مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

منجلاب دیکتاتوری و استبداد چنان عمیق است که، در مسیر مبارزه با آن، اصلاح طلبان بسیاری را در خود خواهد بلعید؛ اما کسانی که بدین تمامیت خواهی مهر بطلان و پایان میزنند، مردانی شجاع، و زنده کننده ی ملت خود و البته بشریت هستند، هر چند ترمیم این زمین سوخته، و پر کردن این عمق منجلاب و تباهی، به سال ها وقت نیاز است؛ گورباچف قهرمانانه پای در اصلاح وضع کشور و مردم خود نهاد، و قربانی عمق منجلاب استبداد و دیکتاتوری در شوروی شد.

روحش شاد باد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب)

کمربند ایالت های هندو زبان شمال هند، که مهمترین خواستگاه این زبان و فرهنگ، و در عین حال محل بروز مناقشات ناسیونالیسم افراطی هندو، و البته محل مانور عملی تفکر هندوتوا (ناسیونالیسم قومی-مذهبی هندو) هستند، همواره دستخوش تحولند، ناسیونالیسم افراطی که امروز ایدئولوژی و روند فکری خود را بر هند کثرتگرا و دمکرات تحمیل می کنند. ایالت بیهار، در کنار ایالت اتارپرداش (از مهمترین ایالت های هند از لحاظ جمعیت و سیاست) قرار دارد، این گزارشِ ترجمه شده به شرایط سیاسی گروه های حاکم بر ایالت بیهار، تحت زعامت حزب بی جی پی، نگاهی گذرا دارد، که در کش و قوس قدرت، تا به کجا پیش رفته اند،

خدای رام مهمترین دستازویز مذهبی حزب بی.جی.پی است، که اکنون دولت مرکزی هند را تحت نخست وزیری آقای نارندرا مودی در دست دارد، که برای تحریک عواطف مذهبی هندوها از آن همواره بهره جسته، تا آنان را به بهانه دفاع از حدود و حقوق، و فرهنگ منافع این خدا، از جمله تصاحب محل تولد ادعایی این خدای افسانه ایی، که از قضا درست در زیر ساختمان اصلی مسجد 400 ساله بابری تعیین شد! عملیات سیاسی - مذهبی طولانی را پی ریزی و دنبال نمایند، تا در قبال آن، پروسه سیاسی گسترده ایی تدارک دیده، افکار عمومی هندوها را، در خلال مبارزه و مقابله با اقلیت 200 میلیونی مسلمان هند، بسیج و یا حساس کرده، و تمام قوانین سکولار - دمکراسی، و فرهنگ تسامح و تساهل حاضر در مذهب هندویسم را به سخره گرفته، و در یک بازی سیاسی ماهرانه، از یک حزب دست چندم در هند، به حزب اول کشور تبدیل، و اکنون قدرت را در بسیاری از ایالت ها هم، و از جمله پایتخت از آن خود کرده اند.

وجود همین خدا، که سیاسی ترین خدای موجود در میان خدایان دیگر هندوست، به وسیله ایی برای کسب، و توسعه قدرت برخی سیاسیون در هند تبدیل شده است، اما در اوج قدرت آنان نیز، همین خدای حساس و سیاسی، توسط یک رهبر دالیت، زیر سوال می رود، او متن مقدس کتاب حماسی رامایانا را، که روایت تحرکات این خدای هندویی را، در آن روایت کرده اند، مطلبی با درس های مفید ارزیابی می کند، و خدای ساخته و پرداخته شده در این متن را، در مقام خدایی، انکار کرده و...، که این خود تحول مهمی در تاریخ ارتباط، طبقه روحانیت هندو (برهمنان و شاخه سیاسی آنان یعنی حزب بی جی پی)، می توان تلقی کرد، و دالیت ها که در واقع مظلوم ترین، و وسیع ترین جمعیت تحت ستم، از میان طبقات جامعه سنتی هندو هستند، که حتی نجس انگاشته شده، و انواع ظلم ها بر آنان، بدور از اخلاق انسانی، طبق شرع و فرهنگ باستانی هندویی، مجاز شمرده می شود، به مقابله واکنشی وا داشته است.

اکنون یکی از رهبران دالیت ها، سکوت را می شکند، و بر خدای دستاویز قرار گرفته توسط اهل سیاست، می شورد، که به واقع شورشی است بر آنانی که مذهب و خدای مشهور هندوها را، در خدمت توسعه قدرت خود گرفته اند، و او درست این نقطه کانونی را منکر می شود، او رام را در زمانی منکر می شود که، نام او موتور محرک جماعتی از هندوهای افراطی است، که اهداف قدرت طلبانه خود را از طریق نام او دنبال می نمایند.

عدم اعتقاد به رام : حمله غیر مستقیم جیتان رام مانجهی به حزب BJP [1]

بیان بحث برانگیز رهبر دالیت، منجر به درگیری های وسیع فرقه ایی در تعداد زیادی از ایالت ها، در جریان حضور کارناوال های شادی خیابانی طرفداران خدای رام در جریان فستیوال خشونت بار پاسداشت روز تولد خدای رام [2] گردید.

نویسنده آجوی آشیرواد ماهاپراشاستا [3]

15 آوریل 2022

دهلی نو: آنچه روشن است در یک حمله غیر مستقیم اما واضح و روشن، به همپیمان حزب بهاراتیا جاناتا، سروزیر سابق ایالت بیهار، جیتان رام مانجهی عنوان داشت که او اعتقاد به خدای رام ندارد.

"من اعتقادی به رام ندارم. رام خدا نبود. رام شخصیتی است که به وسیله تولسی داس [4] و والمیکی [5] برای انتشار پیام شان ساخته و پرداخته شد." شبکه تلویزیونی ان.دی.تی وی [6] این مطلب را به نقل از مانجهی منتشر کرد، که در خلال مراسمی که به احترام تولد امبادکار [7] در چهاردهم آوریل عنوان داشته است.

بیان بحث برانگیز رهبر دالیت، منجر به درگیری های وسیع فرقه ایی در تعداد زیادی از ایالت ها، در جریان حضور کارناوال های شادی خیابانی طرفداران خدای رام در خلال فستیوال خشونت بار پاسداشت روز تولد خدای رام گردید.

رهبر دالیتی که گسترش حضور حزبش، "هندوستان عوامی مورچا" [8] ، را در صحنه قدرت ایالت بیهار، چنان پیش برد، که چند سال قبل به سمتی می رفت تا مهمترین همپیمان حزب حاکم جاناتا دال (متحد) به رهبری سروزیر کنونی ایالت بیهار، آقای نیتیش کمار باشد که اکنون رهبری ائتلاف حاکم را با حزب BJP در دست دارد.

در توضیح و تفسیر این نقطه نظر خود، آقای مانجهی اضافه کرد که : "آنها (تولسی داس و والمیکی) کتاب رامایانا [9] را نوشتند و درس های خوب زیادی در این نوشته آنان هست. ما به این اعتقاد داریم، ما به تولسی داس و والمیکی اعتقاد داریم، اما به رام اعتقاد نداریم".

"اگر به رام معتقدید، پس این داستان را هم ما همیشه شنیده ایم که رام میوه ای را خورد که به وسیله شباری [10] مزه مزه شده بود. اما شما میوه ایی را که ما به دهانمان زده باشیم را نخواهید خورید، اما لااقل آنچه ما به آن دست زده ایم را بخورید". سروزیر سابق ایالت بیهار این سخنان را، در حمله به جامعه برهمنان [11] (روحانیت هندو) عنوان می دارد، و آنان را متهم به استثمار و زیر سلطه نگهداشتن دالیت ها می کند.

او سپس ادامه می دهد که : "در این جهان تنها دو طبقه وجود دارند، طبقه ثروتمندان و فقرا" ،

آقای مانجهی که خود به جامعه طبقاتی - اجتماعی هندوی شدیدا عقب مانده ایی به نام موساهر [12] تعلق دارد، اخیرا به مهمترین رهبر دالیت ها در ایالت بیهار، بعد از مرگ وزیر سابق دولت مرکزی آقای رام ویلاس [13]پاسوان تبدیل شده است. او تاکنون روابط عشق و تنفری را با سروزیر ایالت بیهار آقای نیتیش کمار نشان داده است.

حمله به نیتیش کمار موقعی صورت گرفت که، کمار تصمیم داشت او را به عنوان سروزیر ایالت بیهار منصوب کند، اما به دنبال مخالفت رهبران احزاب مختلف علیه مانجهی، از این امر صرف نظر کرد، لذا او این چنین ظاهر شد که استقلال خود را نشان دهد.

قبل از این که او دوباره به ائتلاف احزاب جاناتادال متحد- بی.جی.پی بپیوندد، بدنبال بازی سیاسی که از ائتلاف احزاب راشتریا جاناتا – گنگره در خلال سال های 2018 تا 2020 خورد، از حزب طرد شد. پسرش اکنون سنتوش مانجهی از وزرای کابینه دولت نیتیش کمار در بیهار است.

اظهار نظرهای مانجهی در خصوص خدای رام، از سوی آگاهان سیاسی به عنوان تلاشی دیگر از سوی وی برای برای روشن نمودن اهمیت خود در رهبری ائتلاف حاکم بر ایالت (ائتلاف احزاب جاناتادال متحد- بی.جی.پی) ارزیابی می کند. این اظهارات اهمیت خود را آن موقعی مشخص می کند که حزب BJP به عنوان تنها بزرگترین حزب حاضر در پارلمان ایالتی، می تواند با توجه به تعداد نمایندگانش در مجلس ایالتی، پایان دولت و ائتلاف حاکم را همزمان اعلام کند.

اخیرا دیده شده است که حتی سروزیر، آقای نتیش کمار مقابل اظهارات رییس مجلس ایالتی و رهبر ارشد حزب بی.جی.پی ویجای کمار در صحن نیز واکنش هایی داشته است، و آن موقعی بود که او ارتباطات غیر قانونی و بررسی های وقوع جرم سخن گفت.

حزب زعفرانی [14] (BJP) همچنین یک جنگ آشکار را با همپیمان خود حزب ویکاس شیل اینسان [15] را اخیرا آغاز کرده است. این اختلاف موقعی شدت گرفت که تمام سه نماینده مجلس عضو این حزب، حمایت از رهبر خود موکش ساهانی [16] را ترک گفته، و به حزب بی.جی.پی پیوستند. انتظار می رود ساهانی کرسی خود در مجلس سنای ایالتی ویدیان پراشاد [17] را نیز در جولای 2022 و در پایان دوره از دست بدهد، چرا که تمام نشانه ها حاکی از آن است که، حزب بی.جی.پی حمایت خود را از او بر خواهد داشت.

به عنوان یک متحد کوچک، حزب هندوستان عوامی مورچا آقای مانجهی با چهار نماینده مجلس ایالتی، در خصوص تحولات سیاسی اخیر در صحنه ایالت نگران است، وقتی می بیند که حزب BJP در دولت ائتلافی نیتیش کمار، قدرت خود را افزایش می دهد. آقای نیتیش کمار تاریخ طولانی از حفظ استقلال سیاسی، در عین ائتلاف با حزب بی.جی.پی را پشت سر گذاشته است. و هر از چند گاهی مواضعی را گرفت که متفاوت از آنچه بود که حزب بی جی پی اتخاذ می کرد، به خصوص در پیرامون مسایلی که منجر به دو قطبی سازی هندو- مسلمان در جامعه می باشد.

بنابراین بعد از انتخابات مجلس ایالتی بیهار در سال 2020، او از ساختار مواضع مخالف آمیز حزب خود در برابر حزب بی جی پی کاست، و به اندازه کافی دقت داشت تا از مقابله سیاسی با حزب مذکور خودداری کند. سکوت روشن و مهم او موقعی که حزب ویکاس شیل اینسان با وقاحت تمام توسط حزب بی جی پی صدمه دید، یا تعظیم 45 درجه ایی او در مقابل نخست وزیر، نارندرا مودی (حزب حاکم بی.جی.پی)، در مراسم قسم خوردن آدیتیاس [18] به عنوان سروزیر ایال اتارپردادش در لکنو مرکز این ایالت، مثال هایی هست که دلالت بر این دارد قد کوتاه سیاسی سروزیر ایالت بیهار در مقابل حزب زغفرانی را نشان می دهد.

در مقابل، و در چنین شرایط سیاسی، اظهار نظر مانجهی پیرامون خدای رام، در مراسم سالگشت تولد دکتر بهیم رائو امبادکار، نه تنها یک پیام سیاسی محکم و هشدار به حزب متعلق به کاست ها و طبقات بالای هندویی، یعنی حزب بی.جی.پی می تواند باشد، بلکه ممکن است به این امر اشاره و تاکید داشته باشد که تنوعی در ائتلاف حاکم در ایالت بیهار حاکم است.

 

[1] - Don't Believe in Ram': Jitan Ram Manjhi Delivers Veiled Attack on BJP

[2] - Ram Navami هندی ها به عکس ما که مراسم عزا داری برای مقامات مذهبی خود داریم، آنها در روز تولد خدایان و مقامات مذهبی و شخصیت های خود جشن می گیرند و به سالمرگ ها بی توجهند.

[3] - Ajoy Ashirwad Mahaprashasta

[4] - Tulsidas تولْسی داس (۱۵۳۲ـ۱۶۲۳)(Tulsi Das) شاعر برهمن و اصلاحگر مذهبی هندی. بیشتر عُمر خود را در مکان مقدس وارانسی (بنارس) مرتاض بود. بنابر افسانه در همین‌جا بود که قهرمان آسمانی هندو، راما، در رؤیایی به او دستور داد روایتی از حماسۀ سانسکریتی رامایانا بنویسد و از ماجراجویی‌های راما ـ به زبانی که عامۀ مردم بفهمند ـ سخن بگوید. دریاچۀ پیروزی‌های راما، روایت تولسی داس از رامایانا است که محبوب‌ترین شعر حماسی و مذهبی در تمامی ادبیات هندی است.

[5] - Valmiki والْمیکی نخستین شاعر زبان سانسکریت و سرایندۀ رامایانا، نخستین منظومۀ پرتصنع حماسی هندوان. این منظومۀ ۴۸ هزار بیتی، که بر پایۀ افسانه‌های گوناگون دربارۀ زندگی راما (ششمين مظهر انسانی ویشنو) تألیف شده، سرشار از تشبیهات حماسی و سایر آرایه‌هاست. والمیکی که در نوجوانی راهزنی پیشه کرده بود، از گذر تکرار نام راما به مقام قدیسی رسید و بنابر روایات حماسۀ رامایانا به او وحی می‌شد.

[6] - NDTV

[7] -  Ambedkar دکتر بهیم رائو امبادکار، از رهبران و متفکرین دالیت است که قانون اساسی هند یکی از شاهکارهای اوست، که طوری نوشته شده تا حقوق تمام هندی ها رعایت شود بدون توجه به مذهب، طبقه، و... در فرایندی دمکراتیک قدرت در هند جابجا شود. قانون اساسی هند شاهکاری در آشتی بین قدرت و مردم است که در آن مردم می توانند هر مقامی را از طریق انتخابات مستقیم و غیر مستقیم برکنار کنند.

[8] - Hindustan Awam Morcha (HAM)

[9] - the Ramayana اثر حماسی حاوی مبارزات خدای رام

[10] - Shabari از شخصیت های افسانه راما در رامایانا که خانم پیر روستایی است که در جستجوی دانش و از جمله مفهوم دارما است، که به خدمت پیری در آمد و او وعده داد که در صورت خدمت، به رام خواهد رسید، و همین هم شد، در حالی پیران زیادی در انتظار قدوم برام بر معبد خود بودند رام به معبد این خانم نزول اجلال کردند... ظاهرا او به طبقه تعلق دارد که مانجهی به او متعلق است و نه طبقه برهمنان.

[11] - Brahmin اگر جامعه هندو را به شکل بدن یک انسان در نظر بگیریم جامعه برهمنان در سلسله طبقات سر این بدن است که بقیه در خدمت او قرار می گیرند، روحانیت هندو متون مقدس را در اختیار داشته و خود آن را تفسیر و قرائت می کنند و از این سو پایین ترین طبقه جامعه هند دالیت ها هستند که اصلا به این بدن تعلق ندارند و موظف به خدمت به دیگر طبقات هستند، آنها نجس بوده و نزدیکی به آنها باعث کسب زذیلت می شود و...

[12] - Musahar community جامعه دالیت ها خود به شاخه های مختلف تقسیم می شوند این یکی از آنهاست.

[13] - Ram Vilas Paswan رهبر یکی از دو حزب مهم ایالت بیهار که در دولت ائتلافی حزب کنگره وزیر بودند و اکنون فوت کرده است

[14] - The saffron party زعفرانی ها گروه های معتقد به تفکر فاشیستی هندوتوا هستند که معتقدند اقلیت ها جامعه هندو را کثیف کرده اند و باید ادیان وارداتی از صفحه هند پاک شوند، لذا مسلمانان، مسیحیان، یهودیان و... باید تغییر مذهب داده و به اصل هندویی خود باز گردند، اینها لباس هایی به رنگ زعفرانی می پوشند و این رنگ نماد مقدس جامعه روحانیت هند هم هست.

[15] - Vikassheel Insaan Party (VIP) از احزاب ایالت بیهار

[16] - Mukesh Sahani

[17] - Vidhan Parishad

[18] - Adityanath از رهبران مهم احزاب هندوی افراطی و سروزیر ایالت مهم اتارپرادش هند، که از طبقه روحانیون تندرو هندوست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

"خدا انسان را به صورت خویش آفرید" تورات [1]

"خلق ما بر صورت خود کرد حق" مولوی بلخی [2]

ایزد یکتای من!

در سالگشت گردش فصل روزه، که اینک دهه هاست، به تکرار، بر آن گذشته ام، و هر بار به رسم تمکین، برگزارش می دارم، میان این انقیاد، دلم به سخن با تو رغبت، و سخنی بیشتر یافته، تا ذهنم را در خود، و تو که البته یکی، و در عین حال مجزایم، درگیر کنم؛

برغم حال و هوای آن روزهای خوشِ بیفکری، که عبادتِ از سر تجارتِ کسب رضای تو را داشتم، اینک تفکر تجارت مسلکی، در رابطه ام با تو را، با شاکله دل و روانم ناسازگار یافته، سعی می کنم، از این ساختار تجارت پیشگی جدا شده، دیگر قصد تجارت با تو نکنم، که ذوقمندانه بر تن خویش، ترکه خاموشی نیاز بنوازم، و لذت خوشی های سخت را، به قصد کسب چند ثوابی تجربه کنم،

از این روست، که این روزها فارغ از تجارت معمول، دیگر نمی خواهم به سان برگزار کنندگان مراسم کفن و دفن های پر از تشریفات بیمنطق باشم، که ناباور به رفتنِ همراهی، که چندی قبل با آنان بود، چون مسخ شدگان، از روی متنی، مو به مو، تشریفاتی را معمول می دارند، و بر گوش قطع شده از عالم پیچیده عقل و روحِ تن مرده ایی، سابقا زنده، در حالی که می دانند مرده است، اما یقین بدان نداشته، چون زندگان در این گوش، کلمات را تلقین می کنند؛

در حالی که می دانند زمان خاک شدنِ این جسم مرده، و فاسد شدنی، فرا رسیده، بیتوجه بدین هدف روشن، چنان با وسواس تمام آنرا می شویند، که انگار انسانی زنده، و واجد عقل، و روحی والاست، که پر طمطراق باید به موعدِ دیدار، یا حجله ی یار راهی شود و... حال آنکه در حقیقت یاری جز خاک، بر این جسم انتظار نمی کشد، و برای خاک شدن، که پایان معمول تمام نفس کشندگان دیگر عالم، و از جمله اوست، تشریفاتی نمی خواهد، او را "باید تنها به خاک سپرد"، همین و بس.

ای صاحب سخن! که سخنت را از تک تک ما دریغ کردی، حال آنکه جایگاهت در قلب تمام ما، و نزدیک تر از رگ گردن به ما بود! و حال، ما باید سخن منتسب به تو را، در پیچ و خم دل، و فکر افراد بسیاری چون خود، دیده و شنیده، و همچنان تا دنیا باقیست، در عملیات جدا کردن سره از ناسره، گرفتار باشیم! تو که در تک تک ما حضوری این چنین داشتی و داری، از چه روی با ما، خود به سخن ننشتی؟!

در چنین حال و روزی، که امام محمد غزالی توسی، که خود معلم اخلاق انسان، و انسانیت است، که در بازگو کردن راه های کسب سعادت، شهره شهر است، و بدو در گفته هایش گاه مطمئنم، که بندی را برای انسان در تدارک ندارد، بلکه به نظر می رسد او خود انسان را رها می خواهد، که چنین نگران وسیله دیدن انسان است، و می فرمایند "به صورت خدا خیره نشوید، چشم شما کور می شود." در میان امید و ترس، به دیدن و کور نشدن، اجازه می خواهم، تا گاهی نیم نگاهی کرده، و با هم به واسطه فراخوان بزرگ و عمومی ات، که "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" [3] ، با تو سخنی گوییم،

هر چند تو همواره شنوایی، در حالی که مرا گوشی برای شنیدن صدایت، و چشمی برای دیدن رویت، نیست، از این رو بر چشم و دلم مشکوکم، چرا که می بینم، به رغم این فراخوان های بزرگ و عمومی، میلیاردها دست، همواره رو به آسمان، تو را خوانده اند و می خوانند، و منتظر اجابتند، و به نظر می رسد دستان خالی را همواره فرود می آورند، بدون این که اجابت و پاسخ تو را حس کنند، و باز امیدوار، بالا می برند و خالی فرود می آورند، من نیز دهه هاست که به همراه این رکوع و سجود کنندگان، باز تو را می خوانم، و با تو سخن می گویم و خواهم گفت، با این تفاوت که تجارت مسلکی را، به سویی نهاده، منتظر اجابتی نبوده، بر این رکوع و سجود مشغول خواهم بود،

گویا اجابت تو نیز، به ظاهر، همچون دیگر جنبه های وجودت، چشم هایی خاص، برای دیدن می خواهد، تا که بتوان آنرا دید، و هنوز که هنوز است در این سرازیری ثلث آخر عمر، حد چشم هایم را بدین مرزها، راه نیافته، و رسیده نتوانم دید و یافت، باشد که روزی چشم و گوشی برای حس دیدن و شنیدن، مرا نیز چون دیگر مدعیانش، فرا رسد.

مهربانا!

گویند ما را بر صورت و سیرت خود آفریده ایی، این یعنی وقتی به خود نگاه می کنیم، باید تو را در خود ببینیم، یا گوشه هایی از آنچه که تو هستی، و باید باشی، دیده شود، و حسش کنیم، و من نیز به راستی تو را در صورت و سیرت خود، گاه حس می کنم!

می بینم که تو هم درست مثل مایی، تسلیم وضعی که در آنیم!

شاید بر تغییری خواستار باشی، اما اراده ایی بر حرکت، در تو نمی بینم، درست مثل خود، و بسیاری از همقطارانم که ضجه به تغییر می زنند، و به گاه کوس حرکت به سوی آن، میخکوب هزار ریسمان و میخِ بسته اند.

وقتی در این دنیای مملو از تجاوز و ظلم نگاه می کنم، قلبم از غم و افسردگی لبریز می شود، چرا که انسان بی پناه و تنها، نظاره گر هزاره ها تکرار صحنه هایی از عادی شدن، و رَوای ظلم و تجاوز، و صد البته صحنه ی لخت تکبر ظالمین و تجاوز پیشگانِ جری و درون آشکار کرده اند،

آیا دل تو نیز همچون دل ما، به چنین وضعی دچار می شود، و از چشمانت چون ما، اشک غم و حسرت جاری می گردد، آیا تو نیز چون ما سر در جیب غم فرو برده، یا از سر استیصال سر به دیوار سفت می کوبی، و...؟!

تو که قدرت لایزال و مطلقی، در این هنگامه احساس، و لبریز شدن از درد و خشم، چه می کنی؟!، من اگر چنگی می داشتم، به حتم، به صورت متجاوزین و ظالمین متکبر متجری کشیده، آنانرا، بی نصیب از حال خود نمی گذاشتم و...

تو چطور؟!

تو که صاحب چنگ های قدرتمند و بی نظیری، چه می کنی؟

یا اگر حنجره ایی برای فریادی شنیدنی و موثر می داشتم، بر گوش های کر و سنگین شان، که صدای این همه دادخواهی ها را نمی شنوند، می نواختم و لااقل فریاد "بس کنید" سر می دادم و...

تو نیز همین می کردی؟!

اما نه از فریاد تو خبری هست، و نه از چنگ تو، گویا تو نیز مثل ما، اسیر هزار بند، میخ و ریسمانی، که خود بر دست و پای خود زده ایی، تا نه فریادی برای کشیدنت باشد، و نه چنگی برای خراشیدن صورت کراهتبار ظلم و...، و یا لااقل دستی برای کشیدن بر سر مظلومینی که زیر بار تصمیمات دل اهل ظلم و تجاوز، همواره له می شوند، و فریاد رسی نمی یابند.

خداوندگارا!

مرا عفو کن که این چنین آرامش و قرارت را، با این سخنان نه چندان نرم و لطیف، بر هم می زنم، درشتی سخنم، در کلفتی بیدادی نهفته است که در آن خلق تو غوطه ورند و...

نمی خواهی بشنوی، بگو!

تا به شیوه ایی دیگر، شیوه معمول اهل تجارت، به ذکر تو بنشینم، و از بزرگی، عظمت، قدرت لایزالت، داشته هایت و تکرار بی پایان نام هایت، هزاران در هزار بگویم، در مدح تو هزار شعر بسرایم، از مهربانی ات صد دکلمه در شور گویم، اما گرچه این ذکر، شعر، دکلمه های پرشور و... دلم را آرام می کند، اما در وضع ما تغییری نخواهد داد، این تنها تو را خرسند خواهد کرد، و دلم را آرام از جاری شدن نامت در زندگی خفتبارمان، وضع ما همچنان خفتبار است، که بود، تازندگان می تازند، غارتگران به غارت سخت مشغولند، سوزانندگان زندگی ها می سوزانند، و پیش می روند، و...!

پس بگذار کمی هم از این سوی سکه بگویم، که حکایت درد و رنج است، هر چند باز نمی دانم که چرا باید چنین شرحی را پیش تو گویم، در حالی که خود گفته ایی که ما را در رنج آفریده ایی [4] ، و به حتم نیز بر شرح این رنجِ خود ساخته ات هم، از ما بیناتری، اما گویند "خوشتر آن باشد که سرّ دلبران، گفته آید در حدیث دیگران" هر چند من و تو از یک صورت و سیرتیم، اما بگذار چندی هم در کسوت دیگران با تو سخن گویم.

عزیزا!

ما هر دو، در کنار هم، نظاره گریم؛ مادرم می گفت : "پسرم! بسیاری فقط نظاره گرند، سخن از درد خود پیش آنان مگو، چرا که از فریاد مظلومیت تو، آنان لذت خواهند برد. پس بهتر است که هیچ نگویی، تا رقیب را خوشحال، و خود را دشمنشاد نسازی"،

اما بارخدایا!

تو را نه رقیب می دانم، و نه دشمن، با تو می خواهم بگویم، اما فشاری از درونم، مرا نیز به سکوت و نظاره فرا می خواند، تا با توجه به خصلت سکوت، و نظاره گری ات، که شعرا هم، از این همه صبر انگشت به دهانند [5] و گروهی در اسارت از دمیدن کوس بی نیازی ات، [6] می گویند، و با صورت های هاج واج از بی تحرکی ات، به شکوه نشسته اند...، که انگار باید من نیز چون تو، زبان در کام گیرم، بر صورتت نیز خیره نشوم، که این دیده ی نیم بندم نیز کور نشده، و در حالی که شهادت می دهم و می دانم که ما را بر صورت و سیرت خود خلق کرده ایی، و ما قطره ایی از آنچه ایم، که تو هستی، پس به همان شیوه تو، بر این دردها سکوت می کنم!

و در حالی که تو بر عرش خود، به تماشاگری تکیه زده ایی، ما نیز بر خاک سفت تقدیر خود، در سکوت، به تماشا بنشینیم!

اما پروردگارا!

مانده ام ما را از بهر چه خلق کرده ایی، نظاره کردن چنین وضعی؟!

تو خود نظاره گری، دقیق و قهاری، شریک بر این سکوت و نظاره گری می خواستی؟!

خدایا!

بر رضای تو راضی ام، و میهمان سکوی سکوت و نظارگری ات خواهم بود، اگر تو راضی بر چنین میهمانی، و به داشتن چنین شریکی در نظاره به رنجی بی پایان خواهی بود، من نیز به رغم خواست های دلم، چنین خواهم بود!

ولی لااقل زبان به ابراز رضایت باز گشا، تا بدآن رضایت، دل خوش کرده، چون تو، ما هم به تماشای تقدیر بنشینیم!

آنگاه، جولان شیطان، در جولانگاه ظلم و اسارت انسان، و فرو بردن او در تباهی، در سایه رضایت تو، دیدنی تر خواهد بود؛ وقتی تو راضی بر ادامه این شرایطی، ما نیز با دلی دردمند، اما رضایتمند از رضای تو، مامور به تماشای آنچه می شویم، که نظارگری قهار چون تو، بر آن به تماشا نشسته است.

در غیر این، فریاد و داد است که زین بیداد باید شنید.

[1] - تورات کتاب پیدایش : "خدا گفت انسان را به صورت خویش و شبیه خود بسازیم تا بر ماهیان و پرندگان آسمان و جمله حیوانات وحشی و همه جانورانی که بر زمین می خزند، چیره باشد. خدا انسان را به صورت خویش آفرید، او را به صورت خدا آفرید، آنان را مرد و زن آفرید".

[2] -  ...  خلق ما بر صورت خود کرد حق         وصف ما از وصف او گیرد سبق       چونک آن خلاق شکر و حمدجوست     آدمی را مدح‌جویی نیز خوست ...

[3] - "وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ" سوره غافر آیه 60 کامل آیه "مرا بخوانيد تا براى شما اجابت كنم. همانا كسانى كه از عبادت من سر باز زده و تكبّر مى‌ورزند به زودى با سرافكندگى به جهنّم وارد مى‌شوند"  "و َقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ  إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ" 

[4] - به درستی که ما انسان را در رنج آفریدیم، "لقد خلقنا الانسان فی کبد"

[5] -  "عجب صبری خدا دارد، من اگر جای او بودم....

[6] - عطاملک جوینی، ناقل حکایتی از تسخیر بخارا بدست چنگیزخان است. چنگیز پس از فتح بخارا، حرمتی بر مسلمانی ننهاد و با اسب به مسجد جامع وارد شد. از پی او، دیگر مغولان، با اسب و یراق جنگی در مسجد منزل کرده و در آن بساط می گساری و طرب فراهم کردند. عجب تر آن که صندوق های قرآن را از کتاب خالی کرده، قرآن ها را بر زمین ریخته و صندوق ها را آخور اسبان ساختند.  صفحات قران، زیر سم ها پاره پاره می شد و ستوران بر آن مدفوع می کردند. مشاهیر شهر از ائمه و مشایخ و قضات و سادات و علما و مجتهدان، به تحقیر و تخفیف، شاهد چنین حرمت شکنی بودند، زیرا که به مسجد آورده شده و محافظت از اسبان را بدانان جبر کرده بودند.  در این میان یکی از سادات، که از این نادیده ها در عجب شده بود، از خردمندی پرسید: "مولانا این چه حالست؟" خردمند پاسخ داد: "خاموش باش، باد بی نیازی خداوند است که می وزد!" 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

میان دریایی از دشمنان، شناوریم، هر روز موجی ما را در بر می گیرد، و ما را به واکنش هایی گاه خالی از تدبیر بر می انگیزاند، و این روزها موجی از اخبار درست و نادرست، از آثار آمدن میلیون ها آواره، که از جور طالبان استبداد و تاریکی، مجبور به گذاشتن هر آنچه داشته اند، شده، و راهی پناهگاهی اند، که آنان را سایه و نانی ارزانی دارد، و به حق هم از ما انتظار دارند، از آن جهت که بخشی از ایرانشهر بوده اند، و اکنون همزبان و همکیشانی اند، که مرزهای تصنعی سیاسی قرون جدید، ما را از هم جدا کرده است، به حق انتظار دارند که در این سوی مرز مورد مهر قرار گیرند، و البته که دهه هاست ما مهربانانه میزبان میلیون ها، از آنان بوده ایم و اکنون هم هستیم، و با همه ی بیش و کمش، به حتم آنان را در پناه خود گرفته ایم، اما انتظارها باز به حق، بالاست، و هر ناملایمی، دل های رنجیده و ناملایم چشیده اشان را به فریادی تند فرا می خواند،

خراسانیان از ما انتظار مهر دارند، که به سان فرزندان خلف، و باز ماندگان آیین شاهدِ اهل نظر، ابوالحسن خرقانی، که فرمودند، "هر که در این سرای در آمد نانش دهید و از ایمان مپرسید، که آنکه نزد باری تعالی به جانی ارزد، در خوان بوالحسن به نانی ارزد"، مورد محبت و مهر قرار گیرند؛ اما فشارهای کمر شکن ناشی از تحریم های بی پایان، عصبانیت ها از آنچه باید بودیم و نیستیم، و البته دست های آلوده به سلاح و عزم خصم و...، که تفرقه در بین ما را می گستراند تا تکه تکه امان کرده طعمه راحت گلوی گرگ های هار مان کنند، و این روزها ما را به هم می اندازند، و حوادثی محدود، ما را به واکنش هایی دور از تدبیر مبتلا می کند، و دل نازک و البته مهربان هنرمند آواز افغانستان [1] به رنج آمده و مجبور می شود این چنین از ایرانیان گلایه کند [2]

در جواب گلایه های فرهاد عاشقِ کوهکنِ کناره های آمو باید گفت :

درود بر فرهادِ دل های عاشق و نگران!

بخوان و بگو فرهاد! از دل غمدیده شهر،

تو در آن سوی، شاهد خونی،

من در این شهر به خود دلخونم،

ما به یک شهر بودیم،

شهر دل آرای عشق،

غرق در عشق،

کنون در خونیم،

لُجه لُجه به خون غرقیم ما،

تکه تکه طعمه ی گرگانیم،

هنرمند عزیز، همزبان و هم خونم!

من نیز همواره "همآواز با کاروان مویه کنان خون و آتش در این سوی آمودریا" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/938.html) بوده و هستم؛ غرق در غم، غمگین حال توام، شرح حالت را زیر چرخ "ارابه مرگ و اسارت طالبانیان، (که) بر پیکر و زندگی خراسانیان همچنان می تازد" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1059.html )را بی منت، نگاشته و می نگارم، و آن را میان رنج های خود نهاده، به اشتراک گذاشته و هر روز مرورش می کنم، به اندازه دردهای خود، بر رنج و آوارگی ات نگرانم، هنوز با "حکیم قبادیانت" هم سفره بحث و درسم ( http://mostafa111.ir/.../985-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8...)، و در سروده هایم تو را هم دارم، و حتی به تو هم توصیه کردم که "خاموشی بر درد بیدرمان خود حیرانی است" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/985.html )، و البته می دانم "آثار همنشینی با گرگ های تروریستی که جنبش اصیل نام گرفتند (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1097.html)، "حاصل جدایی است، و تقدیر بی کسیست" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1101.html)، این است که سروده هایم روایتگر جدایی ها و تکه تکه شدن ها، و طعمه ی گرگ ها شدن هاست،

 می دانم که باید "یکی دستی رساند، به نوشاخم دوباره نور افشاند" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1074.html) اما چه باید کرد که در "حکایت غمبار افغانستان، نسل پاکان، (هم) همکاسه با گرگ های طالبانی" شده اند، غافل از این که "طالبان خطری عظیم برای تمدن و فرهنگ ایران و ایرانیان" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1035.html) بودند و هستند، و در زمانی که "حال خراسانیان خراب است (و) نبرد (آنان) با گرگ ها در افغانستان" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1033.html) در جریان است، باید ما هم در کنار هم باشیم (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1081.html) ، چرا که در روزگاری که "دشت برچی کابل، هزاره ها، و ناقوس پیاپی مرگ و جنایت مسلمانان" نواخته می شود (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1013.html)،  در حالی که "خراسانیان و نبرد رهایی ملت ها از اسارت باند های تروریسم بین الملل" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1069.html)  در جریان است و... ما باید صبورانه چشم بر عیوب هم بسته،تحمل را پیشه کرده، و همچنان منتظر نتایج این نبرد سرنوشت ساز باشیم. تا ببینیم گردآفرینان، رستم ها، بابک خردمدین ها، یعقوب لیس صفارها، ابومسلم های خراسانی ها، احمد شاه مسعود های پنجشیری، همت ها، باکری ها و... با کسانی که با هدف "افغانستان، ایجاد برده داری، به وسعت یک کشور به بزرگی یک ملت"، (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1061.html) پیش آمده اند، چه خواهند کرد، در نبرد "پنجشیر (اندراب، بامیان، هرات و...)، جبهه مقاومت در مقابل زر و زور و تحمیل خلافت طالبانی" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1063.html) کار خصم به کجا خواهد انجامید، در "نبرد خونبار خراسانیان برای جمهوری، مقابل سیطره نظام خلافت طالبان" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1058.html)  چه روی خواهد داد و...،

می دانم دشمن در "کمین غارت، تجاوز و چپاول بر ایرانشهر هرات، طالقان، لشگرگاه و... (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1055.html)  است، و من به تاریخ نویسان این ملک و ملت انذار داده ام و گفتم که "کجاست ابوالفضل بیهقی که داستان خونبار خراسانیان را دوباره بنویسد" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1043.html)، و می دانم همه تحت تاثیر این شرایط سخت، چون من خواهند گفت "کجاست ناصر خسرو، تا دوباره فریاد در دهد که از ماست که بر ماست" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1040.html) و...،

می دانم برادر!

که "برای آزادی جنگیدیم، اما حالا برای نان می جنگیم" (http://mostafa111.ir/component/k2/1072.html) و ما را به این حد از خواستن ها، تنزل داده اند، اما "چه کنم که جز مویه نماندست مرا"  (http://mostafa111.ir/.../458-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9...)، این را می دانم که "ترور و خشونت را در قلب تئوری و تئوریسین هایش باید خشکاند" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/940.html) و...

تو ای فرهادِ کوهکنِ عاشق!

از عشق و مهر بگو، که تو سراینده عشقی و مهر، حنجره ات را بر مهر و عشق بنیان نهاده اند. من نیز چون تو، نگران توام، و نگرانت خواهم بود، چشم از تو و وضع تو بر نخواهم داشت، حتی اگر خرخره ام، زیر چکمه های خصم، تحت فشاری کمر شکن باشد.

نوروز امسالتان را دیدم که در چه وضعی بود؛ اما باید گفت "میان شعله های آتش ظلم هم، نوروز امید آفرین است" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1123.html)، چرا که مردانی در گوشه گوشه این شهر در حال دمیدن روح امید، و مقاومت هستند، تا دوباره آزادی و رفاه و رهایی و استقلال و باهم بودن را در آغوش گیریم،

فرهاد عزیز!

دندان به جگر داشته باش، که در "ماریوپل، خرمشهر، کوبانی، پنجشیر، نبرد برای آزادی از اسارت" http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1126.html ادامه داشته و دارد، و من امیدوارم، تو هم به نتایج این استقامت امیدوار باش، چرا که آنانی که در خرمشهر، پنجشیر، کوبانی، و اینک در ماریوپل مقاومت می کنند، درس آزادی و آزادگی را داده و خواهند داد، و تخم امید را در دل کسانی که نمی خواهند زیر یوغ استبداد، استثمار و وابستگی باشند را کاشته اند، و این سرمایه ما روزی به ثمر خواهد نشست، از این باد های داغ که بر تن ما وزیده و می وزد، غمگین شو، ولی عصبانی نه، چرا که این نیز بگذرد، همچون هزاران که بر پاکان گذشت، می دانم ما را تکه تکه کرده اند تا یک به یک طعمه گرگ ها شویم، اما نباید به هم طعن زنیم، که چنین کرده اند.

ما را در غم دردت شریک بدان، حتی در همین دردی که از آن گلایه کردی، چرا که تو از مایی، و ما از تو،

روز و روزگارتان بر مهر باد

  

[1] - فرهاد ناشر با نام هنری فرهاد دریا (زاده ۲۲ سپتامبر ۱۹۶۲ در کابل، افغانستان) موسیقی‌دان، خواننده، بازیگر و فعال حقوق بشر افغان و تأثیرگذارترین هنرمند افغانستان از دهه ۱۹۸۰ تا اکنون می‌باشد.[۱] او به عنوان یکی از برترین موسیقی‌دانان افغانستان نه تنها توسط موسیقی‌اش بلکه توسط اعمال خیرخواهانه و وطن‌دوستانه‌اش نزد مردم افغانستان شناخته می‌شود و از سال ۲۰۰۶ تاکنون سفیر صلح سازمان ملل متحد در افغانستان می‌باشد. طرفداران او شامل مناطق آسیای مرکزی، پاکستان، تاجیکستان، ازبکستان و در غرب بین افغانستانی‌ها و فارسی‌زبان‌ها هستند. دریا به زبان‌های گوناگون شامل فارسی، ازبکی، انگلیسی، پشتو و اردو ترانه می‌خواند.[۲] او تاکنون چندین کنسرت را در افغانستان، تاجیکستان، ایالات متحده، امارات متحده عربی و آلمان برگزار نموده است. کنسرت‌های او در افغانستان همیشه رایگان و بدون سود اجرا می‌شوند.

[2] - "نامه‌ی اعتراضی

به ملت بزرگ ایران

من از سیاست‌های بیمار دولت ایران گلایه‌ی ندارم؛ چون می‌دانم دولت‌های خودکامه‌‌ی ایران و افغانستان، ملت‌های خود را به گروگان گرفته‌‌اند. شناخت من از ایران‌زمین و باور من به ایرانیان، فراتر از یک دولت استبدادی و چند آخوندِ سیاست‌نوش است.

اما همسایه! همزبان!

خواهر و برادر تنی من!

تو که خود را داعیه‌دار آریاییان بزرگ می‌خوانی، تو که منشور کوروش را سرمشق زندگی‌ات می‌دانی و خود را رهرو راه شاهنامه می‌نامی، چگونه شب را با وجدان راحت به بستر می‌روی وقتی فرزندانت، چند بی‌پناه و رانده شده‌ی بی‌وطن را - که با تو همزبان و هم‌دین و هم‌کیش و همسایه‌اند، روز هزار بار از دَم تیغ اهانت و تحقیر، شکنجه‌ی زبانی و روحی و فزیکی و حتا اذیت و آزار جنسی می‌کَشند؟!    

امروز روح فردوسی و سعدی و خواجه‌ی شیراز از اعمال شما - که از عیاری فرسنگ‌ها دور شده - در قبال یک همسایه‌‌ی همزبان تان ناخشنود است. به عنوان یک انسان و شهروند این کره‌ی خاکی، از تماشای اعمال غیر انسانی تان در قبال این پرنده‌های شکسته‌بال و بی‌آشیانه، خجالت می‌کشم.

من امروز از شما ملت بزرگ ایران خواهش می‌کنم نگذارید اعمال چند اوباش و سیاست خصمانه و غیر انسانی چند آخوند، حیثیت و عزت تان را از خاطره‌ی بشریت بزدایند. روزهای نگون‌بختی ‌و عمر دولت‌های سیه‌کار دیر یا زود به پایان خواهند رسید، اما ملت‌های مان تا ابد در کنار هم خواهند زیست!

اگر نمی‌توانیم همسایه‌ی خوب باشیم، حد اقل انسان خوب باشیم!

مهر نثار تان باد!

فرهاد دریا"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب):

هند دهه هاست با فراز و فرودهایی زیادی، درگیر پدیده مخوف و دهشتناک ملیگرایی مذهبی افراط گرایان هندو است، که اقلیت ها را به عنوان "دیگران" در جامعه خود تعریف کرده (حال آنکه تنها در بُعد مذهبی، اقلیت مسلمانان نزدیک به یک پنجم جمعیت بیش از یک میلیارد نفری هند را تشکیل می دهند، دیگر جوامع مذهبی به کنار)، و تمام آنچه در توان دارند، را در محدود سازی اقلیت ها روا می دارند، اخیرا نیز آشکار و رسمی، سخن از کشتار نژادی و پاکسازی قومی آنان است، حزب BJP و یا "بهارتیا جاناتا پارتی" که خود شاخه سیاسی گروه مادر، یعنی RSS تلقی می شوند، و قدرت را به صورت یکپارچه در دهلی نو، از آن خود کرده است، تحت رهبری و زعامت آقای نارندرا مودی، که اکنون چند سالی است، در مقام نخست وزیری هند قرار دارد، فشارهایی را قانونی و غیر قانونی علیه هرگونه مخالف و یا معترض به این شرایط و روند موجود اعمال می نمایند.

و هند سکولار، دمکرات و کثرتگرا، به سمت یک دیکتاتوری مذهبی تک قرائتی هندویی که ایده های آن را ایدئولوگ های گروه RSS تعیین می کنند، در حرکت است، که این ایده مخوف تا کنون پایه های قانون اساسی انقلابی آن کشور را سست کرده، و می رود تا عرصه را بر تنوع فرهنگی، مذهبی و فکری هندیان تنگ کند، و ارزش های سکولار، کثرت گرا و دمکرات بزرگترین دمکراسی جهان را استحاله و دگرگون نماید.

جنبش هندوتوا یا ملیگرایی هندویی که گروه RSS آن را راهبری می کند، می رود تا از طریق انقلاب در انقلاب، دستاوردهای قیام استقلال طلبانه و آزادیخواهانه و ضدخشونت مهاتما گاندی (رهبر انقلاب هند علیه سلطه بریتانیا) و همکارانش در حزب کنگره، و نتایج درخشان آن کار جمعی مردم هند در آن حرکت بزرگ را گام به گام استحاله کرده، و یک نوع بازگشت به شرایط طبقاتی ظالمانه که در دوره باستان، در هند ساری و جاری بود را دوباره تجربه کنیم، که در طی آن طبقات منحل شده اجتماعی، که به واسطه ممنوعیت های زمان حاکمیت بریتانیا و به دنبال آن قوانین ناشی از انقلاب 1947 هند بدست آمد، و در قانون اساسی و عمومی هند، به عنوان اصول سکولار، دمکرات و کثرت گرایی و... لغو امتیازات طبقاتی و... شدند را به شیوه ایی خزنده و تدریجی به جایگاه های ظالمانه خود، با حقوق مندرج در فرهنگ باستانی هندویی، احیا و باز گرداند. مهمترین طبقه ایی که در این فرایند احیا می شود، طبقه روحانیون هندو یا جامعه برهمنان است، که اکنون در گروه های مختلف زیر گروه این تفکر، دست برتر را دارند، و در واقع صحنه گردان اصلی این حرکت هستند، این روند معترضینی دارد که یکی از آنان جامعه طنز پرداز هند است که در این مقاله به قلم پرفسور شمس الاسلام، به شباهت های برخورد با طنزپردازان بین حاکمیت هندوهای افراطی، و نازی های هیتلری در آلمان پرداخته می شود:

 

آیا هند مسیری را طی می کند که نازی ها در آلمان پیمودند؟

حکام و طبقه سردمداران هندی مدهوش از شراب قدرت، همچون دیگر هم قطاران جهانی اشان، شقاوتبار در منکوب و سرکوب هر اپوزیسیونی، که مقابل شان قرار گیرد عمل می کنند.

نویسنده : پورفسور شمس الاسلام [1] پنجم مارس 2021

 

چیزی را نشنو، چیزی را نبین و چیزی را نگو

(به او) دروغ گفته، در معرض خطر قرار گرفته، غارت شده، فریب داده شده

به سمت مسیرهای کوچه باغ، و در کوچه های تاریکی هدایت کن

چیزی را نشنو، چیزی را نبین و چیزی را نگو

(بخشی از یک قطعه موسیقی در سال 1982، اجرا توسط گروه موسیقی Discharge) [2]

حکام و طبقه سردمداران هندی مدهوش از شراب قدرت، همچون دیگر هم قطاران جهانی اشان، شقاوتبار و ظالمانه در منکوب و سرکوب هر اپوزیسیون و مخالفی، که مقابل اعمال غیر مجازشان قرار گیرند، عمل می کنند. این نه تنها خصوصیت حرکت های انبوهه هاست، اما در اینجا حتی بیان ادبیات مخالفت، و به شیوه کمدی هم شامل برخورد آنان می شود.

 بر حسب مطالب مندرج در کتاب "دایره المعارف بریتانیکا" هجو و طنز گویی یک شکل از هنر است : "عمدتا در شکل ادبی و دراماتیک است، که انسان ها یا افراد کنهکار، احمق، دارای نقطه ضعف، و مورد سو استفاده واقع شده ها، و به صورت جمعی و فردی با استفاده از روش های ریشخند، مسخره کردن، ادا و اصول در آوردن، طعنه زدن، مضحکه، کاریکاتور کشیدن، و دیگر روش ها مورد سرزنش قرار می گیرند، در این هنر به دنبال تحریک به سمت یک تغییر اجتماعی با استفاده از این پتانسیل هستند".

در بعضی مواقع نیز طنز قالب هنر اجرا به خود می گیرد، در آن از افراد شریر، احمق، مورد سو استفاده واقع شده، و افراد دارای نقطه ضعف، استفاده می شود، تا بدین وسیله گروه ها، شرکت ها، دولت های مدنظر توسط طنز پرداز به تمسخر گرفته شوند، و به سمت ایجاد جوامع قدرتمند، حرکت گردد. تاریخ مدرن هند شاهد محنت ها و سرکوب کمدین ها و طنزپردازان به صورت عادی و ساری و جاری بوده است، مدارک آن به صورت گسترده ایی در اسناد باقی مانده از دوره حاکمیت بریتانیایی ها در هند (قبل از 1947) به جای مانده است.

در اسناد باقی مانده از زمان حکمرانی حکام خارجی حاکم بر هند، که در مرکز اسناد ملی هند [3] در دهلی نگهداری می شود، یک بخش مجزا وجود دارد که از آن به عنوان "ادبیات تبعیدی" [4] نام گذاری شده است، که شامل صدها کتاب، مقاله، جوک، شعر، نمایشنامه است که در دوره حکام بیگانه حاکم بر هند، ممنوع اعلام شده بودند. منابعی از متون ادبی ممنوع شده که نشان می دهد، 138 متن به زبان هندی، و 68 مورد به زبان اردو، به صورت مجزا توسط این حاکمیت ها ممنوع اعلام شدند. با نظرداشت متون نوع شعر، 264 اثر به زبان هندی، و 58 مورد به زبان اردو، این متون به تبعید و در نتیجه به حاشیه فرستاده، و انتشار ممنوع اعلام گردیدند.

در این مرکز همچنین مواردی از ادبیات تبعیدی که به زبان انگلیسی و دیگر زبان های محلی هندی نگاشته شده اند نیز، نگهداری می شود. قابل گفتن است که حکام بریتانیایی مرکز اسناد منطقه ایی نیز تاسیس کرده بودند، که شامل تعداد بسیاری از متون ادبی ممنوع شده در دیگر زبان های مختلف رایج در هند است. 

غمگینانه این که، هند استقلال یافته (بعد از غلبه بر حکام بریتانیایی) نیز، شاهد ادامه ایپدمی عدم تحمل ادبیات و کارهای هنری از این نوع بوده، که ممنوع شدند، و نویسندگان و هنرمندان آن یا در زندان هستند و یا مجبور به مهاجرت به دیگر کشورها گردیدند.

آزار و اذیت به چنین افراد و اقشاری از جامعه هند، با روی کار آمدن دولت آر.اس.اس – بی جی پی (هندوهای افراطی) به رهبری آقای نارندرا مودی (نخست وزیر هند) در سال 2014، شدت و گسترش یافت، غیر طبیعی و تعجب آور نیست که آقای مودی شخصی با مشخصه مشهور تنفر از دمکراسی (مردم سالاری) بروز کرده است، چرا که او بعنوان یک شخصیت بارز ملیگرای هندو [5] ، تحت نفوذ و درس آموخته مکتب ایدئولوژیک، رهبر شاخص و مبرز RSS آقای ام.اس. گولوالکار [6] هستند. چنین تنفری از دمکراسی و مردم سالاری ناشی از عقایدی است که جناب گولوالکار در خلال سخنرانی خود در جمع 1350 نفر از کادرهای رده بالای گروه آر.اس.اس در مرکز ریاست گروه RSS در رامش باغ [7] در سال 1940 بیان داشت :  

"آر.اس.اس ملهم از یک پرچم، یک رهبر، یک ایدئولوژی، و روشن کننده چراغ تفکر هندوتوا [8] ، در اقصی نقاط این سرزمین بزرگ است". [9]

با چنین رویکرد و تفکری است که حاکمیت شش ساله اخیر نارندرا مودی بر دولت مرکزی، برای هنرمندان اهل طنز و کمدین های هند یک دوره دردناک و رنج زا بوده است. طنز نویس های بلند آوازه ایی همچون کونال کارما [10]، منور فاروقی [11] ، تانمای بات [12] ، اگریما جوشا [13] ، کیکو شاردا [14] و کاپیل شارما [15]  که طنزهای را در مورد (شخصیت، رفتار و سیاست های) نارندرا مودی، آمیت شاه [16] ، فساد و اختلاس، ریا و سالوس مابی عناصر مذهبی هندو، سکوت و بی عملی دستگاه قضا، به خصوص دادگاه عالی هند در مقابل حملات خشن و تجاوز (دولت افراط گرای هندو و...) به بندهای مدافع وجه دمکرات – سکولار و کثرت گرا در قانون اساسی هند، حقوق بشر، دستگیری های گسترده با سو استفاده از قوانین ضد ترور، به اشتراک گذاشتند، و در مقابل با درجه بالایی از خشونت علیه خود مواجه شده، و می شوند، و تعدادی از آنها دستگیر شدند؛ حتی برخی از این هنرمندان توسط عناصر غیر مسئول (لباس شخصی های) وابسته به رهبران مذهبی و حاکم هندو، به صورت گروهی و فردی شکنجه شدند، و زنان هنرمندی هم هستند که توسط عناصر متعصب وابسته به تفکر هندوتوا، حتی به تجاوز جنسی، و ضرب و شتم فیزیکی تهدید شدند.

این عجیب و بغرنج نخواهد بود که زعامت و نخست وزیری آقای نارندرا مودی، به نوع حکمرانی هیتلر در آلمان منتسب می شود، که در رابطه با اهل هنر طنز هر دو این چنین برخورد کرده و می کنند.

 

کمدین ها و اهل طنز ممنوع شده در حکومت نازی ها در آلمان

کمدی و طنز در هر شکلی که رهبری و رژیم نازی را هدف بگیرد، مشمول ریسک بزرگی شده، و نتایج جدی را متوجه اهل هنر کرده، و حتی به مرگ و اعدام طنزگویان منجر می شد. در آرشیو سازمان مخوف اطلاعات و امنیت نازی ها [17] و هیتلر جوک های سیاسی ثبت شده است که توسط آلمان ها ساخته و منتشر می شد. برخی از این طنزهای سیاسی ارزش دانستن را دارند :

"چه تفاوتی بین خورشید و هیتلر هست؟ خورشید از شرق طلوع می کند، اما هیتلر در شرق می رود (در شرق سقوط می کند)".

"چه تفاوتی بین هند و آلمان هست؟ در هند یک شخص (مهاتما گاندی) به جای همه ی مردم گرسنگی می کشد، در آلمان همه مردم برای یک شخص (هیتلر) گرسنگی می کشند".

زارا لندر (یک خواننده مورد اقبال در حکومت نازی ها در آلمان) هر روز به مراکزی احضار می شد، چرا؟ چون او مرتب می خواند که "می دانم روزی یک معجزه رخ خواهد داد".

بذله های زیر که در مورد هیتلر گفتند، فردی از شهر فرانکفورت را به دو سال زندان در سال 1943 فرستاد، چرا که گفته بود :

"او کسی بود که مثل روس ها حکومت می کرد

موهایش را به شیوه فرانسوی ها مرتب می شد

سیبیل هایش را در مد انگلیسی ها قرار می داد

و خودش در آلمان متولد نشده بود

او قصابی، به شیوه رومیان را به ما می آموخت

از همسران ما درخواست به دنیا آوردن بچه های زیادی می کرد

اما خودش نمی توانست حتی یک فرزند بیاورد

او رهبر آلمان بود".

یک کشیش کاتولیک به نام پدر جوزف مولر، در ماه جولای 1944 به خاطر به زبان آوردن داستان زیر به مرگ محکوم و اعدام گردید :

"سرباز مجروحی در بستر مرگ درخواست کرد که برای آخرین بار می خواهد کسانی را ببیند که زندگی اش را به اینجا ختم کردند. پرستاران عکس پدر آلمان (هیتلر) را در سمت راست او قرار دادند. سپس عکس اچ.وی گورینگ (فرمانده نیروهای نظامی هیتلر) را در سمت چپ او قرار دادند، آن حال، سرباز گفت که اکنون مثل عیسیِ مصلوب بین دو مجرم خواهم مرد". [18]

خانم پاپسه پانو [19] ، بازیگر سرشناس که در مقابل سرکوب اهل طنز به واکنش برخواسته بود در یک توئیت در 4 فوریه 2021 نوشت :

"اگر یک توئیت وحدت شما را به جغ جغ می اندازد، یک جوک اعتقاد شما را سست می کند، یا اجرای یک هنرمند، اعتقادات مذهبی شما را به لرزه می اندازد، پس این شما هستید که باید روی ضعف سیستم ارزشی خود کار کنید و آن را تقویت کنید، نه اینکه برعکس، خود معلم تبلیغ دیگران شوید".

به دنبال این توئیت، زمان زیادی نگذشت تا "به او درسی بیاموزند". و در تاریخ سوم ماه مارس سال 2021 محل زندگی و دفترش به وسیله افسران سازمان های اطلاعاتی دستگاه اداری مودی مورد هجوم و بازرسی قرار گرفت، و این عملیات تا 24 ساعت ادامه یافت. او تنها فرد نبود که با چنین هجومی مواجه شد، بلکه محل زندگی و دفتر کار دو کارگردان معتبر و مشهور دیگر به نام های انورانگ کشیاپ [20] و ویکاس بال [21] نیز به همین شیوه زیر ضربه سازمان های اطلاعاتی رژیم مودی قرار گرفتند. جرم هر دوی آنان بیانی مخالفت با اقدامات ضد مردمی پلیس دولت آقای مودی بود.

با این حجم داستان هایی که از سرکوب نازیوار اهل طنز و هنر، دولت آقای مودی از خود بر جای می گذارد، زمان دوری نخواهد گذشت که هند به معلم و مدرس جهانی سرکوب تبدیل شود!

 

[1] - این مقاله توسط پرفسور  Shamsul Islam از اساتید دانشگاه دهلی در تاریخ 5 مارس 2021 منتشر گردید که اصل این مقاله را در آدرس  https://gaurilankeshnews.com/is-india-following-the-path-of-nazi-germany/ می توان یافت

[2] - بندهای این موسیقی اشاره هایی دارد به شیوه و متد برخورد با قربانیان گروه های هندوتوا در هنگام افتادن این طعمه ها به چنگ، که گفته می شود موقع تنبیه آنان صدای ضجه آنها را نشنو، با آنها هنگام تنبیه همنوا نشو، او را به مکان های خلوت ببر و ...  که بالاترین حد خشونت، حتی در مورد کودکان را تجویز می کند و به آنان آموزش می دهد :                                                                      Hear nothing

See nothing

Say nothing

Lied to,

Threatened

Cheated and deceive

Led up garden paths and into blind alleys

Hear nothing see nothing say nothing

در قسمت دیگری از این موسیقی خوانده می شود که :     چیزی نشنو، چیزی نبین و چیزی نگو     -  خواب آشفته و خشن ادامه یابد     - آخرین حد حمام خون    -   اعتراض، و مشاهده اعتراض قربانی -  من در این ثبت نام نمی کنم -  نوشیده از شراب قدرت    - در همین حال  -  یک جهنم روی زمین   -   گریه هایی برای کمک     -    احتمال نابودی زندگی   -  سوال :  حتی بچه ها؟   - پاسخ :  و بچه ها  هم   -  سرخی خون روان   -  آزادی بیان برای افراد گنگ و لال  -  پایان    

[3] - the National Archives of India [NAI]

[4] - Proscribed literature

[5] - Hindu nationalist

[6] - MS Golwalkar رهبر و بنیانگذار گروه آر.اس.اس که در دهه 1930 زمانی که مردم هند در حال مبارزه با بریتانیایی ها بودند و استقلال هند را دنبال می کردند او ایدئولوژی هندوتوا یا همان ملیگرایی هندو را بنیان نهاد.

[7] - Resham Bagh

[8] - Hindutva تفکری که معتقد است هند به مذهب هندو شناخته شده و تعلق دارد و اینجا سرزمین هندوهاست و باید همه هندو باشند، ادیان وارداتی از جمله اسلام، مسیحیت، پارسیان، یهودیان و.... باید یا به هندوها بازگردند و یا این سرزمین را ترک کنند و...

[9] - [MS Golwalkar, Shri Guruji Samagar Darshan (collected works of Golwalkar in Hindi), vol. 1, Bhartiya Vichar Sadhna, Nagpur, p. 11.]

[10] - Kunal Kamra

[11] - Munawar Faruqui

[12] - Tanmay Bhat

[13] - Agrima Joshua

[14] - Kiku Sharda

[15] - Kapil Sharma

[16] - Amit Shah نفر دوم در دولت حزب بی جی پی به نخست وزیری آقای نارندرا مودی

[17] - SD (Sicherheitsdienst des Reichsführers-SS),

[18] - [Haste, Cate, Nazi Women: Hitler’s seduction of a nation, Channel 4 Books, London, 2003, pp. 207-8.] اشاره ایی است به حادثه شام آخر که عیسی بین دو تن از حواریون خود، که او را به دشمنانش لو داده بودند، نشست و آخرین شام خود را خورد و دستگیر و اعدام شد

[19] - Taapsee Pannu,

[20] - Anurag Kashyap

[21] - Vikas Bahl

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آیا این خود نشانه سقوط انسانیت نیست؟

گاه در محکوم کردن کشتار، جنایت و دیگر خطاهای آشکار و روشن، که فارغ از هر نوع تفکری،

باید تنفر هر انسان آزاده ایی را بر انگیزاند نیز، ابتدا به فیلترهای ذهنی خود مراجعه می کنیم،

تا تصمیم به ابراز تنفر از انسان کشی، تجاوز، استبداد، استکبار بگیریم و یا نگیریم،

و اینگونه است که گاه نگاه می کنیم، متجاوز، قاتل، مستکبر و...کیست،

سپس تصمیم می گیرم، ابراز تنفر کنیم یا نه؟! 

این خروج از دایره انصاف و... نیست؟!

آیا این خود نشانه، سقوط انسانیت نیست؟!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هفت سین شهر تاریخی بسطام

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تغییر را باید از خود شروع کنیم

برای تغییر هر شرایطی، ابتدا این خود ما هستیم که باید تغییر کنیم،

تغییر حاکمان برای ایجاد تغییرات لازم، اما کافی نیست.

”دست از شلاق زدن روستایی‌هایمان برداشته‌ایم، اما آن‌ها خودشان به شلاق زدن خودشان ادامه می‌دهند!"

بخشی از کتاب "برادران کارامازوف"

اثر نویسنده بزرگ روس "تئودور داستایوسکی"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می‌بینم دیوار است" [1]

در پس دیوار اما،

هزار روزنه امیدِ به رویش باقیست؛

امید به پروازِ بلند،

سوی یک نورِ شگرف،

سوی یک آگاهی،

یا سقوطی به تاریکیِ سرد؛

 

هر دو اش پرواز است!

رفتن از دامِ بزرگِ ماندن،

فقط یک رفتن!

چه سوی نابودی،

یا که یک اوج بلند،

به بلندای نور،

یا که افتادن،

 به یکی دره هولناک و عجیب؛

 

من در اندیشه خود

افق دید بلندی دارم،

می رسم من در اوج،

اوج انسانیتِ به یغما رفته به باد،

میان فریاد،

یک هیاهوی عجب،

دیو و دَد در جوشند،

منِ مبهوت، از غرش خصم،

این چنین بی پروا،

دم از این دام بزرگ،

می زنم از خشم؛

 

دم از این زندان، با دارهای بلند،

 می زند باورِ ناباورِ من؛

در بلندای آفتاب،

در جوشش هر چشمه ی آگاهی ها،

آه،

که این بی شرمیست،

درس تحمیق است این،

که میانِ خط خط شعرِ آزادی،

می نویسد تزویر،

می برد او به محاق،

آنچه در روشنی صبح،

همه او را دیدند،

 که نوری هم هست،

همه دیدند که چراغی افروخت،

بر سرِ دار،

یا که در کُنج سیاهچال تکبر،

کاوه از سوختنِ، اصل درفشش می گفت،

آرش از سرقت تیرش می سوخت؛

 

بعدِ مرگِ ضحاک،

بعد افتادنِ نمرودِ تکبر در چاه،

باز این دیو و دَدَند،

کز دلِ مرده دلان، آتش سونده کِشند؟!

مگر می شود اینبار به یک پشتکُ وارو،

مرده ایی زنده کنند؟!

 

از پس این همه دیوار بلند،

بوی آگاهی،

بوی آزادی انسان به مشامم آید؛

 همه پاکان دانند،

غافل از سحر مدکارانِ خصم،

دست موسی صنمی از پس چوبی ناچیز،

همه سحرِ خَسان را،

به باد، خزان خواهد برد؛

 

میانِ، این همه بیم و امید،

این همه تنهایی،

گوشِ من، زمزمه ی شعر رهایی شِنود،

بر دماغم بویی چند،

ز رهایی برسد؛

 

آه ای جغد نگون بختِ تزویر!

بر بلندای دارِ چوبی خشک،

کوس مرگ آزادی، به دهان داری چند؟!

یا که غرقی در جهل،

یا که ماندن،

 در گِل چسبنده صد تزویر عجیب؟!

تو قفس فریاد زنی؟!

 

رو تو خاموش شو، ای جغد شوم!

زین همه بد فرجامی،

دور تکرار به پایان خواهد رفت،

این تسلسل به سامان خواهد رفت،

وقت آگاهی انسان،

همه تزویر، به پایان خواهد رفت،

به نظم در آمده در 13 فروردین 1401

[1] - قسمتی از شعر بلند و زیبا به نام"ارغوان" ، سروده استاد هوشنگ ابتهاج که این چنین سرودند :

ارغوان،

شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی‌ست هوا؟

یا گرفته‌است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می‌بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو بر می‌کشم از سینه نفس

نفسم را بر می‌گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می‌ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی‌ست

نفسم می‌گیرد

که هوا هم اینجا زندانی‌ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می‌انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می‌گرید...

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می‌ریزد

ارغوان

این چه رازی‌ست که هر بار بهار

با عزای دل ما می‌آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می‌افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

که بر این درد غم می‌گذرند؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش؛

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من...

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در خجسته ایام نوروز باستانی 1401، توفیق، فرصت و حالی دست داد، تا از شهید آزادمرد و آزاده، ابراهیم ابوتراب بنویسم؛ او که متولد 3 مهرماه 1344 در روستای گرمن، بخش بسطام، شهرستان شاهرود، استان سمنان می باشند؛ تحصیلات اول راهنمایی، مجرد، در اولین اعزام، جمعی لشکر17 علی بن ابی طالب سپاه گردیدند، و در گردان مخابرات، به عنوان بیسیم چی مشغول شدند؛ نهایتا هم در کسوت سرباز مدافع وطن، در 25 دیماه 1365، در شلمچه، منطقه ایی واقع در بین شهرهای بصره عراق، و خرمشهر ایران به شهادت رسیدند، منطقه ایی که در طول این جنگ هشت ساله خسارتبار، به قدری در آن عملیات های مختلف جنگی صورت گرفت، که حجم خونریزی های عظیمی در آن اتفاق افتاد، و از این لحاظ و مسایل دیگر، قابل مقایسه با هیچ نقطه جنگی دیگری نیست؛

حجم کشتارها در منطقه شلمچه به حدیست، که شاید وجبی از خاک این منطقه را نتوان یافت، که به خون مدافعان ایرانی، و یا سربازان متجاوز عراقی آغشته نباشد؛ و ابراهیم این نوشته غم انگیز نیز، در خلال انجام عملیات کربلای 5 ، که خود یکی از عملیات های پر خون و جراحت، و از پر تلفات ترین نبردها، در خلال جنگ خسارتبار 8 ساله بین ایران و عراق بود، در همین شلمچه به شهادت رسید، در طول این عملیات طولانی که در اواخر سال 1365 آغاز گردید، و شاید این آخرین عملیات عمده، و واجد پیروزی ما، در این سال های پایانی جنگ تحملی باشد، که البته تا سال 1367 ادامه یافت، و در نهایت مجبور به پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل شدیم، و این جنگ لعنتی در انتها نیز، نه از طریق تحرکات میدان نبرد، بلکه از طریق ابتکارات صلح، و در صحنه دیپلماسی، و بسیار دیر هنگام به پایان رسید.

ناگفته نماند، با این شهید دوست داشتنی و شیرین، هرگز در طول حضور در میدان جنگ، همرزم و یا همسنگر نبودم، لذا از حالات و افکارش در خلال جنگ بی اطلاعم، آنچه در این نوشته می آید، مربوط به دانسته هایم از این شهید، قبل از اعزام به جنگ است، که از ایشان دیده و یا شنیده ام، و در خلال مراوداتم، از شخصیت و رفتارش دریافتم، بخش خاطرات زمان جنگ این شهید را، به دوستان همرزمی می سپارم که با او، همسنگر و همرزم بودند، باشد که با اضافه کردن خاطرات آن دوره، چشم انداز کاملی از زندگی و افکار این شهید، بعد از حضور در جنگ هم داشته باشیم، و برای نسل های آینده روایتگر، زندگی کسانی باشد که صحنه های خطیر این چنینی را نقش زدند.

به رغم قدیس سازی ها و...، که در اثر کج سلیقگی های تبلیغاتی، و مصادره شهدا توسط جناح ها و ارگان های خاص صورت می گیرد، و شهدا را به تافته هایی جدا بافته از جامعه خود تبدیل کرده، و در نتیجه از جامعه و عموم مردم ایران به صورت مصنوعی جدا می کنند، و متاسفانه به محض این که فردی از احاد جامعه مدافعین وطن، که به نوعی جان خود را در ماموریتی از دست می دهد، او را بر موجی از تبلیغات خاص سوار کرده، و از کف معمول و جاری در جامعه، جدا نموده، در اوجی می نشانند، که دیگر از دسترس، و تصور عموم، خارج می شود و...، من از این شهید، بدون سانسورهای معمول، و تعارفات نامناسب موجود، و بدون اسارت در این نحوه تبلیغات جاری، از خود واقعی، و ملموسی که او را یافتم، و شناختم، خواهم گفت.

چراکه به واقع شهدای ما، هرگز انسان هایی، به سان تافته های جدا بافته از مردم خود نبودند، بلکه عموما از همین مردم معمول و عادی، و در بین آنان، همچون آنان، با دغدغه هایی همانند آنچه دیگران دارند و... بودند، شهدا تا قبل از شهادت، هرگز خود را از مردم خود جدا، و منفک نه می دیدند، و نه به شانی خاص، و جدا از مردم، برای خود قائل بودند، و به قول اهل رزم در آن زمان، عموما انسان هایی "خاکی" [1] و خودمانی می نمایاندند،

در این نوشته از شهیدی سخن خواهم گفت که نه قصد داشت که "خاکی" باشد، و نه با رفتارش به دنبال "قدیس" شدن بود، نه قائل به این بود که به قول معروف "جا نماز آب کشیده" و در تهجد و نماز و روزه، خود را در مرتبه ایی خاص در بین مذهبیون جلوه دهد، و یا همسان سازد و... او به سان اکثر همسالان خود (حتی مثل بسیاری از جوانان همرزم شهیدش)، جوانی مملو و سرشار از زندگی بود، پر از جوانی، و جوانی کردن ها، سعی می کرد مدرن ترین، و به روزترین مد لباس ها ممکن و موجود را بپوشد، آخرین مد فرم مو را برای تیپ ظاهری خود تدارک ببیند، و در پر شورترین ورزش های روز (که برخی از اذهان، و شیوه تفکر اهل آن روزگار، آنرا کاری عبث و بیهوده تلقی می کردند، و به این دلمشغولی ها "یلللی تلللی" [2] می گفتند)، شرکت فعال داشت و...، او اهل زندگی بود، و برای زندگی کردن، خوش بودن، برنامه می ریخت، و البته بی توجه به اینگونه تفکرات رایج، عمل هم می کرد.

 به نظر می رسید ابراهیم در خلال همتی که برای کسب زیبایی های جسمی و ظاهری، و ساختن اندام زیبا و ورزشی، و در یک کلام، جذاب شدن و...، خود را آماده ورود به زندگی می کرد، تا در آینده شریک زندگی مناسبی برای خود جلب و جذب کند، و زندگی را مثل تمام انسان های نرمال دیگر، به تمام معنی، و فعالانه تشکیل دهد، بدین لحاظ به زیبایی های ظاهر، اهمیت بسیار زیادی می داد، تا در پوشش و رفتار مرتب، مدرن و به روز باشد، او حتی در مدت نزدیک به سه سال که سابقه حضور در جبهه های مختلف جنگی را داشت، بر این قصد بود تا مورد بغرنج سربازی خود را حل کرده، و با به انجام رساندن این دوره اجباری، مجهز به "کارت پایان خدمت"، یکی از موانع اصلی معمول در ورود جوانان به زندگی، یعنی سربازی را، از پیش پای زندگی خود برداشته، و از شر این مانع عمده، و گلوگیر جوانان ایران خلاص شود،

به نظرم او اصلا برای شهادت به جنگ نرفته بود، ابراهیم آنقدر که با زندگی و حیات قرین و همراه بود، و برای آن برنامه داشت، و خود را آماده آن می کرد، هرگز به مرگ فکر هم نمی کرد، لذا او اگر در جنگ حاضر شد، هرگز برای شهادت نبود، بلکه با هدف دفع تجاوز بیگانه بود که به جنگ رفت، از این رو می بینیم که حتی در جنگ هم خود را برای زندگی بعد از جنگ آماده می کرد، تا به محض پایان این دوره خسارت بزرگ، که دامنگیر کشور شده بود، زندگی را دوباره از سر گیرد، از این روست که او ابتدا بسیجی و داوطلب، و سپس در کسوت سرباز در جنگ حضور داشت، و در خلال جنگ و نبرد نیز، نگاهی امید بخش، به زندگی داشت، او برای زندگی، بیش از مرگ عاشق بود.

در آن روزهای اول انقلاب که در اثر شرایط انقلابی، بسیاری در صدد تغییر رفتار و افکار جامعه، به شکلی جدید از رفتار و تفکر بودند، تا به قول فعالین انقلابی آن موقع، به زعم خود افراد را از فرهنگ ساری و جاری در جامعه، که آن را فرهنگ "طاغوتی" اش می نامیدند، دور کرده، مصادیق آن را از جامعه زدوده، و جامعه را از آن ها پاک کنند، و طرحی نو در اندازند، این شهید بزرگوار خود به واسطه نوع پوشش و منش رفتاری، موضوع و مصداق "امر به معروف، و نهی از منکر" های آن زمانِ چنین تفکراتی قرار می گرفت، چرا که به عنوان مثال آن موقع ها، پوشیدن شلوار جین، یا استفاده از پیراهن های آستین کوتاه، زدن ادکلن های خوشبو، با بوهای جلب کننده و تند، یا در بر کردن شلوارهای تنگ، پوشیدن لباس های رنگ نامتعارف، داشتن موی بلند و... ضد ارزش های انقلابی، و از مصادیق منکرِ اجتماعی تلقی می شدند، و این شهید بزرگوار، به عکس چنین روندی را قبول نداشت و البته نیز خود بسیار مقید به داشتن چنین پوششی استایلی و حرکت در راستای افرادی با چنین منشی می دید، و عمل می کرد.

لذا وقتی قصد بیرون رفتن از خانه را که داشت، باید مدت ها منتظرش می بودیم، تا به قول آن موقعی ها "آرا و گیرا" کند، و وضع سر و صورت و لباسش برسد، تا شاید رضایت دهد، که از پشت آینه منزل جداشده، و به دوستانش که انتظار پیوستنش، به جمع شان را می کشیدند، پایان دهد و به جمع شاد آنان در خارج از خانه اضافه شود، و شادی بخش جمع همسالان خود باشد، اما همواره مدت انتظار دوستانش طولانی می شد، و او زمان بسیار زیادی را روی فرم موی های سرش کار می کرد، تا در نظمی خاص آنها را تربیت، و نگه دارد، در این صورت بود که به نظرش شرایط خروج از منزل را کسب کرده، و می توان، بیرون رفت، این بود که دوستانش همواره باید بیرون از منزل خطاب به او فریاد می زدند "ابراهیم زود باش، ابراهیم زود باش و..." بعد از مدت ها انتظار که از منزل خارج می شد، معترض بود که "چقدر عجله می کنید؟!" در حالی که هنوز از وضع و ظاهر آراسته اش، احساس عدم رضایت داشت، و به کیفیت آراستگی و مد آن انگار باز مشکوک بود.

در جامعه انقلاب زده ما در آن موقع ها، پوشیدن شلوار جین که ما آن را "شلوار لی" می گفتیم، از مصادیق همشکل و همقواره شدن با تیپ جوانان دوره طاغوت تلقی می شد، و لذا پوشندگان این لباس ها، نامتعارف و ضد ارزش های انقلابی، مذهبی و اجتماعی تلقی می شدند، و به همین دلیل ابراهیم همواره از خرد و کلان، دور و نزدیک تذکر می گرفت، چراکه او به پوشیدن جین، در آخرین مد و رنگش عاشق بود. شیک پوشی و استفاده از ادکلن های بوی تند، که خط بوی بلندی از خود در کوچه بر جای می گذاشت، برای مرد و زن، در آن زمان ها، نامتعارف و نشانه زندگی طاغوتی تلقی می گردید، و فقط عطرها، و یا بوی ادکلن هالی خنثی مثل عطر گل رز (یا تیرُز Tearose فرانسوی)، توصیه می شد، ولی ابراهیم هرگز قائل به چنین تفکر، و محدودیت هایی این چنینی نبود؛ او به لباس های آستین کوتاه عشق می ورزید، حال آنکه آن موقع ها به قول مرحوم پدرم و بسیاری که این تفکرات را داشتند، "نامحرم نباید اندام و بازوی شما را ببیند، این امر هم، مرد و زن ندارد، مردها هم به هم نامحرمند!"، و او باز هم، به خاطر پوشیدن آستین کوتاه زیر سوال بود، شامل مصداق امر به معروف می شد، و از منکر نهی می گردید.

آن موقع ها شلوارهای جین، از بالا تنگ و از پاچه ها، گشاد بود، گرچه این وجه غالب مد لباس همه بود، اما این خود نشانه ماندن در استایل پوشش دوره طاغوت محسوب می گردید، که جامعه باید از خود، این فرهنگ طاغوتی را زدایش می کرد، لذا باز این خود مورد دیگری بود، که شامل مصداق امر به معروف، و نهی از منکر می شد، و ابراهیم باز تذکر می گرفت و...،

اما به رغم همه اینها، ابراهیم سرشار از زندگی، جوانی، و جوانی کردن ها بود، و هرگز گوش او به این حرف ها، و این خواست های سلیقه ایی، بدهکار نبود، و آنطوری می پوشید، و بیرون می آمد، که دوست می داشت، و دلش می پسندید، آری در روزگاری که اینگونه تغییرات اجباری، تحت فشار شدید اجتماعی اطرافیان، بسیار مرسوم بود، و متمردین در بین اینگونه جوانان را، که در فرهنگ رایج آن روزگار، "جلف و سبک" می شمردند، این شهید بزرگوار در یک بی تفاوتی آشکار به چنین قضاوت هایی، که به حتم او آن را غیر منطقی اش می شمرد، حالت  آزادمنشانه در رفتار، و روح مملو از اعتماد به نفس خود و... را حفظ می کرد، و آنچنان که دوست داشت، می پوشید و رفتار می نمود.

که لابد در دید، صاحبان امر، و تعیین کنندگان معروف و منکر، در آن زمانه ی تغییرات زوری، "جلف"، و از مصادیق جوانان "جاهل" و "سبک" تلقی می کردند، ولی او بی توجه به این گونه نظرات شخصی، که سلیقه آنان تبدیل به منکر و معروف شده بود، و به اجتماع تحمیل می گردید، آنگونه که می خواست، بود و رفتار می کرد، ولی هماو وقتی به شهادت رسید، تمام این انگ ها به کناری رفت، و همین جوانی که او را ممکن بود "جلف" و سبکش ارزیابی کنند، واجد تمام ارزش ها گردید، و جوانی پاک، مومن و... ارزیابی و خطاب گردید، و در حالی که بسیاری از معروف ها، و منکر هایی، که به واقع سلیقه های شخصی افراد اختراع کننده آنان بودند، که متناسب با حال و جّو موجود اجتماعی، تعریف شده و به دیگران تحمیل می شدند، را رعایت نمی کرد، و اینگونه جوانان، که اهل پذیرش این تحمیل ها نبودند، به جامعه خود معترض مانده، راه خود را می رفتند؛

امروزه شاید این موارد منکر و معروف، دیگر به واسطه رشد و بلوغ جامعه ما، شیوع، کثرت و همه گیری و...، خنده دار و جوک تلقی شوند، اما آن روزها همین موارد منکری که اکنون دیگر هرگز منکر تلقی نمی شوند، ملاک ارزشیابی، مارک زدن، و سنجش میزان ایمان، و پایبندی به ارزش ها، تلقی می شدند، و جوانانی که به این تحمیل ها تن نمی دادند، متاسفانه بسیاری، انگ ها و برچسب های متفاوت دریافت می داشتند، و باید تاسف خورد که اینگونه جوانان در زمان زنده بودن خود، اینگونه از چشم ها می افتادند، اما در جامعه نامتوازن ما، فقدانشان، آنان را از این فرش مندرس و قابل تذکرِ ناشی از تلقی غالب اجتماعی، به عرش اعلا پرواز می داد، و آنان را در عرش می نشاند،

و این چنین، در فرهنگ اجتماعی ما، زنده های سرشار از زندگی و شادابی و امید، به معیارهای سلیقه ایی دل افراد کشیده می شدند، و خالی از ارزش، و خارج از کوکِ جّو مصنوعی حاکم بر جامعه ارزیابی، و مورد بی مهری واقع می شدند، و ترک دنیا گفته گان، در همین جو مسموم، ارزش کسب کرده، و تغییر نگاه به خود می دیدند، چیزی که انگار به فرهنگ ما تبدیل شده است، و در جامعه ما زندگان این چنین بیرحمانه، بی حرمت می شوند، و مردگان این چنین شامل مهربانی شده، و به عرش برده می شوند، حال انکه هر انسانی نیاز دارد که تا زنده است، خود را لایق احترام، و قدر دانستن ببیند، تا این که بعد از مرگ، برایش مقامات آنچنانی قائل شوند و...

ابراهیم ابوتراب، با تمام مشخصاتی که در او یافتم و بر شمردم، موقعی که به سن اعزام به جنگ رسید، در اولین فرصت خود را در خیل کسانی قرار داد، که باید مردانه جلوی خصم می ایستادند، کسانی که در میان آنان آمران به معروف آنچنانی، و ناهیان از منکر این چنینی هم، شاید دیده می شدند، و او آنقدر در ضمیر و رفتار خود آزاده و آزاد اندیش بود، که در اولین فرصت به خیل آنانی پیوست، که برای دفع تجاوز، و دور کردن مردم خود از خطر اسارت دشمن، و دفاع از آب و خاکش، به سوی جنگ شتافت، به حق هم ایشان در این صحنه مردانه ظاهر شد،

ابراهیم ابوتراب از خیل آزادمردان و رزمندگانی است که نزدیک به سه سال سابقه حضور در جنگ را دارد، و زمانی که در نبرد با دشمن به شهادت رسید، تنها 21 ساله بود، این یعنی اینکه، ابراهیم از حدود17 - 18 سالگی، و یا حتی پیش از آن حضور در جنگ را آغاز، و در همین زمان، موعد انجام  خدمت سربازی اش هم رسید و بعد از مدت ها که در جنگ بعنوان داوطلب و بسیجی سپری کرده بود، اکنون باید در قامت یک سرباز مدافع وطن بجنگید،

لذا با نگاه و امیدی که به زندگی داشت، از داوطلبی تغییر کسوت داد، و در نقش یک سرباز وطن، دوره خدمت سربازی خود را آغاز کرد، و خود را به واقع برای زندگی بعد از جنگ آماده می کرد، که به شهادت رسید. آن روزها داشتن سابقه جنگ، منافعی برای رزمندگان نداشت، لذا اگر رزمنده ایی پیش از انجام سربازی، سابقه جنگ هم می داشت، این مدت، از زمان خدمت سربازی اجباری اش کسر نمی گردید، و هر سربازی باید 28 ماه تمام، فارغ از  هر سابقه ایی که می داشت، خدمت می کرد، تا کارت پایان خدمت دریافت کند، و ابراهیم در همین گذران 28 ماه بود که در نبردی سخت، در خلال عملیات کربلای 5 در اطراف بصره عراق، در حالی که دو پایش به واسطه اصابت ترکش قطع شده بود، به شهادت رسید، روحش شاد.

پیش از این، او به توصیه همرزمانش که تشویق به پذیرش انجام تعهد 5 ساله، و پیوستن به کادر سپاه پاسداران اش می کردند، که در نتیجه آن، هم شامل حقوق و مزایای پاسداری می شد، و هم دو سال سربازی اش، مستهلک می شد و... عمل نکرد، و خواست تا سربازی اش را در موعد مقرر و در روش معمول خود انجام داده، یکی از موانع بزرگ زندگی معمول جوانان ایرانی، یعنی انجام سربازی را از پیش پای زندگی خود احساس می کرد، سریعتر و اگرچه پر هزینه تر بردارد، و لابد به زودی به زندگی عادی باز گردد، اما این جنگ خسارتبار هم زندگی او، و هم فرصت زندگی بسیاری دیگر از جوانان ما را ضایع کرد و از آنان سلب کرد،

و باعث تاسف است که در این کشور، با همه خسارتی که از این جنگ لعنتی متحمل شدیم، که طولانی ترین و خسارتبار ترین جنگ جهان در قرن بیستم لقب گرفت، هیچگاه یک جنبش ضد جنگ واقعی و در خور آنچه بر ما و جوانان ما رفت، در ایران شکل نگرفت، تا از خسارات جبران ناپذیر این جنگ لعنتی لایه بردارد، و همه ی چهره زشت و کراهت بارش را نشان دهد، و آنچنان که باید و شاید، پرده از راز های مگوی آن بردارد، و چهره تلخ آن را نزد همگان هویدا سازد، و لذا در نبود رسانه های مستقل و موثر، که روی این کیس کار کنند، چهره مخوف جنگ از نظرها پنهان ماند، و امروز کسانی را می توان دید که مدح گوی جنگند، و در فراقش می سرایند و می خوانند و گریه می کنند، و در نبود چنین خیزشی که بعد از هر جنگی در جوامع جنگ زده شکل می گیرد و زمینه سازان جنگ را به محاکمه کشیده و رسوا می کند، و شرایط پیدایش جنگ ها را تبیین کرده از تکرارش هشدار می دهد، اما به عکس در جامعه ما از نعمت جنگ گفته می شود و در فراقش فریاد واحسرتا سر داده می شود، حال آنکه در شرایط عادی باید خسارت دیدگان این جنگ دهان استقبال کنندگان و مدح گویان جنگ را بشکنند، تا دوباره این کشور و هیچ کشور دیگری شرایط ایجاد جنگ جدید ایجاد نگردد، و هرگز دوباره دچار چنین وضعی نشویم، و یا حداقل در وضعی قرار داشته بگیریم که جریان جنگ طلب، در داخل وجه غالب نداشته، و فرصت مانور نیابد.

اما ابراهیم این قصه دردناک جنگ مذکور، و نابود شدن سرمایه های ملی این کشور، به هنگام مواجه شدن با کوس حرکت به سوی مرگ، و ترک این دنیای وحشی کشتار و جراحت و جنایت، با قلبی رقیق و مهربان، شدیدا دغدغه رضایت مردم، و اهل خود را داشت، که این چنین در وصیتنامه خود روی کلمه "حلالیت" مثل بسیاری از همرزمان شهید دیگرش، مانور داده، و به خصوص خود را بدهکار پدر و مادرش می دید، و در صدد جلب رضایت قلبی آنان بود که چنین نوشت : "... و اما پدر و مادرم، چند كلامي با شما پدر عزيزم: هميشه خود را مديون دست‌هاي پينه‌ بسته‌ات مي‌دانستم و تقاضا دارم كه زحمت‌هاي جبران ‌ناپذيرت را حلالم كني و اميدوارم بعد از من بتواني هرچه بيشتر در خدمت اسلام و جنگ باشي. مادر مهربانم، كه هرگز نتوانسته‌ام محبت‌هاي تو را جبران كنم، شير پاكت را حلالم كن، و رنج‌هايي را كه از طرف من بر تو وارد شده ناديده بگير. پدر و مادرم، پيوسته در نامه‌هاي متعددي كه برايتان مي‌نوشتم، به شما قول داده بودم كه فرزندي شايسته برايتان باشم و اميدوارم كه با نثار جان خويش در راه اسلام توانسته باشم به اين عهد خود وفا كرده باشم. برادران و خواهران عزيزم، برادر كوچك خود را حلال كنيد..."  

شهید ابراهیم ابوتراب جوانی شاداب، خوش مشرب، اهل موسیقی های شاد، فوتبالیستی و... فعال و قهار، اهل بزم و خنده و خنداندن بود، و جوانی بود که فارغ از قیود جامعه ترمز خورده خود، اسب زندگی را مطابق با دنیای شاد خود سوار بود، و قصد پیاده شدن از آن آزادی عملی که در رفتار و تفکر، برای خود قائل بود را، نداشت، در دوره جنگ با او همرزم نبودم، اما در دوره زندگی، به واسطه برادر شهیدم، سید محسن، که با او نسبتا همسال و هم بازی بودند، بسیار باهم محشور می شدیم، و شیوه اخلاق و منش آزادمنشانه اش را دیدم و چشیدم، و او هرگز اسیر جّو زمانه خود نشد، و آزادانه بی توجه به آنچه دیگران برایش قالب می زدند، بر بال اندیشه ها، و قالبی که مطابق با دوران جوانی و نوجوانی اش، برای خود ترسیم کرده بود، زندگی می کرد، این نوع آزاد منشی ها در تفکر و رفتار، بسیار زیباست، و چنین انسان هایی، با اعتماد به نفس مثال زدنی اشان، خود رهبران زندگی اجتماعی خود هستند، قوام شخصیتی مناسب دارند، و خود تعیین کننده الگوی زندگی خودند، و البته خود نیز پیروی راستین و بی ریا، بر الگوی زندگی خود می باشند، و تن به اجبار و جبر موجود در فضای غیر منطقی اطراف شان نمی دهند، آنان آزادمردانی اند که آزادانه انتخاب، و طبق انتخاب خود، آزادانه عمل، و آزاد زندگی می کنند.

آنچه از همرزمانش شنیدم، ابراهیم در خطیر ترین دوران جنگ، همراه با رزمندگان تیپ 17 علی ابن ابیطالب سپاه، از نبردهای پاکسازی جاده بانه به سردشت گرفته، که دوشادوش رزمندگان لشکر 28 کردستان ارتش جنگیدند، تا عملیات های دیگر از جمله والفجر 4 و... و عملیات های مختلف در سرزمین داغ جنوب، در این جنگ خسارت بار تحمیلی، تا زمان شهادت، مشارکت فعال داشت، ابراهیم در شرایطی جنگید که خطر، آنقدر به رزمندگان نزدیک بود، که او احساس می کرد، باید در آمادگی نبرد، از همه پیشروتر باشد، لذا از پتانسیل جان لوله سلاح ژ3 اش نیز، در خلال نبرد باز پس گیری جاده بانه به سردشت، علاوه بر خشاب پر از گلوله اش، استفاده بهینه می کرد و تیری بیش از سازمان معمول حمل سلاح، در جان لوله اسلحه اش ذخیره داشت، تا در هنگامه ی نبردی غیر قابل انتظار، که هر لحظه احتمال آغازش توسط دشمن می رفت، چراکه معمولا دشمن در یک غافلگیری عجیب، آن را آغاز می کرد، یک گلوله آماده به شلیک، بیش از دیگران برای جنگیدن داشته باشد،

 لذا وقتی در حدود سال 1360 که در مسجد بانه در جمع همرزمان خود برای این نبرد آماده می شدند، چنان آماده بود که سلاح پر و پیمان، و این شگرد جنگی اش، نزدیک بود کار دستش بدهد، اما گلوله ایی که در جان لوله اسلحه اش قرار داده بود، در یک غفلت همرزمش، چگانده، و شلیک شد، و خوشبختانه سر لوله اسلحه اش به سمت سقف مسجد شهر بانه بود که همانجا پذیرای این گلوله گردید، و خوشبختانه خسارتش مقداری کچ بود، که از سقف کنده، و بر سر رزمندگانی که زیرش در حال استراحت بودند، ریخت، و نصیب صورت نازنین خودش هم، پوکه داغ شلیک شده ایی بود، که زخمی ناشی از داغی و ضربه بر جای گذاشت.

آری به رغم آن همه شور و هیجان برای زندگی، در این جنگ، اینقدر آدم ها با مرگ نزدیک و همآغوش می شدند، و البته به هنگامه رویارویی مرگ و زندگی، همواره انسان متحول می شود؛ به خصوص جوانی که خود را برای کسب بالاترین استاندارد زندگی آماده می کند، و این چنین در مخمصه جنگی تحمیلی گرفتار می گردد، و بسیار تاسف بار است مرگ جوانانی که مملو از زندگی و سرشار از امید برای آغاز آنند، در حالی که نمی خواهند تن به این واقعه نابه هنگام دهند، و این جبر روزگار، و هوای نفس حکام مستبد است، که این جوانان پرشور و لبریز از زندگی، و عاشق آنرا، با چهره نابهنجار مرگ مواجه کرده، و البته همه را به داغ آنان می نشانند.

آنچه که اکنون در اوکراین، یمن و... می بینیم، مثل همیشه، دست ساز مستبدین دوران، و توسعه طلبانی است که، زندگی را از اینگونه جوانان، و اهل شان، سلب می کنند، و آنان را به اجبار در خیل آوارگان، جنگ زدگان، کشته ها، مجروحین، اسرای و... جنگ وارد می سازند؛ جوانانی که تا چند هفته پیش از شروع هر جنگی، مملو از زندگی، و سرشار از برنامه های پرشور برای ارتقای آنند، و اکنون اسیر یک حادثه ناگوار، ناشی از منویات دل یک مستبد و... شده، که شرایط جامعه را با یک حرکت نابجا، و تصمیم نابخردانه، و در یک بی سیاستی کامل، به صحنه کشتار و ویرانی، و به مقتل بردن این چشمه های جوشان زندگی انسانی، تبدیل می کنند،

باشد که روزی، بشریت به چنان اوجی از رشد و پیشرفت فکری و عملی برسد که، هیچکس را یارای تمجید از جنگ، و استقبال، و زمینه سازی برای آغاز آن نباشد، و هر جنگ افروزی، و تئوری پرداز مهیا کننده جنگی و... چنان با بی اعتنایی، و واکنش منفی و تنفر برانگیز شدید جریان ضد جنگ توسط جهانیان مواجه گردند، که دیگر کسی را هوس ایجاد جنگی نکند، آنچه این روزها دنیا در مقابل حرکت متجاوزانه مستبد کرملین، در حمله به همسایه خود اوکراین، در تحریم و اخراجش از صحنه جهانی انجام می دهد، می تواند شروع و آغاز، و الگوی خوبی برای منزوی کردن جنگ افروزان و متجاوزین و آغازگران جنگ باشد، تا دیگر هیچ جوان و هیچ خانواده ایی، در این کره خاکی، این چنین از حق زندگی، که در واقع حق مسلم و خدا دادی اوست، ناکام و نابرخوردار نشود.

روح آزادمرد شهید ابراهیم ابوتراب شاد و قرین آرامش و رحمت الهی باد

Click to enlarge image 1.PNG

شهید ابراهیم ابوتراب

وصیت نامه شهید ابراهیم ابوتراب که تنها ده روز پیش از شهادتش به نگارش در آمده است، ابراهیم پیش از این که در جمله ی قهرمانان خفته در مزار روستای گرمن قرار گیرد، این چنین نوشت :   

ابراهیم ابوتراب

بسم‌الله الرحمن الرحيم

«الذين امنوا و هاجروا و جاهدوا في‌سبيل‌الله [3] امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون». [4]

«اشهد ان لا اله الاالله و اشهد ان محمد رسول‌الله و اشهد ان علي ولي‌الله».

اينجانب، ابراهيم ابوتراب، فرزند فتح‌الله، وصيت‌نامة خود را به شرح ذيل تقديم مي‌كنم. خدايا، پناه مي‌برم بر تو. پس كمكم كن تا بتوانم حقيقتي را كه در اعماق وجودم نهفته به رشتة تحرير درآورم. الهي و ربي من لي غيرك. [5] خدايا غير از تو كسي را ندارم و تنها معبودم تويي. خدايا در دعاي با عظمت كميل مي‌خوانم كه «اللهم فاقبل عذري و ارحم شدة ضري و فكني من شد وثاقي يا رب ارحم ضعف بدني». [6] اي خداي من، عذر مرا بپذير و رحم كن بر ناتواني‌ام و رهايي ده مرا از بند سخت گناهانم و رحم كن بر ناتواني بدنم. خدايا، خود مي‌داني كه به‌خاطر رضاي تو و سالت (رسالت) و مسئوليتي كه نسبت به امام و انقلاب داشتم، پاي در جبهه گذاشتم و جان بي‌ارزش خود را به كف گرفته، تا بتوانم با نثار جانم در راه اسلام و قرآن اداي تكليف كرده باشم و اكنون كه خود را سربازي نالايق براي اسلام و امام مي‌دانم، از تو اي مهربان خدا مي‌خواهم كه توفيق شهادت در راهت را نصيبم كني. خداوندا، در جاي ديگر از دعاي كميل مي‌خوانم كه «ولايمكن الفرار من حكومتك». و گريز از قلمرو حكومتت ممكن نيست. پس پناه مي‌برم بر تو اي تنها معبود عاشقان.

برادران و خواهران مسلمان، زبان الكنم قادر نيست براي شما چيزي بگويد و قلم هرگز قادر نيست شهامت، شجاعت و ايثار و مردانگي شما را توصيف كند. اما توجه داشته باشيد كه داريد. زمان زمان حسين و ايام ايام عاشوراست پس به‌خاطر خدا اوامر امام را بدون چون [و] چرا بپذيريد. شهداء را فراموش نكنيد و مسئله جنگ، كه به گفتة امام مسئله اصلي است، فراموش نشود و اما آنان كه هنوز در خواب غفلت به‌سر مي‌بريد و در پيروزي اسلام ترديد داريد، بايد بگويم تا دير نشده به آغوش اسلام برگرديد. اي منافقين و اي مزدوران استكباري كه بويي از وجدان [و] انسانيت نبرده‌ايد، بدانيد كه روزي رزمنده‌هاي ما به سراغ شما خواهند آمد و فريادهاي پوچ شما را در گلو خفه خواهند كرد. در پايان از ملت عزيز تقاضامندم كه هميشه حامي اسلام و روحانيت مبارز در خط امام باشيد و اما پدر و مادرم، چند كلامي با شما پدر عزيزم: هميشه خود را مديون دست‌هاي پينه‌بسته‌ات مي‌دانستم و تقاضا دارم كه زحمت‌هاي جبران ‌ناپذيرت را حلالم كني و اميدوارم بعد از من بتواني هرچه بيشتر در خدمت اسلام و جنگ باشي. مادر مهربانم، كه هرگز نتوانسته‌ام محبت‌هاي تو را جبران كنم، شير پاكت را حلالم كن و رنج‌هايي را كه از طرف من بر تو وارد شده ناديده بگير.

پدر و مادرم، پيوسته در نامهای (نامه‌هاي) متعدي (متعددی) كه برايتان مي‌نوشتم، به شما قول داده بودم كه فرزندي شايسته برايتان باشم و اميدوارم كه با نثار جان خويش در راه اسلام توانسته باشم به اين عهد خود وفا كرده باشم. برادران و خواهران عزيزم، برادر كوچك خود را حلال كنيد و هميشه حامي اسلام و قرآن باشيد و تا مي‌توانيد برايم كمتر گريه كنيد كه همانا از گريه شما منافقين خوشحال خواهند شد. دوستان عزيزم، اگر در طول اين مدت از من رنجشي ديده‌ات (دیده اید) مرا حلال نماييد و سعي كنيد در زندگي‌تان راه‌روِ راه خونين شهيدان باشيد و امام عزيز را تنها نگذاريد كه نخواهيد گذاشت. در پايان نصر و پيروزي را براي ملت عزيز و رزمندگان اسلام خواهانم.

امام را تنها نگذاريد، پيرو روحانيت باشيد.

جنگ جنگ تا پيروزي.

وصيت‌نامه‌هاي گذشته مردود است.

ابراهيم ابوتراب  15/10/65

 

[1] - در آن زمان فرض بر این امر بود که، اکثریت جامعه، انسان هایی از جنس کار و کارگری اند، که سمبل و نشان کار و کارگری لباس کار ساده و به اصطلاح خاک آلوده ایی بود، که پوشندگان آن فارغ از هر گونه تکبر، و خود بزرگ بینی، از تواضع در فکر و عمل برخوردار بودند چنین افرادی را "خاکی" می گفتند

[2] - وقت گذرانی های بی ارزش و فاقد بازده برای زندگی، اصطلاحی که برای این گونه مشغولیت ها گفته می شد، آن روزها محور و ارزش، کار و درآمد بود، و فرض بر این گرفته می شد که هر چیز که شما را از کار با بازده درآمدزایی و... باز می دارد، به واقع وقت گذرانی های بیهود و "یلللی تلللی" نامیده می شدند، نگرشی که امروز درست یا نادرست دیگر منسوخ شده است.

[3] - سوره توبه/ آیه 20 که ترجمه آن به این شرح است : "آنها كه ايمان آورده و هجرت اختيار كرده و در راه خدا با مال و جان جهاد كرده‌اند."

[4] - بخشي از آيه 169 سورة آل‌عمران است كه شهيد در اصل وصيت‌نامه آن را در ادامه قسمتي از سورة توبه، آيه 20 آورده است. ترجمه: "مرده مپنداريد بلكه آنها زندگانند و نزد خدايشان روزي مي‌خورند."

[5] - فرازي از دعاي كميل است. به این معنی که "خداوندا، ای هدایت گر من! غیر تو کسی را ندارم"

[6] - در اصل وصيت نامه شهید به جای اللهم از "الهم" استفاده کرده بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...