هر سبزه که بر کنار جویی رستهست گویی ز لب فرشتهخویی رستهست
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی کآن سبزه ز خاک لالهرویی رستهست
خیام نیشابوری
انگیزهها و پیآمد پای نگرفتن قلههای اندیشه در ایران، و هزارهایی شدن تابیدن نور آنان در سرزمین ما.
برفهای ماندگار، که در درازای سال، و همچنین در تابستان داغِ نیازِ آدمی، ذخیرهگاه روانماندن دجلههای پر خروش اندیشه و دانش خواهند بود، بر زمینهای بلند فرو خواهند ریخت، و اینجا در سرزمین من، چکادهای اندیشه تا رفتند که پای گیرند و بلندا یابند، و پُر و پیمان شوند، بزودی دستی ناکار بر آمد، و هموارشان ساخت، تا پستی بماند و بس، و بلندای اندیشه شکل نگیرد، که بعدها اندیشههای نو بر آن فرو بارند، و بر بلندایش بیفزایند، تا ایرانیان نیز دماوندها، و بلکه اورستهای پر از دانش و فرزانگی داشته باشند، و در پای آن بلندِ خانهزاد، از زلالش سیراب شوند.
این است که ایرانیانِ گرفتار آمده در شهر به بیابان دگرگون شدهی اندیشهی خود، در انتظار تک مایههای اندیشناکی همچون زرتشت، مزدک، سهروردی، ابن سینا و... ماندند، که هر هزاره یکبار، زایشگر نور دانشِ آنان شوند، و در این آسمان بیمار از تندبادهای پراکننده، گرچه ابرهایی کلفتی از اندیشهی پاک و روشن همواره شکل گرفتند، اما با توفانهای سهمگین رو برو شده، بادی بنیانکن، آنان را پراکند و بُرد، و این سرزمین بر بنیان اندیشههایی آئیننامهایی (رسمی)، برون زده از باید و نبایدهای پایداری سازمان قدرت، در بردگی مانده، و از زایشهای سِتبر درازدامن، بی بهره ماند.
چرا که سازمان قدرت در ایران همواره ترسید تا اندیشهایی بیرون از آنچه او میاندیشد، و آنرا سزاوار میداند، زاده شود، پر و بال گیرد، و بلندایی چون دماوند یابد، و اینچنین بود که گاه فرمانروایان، تمام کودکان و نورستگانِ جوانِ خوش اقبال و بداقبال در اندیشه را، یکجا با هم گردن زدند، تا مبادا موسایی از بین آنان برخیزد، و خوان چیرگی آنان را در بیم و ترس نهاده، و یا برچیند. قدرت همواره ترسید، که مبادا بلندایی در اندیشه، چنان اوج گیرد که بر اندیشه آئیننامهایی او سایه افکند و...
و این چنین سامان قدرت، ما ایرانیان را به مردمی دگرگون ساخت، که همواره چشم به بلندادهای اندیشه پیوستهایی داشت، که در بیرون از این سرزمین، و در بستر شایسته و بایسته دیگر مردمان در باختر و خاور ما شکل گرفتند، و بالیدند و...
و شد آنچه نباید میشد، که اکنون نیز چشم به راه اندیشهایی رهایبخش، و نوآوریِ زندگیآوری در باختر و یا خاورزمین باشیم، همچنانکه این روزها نبرد بر سر این است که "شرقگرایی"، و یا "غربگرایی" ، کدام بهتر، شایستهتر و یا رهاییآور برای ما خواهند بود، و ما را از دام ایستایی و درجازدن خواهد رهانید، چرا که همواره چشمههای اندیشه آزادِ ایرانیانِ فرهیخته، که در کویر بیداد این سرزمین گُل دادند، در کمترین زمان، خزانِ خود را دیدند، و زیر پای گزمگان زبان و اندیشه نافهم قدرت، لگدمال شدند، و یا به پای اندیشه زورچپان شدهی آئیننامهایی، برآمده از سازمان قدرت، سربریده، سربه نیست شدند.
مزدک بامداد، که اندیشهایی ویرایشگر در آئین دیرپای زرتشت در ایران است، یکی از آنان بود، که داستانش به اندازه چندین "عاشورا" اندوه و درد در خود دارد، که چون داستان سیاوش، مویهگران میتوانند سرودههای دردناکی بر آن نگاشته، هر شنونده پاکدلی را به زار زدن اندازند.
ما در سرزمینی زاده، و زیستیم، که هر اندیشه نویی را "دگراندیشی" در نگاه آمد، و دگراندیشان را، حتی دادگران این سرزمین نیز برنتافتند، تا آنجا که مزدک ایرانزمین را نیز به همراه صدها هزار پیروش، "انوشیروان دادگر" ما، با موبدانی برخاسته از نیایشگاههای مهر ایزد دانا و توانا، با هم از دم تیغ خشم و... گذراندند! چراکه بر اندیشه آئیننامهایی برآمده از سامانه قدرت ساسانی آنان شورید، و خواست تا طرحی نو دراندازد!
تو گویی در این سرزمین نفرین شده، آنچه در فرایند آئیننامهایی به فرمان درمیآید، به سان داغی بر تن بردگانِ زیستور در این زیستگاه، باید تا مرگ بماند، و رهایی از آن نباشد! اینان تازه دادگران! مایند، که بعدِ سرکوب، داستان برخوردشان با شکست خوردگانِ خوار شده، از آنان دادگر ساخت! [1] وای بر بیدادگرانمان که در بیدادگری سرآمدند، تا آنجا که از کنار واژه داد نیز رد نشدهاند! که دادگرانش سرها از این مردم، زیر سنگ قدرت کوبیدند، و له کردند.
اندیشهی مزدک میتوانست بر بلندای چکادِ اوج گرفتهی زرتشت، که آن نیز، در دست و پای سازمان قدرت (موبدان و شاه) بی ارج، بی بند و بار، پا خورده و خوار شده بود، بلندا افزاید، و آن را از پیرایههای ناجور بِرهاند، اما به هنگام تُنده و جوانهزدن بر درخت اندیشهی این سرزمین، به هنگام زایش، خفه شد، حال آنکه مزدک پایه اندیشهی ویرایشگرانه خود را بر نابودی پنج دیوِ آدم و آدمیتکُش، چون "رشک (حسد)، کینه، خشم، نیاز و آز (حرص)،" بنا نهاد، که از بیماریهای همهگیر و پایدارِ سازمان قدرت در این سرزمین بوده، و هست.
او خیز برداشت، تا نور امید رهایی را در چشم تودههای ایرانی بِدرخشاند، او که راه رهایی را، در رخت بر بستن این پنج دیو ویرانگر، از وجود و زندگی آدمیان میدانست، و میجست، تا سرزمین و مردم ایران را به جهانی مانا، پاک، و یزدانپسند، دوباره باز گرداند، و چنین آدمیتی را دوباره بازآفریند.
او دریافته و یادگرفته بود که یکی از بر زمین زنندگان آدمی و آدمیت، همانا "نیاز" است، و آدم باید برای آدم شدن، از نیاز، خود را به مقداری بِرَهاند، تا که "روباه، گرگ و... سرشت" [2] و ددمنش نشود، که چنین سرشتی، او را به چپاولگر جان و داشتههای این و آن، و همچنین آدمیت وادار خواهد کرد، چیزی که سازمان قدرت در ایران بدان بیمار است، تا آنجا که باشندگان در این سازمان، توان دست اندازی خود بر جان و مال این مردم رعیت پنداشته شده را، تنها نیم بند انگشت، از توان و حق خداوندی بر آنان کمتر میبینند و میدانند!
مزدک دانست که نیاز (به امنیت، تامین خود و...) در قدم نخست، آدمیت را از آدم ستانده، و آدمِ خالی از سرشت آدمیت، دیگران را نیز به سوی نابودی خواهد برد؛ او به برابری آدمها باور داشت، آموختهها و یافتههایش میگفت، هرکه این برابری را رد کرد، و یا نادیده گرفت، خود را چنان برجسته خواهد دید، که سزاوار و شایسته و بایسته چیرگی بر دیگران، زان پس این چیرگیجوییاش، چه آتشها که بر خرمن آدم و آدمیت نخواهد زد، و برای نهادینه کردن این چیرگی، آدمیان را به چه خواریها و پستیهایی که نخواهد کشید، و آنان را به پایهها، طبقهها و کاستهای گونه گون از بالا به پایین تقسیم کرده، و راهی خواهد جست، تا این مرزهای ستمگرانه، بیدادگرانه و زورگویانه چیرگی را، برای همیشه مانا نماید،
و در این راه چنان در تاخت و تاز و چنگ اندازی فرو خواهد غلتید، که آدم را از آدمیت به دور داشته، و به سِلک درندگانِ سنگدل، دگردیسی داده، تا آنجا که برای نگاهداشت این چیرگی بر دیگران و داشتههایشان، تمام آنان را بر پای این اندیشه ناپاک، سرکوب، و سربریده، زندگی آنان را پایمال و ویران ساخته، و هرچه آدمیت را بر پای آن، به سلاخخانه خواهد فرستاد.
پیش از مزدک، برادر ایرانیتبار [3] دیگرش، سیدارتا گوتاما بودا (زاده 563 تا 480 و درگذشته حدود ۴۸۳ تا ۴۰۰ پیش از میلاد مسیح در سن 80 سالگی) نیز وقتی به جایگاه روشنی [4] و بینش دست یافت، دریافت که تنها با لگام زدن بر اسب چموش "نیاز" است که میتوان آدمیان را از سرکشی و بیدادگری و تبهکاری در حق خود و دیگران بازداشت، و از رنج و درد آدمی کاست، و او را از تباهی رهانید.
و درست هم فهمیده بود، چرا که کارنامه این اندیشه فرزانه و دانا نشان میداد که میتوان به همین روش، نیاز را به مهمیز کشید و مهار کرد، و آشوکاهای [5] خونریز و ستمگر را، به آدمیانی آدمخو دگرگون ساخت. کنون نیز بعد از نزدیک به سه هزار سال، هنوز صدها میلیون نفر [6] در آنسوی رود سند، و در سرزمین باختر و جنوب باختری آسیا، رهایی و رستگاری خود را در آموزههای بودا میجویند، تا خود را از چرخه بی پایان رنجِ زندگی در این جهان برهانند،
در این سرزمین اما، از مزدکیان تنها نامی مانده است، پیامآوری ایرانی، که در ایران بدون پیرو است! اینست که میتوان دید که چگونه خانهزادی در خانهی خود یک وجب جای ندارد، ناهمسانی این سرزمین ملخزده، با همسایه خاوریاش در همین است، هند سرزمین هزار اندیشه و باور است، و اینجا همواره فرمان رسید که تنها یک اندیشه، یک باور، شایسته، بایسته و سزاوار ماندن است، باقی باید بروند، و نابود شوند، و به "زبالهدان تاریخ" سپرده شوند.
مزدک بیش از هزار سال بعد از جناب گوتاما بودا، چهار دیو دیگر را هم یافت و شناخت، و بر سیاهه پدیدآورندگان ویرانی آدم و آدمیت افزود، و میرفت تا همبودگاه و زیستگاه مُغزده، فرو رفته در گِل ابتذال زرتشتیگری، و آلوده به ناشایستیها، و نابایستیها، اندیشه ویران مردم خود را پاک گرداند، و آنان را رهایی بخشد،
اما گردهمآیی از خدایگان، آز، نیاز، کینه، رشک و خشم که در پرستشگاهها، و خانهی قدرت، سازمانی هراسافکن و چیرگیجو را بنا ساخته بودند، او و هرچه پیروانش را به تزویر، به کشتارگاهها کشیدند، و بر پای درخت دیوگونه خود، ددمنشانه سر به نیست کردند، تا بر خانهی بی بنیان و عنکبوتی تنیده شده به دست قدرت و آئین رسمی، خدشهایی وارد نشود، جایی که زایشگر، و پرستشگاه ناشایستگیها شده بود، و از هرچه دگرگونی به سوی نور گریزان بود، و به چشمه زایشگر تاریکی دگردیسی یافته، و یک مردم را تک به تک، و یا یکباره و همگانی، به ویرانی کشیده، به پرتگاه نابودی میبرد.
گردهمآیی که در تاریکخانهی خود، نورِ آموزههای کارا، راهگشا، زندگی ساز، و پر از آدمیتِ زرتشتِ [7] بزرگ را هم به لجن کشید، تا لباس روئینتنانه "گفتار، کردار و پندار نیکِ" این پیام آور زندگی را، از تن ایرانیان انداخته، در میانهی راه، تنِ ناتوان، لاغر، نزار، رنجور و بی پشتیبانشان را خوراک مرگ، و اندیشه گرگهای ناپاکِ بیابانهای بی بهره از دانش و اندیشه پاک گردانند.
آن راهنمای پیشرویی که در فرزانش نبرد بین تاریکی و روشنی، چنان اندیشه ورزی کرد، و فریادگر رهایی آدم از تاریکی شد، که فرهنگی آدمیخو، پر از مَنشِ زیستِ آدمیزادی را، در جهانِ فرو رفته در منش ددانِ بیدادگر، فراهم ساخت، و ابزاری کارا پدید آورد که آب، خاک، حیوان و آدمیان از گزند آدم در پناه نگاهداشت، تا نه آدمیان درندهی هم باشند، و نه درندگی و زیادهخواهی و چیرگیخواهیشان، جاندران و جانوران را بیازارد، آب و خاک را بیالاید و... و زندگی را از این جهان بِرُباید و بَرکَند.
و اکنون در گردهمآیی بین کاخ و پرستشگاهها، همهی این کارکردِ آموزههای زرتشت، به پای قدرت، و استواریِ فرمانروایان، و سامانِ قدرت همآمده با دین آئیننامهایی، به نابودی کشیده شده بود، و آنان دیگر تنها نامی از نیکی، داد، دادگری، دادستانی و آدمیت بر خود داشتند، و یزدان و مردمانی پاک که در گرداگرد آنان، و زیر مهمیز آنان میزیستند را، به فراموشی سپرده بودند،
و سازمان قدرت در درون تنها به چیرگی خود بر مردمانش، و در برون به زانو زدن والرین [8] ها به پای اسب زین شده از "رشک، کینه، خشم، نیاز و آز" میاندیشید، و برای همین هم، همواره در اندیشه جنگ در این راه، آماده، بسیج شده و پرکار مینمود، و مُغان ویژهخوار و ویژهجویی که قدرت و ثروت را تنها شایسته و بایسته دستانِ خود، و دیگر ارباب آتشکدهها، و سازمان فراهمگر قدرت آنان میخواست، با فرمانروایانی بِهنما که از دادگری تنها نامش را با خود داشتند، لچک سهبرِ زر، زور و تزویر را فراهم ساختند، تا با دیدن هر بامدادِ رهایی، که کینه، خشم، نیاز، آز و رشکشان را به جوشش درآورد، از بیم اینکه مبادا با آمدن بامدادی خانهی عنکبوتیشان، از شبنم صبح، فرو ریزد، و دگر باره مجبور شوند، تن به کردار، گفتار و پندار نیک دهند، ابزاری کارا برای رو در رویی فراهم داشتند، تا هرگز تن به کردار، پندار و گفتار نیک ندهند، که برای آنان کاری سخت بود، و در آمدن در این سلک، تنها خوشایند آدمیان است، و به هرز رفتگان از آدمیت را، حتی اندیشهی درآمدن بدین سلک نیز، بسی خشم و سختی فزاید، و در برابر نیازشان به چیرگی بر دیگران، و تشنگی آزمندانه و نیازمندانهشان به قدرت و ثروت، پاگیر و ناخن شکن است.
این بود که وقتی بُرِش سخن، و اندیشهی نو، و راهکارِ کارای مزدک بامداد را دیدند، که دل از ایرانیان ربوده، و چشمها به خود خیره ساخته، نور امید در دلهای خسته از ستم دوانده و...، بستر خودساختهی آتشِ رشکشان شعلهور شد، خشمشان چنان برانگیخت، که مزدک و پیروانش را بعد از جوشیدن و بالیدن، به کشتارگاهها کشیده، از دم تیغ ستم گذراندند.
در حالیکه آنقدر از شمار، فَروری، توانایی و رخنه آنان در دل مردم خود بیمناک بودند، که به نیرنگ و تزویر دست یازیدند، و در یک روز، هر آنچه از مزدکیان توانستند گردآورده، سرازیر در زمین دفن کردند، و یا از دم تیغ گذراندند، تا آنجا که گویند شمار کشتار شدگان به صدها هزار شهید رسید، که تنهایشان سرنگون در خاک دفن شد، یا بر درختان آویخته گشتند، و مزدک را خودِ انوشیروان دادگرِ ما! به رشک و خشم، پس از عبور دادنش از میانِ پیکر بیشمار پیروانِ جان باختهاش، که در «خونبارترین و فجیعترین کشتارهای دستهجمعی و نسلکشیها» در گاهنامه آدمیت گرفتار آمده بودند، به درختی آویخت و تیربارانش ساخت،
تا گاهشمار این مردم ستمدیده، همواره به یاد داشته باشد، که مزدکِ آنان را نیز، همچون دیگرِ پیرایشگران، آراستگیجویان، بازسازیگران و ویرایشجویانِ این مرز و بوم، به سانِ مانی و دیگر دادخواهان، فرمانروایان این مرز و بوم خود به کشتارگاهها، و یا به پای دار ستمِ خود بردند، این را ناکسان در چشم این مردم، فرو کردند، تا بیم و هراس را در دل ما، همواره نهادینه سازند.
تا ایرانیان بدانند که در پس نامها، جُستَن آدمیت و درستی گناه است، و در ورای نامها و کارنامه آدمیان، باید کردار، گفتار و پندار نیک را نخست در خود پرورش داد، و سپس دیگران را، بی نگاه به نام و نشانشان، به داوری نشست، ورنه دچار نیرنگ شده، باربار باید به همراه مزدکهای خود، به کشتارگاهها رفت، و به پای لچکِ زر، زور و تزویر درهم شکسته، ازپای درآمده، شکست را چشید.
به نگارش درآمده در شاهرود، در شب چله، پایان سیامین روز از برج آذر 1404، برابر با 22 دسامبر 2025

سنگنگارهایی پیرامون انوشیروان دادگر، در کاخ دادگستری
[1]- رفتارِ حکومت پس از سرکوب مزدکیان، به روایتِ «ایران در زمان ساسانیان» (آرتور کریستنسن، برگردان رشید یاسمی)، که مستند به تاریخهای دورهی اسلامی است: «انوشیروان داراییهایی را که مزدکیان ربوده بودند به صاحبان آنها بازگرداند و داراییهای بیصاحب را برای بازسازی خرابیها اختصاص داد؛ دربارهی زنانی که مزدکیان ربوده بودند فرمود که اگر آن زن قبل از آن رویداد، شوهر نداشته یا شویش در این میان درگذشته است اگر مرد رباینده از نظر طبقهی اجتماعی با آن زن برابر باشد باید او را به همسری خود درآورد وگرنه زن آزاد است که او را به شوهری خود گزینش کند یا نکند و اگر شوهر قانونی زن، زنده بود زن به او بازمیگشت؛ هر کودکی که پدر و مادرش مشکوک بود باید به خانوادهای تعلق مییافت که در آن زندگی میکرد و در آن خانواده حق ارث داشت وگرنه پادشاه نگهداریشان را بر عهده گرفته، آنان را "فرزندان خود" نامید؛ هر کس خسارتی به دیگری وارد کرده بود یا دارایی دیگران را دزدیده بود مجبور به پرداخت غرامت میشد و به جزایی متناسب با جرم خود میرسید؛ خانوادههایی را که پس از کشته شدن سرپرست خانواده، به تنگدستی افتاده بودند سرشماری کردند و به شمارهی یتیمان و زنان بیشوهر به هر یک خرجی دادند؛ دختران را به مردان همطبقهی آنها داد و جهیزیهی آنها را از خزانهی دولتی تهیه کرد و پسران را از دودمان نجیب، زن داد و آنها را آموزش داد و در دربار به کار گرفت؛ و ساختمانها و زمینهایی را که پس از کوتاه شدن دست صاحبان آنها و نابودی قناتها به ویرانی رفته بود دوباره آباد کرد؛ و بر روی پلهای چوبی و سنگی ویژهای که مورد دستبرد دزدان و بزهکاران بود، استحکاماتی ساخت؛ همچنین به فرمان انوشیروان، شهر نوبندگان و بغداد کهن و اردبیل و مداین به بهترین نحو بازسازی شدند».
[2]- همانگونه که فرزانگی فرهنگی ایرانیان، به آنان می گفت: "آنچه شیران را کُند روبَه مزاج، احتیاج است، احتیاج است، احتیاج"
[3]- بر پایهٔ پژوهشهایی راناجیت پال، بودا از شاهزادگان ایرانیتبار بوده است. تاثیر اندیشه او در ایران نیز چنان بود که آیین بودایی در خراسان بزرگ تا اندازهای ریشه گرفته بود که یکی از کانونها و نیایشگاههای بزرگ آن در صومعهٔ بودایی بلخ بود. این صومعه به سانسکریت، «ناوا ویهارا» نام داشت که معنی آن «صومعهٔ نو» است. این نام در فراگویی پارسیزبانان به گونهٔ نوبهار درآمد. لقبی که به گردانندگان این صومعه در زبان سانسکریت داده بودند، «پراموکها» به معنی «سرور» بود و نام خانوادهٔ برجستهٔ ایرانی برمکیان از همین لقب گرفته شده است. برمکیها عهدهدار و گردانندهٔ این نیایشگاه بودایی بودند.، سکهای از پیروز پسر اردشیر ساسانی یافت شده که در آن وی از ارجگذاری خویش نسبت به دو دین زرتشتی و بودا خبر میدهد.
[4]- Enlightenment در قلب زندگی، آموزهها و ساخت جامعه معنوی بودا، روشنبینی و روسندلی قرار دارد که بیداری یا رهایی نیز نامیده میشود. روشنبینی چیزی است که یک فرد را به بودا تبدیل میکند، به معنای واقعی کلمه «کسی که بیدار است»، و این همان چیزی است که آدمیان با تمرین آن را در خود پرورش میدهند، تا به مقام آدمیت دست یافته و از رنج بِرَهَند، و از چرخه زندگی دردناک رها شوند.
[5]- آشوکا (سلطنت ۲۶۸ تا ۲۳۲ پیش از میلاد) پیرامون دو سده و نیم پس از بودا، و شاهی از دودمان موریا بود که به کیش بودایی و آموزههای بودایی باورِ راستین یافت و همهٔ زندگی خود را وقف تحققِ عملیِ اصول آن نمود. گرچه قبل از ایمان آوردن به بودا پادشاهی خونریز و مستبد بود و بر بیشتر شبه قاره هندوستان از بخشهایی از افغانستان امروزی گرفته تا میسوره در دوردستهای بنگال و تا جنوب گوآی کنونی فرمان راند.
[6]- برآورد جمعیتی سال ۲۰۲۰ نشان میدهد، ۹۱٫۲٪ جمعیت ۳۲۴٬۱۹۰٬۰۰۰ نفری بوداییها بهترتیب بیشترین جمعیت، در ۱۰ کشور تایلند، چین، میانمار، ژاپن، ویتنام، کامبوج، سریلانکا، کره جنوبی، هند و مالزی متمرکز است. بوداییها ٪۴٫۱ جمعیت جهان را تشکیل میدهند. تایلند بیش از شصت، چین بیش از پنجاه، میانمار و ژاپن هرکدام بیش از چهل، ویتنام بیش از بیست، کامبوج و سریلانکا هرکدام بیش از ده، و کره جنوبی و هند و مالزی هرکدام بین شش تا ده میلیون بودایی را در خود جای دادهاند
[7] - زَرْتُشْتْ یا زَرْدُشْتْ رهبر و اصلاحگر دینی، فیلسوف و شاعر ایرانی بود. او به پیروانش آموخت که هستی میدان نبرد نیروهای خیر و شر است و انسان آزاد است جایگاه خود در این مبارزه را برگزیند. آموزههای او، هستهٔ اصلی مزدیسنا را تشکیل میدهد. سرودههای خود او، گاتاها، که کهنترین بخش اوستا را تشکیل میدهد، یکی از منابع اصلی برای شناخت زرتشت هستند.
[8]- والِریَن امپراتور روم که از سال ۲۰۰ تا پس از سال ۲۶۰ زندگی کرد، از سال ۲۵۳ تا ۲۶۰ امپراتور روم بودهاست. در سال ۲۶۰ شاپور یکم شاهنشاه ساسانی در نبرد ادسا، والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور تراشیدن پیکرهای عظیم در دل کوه مهر (رحمت) در نقش رستم و تنگ چوگان داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان میدهد این به گونه ای است که امپراتور شکست خوردهٔ روم فروتنانه در برابر پادشاه پارسی زانو زدهاست؛ همچنین به دستور وی با استفاده از اسرای رومی دستور ساخت «پل قدیم» یا «دژپل» واقع در شهرستان دزفول ساخته شدهاست.
معضل بزرگی که هم اکنون انقلاب و انقلابیون در ایران با آن دست به گریبانند، شکافی است که بین حاکمیت و مردم ایجاد شده، و هر چه می گذرد هم عمق و شدت می یابد، از نشانه های این امر می توان به کاهش مشارکت ایرانیان در انتخابات، افزایش تعداد، کاهش زمان بین، و افزایش وسعت جنبش های اعتراضی و... دانست که در ایران به صورت پشت هم اتفاق می افتد، که آخرین آن خیزش بزرگ "زن، زندگی، آزادی" است که این جنبش هنوز پایان نیافته و بر سیاست و گفتمان جامعه ایران سایه سنگین خود را حفظ و تحمیل می کند و از ایرانیان قربانی می گیرد، و در کشاکش بین مردم و حاکمیت بر سر حجاب و تحمیل پوشش اجباری، فرزندان این مرز و بوم مورد هتک حرمت و دچار زندان می شوند و نیروهای امنیتی و نظامی کشور مقابل مردم قرار می گیرند، و به این ترتیب شکاف همچنان عمیق تر می شود؛ در کشوری که کاندیدای اصلاح طلبان [1] می توانست حماسه ایی به بزرگی حضور 85% مردم را به پای صندوق های رای بیافریند، اما اکنون در آخرین انتخابات از این دست، کاندیدای محبوب ترین جریان سیاسی کشور [2] حتی نتوانست رقم مشارکت را به 50% نیز برساند که مردم به پای صندوق های رای بیایند.
اما ایران و انقلاب چطور با چنین شرایطی مواجه شدند، در پاسخ به این سوال باید گفت، یکی از عوامل مهم در رویگردانی ایرانیان از انقلاب، انقلابیون و تفکر انقلابی، در چند دهه گذشته بعد از پیروزی انقلاب 57، که هر لحظه شکاف بین حاکمیت و مردم افزایش می دهد، جدایی از فرهنگ تکثرگرای ایرانی است، که در دیدگاه و حافظه جمعی ایرانی یکی از عوامل مهم و اساسی گردهم آیی آنان در طول تاریخ بوده است،
ایران همواره سرزمینی بزرگ متشکل از کنفدراسیونی از اقوام، زبان ها و حتی مذاهب مختلف بوده است، اوج ایران، با اتحاد این تنوع و تکثر است که شکل می گیرد، و به رسمیت شناختن آن تکثر و تنوع فکری، قومی و زبانی است که، به شکل گرفتن این اجماع بزرگ ملی می انجامد، و می تواند برای ایجاد دوباره اش زمینه سازی کند، و راه موجودیت آن را هموار نماید.
هخامنشان اوج ایرانِ کشف شده در تاریخ گم شده این سرزمین اند، که مجد و عظمت آنان نیز موقعی شکل گرفت که شاه بزرگمنش هخامنشی، مردم متکثر خود را در پرستش خدایان مختلف و متنوع، و تنوع فکری، زبانی و... خود آزاد گذاشت و حتی به تعمیر معابد کسانی با هزینه خود برآمد که حتی خدای او را هم نمی پرستیدند، و خدای خود را داشتند و... همین تاریخ افتخارآمیز است که ایرانیان را الگوی رواداری، و کوروش کبیر را مظهر انسانیت، ایرانیت، و افتخار آن، در بین ملل دیگر مطرح و معرفی می کند.
اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که از قضا این انقلاب نیز نتیجه حضور، مبارزه و تلاش انقلابیون متکثر و متنوعی در انواع و اقسام نیروهای فکری بود، که آمدند و ایستادند و مبارزه کردند تا به پیروزی رسید، اما با محور قرار گرفتن طبقه روحانیت، در حاکمیت ملی ایران بعد از پیروزی، عده ایی با خود فکر کردند که این محوریت را با یکسان سازی، یکدست سازی و خالص سازی تفکری نیز همراه سازند، این بود که مدافعان چنین راهبردی، تفکر تک قرائتی مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را محور تفکری و ایده نیروهای انقلاب معرفی و تعیین کردند، او که از تکثرگرایی فکری و مذهبی غولی وحشتناک و مضر به حال خود و روحانیت و مذهب ساخت، و نبرد علیه چنین ایده ایی را تئوریزه، و به جامعه انقلابی ایران تحمیل کرد، و نیروی انقلاب، انقلابیون و کشور را برای مبارزه با معتقدین به تکثر، وجه جمهوریت، ضرورت تنوع فکری و... بسیج و هدایت کرد، و نیروی بسیار زیادی از انقلاب و ایران را مستهلک حاکمیت تفکر خود نمود، و صرف جنگ های داخلی و اختلافات فکری و عملی برای یکسان سازی، خالص سازی و یکدست نمودنِ حاکمیت و دست اندرکارانش نمود، تا تکثرگرایی و جمهوریت را منکوب نمایند، و بدین وسیله بود که ایران و ایرانیان را در مقابل رقبا ضعیف، و ضربه پذیر کردند، که از نتایج آن حرکت، بسته شدن دایره یی بود که تنها کسانی در آن جای داشتند که این وضعیت را برای انقلاب تمکین باید می کردند، و باقی اکثریتی بودند که از دایره خارج، فتنه و غیرخودی نامیدند. [3]
تفکر این شیخ اهل کویر ایران، که از کویر تنها سختی و خشونت آنرا در تفکرش منعکس داشت، و مهر و مدارای ایرانیان کویرنشین را به فراموشی سپرده بود، روح عدم رواداری، عدم تحمل و عدم پذیرش تکثر و وجه جمهوریت را به جامعه سیاسی، فکری و مذهبی ایران و انقلاب و انقلابیون تزریق کرد، و از آن زمان تا کنون اختلافات برای بقای جمهوریت و البته حضور ملت ایران در منظومه قدرت، و روند تعیین مسیر آن بالا گرفت، که به تنازع و مبارزه ایی همه گیر منجر شده است.
اعتراضات فراگیر موسوم به جنبش سبز [4] در سال 1388 اوج تقابل این دو اندیشه، در سطح عموم مردم ایران بود، که میان قبضه قدرت توسط طرفدران اندیشه ی تک قرائتی و ضد جمهورِ مصباح، و بازگشت قدرت به مردم و پذیرش تکثر، تحمل و رواداری فکری و مذهبی و سیاسی، به رویارویی بزرگ منجر شد، اما حتی بعد از این رویارویی همه جانبه و بزرگ نیز که با آن همه وسعت، دامنگیر کشور شد، مدافعان تفکر مصباح یزدی در سیستم فکری کشور، عبرت نگرفتند و خواستاران مدارا، تحمل و تکثر را "فتنه" نامیدند، و عبرت نگرفته، جنگ با این تفکر تکثرگرا را شدت بخشیدند، و محدودیت های بسیاری را برای اهالی آن در نظر گرفته و اعمال کردند و آنان را از حقوق شهروندی خود محروم کردند، به طوری که رهبران و فعالین این جنبش، راهی زندان ها شدند، احزاب و گروه های شان منحل و پرونده دار، و بیش از یک دهه و نیم است که برخی از رهبران مهم جنبش سبز در حصر افتاده اند و میانجیگری های بین المللی و داخلی هنوز نتیجه نداده، و این نیروهای گرانسگ که مبارزه اشان سیاسی و برای اهل کشور و انقلاب شان بود، در حصر پیر و فرتوت می شوند و عمر به پایان می برند.
جناب مصباح گرچه می دانست که سلطنت و حاکمیت در ایران همواره خود را آسمانی و مفتخر به فرِّ ایزدی، سایه خدا بر زمین، یا ذل الله دانسته است، و با این انقلاب ایرانیان می توانستند از ذیل چنین انسان های مدعی خدا خارج شوند، اما گرچه این امر پدیده تازه برای ایرانیان نبود، و قدرت، حاکم و حاکمیت همواره در این خاک دیرپای، با آسمان گره خورده اند، اما شاید غافل از این شد که همین وجه خدایی حاکمان، اگر با تفکرِ مدارا، قبول تکثر و تمکین در مقابل تحمل و تساهل و تسامح همراه نباشد، به جدایی حاکم از مردمش منجر خواهد شد، که از نتایج گریزناپذیر آن در طول تاریخ می توان به جنایات شاهان صفوی در مورد دگراندیشان مذهبی زمان خود، یا کشتار و قتل عام مزدکیان توسط ساسانیان و... اشاره کرد.
طرفداران نظریه ضد تکثر و تک قرائتی مصباح یادشان رفت که ایران اوج خود را وقتی دید، که خدایان بابل، توسط شاه ایران برای پرستش بابلیان قابل و لایق پرستش دیده و اعلام شدند و...، آنگاه بود که اندیشه ی ایران و قدرت ایران بروز و ظهور عملی یافت، ورنه ایران به همان وضعی دچار می شد که این روزها پیدا کرده است، که دولت مرحوم رئیسی، مجلس قالیباف، دولت مسعود پزشکیان با کمترین رای ممکن، بر کرسی قدرت و یا قانونگذاری بنشینند، که قوانین و دستورات شان حتی برای اهل خانه اشان نیز منطقی و منقاد کننده نباشد، چراکه تفکرشان در بین ایرانیان آنقدر در اقلیت دیده می شود، که قوانین شان نیز خاص خودشان است، و تو گویی به فرقه ایی تعلق دارند، که قانونگذاران فقط بدان معتقدند، و اگر قانونی مثلا در بحث حجاب و عفاف و... بنویسند، جمع کثیری از ایرانیان هرگز با این قانون نه همراهند، نه همدل، و نه موافق، و من نمی دانم این قوانین را برای چه مردمی می نویسند، برای تحمیل به مخالفان، برای دهن کجی به مبارزان و معترضان؟!.
کسانی که تفکر خطرناک و محدودگرایِ ناروادار مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را به بدنه انقلاب آزادیبخش 57 تزریق کردند، انقلابی که عصاره اهداف و نتایج دو انقلاب متاخر، یعنی نهضت مشروطه و خیزش ملی شدن صنعت نفت را باید محقق می کرد، و حاکمیت را به مردم ایران باز می گرداند، به جدایی و شکاف بین مردم و حاکمیت صورت عملی دادند، و آنرا شدت بخشیدند، و تفکر مصباح (و جبهه پایداری که اکنون، آنرا در بعد سیاسی در کشور نمایندگی می کند)، در واقع تله ایی برای انقلاب و انقلابیون بود، که بعد از پیروزی، این انقلاب، آنرا به بن بست فکری و ماهیتی بردند، چراکه نقش ایرانیان (از جمله انقلابیون و...) را به پایین ترین حد ممکن، در دخالت در قدرت و امورشان تقلیل دادند، و مجاری تصمیم سازی را از نمایندگان انتخابی مردم ستاندند، و به طبقه روحانیت، منصوبان آنان، و حاکمانی از بین آنان سپردند، که قدرت و مشروعیت خود را آسمان می دانند لذا دور از دسترس مردم، و بدون نظارت و سوال این مردم، حکم خواهند راند، [5] تفکری که مدافع یک قرائت تکصدایی، خالص سازی شده و یکدست از ایرانیان است، که تسلط، حاکمیت و حکومت را خاص انقلابیون معتقد به این تفکر دانسته، و دیگران را از دخالت در روند امور می راند، و محدود می کند، که این امر باعثِ ایرانی ضعیف، و بدون پشتوانه گسترده مردمی گردیده است.
ایرانیان برای رسیدن به تکثر، بعد از سیطره اعراب و حاکمیت امویان، عباسیان و... مرارت های بسیار دیدند، خون ها دادند، متفکرین تکثرگرای آنان در وضع فجیعی کشتار شدند، تا به روزی برسند که در انقلاب 57 پیوستاری از نیروهای بسیار متکثر، گسترده و وسیعی، از لحاظ فکری و مذهبی برخیزند و در کنار هم بخواهند ایرانی لایق تر برای تمام ایرانیان بسازند، ایرانی که تکثر آن مدیون همچون عین القضات همدانی هایی است که در سی و سه سالگی جان بر سر تکثرگرایی فکری برای بشریت و ایران دادند، چرا که معتقد بود، تکثر در ذات طبیعت و البته هر انسانی است، و تنوع فکری، در طبیعت انسان است، چرا که فکر می کرد :
"اگر آنچه نصارا در عیسی دیدند، تو نیز ببینی ترسا شوی؛ اگر آنچه جهودان در موسی دیدند، تو نیز ببینی، جهود شوی؛ بلکه آنچه بت پرستان در بت پرستی دیدند، تو نیز ببینی، بت پرست شوی؛ و هفتاد دو ملت [6] جمله منازل راه خدا هستند".
چنین اندیشه ایی، از شهید جوانمرگ شده تکفر تکثرگرایی ایران، باعث شد که به فتوای فقهای تکقرائتی عصر خود، پوستش را کندند و شمع آجینش کردند و بدن مطهرش را در بوریایی پیچیده و نفت آلوده به آتش کشیدند، او که با جانش مبارزه کرد تا تکثرگرایی را در این ملک جا بیندازند، یا ابن سینای بلخی، ناصر خسرو قبادیانی، شهاب الدین سهروردی که ایرانی ترین تفکر را در بین فیلسوفان ایران داشت را به جرم دگر اندیشی در زندان حلب (در سوریه کنونی) گرسنگی دادند و این جوان نواندیش و پرشور را به جرم منطق علمی متفاوت و دگر اندیشش کشتند و...، و نهال های بالنده را از باغ و گلزار تکفر ایران برکندند و بر خاک کوبیدند.
اما یک دهه بعد از انقلاب، و در آستانه قرن 21 میلادی باز دچار تفکر محدودگرای مصباح یزدی شدیم، و این است که ایران اکنون در اوج ضعف، طعمه ی هر روزه کفتارها و شغالانی در اطراف خود می شود، که خراسانیان در سرزمین خراسان بزرگ، در محدودیت و ظلم قرار می گیرند و زیر چکمه های طالبان نژادپرست، خشک مغز و فاشیست له می شوند، طالبانی که حتی از شهر بلخ نیز پارسی زدایی می کنند، و آنان را که به زبان و ادب مولوی بلخی، ابن سینا، ناصر خسرو قبادیانی و... سخن می گویند را پاکسازی قومی، زبانی و نژادی می کنند،
در شهر توس و در زادگاه و میزبان جسد مطهر حکیم ابوالقاسم فرودسی بزرگ، مجسمه اش را پایین می کشند، و دیوارهای شهر را از نقاشی های شاهنامه گرانسنگ او پاک می کنند و...، و شهادت ایران را، در ایران جغرافیایی کنونی و ایران بزرگ تمدنی این چنین جشن می گیرند.
و ایران این همه شهید داد، تا ایران برای همه ایرانیان باشد و بماند، اما بعد از پیروزی، ایدئولوگی از راه رسید و ریشه ی تمام دستاوردهای آنان را تا کنون به باد تفکر تنگ، دیکتاتور ساز، خالص ساز، یکدست ساز و خود حق مطلق بینِ خود داد.

[1] - سیّد محمّد خاتمی (زادهٔ ۲۱ مهر ۱۳۲۲) سیاستمدار اصلاحطلب ایرانی است که از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ بهعنوان پنجمین رئیسجمهور ایران فعّالیت میکرد. در سال ۲۰۰۹، مجلهٔ نیوزویک، وی را چهارمین مرد قدرتمند در ایران نامید
[2] - مسعود پزشکیان (زادهٔ ۷ مهر ۱۳۳۳) جراح قلب، سیاستمدار و نهمین رئیسجمهور ایران است. او از ۱۳۸۷ نمایندهٔ حوزهٔ انتخابیهٔ تبریز، آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی بوده و همچنین در دورهٔ دهم مجلس، بهعنوان نایبرئیس اول انتخاب شد. پزشکیان پیشتر از ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۴ سمت وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در دولت محمد خاتمی را برعهده داشت.
[3] - "در بسیاری از نقدهای تند خود همراه با نسبتهایی چون کفر و فسق و انحراف در قبل و پس از انقلاب به برخی از صاحب نظران و اندیشمندان و جریانها محق نبود". گرچه معتقد بود : "چون در عصر غیبت، امکان دسترسی به معلم و مفسر معصومِ قرآن و سنت، وجود ندارد، نمیتوان ادعای معرفت ناب داشت." . اما "ایشان را نسبت به پارهای از دیدگاهها و نظرات خود ـ که حتما احتمال خطا در آنها راه داشته و نمیتوانسته به عنوان معرفت و اسلام ناب قلمداد شود ـ آن چنان راسخ و صاحب حق میکرد که به خود اجازه می داد بعضا مخالفان خود را به جهل و کفر و فسق و خیانت و ارتداد و ...متهم کند و چهرهای خشن و مهاجم از خویش در طیفی از افکار عمومی و نخبگان ترسیم کند. اساسا وقتی در کلام و فقه تشیع از آزاد بودن و بلکه ضرورت اجتهاد در عصر غیبت سخن گفته میشود... مجاز به تکفیر و تخطئۀ شخصیتی و نسبت دادن انحراف و بددینی به صاحب نظران نیستیم. اگر عالم و صاحب نظری در مسلمات دینی و مذهبی نیز دچار شبهه و بدفهمی شود و سوءنیت و علم و عمد او ثابت نشود، در اینجا نیز الزاما کفر و ارتدادی رخ نداده و به دلیل عدم دسترسی به فصلالخطاب معصوم و حجتهای بالغه الهی، این فرد یا افراد در زمرۀ قاصران و مستضعفان فکری و عقیدتی قرار میگیرند و به تصریح قرآن، مورد عقاب و عذاب الهی نخواهند بود و به تبع آن سزاوار توهین و تکفیر و هتک حیثیت و محروم شدن از حقوق انسانی و شهروندی و ... نیستند. گر قرار باشد نوع برخورد آن مرحوم با مخالفان فکری خود صحیح باشد، باید به متکلمان شیعه حق داد که او را در زمرۀ منحرفان و بددینان و مخالفان اسلام قلمداد کنند. در هر صورت، التفات و توجه به شرایط عصر غیبت و به رسمیت شناختن اجتهادات و قرائتهای روشمند گوناگون و پرهیز از ادعا و نمایندگی اسلام ناب از سوی هر عالم دینی (چه آن که نابیت فکری و اعتقادی در اختیار معصوم است و بس) میتواند پایانبخش بسیاری از نزاعهای زیانبار عقیدتی و سیاسی و فراهمکننده فضای آزاد برای تضارب آراء و اندیشهها باشد."
[4] - جنبش سبز ایران به سلسلهٔ اقداماتی اطلاق میشود که در آن معترضان به نتیجهٔ انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران، خواهان برکناری محمود احمدینژاد پس از انتخابات شدند. رنگ سبز ابتدا به عنوان نماد طرفداران میرحسین موسوی انتخاب شد اما پس از انتخابات ۱۳۸۸ ایران و اعتراضات گسترده در واکنش به آن، این رنگ نماد اتحاد و امید کسانی بهشمار میآمد که با انتخاب مجدد احمدینژاد و حتی نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند میرحسین موسوی، مهدی کروبی و سید محمد خاتمی به عنوان «رهبران جنبش سبز» شناخته شدهاند. در تاریخ نظام جمهوری اسلامی ایران، این جنبش از انقلاب ۱۳۵۷ به بعد بیسابقه بود
[5] - مصباح یزدی : "اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود. ... مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست، بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد". این در حالی است که به گفته اهل تحقیق : "رأی مردم به هر تصمیمی حتی اگر ۹۹ درصدی هم باشد، موجب مشروعیت (به معنای شرعی بودن) آن تصمیم نمیشود. همچنان که نظر فلان عالم دینی نیز بجز برای خودش برای دیگران حجیت شرعی ندارد. به همین دلیل است که آرای فقهی و شرعی در میان علمای اسلامی متفاوت است و هر کدام نیز برحسب برداشت خود عمل میکنند. و این متفاوت از مسیحیت کاتولیک است که رای پاپ نهایی و به منزله حکم خدا است. بنابراین نه تنها رأی مردم، بلکه رای هیچ کس دیگری حجیت شرعی برای عموم را ندارد. هر فقیه یا مقلدی خودش مسئول آن چیزی است که میگوید و به آن عمل میکند... ولی حقانیت چیزی متفاوت از مشروعیت است... قانون اساسی ایران به واسطه رأی مردم حق یا قانونی شناخته میشود، و به هیچ وجه از این رأی پایه مشروعیتی را نمیتوان استنتاج کرد. بنابراین کل این نظام و جزییات از جمله جمهوریت آن بر پایه یک توافق جمعی واقعیت پیدا کرده است. توافقی که هیچ سابقه تاریخی نیز در شرع نداشته است... البته افراد میتوانند برحسب اجتهاد خود آن را شرعی نیز بدانند، همچنان که آقای مصباح چنین میاندیشید، ایرادی ندارد، ولی این برداشت فقط برای خودشان معتبر است و نه برای دیگران.... بنابراین اگر چه رأی مردم موجب شرعیت چیزی نخواهد شد، ولی مگر راه دیگری برای شکل دادن به حکومت وجود دارد؟ حکومتها یا از طریق زور و سلطه خود را تحقق میبخشند یا از طریق توافق یا رضایت جمعی. اگر براساس توافق جمعی بنا نشوند، به ناچار براساس زور و سلطه خواهند بود و به طور قطع اعمال زور هر چه باشد شرعی نیست، زیرا اساس شرع و دین مبتنی بر انتخاب و رضایت است. مثل اینکه افراد را به زور مجبور به نماز خواندن کنند!!...
[6] - واژه هفتاد و دو ملت در این شعر حافظ نیز بروز یافته است که
جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بِنِه چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند
حلب!
خاطره ای از تو ندارم و اکنون تو در ذهنم با فیلسوف جوانمرگ شرق سهروردی1 قرینی، در ذهنم با زندانی زنده می شوی که در آن گل نو شکفته اندیشه ی ما، سهروردی را در آنجا خفه کردید،تا داغش قلب دنیای اندیشه و اندشه ورزی را برای قرن ها بفشارد، سهروردی زمانی در تو گرفتار شد که اسلامی در آنجا رواج داشت که اندیشه و نو آوری در تفکر را بدعت و انحراف می دانست و آن را در نطفه خاموش می کرد که مبادا دیوار سست اندیشه ی بی خردانه صاحبان قدرت ترک بر دارد. امروز تو در ساحل خونی، و خردگریزان خشک مغز امروزی ات دیگر با اندیشمندانی این چنین کار ندارند بلکه همه ی مردم تو را هدف گرفته اند تا هرکه چون آنان فکر نمی کند، را ریشه کن کنند، این ها از زنده ها گذشته و حتی قبور را نیز از انسان هایی که دوست ندارند، پاک می کنند.

باب الفرج شهر حلب محل دفن فیلسوف شهید، سهروردی
اکنون تو در خون غوطه وری و صاحبان همان افکار سرخی که آن روز آن نابغه را از باغ اندیشه ما گرفتند، امروز آنقدر زیاد شده اند که دیگر به امثال سهروردی قناعت نمی کنند و بلکه ملخ وار کل شامات و بلکه بشریت را هدف قرار داده اند و می خواهند دنیا را با افکار پوسیده و قرون وسطایی خود مدیریت کنند و در کام تلخ و زهرآگین خود، که غلیانی از خون و چرک است، فرو برند و به نابودی کشند. اگر آنروز باغ سرسبزی همچون سهروردی را خاکستر کردند، امروز هر سبزه ایی را بر هر سبزه زاری بر نمی تابند و بر هر سبزی چون لشکر ملخ هجوم می آورند، تا در این سرزمین کسی هیچ سبزیی نبیند و سبزه زاری شکل نگیرد و آرزوی سبزی در اذهان نماند و امید از هر رویش سبزی در دل جهانیان بخشکد، تا اذهان بشر بر وجود برهوت آنان رضایت داده و سر تسلیم و رضا فرود آورند.
آری ای حلب!
اگر آنروز کسی بر جوانی و فروغ اندیشه ی سبزکامی همچون سهروردی که در آتش بیداد جهل فقیهان آن عصر که حکم به ارتدادتش دادند، نسوخت؛ امروز نیز بر تو و اهلت نمی سوزد و برعکس با اعلام جهاد نکاح، حکم غارت و بردگی و حلالی جان و مال و ناموس دیگران و... فقیهان این عصر، فتوا به راحتی خیال کسانی می دهند که تو را در خون شناور سازند و رحمی بر تو و اهلت هم دیده نمی شود، و همه کٌنگ و بی صدا به نظاره در خون شدن توایم، و سواحل دنیای متمدن نیز مملو از اجساد مردگانی است که از این ظلم بدانجا رهسپارند و در بین راه اسیر خدعه امواج می شوند و طعمه گوشت خواران دریا.
اما علیرغم گلایه ها، آرزو دارم که از این ساحل پر موج خون به سلامت بگذری، و سرزمینت قبرستان خردستیزان گردد و تو دوباره حاکمیت خشک مغزانِ خشکه مقدس را بر خود نبینی، در حالی که تو امانت دار خوبی برای باغ اندیشه ورزی ایران نبودی و جان میهمان نابغه ای از ما همچون سهروردی را گرفتی که در سنین جوانی و در آغاز شکوفایی بود، و جهانِ تفکر و اندیشه را از اندیشه ورزانی همچون او محروم کردی، نابغه ایی که همتا نداشت، و هنوز که هنوز است زایشی همچون او در سرزمین تفتیده ما اتفاق نیفتاده تا چراغ دانش و اندیشه ورزی را چون او بتاباند و شب تاریک ما را روشن نماید. (تهران - چهارم محرم 1438)
1- فیلیسوف شرق، شهابالدین یحیی سهروردی، فیلسوف صاحب مکتب ایرانی که در سفری به حلب با ملک ظاهر پسر صلاحالدین ایوبی آشنا شد و به درخواست وی در آنجا ساکن شد، ولی بعدها صلاحالدین ایوبی به جرم الحاد، سهروردی را به زندان انداخت و او را در 38 سالگی در زندان خفه کردند. مقبره سهروردی اکنون در شمال غربی میدان باب الفرج، در داخل مسجد جامع سهروردی در حلب قرار گرفته دارد
غار کتله خور، تو را در راهروهای بلند و ژرف خود به عمق زمینی فرو می برد، که چون گهواره ایی راحت، لالایی غفلت آور زندگی برایمان می خواند، تا از انجام سختی که در انتظار این گهواره راحت است، ذهن را منحرف می کند و در خوابی عمیق فرو برد؛
این در حالی است که در هسته این زمین، مرگ و نیستی، با پتانسیلی بسیار قدرتمند و مافوق تصوری ذخیره دارد، که ما به جز نظریات علمی، که تنها می تواند از کیفیت این خطر بگوید، از آن بی اطلاع هستیم، گفته می شود هرچه به داخل زمین فرو می روی، دما نیز افزایش یافته و تا جایی این دما بالا می رود، که در هسته زمین سنگ ها به حالتی گداخته، ذوب، روان و سوزانند،
بله ما روی چنین زمینی ناآرامی، سر به بالین آرام خود می گذاریم، و بی دغدغه از آنچه در زیر پای ما جاری است، راحت می خوابیم، در حالی که در زیر بستر آرام ما، آشوبی بزرگ و فوق تصور برپاست، و انگار خدا نیز بر این آشوب و خطر عظیم، لحافی از غفلت کشیده، تا ما راحت و بی دغدغه از آنچه در اطراف مان در فضا، و حتی زمین زیر پای مان می گذرد در غفلت کامل، آسوده باشیم، و به راستی این آسودگی ناشی از همان نسیان آدمی است که فراموش می کند، پتانسیل جهنم وعده داده شده در کتب آسمانی، زیر پای او و در آسمان های اطرافش، واقعیت مادی و عینی، با پتانسیل اتفاق آنی و عظیم دارد.
و به رغم این ما انگار نه انگار، و بی توجه به آن، زندگی خود را روی زمین دنبال می کنیم، البته طبیعت گاه چشمه ایی از آنچه در حال اتفاق است را در غالب زلزله، آتشفشان و... نشان می دهد و از خشونت بی حد و حصری که چون فنری فشرده شده و قوی زیر پای ما جمع شده، گاه پرده برداری می کند تا نشان دهد هر لحظه امکان بهم خوردن ترتیبی از ترتیبات طبیعی وجود دارد، که با بهم خوردن آن زمین و هر چه در آن هست را می تواند به خاکستری پراکنده در فضا تبدیل کند.
غار کتله خور با پدیده های طبیعی چند ده میلیون ساله نشان می دهد که این آرامش و زندگی بر روی آتش، میلیون ها سال است که در این نقطه از زمین جریان داشته و دارد، و می توان این میلیون ها سال تلاش طبیعت را در دقایقی دید، روندی که میلیون ها سال پیش از تاریخ شروع بشر، و اکنون نیز به کندی ادامه دارد، و شاید تاریخ بشر فقط دهکی از عمر این غار باشد.
463 کیلومتر از تهران در مسیر کرج، قزوین، سلطانیه، قیدار، که طی کنی، به شهر گرماب در آخرین نقاط منطقه زنگان [1] در همسایگی هکمتانه [2] پایتخت مادها خواهی رسید و در اینجا در غاری چند طبقه فرو خواهی رفت که که به آن "کتله خور" گویند، "کتله" به معنی پستی و بلندی، کم ارتفاع، و "خور" به معنی خورشید و در مجموع می شود، "کوه خورشید".
این غار در سال 1331 به طور رسمی کشف و ثبت ملی شد، از سال 1372 اقداماتی برای فراهم نمودن مقدمات بازدید عمومی از آن را شروع شد و در سال 1376 این غار برای بازدید مردم آماده گردید. غاری که حیوان زنده اش خفاش می باشد، و شامل مجموعه ایی از راهرو ها و سالن های بلند و تنگ است، که در چهار طبقه با ساختار آهکی، به حیات میلیون ها ساله اش ادامه می دهد. طبقات پایین آن هنوز آب دارند و طبقه همکف آن خشک و قابل بازدید است، حدس زده می شود که راهروهای این غار، با غار آبی علیصدر همدان که در چند کیلومتری این غار واقع است، در ارتباط باشند.
طول غار کتله خور 600 کیلومتر تخمین زده می شود، که هزاران مسیر به هم متصل را شامل می شود که هنوز کار اکتشاف آنها به پایان نرسیده، و تیم های غار نوردی به مسیرهای مختلف آن اعزام شده اند، و گاهی رفت و برگشت آنان تا چهل روز هم در مسیرهای طولانی آن مشغول به کشف و نقشه برداری بوده اند. سالن هایی تا سی و هشت متر ارتفاع آب هم در طبقات پایین آن به ثبت رسیده اند. در غارها تا جایی هوا وارد می شود و جریان دارد، دما متغییر است، از آن به بعد دما ثابت می شود و هوا جریان ندارد، رطوبت غارها باعث می شود که تنفس در آن راحت باشد.
ورودی غار کتله خور تنگ و دخمه ایی بوده است، و کاشفان آن از طریق سینه خیز رفتن در حفره های آن، وارد غار می شدند تا به عمق آن دست یابند، ولی با لایه برداری از مقداری از ورودی، راه کنونی آن برای تسهیل ورود بازدید کنندگان احداث شده است، و حتی از تصمیم برای ریل گذاری و عبور بازدید کنندگان در راهروهای این غار سخن گفته می شود، تخمین زده می شود که 27 میلیون سال پیش همین طبقه از غار نیز آب داشته است، و سازه های آهکی سقف و دیواره های آن این تخمین ها را برای زمین شناسان میسر کرده است.
ستون های بلند و قطور آهکی که از سقف تا کف ادامه داشته حتی 80 میلیون سال رسوب گذاری را بر این ستون ها گواهی می دهد. اینجا در داخل غار دانشمندان می توانند از شکل زاییده های سقفی و کف به شما بگویند که از چند میلیون سال تاکنون چه اتفاقی افتاده است.
متاسفانه شکسته شدن برخی از آثار طبیعی غار و نوشته هایی که در بدنه غار دیده می شود، باز هم گویای این امر است، که برخی از مردم ما نسبت به اهمیت این موارد بی اطلاعند، و به حفظ این زیبایی ها حساسیت لازم را ندارند.
برای رسیدن به این غار:
اگر از تهران عازم غار کتله خور باشید با عبور از اتوبان تهران - قزوین، به اتوبان قزوین – زنجان وارد شده و در کیلومتر 301 (از تهران)، وارد جاده همدان شده که بعد از طی 88 کیلومتر از مسیر 129 کیلومتری تا غار کتله خور، به شهر قیدار خواهید رسید، زرین رود روستایی است که در مسیر جاده به همدان از آن جاده ایی فرعی تر انشعاب کرده و بعد از طی 41 کیلومتر به مدخل غار، در فاصله 5 کیلومتری شهر گرماب خواهید رسید.
بعد از بازدید از غار دیگر لازم نیست که از همین مسیر که آمده اید باز گردید و می توانید، مسیر زرین رود، شیرین سو، کبودرآهنگ، ویان، فامنین، نوبران، را طی کرد و وارد اتوبان ساوه شد و به تهران عزیمت نمایید. و یا می توانید از همین شهر گرماب راهی استان کردستان شوید و اولین شهر این مسیر بیجار است، و می توان به مجموعه تاریخی تخت سلیمان در نزدیکی تکاب از همین مسیر دست یافت، که خود از سایت های مهم تاریخ کشور ماست.
افسوس که این سفر از لحاظ زمانی بسیار فشرده بود و سفر نزدیک به 900 کیلومتری ما ساعت چهار و نیم صبح آغاز و در ساعت 9 شب به پایان رسید، که اگر چنین نبود، روستای سهرورد در فاصله بسیار نزدیکی از این غار قرار دارد، که محل تولد حکیم و فیلسوف و نابغه و جوان برومند ایرانی جناب شهاب الدین سهروردی [3] است، که در اوج جوانی و غرور علمی اش به دلیل تحجر مذهبی، و عقب ماندگی فکری فقهای حلب، این دانشمند میهمان ایوبیان شام، توسط میزبان جوانمرگ شد، و البته او تنها جوانمرگ نشد بلکه بالندگی علمی ایرانیان در زندان کج فهمی مذهبی آنان سوخت و به شهادت رسید، و فروغ علمش خاموش شد؛ لذا بسیار جا داشت از این روستا هم باز دیدی می کردیم، ولی این نیز متاسفانه میسر نشد.
مزارع کشاورزی و دیم کاری ها، روستاهای نزدیک به هم را، در این محل به هم متصل کرده اند، و غالب خانه ها نوسازند، و گاز و امکانات خوبی هم دارند، باغ داری در این مناطق رسم نیست، و کشت غلات عمده ترین فعالیت کشاورزی آنهاست. برف زیادی که دیشب باریده و در هنگام حضور ما هم مشغول بارش است، حتما این کشاورزان چشم به آسمان را بسیار خوشحال خواهد کرد، زیرا تخم را آنان افشانده اند و این برف و باران، مزارع آنان را خوب سیراب خواهد کرد.
اکنون ما در منطقه ایی قرار داشتیم که آنرا بخش "خدابنده" نامیده اند، که یاد آور سلطان محمد خدابنده است که بنای تاریخی گنبد سلطانیه نیز از بازمانده اقدامات عمرانی اوست، او که از نسل چنگیز خان مغولِ ویرانگر است، در زمان حاکمیت حکومت ایلخانان مغول، به عنوان هشتمین ایلخان به حکومت ایران رسید و سلطانیه را بنا نهاد و آنرا پایتخت خود انتخاب کرد، ایشان بعد از آن ویرانی ها و کشتار بزرگی که اعقابش برای ایران و ایرانیان به ارمغان آوردند، اقدام به باز سازی هایی کرد.
دشت حاصل خیز زنجان باعث شده است که برای تسلط بر این ثروت عظیم کشمکش هایی در ادوار تاریخ در بگیرد، و تسلط بر این خاک مورد توجه مهاجمان بوده است، آنچه من از تاریخ شنیده ام، ابتدا اعراب و سپس مغول ها سخت بر آن تاخته اند، و زنجان در تاریخ معاصر از جمله در واقعه قیام مشروطیت، و پیش از آن در خیزش بابیه نیز حوادث عظیمی به خود دیده و تاریخ ساز شده است،
بعد از واقعه قیام بابیان در جریان واقعه روستای بدشت در شاهرود، و هجوم قاجارها به بابیان در مازندران، زنجان سومین مرکز بابیه بود که به نبرد با مخالفین خود برخاستند، و پس از جنگی سخت، با خدعه و امان نامه، شکست شان دادند، تاکنون فکر می کردم رضاشاه پهلوی امان نامه پشت قرآن می نوشت و با چنین خدعه ایی مخالفین را سرکوب می کرد، در این جا متوجه شدم، پیش از او قاجارها این درس را به بنیانگذار سلسله پهلوی داده اند، که پشت قرآن امان نامه بدهند و پس از پیروزی و تسلیم دشمن، وعده مکتوب زیر پا نهاده و همانی کنند که اگر فاتح می شدند، در هنگامه فتح می کردند،
و متاسفانه انگار بدعهدی به یک ایپیدمی در بین حاکمان ایران در دوره های مختلف تاریخی تبدیل شده است، و بسیاری از آنان در این امر یکسانند، زیرا که در موضع ضعف و هنگامی که در قدرت لازم قرار ندارند، پیمان و عهدی را بر مقدس ترین خطوط و کلمات مورد اعتقاد خود می نویسند و یا به مقدس ترین کلام [4] بیان و تضمین و امضا می کنند، و بعد از غلبه، و محکم کردن پایه های حاکمیت خود، همه ی آنچه عهد و پیمان کرده اند، را به فراموشی می سپارند، و آن طور عمل می کنند، که منویات درونی و دل شان می خواست و یا می خواهد. این است که خدعه و نیرنگ به یک اساس در حکومت و حاکمیت در ایران تبدیل شده، و در بیشتر موارد، آنان سیاست را مساوی خدعه، نیرنگ و تزویر ترجمه کرده، اما غافل از که، این عمل پرده برداری از پست ترین چهره ی ضد اخلاقی و ضد دینی انسانی فرصت طلب است، که متاسفانه باید سرمشق این ملت برای انسان بودن باشد.
[1] - این منطقه در زمان عثمان خلیفه سوم مسلمین و توسط برار بن عازب فتح شد، و چون آنان حرف "گ" را نمی توانستند، تلفظ کنند نام این منطقه که زنگان بوده است به همین دلیل به زنجان تبدیل کرده اند و ما هم به تلفظ آنان اکنون زنجانش می نامیم، این شهر را پیش از این شهین هم می نامیده اند زیرا منسوب به اردشیر بابکان بوده است.
[2] - نام باستانی شهر همدان
[3] - فیلسوف ایرانی که اساس فلسفه او بر نور است، او جمع اضداد است، و هم فیلسوف بود و هم عارف، و متون عرفانی برجای مانده از ایشان نیز بسان فلسفه اش، نشان از نبوغ و نوع آوری هایی دارد که در جوشش ذهن این دانشمند ایرانی بروز یافت، سهروردی توسط ایوبیان به شامات دعوت شد تا بعد از فارغ التحصیلی در اوج جوانی ماه عسل علمی اش را در شامات بگذراند و در آنجا وقتی عقاید علمی، فلسفی و عرفانی خود را بیان کرد توسط فقهای حلب به کفر محکوم و زندانی شد و در زندان شهر حلب که متاسفانه زندان میزبان ایوبی اش بود، ناجوانمردانه حکم بر او جاری و به شهادت رسید.
[4] -"اى كسانى كه ايمان آورده ايد به قراردادهاى خود وفا كنيد - يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ" و یا در جایی دیگر در سوره نحل آیه 91 "وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدتُّمْ..." و در سوره إسراء آیه 34 نیز به این امر اشاره می کند که "به پیمان خود وفا كنید، كه قطعا از پیمان سؤال می شود - أَوفُوا بِالعَهدِ إنَّ العَهدَ كانَ مَسئُولـاً" پس برای مسلمانان وفای به عهد یک وظیفه شرعی است.
زیبایی های غار کتله خور را در عکس های ذیل دنبال کنید
که در تاریخ 27 آذر 1397 در جریان این بازدید برداشته شده است
جاده سلطانیه به همدان در یک روز برفی
جاده سلطانیه به همدان در یک روز برفی
سویت های اقامتی محوطه غار کلته خور
سویت های اقامتی محوطه غار کلته خور
ورودی غار کلته خور
ورودی غار کلته خور
محوطه غار کتله خور
محوطه غار کتله خور
نمای نزدیک ورودی غار کتله خور
نمای نزدیک ورودی غار کتله خور
ابتدای ورودی غار کتله خور
ابتدای ورودی غار کتله خور
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
فسیل استخوان های یک حیوان باستانی در غار کتله خور
فسیل استخوان های یک حیوان باستانی در غار کتله خور
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
زیبایی های داخل غار کتله خور عکس ها برداشته شده در تاریخ 27 آذر 1397
قسمتی از برش کف غار بعد خاک برداری برای حضور گردشگران
قسمتی از برش کف غار بعد خاک برداری برای حضور گردشگران
http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/shohada/tag/%D8%B3%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C.html#sigProId44dc6d70c3

