آمده بودند را نیز، به ما پنجره می گشودند.
با پیروزی انقلاب در سال 1357 تغییرات اندکی روی داد، نوع لباس معلم ها، عکس پشت جلد، عکس های ابتدای کتاب ها و بعضی عکس ها در متن دروس و... تغییر کرد، اما همان معلم ها، و تقریبا همان دروس بود، عکس های سلسله پهلوی از دیوارها برداشته و عکسی از بنیانگذار انقلاب جایگزین آن شد، مراسم سرود خوانی و پرچم هم برداشته، جایش به خواندن چند آیه ایی از قرآن تغییر کرد، و مسابقه ایی برای خواندن این آیات بین دانش آموزان گذاشته شد، که من هرگز موفق به پیروزی در این مسابقه نشدم.
به زودی این مدرسه را ترک کردیم، و راهی مدرسه راهنمایی شدیم، دنیایی تازه تر، معلم هایی از جنس مردان، اینجا بود که وقایع جنگ و انقلاب، و ریشه های آن در کتاب های ما، و همچنین در کلام معلم هایی که خود به جنگ می رفتند و بر می گشتند، سر فصل افکار ما بود، در این موقع دیگر خیلی از مسایل را می فهمیدیم.
برای من که امروز خوشبختانه با نسل قبل هنوز در ارتباطم، می توانم وصل به خاطراتی شوم که نشانه هایی، و حتی خاطراتی زنده از آثار و آنچه که در دوره های پادشاهی صفویه، قاجار، پهلوی و نهایتا اکنون جمهوری اسلامی را که خود از ابتدا در آن تولد اجتماعی یافتم، را درک کنم.
اما گرچه ما در خلال تولد فرهنگی دوره صفوی، قاجاری، پهلوی تولد نیافتیم، اما تولد جمهوری اسلامی را از ابتدا دیدیم و تحول آن را قدم به قدم دنبال کردیم، روند تاریخی که یک ملت طی کرد و پیش می رود، نمی دانم به کجا، اما هرگز سکون در آن نیست، و می رود تا سرانجام ملت ایران شکل گیرد، و به آرزوهای خود برسند، افتان و خیزان، این موج در حرکت است، و تاریخ نشان می دهد تا به مقصد نرسد، از حرکت نخواهد ایستاد، هرچند سدهای تاخیری، آنان را گاه از حرکت به سوی آرمان های ایدال باز می دارد، اما انگار انسان در حرکت به سوی کمال، فلشی در آسمان برای خود دارد، که زمینی ها نمی توانند او را از آن مسیر منحرف، و یا از خود تهی کرده و بر گرده انسان تهی شده برای همیشه سوار شوند.
نه سال داشتم که انقلاب 57 به پیروزی رسید، و ما وارد یک دوره جدید از تاریخ ایران شدیم، در زمان پیروزی انقلاب، در مدرسه مهدیه گرمن مشغول گذران دوره آغازین ابتدایی و دبستان بودم، زمانی که پهلوی ها این سیستم آموزشی مدرن و موثر را از مردم پیشرو متمدن به عاریت گرفته، وارد ایران کرده و ما اکنون از ثمرات آن سود می جستیم؛ بعد از انقلاب نام مدرسه ما را از "مجد" به "مهدیه" تغییر دادند، اما دیری نپایید که ما این مدرسه را ترک کردیم، و بعد از ما آنقدر تعداد دانش آموزان این مدرسه آب رفت، که در نهایت لزومی به باز بودنش ندیدند و تعطیل شد، و اکنون ساختمان مدرسه به دفتر شورای محل تبدیل گردیده است، و خدا را شکر که در یک حُسن انتخاب و سلیقه اعضای شورا، این ساختمان حفظ شد، و مثل مکتبخانه که قدمت تاریخی اش، به دوره صفویه و قاجاریه باز می گشت، و همچنین ساختمان سابق دبستان مجد گرمن، که به کلنگ ویرانی اش سپردند، ساختمان این مدرسه تا کنون حفظ شده است.
و اکنون می توان گفت حداقل برای سال ها خاطرات زیادی را برای ما حفظ خواهد کرد، و یادآور خاطراتی است که ما در آن روزگار علم آموزی اولیه خود با آن مواجه، و با دروازه های علم در آن آشنا شدیم، داستان ایران و ایرانی بودن، داستان نوشتن و خواندن، داستان جامعه مدرن و... را ابتدا در آنجا یافتیم. زمانی که مملو از احساس نیاز به دانستن بودیم،
در آستانه روز معلم، چند روز پیش، برای انجام یک کار اداری، فرصتی دست داد تا به این مدرسه سابق بازگردم، دفتر شورا، در کلاسی قرار داشت که من روزگاری سال سوم دبستان را در آن گذرانده بودم، اما برای من بعد از گذشت این همه سال و چندین دهه، هنوز بوی حضور معلم ها و شاگردانی را می دهد که برایم کلی خاطرات خوب را یاد آورند، دوران خوش در کلاس بودن با آنها را زنده می کند، هم کلاسی هایی که امروز دیگر نیستند، بعضی ها شهید شدند، بعضی به رحمت خدا رفتند و برخی اکنون دیگر برای خود پدران و مادرانی کاملند.
وارد که شدم دلم برای آن روزهای خوب دهه 50 غش رفت، و متاسف شدم که دیگر هیچگاه دوباره آن روزگار خوش تکرار نخواهد شد، آن روزهای رویایی، تغذیه رایگان، معلم های دوست داشتنی، که هر روز صبح بر ما طلوع می کردند و بعد از ظهر، غروب شان را به تماشا می نشستیم، آنها خود از جامعه ایی متفاوت و البته برای ما نیز متفاوت بودند، بعضی شان بی خیال و وقت گذران، برخی همچون کوهی از محبت و احساس مسولیت و...، که از وجود مهر آسای خود بر ما چون بارانی با طراوت می باریدند، مثل باران های نرم بهاری که می شود زیرش ایستاد و لطافت و دوستی اش را با پوست خود حس کرد.
حتی مینی بوس هایی که آنها را می آوردند و می بردند، را از یاد نمی برم، انگار این وسایل نقلیه نیز ، حاملان مهر و محبت را صبح می آوردند، و بعد از ظهر با خود می بردند، و هر روز به انتظار صبحی دگر بودیم، که دوباره داستان های جدیدی از کتاب تاریخ، اجتماعی، دینی، هنر و فارسی را دنبال کنیم، هر چند درس ریاضی چنگی به دل نمی زد.
چقدر برای آن روزها دلم تنگ شده است، مدرسه فرصتی بود که شادی و محبتی که در وجود آنان برای ما موج می زد، را حس کنیم، تغذیه های رایگان مدرن، در نقطه ایی که از مدرنیته خبری نبود، بروز دو چندانی داشت؛ معلم هایی که از محیط های بزرگتر آمده بودند، و در اوج محبت، مهر، دلسوزی و.... ما را با خود همراه می کردند تا به دروازه های تمدن و فرهنگ برده، و وسیله ایی که ما را جلب این راهِ گاه نامفهوم می کرد، محبت و دوستی و هزار داستان ناگفته و ناشنیده ایی بود که برای ما اولا تازگی داشت و در خلال درس ها و رفتارشان بر ذهن و رفتار ما جاری می کردند؛ معلمانی که حتی باید در روندی خارج از وظایف خود، دانش آموزان شان را دسته جمعی به شهر می بردند، تا عکس پرسنلی از آنان بر دارند، تا بتوانند برای آنان در انتهای دوره، مدرک تحصیلی صادر کنند.
دلم برای آن همه مهر و محبت، و احساس مسولیتی که آنان نسبت به ما روا می داشتند تنگ شده است، و هزاران چشمه ی جوشان دلسوزی که بر دانش آموزانی ناشناس جاری می داشتند؛ آنان در عین این که هیچ نسبتی با ما نداشتند، انگار آمده بودند تا ما را با دنیایی آشنا کنند که از آن بیگانه بودیم، شاید به همین دلایل است که هنوز بعد از گذشت آن همه سال، آنان یادآور همه آن خوبی هایند، عمرشان دراز، خیر ابدی نثار زندگی اشان؛ معلم های دوست داشتنی که حتی فکر کردن به آنها، در این دوره پر تلاطم، و در این هنگامه توفان های سخت بیماری و مرگ، دل انسان را آرام می کند، اکسیر مهر و محبت آنان هنوز اثر دارد.
روز معلم بر تمام اساتید و معلمین جهان مبارک باد.
همه در دالانی افتاده ایم که باید تنها و تنها به پیش رفت، راه بازگشتی نیست، اصلا تصور بازگشت نه متصور است و نه ممکن؛ باید فقط رفت؛ افتادن و خیزان، تند و کُند، مست و هشیار، خوشحال و ناراحت، تنها و جمعی و... فقط باید رفت، و حتی توقفی نیز در رفتن نیست؛ کاش در این دالان نمی افتادیم، هرگز کنجکاو بودن و دیدن و شنیدنش نیستم، اگر راه بازگشتی بود هرگز به ادامه آن نیز رغبتی نداشتم؛ کاش لااقل در کناره های این دالان، راه هایی برای خروج و یا فرار بود، ولی هرگز نیست، کورها و بینایان، دانایان و پخمه ها و... همه و همه در یک مسیرند، و این تنها کیفیت عبور است، که آن را متفاوت می نمایاند.
آنان که سر در گریبان تفکر دارند، تنها بحث کیفیت عبور را دارند، و پیرامون آن است که با هم بحث می کنند، همه تا انتها، مسیری یکسان و مشترک دارند؛ مغازه داران این گذرگاه نیز، با ادعای تغییر در کیفیت عبور، و یا خروج عالیست، که متاع خود را با بستن راه بر عبوری ها، عرضه می دارند، و مدتی آنان را سر کار می گذارند. ازدحام که می شود، عده ایی پشت پای همدیگر را لگدمال می کنند، و مغازه داران نیز فرصت این به هم ریختگی را بهانه کرده، کفش های آهنین و سنگین خود را در این بازار بلبشو، به روندگان می فروشند، وگرنه هر راهوری می داند که کفش های آهنین و سنگین آنان تنها کُند کننده حرکت است، هر چند اگر کسی پای روی انگشتان پای تو در مسیر قرار دهد، با وجود این کفش ها، دیگر حسی از درد نخواهی داشت، اما این راحتی خیال از انگشتان پای، به قیمت سنگین بار شدن، و سختی چند برابر در مسیر گذر از این گذرگاه سخت خواهد بود.
نمی دانم او که ما را بر این مسیر و رفتن مجبور کرد، چه هدفی برای خود داشت، فجایع و البته زیبایی های این راه سخت، تنها برای او که در این راه با ما همراه و هم مسیر و هم درد نیست، سرگرم کننده و تماشایی می نمایاند، زیرا برای رهروان این مسیر، جز دغدغه و رنج چیزی نیست، آنقدر این مسیر تکراری و بی تغییر است، که گاه کسانی را می بینی که از اول مسیر تا آخرش، در خواب و خیال یافتن چراها، از خود بی خود می شوند و غرق در تفکری پایان ناپذیر، مسیر را سیر می کنند، و تنها با هُل دادن ها، و تنه زدنِ این و آن است که گاه حرکتی از خود دارند، وگرنه اصلا نه دقیقه و ساعت، را می فهمند، و نه روز و ماه و سالی را که در مسیر می روند؛ در سیل جمعیت روان به سوی انتها، سرگردان، بی خود، اما روانند.
خوش بحال شان که حداقل نمی فهمند، که چه بر آنان می گذرد، رنج و درد را کسانی می کشند، که چشم و گوش هایی تیز دارند، خوب می بینند و می شنوند. آنان تمام راه را در ساعت و دقیقه، روز و شب، ماه و سال، قدم به قدم، کامل حس می کنند، و می چشند، و رنج را چندباره بیشتر از دیگران متحمل می شوند. آری در این دالان که همه در تک ورودی، و خروجگاهش، متشرکند، لاجرم همه در آن رونده اند، و فقط در نحوه و کیفیت عبور از آن است، که متفاوت می شوند.
کاش زندگی را جز این بود.








