مصطفی مصطفوی
زمانبندی پانزدهمین صعود به چکاد زیبا و جذاب توچال در سال 1400
کل زمان صعود 8 ساعت و 14 دقیقه
با کسر زمان استراحت 7 ساعت و 30 دقیقه
حرکت از میدان سربند در خیابان دربند ساعت 4 و 4 دقیقه بامداد یک شنبه 23 آبان ماه 1400
رسیدن به جانپناه شیرپلا در ساعت 6 و 49 دقیقه صبح
استراحت به مدت 30 دقیقه و حرکت به سمت یال سنگ سیاه
حضور در جانپناه امیری در ساعت 10 و دو دقیقه صبح
استراحت 15 دقیقه ایی
حضور در خط الراس یال سنگ سیاه در ساعت 11 و 20 دقیقه صبح
حضور در قله ساعت 12 و 18 دقیقه
برگشت با تله کابین
رجزخوانی بی پایان، تابویی دیرپا :
برای کوهنوردان که کوه منبع گرفتن انرژی از طبیعت، یعنی همان کهواره زندگی موجودات است، انگار قرار گرفته بر هر قله ایی همچون تابویی، ناشکستنی، و پایان ناپذیر است، و تو باید هر بار این تابو را بشکنی، و با هر صعودی که بر جاذبه قدرتمند، هر قله فایق می آییم، انگار این خود اولین شکستی است که بر آن قله سخت دسترس، تحمیل می شود، چرا که همان قله، باز تو را رجزخوان، به صعود و چالشی دیگر فرا می خواند؛ 23 آبان بعد از بارش های قابل توجه چند روز گذشته، انگار باز رفته بودم، تا شاخ غول را بشکنم، غولی در برف، توچال زیبا و جذاب، که سپیدی ارتفاع آن، از دیرپایی او، و فانی بودن ما انسان ها حکایت ها در خود دارد.
شهاب سنگ ها و گلوله ها :
هوای صاف و ستاره ایی انتهای شب، باعث شد که بارش شهاب سنگ ها را در این صعود به راحتی بتوان دید، سقوط دو شهاب سنگ بزرگ را در حدود قله دماوند، مشاهده کردم، که در برخورد با جو زمین، مثل موشک هایی بود که در آخرین لحظات سقوط، انگار آنها نیز خود را رها کرده بودند، تا لَش سنگین و غیر قابل کنترل شان مثل گوشتکوبی سنگین، خود را بر زمین بکوبند، و فرو روند، و با یک انفجار عظیم هر چه در اطراف خود دارند را نابود کنند؛
این بارش های شهابی در این شب زیبا، مرا به یاد جنگ های موشکی انداخت که از بی رحمانه ترین و خسارتبارترین ها، در جنگ های نوین نوین محسوب می شوند، که بشر برای نابودی خود، در مسابقه دائم برای ساخت و ارتقا و تجهیز خود، بدان سلاح مخرب روی آورده است، و برای ما که لحظات خسارتبار جنگ را درک کرده ایم، این لحظات زیبا نیز خود دلهره آور است، چرا که انواع راکت ها را به همین صورت دیده ایم که چطور با صدای زوزه ایی دلخراش، خود را در زمین فرو می کنند، و بعد با یک انفجار اطراف شان را ویران، و موجودات نزدیک خود را بدون هیچ انتخاب و چینشی می کشند،
اما در مورد شهاب سنگ ها که خطرناک تر از هر موشکی هستند، جو زمین آن را می ساود و می سوزاند، تا ما از این حملات دائم، سالم جان بدر بریم، و آنچه می بینیم، حاصل کار جو زمین است که سنگ را با استفاده از شتاب بالایش، می سوزاند و قبل از رسیدن به زمین نابود می کند.
حادثه در توچال :
با رسیدنم به جانپناه شیرپلا شاهد همنورد حادثه دیده ایی بودم، که در آنجا منتظر بود تا به پایین و بیمارستان منتقل شود، وقتی رسیدم او را بر کف سالن رستوران جانپناه مستقر کرده بودند، که نزدیکترین مکان به درب خروجی بود، چرا که از ناحیه لگن به هنگام صعود به قله، در ورودی جانپناه امیری روی یخ آستانه درب آن لیز خورده و افتاده، و صدمه دیده بود، و قدرت حرکت موثر نداشت، و دوستان تیم امداد و نجات هلال احمر او را تا جانپناه شیرپلا پایین آورده بودند، اما به واسطه این که هلیکوپتر امداد و نجات هلال احمر نتوانسته بود روی زمین بنشیند، قصد داشتند با یک بسکت مخصوص حمل مجروح، او را به ایستگاه 5 تله کابین منتقل، و سپس به بیمارستان ببرند، خطر آمبولی اینگونه بیماران را تهدید می کند، و باید هر چه سریعتر به خدمات پزشکی دسترسی یابند، اما کمبود تجهیزات مناسب امداد و نجات، آن هم در حاشیه پایتخت، اکنون سه روز از حادثه گذشته بود، و بیمار منتظر مانده بود، تا به پایین منتقل شود؛ با نسکافه، و کمی خرما از او پذیرایی مختصری کردم، ولی مایل به خوردن چیز دیگری نبود، چراکه قدرت حرکت نداشت و دوست داشت شکم خالی باشد و مشکل بیرون روی پیدا نکند و...، با او خداحافظی کرده، و راهی قله شدم
پاکوب سازان قدر قدرت:
روز شنبه گذشته انگار صعودی به قله صورت نگرفته بود، و یا اگر بود، رد پاها را برف ها پر کرده بودند، همنورد جوان و قدر قدرتی از راه رسید و از من سبقت گرفت و پاکوب ها را احیا کرد، تیم دو نفره دیگری هم به دنبال او، و یک تیم یک نفره هم از پس آنها، از من سبقت گرفتند و من اینک پای در جای پای آنان گذاشته، و در برف پیش می رفتم. صعود نسبتا سخت و نفس گیری بود، اما با منظم کردن ریتم حرکت، و هماهنگی تنفس با قدم هایم، سعی کردم بر خستگی و... غلبه کنم.
همنورد مصدوم در جانپناه شیرپلا
همنورد مصدوم در جانپناه شیرپلا
خراش های ایجاد شده در برف بر اثر وزش توفان
خراش های ایجاد شده در برف بر اثر وزش توفان
تهران غرق در مه و ابر و آلودگی
تهران غرق در مه و ابر و آلودگی
خراش توفان بر برف های قله توچال
خراش توفان بر برف های قله توچال
شکوه برف بر چکاد شکوهمند و جذاب توچال
شکوه برف بر چکاد شکوهمند و جذاب توچال
زمانبندی این صعود:
کل زمان پیمایش از میدان سربند تا قله، 7 ساعت و 23 دقیقه، با کسر زمان استراحت، 6 ساعت و 40 دقیقه
حرکت از میدان سربند در ساعت 4 و 5 دقیقه بامداد
جانپناه شیرپلا ساعت 6 و 32 دقیقه صبح
نیم ساعت استراحت و.. در جانپناه شیرپلا
15 دقیقه استراحت در جانپناه امیری
خط الراس ساعت 11 و 9 دقیقه صبح
حضور در چکاد توچال 11 و 27 دقیقه صبح
یادداشت های این صعود:
همین دو هفته پیش بود که در صعودهای خود از خشکی طبیعت کوهستان توچال نوشتم، و از همه گیاهان و جانوران کوه که چشم به آسمانند تا بارشی، لب خشکیده آنان را تر کند، اما بارش های قابل توجه این هفته و آخر هفته گذشته، طبیعتی زمستانی و زیبا را بر گرده چکاد شکوهمند توچال به نمایش درآورد، و کار صعود کوهنوردان را دوچندان سخت کرد، بطوری که واقعا کل انرژی پیمایشگران یال های تیز و بز این قله وحشی را تخلیه می کند،
تو گویی تمام قدرتت را در چند قدمی قله از دست داده ایی، و توان ادامه نداری، نشستن برف های پودر شده در اثر سرما، ایستایی و تعادل کوهنوردان را برهم می زند، زمین هموار و سفت سابق زیر پایشان را، از آنان دریغ می دارد، و کوهنورد برای داشتن تعادل در حرکت، باید در هر قدم انرژی و تمرکز خاص بگذارد، حال آنکه پیش از این، به هنگام صعود، کوهنوردان در یک سمفونی ثابت، قدم های خود را به یک سرعت و حالت خاص کوک کرده، و پاها ناخودآگاه و بی فرمان مشخصی از مغز می رفتند، و تو تنها تنظیم کنند سرعت و انرژی صرف شده در آن بودی، اما اکنون با افزایش پارامترهای خاص این نوع صعود، کار ذهنی و جسمی ات بسیار توفیر داشته، و باید متمرکز و هوشیار حرکت کرد.
چرا که هر لحظه و در هر قدم ممکن است برف های زیر پا، شما را به سمتی لیز داده، و حتی دچار پیچش مچ، زانو و... گردیده، و آسیب ببینی، شدت برف در بالای جانپناه شیرپلا، حدود بیست سانت، در بالای قله گاه تا 60 و یا حتی هفتاد سانتی متر هم می رسد، بیشترین بارش برف ها از ارتفاع دو هزار متر به بالا انجام شده، پایین تر از آن بارش ها، یا به شکل باران بوده، یا برف های آن آب شده است.
امروز باد بسیار ملایمی در حدود دو سه کیلومتر سرعت، در بالای قله محسوس بود، برودت هوا نیز منفی 7 درجه سانتی گراد، که یخ زدگی از بالای قهوه خانه رجب، به بعد شروع می شود و تا قله کاهش دما ادامه می یابد، هوا کاملا آفتابی، تهران زیر غباری از مه و آلودگی قرار داشت، و تنها نوک قله ها از این لحاف، در افق شرق و غرب تهران بیرون زده است،
خارج از این لحاف منظم و دقیق، که در یک ارتفاع مشخص مثل گلخانه ایی، فضای مسکونی شهر و اطرافش را پوشانده، قله های بلند در شفافیت کامل، در یک هوای بسیار تمیز قابل روئیت هستند، یال غربی دماوند را می شود، وجب به وجب دید و از دور روند صعود از آن را ارزیابی کرد، همچنین چکادهای سرکچال ها، خلنو، آزادکوه، علم کوه، کهار ناز و...،
آلودگی تا روستای امامه پیش آمده است، ولی بقیه منطقه فشم صاف و پاکیزه اند، به خصوص در دربندسر. زیبایی در هم شدن آفتاب و برف، چشمنواز است، دو سه کوهنوردی سری به قله کلکچال زده اند، و از خود در میان برف هایش، ردپا گذاشته اند، اما دیگر مسیرها از جمله پیازچال، و نرگس چشمه خالی از اثر صعود است، اما یال سنگ سیاه همچنان پر طرفدار و نسبتا پر رفت و آمد است.
با دو همنورد مهربان از ایل "هداوند" از سلحشوران تاریخ ساز قوم لر ایران، در صعود این هفته، فرصت همقدمی مختصری داشتم، آنان از چراگاه های ایل خود در دشت لار و حاشیه قله طولانی و رویایی "دوبرار" در کنار دماوند بزرگ گفتند، و از اینکه 90 درصد انسان ها در خواب غفلتند، 1 درصد به سبک فراماسونرها بر آنان حکومت می کنند، 5 درصد به این امر آگاهند، و 4 درصد نیز مزدورانی اند، که حاکمیت این یک درصد را بر تمامی دیگران تضمین، و از آن پاسداری می کنند، مزدوران با جیره و بدون جیره و مواجبی که در تحکیم این سیستم و حفظ وضع موجود سخت فعالند؛ و معتقد بودند تا این 90 درصد بیدار نشده اند، و در خوابند، و چنانچه آنان نخواهند، که در وضع خود تغییری دهند، دنیا همین که هست خواهد بود. او از مخدرهای موثر در این خواب طولانی گفت، و این که مذهب از مخدرهای بسیار قوی در این زمینه می باشد، که انسان ها را خواب می کند، تا وضع موجود ادامه یابد.
در پاسخ چه می توان گفت؟! تنها مطلبی که به نظرم رسید این بود که، متاسفانه عملکرد صاحبان مذاهب، و اربابان معابد، طوری بوده است که این موهبت عظیم را ضایع کردند، مذهبی که می تواند پاسخگوی خلاهای ذهنی بشر باشد، مایه آرامش خیال انسان ها، وسیله ارتباط او با عالم والا و... به وضعی کشیده اند که اهل تفکر آن را به سان مخدری در خواب برنده، کشنده و ضامن ادامه بدبختی بشر، و ادامه خواب او در میان انحراف و بردگی و... در نظر می گیرند، که جهت حفظ وضع موجود به کار می آید؟! این همه، نتیجه سو استفاده از مذهب در تامین مطامع و منفعت برخی اقشار به خصوص اربابان معابد است.
اما زیبایی های طبیعت، در این صعود زیبا را، نمی شود وصف کرد، سعی کردم برخی را در پنجره بسیار کوچک لنز دوربین خود ثبت کنم، اما مگر می شود این همه زیبایی را به تصویر کشید، باید به خالق این زیبایی ها آفرین گفت، گرچه انگار او ما و این جهان را در هفت روز آفرید، به قول طنزگویان، رفت و لمید! به واقع هم او جهان را در یک چرخه منظم، با قوانین دقیق و مرتب قرار داد که بچرخد، چرخه ایی که برخی انسان های متفکر را به خلق نظریه "تناسخ" کشاند، تا بگویند که موجودیت دایره ایی است، که موجودات در این دوایر در حرکتند و آمدن و رفتن ها، در این دوایر پیاپی قرار دارد، و بسته به نوع بودن در دایره بسته فعلی، پریدن به دایره های بزرگتر و یا اَدنا، و کوچکتر رقم می خورد.
در میان این دایره بسته، و خدای لمیده ما! که انگار جریان خلق را به کناری نهاده و به نظاره چرخش خلقت خود نشسته است، انسان های هنرمندی هستند، که با الگو گیری از خالق کل، کار فرونهاده خلقت او را پی گرفته، و خلق جدید می کنند، بدین ترتیب که پدیده های موجود، و خیالی در ذهن خلاق خود را وارد در یک پروسه مخفی و پیچیده ذهنی کرده، آن را به خلقی جدید مبدل می کنند، در این فرایند است که قطعه های موسیقی ناب، نقاشی های مسحور کننده، پدیده های نو صنعتی، ساختمان های زیبا و ماندگار، طرح های خلاقانه و جدید و... بیرون می آید تا خداوند نیز این همه خلق را ببیند، و باز دوباره به خود تبریک بگوید!
در این میان اهل سیاست نیز خود هنرمندانی قوی و قدر قدرتند، که ساختارهای اداره کارآمد، زیبا و موثری را برای آرامش و زندگی بشر خلق می کنند، و با تفکر خلاق، و علمی خود سعی می کنند، در این بلبشوی تعارض منافع و خواست های مختلف و متکثر قدرت های دخیل در این جهان، سیستم های مناسبی را برای اداره کلونی های بزرگ و کوچک انسانی، و حتی با نظر به دیگر موجودات، جهانی، خلق و پدیدار کنند،
سیستم تفکری و عملی کوروش بزرگ در ایران مثال آن است، نظریه شوراها و دخیل کردن نظر مردم در هر جمع کوچک و بزرگ، در راهبری جامعه توسط پیامبر اسلام، که همین شوراهای شهر و روستای ما اجرای آن است، نظریه جمهوری و پارلمانی که یونانیان آن را پایه گذاری و تمرین کردند، که مجالس ملی کشورها بازمانده آن است، و مهمتر از همه نظریه دمکراسی که ره آوردی جدید و کارآمد، در سیستم اداره جوامع جدید و پیشرو، در فرهنگ نوپا، و اما پیشرو به خصوص در غرب است که مهمترین بحث آن دخالت انسان ها در تعیین سرنوشت خود، و اداره جامعه، آزادی و پیشرفت را، با محوریت انسان مد نظر دارند، این ها طرح های خلاقانه بشر بعد از دست کشیدن خداوند از خلق جدید است، که کار خلقتِ به نوعی بر زمین نمانده، کار خالق را ادامه دار کرده است.
صعودها هر یک دنیایی از عرفان، اندیشه، مردمداری، انسانیت، تفکر و از همه مهمتر ارتباط انسان با خواستگاه خود یعنی طبیعت است، آنجا که او را گِلی خلق کردند و به آقای جهان تبدیل گردید، و این روزها در کنفرانس محیط زیستی گلاسکو در بریتانیا، و همچنین پیش از آن در ایتالیا، همه با آمار خسارات، و آینده نامعلوم زمین در اثر بی توجهی این "آقا" به محیط زیست آشنا شدند، کنفرانسی که سخنان گفته شده در آن، تن انسان مسئول را می لرزاند، که چطور این آقا، خود و دیگران را در معرض خودخواهی، تکبر و مصرف زدگیِ خود قرار داده و به خطر انداخته است.
گرچه خداوند در بالا و در پس و پیش نیست، و بهترین جایگاه او قلب کسانی است که به او متوجه اند، اما به رسم افکار دوره کودکی، خدا را همچنان در این بالا می بینم، و کودک درونم بالای قله را نزدیکترین به او از بعد مسافت دیده، همواره آنرا نیایشگاهی نزدیک به او، و خالی از اغیار شناخته، و دست های ما این بالا همچنان رو به آسمان است، و دعاهای مان هم همان خواسته هایی است که فقرا از سازمان بهزیستی و کمیته امداد امام خمینی دارند! با بیانی دیگر، ادبیاتی در شان و...
تهران در لحاف مه و آلودگی عکس از جانپناه شیرپلا
تهران در لحاف مه و آلودگی عکس از جانپناه شیرپلا
زیبایی برف و آفتاب در هوای زلال قله و لحافی از مه و آلودگی روی تهران
زیبایی برف و آفتاب در هوای زلال قله و لحافی از مه و آلودگی روی تهران
قله کلکچال و آفتاب صبح و برف ها
قله کلکچال و آفتاب صبح و برف ها
خط الراس قله توچال زیر آفتاب زیبا
خط الراس قله توچال زیر آفتاب زیبا
بهترین هوا و زلال ترین آسمان که قله توچال را به دیدگاه دماوند تبدیل می کند
بهترین هوا و زلال ترین آسمان که قله توچال را به دیدگاه دماوند تبدیل می کند
برف های قله در کنار جانپناه قله توچال و چشم انداز دماوند
برف های قله در کنار جانپناه قله توچال و چشم انداز دماوند
مسیر بین ایستگاه هفت تله کابین و قله توچال
مسیر بین ایستگاه هفت تله کابین و قله توچال
مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب :
سرانجام کسانی که بعد از انقلاب، ریاست بر قوه اجرا را، با رای مستقیم مردم به عهده گرفته اند، بسیار سوال برانگیز و قابل تعمق است، و محققین سیاسی، اجتماعی و حتی امنیتی کشور، باید روشن کنند که در چه اتمسفری و چرا این چنین نخبگان کشور، از همه اقشار، ضایع و پتانسیل عظیم آنان نابود شد. اما آنچه آینده را رقم می زند، روند جاریست، که بنیان آینده را می ریزد؛ و روند جاری در سال های بعد از پیروزی انقلاب، متاسفانه آینده بعد از خود را با ریزش های بیشمار رقم زد، روندی که همچنان ادامه دارد؛ چتر بزرگی که انقلابیون دخیل در مبارزه برای پیروزی انقلاب 1357 را با همه خوب و بد شان و... از همه طیف ها در ذیل خود گرد آورده، و به اتحاد رسانده بود، از هم گسست، و یا به سرعت آب رفت، و هر چه گذشت شمولیت مشمولین زیر آن چتر بزرگ، کاهش یافت؛ به طوریکه، این چتری بسیار گسترده و بزرگ که شامل همه ی مبارزین، از چپ و راست، مذهبی و غیر مذهبی، مسلمان و غیر مسلمان، معتقدین به ایدئولوژی شرقی، غربی و... را، حول محور مبارزه با سیستم دیکتاتوری فردی، و پایان سیستم پادشاهی، و ایجاد جمهوری متکی به رای مستقیم مردم، گرد هم آورده بود، و همه را در بر گرفته بود، از هم پاشید، و بسیاری را از قطار انقلاب، و حتی صحنه کشور و... پیاده کرد، و مبارزینی را حتی به دامن دشمن کشاند (مجاهدین خلق و...).
با پیروزی انقلاب، این شمولیت عظیم، به مرور و گاه به سرعت آب رفت، و هر چه زمان گذشت، از تعدد حاضرین در زیر این چتر کاسته، و روند خالص سازی حاضرین در صحنه انقلاب و کشور، شدت و تمرکز بیشتری به خود گرفت، و این پروژه خالص سازی تفکر و افراد منتسب به انقلابیون، و طرفداران انقلاب، آنقدر ادامه یافت که دامن یاران خمینی را هم گرفت، و اکنون گروه هایی که زمانی انقلابی ترین بودند، و بدین لحاظ، عنوان "خط امام" را نیز از آن خود کرده، که به واقع اطرافیان او، در زمان حیات مبارزاتی و زمامداری اش بودند، نیز از این جریان خالص سازی بی نصیب نماندند، و اکنون حتی آنان نیز از دایره انقلاب، و انقلابیون، اخراج و به جریان "فتنه" مشهورشان کرده، یا تحت تعقیب، یا دارای پرونده های اتهامی، یا فاقد صلاحیت و... تشخیص داده شده، از گردونه کشور و دست اندرکاران اخراج شده اند.
روندی که در تاریخ این انقلاب انگار از همان ساعات اولیه پیروزی آغاز گردید، و بسیاری به نفع دیگران، از صحنه مجبور به خروج گردیدند؛ آخر و عاقبت تمام روسای قوه اجرایی (به جز یک استثنا)، نشان از جنگ قدرت، و در واقع اوج مبارزه ایی دارد که برای تسخیر صحنه در جریان بود، و این خالص سازی، به نفع گروه های سیاسی دخیل در امور کشور، پروژه ایی است که عمر انقلاب را دارد، شاید قبل از انقلاب هم زیر پوست جریان مبارزه وجود داشته، اما نمود عینی آن بعد از پیروزی روشن گردید.
سید ابوالحسن بنی صدر [1] اولین رییس جمهور منتخب توسط مردم ایران، بعد از دولت موقت مرحوم بازرگان بودند، که سکان کشور انقلابی را به عهده گرفت، دعوای دو جناح طرفدار او و مخالفینش در اول انقلاب، قابل تعمق و مطالعه جدیست، که این دو گروه به دنبال چه بودند، که این چنین همسنگران دوره مبارزه، در مقابل هم قرار گرفتند؟! بنده خود با بنی صدر بیشتر در زمان جنگ آشنا شدم، و تنها چیزی هم که از او در آن هنگامه خون و ویرانی می شنیدیم، "خیانت" او در جریان جنگ بود! البته مصداق این خیانت هرگز گفته نشد، تنها مواردی که اشاره می شد، این بود که او به نیروهای مردمی سلاح و مهمات کافی نمی داده است، و در راهبردهای جنگی، این و آن کرده است و...
اما آنچه روشن است بنی صدر تا آخرین لحظه بر مواضع خود ماند، و مُرد، و به آرمان خود ایمان داشت، او از قشر درس آموختگان انقلابیون مسلمان بود، که در مقابل چپ (کمونیسم، مارکسیسم و سوسیالیست ها) که بیشتر قشر فرهیخته و درس آموخته انقلابیون را، از آن خود کرده بودند، اینان افراد کمی بودند که، هم درس آموخته دانشگاه ها و مراکز علمی بودند، و هم چپ سازمان یافته در گروه های تشکیلاتی و حزبی نبودند.
این است که جریان مهندس مهدی بازرگان، دکتر علی شریعتی، بنی صدر و... را می توان قشر مسلمانان انقلابی دانش آموخته ایی دانست، که در روند انقلاب ،در همان اوایل حذف شدند، و متاسفانه جریان انقلابی مسلمان دارای سوابق علمی، بی سر شد، سری که دروس آکادمیک را می دانست، و می توانست در عدم انحراف انقلاب، و دولت انقلابی، بسیار موثر باشد، اما متاسفانه حذف گردیدند، و در مطالعه سرنوشت این انقلاب، باید به این فاکتور مهم اهمیت داد، و آنرا نیز مطالعه کرد، و علل و عوامل آن را استخراج نموده، آسیب شناسی کرد، که چرا در حکومت انقلابی و اسلامی، چنین جریانی نمی گنجند.
نسل انقلاب کرده، امروز پخته تر از گذشته، به مرور خاطرات خود، و انتقال تجربه آن به نسل بعدی می پردازند، متنی که می آید، برایند مصاحبه ای است که با یکی از قضات دادگستری، دخیل در برهه ایی از تاریخ این کشاکش، بین جریانات انقلابی، در محکمه عدل به رسیدگی به آن پرداخت، خاطراتی از سال های اولیه انقلاب، تا اواخر سال 1361 خورشیدی :
بنی صدر و پرونده هایش :
" مرحوم بنی صدر به همراه مرحومان (صادق) قطب زاده [2] و (ابراهیم) یزدی [3] ، را زمانی "سه تفنگدار خمینی" می گفتند؛ این اصطلاحی بود که در قسمت های غرب کشور، که من آن موقع ها در آنجا مشغول به کار بودم، به این سه نفر اطلاق می کردند، وقتی آقای خمینی (در 12 بهمن سال 1357) به کشور برگشت، و می خواست کشور را (بعد از پیروزی انقلاب) به نظم برگرداند، به این ها می گفت که، بروید برای مردم سخنرانی کنید، لذا آنها هم طبق همین روال و وظیفه، به کوشه و کنار ایران می رفتند، مردم را جمع می کردند، با آنان سخن می گفتند، از جمله سخنرانان آن روزها، مرحوم بنی صدر بود، که تازه به رحمت خداوند رفت، که بیش از همه هم، حرف می زد، آخوند نبود، ولی به سبک آخوندی حرف می زد، این نیز شاید بدین دلیل بود که پدرش آخوند بود. پدرش اهل همدان است، اما در همدان شهرت چندانی نداشت، و عالم دینی، شناخته شده ایی که مردم به او مراجعه کنند، مثل آخوند همدانی، حاج عالم، ملا حسینقلی ... نبود.
آقای خمینی خیلی عجله داشت، که زودتر وضع کشور رو به راه شود، لذا خیلی تعجیل داشت که انتخابات ریاست جمهوری به هر وضعی که هست سریع صورت پذیرد، هر چه زودتر؛ تمام انرژی آقای خمینی صرف این می شد، و می گفت شاید من بروم (بمیرم)، لذا تا پیش از این، کارها باید به سامان برسد، تاکید روی انتخاب رییس جمهور داشت، به شورای انقلاب، بازرگان و... نیز بر این امر تاکید زیادی داشت، لذا آنان هم زود، آیین نامه اش را تهیه کردند و...، و انتخابات انجام گرفت.
کاندیداها هم مشخص شد، یکی همین آقای بنی صدر، حسن حبیبی، قطب زاده و...، بودند، همین سخنرانی ها هم، محبوبیت آقای بنی صدر را زیاد کرده بود، وضعی شده بود که اگر از سطح جامعه آماری از علایق رای دهندگان بر می داشتی، تقریبا همه می خواستند به ایشان رای بدهند، ولی خود من، چندتا سخنرانی از ایشان را گوش کردم، مورد پسندم نبود، به عنوان مثال اوایل سال 1358 که تازه از امریکا به ایران برگشتم (دانشجوی دوره دکترا بودند)، در یکی از سخنرانی های ایشان در دانشگاه پلی تکنیک، با یکی از دوستان حاضر شدیم، سخنرانی اش، خیلی بد بود، بیشتر در مورد ازدواج و... صحبت کرد، که من از این امر خیلی متنفرم، این طرز فکر من است، بیشتر در مورد مسایل خانواده، و همجنین چیزهایی که الان آقایان امروز هم می گویند، صحبت کرد، و مطلب بدرد بخوری در سخنانش نیافتم،
همدانی ها هم تعریف و تمجید مناسبی از بنی صدر و پدرش نمی کردند، موقع انتخابات ریاست جمهوری در یکی از شهرهای غرب کشور بودم، در جلسات هم شرکت داشتم، همه او را قبول داشتند، و همه فکر می کردند که برنده انتخابات هم او خواهد بود؛ روحانیت خیلی دیر فهمید که بنی صدر برای آنان مناسب نیست، آنها موقعی به امامان مساجد و جمعه ابلاغ کردند که به بنی صدر رای ندهید، که دیگر کار از کار گذشته بود، این اعلام در سحر روز انتخابات صورت گرفت، و مردم هم، صبح انتخابات از خواب بیدار شدند، و به بنی صدر رای دادند.
یادم هست وقتی در حوزه رای گیری برای رای دادن رفتم، خودم شخصا 15 عدد رای برای مردم متقاضی نوشتم، که از من می خواستند برایشان نام بنی صدر را در برگه رای بنویسم، من هم خطا نمی کردم، و به رسم امانت برای آنها، نام بنی صدر را در برگه های رای شان می نوشتم، در حالی که خودم، طبق شناختی که از ایشان پیدا کرده بودم و او را دوست نداشتم، به حسن حبیبی رای دادم، و وقتی آرا را آوردند و شمردند، در آن شهر فقط یک نفر به حسن حبیبی رای داده بود!
آن موقع خود آقای خمینی هم مریض بود، و در بیمارستان قلب شهید رجایی بستری بودند، و او را به حیاط همان بیمارستان آوردند و حکم بنی صدر را آنجا تنفیذ کرد، در همین چمن بیمارستان، که حتی حال نداشت که از جای خود بلند بشود، و حکم را به رییس جمهور منتخب بدهد، و نشسته حکم را دادند.
این زمانی بود که عراق هم جنگ را شروع کرده بود، و از سویی آقای خمینی فرماندهی کل قوای مسلح کشور را هم به رییس جمهور (بنی صدر) داده بودند، این در حالی بود که ارتش از هم گسیخته، و سپاه و کمیته تازه تشکیل شده بودند، و بنی صدر خود را همه کاره می دانست، اما دستوراتی که می داد، مورد قبول ارتشی های قدیمی هم نبود، فرماندهی نمی توانست بکند، اصلا کارش هم این، و در تخصص او فرماندهی جنگ نبود، آن موقع می گفتند، بنی صدر در حال انجام کاری است که کودتا کند، لذا عده ایی این شعار را علیه او می دادند که "سپهبد پینوشه، ایران شیلی نمی شه"، می گفتند بنی صدر می خواهد پا تو کفش ولایت فقیه کند، و بساطش را برچیند.
آقای خمینی آدم خاصی بود، ابتدا به ساکن حرفی نمی زد، و به این شعارها علیه بنی صدر، واکنشی نشان نمی داد، که درست است یا غلط، و... ، از طرفی عجله داشت که بلافاصله بعد از انتخابات ریاست جمهوری، انتخابات مجلس نیز برگزار شود، و مجلس بعد از انقلاب نیز تشکیل گردد، و کشور در مدار قانونی قرار گیرد، و لذا به فاصله کمی هم، مجلس را تشکیل دادند، و در قانون اساسی این را پیش بینی شده بود، که باگر رییس جمهوری مشکل پیدا کرد، چه باید بکنند، مجلس اول هم بیشتر در دست تندروها، و کسانی بود که با بنی صدر مخالف بودند، نهایتا هم آقای خمینی می گفت که هر چی قانون می گوید، عمل کنید، لذا کار بنی صدر به مجلس رفت، و رای عدم کفایت دادند، و بنی صدر فرار کرد.
در این گیر و دار من در تهران، در امور قضایی مشغول بودم، و پرونده های زیادی، در دادسرا علیه بنی صدر تشکیل شده بود، شکایت های زیادی که بیشتر شاکی ها نمایندگان مجلس بودند، و بعضا مردم، البته عکس آن هم وجود داشت، و طرفداران بنی صدر هم شکایت های زیادی را علیه دشمنان او، کرده بودند، این پرونده ها به شعبه های بازپرسی زیادی رفته، و چون دعوای بزرگان بود، از ترس، بازپرس ها به بهانه های مختلف از رسیدگی به آن سر باز می زدند، و آنرا از سر خود رفع کرده، زیر بار رسیدگی به آن نمی رفتند.
ولی من قبول کردم که رسیدگی کنم، 50 الی 60 شاکی در این پرونده ها بود، که بیشتر شکایت ها این بود که بنی صدر افترا زده، دروغ می گوید، توهین می کند و...، خوب این ها، همه جرم بود، ما به واسطه شغلی که داشتیم می دانستیم که باید شئونات رییس جمهور را رعایت کرد، ولی نمی توانستیم بگوییم که به شکایات هم رسیدگی نمی کنیم، و او هم، البته آدم بزرگی بود، از شُکّات تحقیق کردم، دیدم همه بدین شکایت خود اصرار دارند، که در فلان جلسه، این را گفته، و در فلان جا، آن را گفته و...، خود آقای بنی صدر هم البته بسیار هم پر حرف بود، شاکی ها هم می گفتند که، این توهین به ماست، این توهین به اسلام است و...
در شغل ما وقتی تحقیق تمام می شود، و قاضی می بیند که دلایلی که در خلال پرونده جمع کرده و... نسبتا اتهام را موجود است، متهم را به بازپرسی فرا می خواند، البته بازپرس کارش این است که، به این نتیجه برسد که با توجه به دلایل موجود، اتهام نسبتا وجود دارد، یا نه، آن موقع متهم را احضار می کند، احضار متهم هم فرم های خاصی دارد، فرم های احضاریه ایی که، مردم هم اغلب از آن بدشان می آید، که عنوانش این است که آقای/خانم ... ظرف سه روز برای ارایه توضیحات، در شعبه بازپرسی .... حاضر شوید، و گرنه جلب خواهید شد"،
من حتی برای آقای بنی صدر، این فرم احضاریه را هم نفرستادم، به جهت احترام، نامه ایی را تنظیم،، و محرمانه که کسی هم نفهمد، با متنی محترمانه، برای شخص ایشان ارسال کردم، که برای ادای توضیحات حاضر شوید، مخصوصا هم به مدیر دفترم گفتم که، این نامه محرمانه برود، و کسی متوجه این امر نشود،
وقتی نامه رفت، چند روز بعد، مرحوم منوچهر مسعودی [4] که مشاور حقوقی بنی صدر بود، (مشاور فرهنگی ایشان هم آقای موسوی گرمارودی بودند، که زنده هستند، با آقای گرمارودی همکلاس بودیم)، آقای مسعودی اگرچه مرا می شناخت ولی در دانشگاه، از سال بالاتری ها بود، اما در موقع خدمت سربازی با هم در یک گروهان بودیم، آقای مسعودی نزد من آمدند و گفتند، آقای بنی صدر به من گفته است، برو تحقیق کن، این بازپرسی که مرا احضار کرده، چطور آدمی هست؟، بعد که دید من هستم، گفت، به او می گویم که "او خود من است (مسعودی)"، مسعودی گفت که "آقای بنی صدر در بازپرسی حاضر خواهد شد"، اما سه روز بیشتر طول نکشید که گفتند، بنی صدر از کشور فرار کرده، و این پرونده ناتمام ماند.
اما در جهت عکس هم، این پرونده وجوهی داشت، مهمترین مخالفین بنی صدر یکی همین آقای هادی غفاری، یکی هم شهید محمد منتظری بودند که، خودشان دار و دسته ایی بودند، این پرونده هم در کنار آن پرونده های شکایت از بنی صدر، وجود داشت، او رفت و بالطبع پرونده بنی صدر راکد شد، اما پرونده مخالفین او قابل رسیدگی بود، چرا که شاکیان و متشاکیان هر دو حاضر بودند.
یکی از این پرونده ها، پرونده فردی بود که توسط طرفداران آقای هادی غفاری در خلال یک متینگ سیاسی، با قنداق اسلحه مورد ضرب و جرح قرار گرفته بود، و دندان هایش را شکسته بودند، دو سه نفر دیگر هم در این درگیری کتک خورده بودند، اما شدیدترین مورد، در این درگیری، همین مورد بود،
دادستان تهران که فوت شده اند، که خدایش رحمت کند، آدم بسیار محافظه کاری بود، با او قبلا در سال 1354 سفر حجی را، با هم انجام داده بودیم، و با من دوست بودند، در این رابطه به من توصیه و مشورت می داد که، "این هادی غفاری را به اینجا نیاور، که دادستانی را به هم خواهد ریخت"، و به نوعی توصیه می کرد از پیگیری این پرونده امتناع کنم، ولی من به این توصیه ها گوش نکردم،
پرونده دیگری که در کنار این پرونده وجود داشت، مربوط به شکایت یک افسر راهنمایی رانندگی از امام جمعه و رییس دادگاه انقلاب یکی شهرستان ها بود، که ظاهرا در مسیر جاده، تخلف رانندگی کرده بود، و این افسر راهنمایی او را توقف داده، که متخلف گفته بود من امام جمعه و رییس دادگاه فلان شهر هستم، و تو غلط کردی که ما را جریمه می کنی، و او را با انتهای کلت کمری اش مورد ضرب و جرح قرار داده، و صورتش را زخمی کرده بود، این مورد پرونده را هم کسی رسیدگی نمی کرد، من به دنبال این بودم که این پرونده ها را هم مورد بازپرسی قرار دهم،
از جمله سعی می کردم بفهمم که، آیا ضارب بواقع رییس دادگاه انقلاب بوده یا نه، از این رو به آقای موسوی اردبیلی که در این رابطه مسئول بودند، نامه نوشتم و از هویت این رییس دادگاه انقلاب سوال کردم، ولی هرچه نامه می نوشتم، که مسئول دادگاه انقلاب فلان شهرستان چه کسی است، جواب نمی دادند، و من هم نا امید نمی شدم و مرتب، بر نامه ارسالی خود تعقیب می زدم، اما پاسخی نمی آمد.
انگار فردی به آنها سپرده بود، که با این بازپرس همکاری نکنند، در نهایت هم مدیرکل حوزه شورای عالی قضایی، نامه تندی به من نوشت، که شما قاضی ماذون هستید، قاضی ماذون که نمی تواند، کسی را که به او اذن قضاوت داده احضار کند؛ من گفتم، همه کشورها می دانند که قاضی از طرف حکومت و یا ملت ماذون است، ولی در عین حال هم، همه می دانند که او مستقل است؛ ولی آقایان این مفهوم را نمی فهمیدند.
من هم جواب این نامه را دادم، و پرونده ها را نیمه کاره، رها کرده و به کناری نهاده، و از دادگستری خارج شدم، و بدین ترتیب اعلام کردم که، من قاضی ماذون هستم، ولی قاضی مزدور نخواهم بود؛ و این پایانی بود بر خدمت من در دستگاه قضا.
در همه کشورها و سیستم های قضایی، قاضی ماذون است، قاضی یا ماذون مردم است (مثل قضات در بعضی از ایالت های امریکا)، یا ماذون از طرف رییس حکومت، مثل همین که رییس قوه قضائیه را رهبری تعیین می کند و...؛ ولی این به معنی تابعیت قاضی از مقام مافوق در زمینه قضا و پرونده هانیست، وقتی قاضی، به مسند قضا نشست، مستقل است، و حتی همان کسی را که، به او حکم قضاوت داده را نیز، اگر جرمی مرتکب شد، می تواند رسیدگی کند. این همان اصل استقلال قضایی است، که از آن در جوامع متمدن سخن گفته می شود، قاضی ماذون هست، ولی مزدور و یا تابع در امر قضا نیست، و شخصی که به قاضی اذن قضایی می دهد، نمی تواند بگوید این بیاید، آن نیاید، این بکن، آن نکن و...
این آخرین پرونده مورد رسیدگی من در دستگاه قضا بود، و در اواخر سال 1361 دستگاه قضایی را ترک کردم، متاسفانه بعدا متوجه شدم روی پرونده من نوشته اند، "ایشان ضد روحانیت است، و مورد وثوق نیست". با خود گفتم مگر کار قحطی است، قاضی نمی تواند در حالی که فرمان از بالا می آید، کار کند، قضاوت با توصیه نمی شود، ما هم نمی خواستیم که این بشود، ولی متاسفانه شد،
کار قوه قضاییه این نیست که "برو کارخانه راه بینداز"، اگر این شد، یعنی برو تو سر مردم بزن، این کار قاضی نیست؛ البته چاره ایی هم ندارند، در وضعیت فعلی کشور که در حالت خاصی قرار دارد اجمالا برای بقای نظام راهی جز این وجود ندارد که قوای سه گانه مملکتی همه با هم، و در یک خط باشند زیرا بقای سیستم ملاک می باشد، نه رعایت اصل تفکیک قوا، به نحوی که دانشمندان غربی مثل رسو و مونتسکیو عنوان داشته اند. بنابراین وضعیت فعلی در ایران کاملا یک وضعیت استثنایی است که به ناچار می بایست فعلا این وضع را ادامه دهند. زیرا متجاوز از 43 سال است که فسادهای زیادی انجام شده که به آن رسیدگی نشده، و رسیدگی به آن در این وضعیت برای توده عوام خود یک مُسَکن بوده، و رضایت خاطر آور است. اما همه می دانند که این کاری بسیار غلط است، این یعنی قرار دادن قوه قضاییه در دست قوه مجریه؛ اینگونه خروج از ریل، به نظر من بدرد نمی خورد، و قاضی با شرافت که برای کسب درآمد به این شغل نرفته باشد، این نوع سیستم را رها می کند، چرا که بچه هایش اگر این نان را بخورند، وای به حال آنها خواهد بود. این طرز فکر من است، خواه آقایان قبول داشته باشند، خواه که نداشته باشند.
در هر دو سوی این پرونده ها، مقامات قضایی نمی خواستند که مقام دادگاه انقلاب و یا آقای هادی غفاری مورد اتهام قرار گیرد. لذا از فاش شدن هویت آنان برای بازپرس پرونده، جلوگیری می کردند، من مرتب با شورای عالی قضایی به دنبال هویت رییس دادگاه انقلاب مذکور بودم، ولی با من همکاری نمی شد.
این اصلا ربطی به ضدیت با آخوند، نداشت، و در واقع من به وظیفه قضایی خود عمل می کردم، و به واقع هم، به آخوند درست، خیلی هم علاقه داشتم، و عمرم را با آنها گذرانده بودم، ولی آخوند غلط را هم قبول نداشته و ندارم. هر قاضی باشرافتی هم که بود، نباید ادامه کار می داد. قاضی که برای اساس تامین حقوق زن و بچه خود نیامده باشد تا کار قضایی کند، در این نوع کار قضایی ادامه نمی دهد. بدین ترتیب نه پرونده بنی صدر مورد بررسی، و به نتیجه رسید، و نه پرونده این ها، که این پرونده ها به واسطه این کارشکنی ها و... رسیدگی نشدند.
(سوالی که در اینجا وجود دارد این که چقدر احضار بنی صدر به دادگاه در فرار وی موثر بود؟) یقین دارم که آقای بنی صدر از نامه درخواست حضور در بازپرسی نترسیده بود، من این را یقین دارم، برای این که از طریق مشاور قضایی خود، آقای مسعودی در مورد من تحقیق کرد، و او مرا به خوبی می شناخت که قصد آزار و... بنی صدر را ندارم، او خود می دانست حتی در صورت اثبات این جرم، تنها منجر به حکم جزای نقدی، در حدی ناچیز می شود، نهایت این پرونده این بود که قرار قول شرف صادر کنم که هر موقع گفتیم، در بازپرسی حاضر شوند، و این را مرحوم مسعودی می دانست، اتهام اقای بنی صدر توهین و... بود، و جرمی که منجر به نقص عضو و ضرب و جرح شده باشد، اتفاق نیفتاده بود، و این توهین و... به حکم محکمی منتهی نمی شود، توهین های حرفی مجازات دارد، ولی خفیف است،
در این پرونده ها، دو گروه با هم درگیر بودند، یکی به رهبری هادی غفاری و شهید محمد منتظری از یک طرف، که علیه بنی صدر عمل می کردند، و از آن سو هم آقای سلامتیان نماینده مجلس از اصفهان بود، که شاکی از طرف مقابل بود، آنها بنی صدر را متهم می کردند که آمده است تا بساط روحانیت را از حکومت برچیند، البته خود آقای خمینی هم تا موقعی که در فرانسه بودند با نظر بنی صدر همراه بود (رفتن خود و روحانیت به حوزه بعد از پیروزی)، اما ایشان بعدها که به ایران برگشتند، نظرش را عوض کرد، و گفت که، من اشتباه کردم، اگر و از نظرم بر نمی گشتم، مشروطیت دوم درست می شد، خمینی آدم راستگویی بود، حرف خود را رک می گفت، او می گفت من فهمیدم که اگر از حکومت کنار بکشیم، مثل دوره مشروطیت خواهد شد، که "اصل طراز" در قانون اساسی مشروطیت اجرا نشد، که یک چیزی مثل همین "شورای نگهبان" الان، در زمان مشروطیت از این اصل، مد نظر بود.
و خمینی خود گفت، اگر شرایط آنگونه که بود، ادامه می یافت، دوباره روحانیت هیچکاره می شود، و مملکت سکولار اداره می گردید، اینجا البته آقای خمینی درست فکر می کرد، او نظرش برگشت، و نظرش را هم با دلیلش رسما و علنا به مردم عنوان داشت، این بود که به حوزه برنگشت، تا مثل مشروطه نشود، چرا که می دید این آقایان اروپا دیده، مثل دوره شاه، روحانیت را به بازی نمی گیرند، و بنی صدر هم تا زمانی که با آقای خمینی در اروپا و در جریان انقلاب بود، هر دو یک نظر را در این رابطه داشتند، ولی وقتی روحانیت به ماندن در حکومت نظرش برگشت، مقابل هم قرار گرفتند.
بنی صدر طرز فکر روشنی نداشت، در حالی که حرف های دکتر محمد مصدق، روشن بود، و همه می دانستند که مصدق به دنبال چیست، مصدق می گفت "آقایان روحانیت شما قشری از اقشار این جامعه هستید، می توانید حزبی تشکیل بدهید، یا ندهید، ولی در انتخابات شرکت کنید، اگر در مجلس اکثریت به دست آوردید، قدم تان بر چشم، ولی اگر رای نیاوردید، حقوق ممتازه برای خود از این کشور درخواست نکنید"؛
ولی من که ندیدم بنی صدر، در خصوص حضور روحانیت در قدرت، چنین روشن سخن بگوید، شاید در مخیله اش هم نمی گنجید، نمی گفت که من قایل به ولایت فقیه نیستم، اگر به این روشنی صحبت می کرد که، شب انتخابات روحانیت متوجه نمی شد که او با روحانیت زاویه دارد، تازه همین را هم روحانیت، به واسطه جواسیس خود در بین طرفداران بنی صدر فهمیدند، وگرنه نمی فهمیدند.
رضا شاه و مصدق اگر نیامده بودند، روحانیت هم اکنون در قدرت نبود، رضاشاه کشور سازی (State Building) کرد. سیستم فعلی حاکمیت در ایران، چه دستگاه قضایی آن، و چه حکومت را، کسی در دنیا درک نمی کند، اما در مقابل به نظر می رسد رضاشاه و فرزندش، پدر و پسر کشور را ساختند، و آنرا آماده ساختند، به نحوی که روحانیت در سکانداری کشور زحمات زیادی متحمل نشد، اگر این ساختار و تشکیلات ایجاد شده نبود، و روحانیت می خواست که کار کند، یک چیزی شبیه افغانستان فعلی اتفاق می افتاد، همانگونه که طالبان اکنون با مشکل مواجه شده اند، حال آنکه در ایران تشکیلات و ساختار وجود داشت، و لذا روحانیت به راحتی سوار کار شدند، و انتقال قدرت مشکل حادی را ایجاد نکرد، و این اگر نبود به حتم روحانیت با مشکل جدی مواجه می شدند و روحانیت هرگز نمی توانست در کوتاه مدت این تشکیلات و ساختار را ایجاد کند، و در نتیجه دچار هرج و مرج و گرفتاری های زیادی می شدند، همانگونه که طالبان اکنون دچار مشکل اند.
از سوی دیگر اگر چنانچه مرحوم مصدق هم پیروز می شد، روحانیت به این سطح که الان شاهد هستیم، نمی توانست تمام حکومت را بدست گیرد، بنابراین شکست دکتر مصدق، به نحوی به نفع حکومت فعلی و روحانیت تمام شد. در به وجود آمدن این شرایط، هم امریکا، هم حکومت پهلوی و هم مردم ایران مقصر و شاید به نوعی نادم باشند، امریکایی ها اگر این نمی کردند، اکنون دچار حاکمیت فعلی ایران نمی شدند، مردم ایران اگر از مصدق به اندازه کافی حمایت می کردند، دولت او شکست نمی خورد و روحانیت نیز در نتیجه به قدر سهم خود، از حاکمیت و دولت منتفع می شدند، و منجر به این وضع نمی گردید، که تمام حکومت به دست روحانیت بیفتد، و پهلوی ها هم اگر حکومت مصدق را تحمل می کردند، این چنین تمامش را نمی باختند، و آنچه مسلم است، اشتباهات تاریخی چیزی نیست که همان لحظه، آثارش را بتوان دید، بلکه باید زمان بگذرد، تا نتایج آن روشن و مشخص شود، اکنون نتایج اشتباه تاریخی آن سه ضلع، را همه طرف های درگیر در این اشتباه تاریخی می بینند.
حاکمیت کنونی ایران در دنیا دوستی در بین دولت های جهان ندارد، ممکن است در بین مردم دنیا کسانی آنها را دوست داشته باشند، اما دولت ها نه، چراکه، سیستم حاکمیت ما، با دنیا تطابق ندارد، چرا که فرهنگ دنیا را قبول ندار،یم منظورم دنیای حاکم است، نه دنیای محکوم، در بین محکومین، شاید کسانی طرفدار داشته باشیم".
[1] - سید ابوالحسن بنیصدر (۲ فروردین ۱۳۱۲ – ۱۷ مهر ۱۴۰۰) سیاستمدار و اقتصاددان و نخستین رئیسجمهور ایران بود. وی ریاست شورای انقلاب را نیز برعهده داشت. بنیصدر با تثبیت قدرت روحانیون حزب جمهوری اسلامی و نهادهای انقلابی زیر نظر آنان مخالف بود و دوران ریاست جمهوری او با تنشهای بسیار و رویدادهایی چون انقلاب فرهنگی و حمله عراق به ایران همراه شد، تا اینکه در ۳۱ خرداد همان سال، با رأی مجلس شورای ملی (در حال حاضر مجلس شورای اسلامی) استیضاح شد و در ۱ تیر بهطور رسمی از مقام خود عزل گردید. سپس به همراه مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق، از ایران خارج شد و در فرانسه در مقام «رئیسجمهور منتخب شورای ملی مقاومت» به مخالفت با حکومت جمهوری اسلامی پرداخت. بنیصدر در سال ۱۳۶۲ پس از حضور مجاهدین در عراق و در اعتراض به خطمشی آنها، از این شورا جدا شد.
[2] - صادق قطبزاده (زاده ۴ اسفند ۱۳۱۴ – درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۶۱) مبارز انقلاب و مرید آیت الله روح الله خمینی، از مخالفان ضدحکومت پهلوی، و یک سیاستمدار اهل ایران بود که پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ دارنده مناصب وزیر امور خارجه و مدیرعامل سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران و عضو شورای انقلاب بود. قطب زاده به اتهام توطئه علیه حکومت جمهوری اسلامی و توطئه برای ترور امام خمینی اعدام شد.
[3] - ابراهیم یزدی (۳ مهر ۱۳۱۰ – ۶ شهریور ۱۳۹۶)،[۲] عضو شورای انقلاب، وزیر خارجه و معاون نخستوزیر در دولت موقت انقلاب، نماینده شهر تهران در مجلس اول و دبیرکل نهضت آزادی ایران بود. ابراهیم یزدی در دوران اقامت سید روحالله خمینی در نوفللوشاتو، فرانسه از مشاوران او بود. او پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ ایران، به همراه روحالله خمینی به ایران بازگشت.
[4] - با منوچهر مسعودی در سربازی با هم بودیم، آدم خیلی خوبی بود، آنجا ارشد گروهان ما هم بود، با آقای کشاورز که در پرونده کرباسچی شهردار تهران وکیل پرونده بود، کشاورز و مسعودی مسن ترین بودند، و لذا ارشد گروهان شدند. غذا را تقسیم می کردند و... مسعودی یک حقوقدان بود و آدم در خط سیاست، و طرفدار شریعتی و... نبود، این طوری که در ذهن من است آدم سیاسی نبود. اما بعد از بنی صدر اعدام شد، نمی دانم به خاطر این که مشاور قضایی بنی صدر بود اعدام شد یا چیز دیگری، باید پرونده را خواند و اظهار نظر کرد.
سه شنبه 11 آبان ماه 1400 باز جدالی دیگر با عظمت و شکوه قله توچال رقم خورد، قله ایی که واقعا به قدر کافی چالشی است، که تو و عده زیادی از همنوردان را به نبردی نسبتا جدی می کشد، و حتی هیمالیانوردان هم سر و سرّ زیادی با این قله دارند، و با آن همنوا و همراه می شوند، و در هر بار صعود تمام انرژی ات را تخلیه می کند، یکی از پیشکسوتان صعودهای کم نظیر می گفت، صعود به توچال کمی از صعود به چکاد با عظمت 5671 متری دماوند را ندارد! از این رو که صعود به دماوند معمولا از محل "بارگاه سوم" آغاز می شود، و از آنجا تا قله دماوند هر کوهنوردی نزدیک به 2200 متر ارتفاع می گیرد، و این همان مقداری است که یک همنورد از پای توچال تا بالای آن صعود می کند. البته شما این فرمایش را جدی نگیرید! چرا که صعود به دماوند خود، حماسه ایی است رویایی، و البته جدی باید گرفت، چرا که منطق آن تا حدودی درست است.
زمانبندی سیزدهمین صعود :
کل زمان صعود 7 ساعت و نیم
حرکت از میدان دربند ساعت 3 و 28 دقیقه بامداد
ساعت 6 و 18 دقیقه حضور در جانپناه شیرپلا
بیست دقیقه استراحت و...
ساعت 9 و 23 دقیقه صبح حضور در جانپناه امیری
پانزده دقیقه استراحت
ساعت 10 و 46 دقیقه حضور در خط الراس
ساعت 11 و شش دقیقه، رسیدن به چکاد 3964 متری توچال
نزول پیاده از مسیر ولنجک
از قله تا ایستگاه 5 حدود دو ساعت،
حدود یک ساعت استراحت در ایستگاه 5
پایان این نزول حدود ساعت سه و نیم و بعد از ظهر در ایستگاه یک تله کابین
بی توجهی صاحبان مجموعه توچال به مشتریان :
امروز به رغم هفته قبل، تعداد صعود کنندگان افزایش چشمگیری را نشان می داد، چرا که در مسیر صعود، گروه های نسبتا زیادی عازم قله و جانپناه شیرپلا بودند، متاسفانه به رغم این که روز گذشته تماس گرفته بودم، و مامور پاسخگو در روابط عمومی مجموعه عظیم هتل های پارسیان، اعلام داشت که تله کابین توچال، فردا فعال خواهد بود، و بر اساس این استعلام بود که برنامه این صعود را ریختم، اما وقتی در جانپناه شیرپلا برای استراحت و... توقفی کردم، از خلال سخن دیگر حاضران در آنجا، متوجه شدم که تله کابین امروز تعطیل است، از همانجا مجددا به تلفن 2720 تماس گرفتم، ولی تعطیلی را تایید و...،
قسمت عمده این پیمایش، آمدن تا شیرپلاست، و اینجا جایی است که موتور حرکت کوهنوردان به اندازه کافی راه افتاده، و ادامه مسیر دیگر در ریل خود انجام خواهد شد، و به نوعی یک سوم مسیر هم حدودا طی شده است، ولی با شنیدن این خبر، اینجا در می مانی که، ادامه دهی، یا از صعود صرف نظر کرده و برگردی؛ در این کش و قوس بودم که تصمیم گرفتم، مسیر را به سوی قله ادامه داده، و از مسیر شهرستانک، از قله توچال پایین بیایم، با این ایده راه صعود را در پیش گرفتم، عده زیادی از همانجا برگشتند، چرا که آنها هم همانجا متوجه تعطیلی تله کابین شده بودند، و عده ایی هم، به رغم این، به سوی قله رهسپار شدند، از جمله سه تیم که از من جلوتر بودند، به دنبال من هم، تیم هایی را دیدم که به سوی قله در حرکند.
انگار جوانان ما اعتماد به نفس خود را از دست داده اند
از جمله همنوردان امروز در مسیر شیرپلا به قله، یک تیم دو نفره از جوانان حدود بین 25 تا 32 سال بودند، که از کنارم گذشتند، آنان بسیار تندرو و در مسیر صعود، خود را سرعتی نشان می دادند، لذا صعودشان و نزدیک شدن شان را به خود، از فاصله بسیار زیادی، پیش از این که به من برسند، زیر نظر داشتم، تا این که خود را به من رساندند، و از من نیز سبقت گرفتند، در حال عبور بودند، که از سرعت و توان شان به وجد آمدم، و گفتم : "ماشالله به این جوان ها، امید یک ایران به شماست، واقعا لذت بردم از سرعت و قدرت تان، دعا گوی همه ی جوانانم، قدردان همت شما و...". نمی دانم چه برداشتی از سخنم داشتند که، یکی از آنان روی برگرداند و با چهره ایی خندان، و سخنی آکنده از طنز گفت: "به امید ما نباشید، باز هم امید همه ما به همان جوانان دهه سی و چهل (خورشیدی) است، که حکومت پهلوی را که به آن ... بود را سرنگون کردند؛ حالا هم همان ها حریف این شرایطند، و می توانند وضع را تغییر دهند"،
از این پاسخ خشکم زد، و آه حسرت از نهادم بر آمد، که چرا جوانان ما اینقدر از مسئولیت های اجتماعی فراری اند، و حتی تحمل انتظار از خود را هم ندارند، و به نوعی انگار اعتماد به نفس خود را از دست داده اند، و تغییر شرایط خود را هم، در تصمیم و قدرت نسل های دیگر می بینند، انگار به این وضعی که دارند تسلیم و اسیر شده، خود را تصور می کنند، و می خواهند بگویند، اگر اصلاحی هم باید بشود را، باید دیگران کنند؟!
گذشته از آلودگی روز افزون جوانان به مصرف مواد نیروزا جهت ساختن هیکل های ورزشی و مردانه به صورت مصنوعی و توخالی، یا به عکس، زیر ابرو برداشتن ها و نشان دادن خود به شکل جنس مخالف، مصرف نوشیدنی های الکلی، اشاعه استفاده روز افزون از دخانیات (سیگار و قلیان که دیگر زن و مرد نمی شناسد)، که انگار روزگار ضدیت جامعه با آن تمام شده است، فراری شدن از ازدواج و قبول مسئولیت خانواده، که در روزگار تورم افسارگسیخته، گرانی های بی حد و حصر، فرار مغزها و ژن های مرغوب از کشور، گسترش استفاده از مواد مخدر صنعتی و سنتی که روح خمیدگی و خمودگی را به جامعه جوان ما تزریق می کند، و... این پدیده افسردگی ها و گریز از مسئولیت و نقش گیری اجتماعی هم، قوز بالای قوز می شود و جامعه جوان را بی اثر، و آینده ایران را مغشوش خواهد کرد، درمان این بیماری اجتماعی به سال ها کار نیاز دارد، که نمی دانم با این سرعت افزایش مشکلات، آیا جامعه ما فرصتی خواهد یافت تا یک جامعه این چنینی را به ریل سلامت روانی و اجتماعی باز گرداند یا نه، باید امیدوار بود، این تنها امید است که داروی حرکت اجتماعی برای اصلاح این وضع می باشد.
تفرجگاه شبانه دره دربند هم تعطیل شد
هفته قبل شاهد یک درگیری در میدان دربند بین چند جوان از خود بی خود، و پلیس محل بودم، نمی دانم به این علت، یا دلیل دیگر، ولی وقتی از اتومبیل پیاده شدم تا خود را جمع جور کرده، و به صعود امروزم بپردازم، با این تابلو در دهانه دره دربند مواجه شدم که :
"به استحضار کلیه شهروندان تهرانی می رساند، حسب دستور سلسله مراتب فرماندهی، از مورخ 08/08/1400 تفرجگاه دربند، از ساعت 24 الی 4 بامداد هر شب بسته می باشد، از همکاری کلیه شهروندان کمال تشکر را دارد، - فرماندهی پلیس کوهستان دربند"
در همین حال چند پسر و دختر جوان هم با نیروهای انتظامی محل در حال بحث بودند، که اجازه بگیرند و به تفریح بروند، که پلیس هم تعطیلی را به آنان گوشزد می کرد، آنان ظاهرا عنوان داشته بودند که ما به کوه می رویم، که پلیس به من اشاره کرد، و گفت کوهنوردان این لباس و ابزار دارند، و شما نمی توانید با این وضع کوهنورد باشید، و در حال منصرف کردن آنان بود، که من از آنان گذشتم و راه "پس قلعه" را در پیش گرفته و راهی صعود امروز خود شدم.
منطقه دربند از مناطق زنده شهر در این ساعات شب بود، که اینگونه تعطیل می شود، خدا کند تصمیم گرفته شده، متکی به درگیری آن روز نباشد، چرا که "برای یک بی نماز نباید درب مسجد را بست"، کاسب های زیادی اینجا از کسب خود خواهند ماند، که در این ساعات شب میزبان همشهریان شب نشین بودند، و جوانان و دیگر اقشار جامعه خسته تهران، یکی از تفریحات خود را بدین ترتیب از دست می دهند، و تنبیه همه مراجعان به دلیل خلاف چند جوان، کار درستی به نظر نمی رسد،
البته کاسب های محل هم باید از طریق سیستم خود مسئول انگاری، و شراکت در سالم سازی محیط کسب روزی، شرایط خلافکاری برخی را مسدود، و به سالم سازی اجتماع خود اقدام کنند، و در پاگیزگی محیط اجتماعی دخیل شوند، هیچ صاحب کسبی نباید اجازه دهد، محل کسب او به محل ترویج ضد ارزش هایی مثل مصرف دخانیات، الکل و... آلوده شود، ترویج کنندگان این بلایا، خود ضربات آن را تحمل خواهند کرد، آنچه مسلم است هیچکس جز خود ما توانایی نجات ما را ندارد، نه پلیس و نه دیگران، ما باید خود به سالم سازی اجتماع خود از طریق مسئولیت پذیری اجتماعی، و صرف نظر از درآمدهای این چنینی اقدام کنیم، و نگذاریم چنین آلودگی هایی مخل در نظم اجتماعی ما و آلودگی آن گردد.
محیط تفرجگاه دربند به عنوان یک تفریحگاه طبیعی و زیبا، باید از دخانیات، الکل و... پاک باشد، و این همکاری کسبه محل را هم می طلبد تا محیطی شاد، و سالم مهیا گردد، که شب زنده داران تهرانی این زیبایی حضور در دره دربند را از دست ندهند، سعه صدر پلیس در دورانی که مردم با مشکلات فراوان دست به گریبانند، مثل همیشه، خود مشکل گشاست، برخورد زیبای پلیس دربند در این شب با آن چند جوان، که با لحنی قانع کننده، و دوستانه صورت می گرفت، دلم را آرام کرد، که در میان خشونت نظامیان، دل های مهربانی هم هست که با مردم خود، و جویندگان محیطی تفریحی در این دل شب، با زبانی انسانی و مشفقانه برخورد کند.
صعود و نزول این واقعه ورزشی تا ساعت 16 و سی دقیقه بعد از ظهر به طول انجامید، اما صعودی سخت و البته به یاد ماندنی خواهد بود. هجوم ابرها به قله، تصاویر زیبای از غرق شدن در مه، و زیبایی برف و آفتاب و ابر، مدهوش کننده بود.
نمایی از جانپناه شیرپلا و آبشار دوقلو در 11 آبان 1400
نمایی از جانپناه شیرپلا و آبشار دوقلو در 11 آبان 1400
هجوم ابر و مه بر خط و الراس چکاد توچال در 11 آبان 1400
هجوم ابر و مه بر خط و الراس چکاد توچال در 11 آبان 1400
هجوم ابر و مه بر خط و الراس چکاد توچال در 11 آبان 1400
هجوم ابر و مه بر خط و الراس چکاد توچال در 11 آبان 1400
هجوم ابر و مه بر خط و الراس چکاد توچال در 11 آبان 1400
هجوم ابر و مه بر خط و الراس چکاد توچال در 11 آبان 1400
مسیر نزول در ولنجک، طبیعت پاییزی و آلودگی هوا در تهران، عکس از بالای ایستگاه 5 تله کابین توچال
مسیر نزول در ولنجک، طبیعت پاییزی و آلودگی هوا در تهران، عکس از بالای ایستگاه 5 تله کابین توچال
پاییز رنگارنگ، افسونگر و غافل کننده :
شاید زیباتر از پاییز، به لحاظ رنگ های متنوع اش و...، فصل دیگری نباشد، اما به رغم این طیف بلند و بالا از زیبایی رنگ ها، که چشم را مثل اشعه های نور حقیقت می نوازد، کافیست خود را از این ادبیات زیبایی ساز، زیبایی پرداز که غلو را مبنای کار خویش قرار داده است، جدا کنیم، سپس خواهیم دید که غمناکترین فصل سال، باز همین پاییز است و بس؛ و ما بی خود، مشغول کلماتی زیبا می شویم که روح لطیف اهل ادب آنرا می سازند. ملت هایی که درگیر چنین ادبیاتی هستند، چشم بر حقیقت می بندند، روز را شب، شب را روز، سیاه را سپید، و سپید را سیاه، جهنم را بهشت و... برای خود تصویر می کنند و بر این خیال خوشند! شاید یکی از علل ناکامی ملل خاورمیانه و شرق، در مقایسه با دنیای اطراف، که به سرعت خود را تغییر داده و پیش می روند، همین دلمشغولی ما با کلمات زیبا و خیال انگیزی است، که ما را سخت احاطه کرده اند و دنیایی مجازی برای ما بر بستری از حقیقت پوشیده شده، می سازند.
پاییز فصل بروز حقیقتی تلخ است، حکایت افتادن برگ های زنده ایی که اکسیر زندگی، یعنی اکسیژن را برای ادامه وجود ما و دیگران فراهم می کنند، آنان موجوداتی اند که هوای خفه کننده را، از زندگی دیگران جمع کرده و می زدایند، و طراوت و زندگی را برای همه آنان به ارمغان می آورند، در نبود آنان ما با افزایش آلاینده ها و تنگی تنفس و پدیده های مرگِ ناشی از آلودگی هوا، مواجه می شویم، از این رو پاییز فارغ از داستان های افسونگر ادبی، و متن های بلندی که در زیبایی اش نگاشته اند، فصل مرگ زنده ها، و زندگی دهندگان است.
اما ما غرق در تاثیرات ادبیاتی بی پایه، مدهوش رنگِ برگ های مرده ایی می شویم، که آماده ریزش و خاک شدنند، حتی از صدای شکستن و له شدن جسد خشک شده اشان در زیر پای خود لذت می بریم و بر جنازهای بیشمارشان که در پای هر درختی ریخته است عکس یادگاری از زیبایی مرگ شان می گیریم! و مرگِ آنان را فراموش کرده، زیبایی فریبنده رخسارِ مرگ دیده اشان، ما را غرق در تماشا، و شعر سرایی می کند، تا در غفلت این گم گشتگی، آنانکه به ما زندگی می دادند را، در میان بدرقه چشم های مدهوش و شاد از رنگ های آنان، روانه خاک کنیم؛
این است که رنگ سبز زندگی ساز را با شادی های کودکانه خود بدرقه کرده، و در حالیکه می دانیم، در پس این پاییز زنگارنگ، زمستانی سرد و کُشنده در راه است، فصل سردی های استخوان سوز، فصل از جوشش افتادن ها، فصل پیچیدن، و حفظ کردن خود از هجوم امواج کُند کننده زندگی، فصل خواب های طولانی و بی ثمر، و زندگی در میان چاله های تاریک، فصل در غلاف بی خبری ها فرو رفتن، فصلی که بسیاری را از ما خواهد کُشت، فصل جدایی ها، فصل هجوم بی امان تنهایی ها، فصل بی اثری های اشعه زندگی بخش خورشید، فصل نشستن و تماشای آنچه می رود، در حالی که ستبر و بی حس، نظاره گرش می شویم.
این است که در غفلت و بی خبری ماست که زیباترین فصل سال، پاییز می شود، که به واقع فصل ریزش های بسیار، و از دست دادن های بیشمار است، فصل ایستادن و تماشای مرگ، و مشغول شدن انسان غافل به رنگ های اغفال کننده زیبایی که ما را در خماری زیبایی خود فرو می برد، فصل از جوشش افتادن ها، در زمانه ایی که باید برای رهایی از نابودی، به جنب و جوش در آمد.
این است که استادان سخن، می توانند در خلال سخنرانی ها و سحر کلمات، زشتی ها، تباهی ها، سقوط ها، مرگ و نیستی ها، اسارت ها و... را برای انسان تغییر ماهیت دهند، و آنرا زیبا نمایانده، به خورد ما دهند، انسان این چنین هیپنوتیسم شده و زیبایی ها را زشت دیده، و زشتی ها را گاه زیبا می بیند. هنر چینش کلمات می تواند، همچون سحری بزرگ، نسل ها از انسان را مشغول تحکیم نازیبایی ها کند، در حالی که فکر می کند، در خدمت زیبایی، و زندگی است.
سحر رنگ ها در میانه پاییز، و اسرار نهفته در دل داستان های شاهنامه فردوسی بزرگ، که از دیو سپید و آشیانه سیمرغ و... در کوه های البرز می گوید، ما را به دل جنگل های هیرکانی مرکزی کشید، تا دیداری از شهر، و جنگل آلاشت، در منطقه سوادکوه داشته باشیم، آلاشتی که در گویش محلی مازندرانی ها، به "آشیانه عقاب" معنی شده است، و بخش مهمی از تاریخ ایران معاصر، از همین نقطه آغاز گردید.
پهلوی ها و نقش آنان در تاریخ معاصر ایران:
سه سلسله نسبتا بزرگ در تاریخ معاصر ایران نقش آفرینی کردند، صفوی ها، قاجارها، و آخرین سلسله پادشاهی ایران، یعنی پهلوی ها که نزدیکترین به تاریخ ما هستند. در عملکرد مثبت و منفی هر کدام از آنان، می توان کتاب های قطور نوشت، اما موضوع این نوشته پهلوی ها و به خصوص رضاخان، بنیانگذار آخرین سلسله پادشاهی ایران است، که اهل همین روستای آلاشت، در منطقه سوادکوه مازندران بودند، او خود، و حداقل دو نسل پیش از او، در سلک سپاهیان و افسران قاجاری بودند، که حکایت جنگاوری آنان تاریخ را پر کرده است، هر چند در مقابله با دشمنان ایران ناموفق بودند و بسیاری از خاک ایران در همین دوره از دست رفت، اما سپاه قاجاری حداقل در دو جبهه، جهت جلوگیری از طمع ورزی های روس ها بر خاک پاک ایران، که برای جدا کردن شمال ایران در شرق و غرب دریای قزوین می تاختند و پیش می آمدند، و متجاوزین انگلیسی که از شرق و غرب و جنوب بر ما همواره می تاختند، تا تماس ایران را از متصرفات عربی و هندی اشان دور نگه دارند، در مبارزه ایی بی پایان بودند؛
از این رو رضاشاه به عنوان عضوی از این نظامیان، فرزند نظامی زاده ایی به نام سرگرد (یاور) عباسعلی خان سوادکوهی [1]، که از فرماندهان فوج سوادکوه مازندران در ارتش قاجار بودند، که از قضا پدرش مرادعلی خان نیز از نظامیان برجسته این دیارند، که در نبرد هرات حضور یافت، و در مقابل هجوم انگلیسی ها و عوامل شان، که برای تسخیر افغانستان فعلی که آن زمان بخشی از مناطق ایران در زمان قاجار محسوب می شد، مبارزه کرد و با جمع دیگری از همرزمان خود در این نبرد طولانی به شهادت رسید. [2]
رضاشاه ثمره ازدواج دختری به نام نوش آفرین آیراملو و عباسعلی خان است، که ظاهرا نوش آفرین خانم، از نسل مهاجرین قفقازی است، که با شکست عباس میرزا از سپاه روس، و تسلط روس ها بر سرزمین های ایران در قفقاز، به مام میهن فرار کردند تا زیر سلطه روس ها نروند و... از این رو روستای آلاشت زادگاه عجوبه ایی در تاریخ معاصر ایران است، که در اوج ضعف سلسله قاجارها، بنیانگذار سلسله ایی دیگر شد، که در یک پیچ مهم تاریخی، سکاندار حاکمیت ایران گردید، و آخرین سلسله شاهنشاهی را در ایران تاسیس کرد، و با برچیده شدن آنان، بعد از 57 سال حکومت، سیستم های جمهوری، در تاریخ سیاسی ایران آغاز گردید.
پهلوی ها خواسته یا ناخواسته، با مدرنیزاسیون ایران، در روند سرعت کسب سیستم جمهوری در بین ایرانیان نقش آفرینی کردند، و حتی می توان گفت در گسترش جمهوریخواهی در بین اقشار ایرانیان نقش اساسی داشتند، چرا که ابتکار بنیادین رضاشاه، برای برپایی سیستم های مستحکم، علمی و اداری، که از زیربناهای جامعه مدرن و منظم است، باعث نابودی سیستم پادشاهی خود گردیدند،
بنیانگذاری سیستم های آموزش عالی و دانشگاهی در کشور، که بعد از توسعه سیستم های آموزشی مرسوم محلی ایران، که مدت ها بود از بین رفته بود، و دیگر از آخرین دانشگاه های متداول در ایران، موسوم به نظامیه [3] ها، که از مهمترین دانشگاه های نظامیه یکی در بغداد، و دیگری در نیشابور قرار داشتند، دیگر سخنی حتی شنیده هم نمی شد، و این اولین بار بعد از سیستم آموزشی نظامیه ها بود، که سرای علمی در این کشور تاسیس و برپا می گردید، تا قشری از ایرانیان را برای سکانداری مناسب متعدد علمی و اجرایی کشور تربیت کند، که با تکیه به علوم روز، خود را بشناسد، و به تاریخ شکوهمند خود آگاه شوند، و خواستار عزتی در خور، برای خود و ملت خود گردند، که این از نتایج توسعه سیستم آموزشی در سلسله پهلوی بود.
تداوم حرکت جمهوری خواهی (کسب آزادی، حق تعیین سرنوشت و...) مردم ایران که از سال های پایانی سلسله قاجاریه، در خلال مبارزات جنبش مشروطیت، آغاز و به پیروزی رسیده بود، اکنون توسط قشر دانشجویی فریاد زده و پیگیری می شد که، در دانشگاه های ساخته شده در سلسله پهلوی دوباره خود را یافته بودند، و آن را طلب می کردند. این دانشگاه ها و سیستم های مرتبط با آن را سلسله پهلوی بنیان نهاد و توسعه داد، پهلوی ها خود نخبگان مدرس و دانشجوی ایرانی را در خلال بورسیه هایی به کشورهای اروپایی و امریکایی فرستادند، و با تشویق و... به کشور باز می گرداندند، تا در روند مدرن سازی و توسعه و پیشرفت کشور دخیل و سهیم شوند و علوم فرا گرفته و جدید خود را به ایران منتقل کنند، و همان ها بعدها عرصه دار قیامی شدند که بنیاد حکومت پهلوی را بر انداختند،
خود پهلوی ها هم در این روند مقصر بودند، چرا که به نظر می رسید پهلوی ها نیز به رغم این که سرعت دهنده در روند توسعه و پیشرفت ایران بودند، و در این زمینه فعالیت های زیربنایی مهمی را آغاز کردند، و به ثمر رساندند، اما خود آمادگی ذهنی کافی برای رویارویی با خیزش علمی و توسعه ایی مردم خود، و نتایج آن را نداشتند، و در مواجهه با امواج آن نتوانستند، صبر، متانت و مدیریت، نرمش و... کافی از خود نشان داده، و سوز آگاهی یابی ملت ایران را تحمل کنند، و از این رو گاه به قلع و قمع نخبگانی می پرداختند، که خود برای توسعه و پیشرفت ایران به خارج کشور اعزام، و یا زمینه تربیت این نخبگان را فراهم داشته بودند
در حالی که پهلوی ها به توسعه و پیشرفت کشور ایمان داشتند، اما به توان خود برای مدریت این موج عظیم برخواسته برای این هدف، یقین نداشتند، لذا در یک حالت عدم اعتماد به نفس کافی، احساس می کردند که در مقابل امواج آن توسعه و پیشرفت نمی توانند مقاومت، و آنرا مدیریت کنند، از این رو خود را گاهی مقابل این امواج می یافتند، و عکس العمل های تند امنیتی، و گاه خشونت بار نشان می دادند.
ایرانیان بیشترین روند توسعه اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را در زمان این سلسله از پادشاهان ایران به خود دیدند، به طوری که پیشرفت صنعتی، علمی، علوم انسانی، سیاست، ادبیات، نشر و انتشار، رسانه های جمعی، شعر، موسیقی، هنر و... در نزدیک به شش دهه حکومت این پدر و پسر، به خوبی قابل مشاهده و نمودار سازی است، و شاخص های رشد آن شاید در تاریخ ایران، و البته در تاریخ معاصر و منطقه، بی نظیر است، چراکه شئون مختلف زندگی ایرانیان را متحول کرد، مردم زیر نظر حکومت قاجاری با مردم تحت سلطه پهلوی ها از زمین تا آسمان با هم متفاوت بودند.
اما همزمان دستگاه امنیتی همین سیستم توسعه گرا، که در توسعه و پیشرفت این روند هم بسیار کوشا خود را نشان می داد، روزنامه نگارانی همچون میرزاده عشقی [4]، سیاستمدارانی همچون سید حسن مدرس، دکتر محمد مصدق، دکتر سید حسین فاطمی، سید محمود طالقانی ، حسینعلی منتظری و... را به بدترین وجهه از پیش پای خود برداشت، حال آنکه مسامحه و مدیریت مناسب این حرکات و دیدگاه های رهبرانی همچون آیت الله سید روح الله خمینی که شاه ایران را به تعمق بیشتر و اصلاح روند کار خود، فرا می خوانند، با بی توجهی شاهان پهلوی مواجه گردید، [5]
البته پهلوی ها خانوادگی را از قشر نظامی بودند، و در این حرفه سابقه طولانی داشتند، و اگر کمی از نظامیان و تفکر نظامیگری فاصله می گرفتند و با سیاست و سیاستمداران عصر خود بیشتر قرین می شدند، موفقیت و بقای خود را شاید تضمین می کردند، دیدن این پدر و پسر در لباس نظامی، آنقدر زیاد بود، که بسیاری از عکس هایی که در جامعه از آنان پخش می شد، به عمد یا سهو، آنان را در این لباس نشان می داد، حال آنکه در سیاست داخلی لااقل کارسازترین راه ماندگاری، داشتن مشاورین سیاسی قدرتمند بود، تا مشاورین نظامی، این اشتباهی بود که پهلوی ها به خصوص پهلوی دوم، در کوران مبارزات مردم ایران بدان دست یازیدند، و این حقیقتی تاریخی است که نظامیان هرگز باعث نجات سلسله ها و حکومت ها، در ابعاد سیاست داخلی نیستند، بلکه این مردم هر کشوری هستند، که در ابعاد داخلی پایه حفظ حکومت ها بوده و می باشند.
به درستی یا نادرست، خشونت رضاخانی مشهور است، گرچه گاهی می توان به او حق داد، چرا که زمانی سکان قدرت در ایران را بر عهده گرفت، که قاجارها به اوج اضمحلال خود رسیده بودند، و شیرازه ایران در حال از هم پاشیدن بود، و این خاک، عرصه نا امنی و غارت و تجاوز قرار گرفته بود، شمال و جنوب و غرب و شرق ایران را حکام محلی در تیول خود گرفته، به طوری که وقتی اروپایی ها قصد داشتند به نفت ایران، در این زمان دست یابند، قراردادهای امنیتی و اقتصادی خود را در این رابطه، با افرادی از جمله شیخ خزعل در خوزستان، و یا سران ایل بختیاری در میانه ایران، راسا و مستقیم منعقد می کردند،
کشور از هم پاشیده بود، و به یک سردار سپه با کیاست و شجاعت نیاز داشت، تا این کشور را دوباره متحد و یکپارچه نماید، و پاره های ایالات پراکنده آن را به هم بدوزد و دوباره نقشه ایران را شکل دهد، البته تاریخ در پرونده رضاشاه بی اخلاقی هایی را در همین رابطه ثبت و ضبط کرده است، که بر پشت قرآن امان نامه می داد، و سر سرکشان را بعد از امان نامه گرفتن، زیر آب می کرد و...،
اما هماو که بی سوادش می خوانند، به درستی دریافته بود که یک کشور به تشکیلات است که باقی می ماند، ورنه با هر حاکمی نابود، و با حاکم جدیدی دوباره ساخته می شود، روندی که بعد از اسلام، ایران ایران بدون تشکیلات اداری، بارها و بارها در زمان سلسله های مختلف شاهان به خود دیده بود، و بارها نابود و دوباره ساخته شد، بارها غارت و دوباره ثروت اندوخت، چرا که سلسله ها وارث سیستم سلسله قبلی نبودند و با کشته شدن آخرین شاه یک سلسله، تمام کشور از هم می پاشید، و کشور متکی به شخص بود، که بود و نبودش، با دوام و یا نابودی کشور برابری می کرد، از این رو رضاشاه درد ایران را به خوبی درک کرده بود، که بلافاصله بعد از به انقیاد در آوردن کشور تحت حکومت مرکزی، بنیاد سیستم مستحکم و گسترده اداری کشور را ریخت، و قدرت مرکزی را بدین طریق بین تمام ادارات و مراکز آن تا پایین ترین نقاط کشور تقسیم نمود،
او زمین ها صاحب سند و مالک، تک تک افراد کشور صاحب هویت و اسناد و مشخصات سجلی نمود، سیستم ژاندارمری به لحاظ حفظ نظم، سیستم بهداشت را به لحاظ ریشه کنی امراض و گسترش بهداشت عمومی، سیستم دادگستری را برای رسیدن حق به حقدار در یک روند قانونی و مشخص، سیستم دانشگاهی و علمی را برای تربیت کادر اداره امور کشور به صورت علمی و نخبه سالارانه، سیستم اداری منسجم و متصل به هم را برای اداره منظم و یکپارچه امور، سیستم ارتش را برای دفاع از مرزها، سیستم امنیتی را، برای جلوگیری از خرابکاری ها و... به وجود آورد، همه و همه ی این تشکیلات قوی و با بنیه، مجزا از پادشاهی، توسط همین مرد نظامی طینت و نظامی مسلک، اما آگاه به زمانه خود، و بلکه پیشروتر از دیگران، تاسیس و راه اندازی گردید، از این رو با رفتن او به جزیره موریس، و آمدن پسرش و یا هر کس دیگری، جانشین، با یک تشکیلات مواجه می شد که کار خود را چه او باشد و یا نباشد انجام می داد، از این رو ایران بعد از رفتن رضاشای بنیانگذار از هم نپاشید، و قائم به وجود فرد مهمی چون او نبود.
از این روست که باید انصاف داشت و گرچه مبارزین و رقبا، در مبارزات خود، او را بی سواد می خوانند، که درست هم بود و سواد کلاسیک نداشت، اما افق دید او در زمان سکانداری ایران، به طرز بسیار تعجب برانگیزی، بر بنیادهای اساسی طراحی و بنا نهاده شد، و در دوره پسرش نیز این روند توسعه و گسترش یافت، به طوری که در طول مدت زمان انقلاب و حتی بعد از آن، که جنگ خسارتبار هشت ساله آغاز گردید، این کشور همچنان با تکیه بر بنیان های اداری و تشکیلات حکمرانی محکم و منظمی که از آن برخوردار شده بود، راه خود را به هر زحمتی که بود، ادامه می داد، من جمله هیچ بازنشسته ایی از حقوق بازنشستگی خود در اثر جنگ، انقلاب و... محروم نشدند، هیچ زمینی به علت نداشتن سند غارت نگردید، چرا که صاحبان همه آنان مشخص و ثبت شده بودند و...،
در طول هشت سال جنگ، که عنوان طولانی ترین جنگ قرن بیستم را به دنبال خود یدک می کشد نیز، ذخیره سلاح و مهمات، و ادوات جنگی تدارک دیده شده در زمان پهلوی ها، که طی یک سیستم متفکر و منظم، خریداری و انبار شده بود، کافی بود تا کشور را مقابل هزاران تانک و هواپیما و توپ تدارک دیده شده توسط صدام و حامیان بیشمارش، بیمه کند؛ توان هوانیروز و نیروی هوایی تدارک دیده شده در روند این تشکیلات توسعه گرا، هنوز که هنوز است بعد از چهل و اندی سال که از سرنگونی این رژیم می گذرد، حرف اول را در کشور می زنند، و جایگزین آنچنانی نیافته اند، نیروی زمینی و دریایی ایران هم به همین صورت.
این است که به رغم نقاط ضعف این سلسله پادشاهی، که اگر دیکتاتور منشی نظامی خود را به کناری می نهادند، و به سیستم مشروطه سلطنتی تن می دادند، و نیروهای ملی و مذهبی کشور را نادیده و خنثی نمی کردند، به حتم به این پایان هم دچار نمی گشتند، اما باید گفت پهلوی ها خدمات شایانی به ایران و ایرانیان کردند، که در تاریخ سلسله های پادشاهی ایران در مقام مقایسه، قابل توجه، و در خور مطالعه و عمق یابی است، اما مهمترین مشکل آنان، مقاومت شان، در مقابل روند جمهوری خواهی ملت ایران بود، و همین آنان را به شکست منتهی نمود،
قاجارها پیش از این در جریان جنبش مشروطه، برابر حق حاکمیت مردم ایران بر سرنوشت خودشان، ایستادند، و البته به همین دلیل و... نیز پایان یافتند، پهلوی ها هم باید از این جنبه از سرانجام نادیده گرفتن خواست های مهم مردم ایران، درس می گرفتند، و با روند خواست جمعی ایرانیان، برای کسب و اعمال آزادی و حق تعیین سرنوشت، همراهی می کردند، ولی متاسفانه نکردند، و از همان سوراخی گزیده شدند، که سلف مبتلا و نابود شد.
نظام مشروطیت که شاه را به پادشاهی می خواند، و از او می خواهد که اداره جامعه را به خود مردم ایران و نمایندگان آنان واگذار کند، ریشه در خواست قلبی ایرانیان دارد، و نخبگان ایران هرگاه فرصتی در این دوره یک قرن گذشته یافته اند، بر این امر جان داده اند، و تاکید موکد کرده اند، اما قدرتمدارانی که بر کرسی سکانداری این کشور می نشینند، دیری نمی پاید که لیبرال دمکرات ترین آنان، بنیاد حاکمیت مردم ایران بر اداره کشور خود را، هدف قرار داده، و آنرا سست و بی اثر می کنند، از این روست که تشکیل حزب رستاخیز توسط محمد رضا پهلوی، و اجبار ایرانیان در عضویت در آن که به یک نظام تک حزبی، منتهی می گردید، و عضویت مردم در احزاب دیگر را جرم و محکوم می شمرد و...، شاید یکی از مهمترین دلایل شدت گرفتن، و عمومی شدن مبارزه مردم ایران علیه سلسله پهلوی گردید،
جمهور ایرانیان خواستار به رسمیت شناختن عزت، و تاثیر خواست خود، بر تصمیمات حکام بر کرسی قدرت نشسته خود می باشند، و لذا می بینیم که طیف های متفرق مبارز در زمان رژیم گذشته، وقتی از بین رفتن دیکتاتوری فردی، و گرد هم آمدن حول واژه جمهوری، به میان می آید، بر گرداگرد این رکن رکین کشورداری، در جامعه معاصر جهانی، جمع شده و وحدت مثال زدنی را به نمایش می گذارند، و کسانی که حتی ظروف غذای همدیگر را در سلول های زندان، و در دوره مبارزه، نجس می دانستند، را گرد یک شعار این چنینی جمع می کند، که همین وحدت و اتفاق نظر، بین مبارزین سنتی و مدرن اندیش بود که، منجر به پایان سیستم حاکمیت فردی شاهنشاهی پهلوی، در ایران شد،
ورنه سیستمی که پهلوی ها به لحاظ علمی و تناسب با زمانه و... به وجود آورده بودند، نقص آنچنانی نداشت و تمام روزنه ها و دریچه های انتقاد را به روی منتقدین می بست، توسعه ایی فراگیر کشور را به سرعت به سمت قرار گرفتن در ردیف کشورهای درجه اول جهانی پیش می برد، و تنها نقیصه آن نقش بی بدیل شاه در اداره کشور بود، که خود تصمیم می گرفت و عواملش هم مجبور به اجرا بودند، اگر چنین سیستمی به سوی سیستم مشروطه سلطنتی میل پیدا می کرد، و نتایج قیام مشروطه خواهان ایرانی، توسط پهلوی ها (همچون شاهان انتهایی سلسله قاجار) بی اثر نمی شد، مطمئن نیازی به قیام 57 نبود، و اصلاحات لازم توسط خود مردم و نمایندگان شان به صورت مسالمت آمیز و در روند یک جمهوری متکی به مجلس ملی انجام می گرفت، و مردم ایران خود را بی عزت نمی دیدند، که برای یافتن عزت، آزادی و حق تعیین سرنوشت خود، دست به قیام همگانی بزنند، که همان انقلاب 57 بود، که خود یک جراحی عمیق اجتماعی، سیاسی و... بود که انقلاب کردگان خود به خطرات تن دادن به این جراحی عظیم واقف بودند و باز بدان رضایت دادند.
پهلوی ها در عین کیاست، و سیاست کشورداری که داشتند، باید متوجه این امر می شدند که آزادی و حق تعیین سرنوشت، و انتخاب نوع سبک زندگی ایرانیان، چیزی نیست که با دستور از بالا دستخوش تغییر شود، و چنانچه اصلاحی در آن باید صورت می گرفت، که البته اصلاحات یک روند پایان ناپذیر در زندگی اجتماعی هر جامعه ایی است، باید در یک روند آموزشی، و انتخابی و آزاد پیش می رفت، نه دستوری و....
دشمنان حکومت پهلوی از دید پهلوی ها:
گرچه هر سلسله پادشاهی معمولا رقبا و نیروهای مخالف زیادی دارد، اما پهلوی دوم، خود بارها به ذکر دشمنان خود در داخل ایران اشاره داشت، و از ارتجاع سیاه، یعنی آخوندیسم، و ارتجاع سرخ یعنی گروه های چپ وابسته به بلوک شرق، به عنوان دشمنان تاج و تخت خود و البته کشور اشاره داشتند؛
او قشر رهبران مذهبی را به دلیل سطح فکری و نوع نگرش شان به امور اجتماعی، رقیب و مزاحم خود می دانستند، و همواره آنان را به عنوان یکی از موانع توسعه ایران دیده، و بی پرده هم اعلام می کردند، چرا که طبق حافظه تاریخی، پهلوی ها، این قشر را، در بین طبقات اجتماعی ایران، حتی در زمان قاجارها تجربه کرده بودند، که جرقه های توسعه صنعتی ایران در آن زمان خورد، و مخالفت آنان از همان زمان آغاز گردید، که همین روند در زمان پهلوی هم با شدت و ضعف ادامه داشت، از جمله مخالفت این جریان، با راه اندازی قطار شهری که بین تهران و حرم عبدالعظیم، ابتدا در زمان ناصرالدین شاه قاجار راه افتاد می توان اشاره کرد، و یا مخالفت روحانیت با ایجاد صنعت برق در ایران، و توسعه اقتصادی ایران در خلال ارتباطات خارجی که بروز داده شده بود، که شاخص آن فتوای تنباکو بود، که ضربه شصت روحانیت به شاهان قجری بود، و پهلوی ها هم خود این روند را در زمانی که در سیستم قجری خدمت می کردند، دیده بودند، و اکنون در زمان سلطنت آنان نیز ادامه می یافت که نمونه آن مخالفت آنان با آوردن سیستم های جدید بهداشتی مثل دوش آب، که روحانیت با جنبش خزینه [7] به مقابله با آن برخواستند، و یا اصلاحات ساختاری که در کشاورزی، و اقتصاد روستایی می شد، که مثال آن مخالفت روحانیت، در کنار فئودال ها، در برابر انقلاب سفید [8] می توان اشاره کرد، که همواره روحانیت با پدیده هایی از این دست، سر ناسازگاری گرفته، و اگرچه بعدها به تبعیت از مردم، با آن سازگار شدند، اما پهلوی ها خواستار نوسازی ایران، و تبدیل آن به جامعه ایی مدرن بودند، لذا همواره با این مانع مواجه، و آنرا مزاحم اقدامات توسعه ایی خود می دیدند.
اما اصطلاح ارتجاع سرخ که ناشی از تجربه حکومتداری در ایران بود، که هم قاجارها و هم پهلوی ها نشانه های دخالت شوروی سابق و عواملش را در امور ایران را در دوره قاجار و سلطنت پهلوی دیده بودند، و حمایت روس ها، از جنبش های قومی و جدایی طلبانه در آذربایجان، کردستان و... همواره بوده، و البته تا کنون هم پایان نیافته است، هم اکنون نیز اکثر گروه های جدایی طلب کردستان ایران، وجه سوسیالیستی و کمونیستی دارند، و چپ ها، اگرچه در مبارزه ملت ایران برای کسب آزادی و رهایی از استبداد پادشاهی و سیستم ظالمانه حاکمیت فردی پیشرو بوده اند، اما در خیانت به مرزها و منافع ایران، به نفع شوروی نیز دست و دل باز بوده اند،
به قول یکی از دوستان "نورالدین کیانوری (نوه شیخ فضل الله نوری) طی بیعت خائنانه با استالین، هم به دولت ملی و مردمی دکتر مصدق خیانت کرد، هم به انقلاب 57". چرا که معتقدین به ایدئولوژی چپ، در ذات خود، اول خود را چپ، و سپس ایرانی می دانند، حال آنکه اگر منصف باشیم، اول باید خود را اهل این خانه، یعنی ایرانی دانست، و سپس هر ایدئولوژی دیگری را داشت،
این اتهامی است که علیه نیروهای به اصطلاح انقلابی فعلی نیز می چسبد، که در مقابل ضایع شدن منافع ایران، سکوت می کنند، نمونه اش، همین بلایی است که بر سر مردم افغانستانِ زیر سلطه طالبان می آید، و دوستان اصولگرای که اکنون تمام قدرت را، بدون خدشه و یک دست در ایران، در اختیار دارند، و در مقابل این باخت تاریخی به پاکستانی ها، چینی ها، حتی اعراب خلیج فارس، و در نهایت امریکا و...، در قبضه کامل افغانستان، که نیمه تمدنی ایران، همزبان و همفرهنگ ما و... هستند، سکوتی مرگباری داشته، و عناصر پایدار نیمه تمدنی ایران در شرق را، که پارس زبانان و شیعیان افغانستان هستند را در چنگال سیاه پوشان حاکمیت خلافت عثمانی و اموی و عباسی طالبانی رها کرده اند، و خود را در کشورهای حوزه غرب ایران، سال هاست که با تمام قوا مشغول کرده اند، و حتی یک دهم حساسیتی که روی این مناطق دارند را، در این منطقه از حوزه تمدنی ایران نشان نمی دهند.
یا گاهی نهادهای بر آمده از انقلاب 57 که به عنوان اساسی ترین عناصر در شئون مختلف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... ایران کنونی نقش دارند، به نظر می رسد که تنها خود را مدافع ایدئولوژی انقلاب نشان می دهند، تا مردم و ظرف جغرافیایی ایران، که هویت و موجودیت فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی ماست، که خلال آن، ما را از دیگران متمایز می کند، اکنون ایران با این نوع نگرش، تحقیر و تحدید می شود، و از فرایند های منطقه ایی به کنار می ماند، و در یک خلا ایدئولوژیکی و منطقی، منزوی می گردد.
استالین در نامه تاریخی خود به جعفر پیشه وری (رهبر فرقه دمکرات آذربایجان)، که خود از عناصر مزدور شوروی بودند، و به طرز مشکوکی بعد شکست و فرار به دامن شوروی، در آذربایجانِ آن سوی ارس، در حادثه ایی مشکوک، و در تصادف اتومبیل کشته و سر به نیست شد، متذکر می شود : "طورى که شنیدهام شما میگویید ما شما را ابتدا به عرش اعلا بردیم، و سپس به قعر ادنى پرت کرده، به شما بى احترامى کردیم. اگر این شنیدههایم درست باشد، براى ما جاى تعجب است؟!!". اما به رغم تکذیب نظر درستی که پیشه وری آنرا ابراز داشته بود، و گوش های تیز کمونیسم آنرا به گوش استالین رسانیده و اکنون پاسخ می گفت، هرگز این نظر مرحوم پیشه وری تعجبی ندارد، چرا که که روس ها بسیاری از عناصر وابسته به خود را، در روند مبارزه خود با غرب و رقبای دیگر، بدبخت و بیچاره، و سپس رها کردند،
حال وقتی یکی از سخنگویان رسمی سپاه از نزدیکی به روس های می گوید، خاطرات تاریخی ایرانیان از خیانت روس ها، در دل هر ایرانی که سر فصل هایی از تاریخ ایران و جهان را می داند، زنده می شود، و آنان را از تکرار روندی که پیشه وری ها رفتند، باز می دارد.
گرچه از این سو امپریالیسم امریکایی نیز، در خیانت به کشورها و افراد خود ید طولایی دارند، و شاه ایران بعد از مدت ها همپیمانی با آنان، به هنگام فرار از ایران، از سوی غربی ها مورد بی مهری بی حدی قرار گرفت، و حرمت آن همه نان و نمکی که با هم خورده بودند را نگه نداشته، و در آخر این انور سادات و مصری ها بودند، که حرمت رفاقت و فامیلی نسبی را به جای آوردند، و میزبان محمد رضا شاه پهلوی می شوند،
انگلیسی ها و امریکایی ها هم نگرانی، از مردن ایرانی ها از گرسنگی حتی نداشتند، و در جریان جنگ جهانی، قحطی بزرگ نیمی از ایرانیان از گرسنگی و بیماری، که غاصل سیاست تاراج آذوقه و قوت لایموت آنان توسط دول در جنگ بود کشته و از بین رفته اند هنوز سیاست مدار غربی حتی از این حادثه بزرگ اسمی نمی برد، چه برسد که عذرخواهی کنند، همانگونه که امریکایی ها، مردم افغانستان را این گونه، بعد از توافق با طالبانِ سیاهی، رها کردند و در یک توافق پشت پرده با طالبان، یک ملت را طعمه سیاهی و خشک مغزی و بی مسئولیتی طالبان کردند و رفتند، حتی عوامل خود را هم در چنگال خصم رها کردند، و صحنه را بدون هشدار قبلی، در افغانستان خالی و به دشمنان مردم این کشور واگذار کردند.
حکومت ملی دکتر محمد مصدق را نیز همان ها سرنگون کردند، و دولت مذهبی ج.ا.ایران را نیز همواره در بین زمین و آسمان، سال هاست که نگه داشته، تا رنگ ثبات و توسعه را به خود نبیند. البته شاه هم دچار همین وضعیت بود، گرچه پهلوی ها به رغم عملکرد ج.ا.ایران، به خوبی توانستند از موقعیت ایران در کنار شوروی سود جسته، و بر پتانسیل های رقابت جهانی بین دو قطب شرق و غرب سوار شده، بر توسعه کشور کوشیدند، صنایع مادر (ذوب آهن، تراکتور سازی و...) را از شرقی ها، و صنایع لوکس (ماشین سازی، اتمی، نظامی و...) را از غربی ها گرفتند.
آنچه روشن است در دوره پهلوی اول و دوم، قشر روشنفکر ایران تحت فشار بودند، و در هر حکومتی که این قشر تحت فشار قرار گیرند، نه اصلاحات صورت خواهد گرفت و نه تغییری در وضع به وجود خواهد آمد، این است که به رغم شعارهای دمکرات منشانه و توسعه خواهانه و لیبرال منشانه در حکومت پهلوی، صاحبان این شعارها و نیروهای پیشبرنده اجتماع، بدین طریق از دسترسی به ابزار ترقی و پیشرفت و اصلاح امور دور نگهداشته می شدند، و سر انجامِ چنین وضعی، همواره به انقلاب ختم خواهد شد، همانگونه که شد و مردم تن به یک جراحی بزرگ و خسارتبار دادند، که معلوم نبود بعد از این جراحی، آیا این امراض التیام خواهد یافت، یا نه، اما تن دادند، و گریه های پهلوی ها، هنگام ترک ایران، دیگر اثری در تغییر تصمیم مردم و شرایط نداشت.
رضا شاه در بازی آیرون ساید فرمانده انگلیسی ها در میانرودان (بین النهرین)، و آلمان ها از یک سو و امریکایی ها و روس ها از سوی دیگر، توانست در مدت کمی که حاکمیت را به عهده داشت، علاوه بر اتحاد بخش های مختلف ایران، که به صورت ملوک الطوایفی اداره می شد، بنیان های اساسی اداره، آموزش، بهداشت و... و توسعه ایران را پایه ریزی کند، با توجه به این که مردی بود که نه کلاس دیپلماسی دیده بود، نه کلاس سیاست داخلی و بین المللی، و نه دروس کلاسیک را گذرانده بود، به نسبت سیاست هایی را اتخاذ کرد که برآیند آن ساخت و اتحاد ایران بود.
هر چند انگلیسی ها مدعی شدند که "ما او را آوردیم و بردیم" [9] ، اما او کسی بود که در این بازی فقط به خودش فکر نکرد، و نظرش به مردم و ظرف ایران هم بود، و در شانزده سال حاکمیت خود یادگارهای اساسی را برای آیندگان بر جای گذاشت.
گرچه قاجارها یک زمین سوخته را تحویل پهلوی ها دادند، که هم ایران از هم پاشیده شده بود و هم توسعه نیافته بود و... اما پهلوی ها بستر آماده ایی را تحویل حاکمان بعد از خود دادند، سرمایه زیادی از لحاظ توسعه و پیشرفت برای بعدی ها، پس انداز و به جای گذاشتند، از نیروی نظامی، توان بهداشتی، کارخانجات تولیدی، روابط وسیع اقتصادی و سیاسی با جهان، نیروهای آموزش دیده و... همه و همه پر و پیمان تحویل انقلابیون گردید، حتی خود انقلابیون نیز دست سازهای سیستم آموزشی و توسعه ایی زمان پهلوی بودند.
مثال این امر را می توان در جنگ هشت ساله خسارتبار با عراق و همپیمانان بی شمارش دید، که پتانسیل باز مانده از پهلوی ها آنقدر عظیم بود که، تحریم ایران توسط دول شرقی و غربی (به اتفاق؟!!) در خلال این جنگ طولانی و خسارتبار، نگذاشت که زانوان ایرانیان بر زمین فرود آید، و تسلیم متجاوز گردند، نیروی هوایی، دریایی و زمینی ایران، عظیم تر از آن بود که با خسارات انقلاب، جنگ و خرابکاری های بی شمار و... از بین برود و نابود گردد، انقلاب بر ساختاری آماده و محکمی نشست، که پیش از این در زمان پهلوی ها تدارک دیده شده بود، و به عمر خود ادامه داد.
به قول ماکس وبر این تشکیلات است که کشورها را نگه می دارد، و این تشکیلات بنیان گذاشته شده توسط پهلوی ها بود که بعد از انقلاب به کمک انقلابیون آمد، و کمک بزرگی در استحکام، ماندگاری و تثبیت انقلاب، به رغم دشمنان و رقبای بی شمارش کرد، این خود یکی از عوامل مهم ماندگاری ایران، و عدم فروپاشی آن بعد از انقلاب، و حوادث بزرگش بود.
یادداشت های سفر به آلاشت:
حرکت از تهران ساعت 4 و هشت دقیقه بامداد به سوی جاده تهران فیروزکوه و شهر زیرآب،
ساعت 6 و 14 دقیقه صبح در فاصله 158 کیلومتری از مبدا، بعد از عبور از حاشیه های ویلایی شهر تهران، اکنون سیستم های زیبای آبیاری قطره ایی مدوری را می توان دید که منطقه وسیعی را آبیاری می کند، و نمونه اش را بر فراز صحرای عربستان، قبلا دیده ام، و آن زمانی بود که هواپیمای ما از خاک عمان وارد خاک عربستان شد، و در آن صحراهای بی پایان، لکه های گرد سبزی، میان این صحرای خشکیده می درخشیدند، و انگار ایران نیز به سوی خشکی، همچون عربستان پیش می رود، و لاجرم همین سیستم های علمی و صنعتی کشاورزی نجات بخش ایران خواهد بود، تا جلودار کشاورزی صنعتی شوند، و ایران را از تشنگی و گرسنگی نجات دهند.
ساعت 6 و 50 دقیقه در فاصله 197 کیلومتری از مبدا، به شهر پل سفید رسیدیم
ساعت هفت، ده دقیقه صبح، درکیلومتر 204 از مبدا، بعد از پلیس راه پل سفید، تغییر جهت جاده ایی داده، و به سمت تهران برگشتیم، تا در آن ضلع جاده، وارد جاده فرعی ایی در سمت راست خود شویم، که در دهانه دره ایی بلند، به سمت شهر آلاشت پیش می رفت،
از خط راه آهنی گذشتیم که با زحمت فروان از میان کوه ها عبور داده شده، تا خط آهن تهران - گرمسار، را وارد جلگه گرگان کند، و آب های خلیج همیشه پارس را، به آب های دریای قزوین (کاسپین)، در بندر ترکمن وصل نماید.
تابلوهایی، مسافرین این جاده فرعی را به خرید قرقاول، فرا می خواند! انگار این حیوان وحشی جنگل های هیرکانی را هم اهلی کرده، و به تکثیر عمده رسانده اند، که اینچنین مردم را به خرید و خوردنش دعوت عمومی می کنند، چرا که شکارگاه های این کشور چنان غارت شده اند، که دیگر توان فروش در این حد، از گوشت شکار را ندارند، که فراخوان عمومی برای خرید گوشت قرقاول دهند! تعدد گونه های در معرض انقراض در ایران، برای ملتی با این سابقه بلند تمدنی، شرم آور است.
وارد دره منتهی به آلاشت که می شویم تُنُک بودن جنگل و... داد می زند که خشکسالی های پیاپی به این جنگل ها نیز صدمه عمده وارد آورده است، حتی شمال ایران که همواره در کتب جغرافیای زمان تحصیل خود، آن را به عنوان "جلگه مرطوب مازندران" می شناختیم هم، در حال خشک شدن است، شواهد آن اشک را از گونه هایت سرازیر می کند.
معدن کاری در این دره، بزرگترین پدیده صنعتی است، که در سمت راست دره، هرجا که توانسته اند کوه را سوراخ کرده، و زغالسنگ از آن استخراج کرده و می کنند، و ضایعات آن را در دهانه معدن به سوی دره رها و سرازیر کرده اند، ریزش های سیاهی از تفاله های معدن ذغالسنگ، بر دهانه این معادن، کوه را مجروح، و پوشش گیاهی آن را زیر خروارها تفاله ی سیاه معدنی مدفون کرده است، انگار در این شهر سازمان محیط زیستی، و یا مسئولی که دغدغه محیط زیستی داشته باشد، وجود نداشته و ندارد.
کمی که در این دره فرو بروی، به کارخانه ذغالشویی شرکت ذغالسنگ البرز مرکزی می رسی، که طبیعت این منطقه را نابود کرده است، آب های روان از بالا دست به سوی آنچه از معدن خارج شده، سرازیر می شوند و بعد از شستن و بردن خاک این تحفه های معدنی، آن را آماده ارسال به کارخانه های کک سازی خواهد کرد، که در کوره های صنایع مادر، یعنی ذوب فلزات، مصرف شوند.
جاده های روستایی نسبتا زیادی از این جاده منشعب می شوند، که بر ورودی فرعی هر روستایی، تابلویی بزرگ به عنوان طاق نصرت ورودی، نصب شده، که حامل عکس شهدای آن روستاست، که در خلال انقلاب و به ویژه جنگ، به شهادت رسیده اند، از ده تا، 5 تا و کمتر و بیشتر می توان بر این تابلوها عکس، و اسامی شهدا را دید.
بر حاشیه سمت چپ جاده، که جنگل ها پرتر و زیباترند، می توان تحرکات احیای جنگل ها را نیز دید، که با کاشت درختان سوزنیِ مقاومتر در مقابل بی آبی، مثل کاج ها، سعی کرده اند از آبرفتن سطح جنگ ها، جلوگیری کنند، اما در همین حال می توان کامیون های را هم در این جاده دید، که درخت های بریده شده از جنگل را با خود می برند، درختان قطوری که هر کدام سال ها عمر دارند، و مشخص است که تازه بوده، و بریده شده اند، این تناقض را من که نتوانستم درک کنم، جنگل کاری در این جنگ زخم خورده از یک سو، و بریدن جنگل ها از سوی دیگر؟!
در کیلومتر 219 پل آپون ما را به سمت راست، و اوج گیری به سوی یک قله تغییر مسیر داد، معدن شن و ماسه "سازندگی سپاه کربلا"، نشان از فعالیت اقتصادی سپاه مازندران در این زمینه دارد، معدن ماسه در عمق جنگل و رودخانه های بکر آلاشت، بسیار سوال برانگیز است، و این نشان از مرگ محیط زیست، و سازمان های مربوطه دارد، مرگ سازمان محیط زیست، و مرگ زیستگاه های وحش بکر منطقه، که هر دو اجازه برداشت درخت و شن، و این چنین پلشت کاری هایی را برای استخراج ذغالسنگ در این دره بکر و کم نظیر می دهد
گله های گاوه هم گاه و بیگاه دیده می شوند که در جنگل در حال چرا هستند، منطقی ترین برداشت از جنگل که قابل تحمل است، و باقی فعالیت ها، نابودی آن را در پی خواهد داشت.
در کیلومتر 232 از مبدا، بالای قله ایی قرار گرفتیم که روستای لبند و به قول یک محلی لیم، قرار دارد که ویلاهایی در داخل جنگل و این گردنه ساخته شده، که دیدگاهش کل دره ایی است که ما تا اینجا طی کرده ایم. از آنجا دوباره سرازیر می شویم و در ساعت هشت صبح، در کیلومتر 236 از مبدا، به مقصد خود، یعنی شهر آلاشت رسیدیم.
بعد از بازدید از شهر آلاشت، در مسیر برگشت به تهران، از دریاچه شورمست در کنار شهر پل سفید، و تنگه واشی در کنار شهر فیروزکوه نیز دیدار گردید، که هر دو به ویژه تنگه واشی، زیبا و دیدنی و مثل یک معجزه اند. در بالا دست و پایین دست دریاچه شورمست می توان فساد جاری در سطح واگذاری اراضی جنگل برای ویلا سازی را به چشم خود دید، زمین های جنگلی که در پایین دست صاف شده اند و... و ویلاهایی که در بالا دست در مغز جنگل سبز شده اند، و البته فرسایش خاک، و احتمال ریزش و اسکی بزرگ خاک زیرپای ویلاها، و فاجعه کشتار در پایین دست، و دفن مردم پایین دست زیر خروارها خاکی که مثل بهمن به پایین خواهند لغزید.
شهر آلاشت:
آلاشت را باید روستای بزرگی دانست که اکنون به شهر تبدیل شده است، جمعیت آنچنانی ندارد، ولی به لحاظ تاریخی دارای اهمیت است، در زمان پهلوی ها صاحب فرودگاه کوچکی بود که هواپیماهای کوچک شخصی، می توانستند در آن فرود آیند، و اکنون زمین آن فرودگاه به برخی مراکز اداری و زیربناهای شهری اختصاص یافته است، آلاشت تاریخی و قدیم، دارای کوچه های پیچ در پیچ زیبا و تنگ است، که درحاشیه و در امتداد دره ساخته شده اند، اما اکنون مسجد بزرگی در بالای این منطقه مسکونی، و رصد خانه آماتوری در این سوی دیگر شهر، خود نمایی می کنند.
مکان تولد بنیانگذار سلسله پهلوی، مربوط به چراغعلی خان عموی رضاشاه بوده است که امرای ارتش قاجری است، که خانه زیبایش مرمت، بهسازی و به اشیای تارخی مزین گردیده، و به موزه مردم شناسی تبدیل، و مورد بازدید عموم میراث دوستان قرار گرفته است، که از این نظر می توان به سعه صدر و سیاست مناسب مسئولین محلی آفرین گفت، چرا که تحمل اماکن متعلق به رقیب را داشته، و این خود نشانه پختگی است، این لکه ننگ بر دامان قاجارها ماند، که جسد لطف علی خان زند را مورد بی احترامی قرار دادند، و در زیر پله های کاخ خود دفن کردند، تا هر روز بر آن پای بگذارند؟!! چنانکه جان ملکم، نماینده انگلیس در ایران در دوران قاجار، مینویسد "صفحات تاریخ از بازگویی آنچه که بر آن اسیر خسروانی رفت، سیاه رو خواهند بود."
منزل رضاشاه، و همچنین منزل دیگری که باز متعلق به چراغعلی خان مشهور به امیر اکرم [6] است که بعدها به پیشکار پهلوی دوم، یعنی عمو زاده اش تبدیل شد؛ که رها شده اند و جا دارد با ترمیم و استفاده آن در مسیر گردشگری و توریسم، به اقتصاد منطقه و مردم آن کمک کرد، هر دو بنا با کچبری های بسیار زیبا، و بی نظیر خود در شهر آلاشت، کم نظیر و شاید بی نظیرند، و کاملا دارای مشخصات حفظ میراث گذشتگان بوده، و قابل توجهند، و باید گفت به رغم توسعه و نوسازی آلاشت، هنوز روی دست این ساختمان ها به لحاظ بزرگی و بنای زیبا در این منطقه نیامده است، با این که حداقل بیش یک قرن از حضور صاحبان آن در این بناها می گذرد، تنها در بالای مقر نیروی انتظامی آلاشت، بناهای ویلایی در حال ساخت است، که ممکن است توان هماوردی در معماری با این بنا را، کمی داشته باشند،
بنای منزل رضاشاه که قسمت های زیادی در اطراف حیاط آن ویران شده اند، و تنها در یک ضلع از این حیاط بزرگ، بنای زیبایی بجای مانده، که تمام زیبایی های معماری، یک بنای متعلق به حداقل دوره قاجاری، و بیش از یک قرن گذشته را در خود کاملا حفظ کرده است، که البته بدان رسیدگی نمی شود، و خالی از سکنه است، و رو به ویرانی خواهد رفت، لذا جا دارد که با تبدیل آن به کتابخانه، یا یک محل فرهنگی دیگر، و یا سپردن آن به اهلش و تبدیل به یک محل بوم گردی و... نسبت به حفظ و مرمت آن اقدام عاجل کرد.
در پشت حسینیه آلاشت بنای خانه امیراکرم که بنای منزل عمو و عمو زادگان رضا شاه، و از نیروهای قاجار قرار دارد، گرچه این منزل نییز خلال زلزله سال 1336 صدمه زیادی دیده است اما هنوز بخش اصلی آن پا برجاست. چهارراه امیر اکرم در تهران هم به نام وی، مشهور است، امیریه فیروزکوه هم مربوط به این امیر صاحب نام قجری و پهلوی بود، نام اصلی وی چراغعلی خان یا امیر اکرم می باشد که به نظر می رسد نام جد خود را گرفته است.
این منزل نیز مشخصات تاریخ مناسبی برای حفظ میراث فرهنگ و باستانی را دارد که در کنار حسینیه و موزه مردم شناسی آلاشت واجد مشخصات خوبی است که می توان آنرا حفظ کرده، و برای مردم محل به ممر درآمدی مناسبی تبدیل شود، چرا که در منطقه آلاشت زمین کشاورزی قابل ذکری وجود ندارد، و صنعت گردشگری می تواند تکیه گاه مهمی برای اقتصاد آلاشتی ها تلقی، و درآمد آنان را طوری تنظیم کرد که از تکیه به جنگل و فواید آن دور شوند و به این ترتیب جنگل ها هم حفظ گردد، توریسم درآمدی پایدار و بی ضرر برای منطقه آلاشت است. طبیعت جنگلی، بوم گردی تاریخی و طبیعی می تواند تنها راه نجات این منطقه از رکود اقتصادی باشد.
خاطرات اهالی محل از این دوره :
پدر رضا شاه چهار برادر بودند یکی همین چراغعلی خان، ابوالقاسم خان، عباسعلی خان (پدر رضا شاه)، مادر رضاشاه در منزل چراغعلی خان زایمان کرده، که اکنون موزه است، وقتی هم وزیر جنگ شد، از "له له بند" از طریق جنگل به آلاشت آمد، و سراغ فامیل و خانه و... خود را گرفت، چرا که این جاده فعلی نبود، رضاشاه هنگامی که نوزاد بود، آلاشت را ترک کرده بود و به تهران رفت، خاندان او از ارباب ها و متمولین بودند، لذا به قدر کافی ثروت داشتند، خانه های بزرگی که دارند این را کاملا نشان می دهد، وقتی بعد از به قدرت رسیدن به آلاشت آمد گفت چرا اینجا اینقدر خلوت است، بعد مشخص شد که پاسگاه، مردم را با سیم خاردار نگه داشته، تا وارد آلاشت نشوند، ولی رضا شاه گفت بگذارید بیایند، بعد خانه پدرش را به او نشان دادند، آنها از تیره پهلوانان بود، از این رو سلسله بنیانگذاشته شده را، پهلوی نام نهادند،
شاپور علیرضا (فرزند رضاشاه) که به آلاشت آمد، نگذاشت که جلوی پایش اهالی آلاشت گوسفند قربانی کنند، معتقد بود که حیوانات گناه دارند، نباید جلوی پای کسی، حیوانی را قربانی کرد. شاپور غلامرضا (فرزند دیگر رضاشاه) خیلی به آلاشت می آمد، محمد رضا شاه (پهلوی دوم) هم در سال 1356 به آلاشت آمد، و دیداری از اینجا داشت،
از آلاشت تا تهران با قاطر و اسب، شش روز رفت، و شش روز برگشت راه است، که ما کره و محصولات خود را می بردیم، تا فیروزکوه، که این مسیر دو روز راه است، که دو شب از آلاشت تا آنجا اطراق می کردند، تا به فیروزکوه برسند، و بعد به تهران می رفتند و در مولوی محصولات خود را می فروختند و وسایل مورد نیاز خود را متقابلا می خریدند و بر می گشتند.
طایفه رضاشاه، پهلوان خیل نام داشتند، که در گویش محلی به "پالونی خیل" گفته می شدند، که در واقع همین پهلوان خیل بود.
استواریکم آقا فتحی، قهرمان ملی جنگ جهانی دوم :
در ساعت 7 و 27 دقیقه صبح، قبل از این که به آلاشت برسیم، به تابلویی در آستانه روستای کارمزد رسیدیم، که بر آن نوشته شده بود، "زادگاه قهرمان ملی جنگ جهانی دوم، شهید کربلایی آقا فتحی" نفهمیدم او کیست اما در سایت مازنی داستان این شهید بدین شرح گزارش شده است :
"دوشنبه 26 دی 1390-23:41
آن کهنه سرباز
گزارش کهنه سرباز جنگ جهاني دوم که در سوادکوه تشييع شد :آيت الله مکارم او را شهيد دانسته است/اين سرباز وطن فرزندآقا فتح الله،از نوادگان حاج غلامعلي و پدر مرحوم استاد منوچهر فتحي است/او خيلي شجاع و دلير بود و وقتي شهيد شد بدنش را تکه تکه کردند/بستگان درجه اول آقافتحي به رحمت حق پیوسته اند و تنها يک نوه(دختر) از او باقي مانده است/من پيراهن اش را ديدم،هنوز لکه هاي خون روي آن وجود داشت.
"من شکست نخواهم خورد، ورزشکار شکست مي خورد، تاجر ورشکست مي شود، سياست مدار ناکام مي گردد، ولي من شکست نمي خورم. ايمان و دوست داشتن رويين تن ام کرده اند..."دکتر علي شريعتي-مجموعه آثار،جلد1،صص267-268
مازندنومه،سردبير: پس از آغاز جنگ جهانی دوم در ۹ شهریور ۱۳۱۸ (۱ سپتامبر ۱۹۳۹)، ایران بیطرفی خود را اعلام کرد، اما به دلیل گستردگی مرز ایران با اتحاد جماهیر شوروی و درگیری با آلمان این بیطرفی ناپایدار بود. در ادامه ماجرا، ارتش متفقین به بهانه ي حضور جاسوسان آلمانی در ایران به اشغال کشور مبادرت ورزید.در روز ۳ شهریور ۱۳۲۰ نیروهای شوروی از شمال و شرق و نیروهای بریتانیایی از جنوب و غرب، از زمین و هوا به ایران حمله و شهرهای سر راه را اشغال کردند و به سمت تهران آمدند. ارتش ایران به سرعت متلاشی و رضاشاه ناچار به استعفا شد. متفقین هم با انتقال سلطنت به پسر و ولیعهد او -محمدرضا- موافقت کردند. از جنگ جهاني دوم ما مازندراني ها خاطرات پل ورسک را در يادها داريم.پلي که در زمان حکومت پهلوي اول توسط آلمانیها در طول جنگ جهانی دوم در شهرستان سوادکوه به رهبری سرمهندس اتریشی یعنی والتر اینگر ساخته شد. از پل پيروزي-ورسک-که بگذريم،در نخستين روز هفته جاري،پس از 70 سال حال و هواي جنگ جهاني دوم شايد براي آخرين بار در مازندران(بخوانيد سوادکوه) زنده شد! طنين جنگ جهاني دوم را اين بار در آخرين روزهاي دي ماه 90 شهيد کربلایی آقا فتحی-سرباز دلاور اهل روستاي کارمزد زيراب سوادکوه- به صدا درآورد.
آقافتحي کيست؟ اگر نزد پيران کارمزدي بنشينيد و از سينه آن ها خاطرات کهن و حماسه هاي ايل و تبارشان را جست و جو کنيد،حتما" با افتخار از دلاوري هاي استوار يکم کربلایی آقا فتحی نام مي برند. "او 100 سال پيش باسواد محل بود و با نفوذي که داشت مشکلات اهالي را رفع و رجوع مي کرد. این مرحوم حماسه ای را در جنگ عليه دشمن بيگانه خلق کرد که درنوع خود بی نظیراست"-اين را يکي از اهالي دهکده کوهستاني کارمزد مي گويد. اين سرباز وطن فرزندآقا فتح الله،از نوادگان حاج غلامعلي و پدر مرحوم استاد منوچهر فتحي است که جملگي اهل روستاي کارمزد زيراب اند. آقافتحي در 25 اسفندماه 1282 در همين روستا تولد يافت.ارتش شوروي اوايل شهريور 1320رسما"به خاک ميهن حمله کرد اما آقافتحي چندماه پيش از حمله متفقين در تاریخ 21 فروردین سال1320 در سن 38 سالگي در منطقه چات- مرز امروزی ایران و ترکمنستان-به شهادت رسيد. نقل مي کنند که او را 11 همرزم در نبرد با دشمن بيگانه ياوري مي دادند که همگي تا آخرین فشنگ ایستادگی کردند و جان باختند. يکي از کارمزدي ها مي گوید:"او خيلي شجاع و دلير بود و جلوي شوروي ها ايستاد و وقتي شهيد شد بدنش را تکه تکه کردند." پیکر این سرباز دلاور توسط عشایر ترکمن در همان منطقه دفن و مقبره ای نیز برای او ساخته شد و به پاس دلاوری های او و همرزمانش ، پاسگاه مرزی چات نیز به نام کربلایی آقا فتحی نامگذاری شد. بستگان درجه اول آقافتحي به رحمت حق پیوسته اند و تنها يک نوه(دختر) از او باقي مانده که روز شنبه 24 دي ماه 90 در آيين باشکوه تشييع جنازه پدربزرگش شرکت کرد
او شهيد است : طي سال هاي گذشته برخي از اهالي به زيارت قبر دلاور کارمزد به چات رفته بودند،تا اين که يکي از روحاني هاي محل که در استان گلستان مسئوليتي را پذيرفته بود پا پيش گذاشت و واسطه شد که پيکر مرحوم به زادگاهش انتقال يابد. در چهارم دي ماه امسال نامه اي به دفتر آيت الله مکارم شيرازي ارسال شد که در آن آمده بود:
"با سلام خدمت مرجع جهان تشيع حضرت آيت الله العظمي مکارم شيرازي؛ يک شخصي در پاسگاه مرزي شوروي سابق،سال 1320 حضور داشته،در قبال تجاوز شوروي سابق مقاومت کرده و کشته شده و حتي بعد از کشته شدن بدنش را مثله و پاره پاره کردند.آيا از نظر شرعي اين شخص را شهيد مي گويند؟ضمنا" تبعاتي هم ندارد و ورثه اي هم ندارد که طلبکار شوند." و آيت الله مکارم در زير نامه نوشت:"باسمه تعالي،چنين فردي شهيد محسوب مي شود." با وجود نظر صريح اين مرجع تقليداما دوستداران آقافتحي روز شنبه نتوانستند پيکرش را در کنار شهداي دفاع مقدس دفن کنند و ناگزير او را کنار حسينه کارمزد در بالاي قبرستان به خاک سپردند و بنياد شهيد نيز او را شهيد نمي داند. البته آن چه روز شنبه به خاک سپرده شد آثاربه جا مانده از اين کهنه سربازایرانی جنگ جهانی دوم بود،از جمله لباس، فانسقه و پوتین اش. "من پيراهن اش را ديدم،هنوز لکه هاي خون روي آن وجود داشت"-اين را يکي از اهالي کارمزد به ما گفت.
تشييع سپيد : در مراسم تشييع پيکر آقافتحي امام جمعه شیرگاه و تني چند از مسوولان محلی و مردم منطقه حضور داشتند.اين تشييع سپيد روز شنبه 24 دي ماه در حالي که هوا بسيار سرد بود و برف شديدي هم در منطقه مي باريد،برگزار شد. مراسم از حسینیه باب الحوائج آبندان سر قائم شهر شروع شد و سپس پيکر اين کهنه سرباز به روستای کارمزد زيراب انتقال یافت. پیکر این فرمانده شجاع و دلاور در شهر زیرآب مورد استقبال مردم شهر قرارگرفت و از ایستگاه روستای کارمزد به سمت حسینیه اعظم تشییع شد.ریيس دانشگاه آزاد شیرگاه و امام جمعه اين شهر هم سخنرانی کردند. دوستداران و بچه محل هاي آقافتحي برايش سنگ تمام گذاشتند و از چند روز قبل با چاپ اطلاعيه و نصب بنر،مراسم روز تشييع را اطلاع رساني کردند.در اطلاعيه مراسم اين اسطوره مرد کارمزدي ها آمده بود:
"بازگشت ملکوتي شهيد استواريکم کربلايي آقا فتحي شهيد جنگ جهاني دوم فرزندآقا فتح الله،از نوادگان حاج غلامعلي،پدر مرحوم استاد منوچهر فتحي متولد 25/12/1282 روستاي کارمزد تاريخ شهادت 21/1/1320 محل شهادت پاسگاه مرزي چات مراسم تشييع و تدفين آن شهيد روز شنبه 24/10/90 همزمان با روز اربعين"
سوادکوهي ها را با منظومه هاي بزمي و رزمي "شاباجي"و"تقي و معصومه"و"هژبر سلطون"مي شناسند،آيا کسي هست براي آقافتحي نيز منظومه اي بسرايد؟
"مردن نيز خود هنريست مستلزم دانستن و آموختن؛نمايشي است سخت زيبا و عميق و تماشايي ترین صحنه زندگی.بسيار کم اند مردانی که زیبا مرده اند...بی شک آن هایی که می دانند چگونه باید مرد، می دانسته اند که چگونه باید زیست؛چه برای کسانی که زندگی کردن،تنها دم برآوردن نیست،جان دادن نیز تنها دم برآوردن نیست،خود یک کار است،کاری بزرگ،هم چون زندگی." دکتر علی شریعتی-مجموعه آثار،جلد 30،ص419"
شهدای شهر آلاشت :
شور و غرور نظامی سلحشوران این خطه از خاک پاک ایران، از جمله اسپهبدان سپاه ایران، همچون اسپهبد خورشید، که در زمان باستان از منطقه تاریخی "هیرکانا" برای نبرد با دشمن دیرینه ایران، یعنی روم و یونان اعزام می شدند، یا سپاه تبرستان (طبرستان)، که در تاریخ اسلامی مشهور و در جای جای تاریخ شرح قهرمانی آنان ذکر شده است، و البته رزمندگان و پهلوانان غرور آفرین لشکر 25 کربلا، که در هر عملیاتی، در خلال جنگ خسارتبار 8 ساله، همواره حماسه آفرین، و خط شکن ظاهر می شدند، انسان را به خضوع در مقابل قدرت و خصلت پهلوانی مازنی ها، وادار می کند، آنان اکنون دهه هاست که در عرصه کشتی ایران نیز مقامات جهانی بزرگی را، برای ملت ما به ارمغان آورده، و امید ایران در مقابل روس ها، ترک ها و... که حرف های مهمی در ورزش کشتی دارند، هستند.
همانگونه که پیش از این نیز متذکر شدم، بر دروازه ورودی هر روستایی در این منطقه، بنای یادبود شهدا، که با بنری، یا تابلویی به نمایش در آمده است، نشانگر تعداد شهدای آنان در این جنگ خسارتبار، و البته دفاع ملی است، اینجا در مازندران مثل هر استان دیگری آنقدر شهید داده ایم، که سر هر جاده ایی تابلویی نشانگر شهدایی است که در این نبرد طولانی جان دادند، نقطه ایی در ایران شاید نباشد که تعدادی از رزم آورانش را در این جنگ از دست نداده باشند، بنای یادبود شهدای شهر آلاشت هم عکس هایی از بیست شهید این شهر را به نمایش گذاشته اند، اسامی این پاکرویان بدین شرح است، که برخی ممکن است در شهرهای دیگر استان دفن شده اند:
- شهید محمود اکبری
- شهید فرامرز طیبی
- شهید جبار طیبی
- شهید نصرالله ناصری
- شهید حسین جمشیدی
- شهید یونس احمدی
- شهید عبدالعلی رشیدی
- شهید قهار عبدی
- شهید فرج الله قاسم پور
- شهید اسماعیل ابراهیمی
- شهید علی حسین آبسته
- شهید امیر عباس صالحی
- جاوید الاثر اکبر خزائی
- شهید تیمور سلطانی
- شهید باقر مهدوی
- آزاده مرحوم کرمعلی فرهادی
- شهید رضا داوری
- جاوید الاثر خضر داداشپور
- شهید بهروز آلاشتی
- شهید رحیم قاسم نژاد
سری به آرمگاه ابدی آنان زدم، تا بوی تربت پاک شجاعان را حس کنم، خوشبختانه اینجا در آلاشت، شهدا را از دیگر رفتگان از این مردم، جدا نکرده اند، و شهدا در میان مردمی که چنین قهرمانانی را پرورده اند، دفن، و پراکنده اند، تنها تفاوت شان با دیگران این است که، قبرشان مزین به پرچم مقدس ایران است، نه تن از این بیست شهید را، از طریق همین پرچم های سه رنگ زیبا، در میان همسایگان بنای ابدی اشان، یافتم، بر خاک پاکشان چنین نگاشته اند، آنان که در مقابل هجوم خصم ایستادند، و چون آقا فتحی ها، و مرادعلی خان های تاریخ دفاع از ایران، شهادت را در راه دفاع از مردم و خاک کشورشان انتخاب کردند :
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، سرای ابدی پاسدار شهید حسن جمشیدی فرزند آیت الله، ولادت 1341 شهادت 20/5/1362 در جبهه جنوب، در انتظار مرگ باشد اگر این تنم بهتر به راه حق دم شمشیر بگذرد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، معلم شهید محمود اکبری فرزند احمد، ولادت 1327 شهادت 4/12/1364 محل شهادت فاو عراق، "آن دنیا همین لحظه و تمام لحظات این دنیا، تمام اعمال مان را بخواسته الله خواهیم دید، ای جوانان! جوانی خود را در جنگ با نفس، و جنگ با دشمنان خدا و رسولش صرف کنید" (قسمتی از وصیت نامه)
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، سردار شهید ستوان دوم علی حسین آبسته سلیمانی راد، فرزند خلاق، تولد 9/5/1342 شهادت 27/10/1365 ، سومار عملیات کربلای 5، تا عزم سفر به کربلا کرد شهید، در سنگر عشق جان فدا کرد شهید، پرواز کرد و به آتش ایمان رفت یعنی که به عهد خود وفا کرد شهید.
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، ستوانیاریکم شهید، باقر مهدوی آلاشتی، فرزند محمد ظاهر، ولادت 1316، شهادت 30/2/1362 ، محل شهادت منطقه عملیاتی جنوب، پدرم دیده به سویت نگران است هنوز، غم نادیدن تو باز گران است هنوز، آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو، نام نیکت همه جا ورد زبانست هنوز
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، مزار پاک و ملکوتی شهید والا مقام، گروهباندوم تیمور سلطانی نیا، فرزند مرحوم محمد رضا، ولادت 1332، شهادت 22/5/1359 محل شهادت اصفهان، حسرت برم به همت والایت ای شهید شایسته ایی که عرش بود جایت ای شهید آرامگاه پاک تو میعادگاه عشق بی خبر ز عالم معنایت ای شهید
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، تربت پاک تکاور شهید، یونس احمدی آلاشتی فرزند فیاض، ولادت 1331، شهادت 16/2/1361 محل شهادت دارخوین خوزستان، ای مادر غمدیده نداری خبر ز من از گردش ایام چه آمد سر من من تازه جوان بودم و اندر چمن حُسن نشکفته فرو ریخت همه بال و پر من
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید رضا داوودی فرزند غریب رضا، ولادت 1339 شهادت 7/4/1360 شهر پاوه، از عرش صدای ربنا می آید آواز خوش خدا خدا می آید فریاد که باز کنید درهای بهشت که ...... از کربلا می آید
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، سرباز دلاور اسلام شهید قهار عبدی فرزند شیر افکن، ولادت 1340 تاریخ شهادت 12/10/1360 شهر طویله (نوسود) ای خوشا با فرق خونین در لقا یار رفتن سرجدا پیکر جدا در محفل یار رفتن مادر نبود تا بر سر زانو نهد سرم خوشا سر بر سر زانوی مهدی (عج) نهادن بنیاد شهید سوادکوه
- آرامگاه سرباز وطن، کرمعلی فرهادی فرزند یارعلی، از تاریخ 1/3/1365 تا تاریخ 6/6/1369 در اسارت عراق بود، و در سال 1345 متولد شد که در تاریخ 31/1/1370 به همراه برادرزاده خردسالش در سانحه رانندگی به لقالله پیوست. بشارت بر قوای ما که از بند اسارت گشتم آزاد بیا مادر تماشا کن که فرزند اسیرت گشته داماد به سوی حجله رفتم شادان ولی زخمی به دل دارم بجای رخت دامادی کفن بتن دارم.
-
-
تنگه واشی در نزدیکی شهر فیروزکوه
تنگه واشی در نزدیکی شهر فیروزکوه
-
تنگه واشی در نزدیکی شهر فیروزکوه
تنگه واشی در نزدیکی شهر فیروزکوه
-
کارخانه زغالشویی در دره آلاشت و آلودگی های آن در شبکه آبهای جاری
کارخانه زغالشویی در دره آلاشت و آلودگی های آن در شبکه آبهای جاری
-
تفاله های سرازیر شده در دره از یک دهانه معدن ذغالسنگ
تفاله های سرازیر شده در دره از یک دهانه معدن ذغالسنگ
-
پل آپون و معدن شن و ماسه سپاه 25 کربلا
پل آپون و معدن شن و ماسه سپاه 25 کربلا
-
نمایی از شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از کوچه های شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از کوچه های شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از کوچه های شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از کوچه های شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از امیراکرم در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از امیراکرم در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از منزل رضاشاه در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از منزل رضاشاه در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از منزل رضاشاه در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از منزل رضاشاه در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از منزل رضاشاه در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از منزل رضاشاه در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از منزل رضاشاه در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از منزل رضاشاه در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از رصدخانه آماتوری در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از رصدخانه آماتوری در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
تصویر شهدای شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
تصویر شهدای شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از مسجد شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از مسجد شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
گاوداری حرفه اهالی شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
گاوداری حرفه اهالی شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از رگه های ذغالسنگ در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از رگه های ذغالسنگ در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از منزل چراغعلی خان عموی رضاشاه در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از منزل چراغعلی خان عموی رضاشاه در شهر آلاشت در منطقه سوادکوه مازندران
-
نمایی از دریاچه شورمست در پل سفید منطقه سوادکوه مازندران
نمایی از دریاچه شورمست در پل سفید منطقه سوادکوه مازندران
-
- پینوشت ها :
[1] - پدر رضا شاه یاور (سرگرد) عباسعلی داداشبیگ نام داشته و به همراه برادر بزرگترش رئیس فوج (هنگ) سوادکوه بودند. مرگ عباسعلی خان در تهران اتفاق افتاد و در آن زمان رضاشاه نوزادی چهل روزه بود. عباسعلی خان چهار بار ازدواج کرده و رضاشاه از همسر چهارم او نوشآفرین آیرملو متولد شد. نوشآفرین خانم پس از شنیدن خبر مرگ همسرش، با پسر چهل روزه اش (رضاشاه) به سوی تهران حرکت کرد، که در میان راه فرزندش به صورت معجزه واری از مرگ ناشی از یخ زدگی، در گردنه گدوک، نجات یافت، چرا که جسده مرده او را رها کردند، اما بعد متوجه شدند که نمرده و کودک به هوش آمده است.
[2] - جنگ اول هرات زمانی آغاز شد که حاکم هرات، کامران میرزا، سر از اطاعت از دولت ایران پیچید و به تاخت و تاز در خراسان و سیستان مشغول شد. محمدشاه برای سرکوب او و ضمیمه مجدد هرات به خاک ایران تصمیم به لشکرکشی به آن سو گرفت. امپراتوری بریتانیا که بازگشت هرات به حاکمیت ایران را خطری برای ثبات حکومت خود در هندوستان میدانست، با این لشکر کشی ایرانیان مخالفت کرد، اما شاه ایران به هشدارهای انگلیسی ها توجهی نکرد و در سال ۱۸۳۷ سپاه ایران راهی هرات شد.
هرات برای ده ماه محاصره گردید. چون وضعیت برای کامران میرزا سخت افتاد، تصمیم گرفت که تسلیم سپاه مرکز شود، اما دولت بریتانیا که این موضوع را به سود خود نمیدانست، مداخله کرد و با کمک مالی، و وعده کمک نظامی، او را از تسلیم منصرف کرد. اندکی بعد کشتیهای بریتانیایی جزیره خارک را اشغال کردند و با تهدید به کشاندن جنگ به فارس و کرمان، شاه ایران را مجبور به عقب نشینی از جبهه هرات کردند. جنگ دوم هرات در زمان ناصرالدین شاه و در ۱۸۵۶ روی داد که ایران به دلیل دخالت بریتانیاییها مجدداً در بازپسگیری هرات شهر ناکام ماند.
در زمان حاکمیت عباس میرزا بر خراسان جهت برقراری مجدد امنیت در آن سامان، محمد میرزا (محمد شاه بعدی) از سوی پدر خود مأمور محاصره هرات و بازگرداندن آن به حاکمیت ایران شد. او و قائممقام فراهانی که شاهزاده را همراهی میکرد، با یارمحمدخان، وزیر هرات و کامران میرزا حاکم آن شهر، به مذاکره نشستند اما چون نتیجهای حاصل نشد، شهر توسط سپاه ایران محاصره گردید. اگرچه محمدمیرزا در ابتدا به موفقیتهایی دست پیدا کرد، اما در میانه نبرد، خبر درگذشت عباس میرزا در مشهد به او رسید، و مجبور شد که به تهران بازگردد. پیش از بازگشت، او و قائم مقام، آن دو با وزیر و حاکم هرات صلح کردند و مقرر شد کامران میرزا حاکمیت ایران را بپذیرد، پانزده هزار تومان زر و پنجاه شال کشمیری خراج پرداخت کند، و اسرای ایرانی که در تاخت و تاز به خراسان اسیر کرده بود را آزاد کند. همچنین کامران میرزا به محمد میرزا تعهد داد که «اهالی قلمرو خویش را از راهزنی در حدود خراسان و کشتن و فروختن اسیران مانع شود.» پس از معاهده فوق، محمد میرزا که برای مراسم برگزیدگی به ولایتعهدی به تهران فراخوانده شوده بود، برادر خود قهرمانمیرزا را به حاکمیت خراسان منصوب کرد و راهی پایتخت شد. مدت کوتاهی بعد فتحعلیشاه درگذشت و محمد میرزا با نام محمدشاه به پادشاهی ایران رسید.
[3] - نظامیه نام مدارسی است که در زمان سلجوقیان در دوران طلایی اسلام برای آموزش علوم و فنون روز در شهرهای بزرگ آن دوره، اصفهان، بغداد، نیشابور، آمل، قاهره، بلخ و هرات تأسیس شد. اولین مدارس از این دست به همت وزیر برجسته آلپ ارسلان سلجوقی، خواجه نظام الملک توسی تأسیس گردیدند. به همین خاطر به این مدارس را "نظامیه" نام دادند.
[4] – سید محمدرضا کردستانی با تخلص میرزاده عشقی (۲۰ آذر ۱۲۷۳ – ۱۲ تیر ۱۳۰۳) شاعر، روزنامهنگار، نویسنده و نمایشنامهنویس ایرانی دوره مشروطیّت و مدیر نشریه قرن بیستم بود که در دوره نخستوزیری رضاشاه، به دستور رئیس اداره تأمینات نظمیه (شهربانی) وقت، ترور شد. وی از جمله مهمترین شاعران عصر مشروطه بهشمار میرود که از عنصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی میدانند.
[5] - در ۱۶ مهر ۱۳۴۱ دولت اعلام میکند که لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در هیئت دولت تصویب شد و با توجه به اینکه مجلسی نیست، بنابراین، قانون تلقی میشود. یکی از واکنشهای حساب شده به این روند، تلگرافی از سوی امام خمینی (ره) به شاه بود که با عبارت «حضور مبارک اعلیحضرت همایونی» آغاز گشته و به او گفته شده بود «این امر موجب نگرانی علمای اعلام و سایر طبقات مسلمین است. بر خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرمایید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه های دولتی و حزبی حذف نمایند تا موجب دعاگویی ملت مسلمان شود.» با ارجاع امر به علم از سوی شاه، امام 28 مهرماه 1341 نامهای نیز خطاب به علم نوشتند که با ادبیاتی حقوقی به دلیل « مخالف نص اصل دوم از متمم قانون اساسی» بودن آن لایحه، متذکر شدند: «اکنون که اعلیحضرت درخواست علمای اعلام را به دولت ارجاع فرموده اند و مسئولیت به دولت شما متوجه است، انتظار میرود به تبعیت از قوانین محکم اسلام و قوانین مملکتی، اصلاح این امر را به اسرع وقت نمایید، و مراقبت کنید که نظایر آن تکرار نشود. و اگر ابهامی در نظر جنابعالی است مشرّف به آستانۀ قم شوید تا هرگونه ابهامی حضوراً رفع شود، و مطالبی که به صلاح مملکت است و نوشتنی نیست تذکر داده شود.»
[6] - بزرگ مالك، دربارى، مقتول شاه. معروف به امیر اكرم اهل الشت سوادكوه، پسرعموى رضاشاه. از ملاكین و متولین مازندران بود وقتى پسرعمویش به سلطنت رسید، مدتى حكومت مازندران با او بود، سپس به تهران فراخوانده شد و معاونت وزارت دربار و پیشكارى ولیعهد به او سپرده شد. چند بار در غیاب تیمورتاش، سرپرست وزارت دربار شد و نزد شاه خیلى مقرب بود. هنوز چند سالى از صعودش به قدرت نگذشته بود كه با وضع وخیمى براى معالجه به اروپا رفت و در همان جا فوت شد. روزنامهها فوت وى را مولود بیمارى سرطان نوشتند، ولى حقیقت مطلب این بوده است كه یك روز شاه عصبانى شده و با چكمه چند لگد به شكم او كوبیده بود. همین ضربات او را از پاى درآورد. چندى در تهران تحت معالجه بود و چون بهبود نیافت او را به اروپا فرستادند، ولى معالجات سودمند نیفتاد و در همان جا از بین رفت. چراغعلى خان سواد كوهى ملقب به امیر اكرم پیشكار محمدرضا شاه در ایام ولایت عهد، پسرعم رضا شاه. وى مدتى والى مازندران بود (ف. برلین 1309 ه.ش.) جنازهاش در حضرت عبدالعظیم مدفونست.
[7] - جنبش خزینه مجموعه کوششها و رویدادهایی است که توسط برخی علما و روحانیون در دوره پهلوی یکم برای جلوگیری از ورود دوش حمام، و با هدف ادامه استفاده از خزینه در حمامها صورت گرفت. این جنبش بخشی از مجموعه تلاش برخی از روحانیون برای مقابله با مظاهر تمدن نوین بودهاست که قبلاً نیز خودش را با مخالف آنها با قرنطینه، واکسیناسیون، شناسنامه و… نشان داده بود. در آن زمان مسئولان بهداشتی ایران به این نتیجه رسیده بودند که «خزینهها یکی از مرکزهای اصلی نشر عفونتها و بیماریهای واگیر دار خطرناک است و سلامت عمومی جامعه را به خطر میاندازند.»
[8] - انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم نام یک سلسله تغییرات اقتصادی و اجتماعی شامل اصول نوزدهگانه است که در دوره پادشاهی محمدرضا پهلوی در ایران به تحقق پیوست. انقلاب سفید در مرحله نخست، پیشنهادی شامل شش اصل بود که محمدرضا شاه در کنگره ملی کشاورزان در تهران در تاریخ ۲۱ دی ۱۳۴۱ خبر اصلاحات و همهپرسی را برای پذیرش یا رد آن به کشاورزان و عموم مردم ارائه داد. پس از آن در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۴۱ عموم مردم نیز در یک همهپرسی سراسری، به اصلاحات رأی مثبت دادند. شاه این اصلاحات را انقلاب سفید نامید زیرا انقلابی مسالمتآمیز و بدون خونریزی بود.
اصول انقلاب سفید
اصل اول: اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی
اصل دوم: ملّی کردن جنگلها و مراتع
اصل سوم: فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی
اصل چهارم: سهیم کردن کارگران در سود کارخانهها
اصل پنجم: اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رأی به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان
اصل ششم: ایجاد سپاه دانش
اصل هفتم: ایجاد سپاه بهداشت
اصل هشتم: ایجاد سپاه ترویج و آبادانی
اصل نهم: ایجاد خانههای انصاف و شوراهای داوری
اصل دهم: ملّی کردن آبهای کشور
اصل یازدهم: نوسازی شهرها و روستاها با کمک سپاه ترویج و آبادانی
اصل دوازدهم: انقلاب اداری و انقلاب آموزشی
اصل سیزدهم: فروش سهام به کارگران واحدهای بزرگ صنعتی یا قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی
اصل چهاردهم: مبارزه با تورم و گرانفروشی و دفاع از منافع مصرفکنندگان
اصل پانزدهم: تحصیلات رایگان و اجباری
اصل شانزدهم: تغذیه رایگان برای کودکان خردسال در مدرسهها و تغذیه رایگان شیرخوارگان تا دو سالگی با مادران
اصل هفدهم: پوشش بیمههای اجتماعی برای همه ایرانیان
اصل هجدهم: مبارزه با معاملات سوداگرانه زمینها و اموال غیرمنقول
اصل نوزدهم: مبارزه با فساد، رشوهگرفتن و رشوهدادن
[9] - We brought him, we took him
چکاد توچال نعمتی است که خداوند نصیب تهرانی ها کرد، تا یک چهار هزارتایی قابل توجه در دسترس همه آنان باشد که در هر زمان که اراده کردند، بتوانند در پای آن حضور یافته و کوه پیمایی نسبتا سختی را تجربه کنند، چرا که هر کدام از مسیرهای این قله نزدیک به 14 کیلومتر مسیر پیمایش دارد.
زمانبندی این صعود :
حرکت از میدان سربند در دربند ساعت 3 و 50 دقیقه بامداد روز شنبه اول آبان ماه 1400
حضور در جانپناه شیرپلا ساعت 6 و 29 دقیقه صبح
حدود نیم ساعت استراحت و...
حضور در جانپناه امیری ساعت 9 صبح
رسیدن به بالای یال سنگ سیاه ساعت 10 و 17 دقیقه صبح
رسیدن به توچال ساعت 10 و 36 دقیقه صبح
کل زمان صعود شش ساعت چهل شش دقیقه
این صعود از این جهت منحصر به فرد بود که بین قله و جانپناه شیرپلا توقفی برای استراحت نبود، و یک سره حرکت و پیمایش را در خود داشت.
درگیری در میدان سربند :
ساعت هنوز 4 بامداد نشده بود که خود را به میدان سربند رساندم، اما متاسفانه شاهد صحنه درگیری پلیس با چند جوان شدم، که اعصابم را بهم ریخت، ظاهرا پیش از حضورم تیراندازی هم شده بود، چرا که زوجی هنگام گذر از کنارم که بعد از پیاده شدن از اتومبیل مشغول جمع و جور کردن کوله ام برای شروع پیمایش بودم، توصیه اکید می کردند که سریع اینجا را ترک کنم، چرا که ممکن است جان خود را به راحتی از دست بدهم، چون "تیر و تیراندازی است"،
وقتی به اینجا رسیدم جوانی که خود حالت طبیعی نداشت از پلیس خواهش می کرد که رفیقش را نبرند، چرا که "حالش خوب نیست"، ظاهرا الکل مصرف کرده بود، و در حال عادی نبودند، این روزها آمار ابتلا به مواد مخدر، دخانیات، الکل در کشور به حالت هشدار در آمده است، و این ها فرزندان ما هستند که بدین آلودگی ها کشیده می شوند و جامعه هم چنان بی رمق نظاره گر مرگ تدریخی خود است، که این بی حسی بیشتر از رنج آلودگی جوانان رنج آور است؛ انگار در کوران تصادم با تمام مصیبت ها چنان دچار بی تفاوتی و بی حسی شده ایم، که تنها نظاره گر شرایطی هستیم، که هر روز بغرنج تر می شود، و تنها سری به حالت تاسف تکان داده و رد شویم، و چنین جامعه ایی مرده است، و بر این تن مرده، وحوش و فرصت طلبان داخلی و خارجی می دانند که چه کنند، این است که اکنون از شمال و جنوب و شرق کشورمان تحت فشار رقبا قرار گرفته و هر روز مجبور به عقب نشینی می شویم، و متاسفانه شامل این ضرب المثل پارسی شدیم که "خود کرده را تدبیر نیست".
صعود زیر مهتاب :
به زودی ماه بزرگ و روشنی در آسمان، چهره کثیف و کدر میدان سربند را از ذهنم شست، چرا که مهتاب زیبا و روشنی، آسمان و مسیرم را روشن کرده بود که نیاز به نور هدلایت نبود، و برف هایی که در 29 مهرماه همزمان با روز کوهنورد ارزانی چشم های ما گردید، قله توچال را سفید پوش، و زیر این مهتاب نور منعکس شده اش دوچندان شده است، و شکوه و عظمت کوه را به رخ می کشد. شاید همین برف بود که در روز شنبه حتی تعداد همنوردان صعود کننده را افزایش داده است. به طوری که گروه های مختلفی مشغول صعود هستند، از جمله یگ گروه بیست الی سی نفره از همنوردان اهل شهر ساری، و یا گروهی که از کهگیلویه و بویر احمد، و یا همنوردی از مشهدی و...
برف قابل توجه است و از سنگ سیاه به بالا افزایش هم می یابد و روی قله حدود سی سانت ارتفاع دارد.
همنوردان زردکوه بختیاری، داستان هایی شنیدنی از این دیار :
چند لحظه ایی با همنوردانی که از چهارمحال بختیاری آمده بودند همقدم شدم، آنان شب را در جانپناه شیرپلا با تیم مشهد، گذرانده و اکنون راهی صعود به قله توچال بودند، از زرد کوهی که حدود 4200 متر ارتفاع دارد و زاینده رود زیبا که از آن سرچشمه می گیرد، سخن گفتند و صمیمانه از من دعوت کردند که میهمان آنان برای صعود به این قله با عظمت در فصل بهار شوم، از بزرگترین یخچال خاورمیانه بر دامنه زردکوه یعنی یخچال "ایل وک" که نام خود را احتمالا از نام یکی از ایل های چادر نشین، گرفته است، گفتند، که متاسفانه صدمه زیادی دیده و شاکی از شرایطی که گرفتارش شده ایم،
از عریض ترین آبشار ایران به نام زرد لیمه (به معنی آبی که از بلندی پایین می ریزد) گفتند که دیدنی است، آنان از اهالی شهر سامان بودند، که خود را مفتخر به مرحوم دکتر سعید بهارلو هوره می دانستند که پزشک تیم ملی امید کوهنوردان ایران بود و به هنگام بازگشت از صعود به قله "تیلیچو" در کشور نپال و در رشته هیمالیا، متاسفانه دچار حادثه، و جاودانه شد و جسدش هم در یال های همان کوه ماند، آرزویی که هر کوهنوردی دارد، تا جسدش در طبیعت کوهستان، بماند و در همان جایی که عاشق آن است، مقیم و آرامش گیرد.
مرحوم بهارلو در 7 آبان 1387 به دیار باقی شتافت و دوستانش برایش سالگشت خواهند گرفت، و این دو کوهنورد مهربان سامانی، حتی این تاریخ را به پاس خدمات او به کوه و کوهنوردی به یاد داشتند، دکتر بهارلو قله ایی در منطقه "کلّار" را که نامی برای خود نداشت را به پاسداشت چکادهای حوزه البرز مرکزی، که همواره از واژه "چال" در اسامی خود دارند، آنرا "هزارچال" نام نهاد، قله ایی که حدود 3850 متر ارتفاع دارد، و در کنار چند قله دیگر از جمله قله "چیرو" میزبان "تالاب بین المللی گندمان"، و دریاچه چیرو هستند که به شکل قلب است، و زیبایی آن در بهار بسیار دیدنی است.
بنای یادبود مرحوم ثابتی در کنار جانپناه امیری:
با مرحوم حمید ثابتی در خلال سخنرانی ایشان در مراسم پاسداشت دوست و همنوردم مرحوم مهندس میر هادی مودب آشنا شدم، که سخنران این جلسه بود و چقدر عاشقانه از کوه می گفت، اما او نیز امسال به علت ابتلا به بیماری کرونا درگذشت، بنای یادبوی برای این کوهنورد پیشکسوت در کنار جانپناه امیری نصب کرده اند که در متن آن آمده است :
به نام خداوند بخشنده مهربان
شرح زندگانی مرحوم حمید رضا ثابتی، متولد سوم دی ماه 1340 در تهران، درگذشت 11 اردیبهشت 1400، او کوهنوردی را از سال 1373 حرفه ایی آغاز کرد، و رکورد دار صعود به قله توچال می باشد، او فقط کوهنورد نبود، بلکه امدادگر بود برای کوهنوردان، او فقط کوهنورد نبود، بلکه محیط بانی بود برای حفظ محیط زیست پاکیزه کوهستان، او فقط کوهنورد نبود، بلکه پدر معنوی توچال و عاشقان زخم خورده پناهنده به کوهستان بود، او فقط کوهنورد نبود بلکه پلی بود بین انسان و طبیعت، یادش جاودانه.
طبیعت زیبای یک فریم از آبگذرهای مسیر توچال قبل از جانپناه شیرپلا
طبیعت زیبای یک فریم از آبگذرهای مسیر توچال قبل از جانپناه شیرپلا
یال سنگ سیاه و تهران
یال سنگ سیاه و تهران
مخروط زیبای آتشفشانی دماوند عکس از روی قله توچال 1 آبان 1400
مخروط زیبای آتشفشانی دماوند عکس از روی قله توچال 1 آبان 1400
خط الراس توچال عکس از روی قله توچال 1 آبان 1400
خط الراس توچال عکس از روی قله توچال 1 آبان 1400
تله سیژ هتل توچال و پیست بین المللی اسکی توچال
تله سیژ هتل توچال و پیست بین المللی اسکی توچال
مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب :
تاریخ معاصر ایران، یکی از درس آموز ترین مقاطع خود را از سر گذراند، و البته جوامع، زنده اند و صاحب زندگی ایی روان و جاری، از این رو حکایت همچنان باقیست و می گذراند، و هنوز به ساحلی نرسیده، تا کمی آرام گیرد و این مردم به زندگی خود برسند، تاریخ همیشه کدر و ناروشن است، چرا که تاریخ نویسان همواره بر اساس خواست و سفارش قدرت زمانه، و یا تمایلات خود، و به صورت انتخابی می نویسند، لذا به متون تاریخی نمی توان آنطور که باید و شاید تکیه کرد، اما چاره ایی هم جز این نیست، تاریخ همین نوشته هاست، بعلاوه میزان قدرتِ تحلیل و تفکر خواننده آن؛ کارنامه موفقیت ها و شکست انسان های دخیل در هر مقطع تاریخی، و هر جامعه ایی، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، چه از نتایج آن راضی باشیم، چه نباشیم، توسط هزاران شاهد و ناظر، در جداول ارزشگذاری ها درج و تکمیل شده، و ثبت می شوند.
دوره فراز و فرودها، افراط و تفریط ها، اعمال سلایق مختلف، و عدم حرکت، و یا حرکت بر اساس عقل و درایت و... ارزیابی شده و می شود، و خواهد شد؛ رها شدگی ها و یا جدی گرفتن ها و... در نظر گرفته می شود. دوره هایی که گاه آنقدر مهم است که سرنوشت یک ملت، در آن رقم می خورد، تقدیرها جابجا می شود، و تو فارغ از همه این ها، به کار خود مشغولی، ولی همه کسانی که در این دوره ها نقش داشتند، نقش خود را تک به تک، گروه به گروه و... بر این قالی رنگارنگ تاریخ، می زنند، تا نقشه تاریخی هر دوره ایی، زیبا و یا زشت، خوب یا بد و... رقم بخورد.
آنان که تاریخ، آنان را به عنوان رسوایان، ثبت خواهد کرد، آنان که نزد مردم خود آبرو کسب کردند، و تاریخ از آنان تجلیل خواهد کرد و...، خوب و بد، همه می گذرند، و خواهند گذشت، و پرونده عملکرد تک به تک انسان ها، و البته جوامع مختلف، در این دنیا، خود نمونه ایی رونوشت شده، از گزارش عملکرد آنانی خواهد بود، که آنرا رقم زده اند؛
اگر معتقد به جهان غیب، و دنیایی دیگر باشیم، در آن دنیا نیز این کارنامه بررسی می شود، و این شاید همان امتحان ذکر شده در متون مذهبیست، که خداوند برای تک تک بشر قرار داد، و همانگونه که وجدان ها از عملکرد خود در این دنیا خشنود و یا آزرده می شوند، در جهان پس مرگ نیز، کارنامه ها، خداوند را راضی و یا ناخشنود، یا عصبانی و غضبناک خواهد کرد.
پیرو هر مکتب فکری، و با هر ایدئولوژی که باشی، در آخر هر پروژه ایی (مثلا پروژه عمر)، به ارزیابی آن خواهیم نشست، و طی این ارزیابی، خود می دانیم که حاصل عمرمان مثبت بوده است یا منفی، خیر بوده است یا شر، کسی در پیشگاه وجدان خود، نمی تواند خود را گول بزند، و اگر از دیدگاه های مذهبی هم برخوردار باشیم، پس در مقابل خداوند نیز به همین صورت خواهیم بود.
دوران گذار به این انقلاب، و نتایج بعد از انقلاب، آینه تمام نمای روزگاریست، که بر مردم ایران، در این تاریخ معاصر نزدیک، گذشته است، خوب و بدش را هر کسی به ذائقه و شاکله تفکری خود، تعبیر خواهد کرد، و بالطبع نمره قبول و رد خواهد داد.
آنچه در این مطلب آمده است، خاطرات کودک گیلانی ایی است، که در آرزوی بدست آوردن آنچه در نزد دیگران دید، حرکت کرد و بدان رسید، گرچه به نظر ما اهدافش کودکانه یا بزرگ دیده شود، اما همان هدف گیری کودکانه، او را به حرکت وا داشت، عازم تهران شد، و شاهد شهر فرنگی، پر از حوادث مختلف گردید، دورانی از شکوه و عظمت بعضی را در حرفه های مختلف دید، و خود اوج هایی را تجربه کرد، رسید و بسیاری را باخت، بعضی را هم برد.
مثل هر کدام از ما، او امروز از داشته ها و نداشته هایش می گوید، کودکی که راه خود را از میان سنگلاخ زندگی عبور داده، و از رسیدن ها و نرسیدن های خود روایتی هر چند مختصر و تلگرافی دارد، اما در هر صورت گویا و درس آموز است؛ او از دیده ها و شنیده های خود می گوید، او از عشق به زندگی، و آرزو برای پیشرفت در دنیای کودکی روایت می کند، از تاثیر افراد بر هم، که انسان را به سمت دانستن خواسته های خود هدایت و در جهت کسب آن حرکت می دهد، و جامعه ایی که راه هایی را باز می کند، تا مردم، خود را به سمت پیشرفت بکِشند، و به سرمنزل مقصود خود برسند، یا جامعه ایی که راه را بر مردم خود می بندد، و آنان را در مسیر کسب آرزوهای شان محدود، و قربانی می کند.
حکایت مردان و زنانِ سردی و گرمی روزگار چشیده، برای نسل های تازه به حرکت در آمده، اگر بخوانند، خواندنی و درس آموز خواهد بود، تا راه های نرفته را بروند، و از امتحان راه های رفته، خودداری کنند، حکایت آدم ها از تاریخی که در آن زیسته اند پر از درس می باشد. درس های کوچک و بزرگ که هر یک از ما به فراخور حالش می گیرد، و یا نگرفته از کنارش می گذرد.
این حکایت جامعه ایی است که انقلابی بزرگ و عبرت آموز در آن رخ داد، همین مردمی که در این خاطراتِ گزارش گونه، از آنان سخن به میان می آید، نقش آفرین انقلابی شدند که اکنون بیش از چهار دهه از عمر آن می گذرد.
تهران مقصد آرزوهایم شد:
در آن روزها، روستاها خود بودند و خود، اما وقتی غریبه ایی وارد می شد، سراسر تماشا می شدیم، برای ما جالب بودند؛ کودک بودم که عده ایی از تهران به روستای ما در اطراف رشت آمدند، گرچه طبیعت شمال برای آنان بهشت به نظر می آمد، ولی برای ما که در آن زندگی می کردیم، چندان بهشت نبود، نه شغلی، نه درآمدی و...، لذا در حالی که آنان عاشق طبیعت آنجا بودند، من هم عاشق لباس، منش و سلوک شان می شدم، از این رو، در همان روزگار و دنیای کودکی، رو به مادرم کردم و گفتم "این ها چه می کنند که می توانند چنین لباس های خوبی را بپوشند؟"، مادرم که مانده بود چه بگوید، کمی تامل کرد و در نهایت گفت "اینها از تهران آمدند و این لباس ها را هم خیاط ها برایشان می دوزند"، و همین کافی بود تا جرقه ها در ذهنم زده شود، و از همان موقع تصمیم گرفتم، من هم به تهران بروم و خیاط و صاحب چنین لباس هایی شوم، تا این که وقتی نه ساله شدم، شرایطی فراهم شد، تا آرزویم برآورده شود، چرا که روستای مان را ترک کردم و به تهران آمدم.
آن موقع ها دو تومان (20 ریال) کرایه می گرفتند، شما را با اتوبوس های تک صندلی از رشت به تهران (خیابان ناصر خسرو) منتقل می کردند، تازه شرکت TBT، شبکه حمل مسافر خود را به رشت گسترش داده بود، و یادم هست، در طول مسیر یک شیشه نوشابه سرد و تگری که در یخچال عقب اتوبوس روی یخ می خواباندند، هم به مسافرین می دادند، که هنوز که هنوز است مزه آن نوشابه (پیپسی، کانادا و کوکا)، زیر زبانم مانده است، لذا بعدها هم به عشق سوار شدن به همین اتوبوس ها، عاشق رفت و آمد بین رشت و تهران بودم، و همین که مقداری کار می کردیم و پولی جمع می کردم، عشق ما این بود که سوار این اتوبوس ها بشویم و بریم رشت، این بهترین تفریح ما در آن سال ها بود، گرچه کرایه اتوبوس ها گران بود، اما از امکانات آن لذت می بردیم، صفحه موسیقی زیبایی می گذاشتند که در مسیر پخش می شد، شیرینی می دادند و لذت می بردیم و... بعد ها TBT برای این که مسافر به مشهد و ترکیه می برد، عقب این اتوبوس ها سرویس توالت هم در نظر گرفت،
در تمام این اتوبوس ها از سقف لیوان هایی آویزان بود، یا یک شاگرد داشت که با یک لیوان 35 نفر مسافر را از عقب تا جلوی اتوبوس، آب می داد و همه از آن لیوان مشترک آب می نوشیدند، بدون اینکه احساس کنند چقدر ممکن است خطر بهداشتی برایشان داشته باشد، و یا بیماری هایی را منتقل کند و... ولی حتی همان موقع هم مادرم می گفت از این لیوان، و حتی از آب اتوبوس ها نخور،
زمانی من وارد تهران شدم که خیابان ها را چراغانی و تزیین کرده بودند، چرا که مراسم تاج گذاری شاه و فرح بود؛ شش یا هفت سال قبل از برگزاری جشن های 2500 ساله شیراز، که شاه می گفت "کوروش تو بخواب ما بیداریم"، این را یادم هست.
خانواده و تربیت فرزندان :
اگر خانواده درست و حسابی داشتم، حتما یک پزشک، یا استاد دانشگاه و... بودم، این استعداد را در خود می دیدم، یادم هست برای یک سه چرخه که مستاجر دهات مان، برای بچه اش خریده بود، شش ماه گریه کردم، کسی برایم نخرید، تنها ده تومان قیمت داشت؛ داشتند یا نداشتند نخریدند، برای همین هم ترک تحصیل کردم، برادرم هم عشق درس بود، ولی تا کلاس شش در دهات ما مدرسه بیشتر نبود، باید می رفت رشت درسش را ادامه می داد، که هزینه اش سنگین بود و در توان خانواه ما نبود، خواهرهای من هم به همین صورت از تحصیل باز ماندند.
از سوی دیگر، خانواده ایی نداشتیم که اشتباهات ما را اصلاح کنند، ما را در زندگی هدایت کنند، شاید عارشان می شد که به ما بگویند این راه که تو می روی به مقصد نمی رسد، مثلا در آن زمان اگر مشروب می خوردم، پدرم نمی زد تو گوشم که این کار درست نیست، دست مرا نگرفت که ظهر ببرد مسجد که نماز بخوان، که این ترمزی باشد برای ما که خلاف نکنیم، این عبادات مثل ترمز ماشین است که هر خلاف که می خواستی انجام بدی، سر ساعت 12 باید می ایستادی و نماز می خواندی، یا صبح و بعد از ظهر همینطور، بالاخره یک ترمزی داری که تخت گاز به سمت خلاف نروی، اگر می گفت، سر کار خیاطی هستی و یا هر کار دیگر، موقع نماز که شد، این نماز را بدون وضو، بدون غسل و... هم که شده بخوان، حتی به یک درخت، به یک ساختمان اعتقاد داشته باش، و سر ساعاتی برو آنها را ببوس، خوب بود، این همان ترمز انسان برای خلاف نکردن می شود. این ها را نمی گفتند، پدر بزرگ به نوه اش می گوید، این روزها، این نوع مراقبت ها زیاد است، آن موقع ها چنین مراقبت هایی نبود، به کسی چنین توصیه هایی نمی کردند، نسل ما، نسل سوخته اند،
مادرم انسان دانایی بود، آن موقع ها پارچه کهنه هایی را که به جای پوشک نوزاد استفاده می شد را وقتی می شست اطو هم می کرد، تا میکروب کشی شود، و بقیه بهش می گفتند، این سید خانم دیوانه است، اما او به قدر آدم های امروزی مطلب می دانست که داغی اطو میکروب کشی می کند، ولی وقتی به این مسایل که می رسید، به ما چیزی نگفت که این راه که می روی نادرست و اشتباه است، و عاقبت خوشی ندارد.
آن موقع ها شلوارهای تنگِ دمپا گشاد می پوشیدیم و موهای اجق و وجق داشتیم، ولی کسی به ما نمی گفت که این کار درستی نیست، ولی امروز به نسل جوان، این ها را می گویند، که این تیپ که می زنید زشت و ناطور است، آن موقع ها هم چیزی هایی بود که زشت باشد، مثل باز گذاشتن دکمه های یقه تا زیر ناف، یا شلوارهای تنگ تنگ پوشیدن که اندام انسان از زیرش پیدا بود و... ولی کسی به ما نمی گفت که این ها زشت است، و لذا نکن.
فقط یک بار یادم هست پدرم به من یک چنین چیزی را تذکر داد، و آن هم موقعی بود که داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم، تلویزیون های سیاه و سفیدی تازه آمده بود، که شاه ایستاده بود و پاچه شلوارش مثل ما دمپا گشاد نبود، و شلوار عادی را پوشیده بود، به من گفت: "ببین از این یاد بگیر، پادشاه یک مملکت است ولی مثل شما شلوار به این دمپا گشادی نمی پوشد"؛ فقط همین یکبار بود، پدرم خیلی غرور داشت، البته هیچگاه از من پول هم نخواست، در حالی که من درآمد خوبی در تهران داشتم.
وضع مذهبی در روستاهای شمال :
روستاهای شمال در زمان گذشته اعتقادات مذهبی خیلی عمیقی داشتند، آن موقع ها در اکثر خانه های خود منبر داشتند و روزهای پنج شنبه روضه خوان می آمد و روضه ایی می خواند؛ بیشتر خانواده ها یک اتاق در منزل خود، و راه پله ها را از پایین تا بالا، سیاهپوش می کردند، که شب پنج شنبه "آقاسید" (روضه خوان سید) می آمد و روضه می خواند، اما بعد از انقلاب، چند سالی که گذشت و بعضی اقدامات شد، که در نتیجه آن این ها هم کم کم منسوخ شد و... مثلا اعدام های بعد از کوتای نوژه که بیشتر اعدامی ها از اهالی سیاهکل بودند، واکنش مردم به این اعدام منفی بود.
مثلا 5 نفر از همان ها که در کودتا بودند، روی پشت بام منزلشان خوابیده بودند، که قرار بود به ترکیه فرار کنند، اما مردم آنها را لو دادند، و دستگیر و اعدام شدند. این ها کسانی بودند که در سیاهکل علیه شاه قیام کرده بودند و بعد از انقلاب به آقای خمینی پیوسته بودند، ولی بعد که دیدند اینطوری شده، کودتا کردند، اکثر خلبانان و... که در این کودتا می خواستند کودتا کنند اهل سیاهکل بودند.
این اخبار موجب رویگردانی مردم شد، این اعدام ها مشکل ساز گردید، اخبار این اعدام ها در قهوه خانه ها و... دهن به دهن بین مردم رشت، لنگرود، فومن و... می چرخید، و اثر خود را می گذاشت،
اینها مردمی بودند که اگر یک بطری از عرق میکده قزوین نمی خورد روزشان شب نمی شد، اما همه، این ها را در محرم و صفر قطع می کردند، فرد بود که معتاد بود و هر روز باید مصرف می کرد، ولی ماه رمضان اعتیاد خود را قطع می کرد، و لب به مواد نمی زد؛ مردم برای محرم و صفر اعتقادات خاصی داشتند، بعضی آدم های لات و در پیت بودند، ولی اعتقادات مذهبی عجیبی داشتند. و از این رو پدر مادرها می گفتند، کاش این محرم و صفر شش ماه طول می کشید، و خلاف کردن ها هم تعطیل می شد.
تحقق آرزوی کودکی و یاد گرفتن خیاطی :
سال 1349 یا 50 بود که از طریق استاد پرویز یاحقی نزد خانم غزل صبا، فرزند استاد ابوالحسن صبا رفتم تا خیاطی یاد بگیرم، روزی 20 تومان به من حقوق می داد، و این زمانی بود که با معادل 50 تومان می توانستی در سلف سرویس هتل هیلتون، هر چه دوست داشتی بخوری، هتلی که آنقدر مهم و پیشرفته بود که در زیر زمین آن دیسکو و موسیقی زنده هم داشت، و خواننده های مشهور آن زمان مثل ابی، شهرام شب پره و... با سازهای ساده ایی مثل گیتار می خواندند، لذا این 20 تومان، حقوق بسیار خوبی بود؛ همانگونه که گفته بودم به عشق یاد گرفتن خیاطی به تهران آمدم، ولی سر از سلمانی در آوردم، و تبدیل به یک شاگرد سلمانی شدم،
استاد پرویز یاحقی و استاد اسدالله ملک، هر دو و یا سه روز یکبار، به سلمانی که در آن کار می کردم می آمدند و موهای خود را سشوار می کشیدند، و مرتب شان می کردند، آن موقع ها کسی در خانه های خود سشوار نداشت، و بلد هم نبودند که این کار را خودشان انجام دهند، آنان حتی صورت خود را هم، خودشان تیغ نمی زدند، و به سلمانی می آمدند و با تیغ سلمانی خود را اصلاح می کردند، البته فرهنگ مردم اینگونه بود که انجام اصلاح سر و صورت در خانه را هم به نوعی عار می دانستند، استاد پرویز یاحقی و استاد اسدالله ملک، از باب دوستی با هم در این زمینه کََل کََل حسابی داشتند و هر یک از آنها که به سلمانی می آمد، آن یکی هم به دنبالش می آمد، البته آن موقع استاد پرویز یاحقی خیلی مشهور بود، ولی استاد اسدالله ملک به اندازه او مشهور نبود؛
هر موقع هم که استاد یاحقی به سلمانی می آمد، 5 ریال هم به من بعنوان شاگردانه انعام می داد؛ سلمانی ها به شاگردان خود حقوق نمی دادند، و شاگرد هم در مغازه می خوابید؛ صاحبکارم سنگ مخصوصی داشت که تیغ خود را با آن تیز می کرد، یک بار در حین مرتب کردن سلمانی، این سنگ از دستم افتاد و شکست، صاحب کارم، به همین دلیل بدجوری مرا مورد تنبیه قرار داد، به همین خاطر بیرون مغازه ایستاده بودم و گریه می کردم، در همین حین استاد پرویز یاحقی هم رسید و گفت : "چی شده، چرا گریه می کنی" جریان را گفتم، گفت "بیا بریم من پول این سنگ را می دهم، و به صاحبکارت هم سفارش می کنم که برگردی سر کار"، به او گفتم "دیگه نمی خواهم به این کار برگردم"، گفت "چه کاری دوست داری"، گفتم "از اول هم می خواستم خیاطی کار کنم"، کمی فکر کرد و گفت "دو سه روزی صبر کن، که از دایی ات اجازه ات را بگیرم و هماهنگ کنم که بری پیش دوستم خیاطی کار کنی"،
دختر استاد ابوالحسن صبا، به نام غزل خانم، خیاطی بزرگی داشت و از جمله مشتریان مشهور او خانم فرح دیبا، همسر شاه بود که برایش لباس می دوخت، استاد پرویز یاحقی مرا به نزد خانم صبا فرستاد که برایش شاگردی کرده و خیاطی را هم بیاموزم، وقتی وارد خیاطی ایشان برای اولین بار شدم، خانم صبا گفت "جای خواب داری؟" گفتم "نه"، گفت شناسنامه ات را بیاور، و یک فردی هم باید ضمانت تو را بکند، گفتم شناسنامه ام دست دایی ام هست، و نمی دهد، ولی استاد یاحقی من را می شناسد و تضمین می کند، گفت اگر ایشان شما را تایید کند، مشکلی نیست، استاد پرویز یاحقی هم نامه ای نوشت و من این نامه را به خانم صبا دادم و به کار مشغول شدم.
آنقدر عشق خیاطی داشتم که ضخیم دوزی را در مدت یک سال و نیم یاد گرفتم، کُت دوزی را تا مرحله قبل از آستین دوزی می رساندم، تا این که خانم صبا گفت "تو خوب پیشرفت کردی، برو قسمت نازک دوزی - نازک دوزی خیلی کار سختی بود - به خانم مسول قسمت نازک دوزی سفارش شما را خواهم کرد،" آنجا دیگر همه کارگرانش دختر خانم ها بودند؛
در قسمت نازک دوزی هم پیشرفت خوبی کردم چرا که با توجه به این که شب ها در خیاطی می خوابیدم، خیلی کارها را انجام می دادم و یادگیری ام بیشتر از دیگران بود، روزهای تعطیل هم بعضی از کارهای به جای مانده را به من می سپردند که انجام دهم، لذا کارم پیشرفت زیادی کرد، و درآمدم هم افزایش می یافت. در نازک دوزی خیلی پیشرفت کردم، به طوری که در مسابقه ایی که در آن باید یک دامن، یک بلوز و یک روسری برای خانم فرح دیبا می دوختیم شرکت کردم، خانم صبا گفت هر یک از شما که برنده شود، یک سکه طلای رایج وقت، یعنی یک پنج پهلوی هدیه می گیرد؛ در این مسابقه شرکت کردم و برنده هم شدم، و اکنون همین لباس در موزه کاخ شاه نگهداری می شود.
آن موقع آنقدر به خودم اطمینان داشتم که تا خانم صبا گفت کی حاضره در این مسابقه شرکت کنه، من نفر اول بودم که دستم را بالا بردم، خانم سرپرست بخش نازک دوزی گفت، این پروژه کار ایشون نیست، تازه دو سه ماه است که به بخش نازک دوزی آمده و... نمی تواند در این کار موفق باشد؛
برای دوخت این لباس یک طاقه پارچه حریر از فرانسه آورده بودند، و آن را بین هر پنج نفر شرکت کنندگان در این مسابقه تقسیم کردند تا بلوز و دامن و یک روسری از آن بدوزند، خانم صبا به رغم مخالفت خانم سرپرست بخش نازک دوزی، قبول کرد که من هم در مسابقه باشم، اما به من گفت، "خراب نکنی، اگر خراب کنی همه تو را در این قسمت مسخره خواهند کرد"،
قبول کردم و پارچه حریر را روی پارچه چلوار (نوعی پارچه ارزان) گذاشتم، و اندازه ها را ابتدا ریز ریز با نخ رنگی روی این نمونه چلوار کار کردم، همه را بریدم، و پلیسه ها را یک میزان و میلیمتری روی پارچه مخالف درست کردم، بعد از 5 شب کار روی این پارچه نمونه یواشکی به خانم صبا گفتم کارم را ببینید، ایشان هم نگاهی کرد و گفت "خیلی کارت خوبه، یک میلیمتر پس و پیش نداره، خیلی کمر و سایز بندی اش درست بود، کلوشش هم درست و جالب بود"،
در عین حال باز خانم صبا نگران بود و گفت، "می تونی روی حریر را هم به این خوبی که روی پارچه چلوار کار کردی، در بیاوری؟ می دانی که کار روی حریر خیلی سخت است"، گفتم بله، سعی خودم را می کنم، ولی من شب ها روی آن در دفتر شما کار می کنم و روزها آن را در همانجا می گذارم که کسی نبیند، قبول کرد و کلید دفترش را هم به من می داد، یکبار صبح به من گفتم، "اتاقم بو می گیرد، حمام برو و..." بوی عرق تنم که در فضای بسته اتاقش که در آن مدت زیادی کار می کردم، حبس می شد و ایشان هم خیلی روی تمیزی حساس بود؛
سه ماه روی این کار حریر کار کردم، هم دامن و هم پیراهن و هم روسری را دوختم، و در نهایت هم وقتی در بین کارهای دیگران در این مسابقه ارایه شد، به لحاظ زیبایی و خوش دوختی و تناسب بین 5 نفر شرکت کنندگان در این مسابقه، نفر اول شدم، و سکه پنج پهلوی و بعلاوه مقداری دستمزد را هم در این مسابقه بردم، و خانم فرح دیبا نیز همان لباس را، در سفر خود به استان کرمانشاه پوشیدند.
دستمزد و مبلغی که از فروش این سکه 5 پهلوی بدست آوردم، شد استارت خرید یک مغازه در میدان عشرت آباد تهران؛ که آن مغازه را به مبلغ سی هزار تومان خریداری کردم، البته ده هزار تومان از این مبلغ را از طریق وام قرض الحسنه، بانک یوسف آباد تهیه شد، که مقرر گردید ماهی 500 تومان برگردانم.
یادم نیست، اما در آن زمان سکه تمام پهلوی، حدود صد تومان می ارزید، و این پنج پهلوی حدود 500 تومان شاید برایم آورد داشت، ولی به لحاظ مخالفت صنف خیاط ها که اجازه نمی داد که مغازه بقالی را به خیاطی تبدیل کرد و... مشکل داشتم، اما مغازه را خریدم و بعد از خرید مغازه هم مدت زیادی با خانم صبا کار کردم، تا این که انقلاب شد و من از خانم صبا جدا شدم، و چرا که آنان خیاطی خود را بستند، و مقداری به ما پول هم دادند و مرخص مان کردند، موقعی که مغازه را خریدم، خانم صبا گفت کار بسیار درستی کردی که این مغازه را خریدی، اما بده اجاره و یا کسی که در آن کار کند، و با ما همچنان بمان.
ازدواج :
18 یا 19 سالم بود که به خانم صبا گفتم می خواهم بروم و ازدواج کنم، خانم صبا به من گفت این همه دخترخانم ها در این خیاطی کار می کنند، یکی از همین ها را به همسری بگیر، گفتم من این ها را دوست ندارم، می خواهم بروم دختر همسایه، در دهاتمان رشت را بگیرم، به شوخی و جدی گفت : "خفه شو"، بعد گفت "بیا تو حیاط،" رفتیم تو حیاط خیاطی و آنجا با من مفصل صحبت کرد و گفت : "تو اگر آنجا، در رشت زن بگیری، مشکل دار خواهی شد، و تا 50 تومان پول بدست آوردی، می بری آنجا و خرج می کنی، و در نهایت کارت به جایی نخواهد رسید، یک روز عروسی خواهر زنت هست، یک روز عروسی برادر زنت و... اگر می خواهی تهران زندگی کنی، باید یک زن تهرانی بگیری، که همین جا هم زندگی کنی و..." این بود که زن نگرفتم، بعد آمدم همین مغازه خودم را باز کردم، که هم در آنجا خیاطی می کردم، هم می خوابیدم؛ کارم آنقدر زیاد بود که شب و روز کار می کردم، و همین میزان توجه و تمرکز روی کار، مورد توجه خانواده همسرم هم قرار گرفته بود، و بدین لحاظ رفت و آمدها شروع شد، و خواستکاری کردیم و... متاهل شدم.
کافه ها و کافه روهای تهران:
در تهران کافه های مشهوری بود، که وسایل سرگرمی مردم را مهیا می کردند، در کافه های آن زمان، همه جوره آدم ها را می شد دید، مذهبی و غیر مذهبی و... هر کسی جوری خاص بود، کافه ها که آن موقع، به غیر از اینکه مردم برای خوردن غذا بدانجا می رفتند، یک عده از مردم بودند که پایبند مسایل مذهبی بودند و اهل نوشیدن شراب نبودند، فقط می رفتند که رقص ببیند، و آواز و یا جوک بشنوند، و هرچه می گذشت در رقابت بین کافه ها، مدل های جدید سرگرمی هم می آمد، چرا که با افزایش مشتری کافه ها، درآمدشان هم بالا می رفت.
سید کریم یکی از برون دادهای سیستم کافه ها در آن سال ها بود، او در کافه سوسن، باکارا، شکوفه نو، بار مولن روژ و... کار می کرد و در همان کافه سوسن هم با خانم آغداشلو آشنا شد، و ازدواج کردند، اما وقتی بعد از انقلاب به امریکا رفتند، این دو از هم جدا شدند. سید کریم الان باید بزند تو سر خودش، که از این زن جدا شد. او از بهترین زنان آن دوره بود، در حالی که سید کریم از این صحنه داران درپیت آن دوره بود.
وقتی به تهران آمدم بچه بودیم و ما را این جاها راه نمی دادند، اما در لاله زار و دیگر جاهای شهر کافه هایی بود مثل کافه میامی، کاراژ مصطفی پایان، که چندتا مشروب فروشی هم داشت، که درجه سه و چهار بودند که مربوط به افراد کم درآمدتر بودند. اما برای ورود به کافه شکوفه نو حتما باید 5 تومانی می داشتی تا بتوانی مجوز ورود به آن را بدست آوری، و نگهبان بگذارد که وارد شوی. شکوفه نو مال افراد وابسته به دربار و آدم های رده بالای دولتی بود، و طرفداران خاص خودش را داشت.
آن موقع ها از این مینی بوس های کوچک، شورولت آمپالا آمده بود، جمیله رقاص مشهور هم با همین اتومبیل ها بین کافه ها رفت و آمد داشت مثلا از خیابان لاله زار می رفت، خیابان مهدی موش، و می رفت نزدیک شهر نو، در کافه شکوفه نو، که هم نزدیک و بخشی از همین شهر نو بود، می رقصید، وقتی جمیله می آمد ما دنبال ماشین حامل او می دویدیم، همه سوت و دست می زدیم، و فریاد می زدیم "جان منی جمیله، عشق منی جمیله، قلب منی جمیله و..." بعد او دلش به حال ما می سوخت، ما را اجازه می داد که بریم روی سقف ماشینش، روی باربند آن بنشینیم،
در کنار کافه شکوفه نو هم یک محوطه بود، که طرفداران جمیله آنجا جمع می شدند، وقتی می آمد برایش هورا می کشیدند، لات ها هم آنجا غوغا می کردند، بعد کاروان جمیله رد می شد، خود جمیله فقط بین 20 تا 25 محافظ شخصی داشت، تا کسی متعرض او نشود.
آن موقع من در سلمانی کار می کردم، دایی ام، مرا آنجا در این محوطه در نوبت ورود به کافه شکوفه نو می گذاشت، تا نوبتش را نگه دارم، برای این کار هم 5 ریال به من مزد می داد، تا نوبت ورود به کافه رو بگیرم، آن موقع ها میز شماره 20 مثلا رزرو فلان تیمسار بود، که می آمد و غذا سفارش می داد، کمی می خوردند، و بسیاری از غذاهایی که از پیش آنها دست نخورده باقی می ماند، نصیب کسانی می شد که کافه دار، آنها را از بیرون صدا می کرد و می آمدند و این غذاها را می خوردند، من را که به داخل کافه راه نمی دادند، دایی ام، به جای من می رفت داخل. ما هم با پول هایی که از این طریق جمع می شد، می رفتیم سینما، هفته ایی دو سه بار این کار را می کردیم، که می شد حدود 15 ریال، و از تعطیلی جمعه استفاده می کردیم و بلیط فیلم های فروزان، یا فیلم هایی مثل گنج قارون و... را می گرفتیم و می رفتیم می دیدیم. ما هم دنیای تفریحی خودمان را داشتیم.
همواره پلیس هایی از کلانتری هر محل، جلوی کافه ها می ایستاد و امنیت را برقرار می کرد، از جمله کار این پلیس ها این بود که افراد زیر 18 سال را به داخل کافه راه نمی دادند، در همین خیابان طالقانی دو سه تا کافه بود، یکی کافه "لانه کبوتر"، بار "مولن روژ" بود، یکی هم بار "هزار و یک شب"، که پله می خورد می رفت پایین، پیچ شمیران هم دو تا کافه خیلی مشهور در آن بود، آقای معین، در همین کافه لانه کبوتر می خواند، بعد از آنجا می رفت پیچ شمیران می خواند، آن موقع ها هنوز معین خیلی معروف نبود و از خواننده های کوچه بازاری تلقی می شد.
به رغم این که بین 20 تا 21 سال سن داشتم، ولی آن موقع ها شناسنامه و کارت ملی به آن صورت که الان رسم است نبود، که با خود داشته باشیم، ولی چون جُثه کوچکی داشتم، مرا جزو افراد نوجوان به حساب می آوردند و به داخل کافه ها راه نمی دادند. پلیس با توجه به شکل و قیافه آدم ها، مثل این که سبیل داشته باشد و... می فهمیدند که بزرگ شدیم، یا نه، راه دیگر آن این بود که با یک آدم بزرگ و یا یک آدم درست حسابی وارد کافه شویم، در غیر این صورت ما را به داخل راه نمی دادند.
به رغم این، حتی اگر کسی در سن و سال و یا قیافه جوان ما وارد کافه های می شد، کادر کافه ها خیلی احتیاط می کردند و حال هوای نسل جوان حاضر را داشتند، که اولا وارد این محیط ها نشوند، و وقتی شدند آلوده به مسایلی نشده و مورد سو استفاده افراد قهار در کافه ها قرار نگیرند، خود جامعه به نوعی خود کنترلی داشت، و دلسوزانه برخورد می کرد، حتی صاحبان کافه ها، هر درآمدی را، به این قیمت ها، نمی خواستند که داشته باشند، به نوعی شناخت خوبی از مشتریان خود داشته و در کنترل آنان در محیط کافه ها اقدام می کردند.
جالب این بود که خود این کافه داران به این گونه مسایل خیلی تعصب داشتند، و تشویق می کردند که به کافه ها نروید، خوب نیست، بدرد نمی خورد، کافه داران خیلی به این مسایل دقت داشتند، که اگر جوان و نوجوانی در کافه است مورد تعرض افراد مست قرار نگیرند، او را مثل خود مست نکنند، یا به یک دلقک تبدیلش نکنند، و کافه دارها مواظب بودند و سعی می کردند تا این جوانی که وارد کافه شده، تا مدتی که از کافه نرفته، مشکلی برایش پیش نیاید، زیاد ننوشد و در تعادل بماند و... او را دائم زیر نظر داشتند.
عجیب بود که اگر فقیری هم وارد کافه می شود و موفق می شد که از نگهبان درب بگذرد، مردم کمک می کردند، یک پولی برایش جمع می کردند، و به بیرون هدایتش می نمودند.
اشتباه نباید کرد، کافه ها منحصر به افراد مشروبخوار و... نبود، از تمام اقشار مردم می آمدند، حتی خانواده های مومن با خانم های چادری، و خانواده های مذهبی، ممکن بود شوهرش حتی مشروب بخورد، این دوگانه دیدن ها برجسته نبود، در حالی که یک رقاص نیمه عریان می رقصید، یا نمایش بازی می کردند، مثلا یکی می آمد لامپ مهتابی را می خورد، هر کسی با چیزی مردم را سرگرم می کرد.
این از فرهنگ داش مشتی ها هم بود، که مثلا عاشق رقاصه کافه می شد، و به همین دلیل او را ساپورت می کردند، کرایه خونه و خرجش را می دادند، از او محافظت می کردند، تا کسی به او کاری نداشته باشد، مثلا همین نمایندگی شورولت امپالا در همین پیچ شمیران بود، و یکی از این داش مشتی ها می آمد برای او خرج می کردند و یک ماشین برایش می خریدند، محافظ و نگهبان برایش می گذاشت، در جامعه کمکش می کردند و...
اطلاعیه کاباره مولن روژ برای تعطیلی ماه رمضان

خوانندگان کافه ها :
خوانندگان کافه ها متفاوت بودند، یک سری خوانندگان کوچه بازاری بودند، که بیشتر تقلید کار بودند، یک سری از خوانندگان هم که صدای خدادادی خوبی داشتند، و صاحب سبک بودند، مثلا خود کُلپا که می خواند، و یک عده از صدای او تقلید می کردند مثلا وقتی ایرج در فیلم ها به جای فردین می خواند، ادای فردین را در می آورد؛ فردین خودش یک شخصیت بالایی داشت، نمی آمد که در کافه ها بخواند، ایرج می آمد، شبیه صدای او را در کافه می خواند، یا خواننده های دیگر در کافه های پایین شهر می خواندند.
کافه شکوفه نو از کافه های باکلاس بود، در این کافه هر کسی را راه نمی دادند، در این کافه خواننده های مطرحی مثل گلپا و... می خواندند، و خواننده های کوچه بازاری را در شکوفه نو راه نمی دادند، یا ساعات اول که مردم زیادی نبودند، این خواننده های در پیت، و کوچه بازاری می خواندند، که کارشان تقلید خواننده های دیگر بود.
مثلا استاد پرویز یاحقی نمی آمد که در کافه سوسن، یا کافه های لاله زار ویولون بزند، او با آن همه هنری که داشت در شکوفه نو با خواننده های سطح بالا ویولون می زد. استاد اسدالله ملک، استاد جهانگیر ملک و... نمی آمدند در کافه های لاله زار ویولون بزنند؛ ویولون آنها، ضرب استاد جهانگیر ملک ارزش داشت، این ها در جاهایی می نواختند که آدم های مهم مثل شاه می آمدند، درباریان، تیمسار و سپهبد ها می آمدند.
از این رو در این جور کافه ها ماها را هم راه نمی دادند، بار مولن روژ، اسمش لرزه بر تن می انداخت، نگهبانانش ماها و یا کسانی را که نمی شناختند را، راه نمی دادند. آجودان هایی که آنجا ایستاده بودند هم مواظب بودند که غریبه ایی وارد نشود؛ کارخانه دارها و... را می شناختند و... و به درون راه می دادند.
این آجان ها، استوارها و... که از کلانتری محل می آمدند، نظم محله را مد نظر داشتند، چرا که مشتری های این کافه ها گاهی نصف شب مست و... از کافه بیرون می آمدند، و باید کسی بود تا مواظب این ها باشد. آن موقع ها تازه این ضبط های دو کاسته بیرون آمده بود، اگر صداش را نیمه شب بلند می کردند، همین آجودان ها اینچنین افرادی را دستگیر می کردند، و به کلانتری ها می بردند، چرا که نباید آرامش مردم را به هم زد،
آن موقع ها انگار مردم خواب نداشتند، و شب ها شهر بیدار و پر جنب و جوش بود.
طرفداران خواننده کافه ها در شهرستان ها :
یادم هست دوستانم از ساری، رامسر و نوشهر ... در مازندران ساعت 5 بعد از ظهر با موتور سیکلت راه می افتادند می آمدند تهران، تا در برنامه های کافه سوسن در لاله زار شرکت کنند، و باز ساعت دو یا سه بعد از نصف شب با همین موتورگازی خود به ساری باز گردند. یکی هم که نبودند، به تعداد زیاد هر هفته دو یا سه بار می آمدند. گاه با موتور که می آمدند، خیس آب زیر باران بودند، و بعد ساعت یک شب، باز می گشتند که صبح سر کار خود حاضر شوند.
این ها به کسی کار نداشتند، زن مردم در همین کافه ها نیمه عریان نشسته بود، کسی کاری نداشت، اگر کسی در همین کافه به کسی بد نگاه می کرد، همین افراد حاضر در کافه غیرتی می شدند و شیشه مشروب را می شکستند و در شکم او فرو می کردند. بهترین تفریح مردم این بود، فرهنگ مردم البته پایین بود، در سفره افطار مردم هم حتی عرق و... بود، حتی در مراسم ختم هم سیگار، قلیان و حتی مشروب سرو می شد. فیلم های 40 یا 50 سال پیش را که می بینیم، مشروب بود، به میهمان هم تعارف می شد، اما هر کسی که میل داشت، می خورد و هر کس دوست نداشت، نمی خورد،
مثل الان که بسیاری از مردم متاسفانه سگباز شده اند، 90 درصد جوانان آن موقع کفتر باز بودند. در کافه ها از هشت شب به بعد می آمدند و در خصوص کبوترها صحبت می کردند. اگر در یک سلمانی می رفتی، مجانی به شما مشروب می داد، این رسم میهمان داری شان بود. آن موقع ها سه تومان پنج ریال مزد سلمانی بود، ولی مشتری باکلاس که می آمد، و ده تومان برای اصلاح پول پرداخت می کرد، به این نوع مشتری ها شراب هم تعارف می کردیم. یا به رغم این که قهوه رسم نبود، و فقط چند تا ارمنی بودند که قهوه ارایه می کردند، از آنها برای این مشتریان قهوه می گرفتیم، این مشتری ها را ما شاگردها پذیرایی می کردیم، و کت آن را روی شانه های شان قرار می دادیم، و یک برس کت پاک کن روی شانه های پالتوی شان می کشیدیم، و هدیه و یا انعام می گرفتیم، گاهی تا 5 ریال به ما انعام می دادند. دوران با صفایی بود،
لات ها در کافه ها :
آن موقع ها لات های داش مشتی بودند، لات های میدانی بودند و... از حرکات این لات ها این خاطره را یادم هست، که ناصر ملک مطیعی را با بنزی که در آن سوار بود از زمین بلند کردند؛ در سه راه تخت جمشید بنزهایی بود که دربش از جلوش باز می شدند، این ها در محل پیچ شمیران می ایستادند، و پولدارها سوار می کردند و طریق جاده قدیم شمیران، که الان همان خیابان شریعتی است، به تجریش می بردند؛ فصل زمستان بود، کنار سینما ساندویجی بود که نان های کوچک داشت، که بوی ساندویچ هایش آدم را مست می کرد، آدم از خوردنش سیر نمی شد، آن موقع ها جرات هم نمی کردیم که تقاضای نون اضافه کنیم، چرا که ساندویچی می گفت، مگه تو عمله هستی،
همین حدود شش یا هفت غروب بود که گفتند ناصر ملک مطیعی آمده سینما و می خواهد بیاید بیرون، به همین دلیل لات های پیچ شمیران و این راننده ها جمع شده بودند، آنقدر جمعیت از دیدار ناصر ملک مطیعی هیجانی شده بود، و تعداد آنان آنقدر زیاد بود که ماشین بنز حامل ناصر ملک مطیعی از زمین بلند کردند روی هوا،
ناصر ملک مطیعی همیشه با مادرش بود، هرجا می رفت و هر کار می کرد، مادرش هم همراهش بود، یعنی اول مادرش می رفت مقدمات را می چید، بعد ایشان می آمدند، ناصر که می آمد فردین هم باهاش می آمد، بیک اماموردی هم باهاش بود، ایرج قادری باهاش بود، ایرج آنموقع ها هنرپیشه نبود، موتور سیکلت قوی و بزرگی داشت، که فیلم ها رو بین سینماها اینطرف و آنطرف می برد، مثلا سینما تهرانپارس، لاله زار و... فیلم هایی که به صورت یک بسته بندی گرد و.. بودند.
او می دانست که فلان ساعت فیلم قبلی در فلان سینما تمام شده، و باید فیلم بعدی را می رساند تا به نمایش بگذارند. وقتی که من شاگرد سلمانی بودم، و حدود 16 سال سن داشتم، سر تخت جمشید جایی بود به نام سینما میثاقیه بود، که فیلم های درپیت و بندتمانی نمایش می دادند و می ساختند.
خیاطی و مد در آن زمان :
او موقع ها تازه کت های کمر کُرستی و شلوارهای پاچه گشاد مد شده بود. در همین لاله زار و پیچ شمیران چندتا خیاطی بودند که این ها، به دوخت چنین لباس هایی معروف بودند، خیلی جالب بود هر کسی آرزو داشت که یکی از این کت ها را بپوشد که برود کافه، چرا که هر چه شما شیک پوش تر بودی در کافه ها هم به همان نسبت برو بیایی می توانستی داشته باشی و دارای ابهت خاصی می شدی.
کافه ها درجه یک و دو داشتند، همین کافه سوسن که خود کافه درجه دو یا سه یا چهار بود، در کافه میزهای مختلفی داشت، که آن پولدار و یا آن بازاری سرشناس، کدام میز باید بنشیند، مثلا آن میز دیگر رزرو شده بود، از شش بعد از ظهر آن میز از آن فرد خاصی بود، آن میز هر شب در این ساعات مشتری خود را داشت، و حتی اگر آن شخص به دلیلی به کافه نمی آمد هم، خالی می ماند، کسی حق نداشت از آن میز استفاده کند، آن موقع ها که تلفن همراه نبود که بدانند طرف کی می آید و یا کی نمی آید، میز در رزرو او می ماند،
افراد هم یک کافه نمی رفتند، تا ده شب به چند کافه یا پاتوق سر می زدند، متناسب با زمانبندی اجرای برنامه های خواننده ها و رقاصه ها و...، برنامه افراد در رابطه با حضورشان در کافه ها هم متفاوت می شد،
جمیله رقاص مشهور:
آن موقع ها تلویزیون ها سیاه سفید بود، و همان را هم همه کس نداشت، از این تلویزیون های مبلی بود، در خیابان بهارستان یک کوچه بود به اسم کوچه ارباب، در آن ته خیابان دوتا سینما بود، روبرروی کفش سپه سالار، جمیله رقاص با آقای ارباب ازدواج کرده بود، و در همانجا زندگی می کرد، مردمی که جمیله را در تلویزیون دیده بودند، برای دیدنش می آمدند، چرا که خیلی مشهور شده بود، مردم از شهرستان ها می آمدند و از صبح تا 5 بعد از ظهر می نشستند تا بیاید و او را ببینند، جمیله گاهی هم از بالاکن منزلش می آمد، و به این ها یک دستی تکان می داد، و یا صحبتی با آنان می کرد، یا حرکتی برای شان می زد، آنقدر طرفدار داشت، که گاهی یک شهرستانی از 400 کیلومتر آنطرف تر به تهران می آمد که جمیله را ببیند،
اینها می آمدند در کوچه ارباب می نشستند تا او را ببینند، و محافظ های جمیله هم به او خبر می دادند که مردم زیادی منتظر دیدار شما هستند، و او هم می آمد و خودی به آنان نشان می داد، جمیله شخصیت انسانی خوبی داشت، با معرفت بود، و به مردم توجه داشت، آن موقع ها اسکناس های کاغذی یک تومانی و دو تومانی، مبلغ قابل توجهی بود، او هم یک بسته صد تایی را با خود می آورد، و روی سر این مردم می ریخت، بعد هم عذر خواهی می کرد که نمی تواند بیاید، و به تک تک آنان این پول را با احترام بدهد، و عذر می خواست که مجبور است این طوری پول را روی سر آنان بریزد.
آن اوایل یک تومانی پخش می کرد، بعد وضعش بهتر شد، دوتومانی پخش می کرد، رقم این پول ها در آن زمان خیلی بود، شاید درآمد یک شب او حتی بیشتر از این مقدار پول نبود، یک بسته صدتایی ده تومانی رقم بسیار قابل توجهی بود که به طرفدارانش بخشش می کرد.
بیست سالم بود که یک مغازه در عشرت آباد به مبلغ 30 هزار تومان خریدم، و لذا در مقایسه که هر کدام از این بسته های دو تومانی، 200 تومان می شد، رقم بسیار قابل توجهی بود.
اعتقادات مذهبی:
شما فکر می کنی اینها آدم های کثیفی بودند، ولی اینطور نبود، محرم و صفر و ماه رمضان تمام کافه ها و مشروب فروشی ها تعطیل بود، به همین دلیل تمام کارگرهای آنها بیکار می شدند، یک عده ایی از افرادی که دست و بال شان باز بود، داش مشتی بودند، و اهل معرفت، به میدان می آمدند و برای این هایی که در این کافه ها کار می کردند و با توجه به تعطیلات محرم و صفر و رمضان، درآمد خود را از دست می دادند و بی پول می شدند، پول جمع می کردند، و به صورت ناشناس به این خانم ها، گارسون ها، کارگران و... کافه ها می دادند که گرسنه و در مضیقه نمانند.
آن موقع من هم وضعم بد نبود، صد تا دویست تومان هم من می دادم، در آن زمان حتی این آدم ها هم حرمت داشتند، که روزی ده تومان حقوق می گرفتند، و در این مراکز کار می کردند، کارکنان رده بالای آنها روزی 15 تومان هم حقوق می گرفتند، از قضا مردم در آن روزگار طوری بودند که درآمد خود را هم روزانه مصرف می کردند، می نوشیدند، قمار می کردند و... و خوش بودند، لذا سه روز که بیکار می شدند دیگر هیچی در بساط نداشتند، و بی پول می شدند.
در واقع همین کمک های به نیازمندان، عبادت ما در آن زمان حساب می شد، می توانم خدا را شاهد بگیرم که آدم داشتیم که یک شب مشروب نمی خورد، می مرد، ولی ماه رمضان، محرم و صفر لب به مشروب نمی زد، با این که بسیار به مشروب معتاد بودند، اعتقاد مذهبی خاصی داشتند، حتی بعضی تا آنجا پیش می رفتند که علاوه بر این که دور و بر خلاف را خط می کشیدند، به عیش و عشرت حلال هم رو نمی کردند، و زنان خودشان را هم در این ماه ها به خود حرام می کردند، از لات هایی بودند که دهنش را باز می کرد، آدم چندشش می آمد، از بس که حرف های نامربوط از دهانش خارج می شد، ولی در این ماه ها آدم می شد، و این مسایل را ترک می کرد.
مثل الان نیست که حتی عاشورا هم حرمتی ندارد و حرمت همه چیز از بین رفته است.
خاطره ایی از آغاسی :
یادم هست که آغاسی [1] در تئاتر پارس در خیابان لاله زار نمایش داشت، آغاسی آن موقع ها جوان بود و برو و بیایی داشت، در اوج خواندن آواز بود، یکهو در حین اجرایش، رادیو اذان گفت، اما او در بهت و حیرت من، آوازش را قطع کرد و رفت پیجامه پوشید و وضو گرفت و نماز خواند، و مردم هم زنده این مسایل را تماشا می کردند، بعضی سوت می زدند و بعضی فحش می دادن، بعضی کف می زدند و... او هم بی توجه به آنها در حالی که گروه موزیک نشسته بودند و برنامه قطع شده بود، نمازش را خواند، و به صحنه برگشت.
آغاسی خواننده کوچه بازاری بود و خیلی طرفدار داشت و من به چشم خودم این صحنه را از او دیدم، خیلی قشنگ بود، گرچه مثلا پزشکان و اهل تحصیل آهنگ های او را گوش نمی کردند و موسیقی سنتی بنان، الهه و... را گوش می کردند، اما موسیقی او در بین مردم عادی مشهور بود و آنها آنرا گوش می کردند، آغاسی اینطور آدمی بود، و اهنگ هایش درپیتی و کوچه بازری محسوب می شد.
الان که پیر شدم، با خودم می گویم که ای کاش ادب را از آغاسی یاد می گرفتم، این ادب و اصالت را که در اوج تئاتر او داشت، و هیچ وقت یادم نمی رود که یک پیجامه راه راه را پوشید، با لباس آستین کوتاه، رفت و آفتابه را گرفت و وضو گرفت و نمازش را خواند، و بعد آمد روی صحنه و از مردم حاضر هم عذرخواهی کرد،
در این بین که او نمازش را می خواند، تخمه فروش ها، آبجو فروش ها و... در سالن جشن داشتند، و بین مردم با جعبه های خود حرکت می کردند، مواد غذایی می فروختند، و مردم هم می خوردند و همه کیف می کردند.
من این صحنه را هرگز فراموش نمی کنم، صحنه ایی که به 50 سال قبل تعلق دارد، و در ذهن من هک شده است.
کسب و کارم، و خرید منزل:
مغازه ایی که به قیمت 30 هزارتومان خریدم، آخرین قسط خرید اولین آپارتمانی شد که باعث گردید تا خانواده همسرم اجازه دهند من به خواستگاری دخترشان بروم. چراکه این مغازه را بعدها 180 هزار تومان فروختم، و تبدیل شد به یک آپارتمان، آن آپارتمان را هم از آقای معین فر خریدیم، که بعد ها وزیر نفت در دولت موقت بعد از انقلاب شدند، که ایشان آن را در آنجا ساخته بود، داستان آشنایی من با ایشان هم اینطوری بود که روزی در مغازه ام مشغول خیاطی بودم، یکهو یک آقایی داخل خیاطی شد و گفت "متر داری پسرم"، گفتم "بله، می خواهی چکار"، گفت "فکر کنم بناها در متراژ ساختمان اشتباه کردند، می خواهم خودم هم متر کنم"، گفتم "می شه من هم با شما بیام و ببینم"، گفت بیا، آن موقع یک موتور گازی داشت، ترک موتورش نشستم و رفتیم تو کوچه زیبا، کوچه پهنی بود، دیدم ساختمان تازه بالا رفته و آجرهای آن پیدا بود، طبقات دو واحدی بود، و تازه درب های آلمینیومی هم مد شده بود، گفت "این واحد های 120 متری باید آنطرف می شد که نورگیری بیشتری داشت و..."
به ایشان گفتم "آقای معین فر می شه یکی از این واحد ها را به من بدی"، گفت "مگر می تونی یکی از این واحد ها را بخری پسر؟!" گفتم "حالا شما یکی به من بده دیگه"، گفت "هر کدام از این واحد ها 500 هزار تومان قیمتشه"، گفتم "خوب با من چند حساب می کنی"، گفت "500 تا 550 هزار تومانه" من گفتم "500 تومان"، تازه کاغذ دیواری و پرده کرکره ایی مد شده بود و گفت "من پرده کرکره اینطوری و... می زنم، درب ها آلومینیوم، شوفاژدار است"، شوفاژ هم تازه در ساختمان ها داشت نصب می شد، و... همینطور که از امکاناتش می گفت، به او گفتم، "شما یک واحد از این ساختمان را به ما بده!"
تاملی کرد و گفت "شما اگر صد هزار تومان پول تا موقعی که تمام بشه تهیه کنی، من یکی از این واحد ها را با شما قولنامه می کنم". من هم شدید به فکر خرید افتاده بودم،
در آن موقع ها من جای خواب نداشتم و در همین مغازه می خوابیدم، 24 ساعته کار می کردم و پیراهن بچه گانه، لباس های زنانه می دوختم، و در بازار شاه عبدالعظیم و میدان فوزیه (امام حسین) جمعه و پنج شنبه بساط می کردم و می فروختم، چندتا شاگرد هم داشتم که بعضی موقع ها آنها بساط می کردند، پارچه ها را هم از بازار، همواره به اندازه یک وانت می آوردم، و بابت مبلغش هم سفته سه ماهه می دادم،
پول فروش این لباس ها را روز شنبه بعد از فروش به بانک صادرات در همین خیابان گرگان به حساب می ریختم، که پول حاصل حدود 100 تا 120 هزارتومان می شد، و باید پول این پارچه ها را به طرف خود در بازار که از او جنس گرفته بودم، بر می گرداندم و...
لذا یک فکری به ذهنم خورد، به آقای معین فر گفتم "بیا درب مغازه تا این پول را که می خواهی را به شما نشان بدهم"، برگشتیم داخل مغازه و دفترچه حساب بانکی که همین پول ها داخلش کم کم ریخته بود را بهش نشان دادم، نگاهی کرد و دید راست می گویم، انگار پر در آورد، نمی دانم در چه وضعی بود، آن موقع سیمان هر پاکت صد تا تک تومانی بود، بدین ترتیب استارت خرید این منزل خورد، و مثلا وقتی کامیون سیمان بار برای ایشان می آورد، راننده کامیون را می فرستاد پیش من که هزینه آن را پرداخت کنم، قرار شد خرد خرد با همین پرداخت ها، مبلغ 500 هزار تومان را پر کنم.
پول پارچه فروش ها هم با اضافه کردن درصدی به مبلغ، از طرف بازاری ام اجازه می گرفتم و نزد خودم نگه می داشتم، طرف بازاری ام هم به لحاظ اعتمادی که بود، نمی دانست که من با این پول چه کردم، و هی باز بار می گرفتم، و کار پرداخت را پول پارچه ها را عقب می انداختم، مدت ها گذشت و تنها نزدیک به 180 هزارتومان پول خانه مانده بود، تا که پرداخت ها تکمیل شود، و منزل نصیب من گردد.
به سفیدکاری که رسید، آقای معین فر گفت 200 هزار تومان روی قیمت می دهم بکش کنار، تو نمی توانی با این روش تا آخر ادامه بدهید، گفتم من قصد ازدواج دارم و دختر شیخ صادق ... را می خواهم بگیرم، این آپارتمان را هم به آنان نشان دادم، آقای معین فر ایشان را می شناخت، گفت نمی دانستم شما می خواهی داماد ایشان بشوید، من نباید از شما پول می گرفتم، به من می گفتی، معین فر خیلی ارادت به روحانیت داشت؛ لذا به من فرصت داد، اما تنها راهی که به نظرم رسید، تا بدهی خود به آقای معین فر را صاف کنم، فروش همین مغازه بود، مغازه را با 220 هزار تومان با تمام دستگاه ها و چرخ خیاطی هایم، فروختم، پول آپارتمان را دادم و کلیدش را گرفتم،
ماندند بعضی از طلبکاران بازار، که به دنبال من افتادند، لذا رفتم جایی و شروع به کار کردم، و پول آنها را هم کم کم صاف کردم، یک سری از بازاریان هم به خاطر کمک به من، بدهی ام را بخشیدند و... خلاصه از بدهی ها خلاص شدیم. بدهی بانک یوسف آباد هم به همین دلیل بخشیده شد، چون طرف دید که من خانه خریدم.
ازدواج :
اول که با خانمم آشنا شده بودیم و پدرش که آخوند بود از عراقی های مقیم ایران، گفته بود که ما به ایرانیان دختر نمی دهیم، تا خانه نداشته باشی من دختر به شما نمی دهم، ایرانیان و... برادر خانمم را بردم همین خانه را به او نشان دادم، تعجب کرده بود، و نهایتا قبول کردند که به من دختر بدهند.
اما با خرید این خانه، بیکار بیکار شده بودم، آن موقع دیگر با خانمم عقد کرده بودم، داداشش طلافروشی داشت، هر کسی را هم در مغازه خود به سر کار نمی بردند، و کارشان حساب و کتاب خاصی داشت، خانمم به برادرش که در لاله زار طلافروشی داشت گفت ایشان را هم ببر مغازه، پیش شما کار کند، آنها که اصالتا عرب بودند می گفت ما ایرانیان را سر کار نمی بریم، اعتماد نداریم، اصلا کار درستی نیست، ما باید خودمان کارمندمان را انتخاب کنیم و...
خلاصه به زور ما را به عنوان سرایدار و... گرفت، نه به عنوان فروشنده که پشت کانتر فروش بروم، البته آنقدر مغازه بزرگ بود و عظیم که فامیل من تعجب می کردند که چطور شده که در چنین مغازه ایی مشغول به کار شده ام، آن موقع ها طلا گرمی 350 تومان بود، آنقدر حضورم در این مغازه رشک برانگیز بود که فامیل می آمدند و از حسادت برای من نزد صاحب کارم می زدند، که مثلا یک بار صاحبکارم گفت که زن دایی شما آمده و انگشتر خریده و علیه شما این ها را هم گفته است.
بعد از مدتی که در این طلافروشی کار کردم، دیدند روابط عمومی خوبی دارم و... مرا به پشت کانتر فروش راه دادند، اما فک و فامیلم بیشتر می آمدند بدگویی ام را می کردند، که این دستش کجه و... او هم به خواهرش این ها را منتقل می کرد، و خواهرش هم به او می گفت، این حرف ها را ول کن، آنها آدم درستی نیستند.
ظهرها صاحب طلافروشی به هر کدام از فروشنده ها از جمله من 5 تومان پول نهار می داد، که آن موقع ها رقم خیلی زیادی بود، چون چلوکباب سه تومان 5 ریال بود، من ابتدا می رفتم گاراژ مصطفی پایان، که یک جوجه کبابی بود که مشهور بود، غذایی برای صاحب مغازه هم می آوردم و بعد خودم می رفتم و غذا می خوردم، یک بار در موقعی که کارگرها نبودند، من و برادر خانمم مشغول غذا خوردن بودیم، به او گفتم، "پسر فلان تاجر یهودی به من گفته که یک ملک دارند در شهرک غرب که هزار متر زمین دارد و نیمه تمام است می خواهند بفروشند، من شهرک غرب نرفتم، نمی دانم کجاست ولی خیلی تعریف می کند"، این را که گفتم، دست از غذا کشید و سینی غذا را پیش من گذاشت و گفت بخور، گفتم شما به من پول داده اید، می خواهم برم بیرون چلوکباب بخورم، گفت نه بخور، بعد هم برو این پسره را بیاور اینجا، غذا را خوردم و رفتم پسره را گفتم بیا صاحب کارم با شما کار دارد، صاحب کارم از وزنه های بازار طلای لاله زار بود.
پسر این تاجر یهودی که با من آشنا بود و قبلا موضوع این ملک را به من گفته بود و از من خواسته بود که موضوع را با صاحب کارم مطرح کنم، به من گفت چه کاری دارد، گفتم فکر کنم در خصوص همان ملک شهرک غرب است، قضیه را با او مطرح کردم،
پسر یهودیه آن موقع ها یک تویوتا کرونا داشت، که تازه این نوع ماشین ها وارد ایران شده بود، صاحب کارم هم یک کادیلاک طلایی و یک کادیلاک نقره ایی داشت، که به پزشکان می دادند و غیر پزشکان باید رنگ های دیگر استفاده می کردند، آن موقع دولت ایران به هر پزشکی که درسش در خارج تمام می شد و به کشور باز می گشت یک کادیلاک و خانه مجانی می داد.
صاحب کارم به کارگرش گفت برو ماشین را بیاور، گاو صندوق مغازه را قفل کرد و مغازه را به فروشنده ها سپرد و با هم به طرف شهرک غرب حرکت کردیم، همه جا بیابان بود، یک ساختمان نیمه کاره سوبلکس، که شامل زیر زمین، بالا و طبقه سوم بود، نزدیک 700 متر بنا داشت، شامل استخر و...
فروشنده گفت ده میلیون باید بابتش بپردازید، خلاصه این معامله با نه میلیون انجام شد، البته این نه میلیون رقم زیادی بود، چرا که سه دانگ گراند هتل سر تخت طاوس را صاحبش به صاحب کارم به قیمت 60 میلیون تومان پیشنهاد داده بود، که فقط 16 تا مغازه سرش داشت.
در این معامله 200 هزارتومان، حق جوش دادن این معامله از صاحبکارم گرفتم، و فورا رفتم یک اتومبیل هیلیمن خریدم به قیمت 110 هزار تومان، بعد هم به طرف یهودی این معامله مراجعه کردم، که دوستم بود، گفتم به عمویت بگو بالاخره تو این معامله یک چیزی هم به ما بدهد، او هم رفت و موضوع را مطرح کرد، و صاحب ملک که یهودی بودند و کمی هم می ترسیدند، گفت که من به او پول نمی دهم، ولی یک مغازه در بازار منوچهری دارم، که بابت این معامله به او هدیه می دهم،
بازگشت به مغازه و ایستادن روی پای خود :
ایشان از یهودیان معروف بودند، این مغازه ایی که می خواست به من بدهد هم در خیابان منوچهری روبروی سفارت انگلیس قرار داشت، وقتی کلید ها را به من می داد به من گفت، این مغازه 16 یا 17 سال است که بسته است، برو کرکره رو بده بالا، این مغازه مال شماست.
و من که مدت ها در یک فروشگاه طلا فروشی بزرگ کار می کردم که وقتی مشتری هایش وارد این مغازه می شدند، از عظمت آن احساس خانی می کردند، اکنون صاحب این مغازه کوچک شده بودم. لذا تصمیم گرفتم که بروم و کار خود را در آن مغازه پی بگیرم، صاحبکارم گفت که یادت باشه، فروشگاه را ترک کردی دیگر نمی توانی بازگردی، و این عرف ماست که کارمندی که رفت، دیگر به هیچ قیمتی برگشت نخواهد داشت، حتی اگر خواهرم را طلاق هم بدهی، بازگشتی در کار نخواهد بود،
صاحبکارم البته این مغازه کوچک مرا برای پسر عمویش می خواست، قصد داشت که من را از رفتن منصرف کند، و یک پولی روی قیمت مغازه بگذارد و مغازه را بدهد به او، تا او را از فروشگاه خود به آنجا منتقل کند، شاید می خواست او را بدین وسیله از فروشگاه خود بیرون کند، اما من قبول نکردم، و رفتم که کرکره این مغازه را بالا بزنم.
کرکره مغازه را بعد از سال ها بسته بودن، با هر مکافاتی که بود باز کردیم، دیدم به اندازه بار یک وانت وسایل در داخل آن است، گلدان های قدیمی، بشقاب های قدیمی و...، بعد که اینها را دیدم، خیلی تو ذوق من خورد، تا میدان عشرت آباد به خودم بد و بیراه می گفتم، و گاه گریه می کردم، که در کجا کار می کردیم و حالا تو این خرابه باید چه کنم.
خانمم چون حالم را دید، گفت "دیگه نمی شه کاریش کرد، بازگشتی به کار سابق وجود نخواهد داشت، برو همان کار خیاطی، و فروش زیپ و... این کار را که خودت بلدی را راه بینداز، آنجا نزدیک ساختمان پلاسکو است و کارت هم می گیرد، لذا من هم با همین نیت رفتم و شروع به تمیزکاری و از جمله بیرون انداختن این وسایل قدیمی، کردم.
در همین حین یک یهودی در همسایگی مغازه ام بود، بیرون آمد و نه گذاشت و نه برداشت، گفت "تو از کدام دیوانه خونه آمدی"، گفتم "عفت کلام داشته باش، دیوانه خونه چیه"، گفت "هر کدام از این ها را که می شکنی می دونی چقدر می ارزه، اینها همه عتیقه است و ارزشمند، چکار می کنی، هر کدام را که می شکنی قلب من از جا کنده می شود"، گفتم عتیقه چیه، آخه منِ خیاط چه می دانستم عتیقه یعنی چی؛
گفت "همین را که شما شکستی من صد هزارتومان می خریدم، من جرات نداشتم چیزی بگویم، می ترسیدم چیزی بگویم، تو دیوانه هستی".
این را که گفت من یک مقدار قوت قلب گرفتم، رفتم مغازه روبرو، آن موقع ها سیگار آزادی بود، دو سه کارتنِ خالی سیگار آزادی از آنها گرفتم، این و سایل را بسته بندی کردم و بردم خانه، خانمم گفت "این آشغال ها چیه که آوردی، ما خودمان جا نداریم"، گفتم "همسایه مغازه ام می گوید این ها عتیقه است، و ارزشمند"، زنگ زد به داداشش که بیاید ببیند، او هم آمد و گفت "این ها را از کجا آوردید"، گفتم "داخل همان مغازه ایی بود که خریدم"، گفت بله این ها خیلی قیمتی است، ولی من خریدار این ها نیستم، اما کسی هست که این ها را بخرد، یک نفر را فرستاد و او آمد و 500 هزار تومان این آشغال ها را از من خرید؛ گلدان هایی بود مربوط به زمان نیکلای اول روسیه و...
من هم قوت دلی گرفتم و رفتم که مغازه را تجهیز کنم، که یکی از دوستان رسید و گفت، بگذار من در این مغازه با هم کار کنم، گفتم می خواهی چه کنی، گفت تو نمی دانی اینجا کجاست، اینجا بورس ارز و سکه است، قبول کردم و او هم مغازه را تر و تمیز کرد، درب ورودی مغازه را عوض کرد، سنگ مرمر کرد، و آن موقع ها، به کسی تلفن نمی دادند، هر خط تلفن 50 هزارتومان بیشتر داد، و دو خط تلفن آورد و شدیم مغازه فروش عتیقه و طلا و ارز و شرکت ثبت کردیم و...
چند روز که کار کردیم 75 هزارتومان به من داد و گفت این سهم شماست و من دیدم درآمد خیلی زیادی دارد و... وارد این کار شدیم، و منی که از منوچهری تا پیچ شمیران پیاده می رفتم تا از آنجا تا عشرت آباد با ماشین بروم، اکنون صاحب مغازه و در آمد زیادی شده بودم؛
خدا به من ثروت زیادی داد، ولی عقل نداد!
اوین و دستگیری:
در کار ارز آنقدر پیش رفتیم که در فروش این ها سر از اتاق آقای نوربخش و دکتر عادلی در بانک مرکزی در آوردیم، کار به جایی رسید که این ها به من زنگ می زدند که بیا با شما کار داریم، و کار فروش دلارشان را 500 هزارتا و کم و بیش می گرفتم، می فروختیم، آنها تاکید می کردند که فقط کلک در کارت نباشه، و من هم با صداقت همان قیمتی که بانک مرکزی می گفت در بازار توزیع می کردم؛ بارها به من گفتند به شما کمک می کنیم، ولی کاری نکردند ولی در اوج نیازم، کسی از بانک مرکزی به دادم نرسید، سال 1371 بود که در رابطه با ارز، دستگیرمان کردند و هر چه دار و ندارمان بود رفت، و تعزیرات همه را گرفت، یک سال و خورده ایی هم در انفرادی ما را نگه داشتند.
این جریانات مال 1364 – 1365 تا 1370 است، یکی از چیزهایی که از دست دادم، پمپ بنزین در حال احداثی بود که در شمال به مرحله گودبرداری رسانده بودم، که این پمپ بنزین مصادره شد، گفتند این حق حساب بوده که گرفتی، در حالی که حق حساب نبود، شرکت فروش و واردات پمپ های بنزین از خارج کشور، با ما مراودات ارزی داشت و این مجوز را من در خلال همین مراودات از آنها گرفتم. صاحب این شرکت علاوه بر این، پیشنهاد داشت که بیا یکی از تانکرهای حمل مواد سوختی که تازه به کشور وارد کرده بودند، که یک میلیون و پانصد هزار تومان قیمت داشت را بگیر، تا برات کار کند که من این را نگرفتم و مجوز پمپ بنزین را گرفتم. آن موقع دلار 50 تا 60 تومان بود.
نزدیک به 6 الی 7 میلیون تومان در آن زمان که رقم خیلی زیادی بود، در خلال همین دستگیری از ما ارز و طلا و شمش به قیمت آنروز توقیف کردند؛ جالب بود که مبالغ این ارزها را صورت جلسه کردند و رسیدش را هم به ما دادند، و گفتند در اوین با شما باشد، تا موقع آزادی، این مبالغ به شما باز گردانده شود، و این صورتجلسه را با خمیر مخصوص پلمپ کردند، اما وقتی موقع آزادی آنرا باز کردیم، یک کاغذ بود که سفید سفید خالی از هر گونه نوشته ایی، فقط یک کاغذ بود که آرم زندان اوین داشت، و تنها اسم من در آن باقی مانده بود، چرا که ظاهرا با جوهر خودکارهای جدیدی نوشته شده بود که به مرور زمان پاک می شدند، به وکیل مراجعه کردیم، گفت نمی شه، باید مدرک داشت، بدون مدرک که نمی شه کاری را پیگیری کرد.
بعد از آزادی رفتم مغازه را باز کردم، پلمپ شده بود، اصلا از کسی اجازه نگرفتیم، چرا که به هر اداره ایی مراجعه می کردم، تا اجازه باز کردن پلمپ را بگیرم، می گفتند ما پلمپ نکردیم، آخر خودم پلمپ را شکستم و داخل مغازه شدم. در هیچ جایی این پلمپ ثبت نشده بود. مغازه نزدیک به دوسال پلمپ بود، ولی هیچ کجا ثبت نشده بود. پلمپ ها هم از نوع کیسه برنجی بود، در این مورد من تنها هم نبودم، در این برخورد با ارز فروشان ما جزو کسانی بودیم که عددی نبودیم، افراد خیلی بزرگتری بودند که در این جریان به همین صورت با آنها در خصوص ارز برخورد شده بود.
خیلی ما را شکنجه کردند خیلی ما را به صورت بدی می زدند، ما سه نفر بودیم که در این شرکت دستگیر شدیم، یکی از ما را چنان زده بودند که فکش از جا در آمده بود، اوین که بودم ماموری با لگد چنان به پهلویم زد که تا یک ماه، ادرارم آلوده به خون بود، چرا که دچار خونریزی از کلیه شدم، که مرا به بهداری زندان بردند، یکی از هم بندهای من که هم در همین رابطه ارز دستگیر شده بود، از همین نامه و قبض بهداری زندان استفاده کرد و بعد از آزادی از زندان برای خود و خانواده اش ویزای امریکا گرفت و اکنون در آن کشور زندگی می کند،
ما در اوین آدم ها را به نام صدا نمی کردیم، شماره داشتند و با شماره آنها را می شناختیم، مثلا وقتی احضارمان می کردند می گفتند که "نود" با شما کار دارد، اسمش را نمی گفتند، این نود خیلی آدم خاصی بود ولی به من رحم داشت، یادم هست من چون سواد درست حسابی نداشتم؛ برای ما کلاس گذاشته بودند، که درس بخوانیم،
همبند شدن با آقای عباس امیر انتظام:
در مدت حضور در اوین 4 الی 5 ماه با عباس امیر انتظام در زندان اوین همبند بودم، بعد از مدتی که در انفرادی بودم، به بخش عمومی منتقل شدم، و در این بخش با امیر انتظام همبند شدم، لباس زندانم آنقدر برای من بزرگ بود که پیراهن و پیژامه اش، مثل لباس پدری بود که به تن یک بچه پوشانده باشند، جثه ایی نداشتم، خیلی در این لباس ها خنده دار شده بودم،
امیرانتظام می خندید و می گفت "این تروریست اقتصادیه که آوردنش اوین، این دزد اقتصاد کشوره؟!" و مسخره می کرد، بغض گلویم را گرفته بود و گریه می کردم، و او می خندید، تنها کسی که در جمع ما ضبط صوت داشت و آهنگ های مرضیه، گلپا، آهنگ های کوچه بازاری داشت، او بود، که برام می گذاشت و می گفت بشین گوش کن، خاطرات خوبی از او دارم، در این بند عمومی ما آشپزخانه داشتیم و او حتی غذا هم می پخت و مرتب این مامورها را برای آوردن فلفل، زردچوبه و... می فرستاد.
در این بند یکی دیگه هم بود که مثلا هزار تن برنج را کیلویی 35 تومان (تردید دارم) فروخته بود و تعذیرات گفته بود که گران فروختی، می گفت من این برنج را به ارتش، به هواپیمایی، به پادگان ها و... به این قیمت فروختم، شما می گویید گران است، خوب اختلاف را بردارید بقیه اش را به من برگردانید، یا کسی بود که از عراق بعد از جنگ و شکست در کویت، ماشین آلات راه سازی وارد کرده بود، و او را گرفته بودند و...
امیر انتظام در زندان اخلاق خیلی تندی پیدا کرده بود و مرتب بد و بیراه می گفت که من کاری نکرده ام و خیلی از این که زندانی شده بود ناراحت بود، بازرگان و... را مسبب این دستگیری خود می دانست، و از دست آنها هم ناراحت بود، می گفت اینها به من خیانت کردند، استعفایی هم که بازرگان داده بود، به خاطر همین موضوع بود؛
آن موقع که ما سال 1372 رفتم زندان او سیزده چهارده سال زندان بود، اما از همه چیز با خبر بود، و به خوبی مسایل را تحلیل می کرد، ظاهرا بد شانسی آورده بود و عکسی قبل از انقلاب در یکی از مجلات چاپ شده بود که او با موشه دایان اسراییلی یکجا بودند و همین مدرک جاسوسی او شده بود.
آنقدر به مسایل کشور آگاه بود که هر اتفاقی می افتاد او پیشگویی می کرد که الان چی می شه و نتایجش چی هست و... گاهی خودش چنان دلش می گرفت که آهنگ ها و موسیقی هایی که داشت را می گذاشت و گاه گریه می کرد، که "زنم، بچه هایم، کلیه ام، کبدم، خانه و زندگی ام و... را تو این زندان از دست دادم، موهایم سفید شده."
زندان بان ها بارها می آمدند و وسایلش را بیرون می ریختند که بیا برو بیرون، می گفت "من همه چیزم را از دست دادم، بعد از این همه زندانی کشیدن، کجا برم؟ جایی ندارم که بروم،" لباس هاش را پرت می کردند بیرون، زنش هم طلاق گرفته بود، و رفته بود، اما یک زنی که در زندان با او ازدواج کرد، از قبل عاشقش بود، که بعد از ترک زن اول، با او ازدواج کرد،
گاهی افسرده می شد و گریه می کرد، دلم آدم به حال او به رحم می آمد، می گفت من را دو ماه در آپارتمانی در خیابان تخت جشید نگه داشتند، مدت زیادی شب ها مرا می بردند و بازجویی و زجرکش می کردند، اعدامم هم نکردند که راحت بشوم، خیلی دوست داشتم که بمیرم، و این طور زجرکشم نکنند،
کلیه اش کار نمی کرد، پروستاتش مشکل پیدا کرده و وقتی دستشویی می رفت خونریزی داشت، جایی نداشتیم که ورزش کند، در یک محوطه کوچیک 10 الی 12 نفر بودیم، جا تنگ بود. آدم تحصیل کرده ایی بود، اما کتابی در اختیار ما نمی گذاشتند، فقط قرآن و کتاب های مذهبی می دادند، امیرانتظام می گفت تا از من در تلویزیون عذرخواهی نکنند بیرون نمی روم، باید بگویند من چه جاسوسی بودم، من چه کار کردم، وقتی گلایه می کردم که این جا کجاست که ما را انداخته اند، امیر انتظام می گفت خبر نداری ما چی کشیدیم، این بهترین هتل هایت تهران است که به ما داده اند، الان ناراحتی؟!
در این بند تنها امیرانتظام زندانی سیاسی بود، بقیه زندانیان اقتصادی و... بودند، اینجا صبح و شب را نمی فهمیدیم، فقط با اذان متوجه ساعات روز می شدیم، همه اش لامپ مهتابی روشن بود، به بیرون حق نگاه کردن نداشتیم،
سیاست :
من هیچگاه با سیاست رابطه خوبی نداشتم، سیاست پدر مادر نمی شناسد، همیشه ازش دوری کردم، حتی در هیچ انتخاباتی شرکت نکردم، فقط یک بار آن هم دایی ام مجبورم کرد، گفت باید بیایی به بنی صدر رای بدهی؛ یک بار رفتم اداره گذرنامه که گذرنامه بگیرم گفتند شما بهایی هستی مگه، گفتم چرا، گفت در هیچ انتخاباتی شرکت نکردی؟!، صفحه اش خالی است، گفتم من در زمان انتخابات مسافرت بودم.
اما صحنه هایی دیدم که خیلی دردآور بود، دهه شصت بود که سه تا از همسایه های ما را که لیسانس داشتند گرفتند و اعدام کردند، دامادشان را در شب پاتختی، که در خانه عروس و یا داماد جمع می شوند هدایا داده می شود، این داماد را دستگیر کردند، و شبانه اعدام شد، چهار نفر از یک خانه، من ساک های اینها را رفتم تهرانپارس، فلکه تیرانداز که نمی دانم پادگان ارتش بود و یا چی بود، گرفتم، آنجا یک محوطه خیلی بزرگ بود که پر از ساک، و ساک اعدامی ها را آنجا چیده بودند، من رفتم ساک این چهار نفر را گرفتم، و به من دادند، آوردم، اینها مجاهد خلق بودند، به آنها در زندان، همه ساک نظامی داده بودند، از این ساک ها که برای نظامی هاست، براشون دوخته بودند، و به زندانیان داده بودند، که لباس و وسایل شخصی خودشان را در آن بگذارند، وقتی هم که اعدام شدند، لباس، ساعت و... آنها را تو این ساک گذاشتند، و تحویل خانواده ها دادند.
آن موقع من یک ماشین هیلمن داشتم، غذا درست کرده بودیم که داشتیم می رفتیم آبعلی تفریح، این همسایه ما، مادر و دخترش به من مراجعه کردند که اینطوری شده است، سوارشان کردم و رفتیم که ساک ها بگیریم، آن موقع ها هر کسی ماشین نداشت، کسی ماشین داشت خیلی وضعش خوب، و امپراتور بود، همسایه ما جریان را گفت و خواهش کرد ما آنها را ببریم، وقتی خواهرش رفت که صبحت کند و ساک برادرهاش و دامادشان را بگیرد،
ما هم منتظر نشسته بودیم، کنار ما کسانی نشسته بودند که با دست نشان می دادند یکی می گفت مال ما هفت تا، یکی پنج تا، چهارتا، سه تا و... همه جوره آدمی آنجا بودند،
طرف می زد تو سرش، می گفت من چندتا ساک دارم، اینجا بود که من به یکی افراد که در آنجا بود (کار می کرد) گفتم این چه کاری بود که کردید، ولی تا این را گفتم، ما را گرفتند و انداختن تو محوطه، می خواست مرا با مشت و لگد پذیرایی کنند، گفتم بیا پشت ماشین من را نگاه کن، غذا درست کردیم و با زن و دوتا بچه ام داشتیم می رفتم آبعلی این خانم گفت منو اینجا برسان، می خواهم بروم ملاقاتی بچه هام، من مادر این بچه ها را اینجا رساندم، این بود که من اینجام، هیچ منظور خاصی نداشتم، بیا بچه های من را ببین، یکی 5 یکی 6 سالش هست، خلاصه یقه ما را رها کرد و گفت حرف نزن، این مادر و دختر را هم بردار از اینجا ببر، وقتی می آمدیم همه به سر و کله خود می زدند.
این مادر و دختر همسایه دیوار به دیوار آپارتمان ما بودند، بچه های بسیار خوبی بودند، مثل گل، فهمیده، تحصیل کرده، دامادش بچه آستارا بود، که آمده بود خواهر این ها را گرفته بود، ولی جا نداشتند که بعد از ازدواج بروند، و با این خانواده زندگی می کردند، و قصد داشتند که بروند خارج کشور، اما شب پاتختی دستگیر شدند. مامورهایی که برای دستگیری اینها آمده بودند، زنگ ما را زدند، مرا به اسم صدا زدند، و می شناختند و گفتند که پشت بام یک وسیله ما افتاده می خواهیم برداریم، درب که باز کردم، یکهو دیدم چهارتا مرد وارد خانه شدند و به آپارتمان اینها رفتند و دستگیرشان کردند، مرا فریب دادند، من که نمی دانستم اینها کی هستند، آن موقع ها که آیفون تصویری نبود، من چه می دانستم اینها کی هستند، فرداش دیدم همه گریه می کنند، گفتند همه اعدام شدند،
به رغم این :
خیلی روزگار خوبی بود، مردم خیلی خوبی آن زمان بودند، همه به هم کمک می کردند، می خواستی خانه بخری، به پنج نفر رو می انداختی، به والله چهار نفر بهت کمک می کردند، گرفتار بودی چهار نفر بهت پول می دادند، طرف می گفت پسرم می خواهد برود ترکیه از آنجا برود کانادا، استرالیا و... پول نداریم که از صراف ها یا بانک ارز بگیریم، مردم پول جمع می کردند و به طرف کمک می کردند، هر کسی می گفت من 500 تا 200 تا و... دلار می خرم به شما می دم. مردم جمع می کردند، تا با اتوبوس ایران پیما سوار شود و برود ترکیه و از آنجا به طرف مقصد بروند.
اما حالا تو برو بگو من می خواهم فرزندم را بفرستم خارج، دست و بالم خالی است، اگر داشتی 200 دلار به من بده، طرف می گوید چک آن را بنویس تا بهت بدم، انسان ارزش داشت، معرفت بین مردم زیاد بود، الان این حرف ها را تعریف کنی، همین بچه های خودت هم ممکن است شما رو مسخره کنند، که این چرند و پرندها چیست که می گویی، این ها دو زار نمی ارزد.
استاد استاد پرویز یاحقی:
فکر نکنم فردی در ایران پیدا بشود که مثل استاد پرویز یاحقی ویلون بزند، در حالی که سابقه آشنایی من با استاد به زمان شاگردی ام در سلمانی باز می گردید، اما تا 1385 هم با ایشان ارتباط داشتم، گرچه متاسفانه موقعی که ایشان فوت کردند من مسافرت بودم، استاد یاحقی به من می گفت : "هر موقع که من مُردم، ویولونم را هم با جسدم در قبرم دفن کنید"؛ بعد متوجه شدم، وقتی از بهشت زهرا برگشتند، این ویولون را 50 میلیون تومان فروختند تا هزینه های مراسم کفن و دفنش را تامین کنند، استاد یاحقی آثار بسیار خوبی در زمینه موسیقی داشت، ایشان در ابتدا با خانم حمیرا ازدواج کرد، ولی چون بچه دار نشدند از هم جدا شدند،
استاد پرویز یاحقی بعد از انقلاب در یک حالت اعتراضی، اجراهای موسیقی خود را متوقف کرد، چرا که می گفت نمی خواهم ساز من را پشت درخت و... مخفی کنند (عدم نمایش سازها)، و فقط صدای سازم پخش شود، من برای این ها کار نمی کنم. از لحاظ وضعیت مالی، مشکل دار شده بود، خواهرش که معلم بود، تا وقتی زنده بود، در تامین هزینه های زندگی این استاد موسیقی ایران، کمک می کرد، ولی وقتی خواهرش مرد، استاد یاحقی پشت و پناه مالی اش را نیز از دست داد.
فشارهای روحی به او خیلی افزایش یافته بود، و دچار اعتیاد هم شد، گاهی سعی می کردم به او کمک کنم، این آخری ها یک اتومبیل پراید هاچ بک داشت، که بعضی شب ها خودش با این ماشین مسافرکشی می کرد، من بهش می گفتم "پرویز این کار را نکن، تو می دانی کی هستی؟!" می گفت "می دانم، ولی نمی توانم آثارم را بفروشم، اجازه نمی دهند، باید چه کنم؟!"، بهش گفتم "خوب این آثارت را ببر در ترکیه، به خواننده های در پیت بفروش، تا پول سنگینی بدست بیاوری و..."، فحش می داد و می گفت "من برم آثارم را به خواننده ها بفروشم تا پول بگیرم؟!" دلش نمی آمد آثار ارزشمند خود را به این نحو از دست بدهد؛ بعضی از طرفدارانش هم گاهی کمک هایی به او می کردند، و سعی داشتند که عزت او از بین نرود،
استاد پرویز یاحقی خیلی به پوشیدن دستمال گردن علاقه داشت، کلسیونی از این دستمال گردن ها داشت، که شاید بالغ بر 500 عدد می شد، یکی از این دستمال گردن ها را هم به عنوان یادگاری به من هدیه داد، که هنوز دارمش، او عاشق لباس، عطر و ادکلن بود،
استاد بسیار تنها بود، و وقتی سکته کرد و مرد هم کسی همراهش نبود، و بعد از مدتی از طریق همسایه ها متوجه فوت او، و خبر دار شدند، دوستانش هی زنگ می زدند، می دیدند که کسی گوشی تلفن را بر نمی دارد، تا این که آمدند و پرس و جو کردند، همسایه ها گفتند چندی هست که صدای موسیقی اش نمی آید، بعد دیدند که از ساختمان بو می آید، به آتش نشانی زنگ زدند، درب را باز می کنند، می بینند که یکی دو روز است که سکته کرده و مرده.
بعد از این جریان از رادیو تلویزیون آمدند مراسم تشیع به پا کردند، و او را در قطعه هنرمندان دفن کردند، مراسم ختم هم برایش گرفتند، من که در این زمان نبودم، استاد اسدلله ملک برام تعریف کرد که از جام جم آمدند، نهار دادند و به زیر زمین منزل استاد یاحقی رفتند و تمام نت های موسیقی که نوشته بود و آثارش را با خود بردند، الان هم گاهی موسیقی او را در رادیو و تلویزیون پخش می کنند، گرچه تا موقعی که زنده بود پخش نمی کردند،
ماشین پرایدش هم تا مدت ها جلوی خونه اش پارک بود، و نمی دانم چی شد، شهرداری برد و... در زیر زمین خونه اش یک تشکیلات مفصل مربوط به ضبط و... موسیقی داشت،
هنوز کسی در نواختن ویولون روی دست استاد پرویز یاحقی نیامده است، آن موقع که زنده بود، بعضی وقت ها عصر روزهای جمعه، هنرمندان مشهور می آمدیم و با هم می خواندند و او می نواخت، همه را به گریه می انداخت و حاضرین زار زار گریه می کردند، از سوزی که در نوای موسیقی او بود.
استاد اسدلله ملک هم بود، استاد جهانگیر ملک هم در این جمع ضرب می زد، و چند تن از خوانندگان مردمی می آمدند و او می نواخت و همه را به اشک می انداخت، تو گویی سنگ های ساختمان هم به حال این نوا و این حال گریه می کردند. شدت تاثر آنها قابل تصور نبود، مثل باران اشک می ریختند، مثل سیل اشک از گونه ها جاری می شد. مثل آدم های مادر مرده، مثل این که مراسم عاشورا را داری تماشا می کنی، این هنرمندها هم مثل اینکه بی صدا داشتند مقتل می خوانند، گریه می کردند، می گفتند که ما با این همه زحمتی که کشیدیم، نباید جایگاه ما این باشد، ما را بدجوری پس زدند، دل هاشان پر از درد بود.
استاد پرویز یاحقی چنان آدمی بود که خودش یک دنیا گرفتاری مالی داشت، اما اگر یکی به فقارت به او مراجعه می کرد، اگر هزار تومان در جیب داشت، به این فقیر مراجعه کننده می داد، در حالی که خودش به نان شب محتاج بود، با او بین 15 تا 20 سال ارتباط، و رفت و آمد داشتیم، استاد یاحقی آثاری داشت که قابل قیمت گذاری به لحاظ هنری نبود،
استاد اسدلله ملک هم که ویولون می زد، کسی نتوانست ویولون او را بزند، اما همین هنرمند بزرگ، آرزو داشت که یک خونه 50 متری داشته باشد، در خیابان عشرت آباد زندگی می کرد، می گفت کاش یک خونه پنجاه متری داشتم که بعد از مرگم، همسرم گرفتار نشود، او هم از همسرش بچه دار نشد، وقتی از حال و روز این اساتید موسیقی یادم می افتد، گریه ام می گیرد، شما نمی دانی این ها چطور آدم هایی بودند.
[1] - نعمتاللّه آزموده با نام هنری آغاسی (۲۹ تیر ۱۳۱۸، اهواز – ۱۴ آبان ۱۳۸۴، کرج) از خوانندگان سرشناس موسیقی عامهپسند و کوچهبازاری پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بود.
از آخرین صعود در هفدهم شهریورماه، اکنون یک ماه و یک هفته می گذرد، و باز این فرصت به وجود آمد تا چالشی دیگر، در فتح این چهار هزارتایی رقم بخورد، زمانبندی این صعود که در 25 مهر ماه 1400 انجام گرفت، بدین شرح است:
مجموع کل زمان صعود 7 ساعت و 45 دقیقه (توقف و استراحت)؛ کل زمان حرکت در این صعود 7 ساعت
حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 بامداد
حضور در اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ساعت 5 و 21 دقیقه بامداد
بیست دقیقه توقف صبحانه، استراحت و...
حرکت به سمت قله کلکچال در ساعت 5 و 40 صبح
حضور در گردنه کلکچال ساعت 6 و 51 صبح
رسیدن به چشمه پیازچال، ساعت 7 و 38 دقیقه صبح
توقف به مدت 15 دقیقه برای استراحت و...
حرکت ساعت 7 و 53 دقیقه به سمت قله لزون
حضور در قله لزون ساعت 8 و 52 دقیقه صبح
و بعد از طی خط الراس، رسیدن به قله توچال در ساعت 10 و 45 دقیقه صبح
پارک جمشیدیه بعد از بسته شدن های پی در پی کرونایی، در بامداد امروز دارای روشنایی کامل، و درب های آن به روی مردم باز است و مراجعینی هم دارد.
حرکتی به سمت قله، از سوی دیگر همنوردان، در این ساعات اولیه بعد از نیمه شب، دیده نمی شود؛ و این تنها بعد از ترک اردوگاه پیشاهنگی کلکچال بود که صدای همنوردانی به گوش آمد، که با حضور در محوطه اردوگاه، بدان طراوت بخشیدند،
به میانه راه بین اردوگاه و گردنه کلکچال رسیده بودم که تنها صعود کننده دیگری را مشاهده کردم که تندتر از من، فاصله خود را کم می کرد، اما پیش از رسیدن به گردنه، به سمت قله کلکچال تغییر مسیر داد، و وقتی بعد از استراحت در چشمه پیازچال، به سوی قله لزون در حرکت بودم، این دوست همنورد هم، از سوی دیگر قله کلکچال، بعد از فتح آن در حال نزول بود، و از سوی مقابل به من نزدیک شد و رو در رو شدیم، و سپس او برای استراحت به چشمه پیاز چال رهسپار شد، من هم به سوی قله توچال حرکت کردم.
به علت کاهش بارندگی ها در سال جاری، آب های روان به سمت پایین دست، بسیار کاهش یافته است، اما چشمه پیازچال هنوز کمی آب دارد، و می شود به قدر خوردن کمی برداشت، البته لوله هایی، آب های جاری از پایین دست این چشمه را، به پایین کوه منتقل می کنند، و انسان زیاده خواه، در حالی که در طبیعت همه گیاهان و حیوانات وحش، تشنه اند، آب ها را هر جا که یافته است، از طریق لوله هایی، به سمت سیستم شبکه لوله کشی خود هدایت کرده، و این انسان است که تنها سیراب، در میان دیگر موجودات زنده است، منابع دیگر غذایی طبیعت هم همین وضعیت را دارد، و همه به سوی جامعه انسانی منتقل و هدایت می شوند، و با وجود گرسنگی بیشتر موجودات در طبیعت، انسان همیشه سیری خود را در راس اهدافش قرار داده، نسبت به گرسنگی دیگر گونه های زنده این جهان بی تفاوت است.
در خشکی آب و هوایی این روزهای، اکثر پوشش گیاهی در دامنه کوه خشکیده، و اکثرا در زیر سم چهارپایانی که ماه طبیعت را برای ماه ها چریده اند، و رمقی برای آن نگذاشتند، خرد شده اند، تنها گونه های بسیار اندکی هنوز سبز و یا نیمه سبزند، و منتظر بارش باران های پاییزی، که اثری از این بارش ها دیده نمی شود، همه چشم به آسمانند، تا نزول باران، آنان را از مرگ نجات دهد.
در خلال این صعود، و هنگام عبور از خط الراس قله توچال، یادی از مرحوم ابراهیم شیخی کردم، که از پیشکسوتان کوهنوردی ایران بود، و عکس و تابلوهای یادبود او را در بسیاری از نقاط دیده ام، او که مسیر صعود به قله توچال را از میدان دربند تا قله را در حدود دو ساعت طی می کرد، و نهایتا هم در مسیر صعود بهاری از مسیر خط الراس های بین قله توچال تا دماوند، جان به جان آفرین تقدیم کرد. [1]
این روزها قیمت ارزهای خارجی، نوسان شدیدی را شاهد است، آن مرحوم نیز که در کار خرید و فروش ارز بودند، همواره بی توجه به نوسانات بازار، هر مقدار ارزی را که خریداری می کرد، با یک سود بسیار کم و ثابت می فروخت، بی توجه به بازاری که همواره افزایشی بود. او از خود نامی نیک در تجارت و ورزش بر جای گذاشت، با صداقت و اهل سود کاملا منطقی در تجارت، و کوشا و بسیار موفق در ورزش بود، ایشان از امید های تیم ملی کوهنوردی ایران بودند، روحش شاد.
امروز صعود از دیگر مسیرها به قله توچال هم بسیار کم است، بطوری که از یال سنگ سیاه که 90 درصد صعود ها به قله از این مسیر انجام می شود، تنها یک نفر در حال صعود دیدم، از مسیر ولنجک هم یک نفر که در هنگام حضور در قله، آنجا بودند.
در عین حال یک گروه سه نفره از دوچرخه سواران کوهستان، بر بلندای قله توچال مشغول صرف صبحانه بودند، آنان از ایستگاه 5 آمده بودند و اکنون قصد داشتند مسیر نزول را طی کنند، کاری بسیار خطرناک تر از صعود که دوچرخه سوار را لقمه ترمزهایی ناچیز باید از افزایش سرعت و حادثه حفظ کند.
گرچه کوهنوردان از پاکوب های مسیر خط الراس برای صعود به قله توچال استفاده می کنند، اما مسیر عمومی مردم منطقه رودبار قصران، برای ارتباط با ری و راگا (نام باستانی ری) و تهران از طریق مسیری میسر می گشت که در کمره کوه ادامه می یابد و به تدریج نزول و صعود دارد، مسیری که اینک با باز شدن راه های مدرن ماشین رو، دیگر استفاده نمی شود، در این صعود، قسمتی از مسیر تاریخی که شاهان قاجار از آن برای رفتن به کاخ خود در شهرستانک موسوم به کاخ ناصری استفاده می کردند را یافتم، مسیری که بالطبع ساخت قاجارها نبوده، و قدمت بسیار بیشتری دارد، و تنها توسط آنان احتمالا تعمیر و برای وسایل حمل و نقل آنزمان مناسب سازی شده است، و این مسیر از زیر پاکوب حاشیه قله لزون تا دره ایگل قابل تعقیب چشمی است، مسیری از همین حاشیه قله کلکچال که از بالای چشمه پیازچال می گذشته و در آن سوی قله لزون مسافران خود احتمالا در روستای ایگل فرود می آورده است.
به رغم پیش بینی هواشناسی قله ها (باد 20 الی 25 کیلومتر) نه باد آنچنانی بود و نه سرمایی در حد یکی دو درجه سانتیگراد، گرچه ساعات بامداد در پارک جمشیدیه سرمای محسوسی وجود داشت، اما با دور شدن از آن به درجه گرما انگار اضافه شد.
آب ناچیز چشمه پیازچال که هنوز خوشبختانه جاری است
آب ناچیز چشمه پیازچال که هنوز خوشبختانه جاری است
طبیعت بالای پیازچال گردنه بین لزون و کلکچال
طبیعت بالای پیازچال گردنه بین لزون و کلکچال
رویش های جدید، در انتظار بارانی برای سیراب شدن
رویش های جدید، در انتظار بارانی برای سیراب شدن
ابتدای مسیر شاهی یا راه روبار قصران به تهران در پای پاکوب قله لزون
ابتدای مسیر شاهی یا راه روبار قصران به تهران در پای پاکوب قله لزون
[1] - ابراهیم شیخی در ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه پنجشنبه ۱۶ خرداد ماه ۱۳۸۷ هنگام اجرای برنامه خطالرأس قله توچال به قله دماوند، در چادری که بر روی خطالرأس «قله سینهزا» برپا کرده بود، براثر ایست قلبی در سن 53 سالگی درگذشت و پیکرش پس از ۳ روز تلاش همنوردانش به پایین منتقل و در قطعه نامآوران بهشتزهرا به خاک سپرده شد. به گفته همنوردانش او دارای وِیژگی های منحصر به فردی بود از جمله :
"تمام کسانی که شیخی را از نزدیک میشناختند از عشق بیکران او به ورزش بهخصوص ورزش کوهنوردی که ورزش اصلی او بود و بیش از سی سال در آن کوشید، آگاهی داشتند. از خصوصیات بارز او مهربانی و خوشخلقیاش بود به طوری که همیشه خوشرو و آماده و مشتاق فعالیتهای خیرخواهانه ورزشی بود.
در انتقال تجربیات و آزمودههای خود به دیگران بسیار سخاوتمند عمل میکرد و همواره به سئوالات و راهنماییهای کوهنوردان علاقمند، بهویژه در مورد آموزش نسل جوان بسیار با دقت و شکیبا عمل میکرد.
زمانی که در خرداد سال ۱۳۸۴ با همفکری او و ناصر جنانی طرح و اجرای پروژه برنامه «صعود شانزده یال دماوند» را عملاً آغاز کردیم، فرصت مناسب و استثنایی پیش آمد تا با این شخصیت بارز ورزشی بیشتر آشنا شوم. همواره به دنبال حرکتهای نو و ثبت رکوردهای جدید در ورزش کوهنوردی بود. در تمام این صعودها او جلودار و اصطلاحاً «موتور» حرکت تیم بود. در کوهنوردی برای خود سبکی ویژه داشت که تماماً برتجربیات شخصی و آموزشهای رایج عمومی تکیه داشت. به طوری که برای تمام حرکتها و تمرینات مداوم خود دلیل و برهان خاصی ارائه مینمود و با دانش خود سعی میکرد به مرزهای جدیدی از این ورزش دست یابد. با وجود گرفتاریهای روزمره به طور مرتب ورزش میکرد و عاشق دوومیدانی ، مادر همه ورزشها بود.
یادمان باشد هربار با صعود به قله خلنو بزرگ (البرز مرکزی) با تابلویی روبرو میشویم که با زبان بیزبانی روایتی از آخرین گامهای کوهنورد بزرگی را بیان میکند که از آن قله گذشته و ساعاتی بعد در جوار معشوق خود «کوهستان»، حین ورزش و در اوج آمادگی جسمانی به دیار ابدیت پیوست و جاودانه شد.
در پی این نوشتار توجه شما دوستان گرامی را به «شرح حال و زندگینامه ابراهیم شیخی» که به قلم دوست و همنورد نزدیک و دیرینهاش «آقای جلیل صفرعلیزاده» که در آخرین ساعات زندگی در کنارش بوده است، جلب مینمایم:
از سال ۱۳۵۰ با قدم نهادن در مسیرهای کوهستانی و با صعود به قلههای شمیرانات و سپس البرز، الوند و زاگرس، تمامی قلل بالای ۴۰۰۰ متری ایران را در فصول مختلف صعود کرد و همیشه این را بارها از زبان خودش میشنیدم که میگفت: «رشته اصلی من کوهنوردی است.» وی در کلاسهای کارآموزی کوهنوردی و همچنین کلاسهای تکمیلی و مربیگری زیر نظر فدراسیون کوهنوردی شرکت کرده و آموزشهای لازم را فرا گرفته بود.
زندهیاد ابراهیم شیخی عمر پربرکت خود را در راه اعتلای فرهنگ اراده و ایمان که همانا فرهنگ کوهمردی و کوهنوردی است مصروف داشت. او از دانشگاه بزرگ طبیعت درسهای گرانبهایی آموخت و در توشه آخرتش گوهرهای نفیسی اندوخت. در بسیاری از جهات شخصیتی درخور ستایش و تحسین داشت. اما شاخصه بارز او ایمان و اخلاصش در عمل بود تا جایی که به کرات با تشکیل تیمهای نجات به هنگام ضرورت، مصدومین و آسیبدیدگان را یاری میکرد. چه بسیار لحظات بحرانی و پر از خطر که او در صف اول منجیان حاضر و آماده بود. با نهایت تواضع و فروتنی میگفت: «این وظیفهای است برگردن ما. دیگران مسئولیتهایی دارند، ما هم دینی برگردنمان است. امید آنکه این مهم را نیک به فرجام رسانیم.»
به قول همنوردی شاعر:
تن و روان خستهات را صدایی آشنا و رفیقی کهنه به خود میخواند//
و تو از صافی آوازش پاکی قامت، طبیعت این یار دیرینه انسان را بازمیشناسی//
آغوش کوهستان هرگاه که بخواهی گشوده است//
شرط آنکه پاک و بیریا در او قدم نهی//
صداقت و عشق را در او بجویی و زندگی را در او بکاوی//
راه را در این گذر پایانی نیست، چرا که طبیعت بیانتهاست//
آنگاه که بر بلندای قلهای ایستادهای، آنجا که زمین دست بر قلب آتشین آسمان دارد//
خطاست نام فاتح برخود گذاری//
تو فتح نکردهای//
چرا که معشوق خویش را در آغوش فشردهای…//
ابراهیم شیخی در ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه پنجشنبه ۱۶ خرداد ماه ۱۳۸۷ هنگام اجرای برنامه خطالرأس قله توچال به قله دماوند، در چادری که بر روی خطالرأس «قله سینهزا» برپا شده بود، براثر ایست قلبی درگذشت و پیکر بیجانش پس از ۳ روز تلاش توسط همنوردان او از مسیر دشت لار و تنگه یونهزا به پایین منتقل و در قطعه نامآوران بهشتزهرا به خاک سپرده شد.
۱۳۹۳٫۳٫۱۶
در پایان نگاهی میکنیم به فعالیتهای شاخص ابراهیم شیخی در ورزش کوهنوردی:
– سال ۱۳۶۲ اولین صعود زمستانی جبهه غربی دماوند در قالب گروه کوهنوردی آزاد کاوه
– سال ۱۳۶۳ حضور مؤثر و ۷۵ روزه در ساخت دو جانپناه شمالی دماوند در ارتفاع ۴۰۰۰ و ۴۷۵۰ متری
– سال ۱۳۶۳ اولین صعود زمستانی گرده آلمانها (علمکوه) در قالب تیم مشترک فدراسیون و کوهنوردان تبریزی
– سال ۱۳۶۳ حضور مؤثر در ساخت و مرمت جانپناه توچال
– سال ۱۳۶۴ صعود سرعتی قله توچال و ثبت رکورد دو ساعت و ده دقیقه از میدان سربند تا قله
– سال ۱۳۶۴ دریافت مدرک مربیگری کوهنوردی
– سال ۱۳۶۸ صعود دیواره علمکوه مسیر لهستانیها (به همراه زندهیاد داود خادم)
– سال ۱۳۷۶ صعود تا ارتفاع ۷۵۰۰ متری قله گاشربروم (هیمالیای پاکستان) در قالب اولین تیم ملی فدراسیون کوهنوردی
– سال ۱۳۷۶ صعود یک روزه گرده آلمانها از مسیر ونداربن ـ سرچال ـ علمچال ـ گرده ـ قله علمکوه ـ سیاهسنگ ـ چالون ـ سیاهکمان ـ نفتچال ـ ونداربن (طی سیزده ساعت) در تابستان
– سال ۱۳۸۳ شرکت در مسابقه ماراتون دماوند (در سن ۵۰ سالگی) و کسب مقام چهارم (رکورد سه ساعت و هجده دقیقه از گوسفندسرا تا قله)
– سال ۱۳۸۴ صعود ۱۶ یال دماوند در شانزده هفته به شکل سرعتی و یک روزه
– سال ۱۳۸۵ عبور از خطالرأس دوبرار (قرهداغ) یک روزه به طول ۴۵ کیلومتر
– صعود اکثر قلل ایران و دیوارههایی نظیر بیستون، لجور، بندیخچال، پلخواب و صعود بیش از ۱۵۰۰ بار قله توچال و ۳۰۰ بار قله دماوند
– پرچمگذاری مسیر صعود قله توچال از سنگسیاه به قله از زمستان ۱۳۶۴ به بعد
– حضور منظم در عملیات امدادرسانی افراد سانحه دیده در کوهستان
تو ای نگارین حق مطلق!
فکر می کردم که تو را یافته ام، و هر قدم که بر می دارم، در جوار، و به موازات توست، و به تو منتهی خواهد شد؛
فکر می کردم که تو را می شناسم، حال آنکه انگار نمی شناسمت، در حالیکه آشناترینی؛
گُمت کرده ام، در حالی که پیداترینی؛
در ذره ذره وجود حضور داری، اما غایب ترینی!
به سانِ گم گشته ایی تاریخی، که نسل اندر نسل، جویندگان برای یافتنت، جان و خانمان داده اند و... اما در پیچ و خم این روزگار سیاه، گم گشته و ناپیدایی؛
ایزدا!
در خلال این همه تناقض بزرگ، که قهار و جباری چون تو، این چنین غیر فعال، در میان تاریخی دراز دامن از ظلم و هجوم دردهای بی امان، که بی شک درمانی سهل و آسان، تنها در "رهایی" دارد و... اما گریبان خلق تو را چنان گرفته، که رهایی از آن، تا کنون، میسر نگردیده، و آینده این اسارت بی پایان هم، در امواج دود آلود تاریکی، چنان فرو رفته است، که آینده اش نیز، تاریک تر از اکنون، می نماید، اما تو نیز در سکوت و غیبتی طولانی قرار داری، آیا تو نیز با خستگان این روند جاری همراه گشته ایی؟!
اگر قرار بود ما ناتوانان، چون تو "فعال ما یشایی" [1] در این روند و روزگار همراه می بودیم، پس تو را با ما چه فرقی ست؟! اگر قرار بود قادر متعالی چون تو، و انسان های ضعیفی چون ما، بر این پدیده، شاهد و ناظری بی عمل می بودیم، پس این همه حضور چون تویی در این هنگامه بروز نازیبایی های بی پایان، از بهر چه بود؟! در حالی که ما را چشم به آسمان، و رسیدن انواع کمک های آسمانی کرده اند، تو در صبر و سکوتی طولانی، که برای ما طول عمر نسل ها محسوب می شود، به کار خود مشغولی، و ما نیز در امواج تباهی و رنج، غرق!
در همین حال بوق مدعیانت، مثل صدای طبل های توخالی بزرگ، هزاره هاست که تمام زندگی انسانی را فرا گرفته، و صبح و شام، وقت و بی وقت، بی توقف می کوبند، و به خصوص در هنگامه های افزایش رنج و سوال، صدایش گوش ها را کر، و ذهن ها را دائم به خود مشغول می دارد، و میان این همه صداهای دلخراش از فریاد ضجه ی به غارت رفتگان، جان باختگان، له شدگان و... درمانی نبوده اند که هیچ، خود نیز ما را از درد و درمان خویش باز می دارند، و به خود مشغول می کنند، تا در این دردی که درمانش تنها رهاییست، بی تصمیم، ماندگار شویم، و در این ماندگاری، میان درد و بی تصمیمی، حتی زمزمه اهل ذکر تو را هم دیگر نشنویم، و بدان آرامشی نیافته و قوتی در دل ها نیاید.
به راستی در میان این همه هیاهوی طلب کنندگان یاری در زمین، چطور می توان صدای ذره ذره وجود را که همه به یاد تو، خدا خدا می کند را شنید، و حس کرد؟! اصلا چرا باید به آنها گوش فرا داد، حال آنکه روشن تر از آن همه ذکر، فریاد تظلم خواهی خلق تو، برای یاری و خلاصی، آشکارا به هواست، راز و نیازی بی پایان، که نیازی به تمرکز برای شنیدنش نیست، چرا که روشن تر از نور خورشید، پدیدارتر از سیاهی شب، بر هر کوی و برزنی شنیده می شوند؟!
بیدادگری درازدامن مخلوقت، به خصوص مدعیان تو که سودای ساخت دنیایی خاص را دارند، که در سایه تحقق شعاری که هرگز تحقق نیافت، زنجیره ایی از ظلم آفریده و می آفرینند، و هر چه تاریخ است این نیز ادامه دارد، و نسل ها از ما را ضایع و نابود کرده، در حالی که نسل شان لاینقطع، سلطه اشان برقرارترین، کشتارشان وسیع ترین، ظلم شان سوزناک ترین، شکنجه اشان دردآور ترین، استبدادشان درازدامن ترین و وسیع ترین، مستبدین شان مخوف ترین، داروی خواب آورشان، منگ کننده ترین مخدرهاست و...
که هرچه در ظلم فرو رفتند، قدرت بیشتری در خود احساس کرده، حتی به شهادت متون منتسب به تو، در اوج ظلم، خود را تو، مجری اوامر تو، و یا چون تو دیده، ادعای خدایی و قدرت خداگونه کرده اند، حال تو اینان و ما را که هر دو در منجلاب تباهی غرق شده ایم را، اشرف مخلوقات خود خوانده، به حال خود رها کرده، و در عین حال که تو همه این عالم را فرا گرفته ایی، به سان غایبی بزرگ، بر این وضع اسفناک دست در جیب صبری بی پایان فرو برده ایی؛ صبری که ما را لبریز از ناامیدی، و گوش و چشم ما را از تو کر و کور کرده، احساس خود را نیز در خلال آن همه انتظار رهاییِ تحقق نایافته، از دست می دهیم، و تو را هم در این درنگ بی پایان، و هیاهوی مدعیانت گُم می کنیم.
به نام نامی ات که دیرآمدترین نام هاست، به بزرگی ات، که بزرگترینی، به قدرتت که قدرترین قدرت ترینی، به وسعتت که وسیع ترینی، به رحمتت که واسع ترین بر خلق جهان است، به مهرت که مهربان ترینی، به شکنجه ات که تلخ ترین و سوزناکترین است، به بخشش ات که بخشاینده ترینی، به وجودت که دیرپاترین و پاینده ترینی و... قسم، که این راه و رسم زیستن بر مدار ظلم و جهل، زیبنده خلق و عالم تو، و دستگاه حکمت تو نیست!
می دانم که تو مرا "من" آفریدی، تا "خود" باشم، خودی مسئول، رها و تصمیم گیر، تا بر ابزاری که بر آن دست می یابم تکیه کنم، و به پیش بتازم، تا به تو برسم، چون تو شوم، آزاد و رها، قوی و قدرتمند، قائم به توانایی خود، و در تو که انتهای سعادتی، منتهی شوم، اما به جایی رسیده ایم، که "خود بودن" ها را از ما ستانده اند، ما را موجوداتی از خیل جاده صاف کن های تسلط این و آن بر دیگران تبدیل، واژه رهایی و آزادی و "خود بودن" به بی ارزش ترین و گاه ضد ارزش ترین ها بدل شده است؛
اینجا که باید عرصه و سکوی تعالی ما به سوی تو می شد، به عرصه ی مسابقه ایی بی پایان، برای سلطه تبدیل، و همه و آنچه که هست، حتی تو و من، به کار گرفته می شویم، تا سلطه ایی تحکیم، و دوام و بقایش تضمین گردد، مداری از سلطه گری و سلطه جویی های بی پایان، انسان را فرا گرفته، و دنیا را در منجلاب خود غرق کرده است؛
در میان این سکوت و انتظار سوال برانگیز، غایب بزرگ، تو هستی و من، تو از آن جهت غائبی، که صحنه را بدین تاخت و تاز ها واگذاشتی، و من هم چون تو غایب هستم، از آن جهت که مرا نیز از خود تهی کرده اند، که در نهایت امر، در میدان داری آنان، سرباز پاکباز این سپاه و یا آن لشکر، برای تحکیم سلطه این و یا آن خواهم بود.
راز و نیاز مرا بشنو ای حکیم!
حکمت نما،
ز عزت رهی نما،
لطفی، نگاهی، قدمی سوی ما بدار،
عدلت نما،
مهرت عیان کن، تو از وفا،
مهرت کجاست، که چنین غرق در بی مهریند خلق تو،
فعال ما یشا تویی،
فعالیتت کجاست؟!
ای غایب از نظر، ز که پیدا کنم تو را ای ذات پر وجود! کی، هویدا بینمت تو را
عمر و هستی ام، رفت به تاراج ناکسان قهار بی مثال! کی و کجا، فعال بینمت تو را
[1] - بر هر آنچه اراده کند، و بخواهد هم قادر است و توانا، و هم عامل است و توانگر
وقتی از دشمن سخن می گوییم، اندیشه امان ناخودآگاه به دور دست ها پرتاب، و او را در آن سو، جستجو می کند، در حالی که دشمن در همسایگی، و گاه در خانه ماست، چنان نزدیک، که او از ماست، اما چنان در روند روزگار استحاله، و تغییرش داده اند، که به جزئی از پازل غیر، علیه خود ما تبدیل شده، و با ما همان می کند، که دشمن، در صورت غلبه انجام خواهد داد؛ او بخشی از دستگاه آوارگی، چپاول، بردگی و کشتار ما تبدیل شده است.
و چقدر دردناک است، که در غیاب، و خالی شدن اهالی این سامان از اندیشه و تفکر ایرانی [1] ، و سرگرمی به ناچیزهایی در دور و نزدیک، و به انحراف بردن ها در پستوی های به خواب برنده اهالی خدعه و...، پاره های تن میهن، و بعضی از آحاد همین جزیره تمدنی که ایرانش می خوانیم (و این ایران باقی مانده در نقشه فعلی، به واقع تنها بخشی از آن است)، آنقدر از خود خالی شده اند، که در سرزمین، و خانه آبا و اجدادی اشان گم، و بی هویت شده، از خود جدا، در جماعت گرگان درنده، غافل از خود و اهل خود، همکاسه و هم سفره درندخویی های نامحرمان شان کرده اند.
این روزها چنان شیرازه مردمان ایرانشهر در سرزمین تمدنی بزرگ پارس از هم پاشیده شده، که مدت هاست، رها شده، و در سرگردانی بین بازی دیگران، چنان دچار خود فراموشی، و خودگم گشتگی شده ایم، که دیگر حتی دوست را هم از اغیار تشخیص نمی دهیم، و به راحتی در همکاسه گی با اغیار، برای شان، از بین خود، شکار هم می کنیم، و در روند غارت و چپاول غیر، همراهی اشان کرده، ریشه های زهر آگین آنان را در تن و جان خود، مستحکم نموده، تیشه به ریشه خود می زنیم.
او را که دیدم، در خلال چند کلمه سخن گفتن، از خود یافتمش، نه در قیافه، و نه در سخن، و نه در ارزش ها، با من تفاوتی نداشت، نوجوانی حدود 18 ساله، به نظرم آمد، می گفت اهل بادغیس [2] است، در همان حوالی که اندیشه خلاق خداوندگار حکمت و ادب پارسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی، داستان های پر از حکمت خود را، در جولان اندیشه نکته دان، و نظم پرداز قهار ایرانی اش، ساخته و پرداخته کرده بود؛
رستم، آن قهرمان شهنمامه ی او، در گشت و گذار در همان حوالی ها بود، که تراژدی زیبا، عاشقانه، اما غمناک زایش و مرگ سهراب را رقم زد، و دل ایرانیان را سده هاست که غمدار خدعه اهل تزویر، و گریانِ به داغ نشستن های ما، ناشی از تزویر و خدعه دشمن نمود.
اما اکنون همان سرزمینِ زایش اندیشه های پاک، جولانگاه سپاه طالبان سیاهی گردیده است؛ آنانکه در مدارس مذهبی خاصِ پرورش تروریسم و خشونت و جنایت، در مناطق مسموم و جهنمی، حول و حوش خط دیوراند [3] ، توسط سم مهلک اسلام وهابی مسلک، به گونه ایی تربیت می شوند، که جان نثاران فرمان ظالمانه "خلیفه مسلمین" و یا تصمیم های اسارتبار "امیرالمومنین" خود خوانده ایی شوند، که منویات دل این امیر را درک کرده، بر چشم های هرزه و ناپاک خود قرار داده، هر چه خلیفه ی اسیر قدرت طلبی شان، خواست و اراده کرد را، به انجام رسانده، بی آنکه بپرسند، چرا، به چه قیمت و برای چه؟!! چرا این همه انحراف از انسانیت و اخلاق؟
این سیاهی اکنون تمام منطقه کابل، بدخشان، زابل، قندهار، هرات، بلخ، بامیان و... را فرا گرفته، به پیش می تازد، تا روزگار را بر همزبانان و همفرهنگ های ما، همچون دستارهای سیاه بر سر طالبان سیاهی، که به سان غازیان غارت و چپاول پیش می روند، تیره و تار کند.
وقتی او را دیدم که، گلو پاره می کرد، تا صدایی بلند از دهشت و ترس ایجاد کند، تا حتی یکی از بزهای بازیگوش و البته دزدِ به اموال دیگران، از گله اربابش، وارد مزرعه غیر نشوند، و بنچه ایی از کشتِ آنانرا نربوده، در شکم گشادشان وارد ننمایند، تا به گوشتی آلوده به مال غیر، تبدیل نشود، و این آلودگی به ناحق وارد بدن انسانی نگردیده، ناپاکی گسترش نیافته، و از او و خورندگان این غذای خدادادی به دور بماند؛
این چوپان کوچک سعی بلیغ داشت، تا گوسفندانش را از دزدی علوفه غیر باز دارد، و همین پرهیزگاری زیبای او، از ذات پاکش سخن های بسیار داشت، و به روشنی آفتاب خبر از وجود خیر، و قوت نیروی نور در وجود این بزرگمرد کوچک می داد، و بر هر بیننده ایی معلوم و مبرهن می ساسخت، که او را اصل و نسب، و فرهنگی غنی در چنته است، و به جامعه ایی مدرن و مملو از ریشه های مستحکم اخلاق و انسانیت تعلق دارد، که اینچنین روح پاک انسانی در وجودش موج می زند؛ و شاید برای هر انسان منصفی، همین کافی بود که بداند، او از تبار پاکان نیک اندیش، نیک کردار است، که این چنین در پاکی و در مدار درست زیستن تربیت شده، تا پرهیزگار و انسانی اخلاقی بزید.
تن پوش او، لباس رنگ و رو رفته ایی در زیر آفتاب بود، که طرح پلنگی اش را طراحان آن پارچه، روزگاری برای تنپوش جنگجویان طراحی کرده بودند، تا در استتار بتوانند از حریف کشتار کنند، و حال در روند روزگار، این طرح و شکل به مُد روزِ مردم عادی تبدیل، در خواب و کار بر تن این و آن دیده به وفور می شود؛
کفش هایش، چکمه های پلاستیکی اند، که از ناحیه مچ پا، به طرز ناشیانه ایی بریده شده، در نتیجه با هر حرکت مفاصل مچ پایش، خراشی بر پوست نرم او در آن ناحیه خواهد داد، و رنج و شکنجه دائمی را با خود در هر قدم، حمل می کند، و همین پاپوش اکنون، به چارق چوپانی ایی، برای این نوجوان مبدل گشته است؛
تو گویی همین کفش های ناجور هم، از پاهای کوچکش، بزرگ ترند، و در راه رفتن ها، در پاهای جوان، و سردی و گرمی روزگار نچشیده اش، لپ لپ می زنند، و هر روز، بعد از ساعت ها دویدن به دنبال گله ایی ملتهب و بی قرار برای چرا، که در هر لحظه در نقطه ایی، برای یافتن لقمه ایی لذیذ برای بلعیدن، در جستجو، دویدن و حرکتند، لابد این چوپان کوچک را، در پایان روز، با پاهایی مجروح به خانه باز می گردانند، تا خسته از این همه دویدن ها، بی خیال دردها و زخم ها، سر بر بالین گوفتگی و خستگی گذارده، به قول پارسی زبانان آن خطه، "لت و کوب" از خشونت روزگار، بخوابد، تا شاید در خواب، رویای روزهای خوب راحت تر زیستن را ببیند.
تمام داشته های همراهش در کیسه گونی پلاستیکی قرار دارد، که با دو نخ، که در دو طرف، بالا و پایین این کیسه را به هم متصل نموده اند، آنرا به توبره ایی مبدل، و او بر دوشش افکنده، با خود حمل می کند، اما حجم این انبار آذوغه، نشان از لقمه نانی دارد که مختصر، با خود حمل می کند، و تصور چیز دیگری را در آن نمی توان داشت و...
با این حال، که ترحم انسان را بر می انگیزد، او سرزنده و فعال است، و حتی از صاحب احشامش هم، نسبت به خیر و شر، خوبی و بدی، نور و تاریکی و... دقیق تر، کوشاتر، عامل تر و پرهیزگارتر است، و تمام وجودش را مبذول تحقق خیر، دوری از شر می دارد، تا حدود داشته های دیگران را حفظ کند، و حقی را از کسی باطل نکند و... و در بین چوپانانی که تا کنون دیده ام، در حفظ حدود دیگران مثال زدنی است و..،
به راحتی زبان پارسی را به لهجه "دری" گپ می زند، اما وقتی از او پرسیدم که در منطقه شما چه خبر؟ طالبان در آنجا، با مردم شما پارس زبانان در بادغیس چه کرده و می کنند؟ در ناباوری تمام، پاسخ گفت "بادغیس خود طالبانند، عمویم هم طالب بود، که شهید شده است و...،"
این جمله را که از او شنیدم، آه از نهادم بر آمد که سرمایه گذاری دست های جنایتکار، در دستگاه دسیسه و ترور نظامیان پاکستانی از یک سو، و فعالیت مدارس علمیه اسلامی که با پول و ایدئولوژی وهابیت، جنوب آسیا را به عرصه تاخت تاز خشونت و دنائت خود تبدیل کرده اند، با مردم ما چه می کنند، که حتی دل اهالی ایرانشهر را نیز با خود، علیه خودشان همراه کرده اند، و در روند ترور و خشونت بین المللی اشان، مصروف اهداف ناپاک خود کرده، همکار و همراه شان، در خشونت، تجاوز، چپاول و... نموده اند، حتی اینان را نیز در جمله گله گرگ های درنده ایی چون خود ملحق کرده، و به جان اهل خودشان انداخته اند،
در این نبرد سراسر خسارت، که بر بدن ایرانتباران حوزه تمدنی ما جریان دارد، انسان به یاد مسابقات بی رحمانه خروس ها می افتد، که سخت با هم مبارزه می کنند، و لقمه لقمه گوشت از تن همنوع خود می کنند، و به هم آزارهای سخت و خشونتباری می رسانند و...، و صاحبان صحنه، یعنی انسان نماهای خالی از رحم و شفقت، با لذت تمام به تماشای این صحنه لخت از خشونت و درد نشسته، و به لذت تماشای این صحنه های دلخراش مشغولند، این است حال و روز اکنونِ نیمه شرقی تمدن ما، سرزمین زادگاه بسیاری از بزرگان ادب و اندیشه پارسی، که اکنون بدین روزگار سخت و نزار افتاده است.
و چقدر اسلام و قرآن قابل سو استفاده توسط هر جنایتکاری در طول تاریخ و اکنون بوده است، که هر متجاوز جنایت پیشه ایی می تواند آیه ها، اهداف، دستورات و احکام آنرا، به وسیله تجاوز، چپاول و سلطه خود بر دیگران قرار داده، آنها را خطاب به خود، تفسیر کرده، خود را مجری و ولی امر در آن معرفی، و با دستور "قَاتِلُوهُمْ" هایش [4]، از غیر خود کشتار کند، و کلمه به کلمه آنرا مستمسک و توجیه گر جنایات متعدد، و وجوه اسارتبار اهداف خود قرار داده، آیات حدودش را وسیله سیاست و جنایت علیه غیر خود کرده، و آیات اقتصادی اش را وسیله تحکیم بنیه مالی و چپاول دیگران قرار دهد، احکام دیگرش را به زنجیرهایی برای اسارت انسان، توسط انسانی دیگر، به نمایندگی از خدا تبدیل نماید، حتی کشته های خود را در این مسیر جنایت و بی رحمی را هم شهید و در نزد خداوند رحمان و رحیم متنعم و در خلد برین داخل، بنامد!
در همین روند است که کلمات با ارزشی همچون شهید و شهادت هم، در مسیر دست اندازی حرامیان بر این وادی، آنقدر مبتذل و توخالی از معنی شده اند، که هر جنایتکار داعشی، طالبانی، بوکوحرامی و... هم، کشته های مسیر ترور و جنایت خود را "شهید" می نامند!
درهم آمیختن حق و باطل، و خالی کردن واژه های ارزشمند از اصل خویش، توسط سیاست پیشگان وادی دسیسه، خدعه و نیرنگ چقدر موفق بوده است، که حتی برای اهل ما، در وادی پاکان نیز، امر چنان مشتبه گشته که نمی توانند بفهمند، که شهید کیست و شهادت برای چیست؟ و از ما نیز کسانی هستند که فراموش کرده اند، شهدا کسانی اند، که حرکت شهادت گونه اشان در راه رهایی بخشی، و آزادی انسان از قید و سلطه انسان های دیگر است که به نام های مختلف از جمله خلیفه، امیرالمومنین و...، بر جان و مال و ناموس دیگران سلطه جابرانه یافته، مردمان را به بردگانِ منقاد خود مبدل می سازند، و به نام بندگی خدا، خلق خدا را در جمله بندیان خود داخل می کنند؛
و ما می بینیم که حرکت اهالی وادی خدعه و تزویر در این راه چنان ظریف و موزیانه عمل کرده اند که، جدا کردن سره از ناسره در این وادی گرگ و میش، در دستگاه خدعه و تزویر، برای پاک طینتانی از این نوع، که تربیتی اهورایی و پاک داشته اند نیز، مشکل شده، و آنان را هم به بیراهه برده، و همراه جماعت جنایت و چپاول جان و مال و ناموس مردم، در جمله غازیان شان شامل کرده است،
در این شرایط تاسفبار است که، در کنار آن رزمنده شهیدی که برای رهایی مردم خود از دست دیکتاتورهای متجاوز، چپاولگر، خونریز، بی منطق، تمامیت خواه و... از نوع داعش، طالبان و... مبارزه می کند و جان می بخشد، جنایتکارانی از این نوع نیز شهید نامیده می شوند؛ حال آنکه او جان با ارزش خود را در طَبَق اخلاص برای رهایی دیگران نهاده، و به دنبال آزادی سرزمین و مردم خود، از سلطه انسان ها، شهد شیرین شهادت نوشیده، و اینجاست که باید گفت "خال مه رویان سیاه و دانه فلفل سیاه، هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا".
و چقدر دردناک است که در این فضای تیره و تار، ما مُجدّانه به کشتار هم مشغولیم، و آب هم در دل کسی تکان نمی خورد، دنیا نیز در سکوتی کامل، و فضایی پر از سانسور اخبار، چشم به جنایات و حق کشی جاری در این نیمه شرقی تمدنی ما بسته، و به نظاره این ظلم و خشونت غیر انسانی نشسته است، و همه در سکوتی مرگبار تماشا می کنند؛
حال می شود خوب فهمید که وقتی سررشته های معرفت و تربیت انسان ها در دست منحرفین قدرت طلب جنایت پیشه، با افکار پلید و اسارتبار انسانی می افتد، چطور انسان ها را از خدا، انسانیت و اخلاق دور می کنند، و سلاح بدستان بیرون آمده از چنین مدارس و تربیتی، که تهی از پاکی ها و وجوه انسانی، و اخلاق پسندیده شده، و همچون مریدان چشم و گوش بسته اشخاص و راهبرانی این چنینی را، بی چون و چرا در راه باطل همیاری می کنند، تنها آدم نماهایی هستند که، حتی از اهل خود، برای تقرب به خداوندگار دنیایی و یا آخرتی که برای شان ترسیم کرده اند، خونسردانه کشتار خواهند کرد، همانگونه که سربازان یزید بن معاویه، پسر عموی خلیفه خود را، که از قضا فرزند پیامبرشان، و آزاد کننده آنان نیز بود را، به راحتی بدان سرنوشت نزار مبتلا کردند.
اکنون در همین روند است که پارس زبانی از خطه خراسان ادیب پرور، برای نابودی، آوارگی، و بردن پارس زبانانی از خود، به زیر یوغ بردگی دیگران، دست در دست طالبان سیاهی، و مزدور سرویس های ISI [5] (سازمان اطلاعات ارتش پاکستان، که در طراحی و هدایت گروه های تروریستی بسیار قهار شده اند) و CIA [6] در حال نبرد برای به اسارت در آورن مردم خود، در دستان متجاوز خارجی، و دیکتاتوری خلافتی "امیر المومنین" جناب "هبت الله آخوندزاده" [7] هستند، تا مجبورشان به بیعت با ظلم و اسارت کنند.
صد افسوس، از این همه قلب حقیقت، و تبدیل دوست به دشمن در روز روشن، و گوش ها و چشم هایی که بر این صحنه خونبار و اسارتبار بسته اند، و با سکوت خود، بر این ظلم همراه گشته اند.
[1] - ایران بزرگ (همچنین ایرانزمین یا ایرانشهر) (به انگلیسی: Greater Iran) محدوده جغرافیایی و حوزه تمدنی فلات ایران و جلگههای مجاور آن، دربرگیرنده ایران کنونی، بخش بزرگی از قفقاز، افغانستان و آسیای میانه دربرگیرنده تاجیکستان و ازبکستان کنونی، میاندورود و خوارزم و مناطق جنوبی دریاچه خوارزم (آرال) تا کرانههای دریای کاسپی، پاکستان و کشمیر، کوههای هندوکش و مناطق خاوری چین کنونی و نیز کرانهها و آبخوستهای جنوبی شاخاب ایران و در باختر دربرگیرندهٔ همهٔ منطقههای میاندورود، کردستان بزرگ و بخش شرقی ترکیه امروزی و آناتولی است؛ که در زبانهای فرنگی از آن اغلب با عنوان پارس بزرگ (به انگلیسی: Greater Persia) یاد میکنند. کاربرد تاریخی ایران صرفاً محدود به بخش غربی آن که هماکنون به این نام خوانده میشود، نبوده و تمام مرزهای سیاسی کشوری که تحت تسلط ایرانیان بود همچون بینالنهرین و اغلب ارمنستان و جنوب قفقاز را هم در بر میگیرد. مفهوم ایران بزرگ، از جهات گوناگون ریشه در تاریخ چند هزار ساله آن دارد و به دوران نخستین امپراتوری ایرانی که توسط پارسها بنیان گذاشتهشد بازمیگردد. در دوران قاجاریه، ایران بسیاری از سرزمینهای خود را از دست داد.
[2] - ولایت بادغیس (اوستایی:Vāitigaēsa/وایتیگَئیسه) از ولایتهای شمال باختر کشور افغانستان به مرکزیت شهر قلعۀ نو است. بادغیس از باختر به ولایت هرات، از خاور به ولایت فاریاب، از شمال به کشور ترکمنستان و از جنوب با ولایت غور همسایه میباشد. این ولایت ۲۳٬۰۰۰ کیلومتر مربع مساحت دارد و دارای شش ولسوالی میباشد. کوهستانی است که راههای دشوارگذری دارد. برخی چشم اندازهای طبیعی این ولایت در افغانستان کممانند هستند. این ولایت دارای راههای پیوندی چندانی نیست. بسیاری از باشندگان ناچارند از چهارپایان استفاده کنند. بیشتر مردم بادغیس کشاورز به روشهای کهن و سنتی هستند و پس از پسته، خربزه دومین منبع درآمد کشاورزان بادغیس است. بادغیس نزدیک به سیهزار هکتار جنگل پسته دارد که کمتر از یک سده پیش پهنای این جنگلها به نود هزار هکتار زمین میرسید و برش درختان پسته توسط مردم همچنان ادامه دارد. بادغیس از ولایات دور افتادۀ افغانستان است که از لحاظ بازسازی شاهد کمترین توجه از سوی حکومت مرکزی بود. کمبود آب بهداشتی از مهمترین دشواریهای مردم بادغیس است.
[3] - مرز دیورند یا به عقیده دولت افغانستان خط دیورند نام مرز بین افغانستان و پاکستان است. این مرز در سال ۱۸۹۳ میلادی در زمان امیر عبدالرحمن خان بین افغانستان و هند بریتانیایی به نمایندگی مورتیمر دیورند تعیین شد. سالهای بعد پس از استقلال هند و به دو تقسیم شدن هند و تأسیس کشور پاکستان، این مناطق واگذار شده به عنوان مناطق خودمختار قبایلی در خاک پاکستان شناخته شدند. پس از عبدالرحمن خان حاکمان افغانستان اکثراً مخالف به رسمیت شناختن مرز دیورند بودند. از دیرباز مردم در دو طرف مرز آزادانه و بدون ویزا میتوانستند به آن طرف مرز بروند، اما اکنون با امضای قراردادهایی که در زمان حامد کرزی و اشرف غنی با پاکستان امضا شد. پاکستان با حمایت سازمان ملل و آمریکا برای کنترل عبور و مرور در این مرز سیم خاردار و دروازه کشیده و افراد فقط میتوانند با داشتن ویزا از مرز عبور کنند. این مرز سبب اختلاف بین افغانستان و پاکستان شدهاست. دولت اسلامآباد مرز دیورند را به عنوان مرز بینالمللی بین دو کشور به رسمیت میشناسند. این مرز در واقع پشتونهای دو طرف مرز را از هم جدا کردهاست.
[4] - "شما (ای اهل ایمان) با آن کافران به قتال و کارزار برخیزید تا خدا آنان را به دست شما عذاب کند و خوار گرداند و شما را بر آنها منصور و غالب نماید و دلهای (پر درد و غم) گروهی اهل ایمان را (به فتح و ظفر بر کافران) شفا بخشد." (قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ) آیه 14 سوره توبه - "با آنان بجنگيد خدا آنان را به دست شما عذاب و رسوايشان مى كند و شما را بر ايشان پيروزى مى بخشد و دلهاى گروه مؤمنان را خنك مى گرداند " قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ ( سوره توبه آیه ۱۴) - و (ای مؤمنان) با کافران بجنگید تا دیگر فتنه و فسادی نماند و آیین همه دین خدا گردد، و چنانچه دست (از کفر) کشیدند خدا به اعمالشان بیناست. وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ ۚ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (آیه 39 سوره انفال)
[5] - سازمان اطلاعات نظامی پاکستان با نام رسمی «انٹر سروسز انٹیلیجنس»، مشهور با سرواژه آیاسآی (به انگلیسی: ISI) نام اصلیترین سرویس اطلاعاتی پاکستان است که توسط نیروی زمینی پاکستان اداره میشود. آیاسآی عملیاتهای مخفی و اطلاعاتی عمدهای در بیرون از پاکستان در کارنامه دارد. از جمله آموزش و فراهمسازی پول برای مجاهدین افغان درطی جنگهای جهادی آنان با نیروهای ارتش سرخ شوروی در دهه ۱۹۸۰، مسلحسازی و آموزشدادن به اعضای جنبش طالبان پیش از حمله ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به ایالات متحده، و اتهام حمایت نزدیک از جداییخواهان منطقه مورد مناقشه کشمیر. آیاسآی همچنین متهم به حمایت و ارتباط با شبکه حقانی است. شبکه حقانی دارای ارتباط با شبکه القاعده است و متهم به دستداشتن در شبکه بینالمللی قاچاق عُمده مواد مخدر است.
[6] - سازمان اطلاعات مرکزی (به انگلیسی: Central Intelligence Agency)، همچنین مشهور با سرواژه «سیا» یا با کوتهنوشت «سیآیاِی» (به انگلیسی: CIA) یک سازمان اطلاعات برون مرزی غیرنظامی دولت فدرال ایالات متحده آمریکا وظیفهاش جمعآوری، تجزیه تحلیل و پردازش اطلاعات امنیت ملی عمدتاً با استفاده از اطلاعات گردآوری شده توسط افراد از سرتاسر جهان است. به عنوان یکی از اعضای اصلی جامعه اطلاعات آمریکا، سیا به اداره اطلاعات ملی پاسخگوست و در درجهٔ اول بر روی تأمین اطلاعات برای رئیسجمهور و کابینهاش متمرکز است. فعالیت سیا متمرکز بر حوزه برون مرزی است و بهطور محدودی به جمعآوری اطلاعات از داخل میپردازد.
[7] - هِبَتُالله آخُندزاده یا هِبَتُالله آخوندزاده متولد ۱۹۶۱ در ولایت قندهار امیر طالبان است. او از طایفه نورزایی بوده و پشتون است. در پی حمله پهپادی نیروهای آمریکایی به خودروی ملا اختر محمد منصور و مرگ او در سال ۲۰۱۶ سخنگوی گروه طالبان، در بیانیهای هبتالله آخوندزاده را رهبر و فرمانده جدید خود اعلام کرد و عنوان امیرالمؤمنین به وی داده شد. همچنین سراجالدین حقانی و ملا محمد یعقوب بهعنوان معاونان او معرفی شدند.








