مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

نگاهی به رشته اتفاقات چند ساله اخیر که به حاکمیت یکدست و انحصاری تیمی سیاسی، و فرقه ایی با تفکرات خاص منتج شد، که تمام قوای کشور و انقلاب را در قبضه انحصار قدرت خود گرفته اند، و آن را به یک سیستم یکدست و خالی از اصول اساسی قانون اساسی تبدیل و در این راه از هیچ اقدامی ابا نداشته، و آن می کنند و کردند که به مصالح خود مناسب و نزدیک می بینند، و دیدند.

از انتخابات پر حرف حدیث مجلس گرفته، که افرادی با پرونده های قطور سو استفاده های مالی و...، با آرایی بسیار کم، کرسی های آن نهاد اساسی در شاکله جمهوریت ایران را اشغال کردند، تا انتخابات مهندسی شده ریاست جمهوری و روی کار آوردن ابراهیم رئیسی و...، که تبعات این تحرکات سیاسی غیر طبیعی و شبهه ناک، کشور را به جایی رساند، که مردم امید خود را از دست داده، تغییر را دور از دسترس خود ببینند، و خود دست به کار شده، و به اعتراضات گسترده ایی در خیابان های شهرهای مختلف کشور دست زنند،

نگاهی به شعارهای عمومی معترضین، در خیابان های شهرهای مهم سراسر کشور، در این روزهای پر التهاب و سرنوشت ساز، به روشنی نشان می دهد، که بسیاری از اصلاح وضع کشور و نظام قطع امید کرده، و راه را بر تغییر وضع، و نظام موجود جستجو می کنند، و گویا همان نشانه های انقلاب را در خود دارند، که وقتی تغییری از صندوق رای بدست نمی آید، و راه های اصلاح و تغییر بسته می شود، این خیابان هاست که عرصه حضور مردم می شود، تا تغییر را از طریق انقلاب و خیزش خود دنبال کنند.

ناکام کردن حسن روحانی و دولت تدبیر و امید او، در رسیدن به شعارهای انتخاباتی اش، و متعاقب آن حرکت در عکس جهت وعده های انتخاباتی توسط ابراهیم رئیسی، که در تبلیغات خود و موقع جلب آرای مردم، از گشایش در وضع اقتصادی مردم سخن گفت، و به عکس وقتی قدرت را در دست گرفت، کشور را به سوی غرقابی از گرانی، فشار اقتصادی، تورم و... بسیار بیش از پیش برد.

از گشایش فضای ارتباطی و اینترنت به مردم قول داد، اما در عمل طرح صیانت فضای مجازی را که حتی مجلس موصوف و آنچنانی نیز، شرم کرد، که آن را به تصویب برساند، اما خود همین ابراهیم رئیسی که قرار بود فضای ارتباطی مردم در اینترنت را گسترش دهد، در نقش رئیس شورای عالی فضای مجازی، آن را در این شورا به تصویب رساند، تا گلوگاه ارتباطات مردم را به طور کامل قطع کند و...

و افزایش فشار اجتماعی بر جامعه ایرانیان، از طریق افزایش حضور امنیتی گشت ارشادی ها در سطح جامعه، که ملت مصیبت دیده از زخم های گرانی، اختلاس، بیکاری، تورم، مهاجرت، کمبود، تحریم، تخفیف و... را نیشتر دیگری بود، که بر پهلوی خود احساس کنند، و این چنین ناموس این مردم، در پروژه خطرناک گشت ارشاد، به دست جریان های شبه قانونی، و شبه امنیتیِ درگیر در امر به معروف و نهی از منکر و پلیس واگذار شد و... که حادثه مهسا امینی یکی از نتایج این اقدام نابخردانه است.

افشای سو استفاده های متعدد نجومی از جمله اختلاس و سو استفاده 92 هزار میلیارد تومانی، در تحولات مالی مجتمع عظیم فولاد مبارکه اصفهان و...، که حتی از سوی مجلس افشا کننده این فساد گسترده نیز، پرونده ایی به قوه قضائیه نرفت، تا به تشکیل سابقه ایی برای سو استفاده گران منجر گردد و...،

یا سیلی عنابستانی، نماینده متکبر مجلس، به صورت سرباز جوان پلیس راهور ناجا، که ضارب به عنوان نماینده خشن سبزوار، در مجلس، مابه اذایی را دریافت نداشت، و پرونده اش در پیچ و خم سیاسی کاری های گروه های حاکم گم شد.

در عین حال تنبیه سریع و چند روزه، یک دختر جوان به نام "سپیده رشنو" که در درگیری با هم سن و سال محجبه خود، یعنی رایحه ربیعی، پیرامون همین موضوع حجاب، که به گوشه رینگ برده شد، و سخت سیاست شد و...

و در بعد سیاسی نیز دستگیری و زندانی کردن فعالان متعدد سیاسی مسالمت جو، از جمله در صدر آنان سید مصطفی تاجزاده، که یکی از سیاسیون پاکدست این کشور بوده و هست، و مصداق یک منتقد دلسوز و بدون سانسور و نقاب است، که مشکلات و مسائل و دردهای جامعه را به خوبی دیده، و می شناسد، آن را در پوشش نقدی منصفانه، به صاحبان گوش و چشم، هدیه می کرد، و زبانی بدون لکنت، و در عین حال مملو از صداقت داشت، که از درون جامعه به حاکمانش فیدبک های واقعی می داد و...

در عین حال کشور و ملتی که در اوج تحریم، نداری، کسب و کار خوابیده و فشل، اقتصاد در هم شکسته، بی تدبیری ها، عدم مسئولیت پذیری ها، داشتن حالت تهاجمی نسبت به مردم خود، و کشورهای همسایه و... باید بار مالیات های بسیار کمرشکن و متعددی را به دوش می کشیدند، بدون اینکه حقی در خود احساس کنند که در کنترل هزینه کرد آن مالیات های سنگین، و دیگر در آمدهای افسانه ایی این کشور داشته باشد و...

و قرارداد صلحی به نام برجام، که از اسفند ماه 1399 قابل امضا و احیا بود، و حق امضا و احیای آن، از دولت مستقر روحانی سلب گردید، تا به دست رئیس جمهور جدید یعنی ابراهیم رئیسی امضا و به سرانجام برسد، و این امضا نیز تاکنون، در اثر وقت کشی ها، و درگیری های داخلی، و خرابکاری های داخلی و خارجی میسر نشده است و...

و دلایل بسیار دیگری از بی صداقتی ها، و غرور مسئولین کشور، در عدم انعطاف در مقابل خواست جمعی مردم و... باعث شد تا جسد بی جان مهسا (ژینا) امینی، دختر 22 ساله کرد سقزی، که مهمان چند روزه پایتخت نشینان شده بود، و متاسفانه در اثر نابخردی یک تیم گشت ارشادی امر به معروف و نهی از منکر، به مرگش منجر شد، و همین مظلومیت، جرقه ایی بر آتشی گردید، که پیش از این کُنده های آن را ناکارآمدی، بی تدبیری، غرور، عدم پاسخگو بودن مسئولین کشور و... گرد آورده، و اکنون در نتیجه این آتش افروزی، به گواه آمار رسمی 35 تن از هموطنان ما را به کام مرگ کشانده اند.

اگر جای آن مامور امر به معروف و نهی از منکر مستقر در ایستگاه مترو حقانی تهران بودم، و نوجوان پسری مملو از غرور، از من خواهش می کرد، که از خواهرش بگذرم، چرا که آنان غریب و مسافرند، به حتم چشم خود را بر خطای ناچیز آنان می بستم، و به مهر او را راهی ادامه سفری می کردم، که این جوانان مایوس و بی کار و بی آینده ما، شدید به آن نیاز دارند، اما این نشد و جسد این دختر غریب و مسافر، به ساعتی چند، از پلیس امنیت اخلاقی خیابان وزرا، راهی بیمارستان کسری شد، تا تحویل خانواده غریب و مسافر او شود.

و این جسد ژینا امینی نبود، که آتشفشان قهر یک ملت را افروخت، بلکه برون داد شکست اخلاقی، انسانی و دینی پایتخت نشینان متکبری بود، که دیگر نه غریب می شناسند، و نه مسافر، که "ابن سبیل" و رسیدگی به آنان، در قرآنِ این قوم به دین آویخته، جلودار برخورد با آن مسافر باید می شد، و به غیر از آن اخلاق و انصاف و مروت و جوانمردی ایرانیان که در این صحنه ها کارساز و کارگشاست، و باید به داد این دختر غریب می رسید، تا بدین سرنوشت، مبتلا نگردد، و تن جوان و جویای زندگی او، در سینه خاک سرد جای نگیرد، تا یک ایران را در مقابل این بی اخلاقی و... از جا نکنده، و اکنون در هفته دوم خیزش این مردم نا امید شده، این چنین خشمناک نشنویم، که ندای تغییر کسانی را سر می دهند، که سال هاست می گویند "مرغ یک پا دارد"، و حرف، فقط حرف ماست.

وقتی ایدئولوژی این انقلاب که از اندیشه کسانی مثل محمد حسین بهشتی، مرتضی مطهری، مهدی بازرگان، سید محمود طالقانی، حسینعلی منتظری و... نشات گرفته بود، به اندیشه امثال محمد تقی مصباح یزدی، محمد یزدی، احمد علم الهدی، احمد خاتمی، احمد جنتی و... پارادایم شیفت می کند، دیگر نباید متعجب شد، که چشم انسانِ مرید و مطیع این آقایان، به هرچه اخلاق، ملاک های دینی و انسانیت کور شود، و دیگر نبیند که چه می کند و با چه کسی روبروست. او به فرموده، و اوامر مطاع، مطیع است و فرمان فرمانده اش را انجام می دهد، او مریدی کور و کر به اطرافش می باشد، مطیع است و در این اطاعت، احساس بی مسئولیتیِ اخلاقی، انسانی و حتی دینی می کند.

دوستی که در سال های دهه 1350 دانشجوی رشته پزشکی بود، به خاطره ایی از مرتضی مطهری اشاره می کند، که در رژیم گذشته، استاد دانشگاه تهران بودند، و هنگامی که فیلسوف و اسلام و ایرانشناس غربی، هانری کُربن [1] به ایران آمد، و میهمان اندیشمندان دینی و روشنفکران ایران، از جمله علامه طباطبایی بود، روزی مطهری ما را به یکی از دیدارهای این شخصیت برجسته فلسفه و عرفان ایرانی برد، در این جلسه که باید فلسفی و عرفانی صحبت می شد، در هنگامه بحث ها، ناگهان سخن به سمت مشروبات الکلی در جامعه ایران رفت، چرا که تازه در ایران مغازه های اندکی، عرضه این نوشیدنی را آغاز کرده بودند، و برخی خواستار برخورد تند با این کژی بودند، در آن زمان یعنی نزدیک به 50 سال قبل، این اندیشمند غربی به همقطاران شرقی خود، توصیه به عمل متفکرانه و معقول در مقابل آن کژی می کرد، و از آنان می خواست در مقابل این وضع، افراط نکنند، چرا که هم به ضرر دین، و هم به ضرر اهل دین، و هم به ضرر جامعه آنان خواهد بود.

هانری کربن به امثال علامه طباطبایی، مطهری و دیگر اندیشمندان حاضر توصیه به صبر و متانت می کرد، که برخی از پدیده ها اگر چه از سوی شما کژی انگاشته می شود، اما در مقابله با آن باید اندیشمندانه و علمی برخورد نمود، او می گفت وای به روزی که در اثر برخورد های شما، ساخت شراب را از محیط بیرون به منازل مردم منتقل شود، آنگاه مردم خواهند فهمید که هم می شود شراب خورد و هم نماز خواند، در این حال توجه از شما و سخن شما دور خواهد شد، حال آنکه طبق احادیث شما، کسی که شراب خورد باید چهل روز صبر کند تا نحوست این مُنکر، از سلول های بدنش استحاله شود، تا دوباره لایق نماز گردد،

هانری کربن می گفت وقتی شما درست برخورد نکنید، به این بلیه دچار می شوید، همانگونه که در اروپا مردم از ارباب کلیسا دیگر حرف شنوی ندارند، در اینجا هم مردم از سخن ارباب مذهب روی بر خواهند گردانید، و اثر حرف و توصیه شما در جامعه از بین خواهد رفت، مردم اگر امروز شراب را بد می دانند، و گاهی تخطی کرده و آن را از بیرون تهیه می کنند، و می خورند، و احساس گناه دارند، وقتی برخورد های نابهنجار شما اهل مذهب، شراب و شراب سازی را به داخل منازل برد، آنان خواهند دید که ساخت و خوردنش، این طور که اهل مذهب می گویند، منکر، ضد اخلاقی و... نیست! دیگر حرف و حدیث اهل مذهب اثر خود را از دست خواهد داد، و مرجعیت دینی و اخلاقی را، از دست خواهید داد.

امروز بعد 50 سال متاسفانه همین پیش بینی هانری کربن را می توان در جامعه متحول ایران دید، میزان مصرف الکل در ایران، امروزه به رده دهمین کشور، در بین مصرف کنندگان جهانی رسیده! در حالی که واردات، ساخت و مصرفش حرام و غیر قانونی است، و به نظر می رسد در اثر برخورد نابخردانه اهل دین، به امری مبتلا شده ایم، که هانری کربن، آن را، آن موقع، پیش بینی کرده بود، کسی که ایدئولوگ های اصیل این انقلاب، مثل مطهری را در مقابل علم و تجربه و بینش خود، زانو زده و شاگرد می دید، این چنین مسئولانه به برخورد علمی و انسانی و اخلاقی با پدیده های اجتماعی دعوت می کرد، و ایدئولوگ های انقلاب 57 هم برخی از این درس های جامعه ساز را گرفته بودند، اما با تغییر ایده و ایدئولوژی و ایدئولوگ های این انقلاب، ره به بیراهه زده می شود، و خسارتش، دامنگیر کشور و مردم ایران می گردد.

در امر حجاب نیز، انگار این مردم و این کشور را به همین سمت می برند، که در اثر حرکت نابخردانه تصمیم سازان کشور، تحت راهبرد خشن، متصلب، غیر منعطف، متکبرانه و انحرافی و... تفکر امثال محمد تقی مصباح یزدی، احمد علم الهدی، سید احمد خاتمی، احمد جنتی و... به سرنوشت شراب مبتلا می گردیم، و در این سو نیز، ماموران آتش به اختیار خالی از اخلاق، روح نجابت ایرانی، برخی آموزه های انسان ساز دینی و... جنازه جوانان و معترضانِ بر این وضع را، بر آسفالت خیابان ها ردیف می کنند، تا به تکلیف شبه دینی و شبه قانونی خود عمل نمایند! و مسئولین کشور نیز، معترضین به این روند را، به دشمن، عامل فتنه، موجب خسارت و ویرانی، ضد خدا و پیامبر و مذهب و... منتسب کرده و می کنند، در حالی که این وضع و برون داد، در اکثر موارد ناشی از عملکرد خود آنان است، این بچه ها که امروز این می کنند، از مدرسه اخلاق، دین و علم همین مسئولین فارغ تحصیل شده اند، و خود کرده را تدبیر نشاید.   

 

[1] - هانری کُربَن (به فرانسوی: Henry Corbin) (زاده ۱۴ آوریل ۱۹۰۳ – درگذشته ۷ ژوئیه ۱۹۷۸) فیلسوف، ایران‌شناس و اسلام‌شناس فرانسوی بوده‌است. او بخشی از عمر خود را در ایران و خاورمیانه سپری کرد. هانری کُربَن، نخستین برگردان آثار مارتین هایدگر به زبان فرانسه و همچنین معرفی‌کننده فلسفه اشراق سهروردی و حکمت متعالیه ملاصدرا به اروپاییان بوده‌است. وی صاحب مکتبی در تاریخ فلسفه اسلامی است و معتقد است فلسفه اسلامی معادل فلسفه عربی نیست و با مرگ ابن رشد پایان نیافته ‌است.  کُربَن همچنین از پایه‌گذاران فلسفه تطبیقی است که به نقادی فلسفه مدرن غرب بر پایه سنت فلسفه اسلامی می‌پردازد. کُربَن گرچه هنگام تولد پروتستان بود، با سنت کاتولیک پرورش یافت. او در ۱۹۲۸ از طریق مدیر بخش مطالعات اسلامیِ دانشگاه سوربن با نوشته‌های سهروردی آشنا شد. سال‌ها بعد کُربَن اظهار داشت که آشنایی او با سهروردی، تکلیف سرنوشت معنوی او را برای عبور از این جهان مشخص کرد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نگارنده در تکاپو بوده است تا در این نبشته از واژه های پارسی به جای واژه های بیگانه سود جوید.

قُرِ [1] خرسنگ [2] یکی از پرآوازه ترین چکاد های البرز میانی، با بلندای 3950 متر، دوستداران زیادی را میان همنوردان، به خود فرا خوانده، و بسیاری این چکاد برجسته را، در میان قُرهای بلند شارستان فَشم، برای برآمدن های خود، بر چکاد های بزرگ، در دیدگاه خود دارند؛ در کنار این قُر، قُر شکوهمند جانستون نیز هست، که آن نیز از قُرهای پر هواخواه، و بی گمان سخت و جان سِتان در میان کوهنوردان برجسته است. این دو قُر را، کشیدگی یالی بلند، به هم پیوند می دهد، و برای نوک [3] نوردان پرتوان، یک راه گذر سخت و سنگین بوده، که با گذر از آن می توان به گردنه "ورزا"، به سوی بلندترین قُر استان تهران، یعنی خلنو و یا در سوی دیگرش، به چکاد سرکچال ها، کلون بستک و... گذر خود را پی گرفت.

واژه پارسی خرسنگ [4]  که به دست پیشینیان ما، بر آن نهاده شد، و خوشبختانه در دوران تازش هایی که بر ایران و ایرانیان که به دنبال خود تازش فرهنگی نیز به دنبال داشته است، بدون دگرگونی مانده، چرا که نام قُرها ایران برای تازشگران بر این آب و خاک، چنان برجسته نبوده، و دگرگونی آن از دیدگان ناپاک آنان به دور مانده است، تا چون نام سکونتگاه های آنان، بر خوشایند مزه دهان ناپاک شان دگرگونش نسازند، این است که نام چکاد های ایران زمین، در بیشتر چکادها، گویا همان نام باستان آن است که دچار دگردیسی نشده است،

چکاد خرسنگ از دو کلمه خر + سنگ ساخته و پرداخته شده است، که "خر" در گویش پارسی کنونی در معنی منفی آن به کار رفته است، معنی بسیار مثبتی دارد، که به بزرگی و شکوه به کار می رود، [5] سنگ نیز واژه درستی است که بر این قر نهاده شده، چراکه این چکاد سازه تخته سنگی است که از میان خاک بیرون زده، و خرسنگ یعنی سنگ شکوهمند و بزرگ را ساخته اند، که این خود گویای خوبی بر ایستادگی این چکاد و استواری آن است که در نگاه نخست به آن، همین ویژگی پیداست.

چکاد خرسنگ را ما در این برآمدن به یاد ماندنی، در یک دسته چهار نفری با همراهی آقایان بهروز همتی، سعید مقدم، و علی بادپر، با استفاده از راه روستای آبنیک، به انجام رساندیم، که چگونگی این پیمایش را در روزنوشت این برآمدن، اینگونه به رشته سخن در آوردم.

زمانبندی برآمدن بر چکاد خرسنگ در روز 31 شهریور 1401

آغاز کار از تهران در ساعت 5 و 18 دقیقه بامداد روز 31 شهریور 1401

شروع پیمایش از ده آبنیک ساعت 6 و 35 دقیقه بامداد

پایان باغ ویلاهای ده آبنیک، در ساعت 6 و 59 دقیقه

شروع پیمایش در پاکوب های برای گذر از گردنه آبشار رودخانه آبنیک، در ساعت 7 و 14 دقیقه

رسیدن به گردنه گذر از آبشار آبنیک در ساعت 7 و 25 دقیقه

رسیدن به یکی از سرچشمه های بزرگ رودخانه آبنیک در ساعت 8 و یک دقیقه

آرامیدن و خوردن چاشت، تا ساعت 8 و 37 دقیقه به مدت 35 دقیقه

رسیدن به خَجَک [6] برابر با غار بیوک و برآمدن در پایان دشت خرسنگ، در ساعت 9 و 6 دقیقه

گذر از دشت خرسنگ و بر آمدن به گردنه یال پایان یابنده، به چکاد خرسنگ در ساعت 10 و 40 دقیقه پگاه

برآمدن به قُر خرسنگ در ساعت 11 و 21 دقیقه پگاه

زمانبندی بازگشت از چکاد خرسنگ :

آرامیدن بر چکاد خرسنگ تا ساعت 12 و 2 دقیقه و آغاز پیمایش به سوی پایین

فرود تا گردنه بین چکاد دو خرسنگ شمالی و جنوبی در ساعت 12 و 49 دقیقه

پیمایش گذرگاه دشت خرسنگ و رسیدن به غار بیوک در ساعت 2 و 2 دقیقه

آرمیدن و کسب انرژی تازه، تا ساعت 3 و 43 دقیقه

گذر از دشت جانستون، و برآمدن بر گردنه آبشار رودخانه آبنیک، در ساعت 4 و 35 دقیقه

گذر از سراشیب های گردنه، به سوی باغ ها و رسیدن به روستای آبنیک، در ساعت 5 و 40 دقیقه شامگاه روز 31 شهریور

زمان  به کار گرفته شده در برآمدن به قر خرسنگ و بازگشت به ده آبنیک

همه زمان به کار گرفته شده در این برآمدن، برای پیمایش از ده آبنیک تا قُر خرسنگ، از ساعت 6 و 35 دقیقه بامداد تا 11 و 21 دقیقه میانه روز، به مدت 4 ساعت و 46 دقیقه، که با برداشتن زمان آرامش گرفتن ها، 4 ساعت و 7 دقیقه در پیمایش بودیم.

همه زمان فرود از قُر خرسنگ تا ده آبنیک، از ساعت 12 و 49 دقیقه میانه روز، تا ساعت 5 و 40 دقیقه شامگاه، 4 ساعت و 51 دقیقه، که با کم کردن زمان آرامیدن از آن،  روی هم 3 ساعت و 10 دقیقه در پیمایش بودیم.

از ده آبنیک، تا فراز گلوگاه و گردنه آبشار، و آغاز برشدن به دشت پای قُر جانستون، 50 دقیقه زمان گذشت.

از آغاز دشت جانستون تا انجام آن، برآمدن به دهانه آغاز دشت خرسنگ، در خجک (نقطه) رو به روی غار بیوک، 1 ساعت و 11 دقیقه زمان گرفت.

از آغازیدن پیمایش در دشت خرسنگ تا فراز گلوگاه یال پایان یابنده بر قُر خرسنگ، که در گام پایانی برای برآمدن بر قُر خرسنگ باید از آن گذر کرد، و این خُجَک در پایان دشت خرسنگ هست، 1 ساعت و 34 دقیقه زمان پیمایش بود.

گذر یال خرسنگ، که آغازش در پایان دشت خرسنگ می باشد، تا رسیدن به چکاد خرسنگ، 41 دقیقه پیمایش داشتیم

زمان به کارگیری شده در راه بازگشت :

از چکاد خرسنگ تا فراز گلوگاه بین دو خرسنگ،  47 دقیقه پیمایش بود

از گلوگاه تا برابر غار بیوک، و زمان به کار رفته در این پیمایش بازگشت، که از میان دشت خرسنگ گذر باید می کردیم، 1 ساعت و 13 دقیقه به کار برده شد.

از غار بیوک تا گلوگاه آبشار رودخانه آبنیک، 1 ساعت 8 دقیقه

فرود از فراز گلوگاه آبشار، تا ده آبنیک، 45 دقیقه پیمایش شد.

 چند و چون گذر از این گشتگاه:

از گذرگاه بوستان های سر سبز ده زیبای آبنیک که گذر کنید، به یک پاکوب دست خواهید یافت، که باید با یک ژرف بینی برجسته و هوشیارانه، از آن گذر کرد، چرا که با یک سُر خوردن نا بهنگام، شایمندی و یا گمان پرت شدن در شیب های تند دره، زیاد خواهد بود، این تیکه از گذرگاه، کمابیش پر بیم بوده، چرا که یک مانند برای روشن شدن چند و چون این بیم این است که، سیم بُکسل به کار رفته، در پایان این گذرگاه به چند تار موی پولادی بند بود، و هر آن گمان پاره شدن داشت، از این رو سود جستن از این ابزار کمک، باید همراه با باریک بینی و ژرف اندیشی باشد، تا در اثر فرسودگی، بیم و زخم و یا مرگ بر شما نرود، پشتیبانی گرفتن بیش از اندازه، از این گونه سازه ها هراس انگیز و بیمناک کننده است.

با گذر از این گلوگاه که به درستی به دور زدن تنگه و گلوگاه آبشار رودخانه آبنیک باید آن را نامید، و پای شما را به دشت پای کوه جانستون باز خواهد کرد، که در پایان این دشت، غار بیوک جای دارد، و پاکوب های سوی راست، شما را به دشت خرسنگ خواهد برد، و از جلوی غار بیوک، چنانچه پاکوب ها را پی بگیرید، گذرگاه فراز گرفته و روی یال های قُر با شکوهمند جانستون، به سوی این قُر شکوهمند، شما را بر خواهد کشید.

ولی ما با گذر از یک گلوگاه در کنار غار بیوک، به سوی راست پیمایش خود را پی گرفتیم، و وارد دشت خرسنگ شدیم، دشت را به سوی گردنه روبرو، گذر کرده، خود را به فراز گردنه رسانده، و بر روی یالی به سوی راست پیچ خورده، که سرانجامش به چکاد خرسنگ، پایان می گرفت،

این یال پاکوب های خوبی دارد، که کم یا بیش، شیب بیشتری از جاهای دیگر این گذرگاه را در خود دارد.

چند و چون دستیابی به آب آشامیدنی در گذر به قُر خرسنگ:

برداشت آب تا آغاز دشت جانستون، بر شدن روی گردنه و گلوگاه آبشار انجام پذیر نیست، و باید پیشاپیش با خود آب آشامیدنی داشت، گرچه پیمایش در کنار رودخانه ایی پر آب آبنیک انجام می پذیرد، ولی جایی برای برداشت آب آشامیدنی و گوارا نوش نبوده، ولی در فراز گلوگاه و گردنه، به هنگام بر آمدن به دشت قُر جانستون، چشمه ایی هست که می توان از آن آب برداشت، آب این چشمه گرچه کم است، ولی در این پایان تابستان، همچنان آب کمی از آن جوشش دارد.

در دشت جانستون اگر شما از پاکوب های بالا رونده، سود جویید، در نزدیکی های غار بیوک، سه چشمه پر آب هست، که یکی از آنها، پر آب ترین و بدرستی یکی از سر چشمه های بزرگ رودخانه آبنیک است، که از دل کوه بیرون می جهند، و اینجا جایی است که شما می توانید آب نوشیدنی گذر به قُر خرسنگ و یا جانستون را بردارید،

جلوتر در کنار گوسفند سرا، در سوی چپ پاکوب، نرسیده به غار بیوک هم، دو چشمه کمابیش پر آب از دل کوه بیرون می زنند، که شما باید از پاکوب به سمت پایین دره، 20 متر فرود آیید، تا بتوانید آب بردارید

بهتر است آب نوشیدنی خود را از یکی از این سه چشمه، بردارید، چرا که در گذر از این گذرگاه، گرچه دنبال کننده یک رودخانه بلند هستید و پیمایش خود را در کنار آن انجام می دهید، ولی ما چشمه های خوبی برای برداشت آب ندیدیم، ولی گرچه پس از بر آمدن به دشت خرسنگ، دو چشمه هست، ولی نمی توان از آن آب نوشیدنی خود را برداشت، چرا که آب خیلی کم از آن دو چشمه جوشش دارد، از این رو باید آب را با لیوان، از دهانه این دو چشمه برداشته، و به قمقمه ریخت، که این خود آب را در جوششگاه گل آلود خواهد کرد.

پس از این دو چشمه کوچک، دیگر آب ها به زیر شن های کف رودخانه خزیده، از چشم به دور خواهند شد، و در گذر تا چکاد خرسنگ، و بازگشت، چشمه ایی برای برداشت آب نوشیدنی نیست.

بیم ها در گذر و گذرگاه پایان یابنده بر قُر خرسنگ:

قُر خرسنگ با پیکره دیواره ایی تخته سنگی خود، یک گذر آسوده و کمابیش، بی بیم برای بر آمدن دارد، که دست به سنگ آنچنانی نداشته، و این همان گذرگاهی است که ما از آن گذر کردیم، اما برجسته ترین بیم و نا آسودگی که برای همنوردان در این گذر هست، گذر  از پاکوب هایی است که اگر به سُر خوردن بیانجامد، پیشآمد پرت شدگی و فرود دهشتناک خواهد بود، از این رو باید با ژرف اندیشی و ریز بینی خوبی، از آن گذر کرد، این خجوک ها بیمناک کننده، در این گذرگاه زیاد وجود دارد، چه در گردنه برآمدن به دشت جانستون، که یکی از برجسته ترین در این باره است، چه در زمان گذر از دشت جانستون که این بیم باز هست، و چه در گذر از دشت خرسنگ، پس از دو چشمه گفته شده، پس از گذرگاه برابر با غار بیوک، که در این پاکوب ها، در زمان هایی امکان پرت شدگی هست، ولی در بیشتر گذرگاه های این دشت، گذر خالی از بیمی را می توان از سر گذراند،

خجوک های پر بیم و هولناک که سرانجام پرت شدن ها در خود دارد، در شیب های تند در 20 دقیقه پایانی برآمدن بر چکاد خرسنگ زیاد می شود، و این زمانی است که از میان تخته سنگ ها پایانی در گذر هستیم.

بر شدن به چکاد خرسنگ، با ژرف بینی و ریز بینی خوب همنوردان گذر کننده، کمابیش یک برآمدن کوتاه، زیبا و به یاد ماندنی است،

یکی از جان باختگان بر شدن به قُر خرسنگ، زنده یاد عادل صفری است که بر یادبود او، همنوردانش نبشته اند، این همنورد تازه گذشته، در 23/3/1393 با پرت شدن از بلندی 3000 متری جان به جان آفرین سپرد، بله گذرگاه این قُر بلند، بیم پرت شدن ها را بسیار دارد، در روزهای بهنجار آب و هوایی، این بزرگترین بیمی است که همنوردان با آن رو به رو هستند، ولی در زمستان و روزهای نا بهنجار آب و هوایی نیز، ریزش بهمن های بسیار، بیم جان باختن را زیاد می کند، بر نوشته یادبود این همنورد از دست رفته مان، نبشته اند:

"چون حرکت کردم، چون از سکون خارج شدم، اثری از خود بجا گذاشته ام تا رهروان بدانند و بخوانند که راهی و مسیری هست، و رفته ایی رفته است، و بی حرکتی و سکون را شکسته، و بلند شده است."

بهترین هنگام برای بر شدن به این چکاد بلند :

 بهترین هنگام بر شدن بر این چکاد بلند، به هنگام تیرماه و همان هنگامه ایی است که برآمدن بر چکاد شکوهمند دماوند، از سوی همنوردان دانا و پرتوان پیشنهاد می شود، چرا که این قُر، در زمستان پوشیده از برف و پر از یخچال های بزرگ برفی است، و در تر سالی ها که بارش ها زیاد است، در گوهپایه های این قر بلند، و در دشت خرسنگ، پر از بهمن های پی در پی است که به این دشت فرود آمده اند، چنانکه در پایان شهریور 1397 که کمابیش سالی پر بارش بود، تونل های برفی بزرگی در این کوهپایه های دیده می شد، که این خود گویای بارش های زمستانی پی در پی برف، و فرود بهمن های پی در پی، در شیب های زیاد این قُر بلند سخن به میان می آورد، انباشت این بهمن ها در دشت، نشان می داد، که در روزهای پایانی تابستان نیز، بلندی برف چنان بود که در تونل های برفی این چکاد برفگیر، می توان راه رفت.

از این رو، بر آمدن بر این چکاد، به هنگام زمستان باید ژرف اندیشانه و پر از دانایی باشد، و برای همنوردان توانا و دانا پیشنهاد می گردد، و چنین برآمدنی برای دیگران پیشنهاد نمی گردد، چرا که گمان فرود بهمن های بزرگی هست، ولی در چنین هنگامه ایی از تابستان، و در خشکسالی سخت امسال، بر جایگاه این بهمن های پی در پی، و یخچال های بزرگ، که در سال 1397 پر از برف و یخ بود، رودخانه ایی هم امروز دیده نمی شود و آب ها به زیر سنگلاخ های کف رودخانه، خزیده، و آبی نمی توان دید.

نقش و نگار هایی از این گذر، گذرگاه و چکاد خرسنگ، که با دوربین تلفن همراه خود آگاشته و دفترینه کردم

 

Click to enlarge image IMG_4959.JPG

پاکوب های گذر به گلوگاه آبشار آبنیک

[1] - یک نسل قبل، آنان که در اثر خواندن نوشته ها، گویش آنان با زبان عربی آنچنان مخلوط نشده بود، به این برجستگی ها، که بلندترین ها در میان کوه ها بودند قُر می گفتند، اما کلمه فارسی قله که در نوشتارها استفاده می شود، چکاد است و در گویش محلی و مردمی قُر می گفتند. به راستی ما در دریایی از کلمات عربی غرق شده ایم و در حال فراموشی نام های پارسی هستیم، استفاده از واژه های پارسی چنان نامانوس و سخت شده است که نمی توانیم از  واژه "برآمدن" به جای صعود، یا عبارت "بالا رفتن"، "راه سربالا"، "بالا روی" استفاده کنیم

[2] - خرسنگ، کوه \ kūh-e xar-sang\ ، کوهی واقع در شمال روستای گرمابدر. این کوه در °۵۱ و ´۳۶ و ´´۳۰ طول شرقی، و °۳۶ و ´۲ و ´´۳۰ عرض شمالی، در منطقۀ البرز میانی جای دارد. خرسنگ درواقع رشته‌کوهی است به درازای ۱۵ کیلومتر که شامل ۳ قله به نامهای خرسنگ شمالی، خرسنگ جنوبی و خرسنگ شرقی است. قلعۀ خرسنگ جنوبی با ۹۳۰‘ ۳ متر بلندی از سطح دریا، بلندترین این قله‌ها ست. قلۀ مخروطی‌شکل خرسنگ شرقی ۹۱۰‘ ۳ متر، و قلۀ خرسنگ شمالی ۸۱۰‘ ۳ متر از سطح دریا ارتفاع دارند. این قله‌ها در امتداد خط‌الرأسی قرارگرفته‌اند که از غرب به قله‌های جانستون و ورزاب و گردنۀ ورزاب و از شرق به قلۀ خاتون‌بارگاه و گردنۀ یونزا می‌رسد. خط‌الرأس یادشده از شمال مشرف به دشت لار و سرچشمه‌های رودخانۀ لار، و از جنوب مشرف به منطقۀ فشم و روستاهای گرمابدر، آبنیک و لالان است. بعضی از شاخابه‌های رودخانۀ جاجرود از دامنۀ جنوبی کوههای خرسنگ سرچشمه می‌گیرند. عمومی‌ترین مسیر صعود قله از روستای آبنیک و دشت جانستون است. مسیر صعود قله در زمستان از روستای گرمابدر آغاز می‌شود. آب تا دشت جانستون به وفور در دسترس است، اما پس از گذر از چشمۀ بزرگ آبنیک و قرار گرفتن روی یال منتهی به گردنه، چشمه‌ای وجود ندارد. پس از عبور از رودخانه، باید در امتداد دره به سمت دیوارۀ جانستون و غار دست‌کن حاج بیوک رفت. پس از حدود یک‌ونیم ساعت پیاده‌روی به مکانی موسوم به دوآب خواهیم رسید که رودخانه‌ای خروشان از آنجا سرچشمه می‌گیرد؛ با ادامۀ مسیر به سمت جنوب در منطقۀ دوآب به کوه خرسنگ می‌رسیم. از فراز قله می‌توان قله‌های جانستون، خلنو و سرک‌چالها را در سمت شمال غربی، و مهرچال در جنوب را به وضوح دید که در غرب خط‌الرأس دارآباد توچال خودنمایی می‌کنند. برای صعود به قلۀ خرسنگ جنوبی باید از خرسنگ شمالی به سمت غرب که مسیری کاملاً صخره‌ای دارد، رفت.  میثم رودکی

[3] - گویش کنونی ما عادت به استفاده از خط الراس دارد و نمی تواند از نوک یال به جای خط الراس عربی استفاده کند، ولی با کمی دقت نظر و استفاده از واژه های پارسی می توان خود را از کلمات بیگانه که هجوم بی سابقه ایی به زبان پارسی داشته اند خلاص شد به جای خط الراس می توان از واژه های مرز، نوک، لبه، بر امدگی سود جست.

[4] - خَرسَنگ به تخته ‌سنگ‌های بزرگی گفته می‌شود که در روزگاران باستان یا پیش از تاریخ بر روی هم چیده شده باشد تا سازه‌ای یا یادمانی را پدید بیاورد. یک سازه خرسنگی می‌تواند از یک تخته‌ سنگ تنها هم تشکیل شده ‌باشد. در سازه ‌های خرسنگی ملات یا دوغاب به‌کار نرفته بلکه تخته ‌سنگ‌ها از راه چینش قفلی بر روی هم سوار شده‌اند. برخی از خرسنگ‌ها به عنوان قطعه یا نشانه‌ای از آرامگاه‌های باستانی به‌ جا مانده ‌اند. خرسنگ‌ها به سه دسته تقسیم می‌شوند:

سنگ‌افراشت (به فرانسوی: menhir)، به صورت ایستاده می‌باشند و ارتفاعی بین نیم متر تا ۶ متر دارند و نمونه‌هایی ۲۳ متری نیز یافت شده‌است.

میزسنگ (به فرانسوی: dolmen)، خرسنگ‌های میزی شکل هستند و معمولاً به‌عنوان گورهای دالانی مورد استفاده بوده‌اند.

حصار خرسنگی (به فرانسوی: cromlech)، نیز خرسنگ‌هایی در محیط دایره‌ای هستند که به نوعی تلفیقی از دو خرسنگ قبلیست مانند بنای استون‌هنج در ۱۲۰ کیلومتری شهر لندن در انگلستان.

[5] - یعنی هر چیزی که پیشینیان ما آن را بزرگتر از آنچه باید باشد می دیدند، واژه خر را بر این بزرگی بار می کردند، خرگوش را به حیوانی می گفتند که گوش هایش از حد انتظارشان بزرگتر بود، حزب خران در زمان سلسله پهلوی به حزب بزرگان اشاره داشت.

[6] - خجک برابر پارسی واژه عربی "نقطه" است که به جای آن می توان از واژه های تیل، میانه، دیل نیز سود جست

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تو شاهینی،

قفس بشکن به پرواز آی و مستی کن،   

که بر آزادگان داغ اسارت سخت ننگین است

زنده یاد برهان الدین ربانی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هزار خدا، بدین "معبد شگفت"، خداست!

کدام خداست که به خون، کَظم غیظ کند؟!

این کام تشنه بخون، تا به کی، خداست؟!

آه از خدای این تشنگان به خون،

افسوس بدین معبدی که او، خداست؟!

تبار این قافله هر روز و شب به خون خضاب بُوَدست

شهیدِ پی به پی اش، بهر این خضاب، پا برجاست؛

به معبد و کاهن کجا سوال رواست؟!

که خود سوال و معماست، سوال کجاست؟!

"بخُورِ آتشِ" معبد، که خود، مخمور است،

بدین شعله جانسوز ناروا، به هواست؛

من از تبارنامه چه پرسم، که این خضاب بپاست،

که صبح و شام، جام پی جام، پر از جفا به هواست؛

به نظم در آمده در تاریخ 27 شهریور 1401

در استقبال از این شعر :

 تبارنامه خونینِ این قبیله کجاست        که بر کرانه شهیدی دگر بیفزاید؟

کسی به کاهنِ این معبدِ شگفت نگفت:   

 بُخورِ آتش و قربانیان پی در پی            هنوز خشم خدا را فرو نیاورده ست؟   

سروده شده توسط استاد

محمد رضا شفیعی کدکنی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پروردگارا!

چگونه با تو سخن گویم،

و از دلگویه های سفره ی عشق، سر باز کنم،

که همزمان حرامیان نیز،

دم از عشق به تو، و ره به راه تو می زنند،

حال آن که سخت به غارت، جنگ و ظلم مشغولند، [1]

چنان سنگ تو را بر سینه می کوبند که انگار، سینه چاکی بهتر از آنان، برایت نیست!

و من در این راه، چگونه با آنان، همصف شوم؟!

آنان که هزار جهنم را، در راه وصل تو ساخته، و هر روز آن را وسعت می دهند،

جنایت پیشگانی که در دور تند، رقصی مجنون وار از خون را، مشق می کنند،

در جنایت و ظلم، از هم سبقت می گیرند،

و به قصد کسب رضای تو!

می درندُ، می کُشندُ، می بَرند ...

انگار تو را بیخیال، بدین کابین خون و غارت یافته اند،

و بدین نبرد جنایت بار، راضی دیده اند؟!

آیا تو را رغبتی بدین رقص خون آلوده، هست؟!

نمی دانم!

از تو می گویند!

از جان هایی که برای رسیدن به تو، باید بستانند!

از کشته هایی که باید پُشته سازند؟!

از معابدی که باید برای تو، ویران کنند!

از زنجیرهایی که باید بر گردن ها بیاویزند!

از دارهایی که باید همواره برافراشته بماند!

از گردن هایی که به انتظار این دار باید بمانند!

و...

اما در این سو عاشقانی هم هستند، که در کُنج خلوت خود، شعر عشق می سرایند، و ترنم وصال می نوازند،

دهان ها را بسته اند، تا حتی پشه ایی هم، در ورود به خلوت آنان، آسیب نبیند!

لباسی از رنگ سپید می پوشند، تا در اشعه ی نور تو، دیده هم نشوند، در آن محو شوند.

و عشاقی که چهره مخشوش تو را از میان زباله های ذهنی این و آن یافته، جلا می دهند و با آن اظهار عشق می کنند.

بارخدایا!

تو از مظلوم ترین هایی!

همینطور انسانیت نیز مثل توست!

چرا که اعجوبه های جنایت، در جمله خواستگارانت، صف کشیده اند، صفی بلند از مدعیان!

ویترینی بزرگ از جنایت پیشگان تاریخی بلند از قتل و غارت و کشتار، که باز، دم از تو می زنند،

وجود این لیست بلند بالا نیز، چشم ها را، باز به سوی تو خیره می کند!

از سیاه پوشان شب ساز و شب شکار، تا سپید پوشان سپیده دمانِ نَردِ عشق با تو باختن!

عاشقانت گاه در خلوت، بی صدا، تو را فریاد زنند

عشق پیشگانی هم، بر بلندای آشکار، ندای نام تو را سر می دهند،

هر یک بتی از تو ساخته، و با آن، در غیابت، سخن به عشق می کنند،

یکی تو را مظهر زیبایی می بیند، و زیبایی می آفریند،

دیگری تو را ظهور قدرت مطلق می بیند، سعی می کند مثال قدرت مطلق تو باشد،

دیگری تو را مهربان ترین دیده، با مهر، تو را مانور می دهد،

آن یکی تو را خالق عشق می بیند، و آنرا با تو معنی می کند،

دیگری تو را جَبّار دیده، جَبر جَباریّت را بر همگان مستولی می خواهد،

و من در میان این همه،

میان تل انباری از زیبایی و نازیبایی ها،

گاه تو را می یابم، گاه می بازم، گاه می بینم، و گاه گُم می کنم و...

در این قشقرق فریادهای عاشقانه و دردمندانه،

تو غایب ترینی!

و دلم با سکوت پیشگانت قرین تر است.

اما جولان و فریادها، از آنِ بت سازان و بت پرستان است،

ماه رخان مکتب انسانیت هم، تو را می جویند،

و سکوت هم از آنِ آنانی است، که سر در گریبان تفکر کرده اند، تا شاید بتوانند از این صحنه جرم و جنایت، عشق و زیبایی، رمزی گشایند، تا شاید گرهی از کلاف سر در گم انسان باز کنند.

و اما تاکنون نه رمز انسانیت را یافته اند، و نه راز الوهیت تو را،

هر دو در مسطوره هایی مخلوط،

از این دست به آن دست می شوند،

کاروان ما در حال عبور است،

بی تو، و یا با تو، این کاروان در حال گذر است.

[1] - پاپ فرانسیس، رهبر کلیسای کاتولیک، در نشست نمایندگان ادیان مختلف گفته است که دین خدا، بشر را به سوی صلح و آشتی فرا می‌خواند و نه به سوی جنگ و خشونت. رهبر کلیسای کاتولیک مستقیما به جنگ در اوکراین اشاره نکرد اما به گفته ناظران، اظهارات او به معنی انتقادی تلویحی از کریل، اسقف اعظم کلیسای ارتدوکس روسیه است که صراحتا از حمله نظامی روسیه به اوکراین حمایت کرده است. اسقف اعظم کریل با ولادیمیر پوتین و دولت او روابط نزدیکی دارد سخنرانی پاپ در کنگره‌ دینی در پایتخت قزاقستان ایراد شد که در آن نمایندگانی از ادیان بزرگ گرد آمده‌اند. او تاکید کرد که نمی‌توان از دین برای توجیه و دفاع از جنگ، که یک شر است، استفاده کرد و افزود که خدا نباید «گروگان عطش انسان برای کسب و حفظ قدرت قرار گیرد». اسقف اعظم کریل ماه گذشته گفت که در این نشست شرکت نمی‌کند اما کلیسای ارتدوکس روسیه هیئتی را به این نشست اعزام کرده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب 

انقلاب، واژه ایی است که وقوع آن تن انسان را می لرزاند، این جراحی عمیق و گاه کُشنده اجتماعی، موقعی اتفاق می افتد که دیگر امیدی به اصلاح وضع موجود نیست، راه های اصلاح، توسط حاکمان بر جامعه چنان بسته نشان داده می شوند، که مردم در شرایط ناچاری تمام، تن بدین جراحی بزرگ و عمیق و خسارتبار اجتماعی می دهند، و فقط جوامعی که طعم انقلاب را چشیده اند، می توانند عمق خسارت، و زحمتی را که ناشی از بروز هر انقلابی بر جامعه تحمیل می شود را، بفهمند، که از نتایج چنین عملی، ویرانی، کشتار، عقب ماندگی، بهم ریختگی و... و گاه حتی مرگ جامعه را نیز، باید پیش بینی کرد [1] .

سلسله پهلوی برغم سازندگی و تحول همه جانبه ایی که برای کشور به ارمغان آورد، درسی از خواست های نهضت بزرگ مشروطیت و نهضت مردمی ملی شدن نفت نگرفت، و خواست دمکراسی و آزادی خواهی مردم ایران را نادیده گرفت و در بُعد سیاسی، روند نامناسبی را در پیش گرفته، در حالی که جامعه در اثر گسترش نظام آموزش و پرورش، رسانه های جمعی، جامعه شهری و... رشد بی سابقه ایی را بر خود دیده بود، و می رفت تا ایرانیان، جوامع اروپایی و پیشرو را الگوی خود، برای ترقی و توسعه داشته باشند، که از جمله خصوصیات نظام های پیشرفته، بر آوردن نیاز جامعه، در گردش و چرخش قدرت در بین نخبگان جامعه است، که روند این چرخش در کشور مسدود شد، و بر عکس، بر تمرکز و توسعه قدرت نزد شاه، تاکید گردید، و نهایتا هم پهلوی دوم با اعلام سیستم تک حزبی، و اجبار مردم ایران به عضویت در حزب رستاخیز، از این لحاظ، نظام تک حزبی، و تجربه نابخردانه ی دیکتاتوری شرق را، الگوی خود گرفت،

 این و بسیاری از دیگر کاستی ها که از جمله آن نظامی – امنیتی شدن کشور، در اثر بزرگ شدن نهادهای نظامی و امنیتی و...، باعث گردید، جامعه ایران احساس خطر کرده، و تمام مسایل دیگر را نادیده گرفته، و حرکت اعتراضی خود را آغاز نمایند، حوادث بعدی، و نوع واکنش رژیم به این اعتراض نیز، به شدت و عمق آن افزود، و در عرض چند ماه، نظامی 5 دهه ایی، سرنگون و نابود گردید.

امروز 17 شهریور است، روزی تاریخ ساز در تاریخ این انقلاب بزرگ، سراسری و شکوهمند، توسط مردم ایران، روزی که این مردم نشان دادند وقتی حکومت و رهبری از چشم شان افتاد، در مقابل همه ی قدرت و هیکل تنومند نظامی و امنیتی اش، حتی بی سلاح هم، خواهند ایستاد، حتی اگر به کشتار جمعی آنان منجر شود؛

ایرانیان در 17 شهریور 1357  [2] ، یک تقابل بزرگ و دسته جمعی با نظامی که نمی خواستند را، به دید جهانیان کشیدند، گرچه این روزها، بعد از بیش از چهار دهه که از آن انقلاب می گذرد، عده ایی چنین ایستادنی را خلاف مصالح ملی ایران و ایرانیان ارزیابی می کنند، و از آن حرکت اظهار پشیمانی کرده، لذا باز در شعارهای اعتراضی خود به وضع موجود، شعار "ما اشتباه کردیم، که انقلاب کردیم" را سر می دهند، اما در آن روز، و در آن مقطع از تاریخ ایران، ایرانیان فعال در آن صحنه، این حرکت خود را منطقی ترین، و در عین حال مناسب ترین حرکتی می دانستند، که باید انجام می شد، و شد.

در این نوشته به خاطرات یک شاهد عینی، از این روز بزرگ خواهم پرداخت، فردی که برادرش یکی از تیرهای شلیک شده از لوله تفنگ نظامیان حاضر در میدان ژاله را، که در واکنش به اعتراض مسالمت آمیز مردم ایران، شلیک شده بود را، بر پهلوی خود، پذیرا شد :

"ما آن موقع در خیابان پنجم نیروی هوایی ساکن بودیم، من و برادرم هم در راهپیمایی 17 شهریور 1357 شرکت کردیم، چرا که اعلام شده بود که همه شرکت کنند، اما صبحگاهان، پیش از این که مردم در میعادگاه خود، در میدان ژاله حضور یایند، نظامیان و نیروهای امنیتی در میدان ژاله آمده بودند، و تانک ها و نفربرهای نظامی آنان، خیابان های منتهی به میدان را از صد متر جلوتر، از هر طرف بسته بودند، و اجازه نمی دادند که فردی وارد میدان ژاله شود؛ چه از سمت میدان خراسان، چه از سوی میدان امام حسین، چه مسیر میدان بهارستان که به ژاله منتهی می شد، همه را به همین طریق مسدود کردند، حال آنکه میدان ژاله محیط زیاد بزرگی هم نبود. اما به رغم اعلام حکومت نظامی، مردم به این فرمان اهمیتی ندادند، و این سیل جمعیت بود که از خیابان های مختلف منتهی به میدان، به سوی آن پیاده سرازیر بودند. جمعیت هم بلند و یکصدا و پرشور شعار می دادند، که طنین شعارهای شان گوش را کر می کرد، و صدای آن شعارهای یکپارچه، در فضای خیابان می پیچید، و وحشت آفرین بود.

"مرگ بر شاه" بیشترین شعاری بود که از سوی جمعیت، سر داده می شد، یا "مرگ بر این سلطنت پهلوی"، و یا "ما می گیم شاه نمی خواهیم نخست وزیر عوض می شه، ما می گیم خر نمی خواهیم پالون خر عوض می شه"، همچنین شعارها علیه ژنرال ازهاری، که حاکم نظامی و خشن شاه بود.

نیروهای نظامی مستقر در میدان ژاله هم مرتب تذکر می دادند که "مردم! متفرق شوید"، اما کسی به این دستور نظامیان هم توجهی نمی کرد، تا این که آنان شروع به تیراندازی هوایی کردند، به دنبال شنیده شدن رگبار گلوله و وحشت صدای آن، عده زیادی از مردم ترسیدند و فرار کردند، ولی بسیاری هم ماندند و فرار نکردند. ما هم از جمله این ها بودیم که با شروع تیراندازی کمی عقب نشینی کرده، و دور شدیم. عده ایی از آنانی که ماندند، با جرات تمام سینه به سینه سربازان حاضر در میدان می شدند، تو گویی می خواستند آنها را خلع سلاح کنند.

تیراندازی زیادی انجام شد، ولی در این شرایط نفهمیدم چه شد که برادرم تیر خورد، دیدم که افتاد، اما تا رفتم به خودم بیایم، مردم او را از زمین برداشته و با خود بردند، و از این صحنه حمله و گریز، خارج کردند. ازدحام جمعیت خیلی زیاد بود، برای همین هم، نتوانستم به دنبالش بروم، و تا سه الی چهار روز مفقود بود، و خبری از او نداشتیم، که چه بلایی سرش آمده است، بعد از سه چهار روز از بیمارستان بازرگانان تماس گرفتند، که چنین فردی اینجاست، شما او را می شناسید؟ که بدین وسیله بود که او پیدا کردیم، بیمارستان بازرگانان بیمارستان خوبی بود، که در همین میدان شاه سابق، نزدیک سه راه امین حضور قرار داشت،

بلافاصله به آنجا رفتیم و دیدیم که مجروحین زیادی هم آنجا هستند، دست و پا شکسته ها، و یا له شده ها در زیر دست و پا، و یا کسانی که تیر خورده بودند، ولی آن زمان اینطور نبود که عوامل رژیم راه بیفتند و ببینند، کی در تظاهرات بوده، که مجروح شده، و مجروحین را هم دستگیر کنند، و با خود به مراکز نظامی و امنیتی ببرند، ما چنین موردی را ندیدیم، و انگار رسم هم نبود، و نظامیان و امنیتی ها، کاری با مجروحین بستری در بیمارستان ها نداشتند.

با این که ما سه الی چهار روز، به دنبال برادرم، ده بیمارستان را گشته بودیم، اما نتوانستیم او را پیدا کنیم، در حالی که اصلا فکرش را هم نمی کردیم که او را در بیمارستان بازرگانان بیابیم، و زبانم لال، بیشتر احساس می کردیم که او را از دست داده ایم، و در این درگیری ها کشته شده است، اما از قضا او در همان جایی بستری شده بود، که فکرش را هم نمی کردیم، و فقط موقعی متوجه این امر شدیم که او به هوش آمده بود، و به کادر بیمارستان شماره تلفن داده، و از بیمارستان زنگ زدند، و ما هم رفتیم و او را پیدا کردیم.

بیشتر مجروحینی هم که در این بیمارستان بستری بودند، کسانی بودند که در اثر ازدحام مجروح شده بودند. چرا که ازدحام جمعیت در خیابان های اطراف میدان ژاله خیلی بود، و وقتی نیروهای نظامی و امنیتی مستقر در میدان تیراندازی می کردند و یا مردم را دنبال می کردند، مردم به سرعت فرار می کردند و در این حالت گریز و فرار، به هم آسیب می رساندند.

اما در همه این تیراندازی ها و... من کشته ایی را که بر زمین افتاده باشد، ندیدم، مجروح دیدم، ولی کشته ندیدم. شاید بعد از رفتن ما کشتاری شده باشد، تیراندازی های مکرر، مردم را به سمت کوچه ها فراری می داد، و ما هم کمی عقب آمدیم، بعدها همین سال گذشته بود که شنیدم برخی از انقلابیون گفتند که در جوی آب، مواد قرمز کننده می ریختند که کشتار آن روز را بزرگ تداعی کنند، تا احساسات مردم علیه رژیم شاه را افزایش دهند، و مردم احساس کنند که از کشته پشته ساخته اند و جوی خون راه افتاده است، مثل همین جریان آتش زدن سینما رکس آبادان که بعدها معلوم شد کار رژیم پهلوی نبوده، و افراد دیگری این حادثه را آفریدند، و آن را به دوش این رژیم انداختند.

17 شهریور خیلی صحنه بدی بود، صحنه ایی که نظامیان می خواستند و سعی می کردند تا جمعیت را متفرق کنند، ولی مردم قصد متفرق شدن و ترک صحنه را نداشتند، و این باعث حمله و فرار متقابل و... می شد، اما به رغم این که تیراندازی های هوایی را شاهد بودم، ولی ندیدم که نظامیان مستقیم مردم را هدف قرار دهند و به سمت مردم شلیک مستقیم کنند، در مسیر های فرار و بازگشت هم آدم هایی بودند که زار می زدند "آی سرم، آی پام و..." که جراحات آنان هم در اثر ازدحام جمعیت بود، که صدمه می دیدند.

از ساعت 8 و نیم یا نه صبح بود که ما به اطراف میدان ژاله رسیدیم، و حضور ما تا ساعت 12 ادامه یافت. شاید درگیری هایی که منجر به کشتار در این روز شد، بعد از ساعت یک یا دو بعد از ظهر اتفاق افتاده باشد، که درگیری شدت گرفت.

اولین کسانی که تو شکم سربازان می رفتند، نیروهای وابسته به سازمان مجاهدین خلق ایران بودند، که اکنون آنها را منافقین می نامند، مردم عادی جرات این کارها را نداشتند، اما نیروهای سازمان مجاهدین هم مسلح بودند، و هم انگار برای این کارها آموزش دیده بودند، هم بلد بودند که باید چه کنند، و چه نکنند. و البته بعدها هم همین ها بودند که پادگان ها و کلانتری ها را خلع سلاح کردند. من خودم این را به چشم خود دیدم که چطور کلانتری خیابان پنجم نیرو هوایی که در محل ما قرار داشت، توسط آنان خلع سلاح شد، برای مدت ها تیراندازی و درگیری بین آنان در جریان بود، مادرم هم در اینجا شاهد این درگیری از 500 متری بود، من هرچه کردم نتوانستم او را متقاعد کنم که صحنه درگیری را ترک کند. و به نظرم همین افراد مجاهدین و گروه های سیاسی بودند که درگیری های روز 17 شهریور را هم به تنش بیشتر می کشاندند، تا درگیری ها اوج گرفته و احتمالا به کشتار ختم شد.

آن موقع ها این نوع درگیری های منجر به کُشت و کشتار، اصلا رسم و معمول هم نبود، و مردم با این نوع درگیری ها آشنا هم نبودند، وسایل ارتباط جمعی هم مثل شبکه های اجتماعی الان نبود، که مردم از وضع خودشان باخبر شوند، مردم در اینگونه مسایل خیلی ناآگاه بودند، و نیروهای همین نوع گروه های سیاسی بودند که به این امور آگاه، و بلد بودند باید چه کنند. اعضای سازمان های کمونیستی هم فعال بودند که می رفتند روسیه آموزش می دیدند، و در این گونه تجمع ها برنامه ی خاص خود را داشتند، مردم عادی برنامه و اهداف روشنی در این اعتراضات نداشتند، اصلا نمی دانستند که به دنبال چی هستند. گروه های کردی مثل کومله و دموکرات ها هم در راهپیمایی ها حضور داشتند، که آنها هم آموزش دیده بودند و هم می دانستند که چه کنند؛ اما مردم عادی که اکثریت حاضرین در این راهپیمایی ها را تشکیل می دادند، از این گونه مسائل بی اطلاع بودند.

مردم نه آقای خمینی را می شناختند و نه فرد دیگری از این دست را، بعدها بود که در راهپیمایی ها اسم او تکرار شد و او را شناختیم، بعدها بود که متوجه شدیم ایشان به نوعی مکتب سیاسی و فکری شیخ فضل الله نوری در مشروطه مشروعه را دنبال می کند، شیخ فضل الله نوری در مخالفت با نهضت مشروطیت ایستاد، و برای سد نمودن پیروزی مشروطه خواهان در کنار محمد علی شاه قاجار با مشروطه به مقابله برخاست، و تنها بعد از شکست عناصر ضد مشروطه و سلطنت طلبان قاجاری بود که، به خاطر اقدام و حمایتش از عناصر ضد مشروطه، در کنار محمد علی شاه قاجار (فرزند مظفرالدین شاه)، و به توپ بستن مجلس مشروطه و...، توسط مشروطه خواهان و... دستگیر و توسط علمای نجف در تهران محاکمه و به جرم محاربه با حکم خدا اعدام شد،

این در حالی بود که محمد علی شاه در برخورد با مشروطه خواهان تاریخ جنایتباری را مرتکب شد که داستان عاشورای تبریز تن هر ایرانی را می لرزاند، مردم تبریز برای دفاع از مشروطه یک سال مقاومت کردند، سی هزار سپاه محمد علی شاهی که برای شکست مبارزین مشروطه خواه به تبریز حمله کردند، کاری از پیش نبرده و شکست خوردند، محمد علی شاه سپاهیانی از اردبیل، کردستان و... به سمت این شهر مقاوم گسیل داشت، شهر را یک سال محاصره کردند، در این یک سال حتی آذوقه اجازه ندادند به شهر وارد شود، شرور ترین افراد را برای غارت و چپاول تبریز اعزام داشت که به ناموس و مال مردم رحم نکردند، گرسنگی مردم تبریز که همچنان مقاومت می کرد به حدی بود که از گوشت جنازه های مردگان خود تغذیه می کردند، داستان غمبار تبریز در این یک سال که با سپاه محمد علی شاه مبارزه کردند را باید خواند، اطلاع از آنچه بر مردم تبریز و دیگر شهرهای ایران رفت، خون به دل هر انسان آزاده ایی خواهد کرد، و این مردم ایستادند و قرمانان مشروطه خواه تبریز بالاخره موفق شدند نیروهای دیکتاتوری محمد علی شاهی که مورد حمایت علمایی همچون شیخ فضل الله نوری بودند را شکست دهند و ایران را از استبداد قجری نجات دهند، بعد از این پیروزی بود که عده ایی از علمای نجف در واکنش به آنچه بر مردم ایران در این دوره سیاه رفت، مسببان این حرکت را محاکمه کرده، شیخ فضل الله را به جرم محاربه با خدا، در تهران اعدام کردند.

ما در آن زمان بر موج انقلابی سوار شدیم که نه می دانستیم چه کسی این موج را بلند کرد، و یا این موج بر چه ایده ایی سوار بود، و بر چه نتایجی ختم خواهد شد، در حالی که من خود حدود 28 سال داشتم و دیپلمه هم بودم، و برادرم هم دانشگاهی بود، این چنین بر آنچه بر کشور می گذشت، بی اطلاع بودیم، فقط دنبال روی می کردیم، می گفتند اعتصاب کنید، کارخانه خود را می بستیم، جمعه که در میدان ژاله تجمع داشتیم، بلافاصله سوال می کردیم، خوب! تظاهرات بعدی کجا و چه موقع خواهد بود و... تا شرکت کنیم؛ حال شما حساب کنید افراد بی سواد، و در شهرستان ها و دیگر نقاط کشور، در چه سطحی از آگاهی قرار داشتند.

بیشتر برنامه ریزی و راهبری حرکات اعتراضی بر عهده گروه های سیاسی همچون چریک های فدایی خلق و  سازمان مجاهدین خلق و... بود، و آنان تنها کسانی بودند که می دانستند چه می کنند، برای ما ظهور آقای خمینی مثل رئیس جمهور شدن همین آقای احمدی نژاد بود که نامی از ایشان نبود، اما به سرعت این نام آمد و مشهور شد و بر کرسی ریاست جمهوری نشست، در مقابل گروه های کمونیستی و مجاهدین در مبارزه خیلی ریشه دارتر و مشهورتر بودند، یادم هست در همان، روزهایی که رژیم پهلوی دیگر آنقدر ضعیف شده بود که توانایی حفظ مراکز نظامی و زندان ها را هم نداشت، عده ایی به زندان ها حمله کردند، و درب زندان را شکستند و زندانیان را آزاد کردند، در همان روزها برای انجام کاری، عازم شهر رشت بودم، که دیدم  7 یا 5 کیلومتری رشت مردم زیادی با گل و شیرینی و گاو و گوسفند در کنار جاده ورودی به شهر ایستاده و منتظرند، و در حاشیه جاده صف کشیده اند، کنجکاو شدم که چه کسی قرار است وارد رشت شود، ایستادم و سوال کردم، گفتند تعدادی از مبارزین زندانی، بعد از سال ها زندان، آزاد شده و از تهران می آیند، سه ربع بعد، حدود 15 دستگاه اتومبیل چراغ روشن آمدند، اسم آن زندانیان سیاسی که آزاد شده بودند را یادم رفته، ولی بعد متوجه شدم که چند تن از نیروهای رهبری گروه های چپ کمونیستی هستند که برای سال ها در زندان بوده و اکنون از زندان ها گریخته و عازم شهر خود هستند، و مردم چند کیلومتر صف بسته اند که از آن ها با گل و شیرینی و قربانی گاو و گوسفند، استقبال کنند.

به این نفوذ کمونیست ها در منطقه گیلان نباید متعجب بود! این استقبال به علت نفوذ عمیقی بود که کمونیست ها در این منطقه داشتند، چرا که در حدود شهریور 1320 و... روسیه ایران را، سال ها بعد از انعقاد قراردادهای ترکمنچای و گلستان، دوباره از سمت شمال اشغال کرده، و به دنبال تشکیل جمهوری دموکراتیک خلق گیلان بود، و این مناطق را می خواست جزو اقمار خود نگه دارد و از ایران دوباره جدا کند، و نیروهای اشغالگر قصد خروج از ایران را هم نداشتند، و به دلیل همین اشغالگری ها و... گروه های کمونیستی در این منطقه نفوذ زیادی یافتند و من به چشم خود دیدم که مردم چطور از آنان استقبال باشکوهی می کردند،

این استقبال مرا به یاد دیدار شاه با احمد کسروی می اندازد که، وقتی احمد کسروی از او در این ملاقات خواست که روحانیون دوری کند و آنان را از دربار خود دور کند، زیرا آنها را خطرناک می دانست، اما محمد رضا به او گفته بود مشکل بزرگ کشور اکنون چپی ها و کمونیست ها، هستند که از ناحیه روسیه حمایت می شوند، فعلا اولویت اول کشور دفع خطر کمونیسم است، ولی کسروی این استدلال شاه را قبول نکرد و او را متوجه خطر روحانیت می کرد، اما محمد رضا گوش نکرد؛ این نفوذ روسیه و کمونیسم را در ایران من در همان روزهای اول انقلاب، در سال 1357 دیدم که چطور کیلومترها مردم برای استقبال از چند زندانی چپی ایستاده بودند. "

[1] - در انقلاب مردم اتحاد جماهیر شوروی علیه سلطه دیکتاتوری کمونیسم، در دهه آخر قرن بیستم، حتی مرزها نیز از خطر مصون نماند و علاوه بر از هم پاشیدن این اتحادیه، مرز کشورهای تحت سلطه نیز با کشتارهای بسیار جابجا شد.

[2] - رویداد ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ شناخته شده با نام «جمعه سیاه» که در برخی منابع از آن با عنوان «کشتار ۱۷ شهریور» نیز یاد می‌شود، رویدادی در جریان ناآرامی‌هایی بود که در نهایت به وقوع انقلاب ۱۳۵۷ ایران انجامید. در تاریخ ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ خورشیدی، تظاهرات مخالفین و انقلابیون در محلات جنوبی تهران، خیابان ژاله پیشین (خیابان مجاهدین اسلام کنونی) و میدان ژاله (میدان شهدا کنونی)، منجر به سرکوب خونین تظاهرکنندگان توسط نیروهای نظامی ارتش شاهنشاهی ایران شد. همچنین خاطراتی هم از غلامحسین ساعدی مبنی بر حضور تیراندازان عرب زبان در این تجمع نقل شده. ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ اغلب به عنوان آغاز پایان کار دودمان پهلوی ایران در نظر گرفته می‌شود که هر گونه امید به مصالحه میان انقلابیون و سلطنت‌طلبان را از میان برد. رویدادهای این روز عملاً امکان به ثمر رسیدن اصلاحات تدریجی، آرام و لیبرالی را ناممکن کرد. اگرچه مخالفان حکومت پهلوی از کشته شدن چند هزار نفر صحبت می‌کردند، اما بعدها مشخص شد که آمار رسمی و آنچه در اطلاعیه فرمانداری نظامی تهران درباره تعداد کشته‌ها ذکر شده بود، یعنی حدود ۸۷ نفر، درست بوده‌است. سال‌ها بعد نیز عماد الدین باقی با دسترسی به آمار بنیاد شهید انقلاب اسلامی و منابع دیگر، در پژوهشی تعداد کشته‌شدگان ۱۷ شهریور را ۸۸ نفر عنوان کرد که ۶۴ نفر آن‌ها در میدان ژاله کشته شدند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کتاب "سمفونی مردگان" را از لینک پایین دانلود و مطالعه فرمایید

سمفونی مردگان_.pdf

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

منجلاب دیکتاتوری و استبداد چنان عمیق است که، در مسیر مبارزه با آن، اصلاح طلبان بسیاری را در خود خواهد بلعید؛ اما کسانی که بدین تمامیت خواهی مهر بطلان و پایان میزنند، مردانی شجاع، و زنده کننده ی ملت خود و البته بشریت هستند، هر چند ترمیم این زمین سوخته، و پر کردن این عمق منجلاب و تباهی، به سال ها وقت نیاز است؛ گورباچف قهرمانانه پای در اصلاح وضع کشور و مردم خود نهاد، و قربانی عمق منجلاب استبداد و دیکتاتوری در شوروی شد.

روحش شاد باد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب)

کمربند ایالت های هندو زبان شمال هند، که مهمترین خواستگاه این زبان و فرهنگ، و در عین حال محل بروز مناقشات ناسیونالیسم افراطی هندو، و البته محل مانور عملی تفکر هندوتوا (ناسیونالیسم قومی-مذهبی هندو) هستند، همواره دستخوش تحولند، ناسیونالیسم افراطی که امروز ایدئولوژی و روند فکری خود را بر هند کثرتگرا و دمکرات تحمیل می کنند. ایالت بیهار، در کنار ایالت اتارپرداش (از مهمترین ایالت های هند از لحاظ جمعیت و سیاست) قرار دارد، این گزارشِ ترجمه شده به شرایط سیاسی گروه های حاکم بر ایالت بیهار، تحت زعامت حزب بی جی پی، نگاهی گذرا دارد، که در کش و قوس قدرت، تا به کجا پیش رفته اند،

خدای رام مهمترین دستازویز مذهبی حزب بی.جی.پی است، که اکنون دولت مرکزی هند را تحت نخست وزیری آقای نارندرا مودی در دست دارد، که برای تحریک عواطف مذهبی هندوها از آن همواره بهره جسته، تا آنان را به بهانه دفاع از حدود و حقوق، و فرهنگ منافع این خدا، از جمله تصاحب محل تولد ادعایی این خدای افسانه ایی، که از قضا درست در زیر ساختمان اصلی مسجد 400 ساله بابری تعیین شد! عملیات سیاسی - مذهبی طولانی را پی ریزی و دنبال نمایند، تا در قبال آن، پروسه سیاسی گسترده ایی تدارک دیده، افکار عمومی هندوها را، در خلال مبارزه و مقابله با اقلیت 200 میلیونی مسلمان هند، بسیج و یا حساس کرده، و تمام قوانین سکولار - دمکراسی، و فرهنگ تسامح و تساهل حاضر در مذهب هندویسم را به سخره گرفته، و در یک بازی سیاسی ماهرانه، از یک حزب دست چندم در هند، به حزب اول کشور تبدیل، و اکنون قدرت را در بسیاری از ایالت ها هم، و از جمله پایتخت از آن خود کرده اند.

وجود همین خدا، که سیاسی ترین خدای موجود در میان خدایان دیگر هندوست، به وسیله ایی برای کسب، و توسعه قدرت برخی سیاسیون در هند تبدیل شده است، اما در اوج قدرت آنان نیز، همین خدای حساس و سیاسی، توسط یک رهبر دالیت، زیر سوال می رود، او متن مقدس کتاب حماسی رامایانا را، که روایت تحرکات این خدای هندویی را، در آن روایت کرده اند، مطلبی با درس های مفید ارزیابی می کند، و خدای ساخته و پرداخته شده در این متن را، در مقام خدایی، انکار کرده و...، که این خود تحول مهمی در تاریخ ارتباط، طبقه روحانیت هندو (برهمنان و شاخه سیاسی آنان یعنی حزب بی جی پی)، می توان تلقی کرد، و دالیت ها که در واقع مظلوم ترین، و وسیع ترین جمعیت تحت ستم، از میان طبقات جامعه سنتی هندو هستند، که حتی نجس انگاشته شده، و انواع ظلم ها بر آنان، بدور از اخلاق انسانی، طبق شرع و فرهنگ باستانی هندویی، مجاز شمرده می شود، به مقابله واکنشی وا داشته است.

اکنون یکی از رهبران دالیت ها، سکوت را می شکند، و بر خدای دستاویز قرار گرفته توسط اهل سیاست، می شورد، که به واقع شورشی است بر آنانی که مذهب و خدای مشهور هندوها را، در خدمت توسعه قدرت خود گرفته اند، و او درست این نقطه کانونی را منکر می شود، او رام را در زمانی منکر می شود که، نام او موتور محرک جماعتی از هندوهای افراطی است، که اهداف قدرت طلبانه خود را از طریق نام او دنبال می نمایند.

عدم اعتقاد به رام : حمله غیر مستقیم جیتان رام مانجهی به حزب BJP [1]

بیان بحث برانگیز رهبر دالیت، منجر به درگیری های وسیع فرقه ایی در تعداد زیادی از ایالت ها، در جریان حضور کارناوال های شادی خیابانی طرفداران خدای رام در جریان فستیوال خشونت بار پاسداشت روز تولد خدای رام [2] گردید.

نویسنده آجوی آشیرواد ماهاپراشاستا [3]

15 آوریل 2022

دهلی نو: آنچه روشن است در یک حمله غیر مستقیم اما واضح و روشن، به همپیمان حزب بهاراتیا جاناتا، سروزیر سابق ایالت بیهار، جیتان رام مانجهی عنوان داشت که او اعتقاد به خدای رام ندارد.

"من اعتقادی به رام ندارم. رام خدا نبود. رام شخصیتی است که به وسیله تولسی داس [4] و والمیکی [5] برای انتشار پیام شان ساخته و پرداخته شد." شبکه تلویزیونی ان.دی.تی وی [6] این مطلب را به نقل از مانجهی منتشر کرد، که در خلال مراسمی که به احترام تولد امبادکار [7] در چهاردهم آوریل عنوان داشته است.

بیان بحث برانگیز رهبر دالیت، منجر به درگیری های وسیع فرقه ایی در تعداد زیادی از ایالت ها، در جریان حضور کارناوال های شادی خیابانی طرفداران خدای رام در خلال فستیوال خشونت بار پاسداشت روز تولد خدای رام گردید.

رهبر دالیتی که گسترش حضور حزبش، "هندوستان عوامی مورچا" [8] ، را در صحنه قدرت ایالت بیهار، چنان پیش برد، که چند سال قبل به سمتی می رفت تا مهمترین همپیمان حزب حاکم جاناتا دال (متحد) به رهبری سروزیر کنونی ایالت بیهار، آقای نیتیش کمار باشد که اکنون رهبری ائتلاف حاکم را با حزب BJP در دست دارد.

در توضیح و تفسیر این نقطه نظر خود، آقای مانجهی اضافه کرد که : "آنها (تولسی داس و والمیکی) کتاب رامایانا [9] را نوشتند و درس های خوب زیادی در این نوشته آنان هست. ما به این اعتقاد داریم، ما به تولسی داس و والمیکی اعتقاد داریم، اما به رام اعتقاد نداریم".

"اگر به رام معتقدید، پس این داستان را هم ما همیشه شنیده ایم که رام میوه ای را خورد که به وسیله شباری [10] مزه مزه شده بود. اما شما میوه ایی را که ما به دهانمان زده باشیم را نخواهید خورید، اما لااقل آنچه ما به آن دست زده ایم را بخورید". سروزیر سابق ایالت بیهار این سخنان را، در حمله به جامعه برهمنان [11] (روحانیت هندو) عنوان می دارد، و آنان را متهم به استثمار و زیر سلطه نگهداشتن دالیت ها می کند.

او سپس ادامه می دهد که : "در این جهان تنها دو طبقه وجود دارند، طبقه ثروتمندان و فقرا" ،

آقای مانجهی که خود به جامعه طبقاتی - اجتماعی هندوی شدیدا عقب مانده ایی به نام موساهر [12] تعلق دارد، اخیرا به مهمترین رهبر دالیت ها در ایالت بیهار، بعد از مرگ وزیر سابق دولت مرکزی آقای رام ویلاس [13]پاسوان تبدیل شده است. او تاکنون روابط عشق و تنفری را با سروزیر ایالت بیهار آقای نیتیش کمار نشان داده است.

حمله به نیتیش کمار موقعی صورت گرفت که، کمار تصمیم داشت او را به عنوان سروزیر ایالت بیهار منصوب کند، اما به دنبال مخالفت رهبران احزاب مختلف علیه مانجهی، از این امر صرف نظر کرد، لذا او این چنین ظاهر شد که استقلال خود را نشان دهد.

قبل از این که او دوباره به ائتلاف احزاب جاناتادال متحد- بی.جی.پی بپیوندد، بدنبال بازی سیاسی که از ائتلاف احزاب راشتریا جاناتا – گنگره در خلال سال های 2018 تا 2020 خورد، از حزب طرد شد. پسرش اکنون سنتوش مانجهی از وزرای کابینه دولت نیتیش کمار در بیهار است.

اظهار نظرهای مانجهی در خصوص خدای رام، از سوی آگاهان سیاسی به عنوان تلاشی دیگر از سوی وی برای برای روشن نمودن اهمیت خود در رهبری ائتلاف حاکم بر ایالت (ائتلاف احزاب جاناتادال متحد- بی.جی.پی) ارزیابی می کند. این اظهارات اهمیت خود را آن موقعی مشخص می کند که حزب BJP به عنوان تنها بزرگترین حزب حاضر در پارلمان ایالتی، می تواند با توجه به تعداد نمایندگانش در مجلس ایالتی، پایان دولت و ائتلاف حاکم را همزمان اعلام کند.

اخیرا دیده شده است که حتی سروزیر، آقای نتیش کمار مقابل اظهارات رییس مجلس ایالتی و رهبر ارشد حزب بی.جی.پی ویجای کمار در صحن نیز واکنش هایی داشته است، و آن موقعی بود که او ارتباطات غیر قانونی و بررسی های وقوع جرم سخن گفت.

حزب زعفرانی [14] (BJP) همچنین یک جنگ آشکار را با همپیمان خود حزب ویکاس شیل اینسان [15] را اخیرا آغاز کرده است. این اختلاف موقعی شدت گرفت که تمام سه نماینده مجلس عضو این حزب، حمایت از رهبر خود موکش ساهانی [16] را ترک گفته، و به حزب بی.جی.پی پیوستند. انتظار می رود ساهانی کرسی خود در مجلس سنای ایالتی ویدیان پراشاد [17] را نیز در جولای 2022 و در پایان دوره از دست بدهد، چرا که تمام نشانه ها حاکی از آن است که، حزب بی.جی.پی حمایت خود را از او بر خواهد داشت.

به عنوان یک متحد کوچک، حزب هندوستان عوامی مورچا آقای مانجهی با چهار نماینده مجلس ایالتی، در خصوص تحولات سیاسی اخیر در صحنه ایالت نگران است، وقتی می بیند که حزب BJP در دولت ائتلافی نیتیش کمار، قدرت خود را افزایش می دهد. آقای نیتیش کمار تاریخ طولانی از حفظ استقلال سیاسی، در عین ائتلاف با حزب بی.جی.پی را پشت سر گذاشته است. و هر از چند گاهی مواضعی را گرفت که متفاوت از آنچه بود که حزب بی جی پی اتخاذ می کرد، به خصوص در پیرامون مسایلی که منجر به دو قطبی سازی هندو- مسلمان در جامعه می باشد.

بنابراین بعد از انتخابات مجلس ایالتی بیهار در سال 2020، او از ساختار مواضع مخالف آمیز حزب خود در برابر حزب بی جی پی کاست، و به اندازه کافی دقت داشت تا از مقابله سیاسی با حزب مذکور خودداری کند. سکوت روشن و مهم او موقعی که حزب ویکاس شیل اینسان با وقاحت تمام توسط حزب بی جی پی صدمه دید، یا تعظیم 45 درجه ایی او در مقابل نخست وزیر، نارندرا مودی (حزب حاکم بی.جی.پی)، در مراسم قسم خوردن آدیتیاس [18] به عنوان سروزیر ایال اتارپردادش در لکنو مرکز این ایالت، مثال هایی هست که دلالت بر این دارد قد کوتاه سیاسی سروزیر ایالت بیهار در مقابل حزب زغفرانی را نشان می دهد.

در مقابل، و در چنین شرایط سیاسی، اظهار نظر مانجهی پیرامون خدای رام، در مراسم سالگشت تولد دکتر بهیم رائو امبادکار، نه تنها یک پیام سیاسی محکم و هشدار به حزب متعلق به کاست ها و طبقات بالای هندویی، یعنی حزب بی.جی.پی می تواند باشد، بلکه ممکن است به این امر اشاره و تاکید داشته باشد که تنوعی در ائتلاف حاکم در ایالت بیهار حاکم است.

 

[1] - Don't Believe in Ram': Jitan Ram Manjhi Delivers Veiled Attack on BJP

[2] - Ram Navami هندی ها به عکس ما که مراسم عزا داری برای مقامات مذهبی خود داریم، آنها در روز تولد خدایان و مقامات مذهبی و شخصیت های خود جشن می گیرند و به سالمرگ ها بی توجهند.

[3] - Ajoy Ashirwad Mahaprashasta

[4] - Tulsidas تولْسی داس (۱۵۳۲ـ۱۶۲۳)(Tulsi Das) شاعر برهمن و اصلاحگر مذهبی هندی. بیشتر عُمر خود را در مکان مقدس وارانسی (بنارس) مرتاض بود. بنابر افسانه در همین‌جا بود که قهرمان آسمانی هندو، راما، در رؤیایی به او دستور داد روایتی از حماسۀ سانسکریتی رامایانا بنویسد و از ماجراجویی‌های راما ـ به زبانی که عامۀ مردم بفهمند ـ سخن بگوید. دریاچۀ پیروزی‌های راما، روایت تولسی داس از رامایانا است که محبوب‌ترین شعر حماسی و مذهبی در تمامی ادبیات هندی است.

[5] - Valmiki والْمیکی نخستین شاعر زبان سانسکریت و سرایندۀ رامایانا، نخستین منظومۀ پرتصنع حماسی هندوان. این منظومۀ ۴۸ هزار بیتی، که بر پایۀ افسانه‌های گوناگون دربارۀ زندگی راما (ششمين مظهر انسانی ویشنو) تألیف شده، سرشار از تشبیهات حماسی و سایر آرایه‌هاست. والمیکی که در نوجوانی راهزنی پیشه کرده بود، از گذر تکرار نام راما به مقام قدیسی رسید و بنابر روایات حماسۀ رامایانا به او وحی می‌شد.

[6] - NDTV

[7] -  Ambedkar دکتر بهیم رائو امبادکار، از رهبران و متفکرین دالیت است که قانون اساسی هند یکی از شاهکارهای اوست، که طوری نوشته شده تا حقوق تمام هندی ها رعایت شود بدون توجه به مذهب، طبقه، و... در فرایندی دمکراتیک قدرت در هند جابجا شود. قانون اساسی هند شاهکاری در آشتی بین قدرت و مردم است که در آن مردم می توانند هر مقامی را از طریق انتخابات مستقیم و غیر مستقیم برکنار کنند.

[8] - Hindustan Awam Morcha (HAM)

[9] - the Ramayana اثر حماسی حاوی مبارزات خدای رام

[10] - Shabari از شخصیت های افسانه راما در رامایانا که خانم پیر روستایی است که در جستجوی دانش و از جمله مفهوم دارما است، که به خدمت پیری در آمد و او وعده داد که در صورت خدمت، به رام خواهد رسید، و همین هم شد، در حالی پیران زیادی در انتظار قدوم برام بر معبد خود بودند رام به معبد این خانم نزول اجلال کردند... ظاهرا او به طبقه تعلق دارد که مانجهی به او متعلق است و نه طبقه برهمنان.

[11] - Brahmin اگر جامعه هندو را به شکل بدن یک انسان در نظر بگیریم جامعه برهمنان در سلسله طبقات سر این بدن است که بقیه در خدمت او قرار می گیرند، روحانیت هندو متون مقدس را در اختیار داشته و خود آن را تفسیر و قرائت می کنند و از این سو پایین ترین طبقه جامعه هند دالیت ها هستند که اصلا به این بدن تعلق ندارند و موظف به خدمت به دیگر طبقات هستند، آنها نجس بوده و نزدیکی به آنها باعث کسب زذیلت می شود و...

[12] - Musahar community جامعه دالیت ها خود به شاخه های مختلف تقسیم می شوند این یکی از آنهاست.

[13] - Ram Vilas Paswan رهبر یکی از دو حزب مهم ایالت بیهار که در دولت ائتلافی حزب کنگره وزیر بودند و اکنون فوت کرده است

[14] - The saffron party زعفرانی ها گروه های معتقد به تفکر فاشیستی هندوتوا هستند که معتقدند اقلیت ها جامعه هندو را کثیف کرده اند و باید ادیان وارداتی از صفحه هند پاک شوند، لذا مسلمانان، مسیحیان، یهودیان و... باید تغییر مذهب داده و به اصل هندویی خود باز گردند، اینها لباس هایی به رنگ زعفرانی می پوشند و این رنگ نماد مقدس جامعه روحانیت هند هم هست.

[15] - Vikassheel Insaan Party (VIP) از احزاب ایالت بیهار

[16] - Mukesh Sahani

[17] - Vidhan Parishad

[18] - Adityanath از رهبران مهم احزاب هندوی افراطی و سروزیر ایالت مهم اتارپرادش هند، که از طبقه روحانیون تندرو هندوست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...