مصطفی مصطفوی
14 سپتامبر 2020 دخترک 19 ساله ایی از یک خانواده متعلق به طبقه نجس ها، یا همان دالیت ها [1] در سیستم طبقاتی هندو [2] ، اهل بخش هترس [3] در ایالت اتارپرادش هند، جهت انجام کارها کشاورزی و دامداری، به مزرعه مراجعه می کند، که متاسفانه مورد تعدی، تجاوز و ضرب و جرح چهار جوان از طبقات بالای [4] جامعه هندویی روستای خود قرار می گیرد، که بعد از نجات توسط مادرش از دست این جنایتکاران، دو هفته با جراحات و ضایعات ایجاد شده در بدنش دست و پنجه نرم می کند، و نهایتا نیز در بیمارستانی در شهر دهلی جان می سپارد.
تا این جا ممکن است چنین حوادثی برای هر جامعه ایی رخ دهد و... اما مطلب وقتی بغرنج می شود که سیستم حاکمیت دولت ایالتی اتارپرادش (محل وقوع جرم) که اکنون در دست یک روحانی مذهبی [5] هندو وابسته به حزب افراط گرای هندو BJP قرار دارد، حتی در ده روز اولیه وقوع این جنایت، تمام دادخواهی های این خانواده مظلوم را نادیده گرفته، و حتی از دستگیری جنایتکاران نیز خودداری می کند، و با مرگ این قربانیِ نیز، پلیس ایالتی جسد او را به زور تحت اختیار خود گرفته، و بدون اجازه خانواده اش، و بدون انجام تشریفات دفن و کفن در فرهنگ هندو، در ساعت 2 و 40 دقیقه پس از نیمه شب، این سند جنایت را سوزانده، [6] و اکنون روندی را از کتمان تجاوز و قتل، در محاکم قضایی و پلیس شروع کرده اند.
به دنبال درز خبر این جنایت به جامعه رسانه های مجازی و سپس مطبوعات، رکن چهارم دمکراسی هند یعنی رسانه های مجازی، مطبوعات و رادیو تلویزیون ها، دست به کار شده و به کمک این خانواده مظلوم شتافتند، و با نشر این خبر و تمرکز بر آن، موجی از همراهی و در نتیجه برملا شدن روند به وجود آمده ایجاد، و تجمع های اعتراضی بزرگی در دهلی و دیگر نقاط کشور در حمایت از آنها، برپا گردید، و دولت ایالتی نیز که با مسدود کردن راه های منطقه هترس از دسترسی و رسیدگی رهبران احزاب و نهاد های مدنی، به دادخواهی این خانواده جلوگیری کرده بود، مجبور شدند، راه را برای دیدار آنان با خانواده مقتول باز نمایند، و بدین صورت این پرونده از سرنوشت هزاران پرونده از این دست که در سایه تسلط طبقات بالای هندو در ارکان سیاست و قضاوت هند، گم می شد، رهایی یافت و حداقل تاکنون صدای مظلومیت آنان در کشور شنیده شده، و فریاد دادخواهی آنان با جسد آن مظلوم، سوزانده و دفن نگردید.
تبعات ناشی از تسلط حزب حاکم ملی گرای مذهبی هندویی BJP در هند وجدان های بشری و سازمان های حقوق بشری را به لرزه در آورده است. بیش از هفتاد سال پیش هنگامی که نهضت و انقلاب مردمی و غیر خشونت آمیز مردم مبارز هند به رهبری مهاتما گاندی، جواهر لعل نهرو و... به پیروزی رسید، و نظام اداره این کشور بر پایه مردم سالاری (دمکراسی) و تکثرگرایی (پلورالیسم)، جدایی ارکان حاکمیت از مذهب (یعنی سکولاریسم) تعریف، و در مفاد قانون اساسی مترقی این بزرگترین دمکراسی جهان، و قوانین حاکم بر این مردم آزاد شده از استعمار بریتانیا گنجانده شد، شاید بنیانگذاران این بنای مترقی هرگز فکر نمی کردند روزگاری نه چندان دور عده ایی مدار مردم سالاری این کشور را به سوی ناسیونالیسم مذهبی و فرهنگی و قومی منحرف کرده، و با کنار گذاشتن مبناهایی ارزشی و پایه، همچون سکولاریسم و تکثرگرایی، به سوی حاکمیت فرهنگی و مذهبی هندوهای افراطی پیش روند.
اما واقعیت های تلخ حاکمیت هندوهای افراطی زمانی چهره نشان داد که معتقدان بر ادامه فرهنگ و سیستم طبقاتی ظالمانه باستانی، ناشی از تسلط فرهنگ و مذهب هندوها که در طول هزاره های تاریخی، اولویت و آقایی مذهبی هندوها در کل، و بر دیگر خرده فرهنگ ها (خروج از سکولاریسم) و اقلیت ها را تصریح می کرد، و در بعد طبقات داخلی جامعه هندو نیز، آقایی طبقات بالای جامعه از جمله روحانیون و برهمنان و... را بر دیگران به رسمیت شناخته و به صورت دوفاکتو این روند را در طبقات باستانی آن احیا، و چهره خشن و جنایت بار خود را دوباره نشان می داد.
هندوها که طبق یک اعتقاد باستانی، طبقات مختلف جامعه خود را به ترتیب اولویت هر طبقه در مدارج اهمیت، در خلقت نیز متفاوت دیده، و معتقدند که هر طبقه در زمان آفرینش از قسمت های متفاوت بدن خداوند، آفریده شده و در فرمانبرداری و سلطه طبقات، این جدایی در آفرینش، سرنوشتی محتوم را برای هر طبقه در جامعه رقم می زند، و حرکت در این طبقات اجتماعی نیز محال است، تا اینکه مرگ اتفاق افتاده و بعد از آن رهایی، شاید در زندگی بعدی میسر شود...، اکنون دوباره در آن کلاف در می غلتند.
به غیر از ظلم مترتب، ناشی از این طبقه بندی اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی، که بین طبقات مختلف به وجود می آید، این ظلم تئوریزه شده، قانونی و شرعی و محتوم نیز تشخیص داده می شود، و بدین ترتیب عده ایی حتی در خلقت برده طبقات دیگر می شوند، و تا موقع مرگ در این ظلم طبقاتی برقرار خواهد بود. طبق این دیدگاه عده زیادی از جامعه هند، که مشهور به دالیت ها هستند، حتی از طبقات جامعه فرهنگی و نژادی هندو نیز خارجند، و ارزش های انسانی نیز برای آنان قایل نشده، و آنها را جامعه نجس ها ملحق، که بی ارزش ترین انسان های جامعه خود می باشند.
آنان که در زمان خلقت، از هیچ کجای بدن خداوند سرچشمه خلقت نگرفته اند، [7] ظلم مضاعفی را در جامعه طبقاتی و مذهبی هندو متحمل می شوند که آنها را حتی از حق ورود به معابد و عبادت در آن هم محروم و به لحاظ ارزش انسانی در ردیف حیوانات و بلکه پایین تر قرار می گیرند، از این رو در جامعه مذهبی هندو، ظلم و تعدی به آنها تئوریزه و توجیه شده است.
انقلاب اجتماعی گاندی کبیر نیز که ریشه این تفکر را سوزاند، و افکار مترقی سکولار، دمکرات، پلورال خود را در قالب اصول برابری انسان ها، آزادی، و حق تعیین سرنوشت، در قانون اساسی هند جای داد، نیز با روی کار آمدن هندوهای افراطی به رهبری حزب BJP می رود تا انحرافی بزرگ را تجربه کرده، و ارکان این قانون مترقی سست شده، و بازگشتی به دوره پیش از انقلاب و آزادی ملت هند، داشته و ارزش های منحط مذهبی و طبقاتی را که ریشه در نابرابری های نژادی، فرهنگی، مذهبی و حتی خلقت انسان دارد را، بر این جامعه مظلوم حاکم نماید.
در چنین جامعه ایی دادخواهی مظلومان، به نفع حاکمیت طبقات بالا از جمله روحانیون و... نادیده گرفته شده، به محاق رفته، و در قالب فرهنگی و مذهبی، این ظلم و جنایات مترتب، مصونیت متجاوزین و خلاف کاران وابسته به طبقه خودی ها، تئوریزه و مباح می گردد، دیگر قتل و جنایت و شکنجه و اعمال نفوذ برای رد اثر جنایات خودی ها عادی شده و...انحراف پشت انحراف دامن آنان را گرفته، جامعه انقلاب کرده و آزاد شده هند را تهدید به نابودی و بازگشت به دوران شر می کند.
قطع کردن فریاد مظلومیت و عدالت خواهی مردم و قربانیان با استفاده از ابزارهای حاکمیتی و قانونی
قطع کردن فریاد مظلومیت و عدالت خواهی مردم و قربانیان با استفاده از ابزارهای حاکمیتی و قانونی
کفه را به نفع خودی ها، با از بین بردن جسد این مظلوم توسط پلیس سبک کردند
کفه را به نفع خودی ها، با از بین بردن جسد این مظلوم توسط پلیس سبک کردند
تصویری از این دختر 19 ساله وابسته به قشر نجس ها و یا دالیت ها که در فرهنگ مذهبی هندو از حقوق کمی برخورند و در این کیس کشته شد
تصویری از این دختر 19 ساله وابسته به قشر نجس ها و یا دالیت ها که در فرهنگ مذهبی هندو از حقوق کمی برخورند و در این کیس کشته شد
]چهار جوان وابسته به طبقات بالای هندو، متهم در قتل و تجاوز جمعی به این دختر مظلوم که تا ده روز پس از جنایت حتی دستگیر هم نشدند
]چهار جوان وابسته به طبقات بالای هندو، متهم در قتل و تجاوز جمعی به این دختر مظلوم که تا ده روز پس از جنایت حتی دستگیر هم نشدند
کاریکاتوری با دو صحنه، یکی صحنه جنایت و دیگری صحنه حمایت از مظلوم کشته شده
کاریکاتوری با دو صحنه، یکی صحنه جنایت و دیگری صحنه حمایت از مظلوم کشته شده
کاریکاتوری از صحنه سوزاندن مدرک جرم، جسد این دختر توسط پلیس در ساعات نصف شب
کاریکاتوری از صحنه سوزاندن مدرک جرم، جسد این دختر توسط پلیس در ساعات نصف شب
چشم و گوش بستن سروزیر ایالت اتارپرادش هند بر جنایت در حالی که پلیس تحت امر او جسد این قربانی را ساعت 2 و 40 دقیقه صبح سوزاندند
چشم و گوش بستن سروزیر ایالت اتارپرادش هند بر جنایت در حالی که پلیس تحت امر او جسد این قربانی را ساعت 2 و 40 دقیقه صبح سوزاندند
ناموس طبقات پایین، به بازیچه جوانان طبقات بالای هندو تبدیل شده و هر روز از این جنایات در هند گزارش می شود
ناموس طبقات پایین، به بازیچه جوانان طبقات بالای هندو تبدیل شده و هر روز از این جنایات در هند گزارش می شود
عکسی از صحنه واقعی سوزاندن جسد قربانی توسط پلیس ایالت اتارپرادش بدون خواست خانواده او
عکسی از صحنه واقعی سوزاندن جسد قربانی توسط پلیس ایالت اتارپرادش بدون خواست خانواده او
نمادی از پلیس "بله قربان گو" بر جسد قربانی این جنایت، که سر پایین از خجالت به نظاره پای گذاشتن طبقه خودی ها، بر جنازه او شاهد و تسلیم است
نمادی از پلیس "بله قربان گو" بر جسد قربانی این جنایت، که سر پایین از خجالت به نظاره پای گذاشتن طبقه خودی ها، بر جنازه او شاهد و تسلیم است
سوختن جسد این دختر مظلوم در آن ساعات صبح بدون تشریفات توسط پلیس
سوختن جسد این دختر مظلوم در آن ساعات صبح بدون تشریفات توسط پلیس
دو نماد، تقدیم جسد در حال سوختن قربانی توسط پلیس به روحانی حاکم هندو و دیگری نماد حمایت از قربانی دالیت توسط گروه های مدنی
دو نماد، تقدیم جسد در حال سوختن قربانی توسط پلیس به روحانی حاکم هندو و دیگری نماد حمایت از قربانی دالیت توسط گروه های مدنی
راهول گاندی رهبر حزب کنگره بعد از یک بار دستگیر شدن در مسیر، بعد از فشار افکار عمومی موفق به دیدار با خانواده قربانی شد
راهول گاندی رهبر حزب کنگره بعد از یک بار دستگیر شدن در مسیر، بعد از فشار افکار عمومی موفق به دیدار با خانواده قربانی شد
دست های سیاست چشم پلیس را هم به دیدن واقعیت محدود می کند تا شریک جنایت شوند
دست های سیاست چشم پلیس را هم به دیدن واقعیت محدود می کند تا شریک جنایت شوند
[1] - بخش قابل توجهی از مردم هند که در طبقات اجتماعی جامعه هندو قرار نگرفته و خارج از طبقه یا Avarn تلقی شده و از حقوق اجتماعی و احترام برخوردار نبوده و به جامعه نجس ها (Untouchable) معرف هستند.
[2] - به طور کلی جامعه مذهبی نژادی و طبقاتی هندو به دو طبقه کلی الف) جامعه افراد داخل طبقات هندو و یا Varna ب) جامعه خارج از طبقات هندو یا Avarna که شامل دالیت ها و جامعه قبیله ایی هند هستند، تقسیم می شود، جامعه داخل طبقات هندو که به نسل پاک و غیر آلوده آریایی و اصیل هندو تعلق دارند، خود به چهار طبقه تقسیم می شوند که از پایین به بالا عبارتند از : 1- شودراها یا همان کارگران و سرویس دهندگان هستند، 2- ویشیاها یا طبقه کشاورزان و مغازه داران 3- کشاتریاها یا همان حاکمان، جنگجویان و کارگزاران دولتی هستند 4- برهمن ها یا همان طبقه روحانیون، اندیشمندان و معلمین مذهبی هستند
[3] - Hathras ناحیه ایی در غرب ایالت اتارپرادش هند
[4] - طبقه تاکور Thakur از طبقات بالای هندویی و شاخه مهمی از راجپوت ها هستند که به طبقه جنگجویان تعلق دارند، که حضور در این طبقات مصونیتی فرهنگی و اجتماعی به آنان می دهد و بسیاری از ظلم ها در قالب این سیستم طبقاتی توجیه شده و مجاز و مباح می شود
[5] - Yogi Adityanath سروزیر ایالت اتارپرادش هند که از پر جمعیت ترین ایالت های هند می باشد، و بعد از حاکمیت حزب BJP در دولت مرکزی، اکنون حاکمیت ایالتی را در این ایالت را نیز کسب کرده اند. مسجد بابری که توسط هندوهای افراطی ویران شد، و معبد رام در جای آن در حال احداث است در این ایالت قرار دارد، نظام قضایی هند در دو حکم کاملا جانبدارانه نسبت به هندوهای افراطی، چندی قبل ابتدا حکم به دادن زمین مسجد ویران شده به هندوها را داد و در دومین حرکت تکمیل کننده این روند ظالمانه قضایی، چند روز پیش نیز طی حکمی متهمین به خراب کردن مسجد بابری را که از دهه ها قبل در ویرانی آن دخیل شناخته شده بودند را به تمامی تبرئه کرد، و بدین ترتیب یک پروند اتهامی که سه دهه طول کشید را به صورت کاملا جانبدارانه به نفع هندوهای افراطی خاتمه داد.
[6] - هندی ها اجساد خود را می سوزانند و دفن نمی کنند، گرچه این مراسم نیز مفصلتر از مراسمی است که ما جهت دفن اجساد خود داریم، شامل کفن کردن و مالیدن انواع عطرها، عصاره ها، به همراه خواندن اوراد و دعاهای مذهبی و غسل دادن در آب مقدس رود گنگ و... است اما در این فقره پلیس ایالتی بدون حضور خانواده و تشریفات معمول، جسد این قربانی را قبل از ارسال به پزشکی قانونی و جرم شناسی، شبانه سوزاندند.
[7] - هندوها خداوند را به مثال یک بدن انسان تصور کرده معتقدند که برهمنان یعنی روحانیت هندو از قسمت سر خداوند خلق شدند، و در تقسیم بندی های زیرین این بدن، دست را جامعه جنگجویان و طبقه حاکمیت و شاهان، بدنه که هیکل تا ناف خداوند را کشاورزان و پیشه وران و آخرین طبقه که از پاهای خداوند خلق شدند شودراها هستند که خدمتکاران و سرویس دهندگان هستند، دالیت ها و یا نجس ها جایی در بدن خداوند ندارند و از دایره طبقات چهارگانه هندو خارجند.
زمزمه ها و یا توپ و تشرهای عبادت گونه ام،
به واق واق هایی معمول، تبدیل شده است،
که تنها چوپان را خوشست، بدین بیداری.
در حالی که خودم را لالاییست، برای خواب و رویایی بلند، غرق در آشفتگی هایم،
تا گرگ را نبینم، و غارت گله ام را نشنوم،
او در خیال خود مرا بیدار می بیند،
حال آنکه در خوابم،
و تنها به روایت و مرور دردهایی که کشیده ام، مشغول،
او در خواب و رویای خوش خود،
من هم مرورگر آشفته حالی هایی که شاهدش بودم، مثل او.
سیل بُرد، گرگ ها دریدندُ، زلزله ویران کرد،
اما او، همچنان به واق واق های من، دلخوش.
بارها به دنبال گرگ دویدم،
اما او، یاری شده به نیرویی غیبی و پنهانی،
همیشه از من تیزپاتر بود،
دیگر دویدن ها را نیز ثمری نمی بینم،
این روزها تنها به واق واقی، میان این صحنه های خون و غارت، بسنده می کنم،
او هم همین را می خواست،
تسلیم به ناتوانایی هایم!
اکنون این صحنه، نقشی است از نتیجه تسلیم، و در خواب و رویا بودن من،
مرا نه به شکوه پوشالی اش، و یا دندان های تیزش،
که به جادوی تزویرش تسلیم کرد،
این روزها خواب و بیداری ام عبادت است،
چرا که روز و شب بیدارم،
و در این هنگامه ذهن به هم ریخته ام،
روزه سکوت گرفته ام،
در حالی که می بینم و می شنوم، اما در خوابم،
پایم نیز سخت به سنگ تسلیم بسته است،
پس، شاید عبادت های نشسته ام، هم باطل باشد.
خزان آمد، زوزه های باد، دلم را در آشوبِ خود، گم کرد
گم شدم در انتهای راه، میان تک تک برگ های زرد تنهایی
زوزه های باد، آتش می کشد هر دم، به جان سوگوارم از خیال برگ،
به یک شب یا دو شب، شب هاییست از بیدادُ، سبز گَردانی
همه زردرو شوند زین بیداد، زین ظلمُ، وزین فریادهای ناتمام شب
و اکنون خرمنی از برگ های ریخته بر خاکستُ، ویرانی
ستون های دلم می لرزد از آوار، و از آواز بادهای سرد پاییزی
ولی من هم به صبحی دور، چشم گَردانُ، روی گردانی
خدایا کار تو، از این شب و روز کردن ها، چه حکمت بود؟!
که تن ها را به هر باد و خزانی، گاه و یا بیگاه، لَرزانی؟!
خزان، فصل قشنگ ریزش برگ هاست گر تو بِتوانی
بر این ریزش صبرُ، و بر رویش نیز، قرار بِتوانی
سکوت شب شکسته، زوزه های بادهای سرد پاییزی
در این شب ها، سکوت چه کار آید، بگذار نوازد نوای فصل ویرانی
و او از ریختن ها گفت، تا رویشی از برگ های تازه ایی آید
تو هم بر ریزش این برگ ها خاموش باش، بر این ظلم هم راضی
به آتش می کشد خرمن، ز داغ برگ ها، باغی
خزانِ باغ، بس بزرگُ، یک لشکر برگ، اینک بر زمین جاری
و برگ های ریخته اینک، پشت دربی منتظر، تا باز گردد
سبکبار، انتهای آسمان مقصد، ما را نیز دیدن رقصیست، روزی
خیزش برگ ها بر زمین باغ، مرا با خود بُرد زین دنیای رویایی
که سایه دستی آید، تا پاک گرداند، این همه رفتار و رسوایی
قرار از کف برفت و بی قراری ها، کُند بیداد
از این بادُ، وزین برگُ، و از این همه، آثار ویرانی
خدایا آتشی دِه، سوزشی، تا آنکه من هم آتشی باشم،
بر این آتشکده، کُنده ایی سوزان، تا صبحدمان بیداری
به نظم در آمده در 10 مهر 1399

هرچند گذر زمان شاید این تلقی را به وجود آورد، که از دریاچه ها، رودها، چاله های خون (به ناحق ریخته شده و یا به حق ریخته شده)، می توان گذشت، اما این خود خیال باطلی بیش نیست، که گذشتنی به معنی پاک شدن در کار نخواهد بود، چرا که انسان های عصر معاصر که خود آنرا درک کرده و در حال گذرند، حتی دیگرانی که در آینده هم خواهند آمد نیز، هر یک جدا جدا، یا گروه گروه باید از تاریخی از اینگونه پدیده های بگذرند، تا به استقرار فکری و تصمیمی برسند، پس گذشتنی در کار نیست، زیرا عبورهایی هست و پی در پی خواهد بود.
گاه نیروهای فعال و در صحنه جامعه به تقابل شدید کشیده می شوند، و گرچه زنده بودن هر جامعه ایی در حاصل تقابل های منطقی و معقول است، که تداوم آن به اصلاح، تثبیت و یا تغییر جامعه خواهد انجامد. اما این تقابل گاه به مرحله ایی از شدت و از هم گسیختگی می رسند، که دست ها، در دو طرف (به حق یا ناحق) به خون یکدیگر آغشته می شود، تا زخم هایی غیر قابل ترمیم و یا سخت ترمیم، شکل گیرد، و این تاریخی از خود برجای می گذارد، که هر که خواست بگذرد، باید از این خون ها نیز گذر کند، و تکلیف خود را با آن حل نماید.
وقتی صدام حسین قصد جنگ داشت از "قادسیه" [1] گفت، او از خون هایی که فکر می کرد اجدادش بر زمین ایران ریخته اند و پیروز شدند، گذشت و فکر می کرد که او اکنون افتخار آنرا دارد که این خون ها و پیروزی ها را تجدید کند، و حال آنکه چنانچه اسلام با صلح وارد ایران شده بود، امروز کودتاچی ظالمی مثل صدام آن خون ریخته شده در 1300 سال قبل را موتور جلوران جنایت خود نمی کرد، و فیلش یاد هندوستانی خیالی نمی کرده تا به تکرار قادسیه، جلولا و... هوسناک شود، این همان تصمیم سازی ها بر دریاچه هایی از خون است که هر متجاوزی قصد نوشیدن از آنرا می کند و...
اما در بعد داخلی بگویم، خوش به حال جامعه ایی که راهبران آن از حکمت و فرزانگی کافی برخوردار باشند، و سیاست و تصمیم شان به چینش نیروهای معتدل در ساختار پیوستار سیاسی و اجتماعی حول محور خط نرمال وسط، منجر و بدنه ایی قوی، قدرتمند و فربه حول آن زنگوله نرمال شکل دهند، تا دست یازیدن عده ایی قلیل به خشونت و خون ریزی چنان پر خطر و پر هزینه ارزیابی شود که از خیر آن، خود آنان درگذرند.
این روزها اما تعدد صدور احکام اعدام برای معترضین، نشانه های خوبی را از شرایط نشان نمی دهد، هر چند از سوی صادر کنندگان حکم، ادعا می شود که در این پرونده ها، اعدامی در کار نیست، بلکه موضوعات امنیتی و یا قصاص در کار است، اما پروسه دادگاه قصاص و جرم های امنیتی نیز چنان در تاری و ناروشنی ها سیر می کند، که در انتها چیزی بجز همان اعدام در ذهن متهم و جامعه تبادر نکند. [2]
و این خون و چرخه خون، به حوادثی می انجامد که آینده را تارتر و ناروشن تر خواهد کرد، ترورهای خون آلود مجاهدین خلق که به حوادث خرداد 1360 انجامید، بعد از آن نیز این تقابل خونین را پایانی نبود تا به کشتار 1367 ختم شود، تا آنان در کنار دشمن ترین پدیده ها در عالم دشمنی با ایران، و تمامیت ارضی کشور خود را قرار داده، و همانها که روزی برای آزادی، استقلال و دمکراسی برای ایران و ایرانیان همدوش دیگران، و به قول خودشان "خلق" مبارزه می کردند، به جایی رسیدند که در شعله های انتقامی خون های ریخته شده، و فضای رادیکالیزه شده، و خشم هایی که در دل هاشان زنده نگهداشتند، از خطوط مرزی گذشتند تا صدام را بدانچه در هشت سال جنگ موفق نشده بود، با موفقیت قرین کنند، و البته در این سو نیز به تقابلی خونین و تامل بر انگیز منجر شد. این است که بین آنان و این مردم و این نظام یک دریا خون، موجود است که گذشت از آن...
چرخه خون، جایی باید شکسته شود، که اگر همچنان منطق "چشم در مقابل چشم" و... ادامه یابد، جامعه به تباهی خواهد رفت، به خصوص که این تقابل، به تقابل حاکمیت و اپوزیسیون وجه خونریزی دهد، و حاکمیتی که باید سرچشمه آوردن به نظم و قانون و شکستن چرخه های ناصواب باشد، خود به سوی دیگری کشیده شود.
این از بلوغ یک جامعه است که بتواند پیوستار سیاسی جامعه خود را از یک جامعه فربه در خط وسط زنگوله نرمال بچیند، تا ریزگروه های خشونت طلب در دو سوی خم نرمال در کناره هایی، ناچیز و یا اصلن دیده نشده، و ملعبه دست دشمنان کشور هم قرار نگیرند.
فرهنگ و خصوصیت مردان صحنه ی ما روزگاری واجد مرامی بود که به خاطر مقاومت مبارزین در راه هدف سیاسی یا میهنی، مثل بابی ساندز [3] ایرلندی، حتی خیابان به نام شان کردیم، امروز نباید دچار وضعی شویم که طرف مقابل خود را به جایی برسانیم، که در اعتصاب های طولانی مدت، علاوه بر سختی زندانی سیاسی بودن، جان خود را به مخاطره ایی بزرگ اندازد که مثلن شرایط نگهداری خود و همبندانش را تغییر دهد، و یا از حقوق اولیه دادرسی برخوردار شود، حال آنکه امثال بابی ساندز برای دستاوردهای بسیار مهمتری چنین خود را به آب و آتش می زدند.
میدانی بسیار وسیعتر در کشور برای کنش و واکنش نیاز است، نباید دمکراسی کشور را فدا کرد تا امثال قالیباف و تیپ افرادی که از شهرداری آورده و یا پیش از او احمدی نژاد و تیپ افرادی که به همراه آورده بود، فدا کرد، انتخابات مجلس فعلی قابل دفاع نیست، که چنین عرصه ها را تنگ کرد و قانون را فدای سلیقه افراد کرد و این چنین به محاق برد، که روتین های عادی نیز به خطر افتد، و نیروهای جامعه برای چنین حداقل هایی جان را مایه مبارزه خود کنند.
پیروزی در دریای خون، پیروزی نیست
پیروزی در دریای خون، پیروزی نیست
مبارزین برای حقوق مردم، به گاه زندانی شدن مجرمند!،حریم آنان را باید داشت
مبارزین برای حقوق مردم، به گاه زندانی شدن مجرمند!،حریم آنان را باید داشت
اعتصاب غذا، حربه مبارزین در زندان برای رساندن صدای خود
اعتصاب غذا، حربه مبارزین در زندان برای رساندن صدای خود
زندانی که برای مجرمین است، آزادیخواهان و انسان های والای زیادی را به خود دیده است
زندانی که برای مجرمین است، آزادیخواهان و انسان های والای زیادی را به خود دیده است
[1] - صدام را به همین دلیل سردار قادسیه می گفتند، نبرد قادسیه اصلی در شوال سال ۱۵ هجری (۶۳۶ م) میان سپاه خلافت راشدین به فرماندهی سعد پسر ابی وقاص و لشکر ایرانشهر به فرماندهی رستم فرخزاد در ناحیه قادسیه در عراق فعلی، رخ داد و مسلمانان پس از چهار روز نبرد سخت و شدید موفق شدند در مقابل سپاه ساسانی پیروز شوند. در این نبرد درفش کاویانی، با غنائم بسیار دیگری به دست مسلمانان افتاد و برخی از فرماندهان لشکر ساسانی از جمله رستم فرخزاد، بهمن جادویه و بندوان نیز کشته شدند. اگرچه جریان نبرد، ابتدا به نفع سپاه ساسانی پیش رفت اما در اواسط جنگ با خسته شدن دو سپاه و رسیدن نیروی تازهنفس مسلمان، نتیجه نبرد به سود مسلمانان برگردانده شد و با شکست سپاه ساسانی، بسیاری از ایرانیان ناراضی از جمله دیلمیان به سپاه اسلام پیوستند و مسلمانان دو ماه بعد از پیروزی در نبرد قادسیه به قصد فتح مدائن یا همان تیسپون پایتخت ساسانی، لشکر خود را به حرکت درآوردند.
[2] - در این زمینه پرونده آقای نوید افکاری، آنقدر برجسته می شود که تمام شاخک های ارکان حقوق بشری داخل و خارج را نسبت به خود جلب می کند و متهم از ناتوانی برای رساندن فریاد بی گناهی خود می گوید و این تصور در او شدید می شد که دستگاه قانون به دنبال گردنی برای طناب دار خود می گردد، حال انکه می شد این دادگاه که اتهام عمده آن قتل بود را در فضایی کاملا روشن و آشکار و رسمی و با پروتکل های قضایی در قانون نوشته گذراند که حق به حق دار برسد، و تردیدی در فکار عمومی داخل و خارج ایجاد نگردد، چرا که برای دستگاه دادگستری و داوری قضایی بین قاتل و مقتول در داوری و رسیدگی قاعدتا تفاوتی نیست و نباید باشد چرا که هر دو انسان و از اتباع این کشورند و به یک اندازه از حقوق قضایی، انسانی و اخلاقی برخوردارند و داور باید هر دو را به یک چشم، و به طور مساوی نگریسته و در انتهای دادرسی و داوری نیز این اسناد به ثبوت رسیده است که رای را تعیین خواهد کرد، اگر چنین باشد، بر پای چوبه دار هیچ قاتلی، حتی خانواده اش هم گریه نخواهند کرد، گرچه بر بردار رفتن هیچ انسانی حتی قاتل، انسانی را خشنود نمی کند، حال آنکه بر برقراری عدل و انصاف همه خوشحال می شوند.
[3] - رابرت جرارد ساندز (Robert Gerard Sands) مشهور به "بابی ساندز" (۹ مارس ۱۹۵۴–۵ مه ۱۹۸۱) مبارز ایرلندی و عضو ارتش آزادیخواه ایرلند که رهبری اعتصاب غذای سال ۱۹۸۱ زندانیان جمهوریخواه ایرلندی را در اعتراض به رعایت نشدن حقوقشان برعهده داشت. ساندز پس از ۶۶ روز در اثر اعتصاب غذا در زندان درگذشت. ساندز اهل بلفاست مرکز ایرلند شمالی در یک خانواده کاتولیک به دنیا آمد. او در ۱۶ سالگی به کار مکانیکی مشغول و عضو اتحادیه کارگری ایرلند شد. در سال ۱۹۷۲ (که ۱۳ کاتولیک در تظاهرات به دست سربازان انگلیسی کشته شدند) در سن ۱۸ سالگی به ارتش آزادیخواه ایرلند پیوست. او همواره خواستار خروج ارتش بریتانیا از شمال ایرلند بود. وی یک سال بعد به جرم حمل اسلحه دستگیر و به ۵ سال زندان محکوم شد. ۶ ماه پس از آزادی در ۱۹۷۷ دوباره به همین جرم و این بار به ۱۴ سال زندان محکوم شد، ولی به محض ورود به زندان در اعتراض به رفتار دولت از پوشیدن لباس زندانیان امتناع کرد و خواستار این شد که او را به عنوان یک زندانی سیاسی بشناسند نه زندانی جنایی.
از حدود دویست سال پیش که جنگ و گریزهای سپاه مبارز و قهرمان عباس میرزا [1] برای حفظ منطقه قفقاز در خاک ایران، در برابر سیل سپاه مجهز روس ها که به توپ و سلاح های سنگین مجهز بودند، [2] بی اثر ماند، ایرانیان زیادی در آن سوی مرز ماندند، و از مام میهن جدا افتادند.
قفقاز برای سال ها زیر سلطه انسان هایی سردمزاج، خشن، متصلب و با ایدئولوژی خشک بی رحم چپ قرار گرفت، که دیکتاتوری آنان، تاریخی از جنایت را در این منطقه و دیگر مناطق اقماری تحت تسلط کمونیست ها رقم زد، اما با فروپاشی شوروی سابق و استقلال گرجستان، چچن و تاتارستان، آذربایجان، ارمنستان، باز هم مصائب این هموطنان ما (ایران بزرگ) پایانی به خود ندید و درگیری های بین ارمنستان و آذربایجان به عنوان خنجری بر پیکر ایران فرهنگی، ماند، و هر چند یک وقت بار این زخم دردناک سر باز می کند و خونابه ایی را بیرون می ریزد که دل هر ایرانی را به درد می آورد.
ایروان و باکو از آخرین شهرهایی هستند که در رکاب نایب السلطنه تهران دلیرانه مقابل روس ها مقاومت کردند و در نهایت در غربتی غمناک از ایران جدا شدند، و امروز برادر کشی بین این آنها که روزگاری در کنار هم و دوشادوش هم، با متجاوزین روس در یک جبهه می جنگیدند، پرده از دردهای تاریخی ایران و ایرانیان بر می دارد.
امروز کشته شدن آذرها و یا ارمنی، ویرانی آذربایجان و یا ارمنستان برای ما تفاوت نمی کند، که آنها هر دو از ما هستند و هر دو را تنها مرزی مصنوعی از ما جدا کرده است، امروز ترکیه و روسیه و ایران باید در یک اجلاس سه جانبه راهی برای برون رفت این دو کشور از این بحران یافته، و مناقشه را پایان دهند، زیرا که ادامه نبرد جز کشتار و ویرانی در این بهشت تاریخ و فرهنگ ایران، در پی ندارد و به صلاح هیچکدام از پاره های تن ایران و ایرانیان نیست.
کاش عباس میرزا زنده بود و امروز از تهران به میانجیگری بین همرزمان دیروزش می شتافت.
[1] - عبّاس میرزا (زاده ۴ ذیالحجه ۱۲۰۳ ه.ق/۲۶ اوت ۱۷۸۹ م در نوا، مازندران – درگذشته ۱۰ جمادیالثانی ۱۲۴۹ ه.ق/۲۵ اکتبر ۱۸۳۳ م در مشهد) نامدار به عبّاس میرزا نایِبُالسَّلطَنه از شاهزادگان قاجار و فرزند فتحعلیشاه و آسیهخانم دولو بود که در فاصله سالهای ۱۷۹۷ تا ۱۸۳۳ م ولایتعهدی ایران و نیابت سلطنت پدرش در آذربایجان را بر عهده داشت. او پیش از مرگ پدرش درگذشت.
[2] - جنگهای ایران و روسیه، یا جنگ ایران و روس، نامی است که به دو جنگ بزرگ بین ایران و روسیه تزاری در یک دوره ۲۵ ساله در زمان پادشاهی فتحعلیشاه قاجار داده شدهاست. این جنگها با شکست ایران از روسیه پایان یافت و بخشهایی از ایران (قفقاز - آناتولی شرقی (ترکیه) و ترکمنستان امروزی) به قلمرو امپراتوری روسیه پیوست.
صبح دلم به تاریکی شب های تیره شد یارب کجاست شبروی، یا که شبخیز خفته است
تنگ است مجال، باید کزین شبان گذشت ماندیم تا به کی، دلمان بر خون نشسته است
باید که تیرگی ز ساحت صبحدمان زدود صبحی که از درش، جور و ستم، رُفته است
ای اختر و ستاره ی فروزان شب، بتاب نور تو مرحمی، بر این تن سرخ گشته است
صبح تجلی، و یا صبحدمان کجاست؟! گاهی به گریه، گهی به شکوه، شب ها گذشته است
تاراج رفت هرچه را که ز حُسن کِشِته ایم، این رُخ کجا نمود، که چنین ناپاک و نَشُسته است
فریاد آرشُ، دادِ دلِ چون سپند او برده ست نوید و امیدُ، کشتی ما را، گِل نشسته است
سهراب هم به خونِ فتنه دوران خود تپید رستم کمر شکست، به داغ جوانان نشسته است
پردیس و پردیسیان، در آرزوی پردیسی بزرگ او کاخ بلند فردوسگون سخن، به ویرانی برده است
نی نامه ها، سازها، به زوزه گرگان، به هم شدند شب را صفا، صبحی به تاراج خزان برده است
به نظم در آمده در جمعه 4 مهر 1399
خاطراتی که می آید مربوط به سال های 1346 و 1347 و بعد از آن می باشد، که زندگی انقلابیون در حال شکل گیری بود تا در یک خیزش بزرگ که در سال 56 و به خصوص اواخر سال 57 عمومی شد، سرنوشت ایران و ایرانیان را تغییر دهند، آنهایی که تمام هدف خود را مبارزه با رژیم دیکتاتوری فردی شاهنشاهی گذاشتند، تا پیروزی حاصل شود، و بعد ببینند چه خواهد شد، در حالی که برنامه ایی برای بعد از آن نداشتند. انقلابیون آن موقع هم روزی مثل ما انسان هایی عادی بودند، که اینچنین آینده ساز شدند، آینده ایی ساختند که این روزها به هر ایرانی مراجعه کنی، قضاوت خود را داشته، و از کاش های بی سرانجام، و حیف های بیشماری خواهد گفت و...، اما آنچه مهم است اینکه، که قبل از هر انقلاب و هر حرکتی باید به نقطه ایی که به دنبالش باید بود اندیشید، تا مثل حرکاتی در خواب، تنها از این پهلو به آن پهلو نشد، بلکه ایستادن و حرکت را به سوی هدفی مشخص و روشن، در شعار و مانیفست مکتوب داشت، تا به بیراهه ختم نشود.
راوی این قصه، این روزها بعد از سال ها تلاش در زندگی پر فراز و نشیب خود، در رفتن ها و رسیدن ها، با عوارض ناشی از بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کند، و در دهه 80 زندگی خود، در ابتدای ورودم به خانه کوچک و محقرش، به وسایل کوهنوردی خود اشاره ام می دهد، که دیگر مدت هاست بی استفاده مانده اند، و با از پا افتادنش (که البته بیشتر روانی است تا جسمی)، در گوشه ی اتاقش خاک می خورند، این روزها او بعد از سال ها به تاخت دویدن، از زندگی جایی را می خواهد که پذیرای او باشد، تا تتمه زمان باقی مانده را با عزت سپری کند، گرچه مشکلات جسمی آنچنانی ندارد، اما ناامیدی که بر او غالب است با حجم مشکلاتش تناسب ندارد، و زیاد از حد، "برف نیامده پارو دست و پا می کند".
به رغم این ایشان در کوران حوادث زندگی خود با سران انقلاب 57، و استوانه های آن خیزش، پیش از انقلاب در محافل علمی و تدریس همنشین بوده، که از جمله آنان می توان به دکتر علی شریعتی، دکتر محمد جواد باهنر، دکتر ابراهیم یزدی اشاره کرد، گفتارش از آن سال ها، دلنشین و درس آموز است، برای کسانی که درد جامعه دارند، و راه های رفته را قصد دوباره رفتن به سر دارند، از سقوط ها می گوید، از کمبودها، از کسانی که تاریخ ساز شدند، نسلی که انقلاب کرد و قبل و بعد از پیروزی قافله سالار شد.
گرچه ویروس کرونا و همه گیری اش، مدت ها بود که مرا از دیدار با ایشان باز می داشت، چرا که علاوه بر مشکلاتی که خود دارم، او نیز با مسایل و مشکلات بازگفته ناشی از بیماری دست به گریبان است، و شاید دیگر توان رویارویی با این ویروس را نداشته باشد، و پذیرفتن ریسک آن خطرناک است، ولی ابراز سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی (از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید)، [1] از سوی ایشان، مرا مجاب کرد که شنوده تاریخ شفاهی ایران، و انقلاب در این روزگار طغیان خطر ابتلا به کرونا باشم.
سه نکته در این خاطرات برجسته است، الف) خاطرات نخست وزیر انقلاب و همنشینی ایشان با دکتر محمد جواد باهنر ب) نمونه هایی از برخورد مدبرانه مسولین رژیم گذشته، با گزارشات ضد امنیتی دریافتی ج) مقایسه شرایط فرهنگی دو جامعه ایران و امریکا، و اینکه چرا ایران، ایرانی که باید نمی شود.
چگونه با شهید دکتر محمد جواد باهنر همکار شدم:
به دنبال پذیرفته شدن در دوره چهارساله لیسانس حقوق قضایی در دانشکده حقوق، علوم سیاسی و اقتصادی دانشگاه تهران از شیراز عازم تهران شدم، آن موقع کلاس های ما طوری بود که باید در دو سال اول تحصیل، صبح و عصر در کلاس ها شرکت می کردم، اما در دو سال دوم، فقط عصرها کلاس داشتیم، و از آنجا که وضع مالی خوبی نداشتم، به فکر انجام کاری بودم که بخش خالی صبح های خود را پر کنم و توان مالی ام را نیز تقویت کنم.
از آنجا که به عنوان رتبه اول، دانشسرای مقدماتی شیراز را به پایان رسانده بودم، دانشسرای عالی موظف بود مرا به بدون هیچ کنکوری برای ادامه تحصیل پذیرش کند، ولی در آن سال دانشسرای عالی به علت برنامه سپاه دانش منحل شده بود، و از طرفی تنها کسانی در ایران آن موقع می توانستند کرسی تدریس و آموزگاری را از آن خود کنند که از این دانشسراها فارغ التحصیل می شدند، منکه به لحاظ مالی مشکل داشتم و از طرفی تعهدی 5 ساله در کسوت معلمی به واسطه مدت تحصیل در دانشسرای مقدماتی شیراز داشتم، لذا تصمیم گرفتم به آموزش و پرورش تهران مراجعه کرده و هم این وقت خالی صبح خود را پر کنم و هم به حقوق دبیری دست پیدا کنم، و هم تعهد خدمتی ام را در آموزش و پرورش جبران کنم.
خدا رحمت کند دکتر حسین پیرنیا [2] را، ایشان استاد مالیه عمومی (مالیات و بودجه) ما در دانشگاه بود، همچنین رییس موسسه تحقیقات اقتصادی دانشکده، اصل ایشان به خانواده بزرگ پیرنیا در نایین باز می گردد، که در دوره مصدق هم در وزارت دارایی کار می کردند، یکی از دوستان قدیم ما به نام آقای علیپور که دو سال پیش در کالیفرنیا به رحمت خدا رفت، کارمند همین موسسه بودند. موضوع را با ایشان طرح کردم، گفت امکانش هست که ترتیب تدریس شما را در آموزش و پرورش داد. زیرا که آقای ابراهیم صفایی، معاون اداری – مالی خانم دکتر فرخ رو پارسا [3] وزیر آموزش و پرورش، از دوستان آقای دکتر پیرنیا هستند (البته خانم دکتر پارسا بعد از انقلاب اعدام شدند)، از این طریق اقدام می کنیم، ساختمان وزارت آموزش و پرورش در آن موقع در خیابان اکباتان نزدیک میدان بهارستان بود. - ببین این کار استاکریم (خداوند) است که کارها را داره از آن پشت، ردیف می کنه ها.
آقای علیپور گفت توصیه نامه ایی از دکتر پیرنیا خطاب به دکتر صفایی با این متن خواهم گرفت که ایشان صلاحیت معلمی دارد و رتبه یک دانشسرا بوده و... و صبح ها هم وقت خالی دارد و لذا دستور دهند که ترتیبی داده شود تا ایشان تعهد خدمتی خود را به آموزش و پرورش انجام دهد. و بالاخره این توصیه نامه تهیه شد و من با آن نامه به خیابان اکباتان مراجعه کردم، وارد دفتر دکتر صفایی که شدم دیدم در دفتر ایشان افراد زیادی نشسته اند، و منتظرند که ایشان آنان را به داخل بپذیرد. همه با لباس های منظم و مرتب، و من یک دانشجوی ساده و جوان، که در بین این جمع پینه ناطور بودم.
رییس دفتر ایشان هم خانم شیک و خوش لباس و از آن خانم های آن زمان که بسیار رسمی و... و متناسب با کادر وزارتی، وزارت آموزش و پرورش آن موقع، با موهای شانه کرده خوشفرم و همه چیز تمام، و اکنون من به همین راحتی به دفتر معاون وزیر راه یافته بودم، و نامه را به رییس دفتر آقای صفایی دادم، - خداوند همه اشان را رحمت کند - گفتم از طرف آقای دکتر پیرنیا است.
این خانم هم اصلن صبر نکرد که نوبت من بشود و... به فوریت نامه را برد داخل اتاق دکتر صفایی و برگشت، و بدون توجه به آن همه مراجعه کننده خوش لباس که معلوم بود از کارکنان برجسته وزارت خانه هستند، گفت شما بفرمایید داخل، - کار استاکریمه ها، حواست هست - ، رفتم داخل و خودم را معرفی کردم و شرایط خودم را گفتم، که وضع مالی من اینطوری است و می خواهم تعهد خدمتی ام را بگذرانم؛ از آشنایی ام با دکتر پیرنیا پرسید، که گفتم استاد من در درس مالیه عمومی است.
دکتر صفایی با شنیدن این مسایل فورا به آقای بطحایی مدیرکل کارگزینی آموزش و پرورش که فرد مشهوری در آن زمان بود، پی نوشت کرد، من هم نامه را نزد ایشان بردم، دکتر بطحایی تا نامه را دید گفت کاش دیروز آمده بودی، یک پست خالی در شمیران داشتم، (یعنی امروز پست خالی در تهران ندارم). گفتم کجا پست خالی دارید، گفت در ورامین، گفتم خوب اشکال نداره اگر آنجا دارید، آنجا بدهید.
او نیز به عوامل خود دستور داد که پرونده ام را از دانشسرای شیراز بخواهند، و همزمان جهت کار به آموزش و پرورش ورامین معرفی کرد. - کار استاکریم رو ببین – من هم بلافاصله خود را به ورامین رساندم، در آن موقع شخصی به نام آقای منتظری رییس اداره آموزش و پرورش ورامین بودند، ایشان اصالتن اهل سیرجان، و خیلی انسان خوبی بود، خود را معرفی کردم و او هم خوشحال شد، و احوال پرسی کرد و چون اهل شیراز بودم، گفت ما همسایه هستیم، و مرا به دبیرستان رضا پهلوی در ورامین معرفی کرد، تا در آنجا به عنوان دبیر دبیرستان، در مقطع سیکل اول، مشغول به کار شوم. آن موقع هم مثل اکنون دبیرستان سیکل اول و دوم داشت، اکنون به سیستم آن سال های انتهایی دهه 1340 آموزش و پرورش ایران بازگشته اند.
تصویری از جوانی های شهید دکتر محمد جواد باهنر - نخست وزیر دولت شهید رجایی
عربی و حساب را در سیکل اول برای تدریس به من محول کردند، اما وقتی در این دبیرستان حضور یافتم دیدم یکی از همکاران مرحوم آقای دکتر محمد جواد باهنر [4] است که او هم در آنجا معلم است - از کار استاکریم غافل نشو، این کار استاکریمه - من از تدریس در شمیران محروم شدم تا بیایم اینجا و با آقای باهنر همکار شوم، که بعدها نخست وزیر ایران خواهد شد، ایشان آن موقع جوان بود (حدود 34 تا 35 سال سن داشتند) و با عبا و عمامه در محل مدرسه رضا پهلوی حاضر می شدند و در مقطع سیکل دوم، ادبیات فارسی و فکر کنم درس دینی تدریس می کرد.
چقدر آن موقع آزادی و تسامح و تساهل حاکم بود؟! بله آزادی زیادی بود، البته آن موقع ها، همکاران اعتنایی به آخوندها نمی کردند و در مدرسه ایشان تقریبا تنها بود، ولی من به عکس همکاران دیدگاه های مذهبی داشتم و روابط بسیار خوبی با ایشان برقرار، و داشتم. به طوری که ظهر وقتی مدرسه تعطیل می شد همه دبیران می رفتند و من و دکتر باهنر تنها می ماندیم و با هم به میدان ورامین می آمدیم و با اتوبوس و یا تاکسی، به میدان مولوی در تهران باز می گشتیم، البته در این دو سالی که همکار بودیم هیچ وقت نشد که به منزل آقای باهنر بروم، ولی فکر می کنم، منزل شان در خیابان سرچشمه بود که تا مولوی راهی نبود.
ظهر که تعطیل می شدیم معمولا گرسنه بودیم و گاه گاهی در میدان ورامین یک کبابی خوبی بود و با هم می رفتیم و در آنجا با هم نهار می خوردیم و سپس به تهران بر می گشتیم، خداوند رحمتشون کند، آدم خیلی خوبی بود. البته او از دیدگاه ها و گرایش های مذهبی من مطلع بود و به من علاقه زیادی داشت.
من هم احترام زیادی برای ایشان قایل بودم، کمی هم ایشان از من بزرگتر بود (10 سال). آن موقع هم ایشان را دکتر باهنر خطاب می کردند و به لحاظ علمی هم از من بالاتر بود. آن موقع که ما آنجا همکار بودیم در سال های نیمه دوم دهه 1340 بود و از انقلاب و فعالیت های انقلابی خبری نبود، من هم فعالیتی در این زمینه از ایشان ندیدم.
این دوره را می توان "golden age of Pahlavi dynasty" عصر طلایی سلسله پهلوی نام نهاد، یک جو خیلی خوبی در کشور جریان داشت. آقای باهنر بسیار آدم خوبی بود، بسیار مهربان، بسیار شنونده، بسیار مودب بودند، بعد از پیروزی انقلاب دوستان خیلی به من تاکید می کردند که با توجه به مسولیت های بالای آقای باهنر، به ایشان مراجعه ایی داشته باشم، ولی خصوصیتی داشتم که اگر یکی از دوستان به مقامی می رسید دیگر توقع و انتظاری از او نداشتم و لذا دیگر به ایشان هم مراجعه ایی نکردم.
بیشترین نشست ما با ایشان در هنگام زنگ های تفریح و در مسیر تا تهران بود، و من البته فعالیت سیاسی - انقلابی خاصی از او در این سال ها ندیدم، این را تشخیص می دادم که او همفکر من، و طرفدار دکتر علی شریعتی است، گرچه در سخنرانی های شریعتی شرکت نمی کرد، ولی وقتی از دیدگاه های دکتر شریعتی می گفتم گوش می داد و می دیدم که همفکر و همراه است.
روحیه شنونده ایی خوبی داشت، وقتی در اعمال و گفتار او فکر می کردم، هرگز او را مثل چریک های فدایی خلق در تفکر و عمل نمی دیدم، بلکه او را به سان یک دبیر معمولی محترم یافتم. انسان با شخصیتی بود، آدم کاردزدی نبود، البته آن موقع ها رسم بر کاردزدی هم نبود، برغم این که ادبیات فارسی تدریس می کرد، زیاد ندیدم که اهل شعر و ادبیات باشد، ولی درس ادبیات فارسی را در سیکل دوم دبیرستان تدریس می کرد.
باتوجه به سابقه تدریسی که ایشان در این دبیرستان داشت، احتمالا دبیرستان رضا پهلوی ورامین اکنون باید به نام شهید باهنر تغییر نام داده باشند،. این دبیرستان در مسیر بین میدان اصلی ورامین به سمت امامزاده جعفر قرار داشت. من البته مشخصه خاصی شخصیتی در ایشان ندیدم که بعدها این مشخصه منجر به نخست وزیر شدن او در دوره انقلاب شود، ایشان مثل یک معلم عادی بود، معلمین دیگر هم به علت این که آخوند بود و در این لباس، او را دوست نداشتند و از او کنار می کشیدند، آدم منزوی هم نبود، ولی معلمین دیگر با او نمی جوشیدند، اما ایشان با همه خوب بود.
در همین ورامین دبیرستان دخترانه ایی بود به اسم دبیرستان دخترانه کارخانه که مربوط به فرزندان کارکنان کارخانه روغن نباتی ورامین بود، معلمین این دبیرستان هم وقتی ما بین ورامین و میدان مولوی تهران در رفت و آمد بودیم با ما بین تهران و ورامین در رفت و آمد بودند، و در حالی که با لباس و شمایل خیلی خاصی بودند، و مینی ژوپ و... می پوشیدند و وضع خاص خودشان را داشتند، ولی هیچگاه نشده که بین آنها و آقای باهنر برخوردی و یا حرف و حدیثی اتفاق بیفتد. در آن دوره کسی با کار کسی، کاری نداشت.
کسی به این کار نداشت که کی نماز می خواند، و کی نمی خواند، من یادم نمی آید که نمازی در آن دبیرستان خوانده باشم، چون بعد از تعطیلی مدرسه ظهر بود و ما فورا بر می گشتیم تهران، آقای دکتر باهنر هم یادم نیست که آنجا نماز خوانده باشند، چون با هم برمی گشتیم. دکتر خیلی آدم عادی، معمولی، متعادل و در عین حال محترم و خوب بود. ایشان به نسبت من، خیلی به دروس مسلط تر بود.
برخورد مدیر آموزش پرورش ورامین با گزارش ساواک:
آقای منتظری انسان بسیار محترم و شریف و با اصل و نسبی بود، که بعد از انقلاب نمی دانم چه به سرش آمد، گویا او بعدها مدیرکل آموزش و پرورش استان گیلان هم شد، و نمی دانم با توجه به این که بعد از انقلاب مدیران کل زمان شاه را اذیت می کردند، با ایشان چه کردند. آقای منتظری وقتی دید که من ساکن کوی دانشجویان دانشگاه تهران در منطقه امیرآباد تهران هستم، و هر روز برای تدریس به ورامین می آیم و بر می گردم، از آنجا که ایشان هم ساکن یوسف آباد تهران بودند و راننده هم داشت که با ماشین اداره، او را به ورامین می آورد، و بر می گرداندند، روزی به من گفت، شما هم هر روز در چهارراه پهلوی (تقاطع انقلاب - ولیعصر فعلی) در ساعت فلان باش، تا وقتی آقای محبوبی (راننده اش) از آنجا رد می شود، شما را ببیند و سوار کند، بدین ترتیب تا مدت ها من هر روز صبح زود، خود را به آنجا می رساندم و با رییس آموزش پرورش به ورامین می آمدم.
جالب این که ما اصلن آشنایی قبلی نداشتیم و با همان یک جلسه معارفه که در اول کار با هم داشتیم و شرایطم را گفتم، دلش به رحم آمده بود که این دانشجو را کمک کند، فاصله تهران – ورامین را با او خوش باشم، این ها واقعن چه انسان هایی بودند! اگر در این دنیا هست خدا موفقش کند و اگر مرحوم شده اند خداوند به درجاتش بیفزاید.
حالا بزرگواری دیگری از این انسان بگویم، در همان اوایل سال دومی که در ورامین مشغول به تدریس بودم روزی آقای منتظری مرا به اداره خواست، و بیان داشت که گزارشی علیه شما از ساواک به من داده اند تا بررسی و رسیدگی و برخورد کنم، ایشان گزارشی را که دو تن از دانش آموزان تهیه، و خطاب به ساواک ارسال داشته بودند را به من نشان داد، وقتی آنرا خواندم، انکار کردم و گفتم این دروغ محض است، من اینکاره نیستم، ایشان گزارش را به من داد و گفت ببین و بررسی کن، که چرا و چه کسی این را نوشته است.
ایشان گفت خدا شاهده با توجه به آشنایی که با شما داشتم و مسایلی که از شما می دانم، سخت مقابل ساواک ایستادم و گفتم که این گزارش خدشه ایی در خود دارد، و دروغ است که شما در کلاس به سلطنت و اعلا حضرت بد و بیراه گفته باشید، خدا هم شاهد بود که این گزارش دروغ بود و من این کاره نبودم.
در درس عربی یک امتحان کتبی داشتیم، با توجه به این که آنان اسم خود را زیر این گزارش ننوشته بودند، من از روی دستخط دانش آموزان کلاسم فرد نویسنده این گزارش را پیدا کردم، دیدم پارسال از شاگردان من بوده و امسال هم قرار بود شاگرد من باشد، دو نفر این نامه را امضا کرده بودند. با مرحوم حسن محور رییس دبیرستان هماهنگ کردم که چنین اتفاقی افتاده و به دستور آقای منتظری پیگیری کردم، و این نامه را این شاگردان نوشته اند.
آقای محور این دو دانش آموز را به دفتر خواست و در حضور آقای دکتر باهنر و دیگر اعضای شورای مدرسه آنان خود اقرار کردند که چون من به آنها در درس عربی نمره نداده بودم، و احتمال می دادند که امسال هم نمره نگیرند، این نامه را نوشته و به ساواک داده اند، تا از این طریق مرا از مدرسه بیرون کرده و به نمره خود برسند، البته مشخص بود که کسی آنها را در این زمینه راهنمایی کرده بود.
متعاقب این جریان جلسه شورای مدیران با حضور آقای باهنر تشکیل شد و رای شورا بر این امر قرار گرفت که این دو دانش آموز از ثبت نام در این مدرسه و دیگر مدارس ورامین محروم شوند، متعاقب این رای پدر و مادر این دانش آموزان که از دهات های اطراف ورامین بودند، به مدرسه مراجعه کرده و با گریه و زاری درخواست بخشش کردند، به آنها گفتم من خود شاید تنها مخالف اخراج دانش آموزان شما هستم، از نظر من اشکالی نداره که به مدرسه برگردند، دیگران را راضی کنید تا اخراج نشوند.
تا آنجا که من اطلاع دارم مدرسه به بازگشت آنان به مدرسه رضایت نداد و اگرچه که ممکن است بعد از بازگشت من از ورامین، آنان را بخشیده باشند. اسفند 1347 تحصیل من در دانشگاه تهران تمام شد، و سه و نیم ساله تمام واحدها را پاس کرده و لیسانس گرفتم، و در فرودین 1348 به خدمت سربازی اعزام شدم و در نتیجه از تدریس در ورامین هم مرخص شدم.
صادق احمدی وزیر دادگستری در کابینه عباس هویدا
تکرار دام ساواک در ماموریت قضایی اسدآباد همدان :
شبیه همین جریان آموزش و پرورش ورامین، در اسدآباد همدان هم برایم اتفاق افتاد، و آن هم موقعی بود که به عنوان قاضی دادگاه مستقل حوزه اسدآباد مشغول به کار در وزارت دادگستری شدم، که در این مورد نیز با بررسی مناسب مسولین امر، این کیس هم به عاقبت به خیری، و رسوا شدن گزارش دهندگان منجر شد و واقعا رسیدگی مناسبی صورت گرفت، که باز هم متخلف رسوا شد و از من رفع اثر و خطر گردید، حال انکه می توانست مشکل بزرگی برایم در سطح ملی ایجاد کند.
در مدت کار در ورامین علاوه بر این که دو سال از تعهد خدمتم به آموزش و پرورش انجام شد، مقداری پول هم پس انداز کردم، و این تجربیات خوب را هم در کنار دوستان آنجا بدست آوردم، و در حالی که در رشته حقوق قضایی که خیلی اهمیت داشت، فارغ التحصیل شده بودم، دیگر به آموزش و پرورش بر نگشتم، چرا که دادگستری شدید به دنبال جذب ما بعنوان قاضی در دادگستری بود. و من هم جذب شدم و در یکی از ماموریت های خود، به عنوان قاضی و رییس حوزه مستقل قضایی اسدآباد منصوب گردیدم.
ارتباط ایران با خارج کشور از طریق تاسیسات ماهواره ایی صورت می گرفت که در منطقه بادخوره اسدآباد همدان که آن موقع زیر نظر کرمانشاه بود، انجام می گرفت، این مرکز آنقدر اهمیت داشت که هر اشکالی در آن، ارتباط کل ایران با خارج کشور قطع می شد، بطوری که وقتی صدام در زمان جنگ آن را بمباران کرد، کل ارتباط ایران با خارج کشور قطع گردید، و این ترکیه بود که با یک خط سیم از طریق یک روستای مرزی در بازرگان ارتباط ایران با دنیا را وصل کرد؛ آن موقع این تاسیسات ماهواره ایی در حوزه قضایی من بود.
در یکی از پرونده های قضایی این حوزه، که ناشی از اختلافات شدید منجر به قتل و جرح در روستای خاکریز شده بود، بخشی از متهمین که در این فقره، اتهام ضرب و جرح و یا معاونت در قتل داشتند، کارمند همین مرکز، و تحت تعقیب ما، و در آنجا مخفی شده بودند، فرمانده ژاندارمری محل به من می گفت، که این که شما به عنوان قاضی می نویسی این ها دستگیر کن، با توجه به این که در این بخش ماهواره ایی کار می کنند، و مدیر آنجا هم می گوید، کسی حق ندارد در این مرکز دخالتی داشته باشد، این مکان به والاحضرت تعلق دارد، و کسی حق ورود ندارد، امکانی برای دستگیری آنان ندارم؛ ولی من می دانستم که این حق قضایی ماست، که برای دستگیری آنان اقدام کنیم.
به همین دلیل قطعی به فرمانده ژاندارمری نوشتم که نگهبان ورودی بخش ماهواره را خلع سلاح کرده و وارد شده و متهمین مورد نظر را دستگیر کند. این مکان ربطی به اعلاحضرت ندارد، مگر ما در خدمت اعلاحضرت نیستیم، مگر ما امنیت را تامین نمی کنیم، فرمانده ژاندارمری هم که دل پری از آنها داشت، که چرا تافته جدابافته هستند، سریع اقدام کرد، و حتی رییس آن مرکز ماهواره ایی را هم، چون مقاومت کرده بود، دستگیر و با خود به دادگستری آورد. و من هم برای آنها قرار صادر کردم، اتهام رییس ماهواره بادخوره هم مخفی کردن متهمین بود.
با صدور قرار، به علت این که زندانی در اسدآباد نداشتیم، آنها را به زندان همدان اعزام کردم، رییس مرکز ماهواره ایی در دفاع از خود می گفت، این مرکز ماهواره ایی به اعلاحضرت تعلق دارد، و من هم در جمع در پاسخ گفتم، مگر اعلاحضرت از خانه ننه باباش این مرکز را آورده، این مرکز به مردم ایران تعلق دارد و... همه هم این مجادله ما را شنیدند و خندیدند، در همین زمان که این دستگیری را انجام دادیم، شخص شاه هم در خلال یک سفر خارجی مهم، به مسکو رفته بود، و با توجه به اهمیت این سفر، قاعدتا سفر او باید انعکاس رسانه ایی داشته، و باید تماس های مخابراتی بین ایران و شوروی برقرار می ماند تا هماهنگی ها صورت گیرد،
و تصاویر این سفر مبادله گردد، اما بعد از این دستگیری، ظاهرا رییس مرکز ماهواره ایی اسدآباد به معاون خود گفته بود که کاری کنند که در ارتباطات بین المللی اختلال ایجاد شود، تا اخبار سفر شاه به مسکو به کشور نرسد، و بدین ترتیب مشکل اساسی برای من درست کنند، آنها هم همین کار را کردند و شب هر چه مقامات تهران کردند که ارتباط با مسکو وصل شود، نشد و فیلم های سفر نرسید، لذا موضوع در تهران به سطح بالا کشیده شد، که چه اتفاقی افتاده است.
جو سازان در اداره مخابرات هم اتهام این موضوع را متوجه ما کردند، که اقدامات مداخله جویانه و دستگیری های ما باعث شده در ارتباطات ماهواره ایی اختلال ایجاد شود. و موضوع در هیات دولت هم مطرح شد، که به علت اقدامات رییس دادگاه اسدآباد، این مشکل پیش آمده، و به این ترتیب داشتند برای من پاپوش بزرگی درست می کردند که انتقام بگیرند.
آن موقع تلفن های اسدآباد هندلی بود، و من به علت کار زیاد از سحرگاهان به ساختمان دادگستری می رفتم و به کارها رسیدگی می کردم، هوا تاریک و روشن بود که دیدم تلفن هندلی زنگ زد، تعجب کردم که این موقع صبح چه کسی هست، گوشی را برداشتم دیدم پشت خط از مخابرات اسدآباد است، و می گوید تلفن از دفتر وزیر دادگستری از تهران دارید، آن موقع وزیر دادگستری در حد رییس قوه قضاییه فعلی بود.
آقای صادق احمدی [5] وزیر دادگستری بود خدا رحمتش کند، خیلی آدم خوبی، و اهل کرمانشاه بود، ابتدا دفتر وزیر صحبت کرد و بعد هم تلفن را وصل کرد به خود وزیر، وزیر به من با لحن آمرانه ایی گفت فلانی چکار کردی؟!! موضوع چی بوده، من هم موضوع را پشت تلفن به تفصیل توضیح دادم، بعد که توضیحات من را شنید، وزیر مجاب شد و گفت حالا که اینطور است شما یک گزارش کامل از سوابق امر بنویس، از ممانعت دستگیری مجرمین و...، و از طریق پیک سریع بفرست دفتر من در تهران.
با این تلفن متوجه شدم که موضوع در هیات دولت مطرح شده و آقای صادق احمدی باید به آقای هویدا که نخست وزیر وقت بود، پاسخگو باشد، من هم یک گزارش شش صفحه ایی را از سوابق این پرونده تهیه و تایپ کردیم و با پیک روانه تهران کردم، و وزیر دادگستری هم عینا مطلب را در هیات دولت طرح کرده، که جریان از این قرار بوده است، و ما از زیر تیغ دامی که برایم چیده بودند، خارج شدم، و این وزیر لایق از نیرو و عمل قانونی او، دفاع کرده بود، که این قاضی اقدام بجا و قانونی انجام داده است.
مدیر بخش ماهواره ایی یک مهندس مخابرات بود و از مسایل اداری و جایگاه قاضی و... اطلاعی نداشت، که حدود وظایف او و دیگران چیست و... در ذیل همین گزارش من پیشنهاد دادم که مدیریت مرکز ماهواره ایی از مدیریت فنی آن، باید مجزا باشد تا فردی مدیریت این مرکز را داشته باشد که بتواند از شرایط اداری، اجتماعی و قضایی و امنیتی کشور و منطقه درک درستی داشته باشد.
و وقتی این گزارش در هیات دولت مطرح شد همه از جمله نخست وزیر هویدا حق را به من داده بودند، و به مدیرکل مخابرات همدان ماموریت دادند که از من به عنوان رییس دادگاه مستقل اسدآباد به علت عمل زشتی که مسول بخش ماهواره ایی اسد آباد انجام داده بود، عذرخواهی کند.
پرونده ایی که با اخلال در یک برنامه مهم شاه در خارج کشور، می توانست مشکل بزرگی را برایم درست کند، با بررسی مناسب مسولین امر، پرده از توطئه برخی برداشت، و عاقبت به خیر شد.
و این آخرین روزهای حضور من در ایران بود، چرا که سه روز بعد جهت ادامه تحصیل ایران را به مقصد امریکا ترک کردم.
خاطراتی از تحصیل در دانشگاه واشنگتن – تفاوت فرهنگی :
وقتی در دانشگاه غربی ایالت واشنگتن بودم، با غذای دانشگاه مشکل داشتم لذا به رییس بخش دانشجویان خارجی دانشگاه خانم مری رابینسون مراجعه کرده و مشکل را مطرح نمودم، خدا رحمتش کند، گفتم من از گوشت های شما خوشم نمی آید، خصوصن که گوشت خوک هم می خورید و... حالا اگر ایرانی بود شاید چهارتا فحش هم به من می داد که اصلن تو که با فرهنک ما هماهنگ نیستی، بیخود به امریکا آمدی و...، خدا شاهده این خانم یک لبخند خیلی ملیح زد، گفت مشکلی نیست ما یک ساختمان در Fair Heaven college داریم که اداره آن در دست گیاهخواران (Vegetarians) هست، شما می توانید به آنجا رفته و از غذای آنان استفاده کنید. البته آنان کسی را به جمع خود راه نمی دهند، مگر این که هیات مدیره اشان، موافقت کند.
نامه ایی خطاب به آنان نوشت که فلانی از ایران است، این مشکلات را دارد و تقاضا کرد که مرا بپذیرند؛ رفتم مراجعه کردم و نامه را ارایه دادم، گفتند که بعد از ظهر جلسه هیات مدیره است، شما هم شرکت کنید، وقتی رفتم دیدم اتاقی است موکت فرش بدون صندلی و... همه درازکشند، و این همان جلسه هیات مدیره آنان بود. در حالی که فکر می کردم مثل هیات مدیره های ماست که تفرعن می پوشند و بر صندلی می نشینند؛ تا من را دیدند یکی از آنها مرا به اسم کوچک صدا کرد و گفت، مشکل شما چیست و من هم توضیح دادم.
آنها همه از نحله فکری چپ های امریکا بودند، که اینجا جمع شده بودند، و از نظام سرمایه داری خیلی بدشان می آمد، شاه ایران را هم می شناختند و با شاه هم مخالف بودند. حالا این کار استاکریم است، وقتی دیدند من هم دیدگاه های ضد شاه دارم با هم مچ شدیم و به جمع شان مرا پذیرفتند. 46 نفر آنجا بودند. و بعد از پذیرش من در جمع خود، از من خواستند که مسولیت این کار را بپذیرم، که هر آخر هفته به همراه یک وانت و راننده، به روستاها بروم و مواد غذایی مورد نیاز هفته را خرید کرده و بیاورم. چرا که آنها از فروشگاه های زنجیره ایی آنقدر متنفر بودند که اصلن دوست نداشتند که از آنجا خرید کنند، فروشگاه های زنجیره ایی را مظهر سرمایه داری می دانستند، و خرید از آنرا به نوعی حرام می دانستند.
یکی از آنها با نام جف، که ریش بلندی هم داشت، می گفت، برق هم مال نظام سرمایه داریست و دوست نداشت که حتی از برق استفاده کند، که مبادا پولی به جیب سیستم سرمایه داری برود، به من می گفت دوست داری به من کمک کنی یک کلبه داخل جنگل درست کنیم، و برویم همانجا زندگی کنیم، که برق هم نداشته باشد، می خواهم زیر نور شمع درس بخوانم، و این کار را هم کردیم.
دوست داشتم با فرهنگ و آداب و رسوم اخلاق این مردم آشنا شوم، و من هم از این پیشنهادها استقبال می کردم، بدین ترتیب هر عصر جمعه با یک راننده و وانت می رفتیم، و در دهات ها بهترین شیر، تخم مرغ، عسل، عدس و... می خریدم و برای مصرف جمع گیاهخوار خود می آوردم، من وقتی خوبی های این مردم را می دیدم و با ایران مقایسه می کردم از خودم خجالت می کشیدم، در یک کلام می توان گفت که ما فرهنگ نداریم، ما بی فرهنگیم.
به عنوان مثال این مالیات ارزش افزوده را می توانم ذکر کنم، یا همان VAT (Value Add Tax) می رفتم تو مزرعه و توت فرنگی می چیدم، صندوق ها را پر می کردم و هر چقدر هم می خواستیم، می توانستیم بخوریم، وقتی از مزرعه می آمدیم بیرون، یک خانمی که مسول مزرعه بود، یک دستگاهی به اندازه ماشین حساب داشت که به ما فاکتور می داد، و زیرش حتی پول همین مالیات ارزش افزوده را هم حساب می کرد و جدا به نفع دولت امریکا نقد می کرد.
اینجا اگر در کشور ما کسی مالیات خود را به درستی پرداخت کند می گویند از نظر عقلی مشکل دارد، و هر فردی فرار کند می گویند زرنگ است، الان هم همین است و دوره شاه هم همینطور بود، فرهنگ همان فرهنگ است و هیچ تغییری نکرده ایم. در حالیکه نزد امریکایی ها، از مالیات دزیدن برابر است با بدترین جرم هایی که در جامعه ایران قبیح شمرده می شود. همین الان هم رییس جمهورهای امریکا در پرونده های همدیگر سرک می کشند که ببیند کی هزار دلار مالیات دزدیده است.
حالا چرا اینطور است؟! برای این که در فرهنگ ما، مردم حکومت خود را قبول ندارند، از خود نمی دانند، هم در آن رژیم و هم الان. اما امریکایی ها حکومت را از خود می دانند، قبول دارند، که این پرداخت در مورد خدمت به جامعه هزینه می شود، آنها قبول کردند که راهی به جز مالیات نیست، حکومت خرج دارد، اگر در امریکا بگویی که ما در ایران بودجه عمومی خود را از فروش نفت تامین می کنیم، خواهند گفت بدا به حال شما، بودجه عمومی باید از مالیات ها تامین شود. مالیات ها که جمع می شود قدرت اقتصادی درست می شود، به همین دلیل و قدرت اقتصادی ناشی از آن است که وقتی امریکا ما را تحریم می کند، دنیا می ترسد، و به ما پفک هم نمی فروشد.
حالا شما مقایسه کن با سازمان مالیات های ایران، به یک نمونه اشاره می کنم، ما وقتی که کار می کردیم یک پرونده در سازمان مالیات ها داشتیم، چرا که ممیز اشتباه کرده بود، من اعتراض کردم، پرونده ما آمد در هیات حل اختلاف، اما هیات هم به جای این که رسیدگی کند، و بگوید کدامیک درست می گویند، یک تخفیفی داد و همین شد حل و فصل کردن آنها. ولی در عین حال یا ما خلاف می گفتیم و یا ممیز مالیاتی، من به هیات حل اختلاف گفتم، برای تخفیف نیامدم، من آمدم که شما قضاوت کنید، دوباره اعتراض کردم، موضوع رفت به شورای عالی مالیاتی، در این شورا ده سال طول کشید، تا جواب دهند، و در این بین باید کل مبلغ مالیاتی را به حساب آنها می ریختیم، که اگر محکوم می شدی که مبلغ را گرفته بودند، و اگر محکوم می شدند این مبلغ را باز می گرداندند، حال شما قضاوت کن، بعد از ده سال که این مبلغ را باز می گردانند، دیگر ارزش سابق را ندارد و بی ارزش شده است.
اینجا در ایران کسی به مالیات اعتقاد ندارد، اما در امریکا مالیات کار خود را به خوبی انجام می دهد و پیشرفت آنان روزانه است، به این مثال توجه کنید، انقلاب که پیروز شد، تحصیل را رها کردم، و از امریکا سریع به ایران بازگشتیم، 16 اسفند 1357 من ایران بودم، و رفتم شهرستان خودمان، مدتی طول کشید سه ماه بعد، در اردیبهشت 1358 به من تلفن کردند که یک نامه از امریکا برای شما آمده است، نامه حاوی یک چک 55 دلاری بود، که بعد از محاسبه، مالیات های اضافه گرفته شده را طی چکی به من پرداخت کردند، و آن را به آدرس دائمی که داده بودم برگرداندند. شما تفاوت دو سیستم را ببینید، آنجا بدون اعتراض محاسبه کرده و برگردانده، و اینجا ده سال طول کشید که یک قضاوت کنند.
نمونه ایی دیگر؛ در آن جمع دانشجویی یک دخترخانمی بود به اسم کاترین کار، که میکرو بیولوژی می خواند؛ در امریکا، بچه ها که به سن 17 سال بیشتر می رسند از خانواده پول نمی گیرند، باید خودشان بروند و کار کنند، ایشان می رفت به سرای سالمندان و آنجا کار می کرد و در کنار دانشجویی شغلش این بود، یک بار با او رفتم به این مکان، دیدم دختر با این وجاهت و این سطح تحصیل، هفته ایی چند ساعت می آید و به سالمندان رسیدگی می کند، و همینطور که داشت پوشک یک سالمند را عوض می کرد و او را تمیز می کرد، این سالمند هم به او یک چیزهایی می گفت، این دخترخانم به من رو کرد و گفت می دونی چی می گه، گفتم نه، گفت داره خواب دیشب خود را تعریف می کند، گفتم مگه چی می گه، گفت داره داستان به ملاقات آمدن فرزندانش را تعریف می کند. این هم مشکل فرهنگ امریکایی که سالمند باید دیدار اهلش را در خواب ببیند، و خوبی فرهنگ شان که بچه ها در اوان جوانی به بازار کار جذب می شوند.
نمونه ایی دیگر؛ بردباری و ساده گیری این مردم؛ یک بار تهیه غذا نوبت من شد، تا یک غذای بدون گوشت درست کنم، من هم غذا را درست کردم و متاسفانه به جای زردچوبه، فلفل قرمز را توی غذا ریختم، از تندی به هیچ وجه قابل خوردن نبود، حال وقتی دانشجویان گرسنه بر می گشتند قاعدتا باید کلی دعوا می کردند و ناسزا می گفتند، ولی در مواجهه با این وضع کلی خندیدند و گفتند غذای مکزیکی درست کردی (تند)؟!! امریکایی ها انسان هایی با وسعت نظر هستند، انسان ها را به عنوان انسان متعالی قبول دارند، به همه حسن ظن دارند، خارجی ها را دوست داشتند.
وقتی ایران را با امریکا مقایسه می کنم که فقط دویست و اندی سال تاریخ دارند، می بینم که ما که ادعا داریم دو هزار و پانصد سال سابقه فرهنگی داریم، در مقابل آنها به لحاظ فرهنگی عقب هستیم و از عقب ماندگی خود رنج می بریم. فرهنگ ما فرهنگ جامعه سازی نیست. در امریکا با کار کسی کار ندارند، من وقتی که می خواستم مطلبی علمی در خصوص دکتر شریعتی بنویسم، گفتند که شما در این خصوص طرفدار هستید، و نمی توانید رساله بنویسید، باید بی طرف باشید تا رساله بنویسید.
ما می گوییم "این هست و جز این نیست"، اما آنها اهل تسامح و تساهل و تحمل دیگرانند.
[1] - جمله ایی منسوب به امام علی که مردم زمانه خود را پیش از رفتنش از بین آنها، به شنیدن و سوال از خود فرا می خواند.
[2] - حسین پیرنیا (زاده ۱۲۹۲ در تهران- درگذشته ۱۳۷۲) اقتصاددان ایرانی و ملقب به پدر دانش اقتصاد ایران است. وی جزو کسانی بود که در فاصله سالهای ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۲ در شش گروه یکصد نفری برای ادامه تحصیل عازم اروپا شدند و پس از بازگشت به تهیه برنامه درسی برای دانشکده های مختلف دانشگاه تهران و دانشسرای عالی که هر دو تازه تأسیس شده بودند و نیز به تألیف و ترجمه جزوات و کتابهای دانشگاهی همت گماردند.
[3] - فَرُّخرو پارسا (زاده ۱۳ اسفند ۱۳۰۱ در قم - درگذشته ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) نخستین مدیرکل زن در ایران در سال ۱۳۳۹، از نخستین زن های راهیافته به مجلس شورای ملی و نخستین زن ایرانی بود که در دوران حکومت پهلوی به مقام وزارت رسید. وی در کابینه دوم و سوم امیرعباس هویدا از ۵ شهریور ۱۳۴۷ تا ۱ مهر ۱۳۵۴ وزیر آموزش و پرورش ایران بود. پیش از آن وی نماینده تهران در دوره ۲۱ مجلس شورای ملی (سال ۱۳۴۲) بود.
[4] - محمدجواد باهنر (۱۳ شهریور ۱۳۱۲، کرمان – ۸ شهریور ۱۳۶۰، تهران)، دومین نخستوزیر ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود که توسط اعضای سازمان مجاهدین خلق ترور شد. وی دارای فوق لیسانس علوم تربیتی و دکترای الهیات از دانشگاه تهران بود که پس از فارغالتحصیلی، به حرفه معلمی روی آورد و در دوران پهلوی به تدوین کتب درسی دینی و قرآن پرداخت. باهنر پیش از کسب سمت نخستوزیری، به عنوان سومین وزیر آموزش و پروش ایران مشغول به کار بود. باهنر را میتوان از نخستین تدوینگران و مؤلفان کتب مذهبی مدارس ایران قبل و بعد از انقلاب اسلامی ایران دانست.
[5] - صادق احمدی (۱۲۹۹–۱۳۷۰) نماینده مجلس در دوره بیست و یکم از کرمانشاه و وزیر دادگستری در دوره پهلوی بود، پس از اتمام تحصیلات دوره متوسطه وارد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد و از این دانشگاه لیسانس حقوق قضائی را دریافت کرد. در سال ۱۳۲۵پس از اخذ مدرک لیسانس وارد وزارت دادگستری شد و مدارج مختلفی مانند دادیاری و ریاست شعبه و .. را تا ریاست سازمان بازرسی نخستوزیری طی نمود. او در بیست و یکمین دوره مجلس شورای ملی از حوزه کرمانشاه وارد مجلس شد و در مجلس با لایحه موسوم به کاپیتولاسیون که از سوی حسنعلی منصور ارایه شده بود به مخالفت پرداخته و نسبت به عواقب آن هشدار داد. او در دوره بیست و دوم در حالیکه مشغول فعالیتهای انتخاباتی بود از سوی ساواک دستگیر و ضمن منع از ادامه فعالیت تا پایان انتخابات در تهران تحتالحفظ نگه داشته شد. وی پس از مدتی به دوباره به فعالیتهای اداری برگشته، وی در آذر ماه ۱۳۴۷ به عنوان معاون پارلمانی وزیر دادگستری منصوب شد. احمدی سرانجام در سال ۱۳۵۲ به سمت وزیر دادگستری انتخاب شد و تا سال ۱۳۵۵ در این سمت باقی ماند. او مدتی نیز ریاست دادگاه انتظامی قضات را نیز بر عهده داشت. احمدی از قضات دارای استقلال قضائی و خوشنام محسوب میشد.
هرچند گویند "هنر نزد ایرانیان است و بس"، اما بر این سخن سخت مشکوک و مظنونم، چراکه شوره زار بیداد زده این سرزمین، همواره بر اندک اهل علم و هنر که خوش درخشیدند سخت گرفته، و آنان عموما در رنج و نابردباری اهل مملکت خود، زندگی شان را در پیچ و خم روزگار جهل و استبداد طی کردند؛ یا جوانمرگ، متواری و تحت فشار این مکتب فکری، آن دیدگاه مذهبی و یا حاکم شدند، و... و این تنها بعدها بود که درخشش نورشان از بزرگی توبره علمی و هنری اشان پرده برداشت و آنان را موقعی نشان داد، که دیگر نبودند تا بهره ایی از حُسن بی مثالی برند که در آنان بود و در دیگران نبود.
جامعه جاهل و حسود، و مملو از فسادی که همواره در کنار دستگاه قدرتمداران این سرزمین شکل گرفت، تنها به کوتاه قدانی تعلق داشت که لهلهه ی حضور در قدرت داشتند، و آویزان هر نکبتی بودند، تا فرصت تاخت و تاز و زندگی و بروز گیرند، و در این جامعه لجن زده، نه سهروردی تحمل شد، نه مصدق، نه امیرکبیر، نه مزدک، نه ملاصدرا، نه فردوسی، نه ابن سینا، نه امام محمد غزالی توسی، نه حکیم ناصر خسرو قبادیانی، نه ابن مقفع، نه شریعتی، نه مطهری و... و نه هیچ مصلح، عالم، و هنرمند دیگری که به اصلاح شرایط نکبتبار ما آمده و یا داد سخن داد.
سرمایه علمی و هنری و فرصت زندگی پر ارزش این استوانه های علم و هنر صرف کم اثر کردن سم زمانه ایی شد که اسیر جهل و حسادت سردمداران و حامیان بی مقدارشان بود، و زندگی آنان به دست افراد ناچیز و بی ارزش تقدیر شد، که کرسی های علمی و اداره جامعه را به تسخیر خود در آورده بودند، تا ظالمانه بر آنان حکم راندند و هر قدبلندی را کوتاه کنند تا بلندقدی آنان، حضور موثر کوتاه قدان را روشن و مبرهن نسازد و دیده نشوند، تا مقام شامخ بی ارزششان تحت الشعاع نور آنان قرار نگیرد.
امروز مزارهای مشهور کشورهای مهاجرپذیر بسیاری در غرب و شرق عالم، مملو از قبور اندیشوران و هنرمندان ایرانی است که در سرزمین خود جایی برای زیستن نداشتند و گروه گروه به دیگران پناه بردند، سرتاسر هند از کشمیر گرفته تا حیدرآباد، می توان قبور شعرا و اندیشمندان ایرانی را دید که دربارهای ایران بدان ها جا ندادند و دیگران برای شان فرش قرمز پهن کردند و آنان را از ما گرفتند.
چند دهه ایی بعد از شکوفایی موسیقی ایران، در دهه های 20 و 30 و چهل که سازها و ردیف های موسیقی ایرانی از کنج عزلت جامعه نابود شده هنر ایران بیرون کشیده شده بود و در حال رویش بود، سقوط دوباره ایی را به زودی آغاز کرد، و در آسمان بی فروغ هنر موسیقی اصیل ایرانی، تنها چند ستاره ایی بودند که خوش می درخشیدند و کاروان این هنر را راهنما و راهبر بودند، اما این چشمه ها نیز در اثر خشکسالی های پی در پی، در دانشکده های هنر، و هنرپروران دشت موسیقی ایران، رو به خشکی گرایید و این تنها خسروان آواز ایران، و چند جزیره کوچک، اما به بزرگی انسان های بزرگی همچون محمد رضا شجریان، شهرام ناظری، حسام الدین سراج، ایرج بسطامی و... همچنان خود یک تنه خود را حریف یک میدان خالی از همرزمان بزرگ بودند، و میدان دار موسیقی ایران بودند و البته هستند، و امیدها را برای ادامه این کاروان با ارزش هنری زنده نگه می دارد.
اما در این میان استاد شجریان که علاوه بر موسیقی، درد اجتماع و مردم خود را نیز دارد، عظمتی همچون دماوند را از خود نشان داد، که در پویش و جوشش ادبیات ایران و زنده شدن، میراثی که ایران را ایران می کند، نقش اساسی داشته، و گرچه اکنون از هنرنمایی مانده است، اما با صدای ماندگار و موسیقی اصیل ایرانی اش، ثبت است بر جریده عالم دوام او.
امروز سالروز تولد این پهلوان و شوالیه بزرگ موسیقی ایران است، او که هنر موسیقی ایران را زنده و پاینده کرد و صدای ماندگار او، که با روح و روان هر ایرانی سازگار است، تا ابد مستدام خواهد ماند، و کارگاه های احیای هنر موسیقی ایران در آینده، از مکتب او درس های بزرگی خواهند آموخت، و به یاد سبک و سیاق عرفانی و دوست داشتنی اش، نواها سر خواهند داد، تا ایران و ایرانیان زنده بمانند و در فرهنگ های مهاجم خرد و خمیر نشده و از بین نرود.
شجریان را اگر بخواهیم مقایسه کنیم در مقیاسی کوچکتر می توان با حکیم توس، فردوسی بزرگ و عالی مرتبه مقایسه کرد، و همانطور که فردوسی زبان پارسی را زنده و پاینده کرد، شجریان نیز در حیات موسیقی ایران پرچمداری بزرگ در عصر رخوت آن بود.
و البته او در این آخر عمر شاهد چه لجاجت و کینه ایی از دشمنان خود در داخل ایران است، که حتی دوستدارانش نمی توانند کوچه ایی را به نام این بزرگ نامور همیشه زنده تاریخ هنر ایران، به پاسداشت این همه رشادت در هنر نامگذاری کنند. و تاریخ هنر و علم ایران شاهد چه جفایی در حق بزرگان خود همچنان هست که هست.
کسانی که بعد از لو رفتن نقش بزرگ آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی در شکل گیری مثلث ننگین امریکایی – انگلیسی و خودفروختگان داخلی در جریان کودتای 28 مرداد، هنوز که هنوز است به خود زحمت نداده اند که نام او را از بیشمار اماکن و خیابان های این دیار مظلوم و شهرهای ایران بردارند، همان ها حتی اجازه نمی دهند، کوچه و یا خیابانی به نام این بزرگمرد موسیقی و ادب ایرانی گذاشته شود، و تاریخ چقدر بر این شرایط، بد قضاوت خواهد کرد، و گرد شرم را بر پیشانی این همه لجاجت و کینه خواهد نشاند.
اکنون او در حالت بیماری است، برایش سلامتی آرزو می کنم. و از دل بدو خواهم گفت، استاد! تولدت مبارک، قدردان صدای ملکوتی ات هستیم.
در آن شفق [1] سرخفام غروب روزهای از تنش افتاده جنگ، آنگاه که خورشید هم از شرم دیدن آنچه بر ما می رفت، خود را در سرزمین دشمن فرو می برد، و در لانه خود می خزید و به هنگام خزیدنش، همزمان سرخی خون هایی را که هر روز از ما دو طرف، در این هشت سال، شبانه روز بر خاک های بی صاحب مانده مناطق جنگی ریخته می شد را، در افق آسمان غروبگاهی اش می پاشید، تا شاید این سرخی غم انگیز به چشم یکی از تصمیم سازان جنگ بیاید و او را حالی به حالی کند، و تصمیمی بر پایان این کشتار گیرد، اما او هرگز در این امر موفق نبود، تا اینکه جبر جنگ و شرایط ناگوار خزانه و... ما را به زانو در آورد و مجبور به پایانش شدیم.
و من در آن هنگامه، در ماورای ذهن درگیر خود، که در عالم به هم ریخته جنگی، در جستجوی پسِ ذهنِ کسانی بودم که در آنسوی آب های هورالعظیم با من هم برنامه، و البته با هدفی متفاوت بودند، می گشتم تا شاید دلیلی بر این برادر و همنوع کشی بیابم، اما هر بار ذهنم بازیچه چیزهای بی ارزشی می شد که مثل کودکانی که به "توپ پلاستیکی" مدهوش، و در بازی روزگار محو می شوند، من نیز در این بازی گم شده و از همه چیز فراموشم می شد، از یارانی که با هم آمدیم و ماندند و برنگشتند، از جاهای خالی که هرگز پر نشد، از اندیشه های بلندی که در حُناق خونی که بر گلوی بریده همرزمانم نشست، به زبان نیامد و در تاری گرد و خاک رفتن ها گم شد.
در ورای این همه، همانگونه که من در فکر نبرد و پیروزی بر آنان بودم، آنان نیز در مقابل مدام می جنبیدند و سخت کار می کردند، و سنگر می ساختند، و استحکام می بخشیدند، تا بتوانند در آن شب موعود حمله، که بر آنان یورش می بریم، بر استحکامات خود تکیه کنند و بتوانند مقابل ما بایستند و پیروز شوند، ما هم در آرزوهای بی پایان خود، به تسخیر سنگرهای محکمی می اندیشیدیم، که آنان شبانه روز می ساختند، و ما سخت از آن نوع مامن محکم و راحت، محروم بودیم، کانال های بلند و پیچ در پیچی که دهانه به دهانه به سنگرهای مهندسی شده، دروازه باز می کرد و حجره به حجره سنگرهایشان را با دیوارهای تنگ بلوکی کانال ها به هم متصل می کرد، و آرزوی ماندن در آن را برایت می ساخت، تا تو را از هزاران گلوله، ترکش و بمب محافظت کند، و در آن روزهای انتظار برای حمله و پیشروی، در پروازهای ذهنی خود، گاه و بیگاه با دشمن در این فعل و انفعالات همسفر، و در ماشین الات و سنگرها و تجهیزات شان غرق می شدم، تو گویی در ذهن هر جنگجویی "غنیمت" نقش اساسی دارد و موتور محرک ذهن جلورونده اوست.
ما در نبرد با آن سوی آبی ها، با دو گونه نیرو مواجهه بودیم، نیروهای "جیش الشعبی" [2] که اکثریت نیروی دشمن بودند و با لباس های یکدست سبزِ سیر رنگشان، آنان را می شناختیم، و نیروهای بعثی که با لباس ها پلنگی و کلاه قرمز کماندویی و... که در اقلیت، اما در صدر نشسته و بر همه ی این ها فرمان می راندند و در لجاجت در نبرد، از آنها غول هایی ساخته بودیم که باید شاخ های شان را می شکستیم.
شاید آنان نیز در این سو، ما را در سه نوع نیرو تقسیم کرده بودند، که از رنگ لباس های مان، از هم تفکیک می شدیم، نیروهای بسیجی با لباس های خاکی که پارچه ایی بی ارزش و بی کیفیت داشت که باید دو یا سه ماه دوام می آورد و نیرویی را که برای عملیات آمده را می پوشاند و تمام. کیفیت این لباس ها با کیفیت پارچه گونی های سنگر سازی ما در این اواخر جنگ، خیلی متفاوت نبود، و انگار هر دو را از نخ های کنفی ساخته بودند، البته یکی را با تراکم کمتر برای سنگر سازی، و آن یکی را با دوخت هایی با تراکم بیشتر، جهت لباس، در نظر گرفته بودند. که در این اواخر چاپ هایی هم بدان پارچه های بی ارزش می خورد، که اکنون که در عکس ها نگاه می کنم هر عملیات را می توان، نسبتا با لباسی که تن رزمندگان بود، متمایز و تفکیک کرد، و هرچه از جنگ می گذشت کیفیت پارچه ها هم آب می رفت و کاهش می یافت، و لذا فکر کنم دشمن هم هرگز در اندیشه داشتن لباس های ما نبود، چرا که بر تن ما زار می زد.
البته لباس نیروهای عراقی "جیش الشعبی" هم از کیفیت مناسبی برخوردار نبود، و رزمنده ایی آرزوی غنیمت گرفتن و داشتن و پوشیدن آن را نداشت، این لباس در همان رنگ لباس کادرهای فرماندهی ما از اعضای سپاه پاسداران بود که از کیفیت مناسب تری برخوردار بوده و با یک "اورکت کره ایی" هم تکمیل می شد و آنان را از خیل رزمندگان دیگر متمایز می کرد، و آن دیگری، نظامیان ارتش ایران بودند که لباس هایی بهتر و با کیفیت تر و آنکارد شده تر از ما و البته به رنگ خاک داشتند، تفاوت دیگر ما با ارتشیان، در تجهیزات بود، که تجهیزات آنان امریکایی و تجهیزات ما شرقی و روسی بود.
بدین لحاظ ما که از خیل نیروهای داوطلب و تحت فرمان سپاه بودیم، با دشمن همگن تر بودیم، چرا که هر دوی ما، از تجهیزاتی برخوردار بود که منشا در کارخانه های بلوک شرق و شوروی سابق داشتند، حال آنکه تجهیزات دشمن از تنوع بیشتری برخوردار بود.
در آن شفقِ سرخِ غروبِ روزهایِ هور العظیم، من به دشت های غرقِ در آب عراق در روبه روی خود می اندیشیدم، به باتلاق ها، به نیزارهای ناتمامش که روی نقشه برای صدها کیلومتر ادامه داشت و جاده هایی که این آب را می شکافت تا بغداد [3] را به بصره [4] وصل کند، حال آنکه بین بغداد و بصره یک دنیا تفاوت بود، و انگار از زمانی که ما تیسپون (بغداد) [5] را از دست دادیم، دیگر مدت ها گذشته بود، و ما این پاره تن ایران را فراموش کرده، حال آنکه بصره را مدت کمی است که از دست داده ایم و هنوز به ما نزدیک است و نزدیکی دارد، همچنان که هرات و مشهد، جفت می شوند، آبادان و بصره هم جفت دوقلو از هم جدا افتاده ایی اند، که با عمل جراحی دردناک آنان را از هم جدا کردند مثل همان کیس جدا سازی لاله و لادن [6] ، دوقلوهای به هم پیوسته ایرانی که این عمل جدا سازی هر دو را از هم جدا کرد و البته به کشتن داد.
اکنون هم بعد از ده ها سال که از آن روزهای خون و آتش می گذرد، وقتی در افق شفق سرخ می بینم، همچنان سرخی خون های ریخته شده بر خاک مرزها را به یاد می آورم و تاسف از دست دادن، کسانی را می خورم که گلچین شدند، تا صحنه از مردان مرد خالی و خالی تر شود.
[1] - بقیه نور و آفتاب و سرخی آن در اول غروب, سرخی افق، سرخی افق پس از غروب آفتاب،
[2] - نیروهای مردمی عراق که با بسیج های پی در پی مردان با سن و سال های متفاوت، توسط حاکمیت بعث به خدمت فرا خوانده می شدند و لشکرها و تیپ های متعددی را سازماندهی می کردند و برای نبرد با ما آماده می شدند.
[3] - پایتخت عراق که در وسط این کشور قرار دارد
[4] - بزرگترین شهر عراق که در جنوبی ترین نقطه این کشور در کنار شهرهای آبادان و خرمشهر ما قرار داشت.
[5] - تیسپون یا معرب شده آن تیسفون، در حاشیه شهر بغداد قرار دارد و پایتخت سلسله ساسانیان بود که شامل چند شهر به هم متصل بود که به عربی به آن مدائن (جمع مدینه و یا شهرها) می گویند، که در هجوم اعراب مسلمان ویران شد و بعدها بغداد توسط سلسله های مسلمان به جای آن ساخته شد.
[6] - خانم ها لاله و لادن بیژنی (۱۰ دی ۱۳۵۲–۱۷ تیر ۱۳۸۲) دوقلوهای به هم چسبیده ایرانی بودند که این دو پس از عمل جراحی به قصد جداسازی به فاصله چند ساعت از یکدیگر، دار فانی را وداع کرده و درگذشتند. که این هم یکی از خاطرات دوره زندگی ماست که زندگی و عاقبت این دو را تا آخر دنبال کردیم و متاسف شدیم.
توضیح عکس) عکسی واقعی از زمان جنگ از جاده خندق، که در آب ها و نیزارهای هورالعظیم آنقدر پیش می رفت و ادامه می یافت تا به دشمن ختم شود، و در انتها دژی کیسه ایی ساخته بودیم که محل تماس ما با دشمن در 30 متر آنطرف تر بود. غروب خورشید در هور و آب های مملو از نیزارش دیدنی و گاه سرخ فام بود، این نوشته تماسی است روحی در غلیان دل در دلگیری های غروب های غم انگیز هور.








