مصطفی مصطفوی
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک (حافظ)
آثار بازمانده از اوج شکوه و عظمت، یادآور آنچه است که باید بود و نیست، و خود انگیزه آفرین حرکتی است تا به کوششِ بدست آوردن آنچه از دست رفته است، منجر شود؛ و البته گذشته چراغ پر فروغ راه هایی است که در آینده باید رفت، ضعف هایی که باید دیده، و رفع نمود، شکاف هایی که باید دید و پر شود، تقویت آنچه نقطه قوت است، و برداشتن موانع ضعفی که همیشه ما را به ایستایی و سکون و مقاومت در ایستایی می خوانند،
مقاومتی برای هیچ، برای تغییر نکردن، برای ماندن تا پوسیدن و فسیل شدن، و نابودی، که آینده محتوم هر تمدن ایستایی است، که خود را به گذشته سپرد، و در آن ماند، تا حسرت بخوریم، حسرت آنچه می توانستیم باشیم و نیستیم، آنچه می توانست بود، و نیست؛ آنچه در یک قدمی ما بود، و از دستش دادیم و دست دراز نکردیم تا بر گیریم، راه هایی که می توانستیم برویم و نرفتیم، آنچه می توانستیم بدانیم و ندانستیم، آنچه ما را به نابودی برد، و ما همواره آویزانش شدیم، و در این ویرانی ماندگار گردیدیم.
شیراز دروازه جنوب، برای ایران بوده است، مردمی متفاوت، اتمسفری بزرگ پرور و از اهل خرد و اندیشه ساز، مرکز خیزش های آزادی خواهانه فکری، و تفکر رهایی بخش، و دوری از اسارت ماندن و مقاومت برای عدم تغییر؛ از این رو عرفانِ به بند کننده مریدی و مرادی، به شیراز که می رسد کمتر به بند کننده است، حتی دیکتاتوری های برخاسته از این خطه نیز، نوعی آزادی و کرامت را برای انسان های تحت سلطه خود دغدغه مند بوده اند، اینجا فضایی خاص است، تفکر و اندیشه ی مکتب شیراز شراب مستی آفرین است که خود هوشیاری در بر دارد، تو گویی شرابش برای مستی نیست، برای بیداری و هوشیاری است. اندیشه ایی متفاوت در این نقطه جوانه می زند، و جوشش دارد؛ این از جامعه، اندیشه و فضای متفاوتش سرچشمه می گیرد.
مُلک پارس، نگاهبان خوبی هاست، رهایی ها را در دوری از وحدت، و تبلور تکثر و تنوع می بیند، انسان پارسی تولیدگر اندیشه های نوست، که گاهِ اندیشیدن، به ماندن فکر نمی کند، به گذر می اندیشد، از این روست که در اکثر موارد حافظان سنت، و ماندگار کنندگان شرایط موجود، اندیشه شیراز را در نطفه خفه می کنند، تا مکتب مانوی [1] و مزدکی [2] در همین آغاز ظهور، نابود شوند و جوانه های رهایی به درخت تبدیل نشوند، جوانه هایی که در شیراز می توانند بزرگ و تنومند شوند، و سپس به نقاط دیگر ایران بروند، تا ماندگار و سراسری گردند،
شیراز می تواند قفل تحجر را بشکند، چرا که فرهنگ مدارا و... در سرزمین پارس اجازه رشد می یابد، اگر پارس به تسخیر اسکندرهای تحجر و تکصدایی در نیاید، این زمین می تواند آغازگر تحول در اندیشه هایی شود، که نسوج این مُلک را تاکنون سوخته اند، البته اگر تیمورِ اجبار و سلطه هم بیاید، باز سعدی ها در شیراز زبان به حکمت می گشایند، و او را نیز از دم تیغ منطق انسانی و اخلاقی خود می گذرانند، حتی در سلطه مغول خونریز نیز تیغ امر به معروف و نهی از منکر سعدی کُند نیست، و به درستی این را نثار حُکامی می کند لایق این و امر و نهی هستند، او مهر و حکمت را روانه خَلق، و امر و نهی را به سوی حُکامی می گیرد، که لایق ترین بدین امر و نهی هستند، این است که ملک شیراز گرچه به شرایط تن می دهد، اما هرگز با او عقد اخوت و پیمان نامه سازش نمی بندد، و در پی رهایی و خلاصی است.
برای دیدار از آثار شکوه و عظمت ایران و البته ارزشمندترین سایت و نگین انگشتری گردشگری ایران، باید شیراز را ترک کرد، و حدود 60 کیلومتری از این شهر خارج شد، تا از مشهورترین اثر تاریخی ایران، یعنی پارسه، پرسپولیس و یا همان شاهکار معماری، و مجموعه ی کاخ های معروف به تخت جمشید، در ده کیلومتری شهر مرودشتِ [3] شیراز دیدار کرد.
این مجموعه متعلق به آثار بازمانده از حُکامی در سلسله هخامنشی است که ایران، مردم و تمدن ایرانی را به اوج عظمت خود رساندند، و مثل خورشیدی در تاریخ این مرز و بوم، و البته حکمرانی جهانی درخشیدند، عظمت این بنای تاریخی، و سازندگان آن، اکنون نیز، حتی از بین سنگ های ویرانه های بر جای مانده از آن کاملا هویداست.
برغم اوج گیری های خیره کننده و شکوه تمدنی که آفریده شد، این مردم بعد از هخامنشیان، در اثر هجوم های پی در پی، حکمرانی حاکمان نالایق، و مشکلات بی منتهای ناشی از کاستی ها، بی سوادی، عقب ماندگی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و... که در آن غرق شدند، حتی ملیت و نام و نشان خود را هم به فراموش سپردند، به طوریکه مفهوم "وطن" را هم از یاد بردند، و آنطور که جامعه شناسان اقرار دارند، چنان ایرانیان از مفهوم وطن خالی شدند که نام متجاوزانی ویرانگر، همچون اسکندر، چنگیز و تیمور را بر فرزندان خود نهادند، و در اواخر قاجار وقتی از یک ایرانی، از وطنش سوال می کردند، دهات، یا حداکثر شهر خود را به عنوان وطنش اعلام می کرد، و مفهوم ایران - وطنی از ذهن آنان پاک شده بود، از این رو، کار پارس نشینان به جایی رسید که پارسه [4] که جایگاه نجبای ایران و پارس بود را، به آغل گوسفندان گله داران منطقه تبدیل کردند، این یعنی خود را کاملا به فراموش سپردند، تخدیر بی سوادی ها، و افول عقل، و کاهش فهم به جایی رسید که از خود بیگانه شدند.
بعدها پهلوی ها به اهمیت تاریخی پارسه به عنوان یکی از شناسنامه های بزرگ تمدنی کشور، پی برده و آنرا بعنوان اثر تاریخی ملی، و میراث جهانی ثبت، و احیا کردند، و در یک سلسله اقدامات آموزشی و... روح ملی ایرانیان را کمی زنده و بیدار کردند، و آنانرا به خود و تاریخ گذشته اش، دوباره آشنا ساختند، و به موازات آن علاوه بر معرفی ایران و پیشینه افتخار آمیزش نزد مردم خود، این تاریخ و گذشته شکوهمند را به ملل دیگر جهان نیز معرفی کردند، و موج ایرانگردی در بُعد داخلی و بین المللی، به راه افتاد، و زندگی اندیشمندانه دوباره می رفت تا پا بگیرد.
آنان علاوه بر اقدامات باستان شناسی و بیرون کشیدن آثار و شواهد تاریخ تمدن ایران، و تعمیر و نگهداری اماکن تاریخی آن، احیا مقبره ها و اماکن متعلق به مفاخر ملی، تحرکات تبلیغی و بزرگی را در این جهت سامان دادند، تا با برگزاری مراسم فرهنگی – تمدنی، و البته سیاسی – بین المللی، با شرکت سران و پادشاهان بیش از ۶۹ کشور جهان، و دیگر هیات های بین المللی، در جشنهای دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی [5] در پارسه، ایران را به دول و ملل دیگر نیز معرفی کنند،
پهلوی ها در این حرکت موفق دیپلماسی فرهنگی – بین المللی توانستند سران بسیاری از کشورهای مهم منطقه و جهان را از سراسر دنیا، به ایران آورده، و در یک مراسم معرفی بزرگ و با مشارکت جهانی، فرهنگ، تمدن، و پیشینه کشور را معرفی، و موج بزرگ جهانی برای معرفی ایران و تاریخ آن ایجاد نمایند؛
در نشست مذکور که با میزبانی پهلوی دوم انجام گرفت، تعداد نمایندگان عالیرتبه خارجی شرکت کننده در این مراسم، از تعداد هیات های گردهم آمده از ساتراپ های تحت حاکمیت داریوش هخامنشی در پارسه، که هر ساله در اولین روز نوروز در پایتخت هخامنشیان گردهم می آمدند نیز، بیشتر بود، که این سلسله بزرگ به افتخار این تعداد نمایندگان ملل تحت حاکمیت خود، که در موسم نوروز، در تخت جمشید گرد هم می آمدند، تصاویر نمایندگان شرکت کننده در مراسم پارسه را، بر سنگ های دیواره پله های این شهر تشریفاتی، حجاری کردند، [6].
پارسه به اندازه یک شهرِ متشکل از قصرها و تالارها وسعت دارد، که از این شهر اکنون تنها بناهای سنگی آن از ستون ها، راه پله ها و دروازه هایش باقی مانده است، دیدن این بنای فاخر را، برای هر ایرانی، برای یکبار هم که شده، واجب و لازم می دانم، اما خود این دومین بار است که افتخار حضور در آن را می یابم، جایی که 4 الی 5 ساعت وقت نیاز است، تا آنرا از جهات متفاوت دید، و در مورد آن به تفکر و مشاهده نشست، داشتن راهنما برای شنیدن توضیح در مورد تاریخ و حوادثی که بر این کاخ گذشته است، دیدار از پارسه را بسیار شیرین تر و گواراتر خواهد کرد.
2541 سال پیش، ساخت پارسه توسط داریوش هخامنشی بعنوان پایتخت اداری - تشریفاتی هخامنشیان آغاز گردید، و حدود 200 سال مجد و عظمت و توسعه این شهر به طول انجامید، تا سه پادشاه هخامنشی آن را تکمیل، و یا گسترش دهند، و پهلوی دوم که خود به عظمت هخامنشیان پی برده، و به آنان ارادت داشت، مبدا ساخت همین پارسه، یا آغاز حاکمیت سازندگانش را مبنا و مبدا تاریخ و روزشمار ملی ایام در ایران در نظر گرفت، و آنرا رواج داد، که البته موفق هم نشد، اما این مبدا به عنوان یک اصطلاح در فرهنگ سیاسی و اجتماعی در ایران جا افتاد، که حاکمیت پادشاهی در ایران را، بنایی 2500 ساله اعلام می کند.
اما حقیقت طور دیگری است، و گرچه هخامنشیان دولت و تمدن بسیار گسترده ایی را تدارک دیدند، که ساتراپ های تحت حاکمیت آن از رود دانوب در اروپا تا رود نیل در افریقا و رود سند در هند و سیحون و جیحون در آسیای مرکزی را شامل می شد، لیکن آنچه مسلم است این که تاریخ پادشاهی و تمدن های شکوهمند، در ایران به پیش از هخامنشیان باز می گردد،
به عنوان نمونه ایلامی ها [7] پیش از هخامنشیان بر منطقه ایی وسیع از استان خوزستان و منطقه پارس فرمانروایی داشتند، و تمدن بزرگی را برای خود ایجاد کردند، به طوری که هخامنشیان را "وارثان واقعی هنر و فرهنگ عیلامی" می دانند؛ همچنین مادها در غرب، پارت ها در شرق، تمدن سازان جیرفت که سابقه تمدنی ایران را به 7 هزار سال قبل می برند و... همه و همه نشان از بیشینه تمدنی ایران، و ایرانیان دارد.
اینکه ایرانیان پیش از وجود سیستم شکوهمند هخامنشیان، دارای جریان و سیستم تمدنی دیرپای و مداومی بوده اند، امر روشنی است، ایلامی ها دارای اجزای حکومتی، مذهبی و اجتماعی بزرگی بودند، گرچه از حق نیز نباید گذشت که هخامنشیان ایران را از همه لحاظ به اوج وحدت سرزمینی و ملی و فرهنگی رساندند، چه خوشمان بیاید چه نیاید، آنان عظمتی را خلق کردند که تاکنون دیگر تکرار نشده است.
در تصاویر نقش زده شده در پارسه، نقش و تصویری از زنان ندیدم، که به شکل همسر، دختر و یا الهه ایی روی سنگ های آن کنده کاری شده باشد! اما به رغم این واقعیت، در هزاران خشت نگاره های بدست آمده از این مکان، نوشته هایی هست که در واقع وقایع نگاران، یا مسئولین دفاتر حسابداری کارکنان، و مهندسین سازنده این قصر، در این خشت نوشته ها، از زنانی ذکر به میان آورده اند، که به عنوان مهندس سازنده، مسئولیت داشته و به آنها حقوق پرداخت شده، یا به موقع بارداری، حق بیمه دوره وضع حمل دریافت می کردند و...
و این نشان می دهد که زنان ایرانی هزاران سال قبل، در نقش اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خود، در بین مهندسین سازنده، مدیریت گارگاه های ساخت این بنای رفیع و...، جا گرفتند، و هخامنشیان، دولت متمدنی را ساخته و پرداختند، که حتی صنعت بیمه را در آن موقع، در 2500 سال قبل در دستور کار خود داشت، و اگر کارگری و... در جریان کار، صدمه می دید، حامله می شد و... حقوق دوره بازیابی سلامت را دریافت می کرده است،
از اینرو، این نیز بعنوان یک افتخار برای شاهان هخامنشی باقی مانده است، که برای ساخت کاخ های بی نظیر خود در ایران، به کارگران و مهندسین سازنده آن، طبق یک الگوی منظم، حقوق پرداخته اند، و مثل دیگرانی نبودند که ساخت کاخ هایشان حاصل بردگی و اسارت اقوام و ملل دیگر بوده است، و لای جرز دیوار کاخ های شان، مملو از اجساد کارگران، اسیران و بردگانی است که به بیگاری بردند، این همان انسانیت، اخلاق و روح متمدن شاهان هخامنشی را نشان می دهد، که در تاریخ حکمرانی جهانی آنان را برجسته و باقی می دارد.
هخامنشیان درصد مهمی از مناطق قابل سکونت کره زمین را زیر مدیریت خود گرفتند، و سیستم دیرپای حاکمیت فردی، نظام پُست و ارسال پیام های سریع، ارتباطات، جاده سازی، دیوان سالاری حکومتی و... در ایران را، به اوج رساندند، اما در کنار آن بروز عدل، رحم و بخشش، مدارا، تسامح و تساهل دینی و قومی، و اعتقاد عملی به تکثرگرایی فرهنگی، فکری، قومی و... را نیز، از خود نشان می دادند،
روحانیت مذهب زرتشت، در حاکمیت هخامنشیان فعالند، و نقش اجتماعی در خور خود را دارند، اما مغز متفکر در این حاکمیت، در چنان مرحله ایی از عقلانیت بودند، که آنقدر به آنان در قدرت سهم ندهند که پا را از حدود معابد خود بیرون نهند، و به جای خدمت به اهورامزدا، در خدمت توسعه طلبی قدرت و ساخت ها و جریانات آن قرار گرفته، دین زرتشت را نردبان قدرت کرده، جامعه را دچار ایستایی، ویرانی و دو قطبی های شدید نمایند، و به کشتار و تضییع حقوق "دیگران" مبتلا کنند،
و جنایاتی که در دیگر حکومت های این چنینی ایرانی دیده می شود، در حکومت هخامنشیان گزارش و یا ثبت نشده است، ولی به عکس در داستان هخامنشیان و کشور گشایان آنان و امثال کوروش کبیر ثبت شده است، او از بقای معابد ملل مغلوب (بابلیان و...)، حق پرستش خدای آنان، و حتی تعمیر و احیای معابد شان و... سخن به میان می آورده است، و آنچه امروزه از حقوق بشر مدرن گفته می شود، در آن زمان، در فرمان حکومتی کوروش کبیر، در برخورد با ملل مغلوب لحاظ شده، و دیده می شود، و در عین حال که شاهان هخامنشی قدرت خود را مدیون اهورا مزدا، می دانستند، خود را مقید به رهایی ملل از ظلم، و اعطای آرامش، شادی و امنیت به ملل جهان اعلام می کردند.
اما در سلسله بزرگ دیگر ایرانی یعنی ساسانیان، که بعدها در ایران حاکمیت را از سلوکیان و جانشینان اسکندر مقدونی پس گرفتند، روحانیت دین زرتشت، چنان وسعت عمل و سهمی در قدرت بدست آوردند، که مُخِل حرکت طبیعی ملی و مردم و حاکمیت کشور شد، و در فرایند قدرت چنان عجین شدند، که نمود این امتزاج، کشتار دردناک مزدکیان و... گردید، که حرکت اصلاح گرایانه آنان، توسط قشریون حافظ وضع موجود، به کفر و زندقه متهم شد، و ننگ بی تحملی، عدم تسامح و تساهل، عدم مردم داری، تن ندادن به اصلاح و تغییر و... بر پیشانی بی گذشت، بی تحمل و بدون مدارای ساسانیان نوشته و باقی ماند،
و البته در نهایت ساسانیان سزای عملکرد خود را هم دیدند، و در مقابل مهاجمین بیمقداری مغلوب شدند، که از شبه جزیره عربی آمدند؛ مردمی که امپراتوری های رم و ایران، هیچ انگیزه ایی مالی و یا تمدنی برای حمله و تسخیر سرزمین آنان یا به انقیاد کشیدن آنان را نیز نمی دیدند، و همین ها پایه های این امپراتوری بزرگ و متمدن را سست و نهایتا آن را بر انداختند، و بر جنازه اش اسب غارت و چپاول و نابودی تاختند،
و گرچه هخامنشیان نیز به زودی مغلوب شدند، اما در واقع مغلوب یک رقیب امپراتوری عظیم، متمدن و دیرپا با سیستم شورایی و دمکراسی شدند، اما ساسانیان به افرادی بیابانگرد، فاقد تمدن و فنون رزم باختند، که هیچکدام از دو ابر قدرت موجود در آن زمان (ایران و روم)، آنان و سرزمین شان را، حتی لایق حمله هم نمی دیدند، و یکی از دلایل مهم شکست ساسانیان در مقابل چنین دشمن بی مقداری، شاید همین بی تحملی، عدم مدارا، کشتار مصلحین و تن ندادن به تغییر و اصلاح داخلی بود، که در اثر سلطه روحانیون زرتشت، بر دستگاه حکمرانی ساسانیان بود، که اجازه وجود تکثر و اصلاح را از جامعه ایرانی سلب کردند، کاری که هخامنشیان تاکنون، بدین اتهام مبتلا، و متهم نشده اند.
ناگفته نماند سیستم حاکمیت فردی، یا همان دیکتاتوری – که البته رایج ترین نوع حکومت در آن زمان بود - ، یا همان 2500 سال حاکمیت شاهنشاهی، در سلسله هخامنشیان به اوج رسید و توسط سلسله های مشابه در ایران ماندگار شد، رواج یافت و دیرپای گردید، به طوری که هنوز هم، این بلیه از مناطق تحت حاکمیت آنان در آسیا، افریقا رخت بر نبسته است، و گرچه دنیای خارج از چنین سیستم تمدنی، از جمله در یونان باستان، تمرین حاکمیت مردمی کردند و رو به دمکراسی و مردم سالاری رفتند، و خود را توسعه داده اند و...، اما در جایگاه هایی که چنین تمدنی شکوهمند و دیر پای را برای بشریت خلق کردند، متاسفانه نظامات دیکتاتوری پا برجا مانده، تداوم یافت و تنها گاهی شکل عوض کرده اند، نه در میانرودان، نه در سیحون و جیحون، نه در حاشیه های نیل، پایانی بر این سیستم دیرپای حاکمیت فردی و دیکتاتوری های ویرانگر کرامت انسانی، اخلاق و... دیده نشد،
و این تنها در حاشیه های رود دانوب، و حاکمیت یونانی در اروپاست که نظامات متکی بر اراده مردم، و سیستم های دمکراسی شکل گرفت، و می رود که جاگیر شده، و ماندگار گردد، گذشته از این منطقه تمدنی ایران بزرگ و تمدنی، متاسفانه در حوزه های تمدنی دیگر همجوار آسیایی، همچون حاشیه رود زرد، که نزدیک به یک ششم جمعیت جهان در آن می زیند، نظام دیکتاتوری ادامه یافت و حاکمیت حزب کمونیست چین، هم اکنون نیز حاکمیت دارد.
چنین جمعیتی در هند نیز، بعد از انقلاب آزادیبخش 1326 خورشیدی، به رهبری گاندی، نهرو و... به دمکراسی دست یافتند، اما با قدرت گیری حزب ملیگرای مذهبی هندوییBJP در دهلی نو که از دهه 1990 میلادی پا به عرصه قدرت نهادند، که به واقع نیز خود را برادران آریایی، و مدعی همکیش با هخامنشیان می دانند، و معتقد به بازگشت به سلسله مراتب قدرت اجتماعی سابق، و باستانی اند، و برهمنان و روحانیون هندو را در راس جامعه پرجمعیت و متکثر فعلی هند قرار می دهند و باقی مردم در ذیل آنان تعریف می کنند، و با وجود چنین تفکری، اکنون هند نیز به سوی دیکتاتوری مذهبی هندویی، طبقات اجتماعی باستان پیش می برند، و بزرگترین دمکراسی جهان، با خطر پاگیری دوباره دیکتاتوری مذهبی هندویی هست و تهدید می شود، و بسوی حاکمیت بنیادگرایی و ملیگرایی مذهبی و فرهنگی هندویی پیش می رود، و با این روند آینده خوبی در انتظار هند نیز نخواهد بود، و در نهایتِ چنین حاکمیتی، به سلطه طبقه روحانیت هندو منجر شده و به حاکمیت سیستم طبقاتی باستان هند ختم خواهد شد، و مردم هند یکبار دیگر بعد از آزادی، به رعیت درجه دوم تحت حاکمیت سلطه گران مذهبی و فرهنگی، و ارباب معابد تبدیل می شوند.
از این وقایع دردناک که بگذریم، زمین های اطراف پارسه را کشاورزان مرودشتی در اختیار گرفته و شخم کرده اند، و می روند تا حتی پارسه را در محاصره خود در آورند، گاهی انسان احساس خطر می کند که دست اندازی به مراتع اطراف پارسه، آنرا به دوره قاجار باز گرداند، و دوباره به آغل گوسفندانش تبدیل کنند، فضای سبز ساخته شده برای جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی در شیراز، در حال خشک شدن است، و با خشک شدن آن، زمین های کشاورزی پیشروی بیشتری نیز به سوی سایت تاریخی پارسه خواهند داشت، و بزرگترین سایت گردشگری ایران با بی توجهی، در معرض خطر است.
کشاورزی بی رویه ایی که در اطراف این میراث باز مانده از شکوه ایران و جهان، در جریان است، باعث خواهد شد با برداشت بیش از حد از آب های زیر زمینی منطقه، فرونشست زمین، بناهایی که برای 2541 سالم و ایستاده باقی مانده اند، در معرض فرو پاشی قرار گیرند.
پارسه یکی از مجموعه های بزرگ حاکمیتی در جهان است، اما چنین عظمتی که در 518 پیش میلاد مسیح ساخته شد، در سال 330 پیش از میلاد، توسط اسکندر مقدونی، مورد هجوم، تسخیر و غارت قرار گرفت، و به آتش کشیده شد، و ویران گردید، و عمر چندانی نداشت، و این از بد اقبالی ایرانیان و پارسه بود، که اسکندر مقدونی، جوانی کم سن و سال و اما جنگجو و با انگیزه یونانی، ایران را شخم کرد و تخت جمشید را ویران کرد، و اکنون 2353 سال از ویرانی پارسه می گذرد، اما این بنا هنوز عظمت خود را به رغم نظر ویران کنندگانش، به رخ جهانیان می کشد،
وجود پارسه در کنار کوه مهر و یا میترا، که اکنون به کوه رحمت مشهور است، نشان می دهد که ایرانیان در زمان هخامنشیان به معجزه و اسرار کوه ها معتقد بودند، که شهری به اندازه و اهمیت پارسه را، برای اولین بار، در پای این کوهِ مورد توجه، توسط داریوش کبیر، ساخته و پرداخته اند، کوه در فرهنگ ایرانیان، شرق نشینان و البته آغازگران بزرگ تمدن، برجستگی و اسرار خود را داشته است.
بعد دیدار از تخت جمشید به سوی شهر پاسارگاد شتافتم، شهری در 130 کیلومتری شیراز، که در کنار این شهر، مجموعه ایی تاریخی متعلق به مشهورترین و پر افتخار ترین پادشاه هخامنشی، یعنی کوروش کبیر قرار دارد، شاهی که منشور حقوق بشر کشف شده، از قوانین او عملی او، در حق ملل مغلوب، جهانیان را انگشت به دهان، و مبهوت بزرگی و اخلاق مداری خود کرده است، از این روست که او در بین شاهان هخامنشی به مدارا، تسامح و تساهل، و حکمرانی بر عدل و احسان و بر طبق موازین حقوق بشری مدرن، شهرت دارد، و دنیا در مقابل بزرگی و عقل و درایت او سر تعظیم فرود می آورد.
چنین انسان بزرگی، که هر ملت و تمدنی، برای داشتن چنین سرمایه افتخار آمیزی، مشتاق و بی قرار است، در ایران مورد بی مهری قرار می گیرد، و به رغم افکار عمومی ایرانیان که خواهان داشتن روزی در تاریخ و تقویم خود برای بزرگداشت کوروش هستند، خواهان نامگذاری اماکن خود به نام او می باشند و... اما در مقابل این خواست به حق مقاومت می شود!
و در این بی اعتنایی و مقاومت برابر خواست این مردم، آنان خود هفتم آبان هر سال را به عنوان روز ملی بزرگداشت کوروش هخامنشی [8] اعلام، و از او تجلیل می کنند، و برای دیدار از مقبره اش در پاسارگاد سرازیر می شوند و حوادثی اتفاق می افتد که نشانگر شکاف جهت حرکت حاکمیت با مردم خود می باشد، و چنین شکافی بین مردم و حاکمیت، به ضرر هر دو خواهد بود.
و به نظر می رسد حاکمیت بی جهت بر این خواست عمومی بی اعتناست و مقابل آن مقاومت می کند و تن به خواسته افکار عمومی خود نمی دهد، و با این عمل خود، نیروهای اجتماعی کشور را در مقابل هم قرار داده، و متسهلک می کند، و به نظر می رسد تمام این حرکات، با یک پیشفرض انجام می گیرد که تمدن ایرانی را مقابل اعتقاد دینی فرض می کند، حال آنکه اگر اسلام را دین مدعی درستی و انسانیت در نظر بگیریم، کوروش نیز به معیارهای درستی و انسانیت عمل کرد، و آن را عملی و عینی نمود، و مسلما طرفداران درستی و انسانیت باید او را از خود بدانند، نه اینکه در مقابل او، جبهه گیری کرده، به مقابله با خواست ملت خود برخیزند! این هم از تراژدی های غمناک روزگار ماست که ما را سرگرم به خویش می کند، تا قافله پیشرفت و تمدن جهانی بتازد و ما در درگیری های بی اساس خود غرق باشیم.
مقصد بعدی ام دیدار از سایت تاریخی "نقش رستم" است که حدود شش کیلومتر از قصرهای پارسه فاصله دارد و محل دفن پادشاهان سازنده تخت جمشید، یعنی داریوش بزرگ، خشایارشا، اردشیر یکم و داریوش دوم است که در حقیقت نوع خاصی از دفن بزرگان را در خود به نمایش گذاشته است، و بعلاوه بنای موسوم به کعبه زرتشت که در جوار این چهار مقبره شاهان هخامنشی قرار دارد، که در کاربری این بنا، نظرات متفاوتی وجود دارد، عده ایی آنرا آتشکده می دانند، که در این صورت با بناهای چهارطاقی آتشکده های موجود در ایران، که معمولا هم خشتی اند، متفاوت است چرا که کعبه زرتشت نه چهارطاقی است و نه خشتی، بلکه از سنگ است، و تاکنون نظر روشنی برای آن وجود ندارد.
در میانه ی راه دیدار از پارسه و پاسارگاد، از ویرانه های شهر مهم و مشهور استخر (اصطخر) پارس نیز گذشتم، که امروز کاملا ویران و با خاک یکسان شده است، اما غمبارتر از ویرانی چنین شهر مشهوری، برنجکاری های در این نقطه از ایران است که زجرآورتر می شود، در حالی که کشور به لحاظ برداشت از ذخایر آب های زیر زمینی، به مرحله بحران رسیده، با مصرف چنین سرمایه تجدید ناشدنی، که برای آیندگان باید حفظ شود، در این نقطه از ایران که دیگر نه رودی جاری است، و نه بارش های آنچنانی به خود می بیند، و خشکسالی به حدیست که امسال که بارش خوبی داشته اند، تنها در حد نرمال، حدود 300 میلیمتر باریده است،
در چنین نقطه ایی، با چنین شرایط بغرنجی، در کمال تعجب، مزارع برنجکاریی را می توان دید، و کشاورزان شیرازی، بعد از برداشت محصول گندم خود، در گرم ترین فصل سال، آب را از ذخایر زیر زمینی چندین میلیون ساله بیرون کشیده، زمین های کشاورزی خود را به صورت استخرهای وسیع پر از آب تبدیل کرده، و شرایط را برای کاشت برنجی آماده می کنند، که کاشت و داشت آن، مستلزم مصرف آب بسیار فراوانی است، که این خود یکی از جنایاتی است که در حق ذخایر آب های زیر زمینی کشور و شیراز تاریخی در جریان است و همه به این تراژدی خسارتبار و غمناک واقف و ناظری بی عمل هستند، و آینده تمدنی ایران در خطر جدی بی آبی و کوچ های بیشتر قرار دارد،
آب های بدون جایگزین زیر زمینی را با حفر چاه های عمیق می کشند، و در این استخرها در وسعتی بسیار زیاد، تحت عنوان برنجکاری، در معرض تابش شدید آفتاب جنوب، و البته سوزش نور خورشید شیراز قرار می دهند، که درصد تبخیر در اوج است، و به زودی تبخیر می شوند، و چرخی از استخراج آب و به تبخیر دادنش، در فرایند برنج کاری های غیر اصولی جریان دارد. این غیر اصولی ترین کشت و کارها در این مناطق است، که گرد خشکسالی حتی هم اکنون نیز، بر آن نشسته است، اما مدیریتی نه بر ذخایر آب های زیر سطحی وجود ندارد، و زمین های وسیعی بدین امر مشغول به کشت هستند، و در خودخواهانه ترین حالت، سرمایه هایی که متعلق به آیندگانی است که در این کشور باید بیایند، و بعدها با اتکا به همین آب های اندک زیر زمینی، زندگی کنند، و آبی برای نوشیدن حداقل داشته باشند، این چنین، سرمایه ایی که هرگز تجدید نخواهد شدف به سطح زمین آورده شده و در معرض تبخیر بی حد و حساب، در آب و هوای گرم منطقه، در زمین های برنجکاری شده پخش و نابود می گردد،
از ورودی استان چهار محال بختیاری تا کهگیلویه و بویر احمد و از آنجا تا شیراز این مزارع برنج، که از پر مصرف ترین کشت و کار آبی در جهان است، و خاص مناطق پر آب کره زمین می باشد، رایج است و همه نهاد های مسئول کشور، چشم ها را به نابودی سرمایه های تجدید ناشدنی آب بسته اند، و ذخایر آب های زیر زمینی که برای بقای ایران، و آیندگانش ضروری است، به تاراجی مغول وار می رود.
جالب است که آنانکه خود می دانند که سد سیوند را در این منطقه زده اند، برغم خطراتی که این سد برای بناهای تاریخی بی نظیر منطقه دارد، آنرا ساختند و افتتاح کردند، اما به علت خشکسالی هرگز آبگیری نشده است، اما برغم این واقعیت، این چنین دست و دلبازانه، از تنها ذخیره آبی باقی مانده برای این نقطه ارزشمند کشور، که از میلیون سال قبل در زیر زمین شکل گرفته و ذخیره شده است، سو استفاده و تاراجی چنین گسترده می شود، اسکندر اگر روزی آمد و آنچه در پارسه و پاسارگاد بود به تاراج برد، چنین سیاستی حتی قطرات آب پارس را نیز به تاراج می برد، تا پارسه و اطرافش را به کویرهایی بی آب تبدیل کند.
و خدایگان زمینی و آسمانی بدین تاراج در سکوتی تامل برانگیز نشسته و ناظرند. حتی "خدای بزرگ اهورامزدا، که شادی را برای آدم آفرید" [9]
در پارسه ترجمه کتیبه ایی را نهاده اند که متن و محتوای آن جالب و تفکر بر انگیز است :
"خدای بزرگ است اهورمزدا که این شگفتی دیدنی را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خرد و دلیری را بر خشیارشا شاه فرو نهاد. خشیارشا شاه می گوید: بخواست اهورمزدا آنچنانم که راستی را دوست هستم، بدی را دوست نیستم. نه مرا کام (= علاقه) که به ناتوان ز توانا بدی رسد، نه مرا کام که به توانا ز ناتوان بدی رسد. آنچه راست است، آن کام من است. مردی را که پیرو دورغ است، دوست نیستم. تندخو نیستم (چون مرا خشم افتد)، با اراده سخت نگاه می دارم، بر خویش فرمانروا هستم. مردی که همراهی (هم کوششی) کند، طبق همکاری اش می پرورم. آنکه تباهکاری کند، برابر تبهکاری اش پرسش کنم. کام من نیست که مردی تبهکاری کند. همچنین کام من نیست که اگر تبهکاری کند، پرسش نشود. مردی که علیه مردی سخن گوید، مرا باور نشود تا شهادت هر دو را نشنوم. آنچه مردی به اندازه توانایی خود کند، یا (بجا) آورد، از او خشنود می شود و مرا (طرف) بس کام است و از او خرسند هستم و من مردان فداکار را بسیار می دهم، چنین است هوش و سنجش (فرمان) من. هنگامی که تو ببینی یا بشنوی، چه در دربار (یا در میان ملت) و چه در میان سپاهیان، آنچه من کرده ام، این است (شاهد) شجاعت (یا کاردانی) من که فوق (حد) فکر و هوش است. این است باز دلاوری من. تا تن من تاب دارد، جنگاورم، خوب جنگاوری. همین که در جای (= میدان نبرد) قرار گیرد، با هوش (خود) می بینم، آنکه دشمن است و آنکه غیر دشمن است، هم باهوش و هم با سنجش. آنگاه من بهتر (از همه) در هنگام ارزش یابی (یا اقدام) تصمیم می گیرم تا دشمن را از نادشمن بشناسم. ورزیده هستم، چه با دو دست و چه با دو پا. در سواری، سوار خوبی هستم.ر کمانداری، کماندار خوبی هستم، چه پیاده، چه سواره. در نیزه افکنی، نیزه افکن خوبی هستم، چه پیاده و چه سواره. اینها هنرهایی است که اهورمزدا به من ارزانی داشت (= فرو نهاد) و من تاب (بکار) بردن آن را داشتم. بخواست اهورمزدا آنچه کرده من است، با این هنرهایی که اهورمزدا مرا ارزانی داشت، کرده ام. اهورمزدا مرا و آنچه کرده من است را بپایاد."
[1] - مانی (زاده ۱۴ آوریل ۲۱۶ م درگذشته ۲ مارس ۲۷۴ م) فیلسوف، شاعر، نویسنده، پزشک، نگارگر و بنیانگذار آیین مانوی است. او از پدر و مادر ایرانی منسوب به بزرگان اشکانی در نزدیکی تیسفون که در ایالت آسورستان قرار داشت که بخشی از شاهنشاهی اشکانی بود، زاده شد. او آیینی را بنیان نهاد که دیرهنگامی در سرزمینهایی از چین تا اروپا پیروان فراوانی داشت. برادران شاپور یکم او را پشتیبانی کردند و شاپور به او اجازهٔ تبلیغ دینش را داد. اما گرفتار خشم موبدان زردشتی دربار ساسانی شد و سرانجام در زمان بهرام یکم زندانی گشت و اعدام شد مانی خود را مانند بودا و عیسی فرستاده خدا معرفی میکرد، برای تکمیل آموزههایی که پیشینیان آورده بودند دینی نو و همگانی را تبلیغ مینمود که مانند مسیحیت در آن به روی آدمیان از هر نژاد و با هر وضع، باز بود. باورهای آن از آیینهای بابلی و ایرانی سیراب شده بود و از دینهای بودایی و مسیحیت اثر پذیرفته بود. مانی رتبه شماره ۸۳ را در سیاهه تأثیرگذارترین اشخاص تاریخ مایکل اچ هارت دارد پیروان مانی او را با القابی چون فرستاده روشنی، بغ راستیگر، سرور نجاتبخش، بودای روشنی و فارقلیط زمان میخواندند کاتاریسم یک جنبش اصیل مانوی بود و به همین دلیل خود را «پاکها» مینامیدند، نامی که از ادبیات مانوی برگرفتند. مفهوم «پاک» و پوشیدن «جامهی سفید» از عناصرِ دینیای بود که مانی از فرقهی گنوسی مغتسلهی خزایی که در آن پرورش یافته بود وام گرفته بود بخشی از دوران جوانی مانی در فرقهای عرفانی سپری شد که غسل در کانون آیینشان بود و استادش الخزایی یا الخسائیوس بود.
[2] - مَزْدَک یا مزدک بامدادان اصلاحگر اجتماعی و کنشگر مذهبیِ ایرانی در زمان شاهنشاهی ساسانی بود. وی در دورهٔ پادشاهی قباد یکم ساسانی فرقهای مذهبی بنیان نهاد و به تبلیغ آن پرداخت. او مروج آیینی بود که تحت تأثیر باورهای مانی بهویژه باور «بوندوس» یا «زرتشت خورگان» قرار داشت؛ در واقع، میتوان گفت فرقهای که مزدک بسط و گسترش داد همان آیین بوندوس بود. اوضاع ایرانشهر در زمان ترویج آیین مزدک نابسامان بود، و این کشور با بحرانهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی فراوانی دستوپنجه نرم میکرد. پیش از ظهور مزدک، قدرت شاه در مقابل قدرت طبقهٔ اشراف، روحانیون و صاحبان قدرت رو به افول گذارده بود. در برابر، قباد به حمایت از مزدکیان بهمنظور کاستن از قدرت اشراف و روحانیون دست یازید. این امر باعث همراهی مزدک و مزدکیان با پادشاهی قباد شد و اتحاد نوظهور قباد و مزدکیان از قدرت و نفوذ طبقهٔ اشراف، بزرگان و روحانیون به نفع شاهنشاه کاست. همدلی قباد با مزدکیان سبب شد که آیین مزدک در تمامی قلمرو ایرانشهر بسط و گسترش یابد و حتی از مرزهای ایران نیز پا فراتر بگذارد و به شبهجزیره عربستان برسد. با این همه، قباد در اواخر پادشاهی خود از حمایت مزدکیان دست کشید و همین امر موجب قتلعام مزدک و مزدکیان بهدست خسرو یکم شد. منابع تاریخی علل گوناگونی برای دشمنی خسرو انوشیروان با مزدکیان برشمردهاند؛ برخی منابع حمایت مزدکیان از بهتختنشاندن کاووس، برادر خسرو انوشیروان و پسر دیگر قباد، را علت اصلی این دشمنی دانستهاند.
[3] - یکی از اهالی منطقه عنوان داشت که شهر مردوشت، با چنین غنای فرهنگی و باستانی، متاسفانه با آمار خودکشی بالایی روبروست، شاخص های اقتصادی، فرهنگی و... نشانه های بسیار بدی را نشان می دهد، اما دنیای ستبر مشغول به آرمان های خود، به این شاخص های ناجور، نه واکنشی می بینی و نه تغییری را حس می کنی.
[4] - تخت جمشید (در دوره هخامنشیان: پارسه) (به پارسی باستان) (در زبانهای غربی: پرسپولیس، پرسهپلیس) (در دوره اسلامی میانه: صدستون یا چهل منار) (در عصر ساسانی: صدستون) (به پهلوی: sadstūn) مجموعهای از چند کاخ تو در تو در کنار دشت مرودشت و در کوهپایهٔ کوه رحمت در استان فارس واقع در ایران است. در دورههای تاریخی پس از هخامنشیان، به دلیل فراموشی خط و زبان پارسی باستان و نامانوس بودن کتیبهها، نام پارسه فراموش شده و مردم نام تخت جمشید (پادشاه پیشدادی) را بر روی کاخ مینهند. تخت جمشید در شهر باستانی پارسه یکی از شهرهای باستانی ایران قرار داشتهاست که طی سالیان، پیوسته پایتخت تشریفاتی امپراتوری هخامنشیان بودهاست. تخت جمشید در دوران زمامداری داریوش بزرگ، خشایارشا و اردشیر اول بنا شدهاست و به مدت حدود ۲۰۰ سال آباد بودهاست. در نخستین روز سال نو گروههای زیادی از کشورهای گوناگون به نمایندگی از ساتراپیها یا استانداریها با پیشکشهایی متنوع در تخت جمشید جمع میشدند و هدایای خود را به شاه پیشکش میکردند. در سال ۵۱۸ پیش از میلاد بنای تخت جمشید به عنوان پایتخت جدید هخامنشیان در پارسه آغاز گردید.[۴] بنیانگذار تخت جمشید داریوش بزرگ بود، البته پس از او پسرش خشایارشا و نوهاش اردشیر یکم با افزودن بناهای دیگر، این مجموعه را گسترش دادند
[5] - جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران با نام رسمی «دو هزار و پانصدمین سال بنیانگذاری شاهنشاهی ایران بهدست کوروش بزرگ» نام مجموعه جشنهایی است که بهمناسبت دو هزار و پانصد سال تاریخ مدون شاهنشاهی ایران و در زمان سلطنت محمدرضا شاه پهلوی از تاریخ ۱۲ تا ۱۶ اکتبر ۱۹۷۱ (برابر با سه شنبه ۲۰ مهر تا شنبه ۲۴ مهر ۱۳۵۰) در تخت جمشید برگزار شد. در این جشنها سران حکومتی و پادشاهان ۶۹ کشور جهان شرکت کردند
[6] - اسامی ملل شرکت کننده در جشن نوروز در تخت جمشید، که در سنگ نگاره ها این کاخ ترسیم شده اند بدین شرح است : ۱- مادیها ۲- ایلامیها ۳- پارتها ۴- سغدیها ۵- مصریها ۶- باختریها ۷- اهالی سیستان ۸- اهالی ارمنستان ۹- بابلیها ۱۰- اهالی کلیکیه ۱۱- سکاهای کلاهتیزخود ۱۲- ایونیها ۱۳- اهالی سمرقند ۱۴- فنیقیها ۱۵- اهالی کاپادوکیه ۱۶- اهالی لیدی ۱۷- اراخوزیها ۱۸- هندیها ۱۹- اهالی مقدونیه ۲۰- اعراب ۲۱- آشوریها ۲۲- لیبیها ۲۳- اهالی حبشه
[7] - تمدن ایلام یا هَتَمتی (به پارسی باستان : اووْجه، هووجه (Ūvja)[ نام یک تمدن در منطقهای است که بخش بزرگی، در جنوب غربی فلات ایران را در پایان، هزارهٔ سوم قبل از میلاد در بر میگرفت و در دورهٔ هخامنشیان به منطقه جغرافیایی سوزیانا شوش (Susa) کاهش یافت. ایلامیان کشورشان را «هَتَمتی» (هَ (ل) تَمتی) (Ha(l)tamti/Hatamti) بهمعنی «سرزمین خدا» میخواندند، اکدیان بدان «اِلامتو» (Elamtu) میگفتند و سومریان آن را با اندیشهنگاشت NIM به معنای «بالا و مرتفع» مینوشتند.[۱۰] در ۲۷۰۰ پیش از میلاد، نخستین شاهنشاهی ایلامی در شوش «در جنوب غربی ایران» تشکیل شد سفالینههای نقاشی شده متعلق به حدود ۳۵۰۰ پیش از میلاد در شوش واقع در ایلام بیانگر دورهای پیشرفته از طرحهای هندسی، ایجاد سبک خاص از انسان و شکلهایی از جانوران در آنها میباشد.
در حدود ۲۰۹۴ تا ۲۰۴۷ پیش از میلاد ایلام توسط شولگی، دومین پادشاه سلسله سوم اور تسخیر گردید و بعداً در سال ۲۰۰۴ پیش از میلاد سلسله سوم اور توسط ایلام واژگون میشود
[8] - روز کوروش بزرگ، در ۷ آبان ۲۹ اکتبر یک روز در گاهشمار غیررسمی و ملی ایران در گرامیداشت کوروش بزرگ بنیانگذار و نخستین پادشاه شاهنشاهی هخامنشی است.امروزه به صورت جهانی گرامی داشته میشود. بر اساس رویدادنامه نبونعید، در تاریخ ۷ آبان ۵۳۹ (پیش از میلاد)، کوروش بزرگ وارد دولتشهر بابل شد و یهودیان اسیر را آزاد کرد روز کوروش بزرگ در تقویم رسمی ثبت نشدهاست با اینحال گروههای مختلفی از مردم ایران خواهان ثبت این روز در تقویم ملی ایران هستند و هرساله روز هفتم آبان ماه با حضور در آرامگاه کوروش در پاسارگاد این روز را گرامی میدارند این روز، زادروز کوروش بزرگ نبوده و روز گرامیداشت وی است.
[9] - "خدای بزرگ اهورامزدا است، که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که آدم را آفرید، که شادی را برای آدم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یک شاه از بسیاری٬یک فرماندار از بسیاری. من خشایارشا، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمینهای دارندهٔ همه گونه مردم، شاه در این زمینِ بزرگِ دور و دراز. پسر داریوش شاه هخامنشی. شاه خشایارشا گوید: به خواست اهورامزدا این دالانِ همه کشورها را من ساختم. بسیار (ساختمان) خوب دیگر در این (شهر) پارس ساخته شد، که من ساختم و پدر من ساخت. هر بنایی که زیبا دیده میشود ٬آن همه را بخواست اهورامزدا ساختیم. شاه خشایارشا گوید: اهورامزدا مرا و شهریاری مرا بپاید و آنچه را که به دست من ساخته شده و آنچه را که به دست پدر من ساخته شده، آن را اهورامزدا بپاید. شاه خشایارشا گوید: داریوش را پسران دیگری بودند، ولی چنانکه اهورامزدا را کام بود، داریوش، پدر من، پس از خود، مرا بزرگترین کرد. هنگامی که پدر من داریوش از تخت کنار رفت، به خواست اهورامزدا من بر جایگاه پدر شاه شدم. هنگامی که من شاه شدم، بسیار ساختمانهای والا ساختم. آنچه را که به دست پدرم ساخته شده بود، من آن را پاییدم و ساختمان دیگری افزودم. آنچه را که من ساختم و آنچه که پدرم ساخت آن همه را به خواست اهورامزدا ساختیم. شاه خشایارشا گوید: پدر من داریوش بود؛ پدر داریوش ویشتاسب نامی بود. پدر ویشتاسب آرشام نامی بود. هم ویشتاسب و هم آرشام هر دو در آن هنگام زنده بودند، اهورامزدا را چنین کام بود، داریوش، پدر من، او را در این زمین شاه کرد. زمانی که داریوش شاه شد، او بسیار ساختمانهای والا ساخت." سنگنگاره ایاز خشایارشا در موزه ملی ایران.
صبح صبحانه ایی خورده یا نخورده، خود را به منطقه "عفیف آباد" شیراز رساندم، جایی که بازارهای مدرن شهر شیراز چشم نوازی می کنند، بازار هنوز نیمه باز و بسته است، و فروشندگانش به مرور در حال آمدنند، از میان مال های بزرگ و آبرومند این خیابان گذشتم، و خود را در انتهای آن به دروازه ورودی باغ تاریخی "عفیف آباد" رساندم،
هزار جلوه زیبایی شیراز را در این خیابان، و این باغ زیبا، می توان دید؛ باغی که به برکت خوش فکری فرماندهان ارتش ایران، تا کنون حفظ و نگهداری شده، و از گزند ویرانی و بذل و بخشش ها در امان مانده است، و از همه مهمتر اینکه، با تدبیر ارزشمند روابط عمومی ارتش، در معرض دید عموم قرار داده شده است، تا در زیر ذره بین دید عموم، باز درصد ماندگاری این باغ ارزشمند تاریخی افزایش یابد،
و البته این یک حقیقت و اصل اجتماعی است که، آنان و یا آنچیزهایی که زیر ذره بین دید عمومی هستند، سالم و ماندگار تر خواهند شد و ماند، در پستوهای نادیده شدن، این فساد و نابودی و انحراف است، که گریبانگیر بهترین گوهرها انسانی و مادی خواهد بود، و این مرگ و بدنامی است که انتظار آنان را می کشد، که خود را از دید و ارتباط با مردم محروم می کنند، این دیدرس بودن تنها با موزه شدن میسر نمی شود، بلکه جهانیان، مطبوعات و رسانه ها را به عنوان رکن چهارم دمکراسی، بر همه حاکمان قرار داده اند، تا بر اعمال قدرتمندان نور بیفکنند و آنان را در دیدرس عموم قرار دهند، تا فاسد و منحرف و غارتگر نشوند، آنان که ریگ به کفش دارند، مطبوعات و رسانه ها را کور می کنند تا در دیدرس عموم نباشند، و همین ابتدای نابودی و بدنامی و انحراف خود آنان خواهد شد.
تو گویی در پیشانی این باغ خیر نوشته اند، که تاریخ او را می چرخاند و می چرخاند، تا به دامن فرزندان پاکِ مدافعِ میهن و مردم بیندازد، تا در کنار آنان، برای شیراز، و البته ایران ماندگار و محفوظ شود. باغ عفیف آباد اکنون خود رسانه ایی عمومی است که به نام موزه، هم خود در دیدرس عمومی است و هم محتویاتش، هر دو حفظ خواهند شد.
ارتشی بر محافظت این باغ قرار دارد که تنها یک خاطره از شهادت فرزندانش را در "تنگ تامرادی" پیش از این در سفرنامه یاسوج گفته ام، و این هم نمونه ایی از همان تاثیری است که شیراز از میانه زاگرس می گیرد، و تاثیراتی که به آن منطقه می دهد؛ آنان کارنامه ایی درخشان از دفاع از خاک و مال و ناموس میهن در نبرد خسارتبار هشت ساله با دشمن بعثی دارند،
باغ عفیف آباد یک بنای سنتی و قدیمی در کنار بازارهای مدرن، و تلاقی سنت و مدرنیسم، در شیراز است، باغ هایی تاریخی، که در کنار مال های مدرن شهر، هر دو موجودیت خود را در کنار هم بی تعرض به یکدیگر، حفظ کرده اند، و اکنون، هر دو مکمل همدیگرند، این همان بروز پلورالیسم و تکثرگرایی مثبت و مبارکی است، که شیرازی ها رمزِ آن با هم بودن را دانسته، و آنرا حفظ کرده اند، و آن دو را در کنار هم نگه می دارند.
باغ عفیف آباد مجموعه ایی ارزشمند و 12 هکتاری است که از گزند طمع ورزی های تاریخی جان سالم به در برده، تا کنون دست به دست و حفظ شده، و به امانت داران امینی، همچون ارتش سپرده شده است، و اکنون برای مردم شیراز و البته ایرانیان، باقی مانده، امیدوارم از طرح فروش های مخفیانه دولت رئیسی در "طرح مولد سازی" اشان هم جان سالم به در ببرد، باغ با یک بنای 2400 متر مربعی فاخر در وسط آن، که در سال 1240 خورشیدی، توسط حاکم منصوب ناصرالدین شاه قاجار بر فارس، میرزا علی محمد خان قوام الملک آنرا بنا نهاده شد.، او که به همراه شیراز، مجموعه ایی از چند استان فعلی و از جمله سواحل شمالی و بعلاوه ساحل جنوبی خلیج فارس و بحرین را نیز در حاکمیت خود داشت؛ تا ببینیم بعد از این هم، امرای ارتش ایران، این توانایی را خواهند داشت که این باغ را برای آینده میهن خود حفظ کنند؟!، "خداوندا نگهدارش از زوالش"
چنین زمین ها و اموال ارزشمندی، در چنان جای مهمی، همواره در معرض خطرهایی بزرگ، قرار دارند و طمع ورزی ها، آنان را تهدید می کند [1] ، یکی از خطرهای فوری برای چنین اموالی، همین طرح به اصطلاح "مولد سازی" [2] دولت رئیسی است که در فروش اراضی و املاک دولتی، تن همه دلسوزان به کشور را می لرزاند، که در فضایی عجیب، مخفی، به دور از چشم هر ناظر، بازرس و رسانه ایی، و یا پیگرد حقوقی و قانونی در آینده، دست اندرکاران این طرح در حالت کاپیتولاسیون و مصونیت حقوقی، اموالی چنین ارزشمند را انتخاب، قیمت گذاری، مشتری یابی و به فروش خواهند رساند!
تاراجی چنین، سرمایه هایی چنین را در کشور تهدید می کند، و من هر دم، مثل مادر شهیدی که منتظر خبری از فرزند مفقود خود هست، و با هر نشانه ایی مو به تنش سیخ می شود، من نیز منتظرم خبری درز کند و ببینم این هیات مبسوط الید، کجا را به حراج گذاشته، و کجا را باخته ایم، در چنین بزنگاه هایی است که املاکی مثل باغ عفیف آباد به سرنوشت شومِ هزاران به چپاول رفته دیگر، در تاریخ ایران، دچار می شوند، و ما اکنون در تاریخ است که می خوانیم، کشور فلان ثروت، یا فلان گوهر را داشته است، و اکنون ندارد.
اما در این آشوب دل، مثبت اندیشی می کنم، می گویم که عفیف آباد اکنون موزه و کلکسیونی متنوع از تجهیزات نظامی ارتش را، طی دوران های مختلف در خود دارد، و آن را به یک محیط پژوهشی و علمی نظامی تبدیل کرده است، و این روزها، موزه ارزشمند باغ عفیف آباد از قدیمی ترین سلاح های جنگی، تا مدرن ترین آن را، از قدیم و جدید در خود دارد،
برای جنگ دیده هایی مثل من، دیدن هر کدام از این سلاح ها، خاطره ایی است که یاد آور دلاور مردی ها، برای حفظ این آب و خاک می باشد، شهادت هایی که نصیب فرزندان این وطن شد، چرا که آتش جنگ ها را کَسان دیگری بر می افروزند، و دامن آتشش، کسانی دیگر را در بر می گیرد، که در ایجاد آن هیچ نقشی نداشته اند، تنها این شانس و اقبال آنان بوده است، که دوره خدمت آنان، به برنامه جنگ افروزی قدرتمداری خوردند، و با آن معاصر شدند، و جان بدین خرگه کشتار باختند، و چشم هایی بیشمار، که پشت سربازانی ماند، که برای نبرد به رزمگاه ها رفتند و باز نگشتند.
باغ های اطراف شیراز، دلبراست، درست در کنار باغ عفیف آباد و... باغات دیگر شیراز نیز با گذرها و شاکله دیوارهای قدیمی خود، که به خصوص به انار شهرت دارند، دیده می شوند، آن هم انار "قصرالدشت" که مشهورتر است، و یا انگورهای دیم شیراز که آن را برای شراب سازی مناسب می کند، و تا پیش از انقلاب شراب شیراز شهرت جهانی داشت و...
شهرداری شیراز برای حفظ محیط باغ های شیراز فعال و نگاهبان است، و تلاش دارد که ریه های تنفسی این شهر از بین نرود، قصرالدشت روستایی بوده است که اکنون به شیراز وصل شده است، مثل چَلِستون که به شهر منضم شده است،
و این به برکت وجود سلسله ایی از شهرداران در شیراز است، که گویا وجه همت آنان حفظ شهر و انجام وظیفه شهرداری خود بوده است، و مردم شیراز هم خاطره خوبی از آنان دارند، و از این رو بود که یکی از شیرازی ها به من گفت: "در شیراز شهرداری نداشتیم که به جرم فساد دستگیر شود!". این یک خبر خوب است که نقطه ایی از کشور باشد که در این حد، از فساد به دور بماند. حال آنکه تهران این چنین نیست، و همواره حرف و حدیث های تلخی از بلدیه این شهر، شهردارانش، به گوش می رسد، و برای همین هم هست که بلدیه به یکی از مثال های ناجور در فرهنگ فلکلور تهران، و سمبل فساد تبدیل شده است. اما در شیراز ظاهرا اینگونه نیست.
انار رتبه اول محصول باغات شیراز، و بعد از آن، گردو و خرمالو، در رتبه ی بعد قرار دارند، باغ های شیراز از آب قنات سیراب می شوند، باز هم این یک خبر خوب است که آنقدر چاه های عمیق حفر نکرده اند که کاریز ها را که تاریخ آنان به تاریخ تمدن ایران پیوند دارد، در این شهر خشک شوند و هنوز قنات ها در شیراز زنده اند، و مزارع را از آب خود سیراب می کنند. "مالی آباد" و کوچه باغ هایش پر از شعار نویسی است، اینجا یکی از مراکز اعتراض جنبش های اعتراضی مختلف در شیراز است.
از خیابان قصر الدشت را هم دیداری داشتم، به گفته یکی از شیرازی ها، از محلات شیراز است که طی دهه های گذشته تغییر آنچنانی نکرده است، در این خیابان، با یک ابتکار خوب، به جای این که در دو طرف خیابان چراغ برق بکارند، چراغ ها را با یک سیم بکسل به وسط خیابان آویزان کرده اند، این باعث می شود علاوه بر کلی صرف جویی در انرژی، نوری به هدر نرود، و نور بی آنکه در لای بلای شاخ و برگ درخت های حاشیه خیابان گم شود، مستقیم به خیابان بتابد.
باغ ارم را از میان باغات دیگر شیراز به عنوان انتخاب دوم و آخری ام، برای دیدار از باغات مشهور شیراز برگزیدم، تا دوگانه ایی از باغات بزرگ شیراز را دیده باشم، این باغ نیز قدمت بسیاری دارد، و اکنون در اختیار "دانشگاه شیراز" است، با کلکسیونی از روئیدنی هایی جهان،
دانشگاه نیز از امین ترین نگاهبانان بر سرمایه های ملی کشور است، در واقع دانشگاه خود محل تولید سرمایه های ملی، یعنی نیروی انسانی کشور می باشد، خیالم کمی راحت است چرا که بدنه دانشگاه همیشه از شریف ترین کارکنان نظامات مختلف در کشور بوده اند، هر چند روزگار را چنان سیال دیده ام که انسان دیگر به چشم خود هم نمی تواند اعتماد کند، در جامعه حاکمیتی یکدست، محل امنی وجود ندارد، چراکه فرش های تاریخی کاخ ها [3] در فرهنگی ترین بخش کشور، در کنار گوش و چشم بالاترین مقامات حاکمیتی کشور، یعنی سازمان موزه ها و مراکز گردشگری کاخ های فعال کشور، مفقود می شوند!
ارم باغی مثال زدنی در تاریخ باغ های ایرانی است که تاریخ ایجادش حداقل به 900 سال قبل باز می گردد، و از سال 1342 به دانشگاه شیراز واگذار شده، و امیدوارم هرگز از مالکیت دانشگاه شیراز که از پر افتخارترین دانشگاه های ایران است، خارج نشود، دانشگاه برازنده داشتن چنین مایملکی هست،
[1] - در سفر همدان یکی از شهروندان همدان از تقسیم زمین های پادگان بزرگ ارتش در این شهر گفت که زمین هایش را تفکیک و به پرسنل دادند تا برای خود ساختمان سازی کنند، حال آنکه زمین هایی که به این بزرگی است باید به عنوان سرمایه های عمومی و جاهایی که تاریخ این کشور در آن رقم خورده است حفظ شود، چه بصورت پادگان، یا به صورت پارک و... هزاران جوان این کشور بهترین روزهای خاطره انگیز خود را در این مکان ها گذرانده اند، لذا حفظ آن به صورت مکان های عمومی مناسب است. طمع ورزی در چنین مکان های تاریخ سازی تنها خودخواهی متصرفین را تامین می کند.
[2] - این هیئت هفتنفره دارای اختیارات گستردهای برای اجرای مصوبه مولدسازی داراییهای دولت از جمله شناسایی کامل اموال غیرمنقول دولت و تعیین تکلیف آنها ظرف مدت حداکثر یک سال با استفاده از روشهای مختلف از جمله واگذاری و فروش اموال مازاد و مولدسازی با مشارکت بخش خصوصی است. این هیئت مأموریت دارد با فروش املاک و اموال دولت، ردیف ۱۰۸ هزار میلیارد تومان منابع بودجه سال ۱۴۰۲ ایران را تأمین کند
[3] - ناپدید شدن فرشهای کاخ سعدآباد به ناپدید شدن ۴۸ تخته فرش نفیس کاخ موزه سعدآباد اشاره دارد. در ابتدا خبرگزاری فارس این موضوع را رسانهای کرد و مسئولیت آن را به گردن دولت دوازدهم انداخت؛ ولی طرف مقابل آن را رد کرد
اینجا شیراز است، مرکز اندیشه، مرکز معنا و ظهورهای مختلف معنوی و تفکری؛ اینجا مرکز پرورش تفکر آزاد، و بروز و تحمل تکثر و تنوع فرهنگی و معنوی است، گرچه حکیم صدرای شیرازی در این شهر پرورش یافت، و حکیم شد، اما وقتی به اصفهان رفت، و در محیط سلطه استبداد دینی، و تک صدایی های حاکم فقهیِ در اصفهان قرار گرفت، تحمل نشد، به جرم نظریات فلسفی و علمی اش، حکم به خروج از دین گرفت و قصد جانش کردند، و این فیلسوف بزرگ ایرانی، بدین وسیله آواره دهات، و پناهگاه هایی دور افتاده، و خارج از دیدرس فقها و گزمگان شان شد، تا از گزند قشریون و اهل ظاهر نجات یابد، و جان سالم به در برد؛
و اما شیراز، از آنجاییکه عارفان صاحب سبکی، همچون حافظ، سعدی و... که در چنین محیط فرهنگی پرورش و ظهور یافته اند، نگاهشان به دین، مذاهب و تفکر و در نتیجه پیروان آنان، نگاهی باطنی، غرفانی و با تسامح و تساهل است، از این رو در تحمل دیگران خدشه ایی در کارشان نیست، و خود مثال و سمبلی بودند، تا تفکر و مذهب مختلف دیگران را جلوه ایی متفاوت، از نام ها و صفات مختلف خداوند دیده آن را حق حیات و بروز دهند،
لذا از درگیری های فرقه ایی، تنش های فیزیکی با دیگران، به دور بودند و نوعی کثرتگرایی را در اندیشه و عمل بشر، قایل بودند، خدای دیگران را با خدای خود تفاوتی نمی دیدند، و آنرا تنها جلوه ایی دیگر از خدای خود می دیدند، از این رو شیراز می تواند سمبل و مرکز تحمل مذهبی، پلورالیسم و تکثرگرایی، و تحمل دیگران در کشور باشد، چرا که اصفهان با این پیشنه تحمل ویران، همدان با چنان وضعی و... این شیراز است که می تواند به محل تحمل و تسامح و تساهل تبدیل شود،
تا شاید دوباره چشمه های اندیشه از جامعه در سکوت فرو رفته ایرانی، جوششی دوباره آغاز کند، و به تعفن مردابی عدم تحمل در کشور پایان دهد، و بلیه ی ضد بشری و ضد انسانی عدم تسامح و تساهل از کشورمان رخت بربندد، و به شرایطی برسیم که حافظ در شعف تمام، شهر خود را ملکه فاضله عصر می دید، و به وجد آمده و برای بقایش دعا می کند که :
خوشا شیراز و وصف بی مثالش خداوندا نگهدار از زوالش
اما حافظ کجاست که این روزها ببیند، شیراز به تقابلگاه آشکار بین سنت و مدرنیزم، تسامح و تساهل و عدم تحمل و... تبدیل شده است، زیر پوست این شهر بزرگ، یک تقلا، یک رقابت و یک تلاش بی وقفه در دو جهت یک پیوستار، از انسان هایی ادامه دارد که شهر را به دو گروه تقسیم کرده اند، که تا اینجای کار، یک فرایند نسبتا طبیعی است، و در هر جامعه ایی، ممکن است بروز یابد، هر چند آنچنان هم طبیعی نیست، که در یک جامعه مردم این چنین، دچار دو دستگی های شدید شوند، در حد کشتار هم، و در دو جهت کاملا متفاوت حرکت کنند.
اما عنصر متفاوت و تاسفبار در اینجاست، که معمولا در رژیم های حاکمیتی نرمال، قدرت حاکمه، خود را از اینگونه تقابل ها بالا کشیده و بی طرفی نشان می دهد، و در بالا می ایستد، و سعی می کند اوضاع را به نفع منافع ملی و خیر اجتماعی تنظیم و رهنمون کند،
تا تقابل در یک محیط طبیعی، بدون دخالت مستقیم قدرت و حاکمیت، و دستکاری نشده، حتی با یک حساسیت زایی غیر مستقیم، در راستای پیشگیری حرکت های بی مورد، راه را بر برخوردهای نابهنجار مسدود کند، تا روندها جریان داشته، و مسیر خود را به صورت طبیعی بیابد، و حتی برای زنده بودن جامعه هم که شده، چنین روندی را در جامعه را به رسمیت می شناسد، و اجازه می دهد که در شرایط کنترل شده ایی، جریان ادامه یافته، تا اجتماع به ثبات لازم خود برسد،
اما اینجا متاسفانه حاکمیت، خود را در یک سوی جریان قرار داده، و آشکارا خود سردمدار یک سوی دعوا شده و خود را در صفبندی دعوای جامعه خود، جای داده و ایستاده، و به عنوان مدافع بخش سنتخواه، در یک فرایند لخت و بی پرده، و در تقابلی سازمان یافته قرار گرفته است،
این خسارتبارترین نوع تقابل در یک جامعه است، که حاکمیت نقش بالا دستی خود را رها کند، وجهه خود را از دست بدهد، و به یک طرف دعوا تقلیل یابد، و از همین روست که در دو سوی چنین شیرازی، بکش بکش ها آشکار، متخاصم و دو قطبی شده، شدید، جریان دارد، که گاه از سر لجاجت و عنادی آشکار دنبال می شود، شدت می گیرد، بروز می یابد، و در اینجا شعارها و خواست های یک طرف، در حاکمیت کشور غایب و مظلوم و بی نماینده می شود، و از این رو نوک حمله آنها، به سمت راس حاکمیت کج می شود، و طبقه روحانیت را به عنوان پایه های چنین تصمیم و نظامی، مورد حمله مستقیم و غیر مستقیم قرار می دهند،
و از این روست که دیوارهای شهر شیراز، پر از شعارهایی علیه راس حاکمیت است، و کشتارها از دو طرف هم، همینجاست که معنی تقابل همه جانبه به خود می گیرد، و در نسل ها شکاف ایجاد می شود، و فرزند آن رزمنده جنگ، در بین معترضین با وضع موجود مبارزه می کند، و در "معالی آباد" شیراز شعار می دهد، و در مقابل نیروهای ضد شورش بر می خیزد، و در مقابل، پدرش در مراسم تشییع یک روحانی که در این درگیری های کشته شده، و در معالی آباد برایش تشییع گرفته اند، شرکت می کند! و شکاف ها هر لحظه عمیق تر می شود.
یک شیرازی در این رابطه گفت :
"اعتراضات خیزش "زن، زندگی، آزادی" بیشتر در بالاشهر شیراز بود، و طبقه متوسط به بالا بیشتر اعتراض کردند، مرکز اعتراضات همان منطقه معالی آباد بود، اما در اعتراضات آبان 1398 اعتراضات همه شهر را در بر گرفته بود.
سال 57 مثل یک کبریتی بود که انبار باروت افتاد، می گفتند شاه شعائر دینی را زیر پا می گذارد. ولی هنوز جامعه ما به این مرحله که آن زمان رسیده بود، نرسیده که مردم میلیونی وارد کارزار بشوند و رهبر کارزاری هم نیست. ما برای ساخت جامعه ای باید آلتر ناتیو مشخص باشد، باید دانست که به کجا می خواهید بروید.
یک روحانی که فرد فعالی بود و کارهای جهادی خیلی شرکت داشت، در خیابان ترورش کردند، و چون مرکز اعتراضات معالی آباد بود همینجا تشییع کردند، عصر ها که می شد اینجا اعتراض می شد، قاتل این روحانی فعال به نام زارع معیری که 45 سال داشت، هنوز پیدا نشده است. با تیر او را زدند، یک مامور نیروی انتظامی را هم آتش زدند که بعدها از شدت جراحات و سوختگی کشته شد.
من یک مدتی است که اخبار را گوش نمی کنم چون دارم مریض می شم، آنقدر اخبار منفی بود، من مراسم 22 بهمن رفتم، ولی روز قدس نرفتم، راهپیمایی 22 خیلی شلوغ بود جمعیت هم خیلی بود جامعه دو قطبی شده بود، یک عده بودند که خودشون در این راهپیمایی بودند و بچه هایش در اعتراضات بودند، و من گریه کردم."
هوا رو به تاریکی بود که با گذر از "چهار راه ادبیات"، خود را به منطقه سعدیه رساندم، اما در مقبره جناب سعدی محیط در کنترل شدید نیروهای حافظ حجاب و عفاف است، و کارشان دیگر از برخورد با خانم ها، فراتر رفته، و گریبانگیر آقایان هم شده است، و محیطی از خفقان و خمودگی ایجاد کرده اند، و اینان حتی تحمل زمزمه شعری از سعدی، بر سر قبرش را نیز ندارند، حتی شعری که از قضا، بر مزار سعدی کاشی کاری کرده اند، شعری که در واقع مناجات و سخنی عالی، از سوی سعدی، در سخن با حضرت حق است، اما مدعیان امر به معروف و نهی از منکر، و گزمگان گماشته بر مزار سعدی، تحمل زمزمه این مناجات بر مزار او را هم ندارند!
وارد مرقد این مرد حکیم دنیا دیده که شدم، حالت وجد و شادی معنوی مرا در فرا گرفت، که باید اعتراف کنم در مزار حضرت حافظ، که خود خداوندگار معنا و معنویت است، نیز چنین طرب معنوی به من دست نداده بود، اما تو گویی عرفان حافظی، اینجا در سعدیه حکیم شیراز میوه می داد، و در اولین قدم، مهد جمال شعری از مصلح الدین سعدی شیرازی شدم، که در سمت چپ درب ورودی مزارش، بر کاشیکاری های تاقچه ایی، نوشته بودند،
شعری که لژیونر سنتی خوان موسیقی ایران، جناب "شهرام ناظری" آن را به زیبایی تمام، آنچنان که روح انسان را به پرواز در آورد، اجرا کرده است، و من گویی با گروه موسیقی همراه با شهرام ناظری، اینجا بر مزار سعدی حاضر شده بودیم، و این شعر را که ناخودآگاه مرا به خود جلب کرده بود را اجرا می کردیم، شعر چنان مرا در خود در ربود و غرق کرد، که آنرا در مقامات و گوشه های موسیقی شهرام، به تکرار بنشینم، که :
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست [1]
که تا این دو بیتی از آن شعر زیبای جناب سعدی شیرازی را از روی کاشی کارای ها زمزمه کردم، جوانکی پیش آمد و مرا به سکوت دعوت کرد، و گفت "حرمت نگه دارید، آقا!"، به طعنه پاسخ گفتم : "حرمت کِه را؟! لابد از خواندن این شعر، جناب سعدی، در مزار خود بی حرمت می شوند، و تن سعدی در گور خواهد لرزید؟!"
این طعنه را که نثار این گزمه گماشته کردم، به خود آمدم و کظم غیظ کردم، و متوجه شدم او از همان نیروهایی است که سردار عزت الله ضرغامی، وزیر گردشگری دولت رئیسی و... بر اینگونه اماکن نهاده اند، تا سوژه های بی حجابی را یافته، و سیاست کنند، و گماشتگانش گویا زمزمه ایی موسیقیایی از مناجات این حکیمِ خفته بر این گور را نیز، خوش نمی دارند و بر نمی تابند؟!
در این لحظه شاید اگر سعدی، از گور بر می خواست، بدین گزمگان توصیه می کرد تا به ابراهیم رئیسی و معاونش عزت ضرغامی این پیام را از نوشته هایش برسانند که :
"یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید: از عبادت ها کدام فاضلتر است؟ گفت ترا خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری! ظالمی را خفته دیدم نیمروز، گفتم این فتنه است خوابش بُرده بِه، آنکه خوابش بهتر از بیداری است، آنچنان بد زندگانی مُرده بِه"
"ذوالنون مصری پادشاهی را گفت: شنیدم فلان عامل را که فرستاده ای به فلان ولایت، بر رعیت درازدستی می کند و ظلم روا می دارد. گفت: روزی سزای او بدهم. گفت بلی. روزی سزای او بدهی که مال از رعیت تمام شده باشد. سپس به زجر و مصادره از وی بازستانی و در خزینه نهی، درویش و رعیت را چه سود؟ پادشاه خجل گشت و دفع حضرت عامل بفرمود در حال."
"پادشاهی که عدل نکند و نیکنامی توقع دارد، بدان ماند که جو همی کارد، و امید گندم دارد."
"پادشاهی به دیده حقارت در طایفه درویشان نظر کردی یکی از آن میان به فراست دریافت و گفت: ای ملک، ما در این دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش از تو خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر."
و شاید اگر حافظ نیز زنده بود، و در این لحظه بر مزار همشهری اش، جناب سعدی حاضر بود، به واعظان مسلط شده به شهر و طراحان استقرار چنین تیم هایی از گزمگان و حافظان وضع موجود، می گفت :
"حافظ! اين خرقة پشمينه بينداز و برو آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
برو به کار خود ای واعظ! این چه فریادست مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست
دور شو از برم ای واعظ! و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ اگر چه صنعت بسیار در عبادت کرد"
اما ذهنم به بیراهه ایی بیش نرفت، چرا که اگر حافظی در زمانه ما ظهور می کرد، و قصد می کرد تا زاهدان و اهل ریا در این روز را خطاب قرار دهد، در مزار خود می ماند، و از میهمانان مزار خویش، دلجویی می کرد، و حمایتی نثارشان می نمود، که آنان نیز گرفتار چنین گشت هایی اند، که قاضی شهر پشت آنان است، و دیدار کنندگانش در آن مکان نیز از آزار و گزند این تیم های "امر به معروف و نهی از منکر" در امان نبوده و نیستند،
ساعتی پیش خود نمونه هایی از برخورد چنین محتسبانی را در آن محیط فرهنگی دیده، و تاسف خوردم، و اکنون همان دشنه در پهلوی من نیز فرو رفته بود، قاضیانی که گروه های رشوه و فساد های چند هزار میلیاردی را وا نهاده، و گزمگان شان را بر تار مویی از بازدیدکنندگان از مرقد خدایگان ادب و فرهنگ شیراز نهاده اند!
امر به معروفی که بر حاکمان مسلط بر قدرت بیشتر سزاست، تا بر کسانی که آمده اند تا از فرهنگ زلال معنای، خداوندگاران معنا در شیراز توشه برگیرند؛ اگر طراحان چنین گشت هایی سراسر ضرر، و خانمان بر باد دِه، کمی تفکر می کردند، به حتم می فهمیدند که کسانی را که شما از محیط معنا، و معنویت حافظ، سعدی و... می رمانید را، گروه های شبه عرفانی و... در خواهند یافت؛ اگر بفهمید، اینان با هر تفکری که دارند، آمده اند تا از چشمه زلال سعدی و حافظ توشه برگیرند، و درست هم آمده اند، آنان را می رمانید تا طعمه این و آن شوند؟!.
این است که می گویم سعدی و حافظ در ایران ما غریب هستند، ورنه مرقد مولانا جلال الدین محمد بلخی، این روزها در قونیه، در اختیار ترک هاست، که نه زبان مولانا را می فهمند، و نه واجد پیشینه ادبی و عرفانی اند که عمق معنا را در کلام و ادب مولانا بفهمند، اما اگر یک زائر، بر مزار مولانا در ترکیه حاضر شود، آزادانه می تواند زیارت کند و حتی می تواند رقص سماعی داشته باشد، و خود را با ترک هایی که از مولانا سماع او را می فهمند و بلدند، همراه شود و به سان عرفا برقصد.
و دولت عقلمدار ترکیه، نیروهای بنیادگرای جامعه مذهبی خود را (که کم هم نیستندرا) به عنوان ناظران بر رعایت شرعیات در مزار مولانا قرار نمی دهد. اما اینجا در وزارت گردشگری ما که باید مروج سعدی و حافظ باشد، دیدار کنندگان از مزار آنان را آزار می دهند و می رمانند تا به ترکیه بروند و از آزادی های آن کشور سود جویند، و معنا را از مزار مولانای روم برگیرند.
این حرکت سردار ضرغامی، ضد فرهنگی ترین حرکت یک بخش فرهنگی در چنین نظامی است که حتی سود خود را هم نمی فهمد، و حاضران در مرکز معنا، در چشمه جوشان رندانه حافظ را، بدین گونه، با حرکات ضد تمدنی خود، مورد آزار قرار می دهند و محیطی که باید دل را روانه عالم معنا کرد را، آلوده به کسانی می کند که حافظ عمری بر آنان و بر حرکات ناشایست و ضد اجتماعی آنان تاخت، و اصولا حافظ، بر چنین مکتب و تفکری که دین را وجهه برخورد با مردم قرار می دهد، مخالف و معترض بود، اما اینک مزار او و هم سلک عقلمدارش سعدی، در تسخیر جرانات قشری و متکی به نظام واعظان و محتسبان و قاضیان آنچنانی گرفتار آمده است.
دلم گرفت و فضا بر تنفسم تنگ شد و ناراحت شدم، دیگر تحمل ماندن در کنار سعدی را هم نداشتم، و بیدرنگ سعدیه را ترک کردم، و به سوی محیطی مدرنی، در آنسوی شهر شیراز شتافم، "مجتمع گردشگری، تفریحی و تجاری خلیج فارس"، بازاری چند طبقه و طولانی، با دنیایی از پدیده های نو و مدرن، انسان هایی از نوع دیگر، تفکری متفاوت، که من آنقدر که در دنیای سخن سعدی، مولانا، حافظ، فردوسی و... لذت می برم، هرگز شیفته بودن در چنین محیط هایی نیستم و از آن لذت نمی برم، اما چه می شود کرد، که دنیای معنوی آنان، آلوده به بگیر و ببند گزمگان و گماشتگان و محتسبان تبدیل شده، و تو باید در چنین جاهایی آرامش بگیری، و تسکین یابی، جایی که تنها برای خریدی چند لحظه ایی بیشتر مناسب حال من نیست.
دلگیر شدم از روزگاری که در آن گرفتار شدیم، از آنان که در محیط سنتی و قدیم شیراز، دنیای معنا و معنویت را، سعی می کند به سوی سکوتی مردابی برده، به انقیاد و سلطه خود نگه دارند، که حاصل آن محیطی پر از سکوت، خشن، بدون شادی، بدون خنده، عبوس که حتی مناجات آهنگین سعدی را بر مزار او نیز، تحمل نمی تواند کرد! محیط بیزاری آوری که انسان را از بهشت آنان نیز متنفر می کند، چه رسد به جهنمی که "عبوساً قمطریرا" در ایران ایجاد کرده، و می کنند.
اما کیلومترها آنطرف تر از سعدیه، بازاری از مدهای جدید، زنده و پویا، سرشار از نور پردازی های خیره کننده، معماری نو و براق، مملو از سرزندگی و... شب را به نیمه می برند، و بی هیاهو، زندگی خود را دارند، گرچه من هرگز دوست ندارم در مسابقه مد با کسی باشم، و رقابت کنم، و کلا چنین مدگرایی را دوست ندارم، آنرا ضد انسانی، ضد محیط زیست، مصرف زدگی و ظالمانه می دانم، اما اینجا حداقل انسان هایی هستند، که در دنیای خود غرقند، و با دنیای تو کاری ندارند، به تفکرت طعنه ایی نمی زنند، تنها انتظاری که از تو دارند، این است که با دنیای آنان کاری نداشته باشی، همین و بس. تو را با تمام قیافه، لباس، طرز فکرت می پذیرند و تحمل می کنند،
خسته از گشت و گذارهای روزانه، به رفتن به این مجتمع مجبور شدم، جایی که برای بازدید آرام و بی دغدغه از آن (مجتمع خلیج فارس)، حداقل باید 5 ساعت وقت گذاشت، اما در یک حرکت واکنشی، دیرهنگام آمدم، و زود باید رفت، اکنون شب به نیمه های خود نزدیک می شود و باید کمی آرمید، شیراز دیدنی های بسیار دارد، دیدار از باغ های شیراز، تخت جمشید، دیدار از نقش رستم، مقبره کوروش کبیر را به صبح فردا نهاده ام، پیش از آن، استراحتی باید.
نگهبان غضبناک ایستاده بر دیوار خانه عفیفه خانم قوام السلطنه در باغ عفیف آباد
[1] - به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنیآدم از اوست به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست سعدیا گر بکند سیل فنا خانه عمر دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست
در کنار دیواره های بلند رشته کوه زاگرس، آنجا که از ارتفاعات بلندش، به سمت دشت های داخلی کاسته می شود، دو تا از مهمترین شهرهای ایران شکل گرفته اند، شیراز و اصفهان، که خود دارای دو مکتب و فضای مجزای فکری، تمدنی و اجتماعی اند، که البته در تاریخ تمدن و ادب ایران درخشیدند، و این دو، از تحولات سیاسی، آب و هوایی و... مناطق مرکزی زاگرس نیز همیشه تاثیر گرفته اند، و به آنها تاثیر داده اند، لذا من نیز سفر به میانه های زاگرسِ بلند و خاطره بر انگیز، با دیدار از این دو شهر، سفرم به حاشیه های زاگرس را تکمیل کردم؛
اولین و آخرین باری که از شیراز دیدن کردم، به اوایل دهه 1370 باز می گردد، که اکنون سی سال از آن زمان می گذرد، شهر آنقدر بزرگ شده است که از شهرک گلستان که وارد این شهر شدم، ده ها کیلومتر مسیر را ادامه دادم تا خود را به مرکز شهر شیراز رساندم، شهری کاملا متفاوت، به لحاظ وسعت، اما ساخت شهری آن در مرکز، تغییر آنچنانی نکرده است، دروازه قرآن، سعدیه، حافظیه، ارگ کریم خانی و... همانگونه که بوده اند، باقی اند، باقی همه تغییر است، و گسترش و...
اما در مرکز شهر، این تنها در سمت شاهچراغ است که بسیار شاهد تغییرات هستیم، این حرم به طرز عجیبی بزرگ شده، و در اطراف آن کماکان در حال تخریب و گسترش حرم هستند، بافت قدیمی شهر شیراز را تخریب می کنند و فضاهای خالی شده از بناها را، کمی به حرم می دهند و بر باقی ویرانه های محلات تاریخی شیراز، بازارهای مدرن می سازند، با دیوارهایی که به دیوارهای حرم تفوق نیابد، اما نتیجه آن تنها افزودن به مجموعه بازارهایی بی شمار و بی پایانی است که در کنار حریم شاهچراغ گسترش و توسعه می یابند،
این وضع مرا به یاد توسعه حرم رضوی در مشهد انداخت، که زمانی پیرامونش را آنقدر ویران کردند، که حرمی در اندر دشت، به وسعت یک شهر، برای مشهد بوجود آورند، همان الگو در اینجا دوباره سازی و تکرار شده است، بافت قدیمی شهر را تخریب می کنند، و به جایش بازارهای کناری حرم را اضافه می کنند، شاهچراغ فضای اطراف خود را می بلعد، اشتهایی سیری ناپذیر را می بینی که ویران می کند و پیش می رود، و طرح توسعه این حرم، ذهن شیرازی ها را به خود مشغول داشته، و آنرا نسبت به آینده شهر خود نگران کرده است.
مردم شیراز واکنش دلسرد کننده ایی به این ویرانی ها دارند، یک شیرازی که وقت صحبت، خود را نتوانست کنترل کند، و اشک در دیدگانش حلقه زد، در پاسخ به این سوالم که خانه "زینت الملک قوامی" کجاست؟ وقتی دید مسافرم، و به دیدار این خانه تاریخی می روم، به دقت تمام آدرس داد [1] و اضافه کرد، "برو، و حتما از آن عکس هم بگیر، برخی از این بناهایی را که در این سفر می بینی، در سفر آینده ات به شیراز، شاید نخواهی دید، مافیای ویرانی شیراز، چشم به گسترش بازار دارند!"
گفتم "طرح گسترش حرم شاهچراغ" در آنسوی خیابان خان زند، و این خانه تاریخی در این سو است، چطور از ویرانی این بنا می گویی، و می ترسی؟! پاسخ داد، "حرم بهانه است برادر، آن سوی خیابان که دیگر از دست رفت. اینان چشم به گسترش املاک تجاری خود دارند، این سو نیز بازار است، پس آن بنا را نیز دیر یا زود خواهند بلعید، آنان که آنسوی را بلعیده اند، تنها به آنسو رضایت نخواهند داد، دیر یا زود بدین سو نیز دست خواهند انداخت، در هر سو که سود باشد، آنها نیز خواهند دوید!".
دیدار از آب انبار وکیل، در کنار ارگ گریمخانی، برای اولین بار مرا به درون یک آب آنبار قدیمی برد، جایی که هزاران لیتر آب، که در یک سیستم سنتی جمع آوری، و سرد می شد، و آب آشامیدنی اهل منطقه ایی مهم در شیراز را، تامین می کرد، که در اطراف ارگ "وکیل الرعایا" [2] زندگی می کردند، یا در بازار آن مشغول به کار بودند، کیاست و کاردانی زندیه [3] در مدت کم حاکمیت آنان، در ایجاد این منطقه، و امکاناتش ستودنی است، آنان هم بازار، هم حمام، هم آب انبار، هم مسجد، هم گذرگاه های زیبا و سایه داری را در این منطقه طراحی و آفریده اند، تا مردم شهر در این نقطه از هر آنچه می خواهند و لازم شان می شود، یکجا بهره مند باشند.
بازسازی صحنه دیدار یک سفیر خارجی با کریمخان زند در ارگ کریمخانی
ارگ کریمخان زند [4] ، مجموعه ایی کامل از یک محل حاکمیتی است که چندان هم مجلل نیست، اما به قدر کافی مستحکم، با فضای کافی، البته آبرومندانه و نسبتا با اُبهت است. با نوع حکومت زندیه که خود را خاضعانه به جای پادشاه، "وکیل الرعایا" می دانستند، تناسب خوبی دارد، محبوبیت حکام زندیه بین مردم شیراز و ایران مشهود است، هم لطفعلی خان زند، آخرین پادشاه زندیه، و به خصوص کریمخان زند، موسس این سلسله؛
در داخل ارگ گریمخانی، حمامی دیدنی وجود دارد، مثل همان حمام هایی است که یک نسل قبل، از آن استفاده می کردند، قبل از این که سیستم شستشو توسط دوش توسط فقها حلال اعلام شود [5]، این نوع حمام های خزینه ایی رایج بود، که شامل، رختکن، قسمت شستشو، و یک خزینه بود، که آب گرم در یک حوض بزرگ (خزینه) قرار داشت، و مردم در صحن حمام، خود را می شستند و تمیز می کردند و سپس برای انجام غسل، خود را در آب خزینه غرق می کردند، تا به صورتی شرعی پاک شوند، همانگونه که هندوها، بنا به رسم هزاران ساله آریایی خود، بدن شان را در آب های ساحل رود گنگ، و در این رودخانه مقدس برای هندوها، فرو می برند، تا در آب آن غسل کرده، و از ناپاکی های شرعی و دینی و اهریمنی پاک شوند.
در گوشه ایی از ارگ کریمخانی گروهی عکاس مستقرند که بازدید کنندگان را به عکاسی، و گرفتن عکس یادگاری فرا می خوانند، اما لباس های محلی که در اینجا به مشتریان خود ارایه می دهند، تا با آن عکس یادگاری بگیرند، همان سبک لباس های دوره و دربار قجری است!
در این ارگ زندیه، لباس زمان زندیه را ارایه نمی دهند، در ارگ حاکمیت زند، لباس های رقیب قاجاری اش را به مراجعین ارایه می شود، تا بپوشند، و در ارگ کریمخانی، عکس یادگاری با لباس قجری بگیرند! من اگر جای آنها بودم لباس های دوره زندیه را به مشتریان خود ارایه می دادم، البته این در مورد باقی مکان های توریستی هم صدق می کند، و اگر بخواهیم چنین امکانی را به فراخور مکان و تاریخ داشته باشیم، در کاخ های ساسانی، لباس ساسانیان، در بناهای سلجوقی لباس سلجوقیان، در مکان هخامنشیان، لباس هخامنشی و... باید بازیابی و عرضه شود، بدین ترتیب هم فضای اصلی، حفظ می شود، و هم مصداق عینی دروه های مختلف تاریخی ایران و پوشش مختص آنان، ساخته و پرداخته، و عکس یادگاری اش ثبت و خاطره آفرین می شود.
در ارگ زندیه، لباس های رقییب قجری کریمخان را ارایه می دهند، تا تن کریمخان زند در گور بلرزد! در حالیکه قجرها چنان با زندیه مخالف و دشمن بودند، و چنان کینه ایی از زندیه داشتند، که وقتی آغا محمد خان، اولین شاه قجری بر زندیه تفوق یافت، قجرهای مسلط شده، دست به اعمال خجالت آوری علیه بازماندگان زندیه زدند، قبر گریمخان زند را شکافتند و استخوان هایش را برداشته و با خود به تهران بردند، و در پای پله های قصر خود چال کردند، تا هر روز بر آن پای بگذارند، و از روی آن رد شوند و... یا آنچه بر مردان، زنان و کودکان بازمانده از خانواده حاکم زند، از کشتار و نبردها کردند، چنان شرم آور است که، تاریخی از بی شخصیتی، و کینه توزی شاه قجری را روایت شده است، و به نام آنان به خاطر فجایع صورت گرفته، در تاریخ ثبت شد، کاری کردند که انسان شرم می کند تا حتی آن را در پانویس مطلب خود روایت کند.
اما موسس سلسله پهلوی استخوان های این پادشاه قدرتمند و پر طرفدار زندیه در بین ایرانیان را، از زیر پله های کاخی که از قجرها در تهران به ارث برده بود، در آورد و با گلاب شستشو داد، و به قبر او که اکنون در موزه پارس، در شیراز و مقابل همین ارگ کریمخانی قرار دارد، بازگرداند، و این بزرگواری را، با هر هدفی که داشت، به نام خود، در تاریخ این کشور ثبت کرد. شخصیت زندیه و وجهه آنان در ایران به حدی است که برغم شاه زدایی هایی که از کشور، بعد از پیروزی انقلاب صورت گرفت، اما اکنون دو خیابان مهم شیراز، همچنان به نام لطفعلی خان زند، و کریمخان زند است و...
بازار زندیه شیراز هم زیبا و دلرباست، فرش های بافت عشایر شیراز، زینت بخش مغازه های فرش فروشی این شهر است، قالی هایی که بدون نقشه، و با اتکا به ذهن بافندگانش خلق هنری می شوند، از این لحاظ هم، شهر شیراز هنوز زنده و پابرجاست، "خداوندا نگهدار از زوالش" و دخترکان مسافری را می توان دید که سر بر عدل های فرش های سرخ رنگِ منتظر مشتری، در بازار وکیل می گذارند و گیسوان خود را بر نقشه زیبای فرش های بافته شده، توسط دخترکان شیرازی می افشانند و بر آن نقش اضافه زده، و عکس یادگاری می گیرند، تا لابد در اینستاگرام خود، تازه و بدیع، یا طبق مد و مرام روز، ظهوری جدید داشته باشند.
در ارگ کریمخانی، صحنه ایی از دیدار یکی از سفرای خارجی با کریمخان زند را باز سازی کرده اند، و شاه زند، شمشیر بر زانو، دیده می شود، که سفیر مذکور خاضعانه کلاه از سر برداشته، یک پا به احترام شاه زند، به عقب کشیده، و به خان زند تعظیم می کند، این یک صحنه تامل بر انگیز، و حرف های زیادی در خود، برای گفتن دارد، جایی که زندیه بر تحرکات بریتانیایی ها در ایران مشکوک بودند و ترس این را داشتند که بریتانیا، ایران را نیز چون شبه قاره هند، به زیر سلطه خود کشیده، به کمپانی هند شرقی خود بسپارند.
محیط ارگ کریمخانی، یا مرکز حاکمیت زندیه، دوستانه و جذاب است، انگار ساکنان این کاخِ - قلعه ی مختصر، با ما مردمان عادی، چندان هم متفاوت نبوده اند، خود را در این کاخ غریب نمی بینی، گویی بین اهل آن و جامعه اطراف چندان تفاوتی نیست، تنها دیوارهایی بلند، و چهار برج گوشه های ارگ، آنان را از مردم عادی جدا می کند.
این روزها، جدای از پادشاهان پیش از اسلام، همچون کوروش بزرگ، داریوش کبیر و...، در بین شاهان حاکم در دوره 1400 ساله اسلامی در ایران، شاه عباس صفوی ، نادرشاه افشار، کریمخان زند و این روزها رضاشاه پهلوی [6] از شهرت و شخصیت اجتماعی بهتری نسبت به بقیه برخوردارند، و مردم در بین شاهان دیگر این خاک، بیشتر از آنان، به نسبت، به نیکی یاد می کنند،
قاجارها کمترین جایگاه را در افکار عمومی ایران دارند، و به جز "عباس میرزا"، نایب السلطنه قجری، که در مقابل هجوم روس های متجاوز ایستاد، گرچه شکست خورد و خاک های زرخیز ایران، به مقدار زیادی بر باد رفت، اما این شکست هرگز به پای جنگاوری مثل او، نوشته نشد، بلکه حتی شکست خورده او نیز، در بین ایرانیان عزیز و پر قدر است، اما دیگر قجرها، چندان جایگاه، و شخصیت اجتماعی در جامعه ایرانی ندارند، و بیشتر به فساد، داشتن حرمسراهای مملو از زنان، و بر باد دادن خاک ایران، بی لیاقتی، استبداد، جنایت و... شهرت دارند،
هرچند قاجارها قلمرو زندیه را در ابتدا گسترش دادند، اما بعدها هر چه را که سلف گرفته بود، بر بادِ بی لیاقتی و بی تدبیری خود دادند به خصوص آنچه را که آغا محمد خان قاجار، از رقبای ایران بازپس گرفته بود، او که در بازگشت سرزمین های ایرانی بر باد رفته، تلاش بیشتری نسبت به بقیه داشت، اما جانشینان خلف او، یافته هایش را بر باد دادند، دچار خدعه و نفوذ روس ها شدند، و این روس ها بودند که بیشترین ضربه را در ادامه، به قاجارها و ایران زدند، و جالب است که قاجارها برای رهایی از موج آزادیخواهی مردم ایران، دست به دامن دشمنان روس خود شدند، و مجلس مشروطیت را با کمک توپچیان روس، به گلوله بستند و سرکوب کردند و... و نهایتا هم در گرداب روسی غرق شدند.
مقبره حافظ در شهر شیراز
شیراز مجموعه کاملی از تاریخ تمدن، ادب و حکمت ایران است، تاریخ قدیم، جدید، و معاصر، این شهر با داشتن استاد الاساتیدی همچون حافظ، سعدی و...، در جهان ادب، و دنیای تفکر و اندیشه بشری شهرت یافته، و نام ایران را در جهان بلند آوازه کرده اند. اما حیف که این مردان ادب و حکمت، در وطن خود غریب تر از نقاط دیگر جهان و حداقل همسایه های تمدنی ایرانند، به عنوان مثال تا کنون فیلم و یا سریال ارزشمندی از زندگی، زمانه و تفکر آنان در ایران ساخته نشده است، که برازنده نام و سطح شهرت و تاثیر آنان در ایران و جهان باشد، و یا رمان قابلی، از دوران شکوفایی شیراز و مردان بزرگش نوشته نشده است، تا تصویرگر دنیای واقعی و رندانه حافظ [7]، و یا مکتب حکیمانه و دنیا دیده ی سعدی [8] و حتی مکتب فلسفی صدارای شیرازی باشد.
به خصوص در چهار دهه گذشته که به نظر می رسد کشور از مکتب شیراز بیشتر فاصله گرفت، و خود را به مکتب اصفهان شیفت پارادایمی داد، و فرهنگ تعقل گرا، حکیمانه و کشف و شهودی، متفکرپرور شیراز را رها می کند، و در ورطه فرهنگ اخباری، مراد و مریدی، سلطانی، آکنده از خرافه و تسلیم و دنباله روی و... اصفهان که اوج آن در دوره صفویه است می افتد، و به نوعی به رغم این که خود یک انقلاب آزایبخش بود و باید میل به تفکرات و سنت آزادی بخشی ایرانی می داشت، که ریشه در تاریخ این کشور از مزدک، مانی و... دارد، به نوعی دچار انگار مکتب آزادیبخشی، مملو از تفکر، و رهایی اندیشه شیراز شد، آنرا رها می کند و نظام سلطه مرید و مرادانه اصفهان را سر مشق دفتر خود قرار می دهد،
حال آنکه متفکرین آزاد اندیشی مثل سعدی شیرازی، دنیا گشته ایی حکیم است، که کتاب های "گلستان" و "بوستان" او، غنای تفکر شرقی است، که او آن را ثبت و ضبط کرده، و رشد و گسترش داده است، و شاید یکی از نقاط قوت سیستم آموزشی دوره پهلوی، تکیه به این متون کلاسیک و مرجع بود، که توانست تفکر، هنر، ادبیات و... را در بین قشر پیشرو ایران را، شکوفا کند، که منجر به تحول خواهی در ایران شد و...،
و در مقابل به نظر می رسد ضعف سیستم آموزشی ج.ا.ایران، جدایی از متون کلاسیکی چون "گلستان" و "بوستان" و... است، که دنیای ادب و حکمت مملو از جهان بینی مترقی و وسیع سعدی و... را رها می کند و در ناکجا آباد سلایق این و آن، رها می نماید، حال آنکه بدون سعدی، فردوسی، مولوی و... جوانان ما در بیراهه ها، چند راهه ها، بی راهی ها و... و در یک کلام "ناکجا آباد" رها می شوند، با هزاران سوال بی جواب، سرگشته و حیران، و نهایتا هم کلافه از نیافتن پاسخ، روی به دنیای غرب می گذارند، تا شاید در مهاجرت از ایران، پاسخ سوال های خود از زندگی و زمانه را بیابند.
چنین رویکردی است که نظام"رندی" حافظ را رها می کند و جامعه را گرفتار صوفی، شیخ، محتسب و زاهد می کند، تا کوی و برزن را به خیمه و خرگاه خود تبدیل کرده، با برداشت های خود از انسان و انسانیت، جامعه را به توقف، بی هوایی، خفقان، فرار، اعتراض، ضجه، غم، خشم، دار، شلاق و... مبتلا کنند،
حال آنکه در مکتب متفکرانه و رهایی بخش حافظ، که مهمترین و اساسیترین اصطلاح، در شعر و سخن او "زندگی رندانه" است که بیان می شود، و از این روست که مکتب حافظ را "مکتب رندی" نامیدهاند، حافظ با بیان این نوع جهان بینی خواست، تا در روند زندگی بشر، راهی نو کشف و معرفی کند.
مکتب حافظ نوعی عقلگرای رندانه است، که بین عشق و عقل پل می زند، و به تزکیه نفس، اخلاق انسانی، و رهایی از موانع درونی و بیرنی تحول انسانی توجه دارد، تا انسان بتواند در خود غور کند، و خود را از رذایل پاک نماید، عقل تزکیه گرای حافظ به انسان نظر دارد، تا او را از ورطه خرافه و اهل خرافه و بندهای زاهدان ریاکار و تجارت پیشه، برهاند، او انسان را در اوج می خواهد، معقول و مشهود، رها از بند اهل بند و... عقلگرایی اهل شهود که مرغ دلش، با دو بال عشق و عقل به پرواز در می آید.
گرچه در جامعه شیراز کنونی نیز هستند کسانی که قدر این اسطوره های ادب را می دانند، همچنان که آن جوان شیرازی می گفت 20 سال تلاش کرده، و بیش از 95% از اشعار حافظ را به خاطر سپرده است، او اکنون حافظِ حافظ است و آرزو دارد که روزی، درآمد حاصل از کسب و کارش در گل و گیاه، به جایی برسد که مِکنت مالی مناسبی یابد، تا به خارج از کشور مهاجرت کرده، و با تاسیس کانال تلویزیونی ایی، تریبونی بدست آورد تا حاصل یافته های خود در مکتب حافظ را، با هموطنان خود در میان بگذارد!
اینجا شیراز است، شهری با فضای تفکری و تنفسی متفاوت، که اگر چه اصفهان با چنان حال و هوایی، با ذلتی آنچنانی، به تسخیر محمود افغان [9] در می آید، و پایتخت غرق در خرافه و... و زیبا روی صفویه، به غارت و چپاول می رود، اما اینجا در شیراز گویا حافظانی بوده اند که شهر را از گزند خرافه گرایان سجاده پرست، نجات دهد، سفره بی محتوای وجودی اشان را بر باد دهد، تا حاکمانی با کیاست داشته باشند، که در فضایی متفاوت از مکتب اصفهان، در این شهر پرورش یابند، که در زمان حمله مغول، شهر و مردم شان را از گزند خطر حفظ کنند، تا خود، و این شهر را از غارت و کشتار سپاه جرار آنان نجات دهند،
به رغم فضای مردسالارانه در ایران، اینجا در شیراز "آبش خاتون" [10] که یک زن با کیاست از حاکمیت اتابکان شیراز است، با نجات دیار خود، توانست این شهر را به مرکز هنرمندان و اهل علم ایران تبدیل کند، تا آوارگان کشتار و غارت مغول، خود را باز بیابند و بعدها بدین شهر رهایی یافته، سرازیر شوند، و آنرا مامن خود یافته، و مکتب شیراز را شوکت بخشیدند. اما به رغم این، مرقد چنین رادین زنی در لیست مکان های آبرومند دیدار، از اماکن دیدنی شهر شیراز قرار ندارد، و متاسفانه رو به ویرانی است، تو گویی ویرانی اش را به نظاره نشسته اند، تا با خاک یکسان شدنش را ببینند.
در بخشی از سفرم، در شیراز، رزمنده جانبازی از جنگاوران لشکر 8 نجف اشرف [11] میزبانم بود، که در خلال جنگ خسارتبار 8 ساله، برای آمادگی جهت شرکت در نبرد بزرگ بدر، با جمعی دیگر از رزمندگانی منتخب، از سراسر کشور، به این تیپ مامور، و آموزش های سه ماهه و سخت خود را در نیشابور، و در کویر کاشمر دیدند، تا در شرق دجله عملیاتی بزرگ را تدارک ببینند، که به قول خودش حتی الان هم، وقتی که خاطرات آنرا به یاد می آورد، مو به تنش سیخ می شود، او در این جنگ سکاندار قایق بوده است، و نبردی سخت و توان فرسا را، در دل آب های هور العظیم شاهد بوده و به انجام رساندند.
نهایتا هم بعد از این عملیات و در جریان پدافند، و پاسخگویی به تک دشمن روی جزیره مجنون شمالی، که در مهرماه 1364 برای بازپس گیری این جزیره، توسط دشمن صورت گرفت، عضو یک تیم 5 نفره کمین روی خطوط حمله دشمن می شود، که در این کمین، 2 نفر از دوستانش شهید، او و دوست دیگرش مجروح می شوند، و در طول این درگیری با اصابت 4 گلوله دشمن، در مدت 45 دقیقه نبرد، و تبادل آتش با مهاجمین، مجروح و به طرز معجزه آسایی، از مرگ جان سالم به در برده است،
به گفته او از این تیم، تنها یک نفر سالم می ماند، و در این کمین 11 نفر از نیروهای مهاجم عراقی کشته، یک نفر اسیر و دو قایق مسلح به مسلسل دوشکا نیز به غنیمت گرفته می شود، او اکنون اتومبیل شخصی اش را به وسیله کسب روزی حلال تبدیل کرده، و مسافر جابجا می کند.
این رزمنده معتقد است "اگر آرمان درستی باشد، انسان می تواند گرسنگی را هم تحمل کند، اما حیف!" او معتقد است "باید آرمان های درست را شناخت، و راهی که خدا می پسندد را رفت، حتی اگر آرمان ما ایستادن مقابل همین نظام هم باشد! باید انسان با آگاهی، این آرمان را بشناسد، آن وقت کار آسان خواهد شد، حتی اگر سختی هایی آنچنانی باشد، مثل همانی که در جنگ بر ما گذشت؛ مهمترین آرمان یک انسان "خود سازی" است، شما اگر خود سازی کردی، و راه را شناختی، دیگر داعش نمی شوی، وگرنه سر از داعش در می آوری، حتی اگر فردی با آرمانی بزرگ باشی".
او معتقد است که "دوره جنگ، دوره ایی بود که چون از آن برون آمدیم تو گویی هبوط کردیم، و این وظیفه همه رزمندگان آن جنگ است که واقعیت های جنگ را بنویسند و آن را حفظ کنند، اما مطابق با نظر شهید ابراهیم همت که معتقد بود : "جنگ را درست بنویسید، آنرا درشت ننویسید"." او در حسرت است که بعد از رهایی از آسیب های مجروحیت در نبرد سخت بدر، دیگر به جبهه باز نگشت، و آن فضای زیبا را از دست داده است.
در این سفر، جرعه ایی هم از چشمه "آب رکن آباد" برداشته و نوشیدم که با ترکیب "گُلگشت مصلی"، حافظ شیرازی معتقد بود آن را در بهشت برین نیز، نخواهی یافت، او آن دو را در هم آمیخت، و این شعر مشهور خود را سرود که :
"بده ساقی مِیِ باقی که در جنّت نخواهی یافت کنار آب رُکنآباد و گُلگَشت مُصَلّا را" [12]
به واقع کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی، چه فضایی روحانی و یا جسمانی جاری بوده است که حافظ آن را در دیدگاه نوآور و بدیع خود آورده است، این نشان می دهد در نگاه عرفانی و رندانه حافظ، نعماتی را در این دنیا می توان یافت که در بهشت موعود نیز نمونه ایی از آن را نخواهی یافت،
شاید این نعمت، نهمان فرصت "زندگی" در این دنیاست که شیرین تر از حضور در بهشت است، و متاسفانه این "زندگی" را عده ایی، به واسطه افکاری که تنها برای خود آنان حُجت است، بر اهل دنیا حرام و تنگ می کنند. حق "زندگی" با "کرامت انسانی"، حرمتی است که باید پاسش داشت، و در واقع این همان "حق الناسی" است، که باید بدان حرمت گذاشت، و بی بدیل ترین نعمت خداوند به انسان ها، و فرصتی تکرار ناشدنی، را نباید به پای افکار این و آن، ضایع و باطل کرد.
چشمه رکن آباد، اکنون نیز خارج از شهر شیراز قرار دارد، و به مقدار کمی آب از آن جاریست، اما ظاهرا در زمان حافظ، چنان پر آب بوده، که خود را به شهر می رسانده، از جمله در جایی که اکنون به "باغ ملی" مشهور است و در واقع "مصلای شهر" بوده، و نماز عیدین (عید فطر و قربان) در آن اقامه می شده است، که بعد ها این مصلی به قبرستان تبدیل می شود، و چون اهل شهر، حافظ بزرگ شیراز را، به میزان تفکر و اعتقاد ناچیز خود می کشیدند و "خارج از دین" می دانستند، لذا حتی بعد از مرگ، جسد حافظ اجازه نمی یابد که در این قبرستان دفن شود، که حافظ از آن به نام "گلگشت مصلی" در شعر خود یادکرده، و آن ابدی می کند.
لذاست که اهل حافظ، بعد از مرگ او، مکان فعلی مقبره حافظ، که خارج از قبرستان مسلمین است را، برای دفن او تعیین، و دفن می کنند! و چقدر دردناک است که اهل تفکر در این آب و خاک، حتی در قبرستان عموم شهر خود هم، جایی برای خفتن ندارند، همچنان که ابن سینا در فرار مرد، صداری شیرازی در فرار مرد، و دیگران که چون عین القضات و سهروردی و... به چنگ خشک مغزان آفتادند و کشته شدند.
اما اینجا در شیراز روزگار بر مداری چرخید، که چونان اهل شریعتی که، در قبرستان عمومی شهر آنان جایی، برای بزرگمرد متفکری همچون حافظ نبود، به جایی رسیدند، که آن قبرستان الان ویران، و به ساختمان ها و... تبدیل شده است، و حافظی که او را "خارج از دین" ارزیابی اش کردند، و لایق قبرستان خود هم حتی او را ندیدند، امروز عزیز و جذاب، جدای از دنیای اجبار و زور آنان و...، بر جای مانده است، و قبرش قبله گاه اهل تفکر، اهل عرفان، اهل رویش و جنبش و... شده است، به افتخارش می آیند و سخن و جایگاهش را سرمه چشم خود می کنند، در افکارش فرو می روند، و دنیا متاثر از تفکر اوست، مثل چشمه ی جوشانی که تشنگان راهیابی را، هنوز سیراب می کند.
تجربه برخورد اهل شیراز با حافظ، نشان می دهد که ما نیز باید درسی ابدی بگیریم و امروز نباید هر سخن تازه ایی را به خط کشِ ایده خود کشیده، و تفکر خود را میزان و خط کش حق قرار داده، آن را ارزیاب و تعیین کننده ی سطح سخن دیگران قرار دهیم، چرا که ممکن است ایده ما، همان ایده "بت پرستانی" باشد که در برابر سخن جدیدی که به آنها رسید، ایستاند و کُشتند و کُشته شدند، برای هیچ، با نتیجه ایی هیچ. مکتب رندانه حافظ اکنون زنده است و پیروان خود را دارد، او دنیایی به سوی انسان و انسانیت گشود، به فراخی تفکر، تا آیندگان بیایند و در آن غور کنند.
نماد دوچرخه سواران حرفه ایی در خیابان خان زند شیراز
[1] - دوست شیرازی اهل شوخ طبعی دارم، در وصف تنبلی شیرازی ها همیشه لطیفه ها در خورجین دارد، و می گوید : "از یک شیرازی، آدرسی را پرسیدند، دید، تفهیم چنین آدرسی، سخنی بسیار طولانی می طلبد و مستلزم تلاش فَکِ بسیار است، به این مسافر شهر شیراز رو کرد و گفت : "نمی شود نروید"، تا من هم متحمل این همه آدرس دادن نشوم؟!، اما اینجا به عکس با دقت تمام و وسواسی ستودنی آدرس داد، و مطمئن شد که حتما آدرس را فهمیده ام. گاه لطیفه ها، تنها بزرگنمایی از امری ناچیز است.
[2] - کریمخان زند خود را شاه ایران نمی دانست، بلکه خود را وکیل آنان می نامید
[3] - ندیان یا زندیه (۱۱۲۹–۱۱۷۴ ه.ش) یکی از دودمانهای ایرانیتبار بودند که پس از فروپاشی دولت افشاری و تا برآمدن دودمان قاجار به درازای ۴۵ سال در سرزمین ایران حکومت کردند. این دودمان به سردمداری کریمخان زند در سال ۱۱۶۳ هجری قمری در ایران به قدرت رسید. کریمخان در آغاز یکی از فرماندهان سپاه نادرشاه افشار بود که پس از مرگ نادر با همراهانش بازگشت. او فردی دانا و مدبر بود. خوانین زند خود را از قوم لر معرفی میکردند.
[4] - محمد کریم بهادرخان زند[۲] (۱۱۱۹ قمری ملایر– ۱۳ صفر ۱۱۹۳ شیراز) بنیانگذار دودمان زندیان بود که از سال ۱۱۲۸ تا ۱۱۵۷ (۱۷۵۱ تا ۱۷۷۹ میلادی) بر تمام ایران به جز خراسان حکومت کرد.[۳] او بر برخی از سرزمینهای قفقاز نیز حکومت کرد و چند سال بصره را اشغال کرد. او پیش از این وکیلالدول (نایب السلطنه) شاه اسماعیل سوم بود.
[5] - جنبش خزینه مجموعه کوششها و رویدادهایی است که توسط برخی مذهبیون ایران در دورهٔ پهلوی یکم برای جلوگیری از ورود دوش حمام، و با هدف ادامهٔ استفاده از خزینه در حمامها صورت گرفت. این جنبش بخشی از مجموعه تلاش برخی از مذهبیون برای مقابله با مظاهر تمدن نوین بودهاست که قبلاً نیز خودش را با مخالف آنها با قرنطینه، واکسیناسیون، شناسنامه و… نشان داده بود. در آن زمان مسئولان بهداشتی ایران به این نتیجه رسیده بودند که «خزینهها یکی از مرکزهای اصلی نشر عفونتها و بیماریهای واگیر دار خطرناک است و سلامت عمومی جامعه را به خطر میاندازند.»
[6] - چند سالی است که در اعتراضات سراسری در ایران، شعار "رضاشاه روحت شاد" به گوش می رسد، که این نشان می دهد در بین شاهان معاصر ایران، خدمات او به کشور، نظر مردم را به خود جلب کرده است، شاید هم از نفرت این، بدان نظر دارند؟! نمی دانم دلیلش چیست، ولی نسل نادیده او، به سمتش کشش دارد.
[7] - خواجه شمسُالدّینْ محمّدِ بن بهاءُالدّینْ محمّدْ حافظِ شیرازی (۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری) مشهور به لِسانُ الْغِیْب، تَرجُمانُ الْاَسرار، لِسانُالْعُرَفا و ناظِمُالاُولیاء، متخلص به حافظ، شاعر فارسیگوی ایرانی است. بیشتر شعرهای او غزل است. مشهور است که حافظ به شیوهٔ سخنپردازی خواجوی کرمانی گرویده و همانندیِ سخنش با شعرِ خواجو مشهور است. حافظ را از مهمترین اثرگذاران بر شاعرانِ فارسیزبانِ پس از خود میشناسند.
[8] - ابومحمّد مُشرفالدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری ) متخلص به سعدی، شاعر و نویسندهٔ پارسیگوی ایرانی است. اهل ادب به او لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. او در نظامیهٔ بغداد، که مهمترین مرکز علم و دانش جهان اسلام در آن زمان به حساب میآمد، تحصیل و پس از آن بهعنوان خطیب به مناطق مختلفی از جمله شام و حجاز سفر کرد. سعدی سپس به زادگاه خود شیراز، برگشت و تا پایان عمر در آنجا اقامت گزید. آرامگاه وی در شیراز واقع شدهاست که به سعدیه معروف است
[9] - محمود شاه هوتکی (۱۰۷۶ خورشیدی - ۱۱۰۴ خورشیدی) پسر میرویس خان هوتک که در ایران به محمود افغان معروف است. پس از پدرش رئیس طایفهٔ غلجی قوم پشتون شد و خیزش او علیه صفویان را پی گرفت تا جاییکه به شاخصترین فرد این خیزش تبدیل شد و توانست حتی پایتخت صفویان را نیز بگشاید. وی پس از سرنگونی دودمان صفویان برای مدت کوتاهی از سال ۱۷۲۲ میلادی تا زمان مرگش در سال ۱۷۲۵ پادشاه ایران شد.
[10] - اَبش خاتون دختر اتابک سعد بن ابوبکر بن سعد بن زنگی و ترکان خاتون٬ ملکه سلغری در قرن هفتم قمری بود و تنها فرمانروای زن استان فارس میباشد که از سوی ایلخان مغول، اتابک فارس بوده است. پدر این خانم جناب اتابک مظفرالدین ابوبکر بن سعد بن زنگی یا اتابک ابوبکر (۶۲۳–۶۵۸ هجری قمری/۱۲۲۶–۱۲۶۰ میلادی) پسر سعد بن زنگی و ششمین و معروفترین اتابکان سَلغُری فارس(۱۱۴۸–۱۲۸۶ میلادی) بود. که به روزگار پادشاهی او، شکوه و شوکت این سلسله به اوج بلندی رسید و «پارس» رونق و آبادانی فراوان یافت.
[11] - لشکر زرهی ۸ نجف اشرف از لشکرهای زرهی نیروی زمینی سپاه پاسداران است، که پس از لشکر ۱۴ امام حسین، دومین لشکر سپاه پاسداران در استان اصفهان بهشمار میآید. این یگان در سال ۱۳۶۲ در خلال جنگ ایران و عراق و پس از عملیات ثامنالائمه، تحت عنوان تیپ ۸ نجف تشکیل شد، نخستین فرمانده آن احمد کاظمی بود و بخش اعظم از نیروهای آن از شهرستان نجفآباد، استان اصفهان تأمین میشد. لشکر ۸ نجف در اغلب عملیاتهای گسترده در خلال جنگ بهعنوان یگان عملکننده حضور داشت و در خلال آزادسازی خرمشهر، نخستین یگان ایرانی بود، که وارد خرمشهر شد. لشکر ۸ نجف همچنین نخستین یگان زرهی سپاه پاسداران میباشد، که واحد زرهی آن، پس از فتح خرمشهر، از تجهیزات و ادوات به غنیمت گرفته شده از ارتش عراق، شکل گرفت. هماکنون سرتیپدوم پاسدار مصطفی محمدی فرماندهی لشکر ۸ نجف را برعهده دارد.
[12] - اگر آن تُرک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هِندویَش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی مِیِ باقی که در جنّت نخواهی یافت کنار آب رُکنآباد و گُلگَشت مُصَلّا را
فَغان کاین لولیانِ شوخِ شیرینکارِ شهرآشوب چنان بردند صبر از دل، که تُرکان خوان یغما را
ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار، مُستَغنی است به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را؟
من از آن حُسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم جوابِ تلخ میزیبد، لبِ لعلِ شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و مِی گو و راز دَهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و دُر سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را
گشت و گذارم در استان زیبا و دیدنی کهگیلویه و بویر احمد را پایان دادم، هر چند تنها جرعه ایی از جام غنی این منطقه برداشتم، استانی که یکی از محروم ترین استان های واقع در میانه ی رشته کوه زاگرس است؛ و باید راهی شیراز می شدم، شهری که می توان از دو طریق از یاسوج، بدان دست یافت، یکی از مسیر شهر اقلید، که در همان راه آبشار مارگون قرار دارد، و دیگری از مسیر سپیدان خواهد بود، جاده ایی 175 کیلومتری، که تو را به شیراز رهنمون خواهد شد.
مقداری از تاریخ دلاورمردی بویرها و گیلوی ها را در تاریخ خوانده ام، اما دلاورمردان رزمنده تیپ "48 فتح" را که متشکل از مردم داوطلب این استان، در نبرد خسارتبار هشت ساله، با رژیم بعث عراق بودند را، بارها در جبهه های مختلف زیارت کردم، رزمندگان پر شور در جنگ و نبرد، اما خوش برخورد در ارتباط با دیگران، که در جزیره مجنون با آنها چند روزی همسنگر شدم، در جبهه فاو ، نبرد آنان را مشاهده کردم، و قهرمانی های شان را لمس کردم، در جنگ آوری و محبت، هر دو نمونه اند.
راه یاسوج به شیراز از طریق سپیدان مسیری دره ایی است که تنگه ها (مثل تنگ تیزاب و...) و چشمه ها و باغات فراوانی دارد، که از بعد از سد شاه قاسم یاسوج آغاز می شود و تا شیراز ادامه می یابد، شهر یاسوج سابقه شهریت زیادی ندارد، و منطقه کهگیلویه و بویر احمد، مناطق مسکونی نامتراکمی بوده اند، که بسته به دشت های کناره ایی نزدیک به خود، در مرکز و جنوب ایران، با آن مرتبط بودند، و خود را از آنجا تدارک می کردند، به طوری که یاسوجی ها و آبادی های اطراف آن با شیراز در ارتباط بودند و شهرکردی ها با اصفهان و...، و از طریق چهارپایان آزوغه خود را از شیراز و... تامین کرده و به منطقه خود می آوردند.
یکی از مسیر های دسترسی به شیراز همین مسیری است که اکنون صاحب جاده ایی شده، که رفت و آمد اصلی یاسوج به شیراز از آن صورت می گیرد، این مسیر پیاده، بیش از دو روز راه است، تا به شیراز رفت و با آزوغه برگشت. داستان این رفت و آمدها هم خود از زبان این مردم شنیدنی است، که یک نسل قبل بدین امر مبتلا بودند، و مردم ساکن بین راه شیراز به یاسوج، معمولا میزبان این مسافران می شدند، تا راه کوتاه و قابل گذر شود.
و این میزبانی به مهر، یا به ندرت به زور، صورت تحقق به خود می گرفت، در هوای خوب و فصل گرم، که مسافران در مسیر استراحت می کردند، اما اگر شرایط جوی نامساعد بود، مسافران راه مجبور به دریافت سرویس اقامتی از اهالی بین این راه می شدند، اگر صاحب خانه اجازه می داد که به مهر، این میزبانی صورت می گرفت، اما اگر اجازه نمی داد، به دلخوری هایی منجر می شد،
یکی از مسافران مسیر یاسوج به شیراز داستانی را تعریف کرد که شرایط آن روزها را روشن تر می کند، او می گفت "تنگه سرخ" بین راه اردکان و یاسوج بود، یکی از افراد طایفه ما در گذر از این مسیر، کارش به شب می خورد، و از ترس حیوانات وحشی به خانه ایی برای شب مانی مراجعه می کند، ولی صاحب خانه به او راه نمی دهد، همین باعث دلخوری زیادی می شود، لذا بعدها چند نفر از طایفه را بسیج می کند، و به خانه او شبانه دستبرد زده، و احشام او را به غارت می برند! در میان این همه مسافر، که در این مسیر رفت و آمد می کردند، این هم داستانی است، که شاید به ندرت صورت واقع به خود می گرفته است، داستان غارت طوایف و ایل ها در این منطقه خود غمناک ترین تراژدی زندگی ایل، و طایفه ایی است، کاری رایج در تاریخ این منطقه ضبط شده است.
نظام خان و خان بازی، و سیستم فرهنگی – اقتصادی ارباب - رعیتی در منطقه جنوب، یکی از علل عقب ماندگی این مردم است، که داستان غمناک آن را در این منطقه بسیار می شنویم، یادم هست اوایل انقلاب، یکی از موارد مورد پیگیری انقلابیون جدید، جمع شدن چنین نظامی بود، و دلمشغولی اهل ادب و هنر این کشور نیز به طبع همین بود، لذا ساخته هایی در این رابطه هم وجود دارد، مثل فیلم سینمایی"سفر سنگ" [1] که یکی از تولیدات سینمای ایران در آن موقع ها بود که به عنوان اولین فیلم سینمایی بود، که من دیدم، ناظر بر داستانی در همین ارتباط بود، اما داستان عملی جمع آوری نظام خانی و سیستم ارباب - رعیتی، به پیش از انقلاب باز می گردد؛ گرچه ایرانیان در ذیل چنین نظام و فرهنگی، سنت و رسوم قدیم خود را حفظ کرده اند، اما تمام وجوه فرهنگ ایرانی، نه درست، و نه قابل دفاع، و نه قابلیت حفظ و نگهداری ابدی را دارد.
یکی از این وجوه ظالمانه در فرهنگ ایرانی، نظام ایلی و ایلخانی و یا همان سیستم ارباب – رعیتی است؛ از رسوم نظام سنتی ایران، که غیر قابل دفاع است، و مدافعین آن باید در تاریخ تفکر مدافعانه خود پاسخگو، و در این خصوص تامل و تفکر کنند،
اولین تحرکات رسمی و قانونی در ایران، که به صورت یکپارچه و سراسری، در مبارزه با این فرهنگ شکل گرفت، در زمان پهلوی ها آغاز گشت؛ پهلوی ها با هدف برچیدن این نظام، که به نوعی آنرا بسیار ضد پیشرفت و ترقی ایران و ایرانیان می دانستند، و دون شان حاکمیت خود آن را ارزیابی می کردند، در کنار آن، چنین فرهنگی را ضد حاکمیت خود نیز ارزیابی می کردند، و لذا به مقابله عملی با آن برخاستند و رسما و قانونا در این مسیر اقدام نمودند،
پهلوی ها علاوه بر سیاست های داخلی خود، از سویی می خواستند در نظام بین الملل بعد از جنگ جهانی دوم، که روند دولت – ملت سازی ها، تقویت و در حال گسترش مفهومی بود، روند این پروسه را در ایران نیز به سرعت اجرا کنند، تا پیش از پهلوی ها شکل گیری نظامات حکمرانی در ایران، سلسله ایی و مبتنی بر همین نظام خانی، قبایلی و عشیره ایی بود، که به قدرت دست می یافتند، همچنان که قاجارها، پیش از آنها زندیه، و قبل از آن خیزش نادرشاه افشار و...، مبتنی بر اتکا به همین شیوه بوده است.
لذا در اولین فرصت، پهلوی دوم به دنبال تثبیت حاکمیت خود بعد از انجام کودتای 28 مرداد 1332، طرح تقسیم زمین بین رعیت و مردم عادی را در اصل اول انقلاب سفید شاه و ملت، در زمستان سال 1341 ارایه و مطرح نمود، تا ایرانیان را از نظام ارباب - رعیتی نجات دهد، مهم ترین نتیجه این طرح، نصیب کشاورزان و توده هایی از مردم ایران می شد، که با توجه به مالکیت زمین توسط زمینداران بزرگ، کار می کردند، اما صاحب تمام دسترنج خود نبودند و..،
اما با ارایه این طرح از سوی دولت پهلوی، گاه دیده می شود که توده های ناآگاه که خود نیز از این طرح منتفع می شدند، در کنار اربابان خود، که در واقع بازنده ترین قشر، این اقلیت قدرتمند بودند، به مبارزه و مقابله با این تغییر، برخاستند، و خوانین و همراهان شان در این مخالفت، با تکیه بر این ناآگاهی، مردم را علیه این طرح، به خیزش وا می داشتند، این یک تراژدی بزرگ بود که کشاورز اسیر سیستم ارباب - رعیتی، سلاح بردارد و به همراه خان، علیه کسانی که برای نجات او از این سیستم برنامه ریزی کرده اند، مبارزه کند.
اینجا در بویر احمد و حتی در شیراز، خوانین قشقایی و بویر احمدی از جمله کسانی بودند که بین سال های 1341 تا 1342 تحرکات گسترده ایی را علیه اصلاحات ارضی [2] ترتیب دادند و کشتار عجیبی از نظامیان و مردم عادی که مقابل هم قرار گرفته بودند، در اینجا، در گرفت و خلق شد. اینجا وقتی تاریخ غمبار این نبردها را که می خوانی به حال ایرانیان متاسف می شوی که در محافظه کاری، کار را به جایی رساندند که همگام با خوانین مقابل رهایی و آزادی خود ایستادند، مردمی که نمی خواستند آقای خود باشند، نمی خواستند صاحب زمینی باشند که بر آن کشت و کار می کنند و...!
البته پهلوی ها هم مقصر بودند، چرا که برای آزادی مردم از نظام ارباب – رعیتی ابتدا باید این عوام را به وضع خود اگاه کرد، ابتدا باید آنان بدانند و آگاه شوند که در چه وضعی زندگی می کنند، تا بعد سخن از آزادی آنان گفت، و این سخن خریدار داشته باشد، مردمی که نمی دانند در چه سنت های قرون وسطایی زندگی می کنند و در آن غرق هستند، چگونه باید برای رهایی خود بجنگد، یا حتی بی طرف بایستند، تا قوای دولت مرکزی آنان را نجات دهند، چنین رعیتی فکر می کند چنین طرح هایی توسط دولت مرکزی، برای نابودی آنهاست، لذا با جریان ضامن و حافظ عقب ماندگی خود، همراهی و همکاری می کند، حال آنکه این طرح برای رهایی او از نظامی ظالمانه بود، که برای هزاره ها بر این کشور مستولی، و جاگیر شده بود، لذا پهلوی ها اگر به این مردم فرصت آگاهی می دادند، تا به شرایط خود واقف شوند، و سپس کوس رهایی آنان را از نظام ارباب – رعیتی می زدند، در همراهی توده ها با خود موفقتر بودند، گرچه این طرح جایگاه خود را یافت و مسیر خود را در کشور باز کرد، و زمین ها تقسیم شد، و همه رعیت صاحب زمین و سند و اوراق مالکیت آن شدند و....
اما این ناآگاهی بود که مردم را در شرایطی قرار داد که، مدرنیزاسیون کشور را دشمن خود حس کرده، و از سوی آن احساس خطر کردند، و در مقابل آن، گاه ایستادند، یادم هست در جریان همین سال هاست که اصطلاحی مشهور شد که "امان از کلاه نمدی ها" که ناظر بر همین ناآگاهی ها بود، که از سوی جریان روشنفکری مطرح می شد، وگرنه طرح اصلاحات ارضی را یک اروپایی مثل "مارکس" بدهد، یا یک امریکایی رهایی طلب مطرح کند، و یا یک پادشاه از سلسله شاهان ایرانی و... چه تفاوتی می کند، نتیجه آن آزادی از نظام ظالمانه ارباب – رعیتی است، نتیجه آن آزادی مردم از یک نظام سلطه اقتصادی و فرهنگی است، رهایی از نظام سلطه اربابان و خوانین است، نتیجه ایی زیبا و مترقی، که در واقع تفاوت نمی کند که طراح و مجری آن چه کسانی باشد، نتیجه اش زیباست. اما متاسفانه بیشترین مقاومت در مقابل آن طرح درست، در محروم ترین مناطق کشور، یعنی همین بویر احمد و جنوب فارس صورت گرفت، جایی که شدیدترین نظامات خانی، و ارباب رعیتی در آن جاری بود!
از این روست که نظام خانی و طایفه ایی در ایران مثل همان چاقویی است که گاه به سمت رشد و ترقی مردم ایران گرفته شد، و گاه در دفاع از تمامیت ارضی کشور، چنان موفق بوده است که ماندن جغرافیای فعلی کشور، گاه مرهون همین ایلات و عشایر است، مقابله اینان با هجوم انگلیسی ها، و پیش از آن تهاجمات عثمانی ها و...، خود داستان زیبایی دارد. که داستان ایل سنجابی های کرمانشاه، و یا همین بویراحمدی ها، که گویند "کی لهراسب بویر احمدی" را انگلیسی ها کشتند! کسی که در فرماندهی تراژدی تنگ تامرادی مشهور است و... این نشان می دهد که گاه این چاقو را به سوی خودمان گرفتند، و گاه این چاقو، در سینه متجاوزان به کشور فرو رفت.
بهترین محصول اردکان و سپیدان پیاز آن است که بدین لحاظ در شیراز مشهور است. شهرت دیگر شیراز به انگورش می باشد که از سپیدان مزارع انگور نیز آغاز می شود، گرچه شیراز در حاشیه زاگرس شکل گرفته، اما به نوعی شیراز نیز غرق در زاگرس و زاده زاگرس است، چرا که آب های شیراز از زاگرس سرچشمه می گیرند، یکی از سرچشمه های آن آبشار مارگون است.
سپیدان و اردکان نیز به همین قسم، حاشیه ایی بر ییلاق های شیراز هستند، تقسیم زمین ها بین یاسوج تا شیراز برای ویلاسازی و... بیانگر داستان فساد بزرگی است، که انگار در نسوج سیستم اداری و مسئولین مختلف این شهر جاریست، انسان مبهوت می ماند که تمام کوه و دشت را به ویلاباغ ها تبدیل کرده اند، این جریان به خصوص در شهرک گلستان، قبل از شیراز شدت می گیرد،
عوارض برداشت از آب های سطحی و زیر سطحی برای اداره این همه باغ ویلا، و آبیاری باغشهرهای حاشیه ایی، خسارت های محیط زیستی و... آن، بر هر عوامی آشکار است، چه رسد به مسئولین شهری، از دستگاه محیط زیست گرفته تا جهاد و کشاورزی و... نهادهای حاکمیتی و نظارتی مثل دستگاه قضا و... که هرگز از چشم های تیزبین آنها به دور نخواهد ماند، اما زیر چشم های تیزبین آنان این روند ادامه دارد!
در ابتدای ورودی به شیراز از این سمت، بر تابلوی بزرگی نوشته اند "به شیراز، شهر بین المللی سلامت خوش آمدید"، که این تابلو پوزخند یکی از مسافران همراهم را که از یاسوج با من بودند را، به همراه داشت و گفت : "به شیراز شهر بین المللی مصرف تریاک" خوش آمدید، به او گفتم : "مگر شیراز این مقدار آلوده به این ماده مخدر شده است؟!، گفت: "اینجا دیگر تریاک را مثقال وزن نمی کنند، کیلو کیلو می کشند!" سپس به بناهای خراب شده در حاشیه جاده در شهرک گلستان و باغشهرهای اطرافش اشاره کرد و گفت: "به غیر بومی ها اجازه ساخت هیچ بنایی (مغازه و..) در این منطقه نمی دهند، چرا که می ترسند، به مراکز فروش تریاک تبدیل شود".
متاسف شدم، هرجا که پا می گذاری همین است، بلیه تجارت خانمان برانداز باندهای سازمان یافته مخدرات، ایران را در نوردیده است، و شیراز را که یکی از پایه های تمدنی ایران و ایرانیان است، نیز به نظر می رسد این چنین به این بلیه سراسری مبتلا، و در آن غرق شده است،
شیوع چنین تجارتی از دو جهت کشور را تهدید می کند، یکی سست نمودن بنیاد خانواده و اجتماع در ایران، و دیگری پا گرفتن جزایر ثروت و در نتیجه قدرت در کشور، که بر پایه تجارت پر سود مخدرات شکل می گیرند و کشور را از درون نابود خواهند کرد،
باید گفت که تجارت مخدرات در ایران، مثل جارو برقی ثروت ایرانیان را می مکد و به وادی کثیف ترین باند های قدرت و ثروت منتقل می کند. یکی از خطراتی که بنیان کشور را تهدید می کند، همین پول های کثیف است، که نظام کشور را به ویرانی و فساد باند بازی های گروه های مخوف تبدیل خواهد کرد، که کشور را از درون متلاشی می کند. این فسادی است که پوست از جامعه و کشور خواهد کند، چنین جامعه ایی است که مرگ و ویرانی خود را، زنده زنده تماشا خواهد کرد، و بی هیچ تحرکی نظاره گر نابودی خود خواهد بود، تا کامل ویران و نابود شود، بدون این که تحرکی از خود نشان دهد، حتی دادی از سر درد بکشد.
[1] - سفرِ سنگ عنوان یک فیلم سینمایی به کارگردانی مسعود کیمیایی و نویسندگی بهزاد فراهانی محصول سال ۱۳۵۶ است. این فیلم در روستای زیاران، از توابع استان قزوین ساخته شدهاست. خلاصه داستان به این صورت است که ارباب روستا، سالهاست که مالک تنها آسیاب آبادی است و مردم را استثمار میکند. او درضمن از ساختهشدن آسیابی که بتواند منافع مردم را تأمین کند جلوگیری میکند. مدتهاست که مردم روستا سنگ عظیمی را برای آسیاب تراشیده و آماده کردهاند، اما برای حملش ایادیِ ارباب همیشه مانع شدهاند و.... فیلمنامه سفر سنگ بر اساسِ نمایشنامه سنگ و سرنا از بهزاد فراهانی است.
[2] - اصول انقلاب سفید که در سال 1341 مطرح و مورد مقاومت برخی قرار گرفت :
1- اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی 2- ملّی کردن جنگلها و مراتع 3- فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی 4- سهیم کردن کارگران در سود کارخانهها 5- اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رأی به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان 6- ایجاد سپاه دانش 7- ایجاد سپاه بهداشت 8- ایجاد سپاه ترویج و آبادانی 9- ایجاد خانههای انصاف و شوراهای داوری 10- ملّی کردن آبهای کشور 11- نوسازی شهرها و روستاها با کمک سپاه ترویج و آبادانی 12- انقلاب اداری و انقلاب آموزشی 13- مبارزه با تورم و گرانفروشی و دفاع از منافع مصرفکنندگان 14- تحصیلات رایگان و اجباری 15- تغذیه رایگان برای کودکان خردسال در مدرسهها و تغذیه رایگان شیرخوارگان تا دو سالگی با مادران 16- فروش سهام به کارگران واحدهای بزرگ صنعتی یا قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی 17- پوشش بیمههای اجتماعی برای همه ایرانیان 18- مبارزه با معاملات سوداگرانه زمینها و اموال غیرمنقول 19 - مبارزه با فساد، رشوهگرفتن و رشوهدادن
سفر در استان کهگیلویه و بویر احمد در مرکز این استان ادامه یافت که رو به توسعه و پیشرفت دارد، شهر کلا نوساز است و محلات قدیمی را در آن ندیدم، تو گویی در حول و حوش همان سیستم اقتصادی و ساختار صنعتی که پهلوی ها در آن بنیاد نهادند شکل گرفت و اکنون نیز دنبال شود،و خود را در خاور و باختر، شمال و جنوب گسترش می دهد و شهر بزرگتر و بزرگتر می شود، و بویرها به سوی یکجا نشینی پیش می روند. ویلاسازی ها، در مراکز خوش آب و هوای اطراف اوج گرفته اند، سی سخت و محلات دیگری از این دست را، می توان در این زمینه نام برد.
همانگونه که مادوان در سوی باختری، روزی به شهر یاسوج پیوست، روستای سروک در این سوی خاوری شهر نیز خود را دوان دوان به سوی یاسوج می رساند، تا از آن دور دست ها، کشیده و کشیده شود، و عنقریب است که خود را به یاسوج رسانده، خود را بدان متصل نماید، اینجا همان جایگاه "لواسان" تهران را، برای یاسوج دارد، زمین های کشاورزی به ساخت های شهری تبدیل می شوند، در همین منطقه که طبقه متوسط و رو به بالای یاسوج می نشینند، آثار شعارهای خیزش "زن، زندگی، آزادی" را بیشتر از نقاط دیگر می توان در آن دید، هرچند در محله ستارخان و باقرخان یاسوج نیز همینگونه بود.
شهر یاسوج به دانشگاه بزرگ و زیبایش نیز شناخته می شود، که در بهترین نقطه شهر، آن را ساخته اند، دانشکده های مدرن، فضای بسیار زیبا، کتابخانه ایی بزرگ و... همه و همه نشان از این دارد که بویرها و گیلوی ها، به اهمیت دانش پی برده اند، و در این راه کوشاتر از دیگرانند، در گشت و گذارهایم در این شهر، دو نقطه را پر جمعیت و زنده تر از دیگر جاها یافتم، در روز بازار و کاخ دادگستری این شهر مملو از جمعیت بود، و در غروب هم پل بشار، بر رودخانه بشار و مجموعه پارک های اطراف آن از جمله پارک اسکان و... اما غم انگیز اینکه، جمعیت در ساختمان دادگستری شهر، این همه در هم می لولند!
یاسوج شهر بلوارهای گشاد و زیباست، شهرداری و صنوف شهر یاسوج هم ابتکار زیبایی داشته اند، و کلیه بنگاه های اتومبیل شهر را در یک بلوار بزرگ، وسیع و طولانی جمع کرده اند و قاعدتا خریداران و فروشندگان خودرو در این شهر، از این لحاظ در آسایشند، چرا که می توانند در طول یک خیابان به مقصود خود، به راحتی دست یابند.
مجموعه تفریحی و رستوارنی آبشار یاسوج هم جای مناسبی برای قدم زدن و ورزش می باشد، صبح در خلوت بامدادی می توان در آن گشت و گذاری بی ترس از هر گونه آمدی شدی داشته که اتومبیل ها آنرا خطرناک خواهند کرد، و در غیبت ماشین ها خود را به منتهی الیه آن رساند، و از زیبایی هایش لذت برد، صبح که هنوز آفتاب طلوع نکرده بود، اتومبیلی را در کنار خیابان در حال پارک دیدم که راننده اش گفش های ورزشی خود را از پا در می آورد، و کفش های مجلسی می پوشید، به گمانم که برعکس است، و از ورزشکاران شهر است این موقع هدف مان یکی است، به او نزدیک شدم ارتباط گرفتم، متاسفانه دیدم کارمند بانک است، که با طرح جدید ساعات اداری مصوبه دولت، در این بامداد خلوت، عازم محل کار بود،
نمی دانم در این ساعات بامداد بانک ها برای چه کسی باز هستند، در خیابانی که تنها یک کله پزی این موقع صبح باز هست، بانک ها را برای کدام ارباب رجوع باز کرده اند؟! کمی آنطرف تر دو نوجوان از من سراغ یک سوپر مارکت را گرفتند، گفتم : در طول حدود 4 کیلومتر مسیری را که من پیاده آمدم، سوپر مارکت بازی ندیدیم، تنها یک کله پزی باز بود، در این سو که من آمدم، نَگَردید که نَخواهید یافت، معلوم بود مسافرند و می خواهند نان و پنیری برای صبحانه خود بگیرند...
کارمند دیگری عازم محل کار بود، با او که صحبت کردم، او را از کارکنان شهرداری یاسوج یافتم، موضوع را گفتم، گفت شهردار فعالی در یاسوج داریم، گفتم به او بگو که در این موقع صبح، مردم سوپر مارکتی می خواهند که پنیری و... برای صبحانه تهیه کنند، بانک به چه کارشان می آید، بانک ها برای چه کسی باز کرده اید؟! شهرِ در خواب، بانک نمی خواهد، گزمگانی می خواهد که در امنیت باشند، نه بانکدارانی که پشت میز، ساعت ها باید چرت بزنند، تا صبح شود و... گفت راست می گویید، این موضوع را به شهردار خواهم گفت.
صنایع دستی یاسوج
در یاسوج افتخار شرکت در بخشی از یک نشست ادبی و هنری هم نصیبم شد، گزیده ایی از آنچه در این محفل گفتند، چنین است :
ما که جوانان دهه 40 هستیم از زندگی خیر ندیدیم، همه اش جنگ بود دیگه و...، بعد دهه های 50، 60، 70، 80، 90 و... هم گذشت به نظر من به سرعت نور اوضاع داره خوب می شه، یعنی در اروپا 950 سال طول کشید، شما یقین داشته باشید که در ایران 50 سال هم طول نمی کشه، که کشور ما به آنجایی می رسه که همه شما می خواهید.
من دو تا شعر دارم، یکی برای آنکه دیوارش از همه کوتاه تر است، که او خداست! برای من گفتند که یکی به سران مملکتی توهین کرد، در همین یاسوج شما، طرف را بردند زندان و کتک زدند و... باباش آمد و گفت وقت ملاقات می خواهم، در زندان او هم کتکش زد، گفتند، "ما که زده بودیمش، شما چرا زدید؟!"، این پیرمرد پاسخ داد : "خواستم بهش بگم: فحش به کسی می گفتی که صاحب نداشته باشد، به خدا و پیغمبر می گفتی، به کسی که صاحب داره چرا گفتی! به این که صاحب داره چرا فحش دادی!" حالا چون مواخذه ایی در کار نیست به خدا می گویم،
درد ما در جایی دیگر است، این که همه اش شعر عاشقانه بگوییم و.. "مرد همیشه مرد بوده، دنا همیشه دنا بوده، پیغمبر همیشه پیغمبر بوده، یاسوج همیشه یاسوج بوده است و..." این مشکلی از جوانان ما حل نمی کنه
من اگر بودم به جای بار اِلا (اله)
من خودم طلبه بودم، موقعی که عده ایی اشکال می گیرند، من حوزه علمیه درس می خواندم، ما نمی دانستیم چی می شود...
می شدم روزی به دنیا، کدخدا.
این جهان را می نمودم چون بهشت خلق را می آفریدم خُوش سرشت
خلقتم را مرز و پایانی نبود این جهان را دینِ ویرانی نبود
مکر و نیرنگ، سرزمینم جا نداشت ظلم و بیداد، ملک من معنا نداشت
در جهان دادی به پا می داشتم رسم انصافی بنا می زاشتم
در جهان من نبود یک بینوا خلق من بودند جمله در رفاه
حسرت و ماتم، وطن معنی نداشت درد و محنت کشورم جایی نداشت
در جهانم داد و بیدادی نبود نامی از رنج و غم و خواری نبود
مادری را داغ فرزندی نبود باغ را، هم مرگ دلبندی نبود
منع می کردم به دنیا اضطراب در جهان من نبود رنج و عذاب
کشورم هرگز عزاداری نبود از سر شب تا سحر زاری نبود
عارف دنیا، نمی گشتی دین من بود هم انسانیت، آئین من
زاهد و مفتی و مداحی نبود واعظان را، کشورم جایی نبود
کِشتزار مرگ را می سوختم لب به هر یاوه سرا می دوختم
آقایان! نسل جدید، هم از ما مومن ترند هم متدین تر، نسل جدید عقل مدارند، ما خیال مدار و یاوه مداریم، این نسل کشور را نجات می دهد، شک نکنید. بعنوان یک کسی که از مذهبی ترین انسان ها روی کره زمین بودم، این نسل، نسلِ امید است،
مسجد و معبد، کلیسایی نبود موسیُ، جرجیس و عیسایی نبود
آخر دنیا نبود، هم محشری کشورم هرگز نبود، خیر و شری
میهن من، حصر و زندانی نبود هیچ کس در بند و، زندانی نبود
مردمم بودند صاحب اختیار میهنم رنجی نبود از گیر و دار
خلق را هرگز نبودی امتحان جمله را می دادم آرام نهان
حکم می راندم جهانم مستقیم هم نبود آن را رسولی بهر دین
واعظان تعطیل می کردند دُکان پاک می کردم ز مفتی این جهان
خود به خود دنیای ما خانی نداشت هرگروه و دسته، مولایی نداشت
نگاه به داعش بکنید، فردی به خدا توهین کند، دارش می برند! آیا خدا راضی است؟! اگر کسی به شما توهینی کرد، دارش می زنید؟! که خدا هم بخواهد، چنین فردی را دار بزنند؟!
تار می بستم همه بیم و هراس تا شوند مردم ز هر بندی خلاص
دسته بندی و عناوینی نبود جز به عدل و داد، آئینی نبود
القصه، من از ازل این کاخ را می نمودم جنت و، زیبا سرا
در وصف قله دنای باشکوه:
ای قُوی سپید نازِ دلبند ای کوه سِتبر چون دماوند
یادآور شوکت کیانی ای تخت به خاک خورده پیوند
بر یال بلند پازنِ پیر انگار نشسته یک کمانگیر
تیری که به پا نشسته از تو در چله نهاده او به نخجیر
چون باد بهار شادمانه بر کاکلِ گل کشیده شانه
بر نافه داغدار لاله انگار نشانده یک نشانه
کهگلول نگاره قلم بین پر لاله و نرگس و ستم بین
در آب زلال چشمه ریزی سودای شکوه جام جم بین
دیریست دلا که ما به هوشیم بر سفره شب ستاره نوشیم
از قوی سپید، مست مستیم با باد بهار می خروشیم
آوردگه فرشتگانی خرگاه بلند خُسروانی
هرکس که به تو پناه آورد بر دیده خویش می نشانی
پیران و دلاوران رادت مهرآور، ساز و پرده پوشند
چون آب زلال "چشمه میشی" چون تیر خدنگ می خروشند
افسونگری و خُجسته فالی، با فرُّ و شکوه و بی زوالی
گل ها همه هدیه خدایند، چون عشوه گرند و دلربایند
از بال هما چه یاد داری؟ بر قله چو بال می گشایند
مردان تو راد و سخت کوشند گاهی همه چو خودت خموشند
یک ریگ تو را نگار بانان هرگز به کسی نمی فروشند
پرورده تو، پری رخانند سیمین بر و شنگ و خوش زبانند
گاهی غزل و گهی غزالند دل ها پی خویش می کشانند
مردان تو باز در تلاشند تا بنده خوار و خس نباشند
شهباز همشه بر فرازند پا بسته ی هر سفر نباشند
سلام بر دنای کاکل سفید، سلام بر یاسوج و یاس های کبودش، و سلام بر آریو برزن، سپر دیار کیخسرو و کی های گمنام، ای دِنا! آزمون سرد انتظار شلاق باد هایت را دوام آوردیم و سوز سرمایت را تحمل می کردیم، و از کولاکت هراسی نداریم، زیرا دلمان به عشق گرم است، به مهر و محبت به همراهی و همدلی،
پرسید: شغل؟
گفتم: شاعر
خندید و کف دستم را مهر زد، روی برگه اعزام به بیمارستان
افسر نگهبان، شغلم را آزاد نوشته بود
خندیدم! که چگونه یک زندانی می تواند شغلش آزاد باشد،
محبوبم به تو فکر می کنم، به تو که می دانی شاعرم، و دوست داشتن تو، شغل تمام وقت من است،
بیا تا براریم دستی ز دل که نتوان براآورد فردا ز گِل
مِنه این شهر افسرده
مِنه این شهر دلمرده
بزن نی زن!
بزن مهتر!
بزن رسم وفاداری
بزن رسم هواداری
فرار کرده زِ این سامون
یکی درگیر صد درده
یکی پاگیر سردرده
بزن تا عشق برگرده
بیا بارون
بیا نم نم
بیا هر دم
بیا که کُشتِمونه غم
زبانش نیش و بی شرمه
هوا پر غش
زمین ناخش
هوا یخ بسته بند کفش
بیا رسوا به این خانه
بخندون طفل بیمارش،
چنار پیر بی همدم
پرستو ره به راه غم،
سکوت و سایه خو مَشکه
گِله در سایه دشته
شب از آبستن دانه، به یخبندان می ترسم
من از خاموشی شمعِ خردمندان می ترسم
نه از تیکی که بر ساعت، رمق بر یاد بسپارد
من از افکار چون رندانِ سرگردان می ترسم
چه باکی از شتاب فضل و اندیشه، به درگاهان
من از بُهت فرومایه، و کج دندان می ترسم
که ما را باغبان تعریف از آزار در راه است
من از دیوار، گوش و موش در زندان می ترسم
ملالی نیست ز خشم و قهر، ز زندانِ صاحب دل
من از دیوانه مغرور، به آبادان می ترسم
چه کار از گنج قارون، کو کفن پوش است گورستان
به گورستان من از خوف کفن دزدان می ترسم
شب از عوعوی سگ سانان ندانستم که دزد آمد
من از دزدان اندیشه، وز آجودان می ترسم
من از باریدن خونآب که بر رخسار می تابد
هم از توفان ویرانگر، ... بندار می ترسم
کجاست آن پیچ و تابی که، برانگیزد هوای نفس
من از گفتار بی پروا، هم از نادان می ترسم
نه از شیر و پلنگ و ببر، یا اژدر به نخجیرگاه
ز کِرت ریشه اشجار، دو صد خندان می ترسم
از بس ما از حق دفاع نکردیم، به این روز افتادیم.
ای شاعران! فردوسی شاعر زمان بود، جناب محمد علی اسلامی ندوشن می فرماید : ادبیات جلوتر از زمانه است، شاعر باید درد زمان را بیان کند، اگر فردوسی در تاریخ ما سطح جهانی دارد، از این نظر است که درد زمان خود را بیان می کند. در این مملکت و در این زمانه و جامعه، نه تشکل سیاسی است، نه تشکل فرهنگی، نه نشست سیاسی هست، نه نشست فرهنگی هست، اما خوشبختانه می بینم که دختران جوان خوش درخشیدند، خانم ها! اگر می خواهند، جایگاه تاریخی خود را در فرهنگ ایران بخوانید، کتاب "بانوان شاهنامه" اثر دکتر رستگار را مطالعه بفرمایید، شما جایگاه والایی در جامعه ایرانی داشته اید.
آبشار شهر یاسوج
استاد میرزا امرالله جهانگیر بویراحمدی : چو ایران نباشد تن من مباد، حیثیت ما ایران است، و فردوسی به نحو احسن آن را تفسیر و توجیه کرده است، و سپس استاد پیشکسوت استان کهگیلویه و بویر احمد، قصد خواندن شعر استاد شهریار به البرت انیشتین را داشت، که آنرا در یادداشت های خود نیافت، اما من این شعر را که ایشان قصد خواندنش را داشت، در این جا می آورم:
متن ارسالی استاد شهریار به انیشتین:
پیام به انیشتین
انیشتین یک سلام ناشناس البته می بخشی ،
دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی
نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم
از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند
ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها
دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.
درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، در بگشا
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.
نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو
که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را
انیشتین آفرین بر تو ،
خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی
زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین می گفت جز این نیست
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را
انیشتین ناز شست تو!
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز
جهان ما حباب روی چین آب را ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،
جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم
اصالت نیست در مادّه.
انیشتین صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد
انیشتین اژدهای جنگ ....!
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد
چه می گویم؟
مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟
مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟
انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد
زمین، یک پایتخت امپراطوری وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.
انیشتین پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را
کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن
و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.
انیشتین بازهم بالا
خدا را نیز پیدا کن.
پسر! شعار بیگانه دادن کار ما نیست به ویژه آن شعاری که می گویند خدا نیست
شعار آنها هم ستادین است و نام است نه عز و نه شرف، نه جانانه نه جان است
عمو جان درس بخوان تا لَنگ نمانی هنوز زود است که تو اینها بدانی
ولیکن اگر به هوشیُ، هدفمند و بیدار همیشه زنده ایی با صدها چوبه دار
شعر از استاد میرزا امرالله جهانگیر بویراحمدی
منطقه زاگرس پر از دره ها و دشت هاست، که در اصطلاح محلی این دره ها را "تنگ" گویند، "تنگ تامرادی" را برای آبشار زیبا و دیدنی اش در نظر گرفته، و به سویش شتافتم، اما "یک من رفتم و صد من برگشتم" [1] ، چرا که پیش از رفتن بدین نقطه، از تاریخ خونبارش خبری نداشتم، اما وقتی در آن حاضر شدم، و با تاریخش آشنا شدم، خود را با اجساد هزاران شهید مقابل دیدم، که در این تنگه به خاک و خون کشیده شدند، جان هایی که در اثر فعالیت اهل "زر، زور و تزویر"، بدین قتلگاه برده شدند، و قربانی آمال و آرزوهای اهل قدرت گردیدند؛
در این نقطه در سال 1309 خورشیدی آتشی افروخته شد [2] و دامن جوانان این آب و خاک را گرفت، تا هزاران نفر در این جا قربانی شوند، ایران همیشه در کشاکش قدرت داخلی سوخته، و سرمایه هایش بی حساب و کتاب ضایع شده است، و منطقه ایل نشین نیز از این قاعده مستثنی نبوده، و بلکه بیشتر از دیگر نقاط ایران، در آتش فتنه ها سوخت، چرا که این مردم مظلوم تر، و محروم تر و... از نقاط دیگر ایران بودند، و بیشتر از دیگران دچار بازی های چیده شده در مدار قدرت شدند.
قدرت بی حد و حصر خوانین، ملاکان بزرگ، کشاکش قدرت بین آنان، فتنه گری دست های داخلی و خارجی [3] ، کارگر شدن خدعه سفلگان و تشنگان قدرت، و اصل "اختلاف بینداز و حکومت کن" و... ایلات و عشایر را در یک تنش دائم بین خود، و بعدها با حکومت مرکزی و... نگه می داشت، این منطقه همواره در کش و قوس حمله و غارت همدیگر بوده است ، و نبرد بر سر چراگاه ها هم که جای خود دارد و... و جایی که کوروش کبیر، آریو برزن ها و... را به جامعه ایرانی تقدیم کردند، خود در کشاکش یک توطئه، خدعه و قدرت طلبی گرفتار آمدند، تا در یک جنگ و گریز بی پایان نگه داشته، نیرو و توان آنان و کشور ضایع شود.
در حالی که بویرها و گیلوی ها در کشاکش درگیری هایی داخلی خود می سوختند، فرصت توسعه منطقه و مردم خود را بیشتر از دیگران از دست دادند، و در این دوره رقبای قشقایی، بختیاری ها و... آنان با شرکت جستن در انقلاب مشروطه، و حوادث سیاسی کشور، جایگاه خود را در نظام منطقه و مرکز مستحکم کردند، و در ادامه درگیری با مرکز نشینان، اهالی استان فارس و ایل بختیاری و... نیز بر مشکلات بویرها اضافه شد و به جریان افتاد، و بویرها از قافله توسعه و پیشرفت دورتر کرد.
در حالی که بختیاری ها و قشقایی ها اینطور نبودند، بلکه به نخست وزیری ایران، وزارت جنگ و... رسیدند و کم و بیش پایه های نفوذ خود را در مرگز و اطراف گسترش دادند، چنین عقب ماندگی، و روند غارت و چپاولی که بین خود آنها در رقابت خان ها و طوایف درجریان بود باعث گردید تا سهم خواهی های آنان در قدرت نیز بی اثر بماند، و دولت مرکزی برای به انقیاد کشیدن آنان دست به کار شود،
در این زمان سپاهی از قشقایی ها، بختیاری ها و نیروهای ارتش مرکزی به استعداد 10 هزار نفر، در سال 1309 خورشیدی، برای سرکوب بویرها عازم این منطقه شد، که با رشادت بویراحمدی ها و کیاست سرداران لر بویراحمدی، به شکست قوای دولت مرکزی انجامید و متاسفانه هزاران نفر از ایرانیان، در تنگ تامرادی اسیر نقشه بویرها شده، و قتل عام شدند، چنین قتل عامی اگرچه برای بویرها در همان زمان، یک پیروزی بود اما، همین مقدمه سرکوب شدیدتر آنان گردید، که پس از آن "عشایر جنوب از هم پاشید و دیگر دود از تفنگ بویراحمد بلند نشد".
و بدین ترتیب ایرانیان اسیر درگیری داخلی و کشتار از همدیگر گشتند، و نظام حاکم پهلوی، در همان اوان تشکیل و بنیانگذاری خود مقابل مردم خود قرار گرفت، و این به آوارگی و جنگ و خونریزی بیشتری منجر شد، که زمین منطقه را به خون ایرانیان از دو طرف غسل داد.
رضا شاه پهلوی اگرچه در یکپارچه سازی ایران موفق بود، اما در کنترل عوامل خود چندان موفق نبود، و گرچه بویر احمدی ها در سرکوب "شیخ خزعل" که خود را حاکم و صاحب خوزستان می دانست، به رضاشاه کمک کردند، تا کشور یکپارچگی خود را کسب کند، اما این کمک بویرها، به دولت مرکزی، به تنش بیشتر بین اقوام و طوایف بویر احمدی منجر شد، چراکه سرداران بویر احمدی نزدیک به رضاشاه، از موفقیت خود در خوزستان سود جستند و به تسویه حساب های داخلی در منطقه خود اقدام کردند، و رضا شاه در این خصوص نتوانست و یا نخواست نقش متعادل کننده ایی را بازی کند.
در نهایت رضاشاه با تشکیل ارتش ملی، تصمیم خود را برای پایان دادن به ناامنی و کشاکش قدرت در مناطق مختلف کشور، از جمله منطقه بویرها را اجرایی کرد، و نیروهای خود را از جمله عازم کهگیلویه و بویراحمد نمود تا به غائله نبردهای داخلی در این منطقه پایان دهد، که این حرکت، در نخستین قدم، به شکست انجامید و هزاران نیروی نظامی کشور در تنگ تامرادی، قتل عام شدند.
اما این قتل عام، آخر کار و منجر به پیروزی جنگجویان بویراحمدی نشد، چرا که نیروهای دولتی با استعداد و طرح های بهتری وارد کارزار شدند، و در نتیجه شکست بویراحمدی ها بود، و دولت مرکزی که خواهان تاسیس مدارس، و شروع زندگی مردم در شکل جدیدی از یکجا نشینی و دوری از کوچ نشینی و... بود اجرایی گردید، و بنای توسعه منطقه یاسوج از این زمان آغاز گردید.
مشکل رضاشاه پهلوی در عجله او برای اجرای طرح هایش بود، حال آنکه می توانست روند توسعه و مدرنیزه کردن ایران را در مرور ایام و به آهستگی و پیوستگی دنبال کند، تا منجر به چنین حساسیت ها و رویارویی ها و کشتار غمناکی نشود، او در قضایای دیگر هم تعجیل داشت، اشتباهات دیگر او در بحث مدرنیزاسیون کشور این بود که آنرا در کشف حجاب مصداق می یافت و می دید، و در ایجاد تحولات اجتماعی تعجیل می کرد، و با این سیاست تمام جریان سنت گرا را علیه خود بسیج، هماهنگ و به صف کرد،
اهداف پهلوی ها برای توسعه ایران اگرچه کمابیش مترقی و آینده نگرانه بود، اما نوعی تعجیل در برخورد آنان دیده می شود که این عجله باعث ایجاد نوعی منش دیکتاتوری و ایجاد تنفر در بین مردم ایران می شد که همین هم در آینده دامن آنان را گرفت.
در حادثه "تنگ تامرادی" آدم نمی داند بر دلیرمردان بویراحمدی که نمی خواستند زیر سلطه تمرکزگرای رضاشاهی بروند و علیه این سلطه تمام عیار می جنگیدند همراهی و همدردی کند، یا بر سربازانی که بر کنترل نیروهای یاغی خوانین حرکت کرده، و گرفتار تله آنان شدند، و کشتار شدند، همراهی و همدردی کند، هر دو هموطنانی هستند که در یک عدم تطابق سیاست ها، زیر چرخ تصمیمات بالادستی له شدند.
این دشت و کوه های بلاخیز در دوره پهلوی دوم نیز با چنین وضعی مبتلا شد، وقتی که پهلوی دوم طرح اصلاحات ارضی را در راستای اجرای اصول انقلاب سفید، یا انقلاب شاه و ملت به اجرا گذاشت تا با صاحب زمین کردن رعایا و مردم عادی، زمین و مرتع را در اختیار کسانی قرار دهد که روی آن کار می کنند، و کشور را از حالت ارباب – رعیتی خارج کند،
و باز بعضی خوانین و ایلخانان با این روند مقابله کردند و باز جوی خون سربازان میهن، در این مناطق جاری شد، دوستم مرحوم جلال زرینی از کامیون های ارتش گفت که حامل تلی از جنازه سربازانی بود که در مسیر اجرای این قانون مهم اجتماعی و اقتصادی قتل عام شده بودند و اجسادشان صبحدمان به شیراز رسیده بود.
داستان غمناک "تنگ تامرادی" حتی اکنون نیز در روایت این مردم زنده است و حوادث بعد از آن که بویراحمدی ها برای حقوق خود مبارزه می کردند، بازگو می شود، یکی از اهالی یاسوج در این باره می گفت :
شاه (محمد رضا شاه پهلوی) 15 تن از خان های بویراحمدی را به تهران فراخواند پرسید "شما بویراحمدی ها چرا دست از غارت و یاغی گری نمی کشید و قصد تضعیف دولت را دارید، از چه جهت شما اینقدر یاغیگری می کنید؟!" که یکی از خان های مذکور به نام "حاج اسماعیل مظفری" به حیوانات درنده موجود در باغ وحش کاخ شاه اشاره می کند و پاسخ می دهد : "... ای قبله عالم یکی دیگر از علل اساسی یاغیگری بویراحمدی ها شکم گرسنه است، اگر سهم جیره یک روز باغ وحش کاخ نیاوران را ندهند چه وضعی پیش میاید، چه رسد به آدمیزاد که از ابوالبشر و در پی برآورده ساختن نیاز های انسانی اش و تغذیه برای بقا و زنده ماندن است".
به دنبال این جلسه بود که شاه به یاسوج می آید و وضع این مردم را که دید، دستور ساخت پل، بیمارستان شیر خورشید، سیلو، کتابخانه، مدرسه، کارخانه قند یاسوج و... را داد، و اوضاع منطقه متحول شد.
اما گذشته از این داستان های غم انگیز آبشار تنگ تامرادی در 45 کیلومتری یاسوج به سمت بابامیدان، زیبا و دیدنی است، وقتی من بدانجا رسیدم، زوجی با لباس کردی، در این چشمه با یک تیم عکاسی حرفه ایی، مشغول ثبت لحظاتی بودند که در ابتدای زندگی زوج های جوان، باید در عکس ها ثبت شود، آنان بدون چتر و با چتر زیر آبشار تن به هر ایستادنی می دادند تا عکس هایی متنوع در حالت های مختلف از همدیگر و در کنار هم داشته باشند، بالاتر زوج دیگری با لباس لری، در حالی عکس برداری مشابهی اند، تا اول زندگی خود را در عکس هایی به یاد ماندنی، ثبت کنند.
در بازگشت به "دشت روم" رفتم، دشتی که به گفته یکی از اهالی رومی ها یکسال در اینجا توقف داشتند، و آثار باستانی از خود برجای نهاده اند، و بدین جهت نام دشت روم بر خود دارد؛ سد شاه قاسم مقصد دیگر گردشگری ام در کناره های شهر یاسوج بود، که هنوز آب دارد ولی از دوره ایدال خود، به دور است و سطح آب سد هنوز بسیار پایین است.
راننده ایی که مرا به دیدار از تنگ تامرادی برد، خود را از خاندان گیو [4] قهرمان اسطوره ایی شاهنامه می داند، در بازگشت در میدان آریو برزن [5] یاسوج ایستاد، تا آخرین مقصد گردشگری دیگرم باشد که با این قهرمان تاریخی ایران به پایان می رسید، این راننده یاسوجی مرا برای دیدار از یادواره سرداری از سپاه ایران برد که اهالی منطقه، او را از خود می دانند، و به گفته خودشان بعد از کشاکش بسیار با استان فارس، ثابت کرده اند که آریو برزن از مردم آنان بوده، و میدانی را به نامش نام نهاده، و مجسمه ایی از او در آن نهاده اند، آریوبرزن سرداری است که بعد از شکست سپاه داریوش سوم در نبرد گوگمل در محلی در کردستان عراق کنونی، و نزدیکی شهر اربیل، که به شکست مهمی برای ایرانیان انجامید، و سپاهش متواری شدند، آریو برزن در دربند پارس (تنگ تکاب)، جایی که اکنون رود مارون در نزدیکی های بهبهان جاری است، با سپاه اسکندر مقدونی برای بار دیگر روبرو شد و شجاعانه جنگید و به شهادت رسید. اسکندر بعد از این شکست است که شوش و تخت جمشید را تسخیر می کند و آنرا آتش می زند، گویند، اسکندر به آریو برزن می گوید شاه تو گریخته است، از چه مقاومت می کنی، بیا و تسلیم شو تا تو را حاکم بر ایران قرار دهم، اما او از آن قِسم ایرانیان سست بنیادی نبود که تاج حکمرانی را از یک بیگانه متجاوز بستاند و بر سر نهد.
[1] - "مَن" در این جمله به معنی همان "من تبریز" است که به عنوان یک واحد اندازه گیری وزن است، که معادل سه کیلو می باشد؛ این اصطلاح را مرحوم مادرم وقتی استفاده می کرد که انتظار داشت از رفتن به جایی، دیدار با فردی و... سبک شود و بار غم هایش را وا بگذارد و برگردد ولی به رغم این هدف، باری سنگین از غم بر دوشش نهادند و برگشت، و خود را لعن کرد که چرا به چنین جایی رفته است و...
[2] - جنگ تنگ (دره) تامرادی درگیری میان عشایر لر بویراحمدی و ارتش شاهنشاهی ایران بود که در سال ۱۳۰۹ خورشیدی به وقوع پیوست. این درگیری به فرماندهی امیر لشکر حبیبالله شیبانی بعنوان فرمانده قشون دولت از یک سو ، کیلهراسب باطولی ، شکرالله خان بویراحمدی و سرتیپ خان بویر احمدی از سوی دیگر درگرفت
[3] - بویراحمدی ها به هنگام تجاوز انگلیسی ها به جنوب ایران چنان منافع آنها را به خطر انداخته و عرصه را بر آنان تنگ کردند که در ۱۵ دسامبر ۱۹۰۹کنسول انگلیس در شیراز ناچار شد به طور رسمی از بویراحمدی ها به”سر جرج بارکلی” سفیرشان در تهران شکایت کرده و سفیر هم متن شکایت را به لندن مخابره کند در بخشی از شکایت کنسول انگلیس از بویراحمدی ها آمده است: “اشرار بویراحمدی بیش از یک ماه است که در نقاط مختلف بین “دشت ارژن” که ده فرسنگ زیرشیراز است و “گلدارچین” که در مجاورت اصفهان است مشغول عملیات عمده ای هستند و… بی نهایت مشکل خواهد بود که یک طایفه کوه نشین به این رشادت و فعالیت را بتوان درتنگنا انداخت و… به عقیده من( بیل) طایفه ای که باید اختصاصا مورد تنبیه واقع شوند همانا طایفه بویراحمدی است و… طایفه بویراحمدی می تواند ۱۰هزار نفر تهیه کند که عده کمی از آنها سواره اند، چهار قلعه محکم دارند که بدون توپ، گرفتن آنها ممکن نیست
[4] - گیو یکی از سرشناسترین پهلوانان ایرانی در حماسه ملی ایران در دورانهای پادشاهی کیکاوس و کیخسرو است. بر پایهٔ شاهنامه او پسر گودرز و پدر بیژن است. تبار گیو با میانجی پدربزرگش کشواد، به کاوه آهنگر میرسد. گیو احتمالاً چهرهای تاریخی در دوران اشکانیان بودهاست که برخلاف داستانهای سنتی، پدر گودرز دوم اشکانی بودهاست که در نیمههای سده نخست میلادی به همراه وردان اشکانی بر تخت شاهی اشکانیان نشسته بودهاست.
[5] - آریو برزن از اشرافزادگان و سرداران هخامنشی در دوران پادشاهی داریوش سوم بود که کمینی را برای مقاومت در برابر اسکندر مقدونی و سپاهیان او در تنگه دربند پارس ترتیب داد منطقهای که آریوبرزن از آن برخاست، اوکسیان نام داشت بعد از جنگ های پی در پی اسکندر از شجاعت آریوبرزن خوشش آمد و به او گفته است که تسلیم شود تا سر سلامت از میدان به در ببرد، اما آریو برزن در پاسخ به اسکندر می گوید: «شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد» اسکندر در پاسخ به آریو برزن می گوید: «شاه تو فرار کرده. تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم» در همین حال آریو برزن هم جواب می دهد: «پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان میمانم و آنقدر مبارزه میکنم تا بمیرم» زمانی که اسکندر این استقامت آریوبرزن را مشاهده کرد دستور داد تا از راه دور او را با نیزه و تیر بزنند. و دشمنان به قدری این کار را تکرار کردند که یک نقطه سالم هم در بدن این سردار باقی نماند. بعد از مرگ وی در همان نقطه به خاک سپرده شد.
قدیمی ترین اقوام تمدن ساز بشر را آریایی ها می دانند که با مهاجرت تاریخی خود، روند تاریخی تمدن سازی بشر را به تکان واداشتند، اما اینجا در سرزمین لرستان، به خصوص چهارمحال و بختیاری و کهگلیویه و بویر احمد، تا سرزمین میانرودان (تیسپون)، و از این سو تا جیرفت و شهر سوخته در زابل، و در همسایگی تمدن بزرگ سند، پیش از ورود آریایی ها، اقوامی صاحب تفکر، مبتکر، تمدن ساز و پیشرو حضور داشتند، که خود دارای تمدن و شکوفایی تمدنی و تفکری بودند، حاکمیت ها برای خود ایجاد کرده، سیستم مذهبی و تفکری خاص خود را داشتند، و با ورود اقوام مهاجر آریایی، که آنان نیز چون اینان بودند، اولین تمدن های بزرگتر و گسترده تر بشری به صورت منسجم تری شکل گرفت، هخامنشایان از ان جمله اند.
مردمی که در این منطقه می زیستند وضعیت خود را به نحوی، تا کنون حفظ کرده و از این رو بین دشت و دامنه، ییلاق و قشلاق می کنند، قبایل و طوایف چادر نشینی که، سرپناه انان سیاه چادرهاست، و کل دارایی اشان بر چند اسب و قاطر و الاغ قابل حمل است، و حرفه اصلی آنان دامداری است، انان متخصص دام و دامپروری اند، آنان متخصص زندگی با طبیعت، در طبیعت و همچون طبیعتند.
نام کهگیلویه از واژه "گیلوی" گرفته شده، که به واقع یک تیره بزرگ از انسان هایی بودند که در عصر آغاز سلطه خلفای اولیه عرب، در این منطقه حکومت می کردند، روزبه حاکم منطقه در سه سده اولیه حاکمیت سلسله های خلفای بغداد نشین عرب، از این تیره و تبار است، اما به واقع این طایفه ریشه دار، به پیش از ورود سپاه خلفای اسلامی به ایران باز می گردد، و یک نام باستانی است که حداقل از عهد ساسانی در متون به جای مانده از آنان، ذکر به میان آمده است،
بویرها هم چنین هستند، به طوری که وقتی تیمور لنگ، سر سلسله گورکانیان، در گردش هجومی خود شیراز را فتح کرد، و پسرش را به جانشینی خود در آنجا نهاد و رفت، هنوز به مقصد خود در "فرارودان" نرسیده بود، که به او خبر دادند فرزندش عمر را، که بعد از چیرگی بر ایالت پارس، به حاکمیت شیراز نهاده بود را، بویر ها کشته و حکومت را پس گرفته اند، از این رو به قصد انتقام بازگشت، اما در برخورد با هسته سخت مقاومت لرها، در منطقه لرستان، خود او نیز درماند، و ناکام بازگشت؛ او در معرفی بویرها که با فرزندش چنین کرده بودند، در کتاب "منم تیمور جهانگشا" می نویسد :
"قبل از درگیری در مورد ایل بویر ، تحقیق کردم و دریافتم که بویری ها فرزندان جمشیدشاه هستند که در شاهنامه در مورد آن خوانده ام... و می دانستم که شهرهای ایران به دست جمشید ساخته شده و او بود که برای ایرانیان دارای زاکون (قانون) نوشت و قبل از جمشیدشاه ، ایرانیان دارای زاکون نبودند. آثار قصر جمشید به طوری که خود من در فارس دیدم هنوز در آن کشور باقی است و من بعد از دیدن آثار آن قصر دستور دادم که اسمم را روی سخته سنگی که آنجا بود نقر کنند تا آیندگان بدانند که من آن سرزمین را فتح کرده ام ولی در آغاز ورود نمی دانستم که بازماندگان جمشیدشاه هنوز در آن کشور هستند و شنیدن آن موضوع برای من تازگی داشت... سکنه محلی به من گفتند قبایل بویر فرزندان جمشید هستند در میدان جنگ هرگز قدمی به عقب برنداشته اند و اگر سپاه خصم به اندازه مورچه های بیابان باشد مقاومت خواهند کرد و سپاه مهاجم نمی تواند بگذرد مگر اینکه قبایل بویر را تا آخرین نفر به قتل برساند.جمشید شاه از شاهان پیشدادی و از اجداد ساسانیان پادشاهی عادل لرتباربویری که نوروز را به پا داشت و هفتصد سال بر ایران پادشاهی کرد تخت شاهی اش چنان بزرگ بود که دیوان به دوش میکشیدند."
استان کهگیلویه و بویر احمد از جمله سرزمین های وابسته به دوره تمدن عیلامی است، که زمانی زیگورات هایشان سر به آسمان می کشید و آنان عبادت خود را در اوج بلنداها، برای خدای خود به انجام می رساندند، و خدای را در اوج آسمان می جستند، شاید به همین جهت است که بعدها که معماران ایرانی که اسلام را پذیرفتند، سبک عبادتگاه های مسلمانان را این چنین رقم زدند که الان دیده می شود، و گنبدها و مناره های مساجد اسلامی به اوج آسمان ها کشیده شده اند و شیوه مسجد سازی اسلامی را هم بدین سمت بردند و توسعه دادند، که خود در فلسفه آن غرق بودند، معماری گنبد و ایوان و مناره، ریشه در خلاقیت دینی و فرهنگ ایرانی دارد.
وجه مشخصه لر زبانان منطقه لرستان، کوچ نشینی و عشایری زیستن است، که این مشخصه به آنان این امکان را داده است که فرهنگ خود را در جابجا شدن های دائم، از گزند مهاجمان بی شمار به این سرزمین بلادیده، حفظ کنند، و در معرض یکجا نشینی، و حل شدن در فرهنگ بیگانگان که گاه در شهرها حاکم شد، قرار نگیرند، که کم هم نیستند مهاجمانی که شهرها را گرفتند، اما در تغییر روستائیان و کوچ نشینان موفق نبودند؛ از این رو فرهنگ و زبان لری، مثل فرهنگ و زبان بسیاری دیگر از اقوام ایرانی که شیوه کوچ نشینی داشتند، از باستانی ترین فرهنگ ها، و زبان های ایران باستان است، که از گزند تاخت و تازها در امان مانده است.
بعد از دیدار از شهر زیبای سی سخت، اکنون دره ایی در جوار این منطقه را، به سوی شهر اقلید فارس در پیش گرفتم، تا در میانه این راه، از آنجا به سوی آبشار زیبای مارگون [1] بروم، آبشاری دیدنی در انتهای یک دره، که آب از صخره ایی بلند فرود می آید، و آب به واقع به مانند مارهایی است، که از صخره ها تا به سوی زمین آویزانند، بی جهت نیست که آنرا "مارگون" گفته اند، چرا که آب، در صخره می لغزد و پایین می آید، به گونه ایی که مارها در این شیب ها حرکت می کنند.
برای رسیدن به آبشار مارگون باید از طریق جاده یاسوج به اقلید از منطقه ایی در شمال یاسوج به نام مهربان، وارد دره ای شد، که این دره در مسیر خود پیش می رود، و یک مکان تفریحی برای یاسوجی ها هم محسوب می شود، چرا که دارای چشمه ها و باغات و رستوران هاست، پیست اسکی مشهور کاکان را نیز در همین مسیر می توان دید، که البته این روزها برفی برای اسکی ندارد. در محلی به نام "عباسعلی خانی"، جاده ایی فرعی از جاده اقلید، جدا می شود و به سوی روستای مارگون می رود،
روز تعطیل است و مردم زیادی در جاده منتهی به آبشار مارگون حضور یافته اند، روستا، کاملا چهره توریستی دارد، و باغات مسیر به رستوران – باغ تبدیل شده اند و پذیرای خیل مسافران زیادی هستند که به دیدار از مارگون آمده اند، پیدا کردن جای پارک اتومبیل، و حتی فضایی برای سر و ته کردن اتومبیل، برای بازگشت مشکل است، اما اینجا مردمی از سراسر جنوب ایران را می توان دید که برای تفریح و آب و هوایش آمده اند، از آبادان، شیراز، سیستان و بلوچستان و...، و محیطی شاد و مفرح را با گرمای وجود جنوبی خود ایجاد کرده اند،
نیروی انتظامی در ورودی دره منتهی به مارگون، قبل از روستا، پست ایست و بازرسی قرار داده، و به نوعی مردم را از رفتن باز می دارد! چرا که به راننده ام که مرا از یاسوج بدینجا آورده بود، گفتند : "کجا می روید، اینجا اتومبیل شما را دزیدند پای خودتان است، دزدی اتومبیل زیاد است". راننده هم که از فنی کاران صنعت پتروشیمی است و پیمانکارشان چند ماهی است که به آنها حقوق نداده، و مجبور به مسافرکشی شده است، از ترس، پای اتومبیل خود ایستاد و با من به دیدار از آبشار نیامد، او که برای پرداخت اقساط وام هایش، در این مدت مجبور شده است، حتی منبع گاز سوز اتومبیل پراید خود را باز کند و بفروشد، البته شرمندگی در برابر خانواده اش، به خاطر بیکاری و نداشتن پول خود به جای خود، او صاحب دو کودک خردسال است، که هر نیم ساعت یکبار دلتنگ پدر می شوند، و با موبایل به دنبال صدای پدر هستند، راننده ایی که وقتی دیدمش حتی به مقدار پر کردن باک خودروی خود، پول در جیب خود نداشت؟!.
این ایجاد رعب و وحشت توسط نیروی انتظامی تعجب بر انگیز بود، در حالی که جمعیت مسافران در این منطقه موج می زند، کدام دزد می تواند، در میان چنین جمعیتی، در روز روشن اتومبیل ببرد، تازه اگر چنین حجم سرقتی اینجا رایج است، با تدبیری مختصر می توان از آن جلوگیری کرد، در همین تنها ورودی و خروجی روستا، که مبلغ قابل توجهی توسط روستاییان، بعنوان ورودی دریافت می شود، کافی است که برگه ایی در قبال دریافت ورودی آن، به صاحبان خودروها داد، تا فقط با ارایه آن خروج اتومبیل ممکن باشد، در چنین شرایطی کنترل یک روستا، با تنها یک ورودی و خروجی، سخت نخواهد بود، و لازم نیست خاطر مسافرانی که از راه دور برای دیدن این اثر طبیعی آمده اند را، مشوش کرد.
البته فکر کنم دوستان در این ایست و بازرسی به دنبال مورد دیگری در اتومبیل ها می گشتند، و این درجه دار در گفتن این جمله به راننده، منظور دیگری داشت، در عین حال باید در استفاده از جملات دقت کرد، مردم همینطور هم در مشکلات خود غرق هستند، و با این جملات نباید آنان را بیش از این آزار داد، و متاسفانه او با گفتن این جمله، راننده را از دیدن آبشار محروم کرد، او که بعد 65 کیلومتر رانندگی، جرات نکرد اتومبیل خود را رها کند و در مدت دیدار از آبشار، از اتومبیل خود نگهبانی داد، این هم حقی بود که از این راننده ضایع کردند، به راحتی گفتن یک جمله حساب نشده، الکی و ساده.
تصویر آبشار مارگون را فکر کنم سابق بر این، در کتاب درس جغرافیا دیده بودم، اکنون آن را به چشم خود می دیدم، زیبا و روان، چشمه هایی که از دل صخره سنگ ها بیرون می زند، و در حجم وسیعی مثل مارها، از صخره ها سرازیر است. ساعات روز رو به پایان است و باید بازگشت، اینجا در استان فارس قرار دارد، و باید به استان کهگیلویه بازگردم، در مسیر بازگشت شاهد یک جشن عروسی بودم، عروسی لرها هم زیبا و دیدنی است، در چلگرد عزای شان را دیدم و اینجا عروسی اشان را، تیم موسیقی آنها در عزا و عروسی یکی است، آنجا غم می زنند و اینجا نوای شادی می نوازد، که به نوعی آهنگ رزم است، یک ساز نی مانند، و یک ساز موسیقی تنبک مانند، که بعد از رقص جمعی خانم ها، بازی چوب و دستمال، که به واقع همان زدن و دفاع است، که توسط مردان حاضر در مراسم اجرا می شود، زنان لر با لباس های زیبا و بلند خود و مردان شان با شیوه های رزمی، که بزمی اش کرده اند، صحنه زیبایی را رقم می زنند، اما هر لحظه ادم احساس خطر می کند که چوبی به پای حریف بخورد و نزاعی در گیرد و... آنان در بازی خود بسیار جدی هستند، نگاه ها نگاه حریفانه، و جنگ در عین بازی جریان دارد، تو گویی بین خانواده عروس و داماد یک جنگ غیر رسمی در این رسم صورت می گیرد! فکر کنم دل عروس و داماد از احتمال این جنگ واقعی از من بیشتر خون بوده باشد، چرا که در صورت عدم تحمل هر یک از دو طرف، و یا غرض آلود بودن یک طرف، کار به راحتی به یکه دعوای تمام عیار ختم خواهد شد، آن هم مقابل چشم هایی زیادی که در حال تماشا هستند.
من که نگران بر هم خوردن این شادی بودم، دل صاحبان مجلس را نمی دانم چگونه بود.
[1] - آبشار مارگون مجموعهای از آبشارها در ایران است که در اردکان، سپیدان در ایران واقع شدهاست. این آبشار در حقیقت سرچشمه رودخانه است و در بالای کوه هیچ رودخانهای نیست، بلکه از بدنه دیواره صخرهای کوه، بیش از چند هزار چشمه وجود دارد که آب از آنها به بیرون ریخته میشود.
سفر به سرزمین های بختیاری در استان چهارمحال پایان یافت، معدن بی پایان و تجدید شونده آب های شیرین ایران، که 11% از کل آب های شیرین کشور، در این منطقه، هر ساله تجدید، و به سوی تشنگان ساکن در سرزمین های جنوب باختری، و مرکز ایران سرازیر، و آنانرا سیراب می کند، و من در این سرزمینِ به غارت رفته از هجوم ناجوانمردانه کسانی که، بر گرده این مردم سوار شدند، و اسب قدرت را هر طور که خواستند، بر بدن آنان تاختند، به سوی جنوب سرازیرم، و بر این خاک خسته از هجوم های سیل وار ظلم بی پایان، ره می سپارم.
من اکنون این سرزمین سبز و رویایی را وا نهاده، حاشیه های زردکوه رویایی و تمدن خیز، را پشت سر می گذارم، تو گویی سوار همان اسب به عاریت گرفته شده توسط آن ایلدار بختیاری ام، که در امتداد دره ها تاخته بود، تا ببیند بر ایل و مردمانش، در دوره غیبت او و پدرش، چه رفته است، و وقتی با شرایط جانشینان پدرش مواجه گشت، ناکام بازگشت، تا این بازگشت خود سبب شود، سرنوشت این دیار و وطن را تغییر دهد، و من اکنون در امتداد مسیر او، به سوی جنوب پیش می تاختم، [1] در امتداد سرزمین زایشگر مبارزان خیزش افتخار آمیز مشروطیت، و جنگآورانی که هر وقت ایران بدان ها برای تهاجم و یا دفاع نیاز داشت، در دفاع از آزادی و تمامیت ارضی و کرامت انسانی، و فرهنگ و تمدن این مردم پیشقدم، و پیش قراول بودند،
بعد از مدتی حرکت در مسیرهای تاریخی حاشیه های اندیکا [2] و... در کنار بلندترین ارتفاعات رشته کوه زاگرس یعنی رشته کوه دنا که از "مال خلیفه" تا یاسوج و حتی بعد از آن، چند ده کیلومتر ادامه دارند، رشته ایی که قله های بلندش از هم گسسته نمی شوند، حالا من وارد شهر زیبا و دیدنی یاسوج شده ام، اینجا به عکس چهارمحال بختیاری، کوه ها پوشیده از جنگل های بلوط هستند، در چهارمحال انگار جنگل های بلوط نابود شده اند، اما اینجا در یاسوج جنگل های بلوط پرپشت، و درختانش پر تعداد می درخشند، تا ادامه زندگی را فریاد زنند.
بلندترین ستیغ شکوهمند در این رشته ی دراز از قله ها، چکاد دنا با بیش از 4419 متر ارتفاع است، که در سمت راست این قله، پای رشته کوه دنا، یا همان منطقه "پادنا"، "سی سخت" در پای یک قله نزدیک به 4200 متری قرار دارد، که آنرا اولین مقصد گردشگری ام در یاسوج قرار دادم.
نام سی سخت برای من یادآور زلزله ایی نسبتا شدید است که آنرا در نوردید، اما یکی از اهالی محل به سان من تصور نامناسبی از آن زلزله ویرانگر ندارد، چرا که این زلزله باعث شد مقداری پول و سرمایه، به سمت این منطقه سرازیر شود، و کسانی که سرمایه ایی برای تجدید بنای زندگی خود نداشتند، این امکان را بیابند، که زندگی خود را تجدید کنند، او زلزله را برای این مردم محروم "نعمت" می بیند!
"زلزله خسارتبار است، ولی زندگی ما را آباد کرد، و این زلزله باعث شد که دولت به این منطقه نگاهی انداخت، و کمک ها به سوی ما سرازیر شد، کسانی بودند که خواب یک ساختمان نو را هم نمی دیدند، اما این زلزله باعث شد زندگی اشان تجدید بنا شود. این هم از شانس حکمداری ماست که برای برخی از مردم باید بلایی طبیعی نازل شود، تا تغییری در وضع شان رخ دهد، دیده شوند و کمکی به سوی آنها جلب شود!"
او نام "سی سخت" را برگرفته از سی قهرمان و از جان گذشته می داند که برای نجات دیگرانی که در یخ و سرمای دنا گرفتار شده بودند، رفتند و خود یخ زدند، و در مسیر جان دادند، و مردم به افتخار آنها، این منطقه را "سی سخت جان" نامیدند و نام "سی سخت" بر این منطقه ماند و رایج شد.
به سمت سی سخت که می رویم، بنرهایی از جوانانی چشم ها را به سوی خود بر می گرداند که، همشهریان یاسوجی خود را به شرکت در مراسم بزرگداشت شان دعوت می کنند، چهره هایی بسیار جوان، که هرگز وقت خزان آنان نبوده و نیست، متعجب شدم، از یکی از اهالی از دلیل مرگ این همه جوان پرسیدم. پاسخش دردناک بود، "من از علت مرگ این ها نمی دانم، اما در منطقه ما آمار خودکشی بالاست، علت بسیاری از این خودکشی ها هم، عموما فقر و شکست عشقی است، در باقی موارد تصادف و گاه بیماری و گاه هم درگیری های محلی علت بسیاری از این جوانمرگ شدن هاست".
35 کیلومتر آنطرف تر از یاسوج، بعد از گذر از مناطق مادوان، مزدک، ده بر آفتاب، سی سخت زیبا و جذب کننده قرار دارد، پر از باغات و ویلاهایی که بر دامنه دنا ساخته اند، "چشمه میشی"، در پای "کوه گل" غلتان و ریزان پایین می آید، و به منطقه زیبایی می دهد. گردشگران بسیاری خود را به اینجا رسانده اند تا شاهدِ آب و آبادانی باشند.
یکی از اهالی محل مدعی بود که : "استرالیایی ها به ایران پیشنهاد کردند که مدیریت گردشگری منطقه سی سخت را به آنان بسپارند، تا آنرا به بهشت گردشگری تبدیل کرده، در آن سرمایه گذاری کنند، تامین گردشگر برای آن را نیز خود عهده دار شدند، ولی دولت ایران به این سرمایه گذاری تن نداد، سی سخت اگر مدیریت گردشگری درستی می داشت، به یکی از مراکز جهانی آمد و شدهای گردشگران جهانی تبدیل می شد، و رنج محرومیت، و چهره فقر از آن رخت بر می بست."
[1] - پس از قتل حسینقلیخان، برادرانش؛ امامقلیخان و رضاقلیخان، نسبت به فرزندانش رفتار و عملکرد نامناسبی داشتند. علیقلیخان سردار اسعد در کتاب "تاریخ بختیاری"، این واقعه را اینگونه روایت میکند: "موقعی که پدرم «ایلخانی» را کشتند و من و برادرم «اسفندیارخان» در حبس بودیم، عموها و عموزادههای ما برای تصاحب مایملک پدرم، مادر پیرم را زیر فشار گذاشتند. هنگامی که من از سیاهچال «ظلالسلطان» آزاد شدم، با لباس کثیف و مندرس و موهای ژولیده و پای برهنه در کوچههای اصفهان سرگردان بودم و نمیدانستم چه بکنم… بعضاً بهخاطر آوردم که پدرم مبلغی وجه نقد نزد یکی از دوستان قدیمش که تاجر معتبری بود، دارد. لذا به خانه او رفتم و دقالباب را کوبیدم و کمی بعد در باز شد و آن تاجر اصفهانی در آستانه در نگاهی به من انداخت و فوراً مرا شناخت، ولی بدون اینکه کلمهای گفتوگو کند، در را بهروی من بست. من از این برخورد بسیار ملول و افسرده شدم و با خود گفتم، بهتر است به میان ایل برگردم و نزد عمویم «حاجی ایلخانی» به چقاخور بروم. با این خیال اصفهان را با پای پیاده بهسوی چقاخور تَرک گفتم. در حوالیِ چقاخور به چند سیاهچادر متعلق به یکی از طوایف بختیاری برخورد کردم. در میان رمه در کنار سیاهچادرها، چند مادیان را در حال چَرا دیدم، به طرف آنها پیش رفتم. خوشبختانه صاحب آن مادیانها مرا شناخت و یکی به رسم امانت به من داد تا خود را به چقاخور رسانیدم. از دور چادر بزرگ سفید درپوش پدرم را که در میان دشت برافراشته بود، دیدم و اندوهی جانکاه به من دست داد و کوهی از غم بر دلم نشست. لاجرم پیش رفتم و افسار مادیان را به گوشهای بستم و با آن هیئت ژولیده وارد چادر شدم. دیدم عمویم «حاجی ایلخانی» در صدر مجلس نشسته و تمام خویشاوندان و رؤسای طوایف بختیاری به ترتیب در کنار هم نشستهاند. در مقابل عمویم تعظیم کردم. بهطور اجمال مرا ورانداز کرد و بدون اینکه یککلمه بگوید، سر را به زیر انداخت و برای یکلحظه همه نگاهها متوجه من شد و بعد سرها برگشت و سکوت سنگینی سراسر مجلس را فرا گرفت. هیچکس نپرسید کی هستم و از کجا آمدهام؟ همانطوری که سرپا ایستاده بودم، گوشهوکنار مجلس را نگاه کردم و چشمم به یکی از بستگان پدرم که همیشه از احسان و محبت او برخوردار بود، افتاد و رفتم در کنار او نشستم، یکوقت متوجه شدم که آن شخص کمی از من فاصله گرفت و روی خود را از من برگردانید. من چنان از فضای مشمئزکننده آن مجلس و رفتار نامردمیِ عموها و خویشاوندان و دیگر برادران بختیاری منقلب شدم، که بلااراده از جا بلند شدم و سوار همان مادیان لخت شدم و به طرف اصفهان حرکت کردم. در حین اینکه سوار میشدم، یکی از بستگان پدرم که زمانی منشیِ او بود، به من نزدیک شد و آهسته گفت: «آ علیقلی، خدا پسری به تو عنایت کردهاست.» من به قدری نومید و افسردهخاطر بودم که در جوابش گفتم: «من در چنین حال و روزی بچه میخواهم چهکنم؟» در بین راه مادیان را به صاحبش برگرداندم و پیاده به طرف اصفهان رفتم. نوکری داشتم که قبل از دستگیریام همراهم به اصفهان آمده بود، بعد از آنکه زندانی شدم در اصفهان ماند و با شغل عملهگی گهگاهی پولی پسانداز میکرد و در زندان به من میرسانید. وقتی به اصفهان برگشتم، همان شخص با مختصر پساندازی که داشت، یک جفت گیوه برایم خرید و با همان پای پیاده خود را به تهران رسانیدم و یکراست روانه خانه صدراعظم «امینالسلطان» شدم. هنگامی به درِ خانه رسیدم که کالسکه صدراعظم دمِ دروازه ایستاده بود و ظاهراً «امینالسلطان» میخواست به دربار برود. نوکری که جلوی دروازه ایستاده بود، از من سؤال کرد که چه میخواهم؟ گفتم به صدراعظم عرض کنید که «علیقلی» پسر «حسینقلیخان» ایلخانیِ بختیاری هستم. آن مرد در نهایت تعجب سراپای مرا ورانداز کرد و به داخل حیاط رفت. من از گوشه دروازه که نگاه میکردم، دیدم نوکر به درون خانه رفت و طولی نکشید که پرده درِ ورودی کنار رفت و صدراعظم در آستانه ظاهر گردید، ولی به مجردی که از برابر چشمش به من افتاد، خود را عقب کشید و پرده را انداخت. من از دیدن این صحنه یکه خوردم و داشتم ناامید میشدم. طولی نکشید که دوباره همان نوکر به سراغم آمد، اما اینبار با احترام تعارف کرد که همراه او بروم. او مرا مستقیماً به حمام برد و بعد از یکسال و اندی که حمام نرفتم، شستوشویی کامل کردم و حمامی مرا کیسه کشید و مُشتومال حسابی کرد و سلمانی مرا پس از مدتها اصلاح کرد و هنگامی که خود را به قسمت بیرونیِ حمام رساندم و روی صفحه نشستم، همان نوکر یک بقچه جلویم گذاشت، وقتی آن را باز کردم، یکدست لباس کامل در آن دیدم و با کمال تعجب یک کیسه پُر از اشرفی برای مخارج توجیبی روی لباسها گذاشته بودند. بعد از آنکه لباس پوشیدم، همراه او به اتاق راهنمایی شدم و پس از صرف یک ناهار لذیذ، صدراعظم وارد اتاق گردید و با کمال فروتنی از من احوالپرسی کرد و آنگاه دستور داد تا مرا به ریاست فوج سوار منصوب کردند."
[2] - گویند اینجا زادگاه کوروش کبیر هخامنشی بوده است شهرستان اندیکا یکی از شهرستانهای بختیاری نشین استان خوزستان است و مرکز آن، شهر قلعه خواجه است
ایران و ایرانیان گرفتار سابقه ایی هزاران ساله از استبداد، خود رایی، خودکامگی، تمامیت خواهی، قدرت طلبی، ظلم، تکبر و نخوت و... ناشی از حاکمانی بودند، که چون امانت قدرت و حکمرانی بر این مردم را تصاحب کردند، اسب سرکش هوای نفس شان، آنان را به گرگ هایی درنده در مقابل مردم خود تبدیل کرد، و به خود اجازه دادند تمام امکانات این مردم و سرزمین را در خدمت هر آنچه گیرند که این نفس سرکش شان خواست، و تمنا کرد، و در این روند چه ها که بر این مردم مظلوم نرفت و روا نداشتند.
حاکمان ایران گاه انسان های ناچیز و بی مقداری بودند، که حکمرانی خود نه براساس شایستگی های خود، بلکه گاه از طریق ارث، گاه به زور، و گاه به واسطه خدعه ایی کثیف، و یا گاه دستکاری دست هایی ناپاک، که در پستوهای قدرت نشستند، و روندهای انتقال قدرت را به سمت خود هدایت کردند، و ناجوانمردانه فردی را که تنها بر مشخصه اش تامین کنندگی منافع آنان بود، و مقید به تامین نظر آنان تشخیصش دادند، بر گرده این مردم سوار کردند، تا به نمایندگی از گروه خود، که وابسته به طبقه ایی، یا دین و مرامی و... بود، حقوق دیگر این مردم را به نفع همفکران و همکاسگان خود در شرکت سهامی قدرت، ضایع کنند،
و این مردم مظلوم و تحت سلطه چنین انسان های کثیفی نیز، با دهان های باز، مات و مبهوت، انگشت به دهان، تماشاگر غارت و چپاول حقوق، مال، جان و ناموس خود، توسط اعوان و انصار حاکمی شدند که باید در حق آنان پدری می کرد، یا لااقل همچون چوپانی آنان را به سوی سعادت و زندگی انسانی هدایت می کرد و... تا در آرامش، رضایت مندی، صاحب زندگی در خور انسان، که فرصتی بدون تکرار است، عمر را به سر برند،
اما حاکمان ما همواره بعد از تکیه بر کرسی قدرت، خود را به هیچکس پاسخگو ندیدند و... خودکامگی کردند و خود رایی و تمامیت خواهی و... که لازمه اش ظلم است و تعدی به حقوق دیگران، و آنرا به حدی رساندند که در این مسابقه، گوی سبقت را از پیشینیان خود ربودند، و به ریش انسانیت، کرامت انسانی و حق تعیین سرنوشت که خداوند به انسان اعطا نموده است، خندیدند، حال آنکه در اکثر مواقع خود را سایه خدا، نماینده خدا، مرد خدا، نماینده ی نمایندگان خدا و... می دانستند.
گرچه حکمرانی این کشور انواع دیکتاتورها و مستبدین را به خود دیده است و به قول استاد مهاجر شیروانی [1] دنیا "دیکتاتور خردمند" ، "دیکتاتور احمق" ، "دیکتاتور دیوانه" و... به خود دیده، و مطابق نظر این صاحب نظر تاریخ ایران و جهان، ایران نیز قائدتا از این روند به دور نبوده است، و تخت حکمرانی مستبدانه، البته نظام حکمرانی ایران، خالی از بزرگان نیز نبوده است، که باز به قول این استاد تاریخ معاصر و تاریخ جهان، چنین دیکتاتورهایی هم "قابل ستایش" هستند،
امثال کوروش کبیر، پادشاه هخامنشی، که از تبار همین شاهان است و به همین روش ها، به قدرت رسیده است، اما از دانایان منصفی بودند، که بر کرسی حکمرانی ایران تکیه زدند، اما انسانیت، اخلاق، مردمداری را در حکمرانی خود، چه در برخورد با مردم خود، و چه مردمی که به زیر مهمیز قدرت او وارد شدند، در روند آن لحاظ نمودند، و برغم استبداد دیرپای جاری در کشورمان، که بنیادش بر شعار "چو فرمان شاه و چو فرمان یزدان" قرار داشت، اما عدل و انسانیت را، در عمل خود وارد کرده، سعی نمودند اصول انسانی و اخلاقی و وجدانی را نیز در حکمرانی خود لحاظ نمایند،
منشور بازمانده از کوروش کبیر، نشانگر روح لطیف، انسانی، اخلاقی و اصیل ایرانی است، که برای مردم تحت حکمرانی خود، حقوقی قایل است و بر این حقوق پای می فشارد، و اعتقاد او به برخی از حقوق این مردم، از جمله حق داشتن اعتقاد خاص مذهبی، جدای از مذهب حاکم، و اعتقاد به دین و خدایی، جدای از دین و خدایی که حاکم بر جامعه، بدان معتقد است، و حق برگزاری مناسکی، جدای از مناسک مد نظر حاکم، حق داشتن پرستشگاهی، جدای از پرستشگاه تحت حاکمیتِ حاکمِ رسمی، و مغان و روحانیون تحت فرمان او، و یا شریک او در "شرکت سهامی قدرت" و...، نمونه بارز و افتخارآمیزی از اعتقاد به "حقوق بشر" بوده است، که در مرام و منش این شاه با اصالت، و بزرگوار، بروز می یابد، و او را برای ایرانیان و جهانیان قابل ستایش می گرداند.
اما بالانشینان بسیاری هم بوده اند که مصداق بارز این شعر حکیمانه شاعر نامدار ایرانی، جناب صائب تبریزی اند که "من از روییدن خار سر دیوار دانستم، که ناکس کس نمی گردد، از این بالا نشستن ها." هر چند مردم ایران همواره برغم این همه اسارت و...، با اصالت، و با اعتماد به نفس، بی توجه به لجارگانی که بر سریر قدرت شان، به گزاف و به ناحق تکیه زده اند، سعی کرده گوهر انسانی خود را از گزند شرایطی که توسط چنین حاکمانی ایجاد می شود، حفظ کنند، و زیر این همه تاریخِ استبدادزدگی زنده بمانند، و خود را از مضرات استبداد شان برهانند، و از گوهر وجودی و انسانی خود محافظت کنند، که صائب تبریزی شاید به همین دلیل بود که در ادامه این شعر خود گفت که "من از افتادن نرگس به روی خاک دانستم، که کَس ناکس نمی گردد، از این افتان و خیزان ها"
و این است که به رغم ناکسانی که که بر گُرده این ملت سوار شدند، و اسب قدرت را بر تن رنجورشان تاختند و...، اما این مردم اصیل، هنوز اصالت خود را حفظ کرده، و نخواسته اند، بر این روند ظالمانه تسلیم و منقاد باشد، انقلاب مشروطیت [2] نمونه بارز و معاصر بروز چنین زنده بودن هایی است، که در تاریخ این مردم، خود را نشان می دهد، نقطه ایی روشن در تاریخ آزادیخواهی و اعتقاد ایرانیان به داشتن حق تعیین سرنوشت، و یکی از تحرکات مهم ایرانیان، برای زدودن ننگ استبداد، از دامن خود، که فردی بالانشین (خوب یا بد)، تمام سرنوشت یک مردم را، در دست گیرد، و هر آنچه خود و تیم همراهش خواستند، همان شود!
انقلاب مشروطیت یکی از روشن ترین نقاط در تاریخ آزادایخواهی و دمکراسی خواهی ایرانیان است که به قول آن جوان فرهیخته شیرازی، بر آن بود تا "فرهنگ فرمان را به فرهنگ قانون" [3] تبدیل کند. و از حالت "چو فرمان شاه و چو فرمان یزدان" خارج شویم و با داشتن مجلس ملی، مملو از نمایندگانی که "عصاره فضایل یک ملت" باشند، برای ملت خود، قانون بنویسند، و حقوق و خواست آنان را در روند اداره و تصمیم سازی جامعه تضمین کنند،
که این مهم، همواره با مقاومت زورمدارانِ ستیزه جو با ملت ایران، مواجهه شد، و سعی در سرکوب آزادیخواهان کردند، و همین مجلس ناچیز برآمده از مشروطیت را هم، با کمک مزدوران خارجی روس، و درجه دار بی مقداری به نام لیاخوف روسی به توپ بستند، و عرصه را بر مشروطه خواهان ایران تنگ کردند، و اگر قیام آزادمردانی همچون سردار اسعد بختیاری و... در این روند چند دهه ایی نبود، سهم خواهی مردم ایران در قدرت، و قیام مشروطیت در زیر خروارها استبداد، دفن می شد. و من در این سفر، در دیار بختیاری ها، خاطرات آن روزهای حماسه و ترس و دلهره را، با مردم با فرهنگ، و حماسه ساز بختیاری مرور کردم.
بعد از دیدار از چلگرد و اطراف آن، زردکوه دراز و شکوهمند و رویایی را با همه حاشیه نشینان، گله داران، مراتع زیبا، و آب ها و برف های امیدآفرینش وا نهاده، و به سوی دیدار از "شهرکرد" شتافتم، البته حال خوبی هم نداشتم، چرا که به واسطه مصرف آب کِدر و آلوده شهر چلگرد، دچار مشکل گوارشی شدم، چون در ذهن خود اطمینان داشتم، در کنار بهترین آب های شیرین و گوارای ایران، در کنار تونل کوهرنگ هستم، و این اطمینان کار دستم داد، در زمان حضورم، چلگرد آب آشامیدنی آلوده و بیماری زایی داشت، و من در حالیکه خود دیدم که مردم برای برداشتن آب خوردن، به چشمه های اطراف شهر روی آورده اند، اما "به چشم دیدم و به دل باور نکردم" که آب چلگرد بیماری زا باشد، ولی بود، و دلدرد و...
افرادی را با فامیلی "دهکردی" شنیده و می شناسیم، کسانی که پسوند فامیلی خود را از "دهکرد" گرفته اند، دهکردی که از سال 1314 خورشیدی به "شهرکرد" تبدیل، و اکنون مرکز استان چهار محال بختیاری است، و مرتفع ترین مرکز استان در کشور، با ارتفاع نزدیک به 2300 متر ارتفاع از سطح دریاست، در بازار این شهر کالاهایی برای خرید می توان یافت، از سازه های فلزکاری (چاقو و...) گرفته تا نمد، قالی های دستباف مردم منطقه، و خشکبار، گوشت و لبنیات و...
با این همه، شهرکرد خود مراکز دیدنی آنچنانی ندارد، کمی در بازارش گشتم، و به سوی منطقه هفشجان رفتم، که عنوان "پایتخت جوشکاری ایران" را بر خود دارد، از کنار کارخانه قند شهرکرد گذشتم و به سوی روستاهای "سورک" و "دزک" راه جستم، تا از قلعه های تاریخی آن دیدن کنم، که یادگار سرداران قدرتمند ایل بختیاری است، کسانی که در تاریخ ایران نقش آفرینی بسیاری کردند، نقش هایی که این روزها، تاریخ آن را می خوانیم، و مثبت و منفی اش را نمره می دهیم، و در این منطقه، این یک تاریخ است که جلوی چشم ما رژه می رود، و با ما سخن ها، درس ها و پندهای بسیار دارد، آن هم تاریخ به مهمیز کشیدن قدرتِ سرکشی که ملت ها را به زنجیر می کشد، پیشرفت، کرامت و سعادت آنان را سُخره می گیرد.
بی شک یکی از نقاط جنگجوخیز کشور برای دفاع و نبرد در برابر هجوم بیگانگان کوه های زاگرس از شمال باختری تا جنوب خاوری آن بوده است، و ایل بختیاری با بزرگان آن در طول تاریخ ایران، نقش داشتند، بر نقشه تاریخی فرش ایران، نقش ها زدند، و در اینجا علاوه بر چهارمحالی ها، و دیگران، سرزمین بختیاری ها نیز به خصوص هست.
اینجا در اطراف شهرکرد، منطقه ایی پر از کوه و دره را می توان دید که قلب تاریخ مشروطه خواهی، و آزادیخواهی ایران و تلاش برای "حاکمیت مردم بر شوون خود" در آن تپیده است، در دل این منطقه و میان این دره ها، نفس اسبان و سواره هایی را می توان شنید، که تاریخ آزادیخواهی های اولیه مردم ایران را رقم زدند،
یک پای حرکت مهم سیاسی دمکراسی خواهانه مردم ایران، در شهرکرد و اطرافش استحکام داشت، و تعیین کننده جهت ها، در حرکت ایرانیان گردید، اینجا از مهمترین پایگاه های آزادیخواهان، در ایل بختیاری بود، که گاه در هماهنگی با لرهای بویراحمدی، خوزستان و خرم آباد، و گاه جدا از آنان، نقش هایی را در نقشه سیاست ایران زده اند، و شرایط کشور را تغییر دادند.
تاریخ این ایل مملو از تلاش های آزادیخواهانه و در عین حال خیانت ها، و رقابت هاست، که بی رحمانه ترین اعمال قدرت، توسط رجالش را به خود دیده است، از ترورهای سیاسی گرفته، تا جانشینی هایی که ناشی از سر در آخور قدرت بردن است.
ایلخانان بختیاری تاریخی از فهم و نافهمی را برای خود برجای گذاشته اند، و زندگی اشخاصی مثل علی قلی خان سردار اسعد بختیاری [4] که خود از روشن ضمیرترین ایلخانان بختیاری، صاحب تکفر، روشنفکر، اهل علم و درسخوانده، معتقد به گسترش علم و آگاهی، علاقمند به تاریخ و درک رموز آن، و یافتن راه های ماندگاری ملت ها و بکارگیری آن در عمل است، و زندگی این مرد بزرگ، برای رجال ایران در هر عصری درس آموز بوده، و خواهد بود، و راه افتخار و ماندگاری را به همگان می آموزد، او می توانست، مثل بسیاری که در خدمت به قدرت سر از پا نمی شناسند، تن به خفت دهد، و چند روزی مثل دیگر خوانین قبایل و عشایر در قدرت باشد، اما او دل گرو آزادی و آگاهی مردم خود داشت، و این، او را ماندگار و برجسته کرد.
اینجا محل مانور سیاسی و اجتماعی ایلخانی است که در اثر آگاهی و فهم سیاسی، برای ایران و ایل خود جهتگیری مناسبی را رقم زد، و در بزنگاه های تاریخ، در جهت درست تاریخ ایستاد، و نقش مناسبی را برای کشور و ملت خود بازی کرد، و در مسیری قدم برداشت که نام بختیاری ها را با آزادیخواهی، و به بند کشیدن قدرت های جابر در ایران، همزاد و همراه کرد، و سردار اسعد بختیاری فرای دیگر ایلخانانی بود که ایل و قدرت بختیاری را در خدمت قدرت، ظلم و حاکمیت سلطانی بر مردم، و توسعه و گسترش استبداد داخلی، یا سلطه خارجی صرف نمودند، آنهم برای اهداف زودگذر قدرت.
علی قلی خان سردار اسعد بختیاری ایلداری آگاه اهل فرهنگ و ادب، بود مترجم و مولفی که آثارش نشان از خلوص نیت و وسعت دید او داشت، و خدماتش به ایران و ایل و بختیاری مثال زدنی است، وقتی در قلعه جونقان که یادگار اوست، پای در جای قدم های چنین مردی می گذاشتم، با خود می اندیشیدم در سپهر سیاست ایران چه مردان درستکردار، درست اندیش و با اندیشه ی درست، که پرورش نیافتند،
ظهور چنین مردانی در سپهر هر اجتماعی، به واقع شرایط و بستر مساعدی می خواهد، که چنین افرادی زاده و پرورش یابند، او در زمانه خود تحفه ایی ارزشمند از ناحیه زاگرس نشینان بودند، که به همه مردم ایران تقدیم شدند، تا لنگر ثبات آزادیخواهی و رهایی مردم ایران از استبداد داخلی باشد، و از بنیانگذاران توسعه و پیشرفت کشور، و منطقه خود شود،
تعهد او به توسعه علم و پیشرفت در ایل بختیاری، تاسیس مدرسه و تالیف و ترجمه کتب مشهور دیگر ملل، و قاطی نشدن او در درگیری های بچگانه داخلی و ایلی، که جز قدرت طلبی و ضایع کردن توان مردم خود، گسترش دشمنی ها و... چیزی در پس خود نداشت و...، نشان از بزرگی سردار اسعد دارد،
کسانی مثل سردار اسعد که در زمان مستبدین قجری خوش درخشیدند، و قافله آزادیخواهان منطقه خود، و حتی ایران را به سوی آزادی و کرامت انسانی هدایت کردند، و در عین حال خود را از مَضِرات و بیماری های قدرت، و خطرات ناشی از بالا نشینی ها، به دور نگه داشتند، کرسی هایی که بزرگان زیادی را بر زمین زد، و آبروی آنان را بر باد داد، و می دهد، اما او را مقهور خود نکرد، مثل بزرگانی که با عزت و بزرگی بر آن نشستند، و ذلیل و خوار آنرا ترک کردند، و نامی ناپاک در دل تاریخ برای خود بر جای گذاشتند و می گذارند.
علی قلی خان اسعد بختیاری از کسانی بود که قدرت او را آلوده به تکبر و نِخوت نکرد، تا حتی یارانش را هم در پای کابین قدرت خود قربانی کند، و برعکس او از جنگ و درگیری گریزان بود، اما به موقع اش خوب نبرد کرد، با کیاست و کاردانی. او از نسل انسان هایی بود که کردار و پندار خود را به نیکی آمیخته و نیکویی را هدف والای خود قرار داد، و آنرا در ستیغ کوه های بلند زردکوه نهاد، تا همواره در جلوی چشم شان باشد، و راه گم نکنند، و همه چیز را فدای نیکویی هایی همچون دانش، آزادی، آگاهی و کرامت انسانی مردم خود کردند،
نه این که تمام ظرفیت در دسترس خود را، که روزگاری بلند طول کشید تا گرد آورند، خرج حاکمیت این و آن کنند، و به توسعه قدرت، اعمال قدرت، و ساختن پایه های قدرت نمایند، هدفی که به له شدن ملت ها در زیر پای قدرت طلبی ها می انجامد، چنین قدرتی در نهایت در خدمت قدرت، و هدفش ماندگاری قدرت و... خواهد بود،
در دید صاحبان چنین بلیه ایی، مردم جایگاهی ندارند، رعایایی محسوب می شوند که چون رمه ها، باید چوپانان خود را تمکین و اطاعت بی چون چرا کنند، و سرسپردگی و جانثاری داشته باشند، مریدانی وفادار می خواهند که به هر سو خواستند ببرندشان، و از انجام هیچ فرمانی در مسیر منویات دل قدرت، سر باز نزنند، ذوب در وجود و افکار اشخاص شوند، و از حق و حقیقت و انسانیت و مروت و جوانمردی خالی شوند، "مطیعا لامر مولی" باشند، اطاعتی بی چون و چرا، از ناحیه کسانی که از وجدان، اخلاق، انسانیت و هر آنچه ارزش های انسانی خالی اند، و در خدمت سرور و مولای خود، سر از پا نشناسند، و بر حقوق دیگران و حتی حق خود، بی تفاوت و بی توجهند، و بر حق مولای شان بسیار مواظب و مُقّر و پرتلاشند و... و معمولا در زیر پای چنین افرادی هم چیز له خواهد شد، جز قدرت و مصالح آن، که در صدر خواهد نشست و حکم خواهد راند.
علی قلی خان سردار اسعد که قلعه جونقان یادگار حضور او در این منطقه است، برای تمام ایرانیان یادآور دلاورمردان مشروطه خواهی است که تاریخی از حرکت بر مدار انسانی، برای ارتقا انسان، و خلاصی او از جهل و نادانی، منسوخ شدن استبداد و خودکامگی و... را نمایندگی می کند،
سردار اسعد از قلیل ایلخانانی است که اگاهی توده مردم را، مُخل قدرت خود نمی دید، و بر عکس از توسعه و گسترش علم و اگاهی در میان توده های تحت فرمان خود، استقبال می کرد، و در این راه از هیچگونه تلاش و صرف هزینه نیز، هرگز فروگذار نبود، و خود از طریق تالیف و ترجمه، در راه انتقال مفاهیم جهانی به کشور و در بین مردم خود فعال بود، و در گسترش علم و اگاهی در بین مردم خود حساس و کوشا شد،
قلعه دزک مربوط سردار مفخم واقع در روستای دزک، در چهارمحال بختیاری
بر خلاف مستبدینی که، خود و قدرت خود را در خدمت قدرت می بینند، و راه های کسب و توسعه اگاهی را به هر طریق ممکن می بندند، روزنه های انتشار آگاهی را کور می کنند، چشمه هایش را از باروری باز می دارند، و یا چنان مستبدانه در اختیار می گیرند، که هیچ سخنی جز سخن آنان از این روزنه ها، عبور نکرده و مردم را در مسیر نسیم خود قرار ندهد، و سردار اسعد در زمانه ایی علوم جدید را در بین اهل منطقه خود که از محروم ترین مردم بودند، گسترش داد، که تصورش برای ما که امروز به این منطقه می رویم مشکل است.
قلعه جونقان وسط یک فضای باز قرار دارد، که این خود نشانگر اِشراف علی قلی خان سردار اسعد به دنیا اطراف و اهل آن و... است، روزگاری که دیگران در خط توسعه و گسترش بند بر پای مردم بودند، تا بخش بیشتری از قدرت و ثروت را به سوی خود جلب و جذب کنند، امثال او در فکر توسعه علمی و آزادی مردم ایران و مردم منطقه خود بودند. جونقان الهام بخش است، برای کسانی که دل در گرو آزادی مردم خود از جهل و نااگاهی دارند که این دو خود، جاده صاف کن مستبدین و تشکیل دستگاه عریض و طویل استبداد هستند، بدون شک هر جا سخن از پیشگامان آزادی و دمکراسی برای ایران و ایرانیان شود، نام سردار اسعد بختیاری نیز خواهد درخشید.
خانزاده ایی خودساخته، پرشور و فعال، دنیا دیده و... که خود مصداق یک فرد آگاه بود، و این افرادی آگاه هستند، که با ذهنی پاک، و اهدافی ارزشمند، گاه مردم محروم ترین مناطق را، به سمت پیشرو ترین تحرکات هدایت می کنند، تا افتخاری تاریخی برای مردم خود، و کشور و آزادیخواهان شوند.
بختیاری ها را رسمی است که در املاک خود، بنای یادبود از خود ایجاد می کنند، و سردار اسعد برای خود حرکت در مسیر آزادیخواهی را به یادگار گذاشت، مدرسه اش را خراب کرده اند، و اثری از آن در جونقان نیست، اما او نیاز به شیر سنگی نداشت، تا شیر بودنش را به نمایش بگذارد، او خود شیری بود که از غرش او، آزادی و آگاهی بیرون می جهید، تا ترس و استبداد.
او از ایلخانانی نبود که از طریق غارت و چپاول دیگران، قدرت و ثروت جمع آوری کند، ایشان از طریق مبارزات آزادیخواهی، ضد استبدادی، برای خود و ایل خود آبرو، و برای مردم ایران آزادی و مشروطیت را به ارمغان آورد.
چهارمحال و بختیاری سرزمین کوه ها و دره هاست، اما بین شلمزار تا فارسان دره ایی با باغات زیباست، که سر سبز و دلرباست، جونقان در بین این راه قرار دارد، با قلعه سردار اسعد در وسط آن، که چون گوهری بر انگشتر سرزمین بختیاری می درخشد، در شلمزار نیز قلعه [5] برادر سردار اسعد، یعنی نجف قلی خان مشهور به صمصام السلطنه [6] است که وقتی بدان قلعه رسیدم، دربش را بسته، و رفته بودند، و نتوانستم از آن دیدن کنم، راه دراز دیدار از قلعه های "دزک" و "سورک" مرا از دیدار از این قلعه محروم کرد.
صمصام السلطنه نیز از جمله مشروطه خواهانی بود که به همراه سردار اسعد ابتدا اصفهان را تسخیر کردند و بعد راهی تهران شدند، زمانی که مشروطه خواهان اصفهان در مسجد مهم واقع در میدان نقش جهان اصفهان گرفتار آمده بودند و سربازان مسلح مستبد تهران نشین، حتی درب این مسجد را که پناهگاه مشروطه خواهان شده بود را هم به گلوله بستند، و آثار این گلوله ها هنوز بر تن این درب باقیست، سوارانی از بختیاری ها رسیدند و به کمک مشروطه خواهان شتافتند و اصفهان را فتح کردند.
صمصام السلطنه به مقام نخست وزیری ایران نیز دست یافت ولی با دخالت مسکو، دولت او سقوط کرد. این بختیاری با غیرت در دوره احمدشاه قاجار در نقش نخست وزیر، خدمات ارزنده ایی به کشور نمود، که از جمله آن لغو امتیازات واگذار شده به روس ها، ناشی از عهدنامه ننگین و تحمیلی ترکمانچای بود، که در فرصت پیروزی انقلاب کمونیستی در شوروی در سال 1297، این نخست وزیر مشروطه خواه آن را ملغی نمود، و یا لغو نمودن کاپیتولاسیون و...، که به همین دلیل از سوی احمد شاه قاجار مورد شماتت قرار گرفته، و از نخست وزیری خلع گردید، و برکنار شد.
مقام نخست وزیری بار دیگر نیز به خانه این سیاستمدار بختیاری بازگشت، و آن وقتی بود که شاپور بختیار نوه اش، به خواسته محمد رضا شاه پهلوی پاسخ مثبت داد، و آخرین نخست وزیری را، در دوره سلطنت پهلوی ها قبول کرد، و با این اشتباه محاسباتی، هم خود، هم ایل بختیاری، و هم جریان ملی گرایی که با او در جریانات سیاسی ایران فعال بودند را، دچار مشکل کرد، بختیار به واقع دچار اشتباه محاسباتی شد.
منطقه بختیاری نشین، بهشت رجال پر قدرت، در دوره پهلوی و به خصوص قاجاریه بوده است، قلعه دزک در روستایی به همین نام، یکی دیگر از دیدنی های بود که من از این منطقه مهم در تاریخ مشروطیت ایران، دیدار کردم، اینجا و در این روستا، قلعه ایی است که توسط لطف علیخان امیر مفخم [7] ساخته شد، در این قلعه تیمور بختیار [8] نیز به دنیا آمد، که بعدها به جرم خیانت، توسط پهلوی دوم در عراق ترور شد،
و افراد مهم و تاثیر گذاری در تاریخ مشروطه ایران چون علامه علی اکبر دهخدا، مدت ها در آن زندگی کردند، که علی اکبر دهخدا [9]در خلال جنگ جهانی اول به مدت دو سال و نیم میهمان رجال ایل بختیاری و از جمله در این قلعه، میهمان امیر مفخم بود، در همین قلعه بود که ایده نوشتن کتاب های ارزشمند و پایه ایی در ادبیات ایران، از جمله لغت نامه نویسی به ذهنش خورد، و با استفاده از کتابخانه همین قلعه، نوشتن آن را آغاز کرد، و یک اثر کم نظیر در ادبیات پارسی معاصر را خلق نمود، و به یادگار گذاشت، تا قبر بر جای مانده از او در قبرستان ابن بابویه شهر ری، در کنار قاتلان و تروریست های ساکن در این مزار، میعادگاه و الهام بخشِ اهل ادب ایران شود.
وقتی از گرمای محل، در هنگامه گرمای ظهر کلافه بودم، وارد عمارت قلعه دزک که شدم، چنان سرد و هوای گوارایی داشت، که بی اختیار به معمارش درود فرستادم، و دلم نمی خواست از آن خارج شوم، شیوه ساخت آن با معماری عمارت خسرو آباد سنندج تقریبا قابل قیاس، و نسبتا یکی است، زیبا و رویایی، با نقاشی های میناتور در اتاق میهمانی آن، و سقف های منبت کاری شده، هنری، با آتشدان هایی دیواری و کچبری های زیبا و خیره کننده، که بدون هیچ کولری سرد و دنج و جلب کننده است.
قلعه سورک یا قلعه نصیرخان بختیاری یا همان سالارجنگ [10] یکی دیگر از قلعه هایی است که در این منطقه قصد داشتم آن را ببینم، قلعه ایی که متاسفانه در حال ویرانی است، آجرهایش را می توان در زمین های کشاورزی کناری آن دید، که پراکنده اند و شخم می شوند و زیر خاک دفن می شوند، تراکتور کشاورزان و ملک داران اطرافش، تا پای دیوارهای این قلعه را شخم کرده اند، و در صورت آبیاری مزارع شان، حتی خوف آن می رود که پساب مزارع، پشت دیوارهای این قلعه جمع شود، و باعث ویرانی بیشتر آن شود، درب و پنجره هایش را کنده و برده اند، و بی حساب و کتاب انگار رها شده است و نگهبانی نداشت.
مسافت طولانی را برای دیدار از قلعه سورک طی کردم، اما در حالی که در سایت های گردشگری استان این اثر تاریخی معرفی شده است، و قاعدتا مردم برای دیدارش خواهند شتافت، اما در میانه یک روز کاری، درب آن را قفل زده و بسته بودند، به اجبار به گردش چرخی زدم و بازگشتم.
اینجا در میان این دره ها و کوه ها مردان میداندار دوره قاجار و دوره مشروطه و دوره پهلوی را می توان دید، کسانی که در اردوی شاهان قاجار با مشروطه خواهان جنگیدند و مردانی چون سردار اسعد که مشروطه را به پیروزی رساندند. نصیرخان و امیر مفخم در آخرین لحظات بود که به مشروطه خواهانی همچون سردار اسعد پیوستند.
شاهنامه فردوسی بزرگ در میان بختیاری ها زنده و پاینده است، خوانندگان بختیاری از این کتاب دکلمه می کنند، و این مردم با ولع تمام به آن گوش می و دل می سپارند، نام های ایرانیان باستان که در شاهنامه و تاریخ ایران باقی مانده اند، در بین بختیاری ها بسیار رواج دارد، بخصوص در میان مردان و زنان کوچ نشین بختیاری، نام هایی همچون هرمز، قباد و... که با شخصیت هایی باستانی آنان، انگار عجین است، و روح شجاعت و دلیری، در عین حال محبت و نرم خویی، با بخشش و بزگواری، و عشق و شادی را توامان می توان در روحیه این مردم دید،
وقتی به سیاه چادری برای کاسه ایی ماست، در میان کوه ها و دره های دور دست مراجعه کنی، آنان در وسط طبیعت که تهیه آذوقه بسیار سخت و توانفرساست، تمام سفره نان شان را به تو هدیه می کنند، آنان که نه به نانوایی دسترسی دارند، و نه به چوب و سوخت قابل توجهی، که بر آن دوباره نان بپزند، حتی یک کیسه آرد را با قیمت های نجومی، و با مشقت بسیار بدست می آورند، و به این سیاه چادرها می رسانند، اما در بخشش، دست بخشندگان عالم را از پشت می بندند.
میان این روستاها و شهرها که می گذری شعارنویسی های خیزش "زن، زندگی، آزادی" برجستگی دارد، در جونقان به خصوص توجه مرا به خود جلب کرد، بسیاری از تابلوهای جاده ها هم، حتی از این حرکت اعتراضی مصون نمانده اند، اینجا در مسیر شهرکرد به ایذه، از جونقان به سوی شلمزار می روم، و در مسیر جنوب به سوی یاسوج خواهم رفت، تا دیدارم را از این استان زیبا و تاریخی پایان دهم، و در کهگیلویه و بویراحمد آن را پی بگیرم.
از شلمزار به سوی گهرو، سپس بلداجی، شهری که به گز آن مشهور است و معتقدند که گز را ابتدا آنها کشف کردند و اصفهان بعدها آن را برده، و گسترش دادند، در این شهر بیش از هر مغازه ایی، گز فروشی خواهی دید. بعد از بلداجی، شهر گندمان، و ادامه مسیر به سمت مال خلیفه و سپس پاتاوه، و در انتها یاسوج خواهد بود.
بین چلگرد تا یاسوج 327 کیلومتر راه است که از میان کوه ها، تونل ها و راه های پر پیچ و خم، و از شهرهای فارسان، جونقان، شلمزار، گهرو، بلداجی، گندمان، مال خلیفه، پاتاوه می گذرد و در نهایت به یاسوج پایان می یابد. 9 و 30 دقیقه صبح حرکت از چلگرد، و ساعت 14 در یاسوج مرکز استان کهگیلویه و بویر احمد بودم. چهار ساعت و نیم حرکت در مسیری بدون توقف، که البته دیدنی های بسیاری را هم به واسطه این نوع حرکت از دست دادم.
راننده در این مسیر موسیقی بختیاری پخش می کند، و گاه هم جملاتی از آن را برایم ترجمه می کند، بیشتر حماسه سرایی است، تا ترانه، در شاهرود ما بیشترین حماسه سرایی را در قالب نوحه های پر شور در محرم و صفر، در خصوص خاندان پیامبر و شجاعان آنان خوانده و وصف شان می کنیم،
اما اینجا در بختیاری این حماسه سرایی در خصوص مردان و زنان بختیاری خوانده می شود، آنها برای خود شأن در خور حماسه قائلند، و این اصالت را برای خود محفوظ می دارند، که مثل قهرمانان اسطوره ایی، اکنون مردان و زنان شان را قابل حرکت حماسی دیده، و در وصف آنان حماسه سرایی کنند، از این رو "برنو کوتاه" [11] برای یک بختیاری، آنقدر زیباست، که قامت زن خوش سیمایی را بدان تشبیه کرده، و در شآن او، ترانه سرایی دارد، و اسب و تفنگ بختیاری مظهر قهرمانی و دلیری مردان و زنان، و پیر و جوان آنانست، لذا همانگونه که در مراسم ختم آن بزرگمرد بختیاری در چلگرد دیدم، اسب، تفنگ، چوب دستی اش را بر سکویی به نام "مافیه" نهاده به جای آن مرد غایب، بر آن سوگواری می کنند، این ابزار جنگ و نبرد، سمبل های شجاعت و دلیری مرد بختیاری است، که در حد حماسه سرایی و تمجید واقع می شود :
پسر دل دار (شجاع)، هر پسر که دوستی داره، چه نیاز به مال و منال داره، تو جمعی که تو نباشی، آن جمع جمع نیست، پرچم تو بالاست، تو شیر روزگاری و...
در وصف عروس:
تو همان برنو کوتاهی سرخی انار تو صورتت شهزاده و شاه تویی قبله تویی خدا رو شکر می کنم که پا به پامی تو سنگدلی کاری با من می کنی که دشمن می کند اینقدر عذابم می کنی که نتونم بخندم
تو مگر خبر نداری که به سینه دل نمانده ....
ما از اهل کوروشیم، لازم باشه اهل شورشیم، جنگی بیفته اهل یورشیم و...
برام لالا بخون ای قاصد خوش خبرم، دستت رو بزار زیر سرم، امشو چطور طاقت برم، دلم می خواد زود شو بشه، ماه من هم از زیر ابرها در بیاد....
دوا بده برای زخم تبرم...
رقص های شادی این مردم نیز باز حکایت همان حکایت حماسه و نبرد را در خود دارد، رقص چوب و دستمال، چیزی جز تمرین این جنگ نیست، تا جایی که می گویند "کسی که دستمال روی زانوانش نخورده باشه لر نیست ...."
[1] - استاد فردین مهاجر شیروانی، نویسنده تاریخدان، و علاقمند به تاریخ و خالق کتاب ارزشمند "خیام و عقاب الموت" هستند که دستی در فلسفه، تاریخ و گاهی در مطالعات سیاسی داشته، و در کتاب خود به تاثیر تفکر خیام در قلعه نشینان اسماعیلیه پرداخته است، به قول یکی از عرضه کنندگان این کتاب "فلسفه خیام و طرز نگاهش به جهان و هستی و مساله قیامت طرفداران زیادی دارد و برای الموتی ها جالب است که بدانند چه رابطه ای بین خیام و الموت بر قرار بوده. خیام و اسماعیلیان الموت عقایدی بسیار نزدیک به هم دارند و در بسیاری از جشن ها و آیین های الموت و اسماعلیان الموت رد پای افکار حکیم عمر خیام پیداست."
[2] - انقلاب مشروطه یا انقلاب مشروطیت یک انقلاب و رویداد اجتماعی-سیاسی در تاریخ ایران، و بخشی از جنبش مشروطه ایران است. این انقلاب سبب تغییر نظام حکومتی ایران از مطلقه به مشروطه، تشکیل مجلس قانونگذاری، و تدوین اولین قانون اساسی ایران شد. این رویداد در زمان سلطنت مظفرالدینشاه از آذر ۱۲۸۴ خورشیدی شروع شد و در مرداد ۱۲۸۵ به سرانجام رسید.
[3] - مناظره آقایان شهاب الدین حائری شیرازی و ذو علم پیرامون "کارنامه سی و پنج ساله رهبری آیتالله خامنهای" منبع: @sokhanranihaa
[4] - علیقلیخان سردار اسعد (زاده ۱۲۳۶ منطقه بختیاری – درگذشته ۱ آبان ۱۲۹۶ تهران) معروف به سردار اسعد بختیاری یا سردار اسعد دوم از رجال سیاسی دوره قاجار و از رؤسای ایل بختیاری بود، که حیات سیاسی وی مقارن با به قدرت رسیدن چهار پادشاه در ایران میباشد. سردار اسعد بعد از به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه قاجار با سپاهی از ایل بختیاری راهی تهران شد و به همراه دیگر مشروطه خواهان تهران را فتح کرد. یکی از نقدها به سردار اسعد آن است که او در جریان فتح تهران بیش از اندازه به ایل بختیاری تکیه کرده بود. اگرچه خود درک درستی از مشروطه و اوضاع ایران داشت، ولی ارتشی که او از ایل بختیاری تشکیل داده بود درک درستی از مشروطه نداشتند و در بسیاری از موارد تنها مطیع خان خود بودند و تصمیمی غیر از خان نمیگرفتند. برای همین بود که پس از فتخ تهران و تا فاصله دولتهای مشروطه تا روی کار آمدن رضا شاه نقش سران بختیاری در سرکوب شورشها و مخالفین مشروطه یا شورشهای دیگر بسیاری مشهود است. آنها عملا قدرت را در ایران در دست گرفته بودند و عموما در هر کابینهای حضور پررنگی داشتند و از درآمد خوبی برخوردار بودند. بی گمان سردار اسعد بختیاری یکی از مهمترین و شاید تاثیرگذارترین چهرهی سیاسی تاریخ مشروطه است. اگر او در راه فتح تهران تردید میکرد و حصر چند ماهه تبریز مدتی دیگر ادامه داشت معلوم نبود چه بر سر مشروطه میآمد. سردار اسعد مانند هر چهره سیاسی و تاریخی وجوه رفتاری مختلفی دارد. بسیاری هنوز او را همدست انگلیس، خیانت کار به مجاهدان مشروطه تبریز میدانند. اما هر آنچه که هست نمیتوان نقش او را در انقلاب مشروطیت نادیده گرفت.
[5] - قلعه شلمزار، به دستور صمصام السلطنه(رییس الوزرای ایران)، در سال ۱۳۰۷ هجری قمری ساخته شده است. این قلعه در شهر شلمزار و استان چهارمحال و بختیاری قرار دارد.
[6] - نجفقُلیخان بختیاری مشهور به صَمصامالسلطنه (۱۲۲۹ چغاخور – ۲۷ تیر ۱۳۰۹ اصفهان) از رجال دوره قاجار و از سران ایل بختیاری بود، که پس از انقلاب مشروطه، دو دوره رئیسالوزرای ایران شد. نجفقلیخان، برادر علیقلی خان سردار اسعد و بی بی مریم بختیاری بود. وی در دوره چهارم مجلس شورای ملی، به عنوان نماینده تهران در مجلس حضور داشت. قلعه صمصام السلطنه در شهر شلمزار به دستور او ساخته شدهاست.
[7] - لطفعلیخان امیر مفخم (زاده ۱۲۳۶ منطقه بختیاری - درگذشته ۱۳۲۶ روستای دزک) ملقب به امیر مفخم بختیاری از رجال سیاسی و نظامی دوره قاجار بود،[۱] که در کابینه صمصامالسلطنه در فاصله سالهای ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۷ وزارت جنگ را برعهده داشت. امیر مفخم فرزند امامقلی خان حاجی ایلخانی بود. پدر، عمو، برادران و عموزادگان وی و در مقطعی خود او، ایلخانی بختیاری بودهاند.[۳] در روزهایی که اکثر خوانین بختیاری، به مشروطه گرویده بودند، امیر مفخم همچنان به محمدعلیشاه وفادار ماند. در آستانه فتح تهران نیز امیر مفخم، فرماندهی کل قشون دولتی طرفدار محمدعلیشاه را برعهده داشت، ولی بزودی به اردوی مشروطه خواهان پیوست و در جنگ با ارشدالدوله و سالارالدوله، از فرماندهان قوای مشروطه بهشمار میآمد
[8] - تیمور بختیار (زاده ۱۲۹۳ در شهرکرد – درگذشته ۲۵ مرداد ۱۳۴۹ در دیاله عراق) سپهبد نیروی زمینی شاهنشاهی و از بنیانگذارانِ ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) و نخستین رئیس آن سازمان از ۲۱ اسفند ۱۳۳۵ تا ۷ اسفند ۱۳۳۹ بود. وی پس از اختلاف با محمدرضا شاه و اتهام خیانت به کشور، به اعدام غیابی محکوم و توسط مامورانِ ساواک در ۲۵ مرداد سال ۱۳۴۹، در دیاله عراق به قتل رسید.
[9] - علیاکبر دهخدا (۱۲۵۷ — ۷ اسفند ۱۳۳۴) ، ادیب، لغتشناس، سیاستمدار و شاعر ایرانی بود. او مؤلف و بنیانگذار لغتنامه دهخدا نیز بودهاست. دهخدا از درخشانترین چهرههای فرهنگ و ادب فارسی معاصر است
[10] - نصیرخان سردار جنگ (زاده ۱۲۴۳ منطقه بختیاری - درگذشته ۱۳۱۶ برلین) از رجال سیاسی و نظامی ایرانی در دوران قاجار بود، که در مناصب مختلفی چون حکمرانی اصفهان، کرمان و یزد، فعالیت نمود. وی در دوره چهارم مجلس شورای ملی به عنوان نماینده بختیاری در مجلس حضور داشت. نصیرخان پسر سوم امامقلی خان حاجی ایلخانی و برادر کوچکتر امیر مفخم بختیاری میباشد او از سرداران ارشد قشون محمدعلی شاه بود، که به جمع مشروطه خواهان پیوست. پدر، برادران، عموزادگان و خود او، سالها ایلخانی بختیاری بودهاند
[11] - اسلحه ایی شکاری و جنگی با گلوله های جنگی که از سلاح های جنگ جهانی است و بین عشایر حمل و استفاده از آن رواج دارد








