سخنی با همرزم شهید تازه بازگشته از منطقه خونین شلمچه
  •  

06 دی 1401
Author :  
وانت های تدارک کننده خط مقدم، معمولا خالی بر نمی گشتند، از قضا این وانتبار را باری گرانقیمت خورده است، باز گرداندن اجساد چاک چاک شهدای نبرد دیشب

همرزم شهیدم!

یاد آن با هم بودن ها به خیر،

حرف های زیادی با تو دارم،

بعد از آن روزهای شکوهمند، هر روز دریغ از دیروز!

آرامش قرین روح و جانت باد که اینک در خاک وطن دوباره جای می گیری، وطنی که برای رهایی اش از دست دشمن متجاوز، جان هدیه کردی.

اما قطار تابوت های تو و یاران دیگر همراهت را، هر بار زمانی به ما رساندند، که حال خوشی نبود، و حسابی در آشوب و درد سوزان بودیم، انگار نقش قطار تابوت های شما هم در این هنگامه ها، سلب توجه از جایی، و جلب توجه به نقطه ایی دیگر بود!

بگذریم!

قسم به پوتین هایت، [1] که در گِل و لای مردابیِ حاشیه ی جاده شیشه [2] فرو می رفتند، تو بودی و نیزارهای کناره ایی این پد،

پدی که به سان قلب مادرانِ جوان بدین میدان سپرده، شرحه شرحه و سوراخ سوراخ از گلوله هایی بود که از سوی دوست و دشمن، برای مدت های طولانی، بر آن فرود آمده بودند؛

قسم به نفس هایت که آرام فرو می بردی، و بی صدا بیرون می دادی، تا مبادا دشمن از حضورمان بر این جاده ی بی سنگر و بی پناهگاه باخبر شوند، تا خدای ناکرده، صدایی بی مورد، هوشیاری دشمن را در این ساعت نیمه شب باعث نشود، و مرگ خود و همرزمانت را در پی نیاورد،

قسم به انگشتان دست های از سرما بی حس شده ات، که در آن نیمه های شب، تو را به شک می انداخت، که آیا به هنگام آغاز نبرد، توان شلیک خواهند داشت، یا ناتوان از سرما، نافرمانی خواهند کرد؛

قسم به لرزش های تَنَت، در سرمای سوزناک آن نیمه شبِ ابتدای دیماه، که همگام با رقص باله امواج برخاسته از آب های راکد حاشیه اروند، رقص نرمی را در سمفونی سکوت و هراس آن لحظات، به تکرار نشسته بودند، تنی که از عرقِ راهِ درازِ پیاده پیموده شده تا اینجا، در چند قدمی دشمن، اینک در سکوت و انتظارِ آمادگی حمله، سرد و آزاردهنده شده بود، و موهایی سیخ شده از سرما در تنت نیز، همچون نی های ایستاده بر مرداب اطرافت، در این لرزش موج می خوردند،

 قسم به لحظات نفسگیر انتظار!

 که نفس ها را در سینه ی رزمجویان میدان ها حبس می کرد، و در آن لحظات ترس و وحشت، تمام هوش و حواس را به گوش هایی می سپارد، که باید صدور فرمانِ حمله را در ثانیه های نخست می گرفت، و بدنِ در سرما فرو رفته را، مثل تیری که از کمان یک دنیا حرف های ناگفته باید رها می شود را، در جهت سینه های دشمن صف بسته شلیک می کرد، تا خط آهنین دشمن را شکسته و شرایط جاری میدان نبرد را عوض می کرد، فرو رفتگی ایی را در دل خاکریزهای جنگ صاف می کرد، خاکریزی را به خاکریزِ مقطع دیگری وصل می نمود، و یا خطوط نبرد را دوباره باز چینی و ردیف می نمود و...

و قسم به کلاشینکفی که در دستانت نهاده بودند، که پیش از تو، چند نسل از رزمندگان را تا مرگ و خراش های عمیق همراهی کرده بود، و اینک نوبت تو بود تا آنرا برداشته، تا شهادت و یا جراحتی عمیق، با احترام تمام، در حفاظ کامل تن خود، حمل می کردی، تا باز کدام رزمنده ایی را، در عملیاتی دیگر، همراهی خواهد کرد؛ آنرا هر بار به "واحد تسلیحات" می سپردیم، تا در قرعه کشی دیگری، باز در صحنه ایی و یا عملیاتی دیگر، نصیب کدام رزم آور از میان رزم آوران باقی مانده از هر نبرد شود.

قسم به دستان "آر.پی.جی 7" [3] بدستی که، بزرگترین و مخرب ترین سلاح همراه مان بود، که هرگاه صحنه ایی چنان تنگ می آمد، که رزم آوران مثل برگ خزان بر زمین می ریختند، این آر.پی.جی زنی زبردست، باز مانده از دلاوران جنگ های سابق بود، که با هدف گیری به موقع و دقیق خود، گردانی را از مخمصه ایی بزرگ نجات می داد؛

و قسم به تیربارِ گرینف [4] بدستی که، آخرین حربه یک فرمانده گردان، برای خاموش کردن آتش دشمنی بود، که بر مسیر راه مان مستولی گشته، توان حرکت را از همه ما می ستاند؛  

قسم به کوله بار سنگینی که گرمی وجودش پشت همه ما را به خود گرم و مطمئن می ساخت، تو گویی یک دنیا آذوقه و مهمات در اوست؛

در این صحنه تو بودی، سلاحت و این کوله ایی که تمام موجودی دنیایی ات را با آن حمل می کردی،

یک دنیا را طلاق می دادیم و در پس جبهه ی نبرد رهایش می کردیم، تا با همین داشته های اندک، که تو گویی تمام موجودی دنیایی امان بود، در سرزمینی بین این دنیا و آن دنیا، در برابر چشم های شاهدِ جهانیان، رقص مرگی آنچنانی را مهیا کنیم، رقصی خیره کننده، که برای چشم های عادت کرده به دیدن صحنه های خشم و خشونت، صحنه های مرگ و خون، جالب و دیدنی و شاید آرامش بخش بود!

چرا؟!

چرا ندارد!

در این دنیا همواره دلیل های محکم و بسیاری فراهم بوده، و یا فراهم خواهد بود، تا صحنه های مرگ و خون را توجیه و تکرار کنند، 

توجیه این مرگ های دلخراش به آب خوردنی میسر می شود، اگر دلیلی هم برای کشتار نیابند، ساختن دلایلش بسیار ساده تر از هر ساختنِ زندگی ایی خواهد بود، و همواره بر کرسی های بلند جایگاه کولوسئوم ها [5] ، مردانی با غبغب های ورم کرده (که نمی دانم، از تکبر است یا از...) نشسته اند، که اندیشه و همت آفرینش زندگی را ندارند، اما در مرگ آفرینی متخصص و شهره اند، و همواره فعالانه بر صحنه ی نبرد و این کشتار، در بلندای کلوسئوم ها نظارت دقیق و شخصی دارند، تا نبرد گلادیاتورها را با دقت تمام تماشا و رصد کنند، آنان تمام وظایف حکمرانی خود را همواره رها می کنند تا بر این نبرد، شخصا نظارت و راهبری نمایند، و بر برنده و بازنده این بازی مرگ، شرط موفقیت ببندند،

و این نقشی است که برای ما، در این صحنه ها تعریف کرده اند، که در این پایین، در صافی میدان، و کفِ صحنه ی نبرد، باید عاشقانه به نبردی تعریف و طراحی شده توسط دیگران، بی نقص و عاری از تصنع، و مملو از شور و مستی و... مشغول باشیم،

تا او از این نبرد لذت تمام برد، دشمن فرضی از ما بُکُشد، و ما از او، دنیایی از کشتار، مسابقه ایی برای خونریزی های بیشتر، نبردی برای قدرت، ثروت، و حاکم کردن ایده های جورواجورِ تراوش شده از مغزهای بیمار و سالم،

یا حتی به دلیل بیماری شایعی که اکثر قدرتمندان ما بدان مبتلایند، یعنی توسعه و گسترش وسعت خاک زیر پای قدرت شان، که باید وسیع و بی انتها باشد،

این است که این سرزمین، در تاریخ ما بارها دست به دست شده است، و بی شک ما آخرین نفراتی نخواهیم بود که برای دست به دست شدن این خاک می رزمیم. این خاک تشنه به خون، بارها در این مسیر، به رنگ سرخ در آمده، و خواهد آمد، ما برای توسعه و تعمیق قدرت شان باید همیشه تا زانو در خون همدیگر فرو رویم.

اما روی جاده ی شیشه، ما جان خود را در آن سحرگاهان سرد و آغاز زمستانی با روزهای کوتاه و شب های بسیار دراز و بی پایان، در دست داشتیم، و باید حماسه ی خون دیگری می آفریدیم، و یک دنیا نظاره گر این نبرد بودند، همه می دانستند که ما بر این خط خواهیم زد، و ما بی خبر از این دانستنِ آن ها، زیر چشم هایی که ما را دقیق زیر نظر داشتند، مشق مخفی کاری های بی حاصل می کردیم،

و از سرما می لرزیدیم، و در سکوتی رنج آور و آزاردهنده، منتظر بودیم تا فرمان حمله در رسد، و به زعم خود، غافلگیرانه خود را بر دشمن آشکار کنیم، در حالیکه غافلگیری در کار نبود، این خود ما بودیم که غافلگیرانه طعمه ی گلوله های داغ دشمنی شدیم، که در آمادگی تمام کل شب را منتظر تن های گوشتی ما مانده بود، تا آنرا آماج توفان گلوله های سربی، و تکه پاره های چدنی بمب های خود کند.

و فرمان حمله فرمانده ما، تو گویی فرمان آتشی بود به سربازان مامور اعدام در صف دشمن، که اینک در آن سوی خاکریزها، مامور به قتل عام مان شده بودند، تا ما را در همان نقطه آغازین، به پایان برسانند، و در تله این نبردِ رسوا و بی نتیجه، اعدامی ها را توان یک قدم فرار به جلو هم نبود، ما را چشم و دست باز، و جمعی به صحنه ی اعدامی گروهی بردند، تا گردان گردان مثل برگ های به باد خزان سپرده شده، بر زمین بریزیم،

و من تو را در چنین صحنه ایی، در آن لوچ های کناره ی جاده شیشه جا گذاشتم و برگشتم، چرا که حتی خود را هم با زحمتی فراوان از این صحنه ی آتش و گلوله و خون بیرون کشیدم، تا امروز که بازمانده های تن تو را یافتند، و به دامن میهن، دوباره باز گرداندند،

اما هم اکنون نیز باقی مانده ی استخوان هایت، در گردونه ی بالا و پایین کردن قدرت، باز نقش گرفته، و استخوان های باقی مانده از سال ها دفن در زمین های مرطوب حاشیه اروندِ خونین، به سان ماشه ایی در دستان آن پیرمرد چاییچی قرار دارد، تا همواره ذغال های آخته را در منقلِ داغِ قدرت، از کنار این قوری، به حاشیه آن کتری که مد نظر اوست، منتقل کند، و چون مهره های شطرنج، در هر لحظه ایی که خواست، نوشیدنی چای دلپذیری را، در استکان های پی در پی اهل قدرت، لبریز و لب سوز و لب دوز، پر کند، تا آنان مستِ گعده های موفقیت در قدرت خود، قهقهه هایشان را روانه صورت له شدگانِ در پای کرسی های تکیه زده اشان نمایند.

برادر شهیدم!

حتی در همین لحظات بعدِ بیش از 35 سال از سال ها و روزهای سخت نبرد خونین، هنوز فرماندهان رجزخوان آن شبِ تلخ و خونین، بر بلندای کرسی های فرماندهی، سربلند، گردن فراز، با چانه های بالا انداخته، با لقب های سردار، سردار دکتر، سردار وزیر، سردار وکیل، سردار دیپلمات و... بر کرسی های فرماندهی در مجلس، دولت و قضاوت، تکیه زده و همچنان بر این میدان خونین فرمان می رانند،

در حالی که حاصل این تکیه زدن ها هم، انگار مثل همان شرایط صبح عملیات دیماه 1365 است، همان شرایطی که بر جاده شیشه مستولی بود، خموش و غمناک، بی تحرک و خون آلود و...، آنها همچنان این روزها هم، نبردهای خیابانی در شهرهای خود ما را فرماندهی می کنند!

خیابان هایی پر از اعتراض و معترضین، زخمی از ساچمه و گلوله های شلیک شده، مملو از گاز و باروت، تن هایی سوراخ سوراخ، قلب های شکسته و پریشان و... که اشک را، و بلکه خون را از چشم تمام دوستان جاری، و شادی را بر دل تمام دشمنانِ این آب و خاک، مثل همان صبحِ شب شروع عملیات کربلای 4، صد چندان محیا می کنند؛

چیزی فرق نکرده است، آن روزها بر جاده ی شیشه، مردانی از این آب و خاک، در سنین بین 15 تا 25 سال، مثل برگ های خزان زده بر زمین می ریختند، این روزها هم باز مردان و زنانی در همین سنین، بر سنگفرش خیابان ها می اُفتند، یا دست و بازو بسته، روانه زندان هایی می شوند که هر روز خبرهایی دهشتناک از آن درز می کند. و این صحنه ها را هم، باز همان ها فرماندهی می کنند و...،

و قسم به جان هایی که انگار برای افتادن بر زمین، توسط مادران این آب و خاک زاده، و مثل گُل های پرور شده، بر سنگ فرش های خیابان ها، پدها، خاکریزها و... پخش و پلا می شوند؛

آری ای دوست همرزم شهیدم!

انگار طراح صحنه ی این آوردگاه خانمان برانداز را جز ویرانی و کشتار هدفی نبود، چرا که طرحی ریخت که این مردم برای دستیابی به هر آرمان و یا خواسته ایی، یا باید می کشتند و یا کُشته می شدند، راه میانه ایی باقی نگذاشت! طرح این صحنه ی مکرر خون و خشونت را، انگار یک طراح زبردست تشنه به خون، ترسیم کرده است، طراحی که به کمتر از خون جوانان این آب و خاک رضایت نمی دهد، کسی که راه رسیدن به اهداف را، تنها از تنگه های خون و بیدادِ مرگ و جراحت، میسر و میسور کرد،

و قسم به خون هایی که بر این خاک تشنه به خون، همواره می ریزند، تا مظلومانه بر چنین طرح و طراحی فریاد اعتراض زند، فریادی از حنجره های مظلومیت، برای جوانانی که تنها خونشان، تشنگی طراحان این صحنه ها را سیراب می کند.

باشد که روزی فرا رسد، که این مردم نیز، مثل دیگر ملل آزاد دنیا، برای رسیدن به یک خواسته، مجبور نباشند از چند لیتر خون بی جایگزین شان بگذرند، تا بر تغییری دست یابند، آینده ایی را رقم زنند، مسئولی را خلع، و یا دیگری را بر کرسی نشانند و...

امیدوارم مثل بسیاری از جوانان دیگر نقاط این دنیای زیبا برای دیگران، و جهنم برای ما، روزی ایرانیان هم بتوانند با انداختن رای خود در صندوقی، قدرتی را به زیر کشند، و دیگری را بر کرسی حکمرانی بر خود سوار کنند، فرماندهی را خلع، و فرماندهی دیگر را منصوب نمایند، ایده ایی را حاکم، و یا ایده ایی را به زیر کشند،

برادر شهیدم!

بعد از رفتن تو در آن نبرد دهشتناک و پر از خسارت و مرگ، هیچکس، هیچ فرماندهی را به خاطر آن صحنه رسوا و پر از شکست، بازخواست نکرد، و فرماندهان آن صحنه، اکنون بر کرسی های فرماندهی خود همچنان ثابتند، و ترفیع های بسیار نیز گرفته اند، تنها بر کرسی های فرماندهی میدان های بی شماری که بدست آورده اند، چرخ می زنند، و آنقدر پیش رفته اند که از کرسی های نظامی خود پا را چنان فرا نهاده اند، که بر تمام صندلی های قدرت از سیاست و اقتصاد گرفته، تا فرهنگ و اجتماع، و دیپلماسی و قضا و قانون و... نیز سیطره یافته اند، از این مقام، بدان مقام، در هر زمینه ایی که بخواهند، جابجا می شوند،

و البته ناگفته نماند، برای جوانان این آب و خاک، نقش ها همچنان بدون تغییر مانده است، کار آنان همچنان خون دادن و مرگ و جراحت دیدن و افتادن است، و اینبار زمین سرد خیابان ها و کوچه ها نیز به پدها، خاکریزها و... اضافه شده است، تا شاید کسی صدایشان را بشنود و... نقش ها برای آنان و فرماندهان این صحنه ثابت مانده است، و این تنها جوانان هر عصرند که تغییر می کنند، 15 ساله های ایثارگرِ جانِ باقی مانده از آن روزها، اینک 50 ساله های پا به سن گذاشته ی ناظر بر این صحنه خونریزی و خشونت جدیدند، تا فرزندان 15 تا 25 ساله ای نو شده را، در این چرخه تکرار خون و خشونت، نظاره گر باشند.

پست های قدرتی که هیچ شکستی او را از جای خود تکان نمی دهد، او همواره چون خدا، پیروز است، و بر کرسی قدرت، چون خدا محکم و استوار و باقیست، و این جوانانی اند که هر ساله به سن 15 تا 25 می رسند، و باز مثل دیگرانی از این نوع، در چرخه ایی پایان ناپذیر، باید شانس خود را برای دادن خون در نبردهای مختلف این زندگی (که همواره تلخ تر از زهر بوده است) امتحان کنند، یا به کشته های جاده ی شیشه می پیوندند، و یا زنده خواهند ماند، تا چون ما، به تماشای این صحنه های تکرار خون و خشونت بنشینند، و در ذلتی تمام، نظاره گر تشییع یک به یک آنان، چون جسد پاک تو باشند.

این است قصه ی پر غصه ی ما،

اما تو بخواب، گمان می کنم روزی این بساط خون و خونریزی به پایان خواهد رسید، و این مردم از دادن خون خلاص خواهند شد. چاره ایی جز امیدواری نیست.

 آر.پی.جی زن شهیدی، که با فرود آمدن گلوله ی دشمن بر پیشانی اش، 

آر.پی.چی آماده به شلیکش را در بغل دارد و اینک آرام تر از زمان زنده بودنش، بیخیال ما آرامیده است

[1] - در سالروز عملیات های بزرگ کربلای 4 و 5، و رحلت دخت پیامبر اسلام، پیکر بازمانده از 400 رزمنده ی جنگ هشت ساله، تشییع شدند، سخنران این مراسم آقای رئیسی بود، که در خلال این مراسم مردم معترض را تهدید به بیرحمی کرد. سید ابراهیم رئیسی صبح امروز (سه‌شنبه ششم دی)‌ در مراسم تشییع شهدای گمنام در تهران گفت : "آغوش ملت به روی کسانی که فریب خورده‌اند باز است اما ما به معاندین رحم نخواهیم کرد". باید به ایشان گفت و از این رئیس جمهور پرسید، این همه بیرحمی را برای فرزندان این کشور که در اعتراض به شما به قول شما "معاند" هستند و "عناد" می ورزند، از کجا آورده اید، از اسلام، از شیعه، از قانون اساسی، از کدام مکتب فکری قرض گرفته ایید؟!!

[2] - جاده ایی خاکی که به جاده "شیشه" یا "پد شش" معروف بود، معبری خاکی بین خاگریز خودی و دشمن، که از میان آب های راکد حاشیه اروند در منطقه شلمچه، عبور می کرد، و دو شلمچه در ایران و عراق را به هم متصل می کرد، که در عملیات کربلای 4، ما (تیپ 12 قائم)، و رزمندگان خراسان (5 نصر و 21 امام رضا و...) عملیات خود را بر آن آغاز کردیم، تا در صورت عبور از آن، پا در خاک عراق نهیم. "عملیات کربلای ۴ عملیات نظامی تهاجمی نیروهای مسلح ایران در خلال جنگ ایران و عراق بود، که در دی‌ماه ۱۳۶۵ به فرماندهی سپاه پاسداران انجام شد. این عملیات در تاریخ ۳ دی ۱۳۶۵ در محور ابوالخصیب در جنوب عراق، به صورت گسترده و با هدف آماده‌سازی مقدمات فتح بصره، توسط نیروهای مسلح ایران آغاز شد و در پی لو رفتن طرح عملیات و با تحمل تلفات بالای انسانی در روزهای نخست، در تاریخ ۵ دی ۱۳۶۵ با عقب‌نشینی نیروهای ایرانی، پایان یافت. با شکست عملیات کربلای ۴، دو هفته بعد عملیات کربلای ۵ توسط نیروهای ایرانی انجام شد".

[3] - موشک انداز سبکی که بر دوش آر.پی.جی زن ها شلیک می شود بر ضد سنگرهای گروهی، وسایل نقلیه، تانک ها و هر مانعی از این دست استفاده می شود، خط شکنان به هنگام حمله از این سلاح برای منهدم کردن سنگرهای تیربار دشمن، که با آتش پرحجم خود همه را زمینگیر می کردند، سود می جستند.

[4] - از سلاح های سازمانی گردان های جنگی ما که با نواخت تیر پر حجم خود بر ضد نیروهای پر شمار دشمن، تعادل قوا ایجاد می کرد.

[5] - "امروزه بیشتر کولوسئوم را با تاریخ خونین نبرد گلادیاتورها در آن می‌شناسند. در کولوسئوم گلادیاتور با یکدیگر یا با حیوانات وحشی می‌جنگیدند و اسباب سرگرمی تماشاچیان خود را (که اغلب از اشراف بودند) فراهم می‌کردند. برخی اعدام‌ها (مانند اعدام با رهاسازی حیوانات وحشی) نیز در کولوسئوم انجام می‌شده‌است. مراسم افتتاحیه کولوسیوم با کشتار ۹ هزار حیوان غیر اهلی برگزار شد. کولوسیوم محل برگزاری جشن های امپراتور و مردم رم بود"

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (9)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

خاطره ای زیبا و شنیدنی از شهامت و شجاعت بسیجی غواص شهید_یوسف_قربانی در عملیات_بدر :

... دوباره زمین زیر پایمان می لرزید و صدای وحشتناک انفجارات و غرش رعب آور تانکها ، فضای منطقه را در برگرفته بود . قشون عظیم دشمن که شامل صدها دستگاه تانک و تعداد بیشماری نیروی پیاده و کماندو است ، گام به گام به خط پدافندی گردان نزدیک و نزدیکتر می شوند .

همسنگران خسته و بيخواب اما با دل هایی آرام و چشمانی باز در سنگرها پناه گرفته وآماده رویارویی با لشگر دشمن هستند ، آتش پرحجم دشمن درست روی کانال و اطراف آن متمرکز شده و ابری سیاه از دود و خاکستر سرتاسر خط را پوشانیده است ، گلوله و ترکش همچون باران به روی سنگرها فرو می ريزد و از سمت مقابل هم تانک ها دیواره کانال و سینه خاکریز را آماج گلوله توپ قرار داده و با تاکتیک آتش و حرکت جلو می آیند .

نحوه آرايش رزمی عراقی ها ، اينبار با دفعات گذشته کاملآ فرق می کنه ، تعداد تانک ها و نفربرهای زرهی بقدری زیاد شده که واقعاً به شمارش نمی آید ، آن همه تانک از کجا می آمدند و برای چه درآن نقطه از منطقه عملیاتی تجمع می کردند ، شده بود برایمان یک سوال اساسی ، تانکها که کل دشت مقابل را پوشانیده بودند ، درچند ستون افقی و عمودی حرکت ميکردند و پشت سر هر کدام تعداد زیادی از نيروهای پياده و کماندو عراقی در حال حرکت بودند .

قشون پرتعداد دشمن دوباره تا نیمه های میدان آمده و سپس همچون دفعه قبل دهها دستگاه تانک از قشون جدا و با سرعت سمت کانال آمدند . به صد متری کانال نرسیده بودند که درگیری شروع و اولین موشک ها به بدنه تانک ها اصابت و کمانه کرد ، تانک‌های پیش قراول از نوع تی ۷۲ و ضد موشک بودند ، چاره ای نبود باید با هر چه داشتیم از شکستن خط جلوگیری می کردیم ، نبردی نابرابر شروع و با موشک و گلوله و نارنجک به استقبال تانک ها رفتیم ، اما هرچه شلیک کردیم به زره فولادین شأن برخورد و کمانه کرد ، تا اینکه به چندمتری کانال رسیده و چندتاشون مستقیم به دل خط زده و شروع به بالا آمدن از خاکریز کردند ، درست در این زمان چند فروند هلیکوپتر عراقی هم از فراز آسمان شروع به زدن سنگرها کردند .

مسلسل هلیکوپترها اجازه تکون خوردن به کسی نمی داد و تانکها هم غرش کنان مشغول بالا آمدن از دیواره خاکریز بودند ، لحظات وحشتناکی بود ، سایه شوم شکست بر کانال افتاده و با شکستن خط و از دست دادن کانال چند قدمی بيشتر فاصله نداشتیم ‌.

یکی از تانک ها که معلوم بود از بقیه پر دل و جرات تره ، غرش کنان خودشو از خاکریز بالا کشیده و قصد سرازیر شدن به داخل کانال را داشت که یکدفعه صدای بلند الله اکبر در کانال پیچیده و بسیجی ( شهید) يوسف قربانی ، بی توجه به رگبار گلوله مسلسل تانکها و هلیکوپترها با شهامت و شجاعت دوان دوان خود را به تانک مهاجم رسانیده و خیلی تند و تيز از دیواره تانک بالا رفته و با سرعت نارنجکی به داخل کابين تانک انداخته و بعد هم با چابکی خاصی از بالای تانک به داخل سنگری در داخل کانال پريده و خود را از نظرها پنهان نمود .

با انفجار نارنجک ، تانک مهاجم که تا بالای خاکریز بالا آمده بود ، عقب عقب برگشته و چندمتری از خاکریز فاصله گرفت و سپس درب برجک باز شده و خدمه زخمی و وحشت زده اش از داخل کابین تانک بيرون پريده و در کنار تانک ، دست ها را به عنوان تسليم بالای سرشان گرفته و ناله زنان به سمت کانال آمدند .

بقیه تانک های پیشرو تی ۷۲ که مشغول بالا آمدن از دیواره خاکریز بودند با دیدن حال و روز تانک منهدم شده و خدمه مجروح و اسیرش ، چنان دچار وحشت و سردرگمی شدند که بی مطلعی دور زده و شروع به عقب نشینی کردند .

به اين ترتيب ، تک سنگين عراقی ها ، اينبار نيز با عنايت و رحمت بی انتهای خداوند متعال و ايثار و از خودگذشتگی و روحيه شهادت طلبی رزمندگان پاکباز دفع گرديد و نوای پیروزی بار دیگر در کانال طنین انداز شده و صدای بلند فریادهای الله اکبر و صلوات فضای منطقه را پرکرد...

. راوی بسیجی جانباز عباس لشگری @pcdrab

This comment was minimized by the moderator on the site

جزیره‌ی ماهی

مستند «جزیره‌ی ماهی» را اگر ایرانی هستید، چندبار ببینید و اگر اصفهانی، فقط یک‌بار و اگر رزمنده سال‌های دفاع مقدس بودید یا عزیزی از شما در آن نبردهای نابرابر و خصوصا در کربلای۴‌ حضور داشت و به ویژه اگر در لشکر امام حسین بود، مبادا و مبادا که آن را ببینید...

https://hashure.com/screening/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-3

This comment was minimized by the moderator on the site

افکار پوسیده و عقاید پلاسیده!

حسین قدیانی

مصداق استفاده‌ی ابزاری از شهدا فقط این نیست که آقایان کارنامه‌ی ضعیف خود را پشت سبک‌ترین تابوت‌ها مخفی کنند؛ بدترش این است که هزینه‌ی انجماد فکری خود را مدام از جیب شهدا بپردازند.

وقتی قرار است همه‌ی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری سهم خود را بگیرند، سهمیه‌ی بنیاد شهید هم می‌رسد به کسی که معتقد است در وصیت‌نامه‌ی شهدا چیزی جز اسلام دیده نمی‌شود. مع‌الاسف همه‌ی احکام اسلام را هم خلاصه می‌کنند در حجاب و نتیجه می‌گیرند که مسئله‌ی شهدا موی زنان بود.
در هر نظامی رئیس جایی مثل بنیاد شهید را از میان وطن‌دوست‌ترین عناصر انتخاب می‌کنند ولی این‌جا جمهوری اسلامی است و ایران برای رئیس بنیاد شهیدش هیچ محلی از اعراب ندارد.

البته از یاد نمی‌بریم که روزی در همین نظام، نظریه‌پردازی بود که ایران و اسلام را با هم می‌خواست و از خدمات متقابل اسلام و ایران می‌نوشت. وقتی جمهوری اسلامی از مطهری فاصله می‌گیرد، طبعاً عین خیالش نیست که یک ایران‌گریز بشود رئیس بنیاد شهید.

سؤال این‌جاست: اگر برای شهدا فقط اسلام مهم بود، چرا باید از جان خود می‌گذشتند تا محمره‌ی عراق دوباره بشود خرم‌شهر ایران؟ در همان روزهایی که شهدا در اوج ملی‌گرایی به خط زدند تا بندر خوش‌نقش و نگار جنوب غرب کشور را از دست بعثی‌های داعیه‌دار اسلام نجات دهند، همه‌ی هم و غم شماری از سوپرانقلابی‌ها چهار تا تار مویی بود که از روسری بعضی خانم‌ها بیرون زده بود. لذا شهدا هم اگر از اسلام فقط پوسته‌ی آن را می‌خواستند، عوض سه‌راه شهادت، عازم سه‌راه جمهوری می‌شدند تا برای تردد بدحجاب‌ها مزاحمت درست کنند.

خوب است رئیس بنیاد شهید، افکار پوسیده و عقاید پلاسیده‌ی خود را به شهدا نسبت ندهد. برای شهدا، ایران هم مثل اسلام عزیز بود‌ و الا چه فرقی می‌کرد برای‌شان که شلمچه دست مسلمان‌های عراق باشد یا مسلمان‌های ایران؟

آری! جمهوری اسلامی همان نظامی است که در آن فرزند شهید باید جواب شبهه‌افکنی رئیس بنیاد شهید را بدهد. آقای قاضی‌زاده! شهدا روی حجاب حساس بودند ولی همه‌ی حساسیت‌شان حجاب نبود. حساسیت بیش‌تر شهدا روی این بود که مبادا یک عده جهل مرکب خود را با سوءبهره از خون مقدس مظلوم‌ترین بچه‌های این کشور تئوریزه کنند.
بی‌خود نیست همان بی‌حجاب‌هایی که هیچ احترامی برای شما و امثال شما قائل نیستند، جز به دیده‌ی احترام به شهدا نمی‌نگرند.

مبنا اگر اهداف پدران ما باشد، جای شما در آخرین صندلی حزب پایداری است، نه اولین صندلی بنیاد شهید. مسئله‌ی اصلی‌تر شهدا روی شما بود، نه موی زنان. بس کنید این پررویی را..‌.

https://t.me/seyyedhashemfirouzi

This comment was minimized by the moderator on the site

لنج ما و پاروزن‌ها

رحیم قمیشی

چند سال پیش خاطره‌ای کوتاه از اردوگاه اسرا در عراق، نوشته بودم که جوانی معلم، ساده و بوشهری قهرمانش بود؛ "عبدالمحمد شیخ ابولی"
قد کوتاه، با صورتی آفتاب ‌خورده، گرد و لب‌هایی همیشه خندان.
لینکش را در زیر می‌گذارم تا نخواهم همه‌اش را دوباره تعریف کنم.
عبدممد وقتی عراقی‌ها به کارهای اجباری وادارمان می‌کردند، آرام ترانه کوتاهی را دم می‌گرفت. ترانه‌ای که لنج‌های بزرگ قدیمی و پارویی با آن حرکت می‌کردند و از طوفان‌ها به‌راحتی عبور می‌کردند.
نه طوفان کم می‌شد، نه کسی به پاروزن‌ها اضافه می‌شد، نه دوپینگی صورت می‌گرفت، تنها به موازات صدای طوفان صدای آهنگینی بلند می‌شد؛
"مالِلِ بَنگال" و پاروزن‌ها پاروها را می‌کشیدند و با هم می‌خواندند "اِسکیلو"
و لنج بزرگ جلو می‌رفت، و کج نمی‌شد و همه می‌خندیدند.

آنجا در آن تنهاییِ غربت، عبدممد برایمان آرام می‌خواند؛ مالِلِ بَنگال، و همه جواب می‌دادیم "اِسکیلو"
و قایق ما چه خوب می‌رفت جلو....
نگهبان‌های عراقی عصبانی می‌شدند.
اینکه ما می‌خندیم، ما می‌رقصیم، و خشونت آنها را شکست می‌دهیم.
ما یک دست بودیم و آنها هزار دست بی‌اتحاد.

نمی‌دانم مهسا مالِلِ بنگال ما را گفت
با موهای پریشانش
نمی‌دانم کیان گفت
با لبخندش
نمی‌دانم محسن گفت...
اما صدای اسکیلو را همه شنیدیم؛
زن زندگی آزادی، ما زندگی می‌خواهیم، ما دیکتاتور نمی‌خواهیم...

من می‌دانم اگر بسیاری دوستان شجاعم در جنگ شهید نمی‌شدند خیلی‌هاشان بودند که امروز کمک می‌کردند با هم یک‌نوا بشویم.
مگر خواستن زندگی جرم است!؟

دلار می‌شود ۴۲ هزار تومان...
اطلاعیه تهدیدآمیز می‌دهند
انتقاد می‌شود جرمی نابخشودنی
فرزند شهید و وکیل را برای حق‌خواهی زندان می‌برند
صدای مردم را خفه می‌کنند
جانبازها را می‌زنند
آزادگان را تهدید می‌کنند
به اعدام کردن افتخار می‌کنند
با توئیت یک هنرمند او را می‌برند اوین
همسر و دختر قهرمان‌های ملی را ممنوع می‌کنند
شخصیت‌های مردمی و خیر خواه کشور را گوشه نشین می‌کنند
دیگر چه می‌خواهد بشود؟!

می‌دانم این روزها با سوءاستفاده‌هایشان قهرمان‌های دوران جنگ و انقلاب را بی‌آبرو کرده‌اند.
می‌دانم با اسم شهید چقدر بازی کرده‌اند
تشییع جنازه شهدای مظلوم را کمپ سیاسی تبلیغی کرده‌اند...
اما خدا می‌داند
اگر متوسلیان امروز بود
اگر باکری‌ها بودند
اگر همت بود
اگر کریمی بود
اگر موسی بود
اگر آن بچه‌ها بودند...
مگر می‌شد ساکت باشند!!
مگر می‌گذاشتند بی‌قانونی بشود قانون!
مگر می‌گذاشتند ظلم بشود عادی
اخبار تجاوز بشود بی‌اهمیت!
خبر مرگ و هفتم‌ها و چهلم‌ها بیاید
صد نفر بی‌گناه در زاهدان کشته شوند و یک نفر، یک نفر، ای خدا... حتی یک نفر هم، محاکمه نشود!

می‌دانم برخی خیلی عصبانی می‌شوند
اما مگر می‌شود عبدممدی پیدا نشود در ایران
بایستد جلو
دست‌هایش را بیاورد بالا
با طمأنینه بگوید مالل بنگال
زندانی‌های بی‌گناه باید آزاد شوند
مالل بنگال
حصرها باید برداشته شوند
آزادیخواهان جایشان زندان نیست
مالل بنگال
مردم باید حقوق‌شان رعایت شود
اعتراض حق مردم است
چوبه‌های دار باید برچیده شود
مالل بنگال
دروغ ممنوع است
خدا نگفته دین من تحمیلی است
خدا نگفته‌ عده‌ای به زور حاکم شوند
مالل بنگال
مردم می‌خواهند زندگی کنند
زن‌ها می‌خواهند آزادی را لمس کنند

و آن وقت صدایی هماهنگ بلند می‌شود
"اِسکیلو"
که بلند و بلندتر می‌شود؛
ما آزادی را تجربه می‌کنیم
میان طوفان‌ها
ما با همیم
ما با هم پاروها را می‌کشیم

چه خوش خیالند تفنگ‌چی‌ها
که صداها همنوا نخواهند شد!
چه خوش‌خیالند
ایران عبدممد نداشته باشد!

من جنگ را پشت سر گذاشته‌ام
من اسارت را پشت سر گذاشته‌ام
من انقلاب را دیده‌ام
هیچ چیز مانع مردم نمی‌شود
هیچ چیز اراده مردم را نمی‌شکند
هزار صدا برای زندگی، یک صدا خواهد شد...
مالِلِ بَنگال
اِسکیلو
و آن وقت سرعت لنج ما دیدنی است
که چطور موج‌ها را می‌شکند
و پیش می‌رود...

@ghomeishi3

This comment was minimized by the moderator on the site

حساب تن و دل مقوله ایی کاملا جداست :

در این فصل سرد استخوان سوزی
چرا ای دل تو می سوزی

آذر ایران
This comment was minimized by the moderator on the site

ali karimi @alikarimi_ak8 · 29m
در قرن ۲۱ که با DNA بلال حبشی و هند جگرخوار هم قابل شناسایی هستند،
جمهوری اسلامی هر سال هزاران شهید گمنام وارد کشور میکند …
مهسا_امینی
شهدای_جنگ_تحمیلی
جانبازان_آزادگان



Behrooz Azizi @journalist23640 · 3h
مردم حساب شهدا را از مسوولین بی کفایت جدا می دانند، ارادت مردم به شهدا را به پای رضایت از وضع موجود ننویسید

This comment was minimized by the moderator on the site

جای خالی «نلسون ماندلا» در «اپوزیسیون» | ۲۵ آذر ۱۴۰۱

چند وقتی است که این فکر بسروقتم آمده که چقدر جای «نلسون ماندلا» در اپوزیسیون امروز ایران خالی است. آنچه این فکر را مثل خوره بجانم انداخته، حجم هولناکی از خشونت است که فضای سیاسی ایران را انباشته کرده. مصداق خشونت فقط برخورد حاکمیت در خیابان با معترضین یا برپایی چوبه‌های دار باتهام «محاربه» نیست. خشونت بدتر و مذمومتر، که در حقیقت «محاربه» را توجیه می‌کند، خشونت گفتاری است. خشونتی که «کیهان» و برخی از تندروها مروج آن هستند.

تندروها البته تنها مروجین خشونت نیستند. گفتمان برخی از اپوزیسیون، بالأخص بسیاری از براندازان، آن روی دیگر سکۀ کیهان و «محاربه‌گران» است. کلام آنان سرشار از خشونت، اهانت، ناسزای سیاسی و در یک کلام، تحمل‌ناپذیری مخالفین است. همانگونه که نظام قائل به شعار معروف «هرکه با ما نیست، دشمن ماست» می‌باشد، براندازان هم هرکه با آن‌ها نیست را دشمن می‌پندارند. تندروها مخالفین‌شان را مزدور، اغتشاشگر، اوباش، نفوذی، وابسته و... می‌خوانند، و براندازان هم متقابلاً منتقدینشان را مزدور نظام، وسط‌باز، معامله‌گر، فریبکار و حتی خائن خطاب می‌کنند. آقای خاتمی یا فرد دیگری توصیه به «غیرخشونت» می‌نماید. بلافاصله براندازان، که برخی هم روشنفکر هستند، سخیف‌ترین اهانت‌ها را بوی روا می‌دارند. فردایش نوبت «کیهان» است که همان توهین‌ها را نثار وی کند. آیا اگر اشاعه‌دهندگان گفتمان خشونت، روشنفکران و چهره‌ها و شخصیت‌های برانداز از تریبون‌های فارسی‌زبان خارج از کشور باشند، عمل آن‌ها انقلابی، ستودنی و مردمی است؟ در مقابل، گفتمان خشونت «کیهان» و حکومتیان تندرو محکوم و غیرمردمی؟

خشونت خشونت است؛ صرفنظر از آنکه چه کسی آن را بکار می‌برد. تندروهای داخل، یا براندازان خارج. عدم تحمل منتقد، توهین و بی‌احترامی به مخالف، خود را مطلق حقیقت و حقیقت مطلق پنداشتن، خود را انقلابی و مردمی و دیگران را وابسته، مزدور، غیرمردمی و منحرف خواندن، مذموم، غیراخلاقی و ناشی از خودبزرگ‌بینی و استبداد است. همان استبدادی که اتفاقاً براندازان وعدۀ رهاسازی از آن را می‌هند. همۀ آنان که اعدام‌های بعد از انقلاب را براه انداختند، اتفاقاً در ابتداء سخن از تحمل مخالف می‌کردند. «نلسون ماندلا» بودن، قبل از انقلاب ساخته می‌شود؛ فردا خیلی دیر است.

ذات نایافته از هستی‌بخش کی تواند که شود هستی‌بخش؟

https://www.instagram.com/p/CmOfatfD2JZ/?igshid=YmMyMTA2M2Y=

This comment was minimized by the moderator on the site

پشت نام شهید مخفی نشوید!
حسین قدیانی

اگر فاطمیه هم نبود، باز در چنین ایامی شاهد تشییع شهدا می‌بودیم. مع‌الاسف عادت جمهوری اسلامی شده که بعد از هر غائله‌ای، ناگهان یاد شهدا بیفتد. آرزو به دل ماندیم که نظام، یک بار هم مشایعت پیکر شهدا را موکول کند به وقتی که حال مردم خوش باشد.

همیشه گندش را حضرات مشهور می‌زنند و زحمت جمع‌کردنش را می‌اندازند گردن شهید گمنام. استفاده‌ی ابزاری از خون شهید یعنی همین که تو گشت ارشاد را به موقع جمع نکردی و تقاصش را باید شهدا بدهند؛ که تو آخرش هم حاضر به عذرخواهی از ملت بابت درگذشت مهسا امینی نشدی و آن همه غم و غصه تولید کردی و تاوانش را باید شهدا بدهند. مدیریت نداشته‌ی شما قیمت سکه و نرخ ارز را از ارض به سما رسانده و جورش را باید سبک‌ترین تابوت‌ها بکشند. این اگر استفاده‌ی ابزاری از خون سرخ شهید برای جبران قصور و تقصیرتان نیست، پس چیست؟

کاش به وعده‌تان در زمینه‌ی ساخت مسکن عمل می‌کردید و بعد یاد دردانه‌های وطن می‌افتادید. هیهات! اختفای شما پشت تابوت شهدا هیچ چیز از جرائم‌تان کم نمی‌کند. جرم بزرگ شما این است که ناظر بر نظریه‌ی پایان مماشات، خطای محسن شکاری را می‌بینید اما خطبه‌های خونی شماری از ائمه‌ی جمعه را نه. امثال احمد علم‌الهدی و احمد خاتمی دیگر با چه زبانی باید بنزین روی آتش خشم ملت بریزند که جمهوری اسلامی اقلاً در حد چهار تا تعویض، تن به تغییر بدهد؟

پراید بالاتر از دویست و پنجاه میلیون، شرمندگی از شهدا را بیش‌تر واجب می‌کند تا استفاده‌ی تبلیغاتی از تشییع پیکرشان را. راستی! این همه شهید را آورده‌اید که دقیقاً چه گزارشی به آن‌ها بدهید؟ که بگویید کل پیام شهدا را خلاصه کرده‌اید در حجاب؟ که بگویید کل مملکت را به گلستان تبدیل کرده‌اید و فقط مانده موضوع خانم‌های بدحجاب؟

پس لطفاً این را هم به شهدای گمنام بگویید که آمریکا را برای مردم، شیطان بزرگ می‌دانید و برای بچه‌های خودتان، بهشت برین. آری! مرد باشید و به شهدا بگویید که خدشه به امنیت ملی اگر از طرف آقازاده‌های لوس و ننر سر بزند، اسلام می‌شود دین مصلحت لیکن یک‌دهم این کار را اگر بچه‌های بی‌آینده‌ی مردم بکنند، ناگهان همان اسلام می‌شود دین عدالت. لطف کنید و بگویید به شهدا که با پدیده‌های وحشتناکی از قبیل میرسلیمیسم چه بلایی بر سر اعتقادات این مردم آورده‌اید.

لطف کنید و بگویید به شهدا که با حمایت‌تان از اقلیت جمهور، چگونه مردم را در مقابل مردم قرار داده‌اید‌. پاییز آمد و رفت و اندازه‌ی یک کلمه راضی نشدید دل به دل مردم بدهید. خوب می‌دانم این متن هم برایم شر می‌شود ولی فدای سر شهدا...
@ghete26
@yaser_arab57

This comment was minimized by the moderator on the site

آیت الله العظمی جوادی آملی: حرف دانشجویان ، حرف حضرت علی (علیه السلام) است. باید حرف جوانان را شنید. مردم بیشتر از قول به عمل احترام می گذارند.

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

ایران مطلوب من این شکلی است! ایران شما چه شکلی است؟ قسمت دوم ۱۱. در ايران مطلوب من سرمایه گذاران، ک...
ایران مطلوب من این شکلی است! ایران شما چه شکلی است؟ مجتبی لشکربلوکی (https://t.me/Dr_Lashkarbolouk...