مصطفی مصطفوی
اندیشمندان در گذشته باید هزاران کیلومتر راه، بین حلقههای حضورِ دانش عصر خود در دمشق، بغداد، نیشابور سمرقند و بخارا را پیاده و یا با ستوران میتاختند، تا اگر از خطرات خفته در راههای سخت و بلند، جان به سلامت بردند، به کتابی، استادی، سخنی، اندیشهایی، حلقه درسی نو و متفاوت دست یابند و با کاروان دانش روز و... خود را همراه سازند، و آن را با اندیشهی بیدار شده در ژرفای ذهن خود، درآمیخته، نظری نو، کارا و سودمند بیابند و بیان دارند.
فرزانگانی چنین، آنگاه باید خود را آماده دریافت رنجِ اتهام کفر و زندقه میشدند، چراکه نوآوری در اندیشه، مرداب ذهنی بسیاری را متلاطم میکرد، و آنان را به وحشت میانداخت، و فورا رای به مرز و هنجارشکنی امثال سهروردی، پورسینا، زکریای رازی، عین القضات همدانی، ملاصدرای شیرازی و... میدادند، و آنان را تحت تعقیب و آواره، و یا اسیر زندان، و این شهر و آن دیار میکردند، و اینان برای اینکه در اندیشه و لمحات نور دانشی که یافته بودند، بمانند، و مجبور به توبه و پوزش نشوند، راه گریز در پیش گرفته، مهاجرت، اندیشه، نوشتن و فرار و...، زندگی کوتاه اما پر بهره آنان را در خود میبلعید، اما با این حال دنیای آنان آنقدر تشنه زلالِ اندیشههای نوین بود، که چنین جوانمرگ شدگانِ [1] اندیشهایی نیز، از خود اثر و تغییرهای بزرگی بر جای مینهادند.
اکنون که سنگهای کفر و زندقه و سنگسارِ اندیشه را نسبتا بستهاند، و اندیشه و دانش بهتر از گذشته در دسترس است، و دنیای اندیشهی ما فرصت نفس کشیدن دارد، و باید فرزانگانی گرانقدر را به دنیا عرضه کند، اما این شاید یک پرسش بزرگ و آشنا برای بسیاری باشد که در این روزگار انفجار اطلاعات، و کتابخانههای پر و پیمان و رواج اندیشههای جور واجور و...، چرا دیگر مادر اجتماع ما جلال الدین محمد بلخی، یا سعدی شیرازی، یا سهروردی و... نمیزاید؟!
شاید یکی از دلایل چنین پدیدهی پرسش و تامل برانگیزی، بود و باش آن اندیشه، تشکیلات آموزشی و سیاست یکدست و یکدستسازی باشد، که در سایه حضور خود، اندیشه و اندیشهزایی را منتفی و ناممکن میسازد، چرا که دیگر قرارگرفتن اندیشمندان و جویندگان دانش و اندیشه در نظامیه نیشابور در کنار خراسان بزرگ و اندیشمندپرور، و یا نظامیه بغداد در بیخ گوش داروغه، شحنه و قاضی شرع خلیفه عباسی در بغداد، و یا حضور در دمشق، و در مرز داد و ستد اندیشه با دنیای متفاوت رومیان و...، دیگر تفاوتی در وضع اندیشه و اندیشمندان نمیکند، و نیست، چرا که تشکیلات آموزشی مبتنی بر اندیشه یکدست ساز، و از گزینشهای سخت گذشته و...، پرسشپرور نیست، و صاحبان پرسشهای بزرگ را، از تغییر مکانِ درس و بحث، چیزی عاید نمیشود، چرا که پرسشهای بنیادین در محیط آزاد و متفاوت علمی، و در رواج گفتمان علمی متضاد است که به شکوفایی، و گاه جهش از گذشته مُندرس، به جایگاهی نوین خواهد انجامید، ورنه دیوارهای سازندهی دستگاه آموزشی یکدست، که تنها اکوی آن، صدایی یکدست از خیل اکودهندگان مبناهایی از پیش تعیین و تعریف شدهاند را، انتظار زایشی نو نخواهد بود، چه در بخارا، یا نیشابور، در گندیشاپور، یا بغداد و یا دمشق باشی، از دیوارهای آن جوامع دانش نیز، صدایی از پیش تعریف شده را خواهی شنید، که از انبوهی از مستخدمین از صافی گذشته ساطع میگردد.

جوامعی که فرزانگان آن به بالای دیوارهای بلندِ دور بینی نمی رسند
خیل در راه ماندگانشان را از آینده ویران خبری نخواهد بود
جریان یکدستساز آموزشی و تربیتی که جهان امروز را به سیطره خود در آورده است، حالت تهاجم نیز به خود گرفته، با پرسشهای حق بجانبگونهایی، به نبرد با تکثر در زندگی، اندیشه، رواداری رفته و میرود، تا میدان تضارب اندیشه، کردار و سخن را از پهنه جامعه برچیند، و بود و باش آن را به پستوی نشستهای محدود، به دور از بازخوردهای اجتماع عقب بِراند، و آنرا کاهش دهد، تا مردابی شکل گیرد که هیچ موجی از اندیشه نو را به خود نبیند، که اکسیژن تغییر را به آبهای راکد، و بوگَندوی جامعه هرگز نچشاند،
نبرد برای چنگ اندازی به حریم و داشتههای آدمیان از جمله حق انسانِ آزاد برای تعیین مسیر زندگی، اندیشه و...، از بیان پرسشها و گزارههایی آغاز میشود، که آدمیانی که در بین دیگران، برای خود چنان قائلند، که دیگران را ناتوان و علیل از راهبری کشتی زندگی و اندیشه خود دیده، خود را ناخدای کشتی زندگی آنان در نظر گرفته، و یا همچون چوپانانی، خود را رمهدار خیل چنین آدمیانِ مفلوکی میبینند و به خود اجازه میدهند، از آنان بپرسند «شما با زندگی خود چه خواهید کرد؟!» [2] و در حالیکه پاسخ در همین پرسشِ به چالش کشانندهی حق انسانِ آزاد، برای راهبری کشتی زندگی و اندیشه خود، نهفته است که لابد باید پاسخ گفت: «من خود یک بود و باش مستقل از شمایم، و این زندگی از سوی خداوند به من ارزانی شده، و به فرد دیگری ربط ندارد که بپرسد، با آن چه خواهم کرد»، «من اگر نیکم، اگر بد، تو برو خود را باش!» [3]
این چنین است، که آنان با چنین پرسشهای مداخلهگرانه در روند زندگی و اندیشه دیگر آدمیان، روزنهایی برای خود باز میکنند، تا حریم دیگران را، به جولانگاه اندیشه، اهداف و آرمان خود درآورده، به محل تجاوز و آمد و شدِ خود، و هر کَس و ناکسی از این دست مبدل سازند، و چنان شرایطی را رقم زنند، که خیل بسیاری از آدمیان بعد از یک عمر زندگی، حتی مطمئن به آدم آفریده شدن خود نبوده و نیستند و...،
چراکه چون دیگر ابزار کار، به سانِ چهارپایان، جسما و اندیشهایی، بازیچه و پیرو اندیشه و پروژههای در دست اقدام دیگران بودند، و آنقدر به دستمایه کوشش و خطای آنان تبدیل شدند، که در آخر کار هم، حتی قادر به پاسخ به این پرسش که، من کیستم؟ و چه باید بکنم؟ نیز نیستند و نخواهند بود، و وقتی به گذشت عمر پرقیمت خود با حسرتی بی اندازه نظر میاندازند، و به رنجِ بی حاصلی که متحمل شدند، نگاه میکنند، خود را به سان یک توپ بازی، میان پای این و آن خواهند یافت، در حال شوت شدن، و دویدنهایی بی حاصل، برای اهداف و آرمانهایی، که وقتی در پایانِ عمر، بدان مینگرند، درخواهند یافت که هرگز ارزش این همه جانفشانی و تلاش، و زندگی گذاشتن را، نداشت.

پیشران های متکبر و خود همه چیز دانِ جامعه یکدست و بی سرانجام
[1] - شهاب الدین یحیی سهروردی (549-587 ه.ق) را در 38 سالگی در قلعه حلب خفه کردند و به شهادت رساندند، روزبه پورداود معروف به عبدالله ابن مقفع (104 تا 142 ه.ق) مترجم و دبیر ایرانی را نیز در 38 سالگی به شهادت رساندند و جسدش را در تنور سوزاندند، عین القضات همدانی (492-525 ه.ق) را در 33 سالگی شمع آجین کرده و به نفت آلوده کرده و به آتش کشیدند و به شهادت رساندند، ابن سینا (۳۷۰–۴۲۸ ه.ق) در 58 سالگی در حال فرار و مخفی شدن به شهادت رسید و...
[2] - “What Will You Do with Your Life?” Krishnamurti
جیدو کریشنامورتی یا جی کریشنامورتی (۱۸۹۵–۱۹۸۶)، نویسنده، متفکر و سخنران هندی تبار که در خودشناسی و مسائل فلسفی و روانشناختی آثار بسیاری به جای گذاشتهاست. موضوعات مورد بحث او عبارت اند از: وابستگی و ترسهای روانی، آزادی و استقلال فردی، شرطیشدگی ذهن، طبیعت ذهن، مراقبه، روابط انسانی، یادگیری و آموزش. او بهطور مداوم بر نیاز انسان به یک انقلاب درونی تأکید داشت؛ انقلابی که نمیتواند توسط یک عامل یا مرجع بیرونی، مذهبی، سیاسی، یا اجتماعی رخ دهد.
[3] - برگرفته از این شعرِ حافظ و زبان غیب گوی ادبیات پارسی که فرمودند:
عیب رندان مکن ، ای زاهد پاکیزه سرست!
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
من اکر نیکم اگر بد، تو برو خود را باش!
هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار، که کِشت.
گر نهادت همه این است، زهی نیک سرشت!
ور سرشتت همه این است، زهی نیک سرشت!
بر عمل تکیه مکن خواجه، که در روز اَزَل
تو چه دانی قلم صُنع به نامت چه نوشت؟
نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل،
تو چه دانی که پس پرده ، چه خوب است و چه زشت؟
همه کس طالب یارند، ، چه هشیار و چه مست؛
همه جا خانه عشق است، چه مسجد چه کنشت.
باغ فردوس لطیف است؛ ولیکن- زنهار!-
تا غنیمت شمری سایه بید و لب کشت!
نه من از خانه تقوا به در افتادم و بس،
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت.
سر تسلیم من و، خشت در میکده ها!-
مدعی گر نکند فهم سخن، گو سر و خشت!
حافظا! روز اجل گر به کف آری جامی
یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت!
"Good decisions come from experience. Experience comes from making bad decisions." Mark Twain
امروز پنجم مرداد 1405 [1]، 150 روز از آغاز جنگِ غیرقانونی، تجاوزکارانه و زورگویانه امریکا و اسراییل علیه ایران میگذرد، جنگ رسوایی که تمام قوانین، شاخصها و توافقنامههای بین المللی تعیین کننده راه و روش جنگ و صلح در جهان انسانی را زیر پای نهاد، و اولین روز آغازش را با کشتن دانش آموزان در مدارس، رهبران در دفاتر کارشان، نظامیان در پادگانهایشان و... کلید زدند، میانهاش نیز خدعه و نیرنگ و عهد شکنی بود، و اکنون شاه بیت تهدیدهای اصلی سردمدار این جنگ، یعنی رئیس جمهور امریکا، پاکسازی تمدنی، زدن پلها، ویران کردن نیروگاهها و زیرساختهای انرژی و... ایران است.
جنگی که فصل جدیدی از روشهای تجاوز و نُرم شکنی را در دنیای بیقانون، و جهانِ زیر سلطه زیادهخواهان پلیدِ باز کرد، دنیایی که هر روزه در دامن راستگرایان ملیگرای متجاوز، تمامیتخواه و خونخواری همچون پوتین، نتانیاهو، ترامپ، ملا هبتاللهها و... سقوط میکند و کشورها و ملتهای بیشتری به زیر سلطه اینگونه اندیشههای ناپاکِ ضدآدمیت میآفتد، تا چشم انداز آینده آدمیان در جنایت، کشتار، بیرحمی، تجاوز، زورگویی هر لحظه تیره و تارتر دیده شود، و ویرانی بنای انسانیت، دمکراسی، آزادی و کرامت انسانی هویداتر گردد، اینان طلایهداران آغاز دوران بردگی جمعی آدمها، در عصر جدیدند.
امروز 111 روز از آتش بسی میگذرد که 40 روز پیش به امضای تفاهمنامه بین روسای جمهور ایران و امریکا، انجامید، و بارقههای امید را در دل مخالفان جنگ، و سقوط انسانیت به ورطه دنیای زر، زور و تزویر روشن کرد، اما عهد شکنی، زیادهخواهی و خوی تجاوزگری سیری ناپذیر رهبران راستگرای صهیونیسم جهانی در اسراییل، و دیگر مخالفان پایان درگیریهای خانمان براندازِ اینچنینی، که بقای خود را در هرج و مرج و جنگ و جنایت میبینند، باعث شد، تا باز امروز شانزدهمین روز از آغاز دور جدید حملات متقابل را پشت سر بگذاریم،
دورهایی که تجاوز و ویرانگریِ بی حد و اندازهایی را رقم زد، که اهدافش به زیرساختها، و ابزار ضروری زندگی انسانی تغییر ریل داد، و اکنون دیگر از "جنگ بی پایان" [2] سخن به میان است، و اینکه ترامپ «هیچ راه حل لعنتی برای خروج از این جنگ ندارد» [3] و در دامی که خود و دیگر همپالگان زیادهخواه او، خود گستردند، گرفتار آمده است،
سیاستمدار مغرور و ناپختهایی که اسیر خدعه و نیرنگ روسیه و اسراییل، و البته پَستخویی خود شد، و با آغازگر جنگی همراه شد، که یک تاریخ جنایت را، در پس احقاق حقوق تاریخی یهود، مرتکب شده و میشود، آوردگاه غزه و کرانه باختری، اکنون آزمایشگاه و نمایشگاهی آشکار از لکه ننگی است که در دامن یهود و صهیونیسم جهانی باقی خواهد ماند، جاییکه هولوکاست غزه رقم خورده است، و 80% زیرساخت کشاورزی این منطقه ویران شده است و پرتراکمترین جمعیت جهانی، در محاصرهایی پایان ناپذیر، هر روزه میزبان بمبهای سبک و سنگینِ انتقام، کینه و جنایت صهیونیستهاست، که تا کنون عمق جنایتِ ناشی از انتقام خواهیهای خود را پیش چشم جهانیان به نمایش گذاشته، و اوراق دهشتناکی از خوی درنده زورمداران اسراییلی را به ثبت رساندهاند،
و همانگونه که آنان تا کنون از هولوکاست و کشتار یهودیان توسط نازیها میگویند، و تشت رسوایی آن حرکت پلید را هر ساله از بلندترین آسمانخراشهای جهانی بر زمین میاندازند، از این پس کسانی در دنیا خواهند بود که تشت رسوایی جنایات صهیونیسم و همکارانش را، از بلندهای جهان به زیر افکنده، تا روشن شود که مظلومان سابق، به واقع چه ظالمان درندهایی در کیش شخصیت بودهاند،
و آیندگان، اروپای استعمارگری را به محاکمه خواهند کشید، که بعد از جنایت خود در کشتار یهودیان (چه در دوره سیاه تفتیش عقاید کلیسایی و چه در جنگ جهانی دوم)، غده سرطانی صهیونیسم را از محدوده خاک اروپایی خود، به خارج از مرزهای این قاره، در خاورمیانه صادر کردند، و آنرا در قلب آسیای غربی و در زادگاه ادیان ابراهیمی کاشتند، و تداوم این خون و جنایت را به مناطق دیگران کشاندند، و در این طرحِ ظالمانه، رویای حقخواهانه و تاریخی یهود، را به پلیدترین جنایات، با حمایت بیحد و حصر خود از صهیونیسم آلودند.
جهان گشایان بزرگی همچون هیتلر، که در نگاه ملیگرایان اروپایی تقدیس شدهاند را، همین یهود با همین اتهام به رسوایی کشاندند، و این عاقبتی تکراری، برای دونالد ترامپ هم خواهد بود، چراکه اگر حتی موفق شود و پروژه خاورمیانهایی خود را پیش ببرد، تازه یک راستگرای جهانگشای غربی دیگری، همچون هیتلر خواهد بود، که در جنایات بنیامین نتانیاهو و صهیونیستهای بیرحمی همچون او در دولت اسراییل شراکت تمام عیار داشته و دارد،
این آینده چنین راستگرای ملیگرایی در امریکای شمالی خواهد بود، که وجودش امروز برای تمام جهان به یک بلیِّه تمام عیار تبدیل شده است، که نه اروپا، نه همسایگان امریکایی، و نه ملتهای ساکن در آسیا و اقیانوسیه از آزار و اذیت و خسارت تمامیتخواهانهی او در امان نیستند، و همه را به بازیهای رسوای مغرورانه خود گرفته، و مقابل زیادهخواهیهای زورگویانه او، همهی جهانیان خونِ دل میخورند، و تحمل میکنند و روز میشمارند تا بلکه روزی دمکراسی امریکا به مدد جهانیان آمده، و این دوره لعنتی ریاست جمهوریاش بگذرد، و دنیا، سازمان ملل، قوانین، ساختارها، ارزشهای انسانی، گروهبندیها، توافقنامههای جهانی و... و بلکه بشریت از خُوی قانونگریز، ساختارشکن، فاسد، مغرور، فرصتطلب و زورگویانه او رهایی یابند.

صهیونیسم گرگی که اکنون دست سازندگان خود در اروپا را گاز گرفته است
و با مشغول کردن امریکا در خاورمیانه، اروپا را در مقابل تجاوز روسیه بی پناه و بی حامی کرده است
اروپاییها از سال 1947 تاکنون، 75 سال است که نطفه جنایت، تجاوز، خدعه، نیرنگ و مظلومنماییهای گرگصفتانه اسراییل را در غرب آسیا کاشتند، و از روند رشد و پویایی آن حمایت کردند، تا موجودیت اسراییل، بعنوان یک حاکمیت ملیگرای یهودی را، در خارج از مرزهای اروپا تشکیل داده، بخشی از بحرانهای اجتماعی و فرهنگی – مذهبی خود، از جمله یهودستیزی را به خارج از مرزهای اروپا منتقل کرده، و تا ابد خود را از نکبت یهود و یهودستیزی رها سازند، اما امروز دامنهی این بحران باز دوباره به سوی آنان بازگشته، و بالهای پرواز آرمانها و اهداف والای اروپایی را نیز میسوزاند.
دونالد ترامپ به عنوان یک بازیچه دستهای قدرتمند صهیونیسم بین الملل، ارزشهای گرانقدر اروپایی همچون قانونگرایی، حقوق بشرخواهی، آزادیخواهی، صلح و پیشرفتجویی و دمکراسی را علنا در مقابل دوربینها، و مقابل چشم جهانیان به سخره میگیرد، رهبر افسار گسیختهایی که، سردمداری تمدن غرب را در این روزهای سخت عهدهدار شده است، و زیر شعار ملیگرایی سخیف امریکایی، مشغول ویرانی تمام بنیان تمدن بشری، روح انسانیت و کرامتجویی و آزادیخواهی آدمیت و... در جهان تشنه ارزشهاست،
و تنها در یک پرونده، از دهها پرونده گشوده توسط این قانون شکن قرن، صهیونیسم بین الملل او را وارد جنگی در دفاع از اسراییل کرد، که لجنزاری برای ارزشهای انسانی و تمدن بشری بیش نخواهد بود، و اکنون در ایران با مقاومت مردمی روبرو شده است، که تمام تفرق و اختلافات شدید و خونین خود را به کناری نهادهاند، تا برای حق داشتن دسترسی به فنآوریهای روز جهانی، حق دسترسی به وسایل روز دفاعی، حق داشتن ارتباطات اقتصادی با جهان و... یکپارچه شده، و مقابل این قلدر جهانی مقاومت کنند، تا بلکه خود را از زورگوییهای قانون شکنِ غیر قابل اعتمادی همچون ترامپ امریکایی و امثالهم برهانند، کسانی که روندی را بر ایران دیکته کردند که، این ملت صبور و مظلوم را دهههاست ظالمانه در تحریمهای کمرشن، و محاصره همه جانبه غرق کردهاند و...، و اینگونه است که به دلیل زورگوییهای از حد بیرون شده خود، ترامپ و همپیمانانش را شاهدیم که در تلهی خودنهاده، فرو انداختهاند، و متجاوزین راه خروجی جز فرو رفتنِ بیشتر در باتلاق جنایات بیشترِ جنگی، و رسوایی گستردهتر، و گسترش هرج و مرج و بی قانونی جهانی در پیش ندارند.
نکبت پروندههای باز دوره استعمار اروپایی، دور زد، و دور زد، تا در سال 2026، دوباره دامنگیر اروپا شده، و او را در زمانه مقابله راهبردی و سخت با تجاوز روسیه به اروپا، از مهمترین پشتوانه راهبردی خود یعنی امریکا محروم کند، و اروپا اکنون تنها و بی پشتوانه، هاج و واج مقابل متجاوزی زیادهخواه همچون ولادیمیر پوتین، انگشت به دهان مانده است، حتی میتوان گفت، امریکای غرق شده در ملیگرای ترامپیسم، گاه در کنار پوتین در حال مبارزه با اروپا دیده میشود، و اروپایی که میرفت تا با ساختار دمکرات، و متوجه به کرامت انسانی، به قطب آرامش و ظهور و بروز قانون، کرامت انسانی و اندیشههای بشردوستانه، و حامی محیط زیست سالم و... تبدیل شود، اینک با تهدید موجودیتی از چند ناحیه مواجه است،
نتانیاهو در کنار ترامپ، تمدن شکوهمند غرب را به سوی رسوایی و نابودی میبرند
و تمام ارزشهای والای انسانی را به سخره گرفتهاند
اول راستگرایان ملیگرای امریکایی به رهبری ترامپ که با به قدرت رسیدن در امریکا، عمق راهبردی اروپا را بی اثر، و یا بلکه به دشمن اروپا تبدیل کردند، و از این سو نیز راستگرایان روس که به رهبری پوتین بازگشت خوی تجاوزگری و زیادهخواهی شوروی سابق را نمایندگی میکنند، و اروپا را در معرض تهدید موجودیتی قرار دادهاند، و زین سو نیز راستگرایانِ صهیونیستِ دستساخته اروپای استعماری، یکه تازی میکنند، و تشت رسوایی طرحهای استعماری صدور بحران از اروپا به دیگر قارهها را هر روز، با جنایات دهشتناک خود بر زمین میاندازند و جار میزنند، و اوراقی در تاریخ جنایات ضد بشر ثبت میکنند، که تا ابد بر دامن تشکیل دهندگان دولت یهود، همچون لرد بالفورهای بریتانیایی، و همصداهای آنان در آلمان و... خواهد نشست، تا یک تاریخ سر به زیر ماندنِ چنین اندیشههای شیطانی را رقم زنند، و البته ظهور مجدد راستگرایان ملیگرایی همچون ویکتور اوربان در مجارستان، که در مرزهای اروپای آزاد و دمکرات، همنواییهایی، با رهبرانِ فاسدی همچون ترامپ را، زمزمه کردند و میکنند، تا کارد را از دل اروپا، بر قلب ارزشهای اروپا فرو بشنانند.
آنچه مسلم است، روسیه با آغاز تجاوز به مردم مظلوم اوکراین در سال 2014، کلید بیداری غولهای تمامیتخواه و راستگرایانِ متجاوز را زد، نبرد 7 اکتبر 2023 توسط حماس که نبرد آزادیخواهی فلسطینیان را به خوی انتقام، جنایت و کشتار کور آلود، غول راستگرای متجاوز اسراییل را قدرتمند و زنده ساخت، و بال و پر و میدان داد. انتخاب راستگرای فاسد و تمامیتخواهی همچون دونالد ترامپ، همه این پروندهها را قوت بخشید، و در نتیجه اکنون جهان در آتشی میسوزد، که ریشه در یک تاریخ جدا افتادن انسان از ارزشهای بزرگی همچون قانونگرایی، انسانیت، کرامتجویی انسان، آزادیخواهی، صلح طلبی و دمکراسی دارد، و بازگشت به این ارزشها، تنها راه نجات آدمیان از چرخه تجاوز، کشتار و جنایتی است که سردمدارانِ جهانِ زر و زور تزویر دامنگیر جهان کردهاند.

«آنان که تاریخ را به فراموشی سپردهاند، نمیتوانند تاریخ سازی کنند.»
دکتر بهیم رائو امبادکار (معمار قانون اساسی مترقی هند بعد از استقلال)
شاید دنیای نویسنده نامدار امریکایی جناب مارک تواین هم به همین کثیفی دنیای امروز ما بوده است، آنگاه که نوشت :
«هرچه بیشتر آدمیان را میبینم، بیشتر سگم را ترجیح میدهم.»
نامهها، مارک تواین

#نه_به_جنگ
#نه_به_ویرانی
#نه_به_انتقام
[1] - 27 July 2026
[2] - “forever war”
دنیای زندگان ما کم از افیون زدگانِ در هپروت فرو رفته و مرده ندارد، که مردگانش را زنده میبیند، با آنان به سخن مینشیند، و به آنان نهیب "بِشنو و بِفهم" (اِسْمَعْ اِفْهَمْ یا فلان بنِ فلان) [1] میزند، و به گاه نهادن جسمِ بیروحُ جان مردگان در خاکِ سردِ قبر، جوری برخورد میکند، که انگار ایمانی به رخداد لحظه و هنگامهی «چشیدن مزه مرگِ» [2] آدمی ندارد.
همهی باید و شایدهای مرگ، و اجسامِ مرده را نادیده گرفته، به فراموشی سپرده، انگار نه انگار که به تشییع جسمی بیروحٌ جان آمده، تا در به خاک سپردنش، با اهل غم دیده او، همراهی کرده باشد، شانههای سرد، بیجان و خشک شدهی مرده را دو دستی گرفته و تکان میدهد، و او را طرف سخن خود گرفته، آشکارا او را زنده میبیند و"بشنو و دریاب" را در گوشهای بیجان او فریاد میزند، تا اندیشه، ایده و یا اعتقادی را، حتی بعد از مرگ نیز، به این تنِ مرده القا و یا تلقین [3] کند!
تو گویی در این دنیای به اصطلاح زندگانِ به خواب زده، ایمانی به رخداد مرگ، در این هنگامه خاصِ به خاک سپردن، نیست، و گویا رفتنِ روح و جان از تنِ این آدم را باور نکرده، و ندارند، و همچنان در این جسمِ مُرده، که آثار خاک شدنش، پیش از دفن، به سرعت هویداست، و لذا باید در دفن او تعجیل داشت، بخشهایی زنده را میجوید، تا همچنان مسئول شنیدن، دریافتن و فهم باشند، که این چنین در این جسم در حال خاک شدن، چون زندگان، سخن از شنیدن و فهمیدن میگوید! این هم از آن کارهاست! که ما عاقلان و زندگان، با مردگان خود میکنیم، و یادمان میرود که اگر بدانیم بخش زندهایی در این جسمِ مرده هست، "زنده به گور" کردنش، گناهی نابخشودنی است!
پس پیش از مردگان، باید که خود را خطاب قرار داده و در گوشهای کر، چشمهای کور، و به باورهای خود نهیب زنیم، و فریاد کشیم که "بشنو و بفهم"، و پیش از مردگانِمان، از خود بپرسیم که "آیا متوجه شدی ای فلانی پسر فلانی!؟" (أَ فَهِمْتَ یا فلانِ بنِ فلان؟!)
مردگانی را خطاب قرار میدهیم که اگر توجهی به این دنیا میتوانستند داشته باشند، و یا اگر دلیلی برای ماندن در این دنیا، و همراهی با اهل آن داشتند، هزار بهانه و دلیل برای فرشتهی مرگ (مَلِکُ المُوت) میتراشیدند، و اقامه میکردند، تا بقای خود را در این دنیا تضمین، و خود را در آن ماندگار کنند، و هرگز مرگ را خود در آغوش نمیگرفتند، تا بلکه بمانند و همچنان طرف سخن با ما باشند.
فراموش میکنیم که "طعم مرگ" را به او چشاندهاند! زیرا او هرگز خود مرگ را نمیپذیرفت، تا او را فارغ از این دنیا، متوجه دنیایی دیگر کنند، کوسِ رفتنش را میزنند، به او بود، شاید هرگز هوس رفتن هم نمیکرد!.
ما زندگان، پیش و بیش از مردگانِ خود نیاز به شنیدن و فهمیدن داریم، تا به خود نهیب زنیم، تا جایگاه خود را در این دنیا، و در قبال دیگران فهمیده، تکبر و غرور و هزار بلیِّه دیگر را در شخصیت خود یافته، دیده، آن را به کناری نهاده، تا ما را بر آن ندارد که همگان و همه چیز را فدایی خود، ایده و جایگاهِ خود دیده، و آنان، زندگی و دنیایشان را بازیچه امیال و اعمال خود نکنیم،
بدانیم که هر انسان، در هر مقام و موقعیتی را، سرآغاز و سرانجامی است، و از این رو باید پیش از مرگ، در دنیای زندگان خود را خطاب قرار داد، که "بشنو و دریاب، ای فلانی فرزند فلانی!" ، "آیا متوجه شدی!؟"
این است که گاه فرمان دنیای زیبای ما آدمیان، به دست نا انسانانی سقوط کرده در دریای متعفن کِبر، غرور، خدعه و نیرنگ و... میافتد، که حتی زندگان و زندگیشان را هم فدایی خیرِ و عزت مردگانِ خود میخواهند! خودشان را از همه نظر، ایده، اصل و نسب گرفته، تا حقوق، بر دیگران برتر دیده و میبینند، و میدانند، کرامت و زندگیِ زندگان را، فدای حُسنِ شهرت و کرامتِ مردگان خود میخواهند و میکنند!
[1] - « پس از آن که متوفی را در قبر گذاشتند، گرههاى کفن او را باز کرده و صورت میت را روى خاک قرار میدهند. با خاک بالشی زیر سر میت درست میکنند و پشت میت، خشت خام یا کلوخى قرار میدهند که شخص فوت شده به پشت برنگردد و قبل از آن که سنگ لحد قرار گیرد، دست راست را به شانۀ راست میت زده و دست چپ را به قوت بر شانۀ چپ میت قرار میدهند و دهان را به نزدیکی گوش او برده و در حالیکه میت را تکان شدید می دهند دعای تلقین میت را به این ترتیب شروع میکنند.
ابتدا سه مرتبه بخوانند: «اسْمَعْ افْهَمْ یا فُلانَ بْنَ فُلان» و به جاى فلان، نام میت و پدرش را بگویند مثلًا اگر اسم او علی و اسم پدرش حسین است سه مرتبه بگویند: “اسْمَعْ افْهَمْ یا علی بْنَ حسین“»
[2] - آیه 57 سوره عنکبوت : "هر نفسی (طعم ناگوار) مرگ را خواهد چشید، و پس از مرگ شما را به سوی ما باز گردانند." كُلُّ نَفۡسࣲ ذَآئِقَةُ ٱلۡمَوۡتِۖ ثُمَّ إِلَيۡنَا تُرۡجَعُون
[3] - مترادف تلقین: القا، فهماندن، آموختن، فرازبان دادن، یاد دادن برابر پارسی: وادار نمودن، دردهان نهادن
’The real difficulty lies not in developing new ideas but in escaping from old ones’ - John Maynard Keynes
در این زُلداغ خورشید تابستانِ تجاوز و کشتار،
دلم هوای خُنکای هیچ ساحلی را نخواهد کرد!
ساحلم آوردگاه سیاهیهاست،
دریایم خونآلود،
کرانههایش ویران،
بامداد مه آلودش، بوی زمختِ باروت و انفجار میدهد،
بادهایش بوی هجوم وحشی دودهای خفه کنندهی تحقیر، و اسارتی دیگر با خود دارد،
بوی تزویر میدهد، بوی زور،
بوی تحمیل میدهد، بوی جبر،
بوی طمع با خود دارد، بوی تجاوز،
بوی خیانت میدهد، بوی خدعه و...
هوای ساحلم مسموم است،
بادهای رونده و آورندهاش، بوی مرگ دارندُ میپراکنند،
اجساد بر جای مانده از جدالی سخت،
در افق بی پایانش موج میزنند،
اندیشهام حال قدمزدن در این ساحل غمزده را ندارد،
ساحلی که شنهای طلاییاش به سانِ بخت سیاه نفت، تیره و آلودهاند،
اینجا بوی غارت را از هرجای دیگری، بهتر میتوان چشید،
کشتیهایش مرگ و قحطی حمل میکنند،
و یا هاج و واج، در گِلِ "چه کنم؟! چه نکنم؟!" گرفتارند،
جاشوهایش چشم در سوراخ کشتیهای غرق شدهی خود،
مرگوارههایی متناسب با نابودی تدریجی، و سکوتی دردآور را نجوا میکنند.
خورشید در سرخی افق این دریا،
رنگ خشم، شرمُ ندامت بر چهره دارد،
برای ناخدایان این دریا،
در پس توفانهای پی در پی،
تنها نفسی به شماره افتاده باقیست،
با سرفههایی دردناک، از استنشاق گازهای ناشناخته، که معلوم نیست از انفجار کدام مسمومکننده در فضا پراکنده شدند.
اینجا راهنمایان، مرگ و مرگآوران را به ساحلِ خود، راهنمایی میکنند!
ساحل نشینان سر در گریبان و گیج از این خیانتها، اما و اگرهایی را مزمز میکنند، که در پس و پیش جدالهای در پیش، میبینند،
مهاجمان در چند قدمی ساحل،
به سان درندگانی حسابگر،
آخرین حساب و کتابهای حملهایی دیگر را چرتکه میاندازند،
گرفتار در قماری خطرناک، که شاید هرچه دارند را ببازند، و یا بُردی بزرگ را به خانه برند!
حال آنکه چنین جنگی، بُرد و بَرندهایی نخواهد داشت،
جای جنگخواهانش در قعر تاریخ تنفر بشریت رزرو شده است،
آنان بازندگانِ فردای پیروزی خودند.
نوشته شده در روز جمعه 19 تیرماه 1405، 10 July 2026، روز 133 جنگ امریکا و اسراییل با ایران، روز 94 آتش بس، روز 23 امضای الکترونیکی توافقنامه ایران و امریکا، توسط روسای جمهور دو کشور
#نه_به_جنگ
زلزلهها میلرزانند،
و من هم با همه،
در این دایرهی لرزان،
لرزانم!
تلاشهای ناخودآگاهم برای نگاهداشتِ ایستاییام، بی تاثیر!
قراری نیست!
آنرا نباید جُست!
چراکه دریاست و موج،
از موج نخواهد رَست،
تقدیر! زیستن با امواج است!
این صحنه موج سوارانی قهار میخواهد!
موج سوارانی که انگشت شمارند،
بسیاری، سواری را هرگز تجربه نکرده مردند،
انگار چنین چیزی نبوده، و هرگز نیست!
تا قانون بقای داروین [1]، در این جنگل زر، زور و تزویر، به اثبات رسد!
اما من،
در این بالا و پایین شدنها،
هنوز خود را به فراموشی نسپردهام،
او که آزاد آفریده شد، تا انتخاب کند،
تا بتواند آدم باقی بماند، در آدمیت زندگی کند، آدمیت را نشانه باشد،
موج سوار نباشد!
و حتی همچون کورسویی هم که شده،
در این برهوت تکانههای بی پایان، و حال به هم خوردنها و گیج زدنها،
چشمکزن،
بود و باش آدمیت را فریاد زند
[1] - در تنازع برای بقا، نه تنها بین گونههای متفاوت، بلکه در خود گونه ها نیز، برای زنده ماندن، رقابت به وجود می آید. در بین هر گروه، فقط آن هایی که توانایی بیشتری برای انطباق با محیط داشته و از سایرین قوی تر هستند، بقا می یابند
پیشگفتار مترجم (سایت یادداشتهای بی مخاطب):
یکی از دلایل تضعیف انقلاب شکوهمند 57، پروژه خالصساز و یکدست سازی بود که بلافاصله بعد از پیروزی آن کم و بیش، درست و یا نادرست کلید خورد، سرعت گرفت و همچنان با شدت ادامه دارد، و آنان که در این انقلاب و پیروزی آن دست داشتند، به مرور از گردونه خارج، و به قولی از "قطار انقلاب" پیاده شدند و یا پیاده کردند، که در پی این حذفها، چرخهایی از اعتراضات و نبردهای جانبی آغاز شد، که توان ملی، و انرژی انقلاب را در پیگیری اهداف درست خود، یعنی آزادی و... را کاهش داده، و یا از آن منحرف کرد و... و انسجام اجتماعی را مورد خدشه قرار داد.
موج سرکشی که همچنان سر ایستادن نداشته و ندارد، به طوری که آش ناخوردنی این دیگ جوشان، آنقدر شور شده است که وقتی تمام کشور از بالا تا پایین، از انسجام ملی در مقابله با هجوم خارجی سخن میگویند، همزمان جزایرِ قدرتِ موثرِ یکدست ساز از تریبون ملی، و تجمعات ملی و... یقه تیم مذاکره کننده، و رئیس جمهورِ مامور به مدیریت شرایط سخت جنگی کشور را رها نکرده، و همواره مورد هدف قرار میدهند و میگیرند، و حتی به مرگ و نابودی محکوم میکنند، و پنبه زندگی، کار و بود و باششان را میزنند و...
همین حرکت خطرناک باعث گردید که یک انقلاب فراگیر مردمی، به اهداف و ایدئولوژی اقلیتها و باندهای خاص فعال در این زمینه تقلیل و کاهش یابد، و با به کنار نهادن اکثریت، در نتیجه زمینه اعتراضات بزرگ فراهم، و زمینهساز کشتار و ویرانی اجتماعی فراوانی گردد، چنانکه هر چه میگذرد فاصله وقوع اعتراضات در کشور کمتر شده، فراوانی و شمولیت معترضین در آن افزایش مییابد، کشتار و ویرانی آن شدت میگیرد، به طوریکه در نتیجه آخرین خیزش فراگیر مردمی در دیماه 1404، قدرتهای خارجی نیز به طمع افتاده، جنگ اسفند 1404 را به کشور تحمیل کردند تا به قول خود به هدف "رژیم چنج" دست یابند، و اگر نبود پایمردی مردم ایران، که به طور سنتی در مقابله با این نوع دست اندازی خارجی، مقاومت کرده و به حرکت در میآیند، کار ایران به مشکل میخورد، چراکه مهاجمان اهداف خطرناکی را دنبال میکردند، و از پاکسازی تمدنی و فرهنگی ایران سخن گفتند.
در چنین فضایی بود که بدخواهان منطقهایی و جهانی بوی به نفس افتادن و یا انداختن انقلاب و کشور را، توسط این تمامیت خواهیها شنید، و تصور کردند که اهداف انقلابی که در بین اقشار گوناگون ملت ایران پذیرفته شده بود، دیگر به حاشیه رفته، و به آخر خط رسیده است، حال آنکه این مردم که در حول شعار و هدفهای آن انقلاب، از مشروطه تا کنون توافق داشته و دارند، که عبارتند از دوری از دیکتاتوری، زورگویی؛ گرایش به قانونگرایی، رسیدن به آزادی و استقلال، و بنای یک جمهوری (و در واقع دمکراسی که به قول بنیانگذار ج.ا.ایران مثل همین جمهوری فرانسه باشد)، که در آن خواستهای دینی و فرهنگی این مردم، در رفتار و اندیشه فرمانروایان مد نظر قرار گیرد.
و این مردم نشان دادهاند هر حرکتی که این موارد را مورد خدشه قرار دهد را، نخواهند پذیرفت، اهدافی که اکثریت مطلق جناحهای کشور از روشنفکر و عوام، تا دانشجو و طلبه، بازاری و کشاورز، راست و چپ و... در مورد آن همنظر بودند و...،
اما پروژه خالص سازی، یکدست سازی و حرکت به سمت یک مفهوم «ناب» (که در نظر برخی، اندیشه خودشان نابترین مفهوم تلقی میشود)، هرگز از حرکت باز نایستاد، به طوری که حتی شرایط جنگِ سختی که با دو ابرقدرت اتمی جهان، یعنی امریکا و اسراییل نیز درگرفت، باعث نگردید که توپخانه تبلیغاتی این جریان، و دیگر سازوکارهای آن از شلیک و فعالیت باز ایستند، و همواره کسانی را در بین مردم ایران هدف گرفته، و آنها را "دیگری" تعریف کرده، و برای پیاده کردن آنان از قطار جامعه، و حتی فراری دادنشان به خارج از کشور، مشغول بوده و هستند، سیل مهاجرت ها نشانه بارزی از این وضعیت است.
روند حرکتی که امروز دامنگیر کشور شده، و بزرگترین اعتراضات، و بی وقفهترین آن در خارج از کشور، جریان دارد و پیاده نظام و بدنه رهبری و دستگاه تبلیغاتی این حرکت اعتراضی، همان کسانیاند که به خارج از کشور فراری داده شدند، به طوری که اکثریت تهیه کنندگان خوراک تبلیغاتی و شاغل در رسانههای غیر قابل کنترل، و با سرمایه گذاری خارجی، از جمله رسانههایی همچون ایران اینترنشنال، بی بی سی، من و تو و.... و بیشتر فعالین معترض در این صحنه، همان کسانیاند که عرصه را برای کار در کشور خود تنگ دیدند، و به دامن دیگران خزیدند.
با این حال، در این روند ویرانگر، هیچگونه قدرتی، حتی در بالاترین درجات سیاسی، از جمله روسای جمهور هم نتوانستند، وقفه ایجاد کنند، و این توپخانه را به خاموشی، هرچند موقت وادار کنند، از این رو مثلا انتقاد از شیوه تبلیغاتی صدا و سیما به نفع جریانات خاص سیاسیِ از این دست را، حتی در سخن تمام روسای جمهور کشور هم میتوان دید، که در نتیجه این واکنش، حتی این بالاترین مقامات هم بیشتر مورد هدف این توپخانه قرار گرفتند، و چنان نابودگرانه عمل شد که زمینه را برای حرکات خیابانی علیه دولتهای مستقر فراهم کردند،
نمونه بارز آن دولت دکتر حسن روحانی و وزیر خارجه آن دکتر محمد جواد ظریف هستند، که در دوره ریاست جمهوری خود، بنا به روند تعیین شده کشور، دو پروژه مهم را در کشور کلید زدند، یکی اصلاح قیمت انرژی، و دیگری مذاکره با شش قدرت تراز اول و برتر جهانی بود، که به قرارداد برجام منجر شد، که در هر دو مورد چنان مورد حمله قرار گرفتند، که عادی سازی اعدام مجریان و راهبران آن دو پروژه نیز، در فضای جامعه زمینه سازی شد و میشود و... حال آنکه این دو مامورانی از ناحیه مردم و یا حاکمیت بودند که در کسوت جایگاه انتخابی و یا انتصابی خود عمل کردند.
مقاله ایی که ترجمه آن میآید مکانیسم چنین حرکت تبلیغاتی خطرناکی را نشان میدهد،که راستگرایان در جهان علیه "دگر تعریف شدگان" به انجام میرسانند، موضوع این مقاله «دگرسازی» اقلیت مسلمان هند است، که هندوهای افراطی، تا حد نابودی و ریشه کن نمودن آنان از جامعه هند، برنامه دارند، حال آنکه مسلمانان هند با بیش از یک پنجم جمعیت یک و نیم میلیاردی هند، واقعیتی انکار ناپذیر در این کشورند و دوران حاکمیت مسلمانان آنقدر سازنده و موفق بود که هند را به ثروتمندترین کشور دنیا در زمان خود تبدیل کرد،
و چنان ثروت در هندِ ذیل حاکمیت مسلمانان موج میزد که طمع بریتانیایها را برای غارت آن برانگیخت، آنگونه که مجبور شدند، طی یک پروژه دو سدهایی، از طریق تاسیس کمپانی هند شرقی، و سپس حاکمیت مستقیم، این ثروت عظیم را مورد هدف قرار داده، و چنان این کشور را از این ثروت جارو کردند، که هند به فقیرترینها در جهان تبدیل شد، به طوریکه بعد از پیروزی انقلاب هند در سال1947 علیه سلطه بریتانیا، هندیها چنان فقیر بودند که این کشور در زمره یک کشور و مردم اعانه بگیر، برای دههها در بین ملل فقیر جهان مطرح بود،
آنچه که در برخورد با اصلاح طلبان و... در چند دههی گذشته در کشور شاهد بودیم، نمونه بارز حرکتی خسارتبار، در همین وسعت بود، که اقلیتی موثر و تریبوندار، آنرا در ایران دنبال کرده، و تمام نیروها، بدنه و رهبری آن را خانه نشین، در حصر، و محدود و منهدم میخواستند و...
بله در روند حذفی یکدست ساز و خالص ساز، فعالان سیاسی ما هم دچار نوعی فاشیسم، و حرکت فاشیستی شدهاند که تکثرگرایی و همه شمولی را بر نمیتابند، آنچنان که خداوند رنگارنگ آفرید و این تکثر را به رسمیت شناخت، و بدان بود و باش داد. ولی اینان نمی پذیرند تا همان کنسرت فراگیر آدمهای جورواجوری که در روند انقلاب و پیروزی آن شرکت داشتند، در ادامه نیز حضور یابند و کار کشور را همه با هم، به سامان برند، و این همه اعتراض به وجود نیاید که طرف خارجی بر موج آن سوار شود و بیشرمانه به خود اجازه دهد که از پاکسازی تمدنی ایران سخن گوید، درست است که او بیشرم است، اما زمینه جری شدندش را کسانی در داخل، با همین سیاستهای کثیف فراهم کردند.
بعد از این مقدمه دردناک و استخوان سوز، اما به مقاله بپردازم :
فاشیسم در هند
چرا فاشیسم هنوز میلیونها نفر را در گوشه کنار جهان به خود جذب میکند [1]
فاشیسم در شمایل حسِ تعلق، احیاگری و امید از راه میرسد. این مقاله توضیح میدهد که فاشیسم چگونه عمل میکند و چرا همچنان برای میلیونها نفر در سراسر جهان جذابیت دارد.
نوشته: دیپ شارما [2]
31 می 2026
جنبشهای سیاسی راست افراطی در سراسر جهان دیگر در حاشیه اجتماع پنهان نمیشوند. آنها با صدایی بلندتر، از نظر رفتار انتخاباتی قویتر، از نظر مالی قدرتمندتر و به طور فزایندهای با زبان اقتدارگرایی راحتتر ظاهر میشوند.
در مجارستان، ویکتور اوربان شانزده سال را صرف تمرکز قدرت حول محور حزب خود و در عین حال تضعیف نهادهای مدنی کرد. در ترکیه، دستگیری روزنامهنگاران، دانشگاهیان و چهرههای مخالف، پس از کودتای نافرجام سال ۲۰۱۶، بنیانِ مخالفتها را در این کشور از بین برد. در ایالات متحده، دونالد ترامپ بارها مشروعیت انتخابات ۲۰۲۰ را به چالش کشید، و به بحران سیاسی که، در حمله ۶ ژانویه به ساختمان کنگره امریکا به اوج خود رسید، دامن زد.
الگوهای رفتاری پوپولیسم اقتدارگرا در هند هم در حال ظهور است، جایی که سیاست ملیگرای هندو از حاشیه سیاست بیرون آمده و به قدرت رسیده است - نهادهای عمومی را به سلاحهایی برای ساکت کردن مخالفان و اپوزیسیون تبدیل کرده، و دستگاه دولتی، رسانهها و حتی سینما را به تصرف خود درآورده است. اما فاشیسم در هند را باید در چارچوب مرزهای هند، شناخت.
از سال ۲۰۱۴، جریان اصلی خبری هند به طور فزایندهای به بازجوییهای دادگاههای ایدئولوژیک شباهت پیدا کرده است. تبلیغات جناح راست، و ویدیوهایی از کشتار توسط دستههای اوباشِ [3] آنان، مانند هدایا و غنائم جنگی در گروههای پلتفرم واتساپ [4] دست به دست میشوند. شعارهای سیاسی حول محور تحقیر و پاکسازی ملی (از دیگران) ساخته و فریاد زده میشوند. اکوسیستمهای اخبار جعلی آنلاین (لشکر سایبری تشکلهای هندوی افراطی)، هر روز بیوقفه پارانویا، شکایت و سوءظن را به میلیونها هندی القا میکنند.
نگرانکنندهتر این است که چقدر همه این مسایل غیر عادی، عادی و روزمره شده است. اینجاست که باید ایستاد و از خود پرسید:
چرا میلیونها نفر از مردم عادی هنوز تحت تأثیر جنبشهای فاشیستی قرار میگیرند - مدتها پس از آنکه تاریخ ثابت کرد که آنها به (کدام نا)کجا (آباد)ختم میشوند؟
بخشی از پاسخ این پرسش در نکتهایی نهفته است که مورخ، جورج موسه [5] با روشنی چشمگیری آن را درک و بیان کرده است. فاشیسم به دلیل بدیع و اصیل [6] بودنش موفق نشد. فاشیسم به این دلیل موفق شد که مستقیماً به خلاء عاطفی موجود در جامعه اشاره میکند. فاشیسم از امیدها، ترسها، آرزوها، تعصبات، نفرت و خیالپردازیهای آرمانشهری موجود در جامعه خود بهره برده، و آنها را در یک جنبش سیاسی قدرتمند گردهم آورد. [7]
به عبارت دیگر، فاشیسم چیزهای بسیار ناچیزی را ارائه میدهد که اصیل باشند.
هواداران ترامپ در یک تجمع سیاسی در ایالات متحده پلاکاردهایی با شعار «آمریکا را دوباره عالی کنیم» در دست دارند.
امید: نوید تجدید حیات ملی
در فاز نخست، جنبش فاشیستی خود را به عنوان یک نیروی ویرانگر معرفی نمیکند. آنان خود را به عنوان یک نیرویی امیدآفرین بروز میدهند. نازیسم در درون یک جامعه تحقیر شده، بعد از یک شکست نظامی، که به لحاظ اقتصادی فروریزی کرده بود، دچار ناآرامیهای سیاسی شده، غرور ملی آلمانها جریحه دار بود، بعد از جنگ جهانی اول، در جمهوری وایمار آلمان [8] زاده شد. هیتلر میلیونها آلمانی را در ابتدا با شعار دیکتاتوری و یا تسویه نژادی به خود جلب نکرد، بلکه آنان را با نوید بازسازی و اصلاح سریع به خود جذب کرد.
آلمانی که او از آن سخن میگفت، از بزرگی و عظمت خود افتاده بود، ملتی که ضعیف شده بود، به آن خیانت شده بود، آلوده و تحقیر شده بود، به ویژه از ناحیه جناج چپ؛ که در چنین شرایطی تنها یک حرکت ملی متحد میتوانست قدرت آنرا بازیابی کند. همان قول و تعهد عاطفی که اکنون، در مرکز سیاست اقتدارگرایان امروز نیز به همان صورت زمان هیتلر قرار دارد و بیان میشود.
جنبشهای فاشیستی و رهبران پوپولیست آن، همگی با زبان تجدید حیات سخن میگویند، پیش از آنکه از زبان شمولیت همه در این فرایند سخن بگویند. آنها قول میدهند که عظمت از دست رفته را باز گردانند، آلام جریحه دار شده تمدنی را ترمیم کنند، و ملت را به هویت "درست" [9] خود باز گردانند.
این گویش و گفتار احساسیِ نزدیک به درون بدنه جامعه، به صورت آشکاری در هند هم دیده میشود. زبان ملیگرایی هندو به صورت ثابتی از ایده بازسازی تمدنی هند سخن میگوید. از تمدن افتخارآمیز هندو که روزی توسط فرمانروایی مسلمان [10] ، قانون اساسی سکولار [11]، مخالفان [12]، اقلیتها [13]، لیبرالها [14] و یا خیانت تاریخی تضعیف شده است.
معبد رام که بر ویرانه مسجد ویرانشده بابری در آیودیا (فیض آباد) ساخته شده است، شاید یکی از بارزترین نمونههای این منطق باشد. گاردین گزارش داد که (نارندرا) مودی (نخست وزیر هند) این رویداد را به عنوان تحقق «رویایی که بسیاری سالها در سر میپروراندند» توصیف کرد. در اندیشه هندوتوا (ملیگرایی هندو)، ساخت معبد نمایانگر تصحیح نمادین تحقیر تاریخی بود - بازیابی تمدنی که سرانجام جایگاه شایسته خود را بازپس میگیرد.
ترس: جستجو برای دشمنان درونی
اگر امید مردم را به سوی جنبشهای فاشیستی میکشاند و جلب میکند، ترس به آنان میآموزد که چه کسی را باید سرزنش کنند. سیاستهای فاشیستی به متقاعد سازی اجتماعی مشغول است که به جامعه تلقین کند که زوال آنها ناشی از «توطئههای بیگانگان» است که از درون عمل میکنند:
- اقلیتها و مهاجران (دیگران)
- مخالفان و روشنفکران (غرغروها، همانگونه که گوبلز آنها را مینامید)
- روزنامهنگاران منتقد و «ضدملیها» (دشمنان داخلی)
این سادهسازیها، از نظر سیاسی ویرانگر است چراکه موضوعات پیچیده و پر از جنبههای مختلف را، به توضیحی ساده منتقل میکند که بیحسکنندگی را برای جامعه در خود دارد. آلمان نازی این مکانیسم را از طریق به تصویر کشیدن سیستماتیک یهودیان به عنوان عناصری فاسد، خائن و خطرناک برای بدنه ملت، در جامعه آلمان در نظر گرفت. نکتهایی که صرفاً در آن تبعیض نبود، بلکه یک شرطیسازی عاطفی بلندمدت نیز در آن قرار داشت.
باید به مردم آموزش داده میشد - به آرامی و مکرر - که کل یک گروه را با خودِ خطر مرتبط بدانند. مانند هند امروز، شهروندان مسلمان روزانه از طریق یک کمپین هماهنگ اطلاعات نادرست در مورد نفوذ، تهدیدات جمعیتی، ناسازگاری تمدنی و نظریههای توطئه مانند جهاد عشقی، اسکان غیرقانونی، تروریسم، در معرض قضاوت قرار میگیرند و اغلب از آنها خواسته میشود که وفاداری خود را به هندوهای اکثریتگرا، آنطور که هندوها میل دارند ثابت کنند.
آنها فضایی ایجاد میکنند که، در آن کل گروهها (ی اقلیت، مخالف، دگر اندیش و...) از نظر فرهنگی در درون ملت خود مورد سوءظن قرار میگیرند. ما به نقطهای رسیدهایم که دیگر "شهروندی" برای هندی بودن کافی نیست - سوالی که در مقاله قبلیام بررسی کردهام، «زمانی که شهروند بودن دیگر کافی نیست».
سودهیر چودری، مجری برنامه پربیننده Zee News، نشان میدهد که چگونه رسانههای جمعی به طور سیستماتیک «دشمن درونی» را میسازند. چودری از یک فلوچارت پیچیده برای تقسیم زندگی روزمره مسلمانان به دستههای افراطگرایی استفاده کرد و نظریههای توطئه حاشیهای را، به آگاهی ملی جریان اصلی تبدیل کرد. (گرافیک اصلی هندی با استفاده از هوش مصنوعی برای خوانندگان جهانی به انگلیسی ترجمه شده است.)
اشتیاق: میل به تعلق داشتن
هانا آرنت هشدار داد که احساس تنهایی یکی از شرایط اساسی است که جوامع را برای چیرگی جنبشهای تمامیتخواه و رژیمهای اقتدارگرا آماده میکند. او نوشت: «آنچه مردم را برای سلطه تمامیتخواه آماده میکند این است که تنهایی به یک تجربه روزمره تبدیل شده است.» [15]
جنبشهای فاشیستی این خلأ عاطفی و غریزی را درک میکنند و در مقابل حس تعلق را به جامعه خود ارائه میدهند. نه تعلق دموکراتیکی که حول همزیستی و کثرتگرایی بنا شده باشد، بلکه ادغام عاطفی در ملت، در اکثریت، در جنبش و در رهبر.
در چنین شرایطی فرد منزوی ناگهان احساس میکند که بخشی از چیزی بزرگتر، ابدی و از نظر تاریخی مهم شده است. اینجاست که شرایطی مانند بیکاری، خشونت خیابانی و سیاستمداران بیوجدان، و چنین واقعیتهای تلخی بعنوان هزینهای در نظر گرفته میشود که یک ملت برای «عظمت» خود باید بپردازد، و این شرایطی است که باید تحمل شود!
چنین مردمی با هم راهپیمایی میکنند. با هم شعار میدهند. با هم شعارها را تکرار میکنند. با هم نمادها را به تن میکنند. و اینچنین است که جنبش فاشیستی اضطرابهای خصوصی را به حایشه رانده، آنرا به یک هویت جمعی تبدیل میکند.
در هند، این اشتیاق برای هویت جمعی، اغلب به شکل احیای تمدن باستانی که دچار وقفه، تحقیر و فراموشی شده بود، خود را نشان میدهد. تهاجمات خارجی، حکومت استعماری و دههها شکست سیاسی، فصلهایی از روایت بزرگتر از افول شکوه آن میشوند. به نسل فعلی و سربازان پیاده هندوتوا (ملیگرایان افراطی هندو) گفته میشود که آنها یک مأموریت تاریخی را به ارث بردهاند: تکمیل کار ناتمام احیای ملی.
نقشهای به رنگ زعفران از بهارات کبیر (هندوستان بزرگ، شکستناپذیر)، که توسط یکی از رهبران هندوتوا به اشتراک گذاشته شده است. زعفران همچنین رنگ جنبش هندوتوا در هند است. متن این نقشه چنین است: «زمانی، (هند) چنین بود، و این عزم راسخ است - که آن را دوباره به آن شکل بازگردانیم!!» که یادآور یک مضمون تکراری در سیاست هندوتوا است: احیای عظمت تمدنی از دست رفته. [16]
وعده تعلق اغواکننده است زیرا زندگی عادی را به هدفی تاریخی تبدیل میکند. در یک جنبش فاشیستی، فارغالتحصیل بیکار دیگر فقط برای یافتن کار تلاش نمیکند - او در بیداری تمدنی ملت شرکت میکند. و بدین وسیله فرد در جامعه فاشیستی، بلافاصله از بار بیاهمیتی رها میشود.
و نارضایتی/اعتراضها و سختیهای فردی در داستان بزرگتری درباره سرنوشت ملت حل شده و نادیده گرفته میشوند. به همین دلیل است که جنبشهای احیای ملی اغلب چنین وفاداری شدیدی را در بین طرفداران خود دارد. رهبران جنبشهای اقتدارگرا به تودههای همراه خود میگویند که اجدادشان شکوهمند بودهاند، فرهنگشان در معرض تهدید است، ملتشان از جایگاه شایسته خود در تاریخ محروم شده است - و آنها برای بازگرداندن آن، برگزیده و مبعوث شدهاند.
تبدیل پیشداوری و تعصبها به تنفر
جنبشهای فاشیستی اغلب با نفرت آغاز نمیشوند - این جنبشها تعصبات، ترسهای نیمهشکلگرفته و کینهها را میگیرند و آنها را به فضای لفاظیهای سیاسی میکشانند، و به آنها مشروعیت، زبان و هدف سیاسی میدهند.
جورج موسه مشاهده کرد که جنبشهای فاشیستی به شدت از اسطورهها، تعصبات، ناسیونالیسم رمانتیک و خیالپردازیهای به ارث رسیده از اروپای قرن نوزدهم بهره بردهاند. آنها این باورها را از هیچ نیافریدهاند، آنها را جمعآوری کردهاند، در تبلیغات سازماندهی کرده، و در زندگی مشترک سیاسی ادغام کردهاند.
تعصب وقتی در تلویزیون تکرار میشود، توسط سیاستمداران تأیید میشود، در رسانههای اجتماعی پخش میشود و توسط چهرههای فرهنگی یک جامعه تکرار میشود، دیگر شرمآور نیست. در آن مرحله، جمعیت طرد شده توسط جنبش فاشیستی دیگر صرفاً منفور نیستند؛ بلکه به عنوان مشکل در نظر گرفته میشوند. وفاداری آنها زیر سوال میرود، حضورشان زیر سوال میرود، و تعلق آنها مشروط میشود.
در هند، این تغییر را میتوان در زبان روزمره مردم شنید. اصطلاحات تحقیرآمیزی مانند «نفوذی»، «تروریست» و «جهادی» اکنون به راحتی در تجمعات سیاسی، مناظرات تلویزیونی، تزریقهای رسانههای اجتماعی و مکالمات روزمره مردم عادی به کار میروند. با تکرارِ کافیِ این موارد، دیگر مانند تهمت به نظر نمیرسند و بلکه به توصیف تبدیل میشوند.
تعصب به خودی خود ناپایدار است. باید تیزتر شود، پر تکرارتر شود و از نظر احساسی تحریک شود. تبلیغات مدرن این کار را با کارایی بیرحمانهای انجام میدهد. از طریق استودیوهای تلویزیونی، گروههای واتساپ، تزریقهای الگوریتمی و پیامرسانی هماهنگ سازی شده گروهای هماهنگ سایبری، بیوقفه عمل میکنند و سوءظن را در افکار روزمره تک تک مردم، نسبت به سوژههای خود جای میدهند.
این منطق چیز جدیدی نیست. رژیم نازی آن را به کمال رساند: یهودیان صرفاً به عنوان مخالف به تصویر کشیده نمیشدند، تفکر و تبلیغات نازی آنها را به عنوان آلودهکننده معرفی میکرد - چیزی که ملت را از درون فاسد میکرد. هدف فقط خصومت نبود، بلکه غیرانسانیسازی سوژهها نیز مد نظر بود (تا بتوان هر کار حیوانی را بر آنان انجام داد).
امروزه، این سازوکارها با ابزارهای پیچیدهتری به کار گرفته میشوند. در هند، هویت مسلمان از طریق تهمت، تهدید و به عنوان یک "مشکل" مطرح میشود. جزئیات ممکن است تغییر کند، اما نتیجه آن سوءظن مداوم و طرد مسلمانان از زندگی عمومی هندیان است.
با گذشت زمان، تکرار کار خودش را میکند. تعصب کمکم تبدیل به هوشیاری میشود. و وقتی این دگرگونی کامل شد، نفرت دیگر خود را نفرت نمینامد. خود را میهنپرستی مینامد.
گزارشی از بیبیسی، که واقعیت در حال تغییر برای مسلمانان در هند را برجسته میکند. نشان میدهد که چگونه وعده یک هویت ملی خالص شده، به طور سیستماتیک جوامع هدف (مثلا مسلمانان در هند) را به حاشیه زندگی عمومی سوق میدهد.
آرمانشهر: خیال یک جامعه پاک
هر جنبش فاشیستی در نهایت نوید نوعی آینده پاکشده را میدهد: یک ملت احیا شده، مردمی متحد شده، جامعهای که سرانجام پاکسازی شده، عاری از فساد، و با دشمنان داخلی که همگی ناپدید شدهاند.
سیاست فاشیستی شیفتهی گذشتههای اسطورهای است و در هستهی خود، فاشیسم شرایط خیالی از جامعه خالص سازی شده ارائه میدهد. برای مثال، آلمان نازی، خلوص نژادی، خون، خاک، مردانگی قهرمانانه و خیالپردازی دربارهی یک جامعهی ملی ارگانیکِ عاری از آلودگی توسط بیگانگان را رمانتیکوار جلوه میداد. دموکراسی، کثرتگرایی، اختلاف نظر و تنوع، نه به عنوان نقاط قوت، بلکه به عنوان نشانههای زوال تمدن و حتی ضعف آن به تصویر کشیده میشدند.
در هند، تصور ملگیرایی "هندوتوا" به صورت فزاینده ایی بر رویای تمدن یکپارچه فرهنگی هندو دور میزند، ملتی که از تناقضهای درونی پاک شده، همواره تحت سلطه اکثریت است، و از دغدغههای ناشی از تکثرگرایی و حتی خودِ سکولاریسم هم رهایی یافته است. ملتی بدون مسلمانان؛ بدون روشنفکران مخالف؛ بدون معارض ایدئولوژیک؛ و عاری از اصطکاکهای فکری و اخلاقی زائیده دموکراسی.
آرمانشهرِ یک جنبش فاشیستی، آیندهای برای رسیدن نیست، بلکه سکوتی است که از عدم آنچه و آنانی است که حذف شدهاند، ناشی میشود.
فاشیسم نه تنها عدم ترس و تنفر، بلکه یک آینده متعالی را نیز به هواداران خود پیشفروش میکند،
[1] - https://fascisminindia.substack.com/p/why-fascism-still-attracts-millions
[2] - Deep Sharma دیپ شارما نویسنده و محقق ساکن بریتانیا است که آثارش به بررسی فاشیسم، ناسیونالیسم، تبلیغات و زوال دموکراسی در هند معاصر میپردازد. او با بهرهگیری از تاریخ سیاسی، مطالعات فاشیسم و مقایسه تاریخی، چگونگی تطبیق ایدههای اقتدارگرایانه با جوامع دموکراتیک مدرن را بررسی میکند. او کتاب «فاشیسم زیرلایه در هند» را مینویسد.
[3] - mob-lynching
[4] - WhatsApp
[5] - George Mosse «جورج» لاخمان موسه (۲۰ سپتامبر ۱۹۱۸ - ۲۲ ژانویه ۱۹۹۹) مورخ اجتماعی و فرهنگی یهودی-آمریکایی متولد آلمان بود که از دوران نازیها مهاجرت کرد.
[6] - original
[7] - George Mosse, The Fascist Revolution: Toward a General Theory of Fascism. Madison: University of Wisconsin Press, 1999.
[8] - Weimar Republic
[9] - true
[10] - Muslim rule
[11] - constitutional secularism
[12] - dissenters
[13] - minorities
[14] - liberals
[15] - Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism. New York: Schocken Books, 1951.
35 Likes∙
[16] - تاکنون هرچه از این نقشه های توسعه طلبانه، که توسط هندوئیسم ملیگرا منتشر شده بود را که دیده بودم، تنها متجاوز به بخشی از سرزمینهای میراث تمدن ایران بزرگ و فرهنگی از جمله افغانستان و... بود، اما این نقشه جدید حتی خاک ایران کنونی را هم ضمیمه "بهارات بزرگ" کرده، حال آنکه تمدن ایران پا به پای تمدن هند پیش رفته و ایران کنونی تنها بخشی از ایران تمدنی بزرگ است، که متاسفانه این نیز به خاک و محدوده مورد ادعای هندوئیسم افراطی ملیگرا ملحق شده است، و این نشان می دهد که ملیگرایی هندوئیسم به سمت توسعه طلبی فزاینده ایی پیش میرود که چنانچه افسانه های دینی خود را مد نظر برای تعیین حدود حکومتی خود قرار دهد، کل جهان در سیطره هندوئیسم باید باشد، چرا که جهان بینی این فرهنگ و این آئین، یک جهان بینی جهانشمول و شامل تمام بشریت و موجودات و خلقت ماورایی زمینی هم هست، و این زنگ خطری نه تنها برای ایران و بلکه برای کل جهان خواهد بود، که چنانچه اینان فرصت یابند، توسعه طلبی خود را تنها شامل سرزمین های قبل از استقلال هند نخواهد کرد، بلکه بسیاری از سرزمینهای همسایگان را نیز در تیرس توسعه خود دارند











