مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

جانی مخواهم از تو جدا، زین مجال عشق   

مستی بدین وادی سرگردانی ام مخواه     کین وادی غم است و، درمانم آرزوست ‎

درمان مجو ز منِ زارِ و غم سرشت،    غم می فزایدت که نه اینرا، من آرزوست

سلطان عشق نشسته است بر کران،   شادی ز عشقِ جهاندارم آرزوست

یک نیم نگاهی ز سر عشق و دلبری    از آن محیطِ، طرب افزایم آرزوست

خونین دلی نشسته است بر لب جام،     جامی زان لبِ جامِ دُر افشانم آرزوست

گویند که آرزو بر جوانان نه عیب بود     من را به صبح، دیدار رخِ جانانم آرزوست

عطار گشت هفت شهر عشق را به دمی،    من دم به دم به عشق، دیدارم آرزوست

گاهی بر لب جام و، گاهی هم به کنار        بر صبحدمِ این لب، جامم آرزوست

فرخنده است نشستن به جام و لب،        وندر کنار گلشن یار، گفتارم آرزوست

لب به لب با یار، در آن هنگامه ی جام       دل کُشی و چشم فراخی، بدین دربارم آرزوست

کنون که جام در دست و، چشم به چشم     برخیز که رفتن، زین جانم آرزوست

جانی مخواهم از تو جدا، زین مجال عشق    جامی ز جام عشق پر و، رقصانم آرزوست

باید برون شد از این جام و لب که یار،    بر پرده است و برون، زین پرده پندارم آرزوست

سروده شده در یکشنبه, ۱۸ فروردین ۱۳۹۸

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چهره آرام، دلنشین و هنری استاد جمشید مشایخی را عرصه هنر ایران هرگز از یاد نخواهد برد؛ او هنرمندی با تجربه و مسلط به کار خود بود، که به طور کم نظیری دل و چشم ایرانیان را به هنر خود، برای سال ها جلب، روشن و خیره کرد؛

در جمعی نشسته بودیم که یکی از حاضرین خبر فوت ایشان را داد، از این بابت خیلی متاسف شدم، گرچه انگار عده ایی منتظر خبر مرگ ایشان بودند و برای مرگ او روز شماری کردند، و بارها خبر مرگش را در زمان حیات او، ناجوانمردانه منتشر کردند، که این امر باعث واکنش شدید استاد شد، و چقدر سقوط اخلاقی کسانی را نشان می دهد که این گونه به انتظار مرگ او نشستند، و به بازی بی رحمانه ایی با روح و روان بیماری بر تخت بیماری خفته، مشغول شدند.

متاسفانه در این جلسه هم که ما در آن حضور داشتیم، یکی از حاضرین در واکنش به این خبر گفت "مُرد که مُرد" و ادامه داد "او کسی است که اعلام کرده بود اگر (دکتر حسن) روحانی رییس جمهور نشود، من دیگر در ایران نخواهم ماند و از ایران خواهم رفت." ؛ و این واقعا تاسف برانگیز است که استاد مسلم هنری مثل ایشان این طور دم تیغ تیز سیاست، قربانی اعتقاد کسانی می شود که تنها برای افرادی (حتی هنرمندان) احترام و حق حیات قائلند که در مشی سیاسی آنان فکر و عمل کنند.  

اما فارغ از این جهت گیری های غم انگیز و دیدگاه های بسیار خطرناک، که در دو قطبی "حق و باطل انگاری" های جامعه ما شکل می گیرد، و چنین دیدگاهی در هر نقطه از جامعه که به قدرت برسد، آنجا را به سوی نابودی سوق خواهد داد، و به حذف کسانی همت خواهد گمارد که احساس کند "با او نیستند"، وقتی به چهره آدم ها (حتی در دیدار نخست هم) که نگاه می کنم انگار حس ششمی در من (درست یا نادرست)، به تفسیری ناخودآگاه از او می نشیند، و بدون اینکه از میزان انسانیت و اخلاق او مطلع باشم، بی دلیل از او خوشم می آید یا بد؛

جمشید مشایخی گرچه هنرمندی بود که در اکثر نقش های هنری خود غالبا نقش مثبت را بازی می کرد اما در نقش منفی نیز که بود، ذات مثبت او بارز و از چهره اش هویدا بود. در نقش های هنری منفی هم، درونمایه مثبت استاد مشایخی مثل چشمه های بهاری از تک تک سلول های چهره اش بیرون می ریخت. خدا رحمتش کند که جز خیر از او ندیدم.

در جوار حق متنعم باشی استاد، آسوده بخواب که نامی نیک از خود بر جای گذاشتی و رفتی. چقدر بزرگوار و افتاده بودی تو، وقتی از رقبای آن جمله سیاسی ات نیز عذر خواهی کردی که باعث ناراحتی آنان شدی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خداوندگارا!

به هرکه، و هرچه دل بستم، دیدم که نه دل بستنی است، و نه تکیه گاهیست مناسب، چنان احساس تنهایی می کنم، که غرق در همه ی اهل این دنیا، و همه آنچه تو آفریده ایی، خود را تنها می یابم؛ پروردگارا در این لحظات، دل از همه بریده ام، و تنها تو را قابل اتکا یافتم، اما تو نیز آنقدر شرایط خاصی داری که گاه در دید عده ایی، همه جا هستی و در همه چیز تو را می بینند، و در نگاه عده ایی دیگر، نه وجود خارجی داری، و نه ضرورتی برای وجودت هست، و تو را زاده ذهن خلاق انسان می دانند.

خدایا تو تنها مامن منی که می توانم بدان ماند، از همه جا که در می مانم، باز تنها جایی که می توانم یافت، پناهگاهی است به نام خالق یکتا. تو پناهگاهی دم دست، برای روی آوردن کسانی از مایی، که از همه جا که بریده اند، و این تویی که از تنهایی ام خارج می کنی؛ از همه که ناامید می شوم این تویی، که به او امیدوارم، خدایا در هر مصیبتی که گرفتار آیم، باز این تویی که می توانم در تو متوقف شوم، و دست به اقدامی توفانی و حماقت بار نزنم.

ایزد بزرگ من! اما تو نیز با همه آنچه در ذهن خود از تو ساخته ام، خود حکایت غریبی داری، حکایت موجودی که هم با من است، و گاهی هم بر من؛ با منی از آن جهت که آخرین نقطه امید زندگی منی، که بدون تو به بن بست کامل خواهم رسید، تو آخرین نقطه امید آفرینِ هستی ام، و نقطه امید دستگیری ام می باشی و... ولی بر منی از آن جهت که روزگار مان، در نبرد مذهبی پیروانِ پیام آورانت، سیاه است، هزاران سال زندگی ما و اجداد مان در خونی شناور است، که به نام تو و برای تو بر زمین ریخته می شود؛

او گوشه ایی از این کره خاکی را سرزمین مقدس موسویان اعلام، و به دیگران حق حیات و زندگی در آن نمی دهد، و برایش سال هاست که خون می ریزد؛ ما گوشه ایی را سرزمین محمدیان اعلام و دیگران را بدان راه نمی دهیم، و مدعی اهتزاز پرچم شهادتین بر بلندترین گنبدهای جهانیم؛ او می گوید اینجا سرزمین "رام" است و به جز هندوان را، در آن راهی نیست، او برای پاک کردن جامعه عیسوی از پیروان محمد، همه را در حال نماز قتل عام می کند؛ دیگری می گوید اینجا سرزمین بوداست، دیگران آن را ترک کنند و... و شوربختانه قاضی هر صحنه رویارویی ما هم در این میان، آلات کشتار است و بس.

ما می گوییم سلسله پیام آوران از آسمان با آمدن محمد، پیامبر ما، به پایان رسید، دیگری می گوید که نه، پیام آوری جدید از ناحیه آسمان آمده و ما را به راهی بهتر و مترقی تر هدایت کرده است و... در هر نقطه ایی از این عالم که می نگری این کشمکش پایان ناپذیر به نوعی و بر حول موضوعی که به تو انتها می یابد، ادامه دارد، و ما در این هنگامه چالش و نبرد بین حق و باطل، که در هر سوی شان قرار گیری خود را حق، و دیگری را باطل می دانند، له می شویم و آسایشی فکری و ذهنی و امنیتی نداریم؛

و با این همه، دستی از ناحیه تو برای خلاصی ما از این مخمصه و نبرد پایان ناپذیر، دراز نمی بینم، گویی تو ما را به خود واگذار کرده ایی تا خود به حل مسایل خود اقدام کنیم و خود راه نجاتی بیابیم.

در این هنگامه هر کدام از طرفین که بر سریر قدرت تکیه می زنند، عده ایی از امثال ما را قربانی حق انگاری خود می کنند، تا به زعم خود باطلی را نابود و انحرافی را صاف کنند، آنان که در آن سو، و یا در این سویند، همه از ما هستند و تنها در اعتقاد متفاوتیم، و یکدیگر را قربانی حق پنداری اعتقاد خود، و به نمایندگی از تو، نابود می کنیم.

خدایا! از هر طرف که شمشیری برای این حق مورد ادعای کشیده می شود، این ما انسان ها هستیم، که در معرض خونریزی آن قرار می گیریم، شمشیر حقی که صاحبان هر کدام شان، خود را بر دیگری حق می دانند، و راهی که برای گرفتاران این صحنه جبر و خشونت از سوی صحنه گردانان این شرایط وجود دارد، تسلیم است، و یا نابودی؛ و شوربختی آنکه انسان هایی که در هر یک از دو سو که قرار گیرند، در نظر طرف مقابل، در سمت باطل، انحراف و گمراهی خواهند بود، و آن سو که در قدرت بیشتری قرار دارد، خود حق پنداریش، این حق را برای او خواهد آورد، که دیگران را به هر طریقی که مناسب دید، به سمت حقی که خود بدان معتقد است، هدایت کند و...

این است که گاهی با خود فکر می کنم، خدایا کاش تو نبودی، و دعوای بر سر تو هم یکسره خاتمه می یافت، و دنیای بشری از دو قطبی "حق و باطل" رهایی می یافت. بعد با خود می اندیشم، که اگر تو نباشی چه بر سر این دنیا خواهد آمد، و آیا امکان دارد که تو نباشی، و چیزی باقی بماند؟! پس با خود به زمزمه می نشینم که باید راهی جست، که با وجود تو، حق و باطل انگاری هر فردی از نوع بشر، فقط برای خودش محترم باشد، و این، حقی برای قربانی کردن دیگران، برایش فراهم نکند.

خدایا کاش اعلام می کردی که نیازی به وکیل نداری، تا احدی به وکالت از تو، و برای استیفای حق تو، به دیگران هجوم نبرد. کاش اعلام می کردی که نیازی به قربانی نداری، تا انسان ها جان خود و دیگران را قربانی جبهه هایی که برای تو برپا می کنند، نکنند؛ کاش اعلام می کردی که نیازی به طرفدار نداری، تا عده ایی به طرفداری ات، عده ایی دیگر را مورد هجوم قرار ندهند. کاش اعلام می کردی که نیازی به مدافع برای دفاع از خود نداری، تا در این تدافع عده ایی به نام دفاع از تو جان و مال عده ایی دیگر را نگیرند. کاش اعلام می کردی که جبهه ایی نداری که در مقابل آن جبهه ایی دیگر تشکیل شود، و از خلایق تو در این رویارویی کشته شوند. که هر صورت از صور فوق، عده ایی از آنان که تو خلق کرده ایی قربانی طرف مقابل می شوند و از حق حیات و حقوق دیگری محروم می شوند، حقوقی که تو به انسان به هنگام خلق، بدون نگاه به ایمان و اعتقادش عطا کرده ایی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در طول سالی که (1397) گذشت، بارها به نظم نویسی نشستم و سعی کردم تراوش های ذهنی ام را به نظم بنگارم، گاهی نشست های موفقی رقم خورد و به نگارش چند بند و بیت ختم شد و منتشرش کردم، گاه هم به بیتی و یا چند بیت ابتر ماند و گذشت؛ ابیاتی که اینجا در این مجموعه آورده می شود، گاه نواشته هایم هستند، از این قبیل، که بدین حال نگاشته ام، نظم نوشته هایی ناقص که به امید تکمیل کردن شان در آینده، از آن عبور کردم، تا باز بدان ها بازگردم، و به سرانجام شان رسانم، اما بازگشتی نبود؛ اکنون مجموعه اش را در اینجا می آورم، باشد که روزی به تکمیل شآن بنشینم و یا اگر ننشستم، بماند تا ... 

‎به گاه زخمه زدن در نگاه "تار" من‎       منم که به گوشه های "ماهور" می شکنم‎

تو در "ابوعطا" رهایی، و من به ناب "دشتی"     "بیات ترک" سخن مبتلا به غم، می شکنم

تمام گوشه گوشه قلبم تب کرده ی گوشه های پر راز تو شد  منم که به گوشه گوشه، این "ساز" آشنا می شکنم

  

آسمان دل هر کس به مدار دل خود   ‎ آسمان را به ساز دل خود می سازد

دل خود را به ره عشق بزن بر راهی     راه، خود همره تو می شود و، همراهت

سروده شده در 23 اسفند 1397

 

اشک را قطره قطره بر دم فرخ پی یار توان ریخت‎     جان در پی دیدار رخش در قدم آن گل بی خار توان ریخت‎

آسمان دلم ابریست، و باران غزل بر قدم یار توان ریخت ‎   اشک از پی اشک، بر در این خانه ی خمار توان ریخت‎

دردانه خونین چشم است، که بر پای این یار توان ریخت         اندر گل روی خوش و خندان آن یار توان ریخت ‎

سروده شده در 7 اسفند 1397

 

دزدیده نگاهی به روی یار نمودم من دمی       در خَمِ ابروی او ماندم به دیدارش دمی

خوش بُودم در عشق غرق، وین دیدار مست       دیدنش درمان چشمم بود و دل را مرهمی

زیر لب گفتم همه حسن است و زیبایی در او        عقل من کور است زین دیدار و فَرّ همدمی

‎ سروده شده در 22 دیماه 1397

 

از پا فتاده ام و با سر روم سویش       او یار من است و به دیدار دل خوشم‎

سروده شده در 7/7/1397 

 

گم گشته ام میان تو و این همه، مهر تو     مهرت به جان خریدم و شدم در پناه تو ‎

سروده شده در 8 مهر 1397


مسعود سعد یار من

جانم فدای نسترن    یارم سپرد مسعود به او

پروانه وارم گرد او     می چرخم از جان دور او‎

تا صبح دم ماندست دمی   آسایم اندر کوی او‎

بیدار گشتم من بدو     او بود و من، هی های او‎

گردم به دور خانه اش       ای صاحب شب های او‎

من مست گشتم از بویش       از آن همه غوغای او‎

دنیا چه گویم، چون که او     آواره ام در کوی او‎

دنیا ندارد جای من     وقتی منم در پای او‎

پایت گذار بر چشم من     مسعود خوش الحان او

‎آید ندای ارجعی    از صاحب مسعود او‎

سعد است آنگاه فال من      بر نام و هم این یاد او‎

او فارغ از من گشته و     من در پی دیدار او

سروده شده در 31 شهریور 1397

 

 

عشق است که برد مرا به ویرانی     آباد به عشق است خانه ام ز ویرانی  ‎

منم خراب ز عشق در این صبحدم عشق    لیلی خراب کیست، رهایم کند ز ویرانی‎

 

بخواه تا روانه کنم سوی تو عزیز     ز جان جام می و، مستی این شراب ناب‎

 

"جانا چه گویم شرح فراقت‎" نگو فراقی نیست     که من هستم و، تو هستی و، خدا هم هست‎

 

خدا هم گاهی از تنهایی خود گریه اش می گیرد، خدایا تو هم تنهایی مثل من، تو میان این همه خلایق خود تنهای تنهایی، و نمی دانم با این تنهایی ات چه می کنی؟!

سروده شده در شهریور و مرداد 1397

 

نمیر ای دل شوریده که من برای تو      دشنه بر دامن آفاق برده ام ‎

 

بردار چشم ز من، و در خود نگر ببین    من مست گشتم ز روی تو، یا تو مست ز من‎

‎من باده ها خورده ام ز تو، دلبری مکن     دل گشته در تو محو، تو زین دل من دوری مکن

 

 

مدهوش از عشق شدی، خوش باش ای یار     مدهوشی ات به شهر عشق کنون، جایت داد

آغوش گرم من کنون جایگاه تو هست    زین مدهوشی ز حُسن، دل هم آغوشت باد‎

 

رخت نو کردم به تن، تا خوش نمایی دلبری      دلبری با جان شیرینم چه ها که می کند‎

 

ماندم به تو و، در تو گرفتار شدم         من گرفتار تو و ماندن این یار شدم‎

من مثنوی عشق تو را در چشمت       خواندم به غزل، و از دل شیدا شدم

لب به لب گشتم به لب های تو لب        لب نشد خندان و چشمم گشت گریان زین سبب

من به شهر لب تو، خانه و هم خیمه زدم        خیمه بر درب، آن شهر بی دروازه زدم‎

بوسه ات را من به جان دل خود گیرا شدم     من کنون مدهوش این بوسه و پیمانه شدم‎

 

 

چون مسیر نیست ما را کام او         عشق بازی می کنم با نام او‎

 

چند شعر بی نظم و قافیه

ما را به عروض قافیه تنگ گرفتار کرده اند     تا عشق و عاشقی از یادمان برفت‎

تا مستی شراب دوشین از سرم پرید     معشوق هم به دیدنم از راه در رسید‎

حال این منم، و دلدار من کنون      بی مستی عشق چکنم، چون وقت سماع رسید‎

ساقی، جامی نداده مجلس ما را ترک کرد   این ترک کردنش شده عادت برای ما

این ترک کردنت و رفتن، از قرار ما     این بی وفایی و مهرت باز آرزوی ما‎

گاهی به پیمانه ای نمود راه ما      گاهی به تازیانه ایی نواخت‎ جان ما

من هر دو را به  دیده منت گرفته ام      بر جان خود خریدار گشته ام ‎

مخلوط تازیانه و پیمانه ام زدند   تا طعم عشق برون ریزد از شراب‎ ما

یک دست جام باده و یک دست جام خون    رقصی میانه میدان این عشقم آرزوست‎

‎رقصی به خون، رقصی به جام در میان    جامی چنین به باده ی خونینم آرزوست‎

 

‎پرواز می کنی، ولی بر دلم نشین      کین دل خریدار لبِ خال پرور است‎

 

کنون که داغ و درفش عشق به پیشانیم نشست     کجاست آن داغ لبی، تا که کند درمان دل ما

بزن تو ترکه عشق هر دم به جان من        که جان من بدین درد، محتاج است و بس

مرا به لیله تار گیسویت می خوانی     منم خود گرفتار شب تار ناز تنهایی‎

 

کجاست این شب تا که آغوشش کشم     در دل او من شوم، در دل به آشوبش کشم

 

هزار حلقه به شب زد، دلم بدین شب تار    کنون شبست روزم، به داد برس، شب را

 

شب فروزی می کنی ای کنج تنهایی من      من به کنج لب تو احساس تنهایی کنم

 

چون حلقه زدم میان این شب، تو بتاب    چون تابیدن توراست، صبح به چه کار آید مرا

 

من مست شب تار و تنهایی ام امروز    شب را تو بگو بتاب بر تنهایی ام من

خنجر شب قلب ما را پاره کرد    شب بمان، ای شبِ خرم فال تنهایی من

من به روز تو گرفتار آمدم     تو شبم را باش، ای گوهر زیبای تنهایی من

 

 

چاره در درد است و توفانی شدن‎     چاره در عشق است و مستی، جان من

 

زده ام سند عقل و دین خود به نام تو        زین پس دلم به تو تیک تاک می کند‎

 

من گیر بودم در این بند و قافیه    اکنون که باختم قافیه عشق را به برت‎

 

حضی نبرد زین همه مستی به نزد تو    عاشق که شد مست و خمارِ رنگ و لعاب تو

 

شکست جام و ریخت می بر دامنت    کنون بگو که من چه کنم با دل میخواره ات

اشک است که پاک می کند دیده را بیا       تا بلکه پاک شود ز شور بختی دلم 

 

دشنه مخواه که ندارم برای تو      از عشق هر چه بخواهی می دمت

نمیر عشقم که عشق ارزانی توست    این دل که نه، هزار دل برای توست‎

 

مدار عشق من به روی خط و خال تو مرکز است      بیا و چشم و دلت را سوی این مرکزم بدار

من مانده ام و این عشق و بی کسی     من مانده ام این راه و بی کسی

 ‎

من هستم و تو و، عشق و بی کسی    این بی کسی مرا به تاراج می دهد

‎بیزار گشته ام زین همه هجران و بی کسی     هجر تو این تن عریان، به تاراج می دهد‎

غم نامه دلم فراتر ز ماه شد    بر گستره این آسمان، جان به باد می دهد

دیوان عشق تو پر شد ز حزن من       آغوش بدین حزن چگونه باز کنم

دل شد ز خون دلم پر ز عشق تو    عشقی که دایره عمرم بی شعاع کرد‎

پاره شده رگ رگ این دل در عاشقی      عشق است که رگ رگ قلبم کباب کرد‎

 

من خراب جام می گشتم این دم ساقیا     دلبرا جامی بده تا مست گردم زین شراب

ای که دست اندر جیب می خواهی مرا     من به جیب غم فر هِشتم کجایی ساقیا ‎

 

من خراب جام پر می گشته ام      دلبرا جامی دگر تا مست گردم مستِ مست

 

خبر دادم به یارم، من که هستم     ولی این بودن من به کجا، و تو کجا

 

من بلاکش آن می ام که از رخ یار چشمه گرفت    چشمه که نه، چشمه به بار می یار گرفت

 

آغوش خود باز کن ای جام پرورم     جامی بده ز باده جام خیز خود

 

من عاشق جام و می از دست یار مه وشم     آغوش خود به جام می ام باز بایدت

 

من بی می تو در آغوش غم رها      تو در من و من افسون شده در آغوش تو رها

 

مشق های قلم آن دل شیدایی تو      دل برده ز دست دل شیدایی من

کُشتی تو مرا زین همه شیدایی خود      شیدا کنی از عشق دل شیدایی من

شیدا که شدی مقابلی نیست مرا     هر جا که تویی، همانجاست دل شیدایی من

 

 

باد کجا تواند برد قصه به او      که قصه ما دراز است بسانِ آفتاب

 

شادم به عشق تو ای روح عاشقی     عشقی چنین پاک به سامانم آرزوست‎

من در زلال چشم تو ای پاک دیده پاک     تاکی به می شناور و جام، جامدانم آرزوست

 

تاک است و می و دلبر و دلداری او      این تاک چه ها کرد به دلداری ما

 

حسن ابرویت چنان دل می برد بر باد      باد هم شیدای روی شوق انگیز تو شد

سوره پرواز می خواند به لب، این باد هم    باد را گو تا که آرد، سوره ایی از خط و ابروی تو

منم به انتظار بالِ ابرویِ بالا نشان تو   نشانی که سوزد چشم هایم در انتظار خط ابرویت

 

 

گشتی زدم میان وازه ها تا که بیابم     محصول سخنی نزدیک به دل از برای تو

 

نوش کن ز لعل لب دوست در این وانفسا      که نوشین لبی چنین نخواهی یافت

 

 

ترسم که دل، غرقم کند به دل       در چشم دوست که دریای عاشقی است

چشم تو را به رنج دل هوادار گشته ام     این رنج افتخار هواداری من است

 

ما را به دیدن زلالی چشمت حریف نیست      این چشم نه سزاوار بستن است

من در سرایش چشم ذلال تو       افکنده ام لنگری به عمق خماری ات‎

 

باید که رفت از این وادی غریب     تا قرب تو را به منزلت دوست می کشد

 

من غرق گشته ام به نوای بی نوایی ام    ای با غرور، لحاظ کن تو این بی نواییم

 

انداخته ام لنگر انتظار در چشم تو        ای چشم تو باش عمق انتظار من

 

بی من مر به وادی دهشتناک دل    ایمن دلی خواهم که به تمنا کشد مرا

 

من تشنه به آب گوارای این دلم      دل که نه، مشتاق دلبر زیبای این دلم

 

لعل لب بگشای ای خوان کرم       ریز لعل دلربا از این لب لبسای دل

 

این آشوب که تو بر لب داری        حکایت عشق است که در دل برپاست‎

حکایت خونی است که در ساغر می      از دل به لب و جام تو بر می خواست

 

این بوی خوش یار که می آید به من   می کشندم تا ابد بر دار دل افزای دوست

 

مبتلایم من به آن مهوش دمی       مهوشی که خفته است بر هر دمی

 

دار دل آماده کن ای جان جان افزا بیا       دار دل برپا نما زیرا بدین دار عاشقم

 

رفتم به فنا من به فنای لب تو     گفتی که فنا ناپذیرم تو بیا

وای ای دل که در سودای دل رفتی ز دست      جان خود بر لب گرفتی دلبری سودای توست

 

یک دل و دو پنجره را چه سودایی        هوای عاشقی یک دل و یک پنجره می خواهد

 

 

وقتی بارون نم نم بیاد‎، دل آدم هم به تنگ میاد، دلم یه بارونی می خواد، که بشوره همه دلواپسی ها رو‎

 

 

مرا عشق تو در زنجیر کرده     فلک زنجیر کی می توان کردن

 

بهشتم روی دلبرانه ی توست     بهشت کجاست، نیم نگاهی ز تو مارا

 

مشتی زنم به عشق به پهلوی دلبری     دلبر به گوشه های لبم، ناز می کشم

 

ایل ترجمان صبر است و دختر ایل صبور          صبر به سجده شد، در نگاه رنجور ایل

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه :

شهرستان شاهرود دارای اقلیم های متفاوت آب و هوایی در یک زمان واحد بوده، که قابلیت های گردشگری بسیار خوبی را بدین منطقه داده است، یکی از این موارد چشم اندازهای حاشیه کویر، فضای دلکش و دست نخورده طبیعی ایی با گیاهان و حیوانات خاص کویری، که منحصر به این منطقه می باشد. وقتی موضوع دیداری از دیدنی های اطراف شاهرود پیش کشیده شد، همراهان رفتن به کویر رضا آباد را پیشنهاد دادند، ولی سفر بیست و پنج سال قبلم به طرود (Torud) [1] و خاطرات خوبی که از مردم، خرما، نخلستان، کویر نمک آن و... در ذهن داشتم، مرا به پیشنهاد سفر به این منطقه ترغیب کرد.

با وجود این که این دومین سفرم به طرود بود، اما باز برایم تازگی داشت، آن موقع ها جاده اصفهان به شاهرود وجود خارجی نداشت، و مسیری که ما طی کردیم، جاده محلی به دل کویر محسوب می شد، ولی اکنون این مسیر به یک جاده درجه دوم بین استانی (مابین استان های اصفهان و سمنان) تبدیل، و راه جنوب و شمال کشور را بسیار نزدیک کرده و امکانات زیادی را راهی این دیار فراموش شده و دور نموده است، و بدین ترتیب تردد در این مسیر افزایش یافته، و نوع اتومبیل هایی که در این جاده آمد و شد دارند، بسیار متفاوت از گذشته است.

مسافرین مسیر طرود بعد از طی 130 کیلومتر از شهرستان شاهرود در جهت جنوب و به سمت کویر، اینجا در طرود، و در مسیر معلمان، جندق، نایین و...، می توانند به پمپ بنزین دست یافته و مهمترین دلهره سفر در جاده های کویری، یعنی تامین انرژی و آب و غذا را حل کنند.

 در مسیر رفت، تپه های رملی "چاه جام" بسیار دیدنی بود، و عده ایی مسافر هم درآنجا توقف کرده بودند، اما ما به امید دیدن بهتر از آن، بی اعتنا از کنارش گذشتیم؛ ظهر شده بود که در 15 کیلومتری طرود به "سینه بند" [2] رسیدیم، و شاید این همان شیبی باشد که شما را به دریایی از دوری، سکوت، خطر و... خواهد برد، که بدان کویر گویند، و طرود در حاشیه این دریای کُشنده و خطرناک، اما زیبا قرار دارد، شاید از این روست که به طرود "بندرگاه" [3] هم گفته اند.

بهترین توقفگاه در طرود محل بین خرابه های طرود قدیم، و باغات نخلستان است که می توان اتراق کرده از آب قنات آن استفاده کرده و آتشی افروخت و چای آتشی تدارک دید و از مناظرش لذت برد، ما هم همین کار را کردیم و گشتی در میان نخلستان ها زده و سپس دیداری از خرابه های ناشی از زلزله 1331 طرود، در همان محل داشتیم، و این خود بخشی از دیدارهای ما در نیم روز باقی مانده از 4 فروردین تا شب بود.

Click to enlarge image IMG_7399.JPG

ارتفاع نزدیک به چهار هزار متری شاهوار از کویر طرود شاهرود

طرود سرزمین زلزله های عظیم :

گسل فعال و زلزله خیز طرود، بارها زمین زیر پای مردم مقاوم و قدرتمند این روستا را محکم لرزانده است، به طوری که گفته می شود، این نگین ارزشمند حاشیه دشت کویر ایران، زخم عمیق سه دوره ویرانی ناشی از زلزله را در خود دارد، و این طرودی که اکنون دیده می شود در واقع چهارمین طرودی است که ساخته شده و اکنون محکم و استوار پابرجاست؛ و منطقه ایی که شاید بتوان آن را شهر موتور سیکلت ها نامید، چرا که در خیابان هایش بیشتر از هر چیز شما موتور سیکلت می بینی که غوغای صدای دلخراش شان آسایشی برای ماندن نمی گذارد.

یکی از زلزله های مهم آن مربوط به سال 241 [4] خورشیدی، و مقارن با زمانی است که سردار بزرگ ایرانی یعقوب لیس صفار، پرچم استقلال از سلطه عُمال خلیفه بغداد را در دست گرفت، و بعد از سلطه بر سیستان، در ادامه قیام خود، هرات را ضمیمه مناطق تحت سلطه خود کرد؛ قیام ارزشمندی که یکی از نتایج آن زنده کردن زبان پارسی بود، [5] تا این زبان باستانی زیر خاکستر سلطه زبان عربی نمیرد، و این زبان کهن چون ققنوسی از زیر خاکستر سلطه بیرون جهد، تا به سرنوشت زبان محلی مردم شامات (فلسطین، اردن، سوریه)، شمال افریقا (مصر، لیبی، تونس، مراکش، الجزایر) دچار نشود، چرا که زبان باستانی مصر بزرگ، مغلوب مهاجمان عرب زبان خود شد و اکنون از زبان باستانی آنان اثری نیست، و زبان عربی جایگزین زبان های محلی در مصر متمدن و کهن، و دیگر مناطق مذکور گردید.

و گرچه این سردار بزرگ ایرانی در ایالت خراسان، مشغول زنده کردن زبان و فرهنگ ایرانی در سرزمین پدران خود بود، اینجا در ایالت قومس، و در همسایگی اش، زمین دل پر خود را از عقده های متراکم درونی اش خالی می کرد، تا یکی از زلزله های بزرگ و رتبه دار جهانی، رخ دهد و نزدیک به یکصد هزار ایرانی را به کام مرگ برد.

آخرین باری که طرود محکم لرزید، تا زمین بار دیگر، بارهای جمع شده در درونش را در زیر پای این مردم مقاوم تخلیه کند، شش و نه دهم ریشتر [6] زلزله ایی بود که باعث کشته شدن نزدیک به 800 تن از این مردم شد، که گفته می شود این تعداد یک چهارم جمعیت این منطقه مسکونی را در زمان این زلزله بزرگ شامل می شده است.

به رغم اینکه این زلزله در ساعت یازده و چهل و چهار دقیقه صبح روز 23 بهمن ماه 1331 [7] روی داد، که در ساعات میانه روز است، و معمولا مردم بیدارند و در خارج از محل خواب و استراحت خود هستند، لیکن به علت عمق کم این زمین لرزه و نزدیکی آن به سطح زمین، این مقدار کشته، و نزدیک به 700 مجروح برجای نهاد؛ و زمین بار سخت و تحمل ناپذیر خود را تخلیه کرد، اما غم بزرگی را بر دل این مردم نشاند.

خوشبختانه دولت دکتر محمد مصدق [8] به کمک این مردم شتافت و دو راه را پیش روی آنان گذاشت یکی انتقال به نزدیکی های ورامین و اسکان جمعی بازماندگان این زلزله در آن منطقه، و دوم ساخت دوباره روستا در محل بود، که اکثر بازماندگان، به ماندن رغبت داشتند و ماندند؛ و دولت وقت در کنار خرابه های روستای تاریخی طرود، جایی جدید را برای شان ساخت، که اینک نیز هنوز پابرجاست، و شامل نزدیک به 90 خانه یکجور است، که در 9 کوچه شرقی – غربی، به صورت ویلایی و منظم، ساخته شده اند و حاصل توجه این دولت برای به سامان رساندن دوباره این روستا، دو سال بعد در سال 1333 به بهره برداری رسید، که شامل پستخانه، مدرسه، بهداری هم بود،

و متاسفانه این زمانی بود که دیگر آن نخست وزیر در راس دولت نبود، و دولت دکتر محمد مصدق مغلوب شاهنشاهی شد که با کودتای 28 مرداد علیه این دولت ملی و مردمی، حاکمیت مطلق بر امور کشور داشت، و در اثر این کودتا مصدق برکنار و در حصر خانگی قرار گرفت، تا تاوان وطن پرستی و عدم همراهی خود را با استبداد داخلی و استعمار خارجی پس دهد، و تا آخر عمر، زندگی غمباری را در حصر و تنهایی سرکند، و در همانجا بمیرد و این مرد صادق در سیاست، و درستی در تصمیم، غریبانه مُرد و در همان محل حصر توسط چند تن از دوستانش غسل داده شده و دفن شد.

اما آنچه بر جای ماند، اراده این مرد بزرگ و پاک سیاست ایران بود، و نشان داد که اراده مصدق و مردم طرود از خشم کودتاچیان و طبیعت خشن، قدرتمند تر بود. لذا طرود نیز چون مصدق زخم عمیق خشونت این کشتار و این زلزله ها را برتن خود دارد، اما مردم طرود باز به عشق ماندن در وطن، صبر را برای ساخته شدن خانه هایی که دکتر مصدق برای شان قصد داشت بسازد، بر مهاجرت به اطراف ورامین ترجیح دادند و ماندند، تا طرود همچنان باقی بماند، و چون نگینی بر حاشیه دشت کویر ایران همچنان بدرخشد.

این زلزله که بنا به گفته شاهدانش خاک و غبار غلیظ و تلخی را بر کام مردمانش نشاند، ولی شیرینی خرماهای بر نخل ها نشسته این روستا، که هنوز چشم در چشم آبی زلال دارند که از قنات آن جاریست، زندگی را در این نقطه ی محاصره شده در حصار کویر، را جاری می کند.

و خانواده های باقی مانده از خشونت و مرگ زلزله را بر ماندن و ادامه فرا می خواند، من با نسلی از این مردم در این سفر مواجهه شدم که عده ایی از آنان نسل برخاسته از این خاکسترند. او که آب قنات را بر کاله (کرت) های سیرکاری و شلغم کاری خود باز کرده بود، می گفت: "خانواده ما شامل 14 برادر از دو همسر پدرم بودند، که همه در این زلزله کشته شدند و فقط پدرم زنده ماند، و از همسر سومی که اختیار کرد، ما به دنیا آمدیم."

امروز "خیابان حافظ" در شاهرود شاهد حضور اهالی این روستا در شهر است، کسانی که بعد از آن زلزله عظیم و آن کشتار، ترجیح دادند به شهر آمده و از امکانات در اختیار زلزله زدگان در شهر استفاده کرده و محله ایی را برای خود تدارک ببینند و در شاهرود ساکن شوند. گرچه مهاجران حاشیه دشت کویر بعد از انقلاب هم محله های دیگری در شهرک هایی اطراف شهر را مقصد مهاجرت به شهر قرار دادند، و امروز این مردم که بسیار مهربان و ساده زیستند، در شاهرود زیادند.

Click to enlarge image IMG_7433.JPG

ویرانه های باقی مانده از زلزله 1331 طرود - شاهرود

شهدای خفته بر مزار طرود :

قرار شد شب را در منزل یکی دوستان سر کنیم، میهمان نوازی طرودی ها را قبلا هم چشیده بودم و این دومین بار بود، ولی با استقرار در محل، من سری هم به مزار شهدای دهستان طرود زدم، زیارت قبور شهدایی که جان خود را نثار وطن و مردم خود کردند؛ بر سنگ قبور این شهدا بعد از شهادت شان نوشته اند :

  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، برادر سرباز شهید علی احمدی فرزند حسین متولد 1339 که در تاریخ 6/5/1360 در کربلای دزفول به درجه رفیع شهادت نایل گردید. یارب شهیدان در شهادت ها چه دیدند، از ما بریدند سوی تو هجرت گزیدند. پیرایه وابستگی از تن دریدند، آزاد گردیدند و سویت پر کشیدند.
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، برادر سرباز شهید رضا عرب حجی فرزند عرب علی، متولد 1338، که در تاریخ 2/1/1361 در کربلای کرخه نور بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. آنان که ره عشق گزیدند همه، در کوی شهادت آرمیدند همه، در معرکه و کون فتح از عشق است، زیرا که سپاه او شهیدند همه
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، برادر پاسدار شهید ابراهیم ربیعی فرزند حسن متولد 1330 که در تاریخ 7/5/1361 در کربلای شلمچه عملیات رمضان بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. "به یاد خداوند بزرگ و با رهنمودهای امام بزرگوارمان خمینی کبیر از میان همه راهها راه جهاد فی سبیل الله را انتخاب کردم، امیدوارم که در این مسیر رضای خدا را حاصل کنم و دشمنان اسلام بدانند که همیشه خون بر شمشیر پیروز است." قسمتی از وصیت نامه شهید
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، برادر سرباز شهید علیرضا کلانتری، فرزند محمد متولد 1347 که در مورخ 22/4/1367 در منطقه عملیاتی فکه بدرجه رفیع شهادت نایل گردید." بدانید که محور همه عبادات ولایت است و اگر شما نسبت به ولایت فقیه که تجلی حضرت مهدی است، سست و بی تفاوت باشید مورد سوال و مواخذه خداوند قرار خواهید گرفت." قسمتی از وصیت نامه شهید
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، برادر بسیجی شهید حسینعلی کلانتری، فرزند حاج ذوالفقار، ولادت 1343 وفات 6/2/1366 که در کربلای شلمچه عملیات کربلای 5 به درجه رفیع شهادت نایل گردید. شغل کارگر. "هدف از آمدن من به جبهه تنها رضای خداوند و مقابله با زورگویان و استکبار جهانی بوده است." قسمتی از وصیت نامه شهید
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، برادر بسیجی شهید سید حسین موسوی فرزند سید حبیب الله متولد 1349 که در تاریخ 6/10/1365 در کربلای شلمچه عملیات کربلای 4 به درجه رفیع شهادت نایل گردید. شغل محصل، "برادرانم مگذارید که لحظه ای اسلحه من بر زمین باشد زیرا که باید از شرف و عزت و دین دفاع کرد." قسمتی از وصیت نامه شهید
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، برادر بسیجی شهید سید جابر طباطبایی فرزند نصرت الله متولد 1349 که در تاریخ 14/9/1364 در کربلای جزیره مجنون بدرجه رفیع شهادت نایل گردید شغل دانش آموز "برادرانم وصیت من به شما این است که بفکر اسلام و قرآن باشید و از ولایت فقیه پشتبانی نمایید تا آسیبی به کشور نرسد و خواهرانم امیدوارم که شما نیز رسالت زینبی خود را در جامعه پیاده کنید." قسمتی از وصیت نامه شهید
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، برادر بسیجی شهید علیرضا میری فرزند محمد متولد 1345 که در مورخه 16/8/1362 در منطقه عملیاتی غرب کشور پنجوین بدرجه رفیع شهادت نایل و پیکر پاکش پس از 14 سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصیت نامه شهید "من با آگاهی تمام و دید کامل این راه را که همان راه حسین ع است انتخاب نموده و به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین که از حلقوم خمینی کبیر بیرون آمده لبیک گفته ام."
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، برادر سرباز شهید حسین عامری فرزند ابراهیم متولد 1339 که در تاریخ 14/7/1359 در کربلای دزفول بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. دست از تن و تن ز سر جدا باید رفت، از دشت بلا بهر بقا باید رفت، غفلت ننما که خصم دون بیدار است، از پا منشین به کربلا باید رفت.
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، برادر بسیجی شهید حسن احمدی فرزند مرادعلی متولد 1349 که در تاریخ 11/12/1364 در کربلای فاو (عملیات والفجر 8) به درجه رفیع شهادت نایل گردید. شغل کارگر، هر قطره خون من یکی لاله شود، هر آه دلم هزارها ناله شود، فردا که ز خاک من بردید گل سرخ، گل خانه هزار و خاکم از ژاله شود.

Click to enlarge image IMG_7703.JPG

طرود شاهرود - سرباز شهید علی احمدی فرزند حسین

نوروز ایام جشن های عروسی در طرود:

با غروب آفتاب موسیقی زنده مراسم عروسی یکی از اهالی محل، که ترانه هایی به گویش محلی می خواند، مرا به خود جلب کرد، تا سری هم به مراسم آنان که در کوچه و بسیار ساده در مقابل منزل شان برگزار شد بزنم، این مراسم در اختیار جوانان بود، و وقتی من رسیدم خواننده ی ارکستر این مراسم، در حال خواندن اشعار و ترانه هایی زنده و به زبان محلی بود، و جوانان طرودی هم دو به دو، رقص محلی با چوب انجام می دادند، که شاید در ریشه ی خود، تمرین یکی از فنون رزم در ایران باستان باشد، از دو نفر حاضر در این میدان، که یکی دو چوب (مانند چوب نیزه) در دست داشت و به گرد میدان رقص خاصی را دایره وار می زد، و دیگری نیز در پی او، با یک چوب ترکه مانند از شاخه های نخل به دست، که به سان شمشیر آنرا گاه در هوا و زمین می چرخاند، و او را تعقیب می کرد.

فرد صاحب ترکه هرگاه قصد زدن این ترکه بر پای او را می کرد، او نیز دو چوب را طوری حمایل می کرد، تا از پاهای خود در مقابل این هجوم محافظت کند، که ترکه به پاهایش اصابت نکند. این چوب ها دست به دست می شد و ترکه دار مهاجم، جای چوبدار مدافع را می گرفت و فرد دیگری وارد میدان شده و نقش ترکه داری را بازی می کرد و...  

 بدنبال آن عده ایی از جوانان برای آوردن داماد به درب منزلش رفتند، و او را در حالی که روبوسی می کردند، با دست زدن و ضرب زدن همراهی کرده، و به محل رقص جمعی خود آوردند، و متعاقب آن به اکثر لهجه اقوام ایرانی (مازنی، گیلانی، کردی، ترکی، عربی و...) ترانه ها و اشعاری را خواندند و به سبک آن اقوام نیز رقصیدند، سپس تعدادی از اهل داماد روی پشت بام منزل رفته و برای شرکت کنندگان نوشابه، رانی، کیک، پفک و چیپس و... به همراه اسکناس پرتاب کردند، و جوانان با شوق آن ها را در میان هوا شکار می کردند. بعد از مدتی رقص و آواز این صحنه تمام شد و مراسم های بعدی را رها کردم و برای خواب و آمادگی برای ادامه دیدارها در فردا (5 فروردین) به محل خواب و استراحت بازگشتم.

آنچه بارز بود سادگی مردمی بود که در این عروسی حاضر شده بودند، و به غیر از داماد شاید بقیه هیچ لباس خارق العاده ایی بر تن نداشتند، و با همان لباس معمول همیشگی بر تن، در عروسی حاضر شده بودند، و خیلی ساده با این مراسم برخورد کردند. به نظر می رسد تجمل های شهری گری، هنوز در بین این مردم با فرهنگ و خوب گسترش نیافته، و برای رفتن به این گونه مراسم ها، دچار مشکل زیادی خود را نمی کنند، و از این لحاظ خیلی لذت بردم، مراسمی ساده که حضور همه در آن آسان بود.

Click to enlarge image IMG_7726.JPG

جشن عروسی در ایام نوروز در طرود - شاهرود

نمکزار طرود در حاشیه دشت کویر:

صبح به قصد دیدار از معدن نمک که در سفر قبلی آنجا را دیده بودم، از روستا خارج شدیم این معدن به فاصله بین شش تا هفت کیلومتری روستاست، ولی به رغم این که از اهالی آدرس گرفته بودیم، ولی به علت ورود به حاشیه های دشت کویر و این که کویر مشخصه خاصی ندارد، موفق به پیدا کردن آن نشدیم.

این معدن نمک چشمه ایی بود که آبی زلالی از آن خارج می شد، و در دشت جاری شده و بعد از بخار آب، لایه هایی از نمک، مثل یخ زدن آب، تشکیل می شد؛ ظاهرا این معدن در تابستان چنین خاصیتی دارد و اکنون که اول بهار است چنین کارکردی ندارد، اما همین بهانه ایی شد که کمی در دل کویر وحشت هم پیش برویم، و خطر و وحشت حرکت در دشت کویر را هم حس کنیم، هر چه جلو می روی از پوشش گیاهی کم می شود، در عوض شن زارهای ناشی از شسته شدن زمین زیر باران و یا حرکت سیل ها، اضافه می شود.

مقدار زیادی رفتیم، حدود بیست کیلومتر ولی این معدن نمک را نیافتیم. یک اتومبیل دیگر هم در این مسیر به ما پیوست، او از اهالی روستا بود، سراغ معدن نمک را از ایشان گرفتیم، گفت جاده فرعی آن را به نظر می رسد که رد کردید، ایشان پیشنهاد داد حال که تا اینجا آمده اید برای خود از سنگ های زیبای اکواریمی کویر جمع آوری کنید.

همین کار را هم کردیم چند کیلومتری با آنها همراه شده و آدرس آنجا را گرفته و این خود بخش پیش بینی نشده ایی برای دیدار ما از طرود بود.  سنگ های زیبایی که کریستال های نمک بود، سنگ مرمر و... کمی سنگ برداشتیم و به سرعت برگشتیم زیرا بارندگی در سمت قبله شروع شده بود و به سمت ما در حرکت بود، و در صورت باریدن، خروج از زمین های کویری تقریبا محال می شود، زیرا گل و لای زمین های سست کویری، حرکت اتومبیل ها را کاملا مختل خواهد کرد. 

Click to enlarge image Torod 058.JPG

نقوش زیبای سنگ های طرود در اثر تفاوت شدید دمای شب و روز کویر- شاهرود

قنات تاریخی طرود :

آنچه طرود را طرود می کند، آب زلال و گوارایی است که بعد از حدود شش کیلومتر دالان های زیر زمینی، در محل روستا از زمین خارج می شود، قناتی که روزگاری 90 لیتر بر ثانیه آبدهی داشته، و اکنون این مقدار به نصف کاهش یافته است. و در مهد نمکزار کویر، شیرینی آب آن دل این مردم خوب را به ماندن در محل ترغیب می کند، زلزله سال 1331 خرابی هایی را به این قنات هم تحمیل کرد، اما مردم محل دو شبانه روز از این آب را هزینه لایروبی و تعمیر دوباره این سازه تاریخی مختص ایرانیان باستان کردند، و آن را دوباره زنده و جاری نمودند.

 قناتی که اکنون علیرغم خشک سالی های مداوم چند ساله ی اخیر، 12 اینچ آب را به مردمان تشنه در حاشیه دشت کویر هدیه می کند، و بعد از قرن ها همچنان جاریست، و حدود 50 هکتار از باغ ‌ها و نخیلات و مزارع روستای طرود را سبز نگهداشته است، اما این قنات را علاوه بر خطر خشکسالی چند ساله اخیر، امروز خطر بسیار مهمتری هم تهدید می کند، و آن حفر چاه های عمیقی است که تاکنون سه حلقه از آن در این روستا و اطراف آن زده شده است؛ و این را باید در واقع تیر خلاصی دانست که بر تن مجروح این قنات بسیار مهم شلیک شده است؛ سیاست گذاران آب و دستگاه های مربوطه به سیاست های آب، به قنات ها بعنوان میراث ارزشمند ایران توجه نکرده اند و صدور اجازه حفر چاه های عمیق، ایستگاه پایانی عمر قنات ها را در ایران رقم زده اند، و متاسفانه در اثر سیاست های بدون مطالعه این دستگاه های تصمیم گیر، تاکنون مرگ قنات های بسیاری را در ایران شاهد بوده ایم، و علاوه بر این که سفره های آب های زیر زمینی کشورمان را که میراث ارزشمند و ماندگاری از قرن ها ذخیره کردن است، و برای آیندگان به عنوان ذخیره ایی حیاتی باید حفظ می شد، را به باد بی تدبیری خود داده اند، صنعت ایرانی قنات را نیز نابود کرد.

بلایی که بر سر قنات های روستای ما و روستاهای اطراف در پشت بسطام هم آمد و اکنون سه قنات پر آب روستای گرمن جای خود را به چاه های عمیقی داده اند که سفره های آب غنی میلیون ها ساله ذخیره را مثل زالو می مکند و از خود کویری خشک را تا چند سال آینده بر جای خواهند گذاشت.

اما اگرچه این قنات در طرود همچنان جاریست و آبش محصولات بسیار خوبی را به مردم این منطقه هدیه می دهد، اما خطر مرگ برای این قنات از طریق بیماری سرطان چاه های عمیق حفر شده، در انتظارست و اگر مردم طرود به خود نیامده و علیه سرطان اقدامی نکنند، دیر یا زود قنات شان به سرنوشت قنات های خشک مبتلا و این امر به مرگ آن نیز منجر شده، و اگر زلزله های عظیم طرود نتوانست آنان را خانه کن کند، بی آبی طرودی ها را مجبور به ترک محل سکونت خود کرده و آواره شهر و حاشیه شهر خواهد کرد؛ به گفته یکی از اهالی، یکی از این چاه ها حفر شده توانایی آبدهی در حد بیش از 30 اینچ را دارد، این یعنی فاجعه.

اما این قنات هنوز نمرده و به نظر می رسد از قلیل قنواتی است که در شهرستان شاهرود هنوز زنده است و آب می دهد و می تواند به عنوان یک اثر تاریخی و فرهنگی و اقتصادی حفظ شود، و تصمیم سازان میراث فرهنگی، محیط زیست، سازمان آب و... همه و همه می توانند به حفظ این میراث بزرگ قدم پیش نهاده و این قلیل قنوات باقی مانده را حفظ کنند. قناتی که در زیر پای آب گوارایش اکنون مزارع سیرکاری شده، یونجه زارها، گندم کاری ها، مزارع شلغم، درخت های زیبا و ارزشمند خرما که به برکت اقدامات اداره کشاورزی، نهال های نسل پر باری از ده ها هکتار درخت های خرمای بم، که به این منطقه آورده شده است، نوید سبزی و زیبایی بزرگی را در دل کویر می دهد، نوید ادامه طرود و ادامه زندگی بندرگاهی در حاشیه کویر، نوید نخلستان های جدید و پر بار.

و اگر طرود بتواند از شر چاه های عمیق خلاص شود و به آب قنات پرآب خود قناعت کند، شاید بهشتی جدید در حاشیه دشت کویر ایران رقم خورده و مقصد گردشگران و فیلم سازانی شود که کارگردانانش به دنبال لوکیشن های سرزمین "میان رودان" هستند، همانگونه که کارگردان بزرگ و هنرمند سریال مختار، جناب آقای میرباقری این منطقه را برای تهیه صحنه هایی از این سریال استفاده کردند.

به غیر از آن مردم زیادی هستند که قصد دیدار از دشت کویر را دارند و طرود می تواند مقصد گردشگرانی باشد که در آن اقامت کرده و آن را سکوی سرزدن به حاشیه های دشت کویر بزرگ ایران کنند. طرود می تواند به یک قطب گردشگری تبدیل شود، اگر بتواند میراث تاریخی خود که همان قنات، نخیلات، خرابه های زلزله و... است، را حفظ کند، تا گردشگران عاشق تاریخ و طبیعت را به خود جذب و میزبانی کند.

طرود می تواند محصولات حاصل از پشم و استخوان شتر، بز و گوسفند (کلاه، دستکش، شال و لباس) را به کمک هنر صنایع دستی به محصولات قابل ارایه تبدیل و به بازدید کنندگان خود ارایه کند. خرما، شلغم، سیر، انجیر، زیتون، انارهای خوب طرود می تواند منبع درآمد خوبی برای اهالی آن باشد. فرش های زیبای بافندگان طرود، نمد و... می تواند دوباره جایگاه خود را بدست آورد. گیاهان کویری که هر کدام دارویی برای دردهای کنونی بشرِ زخمی از مواد شیمیایی و آلودگی است، منبع در آمد دیگری برای طرود می تواند باشد.

 این ها به همراه سنگ های زیبای دشت کویر می توانند به محصولاتی قابل ارایه به گردشگران، تبدیل و در محل به خیل آنان فروخته شود و ثروت و آبادانی را برای این مردم به ارمغان آورد. این امر با حرکت خود جوش مردم این روستا، در کنار عزم مسولان برای نجات قنات طرود، و تحرک گردشگری و اصلاح آبیاری و استفاده بهینه از آب قنات پرآب طرود، و حفظ و حراست از آن میسر می گردد.

طرود روزگاری دارای بارش های دومتری برف بر ارتفاعات خود در زمستان بوده است، و مزارع پنبه آن غوزه هایی را مملو از الیاف لطیف ارزانی مردمی می کرد، که صنعت فرش آن شهره بوده است؛ طرود می تواند خود را بازیابد این امکان برای طرود و مردمش هست تا محیطی آرام را در حاشیه دشت کویر برای خود حفظ کرده و در تکاپوی ثروت، موفق شوند و خود را اسیر آوارگی و بیکاری شهرها نکنند و بمانند و چون اجدادشان افتخار بیافرینند، در سایه این آب شیرین و زمین شور، خربزه های طرود بی نظیر بوده اند، به طوری که یکی از محصولات عمده آن خربزه هایی بود که به خربزه های مشهدی که شهره آفاقند، طعنه شیرینی می زده است.

طرود صاحب مردانی بوده است که جوال های بافته شده از پشم شتر و یا موی بزهایش 90 من (270 کیلو) غلات از جمله گندم و جو را در خود جای می داده است و مردان قدرتمندش این جوال های سنگین را به سان قهرمانان بر پشت شترهای خود سوار کرده و به تمام روستاهای اطراف شاهرود و دامغان می بردند و می فروختند، بلند کردن این جوال های سنگین هم مبنای کُرکُری خوانی های ورزشی و قدرت شان بود که به رخ هم می کشیدند.

گوشت شترها و گوسفندان آن در تمام منطقه به فروش می رفته است. کاروان های شتر این منطقه در تمام مناطق شهرستان شاهرود و حومه شهره بودند، و خار از کویر می خوردند و بار غم از دل این مردم بر می داشتند. کاروان های حمل بار توسط شترهایش شاید بود، که جنوب ایران را به شمال وصل می کرد و همین کاروان ها بودند که بار از بارانداز حاشیه دشت کویر بر می داشتند، و به همین دلیل از طرود به عنوان "بندرگاه" یاد شده است، چرا که دریای بزرگ دشت کویر را این روستای مهم در حاشیه اش به ساحل و بندری تبدیل می کرد، که بارهای شرقی و غربی و یا در مسیر شمالی و جنوبی را باراندازی، و یا همان بندرگاهی، بر ساحل دریای بزرگ کویر وحشتناک باشد.

طرود می تواند میزبان گردشگرانی باشد که خواهان حس کردن گرمای 60 درجه کویری اند و در عین حال در همین منطقه درختان نخلی هست که با نسیمی گوارا، اقامتی دلنشین را برای رهگذران می تواند فراهم نماید، بهشتی سرد و لطیف در میان جهنمی داغ و سخت. جایی که در گرمترین زمان در تیرماه، گاه درجه حرارت به ۶۰ درجه و در شب در بین ۲۵ تا ۳۰ درجه متفاوت است. تنش گرما و سرمایی که سنگ ها را هم می شکند و به رمل تبدیل می کند.  

Click to enlarge image IMG_7425.JPG

سیرکاری های پای نخلستان های طرود شاهرود

 بازمانده های طرود قدیم :

خرابه های باقی مانده از زلزله طرود نشان از قدمت بسیار زیاد این سکونت گاه بشری در حاشیه دشت کویر دارد، حفر خانه ها در دل عوارض طبیعی و دره های ناشی از سیل در میان کلوت ها، از طریق حفر دهلیزها که به آن سم/ثم می گویند نشان از قدمت حاقل 6 الی 7 قرن دارد، و ما نیز به محل قدیم روستای گرمن که حفر شده در دل دره های کلوت هاست، "سم/ثم کهنه گرمن" می گوییم، لذا این واژه ظاهرا اشتراک معنایی در این منطقه هم دارد، همین معنی را طرودی ها به خانه های کنده شده در کلوت ها سم/ثم اطلاق می کنند، و لذا کندن محل سکونت در دل دره های کلوت ها را سم/ثم گویند.

در این خرابه ها، میراث شکوهمند معماری چندین قرن، توسط این مردم منحصر به فرد را می توان دید، که شکوه و عظمتی باور نکردنی دارد. چینش خشت های بزرگِ طاق ضربی های آن بسیار زیبا و حیرت انگیز است، خشت های در ابعاد 50 سانتیمتر نشان از قدرت بدنی سازندگان آن دارند و به نظر می رسد که هرچه تاریخ به ما گذشته است از طول و عرض خشت ها هم کاسته شده است که اکنون خشت ها به 20 سانت کاهش یافته اند.

نگاهی گذرا به خرابه ها نشان می دهد که اکثر خانه های دست ساز در زلزله 1331 ویران شده اند، ولی بیشتر خانه های کنده شده در دل خاک رس کلوت ها سالمند. تبحر سازندگان این خانه ها در معماری، نشان از پیشرفت صنعت معماری آنان دارد. و تو وقتی در میان این خرابه ها قدم می زنی با مردمی همقدم می شوی که شهر زیبای آنها در چند ثانیه با خاک یکسان شد، و دلهره خرابی و افراد فرو رفته در خاک سَرَند شده ناشی از زلزله، تو را به فکر می اندازد که جان آدم ها به ثانیه ایی پایان می یابد، و حادثه ایی می تواند کار تمام انسان ها را به چند ثانیه تمام کند.

طرود را به لحاظ سازه های معماری، در چند دوره و چند نوع سازه می توان دید :

  • سازه های مسکونی حفر و کنده شده در دل کلوت ها (ثم/سم)
  • سازه های مسکونی خشت ساز با سقف های ضربی زده زیبا، و طاق ضربی های حیرت انگیز
  • سازه های مسکونی دولتی بعد زلزله که در کوچه های صاف و یک اندازه در سال 1331 ساخته شده اند
  • سازه های مسکونی شخصی ساز بعد از انقلاب
  • سازه های مسکونی طی ده سال گذشته

که به جز چند مورد از سازه های مسکونی بخش آخر، مابقی هرگز توان تحمل زلزله های متوسط را هم ندارند و چنانچه زلزله ایی تکرار شود منجر به ویرانی و کشتاری دوباره خواهد شد.

 اینجا در طرود حسینیه، زینبیه و... ندارند، و کارکرد این گونه اماکن خوشبختانه به عهده همان مساجد است، و در تعدد مساجد آن نیز ظاهرا مسایل طایفه ایی دخیل بوده است، تا قبل از زلزله ظاهرا یک مسجد داشته اند که همان مسجد امام رضای فعلی می باشد، ولی بعد از زلزله چند مسجد طی همان حساب و کتاب های طایفه ایی در طرود ساخته شده است، که تا قبل از ساخت مراکز اداری و دولتی، شاید آباد ترین اماکن این منطقه مساجد بودند، اکنون مرز های طایفه ایی به نسبت قبل کمرنگ شده است.   

مثل بسیاری از مناطق دیگر ایران سو مصرف مواد مخدر در این منطقه نیز گسترش دارد و می توان آثار این بلیه را در چهره هایی دید، و حاکمیت نیز اقداماتی برای مبارزه با آن انجام داده است لیکن مهمترین عامل نابودی این بلای خانمان برانداز، تصمیم خود انسان هاست که ظاهرا هنوز مردم ایران به این نتیجه نرسیده اند که خود را از این امراض نجات دهند و تا ملتی به این مرحله نرسد، مبارزه حاکمیتی هم موفق نخواهد بود، توسعه مراکز درمان سو مصرف مواد مخدر هم تا زمانی موفق است که مردم خود به مبارزه برخیزند.

اما طرود می تواند خود را باز یابد و به بارانداز گردشگرانی تبدیل شود، که به اکتشاف کویر به این بارانداز حاشیه اقیانوس کویر آمده اند.

Click to enlarge image IMG_7412.JPG

سبک خانه های ساخته شده در زمان دکتر مصدق بعد از زلزله

[1] - مختصات: ۳۵°۲۵′۳۸″ شمالی ۵۵°۰′۵۵″ شرقی

[2] - سرازیری قبل از رسیدن به طرود را سینه بند می گویند، که از گردنه ایی آغاز و تا طرود ادامه دارد، دوست همراهم در سفر قبلی لطیفه ایی از اتوبوس های مسافربری طرود در 40 سال قبل می گفت که، این اتوبوس بسیار قراضه بود و حتی پدال ترمز زیر پای راننده به چرخ های عقب وصل نبود و شاگرد اتوبوس ترمز آن را در عقب اتوبوس می کشید، و سیم ترمز هم نداشت و از لیف خرما طنابی درست کرده بودند که راننده اتوبوس وقتی از این سرازیری به سوی طرود سرازیر می شد شاگرد را صدا می کرد که "لیف رو بکش" و شاگرد از این جا لیف یا همان سیم ترمز را می کشید تا اتوبوس 15 کیلومتر پایین تر بایستد. البته این اغراق های محلی بود که به صورت طنز بیان می شد، و قاعدتا درست نیست.

[3] - طرود را بندرگاه هم نامیده اند

[4] - سال 862 میلادی

[5] - طی دو قرن و نیم سلطه اعراب بر ایران، فضا به سمتی برده شده بود که تمام مکاتبات اداری به زبان عربی نوشته می شد، و کم کم این وضع به فضای گفتگوهای روزانه هم سرایت می کرد تا مردم به عربی با همدیگر سخن گویند و لذا یعقوب لیث صفار دستور داد زان پس تمام مکاتبات اداری و دولتی به زبان پارسی نوشته و مبادله گردد.

[6] - قدرت این زلزله شش و چهار دهم هم ذکر شده است.

[7] - 12 فوریه 1953

[8] - دولت محمد مصدق از اردیبهشت ۱۳۳۰ تا  28 مرداد ۱۳۳۲ پابرجا بود و در زمان این زلزله هنوز دچار کودتا نشده و نخست وزیر، روانه حصر خانگی پایان ناپذیر خود نشده بود، تا این مرد سیاست ایران در تنهایی حصر خانگی بماند تا بمیرد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سال گذشته، به گاه حضور بر بالاترین نقاط، به هنگام هر صعودی، آنجا که بعد از آن دیگر خاکی برای ایستادن نیست، آنرا نزدیکترین نقطه به خدا فرض کرده، و دست دعای خود را رو به آسمان دراز کرده، از خداوندگار مان آنچه را احساس نیاز می کردیم، از درخواست سلامت برای همه ی بیماران، و رفع موانع زندگی برای جوانان، تا رفع گرفتاری از تمام گرفتاران، و همچنین پای ثابت هر نیایشی، درخواست بارش های آسمانی بود؛

و در پاسخ دوست همنوردم به طنز می پرسید، "یک متر و نیم (برف) بس است؟!، و من می گفتم برای اینور سال کافی است، ولی برای آنطرف سال نه؛ و انگار خداوند امسال این دعای ما را مستجاب کرد، و عیدی خوبی را در این عید باستانی، بر این آب و خاک بارید، و تمام نقاط ایران را به قدوم پر خیر و برکت خود نرم و لطیف کرد، و امید را در دل مردمی زنده کرد، که در میان منگنه تحریم خارجی، کارشکنی های داخلی، و شرایط بد خشکسالی در رنج بودند.

بار خدایا! به خاطر تمام این بارش ها شکر؛ نمی توان شکر این نعمت بزرگ را گفت، و انگار این شعر خیام بزرگ نیشابور است که مصداق یافته است که "چون ابر به نوروز رخ لاله بشست"، باید برخاست و به جام باده کردن "عزم درست" – خدایا به خاطر همه نعمت هایت شکر.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در آستانه دمیدن صبح نوروز باستانی سال 1398 خورشیدی، برغم نگرانی های کابوس وار، از دریده شدن دوباره مهد و گهواره تمدن ایران، و خدشه وارد آمدن دوباره بدین آب و خاک مقدس، در هنگامه ی دندان به هم ساییدن دشمنان این آب و خاک، که زهر خود را در دل صحرای خشک غرور و تعصب، و مهد خشونت پروری آماده فرو کردن در تن ما می کنند؛ اما در این ساعات خوش تحویل سال، آنها را در کینه های جهل و تکبرشان رها کرده، به نوروز می اندیشم، که با آمدنش دل و چشم و صورتم را رو به افق شرق می چرخاند، و در سرزمین خراسانِ بزرگِ جدا افتاده از ما، دلم را در سه راهی همنشینی با یاران، سرگردان می کند، که به کشمیر یا ایران صغیر روم، و یا به قصد دیدار پاره های تمدنی خود در خُتن (سین کیانگ)، آنان را مقصد دل کرده، و یا با عبور از دره پنجشیر (افغانستان)، رسیدن به دره فرغانه (تاجیکستان) و سمرقند و بخارا (ازبکستان) را مقصد خود قرار دهم، نمی توانم هیچکدام شان را فراموش کنم؛ از سویی انتظار وصل یاران، که در آنسوی آمودریا نشسته اند، مرا همکلام با رودکی بزرگ، به خود می خوانند که "بوی جوی مولیان آید همی، یاد یار مهربان آید همی و..." [1].

گاهی با خود می اندیشم که کجای راه را اشتباه رفتیم و آدرس غرب را چه کسی به ما داد، که در باتلاق شامات گیر کنیم، و از پاره های دل  خود در شرق باز بمانیم. اما نوروز که می آید دنیای رویایی باستانی و پاره های فرهنگی خود را در سمت شرق می جویم، تا در غرب؛ انگار برای من نمکزار و یا کوه های سر به فلک کشیده شرق، بیش از سرزمین باران خیز غرب، دلکش است. شاید اشتباه کنم، ولی به قول نو عاشقان امروز، این هم "از کار دل" است و بس.

نوروز اما ناخوداگاه مرا به افق شرق متمایل می کند، هرچند قبله ما را به سمت غرب می چرخانند، جایی که نوروز را خیلی پیش از ما شروع کرده اند، و در حالی که صاحب نوروزیم، اما همچنان در روزهای کهنه ی خود گیر کرده، و تنها به سوگواری روزهای نداشته، نوروز را جشن می گیریم؛ اما در نوروز امید نهفته است، صبح پیروزی و سبزی، در این روز افق می گشاید.

لذا باز چه غم، روزی نوروز را از میان پس ماند روزهای قدیم، بیرون خواهیم کشید، چراکه امید هنوز در دل ما نمرده است، و هرگز نخواهد مرد، و چون ققنوس از دل خاکستر بیرون خواهد جهید، هرچند گرگان روزگار سعی در کشتن امید در دل تک تک ما دارند، و تمام قدرت خود را گذاشته اند، تا امید را در ما بکشند، که "شما هرگز نوروز را درک نخواهید کرد"، ولی آنان از ترس رسیدن ما به نوروز است، که امید را می کشند، زیرا که می دانند او چون "جوینده است، پس یابنده است".

پیشاپیش نوروز امید آفرین تان مبارک و مستدام و پیروز، و قرین شادی باد. سالی مملو از توسعه و پیشرفت و پیروزی برای همه همزبانان و هموطنان خود آرزومندم. هر روزتان نوروز 

[1] - بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

و خداوند بنیان زندگی انسانی را چنان قرار داد، که یکی از طبیعی ترین و اولیه ترین اجتماعات انسانی در مسیر رشد و تعالی او، خانواده باشد، و این باستانی ترین ساختار اجتماع انسان ها، از ماندگارترین هاست، و برغم تضعیف این واحد اجتماعی در عصر مدرن، هنوز ضروری ترین پناهگاه انسان بی پناه است، و انتظار می رود این ساختار مفید، دوباره به جایگاه واقعی و در خور خود باز گردد؛ و اگرچه در روند تحولات دوره مدرن، خانواده های گسترده [1] به خانواده های کوچک و هسته ایی (والدین – فرزندی) تبدیل شدند، ولی شاید دیری نپاید که باز دوباره انسان مُد پسند، و یا به نوعی عاقل شده، به مد خانواده های گسترده باز گردد، و یا حتی دوباره نظام قبیله ایی هم با ائتلاف خانواده های همخون، به عرصه اجتماع انسانی باز گردد.

اما در آستانه روز پدر من به زندگی و احوال پدرم، رکن رکین خانواده امان، می اندیشم، که یتیم به دنیا آمد، و تا چشم باز کرد برای او کار بود و کار، و عمری را به کار و تلاشی بی پایان گذراند، و انگار او از کسانی بود که آفریدگارم برای کارکردن و ساختن این دنیا خلق کرده بود، زیرا هرچه فکر می کنم، از این دنیا چیزی جز کار و تلاش نه فهمید، و نه بدان دست یافت، نهایتا هم، در حالی این دنیا را ترک کرد که باز غرق در عشق به کار و تلاش بود، و اعتقاد داشت که "کار جوهر انسان است" و آنرا اصلی ترین وظیفه هر مرد و زن می دانست؛ و بیکاران را اصلا دوست نداشت، ساعت کارش از روشنایی صبح آغاز، و تا به غروب آفتاب و فرا رسیدن تاریکی، پایان می یافت.

عمرش را با درخت و گیاهانی گذراند که شادی و شعف و زندگی را به زندگی انسان ارزانی می دارند، و در این هنگامه تحویل سال که خلقی به انتظار حلول ساعت سبزی و طراوتند، و چشم در افق شروع سال 1398 دارند، و در آستانه روز پدر، من به یاد او که عمرش را با بهترین موجودات خدا گذراند، هستم، به یاد دستانش، که مجروح از تلاشی بی وقفه، برای فراهم نمودن شرایطی بود، که بهترین میوه و گیاهان را رشد دهد، و روزی اهلش را از این طریق فراهم نماید، و از دل خاک سخت، نانی معطر و نرم، بیرون کشد، میوه هایی آبدار، خوش طعم و شیرینی را فراهم نماید که خوردنش روزگار سخت انسان ها را به فراموشی ببرند، و زندگی را به آنان باز گرداند، شفای دردهای گاه و بی گاه شان باشد، مرهم زحم های دل و جسم شان، تمدید کننده زندگیِ مملو از تلاش شان.

روز پدر که می شود، من پدرم را نه در سفرهای تفریحی و لب این دریا و آن رودخانه، و نه کنج راحت این هتل و یا آن ویلا و... که در هنگامه ایی از تراکم کارهای مختلفی می بینم که او سعی داشت، تا وقت خود را تنظیم کند که به همه آنها برسد، و او اصلا در ذهنش نمی آمد که از چنین نعمت هایی برخوردار شود، و دوست داشت خدا ساعات روز او را آنقدر طولانی کند، تا او بتواند پاسخگوی همه کارهایی باشد، که در انتظار انجام بودند.

این روزها در آستانه رستاخیز طبیعت، من به یاد تنهایی او در انجام مسولیت هایش می افتم، او که در دریایی از کارها غرق بود، و چهار فصل سال، کارهایی خاص برای انجام انتظارش را می کشیدند، و چشم های که در امید کسب دسترنج او، آرام و بی دغدغه به بازی و افکار خود مشغول بودند؛ من به شانه های ستبر پدرم فکر می کنم، که زیر بار زندگی سخت درگیر بود، و این بار سنگین و دوش مجروح و خسته اش را می فشرد، و این روزها که می رسید به رسم باستان، دغدغه رخت نو بر تن همه ی ما را داشت، و در عین حال خود را آماده ی حرکت بی امانی می کرد، که در پس بهار برای هر همدم درخت و گیاه، انتظار می کشد.

پدرانی اینچنین انگار مامور دروازه های زمین بودند، تا روزی انسان را از دل روزنه های خاک بیرون کشند. دستان و بازوان آنان را یزدان پاک چنان قدرت و همتی داده بود که بهترین، لطیف ترین، شیرین ترین خوردنی ها را دل خاک بیرون آورده، و هدیه جان هایی کنند که به انتظارش نشسته اند.

و شاید لذت همین خلق کنندگی بود که به تداوم آنان در این رنج طاقت فرسا منجر، و عدم رضایت شان بر ترک این سختیِ شیرین را فراهم می کرد. آنان دل و جان به تکثیر موجوداتی داده بودند، که زندگی انسان و همه اهل دنیا را به سبزی خود زنده و دیدنی می کرد، بله پدرم چشمانش به آسمان بود، تا با مددگیری از آن بالانشین قدرتمند، از دل خاک، روزی خود و اهلش را بیرون کشد، و عمری را در همین عشق گذراند و به سماع عارفانه اش بر خاک برهنه آنقدر ادامه داد، تا دیگر رمقی در اندامش نماند، و آنگاه بود که آرام و راضی از آنچه انجام داده بود، چشم از جهانی بست، که از آن تنها کار و زحمت سهم او بود، و او شاکرانه بدانچه از این دنیا سهم برده بود، عشق می ورزید.

او به گرد آنچه خود به زحمت فراهم ساخته بود، دیوارهای محکمی می کشید، و بر مرمت آن همیشه کوشا بود، تا آنرا از گزند حیوانات حفظ کند؛ زیرا در روزگار او جامعه اش کمتر به فسادی این چنینی مبتلا شده بود و به این حد از سقوط مبتلا نشده بود و کمتر کسانی را می شد یافت، که از دیوار کسی بالا بروند، تا به کسب مال و ثروت، از داشته های دیگران اقدام کنند، چیزی که متاسفانه در مقیاسی نسبتا زیاد در روزگار ما، از کسانی دیده می شود که پایه های اخلاق و وجدان شان فروپاشیده است، و به هر اختلاس، دزدی، سو استفاده از مال دیگران دست می زنند؛ و از بالا رفتن از دیوار دسترنج حتی 80 میلیون مردم خود هم، هیچ اِبایی ندارند، و حتی مبتلایان به دردهای، لاعلاج، مثل سرطان هم از گزند این فرومایگان در امان نیست، تا انبان ثروت خود را از دسترنج این و آن فربه سازند، تا روزی دوره این پدران هم به پایان برسد و راهیِ راه بی بازگشت آینده ی شوم خود شوند، راه هایی که به عذاب وجدان، بیماری های روحی و جسمی، و نهایتا آتشی که از آن، به جان این گونه انسان خواهد افتاد، ختم شود.

بله پدرم، همچون اکثریت قریب به اتفاق پدران آن روز، اکنون سرفراز و با گردنی بر افراشته به افتخار نود و اندی سال زحمت و تلاش، و کسب روزی حلال، در سینه خاک، افتخار آمیز خفته اند. تا روز صف کشیدن فرا رسد، و از آن روز سرنوشت ساز، با غرور و عزت عبور کنند؛ روحت شاد ای پدر زحمت کشم، افتخار عمری درست زیستن مبارکتت باد.     

 

[1] - شامل پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها و... که در یک اشتراک کامل با هم زندگی می کنند، و کسی استقلال مالی و... ندارد.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جنایت به نام هر دین و مسلکی انجام شود، باز جنایت و ظلمی است آشکار؛ ترور و تروریسم در هیچ جای جهان با هم فرق نمی کنند، چه به نام "الله" صورت گیرد، چه به نام "رام" خدای هندو، و یا چه به نام "یهوه" خدای دین یهود و... امر غیر اخلاقی منکر است، توسط هر کسی که صورت گیرد، تفاوت نمی کند و ناپسند است؛ استبداد و سلطه ظالمانه بر خلق خدا هم همینطور است، و اگر نیک بنگریم بَد بد است و آن را به آب هیچ دین و مسلکی نمی توان شست، و تطهیر کرد، آب زمزم هم توانایی پاک کردن قباحت ظلم و استبداد و زورگویی، خشونت و ترور را ندارد، حتی اگر آن را به زیر آب باران جاری شده از ناودان طلای سقف خانه کعبه، و یا سقف قبله اول در بیت المقدس هم بگیری، پاک شدنی نیست.

 22 اسفند سالروز ترور آقای سعید حجاریان (ایده پرداز بزرگ اصلاح طلب ایران) بود، که به طرز معجزه آسایی از تیر تروریست ها در سال 1378 که به قصد قتل او آمده بودند و تیر خود را در سرش شلیک کردند، جان سالم به در برد، اما باید تا آخر عمر ویلچر نشین ظلم تروریست ها باشد و...

 او البته بعدها به حال رقت انگیزی در جمع دوستارانش حاضر شد و سخنرانی مختصری کرد و در ملا عام اعلام نمود، که حاضر است برای مردمش، هزینه های بیشتری هم بدهد، اما محاکمه ترور، تروریسم و تروریست ها هم خود داستان دردناکی دارد و گاه انسان با خود فکر می کند، کاش کسی دنبال تروریست ها نرود، چرا که تروریسم از یک عقبه قدرتمندی برخوردار است که دستگاه قضا را هم در انجام وظیفه خود با مخمصه مواجهه می کند و معمولا با توجه به قدرت دست های پشت پرده ترور، به ریشه و دست های آلوده به خون و کثافت پس پرده تروریسم نمی توانند بپردازند، و لذا محاکمه تروریست ها و نتایج آن در احکام صادره هم خود به تقویت ترور و تروریسم منجر می شود و این غده های سرطانی فساد و تباهی و انحراف در بدن جامعه می ماند، تا باز دوباره کی و کجا صلاح بدانند و سر باز کند.

چهره خندان و شاداب عامل ترور حجاریان در دادگاه، ندامتی از شلیک خود ندارد - سمت راست سعید حجاریان 

و معمولا در این گونه محاکمات در بالاترین حد خود، به محاکمه تروریست بی مقداری پرداخته می شود که به شلیک گلوله ایی اقدام کرده که در پس آن گلوله "یک ایدئولوژی بسیار خطرناک" و "افراد خبیث سازمان دهنده ترور" قرار دارند که سالم از مهلکه خلاف بزرگ خود می گذرند؛ و تروریست شلیک کننده تیر نیز، با دیدن قدرت کسانی که او را ساپورت می کنند، به قهرمانی در بین جنایتکاران تبدیل، و با روحیه مضاعف در دادگاه حاضر، و با شرایط مسامحه ایی که در حق خود و عمل جنایت بارش می بیند، بدون هیچگونه ندامتی، به ریش قربانیان خود، و ملت تشنه عدالت پوزخند می زند و...،

30 ژانویه 2019 سالروز قتل تروریستی مهاتما گاندی رهبر کبیر انقلاب آزادیبخش هند بود، که تنها چند ماه بعد از پیروزی انقلاب سخت و طولانی اش، اسیر گلوله یک هندوی تروریست افراطی، قرار گرفت تا نتواند صبح پیروزی انقلاب و آزادی مردمش را سیر ببیند، چرا؟ چون مخالف خشونت و کشتار اقلیت مسلمان کشورش، توسط تعدادی هرج و مرج طلب هندو بود، و از قضا بعضی از همکاران دوران مبارزه اش هم با آنها همدست و همراه بودند و به قول خودش تذکرات او برای پایان دادن به این جنایت هم اثری نداشت. اکنون بعد از گذشت چند دهه، حزب BJP شاخه سیاسی گروه راستگرای افراطی RSS که در پس پرده این ترور بودند، در هند قدرت را در دست دارند،

این گروه روزگاری دست های پشت پرده همان تروری بودند، که سرویراستار روزنامه تریبون در پایتخت هند، به همین مناسبت مقاله ایی نوشت، که می تواند درد مشترک مدافعان "سیاست خالی از جنایت" و دغدغه مشترک کسانی که طعمه ترور و تروریسم اند را در بین سطور این مقاله دید. عنوان این مقاله دردناک "چرا مهاتما گاندی کشته شد؟" می باشد که ترجمه [1] آن تقدیم همه صلح طلبان و منادیان انزوای ترور و تروریسم می گردد :

"در یکصد و پنجاهمین سالروز ترور مهاتما گاندی (30 ژانویه 2019) اجازه دهید [2] مروری داشته باشیم و به خاطر بیاوریم که چه انگیزه ایی پشت ترور ایشان [3] قرار داشت. و چه اندیشه ایدئولوژیکی که در جستجوی سلاح کُلت "رولور" بود، تا به زندگی مهاتما، آنطور که اراده کرده بود، پایان دهد.

رهبران جدید ما [4] در یکصد و پنجاهمین سال زندگی مهاتما گاندی می توانند، سالروز این واقعه را در حد برگزاری یک یادبود کوچک تبدیل کنند، اما این واقعه ایی نیست که به این حد ختم شود، و برای هر شهروند هندی مهم است، که به خاطر بیاروند، که عظیم ترین شخصیت هند در قرن بیستم، در یک خونسردی کامل، در حالی که عازم برگزاری عبادت عصرگاهی خود بود، کشته شد، و مرد مذهبی (صوفی هندو) قاتلی که دست به این ترور زد، دست ساز مردی منزوی و دیوانه نبود، و بلکه دست پرورده جریانی تنفر پراکن، ظالم و شیطانی بود.

گذشته از همه این ها، بسیار مهم و ضروری است که این سوال پاسخ داده شود که چه نوع ایدئولوژی تنفر پراکنی پشت پرده این ترور بود و آن را راهبری نمود؟ و در سالروز این ترور مهم است که به این سوال سعی کنیم پاسخ دهیم، زیرا رهبرانی این ترور را طرح ریزی و اجرا کردند که می خواستند به مقامات بالای سیاسی در هند برسند.

نزدیکترین، فوری ترین و دم دست ترین انگیزه تروریست ها برای قتل مهاتما گاندی در آن موقع (1948)، اصل عدم رضایت او، بر تنفر و تنفرپراکنی از مسلمانان هند، [5] در شرایط بحرانی بعد از تقسیم شبه قاره هند بود. [6] عدم رضایت مهاتما (به عنوان رهبر مبارزه) برای دادن این حق به هندوها، جهت تنبیه اقلیت مسلمان به خاطر تقسیم شبه قاره، باعث خشم عمیق رهبران تروریسم هندو شد، و این برای رهبران هندویی مذکور غیرقابل قبول بود که گاندی با استفاده از جایگاه و نفوذ اخلاقی خود در جامعه، آنان را به توقف قصابی اقلیت مسلمان در پایتخت هند مستقل شده، بخواند.   

 روز 12 ژانویه 1948، یکروز قبل از این که مهاتما گاندی آخرین دوره روزه داری زندگی خود را با هدف به ارمغان آوردن آرامش و صلح در جامعه ی آشوب زده مذکور، آغاز کند، به عنوان یک رهبر بسیار غمگین در محل عبادت شامگاهی خود حاظر شد و در جمع حاضرین در این مکان عنوان داشت :

"من مسلمانان را دیدم که در این شهر دهلی و در مقابل چشم همه ما کشته می شوند. این در حالی انجام می شود برادرم والابهایی وزیرکشور دولت هند پاسخگو و مسول، [7] برای حاکمیت قانون و نظم در پایتخت است. نه تنها والابهایی در حفاظت از مسلمانان رفوزه شده است، در یک حالت بی توجهی به شکایت از این وضع، او نیز به توصیه های من وقعی نمی نهد، و من راهی ندارم جز این که از آخرین سلاح خود استفاده کنم [8] که آن ابزار روزه است، و این روزه داری را تا زمانی که این شرایط تغییر نکند، ادامه خواهم داد."

این روزه داری و مجازات اخلاقی باعث شد تا عناصر هندوی افراطی و پیروان نظریه "جمهوری هندو" [9] به فکر تنبیه مهاتما گاندی بیفتند. که باید کاری در مقابل این "فرد معنوی مشکل ساز" [10] مروج و مُبَلِّغ صبر و تحمل (تسامح و تساهل مذهبی) باید صورت پذیرد. و بنابر این بود که دستور برخورد از سوی آنان صادر شد. و بدین ترتیب یک جرم و جنایت به نام "جامعه هندو" [11] تجویز شد. هرچند جنایتکاران هرگز به این سوال آقای دکتر راجندرا پراساد [12] پاسخ ندادند، که (در واقع از دست های پشت پرده این ترور به کنایه) پرسید: "می توانم سوال کنم که چگونه ترور حضرت مهاتما گاندی به حفظ و حراست از مذهب هندو و یا جامعه هندویی منجر شد؟!!"   

علاوه بر رد اصولی و عدم پذیرش نظریه "ملت هندو" [13] (برای جامعه بعد از پیروزی انقلاب هند و هند مستقل) توسط گاندی، و در مقابل دنبال کردن نظریه روابط مسالمت آمیز هندو (اکثریت) – مسلمان (اقلیت) توسط وی، و تبلیغ و انتشار تئوری "عدم خشونت[14] به عنوان یک ابزار سیاسی، که راست گرایان افراطی هندو در گروه های هندویی "مهاسابها" و "آر.اس.اس" را بدان دعوت می کرد، و این در حالی بود که رقبای او (گاندی) در این سازمان های راستگرای هندو، نه تنها ابزار خشونت را غیر قابل چشم پوشی، و بلکه ضروری برای "جامعه هندو" و باز یابنده افتخارات گذشته هندویسم تلقی می کردند.

به خاطر بیاورید، این موارد در زمانی اتفاق می افتاد، که اروپا بی صبرانه شیفته فاشیسم [15] و در آغوش گرفتن اعمال خشونت به عنوان موتور محرک تحرک سیاسی بود. در این زمینه تاریخی قرنِ خشونتِ بیستم، بزرگترین خدمت مهاتما گاندی به هند این بود که راهی را نشان دهد، که ما را مغناطیس جذاب خشونت فاشیستی دور کند و به مسیر درست بیارود. از سوی دیگر، ایدئولوژی "جمهوری هندو" همچنان توصیه و زمزمه می کرد، تا هند هم همان راهی را برود که فاشیسم آلمان (هیتلری) و ایتالیا (موسولینی) رفته بودند.

این تحقیر خشونت است، که هند مستقل را طی شش دهه بعد از پیروزی در نظم حفظ کرد و از انحراف باز داشت، و در یک چالش و رقابت سالم قرار داد. اما این هارمونی و نظام پذیرفته شده جمعی نهرویی[16] برچیده شد، زیرا این سیستم تبادل سیاسی را ترجیح و تشویق می کرد. امروز ما حلقه ایی از رهبران مسلط بر جامعه خود داریم (هندویسم افراطی) که در مسیر ترسناک خشونت حرکت می کنند، و در حال گسترش نفوذ خود در جامعه هند هستند. دشمنان جدید (اقلیت های دینی در هند) برای ما اختراع می کنند که باید آنها را سفت و سخت و خشونت بار و به اجبار و زور برچید. 

 امروز سیاستمداران اکثریت طلب، [17] توسط مدافعان خشونت زبانی و عملی به کناری رانده می شوند. در حقیقت یک تمایل قوی به خشونت در حال نفوذ در اقدامات جمعی ماست. در سطوح رسانه های جمعی و اجتماعی، در استدیوهای تلویزیونی ما، ستون روزنامه های ما، ضرورت رجوع به خشونت، در حال تصویر شدن به عنوان یک مانیفست غیر قابل چشم پوشی و راه عاقلانه، تبلیغ و منتشر می شود. جنبش محافظت از گاو، [18] و قتل بی رحمانه شکنندگان این حفاظت، به عنوان راهی ضروری برای بیان نظریات جامعه هندو افراطی بیان و تبیین می شود.

یک نژادپرستی و ملی گرایی هندویی مهاجم و تند و تیز جذاب ناسالم، اخیرا ما را تحت حمله قرار داده و باعث تفرقه در ما شده است. تقریبا تمام بخش های جامعه هند در یک ملی گرایی نادرست درگیر شده اند، همچنان که خشونت زیر پوست آن نهفته است. موفقیت پایان ناپذیر و ابدی مهاتما گاندی، که او را موفق ساخت تا روابط مناسب را به جامعه باز گرداند، دعوت هندی ها به لذت معنوی و متعالی "عدم خشونت" بود.  

 و این تاکید طرفداران نظریه گاندی مبنی بر عدم خشونت است، که باعث خشم گروه راستگرا و هندوی افراطی "سنگ پریوار" [19] شده است. در مقابل نظر گاندی، خشونت به عنوان یک امر توصیه و تاکید شده و لازم و ضروری و غیر قابل چشم پوشی و بعنوان یک راه حل به "جامعه سنتی و ضعیف هندو" [20] توسط آنها (گروه سنگ پریوار) تبلیغ می شود. تسلط طولانی خارجی طی قرون متمادی باعث شده، تا آثار نامناسب این تسلط بر ما ظاهر شود، که از جمله آن دست زدن نامناسب ما بر ابزار خشونت است.   

هندی های مقیم خارج از هند [21] شاید اکنون به خطرناک ترین ها در این ارتباط تبدیل شده اند، که در نقش یک طرفدار و همکار خشونت در هند، از راه دور مبدل شده اند. آنان از امنیت و ریشه و تعلق امریکایی شمالی خود استفاده می کنند، و بسیار خوشحالند که می توانند به تامین مالی دیگرانی در هند اقدام کنند که به توسعه خشونت اقدام می کنند. در واقع آنان به دنبال تعصبات و اضطراب های خود هستند که در یک نظم نامشخص جهانی، در حال افزایش است.

 در این عصر ملی گرایی خشونت بار، هندی های مقیم خارج کشور، سخت به دنبال قرار دادن خود به عنوان پارتیزان های بی تفاوت، در مبارزات خشونت بار در هند هستند، که به نام این و یا آن انگیزه و دلیل مرتبط به تفکر هندویی، به وجود می آید.

در حالی که ابزار و شیوه موسیقی سنتی هند، تاکنون به عنوان سمبل و نماینده بیانگر "هند جدید" در تمام کره زمین آموخته می شود، متاسفانه خشونت و تهاجم به عنوان یک پیش نیاز، در بخش هایی از اکثریت جامعه هند به عنوان "انرژی جدید" و "قدرت جدید" مطرح می شود.

بنابراین در 150 سالگی مهاتما گاندی و سالروز ترور او، ما به بسط و گسترش مراسمات یادبودی اقدام خواهیم کرد، اما ما نبرد علیه مهاتما گاندی و پیامش را توسط آنان فراموش نخواهیم کرد، و نخواهیم گذاشت که قتل او عبث و بیهوده باشد.

[1] - مترجم سید مصطفی مصطفوی

[2] - نویسنده این مقاله آقای هریش خار  (Harish Khare) است که درتاریخ  30/JAN/2019 آنرا در سالروز ترور گاندی منتشر کرد، این روزنامه نگار فهیم هندی، مشاور رسانه ایی نخست وزیر سابق هند آقای مان موهان سینگ، و اخیرا نیز سرویراستار روزنامه تریبون (The Tribune) در دهلی بوده اند، متن اصلی این مقاله را می توان در این آدرس یافت   https://thewire.in/communalism/mahatma-gandhi-assassination

[3] - مهاتما یا روح بزرگ و پدر رهبر استقلال هند در تاریخ 30 ژانویه 1948 تنها چند ماه بعد از پیروزی نهضت طولانی و سخت آزادیبخش خود، هنگامی که برای عبادت عصرگاهی عازم محل عبادت خود بود، توسط یک هندوی افراطی به ضرب گلوله به قتل رسید.

[4] - حزب حاکم BJP که اکنون دولت هند را به رهبری آقای نارندا مودی در دست دارند.

[5] - مسلمانان باقی مانده در هند مستقل، یک گروه اقلیت هستند که طبق آمار رسمی نزدیک 13 درصد جمعیت هند را تشکیل می دهند و بعد از استقلال، اکنون طعمه خشم و خشونت کسانی شده اند که می خواهند آنان را به خاطر تجزیه شبه قاره هند به جای بقیه مسلمانان که اکنون در کشورهای پاکستان و بنگلادش زندگی می کنند، تنبیه نمایند لذا به قتل و غارت و کشتار آنان روی آوردند و مهاتما گاندی سخت مخالف این جنایت بود، و جان خود را بر سر این مخالفت از دست داد.

[6] - هند بعد از رهایی از انلگستان، در سال 1947 بر اساس دین به دو کشور هند و پاکستان (پاکستان فعلی و بنگلادش) تقسیم شد و این خشم هندوها را علیه مسلمانان برانگیخت و میلیون ها نفر در این خشم آنان کشته، غارت و بی خانمان شدند.

[7] - از رهبران همراه و مبارز در نهضت گاندی بود، که اکنون بعد از پیروزی به مقام وزارت کشور هند انتخاب و گاندی انتظار داشت که او جلوی این کشتار و جنایت را بگیرد اما او که به "مشت آهنین" معروف است، اغماض می کرد تا هندوهای افراطی کار خود را بکنند.

[8] - گاندی از ابزار روزه بارها در مبارزه خود با سلطه خارجی انگلستان بر هند استفاده کرده بود، و حال بعد از پیروزی نیز این پیرمرد فرتوت باید برای مبارزه با همکاران متخلف خود در مبارزه، که اینک به کشتار اقلیت بی دفاع بعد از پیروزی انقلاب شان روی آورده بودند، روزه داری کند.

[9] - Hindu rashtra هندوها متعصب بدون توجه به کثرت و لوزم کثرت گرایی و پلورالیسم در جامعه متکثر هند خواهان سرزمین هندو برای هندوها بودند و شبیه آنچه اکنون نتانیاهو نخست وزیر ملی گرای افراطی یهودی در فلسطین می گوید و با نادیده گرفتن مردم فلسطین اسراییل را سرزمین یهودیان می داند، هندوها هم بی توجه به اقلیت های دیگر هند را سرزمین هندوها اعلام و خواهان خروج و یا تغییر مذهب بقیه بودند.

[10] - turbulent priest

[11] - Hindu community

[12] - دکتر راجندرا پراساد اولین رییس جمهور هند بعد از پیروزی Rajendra Prasad

[13] - Hindu Raj

[14] - Ahimsa (non-violence) فرهنگ عدم خشونت ریشه در فرهنگ هندو و بودایی هند دارد و مدعیان دین هندو بی توجه به این بن مایه ارزشمند بر طبل خشونت سخت می کوبند.

[15] - گونه‌ای نظامِ حکومتی خودکامه ملی‌گرای افراطیست، هدف فاشیسم، حفظ نظام دیکتاتوری است در هنگامی که حکومت های مستبد به شیوه‌های متعارف، امکان‌پذیر نباشد. حکومت فاشیستی کلّیۀ حقوق و آزادی‌های دموکراتیک را در کشور از بین می‌برد و سیاست خود را معمولاً در لفافه‌ای از تئوری‌ها و تبلیغات مبتنی بر تعصّب ملّی، نژادی، ایدئولوژیک یا مذهبی می‌پوشاند

[16] - Nehruvian consensus  سیستم تفکر نهرویی که از منش و تفکر جواهر لعل نهرو نخست وزیر فقید هند نشات می گیرد، طی شش دهه بعد از استقلال هند، حاکمیت را در نظام سیاسی هند به عهده داشت که این تفکر بر دمکراسی و سکولاریسم و کثرت گرایی (پلورالیسم) در داخل و به حقوق اقلیت ها در هند تاکید داشت و به سیستم جنبش عدم تعهد در روابط خارجی مقید بود.

[17] - majoritarian politics

[18] - قبلا در خصوص تحرکات این گروه هندوی افراطی و جنایات آنان در همین سایت نوشته ام. The Bhartiya Gau Raksha Dal is a Hindu nationalist and right-wing federation of cattle protection movements in India.

[19] - the Sangh parivar مجموعه ایی از گروه های مذهبی افراطی هندو شامل جامعه روحانیت هندو (VHP)، گروه بسیج پیشاهنگی ملی (RSS)، بجرانگ دار یا همان گروه های مبارز خیابانی و مسلح به سلاح گرم و سرد و.... که مجموعه آنها خانواده سنگ یا سنگ پریوار گفته می شوند.  

[20] - the traditional “Hindu cowardice.”

[21] - (Non-resident Indian) NRI

Click to enlarge image 2aaa.PNG

یک زن مسلمان و یک زن هند در حال تبادل شیرینی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چقدر لذت بخش است که ملتی آنقدر از آزادی، و یا قدرتی برای تعیین سرنوشت خود برخوردار باشد که در یک حرکت جمعی و کوتاه مدت یکماهه خیابانی بتوانند، حرف خود را در مقابل سلطه حاکم در قدرت نشسته، به کرسی بنشانند، بله الجزایری ها موفق شدند و چشم همه ملت ها را به موفقیت خود معطوف و خوشحال کنند، چرا که ملت بزرگ الجزایر با آن همه خون که برای آزادی خود از استعمار و سلطه خارجی و استبداد داخلی دادند [1] لایق اسارت نیستند، و کسانی که قصد دارند چنین ملت هایی را بعد از آزادی، به بندگان خود تبدیل کنند، به واقع از بی شرم ترین، ظالم ترین و... کسانی اند، که آرزوی انسان های برخاسته از خاکستر را می خواهند، دوباره به آتش زیاده خواهی خود به خاکستر تبدیل کنند.

 تحولات شمال افریقا برای ما ایرانیان مغناطیس عجیبی دارد، که توجه ما را نیز به خود جلب می کند، نهضت های آنان، تلاششان برای پیشرفت، همسایگی آنها با اروپا، فرهنگ خاص آنان و همه و همه ما را از مصر تا مراکش مجذوب خود می کند. به خصوص مصر و الجزایر که تحوالات شان، انگار با سرنوشت ما در هم تنیده شده است، انگار یک قرابت و نزدیکی زیادی به هم احساس می کنیم.

الجزایری ها بعد از یک انقلاب خونین و یک آزادی شیرین، در یک روند کُند اما روشن، به سمت اسارت می رفتند، اما نه اسارت دشمن، که اسارت بازماندگان از انقلابی که افتخار الجزایری ها برای تلاش برای آزادی بود.

فساد ناشی از تکیه قدرت در الجزایر به ثروت های نفت و انرژی، قدرت گرفتن دست های پشت پرده و در واقع دولت های در سایه ایی که حتی در خوابیدن 5 ساله بالاترین مقام حاکمیت الجزایر بر تخت بیمارستان که در ناتوانی کامل، بی آنکه از مقام خود کناره گیرد، عملا حاکمیت را به جانشین خود سپرده بود، و خود در بیماری اش غرق بود. و در خلا و عدم حضور او، دست های پنهان به جایش حکومت می کردند و با همه احترامی که برای امثال عبدالعزیز بوتفلیقه قایلم، اما او مرده ایی بود که روی تخت بیمارستان در حالت زنده نگهداشته بودند، تا دولت در سایه، تمام الجزایر را به نام خود به ثبت برساند و سپس کناره گیری و خبر مرگ سیاسی اش را اعلام دارند.

اما مردم الجزایر متوجه قدرت گیری دست های پشت پرده شده و با حضور یکماهه خود در خیابان های این کشور، کار خود را با این دولت در سایه، از طریق پنجه در پنجه شدن خیابانی و آرام و بدون خشونت، فعلا آنان را وادار به عقب نشینی کرده و عبدالعزیز بوتفلیقه که 20 سال است حاکمیت را در دست دارد، از کاندیداتوری مجدد ریاست جمهوری کنار کشید. او که 5 سال است سکته کرده، و نظامیان الجزایر به تن بیجان او متوسل شده بودند تا 5 سال دیگر در سایه این تن بی رمق ناشی از بیماری او، بر الجزایر حکم برانند.

بله یک ماه حضور خیابانی مردم الجزایر دست های پنهان در حاکمیت الجزایر را مجبور به عقب نشینی کرد و این قدرت "آزادی" و "بروز پتانسیلی" است که در اصل 27 قانون اساسی ما هم بدان اشاره شده، اما فعلیت نیافته است، که "تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است".‏‏

الجزایر را تا این جای کار موفق بوده است، این مردم با توجه به داشتن ظرفیت های قانونی برای بروز اعتراض مردمی، عدم توان نیروهای بازدارنده دولت در سایه برای مسدود کردند ظرفیت های قانونی و انسداد حقوق مردم، حضور یکماهه ده‌ها هزار معترض در اعتراضات خیابانی، همراهی بازار و دانشگاه‌ از طریق اعتصاب و... و در نهایت باید به قضات قوه قضاییه الجزایر آفرین گفت که اعلام کردند، که حاضر نیستند در برگزاری انتخاباتی مشارکت کنند که رضایت و اعتماد مردم کشورشان را تأمین نمی‌کند.

بله مردم الجزایر موفق شدند و موفقیت سیاسی خود را لمس کردند، چیزی که بسیاری از ملت های دیگر خاورمیانه از آن محرومند و در آرزوی چنین قدرتی می سوزند.

 

[1] - در ژوئیه سال ۱۹۶۲ الجزایر پس از ۱۳۲ سال، استقلال خود را اعلام و از استعمار فرانسه رها شد. پیش‌ درآمد این رهایی هشت سال مبارزه با صدها هزار کشته بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...