اشعار عین القضات همدانی، در کتاب تهمیدات

11 بهمن 1397
Author :  

متفکر، عارف، شاعر، فقیه و فیلسوف همدان، و شاگرد برجسته امام محمد غزالی، حکیم عمر خیام نیشابوری و... جناب ابو معالی ابن ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی میانجی معروف به "عین القضات همدانی" را به اتهام "کفر و الحاد" به مرگ محکوم کردند، و حکم را به بدترین وضع ممکن، و تجمع آنچه بر همکاران تفکری اش همچون منصور حلاج، ابن مقفع، سهروردی و... پیش از این روا داشته بودند، بر بدن نحیف این جوان برومند و متفکر نابغه ایرانی تحمیل کردند، و چنان صحنه وحشتناکی را بر این اسیر دست تحجر اعمال کردند، که صحنه هایش تداعی گر و بسان لحظه تسلط درندگان گرسنه بر گوشت طعمه شکار شده ایی، بود، که در جنایت در حقش بر هم سبقت می گرفتند؛ برای مجریان این حکم شرعی، انگار تصور بر این بود که قیامت به پا شده، و جنایتکاری را به آنان، به عنوان ماموران جهنم سپرده اند، تا به سزای اعمال جنایت بارش در این دنیا، برسانند، و قسمتی از درد جنایات بزرگش در این دنیا را بدو، در بدو ورود به جهنم بچشانند.

روند صدور و اجرای این حکم نشانگر روند و رویه ظالمانه ی حاکم بر محاکم شرع است، که انگار از بی طرفی در این گونه محاکم، روند اجرای حکم و محکمه ی وابسته به خلیفه، در ذات تهی است، که هم حکم به ظلم دادند، و سخن و تفکر را با داغ و درفش پاسخ گفتند، و در اجرای حکم نیز هر چه از دنائت، ظلم و وحشی گری بود که توانستند، و به نظرشان رسید، اعمال کردند. عُمال این محاکم چنان کردند که گویی به سان نماینده اولیای دم، که به قاتلِ مقتولِ قتلِ فجیع فرزند خود دست یافته بودند، با دلی مشهون و مملو از خشم و کینه، حکم دادند، و با همان طغیان نفسِ سرکش شان، به اجرای حکم رفتند و...

و لذا وقتی عین القضات همدانی در روند سیاسی بازی های جنایت آمیز درون حاکمیتی اطرافیان خلیفه بغداد و سلجوقیان، در حاشیه افراد جناحِ مغضوب و مقلوب قرار گرفت، و در دام غیر قابل فرار رقیب جناحی، گرفتار آمد، و به محکمه و دادگاه تفتیش عقاید فقهای شرع وابسته به قدرت غالب برده شد، و خروجی این محکمه، حکم ارتداد و الحاد و "مهدور الدم" بود. و در اجرای این حکم کوته نظرانه چنان بر این جوان کم سن و سال، و برج بلند تفکر الهی خشم گرفتند، که تو گویی چنگیز خان مغول را به محکمه عدل حاکم شرع همدان برده بودند، تا انتقام کشتار هزاران ایرانی سر بریده شده را که در زنجیره ایی از شهرهای ایران از آسیای مرکزی تا آناتولی به خون در غلتانده و توسط سپاه او سر بریده و از سرهاشان مناره ساختند، و مال و ناموس این مردم را به تاراج بردند، و...، را بگیرند. دل های عمال این حکم و محکمه و حاکم، چنان از کینه و نفرت مالامال بود، که این متفکر را به خاطر سخن و اعتقادش پیرامون خدا، ابلیس و... به فجیع ترین وجه ممکن شکنجه کرده، کشتند، سوزاندند و خاکسترش را به باد کینه و نافهمی خود دادند.

ابوالقاسم قوام الدین درجزینی (وزیر سلطان محمد ملکشاه سلجوقی) گروهی از فقهای وابسته به بیت حاکم همدان را گرد آورد، و وقتی اعتقادات این متفکر بزرگ را به قواره هیکل علمی محکمه نشینان کوته بین و نافهم منصوب این نشست فقهی کشیدند، مشاهده کردند که قواره تفکر این برج بلند تفکر ایرانی در همدان، با قد علمی و فقهی آنان تناسبی ندارد، و چنان او را خارج از قواره دیوارهای کوتاه تفکر خود یافتند، که انهدام این سرو بلند تفکر، و این نو نهال 33 ساله زایشگر نگاه و تفکر جدید و نو را، که به سان سروی بلند در آسمان فکر الهی قد کشیده بود، را با قتل او صادر کردند، و او را به مسلخ کینه ی سیاسی، سیاستمداران عصر، کج فهمی، حسادت و نافهمی علمی خود بردند.

و مجریان دستگاه اجرای احکام خلیفه ی بر کرسی شرع و اسلام نشسته در بغداد، که در آن موقع ترکان سلجوقی نیابت خلیفه، و حاجب الدوله او در اجرای این نوع احکام ظالمانه شرع بودند، حکم قتل عین القضات همدانی را در یک فرایند سیاسی و شرعی گرفتند، با او چنان کردند که انگار یک ایرانی وطن پرست بر حکومت و قدرت دست یافته، و می خواهد انتقام تمام خون های بر خاک ریخته شده در ایران را از یک متجاوز بزرگ به خاک ایران، همچون چنگیز خان مغول بستاند؛

لذا این جوان فرهیخته همدانی که نسل اندر نسل در علم دست داشتند و بعد از نسل ها، او ثمره و حاصل یک خاندان در شکوه و عظمتِ غور در تفکر و علم بود، را مدت ها در زندان های مخوف خود در بغداد و همدان دست بدست کردند و در نهایت هم در 23 اردیبهشت سال 510 ، زهر کینه خود را به فجیع ترین وضع در بدن این متفکر جوان همدانی چنان فرو کردند، که از درد این زهر، قرن ها باید جامعه تفکر، به داغ این شهید غرق شده در این همه خباثت، لعامت و بی رحمی بنشیند، و گریان وضعی باشد که بر فضای تفکر این سرزمینِ مانده در باتلاق تحجّر مذهبی، حاکم شده است.

از این متفکر بزرگ ایرانی که در اوان جوانی به دام کینه ی دست اندرکاران جناح بندی های سیاسی دوره خود گرفتار آمد، و لگد مال تزویر دستان پشت پرده سیاست، و خشک مغزی حاکمان شرع وقت خود گرفتار شد، نوشته های بسیاری بجای مانده، که از جمله آن رساله "تمهیدات" است، که اشعار ذیل سروده های این شاعر متفکر است که در بین نوشته های خود این رساله ی 73 صفحه ایی اشاره، و شاهد مثالِ استدلال خود کرده است، این سروده های تا حدودی گویای نگاه و تفکر او به خلقت، خالق و... است :    

ما را بجز این جهان جهانی دگر است     جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است

آزاده نسب، زنده بجانی دگر است    و آن گوهر پاکشان ز کانی دگر است

قلاشی و رندی است سرمایه عشق     قرّائی و زاهدی جهانی دگر است

ما را گویند کین نشانی دگر است     زیرا که جز این، زبان زبانی دگر است

 

کس را ز نهان دل خبر نتوان کرد    ز احوال دل خویش حذر نتوان کرد

کس عالم شرع را زبر نتوان کرد    انسانی را ز خود بدر نتوان کرد

محجوبان را بدین، نظر نتوان کرد     با خویش بکوی او گذر نتوان کرد

 

در آی جانا با من بکار اگر یاری    و گرنه رو به سلامت که بر سر کاری

نه همرهی تو مرا، راه خویش گیر و برو    ترا سلامت بادا مرا نگوساری

مرا به خانه خمار بر، بدو بسپار   دگر مرا به غم روزگار نسپاری

نبیذ چند مرا ده برای مستی را       که سیر گشتم ازین زیرکی و هوشیاری

 

آنکس که هزار عالم از رنگ نگاشت      رنگ من و تو کجا خرند، ای ناداشت

این رنگ همه هوس بود یا پنداشت       او بی رنگست رنگ او باید داشت

 

آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش     عشقت بنهم بجای مذهب در پیش

تا کی دارم عشق نهان در دل ریش      مقصود رهی تویی، نه دینست و نه کیش

  

ای آنک همیشه در جهان میپویی    این سعی ترا چه سود دارد گویی

چیزی که تو جویان نشان اویی    با تست همی، تو جای دیگر جویی

 

گفتم ملکا ترا کجا جویم من    وز خلعت تو وصف کجا گویم من

گفتا که مرا مجو بعرش و ببهشت    نزد دل خود که نزد دل پویم من

 

در بتکده تا خیال معشوقه ماست    رفتن بطواف کعبه از عقل خطاست

گر کعبه ازو بوی ندارد کنش است    با بوی وصال او کنش کعبه ماست

 

تا هر چه علایقست بر هم نزنی    در دایره محققان دم نزنی

تا آتش در عالم و آدم نزنی     یک روز میان کم زنان کم نزنی

 

آن را که دلیل ره چون مه نیست    او در خطر است و خلق ازو آگه نیست

از خود بخود آمدن رهی کوته نیست    بیرون ز سر دو زلف شاهد ره نیست

 

خالیست سیه بر آن لبان یارم     مهریست ز مشک بر شکر، پندارم

گر شاه حبش بجان دهد زنهارم   من بشکنم آن مُهر و شکر بردارم

 

من بر سر کوی، آستین جنبانم       تو پنداری که من ترا میخوانم

نی نی غلطی که من ترا کی خوانم     خود رسم منست که آستین جنبانم

 

بی دیده ره قلندری نتوان رفت     دزدیده بکوی مدبری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعده ایمانست   آسان آسان بکافری نتوان رفت

 

ما را خواهی تن بغمان اندر ده    چون شیفتگان سر بجهان اندر ده

دل پر خون کن بدیدگان اندر ده   وانگه ز ره دو دیده جان اندر ده

 

در دیده دیده دیدهای بنهادیم      و آن را ز ره دیده غذا می دادیم

ناگه بسر کوی جمال افتادیم   از دیده و دیدنی کنون آزادیم

 

ای دل بچه زهره خواستی یاری را     کو چون تو هلاک کرد بسیاری را

دل گفت که باش تا شوم همی یکتایی    این خواستن از بهر چنین کاری را

 

در عشق، حدیث آدم و حوا نیست     ای هر که ز آدمست، او از ما نیست

ما را گویند کین سخن زیبا نیست     خورشید نامحرمست، کس بینا نیست

 

در دیده رهی ز تو خیالی بنگاشت      بر دیدن آن خیال عمری بگذاشت

چون طلعت خورشید عیان سر برداشت      در دیده غلط نماند و در سر پنداشت

 

گر آب زنی بدیده آن میدان را       روبی بمژه درگه آن سلطان را

صد جان بدهی برشوه آن دربان را       گوید که خطر نباشد آنجا جان را

 

افکند دلم رخت بمنزلگاهی    کانجا نبود بصد دلیلان راهی

چون من دو هزار عاشق اندر ماهی   می کشته شود که بر نیارد آهی

 

بفکندنیست هر آنچه برداشته ایم     بستردنیست هر آنچه بنگاشته ایم

سودا بودست هر آنچه پنداشته ایم    دردا که بعشوه عمر بگذاشته ایم

 

محراب جهان جمال رخساره ماست       سلطان جهان در دل بیچاره ماست

شور و شر و کفر و توحید و یقین      در گوشه دیدهای خون خواره ماست

 

کارم اندر عشق مشکل می شود     خان و مانم در سر دل می شود

هر زمان گویم که بگریزم ز عشق   عشق پیش از من بمنزل می شود

 

در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست         با جان بودن بعشق در سامان نیست

درمانده عشق را از آن درمان نیست        کانگشت بهر چه بر نهی عشق آن نیست

 

نادیده هر آنکسی که نام تو شنید      دل، نامزد تو کرد و مهر تو گزید

چون حسن و لطافت جمال تو بدید    جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید

 

روزی دو که اندرین جهانم زنده        شرمم بادا اگر بجانم زنده

آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم     و آن دم میرم که بی تو مانم زنده

 

عاشق شدن آیین چو من شیداییست        ای هر که نه عاشقست او خود راییست

در عالم پیر هر کجا برناییست          عاشق بادا که عشق خوش سوداییست

 

اندر تن من جای نماند ای بت بیش      اِلا همه عشق تو گرفت از پس و پیش

گر قصد کنم که برگشایم رگ خویش       ترسم که بعشقت اندر آید سر نیش

 

ای بلعجب از بس که ترا بلعجبیست      جان همه عشاق جهان از تو غمیست

مسکین دل من ضعیف و عشق تو قویست     بیچاره ضعیف کش قوی باید زیست

 

چون از تو بجز عشق نجویم بجهان      هجران و وصال تو مرا شد یکسان

بی عشق تو بودنم ندارد سامان    خواهی تو وصال جوی، خواهی هجران

 

غمگین باشم چو روی تو کم بینم     چون بینم روی تو بغم بنشینم

کس نیست بدینسان که من مسکینم    کز دیدن و نادیدن تو غمگینم

 

اول که بتم شراب صافی بی درد      می  داد، دلم زمن بدین حیله ببرد

و آنگاه مرا بدام هجران بسپرد      بازار چنین کنند با غر چه و گرد

 

زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم      دور از تو هزار گونه محنت دیدیم

در کوی هوس پرده خود بدریدیم     تو عشوه فروختی و ما بخریدیم

 

یک روز گذر کردم در کوی تو من         ناگاه شدم شیفته روی تو من

بنواز مرا که از پی بوی تو من         ماندم شب و روز در تکاپوی تو من

 

آیا بود آنگه که باز بینم رویت     در دیده کشم چو سرمه خاک کویت

گر قدر تو دی همی ندانست رهی     امروز همه جهان و تای مویت

 

گر رنگ رخت بباد بر داده شود   باد از طرب رنگ رخت باده شود

ور تو بمثل بکوه بر بوسه دهی     کوه از لب تو عقیق و بیجاده شود

 

آن راه که من آمدم کدامست ای جان    تا باز روم که کار خامست ای جان

در هر نفسی هزار دامست ای جان      نامردان را عشق حرامست ای جان

 

با دل گفتم که ای دل رزق فروش    کم گرد بگرد عشق با عشق مکوش

نشنید نصیحت و بمن بر زد دوش    تا لاجرمش زمانه می مالد گوش

 

چون آب و گل مرا مصور کردند     جانم عرض و عشق تو جوهر کردند

تقدیر و قضا چو می تر کردند             عشق تو و جان ما برابر کردند

 

بر سین سریر سرّ، سپاه آمد عشق     بر کاف کلام کل، کلاه آمد عشق

بر میم ملوک ملک، ماه آمد عشق    با این همه یک قدم ز راه آمد عشق

 

آن را که حیوتش آن بت شاهد نیست    در مذهب کفر زاهد و عابد نیست

کفر آن باشد که خود تو شاهد باشی     چون کفر چنین است کسی واحد نیست

 

دین ما روی و جمال و طلعت شاهانه است        کفر ما آن زلف تار و ابروی ترکانه است

از جمال خد و خالش عقل ما دیوانه است      و از شراب عشق او هر دو جهان میخانه است

روح ما خود آن بتست و قلب ما بتخانه است    هر کرا ملت نه اینست او ز ما بیگانه است

 

آن بت که مرا داد بهجران مالش      دل گم کردم میان خد و خالش

پرسند رفیقان من از حال دلم         آن دل که مرا نیست چه دانم حالش

 

معشوقه من حسن و جمالی دارد       بر چهره خوب خد و خالی دارد

کافر شود آنکه خد و خالش بیند     کافر باشد هر آنکه خالی دارد

 

دیدیم نهان گیتی و اهل دو جهان       وز علت و عار بر گذشتیم آسان

آن نور سیه ز لا نقط برتر دان     زان نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن

 

آن را که حیوتش آن دل و دلبر نیست         و آن خال و خد و آن لب چون شکر نیست

جان و دل را چو ارو و زلف ببرد       در هر دو جهان مشرک و هم کافر نیست

از کفر بکفر رفتنت باور نیست    زیرا که ازو جز او دگر در خور نیست

 

زلف بت من هزار شور انگیزد     روزی که نه از بهر بلا برخیزد

و آن روز که رنگ عاشقی آمیزد    دل دزددو جان رباید و خون ریزد

 

گویی دو زلف یارم در سر چه ناز دارد   کز دلبری و کشی کاری دراز دارد

با گل حدیث گوید با لاله پای کوبد     بر مه رزه نگارد با زهره ساز دارد

 

ابروی تو با چشم تو هم پهلو به       همسایه طرار یکی جادو به

آن خد ترا نگاهبان گیسو به    داند همه کس که پاسبان هندو به

 

از عشق نشانه، جان و دل باختن است     وین کون و مکان هر دو بر انداختن است

گه مومن و گاه گاه کافر بودن      با این دو مقام تا ابد ساختن است

 

چون عشق تو بی نشان جمالی دارد      در اصل وجود خود کمالی دارد

هر لحظه تمثل و خیالی دارد     این عشق دریغا که چه حالی دارد

 

هر روز ز عشق تو بحالی دگرم    وز حسن تو در بند جمالی دگرم

تو آیت حسن را جمالی دگری     من آیت عشق را کمالی دگرم

 

ای عشق دریغا که بیان از تو مُحالست    حظ تو ز خود باشد و حظ از تو مُحالست

انس تو به ابرو و به آن زلف سیاهت      قوت تو ز خدست و حیوه تو ز خالست

اسم تو شریعت است و عین تو گناهست     جان و دل ما تویی دگر خود همه قالست

 

چندان غم عشق ماه رویی خوردیم         کو را بمیان اندهش گم کردیم

اکنون ز وصالش و فراقش فردیم     کو عشق و چه معشوق کرا پروردیم

 

دوش آن بت من دست در آغوشم کرد       بگرفت و بقهر حلقه در گوشم کرد

 گفتم صنما ز عشق تو بخروشم        لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد

 

تا من بمیان خلق باشم با تو      تنها ز همه خلق من و تنها با تو

خورشید نخواهم که بر آید با تو      آیی بر من سایه نیاید با تو

 

اُحبّ لحّبها تلُعات نجد   و ما شغفی بها لولا هواها

و ما حُبُّ الدّیار شغفن قلبی   و لکن حب من سکن الدّیار

 

مجنون روزی سگی بدید اندر دشت    مجنون همگی بر سر سگ شادان گشت

گفتند که بر سگی ترا شادی چیست          گفتا روزی بکوی لیلی بگذشت

 

ای دریغا جان قدسی در درون دو جهان    کس ندیدستش عیان و کس ندادستش نشان

گر کسی گوید که دیدم در مکان و لامکان    بر درخت غیرتش آویخته شد پیش از آن

 

شهر و وطن جان ز جهان بیرونست         وز هر چه مثل زنی از آن بیرونست

این راز نهفته از نهان بیرونست    یعنی که خدا از دو جهان بیرونست

جانها ز حق است و حق و ز جان بیرونست     آن با نقط است و نقطه زان بیرونست

 

ای دریغا روح قدسی کز همه پوشیده است     پس که دیدست روی او، و نام او کشنیده است

هر که بیند در زمان از حسن او کافر شود    ای دریغا کین شریعت گفت ما ببریده است

کون و کان بر هم زن و از خود برون شو تا رسی    کین چنین جانی خدا از دو جهان بگزیده است

 

گر عشق همی مونس و هم خانه ماست      غمها همه یک جرعه پیمانه ماست

از عقل فراگذر که در عالم عشق     او نیز غلام دل دیوانه ماست

 

بستم کمر عشق بنام دل خویش         بردم بر دلبرم پیام دل خویش

حاصل کردم مراد و کام دل خویش     ای من ز میان جان غلام دل خویش

 

حق بجان اندر نهان و جان بدل اندر نهان     این نهان اندر نهان اندر نهان اندر نهان

این چنین رمزی عیان کو با نشانست و بیان       ای جهان اندر جهان اندر جان اندر جهان

 

ای سر و سهی ماه تمامت خوانم       یا آهوی افتاده بدامت خوانم

ز این هر سه بگو که تا کدامست خوانم   کز رشک نخواهم که بنامت خوانم

 

فرمان بری و زلف بمیدان ببری      چوگان کنی و گوی ز شاهان ببری

چوگان زلفا اگر تو فرمان ببری      چیزی که بگفته ای بپایان ببری

 

مقصود همه کون، وجود رویت     وین خلق بجملگی طفیل کویت

ایمان موحدان ز حسن رویت      کفر همه کافران ز زلف و مویت

 

ای نوش لبان چو زهر نابی بر من      وی رحمت دیگران عذابی بر من

دستم ندهی و دست تابی بر من     خورشید جهانی و نتابی بر من

 

همه رنج من از بلغاریانست     که مادامم همی باید کشیدن

گنه بلغاریان را نیز هم نیست     بگویم گر تو بتوانی شنیدن

خدایا این بلا و فتنه از تست     ولیکن کس نمی یارد خجیدن

همی آرند ترکان را ز بلغار    ز بهر پرده مردم دریدن

لب و دندان آن ترکان چون ماه    بدین خوبی نبایست آفریدن

که از خوبی لب و دندان ایشان    بدندان لب همی یابد گزیدن

 

در مذهب شرع کفر رسوا آمد     زیرا که جنون ز عشق سودا آمد

هر کس که بکفر عشق بینا آمد    از دست بت شاهد یکتا آمد

 

هر زمانم جان و دل نزدیک دلبر می شود      و از جمال حسن رویش هر دو کافر می شود

پس میان جان و دلبر قالبم زحمت شده است     بی تن و قالب مرادم خود میسر می شود

 

معشوق منا! بی تو نمی یارم زیست         درمان وصال تو نمی دانم چیست

تا عشق فراق کرد دیوانه دلم          در عالم، کس نیست که بر من نگریست

 

ای کفر، مغان از تو جمالی دارند          وز حسن تو بی نشان کمالی دارند

کافر نشوند که کفر راهی دورست         از کفر دریغا که خیالی  دارند

 

از نور بنور، منزلی بس دور است      کین نور ز ظلمتست و آن از نور است

توحید و یگانگی برون از نور است      آنکس که نداند این سخن معذور است

 

کفرتُ بدین الله والکفرُ واجب       لدیَّ و عند المُسلمینَ قبیحُ   (حلاج)

 

اندر دو جهان مشرک و کافر ماییم       زیرا که بت و شاهد و دلبر ماییم

با گوهر اصل هیچ نماند در خور     آن گوهر اصل را چون در خور ماییم

 

گفتم که کرایی تو بدین زیبایی      ای خالق ما که سرور و مولایی

گفتا که چنین سخن تو می فرمایی    من خود خود را که خود منم یکتایی

عاشق نبود هر آنکه باشد رایی   عاشق آنست که عاشقست یک جایی

 

هجران تو خوشتر از وصال دیگران        منکر شدنت به از رضای دیگران

 

جوینده ما بشهر در بسیارست        ای هر که مرا جوید کارش زارست

بر درگه ما ز ده هزاران دارست      بر هر داری سر مریدی زارست

 

معشوق بلاجوی ستمگر دارم     وز آب دو دیده آستین تر دارم

جانم برد این هوس که در سر دارم    من عاقبت کار خود از بر دارم

 

عاشقان را جام می با خم همسنگ ده    هر کسی را در نوا و در خور فرهنگ ده

 

از عشق تو ای صنم غمم بر غم باد     سودای توام مقیم دم بر دم باد

با آتش عشق تو دلم محکم باد     عشقی که نه اصلیست اصلش کم باد

 

می نفروشم گلیم و می نفروشم       گر بفروشم برهنه ماند دوشم

 

این جور نگر که با من مسکین کرد    خود خواند و خودم براندو دردم زین کرد

 

از حالم اگر عالمیان بیخبرند   از عالمم آن بس که حالم دانی

 

در کوی خرابات چه درویش و چه شاه    در راه یگانگی چه طاعت چه گناه

بر کنگره عرش چه خورشید چه ماه   رخسار قلندری چه روشن چه سیاه

 

معشوق، مرا گفت نشین بر در من      مگذار درون آنکه ندارد سر من

آنکس که مرا خواهد: گو بیخود باش      این، در خور کس نیست مگر در خور من

 

در مکر سر زلف تو بیچاره شدیم        در قهر دو چشم شوخت آواره شدیم

از ناپاکی بطبع خون خواره شدیم      ما نیز کنون بطبع غم خواره شدیم

 

گر خال و خد و چشم تو کافر باشد      این جان و دلم درو مجاور باشد

شرطی کن اگر زلف تو بیداد کند     ما را صنما لب تو داور باشد

 

چندان نازست ز عشق تو در سر من       کاندر غلطم که عاشقی تو بر من

یا خیمه زند وصال تو بر سر من        یا در سر این غلط شود این سر من

 

کی بود جانا که آتش اندرین عالم زنیم         ملت کفر و مسلمانی بهم در هم زنیم

و آنگهی از جنت و فردوس و دوزخ بگذریم        خیمه جان را برون از کون و کان محکم زنیم

پس نشینیم با تو و با تو همی شربت خوریم    کم زنی را پیشه سازیم کم زنی و کم زنیم

پس دل و جان را فدای روی و حسن تو کنیم    وین غمان عشق را از بی غمی بر غم زنیم

وز وجود وصل تو ما فرد و یکتایی شویم     پای همت بر دو عالم نیز و بر آدم زنیم

 

 

از عشق تو ای صنم دلم خون شده است     جان در طلب وصل تو بیرون شده است

لیلی شده ای مرا تو ای شاهد بت     جان و دل من عاشق مجنون شده است

 

عشق تو بسوخت ای صنم خانه دل      بشکست غم فراق پیمانه دل 

دردانه ز دیده ز آن روان کردستم    زیرا که ز من جداست دردانه دل

 

ما بلا بر کسی قضا نکنیم    تا ورا نام ز اولیا نکنیم

این بلا گوهر خزانه ماست    ما بهر خس گُهر عطا نکنیم

 

گر دوست، مرا بلا فرستد شاید    کین دوست خود از بهر بلا می یابد

 

دیدیم نهان گیتی و اهل دو جهان      وز علت و عار برگذشتیم آسان

وآن نور سیه ز لا نقط برتر دان     ز آن نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن

 

پر کن قدح باده و جانم بستان   مستم کن و از هر دو جهانم بستان

در هشیاری غمست و سودست و زیان       از دست غم و سود و زیانم بستان

با کفر و باسلام بدن ناچار است     خود را بنما و زین و آنم بستان

 

آن گوهر اصل را، عرض خود دل ماست    آن دل که برون ز کون و کان منزل ماست

این طرفه تر است کین سخن مشکل ماست     پیش از کن و کان چه بود آن حاصل ماست

 

دل مرکب حق است که درین زندانست    در عالم خاک مدتی مهمانست

دل مرغ حقیقت است در عالم حق    نی خود بازست که زینت سلطانست

دل زنده بجان و جان بود زنده به حق    گه جان در دل و گاه دل در جانست

از نور خدا روح فرا دید آمد      پس "نور علی نور" نه در قرآنست؟

آن نور سیه ز کان قهر و خشمست     سرچشمه کفر و مسکن شیطانست

این سر حقیقتست که شرحش دادم      در عالم شرع این سخن پنهانست

مقصودش از ایجاد وجود کونین     یک چیز بود که آن همی برهانست

در آینه روح به بیند خود را      پس عاشق خود شود که بی نقصانست

ما نیز درو همی ببینیم خود را    پس شاهد و مشهود همی یکسانست

پس عاشق و معشوق بهم بنشینند       زیرا که همو جان و همین جانانست

پس عشق عبارت از لقا هست و کلام     پس اکل و شراب او  ز ما خود آنست

پس روح بود باقی در عالم حی     چه جای سخن که صد چندانست

 

صوفیان درد می دو عید کنند     عنکبوتان مگس قدید کنند

ما که از دست روح قوت خوریم   کی نمک سوده عنکبوت خوریم

 

در انجمنی نشسته دیدم دوشش       نتوانستم گرفت در آغوشش

صد بوسه زدم بزلف عنبر پوشش    یعنی که حدیث می کنم در گوشش

 

ای خدا آیینه روح جمالت در دل است    جان ما برگ گلست و عشق تو چون بلبل است

در ازل موجود بودم سایه مر نور ترا   بس درین عالم مراد هر یکی خود حاصل است

عاشقان در عالم ق و حروف نون ط    در ابد هم شرب یکتایی که ما را منزل است

گر همی خواهی که دانی کین چه جاییست و کجا     در درون دو جهان آنجا که شهر بابل است

از مراد خود برون آی و مراد دوست گیر   کین چنین کس پیش محبوبان نجیب و عاقل است

ور نهاد تو همی محجوب ماند زین همه      خاک بادا بر سرت کین کار تو بس مشکلست

 

گر زاهد را جمال آن روی رسد   ما را بسر کوی یکی هوی رسد

 

روشن تر از آفتاب باید رایی     تا بشناسد مزاج هر سودایی

 

 

از وصف تو ای دوست خرد گم ره شد     ماننده تو تویی سخن کوته شد

 

عشق پوشیده است و هرگز کس ندیدستش عیان    لاف های بیهده تا کی زنند این عاشقان

هر کسی در قدر خود لافی و وصفی می زنند   عشق او پاکست و صافی از چنین و از چنان

 

آنکس که نه عشق را شریعت دارد    کافر باشد که دین طبیعت دارد

هرکس که شریعت و حقیقت دارد   شاهد بازی دین و طریقت دارد

 

نه من منم نه تو توی نه تو منی    هم من منم هم تو توی هم تو منی

من با تو چنانم ای نگار خُتنی [1]     کاندر غلطم که من توام یا تو منی

 

از دست بت شاهد، جان بیجان شد      دل در طلب وصلش بی درمان شد

او خود بخودی ز ما همی پنهان شد    کفر و اسلام نزد ما یکسان شد

 

نادیده رخان تیره ایامان را       نادیده ز دور دوزخ آشامان را

دعوی چه کنی عشق دلارامان را     با عشق چه کارست نکونامان را

 

ای دریغا کین شریعت ملت رعنایی است      ملت ما کافری و ملت ترسایی است

کفر و ایمان زلف و روی آن بت یغمایی است   کفر و ایمان هر دو اندر راه ما یکتایی است

 

آن بت شاهد که عشقش در میان جان ماست     هجر او در دست وصلش مرهم و درمان ماست

روی او دینست و قبله، زلف او کفرست و شرک      پس خود او بی هیچ شک هم کفر و هم ایمان ماست

 

آنها که بر آسمان صحبت ماهند           بر تخته شطرنج ملامت شاهند

و آنها که ز سر این سخن آگاهند        گمراه خلایق اند و خود بر راهند

 

رو تا بخرابات خروشی بزنیم     در میکده در شویم و نوشی بزنیم

دستار و کتاب را فرستیم گرو     بر مدرسه بگذریم و دوشی بزنیم

 

اندر ره عشق سرسری نتوان رفت    بی درد و بلا و بی سری نتوان رفت

خواهی که پس از کفر بیابی ایمان    تا جان ندهی بکافری نتوان رفت

 

ترسم که من از عشق تو شیدا گردم        وز زلف چلیپای تو ترسا گردم

وآنگه بخرابات ز ناگه روزی         در دامنت آویزم و رسوا گردم

 

 

ای شمع بهر جمع، منت پروانه     وز عشق توم بخود هم پروا، نه

لعل تو مرا بوسگکی پذرفتست    با زلف بگو تا بدهد پروانه

 

دل من بسته آن دو زلف چون شست شدست      جان در سر چشم کافرش مست شدست

ای جان جهان نه کفر و دینست مرا       دریاب مرا که کارم از دست شدست

 

جانا دلم از زلف خود آویخته ای   وین جان بغم عشق بر آمیخته ای

تا در تنم این شور برانگیخته ای   خون جگرم ز دیدگان ریخته ای

 

در عشق ملامتی و رسوایی به     کافر شدن و گبری و ترسایی به

پیش همه کس عاقل و رعنایی به   واندر ره ما سواد و رسوایی به

 

اندر ره عشق کفر و ترسایی به     در کوی خرابات تو رسوایی به

زُنّار بجای دلق یکتایی به    سوایی و سوایی و سودایی به

 

نه دست رسد بزلف یاری که مراست      نه کم شود از سرم خماری که مراست

هر چند که بدین واقعه در می نگرم    درد دل عالمیست کاری که مراست

 

ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست    جام می لعل، نوش کرد و بنشست

از دیدن و از گرفتن زلف چو شست    رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست

[1] - یکی از سرحدات ایران بزرگ که اکنون در ایالت سین کیانگ چین قرار دارد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر