مصطفی مصطفوی
جنوب پیشانی پیوند و پیوستگی ما با جهان خارج، از طریق آب های آزاد است که یک دنیا را به بزرگی انسان با ما رو در رو می کند، دنیایی مملو از دوستی ها و دشمنی ها که در هم آمیخته اند، حاشیه جنوب ایران دارایی شگرف و بزرگی است که ارج و اندازه اش را آنان می دانند که از چنین داشته ایی بی بهره اند، مثل همکیشان هم فرهنگ و همزبانان جدا افتاده از دامان ایران بزرگ در افغانستان، ارمنستان، آذربایجان، ترکمنستان و... که از چنین پیوستگی در اثر هجوم ها و تجاوزها بی بهره مانده اند، آبهایی ارزشمندی که با وجود شوری زیادش، که آنرا به روشنی آفتاب نموده است، تو را از ترس و باک تشنگی، برای همیشه می رهاند؛
به سوی سر حدات در این سرزمین به غارت رفته که رو می کنم، داستان غمناک دریده شدن ها، به غارت و یغما رفتن ها آزارم می دهد، اما مرزهای جنوب برایم یاد آور تقابل دریایی است که ایرانیان در آب های آزاد، با رقبای خود داشته اند، از آرتمیس، نخسیتن و تنها زن دریاسالار جهان که ۴٨٠ سال پیش از میلاد مسیح به دریاسالاری ارتش خشایارشاه انتخاب شد و در نبرد ایران و یونان جنگاوران کشورش را فرماندهی کرد و پیروزی های بزرگ را از آن خود و ایرانیان ساخت، او که در زیبایی و متانت سرآمد زنان روزگارش نامیده اند.
تا جنگ آوران نیروی دریایی ارتش ما، که در جنگ خسارتبار هشت ساله با متجاوزین بعثی، نبردهای به یاد ماندنی و بی باکانه ایی را به انجام رساندند، و باعث تاسف است که در گمنامی تمام، بسیاری پیکرهای شان نیز در پهنه خلیج پارس به جای ماند، و حتی هموطنانِ آنان، از نام های نام آورشان نیز بی خبر ماندند، کسانی که در ناوچه های سهند، سبلان و... رزمیدند و جان به پای میهن خود فدا کردند،
و باز تاسف بار است که توزیع کنندگان بودجه های فرهنگی، به داستان های شورانگیز تاریخ این مردان و زنان نمی پردازند، تا این مردم با شجاعان تاریخ خود بیشتر آشنا شوند، امروز آرتیمیس را در بین نام های رایج استفاده شده برای زنان ایران نمی بینمیم و نام های دیگری از این نوع که به فراموشی می روند.
این سفری است به کناره های ساحل جنوب، تا روح را به پرواز در آورد و در ژرفاهایی فرو رفت و با شجاعت ها، توانمندی ها، ایثار شجاعانه جان ها، پیروزی ها و شکست ها و... آشنا شد، و همگام با دریانوردان، ناخداها و ملوانانی شد، که این سواحل را به قصد کشف جهان اطراف ترک کردند، و به مقصدهای دور کالاهای مادی و معنوی ایرانی را بردند، و با خود گنج های زیبا از ماده و معنا به ارمغان آوردند،
سیری روحی و معنوی در عالم این مردان پهنه دریا، که در شرایط موجود کشور، بدین توجه نیازی مبرم داریم، تا شاید بتوان کشور را از خطرهای بزرگی که در اثر ندانم کاری ها، کوچک و کوتوله پروری ها، بی سیاستی ها، حذف نخبگان، و به حاشیه بردن اهل علم، و بیکار کردن اهل صنعت، و ارج دیدن سفلگان، و بر کرسی نشستن های نابجا و... که نتایج آن گریبانگیر این آب و خاک شده، و هرچه پیش می رویم، در سیاهی باتلاق های چنین راهبری و راهبردی بیش از پیش فرو می رویم، و نتایج دهشتناک آن روشنتر می گردد؛
نام جنوب را که می شنوم، ناخودآگاه به یاد انگلستان و سیاست هایش در پهنه جنوب کشورمان می افتم، جدایی بحرین، اشغال جزایر ما، حمله های برنامه ریزی شده آنها از بصره، دخالت های همه جانبه این کشور در این منطقه، اشغال جزیره خارک برای انصراف ایران از مالکیت بر ایرانشهر هرات و... سیاهه ایی بلندبالا از پرونده های گشوده، و زخم هایی که چرک های آن همواره بر تن ایران فوران می کند، و چشم هر بیینده ایی را بدین وضع پریشان و پر از درد و رنج می نماید.
من تنها مسافر این راه، با چنین دغدغه های فکری ایی نبودم، بزرگمردی از تیپ 55 هوابرد نوهد [1] نیز داستان پرداز این مسیر غمناک یافتم، که او نیز در نبرد هشت ساله، از ابتدایی ترین سربازان این صحنه بود، و سخنانش برگرفته از روزهای نخست جنگی بود، که دامن دو ملت ایران و عراق را گرفت، و حلقوم آنانرا برای هشت سال تمام فشرد، و قربانیان و خسارت های بیرون از شماری را به جای گذاشت، و این تنها دشمنان این دو ملت بودند که این جنگ را برای خود سودمند و پر از بهره ها یافتند.
این سرباز که گویا بله قربانگوی مافوق تربیت نشده، و در عین سرباز بودن اهل مطالعه و تفکر نیز هست، از داستان ها و تفکراتش گفت که در زندگی ایی که بر او و پدرش، که هر دو از طیف نظامیان این کشور بودند، رفته است، همسفری که دقایق تاخیرهای طولانی و عادی شده در سالن فرودگاه را، به لحظاتی شیرین تبدیل کرد، و زمان باطل شده در انتظار پرواز را، با او سر کردم و از تاریخی شنیدم که برایم گاه تازگی داشت، توصیه هایی برای سفرم به بوشهر داشت :
"در دیدار از بوشهر به عمق محلات آن بروید، از چهار محل دیدن کنید، تلگراف خانه انگلیسی ها هنوز هست و از آن زمان باقی مانده است، شهرداران این شهر زیبا، در محلات قدیم بوشهر طوری برنامه ریزی کرده اند که هر فردی که بخواهد خانه خود را باز سازی یا نوسازی کند، باید طبق نمای قدیم آنرا مرمت نماید، و شما وقتی در این محلات راه می روید، هنوز بکر است و انگار در 200 تا 300 سال قبل سیر می کنید،
سه یا چهار باری به واسطه نوع شغلم به حج رفته ام و حاجی بردیم، ولی این را فهمیده ام که ما نمی توانیم از موضوع اسلام به سادگی عبور کنیم، یک مسائلی هست، به این سادگی نیست که گفته شود یک مشت عرب ریختند و بردند و... این نیست، این ها قصه است، ما ایرانی ها یک روحیه و عرق ملیگرایی داریم، و مسایل را طبق همین روحیه تفسیر می کنیم؛
سفرهای زیادی به مالزی، سنگاپور، اندونزی و... داشتم، اسلام آنجا با اسلامی که در کشور ما جاری است بسیار متفاوت است، چرا که آنان اسلام را در اثر تبلیغ دریافت کردند، اما ایران را با زور شمشیر مسلمان کردند، اما همین ایرانیان مسلمان به تدریج به شبه قاره هند رفتند، از شبه قاره هند، به سمت شرق آسیا اسلام را گسترش دادند، شما اگر الان به تایلند بروید، پدر تایلند یک ایرانی است، که نامش شیخ احمد قمی است، شهر آیوتایا [2] در تایلند، یک شهری سه هزار ساله است، که مثل تخت جمشید ما دارای قدمت است، مجسمه شیخ احمد قمی در این شهر است، وی شهر به شهر می رود تا سر از این منطقه در می آورد، و می بیند که اینجا هم مثل زمان شاه اسماعیل صفوی در ایران، هر منطقه ایی یک پادشاهی برای خود داشته و حکومت می کند، شاه بانکوک، شاه پوتان و... شیخ احمد آدم گردن کلفتی بوده است، شروع به تبلیغ می کند، و جمعی از جوانان را دور خود جمع می کند، مردم تایلند هم مردم مبارزی هستند، الان هم اگر بروید در خیابان نمایش های رزمی دارند، و مسابقات از این نوع برقرار است، از جمله بوکس تایلندی مشهور است، که اتفاقا من در یک سفر به تایلند،در یکی از این مسابقات خیابانی به بالای تشک دعوت شدم و شرط بندی زیادی هم روی مسابقه ما شده بود و طرف من که تنها 28 سال سن داشت گفت : از پا هم استفاده کنیم که من گفتم: نه فقط دست و همان بوکس، که در راند اول طرف خود را شکست دادم و بیرون رفت، در آخر هم دلال این بازی کلی پول شرط بندی را آوردند و به من داد، که این هم سهم شما، گفتم ما این پول ها را درست نمی دانیم، و پول ها را گرفتم و به نفر بازنده دادم، که یک جوان فقیری بود، که برای کسب این جایزه مادی مبارزه می کرد، و خیلی هم خوشحال شد، کلی مرا بوسید، آن موقع من 60 سال سن داشتم، در وزن 51 کیلو روزگاری قهرمان ورزش های رزمی در غرب کشور شده ام، لذا پیش زمینه ورزشی داشتم.
یکی از دلایلی که مرا به تیپ 55 هوابرد نوهد جذب کردند همین قدرت بدنی ام بود، و این که دارای مقامات ورزشی بودم، و در اثر این لیاقت مرا جذب این تیپ کردند. آن موقع ها این شایستگی ها دیده می شد و برایش طبق ظرفیت های کشور برنامه ریزی می شد، 5 سال در جنگ با همین تیپ حضور داشتم، در جریان نبرد دشت عباس، هویزه، دزفول هم بودم، که کار نبرد به جنگ تن به تن کشید، و ما حتی خود را به تانک های دشمن رساندیم و درب بالای تانک را باز می کردیم، و به درونش نارنجک می انداختیم، در نبرد آزادی خرمشهر هم حضور داشتم، ما موقعی رسیدیم که خیلی از بچه های تکاور کشته شده بودند، حدود 60 الی 70 نفر بودند، نیروها کوچه به کوچه دفاع می کردند، بین 600 تا 700 تکاور ارتش در این نبرد شرکت داشتند، ما از تهران برای کمک به آنها اعزام شدیم. از این تعداد فکر کنم 200 نفر باقی مانده بودند، ارتش بعد از انقلاب از هم پاشیده بود، روسای ارتش که اعدام شده بودند، و کسی به ارتش اعتماد نداشت و این نیروهای باقی مانده در ارتش هم روحیه ایی نداشتند، اما باز می جنگیدند.
این همان استعداد ذاتی ایرانی بود که هنوز کار می کرد و کارایی داشت و می جنگید، وگرنه ارتش با توجه به ضربات متعددی که از دوست و دشمن بعد از انقلاب خورده بود، در جایگاهی نبود که بتواند جنگ کند. این را در تاریخ ایران هم می توان دید، وقتی اسکندر مقدونی به ایران حمله کرد، و شیرازه سپاه ایران از هم کسست و وارد کشور شدند، یک سردار ایرانی به نام آریو برزن و خواهرش یوتاب [3] ، جلوی این سپاه پرتعداد یونانی را سد کردند، در حالی که تنها 1500 نفر نیرو بیشتر داشتند، اما مقابل 100 هزار جنگجوی یونانی ایستادند، و مقاومت می کردند، و تنها در اثر خیانت یک ایرانی بود که از یونانیان شکست خوردند، وگرنه دلیرانه می جنگیدند، این ها از همین اصیل ترین اقوام ایرانی، یعنی لرها و کردها بودند، که جانانه نبرد می کردند، یوتاب چنان قهرمانانه می جنگید که اسکندر مجبور شد دستور دهد که او را تیرباران کنند، و جسدش را هم با احترام دفن کرد، چرا که یونانیان مبهوت شجاعت و قهرمانی او شده بودند، او را با ابزار جنگی اش با احترام، خود یونانیان دفن کردند. متاسفانه از زمانی که شیعه گری اصل شد، و طی 5 قرن گذشته حاکمیت مرکزی به علت شافعی مذهب بودن، کردها را تحت فشار گذاشته دچار مشکل شده اند، ورنه این ها مرزداران دلیر ایرانند،
جالب این است که قاجاریه که خود ترکمن، و اهل سنت بودند، چون به قدرت رسیدند شیعه شدند، و همینطور صفویه که باز خود اهل سنت بودند، تاریخ را اگر نگاه کنی شیخ صفی الدین اردبیلی [4] خود از علمای اهل سنت و شافعی مذهب است، [5] ولی برای قدرت و لج و لجبازی با ترکان عثمانی به شیعه گری دست زدند، و آن کارهایی که نباید می کردند را در حق اهل سنت ایران انجام دادند، و ایرانیان را بدین ترتیب با اقدامات خود، از ایران و ایرانگرایی تاراندند،
نبرد چالدران [6] جنگی بالای دست آن هنوز نیامده است، از همین نبردهاست که بین 27 هزار سرباز ایرانی قزلباش از یک سو، که تنها مجهز به نیزه و شمشیر بودند، با سپاه عثمانی در گرفت، که ایرانیان باز غوغا کردند و یک نفر هم اسیر ندادند، 1200 نفر از ایرانیان زنده ماندند و 4000 از عثمانی اسیر گرفتند، در سوی دیگر سپاه عثمانی قرار داشت که بیش از یکصد هزار نفر، که مجهز به توپ و تفنگ بودند، آنان مقابل هم قرار گرفتند، و ایرانیان شجاعت و دلیری بسیاری از خود نشان دادند، یک اسیر هم ندادند، ولی شهدای بسیاری دادند. نبردی سخت بین شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی بود که می گویند به رغم شکست ها، شاه اسماعیل قصد عقب نشینی نداشت، که شیخ محمود شبستری، عارف نامی ایرانی، صاحب کتاب "گلشن راز" قرآنی را که گفته می شود به دست خط امام علی بوده را می آورد و به شاه اسماعیل می گوید "ببوس"، که شاه اسماعیل می گوید دست هایم خونی است نمی توانم، می گوید خم شو و ببوس، که این کار را می کند، و بعد این، عارف به این قرآن قسمش می دهد که اگر می خواهی ایران بماند، از جنگ دست بکش و برگرد، که شاه اسماعیل همین کار را می کند، و در اثر شکست در این جنگ بخش بزرگی از کردستان ( کردستان ترکیه، عراق، سوریه) از ایران جدا می شود،
در این نبرد یکی از سرداران سپاه شاه اسماعیل صفوی یک پسر کرد اهل یکی از روستاهای منطقه بانه در کردستان ایران به نام تارو بیره بود، او خوش اندام و شکارچی بود، شاه اسماعیل که از سفر کربلا باز می گشت، او را می بیند، و به کدخدای محل می گوید او را به نزد من بیاور، وقتی می آید می گوید به چه کاری مشغولی می گوید، شکار می کنم و خرج مادر و خود را تامین می کنم، شاه اسماعیل از او دعوت می کند تا از افسران ارتش او شود، بیره جواب می دهد من به تو احتیاجی ندارم، شاه اسماعیل می گوید اما من به تو احتیاج دارم، و او همان کسی است که در همین جنگ چالدران بادرجه سرهنگی، و فرمانده بریگارد سواره نظام سنگین سپاه صفوی را عهده دار بوده است و به سپاه عثمانی حمله می کند و توپخانه عثمانی را زمین گیر می کند و توپ های آنها را می شکند، اما در نهایت عثمانی ها با توپ او را هدف می گیرند و می کشند. قهرمانان این جنگ هم باز همین محلی ها و اقوام ایرانی بودند، که سلطان سلیم این سرباز شجاع ایرانی را با احترام دفن می کند.
متولد 1334 هستم و هر دو سیستم حکومتی را در ایران به اندازه کافی دیده و لمس کرده ام، در سیستم پهلوی جذب ارتش شدم، و در همان دوره پنج ماه و دوازده روز را در زندان انفرادی، و در زمره زندانیان سیاسی بودم، در سیستم فعلی حتی یک سیلی هم نخوردم، اما وقتی مقایسه می کنم می بینم، آنان یک سیستم واقع گرا بودند، در یک بُعد، و یا دو بُعد در جامعه از سوی پهلوی ها دیکتاتوری اعمال می شد، که مثلا اظهار نظر سیاسی نکن، در دیگر ابعاد اینطور نبود، و آزادی ها برقرار بود.
پهلوی ها در آن زمان روی جریان چپ خیلی حساس بودند چرا که حتی "مجاهدین خلق" هم که یک گروه اسلامگرا محسوب می شوند، مشی سیاسی چپ گرایی داشتند، و پهلوی ها در مورد تفکر چپ دیکتاتوری اعمال می کردند، این دیکتاتوری در امور اقتصادی و... در امور مردم عادی اعمال نمی شد،
چرا که شرایط جامعه طوری به چپ گرایش داشت که پهلوی شرایط را خطرناک می دید، نسل ما همه چگوارایی مسلک شده بودند، ستاره سرخ، و تصاویر ارنستو چگوارا (مبارز چپگرای امریکای لاتین) بر در و دیوار شهر نقش بسته بود، عکس هایش را در همه جا زده بودند، استیل چهره و لباسش مد شده بود، انگار کشور ایران چگورایی گردیده، و او به چهره محبوب جوانان تبدیل شده بود، این در حالی است که چگوارا یک شورشی به تمام معنا، و یکی از کثیف ترین مبارزان تاریخ بود، شما تاریخ را بخوان ببین همین چگوارا چند نفر را تیرباران کرده، چپ همه گونه کشور را به هم ریخته بود.
صفویه پدر اهل سنت ایران را در آوردند، پشت داستان صفویه مشکلات فراوانی نهفته است، این سکه ها دو رو دارد که روی کثیف آن مسکوت می ماند، تصاویر تاریخی که اهل سنت از صفویه دارند بسیار ویران است، رفتار صفوی ها، اهل سنت را از ایران فراری داد، در حالیکه از اصیل ترین اقوام ایرانی مثلا همین کردها هستند، که اهل سنت اند، و این واگرایی ها همچنان ادامه دارد،
آنروی کثیف سکه صفویه را می خواهید ببینید، به کردستان بروید و ببینید قزلباش های صفوی با کردهای ایران چه کردند، متاسفانه این برخوردها بعد از صفویه هم ادامه یافت و پایان نپذیرفت، و همین حرکات باعث شد که ایران کردها را از دست بدهد، کردها آریایی و ایرانی اند، و در داستان های نمادین ایران باستان، جایگاه ویژه ایی دارند، تا آنجا که در اسطوره ضحاک که در شاهنامه فردوسی بدان اشاره شده، آن موقعی که روزی مغز دو جوان ایرانی را خوراک مارهای روی دوش ضحاک می کردند، یک آشپز با انصافی پیدا شد که با کیاستی که به خرج داد، هر بار یکی از این دو جوان را نجات می داد و فراری می داد، و به کوه ها می فرستاد، و به جای آنها مغز گوسفندی را به مارهای ضحاک می خوراند، همین جوانان جان سالم به در برده از آشپزخانه دربار ضحاک، در کوه ها، آنقدر زیاد و جمع شدند که ارتشی را تشکیل دادند و بساط ضحاک را از ایران برچیدند، این ها همان کردهایی هستند که اکنون در کوه های زاگرس زندگی می کنند، فرزندان اصیل ایرانی که از خوراک مارهای ضحاک نجات یافتند، و ایران را نیز نجات دادند. این همان اسطوره ایرانی بودن کردهاست که فردوسی در لطافت داستان خود گنجانده و آنان را ناجی ایران از ضحاک مار به دوش معرفی می کند.
کردی، ترکی، لری، گیلکی، مازندرانی و... را به خوبی حرف می زنم، از آنهایی هستم که همه جای ایران سرای من است، در همه جای ایران به واسطه ماموریت های پدرم، و یا ماموریت های نظامی خودم که در ارتش ماموریت بودم، حضور یافتم، و با همه اقوام ارتباط داشتم، پدرم سینه اش پر از مدال بود، روزی که انقلاب پیروز شد مجبور شدم همه این مدال ها را ببرم در بیابان دفن کنم، روزی که آقای طالقانی از زندان آزاد شد، از میدان بیست و چهار اسفند، تا میدان انقلاب و آزادی جمعیت آمده بودند، و در حالی که مسلح به کلت کمری بودم در این جریان من هم در بین انقلابیون حضور داشتم،
سوال) شما به عنوان یک ارتشی چرا در انقلاب حضور پیدا می کردید، انقلابیگری شما نظامیان از چه جهت بود؟
اختلاف طبقاتی در ارتش شاهنشاهی زیاد بود، یک گروهبان به سرباز خدایی می کرد، یک ستوان به یک گروهبان خدایی می کرد و... این وضع در سلسله مراتب ادامه داشت، هم مالی و هم موقعیتی این اختلاف ها بود، تا جایی که نهارخوری افسر و درجه دار جدا بود، در باشگاه های ارتش نیز درب ورود خانواده ها هم در باشگاه افسران جدا بود، اگر در مراسم ها و جشن ها، خانواده افسران از درب اصلی می آمدند، خانواده درجه داران از درب های پشتی باید وارد می شدند. اگر در یک پایگاه هوایی یک خلبان با یک درجه دار دوست می شدند فورا یقه اش را می گرفتند و بازخواستش می کردند، اگر خانواده یک درجه دار با خانواده یک افسر در یک پایگاه ارتباط می گرفت، فورا عذرش را می خواستند، یک سیستم طبقاتی کامل داشت اجرا می شد، این در داخل ارتش بود، در بیرون از ارتش هم به همین صورت بود، این ناشی از نظم نبود، ریشه در نظام طبقاتی ایران باستان داشت، در زمان ساسانیان هم وضع به همین صورت بود، که کشور بدبخت شد، تاجری به انوشیروان که عنوان عادل را یدک می کشید، مراجعه می کند و می گوید نیمی از ثروت خود را میدهم، فرزندم در ازای آن خواندن و نوشتن بیاموزد، که انوشیروان قبول نمی کند. فقط درباریان، موبدان و شاهزادگان می توانستند سواد داشته باشند.
در این شرایط است که سی هزار عرب به ارتش سیصد هزار نفری ایران حمله می کند و در نبرد "قادسیه" پیروز می شوند، یا در حمله به همین بوشهر، سردار ایرانی "شهرک" مامور حفظ شهر است که به اندازه نبرد "قادسیه"، ایران در حمله به بوشهر که آن زمان ریشهر نامیده می شد، ثروت از دست می دهد.
نباید این نکته را نادیده گرفت که جنگ هشت ساله را با سلاح هایی پیش بردیم که پهلوی ها انبار کردند، اگر این سلاح ها نبود، خیلی با مشکل مواجهه می شدیم. تکاوران ما سربازان جگردار و شجاعی بودند، ما تانک های زیادی از دشمن گرفتیم، سربازی که خود را به نزدیکی تانک ها دشمن می رساند، دیگر آن تانک کارش تمام بود، چرا که بسیار ضربه پذیر می شد، خیلی از بچه های ما در همین جنگ ها شهید شدند، نیروهای تکاور کارهای نشدنی را ممکن می کردند، از جمله یک پل بود روی رودخانه دامپری در دشت عباس که سه ماه روی آن کار کرده بودند ولی نتوانستند آنرا منهدم کنند، ما رفتیم و در فرصت کوتاهی انجام دادیم و برگشتیم، این پل خیلی اهمیت داشت و نیروهای دشمن از طریق همین پل خود را به موسیان و دهلران می رساندند، این پل را شش نفره به طرز سریع و فنی توانستیم منفجر و ویران کنیم.
وقتی خسته و کوفته به پایگاه برگشتیم، متوجه شدیم که ظاهرا آقای بنی صدر آن شب در منطقه بودند و با دوربین انفجار این پل را دیده اند، و با توجه به اینکه فرماندهی کل قوا را در دست داشت، و اهمیت این عملیات، به تک تک ما یک تقدیرنامه داد، که "به تو ای سرباز دلیر ایران ..." بعدها، وقتی برای بنی صدر مشکل ایجاد شد، به ما گفتند هرچه از بنی صدر دارید، تقدیرنامه، مدال و... معدوم کنید و ما مجبور شدیم آن را پاره کنیم و بریزیم دور، چرا که ممکن بود همین سند خیانت به کشور تلقی شود، و علیه خود ما استفاده شود. مدال های پدرم که شامل مدال قهرمانی دو 1500 متر ارتش ایران، مدال قهرمانی ارتش های جهان که فرانسه و اسپانیا را برده بودند و... همه را به خاطر این که ممکن بود به عنوان سند علیه خود ما استفاده شود، در بیابان خاک کردیم. نفهمیدیم که کارهای نظامی ما افتخار بود، و یا خیانت.
پهلوی های هم به کردهای اهل سنت رسیدگی نکردند، تا سال 56 سنندج یک کارخانه هم نداشت، البته کردها هم با همان رسوبات فکری زمان صفویه همچنان حرف شاه را نمی خواندند، و حالت شاکی را حفظ کردند، بعد از پیروزی انقلاب هم در دو یا سه مرحله ما مجبور به دخالت در کردستان شدیم، مثلا وقتی که برای پس گرفتن شهر سقز رفتیم، که دست کومله و دمکرات افتاده بود، آنها پادگان ها را هم گرفته بودند، توپ های ضد هوایی و... و ارتش را خلح السلاح کرده بودند، که از تکاوران 55 نوهد در این زمینه هم استفاده شد و تمام سلاح های سنگین، از جمله توپ های 105 میلیی متری و... را پس گرفتیم، الان هم گاهی در کردستان از ما گلایه می کنند، ولی می گویم کار شما هم درست نبود، که پادگان ها را بگیرید و ارتش را خلع سلاح کنید، نیروهای ارتش را بکشید، سرگرد عباسی نامی بود که در مهاباد درجه سرگردی خود را روی لباس کردی خود زده بود، فرمانده نظامی کردها شده بود، یا همین شیخ عزالدین حسینی معروف که الان در ترکیه است و اولادش میلیاردرند.
در زمان جنگ چند بار پیش عزالدین حسینی رفتیم، که سرگرد عباسی هم کنارش بود، گفتیم اگر سلاح ها را تحویل ندهید بمبارانتان خواهند کرد، اگر پادگان ها را تخلیه نکنید نیروی هوایی آماده بمباران شماست. اینها در سقز به این توصیه ها گوش نکردند، لذا کشت و کشتار شد. البته این را هم باید بگویم که کردها حق دارند که ناراحت باشند، اصیل ترین قوم ایرانی اند، ولی در ایران جایگاهی ندارند. من هر ساله به مریوان می روم، اشک آدم جاری می شود، الهی بمیرم (اشکش واقعا جاری شد) طرف لیسانس و فوق لیسانس است ولی کولبری می کند، زن و مرد و کوچک و بزرگ کولبری می کنند، کار نیست، تولید نیست، گرانی هست و...
ناگفته نماند که شیعه مخلوطی از اسلام، عیسایی، زرتشت، ادیان هند و... است، مثلا بحث مهدویت را اهل سنت خیلی تکیه نمی کنند، اما شیعه روی آن مانور زیادی می رود که همان "بهرام ورجاوند" است که در زرتشت باستان خبر ظهورش را می دهند. که شاهزاده ایی ایرانی است که قیام می کند و حکومت جهانی تشکیل می دهد، اما آنچه روشن است از مذهب شیعه جمهوریت بیرون نمی آید، چرا که در این سلسله، رهبری موروثی است و از پدر به پسر منتقل می شود و ادامه می یابد، اما شیعه اولیه خیلی پرمغزتر بود، بسیاری از اهل علم و فرهنگ ایران شیعه بودند، مثل ابن سینا، فردوسی، حافظ، سهروردی، ابو نصر فارابی، خوارزمی، صدرای شیرازی و... و اینها عالم جامع بودند، ابن سینا ریاضیدان، فیلسوف، عارف، پزشک و... بودند، یا همین صدرای شیرازی و... که ایشان ثابت کرد زمان بُعد چهارم ماده است، یعنی هر ماده طول، عرض و ضخامت دارد، و بُعد چهارم آن زمان است، که بعدها چند صد سال دیگر غربی ها در تئوری نسبیت آن را بیان کردند، و جایزه نوبل را از آن خود کردند. اما متاسفانه این روزها جامعه شیعه از این گونه اهل علم خالی است و کسانی جایگزین آنان شده اند که از علم خالی اند. من تعصب شیعه گری هم ندارم، حتی از دین هم زده شده ام، اما این شرایط را می توانم حس کنم.
کردستان که بودیم گاه بحث شیعه و سنی می شد و بزن بزن هم می شد، که یکهو یک نفر از این بین بیرون می آمد می گفت "مگر جمهوری است" که همدیگر را می زنید، که این نظر ریشه در جمهوری مهاباد داشت، که یک سال این حکومت ادامه یافت، و قاضی محمد روی کار آمد، و کابینه تشکیل داد، و یک آنارشی به تمام معنا را ایجاد کردند، و هرکه صبح زودتر بیدار می شد قدرت دست او بود، و هر چه می خواست می کرد.
این داستان را در مورد شرایط جمهوری از تبریزی ها هم شنیدم، که جعفر پیشه وری که روی کار آمد و جمهوری فرقه دمکرات آذربایجان را تشکیل داد، یک بهم ریختگی ایجاد شد که یک حمال محل هم، حکومت می کرد و اموال مردم را می بردند، مصادره می کردند و... این در حالی است که بهترین نوع حکومت جمهوری است، و جمهوری در واقع حاکمیت معنویت است، از نظر من بر منکر اهل بیت و ائمه لعنت، ولی نمی شود هر کاری را به نام آنها انجام داد، در اثر این عملکرد الان کار به جایی رسیده که وقتی فضای مجازی را باز می کنی توهین هایی به دین و ائمه می شود که آدم شرم می کند، و چیزی که عمری در ذهن مردم مقدس بود، به نابودی کشیده شده است. ایرانیان قرن ها با این اعتقادات زندگی کرده اند، این جای غصه دارد، سره از ناسره معلوم نیست، آنچه در اکثر مذاهب مشترک است بحث معنویت است، تا آنجا که وقتی از آنتونی کوئین یونانی که ارتدکس متعصب است می پرسند تو چطور در فیلم محمد رسول الله بازی کردی، می گوید این یک کار معنوی بود.
ما در حالی با یهود در اوج جدال هستیم که با آنها تنها در نخوردن مشروب تفاوت داریم، بسیاری دیگر از مناسب و احکام مشترکیم، شما یک پرورش خوک در اسراییل نمی توانی پیدا کنی، پسرها اگر ختنه نشوند یهودی نیستند، زن تنها می توان چهارتا گرفت و... اسراییل الان عرب ها را تحت نام "ابراهیم" دور خود جمع کرده که این نشان از یکی بودن این ادیان است،
جالب است فرهنگ ایلام باستان خودمان را هم که مطالعه می کردم، پادشاهی بوده به نام امی تاش که لوحه خط میخی آن را هم کشف کرده اند که مقرراتی مثل حمورابی بابل داشته است، که باز با احکام اسلام مو نمی زند، چهارتا زن بیشتر نمی توانی داشته باشی، اگر دزدی را بگیرید که دلیلی برای دزدیدن نداشته باشد، دستش باید قطع بشود، اگر دلایلی از جمله فقر و... برای دزدی داشته باشد، دستش نباید قطع شود و... وقتی این قانون که مربوط به شش هزار سال پیش بود را خواندم مات و مبهوت شدم که چطور این قوانین نسل به نسل منتقل شده است."
[1] - تیپ ۵۵ هوابرد یا تیپ ۵۵ هوابرد شیراز یگان ویژه هوابرد نیروی زمینی ارتش ایران است، که در استان فارس مستقرند و قرارگاه مرکزی اش شیراز است، در سال ۱۳۴۲ تشکیل شد، تیپ ۵۵ هوابرد در خلال جنگ ایران و عراق، از یگانهای عملکننده ارتش جمهوری اسلامی ایران بود و در عملیاتهای ثامنالائمه، طریقالقدس، فتحالمبین، بیتالمقدس، مسلم بن عقیل، والفجر مقدماتی، خیبر، قادر و والفجر ۸ شرکت داشت.
[2] - Ayutthaya از شهرهای توریستی و تاریخی تایلند که در دورهای از تاریخ، عنوان بزرگترین شهر جهان را به خود اختصاص داده بود، امروزه متاسفانه بخش اعظمی از شهر ویران شده است. اما با این حال هنوز هم آثار تاریخی و گردشگری زیادی در آن وجود دارد که نشان دهنده شکوه این شهرند.
[3] - یوتاب سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن هخامنشی سردار نامدار ارتش داریوش سوم بود که مانند برادرش آریوبرزن در کوهستان های محل نبرد، حوالی استان کهکیلویه و بویراحمد امروزی یا نواحى بهبهان امروزى در استان خوزستان تا آخرین نفس مبارزه کرد. اما بر اثر کمبود نیرو و خیانت یک ایرانی، به دست سپاهیان اسکندر مقدونی کشته و در همان محل به خاک سپرده شد. وی با اسکندر در دربند پارس، تکاب در کهگیلویه جنگید. یوتاب در نبرد با اسکندر مقدونی در سال ۳۳۰ (پیش از میلاد) همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است، او در کوه های بختیاری راه را بر اسکندر بست. ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد. دشمن سپاهیان آریوبرزن و یوتاب را محاصره می کند، اما ایرانیان حلقه ی محاصره ی دشمن را می شکنند.
[4] - صفیالدین ابوالفتح اسحاق اردبیلی (۶۵۰–۷۳۵ ق) نیای بزرگ دودمان صفویان ایران است و نیز هشتمین نسل از تبار فیروزشاه زرینکلاه بود. که در منطقه مغان مقیم شده بود. صفیالدین اشعاری به زبان آذری در کتاب صفوةالصفا و سلسلةالنسب سرودهاست. دودمان صفوی نام خویش را از وی گرفته بودند. او پایهگذار خانقاه صفوی در اردبیل بود که با گذشت زمان پیروان بسیاری به دست آورد.
[5] - بیشتر مورخان، اجداد وی را سنی شافعی مذهب و از بنی هاشم مهاجر از حجاز به کردستان ایران دانستهاند عبدالحسین زرینکوب محقق و مورخ فقید هم، در کتاب مشهورش «جستجو در تصوف ایران» با استناد به منابع تاریخی متعدد و گوناگون، وی را سنی مذهب میداند. زرینکوب مینویسد: "مذهب خود او (صفی الدین) تسنن و شافعی مذهب بود و با آنکه بعضی اقوال و اشعار منقول ازو، از اتکا بر محبت و مهر علی حاکی است، این محبت علی با تسنن وی که در تاریخها از جمله حتی در «احسن التواریخ» بدان اشارت هست، مغایرت ندارد. در مکتوبی هم که عبیدالله خان ازبک به شاه طهماسب صفوی (سال ۹۳۶ هجری) مینویسد، گفته میشود که «پدر کلان شما، جناب مرحوم صفی مردی عزیز اهل سنت و جماعت بودهاست»"
[6] - جنگ چالدران، نخستین نبرد ایران (در زمان صفویان) با عثمانی بود که در نزدیکی شهرستان چالدران در شمال غربی ایران، در ۲ رجب ۹۲۰ ه.ق/۲۳ اوت ۱۵۱۴ میلادی رخ داد؛ نتیجه این نبرد، پیروزی سپاهیان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم اول (حکومت ۹۱۸–۹۲۶ ه.ق/ ۱۵۱۲–۱۵۲۰ میلادی) بر سپاه صفوی به فرماندهی شاه اسماعیل اول (حکومت ۹۰۷–۹۳۰ ه.ق/۱۵۰۱–۱۵۲۴) بود
"نمی خواهم خانه ام (کشورم) از هر طرف در محاصره دیوارهای کشیده شده، باشد، و پنجره هایم (ارتباطم با دیگران) با ملات پر شود. می خواهم (نسیم) فرهنگ تمام سرزمین ها، در هر میزان مُمکن، آزادانه به خانه ام بوزد. اما برحذرم از این که توسط دیگران از پای در آیم." [1] مهاتما گاندی رهبر انقلاب هند
[1] - “I do not want my house to be walled in on all sides and my windows to be stuffed. I want the culture of all lands to be blown about my house as freely as possible. But I refuse to be blown off my feet by any.”
مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب) :
در بررسی و مطالعه تطبیقی دو انقلاب بزرگ آسیایی، یعنی انقلاب هند (1326) و انقلاب ایران (1357)، در نوع رهبری، ایدئولوژی و نتایج این انقلاب ها، می توان ایدئولوگ های آن را نیز مورد بررسی و مطالعه تطبیقی قرار داد، جناب آروبیندو گوش [1] ، از نظریه پردازان اولیه انقلاب آزادیبخش هند است، که ایده های آزادیبخشی جهانی را نیز از نظریات معنوی خود انتظار دارد، و به دنبال ایده هایی از این دست در فرهنگ هندو بوده است، ایشان به عنوان "پیامبر ملیگرایی هندو" نیز شناخته می شود؛ در مقاله زیر به او و برخی نظریات، و اوضاع زمانه اش، ناشی از دیدگاه های نویسندگان مجله اورگانایزر، که یکی از نشریات وابسته به ملیگرایان افراطی گروه RSS، که اکنون حاکمیت هند را در دست دارند پرداخته شده است.
آروبیندو از رهبران و ایدئولوگ های انقلاب هند، رشد یافته در فرهنگ غربی - بریتانیایی است، که در بازگشت به کشورش، در سیستم هندِ تحت استعمار بریتانیا، به مقامات مختلف اکادمیک و... هم رسید، اما همزمان به مبارز و ایدئولوگی برای انقلاب ضد استعماری هندی ها نیز بدل شد، او با بهره گیری از ایده، فلسفه، فرهنگ و مذهب هندو، در ملت سازی های جدید قرن بیستمی در هند، نقش آفرینی کرد. ملیگرایان مذهبی که اکنون با بهره گیری از نظریات اینگونه ایده پردازان حاکمیت را در دست دارند، و از قضا دچار نوعی دیکتاتوری مردسالارانه، فاشیسم مذهبی و نژادی، تحجر و بازگشت به سیستم های ظالمانه مذهبی و طبقاتی سابق، ظلم به اقلیت، و سست نمودن بنیان های دمکراسی، سکوراریسم و... شده اند، سوالی که وجود دارد، این است که چطور می شود برخی از ایدئولوگ های تربیت یافته و درس آموخته در سیستم های سکولار - دمکراسی غرب، و جهان باز و آزاد، ایده هایی را برای جامعه خود ارائه می دهند که برون داد آن به دیکتاتوری مذهبی، فاشیسم مذهبی نژادی، ظلم و بردگی برای ملت های آنها منجر می شود؟!
انقلاب ایران نیز ایده پردازانی داشته است که اگرچه درس آموخته در فرهنگ و دانشگاه های مغرب زمین بودند، و در آن سرزمین (اروپایی، امریکایی و...) و تربیت آموزشی یافتند، که دمکراسی و آزادی بنیان بیشتری نسبت به جهان دیگر دارد، اما از میان ایده های مذهبی سرزمین خود، به دنبال مفاهیمی برای رهایی و آزادسازی مردم خود و جهان گشتند، و آنچه یافتند را برای ملت خود تجویز کردند، و چهره هایی ایده گونه انقلابی را از همین طریق یافته و معرفی، و شکل تئوری به آن دادند، نمونه بارز آن معلم انقلاب ، دکتر علی شریعتی و... هستند، که بنیان علمی اش را در غرب پایه گذاری کرد، اما نظریه فکری و مبارزات آزادیخواهانه اش، ناشی از دین و مرام رایج در بین مردم کشورش بود.
معمار ودانتای سیاسی
به رغم گذار دوره شکل گیری شخصیتی جناب آروبیندو در انگلستان، که او را بر فرهنگ کلاسیک غرب مسلط نمود، تئوری "ودانتای [2] سیاسی [3] " آروبیندو که نقش شکل دهنده ایی بر جنبش آزادیخواهانه ما داشت، ریشه مستقیمی در سیستم های اندیشه ایی او در هند داشت.
گوتام چوبی [4]
25 دسامبر 2022
در سال 1893 (1272 خورشیدی)، موقعی که آروبیندو گوشِ بیست و یک ساله به هند بازگشت، حتی نمی توانست، به زبان بنگالی [5] ، زبان مادریش اش سخن گوید. تا آن موقع او چهارده سال از سال های مهم شکل گیری شخصیت خود را در انگلستان گذرانده بود، و خود را بعنوان یک شخصیت اکادمیک می شناخت – ابتدا در مدرسه سنت پل لندن، و بعد در کینگ کالج، کمبریج. بنابراین در طول دو دهه بعدی، جناب آروبیندو آمد تا عِرق ملی خود را در هر دو شکل تئوری و عملی آشکار سازد، و تبدیل به یک چهره شاخص برای آزادی خواهان بهارات [6] شود. از موقعی که او به مقصد پوندیچری [7] در سال 1910 (1289) قدم های محکم خود را برداشت، جایی که نه تنها محلی ایدال برای آنها بود، بلکه بار معنایی برای ملیگرایی ما داشت، بلکه این خود از اهداف و روش های آنان بود. که راهبرد موثری برای تمام کسانی بود که بعد از او آمدند، به شمولیت گاندی که نتوانستند بدان روش متوسل شوند.
به طور واضح می توان گفت، جناب آروبیندو آشکارا بزرگترین متفکر ضد استعماری [8] در بین متفکرین اولیه هند بود. با این حال، ظهور سریع او و شهرت نجومی و همچنین میراث ماندگارش، هنگامی که در پس زمینه زندگی او در انگلستان مشاهده می شود، بسیار گیج کننده به نظر می رسد. سوالی ابهام برانگیز را بر می انگیزد، که پاسخ به این سوال، جوهر افکار ضد استعماری جناب آروبیندورا را آشکار می سازد که : چگونه یک جنتلمن ویکتوریایی که در خاک انگلیس آموزش دیده است، موفق می شود روح و تخیل کشور ما را تسخیر کند؟
سه مکتب فکری بنگال در قرن نوزدهم:
اواخر قرن نوزدهم، منطقه بنگال که آروبیندو از لندن بدان بازگشت، با سه مکتب فکری در پیرامون بیداری فکری و سیاسی بهارات مواجه شد:
اولین مکتب، که توسط راجا "رام موهان روی" [9] و پیروان سرسخت او، همچون رابیندرانات تاگور [10] نمایندگی می شدند، از همسان سازی فرهنگی و همدلی بین شرق و غرب حمایت می کردند. از نظر آنها، بهارات و انگلیس باید با عنوان برابر رو در روی همدیگر شده و یکدیگر را ملاقات کنند و از روابط سیاسی در هم تنیده خود، برای ایجاد همدردی عمیق تر استفاده کنند. این گرایش سیاست اصلاحات، دادخواست، در نهایت جناح میانه رو در (حزب) کنگره ملی هند را پایه گذاری و آغاز کرد.
مکتب فکری دوم، همانطور که توسط افرادی مانند مایکل مادوسودان دوتا [11] و متخصصان انگلیسی زبان اهل بنگال مشخص می شود - مانند دکتر کریشنا دان گوش [12] ، پدر انگلیسی ماب جناب آروبیندو، که حضور زبان انگلیسی در هند را حتی بعنوان فرصت و شانس و اقبال می دانست. در نظر آنها، شرایط استعمار بریتانیا، فرصتی برای بازسازی بنیادی جامعه هند، در پرتو افکار غربی و مسیحی ایجاد کرده است. و بدین ترتیب به طور طبیعی، آنها به روشی پاسخ دادند که، ممکن است بوی تسلیم افراد بی صلاحیت را بدهد. در حالی که "دوتا" به مسیحیت گروید و یک عمر به بیان و خواندن پیروزی نامه های ادبیات یونانی و انگلیسی گذراند. دکتر گوش نیز سه پسر خود را - از جمله آروبیندو هفت ساله - به انگلستان برد، آنها را تحت مراقبت یک روحانی انگلیسی قرار داد و آنها را از برقراری ارتباط با هر چیز هندی منع کرد.
جناب آروبیندو در مدرسه سنت پل لندن در سال 1884
اگر ویوکانند [13] خدا را مجموع و خلاصه کل انسانیت و بشریت توصیف میکند، آروبیندو ملت را خود به عنوان واضح ترین مظهر آن الوهیت می داند.
سومین مکتب فکری رایج در اواخر قرن 19 در بین متفکرین هندی، مورد حمایت و سرپرستی افرادی همچون بنکیم چاندرا چاترجی [14] ، سوامی ویوکانند و جناب آروبیندو مطرح می شد، که معتقد بودند که هند چیزهای عمیقی برای ارائه به جهان، و به ویژه به غرب ورشکسته از لحاظ اخلاقی دارد.
آنها به متون مقدس باستانی ما، و دینداری وفادار و طرفدار بهارات، که در متون مقدس ما عینیت یافته بودند، نهایت ایمان را داشتند. با اینحال، آنان معتقد بودند که برای فراهم نمودند شرایط رهبری معنوی و فکری توسط بهارات برای جهان، در ابتدا باید اخلاق بندگی سیاسی را در هم کوبید. علاوه بر این، برای رهایی سرنوشت سیاسی، کشور باید بر پایه منبع اصلی خود - ایمان، شور مذهبی، و روح فداکاری و چشم پوشی و قناعت فرزانههای خود بنا شود. به عبارت دیگر، حیات بهارات باید بر حکمت دیرینه اش قرار گیرد، که در وداها [15] و اوپانیشادها [16] گنجانده شده بود، و توسط راهبان و عرفای آن تجسم یافت.
ملت به عنوان قدرت، ملیگرا بعنوان سانیاسی [17] :
در این نظم فکری، ملت تنها یک قلمرو ژئوپلیتیکی بیجان نیست که بتوان آن را بدست آورد و در برابر دشمنان از آن محافظت و دفاع کرد. ملت مجموعه ای از نیروهای دارای زندگی در بین همه کسانیست که در آن زندگی می کنند.
ملت به عنوان منبع تغذیه آنها ظاهر می شود، یک الهه ایی خیرخواه برای زندگی ساکنانش، که آنان را تأمین می کند، همانطور که یک مادر برای فرزندان خود زندگی را تأمین می کند. به زبان دیگر، ملت موضوع واقعی پرستش آنها می شود. آروبیندو به صورت معنی داری می پرسد: "ملت چیست؟" و توضیح میدهد که : "ملت یک قدرت بزرگ است که از هم آمیختگی قدرت میلیونها واحدی ساخته می شود، افرادی که خود یک ملت را می سازند".
آروبیندو با همسبته دانستن ملت با الهه مادر، به سمت تعریف ملیگرایی بعنوان "دینی که از جانب خدا سرچشمه میگیرد - مذهبی که شما [وطن پرست] باید در آن زندگی کنید". با یک رسالت مقدس.
در چنین شرایطی، میهن پرست به "ابزار خداوند" تبدیل می شود که مأموریتی مقدس را بر عهده دارد. بنابراین منصفانه است که شخصیت "آنانند متس" در داستان بلند نوشته توسط بنکیم (چاندرا چاترجی)، تا ایده جناب آروبیندو از یک میهن پرست واقعی، و شخصیت "سانیاسی" که در مکتب فکری سوم برجسته می باشد. روش او، همانطور که جناب آروبیندو در مقاله ای در Bande Matram منتشر شده در سال 1907 بیان می کند، "ودانتیسم سیاسی" [18] است. آروبیندو "ودانتای عملی" [19] سوامی ویوکانند را توسعه بخشید، و به یک فصل قابل کاربرد در قلمرو سیاست تبدیل کرد. اگر ویوکانند خدا را مجموع کل بشریت و انسانیت توصیف میکند، آروبیندو استدلال میکند که ملت خود روشنترین مانیفست و تجلی آن الوهیت است که او آن را به کالی [20] تشبیه میکند. برای خدمت به این ملت، او از نظم جدیدی از سانیاسی ها دعوت می کند که مایلند به خاطر او بمیرند.
باید تاکید کرد که این توانایی در بسیج ژرفای منابع دانش بومی هند بود که او را برای توده ها محبوب کرد. این پروژه، همانطور که جناب آروبیندو آن را تصور می کرد، نه تنها برای تضمین آزادی سیاسی برای بهارات بود. می توانست به نجات معنوی کل جهان منجر شود.
همذات پنداری او از مادر هندوستان با قدرت، شعله ور شدن یک آشفتگی اجتماعی را برانگیخت که آثار آن را می توان در تمام تلاش های طولانی بهارات برای استعمار زدایی - استعمارزدایی سیاسی اولیه، اکنون استعمار زدایی فرهنگی - مشاهده کرد. این نه تنها به مبارزه آزادی ما خدمت کرد، و الهام بخش نسل های میهن پرست بود که آماده جانفشانی برای کشور بودند، بلکه همچنان به شکل دادن به سرنوشت جدید هند ادامه می دهد.
(این اولین مقاله از مقاله سه قسمتی درباره فلسفه استعمار زدایی جناب آروبیندو است)
آروبیندو گوش در بستر مرگ، در سال 1950
[1] - آروبیندو گوش، Aurobindo Ghose (1872-1950) متولد کلکته، فیلسوف، شاعر، روزنامه نگار، مقام معنوی و نظریه پرداز ملیگرای هندی، و تا زمانی از مبارزان انقلاب هندِ تحت سلطه بریتانیا، و از اعضای حزب کنگره ملی هند، که سابقه زندان برای مبارزه با حاکمیت بریتانیا بر هند را در پرونده خود دارد، موضوع اصلی دیدگاه معنوی آروبیندو تکامل زندگی انسان به حیات الهی در بدن الهی بود. او به درک معنوی اعتقاد داشت که نه تنها طبیعت انسان را آزاد کرد، بلکه متحول کرد و امکان زندگی الهی را بر روی زمین فراهم کرد. کتاب او "زندگی الهی" (the life Divine) اثر ادبی اصلی او به جنبه فلسفی یوگای انتگرال می پردازد؛ سنتز یوگا، که به اصول و روش های یوگا انتگرال می پردازد؛ او در فعالیت های مبارزاتی چنان غرق شده بود که بارها مجبور به استعفا از مقامات خود در بخش اکادمیک شد. بعد از مدت ها مبارزه، و حتی شرکت در فعالیت های تروریستی علیه انگلیسی ها در هند، او از سیاست کناره گرفته و به معنویت روی آورد، و این زمانی بود که در زندان و تبعید، تحت مراقبت انگلیسی ها بود، و آن زمانی بود که با ویوکانند در زندان علیپور ملاقات کرد، که نقش مهمی در روی آوری او به این مشی از زندگی داشت. لذا در سال 1910 از کلیه فعالیت های سیاسی عقب نشینی کرد، و در پوندیچری مکتب فکری خود را ایجاد کرد و از سال 1926 به تربیت شاگردانش اقدام نمود. او در سال 1947 به شدت با تجزیه شبه قاره هند، به هند و پاکستان مخالفت کرد، وی دوبار به خاطر نوشته هایش برای دریافت جایزه نوبل ادبیات کاندید شد.
[2] - دوره ودانتا، به دوره ایی گفته می شود که دوره وداها پایان یافته (دوگانگی وجود)، دوره وداها دوره اولیه مذهبی هندوهاست که مردم به پرستش عوامل طبیعت و... روی آوردند و برای خورشید، ماه، رود و... قربانی می کردند و... کتاب های این دوره وداهای متفاوتی است شامل نیایش و قربانی برای این موارد هستند، و بعدها دوره ایی بالاتر از تفکر مذهبی یعنی اعتقاد به یکتایی وجود در فرهنگ مذهبی هند آغاز شده است، که این دوره را دوره ودانتا گویند، کتب مذهبی این دوره اوپانیشاد ها به عنوان متون مقدسی است که در این دوره نوشته شده اند.
[3] - The Architect of ‘Political Vedanta’ مندرج در https://organiser.org/2022/12/25/102485/bharat/the-architect-of-political-vedanta/
[4] Gautam Choubey
[5] - ایالت بنگال یکی از ایالت های فعال در جنبش انقلابی در دوره مبارزات آزادیبخش هند بوده است که مکاتب فکری خاص خود را هم داشته است بسیاری از رهبران ایده پرداز این نهضت همچون آروبیندو گوش، اهل این ایالت هستند. و دیگرانی از جمله رام موهان روی، رابیندرا تاگور و...، کلکته در این زمینه مرکزیت خاصی دارد.
[6] - ملیگرایان هندو از نامیدن کشور خود به نام "هند" اجتناب دارند، چراکه نام اصلی آن را "بهارات" می دانند. هند را نامی بیگانه می دانند که توسط ایرانیان برای مردم این سوی رودخانه سند انتخاب شده است، که بعدها سند به هند تبدیل شده است، ملیگرایان که دارای نوعی تفکر فاشیستی هندویی می باشند، روی نام ها حساس بوده و از جمله اقدامات آنها تغییر نام شهرها به نام های باستانی هندویی می توان نام برد، آنها تا کنون "الله آباد" را به "پریاگراج" و... تغییر داده اند.
[7] - Pondicherry منطقه ایی در هند از مناطقی است که در سیستم ایالتی هند نمی گنجد، و نوع خاصی از کنترل و حاکمیت در خود دارد، این منطقه کوچک در ساحل خلیج بنگال، و در محاصره مناطق ایالت تامیل نادو در جنوب شرق هند قرار دارد. به تامیلی یعنی شهر جدید که به خاطر حضور فرانسوی ها در زمان اشغال در آن شهرت دارد.
[8] - decolonisation زمانی که بریتانیای کبیر شامل منطقه ایی بود که خورشید در آن غروب نمی کرد، چرا که کلونی های تحت حاکمیت آنان در گرداگرد کره زمین گسترش یافته بود، و هند نیز یکی از این کلونی های متعدد بود، که جنبش هایی برای رهایی از این استعمار در هند شگل گرفت که به جنبش "دی-کلونایزیش" یا استعمار زدایی مشهور شدند.
[9] - Raja Ram Mohan Roy یا رام موهان روی (1772- 1833) که یکی از رهبران جنبش اصلاحات مذهبی و اجتماعی در شبه قاره هند است، او لقب راجا را از پادشاه گورکانی هند اکبر دوم دریافت داشت. او را پدر مقاومت بنگال می شناسند. او مخالف سنت های جاهلیت هندو همچون ازدواج کودکان در سنین پایین، و رسم ساتی (سوزاندن همسر زنده به همراه شوهر مرده) و... بود. بنگالی، سانسکریت، انگلیسی، عربی و فارسی را می دانست، و از ساختار گروه برهما سماج برای اصلاحات مذهبی هندویی استفاده کرد. برهما سماج معتقد به وجود یک خدای متعال در جهان بود، و عبادت در نظر موهان روی به یک مکان و زمان خاص نیاز ندارد، روی معتقد بود که آموزش مقدمه اصلاحات اجتماعی است.
[10] - Rabindranath Tagore ادیب مشهور بنگالی و برنده نوبل ادبیات جهان
[11] - Michael Madhusudan Dutta (1873-1824) شاعر و از پیشگامان ادب بنگالی،
[12] - Krishna Dhan Ghosh پدر آروبیندو گوش از نظریه پردازان آزادی هند
[13] - Swami Vivekanand (1863-1902) رهبر مذهبی هندو، فیلسوف، نویسنده، معلم مذهبی که مکتب ودانتا را در غرب معرفی کرد، و با این معرفی توانست هندوئیسم را در موقعیت جهانی اش آورد.
[14] - Bankim Chandra Chatterjee (1838-1894) نویسنده، شاعر، روزنامه نگار، نویسنده داستان بلند آنانندمتس که یکی از شاهکارهای ادبیات بنگالی است. که به فعالین جنبش استقلال هند، الهام بخش است.
[15] - Vedas قدیمی ترین متون جهان که شامل روش های قربانی و... در امور ارتباط با الهه هاست که در مکتب هندوئیسم نوشته شده اند.
[16] - Upanishads کتاب های مربوط به دوره بعد از وداهاست که اصلاحات مذهبی و فکری در هندوئیسم را در خود دارد.
[17] - Sanyasi سانیاسی (برای شخص)، زندگی درویشی و کنارگیری کننده از دنیاست، و چهار مرحله در سیستم هندو، شامل چهار مرحله زندگی است که به عنوان آشرام شناخته می شود، با سه مرحله اول برهماچاریا (دانشجوی)، گریهاستا (خانه دار) و واناپراستا (ساکن جنگل، کناره نشسته) سانیاسا به طور سنتی برای مردان یا زنان در سالهای پایانی زندگیشان مفهومسازی میشود، اما برهماچاریهای جوان این انتخاب را داشتهاند که از مراحل خانهداری و بازنشستگی بگذرند، از کارهای دنیوی و مادی صرف نظر کنند و زندگی خود را وقف کارهای معنوی کنند.
[18] - political Vedantism اروبیندو مبلغ ودانتای سیاسی است، او سعی کرد تا به استفاده از مفاهیم معنوی فلسفه ودانتا، در سپهر سیاست بهره گیرد البته او مهمترین متفکر هندی است که سعی کرد که ودانتا را "سکولارایز" نماید به بیان دیگر با استفاده از مفاهیم مذهبی، هدف های مادی را پی گیرند،
[19] - practical Vedanta
[20] - Kali از الهه های زنانه مورد احترام در هندوئیسم، یا خدای مطلق قدرت، زمان، نابودی، تغییر قدرت، قدرت عالی تمام قدرت ها، واقعیت مطلق،
طالبان به عنوان دشمنان انسانیت، علم، کتابخانه، دانشگاه و... کتابخانه "رخه" مرکز ایالت پنجشیر افغانستان را به آتش کشیدند. در این کتابخانه با ارزشترین کتابهای دینی، تاریخی، عرفانی و ادبی نگهداری می شد، که برخی از آنها چند قرن قدمت داشتند، دشمنی طالبان با علم و تمدن، و سرشت علم ستیزی حاکمان "امارت اسلامی" طالبانی هر روز روشنتر می شود.
طالبان و تفکر طالبانی اگر چه خود را طالبان علم و اهل علم می نامند، اما در حقیقت در شرایط جهل و فقر است که می توانند باقی بمانند، علم، کتاب، دانشگاه، کتابخانه و... مهمترین دشمن آنهاست، از این روست که با هر گونه بروز علم و نهادهای علمی به شدت دشمنی می ورزند، طالبان جهل و سیاهی را باید از صحنه جهان پاک کرد.
"به نام خداوند جان و خرد، کزین برتر اندیشه بر نگذرد"
گاه باید از تفکر و قلمت زنجیر برداشت، تا در عمقی فرو رفت و راهی گشود؛ وصیت نگاری اقدامی شایسته در همین راستاست که شاید بر هر اهل سخنی لازم باشد تا دیدگاه و برداشت خود را از این دنیا و روندش را بنگارند، و از راهی که رفته است بگوید، شاید برای بازماندگان راه گشا و میوه ایی به همراه داشته باشد، به خصوص از مرگی باید گفت که هرگز از آمدنش تو را خبر نخواهند کرد، و تو نخواهی دانست که تا چه حد نزدیک، و کی باید آماده رفتن بود.
در خلال جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعثی صدام در عراق، پیش از شروع هر عملیاتی جنگی، چنان مرگ را نزدیک می دیدیم که اکثر رزم آوران دست به قلم می شدند، و وصیتی مطابق با دنیای فکری که در آن غرق بودند، می نوشتند، اکنون نیز در دنیایی مملو از مرگ زندگی می کنیم، که گویند عدد کشتار روزانه اش، از کشتار روزهای آن جنگ خسارتبار برابر و یا بلکه بیشتر است، از این رو وصیت نوشتن در هر سن و سالی، هرگز غیر معقول و غیر منطقی نبوده، و نخواهد بود، چرا که در این روزها که انگار مرگ را هم، به اندازه خدا، به انسان ها نزدیک کرده اند، و هرگاه باید آماده رفتنی غیر مترقبه بود.
زنجیر برداشتن از قلم گاه چنان سخت می آید، که انسان هایی در روزگار خود، از جان دست شستند، و دست به قلم شدند، تا برای انسانی که برای خداوند آنقدر مهم بود که این چنین وسیع بدو پرداخت، راهی بنمایانند، و یا زندگی را برایش ساده کنند، و یا از پیچیدگی های روزگاری سخت بکاهند، یا بندهایی از دست و گردن و پای انسانی بگسلند، رنجی را کم کرده، باری از روی دوش هایش بردارند، و یا مساله ایی از میان مسائلش حل کنند و...
و قسم به قلم، آنگاه که در این راه جوهر بر کاغذ می افشاند و راه صاف تری بر پاهای زخمی انسان ها می گشاید و یا بدان ها می نمایاند.
اما وصیت و توصیه هایم برای بعد از مرگم؛
عزیزانم!
چون دیده از این جهانِ پر از زیبایی و زشتی، فرو بستم، دیگر باید مطمئن باشید که مرگِ من نیز چون رفتن دیگرانی از این دست، که رفته اند، اتفاق افتاده، و چتر نیستی، بر جسم باقی مانده از این زندگی ام را کاملا فرا گرفته، پس لاجرم دیگر طوری عمل نباید کرد، که انگار این جسم مملو از زندگی و هستی است، با او سخن گفت، و به سان زندگان با آن رفتار نمود و... کاری که این روزها با جسم مردگان به وفور انجام می دهند.
در وقوع این پدیده ی طبیعی، که بی شک، همه آنرا خواهند چشید، هرگز شک نکنید، که آیا واقع شده است یا خیر، و به حتم شرایط نیستی بر این جسمِ مرده مستولی شده است، مرگ پدیده ایی ساده، و پیش پا افتاده است، که برای هر موجود زنده ایی رخ داده و و در هر لحظه به تعداد زیاد خواهد داد، این تنها انسان ها هستند که آن را بغرنج، مبهم و پر از سِرّ و پر از راز و رمزش می پندارند، و عده ایی بر این پدیده ساده، اما راز آلوده شده، سفره ها گشوده، و برای خود آدابی و آئینِ دور و درازی را بر آن سفره چیده و تدارک می بینند،
توصیه اکید دارم، همچون انسان های با دیده ی شک و تردیدنگر، بر این واقعه طبیعی و ساده ننگریسته، و دست به رفتاری نزنید که انگار با جسم زنده ام روبرو اید، باید به حتم مطمئن بود که من در آن لحظات، مرده ام، و روحم که اصل و بنیاد زندگی ام بر آن استوار بوده و خواهد بود، پروازی بلند و دور و دراز را، در دنیایی دیگر آغاز کرده، و به حتم از نزد شما رفته، و فرسنگ ها از شما دور شده است، و در فاصله ایی به اندازه دو دنیای متفاوت، از شما، دور است.
و من به سرعتِ برق و باد، همچنان که در این دنیا، عاشق دیدن و درک جاها و شرایط جدید بوده و هستم، مثل ارواح دیگر انسان ها، هزاران فرسنگ را، در طرفه العینی، در عمق عالم معنا طی کرده، و در آن چنان فرو رفته ام، که دیگر فکر و یا توان بازگشت، و نگاه به پشت سر را نخواهم داشت، و در مُخیله ام بازگشت، نخواهد گنجید، تا تازگی و هیجان سفر در دنیایی جدید را رها کرده، دوباره بدین دنیای محدود و بی ارزش برای خود، و البته ارزشمند برای زندگانی چون شما، باز گردم.
اکنون دیگر این دنیا تنها متعلق به شماست، و این شمایید، که صاحب این جسم باقی مانده از زندگی دنیایی ام خواهید بود، اما باید بدانید که این جسم، مثل پوست گردویی خالی از مغز، بی ارزش و لایق پوسیدن و خاک شدن است، یا مثل پوستِ تخمِ مرغی بدون محتوا و... که آن نیز تنها لایق دفن است، چرا که بی مصرف، و وجودش در زندگی انسانی، بی معناست؛
و بدن من نیز چندان تفاوتی با اینگونه اشیای بی مصرف، که به عنوان مثال از آن ذکر به میان آوردم، ندارد، تنها لایق دوری از صفحه ی زندگی زندگان، و یا به خاک سپردن است، و دیگر هیچ؛ و به قول مرحوم بابا، که حکیمانه این مفهوم را همواره به صور مختلف در زندگی خود به ما متذکر می شد، که این "غلاف آدم" است، پس "دیگر آدمیتی در آن دیگر نیست"، پس با این جسم بازمانده از من، به اندازه همان ارزشش، برخورد کنید، توجه بیش از این، نشان از بی فکری، عادت های ناروا، و تسلیم شدن بر رسوم باطل روزگار خواهد بود، و از فرهیختگان و صاحبان اندیشه ایی چون شما بعید خواهد بود، که به تکرارش بنشینید.
این جسم باقی مانده برای شما، به سان مرغ مرده ایی خواهد بود، که اگرچه سکوی پروازهای بلندی بوده است که در کارنامه زندگانی این جهانی خود، از آن دارم، اما اکنون نه برای احدی از انسان ها خوردنیست، و نه نگهداری اش سودی برای بازماندگان دارد، و بر عکس ماندنش بر زمین، برای زندگان رنج زا، و خطرناک است،
پس باید جسم مرده ام را، به سرعت از صفحه زندگی زندگان جمع آوری کرد، و در بهترین حالت، به جایی منتقل گردد، تا به راحتی طعمه موجوداتی شود، که لقمه ایی در این ته مانده از سفره ی زندگی ام، یعنی این تن مرده، یافته، و شکمی سیر بُخورند، و به شیوه ی انسان های شکرگذار، زوزه ایی در هوای شب های به سیری گذرانده خود، بکشند، که چنین لقمه ایی از غیب رسید، در حالی که انتظار دریافتش را نداشتند، و تو گویی خداوند برای آنها این هدیه را از غیب فرستاد، و لذا نظرهای شان، به نشانه ی دعا و نیایش به سوی آسمان خواهد رفت، و از ته قلب، نیایشگر روزی رسان خود خواهند شد.
و یا نه، به شیوه و فلسفه جاری موجود، سطح زمین باید از این جسمِ خطرناک پاک شود، که اکنون دیگر حامل امراض و ناپاکی های بسیاری، ته مانده از زندگی در جسم مرده ام بوده، و خواهد بود، تا بوی تعفن ناشی از اضمحلالش، باعث بیماری و گسترش امراض و رنجش زندگان نشود، از این رو آرزو دارم که لحظات آخرینم چنان رقم خورده، که جسمم به سان ملاحانِ معلق بر آب، که در سفر دریایی جان به جان آفرین تسلیم می کنند، بی لباس و مزاحمت های آن، به آب آفکنده شود، تا طعمه آبزیان گردد، و یا چون همنوردانِ در کوه مرده و گم شده ام، خوراک وحوش گرسنه ی کوه ها و صحرا گردم،
این بزرگترین آرزوی من، برای عاقبت تن باقی مانده از زندگی ام در این دنیاست، اما اگر این ها میسر نشد، آرزو دارم در پای درختی دفن شوم، تا ریشه هایش، از پسآب بدنم بهره جسته، و یا باقی مانده جسمِ پوسیده ام، قوت خاکی در پای آن درخت شود، و درخششی را در برگ ها و ساقه های آن موجب گردد، تا اتمسفر زیباتری را برای دنیای بازماندگان و زندگانِ بر این خاک، رقم زند.
پس از آنجا که دست و پاهایم بعد از مرگ، به فرمانم نبوده و به هنگام حمل و نقل، مشکل آفرین خواهند بود، تنها مرا در پارچه ایی ساده و بی مصرف پیچیده تا به راحتی حمل کنید، و در پای درختی دفن کرده، تا به سرعت، و بی واسطه، در دسترس ریشه هایش قرار گیرم.
جسم مرده ام، بعد از مرگ به هیچ شستشویی نیاز نخواهد داشت، چرا که مملو از ناپاکی، پر مرگ و بیماری است، و هیچ آب و یا سدر و کافوری و... توان ناپاکی زدایی از آن را نخواهد داشت، و بعد از مرگ و لاشه شدن، هیچگاه تمیزی بردار نخواهد بود، و همچون لاشه دیگر موجودات، تنها با خورده شدن، و یا خاک شدن، پاک خواهد شد، لذا راضی به آلودن حتی مشتی آب، بر جسم مرده ام هم نیستم، مرا به همان حالی که دنیا را ترک کرده ام (اگر به شیوه های دوگانه بالا میسر نشد)، به خاکی بسپارید که تکیه گاه من در طول این زندگی طولانی، و البته کوتاه و ناچیز بوده است، تا به سرعت به همان خاکی باز گردد، که از آن ساخته شده ام.
رنج بدرقه های پر جمعیت را، با توجه به خطرات و مزاحمت های بسیار مراسمات تشییع و تدفین، بر هیچ بازمانده ایی، راضی نمی باشم، پس بدون تشریفات، و اذکاری که بلند فریاد می شوند، و از بدرقه کنندگان جواب های بلند می خواهند، بدون بلندگو، بدون هیاهو و فریاد، در سکوتی کامل، با شرکت چند نفری که برای حمل و دفن یک جسدِ مرده نیاز و لازم است، تشییع و تدفین گردد، انتظار همراهی جنازه ام را تا خاک، از هیچ آشنا، دوست و یا همدردی، ندارم، دوست دارم تا بی هیچ تکلف و سختی برای دیگران، بدون سر و صدا و در سکوت، بدون در بوق و کرنا کردن خبر این مرگ، که در پس آن خبر و دانستنش هیچ موهبتی برای شنونده ی آن نیست، جز رنج و تعب برای دیگران، در سکوت و بی خبری به خاک سپرده شوم،
تمام اوراد و اذکار معمول در این مراسمات را، در زمان زنده بودن بارها و بارها به کرَّات شنیده ام، نیازی به تکرار آن در هنگام به خاکسپاری و تدفین جسم مرده ام نیست، و من هرگز تصور نمی کنم که در آن هنگام، که امروزه به هنگامه ایی برای بازماندگان، تبدیلش کرده اند، آنجا باشم تا این اذکار و اوراد را بشنوم، و از این نظر، آن را به حال خود بی ثمر دانسته، و از شما می خواهم، به خاکسپاری ام را، با این کارهای متنوع و تدارک دیده شده، طولانی نکنید، و با سرعتی که لازم است، خاکسپاری در سکوت و متانت، بدون رسوم معمول، انجام پذیرد.
آنچه از آن، به عنوان "روح" ذکر به میان می آورند، که به نظر هم درست می آید، از این جسم خاکی ام جدا شده و به سرعت خود را به عالم ارواح رسانده، و در مراسم دفنی که در این جهان مادی، برای ظرف جسم مرده اش جریان دارد، همراهی نخواهد کرد، چرا که اگر قرار بر همراهی اش بود، لزومی بدین مرگ و جدایی هم نبود،
و لذا در زمان خاکسپاریِ این جسم، روح من در جمع دیگرانی از این نوع، در دنیایی دیگر، محشور و همراه خواهد بود، در این زمان، روح من دیگر هرگز با شما و این جسم نخواهم بود، چرا که در دنیایی تازه، با هوایی تازه، شرایطی جدید، اما غرق در بین انسان هایی قدیم، که پیش از من بدانجا، رهسپار شده اند، همراه و همنشین است، و گمان نمی کنم در آن همه تازگی، و دیدارهای تازه ایی که در جریان است، فرصتی داشته باشم، که بدین دنیا و بدین گونه تشریفات بی حاصلِ کفن و دفن حاضر شده و یا باز گردم، و به تماشای اقدامات ساده ایی مشغول شوم، که کارهایی بی عمق، بی اهمیت و گاه بی منطق است،
از سویی دیگر گمان نمی کنم بخواهم در این شرایط بغرنج، باز شما را در همان حالی ببینم، که بارها خود در آن حالِ سخت بوده ام، و یا از حالی باخبر باشم، که اصلا نه دیدنی است، و نه لایق شنیدن، نه لذت بخش خواهد بود، و نه دیدنش افتخار آفرین، حال و روزگاری که باید با همان جسد، توسط بازماندگان در سکوتی پر از اندیشه (نه در هیاهویی پر از شور و گاه مملو از کم شعوری و یا بی شعوری) به خاک سپرده شود، و آن را پشت سر گذاشت، و زندگی از سوی بازماندگان، باید به زودی از سر گرفته شود، کش دادن آن حال، نه به مصلحت زندگیست، نه معقول برای زندگان، باید به زودی از آن گذر کرد، و فرصت عمر را صرف قصه و غصه ی بی حاصل رفتن ها نکرد.
حالی سخت برای بازماندگان، که همه می دانند، چه حال و شرایطی ناطوریست، همان شرایطی که من به هنگام بدرقه مادر بزرگمان، پدرمان، مادرمان و باقی افراد از دوست و آشنا و بزرگانی که در تشییع آنان، در طول عمرم شرکت جستم، حسش کردم و...، و به حقیقت جز درد و رنج، چیزی برای تماشا در این بدرقه ها نیست، و ضحه های بازماندگان واقعا صحنه ایی تماشایی و لذت بخش برای انسان های در تشییع حاضر شده، نبوده و نیست که به نظاره اش بنشینند و یا بنشینیم، و در جمعیت های بزرگ، انسان ها را به دور گورهای تازه جمع کرده، تا تماشاچی و نظاره گر این صحنه های درد باشند و باشیم،
دوست ندارم شما هم تماشاگری بر آلام خود، در آن هنگامه های تشدید شده (با حضور جمعیت زیاد)، داشته باشید، چون می دانم شما نیز چون من، همان حالی خواهید داشت، که همه ی انسان های از این نوع داشته و دارند، بدرقه کننده هایی که بر تنهایی خود، و بر زجرهایی که "تازه گذشته" در این دنیا دیده است، می گریند، و این طبیعی ترین واکنشی است که به رفتن ها، و ترک دنیا کردن ها، هر انسانی نشان می دهد.
می خواهم کم جمعیت ترین تشییع را داشته باشم، لازم ترین افراد، در بدرقه جسمم به سوی خاک حضور یابند، و دفنی فارغ از هرگونه تشریفات، و قبری معمولی که در آن به جز خاک، هیچ مصالح دیگری به کار نرفته باشد، و به قول مرحوم بابا "همسون با خاک"، و این را به جمله ی حکیمانه او من اضافه می کنم که، "قبری همسطح با خاک و بدون سنگ قبر و سیمان و..." داشته باشم، تا همزمان که جسم خاک شده ام، در خاک از بین می رود، گورم نیز از صفحه روزگار پاک شود،
و بیش از این دنیا را به قبرستان های مجلل تبدیل نکنیم، در حالی که زندگانی در بردگی حکومت های دیکتاتوری و جور، از داشتنِ آب و نانی برای نوشیدن و خوردن محرومند، و سرپناهی برای آرامش گرفتن، ندارند، قبوری نسازیم که از دنیای زندگان آبادتر است! این دنیایی است که در اثر عادت و انحراف، ما ساخته ایم، و باید روزی آن را ویران، و یا بسیار محدودش کنیم، تا بر ویرانه های این انحرافات، زندگی با کرامت انسانی، و با عزت را برای انسان های زنده، دوباره بازسازی کنیم.
مرا با خاکسپاری در همان قبرم (اگر به قبر و قبرستان مجبور به دفن شدید)، به اتمام رسانید، بزرگداشتی (سوم، هفتم، پانزدهم، چهلم، سالگرد و...) نخواهم داشت، که بزرگداشت مردگان، به سانِ تکثیر مرگ در زندگی انسان هاست، که همواره جاری شده است، زندگی ایی که انگار مملو از مرگ است، و توگویی خاک مرده بر آن پاشیده اند، و بی سبب جامعه ما، این همه بر مرگ و مردگان مانور می رود و سخن می گوید، و بر آن بنا می شود، مرگ این روزها باعث تحت الشعاع قرار دادن زندگی شیرینی شده، که هدیه ایی خداودی، و فرصتی بی نظیر برای زیستن است، که زیر پای مرگ، و مرگ اندیشان له می شود، و همواره مرگ بیشتر از زندگی کش داده می شود.
و با این رسم و رسوم در دنیای زندگان، زندگی به حاشیه مرگ ها برده شده، و هر روزه بر این رسوم و تشریفات، توسط مرگ اندیشان اضافه می شود، تو گویی مرگ را در هر لقمه ی ما از این دنیا، چون خورشتی، برای مز مز کردن، گذاشته و با هر لقمه، مقداری از آن را فرو می بریم؛ باید از مرگ گذشت، تا زندگی را درک کرد، مرگ اندیشیِ بیش از حدی که در آن گرفتار آمده ایم، ریشه زندگی ما را سوزانده است، خاکستر مرگ بر تمام در و دیوار شهرهای مان پاشیده، دل هامان را پر از مرگ، و در این حال زندگی به حاشیه مرگ برده اند.
باشد که روزی انسان ها از این شرایط مرگ آور و مملو از تفکر مرگ، رهایی یابند، و پرتوهای زندگیِ پر از شادی و زنده بودن را بر زندگی آنان بتوان تابانید، کاری که شاعر زبر دست ایرانی، جناب "وحشی بافقی" در وصیت نامه کنایه وار خود، به بازماندگانش توصیه کرد.
اما به رغم همه آنچه که گفتم، اگر جسم مرده ام، پتانسیل هر گره گشایی دیگری از کار زندگان را در خود داشت، تمام وصیت بالا را نادیده بگیرید، و آن را هدیه همان راهی کنید که از زندگان گره گشایی نماید.
مصطفی مصطفوی
جمعه 23 دیماه 1401 برابر با 13 فوریه 2023
تهران
اگر بعدها مجبور به تجدید وصیتنامه ی دیگری نشدم،
همین نامه ی نهایی ام خواهد بود.
دلنوشته ایی بر مرگ عزیزان
دلنوشته ایی بر مرگ عزیزان
احساس تنهایی ها در مرگ عزیزان
احساس تنهایی ها در مرگ عزیزان
زندگی زیر سایه بلند مرگ در این دنیا
زندگی زیر سایه بلند مرگ در این دنیا
دخمه - یزد، جایی که اجداد ایرانی ما مردگان خود را بر آن بلندی می نهادند تا حیوانات تناول کنند
دخمه - یزد، جایی که اجداد ایرانی ما مردگان خود را بر آن بلندی می نهادند تا حیوانات تناول کنند
مردمان هند هیزم ها را بر روی مردگان خود می چینند تا بسوزانند
مردمان هند هیزم ها را بر روی مردگان خود می چینند تا بسوزانند
دخمه - یزد، جایی که اجداد ایرانی ما مردگان خود را بر آن بلندی می نهادند تا حیوانات ابتدا تناول کنند، سپس باقی مانده مدفون شود
دخمه - یزد، جایی که اجداد ایرانی ما مردگان خود را بر آن بلندی می نهادند تا حیوانات ابتدا تناول کنند، سپس باقی مانده مدفون شود
مبارزان هندوکش - پدری بر جنازه فرزند شهیدش که توسط طالبان شهید شده مویه می کند
مبارزان هندوکش - پدری بر جنازه فرزند شهیدش که توسط طالبان شهید شده مویه می کند
شهدای جنگ - به کجا می بریدشان، خاک رزمگاه بهترین قبر برای شهداست
شهدای جنگ - به کجا می بریدشان، خاک رزمگاه بهترین قبر برای شهداست
اعدامی در انتظار سپرده شدن بر چوبه دار در صبح پایان زندگی
اعدامی در انتظار سپرده شدن بر چوبه دار در صبح پایان زندگی
اوباما در حال نهادن تاج گل بر بنای یادبود صدها هزار کشته بمب اتمی بر هیروشیما
اوباما در حال نهادن تاج گل بر بنای یادبود صدها هزار کشته بمب اتمی بر هیروشیما
این همه اشک بر انتقال انسانی از یک دنیا به دنیایی دیگر معنی ندارد
این همه اشک بر انتقال انسانی از یک دنیا به دنیایی دیگر معنی ندارد
شاهزاده چارلز زیر تابوت ملکه الیزابت دوم، با تشریفات ترین تشییع سال 2022
شاهزاده چارلز زیر تابوت ملکه الیزابت دوم، با تشریفات ترین تشییع سال 2022
مغز مادری را به دیوار پاشانده اند و فرزندی با چنگال از جسد او حفاظت می کند
مغز مادری را به دیوار پاشانده اند و فرزندی با چنگال از جسد او حفاظت می کند
گلادیاتوری بر اجساد قربانیان خود در یک کلوسیوم رومی
گلادیاتوری بر اجساد قربانیان خود در یک کلوسیوم رومی
شهدایی زیر پتوهای غنیمتی از دشمن، در انتظار انتقال به عقبه جنگ در جنگ خسارتبار 8 ساله
شهدایی زیر پتوهای غنیمتی از دشمن، در انتظار انتقال به عقبه جنگ در جنگ خسارتبار 8 ساله
قبرستانی مملو از مردگان
قبرستانی مملو از مردگان
پیکر درخون شهیدی از شهدای جنگ هشت ساله خسارتبار عراق و ایران
پیکر درخون شهیدی از شهدای جنگ هشت ساله خسارتبار عراق و ایران
برادری بر جسد برادر بی سر خود می گرید، جنگ خسارتبار 8 ساله با عراق
برادری بر جسد برادر بی سر خود می گرید، جنگ خسارتبار 8 ساله با عراق
راه های ساده تری هم برای رسیدن به مقصد هست، ، باید دیوار عادت ها را شکست
راه های ساده تری هم برای رسیدن به مقصد هست، ، باید دیوار عادت ها را شکست
این روزها امواج خروشان بلا و مصیبت، از زمین و آسمان بر ایران و ایرانیان می بارد، و در تمام ابعاد، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، بین المللی، فردی و جمعی شاهد خسارت های جبران ناپذیری هستیم، انسان گاه می ماند که از کدام یک بنالد، و از کدامیک بنویسد، و برای کدام چاره جویی کند؛
ایران در باتلاق ساخته و پرداخته از سیاست هایی غرق می شود، که تاکنون خود آنرا اتخاذ کرده، سرلوحه عمل خود قرار داده، و به اجرا نهاده است، و در حال دِرَویدن محصولی است که دهه ها آنرا در زمین خود، و در عرصه بین الملل کِشت کرده است، "بادهایی که کاشته شد" [1] اکنون مثل توفان هایی سهمگین به سوی ایران باز می گردند، و همچنان که هر انسانی قربانی تصمیماتی می شود که روزگاری در زندگی خود اتخاذ کرده، کشور هم قربانی سیاست ها و تصمیماتی می شود، که روزگاری خود آنرا اتخاذ کرده و می کند.
این را نمی گویم که منکر نقش و سهم شرایط و اتمسفر اجتماع جهانی، بر آینده و حال کشورها شوم، و یا در بُعد فردی نقش شرایط اجتماع را در آنچه بر سر آدم ها می آید را، انکار کنم [2]، اما حقیقت این است که کشورها، گروه ها و افراد همانی را دِرو می کنند که خود پیش از این کاشته اند. قدیمی ها حکیمانه می گفتند که "گندم از گندم بروید، جو ز جو" [3].
از این رو انگشت اتهام شرایط موجود را، باید از سمت دست های خارجی برداشت، و به سوی خود نشانه رفت، و باید فهمید که آنچه بر سر ایران و ایرانیان می آید، بیشتر حاصل عمل و تصمیمِ تصمیم سازان و مجریان خود آنهاست، تا نقش آنانکه در اثر تصمیماتِ مذکور واکنشی داشته و یا دارند؛
در ایجاد این شرایط، آن میزان که خود ما نقش داشتیم و داریم دیگران نداشته و ندارند، اگر این اصل را بپذیریم، در این صورت است که تصمیم به اصلاح خود خواهیم گرفت، و چه حکیمانه گفته اند که "جلوی ضرر را هر موقع که بگیرید، منفعت خواهد بود"، ورنه در لجاجت و بدفهمی، با مقصر جلوه دادن این و آن در مورد شرایط کشور، شاهد نابودی بیش از پیش ایران و ایرانیان خواهیم بود.
این روزها کشور در باتلاقی از بحران های متنوع در حال دست و پا زدن است و مسایل مهمی ما ایرانیان را احاطه کرده، از این روست که همه در انتظار تصمیم های سخت از سوی تصمیم سازان صحنه ایرانند،
ناکار آمدی، تصمیم ها و سیاست گذاری های اشتباه، به عقب انداختن تصمیم هایی که زودتر از این ها، باید گرفته می شد و...، باعث ایجاد شرایطی شده است که در شکل های زیر خود را نشان می دهند :
فقر، خشونت، عقب ماندگی، بلا، مصیبت، تفرقه، خشکسالی، اعتراضات گسترده، اعدام از جوانان و نوجوانان به جان آمده، زندان های مملو از نخبگان و فعالین اجتماعی و معترضین به جان آمده، حاکمیت اسیر واکنش های احساسی، بی قانونی، تبعیض، محاصره شدگی در بُعد بین المللی و همسایگان، انتقام های به صف درآمده شده [4] که باید گرفته شوند!، کمبودهای شدید، گرسنگی و سو تغذیه، تشنگی و مصرف بی رویه سرمایه ها و ذخیره آب میلیون ها ساله ی کشور، ویرانی محیط زیست که بنیاد بقای کشور بر آن است، فربگی نهادهای بلعنده بودجه های بزرگ، با اقدامات ناچیز و بی اثر در توسعه و پیشرفت مردم و کشور، غارت و چپاول ثروت و سرمایه های معنوی و مادی کشور در جلوی چشمان همه، وابستگی بیش از پیش به دیگران، نابودی و بی آبرو شدن نمادهای ملی مثل واحد پول، پرچم، گذرنامه و...، فرار سرمایه های ملی مثل جمعیت مولد ثروت و علم، در اثر مهاجرت و نابودی آنان به انحا مختلف، از جمله ممنوع الکار شدن ها و...، نابودی وجهه ایران در بین ملل دنیا و...
این ها نمونه هایی از بروز نشانه هایی از آثار توفان های سهمگینی است که ایران و ایرانیان را در ابعاد داخلی و خارجی در نوردیده است، ایرانیان باید به حکمت و اندیشه ناب ایرانی که در سخن حکیمانه بزرگان ادب و فرهنگ این آب و خاک نهفته است بازگردند، "ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم" (حافظ شیرازی).
اگر خود خالی از اندیشه و حکمتید، از انسان های فرهیخته و حکیم به مشاورت گیرید، تا راهنمای گذر شما از این توفان های سخت باشند.
[1] - "آنان که باد می کارند روزی توفان درو خواهند کرد" جمله ایی حکمت آموز از فرهنگ و ادب پارسی، که آنرا بارها از زبان بزرگان خود شنیده ایم.
[2] - نمونه اش همین چهار جوان نوپایی این کشور بودند که در جریان اعتراضات اخیر دستگیر و به عنوان محارب، باغی و.... محکوم و متاسفانه اعدام شدند، (مجید رضا رهنورد 23 ساله، محسن شکاری 23 ساله، سید محمد حسینی 26 ساله، محمد مهدی کرمی 22 ساله)، نمی دانم قضاتی که در حال جمع بندی ابعاد جرم متهمین و بررسی میزان قصور آنان برای وقوع جرم و بزه منتسبه بودند، برای تعیین مجازات و صدور حکم، چقدر تصمیم سیاست گذاران و شرایط بد کشور را در این نابسامانی ها و جرم های انجام شده مقصر دیده اند؟! آیا اصلا جایی برای نقش اجتماع در مجرم شدن این بچه ها گذاشتند، چند درصد شرایط اجتماعی را در این زمینه مقصر دیدند که این چنین تمام جرم را متوجه یک جوان نوپای بیست و چند ساله بار کردند و او را لایق نابودی و مرگ دیدند، این جامعه بهم ریخته، صدمه دیده، به قهقرا رفته، فاقد استانداردهای انسانی، در نا امیدی فرو رفته و... چقدر در وقوع جرم مقصر بود؟ و سهم متهمین چقدر بود؟ مسولین وقتی دنبال مقصر شرایط و مسایل کشور می گردند آنرا به دیگران منتسب می کنند، ولی به هنگام دادن حکم به متهمین، که در همین جامعه مجرم شده اند، تمام جرم را به یک متهم بار می کنند، حالا آنکه در وقوع هر جرمی باید به سهم همه عوامل وقوع جرم رسید، و آن را تعیین کرد، و بعد سهم متهم گرفتار آمده را تعیین و با توجه به سهم او حکم داد، چنین حکمی منصفانه و از سر عدالت خواهد بود. این است که در جرم های اجتماعی و سیاسی و مطبوعاتی حکم را از قاضی می ستانند و به هیات منصفه می سپارند تا به یک عقل جمعی خالی از احساس کینه رسید و به میزان لازم به متهم مجازات بار کرد.
[3] - گفتاری حکیمانه که به انسان ها متذکر می شوند آنچه از بدی و خوبی و... می کارند همان را درو خواهید کرد، انتظار نباید داشت که بدی بکاری و خوبی درو کنی و یا بر عکس.
[4] - پیش از این انتقام سخت ترور فرمانده سپاه قدس توسط امریکایی ها در لیست اقدام بود، که امروز در لیست انتقام هایی که فرمانده سپاه پاسداران باید آن را دنبال کند، مجله "شارلی ابدو" هم اضافه شده است! حال انکه آنانی که در اهتمام گرفتن انتقام هستند، خود را یک عمر اسیر خشمی می کنند که از درون، خود آنان را نابود خواهد کرد، این چرخه انتقام که برای هر گوشی، گوشی را برید، و برای هر چشمی، چشمی را از کاسه در آورد و... نتیجه اش این خواهد بود که دیگر چشم و گوشی برای هیچ کس باقی نخواهد ماند.
اتصال با ریشه وجود (قدرت و وجود مطلق)، به هیچ وجه تنها مخصوص آدمی نیست.
محمد اقبال لاهوری
این باد کز خزان، بدین خاک می وزید، پاییز سرد هم، به باغی نبرده است،
خاک خالی از بزرگان، نخبگان و مردمش، دیگر چه ارزشی برای حتی نگاهی و قدمی بر آن خواهد داشت، این خاک بدون آنها، مثل تمام خاک های بی حاصلِ خالی از زندگی خواهد بود، که دنیا حتی به آن نگاه هم نخواهد کرد، مثل تمام خاک های فراموش شده در کویر، که دریغ گویان در آرزوی حتی جای پایی بر خود خواهد ماند، حال آنکه بر این آرزو خواهد مُرد، و آن را نخواهد یافت؛
این طرز فکر طرد کننده و خالص ساز، تمامیت خواه، خودخواه، که تمام وجدان، اخلاق و انسانیت را به کناری می نهد، و تمام افراد مخالف، منتقد، معترض و... به خود را نیست و نابود و فراری از وطن می خواهد، از کجا گریبانگیر این خاک غریب، و این مردم مظلوم گردید؟!
مغولان هم چنین بر این مردم نخواستند، آنان در موقع هجوم هر که را دم تیغ خود یافتند کُشتند، و بعد از غلبه آنانی که ماندند را، در تیول خود حفظ کردند، و ایران را از ایرانیان "تطهیر" نکردند، بعدها این ایرانیان نخبه مغلوب، و مغولان غالب، دست در دست هم تمدن های شکوفایی را بر این خاک در خون آلوده ساختند، و علم و هنر را به اوج رساندند، حال این چه دیدگاهی است که مرتب بر بلندگوهای رسانه ایی که آن را "ملی" می نامند و به واقع بوقی "میلی" و تنفرپراکن در دست سرکردگانش می باشد، کاهی از مردم می خواهد پاسپورت بردارند و بروند، و یا در این مورد اخیر بی شرمانه از "تطهیر" این آب و خاک از نخبگان و مردمانش می گوید! [1]
این حجم از قلع و قمع و نابودی سرمایه های ملی را تنها در ایدئولوژی و مرام حکمرانی مردان تمامیت خواه و قدرت طلبانی همچون استالین، مائو، هیتلر، موسیلینی و... می توان یافت، که هرکه از دشمن، مخالف، معترض و... یافتند خواهان نابودی اش شدند، و آنان را که بیمناک شدند، حتی اگر از دوستان شان هم بودند، از پیش پای خود برداشته، و همه را به پای حزب، ایدئولوژی و قدرت خود تسویه، کشتار، ترور شخصیت، و یا در ارودگاه های کار اجباری در سیبری، به سرمای مرگ آورش سپردند.
ستاره درخشان ورزش ایران را که رسم پهلوانی، مروت، جوانمردی، عزت و... او در دل مردم ایران موج می زند، و سوار بر قالیچه اندیشه و عمل نیک و خیرپراکنش، به اقصی نقاط ایران رسیده است، و حتی بعد از افتادنش از اسب سرکش شهرت و غرور ورزشی، هنوز دنیای ورزش و پهلوانی جهان به پای او تمام قد می ایستند، و قدر او را بهتر از ما می شناسند، تا آنجا که حتی رقبای ورزشی اش نیز، قدردان وجود ذیقیمت هستند، چگونه بر بوق رسانه ایی که باید ملی باشد، این چنین مورد بی مهری چون شماهایی قرار می گیرد، که گویا درد وطن هم دارید و...
یادم هست وقتی در سال 1388 که به حج رفته بودم، روزی خواستم دامنه دیدار خود از مکه را کمی گسترش دهم، و تنها بین هتل و حرم محدود نشوم، و کمی هم در خیابان های اطراف آن نیز بگردم، در یکی از این خیابان ها جهت خود را گم کردم، و برای بازگشت به جایی که خود را دوباره در آن باز یابم، مجبور به پرس و جو شدم، از جوانی اهل این شهر راه پرسیدم، زبان انگلیسی نمی دانست، از این رو تنها کلمه عربی را که بلد بودم، و در آن لحظه به ذهنم آمد، یعنی "حرم" را چند بار تکرار کردم، و در دل و البته نه بر زبان، خواهان راهنمایی به سوی این مقصد شدم، او هم بلافاصله متوجه سوالی که در دلم بود، شد، و مسیر را در هوا، با انگشت هایش برایم رسم کرد، و در آخر با زبان بی زبانی که بین ما وجود داشت، متوجه ام کرد، که او هم از من سوالی دارد، و اینکه من اهل کدام کشورم، گفتم ایران، با شنیدن نام ایران، او هم به تعدادی که من حرم حرم کرده بودم، نام "علی دایی" را با لحن عربی خاصی تکرار کرد.
آری کسانی در دنیا هستند که ایران را با نام این اسطوره ورزش ایران می شناسند، نامش را معادل ایران می دانند، و برایش احترامی باورنکردنی قائلند، و وقتی این شهروند حدود 24 ساله عربستان سعودی نام "علی دایی" را ادا می کرد احترام و علاقه را در صورت و چشم هایش می توانستم، حس کنم، حال آنکه "علی دایی" رقیب مقتدر تیم ملی کشورش بود، و "الدعایه" (دروازه بان قهار تیم ملی عربستان، از نام علی دایی، لرزه بر اندامش می افتاد) و مدافعان تیم ملی عربستان و هر تیم دیگری، که علی دایی خط حمله تیم رقیبش بود، به همین احساس خوف و خطر مبتلا می شدند، اما شهروند منصف عربستانی به این رقیب ملی خود عشق می ورزید!
چراکه برای او علی دایی دیگر رقیب ورزشی نبود، بلکه این مردانگی، بزرگواری و... که در وجود این مرد یافته بود، بر تنفر ناشی از رقابت غلبه کرده، و حس رقیب بودن را از دل او زدوده و به کناری نهاده بود، و گویا علی دایی را سمبل ورزش غرب آسیا می دانست، یا اینکه نماینده پرجلال و جبروت خود می دید، که وقتی در مقابل تیم های مطرح شرق آسیا گل می زد، انگار به جای تیم ملی کشور آنان نیز قهرمانی و ابراز وجود می کرد، که این چنین محبوب قلب یک جوان عربستانی طرفدار فوتبال شده بود.
علی دایی نه دشمن است و نه کافر، او مردی از پرشمار مردان بزرگ، و افتخار آفرین ایران و این مردم مظلوم است که در این روزهای پر از اعتراض و... حق را در جانب مردمانی می بیند که به اموری در این کشور معترضند، و تو تریبون دار جبهه ایی شده ایی که مقابل این مردم قرار گرفته اند و...، اما حرمت نگهدار و او را ... ندان، که خاک کشور را از وجودش تطهیر کنی، طهارت اگر این است، لعنت خداوند به هر چه طهارتی و...،
به یکدیگر توهین و تکفیر نکنید، و در سایه گفتگو حق و ناحق را مشخص کرده، توهین و ... را به کناری نهاده، تا به اسطوره های تو نیز توهین نشود، وقتی به اسطورهای هنری، ورزشی، سیاسی، فرهنگی، علمی و... که در جبهه مقابل خود یافتی، توهین می کنی، آنان نیز این حق را برای خود محفوظ داشته، به تو و اسطوره هایت بی احترامی خواهند کرد.
پیام زیر را بخوان، سخن یک رزمنده و جانباز جنگ هشت ساله است، [2] که هر چه جنگ بود، او هم در جنگ نبرد کردف وقتی تو به علی کریمی، علی دایی و... توهین می کنی، اهالی ورزش نیز به بزرگانی از شما، این چنین توهین می کنند، بخوان تا متوجه شوی چه بذر نفرتی را در دل این مردم می کاری، وقتی به انسان های ارزشمند آنان توهین می کنید :
"سلام
من فوتبال رو دوس دارم ولی از دیروز نسبت به این ورزش متنفر شدم
در آستانه سالروز شهادت مرد قرن
دلاوری بی همتا
فرمانده هشت سال دفاع مقدس
نابود کننده داعش
دوست بچه ها
عزیز همه قشر مردم
هر چی از این دلاور بگم کم گفتم
شهید سردار حاج قاسم سلیمانی
دو روز گذشته که عکس این ابر مرد را در مستطیل سبز زمین فوتبال گذاشته بودند تا بازیکنان قبل از شروع بازی با احترام به عکس این شهید بزرگوار و گذاشتن گل جلوی عکس.، قدردان آن شهید که امنیت جان و ناموس ما را تامین کرده، باشند..
ولی تعدادی از بازیکنان با روی گرداندن از عکس شهید و بی اعتنایی از کنار آن رد شدند و تعدادی گل را به صورتی به سمت عکس پرتاپ کردند که مانند سنگی به طرف دشمن میزنند
من اصلا مرد سیاسی نیستم و اصلا علاقه ای به سیاست یا سیاست دانستن را ندارم ولی جگرم سوخت وقتی این برخورد را نسبت به عکس این مرد که خونش به خاطر امنیت تک تک ما ناجوانمردانه و غریبانه به زمین ریخت را دیدم
واقعا مشگل کجاست ؟
من میدانم
فقط این را میدانم مشگل اصلی دشمن نیست
مشگل خود ماییم
حالا تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل
والسلام
التماس دعا"
بذر نفرتی که با این اظهارات در صدا و سیما می کارید، اینجا در زمین فوتبال خود را نشان می دهد، قاسم سلیمانی اسطوره نظامی ایران و علی دایی اسطوره ورزش ایران است، شما با این گفتار نفرت انگیز خود، طرفداران آنها را در مقابل هم می گذارید.
[1] - مهیمان برنامه جهان آرا در شبکه افق در خصوص علی دایی عنوان داشت : "من ایشون را به عنوان قهرمان نمی دانم، خدا بهش یک قد بلند داد، و هر کسی یک سانتی می کشید، می خورد توی سرش و می رفت توی گل، بعد این ها می گویند ما قهرمانیم، نه اینها قهرمان های ما نیستند، و حالا من به مزاح می گویم، که قوه قضائیه و نهادهای امنیتی این ها را ممنوع الخروج نکنند، بزارید این ها بروند یک قدری کشور تطهیر بشود."
[2] - پیامی برگرفته از کانال تلگرامی "آلبوم عکس هشت سال دفاع مقدس "
نسل پیش از ما، در جامعه ایی زیسته اند که اعتیاد اکثرا مربوط به کسانی بود که سِنی از آنان گذاشته باشد، اما این روزها اعتیاد را در سنینی در جامعه می توان دید که انسان انگشت به دهان می شود، رواج مصرف انواع مواد افیونی و مخدر در دانشگاه ها و مدارس، و در بین سنین پایین، از دختر و پسر، زنگ خطر بزرگی برای جامعه ایران، سال هاست که به صدا در آورده است، و جامعه ایی که نسل جوانش را به هر طریقی از جمله افیون، نابود کردند، یعنی حال و آینده اش را به باد فنا داده اند، از این رو هر روشی که بتواند جامعه را از مواد افیونی و مخدرات نجات دهد را، باید غنیمت شمرد و ارج نهاد، و در خصوص تمام بلایای اجتماعی و... باید به همفکری جهانی دل و جان سپرد، تا افراد، خانواده ها و جامعه ایرانی را از بلایا و عوارض ناگوارش دور کرد.
مجله اورگانایزر [1] وابسته به ملیگرایان افراطی مذهبی هندو در سازمان RSS، که جناح حاکم فعلی در دولت هند از حزب BJP را در قیمومیت خود دارند، در آخرین شماره خود طی مقاله ایی تحت عنوان "نبرد با مواد افیونی" [2] به موضوع افیون در هند پرداخته است، در این مقاله تصویری استخوان سوز به چاپ رسیده، که طی آن کشورمان ایران را نیز در کنار کشورهای عمده پراکننده مواد افیونی در جهان (افغانستان، میانمار و مکزیک که 95 درصد مواد مخدر ناشی از تریاک را تولید می کنند) نشان داده، که این خود نشانگر افزایش جایگاه ایران در زمینه مواد افیونی نزد افکار عموی جهان دارد، و این زنگ خطری برای دلسوزان به کشور، و وجهه شخصیتی آن در جهان است.
تا پیش از این وقتی از کشورهای تولید و توزیع کننده مواد افیونی در جهان سخن به میان می آمد، به افغانستان و کشورهای حاضر در منطقه مثلث طلائی (برمه، ویتنام، لائوس و تایلند) [3] اشاره می شد، اما امروزه نقش ایران در این زمینه به جایی رسیده که در کنار کشورهای "مثلث طلائی"مشهور، واژه "ماه طلائی" [4] را نیز ابداع کرده، و ما را نیز رسما در آن قرار داده اند، و این روزها نام ایران در کنار کشورهای مسلمان نشینی همچون افغانستان و پاکستان آمده، و این بسیار دردآور است که کشورمان نیز در زمره کشورهای بدبخت کننده بشریت، توسط مواد افیونی و مخدرات شناخته، و در موضوع افیون معروف می شود، با این روند چهره و نام ایران و ایرانیان نزد جهانیان نابود خواهد شد.
تا پیش از پیروزی انقلاب، مشکلات توسعه نیافتگی و فقر در جامعه سنتی و عقب مانده ایران، و از جمله عدم پوشش مناسب و گسترده شبکه بهداشت و درمان، باعث گردیده بود تا مردان و زنان پا به سن گذاشته، که دردهای جسمی و روحی آنان بعد از زمینگیر شدن، بروز می کرد و شدت می یافت، به دنبال درمانی باشند، و گویا در دسترس ترین داروی آن را افیون یافته بودند تا در کِرختی جسمی و روحی، ناشی از مصرف افیون، کمی بیاسایند، از این رو بیشترین مصرف تریاک را در سبد ایرانیان آن زمان می توان مشاهده کرد.
در جامعه کشاورزی ایران آنروز، این ماده افیونی کِشت و رواج داشت، و حاکمیت پهلوی ها برای کنترل این وضع حتی اقدام به خرید محصول تریاک کشاورزان کردند و آنرا به متقاضیانش به صورت سهمیه در داروخانه ها طبق سیاست هایی که داشتند، تقسیم و توزیع می کردند، و در کنار آن با گسترش شبکه بهداشت و درمان در شهرها و روستاها، سعی می کردند از طریق طرح های خاص، قدم به قدم، در سلامت جامعه کوشیده، آنرا از این بلیه نجات دهند،
با پیروزی انقلاب مردم ایران در سال 1357، تو گویی این انقلاب تنها برای تغییر از سیستم پادشاهی و حاکمیت فردی به سیستم جمهوری و حاکمیت مردمی نبود، بلکه تغییرات عمده فرهنگی و اجتماعی را نیز در سرلوحه کار انقلابیون قرار گرفت، و در حالی که انقلابیون تمام اقدامات پهلوی ها را خائنانه و از سر سرسپردگی به غرب می دیدند، اقدامات آنان در مبارزه با مصرف افیون را نیز، ناکافی و محافظه کارانه و حتی خائنانه می دیدند، و لذا مبارزه ایی انقلابی و شدید را بعد از انقلاب با افیون و افیونی ها آغاز کردند، که از مهمترین اقدامات آنان در این سیاست متخذه، اعدام قاچاقچیان مواد افیونی، دستگیری آلوده شدگان به افیون و اعزام آنان به زندان ها و اردوگاه های ترک اعتیاد، و جداسازی آنان از جامعه بود، که در سرلوحه کار "کمیته های انقلاب اسلامی" قرار گرفت،
و در سال های نخستین انقلاب توانستند با این فرایند به شدت برخورد کرده و کنترل کنند، ولی این سیاست، هرگز اقدامی اساسی و بنیادی نبود و تنها آثار افیون و افیونی ها را از دیدرس اجتماع دور نمود، و از آنجایی که این نوع مبارزه امری مطالعه نشده، و بیشتر بر برخورد امنیتی و خشن استوار بود، و یک حرکت انقلابی مثل دیگر حرکات از این دست، تلقی می شد، موفقیت زیربنایی آنچنانی به همراه نیاورد، و بیشترین برون داد آن، نارضایتی عمومی و البته زیر زمینی کردن اعتیاد و شغل های حواشی آن بود،
با بازگشت نسبی درایت سیاسی – اجتماعی به تفکر اهل خرد، در بین انقلابیون، بعد از یک شور انقلابی شدید، و این برخوردهای خشونتبار توسط کمیته های انقلاب اسلامی، و با ادغام این نهاد شبه نظامی و انقلابی در ساختار ژاندارمری سابق، برچیده شدن کمیته ها، مصرف مواد افیونی زیر زمینی شده نیز، دوباره خود را در حجم وسیعتری با گسترش زیادتری در بین قشر جوان، و این اواخر حتی نوجوانان، خود را نشان داد، و به سطح آمد، و هر ساله سن اعتیاد به سنین پایین تر نیز سرایت کرده و می کند.
بعدها حاکمیت انقلابی متوجه شد که با جرم انگاری مصرف مواد افیونی، و برخورد خشن با مصرف کنندگان آن و... و سپردن آنان به دادگاه های انقلاب و قضات صاحب حکم در این نوع دادگاه ها، کار به جایی نخواهند برد، چرا که اعدام و زندان و...، جز افزایش بزهکاری، مقاومت، لجاجت و خسارات اجتماعی برای خانواده های ایرانی ره به جایی نبرده و نخواهد برد، و با اعدام هر قاچاقچی مواد افیونی، ده ها قاچاقچی دیگر، راه پر درآمد و پرسود اعدامی ها را پی گرفته و دنبال می کنند،
این بود که به رغم ادامه برخوردهای خشن با قاچاقچیان عمده مواد افیونی، جامعه مصرف کننده را به صورت بیماران و صدمه دیدگان اجتماعی تلقی، و کار درمان را از طرق علمی تر، به صورت اقدامات بهداشتی، اجتماعی و فرهنگی پی گرفتند، و در سایه آرامشی که ایجاد شد، به نظر می رسد به رغم گسترشی که شاهد بودیم، این روزها جامعه مبتلا به مواد افیونی در حال بازیابی خود بوده، و در سایه تصمیم خودِ مبتلایان برای ترک این بلیه اجتماعی - جسمی، آنان خود به نجات خود تصمیم گرفته و عمل می کنند، و در پی این احساس آزادی از دخالت های قانونی، و نطامِ حاکم، می رود تا فروغ نور امید برای آغاز رفع این بیماری اجتماعی، به صورت خودجوش در جامعه فراهم، و شاهد شروع نجات آنان باشیم.
در سفر اخیرم به شهرستان ها، با دو کیس موردی از این نوع نجات یافتگان مواجهه شدم، که شادی وصف ناپذیری را در قلبم پرتوافکن کرد، یک مورد آن ترک اعتیاد توسط جوانی حدود 26 ساله بود، که سابقه مصرف حدود 6 تا 7 ساله داشت، و مورد دیگری جوانی حدود 45 ساله که اکنون 16 سالگی ترک اعتیاد خود را پشت سر می گذارد، و این هر دو از طریق سیستم ترک اعتیاد موسوم به "NA" [5] یا "معتادان گمنام" خود را نجات داده بودند،
لوگوی NGO و یا روش ترک اعتیاد به شیوه NA
صورت تکیده، پژمرده، به سیاهی گرائیده و کدر و لاغرش، اکنون به سپیدی و سرزندگی و تازگی گرویده است، تو گویی قدی بلندتر، جسمی چاق تر از سابق دارد، اکنون کمر راست کرده، و با امید به آینده، از طرح هایی که در ذهن خود برای ترمیم زندگی اش دارد، می گوید، بازخورد این احساس و تصمیم را می توان در سخنانش مرور کرد، و پلاک گِرد و سپید رنگی به اندازه یک سکه یک تومانی را هم در جلوی آینه مقابل صورتش در اتومبیل نصب کرده بود، که می گفت این را از دوستان NA دریافت داشته است، امید به آینده و تصمیم برای تغییر در رفتارش موج می زند، امیدوارم کرد، و امید دارم که در مسیر جدیدش موفق باشد.
و کیس دیگر جوانی حدود 45 ساله بود که تاسف می خورد که خودش نجات یافته، و به علت مشغله کاری، اکنون مدتی است که نمی تواند در سیستم NA دیگرانی مثل خود را نجات دهد، از او در خصوص روش و منش های این سیستم پرسیدم، با صداقت تمام که در کلماتی دوستانه، که انسانیت از آن موج می زد، اینچنین از فرایند نجات خود توضیح و تفسیر کرد :
قدم ابتدایی در ترک این گونه مواد افیونی این است که فرد معتاد باید خود بخواهد که نجات یابد، در غیر این صورت نجاتی در کار نخواهد بود، طرح NA بعد از این است که کارایی داشته و با 12 قدم است [6] که طی آن می تواند اعتیادی را از بین برده و او را ترک دهد، و بعد از ترک، پاک باقی ماند؛ قدم های مذکور به شرح ذیل است :
قدم اول) اقرار به گناه اعتیاد و قبول اینکه ما به تنهایی برای ترک آن عاجزیم، این اقرار در مقابل انکار است ک مشکل فکری تمام افراد معتاد می باشد که خود را معتاد نمی دانند، و بلکه دیگران را در این زمینه از خود جلوتر دانسته، و وضع خود را در شرایط یک معتاد نمی بیند.
قدم دوم) این که ما برای خلاصی خود به یک نیروی برتر (که برای هر فردی این نیروی برتر متفاوت است) نیاز داریم. این برنامه یک برنامه مذهبی و روحانی نیست که نیروی برترش هم روحانی و یا مذهبی باشد، می تواند هر چیزی باشد که شما را نجات می دهد.
قدم سوم) این که ما اراده خود را به این نیروی برتر می سپاریم، تا در مسیر نجات به ما کمک کند.
قدم چهارم) اقرار به گناه و اشتباهاتی که در مسیر اعتیاد بدان مبتلا شدیم، این ها را یادداشت کرده و ثبت می کنیم
قدم پنجم) جبران اشتباهات و گناهانی است که در مسیر اعتیاد بدان مرتکب شده ایم، که می تواند هم مادی و معنوی باشد، که در حق خود و دیگران انجام داده ایم.
قدم ششم) بررسی نقاط نقص و ضعف خود، که در این مسیر مبتلا شدیم، مثل بد دهنی، دزدی، ناراستی، دروغ، کم کاری و...
قدم هفتم) ما برای نجات روی کمک کسی تکیه نمی کنیم، فقط به کمک خود، خود را نجات خواهیم داد. و این از طریق رفع نقص هاست، که هر انسانی نقص هایی دارد، که برای معتادان این نقص ها صد چندان است، و نقطه مقابل هر نقصی هم بالتبع وجود دارد، که باید هر روز این نقص ها را کاهش داد و به نقطه مقابلش افزود، مثلا اگر بد دهن و فحاش شده ایم، باید تعداد روزانه این مشکل را شمرد، و هر شب میزان روزانه آن را محاسبه کرد، و فردای محاسبه، در صدد حل و کاهش آن، و کمتر کردن نقص ها، و اضافه کردن به جملات خوب اقدام کرد. در زمینه مالی نیز این انجمن که خودجوش است، سبدی را در جلسات گروه دست به دست می کنند و کسی نگاه نمی کند، که هر فرد چقدر مقدار پول در سبد می اندازد، از این رو هزینه ی نشست ها را در خود این گروه تامین می کنند، دادن پول هم در این سبد حساب و کتاب خاص خود را دارد، مثلا در امریکا نهایت کمک یک فرد به گروه عضو در آن، فقط یک دلار بوده است، تا نه فساد درست شود و نه مالکیت ایجاد شود، انجمن حق خرید هیچ ملکی و یا موسسه ایی را هم ندارند، و مبالغ باید در جلسات جمع و در همین راه هزینه شود، و به مقدار خاصی کمک کرد، مقادیر کمک مالی زیاد پذیرفته نمی شود، چرا که این هدیه هم برای هدیه کننده فساد آور است و هم برای دریافت کنندگان ممکن است فساد آور شود، از این رو کمک ها باید منطقی و حساب شده باشد.
قدم هشتم و نهم) جبران خسارت هایی که در طول اعتیاد به دیگران زده ایم، می باشد.
قدم دهم) گرفتن طراز روزانه، هفتگی، ماهانه و بلکه سالانه که در مسیر این قدم ها چه کرده ایم؟ و سوال از خود و اینکه آیا رفتی سرکار، به خانواده ات سر زدی، کارهای ترک شده چی بوده، کارهای نکرده چیست؟ و... و این گونه به اصلاح دائم خود ادامه دهیم.
قدم یازده) مراقبه و عبادت و دعاست
قدم دوازدهم) رساندن پیام این حرکت به دیگران است که چطور نجات پیدا کردی، و یاد دادن راه نجات به دیگران، که دست دیگر متبلایان را هم بگیریم و به همین روش نجات دهیم.
ایشان در خصوص اعتیاد خود ادامه داد که سال 1376 بعد از ترک تحصیل، دچار اعتیاد شدم، و تا سال 1377 به دوره اجبار در مصرف افیون رسیدم؛ این روند تا سال 1379 که به خدمت سربازی اعزام شدم ادامه یافت، در طول خدمت مصرف مواد افیونی نداشتم، ولی با بازگشت از خدمت سربازی در برج 12 سال 1380 دوباره شروع به مصرف مواد کردم، و تا سال 1385، تا آخرین حد ممکن آن، که در توانم بود، پیش رفتم، و به یک معتاد به تمام معنا تبدیل شدم، راهی که نرفته باشم، در اعتیاد وجود نداشت.
4/3/1385 به تور یک نفر از اعضای گروه NA خوردم که ترک مصرف مواد افیونی را آغاز کردم، و تا این که پاک پاک شدم و تا کنون دیگر سمت این مواد نرفتم و پاک پاک هستم. اعضای این NGO تا ده روز پس از شروع ترک اعتیاد، پیش من باقی ماندند، و مستقیم هوای جسم و روحم را داشتند، بعد از ده روز این همراهی شدید پایان یافت و مرا به خود رها کردند، البته تا مدت ها با آنها در ارتباط بودم، و در جلسات شان در این گروه های ترک اعتیاد شرکت می کردم،
در روند این نجات، هم راهنما داریم، و هم رهجو و... که در انتها به نجات یک معتاد می انجامد، و این روند زنجیروار ادامه می یابد، راهنمایان تماما کسانی اند که خود زمانی مبتلا بوده، و می دانند و می فهمند که تو چه کسی هستی، و به چه چیزهایی نیازهایی داردی و... تو را درک می کنند. من که خود روزگاری یک رهجو بودم، و راهنما داشتم، تا حدود 4 سال قبل راهنما بودم، و برنامه هایی را برای ترک دیگران دنبال کردم،
این طرح از سال 1368 وارد ایران شد، که موفق نبود، تا سال 1374 دوباره در ایران جان گرفت، و از آن موقع به بعد باعث نجات شاید بیش از یک میلیون معتاد در ایران شده است، البته این طرح در امریکا قدمت 60 ساله دارد، اول AA و برای "الکلی های گمنام" بوده، که این نوعش هم در ایران در جریان است، و رواج دارد و برای نجات الکلی ها به کار می رود.
NA هیچ کمی از دولت ها و سازمان ها دریافت نمی کند، درآمد درون گروهی آنها از طریق هدیه و کمک مالی اعضا تامین می گردد، NA یک طرح جهانی است که در ایران موفق بوده، و افراد زیادی را نجات داده، که آدم فکرش را هم نمی کند، ما آدم داریم که از شدت اعتیاد و بی حالی و بی جانی، در جوی آب ها غرق، و یا از لجن ها بیرون شان کشیدند، و بعد از ترک همین آدم ها اکنون حتی دو کارخانه تولیدی هم دارند، و روی تاسیس شعبه سوم کارخانجات خود، در خارج از کشور اکنون کار می کنند، و یا بعد از ترک در مسیر تحصیل راه خود را پیدا کرده، و پیش می روند."
نتیجه ایی که از داستان شیرین بالا می توان استخراج کرد اینکه، هر چه تصدی گری دولتی و حاکمیتی در امور مردم کاهش یابد، مشکلات در مسیر طبیعی خود با هزینه هایی بسیار کمتر، و روش هایی بسیار موفقتر، و کم خسارت تر حل و فصل خواهند شد، تصدیگری که هر روزه از سوی نظام و دولت در تمام مسایل کشور افزایش می یابد، و دولت ها با ادعای حل مسایل، از مردم رای می گیرند، و در صحنه عمل ناموفق بوده، و زیر قول های انتخاباتی خود می زنند، و هم خود ناکام و سرشکسته کنار می روند، و هم جامعه ایی ویران از خود به جای می گذارند و هم مردم را ناامید می کنند. وسعت تصدیگری نظام در تمام امور فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، آموزشی، ورزشی و... هر روزه به مشکلات افزوده بدان ها عمق می بخشد و شکاف ها را افزایش داده و کشور را ویران تر می کند. راه آن بازگشت امور به مردم است، کاهش اندازه دولت و نظام، و افزایش حجم حضور مردم در امور خود تنها راه موجود است.
-[1] “Voice of the Nation ORGANISER” – Vol.74, No. 27 New Delhi Deceber 25,2022, Paush Shukla, Yugabd 5124
[2] - Assam Government’s War on Drugs: Strategic and Socio-Economic Dimensions
Read more at: https://organiser.org/2022/12/19/102004/bharat/war-on-drugs/
[3] - “Golden Triangle”
[4] - “Golden Crescent” کلمه و نشان "ماه" در فرهنگ سیاسی بین المللی به کشورهایی اشاره دارد که پیروان اسلام در آن در اکثریت اند و حاکمیت را مسلمانان به عهده دارند، لذا در پرچم بیشتر این کشورها نشان ماه به نشانه پیامبر اسلام به عنوان یک اِلِمان مشخص اسلامی به کار می رود. از این رو به نظر می رسد که این منطقه مسلمان نشین تولید و توزیع کننده مواد افیونی در جهان را، به همین دلیل در بحث مواد افیونی، منطقه "ماه طلائی" نامیده اند. مجله Current Affairs review این اصطلاح را اینگونه تعریف می کند : "ماه طلائی به منطقه ایی شامل افغانستان، ایران و پاکستان اشاره دارد که به عنوان هاب جهانی تولید و حمل هروئین و مواد افیونی ساخته شده از تریاک در نظر گرفته می شود. در سال های گذشته این کشورها با چالش های چند وجهی از جمله چالش های سیاسی، اقتصادی، بی ثباتی، جنگ و تروریسم مواجهه بوده اند".
[5] - NA, Narcotics Anonymous که توسط یک امریکایی در حدود 60 سال قبل برای ترک اعتیاد به الکل کشف و معرفی شد و اکنون به یک روش مردم محور، و کاملا خودجوش اجتماعی در زمینه ی کناره گیری از تمام موارد اعتیاد، به مواد افیونی، سیگار، الکل و... و هر نوع بزه کاری دیگر، می توان از این روش سود جست، و خود و دیگران را نجات داد. NA یک انجمن بینالمللی غیرانتفاعی از زنان و مردانی است که اعتیاد به مواد مخدر مشکل اصلی زندگیشان بودهاست. این انجمن متشکل از معتادان در حال بهبودی است که بهطور مرتب گرد هم میآیند تا به کمک هم پاکی خود (از مواد مخدر) را حفظ کنند.
[6] - قدمهای دوازدهگانه معتادان گمنام برگرفته از کتاب پایه
1- ما اقرار کردیم که در مقابل اعتیادمان عاجز بودیم وزندگیمان غیرقابل اداره شده بود،
2- مابه این باور رسیدیم که یک نیروی برتر میتواند سلامت عقل را به ما بازگرداند.
3- ما تصمیم گرفتیم که اراده و زندگی را به مراقبت خداوند، بدان گونه که او را درک کردهایم، بسپاریم.
4- ما یک ترازنامه اخلاقی بی باکانه و جستجوگرانه از خود تهیه کردیم.
5- ما چگونگی دقیق خطاهایمان را به خداوند، به خود و یک انسان دیگر اقرار کردیم.
6- ما آمادگی کامل پیدا کردیم که خداوند کلیه نواقص شخصیتی ما را برطرف کند.
7- ما با فروتنی از او خواستیم کمبودهای اخلاقی ما را برطرف کند.
8- ما فهرستی از تمام کسانی که به آنها صدمه زده بودیم تهیه کرده و خواستار جبران خسارت از تمام آنها شدیم.
9- ما بهطور مستقیم در هر جا که امکان داشت از این افراد جبران خسارت کردیم، مگر در مواردی که اجرای این امر به ایشان یا دیگران لطمه بزند.
10- ما به تهیه ترازنامهی شخصی خود ادامه دادیم و هرگاه در اشتباه بودیم سریعًا به آن اقرار کردیم.
11- ما از راه دعا و مراقبه خواهان ارتقاء رابطه آگاهانه خود با خداوند، بدان گونه که او را درک میکردیم شده و فقط جویای آگاهی از ارادهٔ او برای خود و قدرت اجرایی اش شدیم.
12- با بیداری روحانی حاصل از برداشتن این قدمها، ما کوشیدیم این پیام را به معتادان برسانیم و این اصول را در تمام امور زندگی خود به اجرا درآوریم،
دعای معتادان گمنام:
خداوندا؛ آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم؛ شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم؛ و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.
دفاع مصباح یزدی از بردهداری در قرن ۲۱:
«اسلام بردگى را مطلقاً الغا نمىكند، بلكه يكى از راههای بردگی را صحيح مىداند. بردهداری اسلامی در عصر حاضر نه تنها منسوخ نیست، بلکه کاملاً عقلانی است.»!
نگاهی گذرا به حقوق بشر از دیدگاه اسلام، ج ۱، ص۱۷۵
لینک کتاب : http://lib.eshia.ir/10227/1/175
رحمت الله بیگدلی









