مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

من خود شریعتی را نه دیده ام و نه با آثار او آشنایی کافی دارم، اما کتاب های او را عنوان به عنوان، در چاپ های بی کیفیت که معلوم بود، زیر زمینی و اما در تعداد زیاد، به روش "از تولید به مصرف" منتشر می شد، و جوانان قبل از انقلاب آنرا بین خود دست به دست می کردند، را دیده ام، شاید در آن کم سن و سالی، عدم جذابیت اوراق و چاپ هم بود که هرگز این کتاب ها را با همان ولع تمام که بزرگترها می خواندند، رغبت نمی کردیم که بگیریم و چند خط از آن را بخوانیم و...

به عدد انگشتان دست هم شاید سخنرانی های او را گوش کرده باشم، شریعتی متعلق به جوانانی بود که انقلاب را به سمت پیروزی بردند، و مبارزات ضد استبدادی و حاکمیت فردی را پیش راندند، جوانان دور بعد، از شریعتی چیزی نمی دانند جز خیابانی که به نامش مانده است، بین نسل انقلاب کرده و نسل بر نتیجه انقلاب نشسته، یک گسست و شکاف کامل وجود دارد، وقتی پای صحبت جوانان انقلاب کرده می نشینی انگار آنان از دنیایی دیگر آمده اند و از دنیا و آرمان ها و افراد دیگری می گویند، که نسل ما کاملا از آن بی خبر است، که این ناشی از مشکل رسانه ها در کشور ماست، رسانه هایی که به هرکه بخواهند تریبون می دهند، و قادرند یک نسل را از داشتن تریبون محروم کنند، و به نوعی از صفحه اجتماع حذف نمایند.

اول تیرماه 1398 در حواشی سالروز فوت دکتر علی شریعتی مصاحبه ای تحت عنوان " پروژه تاریخی شفاهی ایران، دوره پهلوی دوم" توسط دفتر تاریخ شفاهی و تصویری ایران" حاوی روایت جناب آقای دکتر سید حسین نصر، [1] از پرونده فعالیت دکتر علی شریعتی به دستم رسید، که خیلی برایم تامل بر انگیز بود، متن سخنان ایشان در این کلیپ 7 دقیقه و 24 ثانیه ایی که توسط "تاریخ آنلاین" منتشر شده است، بدین شرح است :

حسینیه ارشاد
مسجد حسینیه ارشاد

"من تماسم با مرحوم دکتر شریعتی بیشتر از طریق حسینیه ارشاد بود. یک فردی به نام آقای همایون، آمد این حسینیه را درست کرد، و چهار نفر را به عنوان رایزن ها و مشاورین اصلی این مرکز انتخاب کرد، مرکب از مرحوم مطهری، خود بنده، شریعتی و کسی به نام شاهچراغی که یک حجت الاسلام بود، بسیار باهوش و برجسته، که بیچاره سکته کرد و در جوانی مرد، مال شیراز بود. ما چهار نفر بودیم.

بعد هم من شریعتی را جاهای دیگر ملاقات کردم، و تو دفترم یک بار خواستم باهاش صحبت کردم، ولی بیشتر تماس ها توسط حسینیه ارشاد بود. جنبه های سیاسی زندگی شریعتی، طرفدارانش این را یکجوری تعبیر می کنند، مخالفانش یک جوری تعبیر می کنند. ولی واقعیت امر این است که شریعتی رفت در مشهد و شروع کرد به درس دادن، دکتر جلال متینی که رئیس دانشگاه فردوسی مشهد بود، خودش هم راجع به این موضوع نوشته و چیز گفته است، آنوقت سازمان امنیت (ساواک) پشتیبانی بسیار بسیار قوی از او می کرد. به خاطر این که عضو سازمان امنیت بود، به طور قوی، به یک طوری یا نحوی یا همکاری و یا عضویت داشت. در این شکی نبود.

منتها او (دکتر شریعتی) می گوید من این کار را می کردم برای پیشبرد اهداف انقلابی، یک عده می گویند نه اینطور نیست، تعبیری دیگر دارند که من به آن کاری ندارم. حتی وقتی که ممنوع الدرس شد ولی می توانست... سازمان امنیت به دانشگاه فردوسی دستور داده بود که حقوقش را بدهند؛ بعد هم که آوردنش تهران مشاور وزیر علوم بود، روزها هیچ کاری نمی کرد و حقوق خیلی خوبی می گرفت. از وزیر علوم حقوق می گرفت همان موقع که این حرف های تند را می زد.

راجع به این جلسه براتون بگم، من اصولا با این نوع چپ گرایی دینی از اول فوق العاده بد بودم، بد یعنی این که اختلاط حق و باطل بدتر از خود باطل است، منافق در قرآن به این معنیه، که بعدها اسمش رو گذاشتند روی مجاهدین خلق، اصلا این واژه منافق که اینقدر منفی است در قرآن، مال همین مورد است،

خوب آن داستان معروف که جاهای دیگر هم بنده نقل کردم، شاید در نوشته های دیگر ذکر شده باشد، من و آقای (شهید مرتضی) مطهری، اول تعجب می کردیم که چطور است که این کاشی های (حسینیه ارشاد) و... هر چه دستور می دهیم برای حسینیه ارشاد که ساخته بشه .... البته آقای همایون ثروتی داشت، ولی شما نمی دانم رفته بودید آن تو (ی حسینیه ارشاد) یا نه، دیدید چطوری در آمده، مثلا من مبل داخلی آن را من گفتم فرنگی سفارش بدیم، که آنوقت هتل شاه عباس درست شده بود ابراهیمی را فرستادن پیش من که خیلی با استعداد بود، گفتم او طراحی کند مبل هایی را که جنبه ایرانی داشته باشد و این موارد، هر کاری که ما می گفتیم می شد، یعنی نمی گفتند که ما متاسفانه بودجه نداریم و... کاشی های به این زیبایی و...

من و مطهری در حیرت بودیم، بعد معلوم شد پول ها از سازمان امنیت می آید، پول های ساخت حسینیه ارشاد همه اش نه ولی بدون شک از سازمان امنیت کمک می شد. بعدها این معلوم شد.

یک شب، که شب عاشورا بود، و من و مرحوم مطهری، و یک فردی به نام دکتر اسماعیل یزدی، که برادر ابراهیم یزدی بود که این رییس دانشکده دندانپزشکی دانشگاه تهران بود، از وقتی که در بوستون (امریکا) درس می خواند، دوست خیلی نزدیک من بود، خیلی هم خانواده متدینی بودند، من آن موقع ابراهیم یزدی را اصلا نمی شناختم، اسمش را فقط شنیده بودم، اسماعیل یزدی با من دوست بود، ما سه تایی رفتیم تا شب عاشورا را آنجا (حسینیه ارشاد) بگذرانیم، رفتیم تو نشستیم و حالا آنجا پر پر بود و آن بالا شریعتی داره سخنرانی می کند، و یک سخنرانی خیلی خیلی تند کرد، در مدح (ارنست) چه گوارا؛

و گفت حضرت امام حسین ع در واقع چه گوارای عصر خودشان بودند و چه گوارا، امام حسین عصر خود، البته من اولیش را یادم هست ولی دومیش را مطمئن نیستم. یک همچین چیزی گفت.

این را که گفت آقای مطهری به پهلوی من زد و من از جایم بلند شدم و گفتم اصلا اینجا جای من نیست، ایشان هم گفت من هم همینطور، آمدیم بیرون، آقای همایون در اتاق جلو و دفتر (حسینیه) نشسته بود، و ما فورا یک کاغذی گرفتیم و استعفا دادیم (از مشاورت ایشان در حسینیه ارشاد)، دوتایی ما (مطهری و نصر) روی یک کاغذ استعفای خود را نوشتیم و امضا کردیم و هر چه آقای همایون اصرار کرد گفتیم که نه، اینجا جای ما نیست و آمدیم برون و رابطه من با حسینیه ارشاد تمام شد. مال آقای مطهری هم همینطور، حالا این را داشته باشید.

چند روز بعد ، یک جلسه ایی راجع به شریعتی و حسینیه ارشاد در وزارت دربار تشکیل شد، آن آقای ثابتی نامی که در سازمان امنیت بود، اون یک طرفداری عجب و غریبی از شریعتی کرد؛ و گفتش که اینه (شریعتی) که افراد را از کمونیسم بر می گرداند. جوان ها خیلی دنبالش هستند، و آنهایی که دنبال او می روند دیگر کمونیسم نیستند.

من همانجا گفتم این خیلی خطرناکتر از کمونیسم بودند، و اینها (با گفته من) مخالفت شدید کردند و گزارش شدیدی را به ضد من برای شاه فرستاد. من هم خودم رفتم و دلایلم را به شاه گفتم، شاه هم گفت که حالا ولش کنید و هرچه؛ کاری به شریعتی نداشته باشید، شاه اسما شریعتی را می شناخت، من هم قضیه را ول کردم؛ ولی رابطه ام به کلی با حسینیه از بین رفته بود تا این که، این نهضتِ ... چند ماه بعد مجاهدین خلق فعالیت خود را شروع کرده بودند و شروع کردند به ترور کردن و... خانه های تیمی به آن می گفتند آن وقت، خانه های آنها را در شمال گرفتند، آنجا مقدار زیادی کتاب های شریعتی پیدا شد.

شاه دوباره مرا خواست و گفت شما راست می گفتید، این آقا (دکتر علی شریعتی) در واقع ایدئولوگ این گروه های... اون وقت نمی گفتند گروهک و می گفتند گروه مجاهدین خلق، و من دادم که بگیرند او را."   

این مطلب را با یکی از دانشجویان سابق انجمن اسلامی دانشجویان امریکا و کانادا که سال ها یکی از همراهان شریعتی در دوره مبارزات حسینیه ارشاد و همگام سخنرانی های پر شور او بود، روایت کردم، ایشان در این خصوص عنوان داشت :

"29 خرداد 1356 که آقای شریعتی فوت شدند، من در سیاتل در امریکا بودم، پسر آقای شریعتی (احسان) هم در شهری در نزدیکی سیاتل در کالج (مقطع بین دبیرستان و دانشگاه) درس می خواند، می ترسیدند که (به واسطه پسر شریعتی بودن) کاری سرش بیاورند، لذا اسم مستعار برای ایشان گذاشته بودیم، او را مهدی صدا می کردیم.

فهمیدن این جریان هم به این صورت بود که، یکی از دانشجویان به نام مهدی در جلسات ما شرکت می کرد، و می گفتند در شهری نزدیک سیاتل در کالج درس می خواند، بعد از 29 خرداد نامبرده را دیگر ندیدم که در جلسات حضور یابد. از دیگر دوستان پرسیدم که ایشان کجاست و چرا دیگر در مراسم انجمن شرکت نمی کند، دوستان پاسخ دادند، که مگر شما نمی دانی که نام اصلی او "احسان" است و فرزند دکتر علی شریعتی است، و عمدا ما اسم مستعار برای ایشان انتخاب کردیم، تا کسی او را نشناسد، و من دیگر او را ندیدم.

عده زیادی شریعتی را جاده صاف کن انقلاب می دانند؛ و آقایان بعد از انقلاب هم زیاد حق او را ضایع نکردند و بزرگترین خیابان را که قبلا خیابان "کوروش کبیر" بود، را به نام او تغییر دادند، و هم اکنون هم این نام از زمان آقای خمینی تاکنون به نام دکتر علی شریعتی مانده است، این در حالی است که نام خیابان ولی عصر را خیابان دکتر محمد مصدق ابتدا نامیدند، و بعد تغییر دادند و الان خیابان کوچکی را به نام دکتر مصدق نام داده اند.

آقای سید حسین نصر گفتند که شریعتی از طرف ساواک بودند، این مطلب درستی نیست. خود آقای سید حسین نصر هم در حسینیه ارشاد صحبت می کرد، البته نه مثل بقیه، ایشان آنوقت رییس دانشگاه آریامهر بود، دو جلد کتاب حسینیه ارشاد اولین بار منتشر کرد، این کتاب ممکن است در کتابخانه خود حسینیه ارشاد باشد، خیلی کتاب خوبی بود که عنوانش "محمد خاتم پیامبران"  که دو جلد است و با جلد نفیس هم درست کرده اند، اغلب کسانی که "سرشون به کلاه شون" می ارزید در ایران آن موقع، در این کتاب یک مقاله ایی تخصصی در خصوص پیامبر نوشته اند،

مطهری (مرتضی)، پدر شریعتی (محمد تقی)، سید حسین نصر، رفسنجانی (اکبر هاشمی)، خامنه ای (سید علی)، شیخ مرتضی شبستری، صدر بلاغی و... اینها بزرگان بودند. اغلب این ها که حرفی برای گفتن داشتند، هر کدام مقاله ایی برای این کتاب تخصصی نوشتند، اولین چیزی که من از همین آقای سید حسین نصر خواندم، مقاله تخصصی اش در خصوص پیامبر بود که در این کتاب به چاپ رسید.،

 البته نکاتی در ذهن من می رسد که خدا منو ببخشد اگر غیبت کسی را بکنم، شریعتی طوری بود که حسادت برانگیز بود، و آن موقع هم نسبت به او حسادت داشتند، و الان هم هست، مثلا با خود می گویند که چرا یک خیابان به این بزرگی به نام شریعتی است، و ما هیچی،   

فرض محال که محال نیست، گیرم دکتر شریعتی در ساواک هم بوده است، تاریخ اسلام دریایی است که در آن می توان تقیه را هم دید، می توان علی ابن یقطین را هم دید که در دربار بغداد برای شیعه کار کرده است، فرض کنیم که حرف جناب نصر درست باشد، که من قبول ندارم! کار دکتر شریعتی کفر آمیزی هم نبوده است،

من از آخرین جلسه ایی که دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد داشت، یادم هست، آن موقع این ساختمان مسجد که گنبد دارد را تازه تا مرحله اسکلت زیر زمین را زده بودند، و روی آن را پوشانده بودند، آذر ماه 1351 بود، آن موقع من در محلات (استان مرکزی) کار می کردم و از آنجا برای سخنرانی های دکتر به تهران می آمدم مثل هزاران نفر که دیگر که از جاهای دیگر می آمدند،

وقتی هفته قبلش دکتر در جمع همه افراد حاضر سخنرانی کرد گفت، "اینها به من گفتند (منظورش ساواک بود) که هفته بعد حق نداری به حسینیه ارشاد بیایی، و سخنرانی کنی، ولی من به ایشان گفتم که دیر متوجه شدید، اگر من بروم، هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد،" (این مطلب را آذر 1351 گفت)، خیلی از حاضرین از شهرهای دیگر می آمدند، بچه هایی مثل من از تمام شهرها کرمانشاه، خرم آباد و... می آمدند، شریعتی می گفت "از حالا به بعد گفتم تعطیل نکنید، اگر تعطیل کردید اوضاع بدتر می شود، و آن موقع هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد، برای این که من رسالتم را انجام دادم و حرف هایم را گفته ام، اگر تعطیل کردید به ضرر شماست، من حرف های خود را زده ام، و با این حساب هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد، تا حالا اگر تهران فقط بود حالا همه شهرها حسینیه ارشاد خواهد شد. (منظور دکتر شریعتی امثال ما بود) که در شهرهای مختلف حرف من را خواهند زد، حرف من را به گوش مردم خواهند رساند،" همینطور هم بود ما پنجشنبه و جمعه که می آمدیم تهران، وقتی می رفتم محلات همه دور من جمع می شدند که شریعتی چی گفت، من هم وظیفه ام بود که بگویم،  همین کلام دکتر بود.

هفته دیگر علیرغم این گفته شریعتی که گفته اند تعطیل کن، اما ما آمدیم، در تهران هم داشت برف می بارید، خیلی سرد هم بود، روی همان زیر زمین مسجد ما چوب و هرچه دم دست بود، گرد هم آورده و آتش درست کردیم و دور آتش ایستاده و منتظر شدیم که درب حسینیه باز شود، مردم هم مرتب می آمدند و به جمعیت افزوده می شد، اما درب حسینیه را باز نمی کردند، کل خیابان شریعتی پر از آدم هایی شد، که برای شنیدن سخنرانی دکتر آمده بودند، یک مرتبه از بلندگو حسینیه اعلام کردند، که "آقا (ی شریعتی) می خواستند برای سخنرانی بیایند که در مسیر دستگیر شده اند".

حرف های دکتر شریعتی بکر بود، با درد ما جوانان آشنا بود، شریعتی کسی بود که وقتی به سخنرانی می ایستاد 4 ساعت و نیم صحبت می کرد، همین آقای مطهری، رفسنجانی و خامنه ایی هم در حسینیه ارشاد صحبت می کردند، اما ربع ساعت که حرف می زدند، مردم خواب شان می گرفت، و آنها نمی توانستند مردم را پای منبر خود به گوش نگهدارند، ولی شریعتی 4 ساعت پشت هم حرف می زد و شاید 5 الی 6 تا سیگار را هم در حین سخنرانی می کشید و گوش شنونده همچنان تیز بود و به هوش بود که چه می خواهد بگوید.

پشت تریبون که حرف می زد سیگارش هم روشن بود و پکی هم به آن می زد، با کراوات و کت و شلوار ایستاده حرف می زد، شریعتی در سخنوری خیلی قوی بود، من 4 ساعت، سه ساعت و... یادم هست که سخن گفته است؛ همه مثل من در این مدت به هوش بودند و گوش می کردند، اگر می خواستی یادداشت کنی که مشغول یادداشت برداری می شدی و خوابت نمی برد، اگر گوش می کردی هم سخنانش چنان بکر و تازه و با درد هایت آشنا بود که اجازه نمی داد که چرت بزنی، صحبت های دکتر جذب کننده و بکر بود، آن چیزی بود که ما به دنبالش بودیم، و یک جمله اش را در جاهای دیگر پیدا نمی کردیم، در سخنان دکتر این مواردی که ما به آن تبشنه بودیم موج می زد؛ جایگاه او در بین جوان ها اینگونه بود؛ جمله هایش را به هدفی در قلب تو و تمام شنونده هایی می زد که آمده بودند تا بشنوند؛

ولی در سخنرانی آقایان دیگر، نیم ساعت بیشتر دوام نمی آوردی، اینها درد را خوب تشخیص نمی دادند، اول باید درد را شناخت، و شریعتی درد را می شناخت، او می دانست که درد جوان ها فقط سقوط نظام شاه نبود؛

در بین سخنرانان حسینیه ارشاد آقای رفسنجانی خیلی فعال تر از دیگران بود، او سلسله سخنرانی های متعددی تحت عنوان "عدالت اجتماعی در اسلام" را داشتند که به صورت سلسله سخنرانی بود و دوام دار تر؛ اما اقای خامنه ایی جوان تر و شاید هم سن و سال من را داشتند، و گاه گاهی به حسینیه ارشاد می آمدند، یکی از قلیل سخنرانی های ایشان را که من یادم هست، در خصوص "صلح امام حسن (ع)" بود که بعدها فهمیدم، یک فرد خارجی کتابی تحت عنوان "صلح امام حسن" به زبان عربی نوشته اند، که ایشان آن کتاب را از عربی به فارسی ترجمه می کردند. اطلاعات فعلی من هم بر این حکایت دارد که همان کتاب به فارسی و تحت عنوان "صلح امام حسن، نرمش قهرمانانه" منتشر شده است. 

کاخ جوانان که کمی پایین تر از حسینیه ارشاد برای سرگرمی جوانان تاسیس کرده بودند، وقتی شریعتی سخنرانی داشت، تعطیل می شد، چرا؟!! چون شریعتی دردشناس بود و سخنرانان دیگر حسینیه ارشاد هیچکدام شان درد شناس نبودند، و اینجاست که حسادت بر انگیز می شد، و این خاصیت بشر است و طبیعی؛ خود سید حسین نصر آدم پر مغزی است، مثل دیگران باسواد بودند، ولی این سواد فایده ندارد، چون سواد شان به درد جوان ها نمی خورد. باید درد را شناخت."

[1] - که در این کلیپ ایشان به عنوان "رئیس دانشگاه آریامهر و رئیس دفتر فرح پهلوی" معرفی شده اند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گرچه بیش از سی سال از جنگ می گذرد، گاه با خود می اندیشم، که همچون زمان جنگ و رزم، هنوز بدین جمله امام خمینی که "باید به تکلیف خود عمل کرد" وفادار مانده ام، و مبنا و موتور محرک آنچه انجام می دهم نیز، بر همین اصل استوار است، که "بدون نظر داشت به سود و زیان خود"، آنچه درست می بینم را، تکلیف خود دانسته و بدان عمل نمایم،

اما مشکل این رویکرد به زندگی، که از قضا بدین منوال تربیت هم شده ایم، در این است که، دیوانه ها و افراد خالی از تفکر و تعقل و غیر طبیعی ها هم، به نظر می رسد درست به همین راه و روشند، و بدون نظر داشت به عواقب عمل خود، بدانچه تکلیف خود احساس می کنند، عمل کرده؛ و در حالیکه اغیار و صاحبان اندیشه و تفکر، عمل چنین فردی را به عقل و محاسبه کشیده و آنچنان آن را از ریل خارج می بینند که بدین طرز فکر و عمل قاه قاه می خندند، و اهل و صاحبان اینگونه انسان ها، از کرده های چنین افرادی خون دل می خورند، و تنها محکوم به تحملند؛

گاه این فلسفه عمل را به سان روش انسان های در راه مانده و بی تکلیف می بینم، که نمی دانند چه کنند، و از هر سو برای آنچه فکر می کنند، راه نجات است، اقدامی می کنند تا شاید از این درماندگی و در راه ماندگی رهایی یابند، و شاید هم نه، و خود را به شانس و تقدیر می سپارند.

اما در این شیوه عمل به تکلیف، سوال مهمتر از روش کار، این است که اصلا تکلیف چیست، که بدان تکلیف عمل کنیم. تکلیف را اگر دیگران مشخص کنند، که این دیگر تکلیف ما نیست، تکلیف خودشان است، و اگر خود بخواهیم تعیین تکلیف کنیم، که این همان عمل به سان دیوانه ها و در راه ماندگان است، پس تکلیف چیست؟!

من که نمی دانم تکلیف چیست، پس بر مبنای همان آزادی که خداوند در تصمیم و عمل برایم نهاد، به همان رای که هر فرد (چه در این دنیا و یا آن جهان) مسئول و پاسخگوی عمل خود است و...، اخلاق، وجدان و... را مبنای عمل و قضاوت خود قرار داده، و ترجیح می دهم همان در راه مانده و دیوانه باشم، تا پیرو تکلیفی که دیگران بر اساس خواست درونی خود، و با توجه به خصوصیات خودخواهی و... انسانی (که بسیار طبیعی هم هست) تعیین می کنند.

من همچنان به تکلیفی عمل می کنم که آنرا تکلیف خود احساس می کنم.

بگذار خداوندگار از ما بپرسد که چرا دیوانگی کردی، آنگاه بگوییم در همین حد، یافتیم و شدیم. خدایا! آیا بر نادانان حرجی است؟!! و اگر راه درست برویم که، رهایی و سعادت را یافته ایم و سرفراز خواهیم بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

فردا اول تیرماه، بلندترین روز سال است، که من آن را روز یلدا [1] می نامم، و آمدن چنین روزی یعنی نقطه آغازین "چله تابستان"، [2] که آمدنش نوید شروع گرمای بیشتر است، و رسیدن میوه های تابستانی، و وفور میوه در این فصل؛ اما در این روز جمعه 31 خرداد، می توانیم، در روز وداع با خرداد 1398، و سوال بزرگ که آیا خرداد 1399 را هم خواهیم دید یا نه؟! صعودی دیگر به قله 3964 متری توچال، از مسیر یال شیرپلا را دوباره تجربه کنیم، تجربه ایی که به هر دلیل می تواند، حتی آخرین تجربه صعود باشد؛

شب گذشته را با اخبار سرنگونی پرنده جاسوس "گلوبال هاوک" امریکایی (MQ4c) به نیمه بردم و ساعت 12 نیمه شب را نشان می داد که من هنوز نخوابیده و در فکر تبعات این سرنگونی بودم، و اخبارش را دنبال می کردم، تنها شاید دقایقی به تعداد انگشتان دست خوابم برد، که زنگ موبایلم کوس حرکت صعود را زد، و به ناچار طبق وعده، خواب و راحت رها کرده و راهی شدم،

خیابان ها مثل روزهای معمول، مملو از کسانی بود که در این ساعات نیمه شب یا راهی منازل خود بودند، و یا راهی بستنی خوری ها و آش خوری ها و زیارت امامزاده صالح در تجریش، و ما هم در میان سیل ترافیک آنان راهی همان مقصد، اما به قصد، صعود به توچال از محور دربند، وقت زیادی از ما در این مسیر صرف شد و در این اتصال 30 خرداد به 31 خرداد، باز نعمت صعود به توچال، این دقایق بامداد را به کوهنوردی اختصاص می داد،

 به طتز به یکی از همنوردان که در مسیر با ما همقدم شد، و از کرج برای فتح این قله آمده بود، و شب را در پناهگاه شیرپلا سر کرده، و قله سبلان را بالای 5000 متر اعلام می کرد، گفتم "لطفا 36 متر تخفیف دهید، تا قله توچال را هم در زمره قله های 4000 متری البرز مرکزی جای دهیم، همانگونه که به سبلان 200 متر تخفیف دادید، و آنرا 5000 متری اعلام می کنید".

دیروز نیروهای نظامی ایران یک هواپیمای جاسوسی مهم امریکایی را سرنگون کردند، گرچه این توانایی در دفاع از مرزهای هوایی کشورمان ستودنی و افتخار آمیز است، و در مقابل ناتوانی همسایگانی همچون پاکستان و افغانستان در کنترل حریم هوایی اشان، که در این سال های اخیر، عرصه هواپیماهای بی سرنشین امریکایی بود، و آنان هر کجا را که خواستند زدند، کشتند و...،

اما این پیروزی می تواند مقدمه نابودی کشور نیز شود، چیزی که من هرگز آنرا نمی خواهم، نه می پسندم، شکست در سرنگونی یک شی جاسوس بهتر است، از پیروزی منتهی به نابودی و کشتار مردم کشورم؛ اما مسئولین سپاه در کنگره 5400 شهید استان کردستان روی این حرکت مانور تبلیغاتی شدیدی به راه انداختند، حق هم داشتند زیرا به لحاظ نظامی، این کار مهمی است و... اما آیا خیر کشور ما نیز در چنین رویارویی است، این سوالی است که از نظامیان نباید پرسید که آنان با این سوال بیگانه اند و از دید خود بدان پاسخ خواهند گفت؛ و من طبق همین سوال، همچنان بر این عقیده ام که جنگ برنده ایی نخواهد داشت، و پیروز آن هم در نهایت شکست خورده ایی بیش نیست.

و این را حتمی می دانم که پیروز هر جنگی باید بر خاکسترهای بازمانده از جنگ، خاکستر نشین شود، حتی اگر ما امریکایی ها را شکست دهیم، باز هم شکست خورده ایم، و امریکایی ها هم به همین درد گرفتارند، و به نسبتی همینطور خواهند بود، و در صورت پیروزی بر ما نیز، ننگ این جنگ نابرابر که با عهد شکنی بر ما تحمیل می کنند، بر دامن دولت آقای ترامپ و جمهوری خواهان تا ابد در تاریخ روابط ایران و امریکا خواهد ماند؛ همانگونه که سایه شوم پیروزی آنان در نبرد ویتنام، ژاپن و... بر دامن سیاستمداران وقت امریکایی در تاریخ سیاست امریکا ماند؛ و جنایت این دو جنگ دامنگیر تاریخ امریکاست و خواهد بود.

لذا برای من این شکست ها و پیروزی ها بر چنین دشمنی جای افتخار ندارد، مرا بیمناک هم می کند، چرا که پیامد آن چنان زیانبار خواهد بود، که شیرینی هر پیروزی را بر دل مردم ایران تلخ خواهد کرد، خدا کند این حادثه هم به جنگ منتهی نشود، و البته کار ما شده خدا کند، خدا کند... کردن، و هر روز بهانه ایی برای جنگ، توسط دو طرف آماده می شود، و کار ما باز همان خدا کند، خدا کند، است و بس.

ترامپ با زیرپا نهادن مفاد تفاهم نامه امضا شده برجام، و بی حق کردن ایران، از مزایای اقتصادی اش، زیر فشار و تحریم حداکثری، ما را تسلیم می خواهد؛ و در این زمینه، دارد شرایط ایجاد یک جنگ بی پایان را در بین جنگ طلبان دو طرف آماده می کند، و امروز ابتکار عمل در دست ماشه به دستان و جنگاوران است، و ترامپ با گسیل نیرو به منطقه خلیج فارس، در فرصت حضور چشمگیر نیروهایش در آب های جنوب ایران، با بر هم زدن موازنه قدرت بین همسایگان، به نظر من در حال آماده کردن شرایطی است که وقتی جنگ را شروع کرد، طرف ایرانی را مقصر و شروع کننده جنگ اعلام و جا بیندازد، و متاسفانه نظامیان ما شادمانانه از سرنگونی هواپیمای امریکایی و... می گویند؛

و این را همه کارشناسان می دانند که ترامپ در حال مهیا کردن شرایط انتخاب دوباره اش در قدرت در انتخابات سال 2020 است، و قدرت برای قدرتمداران به سان هواست، برای موجود زنده، و انسان قدرتمدار بدون قدرت مرده است، و او برای رسیدن مجدد بدین کرسی، از کنار کشته شدن میلیون ها انسان به راحتی خواهد گذشت.

این را در شرایط کشورهای منطقه هم می توان دید و این تنها ترامپ نیست که این چنین مبتلا به ظلم است، و دیگران نیز برای ادامه موروثی قدرت در خاندان و گروه خود، حاضرند کشوری را به جنگ ببرند و بعد از کشته ها و ویرانی های فراوان، آنکه را می خواهند بر جای کثیف خود بنشانند، بن سلمان، نتانیاهو و.... همه و همه در این امر مشترکند، و پایمال کردن خون ما انسان ها، برای هموار کردن مسیر قدرت شان اصلا بی معنی و بی ارزش است.

این یک حقیقت غیر قابل انکار است که جنگ از ما کشتار و ویرانی می خواهد، و برای این کار هزینه ایی هم نخواهد داد، چرا که چرخه خشونت، خود حلقه های دیگر خود را تولید و به پیش خواهد برد، خدا کند ایران در چنین چرخه ایی نیفتد. متاسفانه بازی گری بازیگران دست باز این صحنه، سخن از کنار کشیدن خدا دارد و وقتی جنگ را برای سوریه، عراق و... نوشتند، چرا برای ایران و عربستان و... ننویسند، مگر ما چه تفاوتی داریم، وقتی یمن را دارند ویران می کنند، و روزانه از این مردم فقیر و بی یار و یاور می کشند و تسویه حساب نژادی و قومی دارند، از ایران و عربستان و امارات هم می شود، چنین کرد، گناهی هم نیست و مثل بقیه توجیه خواهد شد.

دغدغه آغاز این جنگ، در این صعود که از نیمه شب آغاز گشت، با من در میان سیاهی سنگ ها و صخره و سایه هر گیاهی همراه بود، یعنی وقتی ساعت 2 بامداد صعود خود را از میدان سربند، در سربالایی های شیرپلا آغاز کردیم، سایه شوم جنگ هم سایه به سایه با من آمد، تا :

  • ساعت 4 و 25 دقیقه به پناهگاه شیرپلا رسیدیم
  • ساعت 4 و 53 دقیقه از پناهگاه شیرپلا، بعد از استراحت و... به سمت قله حرکت کردیم.
  • ساعت 6 و 43 در جانپناه مرحوم امیری حضور یافتیم
  • و در نهایت در ساعت 8 و 44 دقیقه به قله توچال رسیدیم، و بعد از دقایقی راهی پایین شدیم

اما تهران با این همه زیبایی برای رسیدن ترامپ و امثالهم به قدرت در امریکا و...، حیف است که ویران شود؛ سیل انسان ها از هر قوم و مذهب و تنها با نشان مشترک و هدف برابر کوهنوردی، به سوی قله رهسپارند، مثل همیشه انگار نه انگار که جنگ آوران در دو سوی خلیج فارس، مشغول زورآمایی اند، و ممکن است به یک نبرد تمام عیار بی پایان، تبدیل شود؛

در جانپناه امیری یکی از دوستان را دیدم که انتهای عصای چوبی اش، به طرز جالبی خم و دایره وار شده بود، بیدرنگ گفتم : "شما باید کرد باشید"، گفت "بله، شما از کجای ایران هستید"؛ گفتم از شاهرود، گفت "هنرپیشه ی خانم از شهر شما می شناسم که نامش را فراموش کرده ام"؛ گفتم، آقای داود میرباقری از هنرمندان بنام شهر ماست، او را سریع به یاد آورد و تجلیل کرد؛

او اما دل و زبانش از عشقش به "شیخ ابوالحسن خرقانی" و "شیخ بایزید بسطامی" ما می گفت؛ و من از او در کنار آب جدا شدم، تا آب برداشته خود از چشمه را به دوست تشنه ام برسانم، که منتظر این آب گوارا بود، و در بین این راه بودم که یاد این جمله شیخ ابوالحسن خرقانی افتادم و آنرا بلند، به طوری که این دوست کُرد من هم بشنود، خواندم، که فرمودند:

"هر که در این سرای (خانه ابوالحسن خرقانی) در آمد، آب و نانش دهید وز ایمانش مپرسید، که آنکه نزد باری تعالی (خداوند) به جانی اَرزد (که بدو اعطا کرده است)، در خوان ابوالحسن به نان و آبی نیز می ارزد (بدون توجه به نوع عقیده و مسلک و مرامش)". و این جمله زیبا و عصاره رحمت رحمانی در این دامنه کوه انعکاس یافت و همه آنرا شنیدند؛ و این دوست کرد من هم گفت "این شاید ناب ترین جمله، در ادبیات ایران است، که از دهان مبارک شیخ ابوالحسن بیرون تراویده است" و من هم گفتم این جمله لایق سر درب سازمان ملل در نیویورک است، او از من دور شد تا به قله ایی برود، که ما هم آبی نوشیده و نفسی تازه کنیم و در پی او به سوی هدف مشترک مان راهی شویم.

آب های چشمه نرگس و چشمه مرشد، صدای آهنگین خود را به کوهنوردان در حال حرکت در یال هدیه می کنند، تا در این لحظات پایان صعود آنان را همراهی نمایند؛ و این جمله انسانی و عارفانه شیخ ابوالحسن خرقانی، هم به زیبایی این آواز آب مزید شد، و انرژی رونده ایی را که ما را به قله می برد، به رغم این شب دهشتناک گذشته، و استراحت و خوابی که، نداشتیم، برای ما انرژی حرکت بود، و همچنان با ما همراه و همیار، تا در این صعود زیبا کمکیارمان باشد.

و در انتها در بالای قله باز سر و دست رو به آسمان بردیم، و از خدایی درخواست ها کردیم، که شدیدا این روزها جای خالی دستش را برای زیر و رو کردن این شرایط ناگوار و دهشتناک آمادگی به جنگ، و هوس خون ریزی جنگ طلبان و شیاطین انسان نما را، می بینم و کاری از دستم بر نمی آید الا باز خواستن از او.

باز به یاد این جملات دکتر علی شریعتی افتادم که در مقام این ساعات صبح صعود می فرمود : " در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح، که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌ است، که افسونگران چیره دست در گره‌ها می ‌دمند و دوستان دشمن کام"

دکتر عزیز! تو درست می گویی که : "آنگاه که کمیت عقل می‌لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می‌کند."

 ایران! دست هایی که به ویرانی ات دست به کارند، کُل و شُل باد، چشم هایی که به ویرانی ات چشم دوخته اند، کور باد.

Click to enlarge image war-Trump.PNG

ترامپ نشسته بر کرسی تصمیم در حالی که به او جنگ پیشنهاد می دهند

[1] - بلندترین شب سال را شب یلدا می نامند و من هم به همین دلیل بلند ترین روز سال را روز یلدا می نامم

[2] - چهل روز اول تابستان یعنی سی روز تیرماه، بعلاوه ده روز اول از مردادماه، که با هم چله تابستان را در گاه شمار باستانی ایرانیان تشکیل می دهند و خصوصا کشاورزان در این ایام کار فوق العاده در تولید و برداشت خود دارند و داشتند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پرونده تاریخ مبارزات دکتر علی شریعتی، گرچه یک تجربه تکراری در تاریخ غمبار رهبران انقلاب های جهانی است، و تاکنون هم تا حدودی به او در نوشته هایم پرداخته ام، اما می خواستم بی هیچ نوشتنی از او، از کنارش امسال بگذرم، ولی نشد، چند جمله ایی از میان مطالبش، که از طریق فضای مجازی، در سالروز عروجش، به دستم رسید، باز دلم را آشوب کرد، و اکنون که یک نیمه ی دلم روی قله مهرچال است [1] که دوستان امروز در حال صعودش هستند، یک نیمه دلم نیز با دکتر علی شریعتی است و از او می نویسم؛ 

شریعتی فردی نیست که بتوان انقلاب و تاریخش را خواند، و از روی آن نقطه بلند در این تاریخ شکوهمند، به راحتی پرید، و این خط درشت را در بین خطوط دیگر وَر داد و از آن به راحتی عبور کرد، 29 خرداد، سالروز پر کشیدن معلم انقلاب، اعجوبه سخن و پیوند دهنده تفکر، تئوری پرداز و الگوساز مبارزه ایدئولوژیک است، که از دل مفاهیم شیعه و جامعه شناسی دانشگاه های غرب و شرق ایدئولوژی خاصی را اسخراج کرد، او جوانی از این مرز و بوم بود، که حاصل کار مطالعاتی اش، این شد که غرب را به شرق، و شرق را به غرب با مهارتی ستودنی، پینه زد، و چنان مبارزه در ذهنش درونی شده بود، که مفاهیمی را بیرون کشید، تا به مبارزه ایدئولوژیکی او برای "آزادی" ملتش، کمک کند، و به پیروزی آنان منتهی شود، او در این راه به اعتراف دوستان و دشمنان بسیارش، موفق بود. اما نمی دانم دکتر خود می دانست، که حصار ایدئولوژیک خود چه زندانی مخوفی است، و چه بندی بر پای روندگان خواهد شد، یا نه؟!! 

اما گرچه برخی "نمک شناسند" و پدیده ها را در زمان خود دیده، سنجیده و فارغ از نظر خود نسبت بدان، ارزش آنرا در جای خود ارج می نهند، و لذا برغم زاویه ایی که با شریعتی و تفکرش پیدا کرده اند، خود را بی پرده مدیون او اعلام می کنند، [2] و خدماتش را فراموش نکرده اند، اما گروهی نیز هستند که دوستانه همان موقع او را انحراف و شکست [3] در حرکت ایران و ایرانیان دانستند، و این نظر خود را نیز، به خود او کتبا نوشتند، و کسانی هم که اکنون وقتی کارنامه 40 ساله انقلاب، یعنی حاصل مبارزه او را می نگرند، او را یکی از متهمین اصلی شرایطی می دانند،که در آن هستیم، اما شریعتی همسنگرانی در دوران مبارزه هم دارد، که با او چنان دمخور و همنفس بودند، که شاید از سیگار او هم پُکی عمیق و دوستانه زدند، و اکنون قدرت دارند و او را به نسیان و فراموشی سپرده اند [4] و... همه مدیون شریعتی اند، گرچه مخالفش باشند، و او را بعد از مرگ هم موی دماغ خود بدانند.

مغزهای کوچکی که به بزرگی نشستگان می خنند
مغزهای کوچکی که به بزرگی تفکر نشستگان می خندند

اما او در زمان خود بعنوان رقیبی بزرگ برای جنبش های مختلف و جور واجور چپ بود که نسل روشنفکر و دانش آموخته ایران را، در عقب ماندگی دیگر اقشار جامعه آنروز، از آن خود کرده بودند، دانشگاه و عقبه فکری اش را در سیطره خود داشتند و گروه های فعالی بودند که در بهترین حالت، و بعد از پیروزی، نتیجه ی پیروزی آنان، ما را به یکی از اقمار بلوک شوروی سابق تبدیل می کرد، یعنی یک عقبگرد عظیم، که حداقل باز باید سال ها جنایت، خشونت، استبداد و... را تجربه می کردیم، تا نظام شوروی فرو بپاشد و شاید رهایی یابیم،

که تجربه کشورهای اقمار شوروی نشان می دهد حتی با فروپاشی شوروی نیز هنوز "استبداد سرخ" در حاکمیت های موروثی و اختناق آور خود در شکل ریاست جمهوری های مادام العمر در کشورهای اقماری شوروی سابق ادامه دارد، و چه موقع این کشور ها به دمکراسی خواهند رسید معلوم نیست.

و از آن سو نیز پیشوایان دینی که بخش زیادی از جامعه را در سیطره نفوذ خود داشتند، در حالیکه حرفی برای گفتن نداشته و خود در بی خبری، بی تحرکی و...، غرق در آموزه هایی بودند که مدت ها دست به دست شده و بهار و یا خزان صفویه، تزویر و فساد قاجاریه، و اصلاحات سلسله پهلوی و...، را به خود دیده، و نمی دانم چه بگویم که چه از این قالب های نامتوازن بیرون آمده بود، و اما نسل حاملان مذهب در آن روزگار مبارزه، گرفتار "حفظ شرایط موجود" بودند، و آنرا مناسب آنچه که خود را پاسدارش می دانستند، دانسته، و قلیل مبارزین برخواسته از بین آنان نیز منفور و موی دماغ دیگران محسوب می شدند، و حتی بعد از پیروزی انقلاب هم این مبارزین در بین اهل خود، در اقلیت محض قرار داشتند.

در چنین شرایطی که قشر جوان این کشور در هجوم چپ و عقب ماندگی این سو، تحت فشار شدید بود، شریعتی به عنوان یک نیروی نجات بخش از راه رسید، و یک پله ی بزرگ جامعه فکری ایران را ارتقا داد، و البته خود یک سال قبل از پیروزی حرکت بزرگش، که در آن نقش اساسی و بی بدیل داشت، از بین همفکران و مردمی که شیفته سخن و روش مبارزه خود کرده بود، رفت،

البته اکنون که نگاه می کنم، شریعتی خیلی خوش شانس بود که نماند و در فتنه پس از پیروزی، له، و یا قربانی جریانات بعد از آن شود، و به سرنوشت دیگر اوتاد و ایدئولوگ ها، به ترور (حذف فیزیکی و شخصیتی) مبتلا گردد، و خوشبختانه آنچه بر دیگران و همفکرانش رفت، شامل او نشد؛ و البته حقش هم نبود که بعد از این همه مبارزه، بعد از آن پیروزی بزرگ، شامل این جفا نیز گردد، جفایی که دیگران به راحتی شاملش شدند و بساط شان در همان سال های اولیه یک به یک جمع شد؛ و این مصداق آیه 216 سوره بقره [5] بود که خداوند می فرماید " چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است" و شریعتی اگر مخیر به ماندن و رفتن بود شاید ماندن و دیدن پیروزی را خواستار می شد، تا حاصل حرکت خود را ببیند، که به کجا و چه بِکِش، بِکِشی می انجامد. اما خداوند رفتن را برای او انتخاب کرد؛ یادش گرامی باد.

عده ایی شریعتی را انحراف می دانستند
عده ایی شریعتی را انحراف می دانستند

اما مطالبی از دکتر که مرا به نوشتن این یادداشت مجبور کرد :

  • اگر نمی‌توانی بالا بروی، سیب باش تا افتادنت اندیشه‌ای را بالا برد
  • ستایشگر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه‌ها را.
  • ابراهیم‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبه ایمان خویش باش.
  • هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده‌است.
  • مردن هم همچون زیستن بهانه‌ای می‌خواهد.
  • وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست. (کتاب پس از شهادت)
  • از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.
  • آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.
  • میوه‌های گوارا و معطر تاریخ، انسان‌هایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قله عظمت، به اعماق دره پرت کرده‌اند.
  • زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.
  • ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد ولی معلم می‌سوزد که بسازد.
  • دوستدار هنرمندانی بوده‌ام که به جای خاتمکاری و کاشیکاری‌های ظریف و آرایش‌های رقیق و نازک‌کارانه، وقار کوهستان‌های لجوج و خشم طوفان‌های وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشت‌های دهشتناک و خشن را سرمایه هنر خویش ساخته‌اند
  • بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛ اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن
  • انسان نقطه‌ای است بین دو بی نهایت، بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته
  • سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما… زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.
  • در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌ است که افسونگران چیره دست در گره‌ها می‌دمند و دوستان دشمن کام
  • نه، من هرگز نمی‌نالم؛ قرن ها نالیدن بس است؛ می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است
  • آن«امانت» که خدا بر زمین و آسمان ها و کوه ها عرضه کرد و از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت، همین است. نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت…«مسئولیت ساختن خویش» است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می‌گیرد!…( کتاب هبوط)
  • آنگاه که کمیت عقل می‌لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می‌کند.
  • توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند، و روشنفکر به ایمان.
  • شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌کشد رسوا می‌کند.
  • چه فاجعه‌ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می‌گیرد، و به دستی شرع را سپر.
  • تقلید نه تنها با تعقل سازگار نیست، بلکه اساسا کار عقل این است که هرگاه نمی‌داند، از آنکه می‌داند تقلید می‌کند و لازمه عقل این است که در این جا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند.
  • لازمه توحید خداوند، توحید عالم است و لازمه توحید عالم، توحید انسان است.
  • وقتی عشق فرمان می‌دهد، محال سر تسلیم فرو می‌آورد.
  • عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن، این انتخاب بزرگی است ، چه انتخابی!.
  • وارد کردن علم و صنعت، در اجتماع بی ایمان و بدون ایدوئولوژی مشخص، همچون فرو کردن درخت‌های بزرگ و میوه دار است در زمین نامساعد در فصل نا مناسب.
  • فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه می‌شود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.
  • هیچ چیز به وسیله دشمن منحرف نمی‌شود، دشمن زنده کننده دشمن است، بلکه آنچه که یک فکر و یک مذهب را مسخ می‌کند، دوست است یا دشمنی که در جامعه، دوست، خودش را نشان می‌دهد.
  • هنر تجلی روح خلاق آدمی است، هنر با مذهب خویشاوندی دیرین دارد… هنر یک ذات عرفانی و جوهر احساس مذهبی دارد.
  • جهل، نفع و ترس عوامل انحراف بشری
  • از تنهایی به میان مردم می‌گریزم، و از مردم به تنهایی پناه می برم
  • آنان که «عشق» را در زندگی «خلق» جانشین «نان» می‌کنند، فریبکارانند، که نام فریبشان را «زهد» گذاشته‌اند.
  • مردی بوده‌ام از مردم و می زیسته‌ام در جمع و اما مردی نیز هستم در این دنیای بزرگ که در آنم و مردی در انتهای این تاریخ شگفت که در من جاری است و نیز مردی در خویش و در یک کلمه مردی با بودن و در این صورت دردهای وجود، رنج‌های زیستن، حرف زدن انسانی تنها در این عالم، بیگانه با این «بودن»!
  • هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد، ظهور کند، بر او ظاهر گردد، و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه‌ها است در پی نیمه‌ها،

نور را به سوی دار بردن
نور را به سوی دار بردن و نظارگران آن صحنه

[1] - قله ایی در اطراف تهران، با نزدیک به 4000 متر ارتفاع، که تیمی از دوستان کوهنوردم امروز پنج شنبه، این قله را هدف صعود آخر هفته ایی خود قرار داده اند، و اکنون در حال صعودند و من در خانه نشسته و با شریعتی همنوا شده ام، نیم دلم آنجاست و نیم دلم اینجا و با دکتر و زندگی او کلنجار می رود.

[2] - "... آقای صحری که از نسل دانشجویان پیش از انقلاب بود، در آن سفر به بهشت زهرا، از تاثیر حضور استاد دکتر علی شریعتی در زندگی اش گفت که برایم خیلی جالب بود، ایشان اذعان داشت که اگر شریعتی در مبارزات پیش از انقلاب در دانشگاه نبود، بسیاری از نیروهای واجد تفکرات مذهبی از جمله خود ایشان، از کسانی بودند که در دوران مبارزات، به دامن گروه های چپ مارکسیست - کمونیست افتاده بودند و..." برگرفته یادداشت هایم در پست ذیل که کل این جریان را می توان در آن دید : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/715.html

[3] -  قبلا مطلبی در این خصوص تحت عنوان " آقای شریعتی! تفکر شما نمی تواند ایران را نجات دهد " نوشته ام. اهم مطالب این پست در آدرس ذیل قابل دستیابی است :  http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/sokan-in-on/600.html

[4] - "علی شریعتی - شهیدی از یاد رفته که پیکر پاکش بی هرگونه تفحص یافتنی است" عنوان مطلبی است خطاب به آنان که می توانند ولی از آوردن پیکر همسنگر دوران مبارزه به داخل کشور مسامحه می کنند تا او غربت خود در دوران مبارزه را همچنان بعد از مرگش نیز با خود داشته علی شریعتی - شهیدی از یاد رفته که پیکر پاکش بی هرگونه تفحص یافتنی استl

[5] - "جهاد در راه خدا، بر شما مقرّر شد؛ در حالی که برایتان ناخوشایند است. چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا می‌داند، و شما نمی‌دانید." كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ  وَعَسَى أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ  وَعَسَى أَن تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ 216  بقره

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

Vultures are going to fly over our death bodies

On the US side, president trump [1] speaks of "no war", but ultimate (inhumanitc-cruel) pressure to search for direct talk with Iranian government…, and this side the Iranian supreme leader speaks of "no war and no negotiation" with “the disloyal US president”!

And the third side who have fallen in love with a bloodshed, new war in the Middle East… are engaging to provide all that they need to start it, to achieve their goals, and lead the process to came to true, the proposal which map it, in their dirty minds. And they are very active to lead the situation to what they want, what about the price for the region’s nations?!! no one care about it.

 The observers can approve that, the pro-war elements, were successful, to arrange some indications that, can be sufficient excuse to start the war, and change a "no war, no peace", to a war position easily.

And the atmosphere is ready, to one of the two sides, to decide, to start it.

What about the people in between, who are care about them?! the people who don’t want any other war, in both side, they can do nothing.

Initiative is in the hand of warmongers, the first one who decide to start the war, this is our situation in this region.

This is the Middle East, the region which. God, ignore it, and hand it over to some forces, who want to achieve their goals by sword, and no peace is being seen in the horizon of blood, fire… for decades.

Decades of war, bloodshed, looting, destroying, displacing, aggression… of the Middle East nations is not going to came to end, and a new case by the Trump administrators, under the name of nuke non-proliferation, is under operation.  

every time this invasion to this innocent nations, is starts with a new name, last time was in the name of mass-destruction weapons in Iraq, and now anther accusation for Iran is provided, and it is going to be test.

A dirty joke which leading the region to new war, new face of cruel actions, bloodshed, looting, destroying, displacing, aggression…

[1] - https://www.theguardian.com/world/2019/jun/05/donald-trump-us-war-iran Donald Trump says US is not seeking war with Iran

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جامعه ایران، جامعه ایی زنده و در حال تحول است، زنده بودنش را می توان از تداوم، پیگیری، و اصرار آن، در بهره مندی از آزادی در خور، و رهایی از تسلط ناخواسته (فردی، گروهی، ایدئولوژیک، خارجی، داخلی و...) بر خود، و دنبال نمودن حق تعیین سرنوشت، مشاهده و حس نمود، حرکت نسبتا بزرگ "جنبش سبز" آخرین تحرک بزرگ ملت ایران بود، که این خصوصیت و خواست تاریخی را دنبال کرد و در خود داشت و نشان داد.

انسان مرده، جامعه مرده، فرهنگ مرده، و حتی خدای مرده و.. را تاریخ نویسان، بسیار ثبت کرده اند، بله جهان در کنار انسان ها و جوامع مرده، حتی خدایان مرده زیادی را نیز به خود دیده است، دانشمندان علم اجتماع جامعه را همچون ارگانیسم زنده در نظر می گیرند، که به حیات خود، در درجات مختلف سلامت، بیماری، مرگ، نیمه مرده، فعال، بیش فعال و... ادامه می دهد.

جامعه ایران به سان تمام جوامع درخور توجه جهان، یک ارگانیسم زنده اییست که سعی می کند تنگناهای پیش روی خواست های خود را بردارد، و گاهی برای رسیدن به آن تکان های شدیدی هم به خود داده است، که این موارد، تاریخ ساز مایه مباهات ملتی شد که امروز آن را در بین ملل زنده ی جهان می توان طبقه بندی و جای داد، یکی از مهمترین تنگناهایی که جامعه ایران را همواره آزار می دهد، و سعی بلیغ در خلاصی از آن را دارد، سلطه (خارجی و داخلی) و استبداد مسلط بوده است، و حرکت به سمت خلاصی از آن، گاه به موفقیت نسبی ختم، و گاه کامیابی به آینده و شرایط مناسب تر محول شده است، ولی هیچگاه نمی توان این حرکت را ناکام ارزیابی کرد؛

موانع ریز و درشت، گرچه تقریبا همیشه موجود بوده اند، ولی انگار هیچگاه منجر به توقف و یا فراموشی این خواست مهم ایرانیان نشده است، و تلاش های این جامعه زنده انسانی، برای رهایی از سلطه (خارجی و داخلی) را می توان همیشه زیر پوست جامعه ایران دید و حس کرد؛ حرکت پیشگامانه مردم ایران در این راه، در دهه های اخیر شدت و پیگیری شگرفی را نشان می دهد، و این حرکت حوادث مهمی را نیز آفریده است.

چه آنگاه که در جریان "جنبش مشروطیت" سعی کرد خود را از استبداد و سلطه سیستم پادشاهی قجرها خلاص کند، و آزادی و حق تعیین سرنوشت خود را کسب نماید، چه در جریان "جنبش ملی شدن صنعت و ثروت نفت"، که تلاشی برای رهایی از سلطه خارجی بود، و چه با باز تولید استبداد فردی (بعد از پیروزی مشروطه)، در جریان حاکمیت 50 ساله سلسله پهلوی دوباره اوج گرفت، و به "انقلاب 1357" انجامید، و برغم پیشرفت های جامعه ایران در زمان حکومت خاندان پهلوی، اما ملت ایران باز خود را راضی بدین پیشرفت ندید، و بر حاکمیت فردی و فقدان دمکراسی کافی قیام کرد؛ شاه بیت این قیام هم "آزادی و حق تعیین سرنوشت" بود.

پس از انقلاب نیز فارغ از این که ما آن را منطقی و درست بدانیم و یا ندانیم، اقشار مختلف مردم ایران با احساس کمبود در میزان اعطای آزادی، احساس استقلال و رهایی از سلطه فردی و طبقاتی، تسلط بر سرنوشت و حق تعیین آن و... را پیگیر شده است و این پیگیری منجر به حرکات واکنشی نسبتا شدید گردید، که نمود بارز آن "جنبش سبز" بود، که راه خود را در یک مقیاس نسبتا بزرگ آغاز کرد، تا به خواسته های اصلاحی، در راستای حق انتخاب نمایندگان خود، برای پیگیری جدی خواسته های مردم ایران، و رفتن راهی که از نمایندگان واقعی خود انتظار دارند، و در واقع کسب آزادی در حق تعیین سرنوشت و پیشبرد خواست آزادیخواهانه خود و... در پیش گرفت.

جنبش سبز نشان داد که جامعه ایران همچون آتشفشانی که هر از چند گاهی، احساس خفقان شدید کرده و فوران می کند، در زیر پوست جامعه ایران به کسب آزادی در خور، و رهایی از بندهای ایدئولوژیک مسلط ناخواسته، که این ممکن است آزادی آنان را تحدید نماید و به سلطه فرد، طبقه، تفکر و... منجر شود و... پایبند است، و زنده، مستدام و فعال، به انواع و اقسام و اشکال تسلط ناخواسته تن نخواهد داد، و این خواست همچنان در رگ های جامعه زنده ایران جریان دارد، تا به نتیجه در خور خود دست یابد.

این روزها در ده سالگی اوج حرکت سبز پوشان در سال 1388، که چه می خواستند، و چه نمی خواستند، خواست های آزادیخواهانه و نفی سلطه این مردم  و تقاضای حق تعیین سرنوشت آنان را نیز نمایندگی کرده، و آنرا فریاد زدند، می توان تبلور یک حرکت تاریخی و مستدام را به عینه دید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گرمای هوایی که بلافاصله بعد از عید فطر، ایران درگرفت چنان به جان برف های قله ها افتاده است، که ذوب شدن و محو لکه های برف را روزانه می توان با چشم غیر مسلح محاسبه و حس کرد، و در این سوی جنوبی یال های قله توچال، ناپدید شدن لکه های برف از صعود سوم  [1]تاکنون آن کاملا محسوس و روشن است.

 امروز کار صعود ما هنگامی به پایان رسید که گرمای هوا در ایستگاه هفت تله کابین که هنوز به برکت برف های زیادش کاملا قابل اسکی بازی است، به 7 درجه سانتی گراد، ایستگاه 5 تله کابین توچال به 15 درجه سانتی گراد و به قول همنوردم در ایستگاه یک در ولنجک این شاید به بیش از 30 درجه سانتی گراد در ساعت 10 و نیم صبح می رسد.

اما نقاب های برفی قله توچال در سمت شمالی اش، به پیش بینی دوست همنوردم ممکن است که تا شهریور بتواند خود را حفظ و به نمایش بگذارد و خدا را چه شاید، شاید این برف بر برف های نوی سال بارشی آینده در پاییز بتوانند ملاقاتی دوستانه داشته باشند. ولی به رغم این برف ها هوا بسیار گرم شده است، و حال که اینگونه گرم است تابستانش چه خواهد بود؟!

اما صعود در ساعات بامداد زیر نور ماه بزرگ و زیبای سحری و نور انعکاس یافته از شهر تهران، بسیار دوست داشتنی و حضور خداوند را در این ساعات صبح بهتر می تواند در زندگی خود حس کرد، طول زمان صعود این هفته به قله دم دستی، 3964 متری و البته دوست داشتنی توچال، 6 ساعت 50 دقیقه به طول انجامید که زمانبندی این صعود به شرح ذیل می باشد :

  • حرکت از پارک جمشیدیه در ساعت 2 و 20 بامداد 24 خرداد 1398
  • حضور اردوگاه پیشاهنگی کلکچال در ساعت 4 صبح (هنگام اذان صبح)
  • رسیدن به گردنه دو راهی شیرپلا - پیازچال در پای قله کلکچال ساعت 5 و 34 دقیقه.
  • حضور در بالای چشمه پیازچال ساعت 6 و 17 دقیقه صبح
  • رسیدن به قله لزون ساعت 7 و 27 دقیقه صبح
  • حضور در بالای یال چهار پالون ساعت 8 و 37
  • رسیدن به پناهگاه قله توچال در ساعت 9 و 10 دقیقه صبح

عکس های از صعود امروز :

 

[1] - صعود سوم برابر است با ده خرداد 1398  که گزارش و عکس های این صعود در آدرس ذیل قابل مطالعه است : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/723.html

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

انگار ناف ما را با هیاهو و غوغا بریده اند، اگر روزگاری به خاطر جوانی کردنِ جوانان، جشن هایمان پر از هیاهو و غوغا بود، جمع بزرگان در یک انضباط و متانت خاصی برگزار می شد، بی غوغا و هیاهو و در شان آنان، اما امروز دیگر غوغا و هیاهو جشن و عزا نمی شناسد، هر دو پر است از همهمه ایی برای هیچ، دیگر در هیچ جمعی نمی توان آسایش به همراه سکوتی متانت بار دید و دمی در خود فر رفت و با خود بود، حتی اگر شده به مقتضای سن و سال.

کوچه پر از هیاهوست، از صبح وانتی ها می آیند و هی فریاد می زنند "خورده ریز انباری، خورده ریز شرکت، آهن قراضه و... خریداریم". مجلس ختم و یادبود مردگان مان، که لابد باید در آن قرآنی را تک به تک و در جمعی گردهم آمده، ختم کرده و هدیه به روح مرحوم تازه گذشته کرد، نیز یک میکروفن قوی به گلوی فریاد کشی بلند آواز، وصل است و صدای او را بلندگوهای پر قدرت در چهار دور مسجد بر سر حاضرین مثل پتک می کوبد، تا تحمل لحظاتی حضور را هم از تو بگیرد، یک لحظه تو را آسوده نمی گذارد، تا در آیاتی فرو روی، که سهم توست و به برکت مرگ دوستی، و یا عزیزی باید بخوانی و متمرکز شوی تا بفهمی، خداوندگارت با تو از چه موضوعات سخن گفته است، و مقصود او از این سخن چه بوده است.

 و یا حتی در مراسم تشییع و یا در حین وداع با تن عمر به پایان رسیده او نیز باز، بلندگوها غوغا می کنند، و گوینده ایی، مرتبط از جمع حاضر درخواست بلیغ و عاجزانه دارد که "بلند بگو لا اله الا الله، محمد است رسولُ،  علی ولی الله، گواه باش به روز قیامت ای الله، که گفتم اشهد ان لا اله الا الله و..." و یا هنگامی که تن او را در گور می گذارند و باید او را در ذهن خود به هنگام الحاق به خاک همراهی کنی،

باز این دعای تلقین است که مزاحم فکری توست تا هرگز نتوانی با شرایطی که در آن هستی، ارتباطی قلبی و روحی برقرار کرده، و متفکرانه این لحظات را کشف کنی؛ اذکاری هم که به عنوان تلقین گفته می شود را من، اصلا نفهمیدم که فلسفه آن چیست، چطور می شود، ما که در این عالم مادی هستیم، بخواهیم و بتوانیم به کسی که از عالم پست ما عبور کرده و در عالم بالاتر است و به لقا الله پیوسته است، و در عالم شهود است، و از ما در به بسیاری از مسایل واقف تر است، توجیه و هدایت کنیم که در پاسخ به سوالات نکیر و منکر چه بگوید؟!!

و کاملا فراموش می کنیم که روح او، از این جسم خاکی اش، جدا شده و این روح اوست که باید پاسخگوی این سوالات باشد، و آن روح دیگر نیازی به تکان دادن شانه های میت ندارد، که بدین وسیله تحریک شود و لابد خوابش نبرد، و حرف های ما را بشنود،

تازه او عمریست که این حرف ها را در زنده بودن شنیده است، و اگر شنیدنش اثری داشت حتما گذاشته و در این لحظاتی که او با عالم بالا در ارتباط است نیازی به اتصال به این عالم دون ندارد، و در عالمی بسیار عظیم تر، او اکنون از همه ما آگاه تر از عالمیست که در اوست، و در جایی سیر می کند که ما را بدان راهی نیست و شاید این اوست که باید شانه های ما را تکان دهد و امری را به ما تلقین نماید و... و ما را چه کار که به او رسم پاسخ گفتن بگوییم، گو اینکه نوزادی در شکم مادر، رسم زندگی در این دنیا را به هنگام تولد به اطرافیان متذکر شود، و در آن لحظه یکی به این نوزاد بگوید، دهان ببند بچه، که تو به شنیدن از ما محتاج تری، و آنچه تو می خواهی به ما بگویی، ما سال هاست که آن را تجربه کرده و در آن غرقیم و...

بگذریم از این بحث ها، که ما در رسومات خود مشغولیم و فعلا نجاتی برایمان نیست، سکوت خود به کیمیایی دست نایافتنی تبدیل شده است، تا در گوشه ایی از یک مکان معنوی، و یا در لحظه ایی از یک مراسم معنوی سکوت را نیابیم تا در خود فرو رویم، کمی تفکر کنیم که به عنوان مثال، این جسد که می برند، نوبتی است و نوبت به این تن فاخر ما نیز خواهد رسید، که به هزار شامپوی گران قیمت آن را می شوییم، و بهترین تن پوش را بدان می پوشیم و گرامی اش می داریم، و تازه اگر خوش شانس باشیم، بر دستان دوستان و آشنایان به همین صورت بدرقه خواهیم شد و...

کاش جامعه ما با بلندگوها و آمپلی فایرها روزی خداحافظی کند، کاش ورود این آلات هیاهو و غوغا به کشور ممنوع شود، کاش این ها را از مساجد و معابد برچینند، و این رسم بر انداخته شود که "بلند" صلوات بفرست، بلند بگو لا اله الا الله، بلند بگو مرگ بر ...

و کسی یکبار برای همیشه بگوید، کمی سکوت کنید! در خود فرو روید، چند لحظه ایی تفکر کنید، لحظاتی مزاحمت صوتی خود را تمام کنید و... و چند دقیقه ایی که به دنبال جنازه انسانی رهسپارید، در سکوتی متفکرانه در عاقبت خود فرو روید، و سخن به بلندی نکنید، تا اسرار ساری و جاری در این لحظات را درک کنید، و پیام این آمدن و رفتن ها، در هیاهوی شما گم نشود.

کاش در مراسم یادبود ها بلندگوها را خاموش، مساجد و معابد خالی از این آلات هیاهو، و مداح ها را کنار دیگران بنشانند تا با آنان دمی در خود فرو روند، و در تفکر غرق شوند، و اگر کسی خواست، با اجازه جمع در یک حالت آرام و بدون هیاهو، بدون بلندگو و با متانت احساس خود را از آن لحظه اظهار کند،

کاش بلندگوها که فرصت هرگونه تفکری را از ما گرفته اند، جمع شوند. در شب قدر "که از هزار ماه بهتر است"، این بلندگوها هستند که با غوغای خود این شب را تا به صبح ضایع می کنند، در روز عاشورا که باید در سکوت فرو روفت، و پیام آزادمردی، آزادگی، آزاد اندیشی، آزاد بودن را شنید، پیام ارزشمند این روز نیز، در زیر بمباران هیاهوی بلندگو ها و مداحان گم می شود، تا پیامی از آن حادثه شنیده نشود و... و این روز را هم مستکبرین و ظالمین، به راحتی از سر خود بگذرانند و...

در ایام یاد بود انقلاب و شهدا نیز این بلندگوهای لعنتی، نمی گذارند که بفهمی کجا هستی، برای چه آمدی، و در بین کدام مردم قرار داری، و شعار تو و شهدا و انقلاب چه بود، و آن آرمان به چه روزی افتاده است، و پیام انقلابت به کجا ختم شد و...، اینجا نیز بلندگوها مسئول ساخت هیاهویی اند که در غوغا سالاری و همهمه ی آنان، هر پیام و تفکری و به خود آمدنی گم شود.

سکوت، همهمه ، غوغا
  به سکوت گوش فراده، چراکه حرف های زیادی برای گفتن دارد - مولانا و سکوت

 تو در کنار کعبه که گفته می شود مکان ذکر است، و یاد خدا نیز، باز در ذکر بلندی که کناری ات می گوید، خود و تعداد طوافت را نیز حتی در همهمه انجام مناسک و هروله طواف کنندگان گم می کنی، اگر در کنار و رو به قبر رسول خدا هم بخواهی باز دل را در سکوت روانه روح آن بزرگ مرد کنی، باز وقتی شرطه ایی تو را در آن حال گریه ببیند، با نهیب حرام، حرام و... تو را از این حال هم باز می دارد و تا هیچ بهره ایی از سکوت و مکان نبری، و هرگز در خود فرو نرفته، نشسته پاک از هر لحظه ایی خارج شوی.

اینجا شهر هیاهوست، شهر غوغا، شهر غوغا سالاران، تا تو هیچ نفهمی، و مثل یک برده ی زنجیر شده، با نوای ناهمگون و مطالب سخیف و دست پایین بلندگو ها، و بلندگو به دستان، همراه شوی و در مسیری بروی که برایت ترسیم کرده اند، نه در مسیری که ذهن و تفکرت، تو را بدان می خواند، و می تواند از درون تو را اصلاح کند و از این مخمصه خارج نماید.

و این تنها معلول خواست بلندگو دارها و صاحبان تریبون نیست، و ما هم در به وجود آمدن این شرایط مقصریم چرا که با سکوت بیگانه ایم، و دنیای سکوت برای ما نیز غیر قابل تحمل است، و به قول استاد فرزانه دکتر عبدالکریم سروش :

"ما در زورگاری زندگی می کنیم که حقیقتا پر از غوغاست، این عالم پر از سر و صداست، (انسان) برای شنیدن صدای طبیعت، صدای ضمیر درون، صدای خدا و... به سکوت احتیاج دارد. تحمل سکوت از ما رفته است، پس از اندکی سکوت، ما وحشت می کنیم، حس می کنیم وارد دنیایی دیگر شدیم، دنیایی که نا آشناست برای ما، و می کوشیم که به سرعت از آن جهان فرار کنیم، و بیرون برویم و دوباره یک مشغولیتی، یک صدایی، غوغایی، نغمه ایی و... پیدا کنیم و خود را از آن جهان نا آشنا بیرون بکشیم. در سکوت آدمی با خودش آشناتر می شود، و به خودش نزدیک تر می شود. به خودش می اندیشد، و لایه های وجودی خود را مثل یک دفتر ورق می زند. و این خوشایند ما نیست، ما نمی خواهیم خود را بشناسیم، ما معمولا از خود فراری هستیم. سکوت وقتی به معنای حقیقی می آید، می آید تا ما را به خود ما نشان دهد، عارف آلمانی مایستر اکهارت می گوید "شبیه ترین پدیده به خدا سکوت است". این یعنی هرچه شما سکوت را تجربه کنی خدا را بیشتر تجربه کرده ایی. سن اگوستین موسس طیف کاتولیک در مسیحیت می گوید، روزی در کلیسا مشغول دعا و تزرع و فریاد بودم، انگار کسی به دیدنم آمد و گفت من از ضمیر شما آگاهم و نیاز به این همه سرو صدا، برای بیان خواسته خود ندارید، ولی شما برای شنیدن صدای من (خداوند) به سکوت نیاز دارید".

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

صعود به قله آهاروش، آهاربشم یا قلعه دختر با آن بنای زیبا، رویایی و مملو از اسرار و رازهای بین انسان و اهورامزدای یکتا و بی همتای، و دیدار از آتشکده و نیایشگاه زرتشتیان که به اوایل دوره ساسانی [1] بر می گردد، و مکان ساخت این نیایشگاه در دل طبیعت و در بلندای یک ارتفاع سخت وصول، دل هر طالب معنویت و تفکر در رابطه بین آسمان و زمین، و یا بالا و پایین، خالق و مخلوق و... را به خود جذب می کند، تا در سکوت کوهستان و تنهایی آدمی در بین دیگر مخلوقات، از تکبر و غرور ناشی از تلقی خود به عنوان "اشرف مخلوقات" بودن پایین آید، و چشمه های تفکر در عالم ماورایی اش باز شود، تا معرفت از ریشه های ذهن خداجوی او بتراود و در تنهایی مشق معرفت کند.

 این دیدار بهانه ای شد تا در سکوت آن بالادست ها و به دور از هیاهوی غارت و انهدام طبیعت توسط انسان در پایین دست ها، با موبدِ موبدان [2] ناشناخته این نیایشگاه و آتشکده مهم در منطقه "رودبار قصران" ارتباطی قلبی برقرار کرده، و با او که از این پس من او را "ماهداد" می نمامم، [3] کمی به سخن بنشینم و بعد از ده ها قرن از دریچه امروز، او را به نقد نشسته، عوامل اضمحلال ماهداد و جامعه اش را با او که اینک دیگر نماینده خدا در زمین نیست، و بالطبع نمی تواند به نمایندگی از او ضرری به ما برساند، بازگو کنم، راز دل خود را با ماهداد که اینک تنها شنونده است، بگویم.

آتشگاه ادران، [4] معبد قصران، قلعه دختر، قز ماما، قزل ماما، قصر دخترک، یا ادران آهار، بر بلندای یک قله 3229 متری ساخته شده، و دارای سه اتاق است که دو اتاقِ آن طولِ جهت شمالی- جنوبی به موازات هم دارند، و این دو اتاق بر یک اتاق دیگر که، آن اتاق نیز به صورت شرقی - غربی به اندازه عرض این دو اتاق طول دارد، عمودند. به گمانم ایوان این بنای با شکوه در سمت جنوب و رو به قله توچال بوده است که اینک نیست، و فرو ریخته است، بنای سقف آن ضربی است، و ساخته شده از تخت سنگ و ملات ساروج (آهک و کچ) است،

 و بعد از نزدیک به دو هزاره همچنان پابرجاست، ملات ساروج آن آنقدر محکم است، که خروارها سنگ را همچنان بعد از ده ها قرن (بیش از 17 قرن)، بر گُرده خود نگهداشته، و حفظ کرده است. میزان مصالح ریخته شده بر گِرد این آتشکده و نیایشگاه، نشان از عظمتی دارد که سال ها برف و بوران و توفان نتوانسته است آن را نابود کند، و همچنان حکایتگر تاریخیست که بر آن گذشته، و اهدافی که بر دلایل ساختش اشارت دارد.

وقتی بر بلندای این اثر مهم باستانی قرار گرفتم، اگرچه استرس پایین آمدن از این شیب های تند منتهی به این مکان، مرا بسیار آزار می داد، و در بی تابی نزول از این شیب های تند، نتوانستم حتی در سفره صرف صبحانه با همنوردان خود شریک شوم، و بعد از این صعود نسبتا سخت، آنرا در این مکان باصفا و در جوار محبت دو همنورد خوبم صرف کنم، اما لحظاتی توانستم بر خود مسلط شده و با صاحبان و سالکان این معبد دیرپا و باستانی، ارتباطی قلبی برقرار کرده، و آنان را به دور آتشِ مقدس شان تصور نموده، و با آنها در این دور دست ها، سخنی از نوع درد دل بگویم.

سخنانی که می آید، قسمتی از آن گفتگوهاست که به یادم مانده، و آنرا واگو خواهم کرد، من در این گفتگو یکراست رفتم سراغ جناب ماهداد، موبدِ موبدان این آتشکده، که برای سرکشی از حضور شیفتی موبدان، در این مکان مقدس دین زرتشت، نظارت کلی داشت و گاهی هم حتی خود به سرکشی بدانجا می آمد، و از خوشِ حادثه جناب ماهداد هم امروز همزمان با ما، و موبدان دیگر بر گرد آتش مقدس در این نیایشگاه نشسته بود، و من با او که در رتق و فتق امور منطقه، علاوه بر این آتشکده و نیایشگاه های دیگر در منطقه نظارت داشت، فرصت سخن یافتم، و او هم در مدت نفس تازه کردن، لاجرم گوش به سخنانم سپرد.

لباس موبد موبدان زرتشتی
تصویری خیالی از ماهداد موبد موبدان آتشکده ادران آهار

 گرچه جناب ماهداد را نمی شناسم و حتی از نامش بی خبرم، ولی سِمتش را می دانم، از میزان نفوذش باخبرم، و می توانم تا حدودی آن را به تصور دهنی خود کشم، کبر و غرورش را می توانم حس کنم، اما چون اکنون دستش از من کوتاست، دل به دریا زده با او بی پرده سخن خواهم گفت، و به نقد او و عملکردش خواهم نشست، و او را در آنچه بر ما گذشته سهیم خواهم کرد، و دلایل آن را اکنون که او نیست، بی لکنت زبان باز خواهم گفت، چرا که من اکنون با روح جناب ماهداد در سخنم، و او دیگر نیست تا به نام خدا مرا در این دوردست ها سر به نیست کند، پس حرف های ناگفته ی خود را با او  به صراحت خواهم گفت.

مطمئنم که می شنود و آنچه گفته ام را شاید تصدیق کند، زیرا او اکنون از آن برج عاج به زیر آمده، و دیگر در طبقه ممتاز جای ندارد، و اکنون یکی از بندگان خداست که در صف برهنگان آن دنیا، در کنار سربازان، دولتمردان، ثروتمندان، فقرا، امرا، ارتش و سپاه داران، فرماندهان، گدایان و... همه و همه در یک صف، در محشر لخت ایستاده است، تا به حساب او هم رسیدگی شود، اما تا نوبت او نشده بگذار من مقداری از حساب و کتاب او را برای اهورامزدای بزرگ و یکتا، در حضور ماهداد عزیز باز شمرم، تا او نیز بداند (که می داند) که نمایندگان او چون ماهداد، در زمین با ما چه کردند.

موبد بزرگ، جناب ماهداد! زمانی که در روز مهر [5]  از برج خرداد 1398 بر بلندای نیایشگاه و آتشکده ی آتش مقدس بر قله ایی که اکنون ما آن را "قلعه دختر" ش می نامیم، و شما آن را "ادران آهار" می نامیدید، مستقر شدم، و یا زمانی که در مسیر صعود به سمت آن در حرکت بودم تا بر بلندای این نیایشگاه "الهه ناهید"  [6]   که مشخص است با مشقت زیاد آن را بر آن بلندی تند و تیز ساخته اید، قرار گیرم، با خود هزار سخن و نکته را مرور می کردم تا با شما طبقه موبدان دین زرتشت که در درجات اعلی اجتماعی جامعه ما ایرانیان قرار داشتید، [7] مطرح کنم و پاسخ بگیرم،

در مسیر با خود می گفتم کاش موبدِ موبدان این معبد عجیب، جناب ماهداد در این بالادست ها حاضر بود و امروز من با او همسخن می شدم، و سفره دل با او باز می کردم، و از هزار نکته تاریک در ذهن خود که "ما چرا و چگونه بدین جا رسیدیم" از او می پرسیدم، تا برایم روشن کند، بدون این که مجبور شوم خط به خط، ده ها کتاب را بجویم و بکاوم تا به آنی برسم، که در سخن مستقیم با تو به چند لحظه می رسم، و از تو بر چگونگی رقم زدن چنین آینده ایی، برای ایران و ایرانیان و تاریخی را که تو بر این نقطه ساختی، و اکنون ما نیز در سایه آن لحظات تاریخ ساز، سود و خسرانش را پذیراییم، سوال و پرسش می کردم.

جناب ماهداد! من گرچه حتی از نامت بی اطلاعم، از منش تو بی خبرم، از نگاه تو به زندگی و دنیا، خیلی نمی دانم، رابطه تو را با اهورامزدا درک نمی کنم، تو با مردم من چه کردی؟! باز همانچه است که در تاریخ آورده اند، و به درستی و نادرستی اش بی اطلاعم، هزار نکته پوشیده بین من و توست، انگار بین من تو دنیایی است که کسی از آن شکاف بین ما اطلاعی ندارد، بین من تو دیواری است به بلندای یک ابهام بزرگ، مثل یک سیاهچاله که همه چیز را در خود بلعیده و حال من تو را در اوهام و نوشته های ابهام بر انگیز دشمنانت، در روم و حجاز می خوانم و می جویم.

هرودوت ها به من می گویند که تو که بودی، چگونه بودی و...؟ فاتحان عرب نیز از این سخن می رانند که تو به چه دلیل شکست خوردی و خاک، تاج و تخت و پادشاهی دیرپایت را چگونه با عده ایی قلیل به توبره اسبان خود کرده و به تاراج بردند، از میان حساب و کتاب غنایم رسیده به مدینه، بغداد و شام است که می توانم ثروت تو را حدس بزنم، از میان تعداد بردگان و کنیزانی که در تیول فاتحین عرب زندگی را در اسارت و مرگ طی کردند، است که می توانم به تعداد جمعیت شما پی ببرم، و آن را حدس بزنم،

وقتی آنان در رد عقاید تو سخن می گویند می توانم بفهمم که تو چطور فکر می کردی، اندیشه ات کجا سیر می کرد، این نقد تفکر تو بود، که به ماندگاری اندیشه ات انجامید و... و تو انگار هیچ تاریخی نداری، هیچ کتابی از خود به جای نگذاشته ایی، هیچ اندیشمندی از تو حتی بر صخره ها هم از اندیشه هایت ننگاشت، که از گزند مهاجمین و... سالم بماند و اکنون من بدان نوشته روی آورده از احوال تو بدانم. بگذریم از این مدار سخت، که ملال آور و اشک سرازیر کن است، و قطع رابطه من و تو حکایتی دردناک دارد.

انگار در فردای سقوط شما، ما ملتی جدید متولد شدیم و سیلی آمد و شما را با همه ی آنچه داشتید برد، و آثارتان هم از بین رفت. وقتی به تاریخ مردم همآورد شما، یعنی رومیان می نگرم آنقدر آثار نوشته های شان باقیست، که عده ایی با همان نوشته ها، نقطه ی شروع تمدن را از آنان دارند جا می اندازند، حال آنکه در پیشرفت تمدنی می دانم که شما از آنان پیش بودید، اما در تاریخ مکتوب شاید صفرید.

و من اکنون به روز مهر از خرداد ماه، موقعی که از استرس و نگرانی پایین آمدن از قله قلعه دختر در خود فرو رفته ام، با تو ماهداد عزیز موبد موبدان نیایشگاه ناهید و یا ادران آهار، در این نیایشگاه سه اُتاقه که تو ملات آن را بر دوش ما مردم عادی به این نقطه بلند منتقل کردی، تا در تیزی یک مکان سخت دسترس، و مشرف به اطراف بدون هیچ مزاحمت دید، آتشکده و نیاشگاهی را مهیا کنی، که ده ها روستا نور آتش آن را ببینند و در دل خود شاد باشند، که آتش مقدس هنوز روشن است، و موبدان، رابطه بین آسمان و زمین و بین اهورامزدا و مردم دامپرور و کشاورز را برقرار دارند.

و با این حساب نتیجه بگیرند که فرشتگان و همکاران اهورامزدا آنان را از گزند اهریمنان حفظ خواهند کرد، اما نمی دانستند که تو در آن بالا در حالی که به عبادت خود مشغولی، ذهنت در شریک شدن در قدرت شاهانه است، و تمام تفکر و اندیشه ات به تعیین جانشین شاه حاکم، فرو رفته است، که به هنگام مرگ او، جانشینی برگزیده شود که به تو نزدیک تر باشد، و بر جای شاه زنده او را بگماری، تا از پس این شاه مسلط، که سهم تو را از قدرت و ثروت به اندازه ایی که در خور خود می دانی، نمی دهد، بر تخت نشیند، و سهم معبد و موبدان در سایه شاه جدید بیشتر تامین شود، و موبدان در اداره امور جامعه زرتشتی نقش پر رنگ تری داشته باشند، و از غنایم جنگ ها و سفره پر برکت معادن، و تولید پر برکت زمین های مُلک راگا (ری) و احشام مراتع رودبار قصران و... بیشتر بهره مند شوند.

آری ماهداد عزیز! ای موبد موبدان! تو خود را تاجبخش می خواستی، تا هرگاه که خواستی سهم بیشتری نسبت به طبقات اجتماعی موجود، داشته باشی، و حق هم داشتی! چرا که خود را واسطه فیض اهورامزدا می دانستی که اگر آتش مقدس در اتشکده به واسطه نبودِ تو، صدمه می دید، نور حق خاموش می شد، دیگر جامعه از درون تهی می گردید، و به زعم تو ایران بدون دین زرتشت فرو می ریخت.

اما موبد بزرگ من! امروز آثار تو را جمع کرده اند، آتش مقدس تو نیز در اغلب نیایشگاه های بزرگ و پرشمار، خاموش شده است، اهورامزدا را نیز کمتر مورد ذکر کسانی می یابیم، که او را ذکر می گویند، و همچنان این آب و خاک راه خود را می رود، و زایش و میرش خود را دارد، و انگار آب از آب، از این جهت تکان نخورده است، و سازمانی دیگر، و انسان هایی با اسامی متفاوت راه تو را پی گرفته اند و...؛

گرچه بنا و رسم شرّی که برجای گذاشتید، همچنان به ایران و ایرانیان خسارت وارد می کند، و دخالت شما در دستگاه اداره جامعه، و واگذاری خدا و معنویت [8] به پسِ سر خود، و دویدن به دنبال قدرت و ثروت، هم شما را نابود کرد [9]، هم ما را، و هم خدا را؛ خدا را از این جهت که وجهه اهورامزدا را به خود بسته بودید، جامعه دینی زرتشتی را از این جهت که، آن را به دوام خود گره زدید، و هم سلسله شاهی را که نمی دانستند (و یا می دانستند، و کاری از آنان بر نمی آمد)، که با دسیسه های داخلی شما که مثل موریانه ایی به جویدن پشت جبهه آنان، حتی در درون قصرهاشان مشغول بود، چگونه مبارزه کنند، و در همان حال با دشمن خارجی چه کنند؛ با شما چگونه به مقابله برخیزند، در حالی که دشمن سیل وار و برای فتح و غارت می آمد، و شما، انسان های سایه نشین، گوشه گیر و نقشه کش، که تزویر و دسیسه را خوب می دانستید، و با سو استفاده از فرصت و مقام بی حد و حصری که در سایه بی مسئولیتی در قبال دردهای جامعه، داشتید، هر چه در چنته اتان بود، را رو کرده و اهداف خود را پیش راندید، بی توجه به ماموریتی که از سوی جامعه گردن شما نهاد شده بود.

 این مردم بیچاره هم که دل به شما سپرده بودند، تا بین آنان و خدای شان صلح و آرامش برقرار کنید، و با دروغ "به عنوان بزرگترین دشمن جامعه زرتشتی" مبارزه کنید، حال آنکه خود شما منبع و محیط دروغ بزرگ بودید، چرا که در حالی که دم از خدا و فرشتگان می زدید، در دروغی آشکار با اهریمنان، گفتن دروغ را تمرین می کردید، و بدین سان همه را ناامید کردید، و در دام دسیسه و تزویر خود غرق نمودید.

و تو ای موبد موبدان، جناب ماهداد عزیز! که امروز به نمایندگی از همه آنان شنونده سخنان منی! چقدر زیادی برای خود قایل بودید؟!!، کاش حد نگهداشته و خود را در کنار دیگر طبقات اجتماعی ایران می دیدید، و نه بیشتر، تافته جدا بافته نبودید، و اعتبار اهورامزدای بزرگ و بی همتا را بر طبقه خود سوار نمی کردید، تا پاهای نازک جامعه ی تحت کنترل و ظلم شما، توان حمل چنان بار سنگینی را نداشته، و لاجرم آن را بر زمین نیاندازد، و تو و دینت اکنون لگد مال پای کسانی نشوی که تو آنان را از طبقه فرو مایه می دانستی، و خود را از طبقات ممتاز متصل به عالم والا.

در حالی که من که از طبقه فرو مایه تلقی می شدم، با تو که از طبقه فرا آسمانی معرفی می گردیدی، هر دو از یک منشا آمده بودیم، و این "تقسیم کار" بود که در طول تاریخ، نگاهبانی از خداوند و معارف او را به تو سپردند، و بیل زدن، شخم زدن زمین، کاشت و داشت و برداشت، شمشیر زدن و نیزه انداختن، کشته شدن، و هر چه کار سخت بود، به من رسید، و حال آنکه تنها تفاوت من و تو فقط در همین تقسیم کار بود و بس.

اما تو خود را منشعب از سر اهورامزدا می دانستی [10] و من را از اندام های پایین دست بدن او، تو بر اوج نشستی و از دسترنج من خوردی و فربه شدی، و من زیر بار تولید و جنگ ها پی در پی، جان دادم و له شدم و از بین رفتم، و تو هر بار که موقع کار شد خود را به خدا چسباندی و در آن بالا نشستی و از کار فرار کردی، و چون موقع خوردن شد، خدا را آن بالا واگذاشتی و خود نزول کرده بر سفره های رنگین نشستی، و بنا به مقتضیات سود و زیان خود، بین خدا (آسمان) و خلق (زمین) در حرکت مُزوّرانه و سودجویانه خود بودی.

امروز وقتی با خود می اندیشم که چرا از تو و از آن جامعه، چیزی به جای نمانده، می بینم تو خود، بسیار مقصر بودی، اگرچه نوک تیز دلیل تراشی ها به سمت مهاجمین می رود که آنان چنین و چنان بودند و کردند، و البته درست هم هست و تاریخ شان، قهرمانی های آنان را بر بدن رنجور شکست خوردگان خود، خوب ثبت کرده، و نوشته است که چه کرده اند، اما حکایت سهم تو در این صحنه دهشتناک شکست و اضمحلال همچنان باقیست،

موبد عزیز! جناب ماهداد، ای کسی که خود را واسطه اتصال بین زمین و آسمان تلقی نمودی، آنگاه که تو نوشتن و خواندن را در تیول طبقه خود گرفتی، و طبقات دیگر را از آن محروم کردی، با فرو ریختن کنگره های آتشکده ات و قتل و یا مصالحه تو با مهاجمین، علم و تاریخت نیز به نابودی رفت، چرا که در باقی ماندگان از نبرد، که بیشتر طبقات فرودست هستند، اصلا سواد خواندن و نوشتنی نبود که کتابی باشد و آنان به حفظ آن بکوشند، آنان تنها به فکر حفظ احشام و غله و زاد و توشه ایی بودند که به دسترنج خود جمع کرده و انبار کرده بودند، تا این نیز همچون دختران و زنان شان، به غارت مهاجمین نرود،

نه کتابی در خانه های این طبقات زیر دست بود و نه سوادی داشتند که به نگارش شرایط خود بنشینند، و از آنچه بر آنان گذشته است، برای ما حکایت کنند، و امروز ما آن را بخوانیم و بفهمیم که شما چه کردید و مهاجمین چه بر ما روا داشتند. می بینی موبد بزرگ، این انحصار طلبی شما چه بر سر ما آورده است، که تاریخ خود را نیز باید از بین خطوط نوشته های مهاجمین و رقبای تو در آتن، روم، شام و... پیدا کنیم، چرا؟! چون تو خود را از نسل برتر می دانستی، و واسطه فیض الهی بر زمین، لذا موهبت سواد را هم از بقیه دریغ و دور داشتی.

امروز از تو، آن همه آتشکده، فلسفه، تاریخ و... تنها این دیوارها مانده است، این ماندن هم به نظر من از ناحیه آن ذکر و اذکار و آتشی نیست که تو در آن گفتی و افروختی، بلکه این ماندن هم حاصل کار و زحمت طبقات پایین دستی بود، که در ساخت ملات و بر پا داشتن این معبد، خسیس نبوده و بنا به اعتقاد ژرفی که به اهورامزدای بزرگ و بی همتا داشتند، با جان و دل ملات را بر دل سنگ ها استوار کرده و این بنا بعد از نزدیک به دو هزار سال همچنان پابرجاست، تا حکایت از روزهایی کند که تو چرخاننده روزگاری بودی که به نابودی ما انجامید.

در حالی که تو خود را نماینده بلافصل اهورامزدا دانستی و خود و طبقه موروثی خود را نزدیکترین و لایق ترین به او، اما از تو چیزی باقی نمانده است، آنچه اکنون باقیست، از اعتقادی نشات می گیرد که در بازوان مردان مرد بود، و تبدیل به ملات شد و بین سنگ ها نهاده شد، و آنها را محکم کرد، تا امروز از تاریخ بگوید و روشن کند که چه کسی، چقدر و چطور در شکست و پیروزی ایران و ایرانیان سهم داشتند، و بی پرده بگویم که تو در شکست ما شاید بعد از سیستم حکومتی مضمحل شده، اولین مقصری، چرا که در سلطه جویی ها، تمامیت خواهی ها، انحصار طلبی ها، سو استفاده ها، دسیسه گری ها، سودجویی ها، حریم دری ها، زیاده خواهی ها و... در درجه اول بودی، و هم از آخور خدا خوردی و هم از توبره خلق او،

تو هم اهورامزدا را از آن خود دانستی، و تمام مواهبش را در خدمت خود و طبقه خود گرفتی، و هم بندگان اهورامزدا را به جای بندگی خداوندگار خود، به بندگی خود و طبقه خود در آوردی و... تا در بالاترین بالاها بنشینی و فخر بفروشی و به جای خدا، خدایی کنی، به گاه خوردن نزول کرده، در بالای سفره بنشینی، و به گاه کار کردن در انتها ایستاده بر کارگرها نظارت کنی، آنان درختان را در این شیب های تند پرورش دهند، و چوبش را به معبد هدیه کنند، تا تو بسوزانی و در کنارش گرم باشی، و آنها با خانواده های خود سرما را بدون گرماپوش مناسب بگذرانند، تو سهم معبد و خدا را تمام و کمال بگیری و صرف خود و طبقه خود کنی، و او سرما را در گرسنگی سر نماید.

آری موبد بزرگ! جناب ماهداد! ما از تو انتظار داشتیم در حالی که خوراک، پوشاک و جای زیستن تو با ماست، تو نیز حداقل تجسم خدا شوی، اما تو در زمین اهریمن ها بازی کردی و در دسیسه، تزویر، تمامیت خواهی، سیاست ورزی های نابجا، دخالت در امر پادشاه، و جانشینان او، سهم خواهی در اداره جامعه و... چنان غرق شدی که هم از خدا باز ماندی، و هم از خلق، و در اثر کنار هم آمدن زر و زور و تزویر تو، امروز دیگر نه از آن شاه و دستگاه شاهی او، که به امید تو فرهنگ و اجتماع خود را به تو سپرده بودند، باقی مانده، نه از تو و دین زرتشت که همه در سایه این جابجایی ارزش ها، از بین رفت و مهمتر از تو، سیستم فکری و حتی نوع زمامداری ات، و ایران نیز به باد و توفان مهاجمین سپرده شد، و هنوز که هنوز است ایران در حال آب رفتن است.

پس ای موبد بزرگ، ماهداد عزیز! هرگز آسوده مخواب که تو ملک و ملت را بر باد دادی، کاش طبقه موبدان هرگز در طبقات اجتماعی ایران نبودند، و مردم خود مستقیم با اهورامزدای خود مرتبط می شدند و بنا به وجدان خود عمل می کردند، و به جای موبد و موبدان وجدان و انسانیت محور اداره فرهنگی جامعه می شد و... شاید وضع ما از این که هست بسیار بهتر بود، و ما در آن زمان، تنها درد شاهانی را داشتیم که ممکن بود به ظلم بر ما حکومت کنند، و درد طبقه ایی که به نام اهورامزدا و به نمایندگی از او این چنین ما را به بیراهه بردند، را نداشتیم.

اما موبد بزرگ! ببخش این همه از بدی های تو گفتم، چرا که خسارت کار تو برای ما جبران ناپذیر بوده است، ولی این را هم بگویم که دوست دارم، آخرین لحظات عمرم را بر سنگ های ویرانه نیایشگاه تو، روی خرابه های آن دراز بکشم، و چند نفس آخر را کشیده و جان به جان آفرین تقدیم کرده، و بدنم، همچون سرنوشت بدن سربازانی که تو برای نبرد عازم سرحدات و مبارزه با خدایان اقوام دیگر می کردی، و در آن سفر می مردند و بدن شان طعمه حیوانات صحرا می شد، من نیز همینجا بمیرم و به سان آنان، گوشت بدنم خوراک خورندگان صحرا شود، و استخوان هایم در میان سنگ ریزه های انبوه دامنه این کوه پودر شده، و در آن گم شود، و در همین اوج بمانم و یا با آب باران شسته شده و به خاک باغ های پایین دست تبدیل شوم، تا بلکه باغ های گیلاسش، پربارتر از قبل، جیب باغدارها را پر کند، تا بعد از پرداخت سهم معبد و سهم خدا، او همچنان در برابر فرزندان خود سرفراز بوده، شکم های شان را سیر کند.

اما موبد بزرگ! این را هم بگویم که روی دلم نماند، که تو بدانی، بنای ویرانی ایران را شما بزرگان دین در همدستی و یا رقابت با حاکمان زمان ریختید، که خود را برترین نزد اهورامزدا دانسته، و این برتری را در خاندان خود موروثی کردید، و راه هر انسانی را در سلک خود بستید، و چشمه هر اندیشه ایی را که با تفکر و راه شما سازگار نبود، خشکاندید، و از روزی که از کرسی دین و خدا به قدرت و حاکمیت دست یافتید، به فکر جانشینی فردی از خود بودید، و لذا وظایف و جایگاه خود را فراموش کرده، و تنها به خود و آینده خود اندیشید، و آنچه باعث استمرار وضع موجود باشد، و در این خودبینی، و دیگران ندیدن، انسان هایی را که به امید بودن شما، دلخوش بودند، را فراموش کردید و برای استمرار این وضع موجود هم، از هر جنایتی چه آنکه به دستور انجام دادید، و در غیر دستور هم بدان سکوت کردید و راضی از روند ظلم در کنار ظلم ماندید، تا خود نیز طعمه همان ظلمی شدید که روا داشتید، و اموال و سرزمین تان، در کنار ناموس و اهل تان همه به تاراجی رفت که خود در نقش بستن آن بسیار موثر بودید، و نمی دانستید و یا می دانستید و خود را به تجاهل زدید.

  بدرود ای موبد بزرگ، اکنون جناب ماهداد! تو هستی و اعمالت که در پیشگاه اهورامزدا پاسخگوی تمام آنچه کردید باشید.

[1] - در سال 1354 شمسی قطعه ای از چوب سقف این نیایشگاه را جهت اندازه گیری عمر آن با روش موسوم به کربن 14 به مرکز اتمی دانشگاه تهران فرستادند، که عمر آن با تقریب 75 سال، حدود سال 265 میلادی تعیین گردید، که این زمان مصادف با اوایل سلسله ساسانیان و دوره پادشاهی اردشیر بابکان می باشد، که این یعنی تقریبا 1754 سال پیش، یعنی با عنایت به تولد پیامبر اسلام در سال 571 میلادی، این آتشکده 306 سال قبل از تولد پیامبر ما ساخته شده است.

[2] - روحانیون زرتشتی سلسله مراتبی داشتند که بسیار منظم بود و ما اطلاع مفصلی از آن داریم. طایفه مجوس [۱] طبقهٔ روحانیون فرودست را تشکیل می‌داده‌اند، ظاهراً رئیس معابد بزرگ را به لقب «مغان مغ» می خوانده‌اند، از این طبقه بالاتر مغان (مگوپت) بوده‌اند. سرزمین ایران از حیث دین به مناطق مختلفی تقسیم می‌شد، هر ناحیه را موبدی خاص بود. رئیس همه موبدان، «موبد موبدان» بود (منبع ویکی پدیا).

[3] - اولین بار که نام چنین صاحب مقامی (موبد موبدان) را می‌شنویم، آنجایی است که اردشیر یکم شخصی را که ظاهراً ماهداد، نام داشته، به مقام موبدان موبدی نصب کرده ‌است (منبع ویکی پدیا).

[4] - در زمان زردشتیان تمام روستاها یک آتشگاه داشتند و در هر منطقه یک آتشگاه مرکزی وجود داشت که به آن ادران و به آن منطقه ادریان می گفتند، هم اکنون نیز نام هایی از همان دوران به یادگار مانده است که نشأت گرفته از نام ادران می باشد، از جمله دره بزرگی که به امامزاده شکراب منتهی می شود، تنگه ادریان و در لهجه محلی اودریون و گردنه بالای سرچشمه شکراب کله سودار (کله سوی ادران) و کوه شرقی تنگه اودریون که بند سودار (بند سوی ادران) و تیره کوه سمت شرقی آبشار شکراب به نام مون سوداران (میان سوی ادران) همه گواه بر همین مدعاست،

[5] - در ایران باستان سی روز ماه برای خود نامی داشته و شانزدهم هر ماه را "مهر" می گفتند

[6] - ناهید در آیین زردشتی مقدس ترین الهه و الهه مادر بود که وظیفه آن کمک به زنان و دختران در به دنیا آوردن و تربیت فرزندان خوب و نیک سرشت و برای او مقام مادری و مامایی و قابلگی قایل بودند. یکی از نام های آتشگاه قصران "قزل ماما" به معنی مامای دختران از همین نام مایه می گیرد. مطابق اعتقاد زردشتیان ناهید نطفه زردشت را به امانت دارد تا در وقت مقرر هوشیدر و سوشیانت موعود زردشتیان از آن نطفه به وجود آید،

[7] - کریستن سن، ایرانشناس دانمارکی، درباره مغان که در دوره ساسانی موبدان خوانده می‌ شده‌اند و نفوذ آنان مطالبی آورده که قسمتی از آن چنین است : "مغان در اصل قبیله‌ای از قبایل ماد یا طبقه‌ای از قوم مذکور بودند که ریاست روحانی دین مزدیسنی غیر زرتشتی به آنان تعلق داشت. آنگاه که شریعت زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد و دین باستانی را اصلاح کرد، مغان، رئیس دیانت جدید شدند. در عهد اشکانیان و ساسانیان، معمولاً این طایفه را مغان می خوانده‌اند و افراد این طایفه خود را از یک ریشه می‌دانستند. در زمان ساسانیان روحانیان و نجبای ملوک الطوایف قرین و همدوش یکدیگر بودند و معمولاً در ادوار ضعف و انحطاط دولت برای مخالفت پادشاه همدست می‌شدند. همیشه رؤسای روحانیون از میان طبقه مغان انتخاب می‌شده‌اند، این طبقه هم به مرور زمان خیلی زیادتر شده بود و به استناد تاریخ افسانه‌آمیزی که داشتند برای خود شجره نسب پر افتخاری ترتیب می‌دادند که از حیث قدمت و شرافت با خاندان‌های بزرگ پهلو می‌زدند. موبدان مدعی بودند که نسب آنان به شاهنشاه داستانی ایران منوچهر می‌رسد."

[8] - ریاست همه امور روحانی، با موبد موبدان بود که در جمیع مسائل به اجرای دین و اصول و فروع عملی آن فتوی می‌داد و ریاست روحانی را در دست داشت.

[9] - موبد موبدان غیر از آنچه درباره مسائل دینی و هدایت معنوی تعلیمات لازم را معمول می‌داشتند، عزل و نصب پادشاه را نیز در دست داشته و چنانچه پادشاهی طبق تعالیم روحانی اعظم، رفتار نمی‌کرد، نالایق به‌شمار می‌رفت و بوسیله موبدان عزل می‌شد. انتخاب پادشاه، مخصوص عالی‌ترین نمایندگان طبقات روحانی و سپاهیان و دبیران بود و در صورت اختلاف میان آنان منحصر به موبد موبدان می‌شد. در نامه تنسر در این باره مطالبی آمده‌است (منبع ویکی پدیا).

[10] - آریاییان که ما ایرانیان نیز شاخه ایی از آنان هستیم معتقد به طبقات اجتماعی متمایز بودند و هر یک از طبقات اجتماعی را منشعب از قسمتی از بدن خداوند دانسته که در بالاترین قسمت بدن خداوند سر او بود که روحانیون خود را از آن دانسته و مردم عادی را منشعب از پای خدا بودند که تمام بار بر دوش آنان بود و در پایین ترین طبقه قرار می گرفتند و حتی کسانی از همین مردم بودند که از هیچ اندام خدایی به وجود نیامده بودند و اینان در جامعه هندو که آنان نیز آریایی اند "نجس ها" هستند و به همین دلیل شرایط بسیار ظالمانه ایی بر آنان تحمیل شده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در راه بازگشت از مسیر گرمابدر به دشت لار بودیم که یکی از دوستان در اوج خستگی های آن پیمایش به نسبت بزرگ و تقریبا بعد از 23 کیلومتری رفت و برگشت، سخن از برنامه صعودی دیگر در دو روز آینده یعنی پنجشنبه 16 خرداد 1398 را پیش کشید، و اکثر دوستان در ابتدا آن را شوخی فرض کرده، و در آنحال خستگی احتمال آمدن خود را ضعیف اعلام کردند، اما دادن یک روز استراحت به انگشت های صدمه دیده ام از آن راهپیمایی 12 ساعته، به بهبودی منجر شد که اشعه های امید را برای توانی، جهت استفاده از فرصت این صعود ایجاد کرد، و در نهایت هم یک گروه سه نفره برای این برنامه نیز شکل گرفت.

مقصد این برنامه، بالا رفتن از قله 3229 متری "قلعه دختر" ، یکی از آرزوهای صعود من بود، با این قله که در غرب روستای آهار، جنوب قله استرچال (3141)، الله بند (3640) و سیچال (3719) و شرق شهرستانک قرار دارد، در جریان دو صعود به قله توچال از مسیر  شکراب و ایگُل بیشتر آشنا شدم، و در مسیر این دو صعود و همچنین صعودهای دیگر، از خط الراس قله توچال آن را زیر نظر داشتم، و منتظر فرصتی، تا بدین قله نیز صعود کرده باشم، مهمترین دلیل برای این صعود وجود آتشکده و نیایشگاه زرتشتیان در دوره ساسانی، در بلندترین نقطه از این یال بلند و کاردی شکل بود.

قله قلعه دختر که از نزدیکی شهرستانک تا بالای سر روستای آهار به صورت شرقی – غربی کشیده شده است، در واقع یکی از سایت های باستانی، باز مانده در منطقه مهم تاریخی "رودبار قصران" است که در ادبیات تاریخی ما منجمله اثر سترگ شاهنامهِ حکیم فردوسی کبیر و تاریخ ایران باستان بدان اشاره های زیادی شده است. گویا این منطقه محل اتصال اصلی ری یا همان "راگا" ی باستان به مناطق طبرستان و هیرکانا (مازندران و گلستان فعلی)  بوده است و لذا جاده های شاهی چه در سلسله های معاصر همچون قاجار، و چه در سده های میانی در زمان سلجوقیان و مغول ها و چه سده های اولیه هجری و زمان هجوم اعراب به ایران، در این منطقه دایر و محل رفت و آمد بین مناطق شمالی و جنوبی ایران بوده است، و همین راه هاست که امروزه به معبر عبوری تبدیل شده تا کوهنوردان و طبیعت گردان برای عبور پیاده از عرض البرز باستانی به سمت شمال کشور از آن استفاده کنند، راه های طبیعی مالرو و پاکوب های پیاده رویی عادی باستانی که امروز برای نسل ما یک فعالیت فوق العاده کوهنوردی محسوب می شود.

بنای آتشکده و نیایشگاه قلعه دختر [1] خود یکی از عجایب معماری، و فرهنگ دینی مردمانی است که در این نقطه از ایران زیست می کرده اند، و بنا به تفکرات فرهنگی – مذهبی خود دست به احداث چنین بنای محکم و با استحکامی در چنان بلندای سخت و دور از دسترسی، زده اند،

بنایی باستانی که نشان از عظمت، قدرت، تلاش و نبوغ مردانی دارد که همت خود را صرف اتصال زمین به آسمان کرده اند و قصد داشتند تا رابطه بین اهورامزدا (خداوند) و انسان را متصل و تسهیل بخشند، اما آنان نیز با سو استفاده از جایگاه مذهبی خود در بین مردم خداجوی ایران، موجب نابودی ایران، ایرانیان و مذهب زرتشت شدند، اگر نیمی از دلیل این ویرانی، شکست، خسران و قتل عام و بردگی ایرانیان را به دوش حاکمیت سلسله ساسانی بیندازیم که در برابر حمله اعراب مسلمان جاه طلب، ظلم و فساد شان بسیار موثر بود؛ به حتم نیم دیگر دلیل به دوش بزرگان مذهب زرتشت بود که دین خود را از مقصود خود یعنی اتصال مردم به خدا و ترویج اخلاق و موهبت های انسانی و... به وسیله ایی برای قدرت طلبی، رقابت جویی با ساختار سیاسی، برتری جویی در بین اقشار و رده های اجتماعی، سو استفاده از جایگاه معنوی و فروپاشی اخلاق مذهبی در مقابل طرح های توسعه طلبانه جهت به مهمیز کشیدن مردم ایران و همچنین قدرت سیاسی بود، که ایران بزرگ را به مخاطره بی نظیری انداخت و روند کوچک شدن این کشور بزرگ در نتیجه این شکست تا به حال هم ادامه دارد.

اما مردم منطقه رودبار قصران با ساخت این عبادتگاه در بلند ترین و راهبردی ترین نقطه بین ارتفاعات نزدیک به 4000 متری قله توچال و ردیف های شمالی تر آن قله عظیم، به سمت شمال ایران که ارتفاع قله هایش از 4000 متر نیز پیشی می گیرند، از طریق این بنا می توانستند، مسیر های شرقی به غربی را در این بین کاملا تحت نظر داشته و زیر نگین تیزبین خود قرار دهند.

به نظر من بنای نیایشگاه قله قلعه دختر سه منظوره بوده است، هم برای عبادت (آتشکده و نیایشگاه زرتشتیان)، هم برای مقاصد نظامی (دیدبانی، دفاع و..) و هم راهنمایی مسافران مسیرهای عبور شمالی - جنوبی و شرقی - غربی و در واقع نقش فانوس دریایی برای مسیر یابی مسافران در بین این ارتفاعات بلند در منطقه مذکور را بر عهده داشته است؛ چراکه مناطق سخت عبور این منطقه، در عصر فن آوری های نوین هم همچنان با درهم کشیده شدن هوا، از کوهنوردان ما در هنگامه های سردی و مه در زمستان و پاییز قربانی می گیرد، حال آنکه آتشکده قله قلعه دختر با توجه به مکان اختصاصی خود، از کیلومترها در اطراف قابل دیدن است، و آتش افروخته در آن در شب ها نیز می توانست، نشانه ایی برای راه یابی توسط کاروان های عبوری بوده و همچنین می تواند در نقش تحت نظر داشتن راه ها، و خصوصا از سمت غرب به شرق مزیت دیدبانی مسلط دارد، لذا آتش افروخته و دایم این نیایشگاه می توانسته است به منزله راهنمایی برای مردان راه ، نقش فانوس دریایی را در شب ها وحشتناک کوه بازی کرده، و به شبروها، در جهت یابی کمک اساسی نماید.

راه دستیابی به مسیر صعود و زمانبدی آن :

  • حرکت از تهران در ساعت 4 و 50 دقیقه بامداد روز 16 خرداد 1398
  • رسیدن به روستای آهار بعد از پیچیدن به سمت اوشان و در انتهای جاده رسیدن به روستای آهار در ساعت 5 و 45 دقیقه بامداد، و شروع حرکت به سمت معبر صعود به قله قلعه دختر
  • بعد از میدان آهار (میدان شهید نادر نظر آهاری) حرکت به سمت چپ در مسیر رودخانه ایی که از شمال روستا و دره "ده تنگه" وارد آهار می شود،
  • بعد از عبور از منازل روستا، وارد جاده ایی خاکی خواهیم شد که در سمت چپ رودخانه از یک ورودی (یا گیت) که توسط باغداران و شورای روستای آهار قفل و زنجیر شده است تا اتومبیل های متفرقه وارد این جاده نشود، گذر کرده ادامه مسیر می دهیم.
  • بعد از عبور از دل باغ های آهار در مسیر شرقی - غربی که از آهار این حرکت در امتداد یال قله قلعه دختر ادامه دارد در در ساعت 6 و 53 دقیقه، گردش به سمت راست کرده و دره جنوبی - شمالی حرکت خود را ادامه می دهیم، این همان دره ایی است که در انتهای آن می توان صخره های قله ی سیچال را دید،
  • دویست یا 300 متر که در این دره ادامه دهیم، دره ایی به سمت چپ و مسیر شرقی - غربی به شما رخ خواهد نمود، ساعت 6 و 56 دقیقه به ابتدای ورودی این دره رسیدیم که در اینجا چشمه ایی از زیر دیوار یک باغ، آب گوارایی را نصیب رهگذران خواهد کرد که آب اضافه این چشمه به رودخانه جاری از سمت سیچال می ریزد، بهتر است آب مورد نیاز خود برای صعود از همین چشمه برداشت، چرا که امکان نیافتن چشمه های دیگر در این مسیر که تا گردنه ادامه دارد ممکن است، انتهای این دره گردنه ایی است که دو راهی می شود و سمت راست آن به سمت قله الله بند (زیرپای سیچال)، و سمت چپ آن به سمت قله قلعه دختر خواهد رفت. و اگر در همین مسیر شرقی – غربی از گردنه هم سرازیر شوید وارد دره ایی می شود که به قصر ناصری در شهرستانک منتهی خواهد شد، قبل از رسیدن به یالی که انتهایش این گردنه است در حدود پای یال این گردنه اگر خوب توجه کنیم چشمه کوچکی خواهیم یافت که آب آن از چشمه پایین دست هم بهتر است، ما در اینجا آب های همراه خود را تجدید کردیم.
  • ساعت 8 و 28 دقیقه بود که ما به انتهای این دره رسیده و از چشمه کوچکی که قبل از شیب های تند گردنه است، آب های خود را تعویض کرده و شیب های تند این گردنه را از طریق پاکوب موجود طی کرده و به سر گردنه مذکور رسیدیم.
  • اینجا در بالای گردنه دو گله پر تعداد گوسفند استراحت می کردند و چوپانان نیز جمعی، مشغول صرف صبحانه بودند. در بالای این گردنه مسیر خود را به سمت چپ و در مسیر شمالی به جنوبی تغییر داده و شیب های تند قله قلعه دختر از این محل و از بالای گردنه آغاز می شود، که بعد از چند پله (در مقیاس کوچکتر)، مثل مسیر بالای پناهگاه امیری به قله توچال، به بلند ترین نقطه یعنی بنای آتشکده و نیایشگاه قلعه دختر ختم خواهد شد.
  • ساعت 9 و 34 دقیقه صبح بود که بعد از طی چند شیب تند به بلندترین نقطه یال قلعه دختر و آتشکده زرتشتیان بر فراز قله 3229 متری قلعه دختر رسیدیم.
  • با این حساب از زمان حرکت از میدان روستای آهار، تا قله (یعنی از ساعت 5 و 45 تا 9 و 34 دقیقه صبح) این مسیر را در 3 ساعت 49 دقیقه طی نمودیم.
  • توقف در محل آتشکده برای صرف صبحانه و استراحت.
  • حرکت از قله برای بازگشت، در ساعت 10 و 49 دقیقه صبح در جهت همان مسیری که آمده بودیم، البته با تغییر مسیرهایی در برگشت برای حذف شیب های تندی، که در مسیر صعود، از آن گذشته بودیم.
  • ساعت 12 و 31 پای چشمه کوچک در قبل از گردنه فرود آمدیم، این یعنی پایان نزول از یال قله قلعه دختر و حرکت در مسیر غربی به شرقی به سوی روستای آهار،
  • ساعت 1 و 15 دقیقه ظهر رسیدن به چشمه اول که از آب گرفتیم، در انتهای دره منتهی به گردنه، کمی میوه خورده و تجدید قوا کرده آخرین حرکت ما طی مسیر ده تنگه و رسیدن به روستای آهار است.
  • ساعت 2 و 34 دقیقه به پل ابتدای روستا آهار رسیدیم و وارد محدوده روستای آهار شدیم.
  • ساعت 2 و 42 دقیقه به میدان شهید نادر نظر آهاری در روستا رسیدیم و در واقع این پایان رفت و برگشت ما بود در این صعود.
  • زمان صرف شده جهت طی کل مسیر از آهار تا قله، و برگشت به همان نقطه، در روستای آهار یعنی از ساعت 5 و 45 صبح تا 2 و 42 دقیقه بعد از ظهر 16 خرداد 1398، حدود هشت ساعت به طول انجامید.
  • کل رفت و برگشت این صعود حدود 20 کیلومتر مسافت بوده است.

حواشی این صعود :

  • باران محبت خداوندی در انتهای مسیر ما را در نیم ساعت آخر مسیر، قبل از روستای آهار در گرفت که یکی از زیباترین لحظات این صعود را رقم زد و زیر باران طراوت زای بهاری صعود خود را به پایان رساندیم.
  • کل مسیر از ساعت 5 و 45 صبح تا گردنه یعنی ساعت 8 و 28، در حالی طی شد که ما در حاشیه یال قله قلعه دختر در حرکت بودیم، این یال در سمت چپ، ما از آهار تا گردنه همراه ما بود، و در گردنه با گردش به چپ بالا رفتن از یال اصلی منتهی به قله را از سمت شمالی اش آغاز نمودیم،
  • از این گردنه اگر شما مستقیم ادامه مسیر دهید و به آنطرف غربی اش سرازیر شوید، به شهرستانک و قلعه ناصری ختم خواهد شد، و در سمت راست هم اگر گردش کنید صعود از آن شما را به قله "الله بند" خواهد برود و ما به سمت چپ گرایش پیدا کرده و حرکت روی یال قلعه دختر در مسیر شمالی به جنوبی از اینجا آغاز کردیم.
  • ابتدای دره ایی که به این گردنه منتهی می شود، یک آبشار بلند و زیبا، آب ذوب شده از یخچال های دره شمالی قله قلعه دختر را در یکی از دره ها که به آبشار ختم و سرازیر می کند که این آبشار هم از دیدنی های این مسیر زیبا و کم نظیر است.
  • مثل همیشه شیب های تند این مسیر مرا به وحشت عجیبی انداخت، و اگر اصرار و همکاری دوستان همنوردم نبود، ترس از ارتفاع و عبور از شیب های تند، به حتم مرا از صعود در آخرین فاز حرکت، یعنی قبل از قله باز مانده بودم، ولی خوشبختانه دوستان به دادم رسیدند و آسانی صعود را برایم روشن و به ادامه مسیر متقاعد شدم.
  • در مسیر بازگشت بعد از اولین نزول پله ایی از قله، و رد کردن اولین دره در سمت راست (که به آبشار منتهی می شود)، دره بعدی را سرازیر شدیم و با عبور از این دره، تمام شیب های تند بعدی را که در مسیر صعود آمده بودیم از طریق این نزول در دره سمت راست، حذف کردیم و در انتهای این دره که به چشمه کوچک آب پایین گردنه منتهی شد، بسیار خوشحال از این میانبری بودیم که انتخاب کرده بودیم، که این شادی وصف ناشدنی از این عملیات، به ما دست داد.
  • دره و یال های قله قلعه دختر را در سمت شمالی، و یال های جنوبی قله الله بند را باید به کشتزارهای ریواس نام نهاد، که اگرچه دست بشر در حال محدود کردن این اراضی ریواس کاری شده طبیعی است، ولی هنوز به قدر زیادی مملو از گیاه ریواس است، و باید به اهالی آهار از این بابت تبریک گفت که در حفظ و نگهداری از این ثروت خدادادی تا به حال که کوشا بوده اند و نشانه های غارت این طبیعت خدادادی کمتر دیده می شود.
  • سیلبرد های بهار امسال در مسیر کاملا گویای بارندگی هایی است که نشان می دهد خداوند امسال کشور را از بی آبی دامنگیر شده از سال های گذشته، نجات داده است و بر این نعمت صد هزار بار باید شکر گذار بود.

اما شهدای روستای آهار :

در انتهای مسیر بازگشت از قله، با دروازه باز مزار با صفای روستای آهار مواجهه شدم، و با اجازه دوستان همنورد همراهم، سری هم به مزار شهدای روستای آهار زدم، آنانی که برای حفظ این آب و خاک جان دادند، و هیچ انتظاری هم از این "داد و دهش" خود نداشتند، و اگرچه متاسفانه این روزها مظلومانه نام و یاد آنان بهانه و طعمه اهل سیاست (اصولگرایان) است، تا از آن گرزی گران ساخته، و بر سر رقیب سیاسی خود (اصلاح طلبان) بکوبند، اما پای حفظ آب و خاک که می رسد، دیگر آشنا و غیر آشنا نمی شناسد و همه اینان قهرمانان ملی ایرانند، بر سنگ قبور این شهدا این چنین نوشته اند:

  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، پاسدار شهید یوسف سیفان، فرزند علی، ولادت 1344، شهادت 3/3/1362، محل شهادت کردستان، تو مپندار فراموش شوی از دل ما،     مگر آنروز که در خاک شود منزل ما.
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، سردار رشید اسلام، بسیجی شهید، سید یوسف رسولی آهاری، فرزند مرحوم سید ابوالقاسم، ولادت 8/10/1345، شهادت 8/5/1367، محل شهادت اسلام آباد غرب، عملیات مرصاد، از عرش صدای ربنا می آید     آوای خوش خدا خدا می آید       مهمان خدا ز کربلا می آید.     متاسفانه این شهید نیز حاصل خیانت فرزندان همین آب و خاک است که به نام "مجاهدین خلق" به مردم و آب و خاک خود خیانت کردند و حاضر شدند، برای سرنگونی به قول خودشان "رژیم خمینی" با دشمن "بعث صدامی" همکاسه و همکار شوند، او که می خواست خوزستان از ایران جدا کند؟!! و اگر توانست، رژیم چنج (change) هم بکند، لذا فرزندان با او همکار شدند تا اول او به خوزستان دست یابد، و بعد اگر اقبال این آقایان هم مدد می کرد، رژیم چنج شود و آنان نیز به حق حاکمیت بر سرزمینی سوخته و تجزیه شده دست یابند.
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید محمد رضا کریمانی، فرزند قربانعلی، ولادت 29/5/1344، شهادت 21/4/1367 محل شهادت منطقه دهلران
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، سرباز شهید نادر نظر آهاری، فرزند احمد، ولادت 1342، شهادت 27/1/1362 محل شهادت فکه، مادر تو را ماتم من از چه شیون است       عشق وطن شهادت و در خون طپیدن است         صد بار اگر دهند ز نو زندگی مرا          باز هم هوای جبهه و آن صحنه دیدن است       نادر که خفته است بخاک اندرین مکان      سرباز راه دین و نگهبان میهن است.
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، سرباز شهید سید تقی میر محمد حسینی، فرزند سید محمد، ولادت 1342، شهادت 4/12/1362،   محل شهادت پاسگاه زید عراق،       من همان کودک گریان توام مادر جان          که پدر پیر شده خواهر من مادر جان         شرط آن بود که در حجله بختت به سعادت برسی        قسمت این شد که در سنگر اسلام بشهادت برسی         جان به قربان شهیدی که پس از کشته شدن          غسلش از خون بود و گرد غریبی کفنش
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید قلب تاریخ است، پاسدار شهید رضا علی نظر آهاری، فرزند علی محمد، که در تاریخ 4/7/ 1336 متولد و در تاریخ 26/3/1359 در حین انجام وظیفه شربت شهادت نوشید. سینه خاک ترا دید چو مادر، خندید       پدرت گفت بنازم که تو فرزند منی.

به غیر از این شهدا، ظاهرا روستا شهدای دیگری هم دارد، مثل شهید اصغر نور علی که یکی از خیابان ها را در محله سیفان به نام او کرده اند. خدایشان رحمت کناد و در جوار قرن ها شهید مدافع وطن جایگاهی درخور نصیب آنان کند.

روشنک در آهار :

در این وانفسای ویرانی و روند نابودی موسیقی اصیل ایرانی، و به حاشیه رانده شدن بزرگان آن همچون استاد محمد رضا شجریان، شهرام ناظری، حسام الدین سراج، علیرضا افتخاری، حسین علیزاده، علیرضا قربانی و...، که علیرغم ناملایمات بار موسیقی ایران را اینان همچنان بدون هیچ کمکی، به صورت فردی به دوش می کشند، و در حالی که راه برای موسیقی بی مایه باز است و... هرگاه بخواهی یک قطعه موسیقی سنتی بسیار فاخر را از اینترنت دانلود کنی، یکی از بیشترین منابع موسیقی، مربوط به برنامه ایی رادیویی است که به نام "گل ها" در دهه های پیش از انقلاب در رادیو اجرا، جمع آوری، پخش، و البته حفظ شده است، و این برنامه در ضبط و حفظ و نگهداری از موسیقی فاخر ایران نقش مهمی داشته است،

از قله قلعه دختر که پایین آمدیم و به روستای آهار رسیدیم، یکی از پیشکسوتان کوه با من تماس گرفت و از برنامه صعود امروز ما جویا شد، و تا شنید که در آهار هستیم گفت حتما سری هم به قبر خانم "روشنک" بزن، گفتم خانم روشنک کیست؟ گفت روشنک مجری معروف و محبوب برنامه گل هاست، با این اشاره ایشان، فورا این برنامه به یادم آمد، برنامه ایی که باعث شد صدای بزرگان، موسیقی ایران در برنامه های متعدد رادیویی ضبط و ماندگار شود،

اگر چه دوست داشتم بر قبر این حامی هنر هم حاضر شوم، لیکن منتظر گذاشتن دوستان و گشتن در قبرستان آهار برای قبر او درست نبود، لذا به دیدار شهدا، یعنی حافظان آب و خاک این میهن اکتفا کرده و این حافظ هنر مهین را واگذاشتم به بعد، این دیدار هم بماند به روز مناسبت دیگری اگر عمر دوباره فرصت دهد.

یاد این بانوی هنرمند گرامی باد، اگرچه من با صدا و هنر او هرگز مانوس نبودم، ولی آنان که اهل موسیقی هستند و سن شان به قبل از انقلاب قد می دهد، با نام و یاد او قرینند، و ذکر ها از او و هنرش دارند، خدایش رحمت کند.

اما گزیده ایی از تصاویری که از این زیبایی ها ثبت کردم

Click to enlarge image Adran-Ahar.PNG

نقشه صعود به قله قلعه دختر آهار

[1] -  منبع این مطلب (http://www.ahariha.com/portal/tabid/69/articleType/ArticleView/articleId/48/--.aspx) : قلعه دختر آهار نماد قدمت قصران بر فراز قله،  بر فراز قله کوهی در آهار که اهالی به آن آهاروش (آهاربشم) می گویند و 3225 متر از سطح دریا ارتفاع دارد خرابه ای از دوران ساسانیان وجود دارد که مردم آهار به آن "قصر دخترک" و در کتاب ها و منابع تاریخی و همچنین نقشه های کوهنوردی به آن قلعه دختر می گویند از این بنای باستانی اکنون جز چند دیوار پهن و طاقی گهواره ای شکل باقی نمانده است و گذر زمان و باد و بوران و برف و سرما همچنین دستکاری انسان های سودجو که در طلب گنج دست به تخریب قسمت های مختلف آن زدند موجودیت این بنای باستانی را در معرض نابودی قرار داده است. این بنا در روزگاران کهن و زمانی که آیین زردشت در ایران رواج کامل داشت به عنوان آتشکده مورد استفاده قرار می گرفت. این معبد در منابع تاریخی به نام "معبد قصران" از آن یاد شده است و در بین اهالی علاوه بر آتشگاه وادران که نام های عمومی برای آن بوده است، سه نام دیگر استفاده می شود، یکی "قصر دخترک" یا قلعه دختر دیگر نام ترکی "قزل ماما" که در آهار مورد استفاده قرار می گیرد و دیگری قز ماما که در زبان مردم شهرستانک و لورا و کسیل مرسوم است. قز در زبان ترکی به معنی دختر و مراد از دختر و ماما در این نام ها "الهه ناهید" است، که آتشگاه به نام وی می باشد. ناهید در آیین زردشتی مقدس ترین الهه و الهه مادر بود که وظیفه آن کمک به زنان و دختران در به دنیا آوردن و تربیت فرزندان خوب و نیک سرشت و برای او مقام مادری و مامایی و قابلگی قایل بودند. یکی از نام های آتشگاه قصران "قزل ماما" به معنی مامای دختران از همین نام مایه می گیرد. مطابق اعتقاد زردشتیان ناهید نطفه زردشت را به امانت دارد تا در وقت مقرر هوشیدر و سوشیانت موعود زردشتیان از آن نطفه به وجود آید، در زمان زردشتیان تمام روستاها یک آتشگاه داشتند و در هر منطقه یک آتشگاه مرکزی وجود داشت که به آن ادران و به آن منطقه ادریان می گفتند، هم اکنون نیز نام هایی از همان دوران به یادگار مانده است که نشأت گرفته از نام ادران می باشد، از جمله دره بزرگی که به امامزاده شکراب منتهی می شود، تنگه ادریان و در لهجه محلی اودریون و گردنه بالای سرچشمه شکراب کله سودار (کله سوی ادران) و کوه شرقی تنگه اودریون که بند سودار (بند سوی ادران) و تیره کوه سمت شرقی آبشار شکراب به نام مون سوداران (میان سوی ادران) همه گواه بر همین مدعاست، همچنین نام های قاس قالا (قزقالا یا قز قلعه به معنی قلعه دختر) در سمت جنوب کوه آهاروش و ورقلعه به معنی کنار قلعه، در سمت شمال کوه در منطقه ده تنگه نام هایی مشتق شده از نام قلعه دختر می باشد.

تاریخچه بنای قلعه دختر (آتشگاه قصران)

بنای این ادران با توجه به نوع دیوارچینی و مصالح بکار رفته در آن که مخلوطی از ملاط گچ و آهک (ساروج) و سنگ های ورقه ای و قلوه ای است که آنها را درون قالب های چوبی می ریختند و خط قالب ها هنوز هم روی دیوارها کاملا مشخص است و همچنین گنبد گهواره ای شکل سقف آن که شبیه بناهای به جامانده از اوایل دوره ساسانیان می باشد و این حقیقت مسلم که در زمان ساسانیان آتشگاه ها را در کوه ها و ارتفاعات بلند می ساختند و قبل از آن این رسم متداول نبود، و به حکم سایر قراین تاریخی ساخت بنا، متعلق به دوران ساسانیان می باشد. همچنین در سال 1354 شمسی محقق و استاد ارجمند مرحوم دکتر کریمان قطعه ای از چوب سقف آنرا جهت اندازه گیری عمر آن با روش موسوم به کربن 14 به مرکز اتمی دانشگاه تهران فرستاد که عمر آن با تقریب 75 سال، حدود سال 265 میلادی تعیین گردید، که زمان اوایل ساسانیان و دوره پادشاهی اردشیر بابکان می باشد.

 زمان ساسانیان دوره تجدید حیات آیین زردشتی می باشد. بسیاری از آتشکده های خاموش روشن و آتشکده های جدید ساخته شدند. پدر و پدربزرگ اردشیر از روحانیان سرشناس زردشتی بودند. پدر بزرگ او ساسان که از دودمان نُجبا بود در معبد آناهید (اناهیتا) در شهر استخر فارس سمت ریاست داشت. پس از او پسرش پاپک (بابک) جانشین او شد. بابک یکی از پسران خود را که اردشیر نام داشت در دارابگرد فارس به مقام عالی نظامی رسانید. اردشیر در سال 212 میلادی چند تن از ملوک و امرای فارس را مغلوب و هلاک کرد و مقام فرماندهی کل فارس را تصاحب نمود. فارس در آن زمان پایتخت دینی اشکانیان و محافظ آیین ناهید بود. پایتخت رسمی اشکانیان ری بود.

وی سپس قلمرو خود را به تدریج با نبوغ نظامی که داشت گسترش داد و سرانجام طی نبردی سخت اردوان آخرین پادشاه اشکانی را در ری شکست داد و او را به قتل رساند. سپس به توصیه بزرگان لشگر خود با دختر اردوان ازدواج کرد و در سال 226 میلادی رسما تاجگذاری کرد و عنوان شاه شاهان ایران را برای خود اختیار نمود. او پس از تثبیت پادشاهی به گسترش آیین زردشت ابتدا در ری و اطراف آن از جمله قصران و سپس در سایر نقاط ایران همت گماشت. اردشیر پادشاهی با تدبیر و آبادگر بود این گفته منسوب به اوست که میگوید"ملک حاصل نگردد مگر به لشکر لشکر فراهم نشود مگر به زر-زر به دست نیاید، مگر به کشاورزی و آبادی و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد." اردشیر اندک زمانی پیش از مرگ شاپور پسرش را جانشین خود ساخت و تاج شاهی را به دست خود بر سر وی نهاد، و یکی از اندرزهایی که فردوسی در شاهنامه به وی نسبت می دهد چنین است،  

سر تخت شاهان بپیچد سه کار     نخستین ز بیدادگر شهریار       دوم انکه بیمایه را بر کشد      ز مرد هنرمند برتر کشد        سه دیگر که با گنج خویشی کند     به دینار کوشد که بیشی کند

ویژگی اصلی همه بناهایی که در زمان  او ساخته شد از جمله معبد ری، معبد لارستان فارس، معبد ادران کرج و قصر خود در فیروز آباد فارس ساخت دیوارهایی از قلوه سنگ و ملاط گچ و آهک که قالبگیری می شدند و طاق هایی گهواره ای  و گنبد هایی که روی پایه چهار گوش قرار داشتند می باشد. بنا بر اعتقادی که زردشتیان داشتند آتشگاه اصلی خود را که محل پرستش اهورامزدا می دانستند در ارتفاعات کوه ها می ساختند و برای این کار ارزش خاصی قایل بودند فردوسی در داستان افراسیاب پرستشگاه هوم عابد را در کوه ذکر کرده است.

پرستش گهش کوه بودی همه              ز شادی شده دور و دور از رمه        نیایش کنان هوم بر کوهسار               به پیش جهاندار پروردگار 

و از قول هوم عابد آورده است :   یکی جای دارم بر این تیغ کوه            پرستش گهی نیز دور از گروه  

و دلیل قصر دختر یا قلعه دختر خواندن این آتشگاه یا ادران نیز آن است که ایزد ناهید بنا به مندرجات اوستا دختری است جوان بلند بالا و زیبا چهره که بازوان سپیدش به ستبری شانه اسبی است با کمربندی در میان بسته و از تمام ایزدان اوستا تنها این الهه به صورت دختر ظاهر می شود. از این رو آتشگاه هایی که به وی منتسب است، به نام قلعه دختر نامیده می شوند، نظیر قلعه دختر فارس (در شش کیلومتری فیروز آباد)، قلعه دختر باکو (در بادکوبه)، قلعه دختر خراسان، قلعه دختر میانه (در دو کیلومتری شمال پلدختر)، قلعه دختر شوشتر، قلعه دختر خنامان کرمان، قلعه دختر قم، قلعه دختر چالوس، قلعه دختر فرمشگان در تنگه بهمن فارس، قلعه دختر بیرجند، قلعه دختر پلور، قلعه دختر رودبار گیلان، قلعه دختر روستای دوان در کازرون، قیز قلعه در ساوه، قیز قلعه سی در نمین اردبیل، قیز قلعه در تاکستان قزوین، قلعه دختر بشرویه در جنوب خراسان، که همگی بقایای آتشکده هایی منسوب به الهه ناهید می باشند. در استانبول ترکیه و در مدخل ورودی آن نیز بقایای قلعه کوچکی به نام قلعه دختر وجود دارد.

دکتر باستانی پاریزی تاریخدان و محقق ایرانشناس کشورمان ابنیه قلعه دختر در سراسر ایران را در دو خط خلاصه کرده است : همه مربوط به بناهای قبل از اسلام و عموماً زمان ساسانیان می باشند. همه جنبه تقدس و عبادت دارند و دارای غموض ابهام آمیزی درباره وجه تسمیه خود هستند و اکثر این بناها دارای آب انبار یا حفره هایی جهت ذخیره آب بوده اند.

قلعه دختر آهار یا قصر دخترک با لهجه مردم محلی قدیمی ترین اثر باستانی متعلق به گذشتگان در منطقه زیبا و باستانی "رودبار قصران" می باشد که در طی فصول سال پذیرای بسیاری از دوستداران آثار کهن کشور عزیزمان و دوستداران طبیعت دلگشا و روح افزای آهار می باشد. برای رسیدن به این قله تاریخی چندین مسیر وجود دارد که راحت ترین و عمومی ترین راه از مسیر ده تنگه - پاوش- گردنه پاوش (در اصطلاح محلی به آن گردنه چپه را می گویند) و قله قلعه دختر می باشد. مسیر دیگر از راه آهاروش شامل تنگه قاس قالا- چشمه نوپل- گردنه آهار وش و قله می باشد.

مسیر سوم از طرف پشت منبع آب آهار سر خاسک به طرف دیم واچین و صعود به طرف یال اصلی کوه آهاروش و ادامه مسیر از روی یال تا رسیدن به قلعه دختر می باشد. کوه پیمایی از روی یال در این مسیر چشم اندازی زیبا و خیره کننده از گستره پهناور رودبار قصران با قله هایی سر به فلک کشیده در برابر ما قرار میدهد و دلیل انتخاب این قله برای ساخت آتشگاه را برای ما روشن می کند. یک مسیر برگشت نیز وجود دارد که از روی قله به طرف شمال شرق آن و منطقه پی رگ سرازیر می شویم و به دره وسیع و بکر پی رگ می رسیم که شامل تنگه های متعدد و چشمه زارهایی با آبهای خنک و گواراست که دو چشمه گل لره و چشمه کمال با آبهایی جانبخش و گوارا راحت بخش جان خستگان مسیر طولانی صعود به قله می باشد.

 سپس از انتهای دره پی رگ که اهالی به آن لپه سرک می گویند به آبشار پی رگ میرسیم و پس از پایین آمدن از منطقه سخت و صخره ای کنار آبشار به ده تنگه و راه اصلی آهار می رسیم. این مسیر برای افراد تازه کار و نا آشنا به محل توصیه نمی شود. نکته جالب توجه در مورد موقعیت مکانی قلعه دختر این است که این قله تنها قله ای در منطقه رودبار قصران است که از آنجا  ارتفاعات تمام روستاهای اطراف قابل مشاهده می باشد. کنار دیوارهای باستانی آتشگاه که می ایستیم روستاهای آهار، شهرستانک، لورا ، کسیل، اوشان، فشم، میگون، شمشک، ایگل و کوه های توچال، کلوم بستک، سیچال، سرک چال ، جانستون ، قله سوتک ، خلنو ، چپکرو، کوه های منطقه لار و کوه های کرج تا منطقه تالقان، همچنین آزاد کوه در مازندران و قله دماوند همه به خوبی دیده می شوند و این دلیل انتخاب این قله به عنوان مکان ساخت آتشگاه می باشد که از تمام روستاها قابل رویت و مردم منطقه می توانستند آتش این آتشکده را که در تمام فصول سال و شبانه روز روشن بوده است، از دور زیارت مراسم عبادی خود را به جا آورند.

داخل قلعه نیز آثار خرابی ناشی از کندن زمین جهت یافتن گنج و کنده کاری روی دیوار آن جهت یادگاری نویسی همه جا مشاهده می شود که صدمه زیادی به این اثر تاریخی وارد نموده است.

در پایان یاد اور میشوم تعدادی عکس از قله و آثار به جا مانده از آتشکده در قسمت گالری عکس ها که در صعود به قله در آذر  1389توسط این جانب گرفته شده وجود دارد که دوستان میتوانند مشاهده نمایند . در یکی از عکس ها خط قالبگیری ملاط و سنگ ها کاملا مشهود است و در عکس دیگری یادگاری نویسی روی دیوار 1800 ساله دیده می شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...