آخرین روزها و نفس های یک تک سوار
  •  

05 اسفند 1398
Author :  
انتهای نبرد برای آزادی

در مزارآباد [1] شهر [2] افتاده، از نفس [3]

مرده اند رزمندگانش، یک به یک، اندر سکوت،

اسب های راهواری، که به تاخت،

رفته اند تا اوج، آزادی، صعود،

 

کُنج خانه یک به یک، آنان، تنها مرده اند،

یا که می میرند آنان، یک به یک، تنها به کُنج،

داستان ها شان، مانده ست، در دلُ، اینک رسیدند بر لحد،

 

او که تا پایان خطِ، کسب آزادی دوید،

مانده است اینک، به گفتن، یا نگفتن از نفیر [4]

حق این دارد که گوید داستانِ رنجِ خویش؟!

یا که باید بُرد، این داستان را بر سَبیل [5]

 

سفره دل را کجا، اندر کدامین انجمن

باز گوید، داستانش، ز رنجُ، قصدِ خویش

اینک او افتاده است، بین هیاهوهای غوکان [6] بهر هیچ،

گوش باز دارد، شاید بیابد حرفی از دورانُ، یا از رنج خویش،

 

معنی آزادیُ، راهُ رازش ماندست او را، به دل،

مانده تا با خود برد بر گور، در این انتهای کار خویش،

زین سبب، اسب روانش، زین شده، تا پر کشد،

بهر رفتن، تاختن، تا منتهای گور خویش،

 

زیر پا افتاده است، حرفش خریداری نبود،

یا که هست، اما، گم شد اورا، بدین دم، اصل خویش،

اینک او در اوج، در رنجی شدید،

زیر پای خصم خود افتاده است، از بهر هیچ،

 

او به تردید است گوید، یا نگوید راز خویش،

یا که فریادی زند، باز آورد دردش را، در حَلقِ خویش،

یا که بندد، حلق را، میرد در حناق این، حناقگیر حَلق خویش،

 

او دو دوزه است، در مجالِ گفتنِ ناگفته ها،

یا که برده نامی از نام آوران، در کار خویش،

یا که در کُنجی کشانده، زیر لب، غُرغُر زند،

یا شماتت کرده خویش، از کرده ها، یا زُل زند،

 

یا که در یادِ، استواران، اشک ها جاری کند،

چون که بیند خرمگس ها، بر فرازند، در جای خویش،

خشمگین است آن عقاب پیر، بر میراث خویش،

 

قلعه داران، قلعه را تنها نهاده، وا رهند،

دژ کوبان، یک به یک، سودای غارت، سر نهند،

اندلیبان سحر جادوی سرود خود نهاده، وا رهند،

سازها بشکسته، سرود غم، یکایک سر دهند،

غوکان نوای سرد مردابی سرایند، در رَه اند،

 

اینک او، در آخرین خِس خِس، سرود سینه اش،

ناله ها، مانده ست او را در گلو، از کینه اش،

غرقِ در خون، آخرین گفتارها با خود نماید : هی، که هی!

می رود تا ترک گوید، روزگاران را به هی!

 

پشت سر با خود گذارد، او هزاران حیف را،

تا که گردد او، سبکبال و بَرَد بالا نفس،

واگذارد دردُ، رنجُ، بی کسی ها در قفس،

 

ناکسان، با بی کسان، سودا کنند این گَردُ، این درد را،

او برفتُ، ماند اینک هم این گَردُ، هم، این درد را،

 

باز تنها تک سوارانِ زمین، گُرد آفرین،

عاقبت، این است، ماندن به تنهایی، و مردن در زمین،

باز روز از نو، روزگار از نو، اسب هاست، که باید زین شود،

تا که کار ما به سامانی رود، روزی به اهل.

به نظم در آمده در 15 بهمن 1398

[1] - قسمتی این شعر را ابتدا در سخنرانی استاد شهید، دکتر علی شریعتی شنیدم، او که شاید خود مصداقی از همین نوشته من است :    در مزار آباد شهر بی تپش     وای جغدی هم نمی آید به گوش    دردمندان بی خروش و بی فغان      خشمناکان بی فغان و بی خروش      مشت های آسمان کوب و قوی     واشدند و گونه گون رسوا شدند     

[2] - استاد شهید دکتر علی شریعتی، که چه عقاید و حاصل کارش را بپسندیم و چه نپسندیم، بر تارک مبارزه آزادیخواهی ایران می درخشد نیز، انگار این قطعه را از این شعر مرحوم استاد مهدی اخوان ثالث، تحت عنوان "آخر شاهنامه" به عاریت گرفته اند، که به زیبایی تمام توسط شهرام آواز ایران، جناب شهرام ناظری اجرا شده است که :  موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رام       طبل توفان از نوا افتاده است        چشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اند         آب‌ها از آسیا افتاده است       در مزار آباد شهر بی تپش           وای ِ جغدی هم نمی‌آید به گوش           دردمندان بی خروش و بی فغان            خشمناکان بی فغان و بی خروش         آه‌ها در سینه‌ها گم کرده راه           مرغکان سرشان به زیر بال‌ها            در سکوت جاودان مدفون شده ست                هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ها          آب‌ها از آسیا افتادهاست             دارها برچیده، خون‌ها شسته‌اند       جای رنج و خشم و عصیان بوته‌ها          خشکبنهای پلیدی رسته‌اند           مشت‌های آسمانکوب قوی        وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست              یا نهان سیلی زنان یا آشکار           کاسهٔ پست گدایی‌ها شده ست          خانه خالی بود و خوان بی آب و نان       و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود          این شب است، آری، شبی بس هولناک                 لیک پشت تپه هم روزی نبود                باز ما ماندیم و شهر بی تپش              و آنچه کفتار است و گرگ و روبهست                  گاه می‌گویم فغانی بر کشم                   باز می بیتم صدایم کوتهست        باز می‌بینم که پشت میله‌ها                      مادرم استاده، با چشمان تر        ناله‌اش گم گشته در فریادها            گویدم گویی که: من لالم، تو کر       آخر انگشتی کند چون خامه‌ای        دست دیگر را بسان نامه‌ای        گویدم بنویس و راحت شو به رمز          تو عجب دیوانه و خودکامه‌ای         من سری بالا زنم، چون ماکیان         از پس نوشیدن هر جرعه آب                مادرم جنباند از افسوس سر                 هر چه از آن گوید، این بیند جواب           گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم             گویمش اما جوانان مانده‌اند         گویدم این‌ها دروغند و فریب            گویم آن‌ها بس به گوشم خوانده‌اند      گوید اما خواهرت، طفلت، زنت...؟      من نهم دندان غفلت بر جگر       چشم هم اینجا دم از کوری زند      گوش کز حرف نخستین بود کر       گاه رفتن گویدم نومیدوار      و آخرین حرفش که: این جهل است و لج        قلعه‌ها شد فتح، سقف آمد فرود           و آخرین حرفم ستون است و فرج        می‌شود چشمش پر از اشک و به خویش           می‌دهد امید دیدار مرا       من به اشکش خیره از این سوی و باز        دزد مسکین برده سیگار مرا       آب‌ها از آسیا افتاده، لیک      باز ما ماندیم و خوان این و آن       میهمان باده و افیون و بنگ       از عطای دشمنان و دوستان      آب‌ها از آسیا افتاده، لیک         باز ما ماندیم و عدل ایزدی    و آنچه گویی گویدم هر شب زنم        باز هم مست و تهی دست آمدی؟          آن که در خونش طلا بود و شرف        شانه‌ای بالا تکاند و جام زد    چتر پولادین ناپیدا به دست          رو به ساحل‌های دیگر گام زد           در شگفت از این غبار بی سوار      خشمگین، ما ناشریفان مانده‌ایم      آب‌ها از آسیا افتاده، لیک           باز ما با موج و توفان مانده‌ایم               هر که آمد بار خود را بست و رفت           ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب           زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟         زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟         باز می‌گویند: فردای دگر            صبر کن تا دیگری پیدا شود       کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امید        کاشکی اسکندری پیدا شود       

[3] - نمی دانم استاد محمد رضا شجریان با ماست، یا جان به جان آفرین تسلیم کرده، و اینک خبرش را مصلحتی در میان مصلحت اندیشی های بی پایان مصلحت اندیشان بی شمارِ اغیار، خبرش را از ما پنهان می دارد، و ما را در هیاهوی اخبار ضد و نقیضی که می آید، سرگردانِ داشتن و نداشتن ها گذاشته است.

 سینه دوستداران موسیقی اصیل ایرانی این روزها در ولوله ایی از درد و رنج ها می سوزد، پر می کشد، تا که بداند، یار ما را ترک گفته، یا این که هنوز نفس هایش، خِس خِس سینه اش، صدای زیبایش و... ما را در رنج هامان همچنان همراهی می کند، و یا نه باید به این روزها در عزای سهراب آواز اصیل ایرانی نشست.

 نمی دانم او هست، و یا نه، ما تنهاتر شدیم و حدیث رفتن های بزرگُ بی امان بر گُرده زخم خورده ما می تازد، و تنهاتر نیز خواهیم شد، اما در حال و هوای این روزهای غم انگیز رفتن های بزرگ، و آوار شدن مصیبت های سترگ دیگر، تک، نیمه نوشته ایی داشتم، به تاریخ 15 بهمن 1398، تا به فرصتی مناسب تکمیلش کنم، و امروز دیدم، مناسب ترین حال برای این دل نوشته، شاید فرا رسیده است،

لذا ویرایشش کردم و در حد توانِ ادبی ام تکمیل، و به یاد لحظه های چون اویی، که سهراب آواز ایران است، واگویه های غم دوران را این چنین سرودم.

[4] - گروهی که برای کاری برخیزند.

[5] - مسیر و راه و طریق

[6] - وزغ ها، قورباغه ها

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (1)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

از ستارِ قره داغی تا ستارخان...!
علی مرادی مراغه ای


امروز ۲۵ آبان سالروز مرگِ ستارخان است، بدون شک از ستارِ سرکارگرِ کوره پزخانه تا ستارخانِ سردارِ محبوب ملت، فاصله عظیمی است که تنها از اراده های پولادین ساخته است.

در قره داغ متولد و همانجا بی هیچ مدرسه و آموزشی رشد کرد و قد کشید. پس از اعدام برادرش توسط حکومتیان با خانواده به تبریز آمده در محله امیرخیز ساکن شدند، اعدام برادرش و زندانی شدنِ خودش در ۱۷سالگی در نارین قلعه اردبیل او را بر علیه وضع موجود عاصی ساخته، و در ۱۷سالگی بصورت رابین هود در آمده که از دولتیان می چاپید بین فقرا تقسیم میکرد!.
از پایین و اعماق جامعه برآمده و برای معاش، به همه گونه کار دست زده بود: از کارگری در ساختمان راه آهن قفقاز تا آجرپزی یا کار در معادن نفت باکو...
قبل از اینکه مشروطیت برسد در تبریز به رشادت، جوانمردی و ستم ناپذیری شُهره شده و در کوران سخت زندگی، چون فولاد آب دیده گشته بود.

هنگامیکه محمدعلی شاه آماده توپ بستن مجلس گشت، ستارخان با همراهانش به کمک مشروطه خواهانِ تهران شتافته اما در بین راه، در باسمنج، خبردار شدند که در تهران کار از کار گذشته و مجلس و مشروطه خواهان قلع و قمع گشته اند...
ستارخان به تبریز بازگشته و جنگ بین طرفداران استبداد و مشروطه خواهان تبریز درمی گیرد، ابتدا محله امیرخیز را پایگاهی میسازد برای رهایی تبریز از چنگال طرفداران استبداد و سپس، تبریز را پایگاهی میسازد برای رهایی تهران و کل ایران از چنگال استبداد.
۱۱ماه یک شهر در مقابل محمدعلی شاه یعنی کل کشور جنگید و سرانجام تبریز به محاصره اقتصادی در آمد و مردم برای سد جوع به علف خوردن روی آوردند اما همچنان مبارزه را ادامه دادند! بعدها ستارخان در خاطراتش گفت:
«من در سختترین دوران مبارزه، هیچوقت گریه نکردم چون اگر اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران زمین میخورد...اما زمانی گریستم که ماهها در اثر محاصره اقتصادی، گرسنگی بیداد میکرد، از قرارگاه بیرون آمدم، چشمم به یک زنی افتاد با یک بچه در بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست پا رفت به طرف بوته علف. علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد به خوردن!
با خودم گفتم الان مادر بچه به من فحش میده که لعنت بر ستارخان که مارو به این روز انداخته. اما مادر،کودکش را از زمین برداشته گفت: عیبی ندارد، خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم...
اونجا بود که گریستم».

اما ستارخان از دشمن و از محمدعلی شاه و یا از روسها شکست نخورد، او از جایی دیگر زخم خورد، از خودِ مردم، از جهل شان!
زخمی که او در پارک اتابک برداشت و او را از پای درآورد، از کمانِ جهلِ مردم بود و همیشه چنین بوده...!
هیچکس به تلخیِ میرزا جواد ناطق، نتوانسته تنهایی و پایان غم انگیز سردار را در آن لحظاتی که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد به تصویر کشد:
«در پاییز ۱۳۲۸ه.ق وارد تهران شدم نشانی سکونت ستارخان را گرفتم گفتند در خانه مختارالسلطنه است وارد شدم...تعجب کردم که هیچکدام از صدها حواریونش حضور ندارند جز دو نفر یکی پسرش و دیگری اسمعیل نوکرش...
در جواب احوالپرسی من با صدای حزن انگیزی گفت: دیدید نامردها چه بلائی بسرم آوردند؟ مثل مردم کوفه مرا بدین روز سیاه نشاندند...
در حالیکه حرف میزد مشامم پر از بوی عفنی شده بود که سخت آزارنده بود، پرسیدم این بوی چیه؟ گفت من نه پرستار دارم و نه طبیب. ابراهیم گفت یک بزخاله را بکُشم و پوستش را گرم گرم روی زخم ام به پیچم، به دستور او عمل کردم ولی پوست گندیده، نمیدانم چه کنم...
نزدیکتر رفتم، دیدم پایش ورم کرده و چهل درجه تب دارد»!

عصر ۲۵ آبان رسید «سردار نیرویش را جمع کرد، دستش را از زیر پتو بیرون آورد، روی شانه محمود گذاشت و گفت: گوش کن! من به هوش هستم، وصیتم کوتاهه، من در رختخواب می میرم، گلوله، در میدان نبرد مرا از پای درنیاورد، باقرخان جور دیگری مُرد، فقط تو مانده ای. چگونه زندگی خواهی کرد؟...تسلیم نشوید، تن به بردگی ندهید، مانند سنگ و مانند آهن و فولاد باشید...
پشت پنجره طوفانی بود، رگبار پائیزی باریدن گرفته، قطره های درشت باران به شیشه ها میخورد، در صدای طوفان، صدای سردار خاموش شد...»

کاستیلو می پرسد:
«چه شد پس از آنکه روشنایی صبح یکبار دمید اما ما بار دیگر مجبور شدیم در ظلمات روزگار بگذرانیم...؟!»

در جهان سوم، بجای نجات وطن، باید مردم را نجات داد، نزدیکترین راه رستگاری از خودِ مردم میگذرد از بلوغِ شان، از آشنایی به حقوق حقه شان...

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در بازگشت به خانه؟! یا اسارت در د...
‍ جهل‌ مقدس... برگرفته از کتاب نفیس «جهل‌مقدس» ۴۲۵ سال پيش در ۱۷ فوريه ســـال ۱۶۰۰ ميلادی "جوردانو ...
۱۵۵ نماینده مجلس، در نامه‌ای به محسنی‌اژه‌ای، در باره حجاب، قوه قضاییه را به بی‌عملی متهم کردند نام...