مصطفی مصطفوی
جنگ هشت ساله خسارتبارترین حادثه قرن حاضر، برای ایران بود؛ از ابتدای سده 1300 که پهلوی ها جایگزین قاجارها شدند، و تاکنون که در آستانه سال 1400 قرار داریم، این دوره سخت و طولانیِ هشت سال کشتار و نبرد، ویرانی های کم نظیری را بر کشورمان از جنبه های مختلف تحمیل کرد، که آثار ناگوارش در ابعاد گسترده ویرانی های نظامی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و بین المللی همچنان ادامه دارد.
امروز روابط ایران با کشورهای حاشیه خلیج فارس در شرایط ناگواری قرار دارد، نزدیک ترین دلیلش، آثار و عوامل جنگ هشت ساله و حمایت های بی دریغ آنان از صدام حسین برای نبرد با ما در این جنگ است. انقلاب 57 که خود دومین خسارت عمده از این نوع، به لحاظ عمل جراحی دردناک سیاسی – اجتماعی بود، که آثار اقتصادی، و عقب ماندگی ها، و خارج شدن کشور از ریل توسعه، و ویرانی روابط ایران با جهان را در پی داشت، نیز نتوانست خسارتی به این عظمت به روابط ایران امریکا وارد کند، که این جنگ کرد، و این در جریان جنگ هشت ساله بود که ایران و امریکا مستقیم رو در روی هم ایستادند و با هم جنگیدند. حتی تسخیر سفارت امریکا در تهران هم به چنین رویارویی منجر نشد، که در خلال جنگ صورت گرفت.
شکاف بین ایران و کشورهای مهم جهان هم در خلال همین جنگ بود که گسترش یافت، هندی ها، فرانسوی ها، آلمانی ها، روس ها و... در خلال این جنگ بود که با کمک به دشمن ما، در مقابل ایران قرار گرفتند و روابط ایران با آنان بیش از پیش تیره شد.
این روزها و در روزهای پایانی این ماه، در سالروز آغاز جنگ ایران و عراق، در 31 شهریور ،1359، وقتی به صدها هزار جوان منتخب کشورمان که مجبور شدند مناصب درسی، تولیدی، توسعه و پیشرفت و خانواده خود را ترک گفته، و در این جنگ شرکت کنند و جان به طبق اخلاص نهاده، و از دست بروند توجه کنیم، خلا وجودی آنان یک نسل را نابود کرد. به غیر از این، این جنگ هشت ساله، ملت ایران و کشور را درگیر خشونت و کشتار کرد، و خشونت و میان داری سلاح، و سلاح به دستان را، به زیر پوست جامعه ما تزریق کرد، که آثار مخرب آن همچنان دامنگیر جامعه ماست. صدها هزار شهید، معلول و صدمه دیده از این جنگ که خانواده های ایرانی هنوز آثارش را تحمل می کنند.
زندگی هایی که نابود شد، فرزندانی که پدران خود را از دست دادند، همسرانی که شوهران خود را از دست دادند، پدران و مادرانی که حاصل زندگی خود را باختند، برادران و خواهرانی که پشتوانه های خود را از دست دادند، بدن های بیمار و علیلی که سال هاست درد زخم های این جنگ را تحمل می کنند و هر ساله افراد زیادی از آنها تاب تحمل این دردها را از دست داده و به خیل شهدا می پیوندند و... شهرهای ویران شده که بازسازی و محرومیت زدایی از آنان، همچنان به اتمام نرسیده و... زیرساخت هایی ویران شده ایی که هنوز جایکزینش را نیافته اند.
و از همه بدتر رسیدن پای خارجی ها به منطقه و خصوصا کشورهای خلیج فارس که از ترس تهدیدات بی پایان آن جنگ و ادامه بحث هایش، تاکنون منطقه را آشیانه قدرت های خارجی کرد، به طوری که این روزها قطر، بحرین، کویت، عربستان، عمان و امارات و عراق به پایگاه نظامیان امریکایی تبدیل شد و این حضور را پایانی نیست، همه و همه با این جنگ ارتباط تنگاتنگ دارند، و اگر اعراب روزگاری برای شعار "از نیل تا فرات" صهیونست ها، گرد ائتلاف ضد اسراییلی جمع شده بودند، امروز در واکنش به شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" ، "راه قدس از کربلا می گذرد" و... ما، جبهه عربی – عبری – امریکایی تشکیل داده اند و ایران را تهدید اول منطقه می خوانند، و بشکه باروت خاورمیانه را همین فتیله می تواند به آتشی دوباره بکشد و... و همه و همه از آثار و تبعات همان جنگ ناتمام است.
و صد البته دست هایی که در جیب می ماند، زبان هایی که در دهان نمی چرخد، قلم هایی که نمی نویسند و اعتراض نمی کنند، چشم هایی که به نظاره می نشینند تا چنین جنگ های خانمان براندازی پیش بیایند و... و اینچنین کاروان ما از هر آنچه خوبی و خوبان غارت می شود، اینک این ماییم و جنگ هایی که قابل اجتنابند، و باید زبان در اجتناب از خسارتش چرخاند.
این روزها حوادثی رقم می خورد که زلزله وار شرایط منطقه ما را تغییر می دهد، به قول آقای ترامپ" خاورمیانه جدید" در حال شکل گیری است، اماراتی ها و بحرینی ها هم به کاروان سازش با اسراییل پیوستند و در کنار مصر، اردن، ترکیه و... که پیش از این با اسراییل در تبادل دیپلماتیک بودند، اینبار این دو کشور، زمین را زیر پای مخالفین اسراییل لرزاندند، و عملن اسراییل را به همسایگی ایران آوردند، البته پیش از این سال ها بود که ایران در جنوب لبنان، از طریق حزب الله، خود را به همسایگی اسراییل رسانده بود، و اینک اسراییل آمده است تا او هم به همان نسبت همسایه ایران باشد، و بدین وسیله پیچیدگی مسایل منطقه دوچندان شود. لذا واقعیت همسایگی، دو طرف را به لحاظ شرایط جدیدی مجبور خواهد کرد.
یکی از دلایل این تحولات جایگزینی ایران به جای اسراییل، در جایگاه "دشمن و تهدید برای اعراب" بود، و ایران وقتی به دشمن اعراب تبدیل شد که مداخلات فرامرزی نظامی خود را در معادلات منطقه تشدید کرد، تن کشورهای ضعیف منطقه و بازندگان زمین بازی، از تحرکاتش در لبنان، عراق، سوریه، یمن لرزید و برای حفظ "کاخ های شیشه ایی" خود، فلاخن بدستی با پشتوانه ایی قوی را جستند که انگیزه کافی برای سنگ اندازی به ایران را داشته باشد، و برای مقابله به مثل کردن، روز و شب بشمارد، همانگونه که بیشمار مواضع و نیروهای ایران را در سوریه مورد هدف قرار داد و می دهد، اینجاست که حرکات نظامی، دیگر بی هزینه نخواهد بود، و نتایج قمار در صحنه های جنگ و نبرد به حدی است که می تواند یادآور شرایطی باشد که در سال های پایانی جنگ هشت ساله خود با عراق داشتیم، که امریکا قدم به قدم پیش آمد تا اینکه مستقیما اهدافی را خاک ایران مورد هدف حمله خود قرار داد. [1]
آقای ترامپ نیز می رود که خود را به دریافت کننده جایزه صلح نوبل تبدیل کند، حرکاتش در نزدیکی اعراب و اسراییل، طالبان و حاکمیت افغانستان، کره شمالی و...، پیشرفت داشته و معاملات او به امضای قراردادهایی منجر شده است، او همچنین در این چهار سال حاکمیت خود به تعهدات و شعارهای انتخاباتی در بعد داخلی و بین المللی جامه عمل پوشاند و عملن خود را از جنگ های منطقه ایی بیرون کشید و سربازانش را در خارج کشور کاهش داد، وضعیت اقتصاد مردمش را بهبود موثر داد، کاری که رییس جمهور ما در رسوایی کامل نتوانست انجام دهد و به ملت ایران ثابت شد که قول های رییس جمهور انتخابی اشان را، وسیله ایی برای تحقق نیست و بی خود نباید به چند بند قانونی که در شان او در قانون اساسی نوشته اند، و یا نامی که بر او به عنوان "رییس جمهور" نهاده اند دل بست، که او حتی رییس همان "دستگاه اجرا" هم نیست.
این همان تفاوت بین دو رییس جمهور، در امریکا و ایران است که یکی می تواند و می کند و دیگری می خواهد و ابزاری ندارد و نمی تواند، و گرچه هر دو با رقیب سرسخت داخلی مواجه بودند، اما در یک کشور قدرت تقسیم شده بود، حدود قدرتمندان مشخص است، اما در این سو قدرت به سوی تمرکزی می رود که رییس جمهور و وزرایش فقط برای پاسخگویی به خرابی ها مفیدند، تا در پیشگاه ملت حاضر شوند و جوابگو باشند. دیگر نه سیاست گذارند نه حتی در اجرا ابزاری مناسب و در خور مسئولیت و مقام خود دارند.
[1] - هدف قرار دادن کشتی ایران اجر، و سکوهای نفتی ما در خلیج فارس
کاش می شد خود را محو کرد،
در میان پیچ و خم های زندگی،
گم شد،
و هرگز میان مرگ و زیست،
اینچنین دست و بال نزد،
بالندگیست، باشندگان فعال را،
زیستن میان امواج بود و نبود،
اضطراب و حیرانی ایی دارد،
به مقیاس یک اقیانوسِ آرام،
عمیق، بلند و وسیع، ترسناک، اما زیبا و دلکش،
سیالی در این دنیا، تو را با خود به عمق خیالی می برد،
که از زمین تا آسمان ژرفا دارد،
حضورت در آن، اعتیادی دارد، به درازنای یک عمر،
که دامنش را بر صورت و چشمانت خواهد کشید،
و تو در آغوش خیال سکر آورش غرق خواهی بود،
خیالی که تو را از حرکت باز می دارد،
اما خود حرکتیست در دنیای حقیقتی خیالی، خیرانی و سرگردانی بی پایان،
آسودگیت را می ستاند،
و لذت هیجانش مستت می کند،
در حالی که درجا، عروجی را با گام های بلند، می روی و بر می گردی،
کاش می شد در عمقش شیرجه ایی زد،
قوصی به بلندای یک فهم دقیق داشت،
کاش در طولش می توانستم شنا کنم،
و تا ساحل آسودگی خیالِ رسیدن، می رفتم،
اما چه حیف که در این دهلیز زندگی، گیر افتاده، از حرکت مانده ام،
نه پای رفتنم در این گرداب هست،
نه توان قماری بزرگ، هست مرا،
تا شیرجه ایی به بلندای زندگی، به انتهای موج غم های بی پایانش زنم،
نجات غریقی را ناظر می بینم،
که به اقدام و کمکش مطمئن نیستم،
اصلن شاید به نظاره غرق شدنم نیز بنشیند،
و تماشاگر دست و پا زدن های بی حاصلِ منتها به غرق شدنم شود،
پس می نشینم،
و کورمال کورمال می روم، سانت به سانت می کشم خود را،
رو به مقصدی که نمی دانم کجاست،
نه در تصورم می آید، نه در دنیای خیالم جستنی است،
دلم به ترک این بازی و رفتنی می کشد،
اما رفتن از من هزار فرسنگ فاصله دارد،
در حالی که در پیش پایم انتظارم را می کشد.
دامی که فکندی تو، همقد عمر، مراست بند ای یار روا نبود ز تو، بندی، چنین فراز و بلند
هر نقشه زدم راهم، تا بگذرد از این دام دیدم که وسیع است و باز، بیراهه هست و بند
هر راه که جستم من، نقشی ز رخت بود آن اما من مضطر را، راهی نبود از بند
هر سر که سری جنباند، رخ ها نمود از تو بندی به بند افزود، هر رخ شده خود، یک بند
گر تو نگشایی بند، این بند مراست خود بند بندی گُشا زین بند، تا رَسته شوم از بند
آشوب شدست این بند، از دادِ بندیانی چند ای بندگشا! بُگشا، زین بندیانِ بند به بند
از بند، به بندی شد، این بندنشین را کار گویا که شده است این بند، منزلگه ما در بند
به نظم در آمده در7 اردیبهشت 1399 برابر با 3 رمضان 1441
Sunday, April 26, 2020
شاید که آتش، خاموشی، بر آتش سوزان ماست
بگذار تا رها در باد، بچشم طعم توفان را شاید که این توفان، دوای دلِ توفانی ماست
بگذر ز من، تنها رها، در این دل آتش شاید که آتش، خاموشی، بر آتش سوزان ماست
بگذار غلتان در میان موج، سرگردان خود باشم شاید که موج هم آخرین، ایستگاه، بر دیدار ماست
بگذار تا که سقوطی بر تمام غصه ها حادث شود اکنون شاید سقوطی اینچنین، پایانِ ویرانی ماست
بگذار این جهنم سرای، سرِ سودایی ما گردد زانکه بهشت وعده بی انتها، بر غم طولانی ماست
به نظم در آمده در 17 فروردین 1399
دست بردارید، ای کاهنان قدس، اندر اورشلیم
ای که قربان را ز بهر اهل قربان آفرید! گو، تو ما را اینکم از بهر قربان آفرید؟!
قرن ها نوباوگان، زیباتنان، از ما به پای تو قربانی شدند تا که ابراهیم، قوچی یافت، از سوی قربان آفرید
قصه ی او خط بطلانی بر خون و قربان کردن است گفت زین پس، قربانی زما نیست، بهر قربان او، قربان آفرید
دست بردارید ای کاهنان قدس، اندر اورشلیم دره ها مملو از قربانیان است، بیدادها شد شدید
دادِ قربان آفرین، زین حجم قربان شد بلند قوچکی قربان کنیدُ، دست از ما، بر کنید
حیلتی دیگر بشاید، دوری از خشم خدا زیر چتر این خدا، باید که بس کرد این شدید
نفسِ خود، قربانی راه و رسم خود نما زانکه قربانگاه فرستادن، نیست کنون آیینِ آیین آفرید
حرمتی بالا بلند است بر جان ما، ابنای ما زین پَسم باید که جست، راهی ورای این پدید
به نظم در آمده در اول اگوست 2020 مطابق با شنبه 11 امرداد 1399
انسان به عنوان ظالم ترین و در عین حال مظلوم ترین موجود این جهان، همچنان در غرقآبی که خود به وجود آورده است، دست و پا می زند، و این دیو قدرت است که از ناحیه خالق در دسترس او قرار گرفت، تا به سان منبع فساد، انسانیت و اخلاق و در یک کلام او را، به قربانگاه مطامع خود برده، و تیغی باشد که از انسان بدست انسان، دست و پا بِبُرد.
گاه با خود می اندیشم که انسان مانند فنری است که وقتی احساس کرد می تواند بجهد، بی توجه به مسیر جهش، خود را رها می کند، له می کند تا به مقصد برسد و از قدرت تهی گردد. آنگاه که انسان قدرت دارد، به سلطه بر غیر می اندیشد و آنان را به قربانگاه امیال خود می برد، و ظالمانه آنان را قربانی می کند، و آنگاه که از قدرت تهی و یا به دور شد، خود به قربانگاه سلطه، و کرنش در مقابل امیال همجنس خود می برندش. و دیر یا زود ظالمین خود، به مهمیز ظلم دیگری دچار، و در چرخه معیوب ظلم غرق خواهند شد.
روزگاری که انسانی به ظلم مشغول است، مست از قدرت، صورت دیگری را به خاک می مالد، وقتی از قدرت تهی شد، چرخه ظلم، فریاد مظلومیتش را به آسمان خواهد برد، اینجاست که انسان ها راحت ترین راه را در پیش گرفته، با چشم های نگران و منتظر در افق، به انتظار کسی می مانند تا با قدرت فائقه، به نجات شان برخیزد، حال آنکه نجات انسان، تنها در دست خود اوست، و آن مهار قدرتی است که کم و بیش نزد همه ماست، تا با تغییر این معادله سرطانی، چرخه ظلمانه و معیوب ظلم را از کار اندازیم، که همین تنها راه نجات انسان است، که بدنه اجتماع انسانی را فاسد و نابود کرده است.
انسان روزی باید به خود آید که راه تغییر شرایط موجود، تنها از تغییر در خود او عبور می کند، قدرت در هر انسانی به میزانی موجود است، به مهمیز کشیدن این قدرت، و به میان آمدن پای اخلاق و انسانیت، راه تغییر اتمسفر ظالمانه موجود و جاری در جهان انسانیت است؛
آنچه می توان دید این که انسان ها تنها در سلسله مراتب قدرتی که دارند، در شمول در جمع ظلمین متفاوتند، و تنها تفاوت ظالم ترین ها با غیر، در برخورداری آنان از میزان قدرتی است که در چنته دارند، در چنین جامعه ایی، تغییر مثبت جستن را هرگز نشاید، الا معیوب ساختن چرخه ظلم، که در دستان همه ماست.
انسان ها همه باید به میزان قدرتی که دارند، به مهمیز اخلاق و انسانیت و مسئولیت کشیده شوند، چه آن حاکمی که تصمیمات کلی و جزئی اش، جهان و یا مردمی را متاثر می کند، و چه آن مرد و زنی که اهلش را به قربانگاه امیال ظالمانه خود می برد و...
امروزه این نابخشودنی ترین گناه بشر، یعنی ظلم، بیداد می کند، بشری که مجهز به انواع سلاح، برای کنترل قدرت، به عنوان منبع به وجود آورنده ظلم، در خود اوست، و تا این سلاح ها به کار نیاید، ویروس ظلم همچنان پایدار می ماند، و یک به یک ما را در گرداب خود فرو خواهد برد، همانگونه که نسل هاست پایدار است، و تا انسان ها تک به تک، و به صورت جمعی تغییر نکنند، این معادله سرطانی از ما راحت و روان خواهد گرفت، و فساد گسترده اش، دامنگیر ما خواهد بود، عفریت ظلم را ابتدا باید در خود کشت، بعد از دیگران انصاف جست.
وضعیت اسفبار بشریت گاه انسان را به تکانی بزرگ وا می دارد، همچنان که وقتی این خبر را خواندم، [1] بر خود لرزیدم که انسان در عصر تمدن و دوره شکل گیری دهکده جهانی، دست به چه قتل هایی از روی جهل مذهبی و فرهنگی می زند، و حال آنکه قاتل نیز هم سن و سالم بود، و با خود گفتم جامعه مذهبی هند یک پدر و یا همسر را چقدر باید در عمق اعتقاد مذهبی فرو برد که برای کسب رضایت خداوند، همسرش را سر ببرد و بدن بی جانش را تقدیم به خدای خود کند، و (اگر از لاک مذهبی بیرون بیاییم و انسانی و اخلاقی فکر کنیم)، اینچنین جنایت کند، هر چند جنایتکاران مسلمان داعش مسلک ما نیز گوی جنایت را از همه جنایتکاران مذهبی دیگر ربوده اند و جنایات آنان را می توان در سابقه کلیسای مسیحیت در قرون وسطای اروپا دید، که دادگاه های تفتیش عقاید آنان، اینگونه جنایت برخواسته از اعتقادات مذهبی را تئوریزه و مرتکب می شدند.
این خبر را بخوانید :
"چهارم سپتامبر 2020 [2]) مرد اهل ایالت مادیاپرادش هند، به احترام و تقدیس خدای خود، سر همسرش را در مقابل چشمان فرزندانش برید و به او هدیه کرد
به گفته پلیس، بعد از این که به او اتهام قتل وارد شد، قصد فرار داشت که روز پنج شنبه (13 شهریور) دستگیر شد. تیم پلیس وقتی به صحنه قتل رسید که سر مقتول را در نزدیکی خدایش دفن کرده بود. [3]
گزارش پلیس حاکیست که مرد 50 ساله ایی در سینگرولی [4] واقع در 690 کیلومتری شهر بهوپال [5] مرکز ایالت مادیاپرادش، متهم گردید که همسرش را در مقابل چشم دو فرزندش سر برید، تا به عنوان قربانی انسانی، به خدای خود هدیه کند. این حادثه در بخش روستایی باسودا به وقوع پیوست. براجاش کوات [6] سر و بدن جدا شده همسرش بیتی [7] را در مقابل چشمان مانوج و سورندرا (فرزندانش) در نمازخانه منزلش، در مقابل خدای خود به صورت جداگانه دفن کرد.
آقای آرون پاندی (مسئول پلیس محلی)، پیرامون این حادثه عنوان داشت که او همسرش را در نیمه های شب به قتل رساند و وقتی کودکانش بیدار شدند، او آنان را نیز تهدید کرد. آنها از منزل فرار کرده و اهالی را از این امر مطلع نمودند. چند روز قبل این فرد به خاطر اعتقادات بی منطق مذهبی خود، یک بز را برای خدای خویش قربانی کرده بود."
البته جامعه ایران ما نیز قبل از این تکانی سخت از این نوع خورده بود، [8] وقتی پدری سر دختر نوجوانش را به خاطر دوست داشتن و ارتباط با جفتی که بی رضایت او، برای خود انتخاب کرده بود، مثل همین جنایتکار هندی در هنگام خواب با داس برید، و بدتر از عمل این پدر گیلانی، دادگاه عدل! ما نیز طی حکمی این پدر را به خاطر جنایت هولناکش، فقط به 9 سال حبس محکوم کرد. حال باید دید جامعه مذهب زده و مردسالار هندویی هند، برای چنین قتلی، چه حکمی خواهد داد.
البته این پدران را نمی توان خیلی شماتت کرد، و به واقع باید پیش از سرکوفت زدن به آنان، فرهنگ و اعتقادات شان را به اشد مجازات محکوم و به دار آویخت، چراکه این پدران و یا همسران قاتل، در همکاری تنگاتنگ و با هدایت مثمر ثمر اعتقادات فرهنگی و مذهبی خود، در عمل جنایتکارانه خود پیش رفته و بدین عمل شوم دست زده اند، و آنان در واقع مجری فرمان اعتقادات مذهبی و فرهنگی خود بودند، که پیش از عمل، دستور بدین قتل فجیع می داد.
گرچه از خداوند نیز می توان، و باید پرسید که "چه موقع بر صورت تو از قربانی شدن ما رنگ رضایت نشست" اما واقعیت این است که ما اسیر اعتقاداتی هستیم که معلوم نیست چقدر درست و یا نادرست است، و وقتی آثار اعتقاد ما به عمل در آمده، و به دید دیگران کشیده می شود، آنگاست که دیگرانی بر اساس قضاوت انسانی – اخلاقی خود، بر بطلان و یا صحت آن عمل رای می دهند،
حال آنکه اگر از دیدگاه مصدری که (فرهنگ و مذهب) انسان ها را به ارتکاب بدین اعمال هدایت می کند، نگاه کنیم، باید به این فرد یا افراد قاتل، اَحسن گفت، که چقدر مردانه، مخلصانه و از روی غیرت دینی و فرهنگی!، در مقابل خدا و خلق و اعتقاد، خود را مسئول دانسته و حتی جان عزیزترین هایشان را بخشیده اند، گرچه در هر دو کیس قاتل از جان دیگران به پای خدا و اعتقاد خود قربانی کرد، اما این اعمال ریشه در اعتقادات ما انسان ها دارد و تفاوت نمی کند شما هندو باشید یا مسلمان، در هنگام ارتکاب جنایت ابتدا به واسطه اعتقادات خود، خود را مسئول دانسته، و سپس اقدام می کنید.
لذا به نوعی باید گفت که به درستی دادگاه عدل ما!، پدر رومینا را بخاطر قتل فجیع دختر 13 ساله اش، به 9 سال حبس محکوم کرد، چرا که 90 سال باقی مانده از این عملی که حکم تحمل اشد مجازات را به دنبال دارد، باید به اعتقاد و فرهنگ او تعلق گیرد.
[1] - متن قبل از ترجمه را در این آدرس بخوانید، https://www.ndtv.com/cities/madhya-pradesh-man-beheads-wife-in-front-of-children-to-honour-deity-2290138?amp=1
[2] - جمعه 14 شهریور 1399
[3] - هندی ها رسم بر این دارند که مکانی از منزل خود را به مسجد و عبادتگاه خود تبدیل کرده و مجسمه، عکس و... خدای خود را در آن محل قرار داده و هر روز و وقت و بی موقع در مقابلش به راز و نیاز و عبادت و دعا می پردازند.
[4] - Singrauli
[5] - Bhopal
[6] - Brajesh Kewat
[7] - Bitti
[8] - رومینا اشرفی (زاده ۱۵ مرداد ۱۳۸۵ – درگذشته در ۱ خرداد ۱۳۹۹ در روستای سفید سنگان لمیر، بخش حویق، شهرستان تالش) دختر نوجوان ۱۳ ساله تالشی که پدرش او را به قتل رساند. او پیش از مرگ به علّت مخالفت خانواده با ازدواجش، به همراه دوست پسرش از خانه گریخته بود، اما پلیس او را دستگیر کرد و به پدرش تحویل داد. طبق گفته برخی منابع، پدر او پس از مشورت با دامادش که وکیل دادگستری است و با اطلاع از اینکه در قانون مجازات اسلامی ولی دم قصاص نمیشود، وی را با داس به قتل رساند.
شاید که من هم گم شدم، در دیر اصنام و صنم
اُفتان و خیزان با توام، ای آخرین امید من، همراهی ات را رو نما، ای سایه سنگین غم
دارم دلی آتشفشان، از حالُ روز این نشان روزم به شب نزدیک شد، سودای آتش را زدم
فریادها در دل غنود، شاید بترکد این دلم ترکیدنی نیست این دلِ، آسوده در دریای غم
هر روز را چون شبی، تاریک کردم من به خود تاریکی ام مستور شد، در این شب تاریک غم
کاش آن صبح بی قرین، روزی رسد از آستین دربی گشاید سوی ما، از این دل شبگیر غم
زین کاش های بی ثمر، آتش زبانه می کشد شاید که سوزد جان و تن، یا خانه را با این صنم
مرداب این دل، خشک شد، نی حرکتی نی جنبشی نی عشق را آمد به داد، نی آن دلیل، یا آن صنم
بیخود زدم من در سراب، هی دشنه بر خوی زمین نی این دلم را شاد کرد، نی آن زمین شد خود صنم
نی این صنم، نی آن صنم، هرگز نشد درمان دل شاید که من هم گم شدم، در دیر اصنام و صنم
این را پرستیدم شبی، صبحی به او شد طی دمی روزم به شب شد عاقبت، در دیر اصنام و صنم
گشتم پی دلداده ایی، از خود شدم من دور چند هم خویش را من وا نهاده، هم شدم گم از صنم
دوران این دلدادگی من را به باد غم سپرد این غم همیشه با من است، چه با صنم، چه بی صنم
شاید که غم را مقصد، این راه و رسم ما زدند نی خواهم این رسم را، نی، این راه پر صنم
خواهم که پروازی کنم در اوج، در دریایی خون شاید که خون شوید دمی، این دل را از این صنم
کرده مرا بازیچه ایی، در اوج بیداری خود تا من بدین شبخوابی ام، هی بینم او را چون صنم
آهنگ ناموزن زدند، داروغگان این صنم پرده به پرده می زنند، از تار و تنبور صنم
شب شد سرای ما بدین، تاری که بر چشمان زدند هم این دلم آشوب کرد، هم بیزار از صنم
به نظم در آمده در 17 شهریور 1399








