خاطرات یک خیاط، آرزوهای کوچک، مقصدی بزرگ
  •  

30 مهر 1400
Author :  

مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب :

تاریخ معاصر ایران، یکی از درس آموز ترین مقاطع خود را از سر گذراند، و البته جوامع، زنده اند و صاحب زندگی ایی روان و جاری، از این رو حکایت همچنان باقیست و می گذراند، و هنوز به ساحلی نرسیده، تا کمی آرام گیرد و این مردم به زندگی خود برسند، تاریخ همیشه کدر و ناروشن است، چرا که تاریخ نویسان همواره بر اساس خواست و سفارش قدرت زمانه، و یا تمایلات خود، و به صورت انتخابی می نویسند، لذا به متون تاریخی نمی توان آنطور که باید و شاید تکیه کرد، اما چاره ایی هم جز این نیست، تاریخ همین نوشته هاست، بعلاوه میزان قدرتِ تحلیل و تفکر خواننده آن؛ کارنامه موفقیت ها و شکست انسان های دخیل در هر مقطع تاریخی، و هر جامعه ایی، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، چه از نتایج آن راضی باشیم، چه نباشیم، توسط هزاران شاهد و ناظر، در جداول ارزشگذاری ها درج و تکمیل شده، و ثبت می شوند.

دوره فراز و فرودها، افراط و تفریط ها، اعمال سلایق مختلف، و عدم حرکت، و یا حرکت بر اساس عقل و درایت و... ارزیابی شده و می شود، و خواهد شد؛ رها شدگی ها و یا جدی گرفتن ها و... در نظر گرفته می شود. دوره هایی که گاه آنقدر مهم است که سرنوشت یک ملت، در آن رقم می خورد، تقدیرها جابجا می شود، و تو فارغ از همه این ها، به کار خود مشغولی، ولی همه کسانی که در این دوره ها نقش داشتند، نقش خود را تک به تک، گروه به گروه و... بر این قالی رنگارنگ تاریخ، می زنند، تا نقشه تاریخی هر دوره ایی، زیبا و یا زشت، خوب یا بد و... رقم بخورد.

آنان که تاریخ، آنان را به عنوان رسوایان، ثبت خواهد کرد، آنان که نزد مردم خود آبرو کسب کردند، و تاریخ از آنان تجلیل خواهد کرد و...، خوب و بد، همه می گذرند، و خواهند گذشت، و پرونده عملکرد تک به تک انسان ها، و البته جوامع مختلف، در این دنیا، خود نمونه ایی رونوشت شده، از گزارش عملکرد آنانی خواهد بود، که آنرا رقم زده اند؛

اگر معتقد به جهان غیب، و دنیایی دیگر باشیم، در آن دنیا نیز این کارنامه بررسی می شود، و این شاید همان امتحان ذکر شده در متون مذهبیست، که خداوند برای تک تک بشر قرار داد، و همانگونه که وجدان ها از عملکرد خود در این دنیا خشنود و یا آزرده می شوند، در جهان پس مرگ نیز، کارنامه ها، خداوند را راضی و یا ناخشنود، یا عصبانی و غضبناک خواهد کرد.

پیرو هر مکتب فکری، و با هر ایدئولوژی که باشی، در آخر هر پروژه ایی (مثلا پروژه عمر)، به ارزیابی آن خواهیم نشست، و طی این ارزیابی، خود می دانیم که حاصل عمرمان مثبت بوده است یا منفی، خیر بوده است یا شر، کسی در پیشگاه وجدان خود، نمی تواند خود را گول بزند، و اگر از دیدگاه های مذهبی هم برخوردار باشیم، پس در مقابل خداوند نیز به همین صورت خواهیم بود.

دوران گذار به این انقلاب، و نتایج بعد از انقلاب، آینه تمام نمای روزگاریست، که بر مردم ایران، در این تاریخ معاصر نزدیک، گذشته است، خوب و بدش را هر کسی به ذائقه و شاکله تفکری خود، تعبیر خواهد کرد، و بالطبع نمره قبول و رد خواهد داد.

 آنچه در این مطلب آمده است، خاطرات کودک گیلانی ایی است، که در آرزوی بدست آوردن آنچه در نزد دیگران دید، حرکت کرد و بدان رسید، گرچه به نظر ما اهدافش کودکانه یا بزرگ دیده شود، اما همان هدف گیری کودکانه، او را به حرکت وا داشت، عازم تهران شد، و شاهد شهر فرنگی، پر از حوادث مختلف گردید، دورانی از شکوه و عظمت بعضی را در حرفه های مختلف دید، و خود اوج هایی را تجربه کرد، رسید و بسیاری را باخت، بعضی را هم برد.

مثل هر کدام از ما، او امروز از داشته ها و نداشته هایش می گوید، کودکی که راه خود را از میان سنگلاخ زندگی عبور داده، و از رسیدن ها و نرسیدن های خود روایتی هر چند مختصر و تلگرافی دارد، اما در هر صورت گویا و درس آموز است؛ او از دیده ها و شنیده های خود می گوید، او از عشق به زندگی، و آرزو برای پیشرفت در دنیای کودکی روایت می کند، از تاثیر افراد بر هم، که انسان را به سمت دانستن خواسته های خود هدایت و در جهت کسب آن حرکت می دهد، و جامعه ایی که راه هایی را باز می کند، تا مردم، خود را به سمت پیشرفت بکِشند، و به سرمنزل مقصود خود برسند، یا جامعه ایی که راه را بر مردم خود می بندد، و آنان را در مسیر کسب آرزوهای شان محدود، و قربانی می کند.

حکایت مردان و زنانِ سردی و گرمی روزگار چشیده، برای نسل های تازه به حرکت در آمده، اگر بخوانند، خواندنی و درس آموز خواهد بود، تا راه های نرفته را بروند، و از امتحان راه های رفته، خودداری کنند، حکایت آدم ها از تاریخی که در آن زیسته اند پر از درس می باشد. درس های کوچک و بزرگ که هر یک از ما به فراخور حالش می گیرد، و یا نگرفته از کنارش می گذرد.

این حکایت جامعه ایی است که انقلابی بزرگ و عبرت آموز در آن رخ داد، همین مردمی که در این خاطراتِ گزارش گونه، از آنان سخن به میان می آید، نقش آفرین انقلابی شدند که اکنون بیش از چهار دهه از عمر آن می گذرد.

تهران مقصد آرزوهایم شد:

در آن روزها، روستاها خود بودند و خود، اما وقتی غریبه ایی وارد می شد، سراسر تماشا می شدیم، برای ما جالب بودند؛ کودک بودم که عده ایی از تهران به روستای ما در اطراف رشت آمدند، گرچه طبیعت شمال برای آنان بهشت به نظر می آمد، ولی برای ما که در آن زندگی می کردیم، چندان بهشت نبود، نه شغلی، نه درآمدی و...، لذا در حالی که آنان عاشق طبیعت آنجا بودند، من هم عاشق لباس، منش و سلوک شان می شدم، از این رو، در همان روزگار و دنیای کودکی، رو به مادرم کردم و گفتم "این ها چه می کنند که می توانند چنین لباس های خوبی را بپوشند؟"، مادرم که مانده بود چه بگوید، کمی تامل کرد و در نهایت گفت "اینها از تهران آمدند و این لباس ها را هم خیاط ها برایشان می دوزند"، و همین کافی بود تا جرقه ها در ذهنم زده شود، و از همان موقع تصمیم گرفتم، من هم به تهران بروم و خیاط و صاحب چنین لباس هایی شوم، تا این که وقتی نه ساله شدم، شرایطی فراهم شد، تا آرزویم برآورده شود، چرا که روستای مان را ترک کردم و به تهران آمدم.

 آن موقع ها دو تومان (20 ریال) کرایه می گرفتند، شما را با اتوبوس های تک صندلی از رشت به تهران (خیابان ناصر خسرو) منتقل می کردند، تازه شرکت TBT، شبکه حمل مسافر خود را به رشت گسترش داده بود، و یادم هست، در طول مسیر یک شیشه نوشابه سرد و تگری که در یخچال عقب اتوبوس روی یخ می خواباندند، هم به مسافرین می دادند، که هنوز که هنوز است مزه آن نوشابه (پیپسی، کانادا و کوکا)، زیر زبانم مانده است، لذا بعدها هم به عشق سوار شدن به همین اتوبوس ها، عاشق رفت و آمد بین رشت و تهران بودم، و همین که مقداری کار می کردیم و پولی جمع می کردم، عشق ما این بود که سوار این اتوبوس ها بشویم و بریم رشت، این بهترین تفریح ما در آن سال ها بود، گرچه کرایه اتوبوس ها گران بود، اما از امکانات آن لذت می بردیم، صفحه موسیقی زیبایی می گذاشتند که در مسیر پخش می شد، شیرینی می دادند و لذت می بردیم و... بعد ها TBT برای این که مسافر به مشهد و ترکیه می برد، عقب این اتوبوس ها سرویس توالت هم در نظر گرفت،

در تمام این اتوبوس ها از سقف لیوان هایی آویزان بود، یا یک شاگرد داشت که با یک لیوان 35 نفر مسافر را از عقب تا جلوی اتوبوس، آب می داد و همه از آن لیوان مشترک آب می نوشیدند، بدون اینکه احساس کنند چقدر ممکن است خطر بهداشتی برایشان داشته باشد، و یا بیماری هایی را منتقل کند و... ولی حتی همان موقع هم مادرم می گفت از این لیوان، و حتی از آب اتوبوس ها نخور،

زمانی من وارد تهران شدم که خیابان ها را چراغانی و تزیین کرده بودند، چرا که مراسم تاج گذاری شاه و فرح بود؛ شش یا هفت سال قبل از برگزاری جشن های 2500 ساله شیراز، که شاه می گفت "کوروش تو بخواب ما بیداریم"، این را یادم هست.

خانواده و تربیت فرزندان :

اگر خانواده درست و حسابی داشتم، حتما یک پزشک، یا استاد دانشگاه و... بودم، این استعداد را در خود می دیدم، یادم هست برای یک سه چرخه که مستاجر دهات مان، برای بچه اش خریده بود، شش ماه گریه کردم، کسی برایم نخرید، تنها ده تومان قیمت داشت؛ داشتند یا نداشتند نخریدند، برای همین هم ترک تحصیل کردم، برادرم هم عشق درس بود، ولی تا کلاس شش در دهات ما مدرسه بیشتر نبود، باید می رفت رشت درسش را ادامه می داد، که هزینه اش سنگین بود و در توان خانواه ما نبود، خواهرهای من هم به همین صورت از تحصیل باز ماندند.

از سوی دیگر، خانواده ایی نداشتیم که اشتباهات ما را اصلاح کنند، ما را در زندگی هدایت کنند، شاید عارشان می شد که به ما بگویند این راه که تو می روی به مقصد نمی رسد، مثلا در آن زمان اگر مشروب می خوردم، پدرم نمی زد تو گوشم که این کار درست نیست، دست مرا نگرفت که ظهر ببرد مسجد که نماز بخوان، که این ترمزی باشد برای ما که خلاف نکنیم، این عبادات مثل ترمز ماشین است که هر خلاف که می خواستی انجام بدی، سر ساعت 12 باید می ایستادی و نماز می خواندی، یا صبح و بعد از ظهر همینطور، بالاخره یک ترمزی داری که تخت گاز به سمت خلاف نروی، اگر می گفت، سر کار خیاطی هستی و یا هر کار دیگر، موقع نماز که شد، این نماز را بدون وضو، بدون غسل و... هم که شده بخوان، حتی به یک درخت، به یک ساختمان اعتقاد داشته باش، و سر ساعاتی برو آنها را ببوس، خوب بود، این همان ترمز انسان برای خلاف نکردن می شود. این ها را نمی گفتند، پدر بزرگ به نوه اش می گوید، این روزها، این نوع مراقبت ها زیاد است، آن موقع ها چنین مراقبت هایی نبود، به کسی چنین توصیه هایی نمی کردند، نسل ما، نسل سوخته اند،

مادرم انسان دانایی بود، آن موقع ها پارچه کهنه هایی را که به جای پوشک نوزاد استفاده می شد را وقتی می شست اطو هم می کرد، تا میکروب کشی شود، و بقیه بهش می گفتند، این سید خانم دیوانه است، اما او به قدر آدم های امروزی مطلب می دانست که داغی اطو میکروب کشی می کند، ولی وقتی به این مسایل که می رسید، به ما چیزی نگفت که این راه که می روی نادرست و اشتباه است، و عاقبت خوشی ندارد.

آن موقع ها شلوارهای تنگِ دمپا گشاد می پوشیدیم و موهای اجق و وجق داشتیم، ولی کسی به ما نمی گفت که این کار درستی نیست، ولی امروز به نسل جوان، این ها را می گویند، که این تیپ که می زنید زشت و ناطور است، آن موقع ها هم چیزی هایی بود که زشت باشد، مثل باز گذاشتن دکمه های یقه تا زیر ناف، یا شلوارهای تنگ تنگ پوشیدن که اندام انسان از زیرش پیدا بود و... ولی کسی به ما نمی گفت که این ها زشت است، و لذا نکن.

فقط یک بار یادم هست پدرم به من یک چنین چیزی را تذکر داد، و آن هم موقعی بود که داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم، تلویزیون های سیاه و سفیدی تازه آمده بود، که شاه ایستاده بود و پاچه شلوارش مثل ما دمپا گشاد نبود، و شلوار عادی را پوشیده بود، به من گفت: "ببین از این یاد بگیر، پادشاه یک مملکت است ولی مثل شما شلوار به این دمپا گشادی نمی پوشد"؛ فقط همین یکبار بود، پدرم خیلی غرور داشت، البته هیچگاه از من پول هم نخواست، در حالی که من درآمد خوبی در تهران داشتم.

وضع مذهبی در روستاهای شمال :

روستاهای شمال در زمان گذشته اعتقادات مذهبی خیلی عمیقی داشتند، آن موقع ها در اکثر خانه های خود منبر داشتند و روزهای پنج شنبه روضه خوان می آمد و روضه ایی می خواند؛ بیشتر خانواده ها یک اتاق در منزل خود، و راه پله ها را از پایین تا بالا، سیاهپوش می کردند، که شب پنج شنبه "آقاسید" (روضه خوان سید) می آمد و روضه می خواند، اما بعد از انقلاب، چند سالی که گذشت و بعضی اقدامات شد، که در نتیجه آن این ها هم کم کم منسوخ شد و... مثلا اعدام های بعد از کوتای نوژه که بیشتر اعدامی ها از اهالی سیاهکل بودند، واکنش مردم به این اعدام منفی بود.

مثلا 5 نفر از همان ها که در کودتا بودند، روی پشت بام منزلشان خوابیده بودند، که قرار بود به ترکیه فرار کنند، اما مردم آنها را لو دادند، و دستگیر و اعدام شدند. این ها کسانی بودند که در سیاهکل علیه شاه قیام کرده بودند و بعد از انقلاب به آقای خمینی پیوسته بودند، ولی بعد که دیدند اینطوری شده، کودتا کردند، اکثر خلبانان و... که در این کودتا می خواستند کودتا کنند اهل سیاهکل بودند.

این اخبار موجب رویگردانی مردم شد، این اعدام ها مشکل ساز گردید، اخبار این اعدام ها در قهوه خانه ها و... دهن به دهن بین مردم رشت، لنگرود، فومن و... می چرخید، و اثر خود را می گذاشت،

اینها مردمی بودند که اگر یک بطری از عرق میکده قزوین نمی خورد روزشان شب نمی شد، اما همه، این ها را در محرم و صفر قطع می کردند، فرد بود که معتاد بود و هر روز باید مصرف می کرد، ولی ماه رمضان اعتیاد خود را قطع می کرد، و لب به مواد نمی زد؛ مردم برای محرم و صفر اعتقادات خاصی داشتند، بعضی آدم های لات و در پیت بودند، ولی اعتقادات مذهبی عجیبی داشتند. و از این رو پدر مادرها می گفتند، کاش این محرم و صفر شش ماه طول می کشید، و خلاف کردن ها هم تعطیل می شد.

تحقق آرزوی کودکی و یاد گرفتن خیاطی :

سال 1349 یا 50 بود که از طریق استاد پرویز یاحقی نزد خانم غزل صبا، فرزند استاد ابوالحسن صبا رفتم تا خیاطی یاد بگیرم، روزی 20 تومان به من حقوق می داد، و این زمانی بود که با معادل 50 تومان می توانستی در سلف سرویس هتل هیلتون، هر چه دوست داشتی بخوری، هتلی که آنقدر مهم و پیشرفته بود که در زیر زمین آن دیسکو و موسیقی زنده هم داشت، و خواننده های مشهور آن زمان مثل ابی، شهرام شب پره و... با سازهای ساده ایی مثل گیتار می خواندند، لذا این 20 تومان، حقوق بسیار خوبی بود؛ همانگونه که گفته بودم به عشق یاد گرفتن خیاطی به تهران آمدم، ولی سر از سلمانی در آوردم، و تبدیل به یک شاگرد سلمانی شدم،

استاد پرویز یاحقی و استاد اسدالله ملک، هر دو و یا سه روز یکبار، به سلمانی که در آن کار می کردم می آمدند و موهای خود را سشوار می کشیدند، و مرتب شان می کردند، آن موقع ها کسی در خانه های خود سشوار نداشت، و بلد هم نبودند که این کار را خودشان انجام دهند، آنان حتی صورت خود را هم، خودشان تیغ نمی زدند، و به سلمانی می آمدند و با تیغ سلمانی خود را اصلاح می کردند، البته فرهنگ مردم اینگونه بود که انجام اصلاح سر و صورت در خانه را هم به نوعی عار می دانستند، استاد پرویز یاحقی و استاد اسدالله ملک، از باب دوستی با هم در این زمینه کََل کََل حسابی داشتند و هر یک از آنها که به سلمانی می آمد، آن یکی هم به دنبالش می آمد، البته آن موقع استاد پرویز یاحقی خیلی مشهور بود، ولی استاد اسدالله ملک به اندازه او مشهور نبود؛

هر موقع هم که استاد یاحقی به سلمانی می آمد، 5 ریال هم به من بعنوان شاگردانه انعام می داد؛ سلمانی ها به شاگردان خود حقوق نمی دادند، و شاگرد هم در مغازه می خوابید؛ صاحبکارم سنگ مخصوصی داشت که تیغ خود را با آن تیز می کرد، یک بار در حین مرتب کردن سلمانی، این سنگ از دستم افتاد و شکست، صاحب کارم، به همین دلیل بدجوری مرا مورد تنبیه قرار داد، به همین خاطر بیرون مغازه ایستاده بودم و گریه می کردم، در همین حین استاد پرویز یاحقی هم رسید و گفت : "چی شده، چرا گریه می کنی" جریان را گفتم، گفت "بیا بریم من پول این سنگ را می دهم، و به صاحبکارت هم سفارش می کنم که برگردی سر کار"، به او گفتم "دیگه نمی خواهم به این کار برگردم"، گفت "چه کاری دوست داری"، گفتم "از اول هم می خواستم خیاطی کار کنم"، کمی فکر کرد و گفت "دو سه روزی صبر کن، که از دایی ات اجازه ات را بگیرم و هماهنگ کنم که بری پیش دوستم خیاطی کار کنی"،

دختر استاد ابوالحسن صبا، به نام غزل خانم، خیاطی بزرگی داشت و از جمله مشتریان مشهور او خانم فرح دیبا، همسر شاه بود که برایش لباس می دوخت، استاد پرویز یاحقی مرا به نزد خانم صبا فرستاد که برایش شاگردی کرده و خیاطی را هم بیاموزم، وقتی وارد خیاطی ایشان برای اولین بار شدم، خانم صبا گفت "جای خواب داری؟" گفتم "نه"، گفت شناسنامه ات را بیاور، و یک فردی هم باید ضمانت تو را بکند، گفتم شناسنامه ام دست دایی ام هست، و نمی دهد، ولی استاد یاحقی من را می شناسد و تضمین می کند، گفت اگر ایشان شما را تایید کند، مشکلی نیست، استاد پرویز یاحقی هم نامه ای نوشت و من این نامه را به خانم صبا دادم و به کار مشغول شدم.

آنقدر عشق خیاطی داشتم که ضخیم دوزی را در مدت یک سال و نیم یاد گرفتم، کُت دوزی را تا مرحله قبل از آستین دوزی می رساندم، تا این که خانم صبا گفت "تو خوب پیشرفت کردی، برو قسمت نازک دوزی - نازک دوزی خیلی کار سختی بود - به خانم مسول قسمت نازک دوزی سفارش شما را خواهم کرد،" آنجا دیگر همه کارگرانش دختر خانم ها بودند؛

در قسمت نازک دوزی هم پیشرفت خوبی کردم چرا که با توجه به این که شب ها در خیاطی می خوابیدم، خیلی کارها را انجام می دادم و یادگیری ام بیشتر از دیگران بود، روزهای تعطیل هم بعضی از کارهای به جای مانده را به من می سپردند که انجام دهم، لذا کارم پیشرفت زیادی کرد، و درآمدم هم افزایش می یافت. در نازک دوزی خیلی پیشرفت کردم، به طوری که در مسابقه ایی که در آن باید یک دامن، یک بلوز و یک روسری برای خانم فرح دیبا می دوختیم شرکت کردم، خانم صبا گفت هر یک از شما که برنده شود، یک سکه طلای رایج وقت، یعنی یک پنج پهلوی هدیه می گیرد؛ در این مسابقه شرکت کردم و برنده هم شدم، و اکنون همین لباس در موزه کاخ شاه نگهداری می شود.

آن موقع آنقدر به خودم اطمینان داشتم که تا خانم صبا گفت کی حاضره در این مسابقه شرکت کنه، من نفر اول بودم که دستم را بالا بردم، خانم سرپرست بخش نازک دوزی گفت، این پروژه کار ایشون نیست، تازه دو سه ماه است که به بخش نازک دوزی آمده و... نمی تواند در این کار موفق باشد؛

برای دوخت این لباس یک طاقه پارچه حریر از فرانسه آورده بودند، و آن را بین هر پنج نفر شرکت کنندگان در این مسابقه تقسیم کردند تا بلوز و دامن و یک روسری از آن بدوزند، خانم صبا به رغم مخالفت خانم سرپرست بخش نازک دوزی، قبول کرد که من هم در مسابقه باشم، اما به من گفت، "خراب نکنی، اگر خراب کنی همه تو را در این قسمت مسخره خواهند کرد"،

قبول کردم و پارچه حریر را روی پارچه چلوار (نوعی پارچه ارزان) گذاشتم، و اندازه ها را ابتدا ریز ریز با نخ رنگی روی این نمونه چلوار کار کردم، همه را بریدم، و پلیسه ها را یک میزان و میلیمتری روی پارچه مخالف درست کردم، بعد از 5 شب کار روی این پارچه نمونه یواشکی به خانم صبا گفتم کارم را ببینید، ایشان هم نگاهی کرد و گفت "خیلی کارت خوبه، یک میلیمتر پس و پیش نداره، خیلی کمر و سایز بندی اش درست بود، کلوشش هم درست و جالب بود"،

در عین حال باز خانم صبا نگران بود و گفت، "می تونی روی حریر را هم به این خوبی که روی پارچه چلوار کار کردی، در بیاوری؟ می دانی که کار روی حریر خیلی سخت است"، گفتم بله، سعی خودم را می کنم، ولی من شب ها روی آن در دفتر شما کار می کنم و روزها آن را در همانجا می گذارم که کسی نبیند، قبول کرد و کلید دفترش را هم به من می داد، یکبار صبح به من گفتم، "اتاقم بو می گیرد، حمام برو و..." بوی عرق تنم که در فضای بسته اتاقش که در آن مدت زیادی کار می کردم، حبس می شد و ایشان هم خیلی روی تمیزی حساس بود؛

سه ماه روی این کار حریر کار کردم، هم دامن و هم پیراهن و هم روسری را دوختم، و در نهایت هم وقتی در بین کارهای دیگران در این مسابقه ارایه شد، به لحاظ زیبایی و خوش دوختی و تناسب بین 5 نفر شرکت کنندگان در این مسابقه، نفر اول شدم، و سکه پنج پهلوی و بعلاوه مقداری دستمزد را هم در این مسابقه بردم، و خانم فرح دیبا نیز همان لباس را، در سفر خود به استان کرمانشاه پوشیدند.

دستمزد و مبلغی که از فروش این سکه 5 پهلوی بدست آوردم، شد استارت خرید یک مغازه در میدان عشرت آباد تهران؛ که آن مغازه را به مبلغ سی هزار تومان خریداری کردم، البته ده هزار تومان از این مبلغ را از طریق وام قرض الحسنه، بانک یوسف آباد تهیه شد، که مقرر گردید ماهی 500 تومان برگردانم.  

یادم نیست، اما در آن زمان سکه تمام پهلوی، حدود صد تومان می ارزید، و این پنج پهلوی حدود 500 تومان شاید برایم آورد داشت، ولی به لحاظ مخالفت صنف خیاط ها که اجازه نمی داد که مغازه بقالی را به خیاطی تبدیل کرد و... مشکل داشتم، اما مغازه را خریدم و بعد از خرید مغازه هم مدت زیادی با خانم صبا کار کردم، تا این که انقلاب شد و من از خانم صبا جدا شدم، و چرا که آنان خیاطی خود را بستند، و مقداری به ما پول هم دادند و مرخص مان کردند، موقعی که مغازه را خریدم، خانم صبا گفت کار بسیار درستی کردی که این مغازه را خریدی، اما بده اجاره و یا کسی که در آن کار کند، و با ما همچنان بمان.

ازدواج :

18 یا 19 سالم بود که به خانم صبا گفتم می خواهم بروم و ازدواج کنم، خانم صبا به من گفت این همه دخترخانم ها در این خیاطی کار می کنند، یکی از همین ها را به همسری بگیر، گفتم من این ها را دوست ندارم، می خواهم بروم دختر همسایه، در دهاتمان رشت را بگیرم، به شوخی و جدی گفت : "خفه شو"، بعد گفت "بیا تو حیاط،" رفتیم تو حیاط خیاطی و آنجا با من مفصل صحبت کرد و گفت : "تو اگر آنجا، در رشت زن بگیری، مشکل دار خواهی شد، و تا 50 تومان پول بدست آوردی، می بری آنجا و خرج می کنی، و در نهایت کارت به جایی نخواهد رسید، یک روز عروسی خواهر زنت هست، یک روز عروسی برادر زنت و... اگر می خواهی تهران زندگی کنی، باید یک زن تهرانی بگیری، که همین جا هم زندگی کنی و..." این بود که زن نگرفتم، بعد آمدم همین مغازه خودم را باز کردم، که هم در آنجا خیاطی می کردم، هم می خوابیدم؛ کارم آنقدر زیاد بود که شب و روز کار می کردم، و همین میزان توجه و تمرکز روی کار، مورد توجه خانواده همسرم هم قرار گرفته بود، و بدین لحاظ رفت و آمدها شروع شد، و خواستکاری کردیم و... متاهل شدم.

کافه ها و کافه روهای تهران:

در تهران کافه های مشهوری بود، که وسایل سرگرمی مردم را مهیا می کردند، در کافه های آن زمان، همه جوره آدم ها را می شد دید، مذهبی و غیر مذهبی و... هر کسی جوری خاص بود، کافه ها که آن موقع، به غیر از اینکه مردم برای خوردن غذا بدانجا می رفتند، یک عده از مردم بودند که پایبند مسایل مذهبی بودند و اهل نوشیدن شراب نبودند، فقط می رفتند که رقص ببیند، و آواز و یا جوک بشنوند، و هرچه می گذشت در رقابت بین کافه ها، مدل های جدید سرگرمی هم می آمد، چرا که با افزایش مشتری کافه ها، درآمدشان هم بالا می رفت.

سید کریم یکی از برون دادهای سیستم کافه ها در آن سال ها بود، او در کافه سوسن، باکارا، شکوفه نو، بار مولن روژ و... کار می کرد و در همان کافه سوسن هم با خانم آغداشلو آشنا شد، و ازدواج کردند، اما وقتی بعد از انقلاب به امریکا رفتند، این دو از هم جدا شدند. سید کریم الان باید بزند تو سر خودش، که از این زن جدا شد. او از بهترین زنان آن دوره بود، در حالی که سید کریم از این صحنه داران درپیت آن دوره بود.

وقتی به تهران آمدم بچه بودیم و ما را این جاها راه نمی دادند، اما در لاله زار و دیگر جاهای شهر کافه هایی بود مثل کافه میامی، کاراژ مصطفی پایان، که چندتا مشروب فروشی هم داشت، که درجه سه و چهار بودند که مربوط به افراد کم درآمدتر بودند. اما برای ورود به کافه شکوفه نو حتما باید 5 تومانی می داشتی تا بتوانی مجوز ورود به آن را بدست آوری، و نگهبان بگذارد که وارد شوی. شکوفه نو مال افراد وابسته به دربار و آدم های رده بالای دولتی بود، و طرفداران خاص خودش را داشت.

آن موقع ها از این مینی بوس های کوچک، شورولت آمپالا آمده بود، جمیله رقاص مشهور هم با همین اتومبیل ها بین کافه ها رفت و آمد داشت مثلا  از خیابان لاله زار می رفت، خیابان مهدی موش، و می رفت نزدیک شهر نو، در کافه شکوفه نو، که هم نزدیک و بخشی از همین شهر نو بود، می رقصید، وقتی جمیله می آمد ما دنبال ماشین حامل او می دویدیم، همه سوت و دست می زدیم، و فریاد می زدیم "جان منی جمیله، عشق منی جمیله، قلب منی جمیله و..." بعد او دلش به حال ما می سوخت، ما را اجازه می داد که بریم روی سقف ماشینش، روی باربند آن بنشینیم،

در کنار کافه شکوفه نو هم یک محوطه بود، که طرفداران جمیله آنجا جمع می شدند، وقتی می آمد برایش هورا می کشیدند، لات ها هم آنجا غوغا می کردند، بعد کاروان جمیله رد می شد، خود جمیله فقط بین 20 تا 25 محافظ شخصی داشت، تا کسی متعرض او نشود.

آن موقع من در سلمانی کار می کردم، دایی ام، مرا آنجا در این محوطه در نوبت ورود به کافه شکوفه نو می گذاشت، تا نوبتش را نگه دارم، برای این کار هم 5 ریال به من مزد می داد، تا نوبت ورود به کافه رو بگیرم، آن موقع ها میز شماره 20 مثلا رزرو فلان تیمسار بود، که می آمد و غذا سفارش می داد، کمی می خوردند، و بسیاری از غذاهایی که از پیش آنها دست نخورده باقی می ماند، نصیب کسانی می شد که کافه دار، آنها را از بیرون صدا می کرد و می آمدند و این غذاها را می خوردند، من را که به داخل کافه راه نمی دادند، دایی ام، به جای من می رفت داخل. ما هم با پول هایی که از این طریق جمع می شد، می رفتیم سینما، هفته ایی دو سه بار این کار را می کردیم، که می شد حدود 15 ریال، و از تعطیلی جمعه استفاده می کردیم و بلیط فیلم های فروزان، یا فیلم هایی مثل گنج قارون و... را می گرفتیم و می رفتیم می دیدیم. ما هم دنیای تفریحی خودمان را داشتیم.

همواره پلیس هایی از کلانتری هر محل، جلوی کافه ها می ایستاد و امنیت را برقرار می کرد، از جمله کار این پلیس ها این بود که افراد زیر 18 سال را به داخل کافه راه نمی دادند، در همین خیابان طالقانی دو سه تا کافه بود، یکی کافه "لانه کبوتر"،  بار "مولن روژ" بود، یکی هم بار "هزار و یک شب"، که پله می خورد می رفت پایین، پیچ شمیران هم دو تا کافه خیلی مشهور در آن بود، آقای معین، در همین کافه لانه کبوتر می خواند، بعد از آنجا می رفت پیچ شمیران می خواند، آن موقع ها هنوز معین خیلی معروف نبود و از خواننده های کوچه بازاری تلقی می شد.

به رغم این که بین 20 تا 21 سال سن داشتم، ولی آن موقع ها شناسنامه و کارت ملی به آن صورت که الان رسم است نبود، که با خود داشته باشیم، ولی چون جُثه کوچکی داشتم، مرا جزو افراد نوجوان به حساب می آوردند و به داخل کافه ها راه نمی دادند. پلیس با توجه به شکل و قیافه آدم ها، مثل این که سبیل داشته باشد و... می فهمیدند که بزرگ شدیم، یا نه، راه دیگر آن این بود که با یک آدم بزرگ و یا یک آدم درست حسابی وارد کافه شویم، در غیر این صورت ما را به داخل راه نمی دادند.

به رغم این، حتی اگر کسی در سن و سال و یا قیافه جوان ما وارد کافه های می شد، کادر کافه ها خیلی احتیاط می کردند و حال هوای نسل جوان حاضر را داشتند، که اولا وارد این محیط ها نشوند، و وقتی شدند آلوده به مسایلی نشده و مورد سو استفاده افراد قهار در کافه ها قرار نگیرند، خود جامعه به نوعی خود کنترلی داشت، و دلسوزانه برخورد می کرد، حتی صاحبان کافه ها، هر درآمدی را، به این قیمت ها، نمی خواستند که داشته باشند، به نوعی شناخت خوبی از مشتریان خود داشته و در کنترل آنان در محیط کافه ها اقدام می کردند.

جالب این بود که خود این کافه داران به این گونه مسایل خیلی تعصب داشتند، و تشویق می کردند که به کافه ها نروید، خوب نیست، بدرد نمی خورد، کافه داران خیلی به این مسایل دقت داشتند، که اگر جوان و نوجوانی در کافه است مورد تعرض افراد مست قرار نگیرند، او را مثل خود مست نکنند، یا به یک دلقک تبدیلش نکنند، و کافه دارها مواظب بودند و سعی می کردند تا این جوانی که وارد کافه شده، تا مدتی که از کافه نرفته، مشکلی برایش پیش نیاید، زیاد ننوشد و در تعادل بماند و... او را دائم زیر نظر داشتند.

عجیب بود که اگر فقیری هم وارد کافه می شود و موفق می شد که از نگهبان درب بگذرد، مردم کمک می کردند، یک پولی برایش جمع می کردند، و به بیرون هدایتش می نمودند.

اشتباه نباید کرد، کافه ها منحصر به افراد مشروبخوار و... نبود، از تمام اقشار مردم می آمدند، حتی خانواده های مومن با خانم های چادری، و خانواده های مذهبی، ممکن بود شوهرش حتی مشروب بخورد، این دوگانه دیدن ها برجسته نبود، در حالی که یک رقاص نیمه عریان می رقصید، یا نمایش بازی می کردند، مثلا یکی می آمد لامپ مهتابی را می خورد، هر کسی با چیزی مردم را سرگرم می کرد.

این از فرهنگ داش مشتی ها هم بود، که مثلا عاشق رقاصه کافه می شد، و به همین دلیل او را ساپورت می کردند، کرایه خونه و خرجش را می دادند، از او محافظت می کردند، تا کسی به او کاری نداشته باشد، مثلا همین نمایندگی شورولت امپالا در همین پیچ شمیران بود، و یکی از این داش مشتی ها می آمد برای او خرج می کردند و یک ماشین برایش می خریدند، محافظ و نگهبان برایش می گذاشت، در جامعه کمکش می کردند و...

خوانندگان کافه ها :

خوانندگان کافه ها متفاوت بودند، یک سری خوانندگان کوچه بازاری بودند، که بیشتر تقلید کار بودند، یک سری از خوانندگان هم که صدای خدادادی خوبی داشتند، و صاحب سبک بودند، مثلا خود کُلپا که می خواند، و یک عده از صدای او تقلید می کردند مثلا وقتی ایرج در فیلم ها به جای فردین می خواند، ادای فردین را در می آورد؛ فردین خودش یک شخصیت بالایی داشت، نمی آمد که در کافه ها بخواند، ایرج می آمد، شبیه صدای او را در کافه می خواند، یا خواننده های دیگر در کافه های پایین شهر می خواندند.

کافه شکوفه نو از کافه های باکلاس بود، در این کافه هر کسی را راه نمی دادند، در این کافه خواننده های مطرحی مثل گلپا و... می خواندند، و خواننده های کوچه بازاری را در شکوفه نو راه نمی دادند، یا ساعات اول که مردم زیادی نبودند، این خواننده های در پیت، و کوچه بازاری می خواندند، که کارشان تقلید خواننده های دیگر بود.

مثلا استاد پرویز یاحقی نمی آمد که در کافه سوسن، یا کافه های لاله زار ویولون بزند، او با آن همه هنری که داشت در شکوفه نو با خواننده های سطح بالا ویولون می زد. استاد اسدالله ملک، استاد جهانگیر ملک  و... نمی آمدند در کافه های لاله زار ویولون بزنند؛ ویولون آنها، ضرب استاد جهانگیر ملک ارزش داشت، این ها در جاهایی می نواختند که آدم های مهم مثل شاه می آمدند، درباریان، تیمسار و سپهبد ها می آمدند.

از این رو در این جور کافه ها ماها را هم راه نمی دادند، بار مولن روژ، اسمش لرزه بر تن می انداخت، نگهبانانش ماها و یا کسانی را که نمی شناختند را، راه نمی دادند. آجودان هایی که آنجا ایستاده بودند هم مواظب بودند که غریبه ایی وارد نشود؛ کارخانه دارها و... را می شناختند و... و به درون راه می دادند.

این آجان ها، استوارها و... که از کلانتری محل می آمدند، نظم محله را مد نظر داشتند، چرا که مشتری های این کافه ها گاهی نصف شب مست و... از کافه بیرون می آمدند، و باید کسی بود تا مواظب این ها باشد. آن موقع ها تازه این ضبط های دو کاسته بیرون آمده بود، اگر صداش را نیمه شب بلند می کردند، همین آجودان ها اینچنین افرادی را دستگیر می کردند، و به کلانتری ها می بردند، چرا که نباید آرامش مردم را به هم زد،

آن موقع ها انگار مردم خواب نداشتند، و شب ها شهر بیدار و پر جنب و جوش بود.

طرفداران خواننده کافه ها در شهرستان ها :

یادم هست دوستانم از ساری، رامسر و نوشهر ... در مازندران ساعت 5 بعد از ظهر با موتور سیکلت راه می افتادند می آمدند تهران، تا در برنامه های کافه سوسن در لاله زار شرکت کنند، و باز ساعت دو یا سه بعد از نصف شب با همین موتورگازی خود به ساری باز گردند. یکی هم که نبودند، به تعداد زیاد هر هفته دو یا سه بار می آمدند. گاه با موتور که می آمدند، خیس آب زیر باران بودند، و بعد ساعت یک شب، باز می گشتند که صبح سر کار خود حاضر شوند.

 این ها به کسی کار نداشتند، زن مردم در همین کافه ها نیمه عریان نشسته بود، کسی کاری نداشت، اگر کسی در همین کافه به کسی بد نگاه می کرد، همین افراد حاضر در کافه غیرتی می شدند و شیشه مشروب را می شکستند و در شکم او فرو می کردند. بهترین تفریح مردم این بود، فرهنگ مردم البته پایین بود، در سفره افطار مردم هم حتی عرق و... بود، حتی در مراسم ختم هم سیگار، قلیان و حتی مشروب سرو می شد. فیلم های 40 یا 50 سال پیش را که می بینیم، مشروب بود، به میهمان هم تعارف می شد، اما هر کسی که میل داشت، می خورد و هر کس دوست نداشت، نمی خورد،

مثل الان که بسیاری از مردم متاسفانه سگباز شده اند، 90 درصد جوانان آن موقع کفتر باز بودند. در کافه ها از هشت شب به بعد می آمدند و در خصوص کبوترها صحبت می کردند. اگر در یک سلمانی می رفتی، مجانی به شما مشروب می داد، این رسم میهمان داری شان بود. آن موقع ها سه تومان پنج ریال مزد سلمانی بود، ولی مشتری باکلاس که می آمد، و ده تومان برای اصلاح پول پرداخت می کرد، به این نوع مشتری ها شراب هم تعارف می کردیم. یا به رغم این که قهوه رسم نبود، و فقط چند تا ارمنی بودند که قهوه ارایه می کردند، از آنها برای این مشتریان قهوه می گرفتیم، این مشتری ها را ما شاگردها پذیرایی می کردیم، و کت آن را روی شانه های شان قرار می دادیم، و یک برس کت پاک کن روی شانه های پالتوی شان می کشیدیم، و هدیه و یا انعام می گرفتیم، گاهی تا 5 ریال به ما انعام می دادند. دوران با صفایی بود،

لات ها در کافه ها :

آن موقع ها لات های داش مشتی بودند، لات های میدانی بودند و... از حرکات این لات ها این خاطره را یادم هست، که ناصر ملک مطیعی را با بنزی که در آن سوار بود از زمین بلند کردند؛ در سه راه تخت جمشید بنزهایی بود که دربش از جلوش باز می شدند، این ها در محل پیچ شمیران می ایستادند، و پولدارها سوار می کردند و طریق جاده قدیم شمیران، که الان همان خیابان شریعتی است، به تجریش می بردند؛ فصل زمستان بود، کنار سینما ساندویجی بود که نان های کوچک داشت، که بوی ساندویچ هایش آدم را مست می کرد، آدم از خوردنش سیر نمی شد، آن موقع ها جرات هم نمی کردیم که تقاضای نون اضافه کنیم، چرا که ساندویچی می گفت، مگه تو عمله هستی،

همین حدود شش یا هفت غروب بود که گفتند ناصر ملک مطیعی آمده سینما و می خواهد بیاید بیرون، به همین دلیل لات های پیچ شمیران و این راننده ها جمع شده بودند، آنقدر جمعیت از دیدار ناصر ملک مطیعی هیجانی شده بود، و تعداد آنان آنقدر زیاد بود که ماشین بنز حامل ناصر ملک مطیعی از زمین بلند کردند روی هوا،

ناصر ملک مطیعی همیشه با مادرش بود، هرجا می رفت و هر کار می کرد، مادرش هم همراهش بود، یعنی اول مادرش می رفت مقدمات را می چید، بعد ایشان می آمدند، ناصر که می آمد فردین هم باهاش می آمد، بیک اماموردی هم باهاش بود، ایرج قادری باهاش بود، ایرج آنموقع ها هنرپیشه نبود، موتور سیکلت قوی و بزرگی داشت، که فیلم ها رو بین سینماها اینطرف و آنطرف می برد، مثلا سینما تهرانپارس، لاله زار و... فیلم هایی که به صورت یک بسته بندی گرد و.. بودند.

او می دانست که فلان ساعت فیلم قبلی در فلان سینما تمام شده، و باید فیلم بعدی را می رساند تا به نمایش بگذارند. وقتی که من شاگرد سلمانی بودم، و حدود 16 سال سن داشتم، سر تخت جمشید جایی بود به نام سینما میثاقیه بود، که فیلم های درپیت و بندتمانی نمایش می دادند و می ساختند.

خیاطی و مد در آن زمان :

 او موقع ها تازه کت های کمر کُرستی و شلوارهای پاچه گشاد مد شده بود. در همین لاله زار و پیچ شمیران چندتا خیاطی بودند که این ها، به دوخت چنین لباس هایی معروف بودند، خیلی جالب بود هر کسی آرزو داشت که یکی از این کت ها را بپوشد که برود کافه، چرا که هر چه شما شیک پوش تر بودی در کافه ها هم به همان نسبت برو بیایی می توانستی داشته باشی و دارای ابهت خاصی می شدی.

کافه ها درجه یک و دو داشتند، همین کافه سوسن که خود کافه درجه دو یا سه یا چهار بود، در کافه میزهای مختلفی داشت، که آن پولدار و یا آن بازاری سرشناس، کدام میز باید بنشیند، مثلا آن میز دیگر رزرو شده بود، از شش بعد از ظهر آن میز از آن فرد خاصی بود، آن میز هر شب در این ساعات مشتری خود را داشت، و حتی اگر آن شخص به دلیلی به کافه نمی آمد هم، خالی می ماند، کسی حق نداشت از آن میز استفاده کند، آن موقع ها که تلفن همراه نبود که بدانند طرف کی می آید و یا کی نمی آید، میز در رزرو او می ماند،

افراد هم یک کافه نمی رفتند، تا ده شب به چند کافه یا پاتوق سر می زدند، متناسب با زمانبندی اجرای برنامه های خواننده ها و رقاصه ها و...، برنامه افراد در رابطه با حضورشان در کافه ها هم متفاوت می شد،

جمیله رقاص مشهور:

آن موقع ها تلویزیون ها سیاه سفید بود، و همان را هم همه کس نداشت، از این تلویزیون های مبلی بود، در خیابان بهارستان یک کوچه بود به اسم کوچه ارباب، در آن ته خیابان دوتا سینما بود، روبرروی کفش سپه سالار، جمیله رقاص با آقای ارباب ازدواج کرده بود، و در همانجا زندگی می کرد، مردمی که جمیله را در تلویزیون دیده بودند، برای دیدنش می آمدند، چرا که خیلی مشهور شده بود، مردم از شهرستان ها می آمدند و از صبح تا 5 بعد از ظهر می نشستند تا بیاید و او را ببینند، جمیله گاهی هم از بالاکن منزلش می آمد، و به این ها یک دستی تکان می داد، و یا صحبتی با آنان می کرد، یا حرکتی برای شان می زد، آنقدر طرفدار داشت، که گاهی یک شهرستانی از 400 کیلومتر آنطرف تر به تهران می آمد که جمیله را ببیند،

اینها می آمدند در کوچه ارباب می نشستند تا او را ببینند، و محافظ های جمیله هم به او خبر می دادند که مردم زیادی منتظر دیدار شما هستند، و او هم می آمد و خودی به آنان نشان می داد، جمیله شخصیت انسانی خوبی داشت، با معرفت بود، و به مردم توجه داشت، آن موقع ها اسکناس های کاغذی یک تومانی و دو تومانی، مبلغ قابل توجهی بود، او هم یک بسته صد تایی را با خود می آورد، و روی سر این مردم می ریخت، بعد هم عذر خواهی می کرد که نمی تواند بیاید، و به تک تک آنان این پول را با احترام بدهد، و عذر می خواست که مجبور است این طوری پول را روی سر آنان بریزد.  

آن اوایل یک تومانی پخش می کرد، بعد وضعش بهتر شد، دوتومانی پخش می کرد، رقم این پول ها در آن زمان خیلی بود، شاید درآمد یک شب او حتی بیشتر از این مقدار پول نبود، یک بسته صدتایی ده تومانی رقم بسیار قابل توجهی بود که به طرفدارانش بخشش می کرد.

بیست سالم بود که یک مغازه در عشرت آباد به مبلغ 30 هزار تومان خریدم، و لذا در مقایسه که هر کدام از این بسته های دو تومانی، 200 تومان می شد،  رقم بسیار قابل توجهی بود.

اعتقادات مذهبی:

شما فکر می کنی اینها آدم های کثیفی بودند، ولی اینطور نبود، محرم و صفر و ماه رمضان تمام کافه ها و مشروب فروشی ها تعطیل بود، به همین دلیل تمام کارگرهای آنها بیکار می شدند، یک عده ایی از افرادی که دست و بال شان باز بود، داش مشتی بودند، و اهل معرفت، به میدان می آمدند و برای این هایی که در این کافه ها کار می کردند و با توجه به تعطیلات محرم و صفر و رمضان، درآمد خود را از دست می دادند و بی پول می شدند، پول جمع می کردند، و به صورت ناشناس به این خانم ها، گارسون ها، کارگران و... کافه ها می دادند که گرسنه و در مضیقه نمانند.

آن موقع من هم وضعم بد نبود، صد تا دویست تومان هم من می دادم، در آن زمان حتی این آدم ها هم حرمت داشتند، که روزی ده تومان حقوق می گرفتند، و در این مراکز کار می کردند، کارکنان رده بالای آنها روزی 15 تومان هم حقوق می گرفتند، از قضا مردم در آن روزگار طوری بودند که درآمد خود را هم روزانه مصرف می کردند، می نوشیدند، قمار می کردند و... و خوش بودند، لذا سه روز که بیکار می شدند دیگر هیچی در بساط نداشتند، و بی پول می شدند.

در واقع همین کمک های به نیازمندان، عبادت ما در آن زمان حساب می شد، می توانم خدا را شاهد بگیرم که آدم داشتیم که یک شب مشروب نمی خورد، می مرد، ولی ماه رمضان، محرم و صفر لب به مشروب نمی زد، با این که بسیار به مشروب معتاد بودند، اعتقاد مذهبی خاصی داشتند، حتی بعضی تا آنجا پیش می رفتند که علاوه بر این که دور و بر خلاف را خط می کشیدند، به عیش و عشرت حلال هم رو نمی کردند، و زنان خودشان را هم در این ماه ها به خود حرام می کردند، از لات هایی بودند که دهنش را باز می کرد، آدم چندشش می آمد، از بس که حرف های نامربوط از دهانش خارج می شد، ولی در این ماه ها آدم می شد، و این مسایل را ترک می کرد.

مثل الان نیست که حتی عاشورا هم حرمتی ندارد و حرمت همه چیز از بین رفته است.

 

خاطره ایی از آغاسی :

یادم هست که آغاسی [1] در تئاتر پارس در خیابان لاله زار نمایش داشت، آغاسی آن موقع ها جوان بود و برو و بیایی داشت، در اوج خواندن آواز بود، یکهو در حین اجرایش، رادیو اذان گفت، اما او در بهت و حیرت من، آوازش را قطع کرد و رفت پیجامه پوشید و وضو گرفت و نماز خواند، و مردم هم زنده این مسایل را تماشا می کردند، بعضی سوت می زدند و بعضی فحش می دادن، بعضی کف می زدند و... او هم بی توجه به آنها در حالی که گروه موزیک نشسته بودند و برنامه قطع شده بود، نمازش را خواند، و به صحنه برگشت.

آغاسی خواننده کوچه بازاری بود و خیلی طرفدار داشت و من به چشم خودم این صحنه را از او دیدم، خیلی قشنگ بود، گرچه مثلا پزشکان و اهل تحصیل آهنگ های او را گوش نمی کردند و موسیقی سنتی بنان، الهه و... را گوش می کردند، اما موسیقی او در بین مردم عادی مشهور بود و آنها آنرا گوش می کردند، آغاسی اینطور آدمی بود، و اهنگ هایش درپیتی و کوچه بازری محسوب می شد.

الان که پیر شدم، با خودم می گویم که ای کاش ادب را از آغاسی یاد می گرفتم، این ادب و اصالت را که در اوج تئاتر او داشت، و هیچ وقت یادم نمی رود که یک پیجامه راه راه را پوشید، با لباس آستین کوتاه، رفت و آفتابه را گرفت و وضو گرفت و نمازش را خواند، و بعد آمد روی صحنه و از مردم حاضر هم عذرخواهی کرد،

در این بین که او نمازش را می خواند، تخمه فروش ها، آبجو فروش ها و... در سالن جشن داشتند، و بین مردم با جعبه های خود حرکت می کردند، مواد غذایی می فروختند، و مردم هم می خوردند و همه کیف می کردند.

من این صحنه را هرگز فراموش نمی کنم، صحنه ایی که به 50 سال قبل تعلق دارد، و در ذهن من هک شده است.

 

کسب و کارم، و خرید منزل:

مغازه ایی که به قیمت 30 هزارتومان خریدم، آخرین قسط خرید اولین آپارتمانی شد که باعث گردید تا خانواده همسرم اجازه دهند من به خواستگاری دخترشان بروم. چراکه این مغازه را بعدها 180 هزار تومان فروختم، و تبدیل شد به یک آپارتمان، آن آپارتمان را هم از آقای معین فر خریدیم، که بعد ها وزیر نفت در دولت موقت بعد از انقلاب شدند، که ایشان آن را در آنجا ساخته بود، داستان آشنایی من با ایشان هم اینطوری بود که روزی در مغازه ام مشغول خیاطی بودم، یکهو یک آقایی داخل خیاطی شد و گفت "متر داری پسرم"، گفتم "بله، می خواهی چکار"، گفت "فکر کنم بناها در متراژ ساختمان اشتباه کردند، می خواهم خودم هم متر کنم"، گفتم "می شه من هم با شما بیام و ببینم"، گفت بیا، آن موقع یک موتور گازی داشت، ترک موتورش نشستم و رفتیم تو کوچه زیبا، کوچه پهنی بود، دیدم ساختمان تازه بالا رفته و آجرهای آن پیدا بود، طبقات دو واحدی بود، و تازه درب های آلمینیومی هم مد شده بود، گفت "این واحد های 120 متری باید آنطرف می شد که نورگیری بیشتری داشت و..."

به ایشان گفتم "آقای معین فر می شه یکی از این واحد ها را به من بدی"، گفت "مگر می تونی یکی از این واحد ها را بخری پسر؟!" گفتم "حالا شما یکی به من بده دیگه"، گفت "هر کدام از این واحد ها 500 هزار تومان قیمتشه"، گفتم "خوب با من چند حساب می کنی"، گفت "500 تا 550 هزار تومانه" من گفتم "500 تومان"، تازه کاغذ دیواری و پرده کرکره ایی مد شده بود و گفت "من پرده کرکره اینطوری و... می زنم، درب ها آلومینیوم، شوفاژدار است"، شوفاژ هم تازه در ساختمان ها داشت نصب می شد، و... همینطور که از امکاناتش می گفت، به او گفتم، "شما یک واحد از این ساختمان را به ما بده!"

تاملی کرد و گفت "شما اگر صد هزار تومان پول تا موقعی که تمام بشه تهیه کنی، من یکی از این واحد ها را با شما قولنامه می کنم". من هم شدید به فکر خرید افتاده بودم،

در آن موقع ها من جای خواب نداشتم و در همین مغازه می خوابیدم، 24 ساعته کار می کردم و پیراهن بچه گانه، لباس های زنانه می دوختم، و در بازار شاه عبدالعظیم و میدان فوزیه (امام حسین) جمعه و پنج شنبه بساط می کردم و می فروختم، چندتا شاگرد هم داشتم که بعضی موقع ها آنها بساط می کردند، پارچه ها را هم از بازار، همواره به اندازه یک وانت می آوردم، و بابت مبلغش هم سفته سه ماهه می دادم،

پول فروش این لباس ها را روز شنبه بعد از فروش به بانک صادرات در همین خیابان گرگان به حساب می ریختم، که پول حاصل حدود 100 تا 120 هزارتومان می شد، و باید پول این پارچه ها را به طرف خود در بازار که از او جنس گرفته بودم، بر می گرداندم و...

لذا یک فکری به ذهنم خورد، به آقای معین فر گفتم "بیا درب مغازه تا این پول را که می خواهی را به شما نشان بدهم"، برگشتیم داخل مغازه و دفترچه حساب بانکی که همین پول ها داخلش کم کم ریخته بود را بهش نشان دادم، نگاهی کرد و دید راست می گویم، انگار پر در آورد، نمی دانم در چه وضعی بود، آن موقع سیمان هر پاکت صد تا تک تومانی بود، بدین ترتیب استارت خرید این منزل خورد، و مثلا وقتی کامیون سیمان بار برای ایشان می آورد، راننده کامیون را می فرستاد پیش من که هزینه آن را پرداخت کنم، قرار شد خرد خرد با همین پرداخت ها، مبلغ 500 هزار تومان را پر کنم.

پول پارچه فروش ها هم با اضافه کردن درصدی به مبلغ، از طرف بازاری ام اجازه می گرفتم و نزد خودم نگه می داشتم، طرف بازاری ام هم به لحاظ اعتمادی که بود، نمی دانست که من با این پول چه کردم، و هی باز بار می گرفتم، و کار پرداخت را پول پارچه ها را عقب می انداختم، مدت ها گذشت و تنها نزدیک به 180 هزارتومان پول خانه مانده بود، تا که پرداخت ها تکمیل شود، و منزل نصیب من گردد.

به سفیدکاری که رسید، آقای معین فر گفت 200 هزار تومان روی قیمت می دهم بکش کنار، تو نمی توانی با این روش تا آخر ادامه بدهید، گفتم من قصد ازدواج دارم و دختر شیخ صادق ... را می خواهم بگیرم، این آپارتمان را هم به آنان نشان دادم، آقای معین فر ایشان را می شناخت، گفت نمی دانستم شما می خواهی داماد ایشان بشوید، من نباید از شما پول می گرفتم، به من می گفتی، معین فر خیلی ارادت به روحانیت داشت؛ لذا به من فرصت داد، اما تنها راهی که به نظرم رسید، تا بدهی خود به آقای معین فر را صاف کنم، فروش همین مغازه بود، مغازه را با 220 هزار تومان با تمام دستگاه ها و چرخ خیاطی هایم، فروختم، پول آپارتمان را دادم و کلیدش را گرفتم،

ماندند بعضی از طلبکاران بازار، که به دنبال من افتادند، لذا رفتم جایی و شروع به کار کردم، و پول آنها را هم کم کم صاف کردم، یک سری از بازاریان هم به خاطر کمک به من، بدهی ام را بخشیدند و... خلاصه از بدهی ها خلاص شدیم. بدهی بانک یوسف آباد هم به همین دلیل بخشیده شد، چون طرف دید که من خانه خریدم.

 

ازدواج :

اول که با خانمم آشنا شده بودیم و پدرش که آخوند بود از عراقی های مقیم ایران، گفته بود که ما به ایرانیان دختر نمی دهیم، تا خانه نداشته باشی من دختر به شما نمی دهم، ایرانیان و... برادر خانمم را بردم همین خانه را به او نشان دادم، تعجب کرده بود، و نهایتا قبول کردند که به من دختر بدهند.

اما با خرید این خانه، بیکار بیکار شده بودم، آن موقع دیگر با خانمم عقد کرده بودم، داداشش طلافروشی داشت، هر کسی را هم در مغازه خود به سر کار نمی بردند، و کارشان حساب و کتاب خاصی داشت، خانمم به برادرش که در لاله زار طلافروشی داشت گفت ایشان را هم ببر مغازه، پیش شما کار کند، آنها که اصالتا عرب بودند می گفت ما ایرانیان را سر کار نمی بریم، اعتماد نداریم، اصلا کار درستی نیست، ما باید خودمان کارمندمان را انتخاب کنیم و...   

 خلاصه به زور ما را به عنوان سرایدار و... گرفت، نه به عنوان فروشنده که پشت کانتر فروش بروم، البته آنقدر مغازه بزرگ بود و عظیم که فامیل من تعجب می کردند که چطور شده که در چنین مغازه ایی مشغول به کار شده ام، آن موقع ها طلا گرمی 350 تومان بود، آنقدر حضورم در این مغازه رشک برانگیز بود که فامیل می آمدند و از حسادت برای من نزد صاحب کارم می زدند، که مثلا یک بار صاحبکارم گفت که زن دایی شما آمده و انگشتر خریده و علیه شما این ها را هم گفته است.

بعد از مدتی که در این طلافروشی کار کردم، دیدند روابط عمومی خوبی دارم و... مرا به پشت کانتر فروش راه دادند، اما فک و فامیلم بیشتر می آمدند بدگویی ام را می کردند، که این دستش کجه و... او هم به خواهرش این ها را منتقل می کرد، و خواهرش هم به او می گفت، این حرف ها را ول کن، آنها آدم درستی نیستند.

ظهرها صاحب طلافروشی به هر کدام از فروشنده ها از جمله من 5 تومان پول نهار می داد، که آن موقع ها رقم خیلی زیادی بود، چون چلوکباب سه تومان 5 ریال بود، من ابتدا می رفتم گاراژ مصطفی پایان، که یک جوجه کبابی بود که مشهور بود، غذایی برای صاحب مغازه هم می آوردم و بعد خودم می رفتم و غذا می خوردم، یک بار در موقعی که کارگرها نبودند، من و برادر خانمم مشغول غذا خوردن بودیم، به او گفتم، "پسر فلان تاجر یهودی به من گفته که یک ملک دارند در شهرک غرب که هزار متر زمین دارد و نیمه تمام است می خواهند بفروشند، من شهرک غرب نرفتم، نمی دانم کجاست ولی خیلی تعریف می کند"، این را که گفتم، دست از غذا کشید و سینی غذا را پیش من گذاشت و گفت بخور، گفتم شما به من پول داده اید، می خواهم برم بیرون چلوکباب بخورم، گفت نه بخور، بعد هم برو این پسره را بیاور اینجا، غذا را خوردم و رفتم پسره را گفتم بیا صاحب کارم با شما کار دارد، صاحب کارم از وزنه های بازار طلای لاله زار بود.

پسر این تاجر یهودی که با من آشنا بود و قبلا موضوع این ملک را به من گفته بود و از من خواسته بود که موضوع را با صاحب کارم مطرح کنم، به من گفت چه کاری دارد، گفتم فکر کنم در خصوص همان ملک شهرک غرب است، قضیه را با او مطرح کردم،

پسر یهودیه آن موقع ها یک تویوتا کرونا داشت، که تازه این نوع ماشین ها وارد ایران شده بود، صاحب کارم هم یک کادیلاک طلایی و یک کادیلاک نقره ایی داشت، که به پزشکان می دادند و غیر پزشکان باید رنگ های دیگر استفاده می کردند، آن موقع دولت ایران به هر پزشکی که درسش در خارج تمام می شد و به کشور باز می گشت یک کادیلاک و خانه مجانی می داد.

صاحب کارم به کارگرش گفت برو ماشین را بیاور، گاو صندوق مغازه را قفل کرد و مغازه را به فروشنده ها سپرد و با هم به طرف شهرک غرب حرکت کردیم، همه جا بیابان بود، یک ساختمان نیمه کاره سوبلکس، که شامل زیر زمین، بالا و طبقه سوم بود، نزدیک 700 متر بنا داشت، شامل استخر و...

فروشنده گفت ده میلیون باید بابتش بپردازید، خلاصه این معامله با نه میلیون انجام شد، البته این نه میلیون رقم زیادی بود، چرا که سه دانگ گراند هتل سر تخت طاوس را صاحبش به صاحب کارم به قیمت 60 میلیون تومان پیشنهاد داده بود، که فقط 16 تا مغازه سرش داشت.

در این معامله 200 هزارتومان، حق جوش دادن این معامله از صاحبکارم گرفتم، و فورا رفتم یک اتومبیل هیلیمن خریدم به قیمت 110 هزار تومان، بعد هم به طرف یهودی این معامله مراجعه کردم، که دوستم بود، گفتم به عمویت بگو بالاخره تو این معامله یک چیزی هم به ما بدهد، او هم رفت و موضوع را مطرح کرد، و صاحب ملک که یهودی بودند و کمی هم می ترسیدند، گفت که من به او پول نمی دهم، ولی یک مغازه در بازار منوچهری دارم، که بابت این معامله به او هدیه می دهم،

بازگشت به مغازه و ایستادن روی پای خود :

ایشان از یهودیان معروف بودند، این مغازه ایی که می خواست به من بدهد هم در خیابان منوچهری روبروی سفارت انگلیس قرار داشت، وقتی کلید ها را به من می داد به من گفت، این مغازه 16 یا 17 سال است که بسته است، برو کرکره رو بده بالا، این مغازه مال شماست.

و من که مدت ها در یک فروشگاه طلا فروشی بزرگ کار می کردم که وقتی مشتری هایش وارد این مغازه می شدند، از عظمت آن احساس خانی می کردند، اکنون صاحب این مغازه کوچک شده بودم. لذا تصمیم گرفتم که بروم و کار خود را در آن مغازه پی بگیرم، صاحبکارم گفت که یادت باشه، فروشگاه را ترک کردی دیگر نمی توانی بازگردی، و این عرف ماست که کارمندی که رفت، دیگر به هیچ قیمتی برگشت نخواهد داشت، حتی اگر خواهرم را طلاق هم بدهی، بازگشتی در کار نخواهد بود،

صاحبکارم البته این مغازه کوچک مرا برای پسر عمویش می خواست، قصد داشت که من را از رفتن منصرف کند، و یک پولی روی قیمت مغازه بگذارد و مغازه را بدهد به او، تا او را از فروشگاه خود به آنجا منتقل کند، شاید می خواست او را بدین وسیله از فروشگاه خود بیرون کند، اما من قبول نکردم، و رفتم که کرکره این مغازه را بالا بزنم.

کرکره مغازه را بعد از سال ها بسته بودن، با هر مکافاتی که بود باز کردیم، دیدم به اندازه بار یک وانت وسایل در داخل آن است، گلدان های قدیمی، بشقاب های قدیمی و...، بعد که اینها را دیدم، خیلی تو ذوق من خورد، تا میدان عشرت آباد به خودم بد و بیراه می گفتم، و گاه گریه می کردم، که در کجا کار می کردیم و حالا تو این خرابه باید چه کنم.

خانمم چون حالم را دید، گفت "دیگه نمی شه کاریش کرد، بازگشتی به کار سابق وجود نخواهد داشت، برو همان کار خیاطی، و فروش زیپ و... این کار را که خودت بلدی را راه بینداز، آنجا نزدیک ساختمان پلاسکو است و کارت هم می گیرد، لذا من هم با همین نیت رفتم و شروع به تمیزکاری و از جمله بیرون انداختن این وسایل قدیمی، کردم.

در همین حین یک یهودی در همسایگی مغازه ام بود، بیرون آمد و نه گذاشت و نه برداشت، گفت "تو از کدام دیوانه خونه آمدی"، گفتم "عفت کلام داشته باش، دیوانه خونه چیه"، گفت "هر کدام از این ها را که می شکنی می دونی چقدر می ارزه، اینها همه عتیقه است و ارزشمند، چکار می کنی،  هر کدام را که می شکنی قلب من از جا کنده می شود"، گفتم عتیقه چیه، آخه منِ خیاط چه می دانستم عتیقه یعنی چی؛

گفت "همین را که شما شکستی من صد هزارتومان می خریدم، من جرات نداشتم چیزی بگویم، می ترسیدم چیزی بگویم، تو دیوانه هستی".

این را که گفت من یک مقدار قوت قلب گرفتم، رفتم مغازه روبرو، آن موقع ها سیگار آزادی بود، دو سه کارتنِ خالی سیگار آزادی از آنها گرفتم، این و سایل را بسته بندی کردم و بردم خانه، خانمم گفت "این آشغال ها چیه که آوردی، ما خودمان جا نداریم"، گفتم "همسایه مغازه ام می گوید این ها عتیقه است، و ارزشمند"، زنگ زد به داداشش که بیاید ببیند، او هم آمد و گفت "این ها را از کجا آوردید"، گفتم "داخل همان مغازه ایی بود که خریدم"، گفت بله این ها خیلی قیمتی است، ولی من خریدار این ها نیستم، اما کسی هست که این ها را بخرد، یک نفر را فرستاد و او آمد و 500 هزار تومان این آشغال ها را از من خرید؛ گلدان هایی بود مربوط به زمان نیکلای اول روسیه و...

من هم قوت دلی گرفتم و رفتم که مغازه را تجهیز کنم، که یکی از دوستان رسید و گفت، بگذار من در این مغازه با هم کار کنم، گفتم می خواهی چه کنی، گفت تو نمی دانی اینجا کجاست، اینجا بورس ارز و سکه است، قبول کردم و او هم مغازه را تر و تمیز کرد، درب ورودی مغازه را عوض کرد، سنگ مرمر کرد، و آن موقع ها، به کسی تلفن نمی دادند، هر خط تلفن 50 هزارتومان بیشتر داد، و دو خط تلفن آورد و شدیم مغازه فروش عتیقه و طلا و ارز و شرکت ثبت کردیم و...

چند روز که کار کردیم 75 هزارتومان به من داد و گفت این سهم شماست و من دیدم درآمد خیلی زیادی دارد و... وارد این کار شدیم، و منی که از منوچهری تا پیچ شمیران پیاده می رفتم تا از آنجا تا عشرت آباد با ماشین بروم، اکنون صاحب مغازه و در آمد زیادی شده بودم؛

خدا به من ثروت زیادی داد، ولی عقل نداد!

اوین و دستگیری:

در کار ارز آنقدر پیش رفتیم که در فروش این ها سر از اتاق آقای نوربخش و دکتر عادلی در بانک مرکزی در آوردیم، کار به جایی رسید که این ها به من زنگ می زدند که بیا با شما کار داریم، و کار فروش دلارشان را 500 هزارتا و کم و بیش می گرفتم، می فروختیم، آنها تاکید می کردند که فقط کلک در کارت نباشه، و من هم با صداقت همان قیمتی که بانک مرکزی می گفت در بازار توزیع می کردم؛ بارها به من گفتند به شما کمک می کنیم، ولی کاری نکردند ولی در اوج نیازم، کسی از بانک مرکزی به دادم نرسید، سال 1371 بود که در رابطه با ارز، دستگیرمان کردند و هر چه دار و ندارمان بود رفت، و تعزیرات همه را گرفت، یک سال و خورده ایی هم در انفرادی ما را نگه داشتند.

این جریانات مال 1364 – 1365 تا 1370 است، یکی از چیزهایی که از دست دادم، پمپ بنزین در حال احداثی بود که در شمال به مرحله گودبرداری رسانده بودم، که این پمپ بنزین مصادره شد، گفتند این حق حساب بوده که گرفتی، در حالی که حق حساب نبود، شرکت فروش و واردات پمپ های بنزین از خارج کشور، با ما مراودات ارزی داشت و این مجوز را من در خلال همین مراودات از آنها گرفتم. صاحب این شرکت علاوه بر این، پیشنهاد داشت که بیا یکی از تانکرهای حمل مواد سوختی که تازه به کشور وارد کرده بودند، که یک میلیون و پانصد هزار تومان قیمت داشت را بگیر، تا برات کار کند که من این را نگرفتم و مجوز پمپ بنزین را گرفتم. آن موقع دلار 50 تا 60 تومان بود.

 نزدیک به 6 الی 7 میلیون تومان در آن زمان که رقم خیلی زیادی بود، در خلال همین دستگیری از ما ارز و طلا و شمش به قیمت آنروز توقیف کردند؛ جالب بود که مبالغ این ارزها را صورت جلسه کردند و رسیدش را هم به ما دادند، و گفتند در اوین با شما باشد، تا موقع آزادی، این مبالغ به شما باز گردانده شود، و این صورتجلسه را با خمیر مخصوص پلمپ کردند، اما وقتی موقع آزادی آنرا باز کردیم، یک کاغذ بود که سفید سفید خالی از هر گونه نوشته ایی، فقط یک کاغذ بود که آرم زندان اوین داشت، و تنها اسم من در آن باقی مانده بود، چرا که ظاهرا با جوهر خودکارهای جدیدی نوشته شده بود که به مرور زمان پاک می شدند، به وکیل مراجعه کردیم، گفت نمی شه، باید مدرک داشت، بدون مدرک که نمی شه کاری را پیگیری کرد.

بعد از آزادی رفتم مغازه را باز کردم، پلمپ شده بود، اصلا از کسی اجازه نگرفتیم، چرا که به هر اداره ایی مراجعه می کردم، تا اجازه باز کردن پلمپ را بگیرم، می گفتند ما پلمپ نکردیم، آخر خودم پلمپ را شکستم و داخل مغازه شدم. در هیچ جایی این پلمپ ثبت نشده بود. مغازه نزدیک به دوسال پلمپ بود، ولی هیچ کجا ثبت نشده بود. پلمپ ها هم از نوع کیسه برنجی بود، در این مورد من تنها هم نبودم، در این برخورد با ارز فروشان ما جزو کسانی بودیم که عددی نبودیم، افراد خیلی بزرگتری بودند که در این جریان به همین صورت با آنها در خصوص ارز برخورد شده بود.

خیلی ما را شکنجه کردند خیلی ما را به صورت بدی می زدند، ما سه نفر بودیم که در این شرکت دستگیر شدیم، یکی از ما را چنان زده بودند که فکش از جا در آمده بود، اوین که بودم ماموری با لگد چنان به پهلویم زد که تا یک ماه، ادرارم آلوده به خون بود، چرا که دچار خونریزی از کلیه شدم، که مرا به بهداری زندان بردند، یکی از هم بندهای من که هم در همین رابطه ارز دستگیر شده بود، از همین نامه و قبض بهداری زندان استفاده کرد و بعد از آزادی از زندان برای خود و خانواده اش ویزای امریکا گرفت و اکنون در آن کشور زندگی می کند،

ما در اوین آدم ها را به نام صدا نمی کردیم، شماره داشتند و با شماره آنها را می شناختیم، مثلا وقتی احضارمان می کردند می گفتند که "نود" با شما کار دارد، اسمش را نمی گفتند، این نود خیلی آدم خاصی بود ولی به من رحم داشت، یادم هست من چون سواد درست حسابی نداشتم؛ برای ما کلاس گذاشته بودند، که درس بخوانیم،

همبند شدن با آقای عباس امیر انتظام:

در مدت حضور در اوین 4 الی 5 ماه با عباس امیر انتظام در زندان اوین همبند بودم، بعد از مدتی که در انفرادی بودم، به بخش عمومی منتقل شدم، و در این بخش با امیر انتظام همبند شدم، لباس زندانم آنقدر برای من بزرگ بود که پیراهن و پیژامه اش، مثل لباس پدری بود که به تن یک بچه پوشانده باشند، جثه ایی نداشتم، خیلی در این لباس ها خنده دار شده بودم،

امیرانتظام می خندید و می گفت "این تروریست اقتصادیه که آوردنش اوین، این دزد اقتصاد کشوره؟!" و مسخره می کرد، بغض گلویم را گرفته بود و گریه می کردم، و او می خندید، تنها کسی که در جمع ما ضبط صوت داشت و آهنگ های مرضیه، گلپا، آهنگ های کوچه بازاری داشت، او بود، که برام می گذاشت و می گفت بشین گوش کن، خاطرات خوبی از او دارم، در این بند عمومی ما آشپزخانه داشتیم و او حتی غذا هم می پخت و مرتب این مامورها را برای آوردن فلفل، زردچوبه و... می فرستاد.

در این بند یکی دیگه هم بود که مثلا هزار تن برنج را کیلویی 35 تومان (تردید دارم) فروخته بود و تعذیرات گفته بود که گران فروختی، می گفت من این برنج را به ارتش، به هواپیمایی، به پادگان ها و... به این قیمت فروختم، شما می گویید گران است، خوب اختلاف را بردارید بقیه اش را به من برگردانید، یا کسی بود که از عراق بعد از جنگ و شکست در کویت، ماشین آلات راه سازی وارد کرده بود، و او را گرفته بودند و...

امیر انتظام در زندان اخلاق خیلی تندی پیدا کرده بود و مرتب بد و بیراه می گفت که من کاری نکرده ام و خیلی از این که زندانی شده بود ناراحت بود، بازرگان و... را مسبب این دستگیری خود می دانست، و از دست آنها هم ناراحت بود، می گفت اینها به من خیانت کردند، استعفایی هم که بازرگان داده بود، به خاطر همین موضوع بود؛

آن موقع که ما سال 1372 رفتم زندان او سیزده چهارده سال زندان بود، اما از همه چیز با خبر بود، و به خوبی مسایل را تحلیل می کرد، ظاهرا بد شانسی آورده بود و عکسی قبل از انقلاب در یکی از مجلات چاپ شده بود که او با موشه دایان اسراییلی یکجا بودند و همین مدرک جاسوسی او شده بود.

آنقدر به مسایل کشور آگاه بود که هر اتفاقی می افتاد او پیشگویی می کرد که الان چی می شه و نتایجش چی هست و... گاهی خودش چنان دلش می گرفت که آهنگ ها و موسیقی هایی که داشت را می گذاشت و گاه گریه می کرد، که "زنم، بچه هایم، کلیه ام، کبدم، خانه و زندگی ام و... را تو این زندان از دست دادم، موهایم سفید شده."

زندان بان ها بارها می آمدند و وسایلش را بیرون می ریختند که بیا برو بیرون، می گفت "من همه چیزم را از دست دادم، بعد از این همه زندانی کشیدن، کجا برم؟ جایی ندارم که بروم،" لباس هاش را پرت می کردند بیرون، زنش هم طلاق گرفته بود، و رفته بود، اما یک زنی که در زندان با او ازدواج کرد، از قبل عاشقش بود، که بعد از ترک زن اول، با او ازدواج کرد،

گاهی افسرده می شد و گریه می کرد، دلم آدم به حال او به رحم می آمد، می گفت من را دو ماه در آپارتمانی در خیابان تخت جشید نگه داشتند، مدت زیادی شب ها مرا می بردند و بازجویی و زجرکش می کردند، اعدامم هم نکردند که راحت بشوم، خیلی دوست داشتم که بمیرم، و این طور زجرکشم نکنند،

کلیه اش کار نمی کرد، پروستاتش مشکل پیدا کرده و وقتی دستشویی می رفت خونریزی داشت، جایی نداشتیم که ورزش کند، در یک محوطه کوچیک 10 الی 12 نفر بودیم، جا تنگ بود. آدم تحصیل کرده ایی بود، اما کتابی در اختیار ما نمی گذاشتند، فقط قرآن و کتاب های مذهبی می دادند، امیرانتظام می گفت تا از من در تلویزیون عذرخواهی نکنند بیرون نمی روم، باید بگویند من چه جاسوسی بودم، من چه کار کردم، وقتی گلایه می کردم که این جا کجاست که ما را انداخته اند، امیر انتظام می گفت خبر نداری ما چی کشیدیم، این بهترین هتل هایت تهران است که به ما داده اند، الان ناراحتی؟! 

در این بند تنها امیرانتظام زندانی سیاسی بود، بقیه زندانیان اقتصادی و... بودند، اینجا صبح و شب را نمی فهمیدیم، فقط با اذان متوجه ساعات روز می شدیم، همه اش لامپ مهتابی روشن بود، به بیرون حق نگاه کردن نداشتیم،

سیاست :

من هیچگاه با سیاست رابطه خوبی نداشتم، سیاست پدر مادر نمی شناسد، همیشه ازش دوری کردم، حتی در هیچ انتخاباتی شرکت نکردم، فقط یک بار آن هم دایی ام مجبورم کرد، گفت باید بیایی به بنی صدر رای بدهی؛ یک بار رفتم اداره گذرنامه که گذرنامه بگیرم گفتند شما بهایی هستی مگه، گفتم چرا، گفت در هیچ انتخاباتی شرکت نکردی؟!، صفحه اش خالی است، گفتم من در زمان انتخابات مسافرت بودم.

اما صحنه هایی دیدم که خیلی دردآور بود، دهه شصت بود که سه تا از همسایه های ما را که لیسانس داشتند گرفتند و اعدام کردند، دامادشان را در شب پاتختی، که در خانه عروس و یا داماد جمع می شوند هدایا داده می شود، این داماد را دستگیر کردند، و شبانه اعدام شد، چهار نفر از یک خانه، من ساک های اینها را رفتم تهرانپارس، فلکه تیرانداز که نمی دانم پادگان ارتش بود و یا چی بود، گرفتم، آنجا یک محوطه خیلی بزرگ بود که پر از ساک، و ساک اعدامی ها را آنجا چیده بودند، من رفتم ساک این چهار نفر را گرفتم، و به من دادند، آوردم، اینها مجاهد خلق بودند، به آنها در زندان، همه ساک نظامی داده بودند، از این ساک ها که برای نظامی هاست، براشون دوخته بودند، و به زندانیان داده بودند، که لباس و وسایل شخصی خودشان را در آن بگذارند، وقتی هم که اعدام شدند، لباس، ساعت و... آنها را تو این ساک گذاشتند، و تحویل خانواده ها دادند.

آن موقع من یک ماشین هیلمن داشتم، غذا درست کرده بودیم که داشتیم می رفتیم آبعلی تفریح، این همسایه ما، مادر و دخترش به من مراجعه کردند که اینطوری شده است، سوارشان کردم و رفتیم که ساک ها بگیریم، آن موقع ها هر کسی ماشین نداشت، کسی ماشین داشت خیلی وضعش خوب، و امپراتور بود، همسایه ما جریان را گفت و خواهش کرد ما آنها را ببریم، وقتی خواهرش رفت که صبحت کند و ساک برادرهاش و دامادشان را بگیرد،

ما هم منتظر نشسته بودیم، کنار ما کسانی نشسته بودند که با دست نشان می دادند یکی می گفت مال ما هفت تا، یکی پنج تا، چهارتا، سه تا و... همه جوره آدمی آنجا بودند،

طرف می زد تو سرش، می گفت من چندتا ساک دارم، اینجا بود که من به یکی افراد که در آنجا بود (کار می کرد) گفتم این چه کاری بود که کردید، ولی تا این را گفتم، ما را گرفتند و انداختن تو محوطه، می خواست مرا با مشت و لگد پذیرایی کنند، گفتم بیا پشت ماشین من را نگاه کن، غذا درست کردیم و با زن و دوتا بچه ام داشتیم می رفتم آبعلی این خانم گفت منو اینجا برسان، می خواهم بروم ملاقاتی بچه هام، من مادر این بچه ها را اینجا رساندم، این بود که من اینجام، هیچ منظور خاصی نداشتم،  بیا بچه های من را ببین، یکی 5 یکی 6 سالش هست، خلاصه یقه ما را رها کرد و گفت حرف نزن، این مادر و دختر را هم بردار از اینجا ببر، وقتی می آمدیم همه به سر و کله خود می زدند.

این مادر و دختر همسایه دیوار به دیوار آپارتمان ما بودند، بچه های بسیار خوبی بودند، مثل گل، فهمیده، تحصیل کرده، دامادش بچه آستارا بود، که آمده بود خواهر این ها را گرفته بود، ولی جا نداشتند که بعد از ازدواج بروند، و با این خانواده زندگی می کردند، و قصد داشتند که بروند خارج کشور، اما شب پاتختی دستگیر شدند. مامورهایی که برای دستگیری اینها آمده بودند، زنگ ما را زدند، مرا به اسم صدا زدند، و می شناختند و گفتند که پشت بام یک وسیله ما افتاده می خواهیم برداریم، درب که باز کردم، یکهو دیدم چهارتا مرد وارد خانه شدند و به آپارتمان اینها رفتند و دستگیرشان کردند، مرا فریب دادند، من که نمی دانستم اینها کی هستند، آن موقع ها که آیفون تصویری نبود، من چه می دانستم اینها کی هستند، فرداش دیدم همه گریه می کنند، گفتند همه اعدام شدند،

به رغم این :

خیلی روزگار خوبی بود، مردم خیلی خوبی آن زمان بودند، همه به هم کمک می کردند، می خواستی خانه بخری، به پنج نفر رو می انداختی، به والله چهار نفر بهت کمک می کردند، گرفتار بودی چهار نفر بهت پول می دادند، طرف می گفت پسرم می خواهد برود ترکیه از آنجا برود کانادا، استرالیا و... پول نداریم که از صراف ها یا بانک ارز بگیریم، مردم پول جمع می کردند و به طرف کمک می کردند، هر کسی می گفت من 500 تا 200 تا و... دلار می خرم به شما می دم. مردم جمع می کردند، تا با اتوبوس ایران پیما سوار شود و برود ترکیه و از آنجا به طرف مقصد بروند.

اما حالا تو برو بگو من می خواهم فرزندم را بفرستم خارج، دست و بالم خالی است، اگر داشتی 200 دلار به من بده، طرف می گوید چک آن را بنویس تا بهت بدم، انسان ارزش داشت، معرفت بین مردم زیاد بود، الان این حرف ها را تعریف کنی، همین بچه های خودت هم ممکن است شما رو مسخره کنند، که این چرند و پرندها چیست که می گویی، این ها دو زار نمی ارزد.

  استاد استاد پرویز یاحقی:

فکر نکنم فردی در ایران پیدا بشود که مثل استاد پرویز یاحقی ویلون بزند، در حالی که سابقه آشنایی من با استاد به زمان شاگردی ام در سلمانی باز می گردید، اما تا 1385 هم با ایشان ارتباط داشتم، گرچه متاسفانه موقعی که ایشان فوت کردند من مسافرت بودم، استاد یاحقی به من می گفت : "هر موقع که من مُردم، ویولونم را هم با جسدم در قبرم دفن کنید"؛ بعد متوجه شدم، وقتی از بهشت زهرا برگشتند، این ویولون را 50 میلیون تومان فروختند تا هزینه های مراسم کفن و دفنش را تامین کنند، استاد یاحقی آثار بسیار خوبی در زمینه موسیقی داشت، ایشان در ابتدا با خانم حمیرا ازدواج کرد، ولی چون بچه دار نشدند از هم جدا شدند،

استاد پرویز یاحقی بعد از انقلاب در یک حالت اعتراضی، اجراهای موسیقی خود را متوقف کرد، چرا که می گفت نمی خواهم ساز من را پشت درخت و... مخفی کنند (عدم نمایش سازها)، و فقط صدای سازم پخش شود، من برای این ها کار نمی کنم. از لحاظ وضعیت مالی، مشکل دار شده بود، خواهرش که معلم بود، تا وقتی زنده بود، در تامین هزینه های زندگی این استاد موسیقی ایران، کمک می کرد، ولی وقتی خواهرش مرد، استاد یاحقی پشت و پناه مالی اش را نیز از دست داد.

فشارهای روحی به او خیلی افزایش یافته بود، و دچار اعتیاد هم شد، گاهی سعی می کردم به او کمک کنم، این آخری ها یک اتومبیل پراید هاچ بک داشت، که بعضی شب ها خودش با این ماشین مسافرکشی می کرد، من بهش می گفتم "پرویز این کار را نکن، تو می دانی کی هستی؟!" می گفت "می دانم، ولی نمی توانم آثارم را بفروشم، اجازه نمی دهند، باید چه کنم؟!"، بهش گفتم "خوب این آثارت را ببر در ترکیه، به خواننده های در پیت بفروش، تا پول سنگینی بدست بیاوری و..."، فحش می داد و می گفت "من برم آثارم را به خواننده ها بفروشم تا پول بگیرم؟!" دلش نمی آمد آثار ارزشمند خود را به این نحو از دست بدهد؛ بعضی از طرفدارانش هم گاهی کمک هایی به او می کردند، و سعی داشتند که عزت او از بین نرود،

استاد پرویز یاحقی خیلی به پوشیدن دستمال گردن علاقه داشت، کلسیونی از این دستمال گردن ها داشت، که شاید بالغ بر 500 عدد می شد، یکی از این دستمال گردن ها را هم به عنوان یادگاری به من هدیه داد، که هنوز دارمش، او عاشق لباس، عطر و ادکلن بود،

استاد بسیار تنها بود، و وقتی سکته کرد و مرد هم کسی همراهش نبود، و بعد از مدتی از طریق همسایه ها متوجه فوت او، و خبر دار شدند، دوستانش هی زنگ می زدند، می دیدند که کسی گوشی تلفن را بر نمی دارد، تا این که آمدند و پرس و جو کردند، همسایه ها گفتند چندی هست که صدای موسیقی اش نمی آید، بعد دیدند که از ساختمان بو می آید، به آتش نشانی زنگ زدند، درب را باز می کنند، می بینند که یکی دو روز است که سکته کرده و مرده.

بعد از این جریان از رادیو تلویزیون آمدند مراسم تشیع به پا کردند، و او را در قطعه هنرمندان دفن کردند، مراسم ختم هم برایش گرفتند، من که در این زمان نبودم، استاد اسدلله ملک برام تعریف کرد که از جام جم آمدند، نهار دادند و به زیر زمین منزل استاد یاحقی رفتند و تمام نت های موسیقی که نوشته بود و آثارش را با خود بردند، الان هم گاهی موسیقی او را در رادیو و تلویزیون پخش می کنند، گرچه تا موقعی که زنده بود پخش نمی کردند،

ماشین پرایدش هم تا مدت ها جلوی خونه اش پارک بود، و نمی دانم چی شد، شهرداری برد و... در زیر زمین خونه اش یک تشکیلات مفصل مربوط به ضبط و... موسیقی داشت،

 هنوز کسی در نواختن ویولون روی دست استاد پرویز یاحقی نیامده است، آن موقع که زنده بود، بعضی وقت ها عصر روزهای جمعه، هنرمندان مشهور می آمدیم و با هم می خواندند و او می نواخت، همه را به گریه می انداخت و حاضرین زار زار گریه می کردند، از سوزی که در نوای موسیقی او بود.

استاد اسدلله ملک هم بود، استاد جهانگیر ملک هم در این جمع ضرب می زد، و چند تن از خوانندگان مردمی می آمدند و او می نواخت و همه را به اشک می انداخت، تو گویی سنگ های ساختمان هم به حال این نوا و این حال گریه می کردند. شدت تاثر آنها قابل تصور نبود، مثل باران اشک می ریختند، مثل سیل اشک از گونه ها جاری می شد. مثل آدم های مادر مرده، مثل این که مراسم عاشورا را داری تماشا می کنی، این هنرمندها هم مثل اینکه بی صدا داشتند مقتل می خوانند، گریه می کردند، می گفتند که ما با این همه زحمتی که کشیدیم، نباید جایگاه ما این باشد، ما را بدجوری پس زدند، دل هاشان پر از درد بود.

استاد پرویز یاحقی چنان آدمی بود که خودش یک دنیا گرفتاری مالی داشت، اما اگر یکی به فقارت به او مراجعه می کرد، اگر هزار تومان در جیب داشت، به این فقیر مراجعه کننده می داد، در حالی که خودش به نان شب محتاج بود، با او بین 15 تا 20 سال ارتباط، و رفت و آمد داشتیم، استاد یاحقی آثاری داشت که قابل قیمت گذاری به لحاظ هنری نبود،

استاد اسدلله ملک هم که ویولون می زد، کسی نتوانست ویولون او را بزند، اما همین هنرمند بزرگ، آرزو داشت که یک خونه 50 متری داشته باشد، در خیابان عشرت آباد زندگی می کرد، می گفت کاش یک خونه پنجاه متری داشتم که بعد از مرگم، همسرم گرفتار نشود، او هم از همسرش بچه دار نشد، وقتی از حال و روز این اساتید موسیقی یادم می افتد، گریه ام می گیرد، شما نمی دانی این ها چطور آدم هایی بودند.

 

[1] - نعمت‌اللّه آزموده با نام هنری آغاسی (۲۹ تیر ۱۳۱۸، اهواز – ۱۴ آبان ۱۳۸۴، کرج) از خوانندگان سرشناس موسیقی عامه‌پسند و کوچه‌بازاری پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (0)

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

بابا آب داد، ما آب را به باد دادیم! محسن رنانی / ۱۲ ...
ژِنرالیسم مقدس اینکه بنی صدر به چه اشتباهاتی مبتلا و چ...