اما آقا اسماعیل! چرا تن خود را به آتش سپردی
  •  

08 تیر 1400
Author :  
اسماعیل خویی - انقلابی دیروز

 

شعرا، نویسندگان، و دیگر هنرمندان این مرز و بوم، فارغ از نوع اندیشه سیاسی یا دینی خاص خود، عموما زبان مردم بی تریبون خود می باشند، که درد، شادی و یا غم، و حتی افکار، فلسفه زندگی و مرگ مردم خود را ثبت، و در تاریخ ادب کشورشان درج می کنند، از این روست که آثار به جای مانده از آنان، منبع بسیاری از اهل تحقیق، برای درک دوره ها، و مردمی است که در آن زیسته اند، چرا که نگاه هنرمندان به پدیده ها، معمولا جامع ترین، ظریف ترین و گویاترین و نزدیک ترین هاست، چرا که هنرمندان آنچه چشم ها و گوش های شان می بینند، و می شنود را، به خوبی می توانند درک، و شرح و توصیف کرده، به سخنی زیبا و آراسته به فنون ادبی ارایه دهند.  

استاد شاعر و نویسنده ایرانی جناب اسماعیل خویی [1] را نه می شناختم، و نه با آثارش آشنایم، و گویی حکایت تلخ ناشناس ماندن هنرمندان تا بعد از مرگ شان، در قرن 21 هم جاریست، اما خرداد ماه بود که، آنانکه با او و آثارش آشنا بودند، شبکه های مجازی را از اشعار و آثار این هنرمند پر کردند، و بدین وسیله، من نیز از مرگ این هنرمند خبردار شدم.

البته این را نیز باید متذکر شد که، او را نمی شناسیم، چرا که به دوران ما تعلق ندارد، او به نسلی تعلق می گیرد، که با حکومت پادشاهی پهلوی به مبارزه برخاستند، و تمام هدف خود را برچیدن استبداد فردی آن قرار دادند و...؛ گرچه میراثخوار مبارزه آنانیم، ولی از آنچه در افکار آنان می گذشت و...، بی اطلاعیم، چرا که بعد از پیروزی، بین بدنه جامعه، و نخبگان مبارزشان، به دلایل بسیار، فاصله افتاد، عده ایی در حلقه محافظان گرفتار شدند، و از مردم خود دور گردیدند، دیگران سخت سرگرم مسئولیت های شان، از مردم دور شدند، عده ایی دوباره به زندان ها بازگشتند، عده ایی متواری و در تبعید شدند، عده ایی به قتل رسیدند، و یا ترور شدند، و برخی نیز به قول بنیانگذار ج.ا.ایران در پیچ و خم زندگی گم شدند و...

 ولی با همسنگران دوره مبارزه امثال آقای خویی که سخن می گویی، آنان از این حقیقت پرده بر می دارند که، ما چشم به آینده ایی که در انتظار ما بعد از پیروزی بود، نداشتیم، روز جاری مبارزه ایی که در آن قرار داشتیم را می دیدیم، که چه باید کرد، و همان می کردیم، که صلاح می دیده، و به نظرمان درست می رسید، آینده را به روز خودش سپرده بودیم، تا سیستم سلطنت، و حاکمیت موروثی برود، و پس از آن بنایی جدید، بر خواست مردم خود استوار سازیم.

اما انقلاب که به پیروزی رسید، در فاصله زمانی بسیار کمی، دو قشر، از کشور متواری شدند و راهی دیار غربت؛ گروهی که به رژیم گذشته مربوط می شدند؛ و گروهی که با رژیم گذشته در جنگ بودند، اما اکنون در بنای حاکمیت جدید، بعد از پیروزی انقلاب، با همسنگران دوران مبارزه خود، دچار اختلاف شده، و از کشور متواری شدند، اسماعیل خویی از جمله شق دوم ایرانیانی است که هم در رژیم گذشته معترض و عاصی بود، و هم در دوره پس از آن. با شاه در مبارزه بودند، که چرا این است و آنطور نیست؟! و با این ها، در اختلاف افتاد، که چرا این باید بشود و آن نشود؟!

گویند دغدغه این شاعر مقیم غربت "آزادی در اندیشیدن" و "آزادگی در اخلاق" بود، هر چند آزادی در اندیشه را می فهمم، اما آزادگی در اخلاق را خوب درک نمی کنم، که منظور او چه بود؛ او به لحاظ سنی به دوره ایی تعلق داشت که صحنه اجتماع ایران زایشگاه بهترین ها شد، مثل گله اسب های آزاد که در روی قلعه ماران، انگار از بهترین خوراک، آب و هوا بهره مند بودند، و نسل سالم و فعالی را به دنیا می آورند، در آن دوره، زایش های قابل توجهی، مثل دکتر علی شریعتی، مثل شاملو، و مثل هزاران هنرمند و عالم علوم دیگر که در رشته های مختلف، شکوفا شدند، و "دشت بی فرهنگی ما" در زمین خشک و بی بر مانده ی بعد از سرکوب مشروطه و مشروطه خواهان را، با هنر خود طراوت دادند، و همین زایش ها بود که به خیزش های جدید، برای احیای حقوق مردم، و تسلط آنان بر سرنوشت خود، منجر گردید، و در نهایت به پیروزی انقلاب سراسری و گسترده اشان انجامید.

گرچه خویی ظاهرا نگران بوده است که می گوید :

" بعد از آن…

آیا

حلقه آخر تواند بودن این زنجیر را محشر؟" [2]

انقلابیون به دنبال پایان حلقه های پی در پی ایی بودند، که زنجیر استبداد را بر این سرزمین ادامه دار و مستمر کرده بود، و حلقه بر حلقه خورده، و تجاوز و غارت به حقوق این مردم را تمدید می کرد، در حالی که این مردم پیشرو در آزادی خواهی، بعد از هر پیروزی، شکست ها را تجربه کردند، و اشک به دور چشم های تشنه آزادی و کرامت انسانی اشان حلقه زد، هر بار مبارزه را به کلاه نمدی ها، یا شعبان بی مخ ها، آیت الله کاشانی ها، شیخ فضل الله نوری ها، و دیگر باز تولید کنندگان استبداد باختند.

اسماعیل خویی از میخوارگانی عشقی است که بر بال اندیشه تا "آنسوی فراتر نیز" رفت، و می خوارگی را دوام داد، تا آنجا که خود می گوید : "میخانه‌ی هماره‌ی اندیشه‌های ما/ بر چهار راه تاریخ / تا آنسوی فراتر نیز / همچنان/ باز خواهد بود"  [3]

اما نکته جالب زندگی این شاعر بزرگ که برای من جالب بود، و مرا مجبور کرد که تا چند خطی در پیرامون او دست به قلم شوم، این بود که، برای آخرین پرده حضورش در این دنیا، تصمیم گرفت تا پیکرش بعد از مرگ، به شعله های آتش سپرده شود، به مناسبت این وصیتِ این شاعر ایرانی مقیم غربت، که مرا یاد وصیتنامه بغرنج شاعر دیگر ایران، جناب وحشی بافقی انداخت، و وصیت او، که برایم تکان دهند بود، سخنی با او بدین شرح داشته باشم، که ذیلا خواهم نگاشت، باشد که روح ایشان از این سخن مطلع، و شاید در خوابی، و یا ملاقاتی بعد از مرگ پاسخم گوید :

هان آقا اسماعیل!

به آخر خط رسیدی؟!

برای این آخر خط قلم بگران، سخن ساز کن، اسب راهوار کلماتت را به جولان در آور!

سخنی از زندگی بگو!

آخر خط را در دهه 80 زندگی ات دیدی؟!

شما نسل انقلاب کرده، را هرگز دوست ندارم از دست بدهم، چرا که شما نسلی خاص بودید، کاری خاص کردید!

تو باید بدانی که نسل ما، در 50 سالگی، و یا حتی پیش از آن، اکنون به آخر خط می رسند!

آمار گورهای ما نشان از کسانی دارد که خیلی زود به آخر خط رسیدند،

و گاه آخر خط را، همچون صادق هدایتِ شما، خود برای خود رقم می زنند، و منتظر رسیدن، آخر خط هم نمی شوند.

آقا اسماعیل!

هان! شاید دلت برای خدا تنگ شد [4] ؟!

اما ما سال هاست که دوره دلتنگی را گذرانده ایم!

از بی توجهی هایش، به عصیان هم گاه افتاده ایم!

وضع شما، از وضع ما، خیلی بهتر است!

در حالی که شما با دلتنگی این دنیا را ترک می کنید،

ما مصیبت زدگانِ بعد از شما، با عصیان، ترک دنیا خواهیم کرد!

تازه اگر با همین حال خط پایان را دریابیم!   

راستی آقا اسماعیل!

 درود بر شما، منزل نو مبارک!

 از این جهان، و آنچه در آن می گذرد، راحت شدید؟!

 این خود نعمتی بزرگ، در این روزگاران است، که بشر در باتلاق آن هر روز پیش می رود!

آقا اسماعیل!

دیروز عراق و سوریه قتل گاه حوزه تمدنی ایران و ایرانیان بود،

امروز نوبت افغانستان است که قربانگاه فرزندان مولوی بلخی شود!

این است وضع دِرام ما،

اما نمی دانم، تو را چه شد، که بدین تصمیم رسیدی تا بعد مرگت، سهم طعمه خوارانِ از تن مرده ات را نیز، از لقمه ایی ناچیز، محروم کنی؟!

و آن را به آتش بسپاری!

این است سخاوت تو؟!

این چه وصیتی بود؟!

از فرهیختگان، انتظار چنین وصیتی نبود!

کسی که خود معلم، و معلم تربیت می کرده است، کسی که فلسفه می داند، و لابد باید فیلسوفانه تصمیم بگیرد!

نمی دانم چرا؟!

شاید عقل ما نمی رسد!

و شما را به جایگاهی دسترسی است که ما را نیست!

یا اینکه در تنگنایی سخت، بدین تصمیم ناگوار رسیدی؟!

چرا که معتقدم این شاید از خودخواهی ماست، که حتی برای آنچه بعد از مرگ به ما تعلق ندارد نیز، تعیین تکلیف می کنیم!

حال آنکه بعد از آن ثانیه آخر، دیگر صاحب هیچ نیستیم، حتی تن مردار شده خود!

چرا چنین کردی؟

از چه تن غربت کشیده را، به شعله های آتش سپردی؟!

نکند دلت برای خاک ایران تنگ شده بود؟!

یا خواستی تا لااقل، خاکسترت را، به وطن باز گردانند؟

لابد بر دماوند بپاشند، که لانه سیمرغ رستمی، کاوه آهنگری و... بروید، و بر ایرانیان، در مقابل ضحاک مار به دوش، و یا تورانیان، مددکار شود؟!

تو هم با افسانه های دردناک فردوسی، خواستی همراه شوی؟!

آرام گرفتن در وطن، اینقدر مهم است؟!

حتی بعد از مرگ؟!

که حاضر شوی، سهم خواهان بعد مرگ را، از سهم ناچیز مانده از خود نیز، محروم کنی؟!

حال به روشنی می بینم، که اجداد ایرانی ام، چقدر شایسته تر و بخشنده تر بودند، که اجساد خود را بر بلندا می نهادند، تا طعمه گرسنگان طبیعت گردد! خیرشان بعد از مرگ هم، شامل طبیعت بود، و ما امروز چقدر با طبیعت بیگانه ایم، که حتی فرهیختگان ما نیز، اجساد خود را مثل باستانیان آریایی هند، به آتش می سپارند!

و چقدر بر برادران آریایی تبار هندی ام خرده گرفتم، و آنان را در اشتباه دیده، و شماتت کردم، که به جان درختان ناچیز باقی مانده از حمله انسان به طبیعت، در می افتند، تا سهم ناچیز مانده از سال ها ویرانگری انسان، بر طبیعت را نیز، از طبیعت دریغ کرده، درخت ها بِبُرَند، تا این مائده ناچیز از بهر طبیعت را بسوزاند و به هیچ، و خاکسترش تبدیل کنند!

آقا اسماعیل!

کاش راه بعد از انتهای خط را، به شیوه وحشی بافقی انتخاب می کردی،

تا شاخ انگوری از خاکت بر آید، و از احسان تو، خلقی، چون زمین متنعم گردند!

آقا اسماعیل!

نمی شناسمت، نمی فهمم تو را، درکت نمی کنم، هم بدین لحاظ که همه را ترک کرده و "ینگه دنیا" را محل خود قرار دادی، و ما در اینجا؛ هم بدین دلیل که ما ایرانیان به تعداد زیاد، همدیگر را تنها گذاشتیم، و می گذاریم، و زندگی در دیگر نقاط دنیا را انتخاب می کنیم، صحنه را خالی کرده و رویم!

ببخشید که وصیت مرحوم مادرم را زیر نهاده، که همواره مرا نصیحت می کرد که : "مصطفی! دست بردار پسرم! عیب کسان مکن، که عیب بد سواره است، و به زودی، لاجرم، به سراغ تو هم خواهد آمد، هزار خوبی مردم را بگویی، شاید هیچکدامش نصیب تو نشود، اما کافی است عیبی از خلق بگویی، به زودی تو را در آن عیب خواهم دید"،

آقا اسماعیل!

هر چند آثار این وصیت را بارها و بارها در زندگی خود، تجربه کردم، ولی نتوانستم، عیب جویی نکرده و این را به شما نگویم، چرا که تو را جانشین شاملو می گویند، تو را تابع النعل بالنعلِ ملک الشعرای بهار در سبک و سیاق شعر می خوانند، شما از ما برترید، برای ملت خود از بزرگانید، عیب بد از شما گفتن، شاید روا باشد.

البته به قول دوستم، که همواره این جمله را برای ما می خواند که : "معلمِ ما، تفریق را خوب به ما آموخت، و جمع را، هرگز نیاموخت، شاید هم آموخت و ما نفهمیدیم"، این است که در این تفرق، دیگر هیچکدام از ما، نه زبان همدیگر را می فهمیم، و نه از حال هم با خبریم؛ و من از تو توصیفی در ذهن دارم که برایم ساخته اند، و تو از من همان می دانی که برایت ساخته و خبر آورده اند، بی آنکه معلوم باشد، راوی به چه منظور خبر تو را آورد، و یا خبر ما را بر تو گفت.

ما همدیگر را نخواهیم فهمید، چرا که به بلندای یک تاریخ از هم دوریم، در "چهار راه تاریخ" شما بدان سمت رفتید و ما، سوی دیگر، و در این چند پارگی ها، همه طعمه گرگ ها شدیم؛ زبانت را نمی فهمم، انقلابت را نمی دانم چه بود و برای چه، دنبال چه بودید، حتی خود را هم گم کرده ام، چه برسد به شما، و احوال و افکارتان.

در میان انبوهه ایی از سیاه مشق ها، باید بگردم، تا به روح کارتان در آن روزهای حادثه پی ببرم، و بر حادثه ایی که بر ما می رود، دلیل بیابم، اما حس می کنم، هنوز به جایی نرسیده، کوس اَرّحیل ما هم لاجرم، فرا خواهد رسید، و این چنین است که حلقه بر حلقه می خورد، و محشری در پس آن نیست که نجاتی در پس آن باشد.

فرصت ها مثل ابر می آیند و می روند، نقش ها زده می شود، و هر یک بر نقشی که دیگری زد، لعنت می فرستیم، تا باز بر نقشی که ما زدیم، لعن گویند!

آقا اسماعیل!

نگفتی بعد از مرگ را، چگونه یافتی؟!

هرچند این سوالی بسیار باطل و نارواست، چرا که حتی نمی دانم، تو این دنیا را چگونه یافتی؟!

اما برو!

برو که حضرت پروردگار یارت باد، در این سفر گل مقصود در کنارت باد.

کام روایی ات را، در پس سال ها غربت آرزو دارم،

برادر انقلابی ام!

 

 [1] - اسماعیل خویی، شاعر و نویسنده سرشناس ایرانی، متولد 1317 در مشهد، که در 4 خرداد 1400 در انگلستان دیده از جهان فرو بست، تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشسرای عالی تهران با دریافت مدرک کارشناسی در رشته فلسفه و علوم تربیتی به پایان برد، و برای ادامه تحصیل در رشته فلسفه به بریتانیا رفت، و در سال ۱۳۴۴ با دریافت مدرک دکترا به ایران بازگشت و در دانشسرای عالی تهران که بعدتر به تربیت معلم تغییر نام داد، مشغول تدریس شد. از اعضای فعال کانون نویسندگان ایران بود. او منتقد جمهوری اسلامی ایران بود که در سال‌های نخست پس از انقلاب، به تبعید رفت و ساکن لندن شد. در سال ۲۰۱۰ جایزه ادبی فریدریش روکرت را از آن خود کرد. جایزه ادبی شهر کوبورگ، که هر دو سال یک بار به نویسنده و ادیبی از خاور میانه و نزدیک تعلق می‌گیرد. پیش از انقلاب از هواداران چریک‌های فدایی خلق بود و با بعضی از رهبران آنها از جمله مسعود احمدزاده و امیرپرویز پویان دوستی نزدیک و همکاری داشت. و در مصاحبه با بی‌بی‌سی به مناسبت ۳۰ امین سالگرد انقلاب ۱۳۵۷، از اینکه به هشدار شاپور بختیار نخست وزیر وقت مبنی بر خطر ایجاد یک "دیکتاتوری مذهبی"، توجه نکردند، ابراز تاسف کرد، و خود را همچنان یک سوسیالیست دانست.

[2] -  "نیز ما افسانه‌ای داریم:

بیشماران فصل از او در گردِ بی‌تاریخ بودن گُم

نیز فصلی چند، همچون خواب شیرینی، از او تاریخ را در یاد

بعد از آن بی‌رحمی آتش

بعد از آن تسلیم هر چه خشک و هر چه تر

بعد از آن گیسو پریشان‌کردنِ بیوه‌زنانِ دود

بعد از آن سرمای خاکستر

بعد از آن…

آیا

حلقه آخر تواند بودن این زنجیر را محشر؟"

[3] -  "آری/ ما می‌رویم و / میخانه بسته می شود، اما/ می‌دانی‌؟ میخانه‌ی هماره‌ی اندیشه‌های ما/ بر چهار راه تاریخ / تا آنسوی فراتر نیز / همچنان/ باز خواهد بود" (‌کرانه های شعر، صفحه‌ی ۲۰۶)

[4] - شعری  از اسماعیل خویی:

بار دگر به سوی کجا

 

و پس چرا

من باز در میان شما

تنها می‌مانم

 

می‌دانم کبوتری هم اگر باشم

جز مشتی بال و نفس نیستم

و کیست از شما که نداند

من کبوتری هم اگر باشم

هرگز آموخته‌ی قفس نمی‌شوم

و هیچ‌گاه خانگی هیچ کس

 

آزادم آزادم آزاد

و خوب می‌دانم

آزادی مثل هوای بامدادی خوب است

اما چراست

از خود می‌پرسم

و از کجاست

که در دلم همیشه غروب است

 

آزادم

آن‌چنان که تو گویی

نه از میان خاک زادم

نه از زهدان آب و

نه از پشت آفتاب

 

آزادم آری آزادم

آن‌چنان که تو پنداری

از خاندان بادم

و باد

باد

از چهار سو باد

از هزار سو باد

 

آه بار دگر چمدانم را

باید

باید

باید

ببندم

سوی کجا؟

چه می‌دانم

شاید دلم برای کجا تنگ است

شاید

چه می‌‌دانم من

من چه می‌‌دانم

شاید

شاید دلم برای خدا تنگ است

شاید دلم برای شما

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (0)

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

کامنت ها

خیلی آرمان خواه شده اید ! اینجا هنوز (خودی) و(غیر خودی) دا
سایت یادداشت های بی مخاطب posted a comment in ایران را پرچمی باید به اندازه تمام ایرانیان
درود بر شما، پرچم همه ما در مقابل شهدا راه حفظ این آب و خ...