پای بلوط های زاگرس، دیداری از لرهای بختیاری چلگرد و کوهرنگ
  •  

09 تیر 1402
Author :  
مجسمه میدان چلگرد از یک زوج لر بختیاری

چلگرد انگار آخر خط در طبیعت بکر زردکوه است، اگرچه این شهر بن بست نیست و از طریق سه مسیر به شهرهای اطراف ارتباط دارد، یکی مسیر چشمه دیمه که در انتها با طی نزدیک به 70 کیلومتر در امتداد زاینده رود، به چادگان در کنار سد زاینده رود در اصفهان می رسد،

چشمه دیمه در واقع خود سرمنشا اصلی زاینده رود بوده است، که از زمین می جوشد، و راه خود را به سوی استان اصفهان آغاز می کند، در دوره پهلوی در یک اقدام مطالعه شده و مناسب، با حفر چند صد متر تونل، آبی که در مسیر رودخانه کوهرنگ، از قله های مجموعه زردکوه جاری بود، و به سوی آبراهه های منتهی به خلیج فارس در اروندرود راهی می شد را، به سمت چشمه دیمه کج کردند، و این دو به زاینده رود، و نهایتا سرزمین های میانی ایران خود را می رساندند و آبیاری اش می کنند. برای دیدن چشمه دیمه کافی است که هشت کیلومتر از شهر چلگرد به سوی شرق بروید، جوشش چشمه های آب، که از زمین بالا می زند، دیدنی و لذت بخش است.

مسیر دیگر به سوی شمال باختری می رود، و در امتداد دره ایی که در آن رود کوهرنگ جریان دارد  به سوی روستای "سر آقا سید" و در ادامه، این مسیر سخت گذر، به شهر الیگودرز ختم خواهد شد، که باید با احتیاط تمام از آن گذشت چرا که راهش خطرناک و پر از پرتگاه هاست، آقا سید به گفته یکی از ساکنین از اجداد آقای خامنه ایی است، و رهبری هم گاه بدانجا سر می زند. روستای سر آقا سید بیشتر سادات نشین است و به مانند ماسوله در دامنه شیب ساخته شده است،

یخچال های طبیعی زردکوه در دامنه شرقی آن قابل توجه است و بیشترین باراش را در ایران بعد از آستارا (استان گیلان)، در این منطقه صورت تحقق به خود می گیرد و می گویند 11% آب های شیرین ایران در این منطقه است که تجدید می شوند؛ و رودهای کوهرنگ و زاینده رود را فقط در حاشیه شرقی آن سیراب می کند. و در حاشیه غربی این کوه نیز رودهای دز و کارون را می توان دید که در مناطق دزفول و اندیمشک جاری اند.

مسیر سوم، چلگرد را از طریق فارسان به شهرکرد متصل می کند، و مسیر دیگری نیز در این بین، از طریق "بازفت" به حاشیه غربی زردکوه می رود، عشایر کوچ نشین در حاشیه این کوه و کلا در منطقه به صورت کاملا حساب شده و تقسیم بندی شده، حضور دارند و در فواصل مشخصی سیاه چادر برپا کرده و به چرای احشام خود در تابستان و بهار مشغولند، اینان فصل سرد را در مناطق خوزستان ییلاق و قشلاق می کنند.

این روزها فصل فروش بره هایی است که از علف بهاره کوه ها خورده و چاق شده اند. گوسفندهای عشایر این منطقه بیشتر از نسل بره های افشاری، و بز هستند، بزها را در دامنه کوه ها چرا می دهند و از گون و گیاهان نرمه روی پای گون ها سیر می کنند، و بره ها را در دره های پای کوه ها و در چمنزارهای حاشیه رودها می چرانند.

جمله ایی منصوب به شاه سابق ایران، محمد رضا پهلوی نقل می کنند که گفته است "بزها بلای جان طبیعت ایران هستند." و او طبق این نظر، قصد داشت در ضمن اجرای یک طرح ملی، بزها را بعنوان تخریبگران بسیار پر ضرر محیط زیست ایران، از طبیعت جمع آوری کرده، تا طبیعت ایران که بسیار ضربه پذیر و شکننده است، بتواند دوباره پا بگیرد، و از این بیشتر آسیب نبیند،

و به درستی هم گفته است، وقتی در روند کوهنوردی خود نگاه می کنم، بزها کم بازده (گوشت بسیار کمی تولید می کنند) و در عین حال پر ضررترین حیوانات حاضر در طبیعت ایران هستند، بهترین قسمت جوانه ی گیاهان و درختان روئیده بر طبیعت دشت و کوهستان ایران را می چرند، و هر ساله از تکثیر و گسترش پوشش گیاهی در طبیعت جلوگیری می کنند،

بلندترین قله از چند قله که زردکوه را با هم می سازند، و در امتداد زاگرس کشیده شده اند، تنها بیش از 4200 متر بیشتر ارتفاع ندارد، که "هفت تنان" نامیده می شود، اما این قله ها ظاهرا در نقطه ایی واقع شده اند که باعث بارش بسیاری می شوند، در حالی که همین کوه ها در مناطق دیگر، حتی بلندتر از آنها، چنین حجم بارشی را بر خود نمی بینند و برای ایران آبی به این میزان به ارمغان نمی آورند،

زردکوه خود صخره ایی سخت و خشن و یخچالی است، و علفی بر دامنه آن نمی روید، اما سبزی و طراوت کم نظیری در کوه های اطراف این قله ها دیده می شود، که آب ها، و رطوبت زردکوه باعث لطافت و رویش گیاهان در مناطق اطراف آن می شود.

چلگرد خود بیش از 2300 متر از سطح دریا ارتفاع دارد، و بهشت برف ایران است، و بارش های کوهرنگ مثال زدنی است، زمستانی سخت و طولانی دارد، که گرگ هایش از گرسنگی حتی به خوردن انسان ها روی می آورند، یکی از ساکنین از فرار از یک قدمی مرگ گفت، وقتی که احساس کرد لاستیک اتومبیلش در جاده پنچر شده و از اتومبیل پیاده می شود که به موقع متوجه حمله گرگ ها به خود می شود، و در آخرین لحظات خود را به داخل اتومبیل پرتاب می کند و درب اتومبیل را می بندد، و از دندان گرگ های گرسنه که معمولا به صورت گروهی شکار می کنند، رها می شود، و یا آن دیگری که چنین فرصتی نیافت و طعمه گرگ ها در زمستان سخت این منطقه شد. داستان زندگی در این کوهپایه ها، خود حکایت سختی و لذت، تلخی و شیرینی توامان را با خود دارد.

زندگی ایلیاتی ها و چادر نشینان بر پایه همکاری دسته جمعی استوار است، و مردان در چرای گله ها مشغولند، و زنان امور سیاه چادرها که محل آرام گرفتن خانواده و گوسفندان است را، اداره می کنند، بُنه داری زنان بختیاری خود پر است از داستان زندگی و تولید و زایش، که گاه تلخ است،

زن بختیاری که صبحگاهان، گاو خود را برای چرا می برد، مدعی بود تمام فرزندانش او را ترک کرده اند، و این بچه ها دیگر نمی خواهند به زندگی ایی که او گرفتارش هست، مبتلا شوند، آنان مرتب به او نیز تذکر می دهند که این سبک زندگی را ترک کند.

این زن بختیاری که عزا پوشیده بود بعد از بستن گاوش در چمنزار عازم یک مراسم عزا در شهر چلگرد بود، می گفت، 9 سالش بوده که توسط پدرش به عقد شوهرش در آمده، و یکسال بعد متحمل کودکی بود که از راه رسید، و از همان سال های اول ازدواج، بارها بچه دار شد، اما اکنون ناتوان و فرتوت شده، و از عملکرد پدرش در این رابطه گلایه مند است، و می گوید این کار را در حق دیگر خواهرانش نکرد، فقط او را در این سن و سال به ازدواج داد و...،

او می گوید با قیمت های نجومی علوفه، همسرش نمی داند چه کند، جو را با قیمت کیلویی 25 هزار تومان باید خرید، و خوراک دام کرد، مگر چقدر درآمد داریم که بتوانیم این مقدار برای حیوانات هزینه کنیم؟! با این قیمت ها ما هم آینده ایی نخواهیم داشت؛ و ادامه داد ستون های بدنم وقتی سخن از ازدواج دختران و پسرانم پیش می آید، می لرزد، ما چه داریم که بخواهیم خرج ازدواج آنان کنیم، به آنها هم می گویم ازدواج کنید، می گویند "ول کن! با چه درآمدی دختر مردم وارد زندگی خود کنیم؟!"  

با این حال هنوز ازدواج هایی هم صورت می گیرد، یک خانواده در چلگرد با تشریفات و بزن و بکوب "جهازبران" داشتند، و فردایش عروسی اصلی که با رسوم خاص، برگزار می شود، در جایی دیگر از شهر، خانواده ایی از گندمان، شهری نزدیک مرز استان کهگیلویه و بویر احمد آمده بودند، تا دختری را برای فرزند خود از چلگرد ببرند، و در چمنزاری، سیاه چادری زده، تا رسم خواستگاری، و تعیین مهریه و نحوه خرید وسایل زندگی و... مذاکره و توافق کنند،

ظاهرا تا قبل از توافق دو خانواده، خانواده داماد که از گندمان آمده بودند عار می دانستند که پای بر فرش و زندگی خانواده عروس بگذارند، و یا شاید مکان این خانواده تنگ بود، و گنجایش دو خانوار را نداشت و...، نمی دانم طی چه رسمی بود که خانواده داماد که میهمان چلگرد بودند، سیاه چادری را با خود آورده و نصب کرده، و بزرگان دو خانواده در آن گرد آمده، و شرایط عروسی را تعیین و مشخص نموده بودند،

من که رسیدم کار تمام بود و در حال بار کردن سیاه چادر، بر وانت نیسان بودند، تا به گندمان باز گردانند، مردمی بسیار مهربان و مهیمان نواز، که وقتی دیدند مسافرم، مرا به گندمان دعودت کرده تا از این منطقه هم دیدن کنم.

اما صبح که در چلگرد برای ورزش بیرون رفتم، هرکه را دیدم، فقیر و غنی سیاه پوشیده، و می گفتند که امروز "می رویم عزا"، کمی که جلوتر آمدم، دیدم خانواده ایی در تدارک مراسم بزرگی در فضای باز هستند، تو گویی عاشورا و محرم است، مثلا آشپز این مراسم، خود را برای پذیرایی از 5000 نفر آماده کرده بود، گوشت ها پخته، برنج ها دم کشیده و درب قابلمه های بزرگ باز بود تا بخارش خارج شود! (کاری که هرگز ما نمی کنیم و درب قابلمه برنج موقعی باز می کنیم که بخواهیم مصرف کنیم) و هنوز مراسم آغاز نشده بود، آماده کشیدن غذا، و پذیرایی از مردمی بودند که تا ظهر و بلکه بیشتر، از خود شهر چلگرد و از دهات اطراف برای این مراسم سرازیر خواهند بود،   

یکی از اهالی محل می گفت : کمترین شرکت کنندگان در چنین مراسماتی 2000 نفر و بسته به موقعیت مرده و خانواده اش، تا 20 هزار نفر هم پذیرایی می شوند، خوبی لرها در این است که در مراسم عروسی و عزا به فراخور حال و درآمد خود، به خانواده صاحب مجلس کمک مالی می کنند، و متاسفانه مراسم عزای آنها تا چهلم به صورت هر هفته یکبار، و تا سال متناوبا ادامه دارد، و هر پنج شنبه مراسمی برقرار است، و عزاداری و پذیرایی دارند،

ولی کمک به خانواده عزا، تنها در مراسمات اصلی سوم و چهلم توسط میهمانان انجام می شود، باقی مراسمات و هزینه های آن به عهده خانواده عزادار، به تنهایی می افتد و این باعث می شود خانواده ها در مضیقه مالی شدیدی قرار گیرند، و در سختی بسیاری بیفتند، بارها بین لرها صحبت شده است که این مراسمات را جمع کنند، اما مقاومت اجتماعی و چشم و همچشمی ها نگذاشته تا تصمیم عقلای قوم به جایی برسد و این مراسمات بی فایده و ویران کننده خانوارهای لر، تعطیل نمی شود و همچنان ادامه دارد.

یاد مرحوم پدرم افتادم که بعد از مرگ هریک از دوستان و یا همشهریانش حتی از پای گذاشتن بر فرش خانواده اهل عزا، ابا داشت، چه رسد به خوردن از اموال شان و صرف شام و یا نهار عزا، می گفت او که دوست و فامیل من بود دیگر مرد، این اموال متعلق به او دیگر نیست، اینها سهم یتیمان بر جای مانده از ایشان است، و نباید ضایع و یا مصرف شود، تا تقسیم شود و هر یک سهم خود را بگیرند، آن موقع آن یتیم ها حق دارند با مال خود هرچه می خواهند بکنند، تا قبل از آن خوردن از این مال و مصرف آن نه جایز است و نه معقول، مال یتیم است و خوردن و استفاده از اموال او کراهت شدید دارد، و می گفت اگر این همه افراد در هر عزایی بر خانواده ایی هجوم برند، خاندانشان بر باد است، تا حتی مطلوب را این می دانست که تا چهل روز، صاحبان عزا غذایی در منزل خود نپزند و به عزای خود بنشینند و اهل دیار و همسایه و دوست و فامیل آنان را از مال خود تغذیه کنند و...، به قول خودش تا چهل روز نباید از مطبخ آنان دودی به هوا برود، از این رو همواره از خوردن غذای تدارک دیده شده برای مراسم مردگان نیز اِبا داشت و خودداری می کرد، و معتقد بود نباید آنان متحمل چنین خرج های کمرشکنی کرد، و این مردم هستند که باید به خانواده های عزادار در اینگونه حوادث کمک کنند، نه این که درد مرگ عزیزان از یک طرف، درد پذیرایی از دیگران در حین این عزا هم به دوش آنها بیفتد، و سنگینی اش کمرشان را بشکند.

لرها برای عزایی که در جریان بود در زمین چمن مقابل خانه مرده، سیاه چادری مهیا کرده و جایگاهی برای اجرا کنندگان موسیقی محلی، و یک جایگاه برای ابزار و وسایل تازه گذشته که شامل تفنگ، دوربین، چوب دستی او و شکارهایی که "تاکسی درمی" شده بودند، ایجاد کرده، و علاوه بر آن سایه بان هایی وسیع برای استقرار مردمی که برای عزا می آیند، مهیا کرده بودند،

دو اسب او را نیز با پارچه های عزا و رنگی تزئین کرده، که قرار بود با آهنگ عزایی که سازهای لری از چپ خواهند نواخت، خانم ها اسب مرده منظور را به دور جایگاهی که برای وسایل شخصی او ایجاد کرده بودند بگردانند و عزاداری کرده، و صورت بخراشند،

اینجا بعکس مراسمات عزا در منطقه شاهرود ما، مجلس داران لر، در مراسم عزای خود مستقیم از مرده می گویند، و برای شخص او عزا داری می کنند، و خوانندگانش ابایی از این ندارند که از شخصیت و خصوصیات مرده خود بگویند، و بر او مستقیم بگریند، برایش مرثیه سرایی کنند، کاری که در منطقه ما انگار عار است، که از شخص مرده و خصوصیات و جایگاه او در مراسم بگویند، تو گویی او را در شانی نمی بینند که مستقیم بر او بگریند، از اینرو به طور دیگری، مجلس داران ما، به تناسب جنس و سن و سال مرده خود، از خانواده پیامبر می گویند و بر او عزاداری می کنند، و مصیبت آنان را می گویند و بر مرده خود می گریند،  

اما اینجا مستقیم از مرده خود می گویند، و بر او می گریند. در منطقه ما مثلا اگر تازه گذشته جوان باشد، روضه علی اکبر امام حسین می گویند و می گریند، اما اینجا مراسم داران بختیاری و مجریانی چون قاسم فاضلی فارسانی، اصالت برای خود قائلند، و شرمی از این ندارند که مستقیم از مرده خود بگویند و بر او بگریند،

مراسم لرهای بختیاری برای مردگان شان را که نگاه می کنم، برای من یادآور محرم و عاشورا در منطقه خودمان است، مثلا اسب مرده را درست به همان شیوه ایی تزئین می کنند که ما اسبی را به نشانه ذوالجناح (اسب امام حسین) برای مراسم تعزیه خوانی و عزاداری خود در عاشورا تزئین می کنیم، این نشان می دهد که اقوام ایرانی از جمله پارس ها و پارت ها و ماد ها شیوه های مشترک در عزاداری داشته و دارند که هنوز در لرستان این رسم برای مردگان رایج است و در منطقه ما برای عاشورا؛ اسب هم یکی از وسایل شخصی متعلق به مرده است که او را به شکل خاصی تزئین کرده و در مجلس خود حاضر می کنند، و به گرد جایگاهی که برای وسایل شخصی مرده درست کرده اند، می چرخانند، و مصیبتش را می خوانند. اسب یکی از مهمترین وسایل شخصی بازمانده از تازه گذشته است که به نمایش در می آید، در کنار آن تفنگ و چوب دستی اوست که مبنا و مصداق حضور او، در این مراسم می شود، و دیگران را یادآور او خواهند بود.  

در "تاق پیروزی" نصب شده در آستان مراسم عزای او در این چمزار نوشت اند : 

چه سازم که جوانی نیست دائم      به بختوم چرخ می گردد ملایم

ندونستم که عمرم چند روزه      که پیری دست و پایم بسته دائم

و یا به لری نوشته بود

بکوهین آمندنی شیر خدانه      خوس تک غارت کرد غافله ها نه

اسم تو وای آمندنی پیچِست به دنیا     شیش دُنگِ تمام تیار وای خانِ کیخا

ز تبارِ هفت لنگ، شیرِ باوادی     شش دنگ تمام تیار، خوب اسم نهادی

هالُویَل حَض اِکُنن زه چِینو خورزا      وَرپاس نذر اِکُنن نَرمیش وُرزا

آمندنی حاجیور تو ز کنونی      شیر نر زه ترس تو زِده ز زونی

اهلش او را استطوره ی غیرت و تعصب می دانند.

در چلگرد دو طایفه بابادی و گَله از بختیاری ها زندگی می کنند، و این مرده از طایفه بابادی است، که طایفه گَله در مراسم آنان شرکت نمی کنند، ولی اگر دختری داده و یا گرفته، و ازدواجی صورت گرفته باشد و...، و فامیل شده باشند، شرایط فرق می کند،

اختلاف طایفه ایی و قدیمی و ریشه دار، به حدی است که یک جوان از طایفه دیگر تعریف می کرد که جوان دیگری از طایفه مقابل پیشنهاد ایجاد کسب و کاری مشترک را داده بود، و اگرچه این کار در تخصص او بود، و بیکار هم بود، اما قبول نکرده است، می گفت حوصله حرف و سخن جوانان آن طایفه را ندارد.

شب در کنار تونل کوهرنگ که آبی باورنکردنی را غلتان و ریزان به سوی دشت مرکزی ایران سرازیر می کند، و اکنون مهمترین دیدنی چلگرد است، و توریست ها را برای دیدنش فرا می خواند، در کنار این آبشار رویایی، با گروهی از جوانان لر بختیاری همراه و همسخن شدم، جالب بود که استاد سید عبدالحمید ضیایی (شاعر، نویسنده، فیلسوف لر) را می شناختند و از او گفتند.

پای نوای خوش آنان که نشستم، نوایی بود مثل نواهای سنتی هندی، و مثل بسیاری دیگر از سازها و نواهای سنتی ایران، پر از روایت درد و رنجی است، که از عمق موسیقی و نواها بیرون می زند، که این نوا توسط این مردم، همراه با دردها و رنج های شان در طی سده های متوالی متحمل شده و در موسیقی آنان جای گرفته است، آنان به لری چنان سوزناک می خواندند که دل انسان را آب می کند، و صدا و نوای شان حکایت دردی را در خود دارد که پر از اعتراض و سوز و گداز است، که از دل این جوانان می جوشد، و دل هر شنونده ایی را خراش می دهد، جالب است که حتی از آنها طلب موسیقی شادی از بختیاری کردم، ولی انگار به جز این سمت، نواهای آنان را راهی نبود، و باز هم سوزناک خواندند و بس. حتی نواهایی که از خوانندگانی چون مهستی و... تقلید می کردند سوزناک بود.

در این شهر می توان مردانی را دید که بعد از عمری که در ساخت و ساز ایران و صنایع بزرگ و بنادرش و... صرف کرده اند، اکنون نیز باقی مانده از عمر و سرمایه خود را نیز وقف گردشگری و پیشرفت منطقه ایی دور از مرکز کرده اند، که از مناطق محروم کشور تلقی می گردد، و کارکنان حاضر در آن مناطق، حق خاص خدمت در این مناطق محروم، از دولت دریافت می دارند، او که بنا به وصیت پدرش، که او خود نیز سه مدرسه در شهرهای مختلف این خطه ساخته، در آخرین روزهای زندگی اش، به این فرزندش نیز ماموریت داد، تا برای بختیاری ها هم کاری کرده باشد، بختیاری هایی که خود هستند، و طبیعت و رمه ایی که در سیاه چادری می خزند، تا خود را از سیل های خطرناک روزگار برهانند، اما امواج آنان را، مثل سپاه "تیمور لنگ"، حتی در این کوهپایه های دور نیز می یابند و در می نوردند،

سرمایه گذار هتل کوهرنگ که عمر و سرمایه خود را در راه توسعه این منطقه نهاده، تا گردشگرانی به این منطقه بیایند، و مردم اینجا از منافع حضور آنان منتفع شوند، از کسادی بازار گردشگری خود می گوید، از انهدام این صنعت به خاطر نیامدن خارجی ها، و ویرانی گردشگری داخلی به خاطر شرایط بد اقتصادی مردم، او از تراز مالی خود و همکارانش در منطقه می گوید، و آنرا منفی اعلام می نماید، شرایطی که حتی هتلداران منطقه توان کسب درآمد پایدار، برای پرداخت وام های دریافتی خود را هم ندارند.

و او درست می گفت، کاهش گردشگران عرب بعد از حمله به سفارت عربستان را همه ی ما به چشم خود دیدیم، که به یکباره حضور گردشگران عرب، که سیل وار ایران را هدف گردشگری خود قرار داده بودند، با یک نادانی و یا به نوعی خیانت گروهی از فعالان سیاسی پس پرده، که به سفارت عربستان حمله کردند و آنرا در حضور پلیس ایران در تهران و مشهد به آتش کشیدند، قطع شد، اولین متضرر این حرکت، هتلدارانی بودند که برای پذیرایی از این گردشگران سرمایه گذاری کرده بودند.

وقتی گردشگر پیاده اسپانیایی [1] را که به عشق دیدار از بازی های فوتبال جام جهانی قطر، خود را از میان 15 کشور از جمله کشورهایی که در جهنم خاورمیانه غرق شده اند، همچون عراق و... عبور داده بود، و به محض ورود به ایران، با تشییع پیکر مهسا امینی، و اعتراضات و تحرکات مردمی ناشی شلوغی های آن در کردستان و یا سقز مواجه می شود، و لابد مثل هر گردشگر دیگری، که انگار به یک فستیوال محلی در منطقه ایی رسیده، به فوریت خود را به جمعیت می رساند، و می بیند و ثبت می کند، و خود را با حوادث آن منطقه همراه می نماید، تا ببیند و بشنود و لذت سفرش را ببرد، ولی نیروهای امنیتی به او را مشکوک شده و دستگیرش می کنند، و مدت ها اهلش از او بی خبرند، و...

و در این بین دنیای رسانه جهانی، برای روزها و یا هفته ها از او و مفقود شدنش می گویند، و می نویسند و نهایتا مشخص می شود که توسط نیروهای امنیتی ایران دستگیر و بازداشت شده و...، و این چنین است که گردشگران خارجی با دیدن وضعیت چنین دستگیری هایی از گردشگران خارجی در ایران، کشور را نا امن گزارش کرده، و پای آنان از کشور بریده می شود،

اولین کسانی که از این تحرک امنیتی متضرر می شوند، هتلداران، و در کل صنعت گردشگری ایران است، که به امید آمدن توریست ها، سرمایه گذاری کرده، و بعد در کل، این کشور، اقتصاد و آبروی و مردم ایران است که به تاراج نابخردی هایی اینچنین می رود، و نابود و متضرر حرکات افرادی می شود که، بی توجه به ضرر اعمال شان هر تصمیمی را در کشور می گیرند، و بلافاصله اجرا می کنند،  

در حالی که در بدترین حالت، اگر این گردشگر اسپانیایی حتی جاسوس هم بود، چه اطلاعات مهمی در مراسم و خیزش های مردمی علیه یک قتل بدست می آورد؟! جز چند عکس از یک تجمع مردمی، در تشییع دختر بچه ایی که مظلومانه کشته شده بود، و قاتلانی که قصد انکارش را داشتند و مردمی که با او و خانواده اش همدردی می کردند و...

واقعا چرا باید دستگیر هم شود، نهایت کار او بدست آوردن اطلاعاتی در حد یک خبرنگار خواهد بود، که از حادثه ایی اجتماعی دیدن کرده، و آن را شخصا لمس می کند، و در حد یک مستندکار رسانه ایی، عکس و فیلم خواهد برداشت، و... و چنین جاسوسی در حد یک خبرنگار بیشتر نیست، و ارزش دستگیری هم حتی ندارد، او در حد یک مستندساز خواهد بود.

گرچه این رسم ایرانیان است که با میهمانان خود با تسامح و تساهل برخورد کنند، این رسم اخلاق و کشورداری است که دندان بر جگر نهاد و تحمل کرد، حتی اگر این میهمان جاسوسی باشد که خود را در حد یک خبرنگار تقلیل دهد، و از یک واقعه ایی اجتماعی و آشکار عکس و فیلم بگیرد، یا گزارش بنویسد، و این میهمان و بسیاری از دو تابعیتی هایی که حتی برخی به دعوت نهاد های رسمی ایرانی به کشور آمده بودند، و در کشور دستگیر شدند، بنای توریسم ایران را نابود کردند، و آبروی کشور هم به باد داده شد، و صنعت گردشگری آنرا نابود کردند، و هتلدار ما باید سرمایه های پس انداز برای دوره بازنشستگی خود را بفروشد، تا حقوق، بیمه، و حق کارکنان و... و تراز منفی درآمدش را جبران نماید،

متاسفانه این روزها سکانداری نهادهای فرهنگی اینچنینی، و حساسی، که به کوچکترین تلنگری فرو می ریزند را نیز به نظامیان سپرده اند، در حالی که معاون رئیس جمهور در امور گردشگری باید فردی فرهنگی، قدرتمند، دانا، توانا، تاریخدان، دیپلمات، فهمیده، اهل دانش، آگاه به امور بین الملل و... باشد تا در چنین گرداب هایی که برای کشور روی می دهد، مواظب صنعت مهمی همچون گردشگری باشد و آنرا از چنین ضرباتی نجات دهد و از آسیب ها حفظ کند، اما دریغ و صد دریغ که انگار این کشور مثل بچه بی بزرگتر است که به میان گرگ ها رها شده است و هر که خواسته و نا خواسته لقمه ایی از تن نحیف آن می کند، پای حرف هر گروه از ایرانیان که می نشینی دریایی از درد را برایت روایت می کنند که از نادانی ها و نابخردی ها ناشی می شود، نه این دشمن است که این می کند و نه بیگانه، "که آنچه کرده با من آشنا کرد".

[1] - بر اساس گزارش خبرگزاری آسوشیتدپرس، این مرد ۴۱ ساله ابه نام سانتیاگو سانچز چترباز سابق ارتش اسپانیا است و در راهپیمایی استقامت سابقه و مهارت فراوانی دارد. پس از عبور از ۱۵ کشور با پای پیاده به مرز عراق و ایران رسید و طی ۹ ماه گذشته ماجراهای سفرش را در حساب اینستاگرامی که دنبال‌کننده‌های فراوانی دارد منتشر می‌کرد. ولی از روز هشتم مهر و در پی ورود به ایران از طریق مرزهای شمال غربی این کشور حساب اینستاگرام او غیرفعال شده است. خانواده سانچز می‌گویند ارسال پیام‌های او از طریق واتساپ نیز در همان روز متوقف شد. مادر او به آسوشیتدپرس گفت: «من و همسرم به شدت نگران او هستیم و در تمام این مدت گریه کرده‌ام».خانواده سانچز مفقود شدن او را به پلیس و وزارت خارجه اسپانیا گزارش داده‌اند. دولت اسپانیا نیز می‌گوید تاکنون نتوانسته است در مورد سانچز و وضعیت او در ایران اطلاعاتی به‌دست بیاورد و سفیر این کشور در تهران مفقود شدن او را دنبال می‌کند. طی کردن خاک ایران با پای پیاده تا ساحل خلیج فارس آخرین مرحله از سفر سانچز قبل از رفتن به قطر بود. او در شرایطی مفقود شده که همزمان با  اعتراضات گسترده به جان باختن مهسا امینی، شبکه اینترنت بسيار کند و شبکه‌های اجتماعی مسدود شده‌اند.

زردکوه بختیاری

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.