مصطفی مصطفوی
تلاشم برای قبولی در کنکور دکترا چهار ساله شد، تغییر رشته، همآوردی ام را با جوانانی که در یک رشته بالا آمده اند، و اطلاعات شان به روز، کارآمد و متوالی است، موفقیتم را مشکل می کند؛ یکبار دانشگاه امام حسین، مربوط به سپاه پاسداران در اتوبان شهید بابایی، یکبار دانشگاه پلیس، در حاشیه اتوبان شهید همت، مربوط به نیروی انتظامی، بار دیگر دانشگاه پیام نور، در محله حکیمیه، و اکنون دانشگاه فرماندهی و ستاد ارتش، که موزه جنگ هم در آن قرار دارد، میزبان ما برای کنکور امسال است؛ آسمان پردرد تهران از خشکسالی امسال، امروز ابری و بارانیست، دیشب پودری سپید از برف بر کوه زده، کاش بیشتر می بارید، ولی باز آسمان انگار، هوای بارش دارد، خدا کند، که ببارد و دلی خالی کند، آفتاب هنوز نزده، و در این ساعات صبحگاهی، با عده ایی دیگر، نیمه شتابان، با ترس و لرز از دوربین های سرعت پلیس، اتوبان چمران را می پیماییم تا در میدان پاستور، خیابان جنگ، سه راه گلشن، به منطقه ایی وارد شویم، که اکنون یادگارهایی از سه دوره حاکمیت، حکومت های مختلف در ایران را در خود دارد.
و توسط سازمان میراث فرهنگی کشور، به عنوان یک اثر تاریخی به ثبت رسیده، و در روزهای دوشنبه و جمعه، بعلاوه روزهای تعطیل پذیرای بازدید کنندگان از موزه جنگ است، دو سالن را به امتحان ما اختصاص داده اند، ساختمان فتح المبین که بنایی قدیمی و بزرگی است، در دو طبقه، زیبا و با سقف هایی بلند، پله های خاص با شیب زیاد، که وقتی از بالا که پایین می خواهی بیایی، تابلویی هشدار داده است، هنگام پایین آمدن حتما مواظب باشید، چراکه احتمال پرت شدن می باشد.
ساختمان دیگر به نام سورنا، سردار باستانی ارتش ایران نام گذاری شده، که جدید سازتر است شاید مربوط به دوره پهلوی دوم باشد. اما ساختمان "فتح المبین" که کلاس های دانشگاه فرماندهی و ستاد معروف به دافوس، در آن جریان دارد، میزبان ماست، در موزه جنگ نیز، عکس چهار شهید که دوره دافوس دیده اند را قرار داده اند؛ احتمالا این ساختمان، بدین لحاظ نام "فتح المبین" گرفته، که رزم آوران ارتش در آن عملیات برای بیرون راندن ارتش متجاوز صدام، نقش اساسی داشتند. در ورودی دانشگاه دو عراده توپ قدیمی قرار داده شده که مربوط به ارتش شاهنشاهی، در دوره پهلوی اول، و یا حتی بازمانده از قاجاریه است، چراکه روی آن سال 1312 خورشیدی حک شده است، توپ هایی که با ظرافت و حسن سلیقه، و مهندسی طراحی و ساخته شده، ممزوجی از هنر، ظرافت و... می باشد.
شکل و شمایل و ساخت این توپ ها، که مثل یک اثر هنری است، بی اختیار ذهنم را به دوره جنگ های ایران و روس در قفقاز برد، آن موقع که نایب السلطنه ایران، جناب عباس میرزا با نداشتن این سلاح ها، به اندازه کافی، در مقابل روس ها کم آورد و مجبور به بخشش بخش بزرگی از بهترین سرزمین های ایران، به بیگانگان شد؛ با ورود به داخل محوطه، سخنی از رهبری کنونی انقلاب قرار دارد که، دانش آموختگان این مکان را به بررسی طرح های کشور به لحاظ نظامی تشویق می کند، حیاط هم مزین به ماکت یک فروند جنگنده اف 4، یک هلیکوپتر جنگی دو خلبانه امریکایی، و یک فروند هواپیمای مربوط به جنگ جهانی دوم، تانک کوچک و بزرگ قدیمی، یک توپ بزرگ، و یک اتومبیل بنز متعلق به خانم فرح، همسر پهلوی دوم، و یک اتومبیل بزرگ امریکایی که احتمالا از نوع کادیلاک است، که به گفته ناظر جلسه ما، همان اتومبیلی است که کندی (رییس جمهور وقت امریکا)، [1] در سفر به ایران بر آن سوار شد، این دو را در یک باکس شیشه ایی نهاده اند که به نظر کار درستی در شیوه نگهداری اشیا با ارزش نیست، چراکه اشعه آفتاب با عبور از این شیشه های کلفت، اثر سوزشش چند برابر خواهد شد، و با گرفتن خاصیت ذره بینی، فرایند از بین بردن این دو اتومبیل را چند برابر خواهد کرد، یک کامیون ارتشی بزرگ که احتمالا از نوع "زیل" می باشد، و ماکت زیردریایی و ناوچه پیکان نیز از مواردی است، که چشم را به خود جلب می کند.
سالن امتحانی ام در طبقه دوم در کلاسی قرار دارد که به نام نامی دریابان شهید غلامعلی بایَندُر [2] ، نام گذاری شده بود، کلاسی که مزین به نقشه بزرگی از ایران است، که ناظر بر جلسه ما می گفت، در سال 1311 خورشیدی یعنی 89 سال پیش بر این دیوار به صورت نقش برجسته اجرا شده، و بزرگی ایران را به رخ کسانی می کشد، که در این کلاس درس دفاع از میهن را می آموزند؛ و این که در آن سال ها چقدر در ترسیم نقشه، ایران پیشرفت داشته است، و باید به نظامیان بدین لحاظ درود گفت، هم از این که آن را خلق کرده اند، و هم اینکه با سلیقه آن را تاکنون حفظ کرده اند، انگار این نقشه را در همین روزها درست کرده اند، واقعی و تمیز، به بزرگی یک دیوار با ابعاد شش در شش متر. با عظمت، به طوری که وقتی امرای ارتش ایران در جلوی این نقشه مشغول فراگیری فنون رزم هستند، بدانند که از چه وسعتی از خاک پاک و مقدس کشور باید پاسداری کنند.
ناظر امتحانی ما از بیحالی صلوات فرست ها، به هنگام شروع کنکور که از بلندگوی سالن درخواست صلوات می شود، شاکی شد، و گفت صلوات را بلند بفرستید، که کسی در این استرس امتحان گوشش بدهکار نبود، ولی همچون مساجد او هم، صلوات دوم را بلندتر درخواست نکرد، البته نمی دانم بلند صلوات فرستادن چه حساسیتی است، که ما پیدا کردیم، و تقریبا همه بدین درد مبتلایند، و دوست دارند بلند و کوبنده صلوات فرستاد! انگار می خواهند این صلوات را بر سر فردی دیگر قهرمانانه بکوبند؛ و اینکه ناظر امتحان ما مثل ناظم هایی که در کلاس های دبیرستان، بین نوجوانان تخس و شلوغ، به دنبال تقلب می گردند، آنقدر در طول کنکور راه رفت، و از پشت، جلو و کنار بچه ها را پایید، که داشتم عصبانی می شدم، چرا که در این کنکور میز آخری بودم، و تمام حرکات همه زیر نگین من بود، و وسط سوال های استفهامی که باید، عمیق شد، حرکات و آمد و شدش، مرا به خود مشغول می کرد، ذهنم را پراکنده، به هپروت عالم رویاها و خاطرات درس و مدرسه می برد، و در این هنگامه کمی وقت، داشتم با او مساله دار می شدم.
اما صحبتی که در انتهای امتحان با ایشان، از سابقه این ساختمان کردم، دیدم بسیار با محبت و گرم هم هست، محبت دوستان دست اندرکار این کنکور را در ابتدا با توجه به مشکلی که پیرامون پرینت کارت ورود به جلسه من و چند نفر دیگر داشتیم، چشیدیم، و یک سروان ارتش ایران، تا یک ساعت زحمت کشید، تا پرینتر و لب تابش را با هم هماهنگ کند، ولی نشد، و این دو همدیگر را نشناختند، و در نهایت هم در دفتر کار خود، کار ما را با کامپیوتر کارش حل کرد.
کنکور از ساعت هشت تا دوازده ظهر به طول انجامید، و ما به سوال هایی، در خصوص اقتصاد سیاسی، روابط بین الملل، نظریه های علوم سیاسی، سازمان های بین المللی (در بخش تخصصی)، و در بخش عمومی، هوش استعداد سنجی و زبان و... پاسخ گفتیم در انتها هم بلندگوی سالن از ما دعوت کرد که از منزل تاریخی عبدالحسین تیمورتاش [3] که از پایه گذاران سلسله پهلوی است، و درست مقابل سالن فتح المبین قرار دارد، که اکنون موزه جنگ در آن دایر است، دیدن کنیم، بزرگواری دوستان ارتش در این کنکور، در مساعدت های اولیه برای ورود، و هم دعوت آنان برای این بازدید، مهر و محبت خود را بر ما کامل کرد.
پایان کنکور که رقم خورد، سری به کلاس های دیگر سالن در طبقه دوم زدم، چراکه این ساختمان نیز خود قدمت داشته و معماری جالب و منحصر به فردی دارد، یکی از کلاس ها را به نام سرلشکر شهید حسن آبشناسان [4] زده اند، دیگری به نام امیر سرلشکر شهید عباس بابایی [5]، یکی به نام شهید سید موسی نامجو [6] است، اما خود را به حیاط رساندم، باران و به نوعی مخلوط برف از آسمان سرازیر بود، مشتاقانه مسیر بین ساختمان فتح المبین و موزه جنگ را طی کردم، تابلوی موزه می گفت که ساختمان مربوط به دوره قاجاریه است و تیمورتاش آن را خریده، اما به دنبال دستگیری و قتل او در زندان رضا شاهی، اموالش و از جمله این ساختمان مصادره، خانواده اش به حصر خانگی در کاشمر فرستاده شدند، و این منزل مصادره ایی بین حکومت ها دست به دست شده و اکنون یک موزه است، و در اختیار ارتش ایران قرار دارد.
اما تن انسان اینجا می لرزد، وقتی که، به عاقبت کسانی فکر می کند که در به قدرت رسیدن مستبدین (خوب و بد تفاوتی ندارد) نقش اساسی داشتند، جاده را برای رسیدن افرادی به قدرت، صاف کردند، که وقتی در کرسی قدرت، خود را به اندازه کافی مستحکم دیدند، توسط خود آنها، بیرحمانه نابود و حتی کشته می شوند، عبدالحسین تیمورتاش در تاریخ ایران، یکی از آن جمله رجال سیاسی قدرتمند و لایق ایران، از این دست است، چرا که در حکومت رضاشاه مدتی حتی جایگاه نفر دومی نظام وقت را یدک می کشید (گرچه ایران ولیعهد داشت)، که بدین عاقبت دردناک توسط دوست و همرزم و مبارز خود، جناب رضاشاه کبیر مبتلا شد، بدین لحاظ، این موزه نیز، خود آینه عبرتی برای کسانی است که فاصله چندانی با نفر اول ندارند، و به حسادت و... او مبتلا شده، چنین عاقبت هایی را تجربه می کنند، تیمورتاش در به قدرت رسیدن رضاخان میرپنج خیلی زحمت کشید، ولی توسط همان کسی که او خود، او را تا رسیدن به کرسی پادشاهی ایران، و سقوط شاهنشاهی قاجاری احمد شاهی، و حتی حوادث سخت بعد از به قدرت رسیدن رضا شاه، کمک رساند، و بعد از این همه، به طرز غمناکی در زندان رضاشاهی (به فرموده و به اراده ملوکانه) کشته شد، گویند به بدن او در زندان، آمپول هوا تزریق کرده، و او را کشتند، در حالیکه، در اوج و به نوعی، نفر دوم حاکمیت محسوب می شد، از همه بدتر اموالش هم مصادره، تا به وارث و اهل بیکس و کارش در دوره غضب ملوکانه، نرسد و...
نفردوم بعدی، جناب عباس میرزا است، در طبقه اول این موزه، توپی نگهداری می شود که روس ها آن را به او، بعد از شکست، و امضای صلحنامه ترکمنچای هدیه دادند، روی این توپ نامه امپراتور روسیه به همین مناسبت حک شده است. یا امیرکبیر که در به قدرت رسیدن ناصرالدین شاه سنگ تمام گذاشت، اما به بیرحمانه ترین وضع توسط اراذل و اوباش اعزامی توسط بت بزرگ، در حمام فین کاشان رگ زده شد.
تاریخ سیاسی و حکومتی نظامات مختلف ایران، از این دست حکام، زیاد دارد که کسانی را که در به قدرت رسیدن آنان زحمت بسیاری متحمل شدند را، با مستحکم شدن پایه های قدرت شان، به مرگ و زحمت زیاد مبتلا کردند؛ تیمورتاش انسان لایق و اهل مطالعه و مسلط به زبان های روسی و فرانسه است، ایشان خانزاده ایی بود، اهل روستای "نردین" ، که اکنون در شهرستان شاهرود واقع است، یک بار در دهه 1370 خورشیدی از این روستا دیدن کردم، ولی هرگز نمی دانستم، و نمی توانستم تصور کنم که پای به زادگاه چنین مرد بزرگی در تاریخ سیاسی ایران گذاشته باشم، تیمورتاش توسط پدرش جهت تحصیل به عشق آباد، و سپس سن پترزبورگ اعزام شد، و بعد از بازگشت به ایران در دوره پهلوی به فرماندهی قوای نظامی خراسان و ایران رسید، و در وحدت ارضی ایران در کنار رضاشاه فعالیت کرد و...
در این موزه سلاح های سرد متعلق به دوره صفوی، سلاح های گرم ساخت دوره عثمانی، کشورهای چک و اسلواکی، انگلستان، فرانسه، امریکا، شوروی، آلمان و... به نمایش در آمده است، که هر کدام خاطره برانگیز است، پایان نامه نظامی شاهپور غلامرضا پهلوی، که در مورد نقش خلیج فارس در امنیت ایران نگاشته شده، در اینجا نگهداری می شود، و یک اتاق به وسایل، و مدارک تحصیلی سرلشکر شهید ولی الله فلاحی [7] تعلق دارد که برام بسیار جالب بود، در یکسال در دوره کودکی نمرات تحصیلی اش بین ده تا 15 در نوسان بود و یک سال بین 15 تا 20، یا اتاق کار امرای دیگر ارتش ایران، و از همه مهمتر محل زندگی عبدالحسین تیمورتاش که مشهورترین چهره این انجمن وابسته به نظم و نظام است.
کنکور دل انگیزی، بعد از دیدار از این دیدنی ها رقم خورد، اکنون رو به کوه هم که می کنی، در هوای دل انگیز آفتابی بعد از بارش، ارتفاعات سپیدپوش است، و در همان زمانی که ما مشغول تست زدن بودیم، از آسمان زیبایی باریده، و اکنون نعمت کامل است، می توان دلشاد بود، یک روز خوب، در این نیمه اسپندگان؛ این شادی غنیمت بزرگیست.
[1] - احتمالا منظور سفر ایزونهاور است که در سال 1338 به ایران سفر کرد و پهلوی دوم میزبان ایشان بودند
[2] - غلامعلی بایَندُر (زاده ۲۳ آذر ۱۲۷۷ – درگذشته ۳ شهریور ۱۳۲۰) دریادار نیروی دریایی ارتش و به مدت ۵ سال فرمانده این نیرو از مهر ۱۳۱۵ تا شهریور ۱۳۲۰ بود. وی در جریان درگیریهای میان قوای ایران و انگلستان در جنگ جهانی دوم در خرمشهر در تاریخ ۳ شهریور ۱۳۲۰ به شهادت رسید.
[3] - عبدالحسین تیمورتاش (زاده ۱۲۶۰، نردین - درگذشته ۹ مهر ۱۳۱۲، تهران)، ملقب به سردار معززالملک و سردار معظم خراسانی، دولتمرد ایرانی دورههای قاجار و پهلوی بود. تیمورتاش از کسانی بود که در برانداختن قاجارها و برآوردن پهلویها مؤثر بود. در دوره رضاشاه نخستین وزیر دربار بود و نقش مهمی در سیاست خارجی ایران بازی کرد. چند سال بعد مورد غضب رضاشاه قرار گرفت و در ۱۳۱۲ در زندان قصر کشته شد. روستای نردین یکی از روستاهای توابع شهر میامی، در شهرستان شاهرود، استان سمنان می باشد.
[4] - حسن آبشناسان (۱۹ اردیبهشت ۱۳۱۵ تهران - ٨ مهر ۱۳۶۴ منطقه سرسول کلاشین عراق) معروف به شیر صحرا، فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء و فرمانده لشکر ۲۳ نیروهای ویژه هوابرد ارتش جمهوری اسلامی ایران بود.
[5] - عباس بابایی (۱۴ آذر ۱۳۲۹ – ۱۵ مرداد ۱۳۶۶) سرتیپ خلبان نورثروپ اف-۵ و اف - ۱۴ تامکت نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و معاون عملیات فرماندهی این نیرو از ۹ آذر ۱۳۶۲ تا ۱۵ مرداد ۱۳۶۶ بود.
[6] - سید موسی نامجوی (زاده ۲۶ آذر ١٣١٧ در بندرانزلی – درگذشته ۷ مهر ١٣۶٠ در حومه شهرری) معروف به موسی نامجو سرهنگ نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران و وزیر دفاع در دولت محمدجواد باهنر بود.
[7] - ولیالله فلاحی (۱۰ اردیبهشت ۱۳۱۰در شهرستان طالقان – ۷ مهر ۱۳۶۰ در نزدیکی شهر ری)، سرتیپ نیروی زمینی ارتش بود که پس از مرگ به درجه سرلشکری ارتقا یافت. پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ ایران به سمت فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و از آغاز جنگ ایران و عراق در جبههها حضور دائم داشت. فلاحی در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۵۹ به سمت کفیل ریاست ستاد مشترک ارتش برگزیده شد. ولیالله فلاحی در سانحه سقوط هواپیمای سی-۱۳۰ در ۷ مهر ۱۳۶۰ کشته شد.
حضرت استاد بزرگ
جناب دکتر محسن کدیور!
درود خداوند بر شما،
نقد های تان را بر نظریه استاد خوب و دانای مان، جناب دکتر عبدالکریم سروش، [1] دنبال کردم، هماوردی علمی تان مایه مباهات همه ماست؛ بروم سر اصل مطلب و وقت عزیز شما را نگیرم؛ مشکل این است که از دریای اسلام، هرچه را، هرکس خواست، می تواند بدست آورد، آنکه بر مدار "مهر" است، مهربانترین اسوه ها و قوانین را می تواند، بیرون کشیده نشان دهد، و آنکه به جواز و تئوری خونریزی، خشونت و تجاوز نیاز داشته باشد، می تواند چنان احکامی و سیره ایی را بیرون کشد، که تمام بی رحمی ها، شقاوت ها و بدترین اعمال که بر انسان ها می توان انجام داد را، مجاز و قربه الی الله به انجام رساند.
ما متاسفانه اطلاعاتی به وسعت دریایی، به عمق چند سانت از اسلام و این گونه امور داریم، که نه می توانیم در آن شنا کنیم، و نه کشتیرانی، و نه ماهیگیری هایی که برازنده علم شما باشد، اما 50 سال درگیری فکری و عملی با آنچه بر ما می رود، جسارت گفتن حرف هایی را به ما ارزانی داشته است، که عرض می کنم، بدین گزاره ها توجه فرمایید :
اسلام بهترین آیین برای گسترش و ژرفا بخشیدن به علم است، و همزمان این پتانسیل را بی برو و برگرد دارد که انسدادی ایجاد کند، که هیچ علم و نظریه جدیدی، نه پا گیرد، و نه اندیشمندی بتواند، اصلا آنرا ابراز نماید، چرا که نظرات جدید، در نزد اهل آن چنان به نظر می رسند که پایه های منطقی اسلام را سخت می لرزاند، که گوینده آن نظر را و... باید شمع آجین کرد (عین القضات را عرض می کنم)، و در قلعه حلب او را جوانمرگ ابراز سخنش نمود (سهروردی را می گویم که من به برکت وجود شما، با برخی ادبیات ایشان آشنا شدم).
و البته خود، این شرایط را درک کرده اید که به برکت تنگ شدن عرصه حکمداری اسلامی بر شما و دکتر سروش، امروز هر دو تان، خود و علم تان را برداشته، راهی دیار دور شده اید، تا مجبور شوید، در فضای مجازی، آن را عرضه کنید، تا همه از عام و خاص بدان دست یابند، وگرنه شما و دکتر سروش هم عقاید و سخن خود را در کتبی می نوشتید که مثل کتاب های دیگر اساتید، در کتابخانه خاک می خورد، تا روزی محققی آن را بیابد، و نکته ایی بردارد، و این ظرفیت انسداد علمی، باعث شد هر دو بزرگوار به جایی پرت شوید که علم تان، سوار بر امواج آزادی بیان، به خانه تک تک ما توان راه یافتن یابد، و نظرات و علم شما بیشتر از هر صاحب نظر قدر قدرتی که توان و مجوز چاپ کتاب دارد، به ما برسد، این هم حُسن و قبح آنچه است، که خود با پوست و خون خود، درکش کرده اید، و بر شما رفته است.
در ارزش های دیگر هم همین گونه است، اسلام آزادترین دین می نماید، آیه "لا اکراه فی الدین" آن قلب هر آزاده ایی را چنان مسرور می کند که می خواهد ده ها متر به هوا خیز بردارد، اما در همان حال آیات ارتداد، قاتلوا ها و حدود شرعی، قوانین الحاق بر اهل جزیه، خروج از اسلام و... مجال هر نفس کشیدن را از غیر اهل آیین فرو در می خفتاند؛ و به چنان تنگی نفسی مبتلا می کند که آرزو می کند کاش در این دنیای ظلم، هرگز خدایش نیافریده، و نیاورده بود، اللهم نَشکو...
شما را دلالت می دهم بر آنچه در همین روزها، بر اقلیت های دینی در ج.ا.پاکستان، ج.ا.افغانستان و ج.ا.ایران و به خصوص ام القرای اسلام در سعودی و... می رود، و به عنوان مثال شرایطی که به صورت قانونی بر بهاییان، طبق بندهای قانون و نظر قضات شرع روا داشته می شود و...، ما همواره مفتخر به این بودیم که پذیرش اصول دین (توحید، نبوت و...) تحقیقی است، و نه تقلیدی، اما اگر بنا را بر همین اصل درست هم بر گیریم، که هرگز تقلید در آن جایز نیست، هموطنانی که در اثر تحقیق یا به هر دلیل دیگر، راه اسلام را برای خود مناسب ندیده، و تغییر آیین داده اند، چرا باید دچار این همه مشکل شوند، که متعرض خدای خود شوند که، "از چه آورد در این دیر خراب آبادم"،
ما قانون اسلامی را مترقی ترین، عادلانه ترین و... به نظر می آوریم، چرا که در عرصه تئوری، البته آنطوری که به ما گفته اند، واجد بهترین نوع حکمداری است، اما وقتی به عمل در می آید، هرگز نمی توان نه بن لادن (القاعده) را طبق شرع محکوم کرد، نه ملاعمر طالبانی را، و نه اصحاب ابوبکر البغدادی را گفت که، چه می کنید؟!! فاین تذهبون؟!! چرا که وقتی او در مقام پاسخ بر آید، عوام لشکرشان هم به تو نشان خواهند داد که همان می کنند که در جنگ ها و سیره صدر اسلام در گذشته بود، زمانی که ائمه ما، و حتی خود پیامبر، اصحاب و تابعین و... او بر این امور ناظر و گاه حاکم بوده اند.
وقت شما را نگیرم استاد، به نظر من هر دین و نظریه ایی که ادعای جهانشمولی کرد را باید در همان ابتدا بوسید و به لب تاقچه نهاد، چرا که برای به مهمیز کشیدن جهان و جهانیان، و یکدست کردن آن، هر ظلم و عملی را به مصلحت، مباح خواهد کرد، تنها آیین و مرامی را باید پذیرفت که اخلاق و انسانیت را مدار خدمت خود به فرد قرار دهند، و کاری به کار جهان و جهانیان نداشته باشد، توسعه طلبی های این چنینی، مصلحت سنجی ها، مجوزهایی را صادر خواهد کرد، که لاجرم ظلم و تعدی را به با شعار نجات انسان و به نام خداوند، به همراه دارد، لذا هدف بزرگ حسینیه و مسجد ساختن از بنای دیگران، و تلاش دیگران برای تبدیل ایاصوفیه به کلیسا، تبدیل مسجد بابری به معبد رام و... ما را به انسان هایی تبدیل می کند که، در نهایت "رُحَمای بر خود، و اَشدای بر دیگران" خواهیم بود.
حال آنکه در این دنیا به واقع در نزد کسانی که خود را بالا کشیده اند، و از نزدیکی های دیدگاهِ خالق بدین دنیا نگاه می کنند، اصلا "دیگرانی" وجود ندارند، که بر آنان اَشّد بود، که "بنی آدم اعضای یک پیکرند"، و همه ما انسان هایی هستیم که خداوند فرصت برابر زندگی به ما داده است، اما نمایندگان او بر زمین، این فرصت را در قبال دسته بندی های فکری و آیینی می گیرند، و فرصت زیبای زیست انسانی را، به جهنمی حیوانی تبدیل می کنند.
این است که جناب دکتر کدیور عزیز! که گاهی علم و سخن شما مرا به وجد می آورد، جناب تان راست می گویید و اسلام رحمانی، داروی این زمانه و هر زمانه پر دردی است، و جناب استاد دکتر عبدالکریم سروش هم درست می فرمایند که بزک کردن آنچه در عالم واقع قرن هاست، که خود را به عینه نشان داده است، به آنچه دوست می داریم که باشد. هم درست نیست، و عوام فریبی است.
دوستی و برادری، زیبنده اهل علم، دشمنی آنان، نشان از جمود و انحراف است،
[1] - جناب دکتر عبدالکریم سروش اخیرا مبحثی را طی حدود 20 سخنرانی، تحت عنوان "دین و قدرت" بیان فرمودند، که واکنش هایی را برانگیخته است، و جناب دکتر محسن کدیور نیز پاسخی را به نظریات ایشان تحت عنوان "چالش اسلام و قدرت" طی چهار سخنرانی و پرسش و پاسخ داشته اند. این نامه واکنشی به این گفتارهای ذیقیمت است.
صورت سیلی خورده از شب، زخم هایش تازه است، بوی خاکِ باران خورده اما، نفس را تازه و آسان می کند، گلسنگ ها را به رویش بر می انگیزد، اما در حالیکه تو در فکر پایان این شبی، من از کرانه های پایانش گذشته ام، و به استمرار شبی فکر می کنم، که در صبحش دوباره آغاز می شود، سلسله شب های بی پایان، حکایت غریب خو گرفتن به تاریکیست، که همین، گردش ایام را هم بر نمی تابد، تکثر رنگ ها را نمی پذیرد، غلبه سیاهی را بر تمام رنگ ها، سخت مشتاقست، و هر بودنی را به فیلتر دل سیاه خود می کشد، یکرنگی می خواهد و سکوت؛ چشم را به افق روبرو، باز می خواهد، تا از گذشته بگذرد و به فراموشی اش سپریم، فکر وسوسه گرش را به دور اندازیم، اما در این افق تا چشم کار می کند، سیاهیست، و چشم ها در این امواج سیاه دو دو می زنند، و در انتظار جرقه ایی، سپیدی می جوید، اما درس های در پس افکنده شده، خاک می خورند، و ذهن هم در این همه سیاهی، سیاهی می زاید، و بر ظلمت می افزاید، نور را به فراموشی سپرده ام.
انتظار میان این همه سیاهی، مرا دچار وهم می کند، چراکه رشته های بلند این موج، منتظران نور را هم، عادت به سیاهی و تاریکی می آموزد، تا نوحه سرایی برای نور، خود مجلس گرم نشستن در تاریکی و سیاهی باشد، کورمال کورمال چاله ایی می یابم، تا در واژگانی ساخته شده از ملات نور، اجساد مردگان در سیاهی را، پیچیده به خاکی تیره بسپارم، و من هرگز شرم نمی کنم، که خاک تیره ایی را، بر سپیدی پوشش شهدای انتظار بپاشم، و آنان را به تاریکی گور سیاه شان بسپارم، سرنوشتی که چندی بعد، بر من نیز تکرار خواهد شد.
هنگام دفن شان هم به دنبال دست هایی از نورم، که از خاکی تیره برآیند و در انفجار ظلمت، مظلومان کشته شده در تاریکی را، در آغوش گیرند، اما نه دستی می بینم، نه نوری، و در خیال خود نور را می سازم، حال آنکه غرق در سیاهی ظلمت شب، انعکاسی از نور را تنها در قلبم حس می کنم، نمی دانم این نور نادیده از کجا به درونم راه جسته است، که غرق در تاریکی، بتوانم خیالی از نور بسازم، و نوری مجازی را در گستره ظلمت، ببینم.
نسل ها از ما میان این اقیانوس تاریکی غوطه خورده اند و خواب نور دیدند، و به جستجویش، کوه قاف خلق کردند، و سیمرغ بدانجا فرستادند، تا زالِ سپیدِ قصه های خیالی، رستمی زاید، و از کوه، افق نور بگشاید، اما رستم نیز با دیوان غارهای مخوف تاریکی، در خیال ما جنگید، و هرچند که پیروز شد، اما فارغ از این خیال سازنده ی نور، از نور در زندگی ما خبری نبود و نشد.
تهمینه هم، که عشق روشن رستم بود، به اسارت تاریکی رفت، تا فرزند خلف رستم هم، در دامن ظلمت بزرگ شود، و در خیال ما تعزیه نبرد نور با نور، به سرانجامی دردناک برده شده، تا باز هم شب ادامه یابد، و نور به داغ نور بنشیند، این است که در نبرد خیالین تاریکی با نور نیز، زنجیر سلسله ها را کسی نتوانست قطع کند، و هر بار هم که زنجیرها، به مویی رسید، دست های پرتوان تاریکی، ضحاک وار چنان بر آن دست دادند، که تداوم شب را هرگز پایانی نباشد، و ما همچنان نور را تنها در قلب های خود زنده اش نگه داریم، بی آنکه در آن غرق شویم؛ حال آنکه همواره غرق تاریکی، در گوشه گوشه آسمان تاریک و بی پایان، سوراخ هایی را، به جستجو نشستیم، تا ما را به منبع نور بَرَد، اما آنقدر آن نور کوچک و دور بود، که نه تیرهای آرش کماندار مان بدان رسید، نه نعره های مستانه قدرت نمرود، توانست آن را به زیر کشد.
و من در پای تخت نمرود، با نمرودیان، مغموم، به نظاره رقص تاریکی بودم، که تمام چشمم را پر می کرد، و جایی برای نور نماند، تا همچنان نور تنها در قلبم بماند، نوری که نمی دانم از کجا بدان رخنه کرد، تنها با اشعه های خیالی این نور مانوسم، نوری که تنها در تخیل قدرتمندم، می سازمش، تا شاید روزی صورت ظاهر گیرد، شاید.
دلقک هایمان هم غرق در سیاهی اند، حال آنکه می خواهند بخندانند
دلقک هایمان هم غرق در سیاهی اند، حال آنکه می خواهند بخندانند
تو از کجا به درون قلبم خزیده ایی، ای روزنه نور، من تو را می خواهم و در جستجوی توام
تو از کجا به درون قلبم خزیده ایی، ای روزنه نور، من تو را می خواهم و در جستجوی توام
کرور کرور شهیدان تاریکی را به گورهای سرد و سیاه سپردیم
کرور کرور شهیدان تاریکی را به گورهای سرد و سیاه سپردیم
نور هم به عزای نور نشست آنگاه که سهراب به مصاف پدر رفت
نور هم به عزای نور نشست آنگاه که سهراب به مصاف پدر رفت
با هزار پایه های سست و بی بنیان مرا رو به جلو، با چشم باز نگه داشتند
با هزار پایه های سست و بی بنیان مرا رو به جلو، با چشم باز نگه داشتند
جز حیریتم نیفزود
جز حیریتم نیفزود
ما کاشفان کوچه های بن بستیم پیامبری بفرست تا تنها به ما گوش بسپارد
ما کاشفان کوچه های بن بستیم پیامبری بفرست تا تنها به ما گوش بسپارد
تو برگرد و بر آنچه بر ما رفت نظری دوباره انداز هرچند در قافله تاریکی به پیش می روی
تو برگرد و بر آنچه بر ما رفت نظری دوباره انداز هرچند در قافله تاریکی به پیش می روی
غل و زنجیرم را چنان طراحی کرده اند که فقط به افق خیره شوم، افقی که افق در افق تاریکی است
غل و زنجیرم را چنان طراحی کرده اند که فقط به افق خیره شوم، افقی که افق در افق تاریکی است
مبارزین در جستجوی نور میان تاریکی پرسه می زنند
مبارزین در جستجوی نور میان تاریکی پرسه می زنند
در خیالم راه های روشنی می سازم تا از این تاریکی وهم انگیز بگذرم
در خیالم راه های روشنی می سازم تا از این تاریکی وهم انگیز بگذرم
موج خون کین روزها پنجه به افلاک می زند باد و توفانش ز خودخواهی بلند است و ز کبر
گشت انسان چون خدا، بر جای او، صاحبِ حکم حرمت انسان و خون شد، کُشته زیر موج کبر
هر کسی گوید منم حق، حقِ باقی با من است غیر ما را حرمتی، از مال و جانی نیست بر بنیان کبر
من حقم، او ناحق است، ما حُکمدار سرمدیم سرّ خاموشی ندانم نزد حق، از چیست زین دریای کبر؟!
باد خودخواهی کجا، وز چه جهت آمد به ما کَند بنیاد حق و، بنیان نمود بنیاد کبر
سرِ اسرار خدا رفت از بر ما چون که شد کبر و خودخواهی اساس حق و، مصداقیاب شد اهل کبر
رو تو خود باش و، به خود رس، ای دلیل بی دلیل خونفشان است حلق ها، شد پاره از این تیغِ کبر
روشن است آن نور مطلق، خط کش نور جلیل، در تو گردد روشن آنگه، گشته ایی خالی ز کبر
سال ها گر تو شناور باشی اندر بحر کبر لحظه ایی خود را نیابی، غرق گردد جان تو، در شط کبر
به نظم در آمده در 9 اسفند 1399
جنگ خسارت بار هشت ساله بین ایران و عراق، که عنوان طولانی ترین جنگ قرن بیستم را در جهان به دنبال خود یدک می کشد، نشان از آن دارد که در این جنگ، انگار دیپلماسی در بعد علمی و عملی اش مرده بود، و مذاکره و مذاکره گران در خواب کامل بودند، چرا که نقشی در پایان این جنگ ایفا نکردند تا این صحنه خشم و خشونت پایان گیرد، و تنها وقتی که دیگر هشت سالِ خسارت، کشتار و ویرانی را پشت سر نهادیم، پذیرش قطعنامه 598 توسط امام بر این جنگ طولانی پایان زد، در این بین سیاست و دیپلماسی، سیاستمداران و دیپلمات ها انگار به مرخصی رفته بودند، تا این جنگ در صحنه خون و کشتار بین جنگ آوران دو طرف حل و فصل شود؛ اما همین جنگ لعنتی، که همه به نظاره کشتار و خشونت جاری در صحنه های دلخراش آن نشستند و تنها روندش را دنبال می کردند، از جهاتی برای ما که در آن روزگار رزم حضور یافتیم، خیر و نعمت هایی هم فراهم کرد، که نمی شود و نمی توان از آن چشم پوشید.
در این جنگ که مقتضای حضور ما در آن، برای دفع تجاوز بود و بس، ما را همزمان با دنیای خشن و حیوانی بیرحمی و کشتار انسان ها آشنا کرد، و آن وجه کراهتبارش را با تن و روان خود تجربه کردیم، که در حالت عادی نصیب هر انسانی نمی شود، تجربه ایست دردناک و غم انگیز، اما یگانه و انشاالله تکرار نشدنی، تا خوی کنجکاو انسان جستجوگر را، از این صحنه های خون، کشتار، ویرانی و...، سیراب کند، و همراه با فن آوری های موجود روز، با کاروان نبرد و کشتار آشنا شوی و نامت در لیست کسانی قرار گیرد، که برای امری خاص که همان دفاع از آب و خاک بود، در صف جنگآوران قرار گرفته تا از هم بکشیم، یا کشته شویم و یا پیروز؛ صحنه هایی که در تاریخ بشر همواره تکرار شده، و با این وضع که دیده می شود، در نبود جنبش های قدرتمند ضد جنگ، متاسفانه باز هم تکرار خواهد شد.
رزم آوری که در چنان صحنه هایی حضور داشته است، در همان زمان که در چنین دنیای خشن و بیرحمی از کشتار و جنایت مباح شده، غرق بود، دنیایی از لطافت و زیبایی های معنوی، اخلاقی، انسانی جنگآوران را هم تجربه می کرد، که در زیر پوست جسم و روان این جماعت حاضر برای کشتار حداکثری از انسان هایی که به عنوان دشمن تعریف شده بودند، جریان داشت، لحظه هایی از کمال انسانی را بروز می دادند تا تو با عرفان، که نرم ترین شکل اندیشه انسانی است، آشنا شوی، عرفان و نرم مزاجی، روح تقوا و پرهیزکاری، خدمت به خلق، ایثار از بهترین داشته ها، برای دیگران، و هزار حُسن دیگر، که در چهره مه رویان عاشق تبلور می یابد، تا جنگآوران عرصه کشتار و خشونت، و تو آن را در روح و روان و عمل جنگاورانی مشاهده می کردی، که در این صحنه های دلخراش خشم و خشونت حضور یافته بودند.
نبرد قدرت ها، در زیر پوست جامعه جهانی، دام مهلکی را برای ایرانیان و عراقی ها در افکنده بود، تا زندگی این جنگ آوران در این صحنه های بی مانند از بروز خشم و خشونت، و وجهه حیوانیت انسان، رقم خورده و دو تضاد، خشونت و رحمت در هم، همزمان موج زنند، آری آن رزمنده ایی که بیدرنگ از دشمن خون می ریزد، او را ناکار و تکه تکه می کند و... آنچنان در کنار سلاح آتشین خود، صحنه هایی از رحمت و مهر را می آفریند که تو در این تضاد می مانی، که چگونه می شود چنان انسانی، چنین باشد، و چنین کند.
رزم آورانی بودند که بیشتر از هر چیزی در این دنیا، مدهوش این حال و هوا بودند، و مصرانه خواستار و مفتخر حضور در آن بودند، حضور در صحنه های تاخت و تازِ خشونتبار گلادیاتور وار انسان ها، که در دو جبهه متمایز تعریف شده بودند (خودی – دشمن)، و همزمان، هر دو، مجوز تام و تمام اخلاقی، دینی و عرفی برای کشتار یکدیگر را داشتند، و بی دریغ و بلادرنگ هم، از یکدیگر می کشتند، اما در همان حال انسان هایی بودند که با فاکتور گرفتن این وجهه خشونتبار جنگ و ستیز، در جستجوی اکسیر اخلاق و پرهیزگاری، انسانیت و اخلاق و... حاضر برای تجربه صحنه های خشم و خشونت شوند، تا این عرفان و نرمخویی، و زندگی برادرانه، دوست داشتن های بی پایان، از خود گذشتگی های بی حساب، دوستی های بیمرز، بخشش های بی نظیر، مهر بی پایان و لایتناهی، نور روشن دوستی، از خود گذشتگی برای غیر، خروج از عالم تملق و چاپلوسی و سو استفاده، دل های روانه شده به کوی یار، گذشتن از همه دنیا و تمام لذت هایش و... را حس و تمرین نمایند. فضایی که انگار در جامعه سالم و نرمال و خالی از خشم و خشونت در پشت جبهه وجود نداشت، و به عکس در اینجا ایجاد و به اوج می رسید.
جایی که در یک تناقض عجیب، انسانیت (روح اخلاقی، معنوی و انسانی)، و حیوانیت (روح خشن کشتار و خشونت) را با هم یکجا حس و تجربه می کردیم، و اصلا تناقضی هم در همراهی آن دو نمی دیدم؛ و آنانی که غرق در آرمان خود بودند، همه چیز را از یاد بردند، حتی ضرورت حفظ جان، کسب نفع مادی، ارتقای وضع دنیایی، خانواده، شهر، دوستان، آینده، زندگی، سلامت و... به همه پشت پا زدند، تا در مسابقه خوب بودن در بین خود، و سخت گیری و تهور در برابر دشمن از هم پیشی گیرند.
آری این نقطه و این وجه از جنگ، یک نعمت بود، چرا که جزیره ایی انسانی در میان آن همه خون و آتش و ویرانی تشکیل داد، تا انسانیت، اخلاق، نرم خویی و عرفان در میان امواجی از وجه حیوانی انسان (در خشونت و کشتار) بروز و ظهور خاص و وسیع یابد، خشت خشت این جامعه خاص، را رزمندگانی تشکیل می دادند که فارغ از وضعیت مالی، علمی، خانوادگی، نژادی، نام و نشان و... گردهم آمده بودند تا شرایط خاص و کم نظیری را رقم زنند.
آن روزهای سخت و تکان دهنده، که سخنی از این نبود که اهل کجایی و...، و ما را لباس، فرهنگ، هدف و... مشترکی به هم تنیده بود، چند تا از دوستان اهل شهر باستانی بسطام، شهر عرفان و عمق معرفت، و زادگاه عارف نامی ایران و جهان، جناب بایزید بسطامی، با ما همرزم بودند، که هر کدام شان را که یاد می آورم، جز خیر و خوبی به ذهنم نمی آید، آنانی که به مزاح گاه خود را "پیازخور" خطاب می کردند، در حالی که بیشتر از پیاز، بسطام شان به "بایزید بسطامی" شهره است و گیلاس های بهاری اش، زردآلوهای تابستانی اش، و گستره ایی از میوه های مختلف از سیب های تو سرخ گرفته تا گلابی و... که آن را شهره شهر و آفاق کرده است.
از جناب مسعود نوروزی که خود تیکه ایی از بهشت است، و این مرد نمونه ایی بارز از مردان خداست، تا سید رضای حسینی عزیز، که حالات او را در کشاکش روزهای سخت و تکان دهنده صحنه های کشتار و خون و دود در عملیات کربلای 4 و 5 ، هرگز فراموش نمی کنم، و دوست عزیزم جناب غیاث الدین که تقریبا هم سن و سال خودم بود، و اکنون زیبایی قلب و چهره مهربانش را به یاد دارم، ولی این روزها دیگر اسم کوچکش را به فراموشی سپرده ام، و دوستان دیگر اهل بسطام همچون محمود حاج قاسمی که ما را در آن شب های خاطره انگیز و بروز آن تضادهای عجیب، همراه قدرتمند بود.
اما این همه را گفتم، تا که بروم سراغ محمود حاج قاسمی، که در 30 بهمن 1399 در حالی که در جستجوی پیکر بازمانده از همرزمان شهیدش، در مناطق عملیاتی این جنگ خسارت بار و طولانی بود، با مین های بازمانده از آن برخورد کرد، و دهه ها بعد جنگ، کاروان کشتار را زمینگیر شده را، او و دوست دیگرش دوباره با پای نهادن بر یک مین، به راهش انداختند، و با این شهادت دوباره یاد و خاطره آن روزهای خشن مملو از ایثارها، از خود گذشتگی ها، روح لطیف فدا کردن خود برای دیگران و... را در ذهن ما تازه کردند؛ محمود حاج قاسمی از کسانی بود که با تشکیل تیپ 12 قائم، و جدایی جنگ آوران داوطلب اهل استان سمنان، از تیپ 21 امام رضا (مشترک با استان خراسان)، بعد از عملیات والفجر 8، از نیروهای فعال در گردان های رزمی اعزامی از شاهرود، جدا شد و به جمع ما، در واحد اطلاعات و عملیات این تیپ پیوست، تا استخوان بندی ستادی این تیپِ مختص استان سمنان، شکل گیرد، و تا آخر جنگ هم این یگان رزمی را سکوی نبرد خود، قرار دهیم.
شهید محمود حاج قاسمی در آن روزها، قشر میانسال جنگآوران حاضر را تشکیل می داد، و با حدود 20 سال سن، قسمت میانی، بدنه فربه حاضر در جنگ بودند، که عمده بار جنگ را به دوش می کشیدند، و در مقایسه با امثال ما که در سنین نوجوانی و 15 سال سن بیشتر نداشتیم، امید جنگ و جنگجویان بودند، چرا که از این سن و سال بالاتر به جمع فرماندهان می پیوستند، و از این سن به پایین هم که ما بودیم، که قاعدتا باید با یکی از آنها جفت و جور و همراه می شدیم، تا بخشی از کار را در کنار، و به کمک آنان پوشش دهیم، لذا وقتی تیم های شناسایی تشکیل می شد، بدنه قدرتمند این تیم ها را امثال محمود حاج قاسمی شکل می دادند، که هم به لحاظ جسمی قد بلند و رشیدی داشت، و هم به لحاظ سنی در بین ما سن ایدال تری را برای جنگ دارا بود، و ما بواقع دوره کارآموزی جنگ را طی می کردیم، تا در صورت ادامه جنگ، جا پرکن آنها باشیم، و کادرهای آینده جنگ را تامین کنیم.
با شهید محمود حاج قاسمی در کربلای 4 و 5 ، مرصاد و... همرزم بودیم، او تا آخر عمر بسیجی (داوطلب) ماند، و ارتباطش را با جنگ و... قطع نکرد و نهایتا هم در جستجوی اجساد پاک یاران شهیدش، در حالیکه در منطقه زرباطیه عراق، میان خاک های سفت شده از گذشت بیش از سه دهه از آن جنگ خسارت بار، به دنبال نشانه ایی بود، تا جسد شهیدی را بیابد و چشم خانواده ایی را از راه بی بازگشت عزیز شهیدش بردارد، خود نیز به شهادت رسید، آری هنوز مین هایی که در جنگ، برای کشتار همدیگر کاشتیم، از ما کشتار می کنند.
این شهید بزرگوار مدتی را هم در راستای نبرد با داعش، که اوج بروز ظلم، خشونت و ترور، در بین نحله های فکری اسلامی اند، در سوریه گذراند، آنجا نیز مجروح شد، اما ماند و از آن صحنه نیز جان به سلامت برد، تا مین های باقی مانده از میراث روزهای خون و دود و کشتار جنگ هشت ساله، که هنوز از مردم ما و عراق قربانی می گیرد، او را با صفحه آخر زندگی اش، روبرو کند. روح و روانش شاد باد.
یک سال قبل، تقریبا در همین روزها، ایشان دست به قلم شد، و وصیت نامه ایی نوشته است که بدین شرح می باشد :
بسمه تعالی
این وصیت نامه را در مورخ 3/10/98 می نویسم، بار دیگر خداوند بر ما منت نهاد و دوباره برای کشف و جستجوی پیکر پاک شهدا دعوت کرد. شهدای بزرگواری که رشید و بلند قامت بوده و هم روح بزرگی داشته اند و امروز می روند به فراموشی سپرده شوند، شهدایی که در خاک عراق با دستانی بسته و پاها بسته همین جاها زنده دفن شدند تا شما زنده بمانید و زندگی کنید. قامت بزرگی داشتند، قامت خود را کوچک کردند تا شما بلند قامت زندگی کنید، نگویید چهارتا استخوان، همه ماها بعد از مرگ همین چهار استخوان می شویم، اما آنها کجا و ما کجا، مسئولین بدانند اگر چنان کنید هم این دنیا و هم آن دنیا جواب این عزیزان را خواهید داد. مردم همیشه دین خود را به اسلام و رهبری و این آب و خاک ادا کرده اند. امروز که من شاید بتوانم خانواده ایی را که سال های سال چشم اشکبار فرزندش است از چشم اشکباری رها سازم، نه احتیاج به مال دنیا دارم و نه پست و مقام و جایگاه دولت دارم، همه آنهایی که درباره من حرفی از روی ناآگاهی می زنند می بخشم، من شغل آزاد دارم و پیمانکار در ذوب آهن شاهرود هستم و کشاورزی بیش نبوده و نیستم. همیشه قصدم خدمت در حد توانم به مردم مملکتم بوده، اگر خداوند از من قبول کند، در ضمن به دوستانم هم عرض می کنم اگر امکان داشت مرا داخل حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) قرار دهید و زیارت عاشورای امام حسین (ع) قرائت کنید، شاید امام حسین از سر لطف واسطه بین من و خدا شود و مرا خداوند از قصورهایی که داشته ام ببخشد. من از همه دوستان آشنایان فامیل ها و برادران هیات طلب عفو و بخشش دارم، انشالله شماها هم مرا ببخشید، همگی آقبت (عاقبت) بخیر شویم.
امضا
30/10/98
الحقیر محمود حاج قاسمی
تصویری از شهید محمود حاج قاسمی چند سال قبل
تصویری از شهید محمود حاج قاسمی چند سال قبل
تصویری از شهید محمود حاج قاسمی زمانی که با هم در جنگ همرزم بود
تصویری از شهید محمود حاج قاسمی زمانی که با هم در جنگ همرزم بود
از چپ نفر اول شهید محمود حاج قاسمی
از چپ نفر اول شهید محمود حاج قاسمی
تصویری از شهید محمود حاج قاسمی زمان جنگ - از راست نفر دوم
تصویری از شهید محمود حاج قاسمی زمان جنگ - از راست نفر دوم
گذراندن دوران نقاهت در مجروحیت حاصل از نبرد با داعش
گذراندن دوران نقاهت در مجروحیت حاصل از نبرد با داعش
زمانی که در سوریه با داعش در نبرد بود
زمانی که در سوریه با داعش در نبرد بود
دو شهید در یک قاب
دو شهید در یک قاب
دو تا محمود حاج قاسمی که هر دو شهید شدند و دوست همرزمم فرزاد نظری نفر سمت چپ
دو تا محمود حاج قاسمی که هر دو شهید شدند و دوست همرزمم فرزاد نظری نفر سمت چپ
شهید رضا نادری و محمود حاج قاسمی هر دو همرزم بودند
شهید رضا نادری و محمود حاج قاسمی هر دو همرزم بودند
یک مین دو شهید
یک مین دو شهید
در مسیر راهپیمایی اربعین
در مسیر راهپیمایی اربعین
آخرین سفر، به سوی ابدیت
آخرین سفر، به سوی ابدیت
پیام فرمانده سپاه سردار حسین سلامی به مناسبت این شهادت
پیام فرمانده سپاه سردار حسین سلامی به مناسبت این شهادت
محمود حاج قاسمی آن موقع که در جنگ هشت ساله بود
محمود حاج قاسمی آن موقع که در جنگ هشت ساله بود
اعلامیه مراسم وداع
اعلامیه مراسم وداع
نفر وسط شهید محمود حاج قاسمی
نفر وسط شهید محمود حاج قاسمی
پیام سرتیپ کیومرث حیدری فرمانده محور مرزی ارتش به مناسبت این شهادت
پیام سرتیپ کیومرث حیدری فرمانده محور مرزی ارتش به مناسبت این شهادت
شهید رضا نادری و شهید محمود حاج قاسمی
شهید رضا نادری و شهید محمود حاج قاسمی
شهید محمود حاج قاسمی در جستجوی نشانه ایی از شهدا در مناطق تفحص
شهید محمود حاج قاسمی در جستجوی نشانه ایی از شهدا در مناطق تفحص
وصیت نامه شهید محمود حاج قاسمی در سال 1398
وصیت نامه شهید محمود حاج قاسمی در سال 1398
سیاست یک خانم شاهرودی برای روز مرد
حاج آقای خودوم! قوربونت بروم، راستشه بُخوایی، واسه روز مرد، بِرفتوم واست گُل بِخروم بِدیوم که تو خودت خوشکلتر از هر گُلی، پَ گُل که هِنتانستُم واختت بِگیروم
هُخواستوم واست ساعت بگیروم، بدیوم تپشای قلبت، ثانیه شمار زندگی مُنُ تویه، پ ساعت هم هنتانوم واختت بگیروم چون به دردت هنخوره
هخواستوم واختت کت و شلوار بخروم، گفتم ماااشاااالله، این قد و بالای رعنا اگه کت و شلوار دِکُونه به تنش که، دُخترکُش هُومباشه، اونوقت این آخر عمری بروم واخته خودم وِثنی بیَروم؟!
هخواستوم ادکلون واستانوم، بِدیوم تُو وجودت معطر به عطر عشقهِ مُنه، پَ اُدکلن هُخایی چکار؟!
جورابَم که اصلا روم هنمباشه،
بِگُوم واخته شُووِرُم، تاج سروم برفتوم جوراب بگتوم؟!
خلاصه آخرش بدیوم بهترین کار اینه که هزینه ش بِرِوم یَه دُو دَست لُباس واسه خودوم بِخِروم، تو ببینی کیف کنی حظ بُبُری
یک خانم شاهرودی میره سر قبر شوهرش و با گریه و زاری میگه:
نِگا!
مَندَسن (محمد حسن) که لُباس نداره،
مَندَلی (محمد علی) هم که کوش نداره،
منیژه هم که جُهاز نداره،
مِن با این هانالیدای دپلیقیده که واختِم بِشتی و بِرفتی، چوکار کونوم؟!
شب شوهره به خوابش می آید و می گوید:
چی شی هِنگی ضعیفه! مگِه مِنه بِفرِستیی آنتالیا خرید؟!
مِثِ اینکه مِن بُمُردُما، زیر ده خِروار خاک مِنِ بشتین، یادت برفته؟!
عوض اینکه بیایی فاتحه یی بُخانی، به منِ گور به گورِ زیر تخت لحد مانده، دست اِز سِرم ور هنندارین، اینجه هم از دستتون اَمُون ندارم.
سال ها، خاموشی ام [1] درد و فغانم را فُزود درد را درمان ندیدم، خاموشیست درمان ما؟!
بهر ما درد و فغان تقدیر کردست آن حَکیم؟! حُکم حِکمت را بُود دارو! درمانست اینکخواه ما
حکم بر خاموشی زدند، زین سوختن های بزرگ لیک درمانی نشد، از این سکوت بر کام ما
شب شده طولانیُ، شب شکاران بیش ز پیش شب به شب پروانه بر آتش شدُ، تاریک گشت امید ما
خاموشی بر دردِ بیدرمان، خود حیرانی است اندر این حیرانیِ حیرانکده، نابود گشت امید ما
چشم در چشم افق، با دود و آتش شد مصاف چشم گریان، دود و دم بیداد کرد بر روی ما
دیده خونبار است از داغِ همه دل سوخته گان در سحرگاهان، سکوت و درد کرد خاموش باز امید ما
شمع و پروانه کنار هم نیایند، چون به صلح هر دو را سوختن بُود تقدیر، یا که این تقدیر ما؟!
رو تو بشکن این سکوت از سوختن های مُدام تا که پایانی پذیرد، سوختن از کامُ هم، از بام ما
به نظم درآمده در 4 اسفند ماه 1399
[1] - این نظم نوشته را در پاسخ به بیتی از ابیات خانم مخفی بدخشی (۱۲۵۵ – ۱۳۴۲) خورشیدی اهل فیضآباد استان بدخشان افغانستان، تحت عنوان"در طریق سوختن خاموش چون پروانه باش" سرودم، نام این شاعر بزرگوار پارسیگوی خراسانی که در این سوی آمودریا می زیسته است، سید نسب، بیگم نسب، پاچاجان بود، که با نام هنری مَخفی بَدَخشی شعر می گفت. ایشان دانش عمومی خود را بهگونه ایی مخفی و به دور از نظر سیاسیون وقت، و بزرگان و آگاهان خانواده خویش فرا گرفت. ایشان هم عصر با شاعر نامدار ایرانی خانم فروغ فرخزاد است. نیاکانش از امیران محلی بدخشان بودند و در روزگار امیر عبدالرحمن خان از بدخشان به قندهار تبعید، و در شانزده سالگی سرودن را آغاز کرد. بیشترین اشعارش را در محله قره قوزی آرگو سروده، ازدواج نکرد و بیشتر عمرش را در حالت تبعید سیاسی در شهرهای کابل و قندهار به سر برد. او دختر میر محمود شاه بدخشی (میر محمود عاجز) بود که او نیز شاعر و کتابی هم به نام "چارباغ" بدو منسوب است که اینک در دست نیست. برادران مخفی، همچون میر محمد غمگین و میر سهراب سودا هم، شاعر بودند.آثار او زیر عنوان "لعلپارهها" در مجله "کابل" به چاپ رسیدهاست. پارک مخصوص خانم ها و دبیرستانی در بدخشان نیز به این بزرگوار نام گذاری شده است. روحش شاد و روانش در کنار بزرگان اهل ادب پارسی در آرامش باد.
دردهای ایران و ایرانیان، از زخم های کهنه ایی است که ریشه در تاریخی از تحولات و حوادث دوران که بر این مردم دیرپای و باستانی گذشته است، دارد، اما آنان همواره در صدد التیام این زخم ها و رهایی از این نقصان بوده اند، گرچه دو عامل درونی و برونی، همواره روند حرکت آنان را بسوی رهایی، سد نموده، ناکام، متوقف و یا به تاخیر انداخته است؛ اما این خواست تاریخی و دیرپای، در رگ و پیوند ایران و ایرانیان باقیست و هر از چندی، به خیزش های بزرگی منجر می شود، که ناشی از خودآگاهی آنان از مشکلات دیرپای شان می باشد. مشکل مهم و تاریخی ایرانیان که آنان را متوقف کرده، تا همواره درجا بزنند و تماشگر رشد و تعالی دیگران باشند، استبداد دیرپای، و رعیت پنداری مردم، توسط حاکمان آنان، در طول تاریخ بوده است، که با کم و کاست و شدت و ضعف در تطور تاریخی این مردم، در سلسله های مختلف، می توان آنرا دید، حال آنکه رقیب اصلی روم - یونانی آنان، از تاریخ باستان خود را یافت، با کلمه "جمهوری" و داشتن "پارلمان" و به نوعی گردن نهادن به"رای مردم" و یا نمایندگان آنان، با شدت و ضعف آشنا شد، و پیش آمد، و پیش رفت، اما ایرانیان همچنان در روند سابق فریز و یخ زده، در سرزمین خود، نظاره گر تمدید حاکمیت استبداد زده خود بودند.
موضوع اتصال دل این مردم به آسمان ها، و جستجوی بی پایان آنان برای جلب نظر و خشنودی خداوندگارشان در دل دوران های مختلف تاریخ ایران، که ریشه در تاریخ تفکر و اجتماع آنان دارد، متاسفانه (این پتانسیل بزرگ) مورد سو استفاده حکام آنان قرار گرفته، تا سوار بر موج این حساسیت قلبی و قدرتمند، و خداطلبی های بی پایان، سردمداران ایران خود را عامل اتصال بین آسمان و زمین معرفی، و جایگاه خود را در آنجا تعریف، و قرار دهند، و در نقش اتصال دهنده، خود و منش مستبدانه اشان را بر این مردم آزادیخواه، تحمیل و تمدید کنند.
شدت اعتقاد این مردم به نیروهای مافوق طبیعت، و نقشی که از سوی آسمان در زندگی خود تلقی کرده اند، باعث شده، که همواره مجبور یا متقاعد به پذیرش این واسطه اتصال ها شده، و گاه با جان و دل، بزعم خود در روند این اتصال، به حکام خود کمک کنند، لذا سیستم استبدادی حکام، که تحت عناوین واسطه فیض الهی، یا سایه خدا بر زمین، یا ذل الله تصور و معرفی شدند، همواره توسط خود مردم تحکیم و تقویت شده، و این است که استبداد به قدمت اجتماع و جامعه ایرانی، دیرپا، ریشه دار، محکم و باستانی است.
به رغم این، مشکل استبداد و مستبدین که همواره خود را واسطه آسمان و زمین جا زده اند، این بود که در تصور و اعتقاد ایرانیان، خداوند مظهر نیکی، نور و مهر بوده است، حال آنکه حاکمان شان همواره در چهره اصلی خود، از چنین خصوصیات خداوندی خالی و مبرا بودند، و همین باعث می گردید، تا با بروز خصوصیات ذاتی این موجودات زمینی، که نقش اتصال دهنده به عالم نیکی و نور و مهر را قصد داشتند بازی کنند، به زودی ماهیت متضاد خود و آسمان و آسمانیان را برملا کرده، دور باطل قیام، و ابتلای مجدد، و اعتماد و سلب اعتماد این مردم، به حکام شان ادامه یابد، این است که جامعه ایران یک جامعه اصلاح طلب دائم، متغیر و در آشوبِ نوسانِ رسیدن و مبتلا شدنِ دوباره بماند.
از نهضت مزدک و مانی در دوره باستان، تا خیزش بابک خرم دین، یعقوب لیس صفار، ابومسلم خراسانی، قیام بردگان، حسن صباح و... تا نهضت مشروطیت و متعاقب آن انقلاب 57 و...، همه و همه جریان تقابلیست بین مستبدین حاکم بر این سرزمین و مردمی که زیر پای حاکمان زمینیِ مستبد له شدند، مردمی که آزادی و رهایی از استبداد را می طلبیدند، لذا همواره بعد از هر قیامی و آمدن حاکمی دیگر، سوال تکراری آنان این بود که، "پس چرا این شد؟!!" و این سوال از آنجا نشات می گرفت، که حاکم و ایدئولوژی حاکمیتِ بر خود را، در تناقض با تصور خود از حاکمیت و زندگی خدایی می یافتند، و حال آنکه هر بار که می برخواستند، بنیادی را در هم می کوبیدند، و بنیادی نو در می انداختند و اختیار سروری خود را به فردی از افراد خود محول می کردند، انتظار داشتند، همانگونه که خداوند در آسمان با قوانین خود، دنیا را به نظم و نسق خاصی بر اساس عدالت، نور، نیکی، مهر و... راه می برد، این اتصال دهندگان آسمان به زمین هم، همین کنند، ولی نکردند و یا کردند و به زودی به ذات اصلی خود یعنی خودرایی و رعیت پنداری ولی نعمتان بازگشتند و داستان غم انگیز نسل های نابود شده، در این انتظار و تصور، ادامه یافت.
از این تاریخ بلند که بگذریم، گفتمان انقلاب و انقلابیون متعدد و متکثر که حول ارزش های ملی، انسانی و عدالت خواهی، آزادی طلبی و حق طلبی اسلامی گردهم آمده بودند، تا علیه شاهنشاهی و حاکمیت فردی خاندان پهلوی بخروشند، و ویرانش نمایند، سخن از آزادی و رهایی از بند حاکمیت فردی، تسلسل خاندانی، گسترش عدالت، دوری از فساد همه جانبه، مسدود نمودن راه غارت و چپاول ثروت کشور توسط عده ایی عمال داخلی و خارجی، استقلال و عدم وابستگی به غیر، حاکمیت مردم و در راس قرار گرفتن رای و نظر آنان، ولی نعمت بودن مردم و این که پدران نمی توانند برای فرزندان خود تصمیم تعیین سرنوشت بگیرند، عدالت علوی، مهر مصطفوی، جمهوری و آقایی مردم، خدمت بی منت، دوری از تکبر و خودرایی، زدودن آثار فقر، فرو نشاندن عطش قدرت قدرتمداران، به زیر کشیدن قلدران و کسانی که بر مردم مسلط شده بودند و نمی شد کنارشان گذاشت، قطع دست کسانی که برای قانون مستدل مشروطیت اعتباری قایل نبودند، شکستن گردن گردنکشان، پر کردن چاله های عمیق فقر ناشی از بیش برخورداری ها، برابری در برابر قانون از حاکم تا رعیت و محکوم، از هم پاشیدن باندهای قدرت و ثروت، شکستن هیمنه ظلم ظالمان، داشتن خوی و منش آزادیخواهی حسینی، رهایی از استبداد، وجود احزاب و آرای متکثر در مقابل شیوه تکحزبی و تک قرائتی، حزب رستاخیز وابسته به قدرت اول کشور، پایان تحمیل و زورگویی نظامیان و قوای امنیتی تحت حاکمیت شاه، سد نمودن راه اعمال ظلم و زور توسط قوای حاکمیتی، و بسیاری از ارزش های دیگر که در شعار و شعور این ملت یکپارچه شده، موج می زد.
اما وقوع درگیری های شدید بین مبارزین متکثر و شعبه شعبه شده بعد از پیروزی، و متعاقب آن بروز جنگ هشت ساله خسارت بار و ویرانگری که کشور و انقلاب را در ده سال طلایی، مهم و سرنوشت ساز اول، به خود مشغول کرد، سال هایی که باید تمام این شعارها محقق می شد، تا همه مردم ایران بروز عینی تغییر را از شرایط قبل از انقلاب، و انتقال به بعد از پیروزی را ببینند، اما این دو واقعه مهم، و مسایل دردناک دیگر، روند تغییر را به تاخیر انداخت و نهایتا به محاق مصلحت و لحاظ شرایط حساسی برد، که هرگز این شرایط حساس و مصلحت های پس آن، به پایان نرسید، و در این روند نیز مشکل دو چندان شد، و متاسفانه با قدرتگیری قدم به قدم جریان راست و محافظه کاری که، بر حفظ شرایط موجود، مصرانه پای می فشرد، و از تغییر و خواست تغییر و اصلاح جلوگیری می کرد، و به صورت خزنده و مداوم، گفتمان انقلاب و حتی انقلابیون را به حاشیه می برد، و گفتمان جدیدی را در کشور رواج می داد، که در ذیل شرایط جدید گفتمانی، اینک سخن گفتن از آزادی بیان و احزاب و...، به لیبرال و غربگرا بودن، متهم می شد، و اصولی که حول گفتمان ناظر بر محور بودن حقوق مردم در گفتمان انقلاب، شکل گرفته بود را، به محور قرار گرفتن حقوق حاکم، قلب و تغییر جهت داد، و لذا نهادها و افراد منصوب هر روز قدرتمندتر و در مقابل نهادها و افراد منتخب مردم، به منفورترین ها نزد خود مردم تبدیل شدند.
به طوری که منتخبان مردم، در روند تاریخی این انقلاب اکنون چندان آبرودار نیستند، چراکه تمام ناکارآمدی و مشکلات موجود کشور و مردم، به عملکرد، تفکر و شخصیت آنان گرده زده شد، و نهایتا زیر تیغ نظارت استصوابی، مجلس ملی در ممیزی های حاکمیتی به دست نظامیان و افراد مورد نظر اصولگرایان، که اکنون دیگر راست و محافظه کار نامیده نمی شود، بلکه خود را جریان اصولگرایی معرفی می کنند، سپرده شد، ریاست جمهوری که جایگاه والایی در قانون اساسی دارد، و به لحاظ قانونی مهمترین رکن جمهوریت، و لابد پاسدار حقوق مردم است، به یکی از سران قوا، و رییس قوه اجرا، تبدیل و مضمحل گردید، و به رغم این تنزل جایگاه و قدرت، شانه هایش اکنون زیر فشار اتهام و مسبّبیت تمام ناکارآمدی سیستم، ایدئولوژی و عملکرد نظام قرار داده شد، تا بر دوش نحیف او (به واسطه نداشتن ابزار و قدرت تغییر) نهاده شود و اینچنین ماهیت جمهوریت و وجهه عینی آن، ناکارآمد و منفور نمایش داده شود، و در روند تسلط دائمی که گفتمان اصولگرایان بر نهادها و روند تبلیغات کشور دارند، اگر گفتمان حاکم، شرایط را مناسب، و مصلحت بداند، به لحاظ حجم تبلیغاتی که در جریان است، می توانند رییس جمهور را به خاطر همه مشکلات موجود، محاکمه و به جای خطای همه آقایان، ناکارآمدی سیستم، تفکر و عمل آنان، مجازات کرده، و آب هم از آب تکان نخورد.
این چنین است که گفتمان انقلابی در یک دوره 40 ساله، به گفتمان اصولگرایی که در تفکر، ایدئولوژی و شعار تناسبی با تفکر انقلاب و انقلابیون اصیل نداشته و ندارد، تغییر ریل و ماهیت داده، و جایگزین آن گردید، تا سکاندار تصمیم سازی، تبلیغات، نهاد سازی، سیاست گذاری، جریان سازی، ریل گذاری حاکمیتی و روند ثابت سیاست حاکمیتی گردیده، و دگردیسی گفتمان انقلاب، به گفتمان اصولگرایی، شکل و صورت عینی و عملی به خود گیرد، تا امروز گفتمان اصولگرایی همان گفتمان انقلابی تصور و تلقین شود، و روند کشور بر اساس آن راهبری و هدایت گردد. این ظلم و خیانت بزرگی است که جریان راست و اصولگرایان در حق انقلاب و اهداف آن مرتکب شدند و روند را از مجرای اصلی اش خارج و در راه و روش خود جاری نمودند.
تازیانه استبداد تن جامعه ما را همواره خونین نگه داشته است
تازیانه استبداد تن جامعه ما را همواره خونین نگه داشته است
چه بزرگ حکیمی بود زکریای رازی که از خدمت به انسان گفت و اولویت آن
چه بزرگ حکیمی بود زکریای رازی که از خدمت به انسان گفت و اولویت آن
چرخ های استبداد بر بدن تک تک جامعه به پیش می رود
چرخ های استبداد بر بدن تک تک جامعه به پیش می رود
مستبدین حتی چنگیز شمشیر خود را از ناحیه خدا می دانستند
مستبدین حتی چنگیز شمشیر خود را از ناحیه خدا می دانستند
استبداد دردی است که تمام بدن ایران از آن زخمی است
استبداد دردی است که تمام بدن ایران از آن زخمی است
وطن فروشان هم در استمرار استبداد پیشرو هستند
وطن فروشان هم در استمرار استبداد پیشرو هستند
انقلابیون اصیل در هزار توی معادلات بعد از پیروزی گم شدند
انقلابیون اصیل در هزار توی معادلات بعد از پیروزی گم شدند
راه های منتهی به استبداد و مستبدین را ما خود باز نگه می داریم
راه های منتهی به استبداد و مستبدین را ما خود باز نگه می داریم
بعضی از دست مستبدین حاکم بر خود به خدا شکایت می برند
بعضی از دست مستبدین حاکم بر خود به خدا شکایت می برند
جنایات مستبدین توسط رسانه هایی ثبت و تبلیغ می شود که کارگزارانش از خود ما هستند
جنایات مستبدین توسط رسانه هایی ثبت و تبلیغ می شود که کارگزارانش از خود ما هستند
بعضی از ما بر دیکتاتورها و مستبد گذشته گریانیم در حالی که آثارش بر تن ماست
بعضی از ما بر دیکتاتورها و مستبد گذشته گریانیم در حالی که آثارش بر تن ماست
مجسمه بر زمین مانده استبداد را همواره خود ما به کهکشان غرور می بریم
مجسمه بر زمین مانده استبداد را همواره خود ما به کهکشان غرور می بریم
شکم بزرگ مستبدین را همیشه عده ایی از خود ما صاف و مستحکم نگه می دارند
شکم بزرگ مستبدین را همیشه عده ایی از خود ما صاف و مستحکم نگه می دارند
گروه هایی مختلف انسانی که مشت می شوند و مستبدی را به نفع دیگری می کوبند تا دور باطل استبداد برقرار بماند
گروه هایی مختلف انسانی که مشت می شوند و مستبدی را به نفع دیگری می کوبند تا دور باطل استبداد برقرار بماند
پادشاه دختر زیبایی با خواستگاران فراوان داشت، شرط گذاشت که "دختر را به کسی خواهم داد که شجاعت عبور با شنا از استخر پر از تمساح را داشته باشد؛" جوانان بسیاری از همسری دختر شاه صرف نظر کردند، و بسیاری نیز طعمه تمساح ها شدند، تنها یک جوان ماند، که ادعا می کرد، از شهری آمده که مردمش از هیچ نمی ترسند، و شجاعانه به آب زد، با تمساح ها جنگید و سالم از آب بیرون آمد. پادشاه مبهوت از این شجاعت، می خواست دخترش را بدآن جوان بسپارد، که جوان دست پس کشید و به پادشاه گفت: "دختر واخته خودت، فقط خواستوم ثابت کونم، وچه شارودم، اونم مال پشت بسطوم، همین."
پادشاه که اشک در چشمانش حلقه زده بود، با بغض گفت: "الان زردآلو خوب در شاهرود کیلویی چند؟
پسرک پاسخ داد : هنوز زردآلو نبیه، زنگلاچویه دایی!!!
مکالمه تلفنی اکثر بانوان شاهرودی تو این روزها:
خُویار رب وانستاندی امسال؟
چِره، اتفاقا گوجه از بسطوم بِگتُوم
چقدر رب هادییه؟!
عیارش خُب بِه جونوم.
انواع خوشامدگویی زنان به شوهرانشان:
زن تهرانی: سلام عشق من
زن آذری: خوش گلدین
زن کُرد: خوش آتی آقا
زن شاهرودی: ایبو! چُنقُذه زود بیامیی! مِن هنو دیکله مه تموم نکردوم!
واکنش خانوما به عطسه شوهرشون توی شهرهاى مختلف !
اصفهان : عااااافيِت باشِد آقا...
قم : خيره انشالله حاج آقا...
تهران : عافيت باشه گلم، نکنه چاییدی...؟
شاهرود: یامووون! دلوم برخت!!!
کمک به نیازمندان - طنز شاهرودی
اِمرو برفتوم نماز جماعت مِچِّد محلِما، بعد اِز اینکه نماز تُموم هابه، یَه صُندوقی اِز خیریه بیاردن و لاوَلا مردم دور هِندایَن!
به محض اینکه صُندوق به مِن بِرِسی، یَه دانه هزاری اِز جیبوم در کردوم، بِنداختوم مینِ صُندوق.
بعد اِز چند لحظه، پشت سِریم بِزّه رو شانه م، و یَه بَنچه پول بهم هادّه، بندازوم مین صُندوق...
مِن هم اِز هم جُداشون کِردوم
چهارتا تراول ۵۰ تومِنی..
۱۰ تا ده هزار تومِنی..
چند تا هُم ۵ تومِنی..
خلاصه بعد اِز اینکه همه یه بِنداختُم وِرگِردیوم گفتومش که، دایی قُبول باشه
بهم گفت: اِز شما قُبول باشه، دایی جُن
پول خودت بِه
اینارِ وختی هزار تومِنیه در کِردی اِز مین جیبت بییِفتی
رام کردن بچه به سبک خارجی ها:
اوه مای دییر
مامى ایز هیر
مامى لاوز یو
رام کردن بچه ها به سبک شاهرودی ها :
هاپو بیا بُبُرِش !
لولو خُرخُره! بیا هرکی گریه هُنکنه بُخُرِش!
اِنقد جیغ جیغ کُن تا جُون هادنی، دپلقیده!
ساکت هُمباشی یا بدُمت نُونِ خُشکی بُبُرِت
هانالیده، مَگه خِفه هُومباشه
منبع : @shahroodnegar
شدم کنون خودِ آتش، از چه باز سوزانم
کنار آتشمُ، دمادم ز شعله سوزانم شدم کنون خودِ آتش، از چه باز سوزانم؟!
میان آتشم و، غرق در خیال رهایی، چه سوزنده خیالیست، این خیال سوزانم
دوا نکرد دلِ شمع را، سوختنِ پرِ پروانه کنون به دلفریبی شعله های شمع سوزانم
نفیر ناله ام، نسوخت دلِ شمع را، به شب سکوت چاره نکرد، ز سوز ناله سوزانم
شب است و، تاریکی و، خطر در کمین دلم قسم به صبح، کزین شب ظلمانیم گریزانم
چشیده ام روز را، به نورِ پرتوافکنِ صبح، به لمحه ایی به شب افتادم و، باز سوزانم
دمید صبحِ امید، به شاخه های درختِ دلم به نیم نارسیده، خزان شد، بدین خزان سوزانم
تو ای طلیعه دارِ صبحِ بیکسان غریب غریب نواز باش، بدین شامِ ناتمامِ سوزانم
تمام کن تو سلسله شب های بی پایان تاریکی تمام کن تو شب های بی صبحِ شامِ سوزانم،
به نظم در آمده در 24/دیماه/1399









