مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

صورت سیلی خورده از شب، زخم هایش تازه است، بوی خاکِ باران خورده اما، نفس را تازه و آسان می کند، گلسنگ ها را به رویش بر می انگیزد، اما در حالیکه تو در فکر پایان این شبی، من از کرانه های پایانش گذشته ام، و به استمرار شبی فکر می کنم، که در صبحش دوباره آغاز می شود، سلسله شب های بی پایان، حکایت غریب خو گرفتن به تاریکیست، که همین، گردش ایام را هم بر نمی تابد، تکثر رنگ ها را نمی پذیرد، غلبه سیاهی را بر تمام رنگ ها، سخت مشتاقست، و هر بودنی را به فیلتر دل سیاه خود می کشد، یکرنگی می خواهد و سکوت؛ چشم را به افق روبرو، باز می خواهد، تا از گذشته بگذرد و به فراموشی اش سپریم، فکر وسوسه گرش را به دور اندازیم، اما در این افق تا چشم کار می کند، سیاهیست، و چشم ها در این امواج سیاه دو دو می زنند، و  در انتظار جرقه ایی، سپیدی می جوید، اما درس های در پس افکنده شده، خاک می خورند، و ذهن هم در این همه سیاهی، سیاهی می زاید، و بر ظلمت می افزاید، نور را به فراموشی سپرده ام.

 انتظار میان این همه سیاهی، مرا دچار وهم می کند، چراکه رشته های بلند این موج، منتظران نور را هم، عادت به سیاهی و تاریکی می آموزد، تا نوحه سرایی برای نور، خود مجلس گرم نشستن در تاریکی و سیاهی باشد، کورمال کورمال چاله ایی می یابم، تا در واژگانی ساخته شده از ملات نور، اجساد مردگان در سیاهی را، پیچیده به خاکی تیره بسپارم، و من هرگز شرم نمی کنم، که خاک تیره ایی را، بر سپیدی پوشش شهدای انتظار بپاشم، و آنان را به تاریکی گور سیاه شان بسپارم، سرنوشتی که چندی بعد، بر من نیز تکرار خواهد شد.

هنگام دفن شان هم به دنبال دست هایی از نورم، که از خاکی تیره برآیند و در انفجار ظلمت، مظلومان کشته شده در تاریکی را، در آغوش گیرند، اما نه دستی می بینم، نه نوری، و در خیال خود نور را می سازم، حال آنکه غرق در سیاهی ظلمت شب، انعکاسی از نور را تنها در قلبم حس می کنم، نمی دانم این نور نادیده از کجا به درونم راه جسته است، که غرق در تاریکی، بتوانم خیالی از نور بسازم، و نوری مجازی را در گستره ظلمت، ببینم.

نسل ها از ما میان این اقیانوس تاریکی غوطه خورده اند و خواب نور دیدند، و به جستجویش، کوه قاف خلق کردند، و سیمرغ بدانجا فرستادند، تا زالِ سپیدِ قصه های خیالی، رستمی زاید، و از کوه، افق نور بگشاید، اما رستم نیز با دیوان غارهای مخوف تاریکی، در خیال ما جنگید، و هرچند که پیروز شد، اما فارغ از این خیال سازنده ی نور، از نور در زندگی ما خبری نبود و نشد.

تهمینه هم، که عشق روشن رستم بود، به اسارت تاریکی رفت، تا فرزند خلف رستم هم، در دامن ظلمت بزرگ شود، و در خیال ما تعزیه نبرد نور با نور، به سرانجامی دردناک برده شده، تا باز هم شب ادامه یابد، و نور به داغ نور بنشیند، این است که در نبرد خیالین تاریکی با نور نیز، زنجیر سلسله ها را کسی نتوانست قطع کند، و هر بار هم که زنجیرها، به مویی رسید، دست های پرتوان تاریکی، ضحاک وار چنان بر آن دست دادند، که تداوم شب را هرگز پایانی نباشد، و ما همچنان نور را تنها در قلب های خود زنده اش نگه داریم، بی آنکه در آن غرق شویم؛ حال آنکه همواره غرق تاریکی، در گوشه گوشه آسمان تاریک و بی پایان، سوراخ هایی را، به جستجو نشستیم، تا ما را به منبع نور بَرَد، اما آنقدر آن نور کوچک و دور بود، که نه تیرهای آرش کماندار مان بدان رسید، نه نعره های مستانه قدرت نمرود، توانست آن را به زیر کشد.

و من در پای تخت نمرود، با نمرودیان، مغموم، به نظاره رقص تاریکی بودم، که تمام چشمم را پر می کرد، و جایی برای نور نماند، تا همچنان نور تنها در قلبم بماند، نوری که نمی دانم از کجا بدان رخنه کرد، تنها با اشعه های خیالی این نور مانوسم، نوری که تنها در تخیل قدرتمندم، می سازمش، تا شاید روزی صورت ظاهر گیرد، شاید.

Click to enlarge image Charli.PNG

دلقک هایمان هم غرق در سیاهی اند، حال آنکه می خواهند بخندانند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

موج خون کین روزها پنجه به افلاک می زند           باد و توفانش ز خودخواهی بلند است و ز کبر

گشت انسان چون خدا، بر جای او، صاحبِ حکم          حرمت انسان و خون شد، کُشته زیر موج کبر

هر کسی گوید منم حق، حقِ باقی با من است      غیر ما را حرمتی، از مال و جانی نیست بر بنیان کبر

من حقم، او ناحق است، ما حُکمدار سرمدیم        سرّ خاموشی ندانم نزد حق، از چیست زین دریای کبر؟!

باد خودخواهی کجا، وز چه جهت آمد به ما          کَند بنیاد حق و، بنیان نمود بنیاد کبر

سرِ اسرار خدا رفت از بر ما چون که شد           کبر و خودخواهی اساس حق و، مصداقیاب شد اهل کبر

رو تو خود باش و، به خود رس، ای دلیل بی دلیل      خونفشان است حلق ها، شد پاره از این تیغِ کبر

روشن است آن نور مطلق، خط کش نور جلیل،         در تو گردد روشن آنگه، گشته ایی خالی ز کبر

سال ها گر تو شناور باشی اندر بحر کبر         لحظه ایی خود را نیابی، غرق گردد جان تو، در شط کبر

به نظم در آمده در 9 اسفند 1399      

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جنگ خسارت بار هشت ساله بین ایران و عراق، که عنوان طولانی ترین جنگ قرن بیستم را در جهان به دنبال خود یدک می کشد، نشان از آن دارد که در این جنگ، انگار دیپلماسی در بعد علمی و عملی اش مرده بود، و مذاکره و مذاکره گران در خواب کامل بودند، چرا که نقشی در پایان این جنگ ایفا نکردند تا این صحنه خشم و خشونت پایان گیرد، و تنها وقتی که دیگر هشت سالِ خسارت، کشتار و ویرانی را پشت سر نهادیم، پذیرش قطعنامه 598 توسط امام بر این جنگ طولانی پایان زد، در این بین سیاست و دیپلماسی، سیاستمداران و دیپلمات ها انگار به مرخصی رفته بودند، تا این جنگ در صحنه خون و کشتار بین جنگ آوران دو طرف حل و فصل شود؛ اما همین جنگ لعنتی، که همه به نظاره کشتار و خشونت جاری در صحنه های دلخراش آن نشستند و تنها روندش را دنبال می کردند، از جهاتی برای ما که در آن روزگار رزم حضور یافتیم، خیر و نعمت هایی هم فراهم کرد، که نمی شود و نمی توان از آن چشم پوشید.

در این جنگ که مقتضای حضور ما در آن، برای دفع تجاوز بود و بس، ما را همزمان با دنیای خشن و حیوانی بیرحمی و کشتار انسان ها آشنا کرد، و آن وجه کراهتبارش را با تن و روان خود تجربه کردیم، که در حالت عادی نصیب هر انسانی نمی شود، تجربه ایست دردناک و غم انگیز، اما یگانه و انشاالله تکرار نشدنی، تا خوی کنجکاو انسان جستجوگر را، از این صحنه های خون، کشتار، ویرانی و...، سیراب کند، و همراه با فن آوری های موجود روز، با کاروان نبرد و کشتار آشنا شوی و نامت در لیست کسانی قرار گیرد، که برای امری خاص که همان دفاع از آب و خاک بود، در صف جنگآوران قرار گرفته تا از هم بکشیم، یا کشته شویم و یا پیروز؛ صحنه هایی که در تاریخ بشر همواره تکرار شده، و با این وضع که دیده می شود، در نبود جنبش های قدرتمند ضد جنگ، متاسفانه باز هم تکرار خواهد شد.

رزم آوری که در چنان صحنه هایی حضور داشته است، در همان زمان که در چنین دنیای خشن و بیرحمی از کشتار و جنایت مباح شده، غرق بود، دنیایی از لطافت و زیبایی های معنوی، اخلاقی، انسانی جنگآوران را هم تجربه می کرد، که در زیر پوست جسم و روان این جماعت حاضر برای کشتار حداکثری از انسان هایی که به عنوان دشمن تعریف شده بودند، جریان داشت، لحظه هایی از کمال انسانی را بروز می دادند تا تو با عرفان، که نرم ترین شکل اندیشه انسانی است، آشنا شوی، عرفان و نرم مزاجی، روح تقوا و پرهیزکاری، خدمت به خلق، ایثار از بهترین داشته ها، برای دیگران، و هزار حُسن دیگر، که در چهره مه رویان عاشق تبلور می یابد، تا جنگآوران عرصه کشتار و خشونت، و تو آن را در روح و روان و عمل جنگاورانی مشاهده می کردی، که در این صحنه های دلخراش خشم و خشونت حضور یافته بودند.

 نبرد قدرت ها، در زیر پوست جامعه جهانی، دام مهلکی را برای ایرانیان و عراقی ها در افکنده بود، تا زندگی این جنگ آوران در این صحنه های بی مانند از بروز خشم و خشونت، و وجهه حیوانیت انسان، رقم خورده و دو تضاد، خشونت و رحمت در هم، همزمان موج زنند، آری آن رزمنده ایی که بیدرنگ از دشمن خون می ریزد، او را ناکار و تکه تکه می کند و... آنچنان در کنار سلاح آتشین خود، صحنه هایی از رحمت و مهر را می آفریند که تو در این تضاد می مانی، که چگونه می شود چنان انسانی، چنین باشد، و چنین کند.

رزم آورانی بودند که بیشتر از هر چیزی در این دنیا، مدهوش این حال و هوا بودند، و مصرانه خواستار و مفتخر حضور در آن بودند، حضور در صحنه های تاخت و تازِ خشونتبار گلادیاتور وار انسان ها، که در دو جبهه متمایز تعریف شده بودند (خودی – دشمن)، و همزمان، هر دو، مجوز تام و تمام اخلاقی، دینی و عرفی برای کشتار یکدیگر را داشتند، و بی دریغ و بلادرنگ هم، از یکدیگر می کشتند، اما در همان حال انسان هایی بودند که با فاکتور گرفتن این وجهه خشونتبار جنگ و ستیز، در جستجوی اکسیر اخلاق و پرهیزگاری، انسانیت و اخلاق و... حاضر برای تجربه صحنه های خشم و خشونت شوند، تا این عرفان و نرمخویی، و زندگی برادرانه، دوست داشتن های بی پایان، از خود گذشتگی های بی حساب، دوستی های بیمرز، بخشش های بی نظیر، مهر بی پایان و لایتناهی، نور روشن دوستی، از خود گذشتگی برای غیر، خروج از عالم تملق و چاپلوسی و سو استفاده، دل های روانه شده به کوی یار، گذشتن از همه دنیا و تمام لذت هایش و... را حس و تمرین نمایند. فضایی که انگار در جامعه سالم و نرمال و خالی از خشم و خشونت در پشت جبهه وجود نداشت، و به عکس در اینجا ایجاد و به اوج می رسید.

جایی که در یک تناقض عجیب، انسانیت (روح اخلاقی، معنوی و انسانی)، و حیوانیت (روح خشن کشتار و خشونت) را با هم یکجا حس و تجربه می کردیم، و اصلا تناقضی هم در همراهی آن دو نمی دیدم؛ و آنانی که غرق در آرمان خود بودند، همه چیز را از یاد بردند، حتی ضرورت حفظ جان، کسب نفع مادی، ارتقای وضع دنیایی، خانواده، شهر، دوستان، آینده، زندگی، سلامت و... به همه پشت پا زدند، تا در مسابقه خوب بودن در بین خود، و سخت گیری و تهور در برابر دشمن از هم پیشی گیرند.

آری این نقطه و این وجه از جنگ، یک نعمت بود، چرا که جزیره ایی انسانی در میان آن همه خون و آتش و ویرانی تشکیل داد، تا انسانیت، اخلاق، نرم خویی و عرفان در میان امواجی از وجه حیوانی انسان (در خشونت و کشتار) بروز و ظهور خاص و وسیع یابد، خشت خشت این جامعه خاص، را رزمندگانی تشکیل می دادند که فارغ از وضعیت مالی، علمی، خانوادگی، نژادی، نام و نشان و... گردهم آمده بودند تا شرایط خاص و کم نظیری را رقم زنند.

آن روزهای سخت و تکان دهنده، که سخنی از این نبود که اهل کجایی و...، و ما را لباس، فرهنگ، هدف و... مشترکی به هم تنیده بود، چند تا از دوستان اهل شهر باستانی بسطام، شهر عرفان و عمق معرفت، و زادگاه عارف نامی ایران و جهان، جناب بایزید بسطامی، با ما همرزم بودند، که هر کدام شان را که یاد می آورم، جز خیر و خوبی به ذهنم نمی آید، آنانی که به مزاح گاه خود را "پیازخور" خطاب می کردند، در حالی که بیشتر از پیاز، بسطام شان به "بایزید بسطامی" شهره است و گیلاس های بهاری اش، زردآلوهای تابستانی اش، و گستره ایی از میوه های مختلف از سیب های تو سرخ گرفته تا گلابی و... که آن را شهره شهر و آفاق کرده است.

 از جناب مسعود نوروزی که خود تیکه ایی از بهشت است، و این مرد نمونه ایی بارز از مردان خداست، تا سید رضای حسینی عزیز، که حالات او را در کشاکش روزهای سخت و تکان دهنده صحنه های کشتار و خون و دود در عملیات کربلای 4 و 5 ، هرگز فراموش نمی کنم، و دوست عزیزم جناب غیاث الدین که تقریبا هم سن و سال خودم بود، و اکنون زیبایی قلب و چهره مهربانش را به یاد دارم، ولی این روزها دیگر اسم کوچکش را به فراموشی سپرده ام، و دوستان دیگر اهل بسطام همچون محمود حاج قاسمی که ما را در آن شب های خاطره انگیز و بروز آن تضادهای عجیب، همراه قدرتمند بود.

اما این همه را گفتم، تا که بروم سراغ محمود حاج قاسمی، که در 30 بهمن 1399 در حالی که در جستجوی پیکر بازمانده از همرزمان شهیدش، در مناطق عملیاتی این جنگ خسارت بار و طولانی بود، با مین های بازمانده از آن برخورد کرد، و دهه ها بعد جنگ، کاروان کشتار را زمینگیر شده را، او و دوست دیگرش دوباره با پای نهادن بر یک مین، به راهش انداختند، و با این شهادت دوباره یاد و خاطره آن روزهای خشن مملو از ایثارها، از خود گذشتگی ها، روح لطیف فدا کردن خود برای دیگران و... را در ذهن ما تازه کردند؛ محمود حاج قاسمی از کسانی بود که با تشکیل تیپ 12 قائم، و جدایی جنگ آوران داوطلب اهل استان سمنان، از تیپ 21 امام رضا (مشترک با استان خراسان)، بعد از عملیات والفجر 8، از نیروهای فعال در گردان های رزمی اعزامی از شاهرود، جدا شد و به جمع ما، در واحد اطلاعات و عملیات این تیپ پیوست، تا استخوان بندی ستادی این تیپِ مختص استان سمنان، شکل گیرد، و تا آخر جنگ هم این یگان رزمی را سکوی نبرد خود، قرار دهیم.

شهید محمود حاج قاسمی در آن روزها، قشر میانسال جنگآوران حاضر را تشکیل می داد، و با حدود 20 سال سن، قسمت میانی، بدنه فربه حاضر در جنگ بودند، که عمده بار جنگ را به دوش می کشیدند، و در مقایسه با امثال ما که در سنین نوجوانی و 15 سال سن بیشتر نداشتیم، امید جنگ و جنگجویان بودند، چرا که از این سن و سال بالاتر به جمع فرماندهان می پیوستند، و از این سن به پایین هم که ما بودیم، که قاعدتا باید با یکی از آنها جفت و جور و همراه می شدیم، تا بخشی از کار را در کنار، و به کمک آنان پوشش دهیم، لذا وقتی تیم های شناسایی تشکیل می شد، بدنه قدرتمند این تیم ها را امثال محمود حاج قاسمی شکل می دادند، که هم به لحاظ جسمی قد بلند و رشیدی داشت، و هم به لحاظ سنی در بین ما سن ایدال تری را برای جنگ دارا بود، و ما بواقع دوره کارآموزی جنگ را طی می کردیم، تا در صورت ادامه جنگ، جا پرکن آنها باشیم، و کادرهای آینده جنگ را تامین کنیم.

با شهید محمود حاج قاسمی در کربلای 4 و 5 ، مرصاد و... همرزم بودیم، او تا آخر عمر بسیجی (داوطلب) ماند، و ارتباطش را با جنگ و... قطع نکرد و نهایتا هم در جستجوی اجساد پاک یاران شهیدش، در حالیکه در منطقه زرباطیه عراق، میان خاک های سفت شده از گذشت بیش از سه دهه از آن جنگ خسارت بار، به دنبال نشانه ایی بود، تا جسد شهیدی را بیابد و چشم خانواده ایی را از راه بی بازگشت عزیز شهیدش بردارد، خود نیز به شهادت رسید، آری هنوز مین هایی که در جنگ، برای کشتار همدیگر کاشتیم، از ما کشتار می کنند.

این شهید بزرگوار مدتی را هم در راستای نبرد با داعش، که اوج بروز ظلم، خشونت و ترور، در بین نحله های فکری اسلامی اند، در سوریه گذراند، آنجا نیز مجروح شد، اما ماند و از آن صحنه نیز جان به سلامت برد، تا مین های باقی مانده از میراث روزهای خون و دود و کشتار جنگ هشت ساله، که هنوز از مردم ما و عراق قربانی می گیرد، او را با صفحه آخر زندگی اش، روبرو کند. روح و روانش شاد باد.

 

یک سال قبل، تقریبا در همین روزها، ایشان دست به قلم شد، و وصیت نامه ایی نوشته است که بدین شرح می باشد :

بسمه تعالی

این وصیت نامه را در مورخ 3/10/98 می نویسم، بار دیگر خداوند بر ما منت نهاد و دوباره برای کشف و جستجوی پیکر پاک شهدا دعوت کرد. شهدای بزرگواری که رشید و بلند قامت بوده و هم روح بزرگی داشته اند و امروز می روند به فراموشی سپرده شوند، شهدایی که در خاک عراق با دستانی بسته و پاها بسته همین جاها زنده دفن شدند تا شما زنده بمانید و زندگی کنید. قامت بزرگی داشتند، قامت خود را کوچک کردند تا شما بلند قامت زندگی کنید، نگویید چهارتا استخوان، همه ماها بعد از مرگ همین چهار استخوان می شویم، اما آنها کجا و ما کجا، مسئولین بدانند اگر چنان کنید هم این دنیا و هم آن دنیا جواب این عزیزان را خواهید داد. مردم همیشه دین خود را به اسلام و رهبری و این آب و خاک ادا کرده اند. امروز که من شاید بتوانم خانواده ایی را که سال های سال چشم اشکبار فرزندش است از چشم اشکباری رها سازم، نه احتیاج به مال دنیا دارم و نه پست و مقام و جایگاه دولت دارم، همه آنهایی که درباره من حرفی از روی ناآگاهی می زنند می بخشم، من شغل آزاد دارم و پیمانکار در ذوب آهن شاهرود هستم و کشاورزی بیش نبوده و نیستم. همیشه قصدم خدمت در حد توانم به مردم مملکتم بوده، اگر خداوند از من قبول کند، در ضمن به دوستانم هم عرض می کنم اگر امکان داشت مرا داخل حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) قرار دهید و زیارت عاشورای امام حسین (ع) قرائت کنید، شاید امام حسین از سر لطف واسطه بین من و خدا شود و مرا خداوند از قصورهایی که داشته ام ببخشد. من از همه دوستان آشنایان فامیل ها و برادران هیات طلب عفو و بخشش دارم، انشالله شماها هم مرا ببخشید، همگی آقبت (عاقبت) بخیر شویم. 

امضا 

30/10/98 

  الحقیر محمود حاج قاسمی

 

 

Click to enlarge image photo_2018-01-21_07-27-23 (2).jpg

تصویری از شهید محمود حاج قاسمی چند سال قبل

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سیاست یک خانم شاهرودی برای روز مرد

حاج آقای خودوم! قوربونت بروم، راستشه بُخوایی، واسه روز مرد، بِرفتوم واست گُل بِخروم بِدیوم که تو خودت خوشکلتر از هر گُلی، پَ گُل که هِنتانستُم واختت بِگیروم

هُخواستوم واست ساعت بگیروم، بدیوم تپشای قلبت، ثانیه شمار زندگی مُنُ تویه، پ ساعت هم هنتانوم واختت بگیروم چون به دردت هنخوره

هخواستوم واختت کت و شلوار بخروم، گفتم ماااشاااالله، این قد و بالای رعنا اگه کت و شلوار دِکُونه به تنش که، دُخترکُش هُومباشه، اونوقت این آخر عمری بروم واخته خودم وِثنی بیَروم؟!

هخواستوم ادکلون واستانوم، بِدیوم تُو وجودت معطر به عطر عشقهِ مُنه، پَ اُدکلن هُخایی چکار؟!

جورابَم که اصلا روم هنمباشه،

بِگُوم واخته شُووِرُم، تاج سروم برفتوم جوراب بگتوم؟!

خلاصه آخرش بدیوم بهترین کار اینه که هزینه ش بِرِوم یَه دُو دَست لُباس واسه خودوم بِخِروم، تو ببینی کیف کنی حظ بُبُری

  

یک خانم شاهرودی میره سر قبر شوهرش و با گریه و زاری میگه:

نِگا!

مَندَسن (محمد حسن) که لُباس نداره،

مَندَلی (محمد علی) هم که کوش نداره،

منیژه هم که جُهاز نداره،

مِن با این هانالیدای دپلیقیده که واختِم بِشتی و بِرفتی، چوکار کونوم؟!

 

شب شوهره به خوابش می آید و می گوید:

چی شی هِنگی ضعیفه! مگِه مِنه بِفرِستیی آنتالیا خرید؟!

مِثِ اینکه مِن بُمُردُما، زیر ده خِروار خاک مِنِ بشتین، یادت برفته؟!

عوض اینکه بیایی فاتحه یی بُخانی، به منِ گور به گورِ زیر تخت لحد مانده، دست اِز سِرم ور هنندارین، اینجه هم از دستتون اَمُون ندارم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

      

سال ها، خاموشی ام [1] درد و فغانم را فُزود     درد را درمان ندیدم، خاموشیست درمان ما؟!

بهر ما درد و فغان تقدیر کردست آن حَکیم؟!    حُکم حِکمت را بُود دارو! درمانست اینکخواه ما

حکم بر خاموشی زدند، زین سوختن های بزرگ      لیک درمانی نشد، از این سکوت بر کام ما

شب شده طولانیُ، شب شکاران بیش ز پیش      شب به شب پروانه بر آتش شدُ، تاریک گشت امید ما

خاموشی بر دردِ بیدرمان، خود حیرانی است       اندر این حیرانیِ حیرانکده، نابود گشت امید ما

چشم در چشم افق، با دود و آتش شد مصاف    چشم گریان، دود و دم بیداد کرد بر روی ما

دیده خونبار است از داغِ همه دل سوخته گان    در سحرگاهان، سکوت و درد کرد خاموش باز امید ما

شمع و پروانه کنار هم نیایند، چون به صلح     هر دو را سوختن بُود تقدیر، یا که این تقدیر ما؟!

رو تو بشکن این سکوت از سوختن های مُدام    تا که پایانی پذیرد، سوختن از کامُ هم، از بام ما

به نظم درآمده در 4 اسفند ماه 1399 

[1] -  این نظم نوشته را در پاسخ به بیتی از ابیات خانم مخفی بدخشی (۱۲۵۵ – ۱۳۴۲) خورشیدی اهل فیض‌آباد استان بدخشان افغانستان، تحت عنوان"در طریق سوختن خاموش چون پروانه باش" سرودم، نام این شاعر بزرگوار پارسیگوی خراسانی که در این سوی آمودریا می زیسته است، سید نسب، بیگم نسب، پاچاجان بود، که با نام هنری مَخفی بَدَخشی شعر می گفت. ایشان دانش عمومی خود را به‌گونه ایی مخفی و به‌ دور از نظر سیاسیون وقت، و بزرگان و آگاهان خانواده خویش فرا گرفت. ایشان هم عصر با شاعر نامدار ایرانی خانم فروغ فرخزاد است. نیاکانش از امیران محلی بدخشان بودند و در روزگار امیر عبدالرحمن خان از بدخشان به قندهار تبعید، و در شانزده سالگی سرودن را آغاز کرد. بیشترین اشعارش را در محله‌ قره ‌قوزی آرگو سروده، ازدواج نکرد و بیشتر عمرش را در حالت تبعید سیاسی در شهرهای کابل و قندهار به ‌سر برد. او دختر میر محمود شاه بدخشی (میر محمود عاجز) بود که او نیز شاعر و کتابی هم به نام "چارباغ" بدو منسوب است که اینک در دست نیست. برادران مخفی، همچون میر محمد غمگین و میر سهراب سودا هم، شاعر بودند.آثار او زیر عنوان "لعل‌پاره‌ها" در مجله "کابل" به چاپ رسیده‌است. پارک مخصوص خانم ها و دبیرستانی در بدخشان نیز به این بزرگوار نام گذاری شده ‌است. روحش شاد و روانش در کنار بزرگان اهل ادب پارسی در آرامش باد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دردهای ایران و ایرانیان، از زخم های کهنه ایی است که ریشه در تاریخی از تحولات و حوادث دوران که بر این مردم دیرپای و باستانی گذشته است، دارد، اما آنان همواره در صدد التیام این زخم ها و رهایی از این نقصان بوده اند، گرچه دو عامل درونی و برونی، همواره روند حرکت آنان را بسوی رهایی، سد نموده، ناکام، متوقف و یا به تاخیر انداخته است؛ اما این خواست تاریخی و دیرپای، در رگ و پیوند ایران و ایرانیان باقیست و هر از چندی، به خیزش های بزرگی منجر می شود، که ناشی از خودآگاهی آنان از مشکلات دیرپای شان می باشد. مشکل مهم و تاریخی ایرانیان که آنان را متوقف کرده، تا همواره درجا بزنند و تماشگر رشد و تعالی دیگران باشند، استبداد دیرپای، و رعیت پنداری مردم، توسط حاکمان آنان، در طول تاریخ بوده است، که با کم و کاست و شدت و ضعف در تطور تاریخی این مردم، در سلسله های مختلف، می توان آنرا دید، حال آنکه رقیب اصلی روم - یونانی آنان، از تاریخ باستان خود را یافت، با کلمه "جمهوری" و داشتن "پارلمان" و به نوعی گردن نهادن به"رای مردم" و یا نمایندگان آنان، با شدت و ضعف آشنا شد، و پیش آمد، و پیش رفت، اما ایرانیان همچنان در روند سابق فریز و یخ زده، در سرزمین خود، نظاره گر تمدید حاکمیت استبداد زده خود بودند.

 موضوع اتصال دل این مردم به آسمان ها، و جستجوی بی پایان آنان برای جلب نظر و خشنودی خداوندگارشان در دل دوران های مختلف تاریخ ایران، که ریشه در تاریخ تفکر و اجتماع آنان دارد، متاسفانه (این پتانسیل بزرگ) مورد سو استفاده حکام آنان قرار گرفته، تا سوار بر موج این حساسیت قلبی و قدرتمند، و خداطلبی های بی پایان، سردمداران ایران خود را عامل اتصال بین آسمان و زمین معرفی، و جایگاه خود را در آنجا تعریف، و قرار دهند، و در نقش اتصال دهنده، خود و منش مستبدانه اشان را بر این مردم آزادیخواه، تحمیل و تمدید کنند.

 شدت اعتقاد این مردم به نیروهای مافوق طبیعت، و نقشی که از سوی آسمان در زندگی خود تلقی کرده اند، باعث شده، که همواره مجبور یا متقاعد به پذیرش این واسطه اتصال ها شده، و گاه با جان و دل، بزعم خود در روند این اتصال، به حکام خود کمک کنند، لذا سیستم استبدادی حکام، که تحت عناوین واسطه فیض الهی، یا سایه خدا بر زمین، یا ذل الله تصور و معرفی شدند، همواره توسط خود مردم تحکیم و تقویت شده، و این است که استبداد به قدمت اجتماع و جامعه ایرانی، دیرپا، ریشه دار، محکم و باستانی است.

به رغم این، مشکل استبداد و مستبدین که همواره خود را واسطه آسمان و زمین جا زده اند، این بود که در تصور و اعتقاد ایرانیان، خداوند مظهر نیکی، نور و مهر بوده است، حال آنکه حاکمان شان همواره در چهره اصلی خود، از چنین خصوصیات خداوندی خالی و مبرا بودند، و همین باعث می گردید، تا با بروز خصوصیات ذاتی این موجودات زمینی، که نقش اتصال دهنده به عالم نیکی و نور و مهر را قصد داشتند بازی کنند، به زودی ماهیت متضاد خود و آسمان و آسمانیان را برملا کرده، دور باطل قیام، و ابتلای مجدد، و اعتماد و سلب اعتماد این مردم، به حکام شان ادامه یابد، این است که جامعه ایران یک جامعه اصلاح طلب دائم، متغیر و در آشوبِ نوسانِ رسیدن و مبتلا شدنِ دوباره بماند.

از نهضت مزدک و مانی در دوره باستان، تا خیزش بابک خرم دین، یعقوب لیس صفار، ابومسلم خراسانی، قیام بردگان، حسن صباح و... تا نهضت مشروطیت و متعاقب آن انقلاب 57 و...، همه و همه جریان تقابلیست بین مستبدین حاکم بر این سرزمین و مردمی که زیر پای حاکمان زمینیِ مستبد له شدند، مردمی که آزادی و رهایی از استبداد را می طلبیدند، لذا همواره بعد از هر قیامی و آمدن حاکمی دیگر، سوال تکراری آنان این بود که، "پس چرا این شد؟!!" و این سوال از آنجا نشات می گرفت، که حاکم و ایدئولوژی حاکمیتِ بر خود را، در تناقض با تصور خود از حاکمیت و زندگی خدایی می یافتند، و حال آنکه هر بار که می برخواستند، بنیادی را در هم می کوبیدند، و بنیادی نو در می انداختند و اختیار سروری خود را به فردی از افراد خود محول می کردند، انتظار داشتند، همانگونه که خداوند در آسمان با قوانین خود، دنیا را به نظم و نسق خاصی بر اساس عدالت، نور، نیکی، مهر و... راه می برد، این اتصال دهندگان آسمان به زمین هم، همین کنند، ولی نکردند و یا کردند و به زودی به ذات اصلی خود یعنی خودرایی و رعیت پنداری ولی نعمتان بازگشتند و داستان غم انگیز نسل های نابود شده، در این انتظار و تصور، ادامه یافت.

از این تاریخ بلند که بگذریم، گفتمان انقلاب و انقلابیون متعدد و متکثر که حول ارزش های ملی، انسانی و عدالت خواهی، آزادی طلبی و حق طلبی اسلامی گردهم آمده بودند، تا علیه شاهنشاهی و حاکمیت فردی خاندان پهلوی بخروشند، و ویرانش نمایند، سخن از آزادی و رهایی از بند حاکمیت فردی، تسلسل خاندانی، گسترش عدالت، دوری از فساد همه جانبه، مسدود نمودن راه غارت و چپاول ثروت کشور توسط عده ایی عمال داخلی و خارجی، استقلال و عدم وابستگی به غیر، حاکمیت مردم و در راس قرار گرفتن رای و نظر آنان، ولی نعمت بودن مردم و این که پدران نمی توانند برای فرزندان خود تصمیم تعیین سرنوشت بگیرند، عدالت علوی، مهر مصطفوی، جمهوری و آقایی مردم، خدمت بی منت، دوری از تکبر و خودرایی، زدودن آثار فقر، فرو نشاندن عطش قدرت قدرتمداران، به زیر کشیدن قلدران و کسانی که بر مردم مسلط شده بودند و نمی شد کنارشان گذاشت، قطع دست کسانی که برای قانون مستدل مشروطیت اعتباری قایل نبودند، شکستن گردن گردنکشان، پر کردن چاله های عمیق فقر ناشی از بیش برخورداری ها، برابری در برابر قانون از حاکم تا رعیت و محکوم، از هم پاشیدن باندهای قدرت و ثروت، شکستن هیمنه ظلم ظالمان، داشتن خوی و منش آزادیخواهی حسینی، رهایی از استبداد، وجود احزاب و آرای متکثر در مقابل شیوه تکحزبی و تک قرائتی، حزب رستاخیز وابسته به قدرت اول کشور، پایان تحمیل و زورگویی نظامیان و قوای امنیتی تحت حاکمیت شاه، سد نمودن راه اعمال ظلم و زور توسط قوای حاکمیتی، و بسیاری از ارزش های دیگر که در شعار و شعور این ملت یکپارچه شده، موج می زد.

اما وقوع درگیری های شدید بین مبارزین متکثر و شعبه شعبه شده بعد از پیروزی، و متعاقب آن بروز جنگ هشت ساله خسارت بار و ویرانگری که کشور و انقلاب را در ده سال طلایی، مهم و سرنوشت ساز اول، به خود مشغول کرد، سال هایی که باید تمام این شعارها محقق می شد، تا همه مردم ایران بروز عینی تغییر را از شرایط قبل از انقلاب، و انتقال به بعد از پیروزی را ببینند، اما این دو واقعه مهم، و مسایل دردناک دیگر، روند تغییر را به تاخیر انداخت و نهایتا به محاق مصلحت و لحاظ شرایط حساسی برد، که هرگز این شرایط حساس و مصلحت های پس آن، به پایان نرسید، و در این روند نیز مشکل دو چندان شد، و متاسفانه با قدرتگیری قدم به قدم جریان راست و محافظه کاری که، بر حفظ شرایط موجود، مصرانه پای می فشرد، و از تغییر و خواست تغییر و اصلاح جلوگیری می کرد، و به صورت خزنده و مداوم، گفتمان انقلاب و حتی انقلابیون را به حاشیه می برد، و گفتمان جدیدی را در کشور رواج می داد، که در ذیل شرایط جدید گفتمانی، اینک سخن گفتن از آزادی بیان و احزاب و...، به لیبرال و غربگرا بودن، متهم می شد، و اصولی که حول گفتمان ناظر بر محور بودن حقوق مردم در گفتمان انقلاب، شکل گرفته بود را، به محور قرار گرفتن حقوق حاکم، قلب و تغییر جهت داد، و لذا نهادها و افراد منصوب هر روز قدرتمندتر و در مقابل نهادها و افراد منتخب مردم، به منفورترین ها نزد خود مردم تبدیل شدند.

به طوری که منتخبان مردم، در روند تاریخی این انقلاب اکنون چندان آبرودار نیستند، چراکه تمام ناکارآمدی و مشکلات موجود کشور و مردم، به عملکرد، تفکر و شخصیت آنان گرده زده شد، و نهایتا زیر تیغ نظارت استصوابی، مجلس ملی در ممیزی های حاکمیتی به دست نظامیان و افراد مورد نظر اصولگرایان، که اکنون دیگر راست و محافظه کار نامیده نمی شود، بلکه خود را جریان اصولگرایی معرفی می کنند، سپرده شد، ریاست جمهوری که جایگاه والایی در قانون اساسی دارد، و به لحاظ قانونی مهمترین رکن جمهوریت، و لابد پاسدار حقوق مردم است، به یکی از سران قوا، و رییس قوه اجرا، تبدیل و مضمحل گردید، و به رغم این تنزل جایگاه و قدرت، شانه هایش اکنون زیر فشار اتهام و مسبّبیت تمام ناکارآمدی سیستم، ایدئولوژی و عملکرد نظام قرار داده شد، تا بر دوش نحیف او (به واسطه نداشتن ابزار و قدرت تغییر) نهاده شود و اینچنین ماهیت جمهوریت و وجهه عینی آن،  ناکارآمد و منفور نمایش داده شود، و در روند تسلط دائمی که گفتمان اصولگرایان بر نهادها و روند تبلیغات کشور دارند، اگر گفتمان حاکم، شرایط را مناسب، و مصلحت بداند، به لحاظ حجم تبلیغاتی که در جریان است، می توانند رییس جمهور را به خاطر همه مشکلات موجود، محاکمه و به جای خطای همه آقایان، ناکارآمدی سیستم، تفکر و عمل آنان، مجازات کرده، و آب هم از آب تکان نخورد.

این چنین است که گفتمان انقلابی در یک دوره 40 ساله، به گفتمان اصولگرایی که در تفکر، ایدئولوژی و شعار تناسبی با تفکر انقلاب و انقلابیون اصیل نداشته و ندارد، تغییر ریل و ماهیت داده، و جایگزین آن گردید، تا سکاندار تصمیم سازی، تبلیغات، نهاد سازی، سیاست گذاری، جریان سازی، ریل گذاری حاکمیتی و روند ثابت سیاست حاکمیتی گردیده، و دگردیسی گفتمان انقلاب، به گفتمان اصولگرایی، شکل و صورت عینی و عملی به خود گیرد، تا امروز گفتمان اصولگرایی همان گفتمان انقلابی تصور و تلقین شود، و روند کشور بر اساس آن راهبری و هدایت گردد. این ظلم و خیانت بزرگی است که جریان راست و اصولگرایان در حق انقلاب و اهداف آن مرتکب شدند و روند را از مجرای اصلی اش خارج و در راه و روش خود جاری نمودند.

Click to enlarge image Totaliter-Revloution (1).PNG

تازیانه استبداد تن جامعه ما را همواره خونین نگه داشته است

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پادشاه دختر زیبایی با خواستگاران فراوان داشت، شرط گذاشت که "دختر را به کسی خواهم داد که شجاعت عبور با شنا از استخر پر از تمساح را داشته باشد؛" جوانان بسیاری از همسری دختر شاه صرف نظر کردند، و بسیاری نیز طعمه تمساح ها شدند، تنها یک جوان ماند، که ادعا می کرد، از شهری آمده که مردمش از هیچ نمی ترسند، و شجاعانه به آب زد، با تمساح ها جنگید و سالم از آب  بیرون آمد. پادشاه مبهوت از این شجاعت، می خواست دخترش را بدآن جوان بسپارد، که جوان دست پس کشید و به پادشاه گفت: "دختر واخته خودت، فقط خواستوم ثابت کونم، وچه شارودم، اونم مال پشت بسطوم، همین."

پادشاه که اشک در چشمانش حلقه زده بود، با بغض گفت: "الان زردآلو خوب در شاهرود کیلویی چند؟

پسرک پاسخ داد : هنوز زردآلو نبیه، زنگلاچویه دایی!!!

 

                                            مکالمه تلفنی اکثر بانوان شاهرودی تو این روزها:

خُویار رب وانستاندی امسال؟

چِره، اتفاقا گوجه از بسطوم بِگتُوم

چقدر رب هادییه؟!

عیارش خُب بِه جونوم.

 

                                                            انواع خوشامدگویی زنان به شوهرانشان:

زن تهرانی: سلام عشق من

زن آذری: خوش گلدین

زن کُرد: خوش آتی آقا

زن شاهرودی: ایبو! چُنقُذه زود بیامیی! مِن هنو دیکله مه تموم نکردوم!

 

                                              واکنش خانوما به عطسه شوهرشون توی شهرهاى مختلف !

اصفهان : عااااافيِت باشِد آقا...

قم : خيره انشالله حاج آقا...

تهران : عافيت باشه گلم، نکنه چاییدی...؟

شاهرود: یامووون! دلوم برخت!!!

 

                                                    کمک به نیازمندان - طنز شاهرودی

اِمرو برفتوم نماز جماعت مِچِّد محلِما، بعد اِز اینکه نماز تُموم هابه، یَه صُندوقی اِز خیریه بیاردن و لاوَلا مردم دور هِندایَن!

به محض اینکه صُندوق به مِن بِرِسی، یَه دانه هزاری اِز جیبوم در کردوم، بِنداختوم مینِ صُندوق.

بعد اِز چند لحظه، پشت سِریم بِزّه رو شانه م، و یَه بَنچه پول بهم هادّه، بندازوم مین صُندوق...

مِن هم اِز هم جُداشون کِردوم

چهارتا تراول ۵۰ تومِنی..

۱۰ تا ده هزار تومِنی..

چند تا هُم ۵ تومِنی..

خلاصه بعد اِز اینکه همه یه بِنداختُم وِرگِردیوم گفتومش که، دایی قُبول باشه

بهم گفت: اِز شما قُبول باشه، دایی جُن

پول خودت بِه

اینارِ وختی هزار تومِنیه در کِردی اِز مین جیبت بییِفتی

 

 

                                            رام کردن بچه به سبک خارجی ها:

اوه مای دییر

مامى ایز هیر

مامى لاوز یو

 

                                     رام کردن بچه ها به سبک شاهرودی ها :

هاپو بیا بُبُرِش !

لولو خُرخُره! بیا هرکی گریه هُنکنه بُخُرِش!

اِنقد جیغ جیغ کُن تا جُون هادنی، دپلقیده!

ساکت هُمباشی یا بدُمت نُونِ خُشکی بُبُرِت

هانالیده، مَگه خِفه هُومباشه

منبع : @shahroodnegar

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شدم کنون خودِ آتش، از چه باز سوزانم

کنار آتشمُ، دمادم ز شعله سوزانم      شدم کنون خودِ آتش، از چه باز سوزانم؟!

میان آتشم و، غرق در خیال رهایی،      چه سوزنده خیالیست، این خیال سوزانم

دوا نکرد دلِ شمع را، سوختنِ پرِ پروانه   کنون به دلفریبی شعله های شمع سوزانم

نفیر ناله ام، نسوخت دلِ شمع را، به شب       سکوت چاره نکرد، ز سوز ناله سوزانم

شب است و، تاریکی و، خطر در کمین دلم          قسم به صبح، کزین شب ظلمانیم گریزانم

چشیده ام روز را، به نورِ پرتوافکنِ صبح،           به لمحه ایی به شب افتادم و، باز سوزانم

دمید صبحِ امید، به شاخه های درختِ دلم          به نیم نارسیده، خزان شد، بدین خزان سوزانم

تو ای طلیعه دارِ صبحِ بیکسان غریب       غریب نواز باش، بدین شامِ ناتمامِ سوزانم

تمام کن تو سلسله شب های بی پایان تاریکی        تمام کن تو شب های بی صبحِ شامِ سوزانم،

به نظم در آمده در  24/دیماه/1399   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها برای برخی دوستان رسم شده است که آمدن ماه رجب را به دیگران خبر داده تبریک بگویند، چرا که بر اساس گفته ایی از بزرگان دینی آن را خیر می دانند، ولی، از آن موقعی که ایام مذهبی ما که بر پایه ماه های قمری است، از دست و تسلط طبقه روحانیون و آخوندها خارج شد و به تیول جماعت مداحان افتاد، تمام سال قمری شد، پر از مصیبت، و برای هر روزش مصیبتی نو، برای خواندن در جیب خود آماده دارند؛ قبل از انقلاب که به این جماعت مداح، "پامنبری خوان" و یا "ذاکر" می گفتند و نه مداح، و چند ذکری مختصر می گفتند، تا فضا برای منبر اصلی آمده شود، تا منبر آغاز شود و نصایح اخلاقی گفته شود، اما این روزها مداحان و مراسم شان به اصل و محور تبدیل شده است.

سابق بر این برای ما در طول سال قمری، دو ماه در بین دوازده ماه قمری مهم بود، یکی محرم که گرچه محرم سوز داشت و غم، اما ماه دیگر یعنی رمضان مملو از شادی، و انگار "جشن رمضان" بود، شب هایش را هرگز فراموش نمی کنم، تا صبح به بازی و تفریح می گذشت و روزهایش هم که به خواب و... اکنون انگار آنقدر مناسبت ها را چندتا چندتا و در چند روایت برگزار می کنیم که کل سال را پوشش می دهند و دیگر فکر نکنم ماهی از ماه های قمری بماند که خالی از مصیبت و مصیبت خوانی مداحان باشد، و حقی از حقوق ائمه شیعه و فرزندان شان در آن ضایع نشده باشد. 

گذشته از این حال و روزی که افتاده ایم، آمدن ماه رجب خصوصا برایم جز لرزش تن چیزی ندارد، چرا که مادرم در همین روزها بود که خود را آماده ورود به ماه رجب می کرد، غسلی داشت و آنچه از اعمال که در مفاتیح الجنان بود را یک به یک، و مو به مو انجام می داد، که در سراشیبی بیماری افتاد و کارش به بیمارستان امام حسین کشید، و دیگر از آنجا زنده برنگشت، ایشان نه به لحاظ سن و سال و نه به لحاظ سلامتی جسم آنقدر بیمار نبود که حالا حالاها، قصد ترک ما را کند، اما دوستدار سفر بود، و همین ایام را بعنوان آغاز سفر آخرش انتخاب کرد، و راهی عروج به آسمان ها و پیوستن به پیش فرستادگان شد، و در حالی که از پرستاران بیمارستان به نیکی یاد می کرد، آنجا را محل خداحافظی با این دنیا و اهلش قرار داد، و اکنون سال هاست که هرگاه از کنار هر بیمارستان رد می شوم، فیل دلم یاد هندوستان می کند و اشکم جاری می شود، و فاتحه ایی هم برای او و دیگرانی نثار می کنم که آنجا را ایستگاه آخر خود در این دنیا قرار دادند.

و این چنین بود که در همین روزها گرد یتیمی در ماه رجب بر چهره ما نشست، و دیگر هرگز زدوده نشد و ماند، و گرچه اکنون بیش از یک دهه می گذرد، اما تبریک حلول ماه رجب و اعمالش، هر ساله برایم تداعی گر این واقعه تلخ است، گاه با خود می گویم کاش تقویم قمری هرگز نبود، که هر ماهش گوشه زخمی بر جراحت روح ماست، انگار شادی در این تقویم هرگز وجود نداشته است.  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گویند "انقلاب ها فرزندان شان را می بلعند." [1] ، اما گویا پا را از این هم فراتر گذاشته، در دگرگونی ها، استحاله ها و رویگرانی های بعدی، انقلاب ها بنیانگذاران و میراث شان را هم می بلعند. امسال در روز پیروزی انقلاب، که متعلق به بنیانگذاران انقلاب و دست اندرکاران آن انقلاب بزرگ و وسیع است، نسل نو برنشسته بر کرسی تصمیم و تنظیم در "شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی" در قطعنامه پایانی جشن های این روزها، در راهپیمایی 22 بهمن، نامی از بنیانگذار این انقلاب به میان نیاوردند، و گویا محک زنی می کنند، تا او و میراثش و بازماندگانش را، به کل از صفحه کشور و انقلاب حذف کنند، چرا که رگه های طلایی از آزادیخواهی، استبداد ستیزی، حاکمیت مردم، حق تعیین سرنوشت و... و مفاهیم اساسی از این دست در تفکر، سخن و عمل امام خمینی پیش و بعد از انقلاب وجود دارد که مخل برنامه های جناح اصولگرا برای تکمیل پازل قدرت طلبی و تمامیت خواهی اوست.

این در حالیست که این انقلاب را ایشان رهبری کرد، و این روزها کامل به او و مبارزین همراهش در آن انقلاب تعلق دارد، و جالب اینکه رگ های غیرت اهل "انقلاب" که خود را به رغم پایان انقلاب "انقلابی" و عین انقلاب هم می دانند، به نشانه اعتراض بلند نشد. تو گویی تصویر، شعار، نام، ایده، همراهان و... آن بنیانگذار نیز با مرگش، حتی از صفحه عکس ها، بنرها، قطعنامه های و... متعلق به انقلابش هم در حال پاک شدن است، و برغم اینکه شاه بیت بنرهایی که در سطح شهرها نصب شده است مزین به جمله "من انقلابی ام" [2] می باشد، اما گویا این انقلابی بودن، حکایتگر انقلابی است که در انقلاب 57 به مرور صورت گرفته است، و آثار خود را دارد به مرور نشان می دهد.

روند حذف بنیانگذار انقلاب اسلامی و یاران و تفکرش، از آنجا آغاز شد که بعد از رحلت ایشان، سیلی خورده ها، کسانی که با تفکر ایشان زاویه داشتند و... به صحنه آورده شده و به مرور نقش گرفته، و هر چه گذشت نقش آنان پررنگ تر شد، بودجه های آموزش و تربیت کشور به سوی موسسات تربیتی آموزشی آنان سرازیر، و اکنون بعد از سی سال، ثمره آن حرکت خود را نشان می دهد، لگوی سایت بعضی مراکز ها تک عکسی  و یا بی عکس شده است، و این روند رو به افزایش است. درس آموختگان و بصیرت جویان دست آموز آنان، نام بنیانگذار ج.ا.ایران را از قطعنامه روز متعلق به امام خمینی و یارانش را حذف می کنند، یاران نزدیک و بزرگ خاندانش رد صلاحیت و در کنار قبر پدرشان مورد هجمه و تمسخر شدید قرار می دهند، تشکیلات عظیم نیروهای در کنار امام در زمان حضورش را، تحت رمز "فتنه" از صحنه کشور اخراج می کنند، و شعارهای آن انقلاب و بنیانگذار ارزش خود را از دست می دهد، و به ضد ارزش تبدیل می شود، مفاهیم تغییر ماهیت می دهند، [3]و سکان هدایت ایدئولوژیک حرکت بنیانگذار به کسانی سپرده می شود که کمترین همراهی عملی و فکری با بنیانگذار ج.ا.ایران داشتند.

و می رود تا کار به جایی برسد که در راهپیمایی امسال به جای مرگ بر اسراییل و امریکا که از تریبونِ تریبونداران این جریان گفته می شود، درس آموزان کلاس های بصیرت افزایی آنان، شعار مرگ بر روحانی (رئیس جمهور ایران)، بالاترین مقام رسمی ج.ا.ایران و سخنران این مراسم رسمی را، سر می دهند، که به رغم تمام سرمایه گذاری اصولگرایان، با رای مستقیم، و پر شمار این مردم روی کار آمد، اما او و تمام اقداماتش به تمسخر و حمله مداوم صدا و سیما، ائمه جمعه و جماعت، کنگره های بزرگداشت شهدا و... بود و امروز پامنبری های آقایان، رسما و در مراسم 22 بهمن، مرگ را به این گزینه مردم حواله می دهند، و فحش و ناسزا به جناح مقابل اصولگرایان را، به فحش و ناسزا با امریکا و اسراییل برابر، و عادی شود و...

 این همان استحاله خزنده انقلاب و شعارهایش می باشد، که معترضین بدین وضع هم، "فتنه" می شوند، و آزادیخواهانش می شوند "لیبرال" که لایق هرگونه فحش و ناسزا و تمسخرند، و فریادهایی که چرا در حال در غلتیدن به دامن شرق هستیم و "استقلال" ایران و "قانون اساسی" اش به محاق رفته، و دادن پایگاه هوایی نوژه به نظامیان روس، بدون اذن مجلس ملی را، هیچ پاسخی نیست و... و با بی اعتنایی از کنارش می گذرند، و امروز مظلوم ترین نوشته در این کشور، قانون اساسی است، که ثمره خون هزاران شهید و مجاهدت های صد ساله از مشروطیت تاکنون باید باشد، که مردم و نمایندگان شان در راس امور باشند، و عصاره فضایل ملت بر کرسی قانون گذاری قرار گیرند، و گویا همه این ها برعکس شده است.

و اگر امام خود باز گردند، شاید مثل پور سینا خواهد دید و گفت "به قومی مبتلا شدیم که فکر می کنند خدا جز آنها کسی دیگر را هدایت نکرده." چراکه در تمامیت خواهی و بی توجهی به دیگر کسانی که در این انقلاب و کشور سهیمند، بسیار پیش رفته، و راهی را می روند که خود تشخیص می دهند، خود را عین قانون، و قانون را کلام خود می دانند، و خود را محور و مقیاس حق دانسته و دیگران را "فتنه" و "انحراف" می خوانند.

[1] - جمله ایی منتسب به آقای ابراهیم فرانتس فانون،  اندیشمند فرانسوی، زاده ۲۰ ژوئیه ۱۹۲۵ – درگذشته ۶ دسامبر ۱۹۶۱، فیلسوف، مقاله‌نویس، روانپزشک و انقلابی بود. متفکر برجسته قرن بیستم که به خاطر استعمارزدایی و روان ‌آسیب‌ شناسی استعمار کارهایش الهام‌بخش جنبش آزادی‌خواهی ضداستعماری برای بیشتر از چهار دهه بوده ‌است.

[2] - "من انقلابی ام" جمله ایی از رهبر انقلاب که شاه بیت زیر تصاویر و بنرهای بزرگ ایشان و... در سطح شهرهاست که این روزها نصب می شود، متن جمله کامل ایشان بدین شرح است "من دیپلمات نیستم، من انقلابی ام، به همین علت صریح، صادقانه و قاطعانه حرف می زنم، پیشنهاد مذاکره وقتی معنا دارد که طرف حسن نیت خود را نشان دهد."

[3] - اگر متن سخنرانی امام خمینی در 12 بهمن 1357 بر مزار شهدای انقلاب در بهشت زهرا، یا سخنان ایشان در خلال مبارزات و خصوصا قبل از عزیمت به کشور در نوفل لوشاتو فرانسه را این روزها بخوانیم خواهیم دید که چقدر از آن ایده ها، فاصله گرفته ایم، وقتی می گفت "میزان رای ملت است" و یا از خلع ید گذشتگان برای تصمیم گیری برای امروزی ها می گفت و...؛ امروز برغم وجود پتانسیل رفراندم در قانون اساسی، ایدئولوگ هایی جناح اصولگرا که خود را این روزها مساوی انقلاب می دانند، داشتن ایده و فکر اصولگرایی خود را عین بصیرت، و تفکر خود را انقلابی محض نشان می دهند، بر این واژه همیشه روی ترش کرده، و بر پیشنهاد دهندگانش می تازند. به طوریکه آقای رحیم پور ازغدی برگزاری رفراندوم را از نظر دمکراسی و اسلام، غیر منطقی و ممکن اعلام می کند، و می گوید "هیچ کشور در مبنای دمکراسی و... تن به رفراندوم توسط خودش نمی دهد و... سوال می شه هر سی سال، هر چهل سال یک رفراندوم بشود، جواب این است که، در هیچ نظام سیاسی در دنیا این کار نیست، سوال این است که اگر 40 سال قبل یک سیستمی انتخاب شده است، اصلا توسط همه مردم، چهل سال بعد چی؟ جواب، یا بر اساس مبانی دمکراسی حرف می زنیم، یا بر اساس مبانی دینی اسلامی داریم حرف می زنیم، بر اساس دمکراسی غربی، هیچ کشور غربی و شرقی در جهان، سیستم و رژیم خود را به رفراندوم نگذاشته حتی بار اول، هیچ حکومتی قانون اساسی اش را به رفراندوم نگذاشته حتی برای بار اول، فقط امام بوده که سیستم و قانون اساسی را به رای گذاشته، آن هم بعد از انقلاب، این تنها امام بود که گفت نماینده های شما بیایند قانون اساسی را بنویسند، و بعد هم به این قانون اساسی باید بیایید رای بدهید، اگر بر مبنای دمکراسی در دنیا می گویید (رفراندوم برگزار کنیم)، که هیچ رژیم غربی این کار را نکرده، همه با جنگ، شبه انقلاب و... آمده اند، و قانون خود را به رفراندوم هم نگذاشتند، پس از نظر دمکراسی، و قوانین دمکراتیک، این سوال بی معناست، چون هیچ رژیمی خودش را به رای نگذاشته است، غیر از ج.ا.ایران؛ اما اگر بر مبانی اسلامی بخواهیم، در مبانی اسلامی اصلا زمان قید نیست (که هر چند وقت یک بار رفراندوم گذاشت)، لازم نیست 40 سال بگذرد تا رفراندوم کرد، اگر رژیمی نامشروع بود، تلاش کنید تا بکشیدش پایین. اگر همان اول فاسد شد، همان اول وظیفه دارید که قیام کنید، و لازم نیست 40 سال صبر کرد."  منبع  @Afsaran.ir  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...