مصطفی مصطفوی
شکست بُغضی در گلو، صورت اشک آلود شد
خونِدل شیرازه از هم میدَرد، زین دردها
شب چه طولانیست و دریا را نباشد ساحلی،
ساحل از چشمم بیرون شد، دریغ از ساحلی
فلسطینیان این روزها هزینه حماقت و کوته نظری (شاید هم خیانت) طراحان عملیات «توفان الاقصی» [1]، جنایت پیشهگی، سفاکی، بیرحمی و... صهیونیسم بین الملل، و پایان انسانیت، اخلاق و...، در جهان آدمیت را میپردازند.
از هفت اکتبر 2023 که جنایتِ حمامِ خونِ کشتاری بزرگ از بنی اسراییل، دامنِ بنی اسماعیل را آلود، فرزندان یعقوب بیش از 50 حمامِ خون، چون آن را، در غزه، کرانه باختری رود اردن، لبنان، یمن، سوریه رقم زده و میزنند، و کسی را جلودار این سفاکانِ عصرِ بیقانونی و بیرحمی مدرن نیست، و هنوز بر این کشتار و ویرانی پایانی دیده نمیشود، و به عکس آنان را به آخرین سلاحها تجهیز میکنند تا مزد جنایت بگیرند و بر کشتار و جنایت خود، جریتر شوند، و هر حرکت پایان بخشی بر این غوغای زورگویانه، توسط امریکا و... وتو میشود، تا ثابت کند که مرغ امریکا در این موضوع یک پا بیشتر ندارد.
غرب و شرق بر جنایتِ این جنایتپیشگانِ نژادپرست صهیونیست، یکپارچه به نظاره نشستهاند، تا آفرینندگانِ هولوکاست غزه، صفحه به صفحه بر تاریخ جنایات ضدبشری، اوراق جدید بیرفزایند، و غرب برای این که موجودیت اسراییل، پایه در تفکر دیرین آنان در ادبیات جنگهای صلیبی با مسلمانان و پیش از آن دارد، و سیاستمداران آنان از دوره باستان تا کنون در پی اورشیلمِ از خود دانسته، سرباز صلیبی و نذورات فرستادهاند و...، و شرق و روسیه نیز از این جهت که، بسیاری از صهیونیستهای گردآمده در اسراییلِ کنونی، از اتباع روسیه و کشورهای اقماری او هستند، بر این جنایت مشترکا سکوت کرده و رضایت دادهاند،
اینجا دنیا، دنیای منافع است، و انسانیت و آدمیت در آن جایی ندارد، و همه، شعارهای انسانی، اخلاقی و قانونی خود را بر زمین نهاده، و نه از حقوق بشر یادشان میآید، و نه از آزادی و ارزشهای انسانی.
در موضوع اسراییل غرب و شرق اینگونه به اشتراک منافع و تفاهم رسیدهاند، و از این روست که حرکت درخوری برای پایانِ بر این قتلگاهِ انسانیت و روح بشریت از هیچکدام از آنان نمیبینیم، البته آش آنقدر شور شده است که گاه از سر شرم، فریادی بر سر جنایتکارترین دولت، و نخست وزیر در تاریخ 75 ساله اسراییل، یعنی نتانیاهو میکشند، اما چه سود، همه میدانند، این فریادها را گوشی برای شنیدن نه در اسراییل است و نه در امریکا، رسم جنایت پیشهگی در این سامان تازه سر از خاکستر دوران بر آورده و میخواهد تاریخ سازی کند.
اما همهی آنان (در اروپا، امریکا، روسیه و چین) انگار خود را بدهکار این جنایتپیشهگانِ بیرحم و بیشفقت و نژادپرست میبینند و میدانند، و تو گویی همه در این جهانِ جنایت و کشتار، توافق کردهاند که بر سر این نازدانه تمدن مسیحیت (غرب و شرق)، نباید فریادی با فرکانس و دسیبل بالاتر از حد مجاز کشید،
و این جنایتکار افسارگسیخته، از چنان مصونیتی در جنایت و کشتار در نظام جهانی برخوردار است، که تمام قوانین و نُرمهای جهانی را میتواند به مضحکه و تمسخر گرفته و...، و هرچه ظلمش افزون شود، نه خدایی در آسمان دیده میشود که دستی بر آورده، و از آنان که «بر جهانیان فضیلت شان داد»، داد ستاند، و نه انسانی در زمین میتوان یافت، که دردِ انسانیت و آدمیت داشته، این جنایتکاران را جلودار باشد، و بر کردار خالی از آدمیت و انسانیت آنان پایان بخشد.
چرا که در امریکا «لابی قدرتمند یهود» دمار از روزگار کسانی که صدایشان را بر سر این جنایتکاران، از حدی افزون کنند، در خواهد آورد، و خداوند هم که حسابش در چنین جنایات گستردهایی به صورت تاریخی روشن است، و او نیز نشان داده که همیشه به گاه طغیان جنایتکاران، فقط در کمینگاهِ [2] خود به کمین نشسته، انتظار و صبر راهبردی خود را دنبال میکند!
و این انسانیت، اخلاق، قانون و... است که در پای این لکه ننگ در تاریخ بشریت، قربانی میشود، و به درستی فرمودهاند که «ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد» و فتنه گری افسار گسیخته، به نام خدای موسی، «عیال الله» را بی حد و اندازه کشتار میکند.
گوسفندانی که به نظاره گیوتین بردنها نشسته اند، خود در صف گیوتین شدن اند
گوسفندانی که به نظاره گیوتین بردنها نشسته اند، خود در صف گیوتین شدن اند
سیاست های ترامپ دنیا را آزرده است (کاریکاتور یک سایت امریکایی)
سیاست های ترامپ دنیا را آزرده است (کاریکاتور یک سایت امریکایی)
ماشین جنگی اسراییل در حال پاکسازی نژادی در غزه
ماشین جنگی اسراییل در حال پاکسازی نژادی در غزه
غرب و شرق در موضوع غزه کنار هم آزادیخواهان را قربانی می کنند
غرب و شرق در موضوع غزه کنار هم آزادیخواهان را قربانی می کنند
مقاومت مردم غزه برای حفظ سرزمینی که نسل اندر نسل در آن زیسته اند
مقاومت مردم غزه برای حفظ سرزمینی که نسل اندر نسل در آن زیسته اند
ترامپ و پوتین زوجی پوپولیست که کنار آمدن شان ملت ها را بیچاره خواهد کرد
ترامپ و پوتین زوجی پوپولیست که کنار آمدن شان ملت ها را بیچاره خواهد کرد
ترامپ در لباس قدیس ها، برای مسیحیانی که او را نجات بخش آرمان مسیحیت می بینند
ترامپ در لباس قدیس ها، برای مسیحیانی که او را نجات بخش آرمان مسیحیت می بینند
گرسنگانی که در غزه به جای غذا گلوله دریافت می کنند
گرسنگانی که در غزه به جای غذا گلوله دریافت می کنند
نسل کشی فلسطینیان در غزه توسط اسراییل
نسل کشی فلسطینیان در غزه توسط اسراییل
میان این دریای آتش، همه به انتظار مشتی آتشینند که بر این آتش پایان دهد
میان این دریای آتش، همه به انتظار مشتی آتشینند که بر این آتش پایان دهد
جنگ و کشتار و پرونده های انتقامی که باز می ماند تا کجا این دمل های چرکین، چرک بیرون دهند
جنگ و کشتار و پرونده های انتقامی که باز می ماند تا کجا این دمل های چرکین، چرک بیرون دهند
پرنده صلحی که بر خاک جنگزده غزه و اوکراین نمی نشیند، دنیا به انتظار آمدنش نشسته است
پرنده صلحی که بر خاک جنگزده غزه و اوکراین نمی نشیند، دنیا به انتظار آمدنش نشسته است
پوتین سرزمین های سرخ شده در اثر سیاست های خود را سفید می کند
پوتین سرزمین های سرخ شده در اثر سیاست های خود را سفید می کند
ویرانه های غزه، در جنگی که پایانی بر آن نیست
ویرانه های غزه، در جنگی که پایانی بر آن نیست
چهره به خون کشیده شده کودک فلسطینی در اثر بمباران غزه
چهره به خون کشیده شده کودک فلسطینی در اثر بمباران غزه
[1] - در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، حماس و چند گروه شبهنظامی فلسطینی دیگر، حملات مسلحانه هماهنگشدهای را از نوار غزه به غلاف غزه در جنوب اسرائیل آغاز کردند که نخستین تهاجم به خاک اسرائیل از زمان جنگ ۱۹۴۸ اعراب و اسرائیل بود. حماس و دیگر گروههای فلسطینی، این حملات را عملیات طوفان الاقصی (یا سیل الاقصی؛ عربی: عملیة طوفان الأقصی) نامیدند، در حالی که در اسرائیل به آن شنبه سیاه (یا کشتار تورات سیمچات) میگویند، و در سطح بینالمللی با عنوان حمله ۷ اکتبر شناخته میشود این حملات آغازگر جنگ غزه بود.
[2] - آیه 14 سوره فجر «به درستی که خداوند تو به کمینگاه نشسته است» (إِنَّ رَبَّکَ لَبِالمِرصادِ) کلمه "مرصاد" آن مکانی است که کسی در انتظار چیزی باشد. به عبارت دیگر: مرصاد به معنای کمینگاه میباشد. و معنی کمینگاه کمال مراقبت و دقت است که به حساب شخصی، یا شی مورد نظر رسیدگی شود. و یک لحظه از آن غفلت نشود.
باد نسبتا سردی که از آبهای دریا بر میخیزد، در مسیر سفر خود در ژرفای ساحل، از میان برگ صنوبرهای محوطه هتل میچرخد، تا زیبایی رقص برگهایش را به دیدگان مسافران شمال کشیده، لذت حضور در کرانههای دریای قزوین (Caspian Sea) را دو چندان کند، و دمای دلپذیری را در این گرمای زودرس، به مسافران منطقه گردشگری ساحل «فرج آباد» هدیه دهد.
اینجا چالوس است، جایی که فریدون توللی (۱۲۹۸ شیراز - ۱۳۶۴ تهران) شاعر و نویسنده شیرازی که در دهه 1330 خورشیدی پیرامونش نوشت :
«... و چالوس بر وزن سالوس، خُرَمشهری است بر ساحل دریای مازندران، که تا مدینه بغدادش فاصله از بلخ تا کشمیر است. هوایی دلکش و زمینی از لاله مُنَقَش دارد. ربیعش (بهار) بدیع، و خریفش (پائیز) لطیف، و صیفش (تابستان) پُر کیف، و شتائش (زمستان) بغایت مُفرح و دلگشاست. مطاره (بارش) قدرتِ باری مَطار، رحمت از آن دریغ نکند و دست بَذّال کَریم، چهر سپهرش از بُرقَعِ میغ (ابر)، عاری ندارد.» (توللی، فریدون، ص 173).
روزگاری که هنوز ایران گرفتار نفت و درآمدِ آن نشده بود، این آب و خاک، یکی از مراکز تولید ابریشم در جهان بود، و ابریشم از صادرات اصلی کشور، بطوریکه در دوره صفویان تجارت ابریشم در انحصار شخص شاه بود، و ابریشم آذربایجان، طبرستان، خراسان و... از سوی سیستم سلطنتی صفوی از مردم خریداری و توسط دستگاه شاهی در کشورهای دیگر بازاریابی و به فروش میرسید، این از درآمدهای خاص دربار بود، مثل تجارت نفت که امروزه همه برایش چنگ و دندان میشکنند تا از دست وزارت نفت خارج کرده و بر آن دست اندازند، کسانی حاضرند تحریم ها تا ابد بماند تا دست آنان از تجارت نفت کوتاه نشود، تا این درآمد بزرگ در کشور را در تیول خود داشته باشند. در زمان مرحوم فریدون توللی (شاعر، نویسنده و طنزپرداز عصر پهلوی) چالوس همچنان یکی از مراکز تولید ابریشم ایران بوده است، به طوریکه این شاعر، نویسنده و طنزپرداز عصر پهلوی در این رابطه نوشته است:
«و مدینه چالوس را کارگاههای فراوان باشد که بُقچه بقچه ابریشم خام بدهان آن دهند و از جانب دیگر حریر و پرنیان و دیگر اَقمشه لطیفه بصندوق کنند و هم از آنجمله است کارگاهِ جوراب که روزانه موازی شصت هزار شلنگِ (پای) عریان مستور (پوشیده) دارد.» [1]
این گزارش توللی نشان می دهد چالوس جایگاه خود را در تولید ابریشم تا پایان دوره پهلوی اول نیز حفظ کرده بود، اما امروزه از آن مراکز تولید که در زمان پهلوی دوم از آن سخن گفته شده است، دیگر خبری نیست و دشتهای حاصلخیز چالوس، به ویلاهای متراکم و گاه پراکنده تبدیل شده و گاه هتلهایی که پذیرای مسافرانِ دیدارِ از این دیار هستند، و امروز شمال یکی از مراکز صنعت توریسم ایران است، و تولید ابریشم، جای خود را به پذیرایی از مسافرانی داده، که درآمد مردم این دیار را سامان میدهد، و باید قدر آنرا دانست و از آن مراقبت کرد و آنرا توسعه داد.
دو دستگاه اتوبوس VIP منتظر سوارکردن زنان و مردان ایرانگردی هستند که از شمایل صورت و هیکلهای نسبتا درشت، و گویش آنان میتوان فهمید که از کنارههای رودهای دجله و فرات آمدهاند، و از حاشیه نشینان شهر باستانی و ایرانشهر تیسپون هستند، پایتخت زمستانی شاهان ایرانی که زاگرس را مرکز حاکمیت تابستانی خود داشتند، و این توریستها چند روزی را میهمانِ باشندگانِ سرزمینیاند که روزگاری در زمان پدران و مادرانمان دست اندر دست شوش، شیراز، هکمتانه، صددروازه و دهها تختگاه شاهی دیگر در این سرزمین پر پهنا، میزبان تختگاه سلطنتی فرمانروایان ایران، بزرگان و دولتمردانش در فصل سرد و کُشنده زمستان زاگرس بودهاند.
زنانی با پیراهنهای زیبا، و روسریهایی که در پیچِشش در سر و گردن آنان، تنها گِردی صورتشان را هویدا میکند، مثل تصویری که در قاب عکس قرار دادهاند که جلوهگری اش در قاب صدچندان شده، و قاب، حاشیهها را حذف کرده، نظرها را به اصل جلب میکند. در میان این زنان تنی چند را با چادر سیاه عربی هم میتوان دید، از آن سو نیز تعدادی با کلاههای دورهدار و بلوز دامن و جوراب، که چنین پوششی را، برای زنِ غربیِ ترسیم شده در سریالهای ساخته شده، برای توصیف زنان تجددخواه ایرانی زمان پهلوی، در فیلمها و سریالها دیدهایم، تو گویی بین زنان ایرانی و آنان دیگر تفاوتی نیست، همگونیها دیگر کاملا قابل تشخیص است.
و مردانی که از عرب بودن تنها دشتاشهایی گاه برتنِ آنان دیده میشود، و باقی به گونه مردم ایران لباس میپوشند، تفاوتی که با ما دارند در شیوه سلمانی و فرم موی سر آنان است، که دور سر را لخت کرده و بر بالای سر، موی بیشتری نگه میدارند، مثل زمانی که استایل موسوم به آلمانی، در ایران رسم شده بود و جوانان این دیار نیز، اینچنین موی سر خود را اصلاح میکردند.
جنگ خسارتبار 8 ساله که از شهریور سال 1359 تا تابستان 1367 به درازا کشید، و نام درازترین نبرد جهان در قرن بیستم را برای خود به یدک میکشد، بین ما و این مردم جدایی بزرگی انداخت، خشم برانگیخت، شکاف ایجاد کرد و... تا جایی که اکنون بعد 37 سال هنوز ترکشهای این تیر را که دشمنانِ ایرانِ بزرگ فرهنگی و تمدنی، در خرمن مشترک ما ایرانیان، و حاشیه نشینان شهر تیسپون (مدائن) شلیک کردند، تنِ هر دوی ما را هنوز میخراشد،
از سوی دیگر شکاف بین حاکمیت و مردم ایران، طرحهای نسنجیده و شکست خوردهایی که ناظر بر «امتسازی» دیده میشود، و امانت ایران از سوی مسئولین کشور به درستی به کار گرفته نشده، و گاه میرود تا ملتی را در پای امتی خیالی قربانی کند، و به واقع ملت ایران خود را در مقابل امت سازی اسلامی قربانی میبینند، چنانکه شرایطی به وجود آمده است که میلیونها ایرانی فضای امت سازی، و زیستن زیر شرایط مذکور را تنگ دیده، و ترک زادگاه کرده، سرزمینِ ملتهای دیگر را مناسبتر از خاک ایرانِ خود، برای زیستن یافته، و عطای امت اسلامی را به لقای این شرایط بخشیده، و ترک کشور خود کرده و میکنند و... و رفته اند تا خود را خلاص و کشورهای دیگر را آباد کنند.
و شایعاتی که این روزها سخت در جامعه پخش میشود که من هنوز در نیافتهام که تا چه حد درست، و یا نادرست است، که در راستای همین سیاست امت سازی، و در آخرین حرکت از این دست دنبال میشود، که به طرحهای افراطیون خراسانی به رهبری احمد علم الهدی (نماینده ولی فقیه و امام جمعه مشهد در خراسان) نسبت داده میشود که با کارپردازی مرحوم ابراهیم رئیسی در دوره ریاست او بر جمهور ایرانیان، و با همکاری باند سعید جلیلی (که گویا تبار در افغانستانن دارد)، این روزها در فضای مجازی از آن سخن به میان میآید که گفته میشود، «حدود 15 میلیون افغان را در ایران جای دادهاند تا بانک رای ثابتی را برای خود در انتخاباتها رقم زنند، و امتی را بسازند که با ساز ناکوک آنان با باقی هموطنان خود، همراهی کنند و...»
و این باعث شده است که برخی از ایرانیان به رغم این طرحهای خباثتبار منتسب به تفکر امثال «جبهه پایداری»، که در صورت درست بودن واقعا جای تامل دارد، و مردم ایران حق دارند که به این روند مشکوک و پرهیزکار باشند، و تمام تاریخ مشترک خود با عراق و افغانستان را نادیده بگیرند، و حاشیه نشینان تیسپون و باشندگان خراسان باستان را بیگانه شمرده، و از سر بیمهری گاهی سخنان و رفتاری از برخی آنان دید، که به نوعی قابل درک، و به نوعی انحرافی است، که ایران و ایرانیان را در مرزهای امروزی، و مرزهای گذشته بزرگ فرهنگیاش مورد حمله قرار میدهد و خسارات آن مشکل برطرف خواهد شد.
این را خود در سفر به چالوس دیدم و رنجیده خاطر شدم:
موقع ورود به رستوران هتل، مرد میانسال عرب با دشتاشه عربی کِرِم رنگ بلند خود، متواضعانه در آستانه در رستوران ایستاد، تا خانواده من از ورودی بگذرند و او سپس از رستوران خارج شود، و به جمع خانواده خود در بیرون از غذاخوری هتل بپیوندد، که آنان پیش از او خارج شده بودند، و او برای ما ایستاد و تامل کرد تا ما بگذریم، اصرارم با اشاره، که ایستادم تا در پس ورود خانوادهام، او ابتدا خارج شود و من پس از او وارد رستوران شوم، اثری نداشت، او همچنان ایستاد و مودبانه تحمل کرد تا من نیز که از او کوچکتر بودم، بگذرم و او به خود اجازه حرکت دهد، این مقدار محبت و گذشت با ادبانه را، با گذاشتن دو دست خود بر روی سینه، به نشانه احترام و سپاس، پاسخ گفتم و او با لبخندی از محبت، پاسخ داد و از هم گذشتم.
مسئول پذیرایی سالن غذاخوری هتل به میز ما که در محاصره چند میز دیگر، که توریستهای عرب نشسته بودند مراجعه کرد و گفت اگر تخم مرغ آب پز دوست دارید برایتان بیاورم.
گفتم: در سلف سرویس شما تخم مرغ آب پز نبودا؟!
(با اشاره به عربهای حاضر در سالن) گفت : اینها بودند، از این رو در سلف سرویس قرار ندادم!
گفتم: اینها هم گناه دارند اینطوری نگو، خوب اینها باشند، چه میشود؟!
گفت: آنها رعایت نمیکنند، هم میخورند و هم با خود میبرند...
صبحانه صرف شد و هنگام خروج از رستوران، به مسئول پذیرایی رستوران هتل گفتم : سپاس از صبحانه شاهانه، خوشمزه و پذیرایی خوب و مهربانانهایی که داشتید
پاسخ داد: خواهش میکنم، وظیفه ماست، از اینکه زمان اقامت شما در هتل ما، به حضور (اشاره به توریستهای عراقی حاضر در رستوران) اینها خورده (همزمان شده)، عذرخواهی میکنم، و...
گفتم: عذرخواهی ندارد، من که از بودن با آنها، و از آمدنشان و بودنشان لذت بردم. مگه اینها چطوریاند، که شما رو ناراحت کردن؟!
مسئول پذیرایی رستوران چندتا از مشکلاتی که با مسافران عراقی دارد را برشمرد: شیر رو اینطوری میخورن، چای رو آنطوری بر میدارند و...
گفتم عزیزم: همه ملتهای دنیا در رفتار، سخن گفتن، خوردن، خوابیدن و... متفاوتند، اینها هم مستثنی نیستند، گاهی رفتاری متفاوت از نُرمهای ما دارند، تازه اگر اینها به ایران سفر نکنند و صنعت توریسم ایران را زنده نگه ندارند، ما ایرانیان چه درآمدی داریم؟!
(کمی درنگ کرد و) پاسخ گفت: راست میگویید این مشکلات را با برخی مسافران ایرانی هم داریم...
و ادامه داد : کلا آدم های متفاوتی هستند، وارد که میشوند سر و صدا زیاد میکنند و...
گفتم: ببین ملتهای دیگر هم در مواجهه با ما ایرانیان ممکن است همین نظر را داشته باشند، مثلا در هند وقتی ما از خوردن کله و پاچه میگفتیم، به سان این بود که در ایران با ایرانیان از خوردن گباب و یا استیک گوشت خوک بگوییم، اینقدر برای آنان چندش آور بود، وقتی از خوردن کباب میگفتیم با تعجب به ما مینگریستند که مگر میشود یک آدم گوشت یک حیوان زنده دیگر را بخورد، همانگونه که ما از خوردن گوشت سگ و گربه و حشرات در شرق و یا جنوب شرق آسیا تعجب میکنیم، هندوها نیز طرز و تنوع غذا خوردن ما به ویژه خوردن گوشت حیوانات که در فرهنگ آنان به دور از انسانیت است، متعجب میشدند. این تفاوتها طبیعی است، چراکه نوع تربیت و ارزشها در اینجا و آنجا متفاوت است.
مجسم کن خودت با تور به عراق و... بروی و با شما چنین برخوردی کنند، چقدر ناراحت میشوید...
[1] - کتاب التفاصیل، نوشته فریدون توللی، چاپ سوم، 1348، صفحه 173، ناشر کانون تربیت شیراز (این نوشته جناب توللی را که میخوانی متوجه میشوی که انگار نویسندگان آن عصر هرچه عربیتر مینوشتند، یعنی ادبیتر نوشتهاند، ایشان در عصر پهلوی به سان نوشتارهای دوره قجری نوشته است، نوشتارهای اصولگرایان را هم که در فضای مجازی میخوانی، انگار یک بازگشت به عصر قجر و پهلوی را در استفاده از واژه های قُلمبه سُلمبه عربی را میتوان در آن یافت).
اصلاحات و اصلاح طلبی تنها به سیستم حاکمیتی جمهوری اسلامی و بعد از انقلاب 57 محدود نمیشود، حرکت اصلاحات پیش از این، ریشه ایی قدرتمند در دوره پهلوی دارد، که در آن دوره نیز با شدت تمام دنبال شد، و آخرین شاه سلسله پهلوی، مخالفان و موانع حرکت اصلاحی خود را در صف نخست، گروههای چپ وابسته به جبهه شرق و کمونیسم، و بعد از آن روحانیت و گروههای اسلامگرا در ایران میدانست که مانع اصلاح اجتماعی و مدرنیزاسیون فرهنگی، صنعتی و سیاسی کشور بودند، و از آن دو بعنوان ارتجاع سرخ و ارتجاع سیاه یاد میکرد.
اصلاحات و ایجاد تغییر و تحول در جامعه ایران در دوره بنیانگذار سلسله پهلوی، که تغییر ریل از شرایط اسفبار و ویران کننده سلسله قجری به دوره مدرن را در خود داشت، نیز با شدت هر چه تمامتر دنبال شد، که از جمله نتایج آن برپایی سیستم نوین قضایی، آموزشی، اداری، نظامی، ارتباطات و... در ایران بود، که این روند در 17 سال حاکمیت رضاشاه با شدت هرچه تمامتر جریان داشت.
در دوره پهلوی دوم نیز، حرکت اصلاحی بزرگی طراحی و پی گرفته شد که نمونه بزرگ آن اجرای برنامه «انقلاب سفید شاه و ملت» [1] بود که در خلال آن محمدرضا پهلوی، بزرگترین اصلاحات فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، آموزشی و... را در دوره خود اجرایی کرد، که برخی از آنها کاملا انقلابی و تنشزا بود، از جمله اجراای برنامه «اصلاحات ارضی» که ایرانیان که اکثرا در بخش کشاورزی مشغول بودند را، از سیستم ظالمانه، تحقیر کننده و ضد انسانیِ نظام ارباب رعیتی نجات داد و کشاورزان ایران را از ابزار تولید، به صاحبان زمین و سرمایه تبدیل کرد و...
با سقوط سلسله پهلوی در بهمن 1357، فرایند اصلاحاتی که در دوره پهلوی توسط حاکمیت احساس، زمینهجویی و دنبال میشد، اینبار به بدنه مردم نقل مکان کرد، و توسط گروههای مردم نهاد از جمله احزاب و... تعیین جهت و دنبال میگردید، و بدین ترتیب لزوم اصلاحات که تا پیش از این از سوی حاکمیت پهلوی برنامه ریزی، جهت گیری و اجرا میشد، به بدنه جامعه ایران منتقل و هدف گزینی میشد، اینجا دیگر احزاب و... و بدنه مردمی نقش اصلی را در اصلاح طلبی و اصلاحات داشتند.
مهمترین بروز اصلاح خواهی مردم ایران، 19 سال پس از پیروزی انقلاب، با برگزاری انتخابات تاریخی دوم خرداد 1376 خود را نشان داد، که اکنون 28 سال از آن روز شکوهمند میگذرد، روزی که مردم ایران حرفهای بزرگی را در مدنیترین شیوه آن، به حاکمیت خود و دنیا یادآور، و خواستار دگرگونی، تغییر و تحول در وضعیت خود شدند.
در این انتخابات که یک سوی قدرتمندِ آن، تفکر "اصلاحات" و یا دیدگاه "دوم خردادی" قرار داشت، که این دیدگاه پایه و نیروی خود را از بدنه جامعه میگرفت، و بر اصلاح کجیها و انحرافاتی که بر روند انقلاب، از پیروزی تا آن روز عارض شده بود تاکید داشت، اساس اهداف خود را به تحقق اعطای نقش به مردم، در روند تصمیم سازیهای در کشور استوار میداشت.
در این نگاه، نوعی نفی دیکتاتوری فردی، طبقاتی و ایدئولوژیک نهفته بود که در درونمایه اهداف انقلاب 57 نیز پیش از این کاملا هویدا بود، و در آن خیزش نیز از خواستهای پایه انقلابیون بود و دنبال میشد، و اصلاحطلبان به «میزان» بودن رای و نظر مردم اصرار داشتند، تا رای مردم «فصل الخطاب» جهتگیریهای کشور باشد، و جریان اصلاحات از داشتن حق تعیین سرنوشت برای آنان دفاع میکرد، و به بازگشت به شعارهای پایه انقلاب 57 که همان برخورداری از آزادی، استقلال و جمهوریتِ در خور مردم آزادیخواه ایران بود، تاکید و نظر داشت.
اهدافی که بیش از یکصد سال برای داشتن آن، مردم ایران مبارزه کرده و میکنند، تا تاثیر بیش از پیش خود را در امور خود تضمین نمایند، تا آنان را در مدار مردم آزاده، بالغ و رشید، و برخوردار از شان انسانی در جهان قرار دهد، که تفکر و یا افرادی آنان را رعیت، گوسفند، بله قربانگو، مرید حلقه به گوش، محجور و... ندیده و تصور نکنند.

پدربزرگم آزادیخواه بود
قبل از این که تیربارانش کنند
شعرهایش را پای درخت انار باغچه چال کرد
من هیچوقت شعرهایش را نخواندم
اما از انارهای باغچه میشود فهمید
"آزادی"
باید سرخ و شیرین باشد
اصلاح طلبان از همان نقطه آغازِ بروز خیزش خود، همواره با سدی قدرتمند مواجه شدند که با سو استفاده از ظرفیت تمام نهادهای حکومتی، و غیر انتخابی، که سنگر به سنگر بدان دست یافته بودند، و با استفاده از راهبرد "حرامخواری سیاسی"، آن مراکز را در خدمت منافع و تفکر خود قرار داده، این سیطره را، خلاف جهتِ خواست مردم ایران به کار گرفتند، و هر طرح، برنامه و روند نتیجه بخشی که برای رسیدن به اهداف اصلاحات، در خیزش مردم ایران و یا نمایندگان آنان اتخاذ میشد، با درِ بسته و صخره محکمِ تغییرناپذیر این اقلیت ناچیز برخورد کرده، آنرا بی اثر میکردند.
و بدین نحو نگذاشتند اصلاحات انقلاب رهایبخش 57، به مسیرِ درست خود بازگشت داده شود، و در ریل درست خود قرار گیرد، تا مردم ایران در میان کشورهای خاورمیانه، در کنار ترکیه (که به نوعی از یک سیستم دمکراسی واقعی برخوردار است و رای و نظر مردم، در آن کارساز است)، با تکیه به رای و نظر مردم حرکت خود را پی گرفته و الگویی برای ملتهای دیگر اسلامی منطقه باشد، تا این منش، که پایه خود را در اعطای قدرت مردم استوار داشته بود، راه توسعه، پیشرفت و سعادت دنیایی و آخرتی مسلمانان را باز کرده، و مسلمانان نیز از نظامهای واپسگرایِ ضد توسعه و پیشرفت نجات یابند، و سَری در میان دیگر ملل دنیا بلند کرده، و بگویند که ما نیز این توانایی را داریم که بلوغ خود را به کسانی که ما را گوسفند، رعیت، محجور و... میبینند اثبات کنیم.
تفکر اصلاحات تازه ترین بروز هویتخواهی، و شخصیتطلبی مردم ایران است، که خیزشهای خُردِ دیگرِ در پی آن، برگرفته و شاخ و برگی از الگوی آن خیزش فراگیر بوده است، که بعد از انقلاب حقطلبانه مردم ایران در مشروطه، نهضت استقلال خواهی مردم ایران در جریان ملی شدن صنعت نفت، و خیزش بزرگ ضد استبدادی و استقلال طلبانه 57، نشان داد که ایرانیان خواهان آزادی و استقلالند، و نمیخواهند در نظامهایی از نوع ارباب رعیتی، مریدی مرادی، پادشاهی و استبداد فردی و طبقاتی گرفتار شده، و در اینگونه سیستم بپوستند، و نادیده گرفته شوند و...
خیزشهای پیاپی ایرانیان در بیش از یک سده گذشته، برای کسب آزادی و سیستم حکمرانی از نوع جمهوری و مردم محور، نشان داده است که آنان همواره بر این عهد پایدار بوده و انتظار میرود پایدار بمانند، هرچند گاهی در مقاطعی در دام خدعه و نیرنگ نخبگان خود، و یا دستهای خارجی گرفتار شده، و در شرایطی قرار گرفتند و به انحراف برده شوند، اما باز ایرانیان در این اجبار و تهدید و تحدید، پایداری و مانایی نداشته، بالاخره خود را رها خواهند کرد.
بازسازی و یا بازآفرینی نظامهایی که ایرانیان آنرا روزگاری استفراغ کردهاند، شکست خورده است، و هر چند ممکن است چند صباحی دوباره شکل گیرد، و یا در شرایطی ادامه یابد، اما پایدار نبوده، و این تنها زمانِ دستیابی ایرانیان به حقوق پایهشان از جمله داشتن آزادی، و حق تعیین سرنوشت را به تاخیر خواهد انداخت، و به حتم صفحات سیاه تاریخ ایران را، پر از افراد و گروه هایی خواهیم یافت که در مسیر رهایی و استقلال این مردم مقاومت کردند، و آنرا به تاخیر انداختند، یا آنرا از مسیر خود منحرف کردند.
تازهترین این قشر از ایرانیانِ مانع آزادی و دادن حق تعیین سرنوشت، اصولگرایان و (ایدئولوژیستهای آنان چون مرحوم محمد تقی مصباح یزدی و..) هستند که سعی کردند با تئوریپردازی و خوانشی خاص از متون فقهی، نقش مردم را در مشروعیت و مقبولیت حکومتها نادیده انگاشته، حاکمیت و حق تعیین سرنوشت را از مردم ستانده و در دست افراد و یا طبقاتی خاص به انحصار در آورند، و بدنه جامعه را به افراد دنبالهرو و بله قربانگوی قدرت تبدیل کرده، که نه حقی در اداره جامعه دارند، و نه چاره ایی جز تمکین بر آنچه برای شان تعیین میگردد و...
برایند غلبه خسارتبار اصولگرایان و تفکر ضد مردمی آنان بر روند کشور، در بُعدِ خارجی باعث سقوط در غربستیزی افراطگرایانه و خسارتبار چند دهه گذشته، و افتادن در دامن شرق متجاوز، خیانتکار و بدعهد، و اسارت در تحریمهای کمرشکن هر دوی آنان (غرب و شرق)، که مشترکا باعث به فنا رفتن منابع و منافع ملی ایران و ایرانیان در بعد خارجی شدند.
چنین روندی در فرایند داخلی نیز باعث گسترش نابهنجاریهای شدید اجتماعی، ناامیدی، فرارسرمایه، عدم سرمایهگذاری داخلی و خارجی، تعطیلی تولید، فرار نخبگان از کشور و پناهنده شدن آنان به دامن کشورهای دیگر در عدد میلیونی، نابودی نیروهای کارساز سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، از جمله احزاب، NGO ها، فرو ریختن توان و اندازه قشر متوسط جامعه و...، قدرتگیری مُخِّرب نظامیان در تمام شئون (اقتصادی، امنیتی، اطلاعاتی، اجتماعی، فرهنگی و...) کشور، بی خاصیت شدن تشکلهای مردمی و... و در یک کلام خانهنشینی مردم ایران بود،
که برونداد بروز این خانهنشینی و قهر را، در کاهش آمار شرکت کنندگان در انتخاباتهای گذشته و... میتوان به خوبی مشاهده کرد، بطوریکه اکنون نه رئیس جمهوری با پشتوانهایی قاطع در پاستور داریم، و نه نمایندگان با پشتوانه رای اکثریت مردم، که در پارلمان کشور حقوق مردم را دنبال کنند و...، و به این ترتیب ساختار انتخابی کشور ضعیف و لاغر، و ساختار حاکمیتی غیر انتخابی قدرتمند، پرتعداد، تعیین کننده و... شده است، و امور را به سمت عدم تعادل شدید برده، و همین دشمنان ایران را به طمع نابودی آن انداخته است.
در مجموع، این شرایط باعث شده است که دچار زورگویی طرفهای خارجی، بی تفاوتی، نارضایتی، ناامیدی و... داخلی شویم، که مهمترین علت آن احساس جدایی و شکاف بین حاکمیت و مردم ایران است، که ایران را اینچنین در دو راهی تسلیم و یا ویرانی در برابر قدرت خارجی میبینیم، به حتم اگر خیزش اصلاحطلبی را به چنین بلایی گرفتار نمیکردند، این توانایی را داشت که ایرانیان را متحد در برابر زیادهخواهی خارجی، و انحراف و فساد گسترده داخلی، بسیج کرده، و دچار شرایط اسفبار فعلی نشویم، بقای دلایل بروز انقلاب 57 که همان آزادی و حق تعیین سرنوشت بود، ایران را در بُعد داخلی و خارجی بیمه میکرد.
اصولگرایان با مرتکب شدن به چنین خطای راهبردی و خودخواهانهایی، مردم ایران را خانه نشین کرده، خود، دیگران و ایران را در برابر زیادهخواهی خارجی و فساد و درهم ریختگی داخلی و... بیدفاع کردند، و این خیانت آنان در تاریخ آزادیخواهی و استقلالطلبی ایرانیان ثبت خواهد شد. و برای معتقدین به دنیای باقی نیز روشن است که اصولگرایان باید پاسخگوی این حرامخواریهای سیاسی خود در دیار باقی باشند، که حقوق ایرانیان را بعد از انقلابها و خیزشهای مکرر، نادیده گرفته و نقش آنان را در امور خود، به محاق برده، جهتگیری درست مردم را را به انحراف بردند.
فریدون توللی (1298-1364)، شاعر و طنز پرداز سرزمین پارس باستان، چنین به نظم گفت که:
آنان که رسم خودسری و کین نهادهاند مانا به مغزشان همه سِرگین نهادهاند
جمعی ز جُوع، خسته و بیچاره گشتهاند جمعی به پیش، سفره رنگین نهادهاند
جمعی، طریق حیله دوستان گرفتهاند بر دوش زادگانِ وطن، زین نهادهاند
جمعی ز راهِ سستی و بیغیرتی زِ بیم عُمّالِ جور را سَرِ تمکین نهادهاند
کشور خراب و توده پریشان و کار زار یارب بنای ما بِه چِه آئین نهادهاند؟!
منبع : التفاصیل (1324، صفحه 55)
آنچه مسلم است ایران و ایرانیان هزینههای بسیاری برای ایجاد تغییر و تحول در وضع خود از طریق انقلاب کردن (به عنوان خسارتبارترین روش جراحی و تغییر اجتماعی) پرداختهاند، و روزی خواهد رسید که همه به این نتیجه اساسی برسند که اصلاح و اصلاحات، بهترین و کم هزینهترین روش تعقیب مصالح ملی، در جامعه ایران است که باید جای خود را باز یابد، تا دیگر ایرانیان مجبور نباشند برای تحمیل اصلاح به حاکمیتها، مجبور به انقلاب شوند، خون دهند، ویران شوند و...
در این سالروز حماسه دوم خرداد، یاد و نام همهی کسانی که برای بهینه شدن اوضاع مردم ایران، از جان و مال و آبروی خود دریغ نکردند، و برای اصلاح و اصلاحات خرج کرده و میکنند، گرامی باد.

[1] - انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم، نام یک سلسله تغییرات اقتصادی و اجتماعی شامل اصول ششگانه است که در دورهٔ پادشاهی محمدرضا شاه پهلوی و با یاری نخست وزیران وقت علی امینی، اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا در ایران به تحقق پیوست. انقلاب سفید در مرحلهٔ نخست، پیشنهادی شامل شش اصل بود که محمدرضا شاه در کنگرهٔ ملی کشاورزان در تهران در تاریخ ۲۱ دی ۱۳۴۱، خبر اصلاحات و همهپرسی را برای پذیرش یا رد آن به کشاورزان و عموم مردم ارائه داد. پس از آن در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۴۱، عموم مردم نیز در یک همهپرسی سراسری، به اصلاحات رأی مثبت دادند. شاه این اصلاحات را انقلاب سفید نامید زیرا انقلابی مسالمتآمیز و بدون خونریزی بود. اصول مذکور عبارت بودند از:
اصل اول: اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی
اصل دوم: ملّی کردن جنگلها و مراتع
اصل سوم: فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی
اصل چهارم: سهیم کردن کارگران در سود کارخانهها
اصل پنجم: اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رأی به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان
اصل ششم: ایجاد سپاه دانش
اصل هفتم: ایجاد سپاه بهداشت
اصل هشتم: ایجاد سپاه ترویج و آبادانی
اصل نهم: ایجاد خانههای انصاف و شوراهای داوری
اصل دهم: ملّی کردن آبهای کشور
اصل یازدهم: نوسازی شهرها و روستاها با کمک سپاه ترویج و آبادانی
اصل دوازدهم: انقلاب اداری و انقلاب آموزشی
اصل سیزدهم: فروش سهام به کارگران واحدهای بزرگ صنعتی یا قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی
اصل چهاردهم: مبارزه با تورم و گرانفروشی و دفاع از منافع مصرفکنندگان
اصل پانزدهم: تحصیلات رایگان و اجباری
اصل شانزدهم: تغذیه رایگان برای کودکان خردسال در مدرسهها و تغذیه رایگان شیرخوارگان تا دو سالگی با مادران
اصل هفدهم: پوشش بیمههای اجتماعی برای همه ایرانیان
اصل هجدهم: مبارزه با معاملات سوداگرانه زمینها و اموال غیرمنقول
اصل نوزدهم: مبارزه با فساد، رشوهگرفتن و رشوهدادن
بر تیره و تبارم شاد، سربلند، بالنده و سرفرازم، همچنانکه از مهر، درستکرداری و نیک اندیشی پدر و مادرم، و مادر بزرگهایم، در فرصت زندگی زیبایی که با آنان داشتم، برخوردار شدم، و از این روست که اگر هزار بار خداوند فرصت انتخاب زادورانی را در این دنیا به من ببخشد، تا برای زایشی دگرگونه انتخاب، و توانِ تصمیم داشته باشم، هرگز هوس زاده شدن از پدر و یا مادری غیر از آنانکه، ژنهای مملو از خیر و خوبیشان را حمل میکنم، نکرده و نخواهم کرد، این یک احساس عمومی در بین بیشتر آدمهاست، و من نیز در آن، با آنان شریکم.
زاده شدن از کسانیکه جز خیرخواهی و نیک اندیشی، برای خود و دیگران از آنان ندیدم، از پلیدیها فراری بودند، و کار و تولیدی بیش از حد توانشان، در سر برگ کاریاشان، همواره نگاشته بود، و یاد و نام ایزد یکتا از زبانشان نمیافتاد و...، و پنج پنچههایِ زخمی از کار و تلاشِ خود را، همواره در شهدِ بازآورده از زندگی سختشان فرو میبردند، و بجای نهادن در دهان خود، آنرا با مهری سرشار در هم آمیخته، در دهانمان میگذاشتند، و خود برکرانه سفرهی دسترنج خود مینشستند، و کریمانه خود را نوعی مشغول نشان میدادند، تا اجازه دهند ما، فرزندانشان، و یا هرکه بر گرد این سفره با آنان شریک بود، سیر از این سفرهی ایثار خورده، دست از خوردن پس کشد، تا آنان، بر باز مانده از آن روی اقبال نشان دهند، و بخورند، و اینچنین بود که ما نیز معنی عشق و ایثار را، از منش آنان، و در رفتارشان آموختیم.
توگویی عشق را در لذت برخورداری ما و دیگرانی میدیدند که بر گرد وجودشان میچرخیدیم، ماییکه بیتوجه به حالشان، و لقمههای سبک و مشغول کنندهشان، و تمام از خود گذشتگیشان، سفره را میبلعیدیم، و آنان بی اعتنا و فروگذار از نیازهایشان، لذت برخورداری ما را به تماشا مینشستند، و مثل بسیاری دیگر از پداران و مادرانی که خود را شمع میکنند و میسوزند، همتشان راحت و روشنی بخشی به زندگی ما بود.
گذشته از این پدر و مادری که با وجودم آنان را حس کردم، ما را از تیره و تبار سادات میشمارند، که در معنای این واژه در زبان و ادبیات عرب، "آقایی" و "سَروَری" نهفته است، فرهنگی مستحکم در نظام قبیلهایی و عشیرهای عربی، یهودی، هندویی، اسلامی و صد البته شیعه، که به تیره و تبار آدمها توجهی بیش از حد انتظار دارد، و آنرا اصل و پایه میداند و میشمارد، نوعی نژادپرستی مدرن، که ریشه در تاریخِ سنت دارد، و در فرهنگ عرب، و خاورمیانه هزارههاست که رایج است و حمل میشود و دوام میگیرد.
هزاران امامزاده موجود در ایران و...، از این فرهنگ برخاسته و دوام خود را بر جامعه ایرانی مستدام میدارد، فرهنگی که برای تبار و ریشه نسلها تئوری مینویسد و گاه حتی علت خلقت را نیز در وجود این ریشه و تبارها خلاصه میکند. [1] و...
چنین فرهنگی انسانها را بر پایه تبار و ریشهی ژنی آنان رتبهبندی کرده و ارج نهاده و بر صدر مینشاند، و یا به زیر میکشد، برایشان «سهم سادات» از مال مومنین در نظر گرفته، و قائل میشود، آنان را صاحبان شفا در این دنیا، و شفاعت در دنیایی دیگر دانسته، سعادت و شقاوت انسان را در دوری و نزدیکی، در مهر و علاقه و... به این تیره و تبار و خاندان تعیین میکند و...،
و من این احترام را از کودکی، از بسیاری از دیگران دریافت داشتهام، حتی وقتی کودکی ناچیز بودم، احترامی که هرگز خود را نه لایق آن دیده، و نه بر آن خود را سزاوار میدانم، چراکه اعتقادِ محکم دارم که نزدیکی و دوری انسانها به خداوند تنها ناشی از گفتار، رفتار و اندیشه پاک و ناپاک آنان است، و آدمها تنها ارزش خود را از درونمایه اندیشه، و برونمایه کردار و اهداف خود دریافت میدارند، هرچند نظام ژن و اجتماع را بر برونداد انسان موثر میدانم، اما تنها آنچه برون میتراود، میزانسنج قدر و منزلت انساها خواهد بود، و نه هیچ پارامترِ ارث و از این دست.
وقتی آن پیرزنِ معتقد که میزبان کودکی چون من شد، از من خواست تا دستان کودکانهی خود را در گریبانم فرو برده، نخی از زیرپیراهن متصل به تنم کَنده، تقدیمش دارم، تا او آنرا به نشانه تبرک و شفا، نزد خود گرامی داشته، از آن استجابت دعا و تبرک در امور خود جوید و... آنجا من قدر و منزلت جایگاه تیره و تبار خود را دیدم و حس کردم و بعدها تنم لرزید، که آیا لایق چنین بزرگداشتی خواهم بود یا نه؟!
و من هنوز، هر وقت آن صحنه را به یاد میآوردم، مثل بسیاری از لحظات دیگری از این دست، عرق شرم بر پیشانیام مینشیند، چرا که در عالم کودکی خود آنقدر نافهم بودم، که به جای آنکه کریمانه زیرپوش را کامل بدو بخشم، به دنبال نخی در آن بودم، تا با سپردن آن، به آن مهربان مُلتَمِس، اخلاصش را پاسخ گویم، و اکنون بعد از گذشته دههها از آن حادثه، شرمگین روی آن زنیام که تا این حد از احترام برای من و تبارم قائل بود، احترامی شرمنده کننده، تکان دهنده، و مسئولیت آور.
و حالا این روزها عکس آنرا هم شاهدم، آنچنان که روزی در تاکسی با تنی چند از همشهریان تهرانی همسفر شدم، سخن از جانشینان رهبری بود، و کاندیداهای صف کشیده، برای تداوم و تصاحب این منصب، که از جمله پارامترهای انتخاب رهبر آتی، از تبار سادات بودن است! که زنی در اوج نارضایتی از حاکمیت چنین تفکری بر کشور، خود را در صندلی جلوی تاکسی جابجا کرد، و حتی برنگشت و به ما که در صندلی عقب نشسته بودیم، نگاهی اندازد و تاملی در گفتار خود داشته باشد، اما با خشمی آشکار که در صدا و لحنش نهفته بود، بی آنکه بداند من و یا دیگرانی در این اتومبیل ممکن است از تبار سادات باشیم، گفت : «همهی این سیدها حرامزادگانی بیش نیستند، اینان فرزندان اعراب متجاوزیاند که با هجوم به ایران، زنان ایرانی را به زور به کنیزی بردند، و بچههای ناشی از این وصلت زورگیرانه را بیشرمانه آقا و سرور ما هم قرار دادهاند!...».
میان این پیوستار مثبت و منفی در نگاه به سادات، من ماندهام و تیره و تباری که گاه احترام، و گاه این چنین توهین در بر دارد، و در این هنگامهی بالا بردنها، و بر زمین کوبیدنها، هرگز هیچ برتری و ارجحیتی نه برای خود و تیره و تبارم قائلم، و نه وجودش را منطقی میدانم، و مدتهاست آنچه برایم مثل روز روشن است، اینکه، از هر تیره و تبار که خواهی باش، مهم نیست، تنها وجه برتری تو، میزان نزدیکیات به انسانیت و اخلاق آدمیت، و مفید فائده شدن برای دیگران است، که کارساز خواهد بود.
این تنها میزانسنجی است که مدار و درجه ارزش آدمها را مشخص خواهد کرد، از باقیاش باید در گذشت، همانگونه که سادات کرامتپیشه و آدم کم نیستند، سادات جنایتپیشه، کج اندیش، خونخوار و بدکردار هم بسیارند، مثل همهی تیره و تبارهایی که در این دنیا، ممکن است فرصت وجود یافته باشند؛ به قائل شدگان به اینگونه نژادگراییها هم باید گفت که به واقع نسل خالصی موجودیت ندارند، چرا که در اثر امتزاج پی در پی و بیشماری که در تاریخ رخ داده است، این دیگر موضوعیت خود را از دست داده، و خلوص و یکپارچگی نژادی، دیگر معنی خود را باخته است، و آدمها بهتر است درجات اعتبار و ارزش را به گفتار، کردار و اندیشهی انسانی همدیگر نسبت دهند، که در هر فرد، فارغ از تیره و تبارش رخ مینمایاند.
قوم و قبیله گرایی، همچنانکه در تاریخ ادیان ابراهیمی ریشههای عمیق دارد، و تاریخ خاورمیانه، و قومیتهای زیست کننده در آن، محل جنگ و نزاعی از این نوع بوده و هست، و همچنان سایه سنگین خود را بر اجتماع معتقدین به آن حفظ کرده، و توگویی پایانی بر این مدار خونین نیست، یکی از برتری قوم یهود و نسل فرزندان اسراییل (یعقوب نبی) میگوید، که آنان خود را سروران عالم، و لایقان بر کلیدداری سرزمین قدس میداند، دیگری آنان را موجوداتی موذی و مُخل زندگی انسانی دانسته، پاک کردن آنان را از صفحه روزگار هدف گرفته است، آن دیگر تیره و تبار اسحاق را لایق آقایی و سروری میبیند، دیگری میراث برتری نژادی ابراهیم را در نسل اسماعیل جسته، آنان را میراثخوار وحی، و منجی عالم میشمارد و...
تو گویی الان نیز در هزاران سال قبل زندگی میکنیم، زمانیکه خداوند نیز این قومیتها، و جمعهای میراثدار از این دست را به رسمیت میشناخت، و گاه تنبیه و تشویق خود را بر پایه همین دید جمعی به نسلها، قومها و... مستدام میدید، کسانی را مایه عبرت و تنبیه جمعی دیگر قرار میداد، گاه "بنی اسراییل" را بر عالمیان فضیلت و برتری میبخشید، و بر سر قومی دیگر شهرها را به تمام ویران میکرد و آتش عذاب خود را بدون جداکردن سره از ناسره فرو میریخت، کوچک و بزرگشان، مرد و زنشان و... را به تمام در نابودی کامل فرو میبرد، آنچه که بر قوم لوط، عاد و ثمود رواداشت، و یا حوادثی از این دست، که خدا نیز قومیت، نسل و... را، پایهی شمول تنبیه و تشویق خود قرار میداد،
اما انسان روزی به این مرحله باید برسد که پایه فضلیت و برتری آدمها را، بر سکوی کردار، اندیشه و اهداف انسانی و اخلاقی تک به تک آنان قرار دهد، که هرکه را اعمالی است و خود باید پاسخگوی آن باشد، نه نسل و میراثداران ژن او و...، و دست از برتریجوییهای نژادی، قومی و ایدئولوژیک بردارد، و برونداد همه اینها را، در آدم بودن، آدم زیستن، آدمسازی و آدم اندیشی جُسته، و همانرا پایه احترام و ارج به افراد قرار دهد، آنچنان که در آن سخن دینی نیز، آمده است، که این تفاوتها تنها برای شناختن یکدیگر است و آنانکه پرهیزگارترند، نزد خداوند جایگاه بالاتری دارد، خواه از نسل ابلیس باشد، یا از نسل آدمی که پدر همه انسانهاست.
در فرهنگ ایرانیان این فروتنی و افتادگی است که ستوده و در خور بودن است، فروتنان را در جمع سعادتمندان، و نیک اندیشان قرار میدهند، کسانی که در خود احساس برتری و سروری و آقایی میکنند، را اهل شقاوت و تفرعن و تکبر و سقوط میشمارند.
تا آنجا که می فرماید:
افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است.
و یا آنجا که می گوید :
«و روی زمین، با تکبر راه مرو!»
(وَلَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحًا ۖ) اسرا آیه 37
[1] - همچنانکه در بخشی از حدیث مشهور کسا این چنین از قول خداوند نقل شده است که : فَقالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ یا مَلائِكَتى وَ یا سُكّانَ سَماواتى پس خداى عزوجل فرمود: اى فرشتگان من و اى ساكنان آسمانهایم اِنّى ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنِیَّةً وَلا اَرْضاً مَدْحِیَّةً وَلا قَمَراً مُنیراً وَلا شَمْساً مُضِیئَةً براستى كه من نیافریدم آسمان بنا شده و نه زمین گسترده و نه ماه تابان و نه مهر درخشان وَلا فَلَكاً یَدُورُ وَلا بَحْراً یَجْرى وَلا فُلْكاً یَسْرى اِلاّ فى مَحَبَّةِ هؤُلاءِ الْخَمْسَةِ الَّذینَ هُمْ تَحْتَ الْكِساءِ و نه فلك چرخان و نه دریاى روان و نه كشتى در جریان را مگر بخاطر دوستى این پنج تن، اینان كه در زیر كسایند
چشمهایِ به آسمان مانده، حتی به نم بارانی اندک نیز، مستِ خوشیهای بسیار شده، و مدهوش از طرب، خود را گُم میکنند!
زخمهای خشک شده بر تنِ زخمی، که با هر کِش و قُوسِ روزگار تَرَکها برداشته، باز، دردناک و خونآلوده میشوند، از نَمِ نگاه آسمان تر شده، هوسِ التیام میکنند!
حتی قطرهها نیز احساسِ سیراب شدن را بر لبانِ خشک زنده کرده، فیل زمینیان از یادِ ترسالیها، آواز ترنم ریزشِ آب سر میدهند، یاد لطافت باران میکنند، خود را غرق در آب میبینند!
انگار نه انگار که سالهاست که به نَمی، چشم به راه بودهاند!
قطرات باران رقصکنان سوی زمین چنان در میغلتند، که تو گویی آنان به زمین، تشنهتر از زمینیان به بارانند، اشتیاقِ بارش در قطرها دیدنیست!
اما میان این عاشق و معشوق، همیشه این جداییست که حکمفرماست، تشنگی تقدیر زمین، و جدایی، تقدیر آسمان و زمین است، تو گویی عشق را آن صورتگرِ آسمان و زمین، با جدایی ناف برید!
صورتهاییکه به قصد شکارِ قطرههایی ناچیز، روی در آسمانِ بلند کشیدهاند، با فرود هر قطره بر تنِ رنجورِ تشنه به لطافت باران، با هرکدامشان نردِ عشق میبازند، تا بلکه سیلاب اشکها را، در میان قطرههای ناچیز باران، بر صورت خود گُم کنند، و سرابِ شادی را در برهوت صحرای خشکِ وجودشان، گُم کرده، التیامِ چشمهای سپید شده از انتظار باران را در تصادم با زخمها، جُسته، هوسباز بهبودی خیالی شوند!
قطرهها همچون سرمهایی، با آب چشمهای گریان، در هم میآمیزند، تا بر چشم بیمارِ ما مرهمی باشند، تا چشم از افق دوردستِ انتظاری بی پایان بردارند، لحظاتی در شادی وصالی گذرا غرق شوند، و سالهای دراز انتظار در افق را، که چشمها از ما کور و سفید کرد را، از یاد برند!
آنقدر خُشکی، تنِ رنجورمان را افسرده، که به نَمی نیز، مدهوش میشویم!
پاکستانی:
« با این فقرمان، چگونه میتوانیم بگوییم که خودمان را به عصر حجر برگرداندهایم؟ »
از قافله رهسپاران دنیا که عقب افتادی، هر رهگذر بی قواره و ناطوری، یا با بی اعتنایی از کنارت خواهد گذشت، و یا با نیشخندی از سر لودگی، تو را خواهد نواخت، شاید هم هوس کرد با لگدی بر تن خسته و در راه ماندهات، مزاحمت تو را از مسیر راه توسعه ملتها کم کند، چرا که افکار و رفتارت، رفتن سلّانه سلّانه و نابهنجارت را، مزاحم راه و رهروان راهِ توسعه و پیشرفت بشر میبیند و...
ایرانیان مدتهاست که از قافله پیشرفت و رقبا پس افتادند، گاه کسانی آمدند تا قافلهی به تاراج رفته را به سامان کنند، و این قطار خارج شده از ریل را به مسیر راه بیاورند، اما هر بار اسیر خدعه و نیرنگ محافظهکاران، واپسگرایان، کهنه پرستان، نوستیزان داخلی، و یا رقبا و یا دشمنان خارجی شدند، و پروژههای توسعه ایران عقیم ماند.
گاهی اسیر ایدئولوژی شدیم، خود را حق مطلق، و ایده خود را تنها صراط مستقیم خداوندی دانسته، دیگر ایدهها و دارندگانش را دشمن، و یا به هیچ انگاشتیم و... دچار شکاف شدیم و از راه ماندیم. گاه اسیر قدرت شدیم، حفظ دیکتاتور و سیستم دیکتاتوریاش تمام دغدغه و همه چیز ما شد، و همه را فدای آن کردیم. گاه یورش و تاخت و تاز خارجی، تومار زندگی ما ایرانیان را در هم پیچید، اما هر بار، نخبگان ما در رویای پرواز و گذر از این حال، در درههای هولناک ایدئولوژی، نیرنگ و خدعه داخلی، دیکتاتوری، و یا تاخت و تاز بیگانه سقوط کردند.
این روزها دونالد ترامپ، که دنیا را از مداری که سالها با آن خو گرفته بود، خارج کرده است، تهدید به استفاده فرصت طلبانه از واژه بی پایه و بی بنیان "خلیج عربی"، به جای "شاخاب پارس" یا همان "خلیج همیشه فارس" کرده است، و همین دل تمام ایرانیان را به درد آورد، اما این تهدید بیگانگان بر میراث فرهنگ و شهرنشینی ایرانیان، در درازای تاریخ، باعث دمیدن روح یگانگی در این وانفسای بیخیالی به حال ایران، در بین ایرانیان در تمام جهان شده است.
و خوشبختانه در این کیس، ایرانیانِ در دو سوی پیوستار تفاوتها، اختلافها، نابردباریها، و آن ایرانیانی که در میانه این دو قطب هستند، به هم نزدیک شده، و این هجوم به میراث معنوی ایران، توسط رئیس جمهور جنجالی ایالات متحده امریکا، خوی میهن پرستی را در دل همهی ایرانیان و ایراندوستان زنده کرده است، و در این برهوتِ بریدنها، ترکخوردنها، شکافها، پراکندگیها، جدا افتادنها، دودستگیها، دوگانگیها و...که دامن ایران و ایرانیان را گرفته است، این خود مُسَکِنی آرام بخش، بر درد زخمهای نو و کهنه ایران و ایرانیان است.
اما این روزها حال ایران چقدر بد و دردناک است، که باید بیگانهایی این چنین نیشتر بر زخم ما بزند، تا به خود آئیم و بفهمیم که برای رهایی و آزادی خود، به بیگانگان دست نیاوزیم، که آنان منجی ما ایرانیان نخواهند بود، که به قول آن نیک اندیش خودش صدا، «در کوله سربازان بیگانه آزادی را نخواهیم یافت» آنان به یک مشت دلار تمام ما و تمدن ما را، به بیگانهایی دیگر خواهند فروخت.
سوی دیگر ماجرای ایران در این روزهای سخت این است که باید به نظاره نشست که ایران و ایرانیان گرفتار آمده در گرداب مشکلات، همچون شکاری که در دام گرگهای درنده افتاده، از هر سو باید مراقب بود، تا دریده نشود، چرا که از شمال سهم ایران در خزر را روسها بردند، در جنوب نیز این همسایگان عرب منطقهاند که از ضعف دامنگیر شده بر ایران سو استفاده کرده، حاکمیت ایران را بر آبها، جزایر، و حتی میراث ایران در شاخاب پارس را نیز زیر سوال میبرند،
در خاوران هم ایدئولوژی طالبانی و داعشی، مرزهای فرهنگ، و خاک زرخیز و انسانساز خراسان باستان ایران را به توبره اسب تازیان و غازیان و خشک مغزان مسلمانی کشیده، که روزگار خراسانیان را سیاه، و آنان را روانه شهر و دیار دیگران کرده، و در باختران نیز، نوعثمانیگرایان، اِخوانی پَلَشت و از پشت خَنجرزَن و... منافع و امنیت ایران را به هدف تاراج خود تبدیل کردهاند.
و ایران، این ببر تیزتک، که در اثر خطاهای پیاپی حکومتها، به گربهایی نشسته تبدیل شده است، باز دوباره همین نیز، در اثر نابخردیهای کودکانه سردمدارانش که همیشه در تکبر و تفرعن، خود و ماموریت خود را به فراموشی میسپارند و...، در معرض دریده شدن است.
ایران ظرف پاک و مقدسی بود که تمام ایرانیان با ایدههای گوناگونشان در آن امنیت و بقا مییافتند، و این تنها چیزی بود که باید ایرانیان در آن یگانهوار و با هم میایستادند و از ویرانی و خسارت به آن جلوگیری، و جان و مال فدای آن میکردند، تا بماند و ماوای تمام ما، با وفور و تنوع ایدهها، اندیشهها، اقوام و گویشها باشد،
اما به راستی ره گم کردیم، و مدتهاست که از بالای سیاههی برترینها و نخستینگیهایمان، ایران را پایین کشیده، و به جای آن ایدهها و افراد را جایگزین کرده، و این ایدهها و افرادند که تقدس یافتند، و نابخردانه ایرانیان که هیچ، حتی ایران را نیز به پای ایده و یا افراد قربانی کردیم.
فراموش کردیم که ایرانیان با هر ایده و مرامی، در این تیکه از خاک دنیاست، که دوام و بقا مییابند، رها از اینکه به آیین مهر باشند، و یا زرتشت، رنگ آئین مزدک را به خود گیرند، یا مانی، خود را بر مبنای پرستش اهورامزدا هماهنگ کنند، و در مدار کردار، گفتار و پندار نیک بِزیَند، یا دین اسلام را شاخص سعادت بدانند و... در هر صورتی این ایران است که باید بماند، و گشتزار هر ایده و یا مرامی شود که ایرانیان در مسیر تاریخ خود بر میگزینند و یا آنرا به کناری مینهند.

از آن لحظه ایی که آن پدر و آن مادر، خطای نافرمانی مرتکب شدند، [1] عدالتِ صاحبِ فرمان در عدالتخانهی عرش بر این حکم قرار گرفت، که آن دو، و هر چه وارثان این ژن را از وادی قرب و بهشت برانند، و به وادی سرگشتگی، حیرانی، ویرانی، جنایت، کشتار، ذلالت، ضلالت، ظلم، غارت، جنگ، تکبر، تفرعن، بیرحمی، چپاول، مادیت و... در اندازند.
و من فرزند آن پدر و آن مادرم، بازماندهایی از آن سر سلسلهی نافرمانان، که حامل ژنِ این دو شدهام، و محکوم به گذران دوران محکومیتی، که اجرای حکمی چنین، نسل به نسل تمدید میشود، تا شاید شهابسنگی دوباره بر این زمین سقوط کند، و وضعیتی مشابه آنچه در سوره "خورشید" (شمس) توصیفش کرده است، رخ دهد، و نسل صاحبان این ژن نافرمان را، چون نسل دایناسورها از این جهان برکند، و بر این حکم، که انگار عفوی هرگز در آن نیست، با مرگ و نابودی صاحبان این ژن، پایانی زده شود، و این حُکمِ مُحکم و بی پایان، و رنجی که نسل اندر نسل به ارث میرسد، پایان پذیرد.
تا مرگی رقم خورد، و در میعادگاه دوبارهایی به روز حَشر، لقا با حق مطلق، دوباره شاید رقم خورد، و تصمیمی دوباره بر تک تک صاحبان این ژن، تقدیرگردانی کند. و آن میعادگاهی دلهرهآور است، که از دیداری دوباره میگوید، و دلم را در وادی دلهره و ترس میافکند.
این دنیا تمامش دلهره و رنج است، و ثانیه به ثانیهاش تهدید به هزار ابتلا، از مرگ و نابودی گرفته، تا گرفتار آمدن در دام انسانِ دامگستر و عاصی، که انسانیت و هر چه داشتههایت را به تاراج خواهد برد، و تو را در این زندانِ محکومیت، به رنجی بیشتر، دَر خواهد افکند و...، در میان این هراس و هول فراگیر، هراس این دیدار دوباره هم، باز مرا همراهی میکند.
او خود گفت که «ما انسان را در رنج آفریده ایم» [2]، اما بعد از بیرون راندن آن پدر و مادر از بهشتِ قرب، بی آنکه او بخواهد ما آدمیان را در رنجی مضاعف بیافریند، زندگی در این دنیا، با انسانهای غرق در رنج و محرومیت، خود رنجی بسیار در خود دارد، بماند محکومیت و داغ نافرمانی، و رنجِ رانده شدن، و از همه مهمتر، درگیر شدن با خود، آنچنان که تاریخ بشر، حکایت درد و رنج انسان را در کشتار و جنایت و بیرحمی در حق خود را به روشنی ثبت کرده است و... اینان خود تمام رنج و درد بود، و شاید دیگر لازم نبود که خداوند ما را دوباره در رنجی دیگر بیافریند.
آنگاه که آدم گُنَهی مرتکب شد، و عدالت خداوند تمام میراثخوارانِ دارنده ژنِ آدم و حوا را محکوم به زندگی در این دنیا کرد. از آن لحظهی هبوط، دیگر کسی روی آرامش خیال را ندید، حتی فرزندان آنان زوج نافرمان، زندگی بر آب! بود، کاش بر آب، بر بادی سهمگین رقم خورد، و آدم مسافر راهی پر خطر و هول انگیز شد، که تمامش سرگشتگی، حیرانی، جنایت، کشتار، ویرانی و... بود و هست.
خداوند در پس این هبوط و راندن، رسولانی بر هدایت این فرزندان آدم فرستاد، اما با رفتن آنان، حتی در بودنشان، پیروان شان گوی سبقت را در هر گونه نابهنجاری از هم ربودند، تا آنکه امروز یهود از مسلمان میکشد، و مسلمان از یهود، مسیحی از یهود، یهود مسیح را به دار میآویزد، و همه از همدیگر در اعدادی شگفت انگیز به دار کشیده و یا کشتار کردهاند.
و در این سفر است که در پس این هبوط، انسانها خود را دوباره نشان دادند و خواهند داد، که در کدام سمت ایستادند و خواهند ایستاد، سمت انسان بودن، رحمت و مهر ورزیدن، یا سمت آدم بودن و خطا کردن، دریدن، نافرمانی، خسارت، زجر و رنجِ دیگران و...
آدم اینجاست که باید آن ژن نافرمان و خطاپیشه را رها کند، تا در حالیکه تقدیر، کار آن حکم محکومیت غیر قابل تغییر و یا عفو را میکند، از خود تقدیرگردانی کرده، و به انسانیت، به اخلاق، به مدارا، به رحمت و مهرورزی روی آورد، و هر آنچه از این نوع، که تقدیر را برمیگرداند، تا دوباره خود را باز یابد، و بهشت آدمیت را برای خود بازسازد و..،
این است که باید از دریدن، چپاول، کشتار، جنایت، بدخویی، بدرفتاری، بدعهدی، تجاوز به حدود دیگران، سخت دلی، سنگ دلی، خشم، خسارت و... در گذشت، و به وادی حلم، بردباری، اخلاق، انسانیت، صبر، رحم، مهربانی، زیبایی، پاکی و... وارد شد، تا بلکه بتوان دوران محکومیت خود در این دنیا را بهتر گذراند، و بهتر به پایان برد، و دوباره لقایی زیبا، در دیداری دیگر با حضرت حق، در پس این انسان زیستن، برای خود رقم زد، و از دایرهایی که آن را «لایمکن الفرار» نام نهاده اند، جَست.
باید از بدیها گسست، به خوبیها پیوست، باید از دایره عصیانگرانِ به حقِ انسانِ زندان شده در این دنیا، گریخت، به وادی انسانیت پیوست، تا آدمیت را دوباره بازیافت، و لایق لقا با حضرت حق و وصول به بهشتی انسانی شد، ماندن در زندانِ محکومیتِ این دنیا، نه ممکن است، و نه دل بستن به دوست داشتنیهای این ویرانه، معقول خواهد بود، روش و نوع گذر از این بیابان، که در آن هبوطمان دادهاند، سرنوشت ساز است،
آنانی از این بیابان گذری موفقیت آمیز خواهند داشت که، به آدمیت بازگردند، که همان مهر ورزیدن، مدارا، پاکی و کمتر رنج رساندن به دیگران است و... باقی با هر دلیلی که به قافله تعدی و تجاوز به حقوق دیگران پیوستند، علاوه بر تحمل رنج دوره محکومیتِ ماندن در این بیدادگاه، بازگشتی به آدمیت نخواهند داشت، و این پایانِ وجودی در خورِ انسانیت، برای آنان خواهد بود.
زندگی و زنده بودن در این مسیر، هیچ نیست جز گُسستن از بدیها و ناپاکیها، و بَستن و پیوستن با درستیها و پاکیها، گاه باید گسست تا بلکه رها شد، بالا رفت، تا لایق دیدار و لقایی دوباره با اصل و پایهی گشت که در خورِ آنیم. باید جُست آنچه را که از انسانیت و آدمیتِ خود گم کردهایم، و همین گم کردنها ما را از انسانیت و آدمیت دور کرد. پیش از آنکه پایان رقم خُورد، باید از وادی سرابهای هولناک گذشت، تا باغهای سرسبز انسانیت را باز یافت، در فیروزه بیکران وجود، بقا یافت و آرامش گرفت.
"باشد که باز بینیم دیدار آشنا را" مولوی بلخی
[1] - « پس شیطان هر دو را از آن بلغزانید و از آنچه در آن بودند ایشان را به درآورد.» فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ...؛ بقره آیه 36
« ای فرزندان آدم زنهار تا شیطان شما را به فتنه نیندازد چنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند.» يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ ...؛ اعراف آیه 27
« پس گفتیمای آدم در حقیقت این (ابلیس) برای تو و همسرت دشمنی (خطرناک) است زنهار تا شما را از بهشت به در نکند.» فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَّكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ ...؛ طه آیه 117
[2] - «لَقَد خَلَقنَا الإِنسانَ فِی کَبَدٍ- آدمی را در رنج و برای رنج آفریدیم.»









