مصطفی مصطفوی
انتظار برای بالارفتن از شیب های پایان یابنده بر بلندای، بلندترین چکاد استان تهران یعنی خُلِنو [1] هم به پایان رسید، جمعه 13 تیرماه 1399 روز پایان این انتظار بود، کاری سخت، چنانچه که پیش از این، وقتی به راه های دسترسی به این قله شکوهمند فکر می کردم، گاه بر موفقیت خود در حضور بر بلندای آن تردید می کردم، لذا پیشمطالعه این صعود را نیز انجام ندادم، تا کار هدایت و حتی ارزیابی توانایی خود برای این صعود را، به دوستان تیم و راه بلدان خود سپرده، که با توجه به توانایی که در کار من در صعود های پیشین از جمله صعود به آزادکوه و... دیده بودند، نظرشان بر این بود که "تو می توانی این صعود را هم به راحتی داشته باشی"، و لذا خود از پیشداوری های قبل از صعود خودداری کرده و به نظر آنان اعتماد کردم و جسارت این صعود را به خود دادم.
بهترین زمان برای صعود به این قله زیبا و دیدنی استان تهران، ماه های تیر و مرداد (جولای و اگوست) است و اکنون در ابتدای تیرماه را به عنوان زمان صعود خود انتخاب کردیم.
این صعود نشان داد به رغم بارش های زمستانی و گاه بهاری، مدت هاست که آسمان از بارش بر خاک ما عقب نشسته، و اینجا و در بام تهران هم آنچه آب دیده می شود و تری، تنها به آب ذوب شده از برف ها متکیست و زمین آن بلندا نیز خشک است، و به قول آن چوپان اهل لالون، [2] اگر در آینده نزدیک باران نبارد، این سبزه بر کوه نشسته کنونی نیز، به زودی خشک خواهد شد.
زمان صعود ما از روستای لالون تا قله، به صورت خالص با کسر زمان های استراحت و... حدود 5 ساعت بوده است.
کل زمان رفت و برگشت با احتساب زمان های استراحت و... از روستای لالون تا قله، و از قله تا لالون، 13 ساعت 25 دقیقه به طول انجامید.
اگرچه در قله کمی احساس سردرد و در واقع دردی میان دو ابر داشتم، اما وقتی در حال نزول بودیم، این درد افزایش یافت، تا قبل از رسیدن به یال قله برج و استراحت جمعی برای خیز آخر و نزول از طریق شن اسکی یال قله برج به سمت آبشار لالون، دچار دو بینی شدم و تا روستای لالون این دو بینی مرا آزار داد، و از دیدن بدقت مسیرهایی که پا می گذاشتم از این به بعد محروم بودم، لذا با خطرهایی هم مواجهه شدم، ولی به همت دوستان همنورد و همنوردانی از دیگر تیم هایی که در مسیرم بودند، این قسمت را نیز، از ابتدا شن اسکی یال برج تا آبشار لالون و از آنجا تا روستای را با همکاری همتیمی هایم عبور کرده و به سلامت به مقصد رسیدم.
این حالت مشکل در بینایی در حرکت که بودیم تشدید می شد و در هنگام استراحت بهبود نسبی می یافت. به دور دست که نگاه می کردم این دوبینی تشدید یافته، و در نگاه به نقطه های نزدیک، کاهش عارضه داشتم. در کوهنوردی های سابق چنین حالتی برایم رخ نداده بود، و این پدیده ایی بدیع بود که در حین صعود به خلنو مرا در گرفت.
این قله را قرار بود سال گذشته به همراه دوست همنوردم، مرحوم میر هادی مودب صعود کنیم، اما به علت این که صعود آنان از طریق تیغه های ژاندارک صورت می گرفت، در آخرین لحظه حضور و همراهی من با آنان کنسل شد.
اما زمانبندی این صعود :
- ساعت 4 صبح جمعه 13 تیرماه حرکت از تهران، و نماز صبح را در حال انتظار برای رسیدن بقیه همراهان در گردنه قوچک، با دوستانی دیگر بودم که تا آخر این صعود با ما به نوعی در مسیر همراه بودند و در مسیر بارها تیم آنان را دیدم و خوش و بشی با هم داشتیم، چرا که از همانجا مشخص شد که آنها نیز مثل ما راهی قله بلند و خاطره انگیز خلنو هستند.
- ساعت 4 و 54 دقیقه صبح، حضور در فشم، سر جاده زایگان، لالون،
- ساعت 5 و 6 دقیقه صبح به تابلو لالون – امامزاده عبدالله رسیدیم که ما را از سمت چپ از جاده فشم – گرمابدر جدا می کند و به زودی ما را به روستای لالون خواهد رساند.
- ساعت 5 و 13 حضور در روستای لالون و پارک اتومبیل برای پیگیری صعود از طریق پیاده، در اینجا ارتفاع از سطح دریا حدود 2400 متر می باشد.
- ساعت 5 و 30 دقیقه صبح حرکت پیاده در مسیر خیابان ورزا [3] در این روستای زیبا
- ساعت 6 و 14 دقیقه صبح به تنگه ایی رسیدیم که باید کفش ها را در آورده و شلوار را بالا زد تا از آب گذشت، بلافاصله بعد از این تنگه اولین توده یخچالی خود نمایی می کرد که از زمستان گذشته همچنان باقی مانده است و کم کم در حال آب شدن است. متاسفانه در مسیر آب! یک لاشه مرده قاطر قرار دارد! که با این که کسانی سعی کرده اند با سوزاندن آن، از آنجا گند زدایی کنند ولی لاشه هنوز نیم سوز است و بوی تعفن آن آزار دهنده، و این نشان می دهد با از بردن حیوانات تمیز کننده طبیعت، از جمله کلاغ ها، لاشخورها، شغال ها، کفتارها و... که ماموریت پاکسازی محیط زیست از لاشه ها را به عهده دارند چه بلایی را سر خود می آوریم، حجم آبی که توسط همین لاشه آلوده می شود، قابل محاسبه نیست، و این سلامت هزاران از ما را به خطر می اندازد، صاحب این قاطر که هیچ، اهل لالون که هیچ، محیط زیست، بهداشت و سلامت و... کسی نیست که این خطر را از سلامت هزاران نفر دور کند.
- اینجا مجمع قله های فراوان بالای 4000 متر در استان تهران و مازندران است، که خلنو بلندترین آن در استان تهران و دماوند بلندترین در استان مازندران و بلکه ایران و پس از دماوند البته علم کوه که افتخار صعود به آن را نداشتم، به طوری که در مسیر دره ورزا که مسیر حرکت ما به سوی خلنو است، یال شرقی سرکچال (حدود 4130 متر ارتفاع، بر اساس داده های گوگل مپ[4]) را در سمت چپ خود داشتیم که این قله نیز از بلندترین هاست و قله برج (حدود 4280 متر)که در پیش روی ماست و... قله های مهرچال (3912 متر) و پیرزن کلون (3842 متر) و هم هن (3590 متر) را هم در پشت سر خود می توانیم ببنیم. از هر قسمت کوه و دره چشمه ایی جاریست، و دره ایی که ما در امتداد آن در حرکت هستیم مملو از بهمن هایی است که زمستان گذشته از یال های سرکچال به کف دره آمده اند و اکنون ده ها متر روی هم تلانبار شده و زیر آن دالان های درست شده، گنبد مانند، که و به قول یکی از همنوردان، انسان را به یاد بازارهای سرپوشیده قدیمی شهرهای قدیمی ایران می اندازد، گویا معماران آن در عهد قدیم از همین دالان ها الهام گرفته اند، که با قوس ها زیبای کچ بری سقف آن مشخص شده اند.
- ساعت 6 و 31 دقیقه در مسیر دره، در حدود ارتفاع 2620 متری، به جایی رسیدیم که نوک قله برج با لکه های بزرگ برفی خود را نمودار می کرد.
- ساعت 6 و 59 دقیقه در مسیر دره به جایی رسیدم که در آنتهای آن قله برج کاملا مشخص است، از این جا به بعد مسیر ما حدود 40 درجه به سمت چپ گردش می کند.
- ساعت 7 و 19 دقیقه به چشمه تلخاب رسیدیم که در یک مکان می توان سه چشمه را دید، که هر کدام آب های آن با محلول های خاص از آن خارج می شوند، یکی آب گازداری دارد که در صورت نوشیدن ممکن است دچار مشکل معده شوید، لذا توصیه می شود که از نوشیدن آن تا انتهای صعود خودداری کنید و فقط اگر اصرار بر نوشیدن آب گازدار دارید، آن را به منزل برده و در آنجا آن را نوشیده و مزه اش را امتحان کنید (آب سودا)، که اگر مشکل معده پیدا کردید (در صورت حساسیت به گاز آن)، در کار صعود شما مشکلی ایجاد نکند، چشمه بعدی آب تلخی دارد که قابل نوشیدن نیست و یک چشمه ایی هم که آب آن خوردنی و گواراست، لذا در یک نقطه سه چشمه با آب های متفاوت را می توان دید. در چشمه تلخاب ارتفاع حدود 3000 متر می باشد، این جا هم یک مجتمع کمپینگ است که کوهنوردان صعود دو روزه چادرهای خود را برپا کرده اند.
- اما پیش از رسیدن به پای قله برج در سمت مقابل که بین یال های سرکچال و برج است، باید در جایی که ارتفاع حدود 3200 متر می باشد، به سمت راست پیچید، تا از پهنه یکی از یال های شرقی قله برج، به سوی بالا صعود خود را ادامه داد.
- در ابتدای این دره در ساعت 7 و 53 دقیقه به آبشار نسبتا بلندی رسیدیم که به "آبشار لالون" مشهور است و حدود 3400 متر ارتفاع دارد؛ که آب ها را از همین یال شرقی و سمت جنوبی قله برج و... را به سوی لالون رهسپار می کند، به طوری که اگر پشت به این آبشار بایستی، سه قله سرکچال با عظمتی باور نکردنی با یخچال های بسیار زیبا و صخره ها و پرتگاه های عظیمش خود نمایی می کنند.
- بالای آبشار پر است از چادر های انفرادی تک نفره، دو نفره و... که مربوط به کسانی است که شب را اینجا مانده اند تا صعودی دو روزه به قله خلنو داشته باشند.
- ساعت 8 و 7 دقیقه صبح ما خود را به بالاترین نقطه چادرها رسانده و برای صبحانه و استراحت توقف کردیم.
- ساعت 8 و 54 دقیقه هم بعد از صبحانه و استراحت، صعود از یال شرقی قله برج را آغاز کردیم که ما را به گردنه ایی در ارتفاع 3940 متری می رساند که می توان از آن مقداری در حدود 100 متر ارتفاع کم کرد و وارد کاسه ایی شد که پاکوب های آن در سمت شمال این کاسه که بین ارتفاع 3800 تا 4000 متر قرار دارند، شما را به سوی قله خلنو خواهد برد، و یا این که در سمت غرب صعود خود را روی یال شرقی قله برج به سمت غرب ادامه داده و پس از فتح قله، از طریق تیغه های ژاندارک خود را به قله خلنو کوچک و سپس خلنوی بزرگ رساند که مقصد همه صعود کنندگان است (راهی که برای غیر حرفه ایی ها و افراد فاقد ابزار پیشنهاد نمی شود).
- ساعت 10 و 24 دقیقه ما خود را به این گردنه در ارتفاع 3940 متری رسانده و کمی توقف کرده، تا بقیه تیم هم برسند، اما با نا امید شدن از آمدن قریب الوقوع آنها، راه خود را در ساعت 10 و 36 دقیقه پی گرفته و دو نفری ادامه مسیر داده، و به سمت کاسه سرازیر شدیم. آب برف های این کاسه، و سمت شرق قله خلنو و قله برج بعد از آب شدن در مسیر دره ایی به سمت دشت لار، [5] خواهند رفت که پیش از این گزارش حضور در مسیر این آب ها را نوشته بودم. لذا دوست داشتم مسیر برگشت ما از همین دره باشد، ولی تحقق آنچه شما در کوهستان هوس می کنید، باید همراه کلی مطالعه و داشتن راه بلد و... باشد، و دوست داشتن های شما معمولا محقق نمی شود.
- ساعت 11 و 21 دقیقه خود را به آن سوی کاسه رسانده و با عبور از چند لکه برف بزرگ، در ارتفاع حدود 4000 متر صعود را از یال قله خلنوی کوچک (حدود 4280 متر ارتفاع دارد) که اکنون در انتهای کاسه، روی یال آن قرار داریم، ادامه دادیم.
- ساعت 11 و 30 دقیقه خود را به بالای این یال قبل از رسیدن به قله خلنوی کوچک (در حدود ارتفاع 4120 متر) رسانده و از این پس بر دامنه شمالی قله خلنوی کوچک، اُریب، تراورس کرده و خود را باید به گردنه ایی (در ارتفاع حدود 4265 متر) می رساندیم که بین قله خلنوی کوچک و خلنوی اصلی قرار داشت، که مقصد صعود کنندگان قله خلنو اصلی و بزرگ است، می رساندیم.
- ساعت 11 و 55 دقیقه بود که این مسیر نیز با لکه ها و نقاب برفی اش به اتمام رسید و اینجا در ارتفاع 4265 متری، مسیر ما با مسیر کسانی که از قله برج، به قصد فتح قله خلنو می آمدند، یکی شده راه به سوی شمال گرفته و تا چند دقیقه دیگر بر قله خلنو خواهیم بود، مسیر صعود به برج و سپس به خلنو، مسیری خاص برای کوهنوردان حرفه ایی است، که در بین خود خطر عبور از تیغه های ژاندارک را باید به جان خرید، و با فتح قله برج، سپس به فتح قله خلنو کوچک و بزرگ اقدام کرد. از جمله افرادی که از سمت قله برج می آمدند دو نفر ورزشکاران "اسکای رانینگ" بودند که با سرعت زیادی و تسلط عضلانی فوق العاده و بدون ابزار کوهنوردی، کوله، کفش و... از ما گذشتند و به سرعت به سوی قله خلنو می رفتند. دوست همنوردم با آنها خوش و بشی کرد و از زمانبندی های صعود آنان بسیار متعجب شد.
- ساعت 12 و 7 دقیقه بود که ما خود را به قله 4375 متری [6] خلنو رساندیم و اینجا انتهای یک صعود به یاد ماندنی بود، در سمت مقابل خود قله شکوهمند آزادکوه در استان مازندران، خود نمایی می کند و درست 400 متر که در سمت شمال قله خلنو ارتفاع کم کنی وارد استان مازندران خواهی شد. و از این پس بازگشتی سخت در انتظار صعود کنندگان است چرا که هم عبور از لکه های برفی را در پیش دارند و هم شیب های تند یال شرقی قله برج تا آبشار لالون.
- وقتی ما به قله رسیدیم تیم های زیادی بالای قله بودند، و تیم های زیادی هم از راه می رسیدند، ما منتظر قسمتی از تیم مان بودیم، که از آنها جدا افتاده بودیم، و نهایتا باد تندی وزیدن گرفت و با توجه به پیش بینی ها مبنی بر بارش، سریعا تصمیم به نزول گرفتیم و بعد از نا امیدی از آمدن هم تیمی ها بود، که در ساعت 12 و 54 دقیقه راه بازگشت را در پیش گرفتیم، اما تنها بعد از رسیدن به پایین گردنه (در ارتفاع 4240 متری) بین دو قله خلنو بود که دیدیم دوستان باقی مانده ما هم از راه رسیدند،
- ما هم از این پس راه بازگشت را با قدم های آهسته، و در مسیرهای طولانی تر بازگشت در پیش گرفتیم تا دوستان دیگر تیم ما هم صعود خود را به انجام رسانده و بازگردند، به طوری که ساعت 14 و هفت دقیقه بود که ما تازه خود را به پایین ترین مکان پاکوب ها در کاسه (ارتفاع حدود 3900 متری) رسانده بودیم و مسیری که می شد تنها با 20 دقیقه طی کرد را یک ساعت و 13 دقیقه تا اینجا طی کرده بودیم، ولی هنوز اثری از دوستان نبود.
- بالاخره خود را به ما در جمله آخرین نفراتی که از قله باز می گشتند، رساندند و ما کاسه را به سمت بالا حرکت کردیم، تا در گردنه استراحت یک ربع ساعتی داشته و راه نزول از شیب های یال شرقی برج به سمت آبشار لالون را در پیش گیریم. مسیر شن اسکی که شیب تندی دارد و با استفاده از این شن اسکی ها به راحتی می توان نزول کرد، اما مشکل دوبینی مرا از لذت بردن از این نزول باز می داشت چرا که نمی توانستم روی قدم های خود تمرکز داشته باشم، چرا که دید مناسبی اصلا نداشتم، دوستی مقداری قره قروت و کشک به من داد، بعد هم کمی خرما، و اگرچه اثر فوری نداشت، اما روحیه بخش بود، همه این امکانات در کوله هر کوهنوردی از جمله خود من بود، ولی کسی حال و حس کوله زمین گذاشتن و برداشتن این ها را ندارد و معمولا کوهنوردانی هستند که عاقل تر از ما هستند و این ها را دم دست دارند و فورا به داد انسان می رسند، بالاخره این شیب ها هم تمام شد و در معیت دوست همنوردم خود را به محل صبحانه رسانده و منتظر بقیه شدیم.
- ساعت 16 و 18 دقیقه بعد از ظهر بود که شیب های یال قله برج را به پایان رسانده و در بالای آبشار در محل صرف صبحانه برای استراحتی چند نشستیم، در حالی که دیگر چادری نبود و همه جمع کرده و راه بازگشت را در پی گرفته بودند، و به جز ما و یکی دو تیم که منتظر دوستان خود بودند، همه بازگشته بودند.
- ساعت 17 بعد از استراحت و صرف غذا، مجددا حرکت خود را به سوی روستای لالون در پیش گرفتیم تا صعود یک روزه ما به بام استان تهران، یعنی قله خلنو که تابلوی فدراسیون کوهنوردی استان تهران به عنوان لوح سیمرغ بر آن مندرج است و بدین ترتیب به همه کوهنوردان گواهینامه لوح سیمرغ داده می شود، به پایان برسد.
- ساعت 18 و 55 دقیقه خود را به محل عبور از آب در تنگه بالای روستای لالون رساندیم و از آب گذشته و به زودی در روستای لالون خواهیم بود. و راه بازگشت به تهران را در پیش خواهیم گرفت.
- حرکت به سمت تهران از لالون ساعت 19 و 43 دقیقه غروب 13 تیرماه 1399
مدخل ورودی به دره ورزا راه منتهی شده به قله برج و سپس خلنو
مدخل ورودی به دره ورزا راه منتهی شده به قله برج و سپس خلنو
زیبایی های طبیعت لالون
زیبایی های طبیعت لالون
تنگه دره ورزا در بالای روستای لالون در مسیر صعود به خلنو
تنگه دره ورزا در بالای روستای لالون در مسیر صعود به خلنو
دره ورزا به سوی صعود به قله خلنو
دره ورزا به سوی صعود به قله خلنو
تنل های کنده شده توسط آب در یخچال های مسیر صعود به خلنو
تنل های کنده شده توسط آب در یخچال های مسیر صعود به خلنو
چشمه ها و یخچال های پای یال سرکچال در مسیر دره ورزا به سوی صعود به خلنو
چشمه ها و یخچال های پای یال سرکچال در مسیر دره ورزا به سوی صعود به خلنو
یخچال ها و پاکوب ها به سوی صعود به خلنو
یخچال ها و پاکوب ها به سوی صعود به خلنو
پای یال برج، آبشار لالون در مسیر صعود به خلنو
پای یال برج، آبشار لالون در مسیر صعود به خلنو
زیبایی های مسیر صعود به خلنو بین سرکچال و قله ورزا
زیبایی های مسیر صعود به خلنو بین سرکچال و قله ورزا
کمپینگ چادرهای کوهنوردان بالای آبشار لالون در مسیر صعود به خلنو
کمپینگ چادرهای کوهنوردان بالای آبشار لالون در مسیر صعود به خلنو
شیب تند مسیر یال قله برج برای رسیدن به گردنه ایی که بین برج و خلنو قرار درد
شیب تند مسیر یال قله برج برای رسیدن به گردنه ایی که بین برج و خلنو قرار درد
درره ورزا عکس از آبشار لالون پشت به قله برج
درره ورزا عکس از آبشار لالون پشت به قله برج
عکس از گردنه یال برج به سمت کاسه در مسیر صعود به خلنو
عکس از گردنه یال برج به سمت کاسه در مسیر صعود به خلنو
لکه های برفی بزرگ کاسه بین یال برج و خلنو
لکه های برفی بزرگ کاسه بین یال برج و خلنو
پاکوب های کاسه بین یال قله برج و خلنو در سمت کاسه
پاکوب های کاسه بین یال قله برج و خلنو در سمت کاسه
پاکوب های کاسه بین یال قله برج و خلنو در سمت کاسه
پاکوب های کاسه بین یال قله برج و خلنو در سمت کاسه
بر روی یال جنوبی قله خلنوی کوچک در مسیر صعود به خلنوی بزرگ
بر روی یال جنوبی قله خلنوی کوچک در مسیر صعود به خلنوی بزرگ
بر روی یال قله خلنوی کوچک پیش به سوی صعود به گردنه و سپس قله خلنو
بر روی یال قله خلنوی کوچک پیش به سوی صعود به گردنه و سپس قله خلنو
بر فراز گردنه بین خلنوی کوچک و بزرگ این هم دو اسکای رانینگکار در مسیر صعود به خلنو
بر فراز گردنه بین خلنوی کوچک و بزرگ این هم دو اسکای رانینگکار در مسیر صعود به خلنو
دریاچه خلنو عکس از گردنه بین دو خلنو
دریاچه خلنو عکس از گردنه بین دو خلنو
خط الراس منتهی به قله خلنو، عکس از قله خلنو
خط الراس منتهی به قله خلنو، عکس از قله خلنو
بر بلندای بام استان تهران، قله خلنو
بر بلندای بام استان تهران، قله خلنو
صعود کنندگان بر قله خلنو در حال استراحت
صعود کنندگان بر قله خلنو در حال استراحت
عکس یادگاری با تابلوهای قله خلنو، بام استان تهران
عکس یادگاری با تابلوهای قله خلنو، بام استان تهران
گل های روییده بر ارتفاع 4000 متر
گل های روییده بر ارتفاع 4000 متر
کاسه بین یال برج و یال خلنو، بره های بسیار مسیر
کاسه بین یال برج و یال خلنو، بره های بسیار مسیر
نقشه صعود ما از روستای لالون تا قله خلنو
نقشه صعود ما از روستای لالون تا قله خلنو
قلل سرکچال ها عکس از گردنه ورزا در حین صعود به خلنو
قلل سرکچال ها عکس از گردنه ورزا در حین صعود به خلنو
[1] - Kholeno
[2] - اسم اصلی این روستای زیبا که در منطقه باستانی و تاریخی رودبار قصران قرار دارد، لالان (Lalan) است که به گویش اهل تهران، به لالون تغییر گویش یافته است، در این منطقه بکر تاریخی می توان اسامی اصیل بسیاری را یافت که هزاران سال است که به همت و خوش سلیقگی اهل محل تغییر نیافته و همچنان پا برجاست، و حامل تاریخ این ملت است و مفاهیم بکر تاریخی.
[3] - در فرهنگ حاشیه نشیانان کوهستان البرز "ورزا" به گاو نری گفته می شود که به اندازه کافی قدرتمند است، که می توان خیش و گاو آهن را بر او بست، و زمین را بدین طریق برای کشاورزی آماده نمود و شخم زد. استفاده شورای روستا لالون از نام "ورزا" برای نامگذاری خیابان اصلی این ده زیبا، برایم جالب بود و در دلم حسابی از آنان تقدیر کردم، چراکه نام هایی اینچنینی برای زنده نگهداشتن گویش هایی که در فرهنگ باستان از آن سود جسته ایم، بسیار موثر است. البته فکر می کنم با توجه به این که این خیابان در مسیر دره ایی است که به کوهی ختم می شود، که خود بیش از 4000 متر ارتفاع دارد که ورزا نام دارد، به همین دلیل است این خیابان نیز نام ورزا به خود گرفته است، نام جالب دیگری را هم در مسیر دیدم، که کوچه ایی به نام "لاربندک"، نامیده اند که این نیز نشان از خوش سلیقگی شورا در نام گذاری ها بر اساس نام های محلی است، که خود حامل وجوه تاریخی و فرهنگ غنی مردم زیست کننده در این سرزمین های باستانی است، آنچه باعث تعجب است این که به رغم کوهستانی بودن محل که باید اسامی بر مبنای دامپروری استوار باشد، این اسم مبنای فرهنگ کشاورزی دارد که خاص زمین های صاف است، امروز گیلاس های لالون در حال سرخ شدن هستند و تا چند روز آینده وارد بازار خواهند شد، اما درختان سیب را آفتی زده است که تمام برگ های آن را خورده است و تنها چوب برگ ها مانده و سبزی به بعضی درخت های سیب دیده نمی شود، برگ ها سفید می زند، و این بسیار غم انگیز است که درخت از خوردن و نفس کشیدن با از دست دادن برگ ها محروم می شود.
[4] - در این آدرس https://www.google.com/maps/@36.0669876,51.5627424,14.75z/data=!5m1!1e4
[5] - گزارش این حضور را تحت عنوان "گرمابدر به دشت لار، دروازه عبور از عرض البرز مرکزی" قبلا در این آدرس اینترنتی http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/725.html منتشر کرده ام.
[6] - البته گوگل مپ ارتفاع این قله را حدود 3328 متر نشان می دهد، که داده های گوگل مپ مذکور به نظر می رسد با واقعیت فاصله دارد.
تسلیمه نسرین، نویسنده مشهور، دگراندیش و جنجالی بنگلادشی که اکنون به خاطر نوشته ها و بیان بی پرده عقاید دینی خود در کشورهای دیگر متواریست، و در سایه ترسی طبیعی از ترور و مرگ، در کشور هند زندگی می کند، در توئیتی نوشت : "شما برای نابودی یک فرهنگ نباید به سوزاندن کتاب ها دست بزنید. تنها مردم را از خواندن آن باز دارید." [1]
این نوشته ایشان با کامنت های جورواجوری مواجه شد، از جمله یک کامنتگذار [2] در کامنت خود در ذیل این نوشته، از دانشگاهی یادآوری کرد که معتقد است "بزرگترین دانشگاه جهان" در زمینه تحقیق و توسعه و علوم معنوی، در تاریخ هندوستان بوده، که به دست مهاجمان مسلمان، و به قولی با نیم میلیون کتاب سوزانده و از بین برده شد.
قلب انسان می سوزد وقتی متوجه می شود که داستان "کتاب سوزی" [3] مهاجمین مسلمان به ملل دیگر، تنها منحصر به سرزمین ایران نبوده، و بلکه دیگرانی نیز شامل و مشمول شعار "کتاب خدا ما را بس استِ" [4] جناب خلیفه دوم مسلمین، پیروان فکری او و...، شدند، و مردان متعلق به تمدن غنی هند نیز، چون تمدن ایران، مصر و... چنین داغ تاریخی بس بزرگی را بر سینه خود همچنان دارد، و در حسرت کتاب های تمدنی از بین رفته خود، که جز نام از آنان باقی نمانده، چون ما می سوزند.
یکی از کامنت گذاران این نوشته، با حسرت اینگونه بدان توئیت واکنش نشان داد :
"شما (تسلیمه نسرین) مرا به به یاد بزرگترین دانشگاه جهان، دانشگاه نالندا [5] انداختید که مرکز تحقیق و توسعه و علوم معنوی بود، که به وسیله متجاوزین عرب سوزانده شد. کتاب هایش برای سه ماه می سوخت. دانش دارایی واقعی نسل انسان است، اما چه کسی بدین امر توجه دارد؟!" [6]
آری کاملا می توان با این جمله موافق بود که دارایی واقعی و پایدار نسل بشر، دانش و آکاهیست که در طی هزاره ها، که بر زندگی سخت و مملو از تجربه او گذشته، جمع شده، شکل گرفته، سینه به سینه منتقل شده، توسعه و گسترش یافته، در هر دوره تکمیل شده و... و این دانش و اندیشه در کتاب ها ضبط و حفظ شده است، و بدین جهت است که می توان گفت مهمترین خیانت و جنایت در حق بشریت، سوزاندن کتاب ها و از بین بردن اندیشه های اوست.
چه ما با متن و محتوای کتاب و یا نوشته ایی و یا اندیشه ایی موافق باشیم و چه نباشیم، هیچ کتابی لایق سوزاندن، و هیچ اندیشه ایی لایق نابودی نیست، بلکه هر کتابی لایق خواندن، و هر اندیشه ایی لایق توجه و غور کردن در آن است، باید بر آن گذر کرد و در نهایت به نقد، تحلیل، تکمیل، و یا تجدید نظر و... آن اقدام کرد؛ چرا که آن نوشته و اندیشه ایی که ممکن است برای تو ضلالت و گمراهی به نظر رسد، برای رهجوی دیگری ممکن است هدایت، نشانه راهی به سمت هدایت باشد؛ پس دست از آنچه قبول نداری بدار و بگذر، بگذار قضاوتِ ضلالت و گمراهی بودن و یا هدایت و راهنما بودن، یا انحراف یک نوشته به عهده انسانی باشد که فرصت خواندن و آگاهی از آن را خواهد یافت، تو قضاوت خود را کن، و قضاوت دیگران را به خودشان واگذار، و هماوست که خداوند او را مجهز به عقل و تفکر کرد، درخواهد یافت که کدام قسم از این تفکر و نوشته برای او هدایت، ضلالت، راهنما، انحراف و... خواهد بود، این به انسانیت، مروت، حق جویی، علم طلبی و هدایت نزدیکتر است، تا به آتش افکندن و نابودی آن.
بر اهل علم، سالکان راه هدایت، حق طلبان و آنان که مدعی انسان و انسانیت هستند واجب است که حاصل قدرتی که خداوند به انسان، برای تفکر و اندیشه داده است را، به رسمیت شناخته و حکم کلی خود را در وجوب حفظ و عدم ویرانی فیزیکی آن بیان دارند، که از جمله سوزاندن هیچ صفحه ایی که شامل بیان عقیده، اندیشه و یا تجربه ایی است، چه آن را که حق بدانیم و بیابیم، و چه آن را باطل بدانیم و بیابیم، جایز نیست، سوزاندن کتاب ها، و از بین بردن اندیشه ها، از هر تفکر و مسلکی که باشد، منفور و مردود اهل حق، حق جویان، و اهل علم خواهد بود.
روند انتقال دانش در بین نسل های بشر باید لاینقطع جریان داشته باشد، تا روزی که بشر به حقیقت ناب دست یابد، ورنه در هر روزگاری شعاری، ایده ایی، اندیشه، تفکری و... خود را اندیشه ناب و حق تام و تمام تلقی کرده، و غیر آن، توسط مسلطین بر هر حوزه اندیشه، در همان دوره، باطل ارزیابی خواهد شد، اما همین ها که دوره اشان به اتمام می رسد، و یا آیندگانی که قدمی جلوترند، بدان فهم می رسند که چقدر با حقیقت زاویه داشته اند، و در عین حال خود را خط کش حق می پنداشتند؟! و همین خط کش های خودخوانده و خودخواه هستند که دیگران و اندیشه اشان را به میزان خود و تفکر معیوب و ناکامل خود می کشند، و حکم به سوزاندن، از بین بردن و... حاصل اندیشه دیگران یعنی کتاب می دهند.
روزی باید "جهانِ اندیشه" این خط کش معیار را، از دست خط کش بدستان مدعی معیار بودن، بگیرد و بدین ظلمِ به پویایی اندیشه و تفکر بشری پایان دهد، تا اندیشه و تفکر بشر، در افق و سایه ابزاری که خداوند بدو داده و آنچه خود او در طی دوران زندگی و تفکر کسب می کند، جولان دهد و حقیقت واقعی را در نهایت کشف و اثبات نماید.
آنروز آمدنی است، اگر "خود حق مطلق بینی ها" را پایانی باشد و بر این ظلم ختمی زده شود،
در فرهنگ غنی و اصیل هندی ها برای نوشته و آنچه بر کاغذ جاری می شود، ارزش و اعتبار و احترام بزرگی قایلند:
ظهری بود که در چمن دانشگاه دهلی مشغول نماز ظهر بودم، معمولا چون حیوانات ناپاک بر چمن خیس این سرزمین راه می رفتند، و من از باب طهارت مکان نمازگذار، ابا داشتم که بر چمن آن بنشینم و یا نماز کنم، از همین رو و به همین دلیل، همواره روزنامه ایی را با خود همراه داشتم، و علاوه بر مطالعه در مسیر دانشگاه، آنرا به هنگام عبادت وسط روز، سجاده خود می کردم، و در آخر نیز آنرا بعد از نماز، به دور می افکندم، در یکی از روزها در همین حال بودم که، یکی از دانشجویان هندی دپارتمان به من نزدیک شد، و خواست که در کنارم بنشیند، و کپ و گفتگویی با من داشته باشد، خود چون بر این روزنامه نشسته بودم، برگ دیگری را از کیف کتاب هایم بیرون کشیدم، و در کنار خود پهن کردم تا او هم به سان من، بر این زمینه تمیز بنشیند، اما او از نشستن بر آن امتناع کرد، و در پاسخ به علت آن، که از او جویا شدم، گفت این بی احترامی به نگاشته هاست، و بر چمن ها نشست، گفتم، نوشته های این روزنامه ها که متن مقدس نیست، گفت متن مقدس و غیر مقدس تفاوت ندارد، این نوشته ها واجد اندیشه خاست و لایق احترام، و نباید بر آن بی احترامی روا داشت! این درسی بود که آن دانش آموز جوان هندی که از من حداقل 10 تا 12 سال از من کوچکتر بود، به من داد، که اندیشه انسان فارغ از نوع و صاحب آن، واجد احترامی در خور است، و باید بر این امر اهتمام داشت.
حرکت نوین اسلامی داعش، 8 هزار کتاب را فقط در موصل از کتابخانه بزرگ این شهر بیرون کشید و آتش زد
حرکت نوین اسلامی داعش، 8 هزار کتاب را فقط در موصل از کتابخانه بزرگ این شهر بیرون کشید و آتش زد
کتاب ها به وسیله آتش کشته نخواهند شد
کتاب ها به وسیله آتش کشته نخواهند شد
حکومت های استبدادی سعی وافری بر از بین بردن آنچه ناقض خود می بینند دارند
حکومت های استبدادی سعی وافری بر از بین بردن آنچه ناقض خود می بینند دارند
نسوزانید که اینان برای خواندن و تفکر است نه لایق سوزاندن
نسوزانید که اینان برای خواندن و تفکر است نه لایق سوزاندن
زیبایی قفسه هایی که علم را در خود دارد، کسانی تحمل حضور علم و اندیشه را ندارند
زیبایی قفسه هایی که علم را در خود دارد، کسانی تحمل حضور علم و اندیشه را ندارند
بازمانده های صحنه کتاب سوزی
بازمانده های صحنه کتاب سوزی
این حاصل اندیشه بشر است که در حال سوختن است
این حاصل اندیشه بشر است که در حال سوختن است
سنت ناگوار کتاب سوزی شرق و غرب و مسلمان و مسیحیی و یهودی بودایی و هندو نمی شناسد
سنت ناگوار کتاب سوزی شرق و غرب و مسلمان و مسیحیی و یهودی بودایی و هندو نمی شناسد
کتاب سوزی در بسیاری از فرهنگ هایی که اهل تسامح و تساهل نبودند اتفاق افتاد
کتاب سوزی در بسیاری از فرهنگ هایی که اهل تسامح و تساهل نبودند اتفاق افتاد
کتاب سوزی مسیحیان
کتاب سوزی مسیحیان
کاریکاتوری از سوزاندن کتاب توسط هیتلر
کاریکاتوری از سوزاندن کتاب توسط هیتلر
ریختن کتاب ها به زباله برای نابودی
ریختن کتاب ها به زباله برای نابودی
کتاب سوزی نازی ها در آلمان
کتاب سوزی نازی ها در آلمان
کتاب سوزی در بین مسلمانان معاصر
کتاب سوزی در بین مسلمانان معاصر
کاریکاتوری از کتاب سوزی در تمدن غرب
کاریکاتوری از کتاب سوزی در تمدن غرب
کتاب سوزی در تمدن غرب
کتاب سوزی در تمدن غرب
در میان کتاب های سوخته ، بازخوانی آنچه از سوختن مانده است
در میان کتاب های سوخته ، بازخوانی آنچه از سوختن مانده است
کتابخانه خیالی دانشگاه باستانی بیهار به نام نالندا
کتابخانه خیالی دانشگاه باستانی بیهار به نام نالندا
چینی ها در حال کتاب سوزی
چینی ها در حال کتاب سوزی
[1] - “You don’t have to burn books to destroy a culture. Just get people to stop reading them.”
[2] - Gauri Shankar @gaurish50757835
[3] - گرچه متفکرین مسلمان همچون شهید مرتضی مطهری کتاب سوزی توسط مسلمانان را مردود دانسته اند، اما تواتر تاریخی گزارش این عمل توسط مهاجمین مسلمان در تاریخ ملل مغلوب، به روشنی موجود است و اگر به نمونه معاصر فتوحات اسلامی و هجوم داعش به عنوان منادیان اسلام جدید در بین اهل سنت نگاه کنیم و مقابله ایی که این شیوه تفکر اسلامی با تفکر غیر خود دارد، می توان نتیجه گرفته که این یک تفکر ریشه دار در تاریخ اسلامی است به طوری که به عنوان مثال داعش وقتی بر شهر موصل استقرار یافت هشت هزار کتاب خطی نایاب را از کتابخانه بزرگ این شهر بیرون آوردند و به آتش کشیدند، وقتی اسلامگرایان در عصر انفجار اطلاعات و رسانه های دیجیتال این چنین بی مهابا به مبارزه با کتاب می روند، چرا نباید باور کرد مسلمان بی سواد 1400 سال قبل با تمسک به شعار "قرآن برای انسان کافی است" اندیشه بشری و کتاب متعلق به ملل مغلوب را از بین برده باشند، در اندیشه شیعه نیز تفکر معتقد به وجود "تک قرائتی" از دین حتی تنوع فکری در دین اسلام را هم بر نمی تابد چه رسد به تنوع فکری در اندیشه تفکر دینی در بین انسان ها. متاسفانه به رغم تمام آنچه در خصوص تحمل فکری اسلام و مسلمانان خوانده ام، اما واقعیت این که در اکثر مواقع قدرت در سرزمین های اسلامی با اهل تساهل و تسامح نبوده است و در اکثر موارد در نبرد قدرت بین ارونگ زیب ها (تفکر جمود اسلامی) و دارا شکوه ها (نماینده تفکر اهل مسامحه و تساهل)، این اورنگ زیب ها بودند که موفق عمل کرده و قدرت را از آن خود کرده اند، همچنان که آثار این جمود و سختگیری دینی هنوز که هنوز است گریبان مسلمانان هند را رها نمی کند و بسیاری از هندوهای افراطی با اشاره به کارهای اورنگ زیب است که امروز از مسلمانان معاصر ما در هند کشتار می کنند. گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
[4] - حَسْبُنَا كِتَابُ الله جمله ایی منتسب به خلیفه دوم مسلمین جناب عمر بن خطّاب که بر اساس همین شعار و شعور بود که مهاجمین مسلمان در مواجهه با کتابخانه های ممالک فتح شده، کتاب های بر گِل نوشته شده را در آب حل می کردند و از بین بردند، و آنچه بر پوست و چوب نوشته بود را می سوزانیدند، چرا که فکر می کردند که با داشتن قرآن ما به چیز دیگری نیاز نداریم، اما قرآن تنها اشارتی بیش نیست و بشر در هزاران سال زیست و تجربه، به وسیله عقل و ابزار خدادادی، به حقایقی رسیده است که تنها برخی از آنها توسط قرآن اشاره و تایید شده، و برخی نیز تکذیب و... و از بسیاری حتی ذکری به میان نیامده است.
[5] - دانشگاه نالندا یک مرکز آموزشی باستانی بوداییان در ایالت بیهار کنونی هند، که شهرت بسیار زیادی داشته است، باقی مانده این دانشگاه باستانی در 95 کیلومتری جنوب شرقی شهر پتنا مرکز این ایالت قرار دارد، و در کنار دانشگاه های باستانی هند از جمله تکسیلا (Taxila) و ویکرامشیلا (Vikramashila) که از آنها به عنوان اولین دانشگاه های تمدن باستان هند نام برده می شود، این دانشگاه در زمان سلسله امپراتوری گوپتاها در هند به اوج رسید، که از درخشان ترین امپراتوری های هند باستان است و این شکوفایی تا قرن نهم میلادی هم ادامه یافته است، دانشگاه مذکور چند بار در روند مبارزه با بودیسم در هند ویران شد، اما آخرین بار در سال 1200 میلادی توسط بختیار خلجی از سلسله سلطان نشین های مسلمان دهلی مورد هجوم قرار گرفت و ویران شد گه گفته می شود نیم میلیون کتاب در این هجوم سوزانده شد، هر چند ممکن است در این آمار اغراق شده باشد، اما سوزاندن یک کتاب هم مساوی سوزاندن کتاب خانه هاست، همچنان که کشتن یک انسان کشتن انسانیت تلقی شده است.
[6] - “You reminded me the greatest university of the world "Nalanda University" which was hub of R&D and Spiritual science and burnt by Arab Invaders. The books were burning for 3 months. Knowledge is the real property of human race but who cares!?”
تمامیتخواهان و رهبران و رژیم های متکی بر جنگ سالاران و سپاهیان و جنگ افزار داران در تمام دنیا، "سر و ته یک کرباسند" [1] تنها تفاوتی که دارند اینکه، هر یک در پشت ایده و یا شعاری خاص مخفی می شوند، که توجیه گر تمامیت خواهی آنان شود؛ آنان سلطه بر نوع بشر را در ذهن خود می پرورانند، که از قضا خداوند انسان را آزاد و مختار آفرید، تا در آزادی و اختیار، رشد کند و به اوج رسد و خدایی شود، اما اینان آزادی و اختیار را از انسان سلب می کنند تا او را در بند و کنترل خود گیرند؛
فکر روز و شب زورمداران تمامیتخواه، انسان در بندی است، که دیگر نه سعادتی برای او خواهد بود و نه آزادی، بلکه این انسان ابزاری است در دستان کثیف آنان برای حفظ بندها، و به بند کشیدن دیگران، تمامیتخواهان قدرتی می خواهند که موقعیتی برای آنان ایجاد کند، که انسان نتواند از بند شان بگریزد، و در بند ماندنش تضمینی و پایدار شود؛ این است که وقتی چنین انسان هایی به قدرت و یا ابزار قدرتی دست می یابند، چنان ذوق زده می شوند که عنان سخن از دست داده، و درون خود را بروز می دهند.
آقای دونالد ترامپ که تمام فکر و ذکرش احیای "یکه سالاری امریکا" بر جهان است، و با شعار "اول امریکا" به میدان آمده و بعد از پیروزی در انتخابات امریکا، بسیاری از میثاق نامه ها و قراردادهای بین المللی را که در طی سالیان دراز به همت انساندوستان و صلحطلبان به امضا رسیده بود را، در پای این شعار خود قربانی کرد، توافقنامه های از پیش امضا شده ایی که برای ساخت دنیایی بهتر برای انسان، بسیار لازم و مفید بود، را هدف گرفت تا به آقایی امریکا بر دیگران دوباره دست یابد، مثل میثاق نامه های محیط زیستی که جهانی تمیزتر را مد نظر داشت، تا انسان، حیوان و گیاه بتوانند در یک تعادل متوازن به زندگی خود ادامه دهند، و هیچکدام فدای دیگری نشود و... مثل برجام که می رفت تا صلح را بین ایران و امریکا را احیا کند و... اما او چنین قراردادهایی را باطل کرد تا امریکا را با دوپینگ و میانبرِ کنارگذاشتن نُرم های بین المللی، به اوج ببرد.
چنین انسانی با چنین ایده هایی است که، وقتی فضاپیمای "دراگون" [2] را با موفقیت در جو و فضا قرار داد، بسیار ذوق زده شد و عنان سخن از کف داد و گفت : واشنگتن بزودی "بزرگترین سلاحهایی را که در طول تاریخ قابل تصور هم نبوده"، در اختیار خواهد داشت.
بدین رهبران تمامیتخواه و قدرت طلبی از این دست باید گفت، کاش به دنبال سلاحی برای رهایی بشر بودید، و در اختیارش می گرفتید، و نه سلاح هایی برای به بند کشاندن ملت ها و غارت دارایی هایشان، و این همه هزینه به انسان و انسانیت تحمیل نمی کردید.
هر گاه انسانی به سلاحی مخوف تر از آنچه دارد دست می یابد، تن صلح طلبان جهانی نیز می لرزد، چرا که برای بعضی داشتن سلاح های بیشتر و کارآمدتر و...، بدین معنی است که فرهنگ به بند کشیدن انسان، فرهنگ برده داری انسان نوین و... ماندگارتر خواهد شد.
[1] - ضرب المثلی کنایه از این که همه شبیه به هم از یک جنس و در خصوصیات مشترکند
[2] - Dragon - در تاریخ ۰۱/۰۶/۲۰۲۰
گوش ها بسته، چشم ها گَردان، میان ضِجه ها
گم شدم در انتهای ادعایی بس غریب،
مُنجیُ، منجی شدن، داعیُ راهی شدن،
خود به بندُ، بند از کَس افکندن، محال
خود شدم غرقُ، غریقم در خیالی دورِ دور،
اینَکم، افتاده ام اندر میان تلی از آن آرزوهای بلند،
رشته ها شد ریشته، وز جورُ دور باطلِ دَوّار دور،
در میان گرد و خاکِ این همه توفان بی پایان، بی حاصل، عجیب،
در اسیری، بیکسی، درماندگی ها، اوج استمدادها،
گم شدم در زیر آوارش،
در میان تپه های کِبر، زیر آوار غرور،
سوختم، خاکسترم، اکنون اسیرم در خروج [1]،
ناله هایم، سقف ها، از آسمان ها را درید،
لیک در روی زمینم، نیست گوشی، یا چشمی، هیچ هیچ،
گوش ها بسته، چشم ها گَردان، میان ضِجه ها،
نیست فریادرس، رهایی، منجی و آزادگی،
نیست غمخواری برای گورخوابان، کَپر بر خاکدان،
چاره اش مرگ است، مرگ،
این هم، آرزوییست دورُ، گاه دارویی بعید،
کشته باید شد، به زیر چرخ های سهمگینِ، این همه رویا، آرزوهای بلند،
ریزشی از آسمان خواهم، فرود آید بر این ظلمِ سهمگین، آواروار
ناگهانی بر کَند بنیاد این ظلمُ، داستانِ فریب،
برکَند بنیادِ بیدادُ، بردگی، هم بندگی.
آنک آندم، من آزادم، وز هفت اقلیمش، از بندهای تا به تا،
زنجیرهای تازهُ، بَرّاقُ،
غارهای پر ز مار،
نور آنگه می دمد، بر دخمه های هول انگیزُ، تاریک ما،
دیده از نورش روشن، دل ها آزاد از پلید،
سنگری اینک نخواهم، ترکِ هر چه سنگر می کنم،
آنک آزادم، ز هر بندُ، هر خاکریزِ پلید.
به نظم در آمده در 5 تیرماه 1399
-[1] مرحوم مادرم به خاکستر و آتش مخلوطی که از چاله کُرسی ها، در پایان شب در زمستان ها، باید تخلیه می شد و چاله ی کرسی برای آتشی نو خالی می گشت، "خُروج" می گفت، این همان آتشی است که نه می توان آن را آتش گفت، و نه خاکستر، چیزی بینابین که چوپانان نیز در همین مرحله است که آن را بر خمیر تازه ایی که قصد نان کردنش دارند، می کشند، تا در زیر آن، این خمیر در داغی ملایم تری در مقایسه با آتش خالص، به مرور و با کمترین سوختگی، نان گوارایی بدست آید، البته این نوع آتش برای بدن بسیار داغ و سوزاننده است.
لحظات احساسی آخرین صعودم به قله 3964 متری توچال را دیگر فراموش کردم، زیرا این صعود بر می گردد به پاییز سال گذشته، و از اسفندماه که همه گیری ویروس کرونا را اعلام کردند، کل برنامه های زندگی ما و از جمله برنامه های کوه هم بهم خورد و... و از مدار جاری اش خارج شد، اما حالا در حالی که کشور از لحاظ مرگ و میر و شرایط کرونایی در موج دوم مثل همان روزهای اول است، دیگر انگار با کرونا کمی رفیق شدیم، و آنقدر مرگ از او دیدیم که برایمان کشته شدن توسط این ویروس ناخوانده عادی شده است، مثل مرگ های بیشمار جاده ها که هر ساله به اندازه کشتار یک جنگ فراگیر از ما قربانی می گیرد، و دیگر آن را جزو تقدیر و برنامه عادی زندگی خود تلقی کرده، و هزاران مرگ که در جاده ها ما را در هر سفری همراهی می کنند را نادیده گرفته، و با شرایط دردناک این همه کشتار خو گرفته ایم، و آن را سهم خود از این دنیا دانسته، و بی خیال همه ی این مصیبت ها، به راحتی به سفر می رویم و...
این روزها کرونا هم انگار همین حالت را پیدا کرده، و عفریت مرگ های بی رحمانه این ویروس وارداتی بر فراز شهر و کاشانه و جمع های ما در پرواز است، و هر لحظه می تواند گریبانی را گرفته و به چند روزی، زندگی تو را بگیرد، اما ما بی خیالش شده، و او کارش را می کند و ما هم کار خود را. این است که در پارک ها ورزش می کنیم، در حالی که کرونا در جمع ما حضور دارد، در اتوبوس ها با ماست و ما بدون توجه به آن به کارمان می رسیم، و انگار به صورت نانوشته ایی با او به توافق رسیده ایم که، تو کارت را کن و ما هم کار خود را انجام خواهیم داد.
در چنین شرایطی بود که امروز تصمیم گرفتم بعد مدت ها تمام پروتکل های چیده شده برای خود را نادیده گرفته و از قرنطینه های معمول گذشته و در نظر گرفته شده برای خود، خارج شده، و صعودهایم را در سال 1399 تجدید کنم، و تو اگر از خود نگذری چیزی بدست نخواهی آورد. تیم ما در این صعود هفت نفره بود، از جمله شامل کادر پزشکی بود که با بیماران کرونایی نیز در ارتباطند، ما با هم این صعود را به انجام رساندیم، همه احتمالات را نادیده گرفتیم، تا ساعت هایی را با هم باشیم و این صعود به انجام رسد، تو گویی عقده ایی شده ایم، بعد مدت ها کناره گیری، دل به دریا زده و جان در کف دست گرفته، زندگی را به وضع عادی اش برگردانده، و یا تصورش کردیم، تا کاری صورت گیرد، که در شرایط عادیست که صورت گرفتنی است.
قرارمان صبح ساعت 5 کنار مجسمه دربند، با هدف صعود به قله توچال از مسیر "چشمه نرگس" بود، و بالاخره نیز با کمی تاخیر، حرکت گروه رو به مقصد آغاز شد، و ساعت 7 و 20 دقیقه صبح 5 پنج شنبه 5 تیرماه 1399 بود که به پناهگاه شیرپلا رسیدیم، جایی که توقف بیش از اندازه ایی را برای صبحانه و استراحت داشتیم، و تا ساعت 8 و 40 دقیقه دوستان خوشمشرب ما حسابی خود را ساختند و... تا از مراسم صبحانه و چای خوری خود دل کندند، و راهی ادامه مسیر شدیم، ساعت 10 و 24 دقیقه صبح بود که پای چشمه نرگس محو زیبایی های این چشمه پر آب و خروشان شدیم، که حسابی از لکه های برف های بالادست خود که این روزها به سرعت در حال آب شدن هستند، سیراب بود.
پیش از رسیدن به چشمه گروه دو قسمت شده، عده ایی از زیر چشمه راه به جلو داشتند، و ما که خود را به چشمه رسانده و بلافاصله عکس یادگاری گرفته و ظرف های آب خود را تجدید کرده، از آنجا به سمت قله حرکت را دوباره آغازیدیم، اما یک شاخه از تیم ما که چشمه را دور زده بود و از آن گذشته بودند، بالطبع آبی برای ادامه مسیر نداشتند، لذا ناچار شدیم حدود 25 دقیقه صبر کنیم، تا تعدادی از دوستان راه طی شده را، باز گشته، و برای ممکن شدن ادامه مسیر، از چشمه نرگس آب لازم در ادامه مسیر را برگرفته و باز گردند. این نیز انجام گردید، و راه مانده در پیش گرفته شد. و بعد از یک توقف تقریبا 15 دقیقه ایی که بین راه تا قله داشتیم، در ساعت 13 و 10 دقیقه ظهر بود که خود را به قله رساندیم، و ماموریت دل در یک حرکت شش ساعته (با کسر دقایق استراحت از 8 ساعت زمان کل صعود) به انجام رسید، و رضایتش نیز جلب گردید.
و انسان دل خوش به چه موفقیت هایی است؟! رسیدن به قله ایی، کسب مقدار ناچیزی پول، گرفتن مدرکی، انجام پروژه ایی و... و همین هاست دلخوشی های ما از این دنیایی که مثل برق و باد می گذرد، و فرصت پر قیمت و محدود زیستن ما نیز رو به پایان، به سرعت می گذرد. البته به این موارد هم دلخوش نباشیم، به چه خوش باشیم؟! و انگار ما هم در این دلخوشی تنها نبودیم، کسان دیگری هم بودند که آنقدر از رسیدن به قله شاد بودند که با ملودی موسیقی ناچیزی به رقص در آمده و شادی خود را در جمع بروز داده بودند، و تو شادی را در چشمان بسیاری می توانستی ببینی که توانسته اند بر این جاذبه سخت نشستن، خوابیدن، استراحت، مسیر و... غلبه کرده و اکنون بر بلندای قله ایی دوست داشتنی مثل قله توچال قرار داشتند، که ارزش چشیدن سختی را دارد، و حتی کسانی هستند که جان می دهند، تا بر سختی صعود بر آن غلبه یافته، و بر بلندایش بایستند.
ذهنم در مسیر متوجه دوست همنوردمان آقا فرشید بود، جوانی خوش مشرب هم سن و سال خودم که در سفر قبلی با همین تیم، در همین مسیر ما را همراهی کرد، شب را با او در شیرپلا خوابیدیم، و کلی گپ های شبانه زدیم، و امروز شنیدم که ایشان در چنین سن و سالی به سرطان مبتلا شده است و مراحل درمانش آغاز گردیده است؛ از صمیم قلب برایش سلامتی آرزو کردم، و از خداوند خواستم به او توانایی بدهد که از این گردنه سخت بیماری به سلامت بگذرد.
در پای یال منتهی به قله از مسیر امیری، دوست داشتم از یال می رفتیم، و در قربانگاه دوست همنورد دیگرم حاضر می شدم که سال گذشته در بازگشت از قله یخ زد، و جان به جان آفرین تسلیم کرد، او که اولین بار هم قله توچال و هم دماوند را با او فتح کردم؛ اما از همین پایین برای آرامش روح مرحوم مهندس هادی مودب، دعا کردم و حسرت نداشتنش را خوردم.
امروز به صورت شگفت انگیزی، گروه های بسیاری عازم قله اند، و سخنان هر یک را که از تو عبور می کنند و یا تو از آنان عبور می کنی را که دنبال کنی، از دغدغه های خود می گویند، یکی از ترامپ می گوید و تهدیدها و فرصت هایی که برای ایران در مقابل او موجود است، یکی غر می زند که چقدر برخی کج سلیقه اند که برای پاک کردن شعار "مرگ بر اهریمن"، که کج سلیقه دیگری بر تابلوهای مسیر نوشته، این شعارها را با اسپری مشکی پاک کرده و حاصل عمل این دو کج سلیقه این شده که دیگر تابلوهای مسیر نشانگر آنچه باید باشند نیست، پاک کننده شعار را از این لحاظ کج سلیقه می گویم که شعار "مرگ بر اهریمن"، مثل شعار "مرگ بر شیطان" است، و نباید به کسی بر بُخورد، که آن را با این کج سلیقه ایی پاک کند، و تابلویی کارگشا را در مسیر کوهستان نابود کند، و از کارکردش که راهنمایی عبوری هاست که بسیاری تازه کارند و بدان احتیاج دارند، خارج کند، و نویسنده نیز کج سلیقه است که چنین شعار ارزشمندی را بر تابلوهای کاربردی مسیر کوهنوردی می نویسد که هر روز افراد زیادی با آن مسیر خود را می یابند، تا به بیراهه ایی نرفته، و با خطری مواجهه نشوند، و حال که این کج سلیقه چنین شعار زیبایی را بر چنین بستر نامربوطی نوشته، کج سلیقه دیگری از راه می رسد و چنان این شعار را پاک می کند، که دیگر آثاری از اصل تابلو نماند.
همنورد تازه واردی هم صعود اول خود را به قله توچال را بی هیچ سابقه کوهنوردی قبلی با ما تجربه کرد، و می دانم این صعود شگفتی ساز، برای او نیز به یاد ماندنی خواهد بود، همانگونه که برای همه ما اولین ها به یاد ماندنیست، این صعود سخت را باید به ایشان نیز تبریک گفت، و باید در نظر داشت که انسانی که خودساخته است این خودساختگی روزی به کارش می آید، چه خودساختگیِ جسمی، چه روحی و... و این دوست همنورد جدید ما، به حتم خودساختگی جسمی از قبل داشت، که توانست سختی این صعود را این چنین تحمل کند و در اولین حرکت کوهنوردی اش شگفتی بیافریند.
تعدادی از عکس های گرفته شده از مسیر، تقدیم به آنانی که می خواهند تصویری از مسیر در ذهن داشته باشند :
گردوها را در این مسیر سرما نزده است امید به محصولی چند
گردوها را در این مسیر سرما نزده است امید به محصولی چند
مسیر شیرپلا، بعد قبل از پناهگاه شیرپلا
مسیر شیرپلا، بعد قبل از پناهگاه شیرپلا
آبشارهای هنوز جاریست، برف های بالا دست نوید ادامه این زیبایی است
آبشارهای هنوز جاریست، برف های بالا دست نوید ادامه این زیبایی است
پناهگاه شیرپلا با همه زیبایی هایش
پناهگاه شیرپلا با همه زیبایی هایش
دره شیرپلا و تهران، تصویر گرفته شده از بلندای پناهگاه شیرپلا
دره شیرپلا و تهران، تصویر گرفته شده از بلندای پناهگاه شیرپلا
زیبایی های مسیر چشمه نرگس
زیبایی های مسیر چشمه نرگس
زیبایی های آب های جاری در دره چشمه نرگس
زیبایی های آب های جاری در دره چشمه نرگس
آب های جاری از چشمه نرگس
آب های جاری از چشمه نرگس
تصویری از چشمه نرگس
تصویری از چشمه نرگس
چشمه نرگس
چشمه نرگس
فرو رسختن آب از چشمه نرگس
فرو رسختن آب از چشمه نرگس
لکه های برف باقی مانده از زمستان گذشته
لکه های برف باقی مانده از زمستان گذشته
گل های زیبای شکوفا شده بالای چشمه نرگس
گل های زیبای شکوفا شده بالای چشمه نرگس
زیبایی های بلای چشمه نرگس
زیبایی های بلای چشمه نرگس
نقاب های برفی سمت شرقی قله توچال از بالای چهارپالون
نقاب های برفی سمت شرقی قله توچال از بالای چهارپالون
انتهای چهارپالون پیش به سوی قله
انتهای چهارپالون پیش به سوی قله
نقاب های برفی پای قله توچال در سمت شرقی
نقاب های برفی پای قله توچال در سمت شرقی
این همه گنبد آرزوها، بر فراز قله توچال
این همه گنبد آرزوها، بر فراز قله توچال
من تو را خاموشستان می نامم، تا آرامستان! و تو به واقع قبرستانِ سکوتی! [1]
چراکه چنان آرام به نظر می رسی، که انگار خفتگان در تو "از هفت دولت آزادند" [2]
اما شما ای خفتگان از هفت دولت آزاد گشته در خاموشخانه شهر ما! ای غرق شدگانِ در سکوتی بی پایان!
آنروز که باید سکوت می کردید، تا منِ تازه وارد، فرصتی یافته، و خود به چشم خویش دنیای خود را می دیدم، لمس و تجربه می کردم و...، تا در انتها بر "دین آبا و اجدادی" ام [3] نمانم و...، شما سراسر سخن بودید، و لحظه ایی از گفتن باز نماندید، و فرصتی ندادید تا در خود فرو روم، و روز و روزگارم را خود کشف کنم، و بدین سان فرصت فکر کردن در آرامشِ تازه واردی خود را نیافتم، و در بمباران سخن شما مشغول و مقهور انواع و اقسام سخن ها و نظرات بودم، و...
شما گفتید و گفتید، و بر طبل گفتن آنقدر کوبیدید تا آنچه را حقش می پنداشتید، همچون میخ بر سنگ وجودم، فرو کنید و...
تا اینکه تنها، مرگ بر دهان تان مهر اتمام سخن زد،
آنروز من و شما با هم در آنچه می دیدیم، لمس می کردیم و می شنیدیم، مشترک بودیم، با این تفاوت که شما مدعی بودید "آنچه ما در خشت خام می بینیم، شما در آینه هم نمی توانید دید"، [4] و گاه می گفتید که "تو مو می بینی، و ما پیچش مو" [5] و...، به هر تقدیر هر دو در افقی می نگریستیم، که در ایستنگاهش لااقل اشتراک داشتیم.
اما امروز که در ایستنگاه مان تفاوت داریم، و من شدید نیاز دارم، تا زبان بگشایید و از دنیایی بگویید که در آن غرقید و از آن مطلع، و حال آنکه ما از آن کاملا بی خبریم، و در عطش دانستن از آنیم، زبان به کام گرفته اید، و هیچ سخن نمی گویید، گویی که می خواهید ثابت کنید که، آخر عاقبت آنانی که از دانندگانند، خاموشی است،
و گویا تقدیر بر این است تا انسانِ مملو از سوال، در دنیایی از سوال های بی پاسخ بماند و در نادانی خود بمیرد، و او نیز چون شما، تنها بعد از مرگ، حقیقت را تجربه کند، که سال های دراز عمر را، با ندانستنش دست به گریبان بود.
اما دیگر این دیدن و تجربه بعد از مرگ، سودی بحال این دنیای ما ندارد، چرا که بعد از این دیدن، دیگر بازگشتی بدین دنیا نخواهد بود، و این است که این دانستنی بی سود به حال این دنیای مهم سرنوشت ساز ما خواهد بود و...
پس ای خفتگان در سکوت بی پایان مزارها! ای رها شدگان در خاموشستان این خاک!
بخوابید تا ما در هزارتوی سوال های بی پایان و لاجواب خود غوطه خوریم، تا روزیکه با شما هم سفره سکوت شویم، و آنروز چه سود، این دانستن به سان "نوش دارویی، بعد از مرگ سهراب" خواهد بود. [6]
و تو گویا "هر که را اسرار حق آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند؟!" [7].
و نمی دانم این چه رسمی است، که بر دهان دانندگان مهر سکوت می زنند، و لب هان شان را می دوزند، تا بشر در نادانی خود بماند، و در زمین جهل خود، کورمال کورمال به سوی مسیری ناشناس و نامشخص پیش رود؟!!
[1] - ما انسان ها هنوز که هنوز است در نامیدن محل دفن مردگان خود هم ناتوان مانده ایم، نمی دانیم آن را قبرستان، آرامستان، و یا به نظر نگارنده این سطور خاموشستانش بنامیم
[2] - ضرب المثلی به معنی رها از تمام قید و بندهای ساخته اهل این دنیا
[3] - طبق تعلیمات قرآن انسان ها باید در فکر فرو رفته و در دنیای خود اندیشه کنند تا بر باطل از اجداد رسیده نمانند و بر حق و حقیقت سر تعظیم فرود آورند تا آنچه از گذشتگان بدان ها به ارث رسیده است، از تفکر گرفته تا حتی محل زیستن
[4] - ضرب المثلی که مدعیان دانش می گویند که در تیز بینی آنقدر پیش رفته اند که در خشت کدر و سیاه آنان چیزهایی می بینند که افراد عادی در آینه صیقل خورده هم نمی توانند دید.
[5] - ضرب المثلی پارسی حکایت کننده عمق دید افراد است که بعضی در جزییات می مانند و دیگران آنقدر عمیق می شوند که از بدیهیات گذشته و به دیدن جزئیات رسیده اند.
[6] - ضرب المثلی پارسی که حکایت از دیر هنگام بودن اقدام و امری دارد که اگر زودتر به انجام می رسید سود فراوان داشت و امروز به رغم اهمیت ش وجودش سودی نخواهد داشت،
[7] - این شعر را از سخنرانی های مرحوم کافی به یاد دارم
برخی انسان ها انگار وقتی در لباس شغلی خود که در می آیند، دیگر ارتباط شان با وجدان، اخلاق و تمام ارزش های انسانی شان قطع می شود و به ابزار انجام تصمیمات عده ایی دیگر تبدیل می شوند، در حالی که حتی خود می دانند که اعمال شان جنایتبار و خارج از انسانیت و اخلاق و ارزش هاست، اما خود را مامور معذور تلقی و معرفی کرده و می خواهند از زیر فشار عذاب وجدان اعمال خود بگریزند.
ویدئوی جان دادن تدریجی انسان کت و کول بسته و بی دفاع، زیر سنگینی تمام هیکل فربه از مبسوط الیدی مامور امنیتی خالی از انسانیت امریکایی که تمام سنگینی خروج خود از انسانیت، اخلاق و ارزش های انسانی را در زیر زانوانش جمع کرده، و بر گلوی اسیری (حتی مجرم) می فشرد، را دیدم، از تاسف لبریز شدم، و از وحشت خروج انسان از انسانیت و اخلاق تکان خوردم.
و تلاش های بی ثمر و همراه با التماس و آن فرد دربند شده و دیگر شاهدین بر این ماجرا که قصد تاثیر گذاری بر قلب خالی از هر گونه وجوه انسانی و از سنگ شده آن پلیس امریکایی که بی تاثیر ماند و آن انسان در بند، در برابر چشم همگان کم کم و به تدریج تسلیم مرگ شد و جان داد و تحت زجری ظالمانه با این جهان خداحافظی کرد تا نماند و دیگر نبیند و ما بمانیم و هی به تکرار شاهد این ظلم ها باشیم.
دوست هنرمندم که این ویدئو را ارسال کرده بود، برایم نوشت "لطفا اگر طاقت دیدن ندارید، نبینید". و واقعا هم طاقت می خواهد دیدن مرگ انسانیت، این ویدئو در مقیاس بزرگتر مرا به یاد ملت های در بند مستبدین و ظالمین انداخت، که کت و کول بسته زیر یوغ فشار سیاست ها و تصمیمات و منویات دل حاکمان و حاکمیت های مستبد خود، گردن خرد می کنند، و تلاش های بی اثر و محدود آنان، همچنین شاهدین جهانی، خیرخواهان و مصلحین و... بی ثمر است، و هشدارهای هم برای این حکام جور، به سان حرف های بی اساسی می ماند که از سوی دشمنان خارجی گفته می شود، که از سر دشمنی زده می شود،
و مرا به یاد مامورانی انداخت که انگار موقع استخدام و یا ورود به محل کار و شروع به اقدامات شغلی خود، همانگونه که لباس معمول خود را در آورند و فرم کاری شان را می پوشند، لباس انسانیت خود را نیز از تن به در آورده به کناری نهاده و "عمله ظلم" می شوند، و خود را به سان ابزاری بی روح، مجری دستورات و اقتضائات کاری تلقی و این می کنند،
این پلیس امریکایی و حامی او در این صحنه، حتما خود واجد وجدان، خانواده و تربیت انسانی بوده اند، اما در هنگام انجام ماموریت تشکیلاتی، همه اینها را به کناری نهاده و به سان حیوانی درنده، نه چشمشان ظلم شان را می دید، نه گوش های شان فریاد استمداد مجرمی مظلوم را زیر زانوی اشان می شنید، نه اندرز و هوشدار دیگران به گوششان می رسید و توجه می کردند، و به سان موجودی خارج از عقل و منطق و اخلاق و... خود را مامور معذور تلقی و جنایت آفریدند.
این شیوه برخورد غیر انسان مختص جامعه غرب نیست، شرق هم دچار بدتر از اینهاست، منتها عدم وجود آزادی، و اختناق باعث می شود کسی را یارای تصویر برداری از این گونه اعمال جنایت بار در این کشورها نیست، چرا که با سیستم مخوف امنیتی و قضایی که دارند، به سان جامعه باز امریکایی نیستند که پلیس اجازه دهد مردم عمل جنایت بارشان را به تصویر کشند، و در شبکه های اجتماعی پخش کنند و "تشویش اذهان عمومی" کنند و در جامعه "فتنه" ایجاد کنند و..!
این جنایات خاص جامعه غرب و شرق هم نیست، در جامعه مدعی ما هم اتفاق می افتد، همین چند روز پیش در کرمانشاه خانمی کپرنشین که اقدامی غیر قانونی داشت، جان خود را از سر استیصال در تلاش برای جلوگیری از خراب کردن سرپناه مختصر و غیر قانونی اش، از دست داد و کشته شد، و آن ماموری که تحت آموزه های دینی و فرهنگ متعالی ما بود، و لابد باید این نمی کرد، خود را مامور و معذور دانست و نتوانست اقدام قانونی خود را طوری انجام دهد که منجر به این ظلم بزرگ نشود.
این داستان ها، داستان مرگ انسانیت، اخلاق و... است که باید جهان را تکان دهد، اما ما آنقدر از این دست می بینیم و می شنویم که دیده ها و گوش هایمان پر است از این دست؛ و لذا انسان ها به شاهدین بی تحرک جنایات تبدیل شده اند. این حادثه از انسان هایی می گوید که زیر فشارهای وارده، گردن هاشان می شکند و فریاد بر می آورند "نمی توانیم نفس بکشیم" و همه می شنوند و از کسی کاری ساخته نیست.
از سطح وجود انسانیت و سیستم اداره جامعه ایی حکایت می کند که مردم ساکن در آن وکالت اداره امور خود را به عده ایی از خود سپرده اند، تا بلکه به امورشان رسیدگی کنند، اما وقتی این وکلا در جایگاه حاکمیت بر مردم خود قرار گرفتند، یادشان رفت که وکیل "ولی نعمتان" خود در انجام خدمت هستند، و کم کم از "خدمتگذار" به "ولی نعمت" مردم خود تبدیل شده، و جای حاکم اصلی (مردم)، با وکیل و مجری قانون (حاکمیت) عوض شد، و وکیل به "صاحب الامر" مبدل، و حاکم اصلی (مردم) به ملعبه دست وکیل خود مبدل شدند، و این وکلا هر آنچه که می خواهند بر سر مردم به عنوان زیر دستان می آورند، و یک ملت می دود و خرد می شود، تا منویات دل یک وکیل به حقیقت وجودی بپیوندد، و او از مردم زیردست خود راضی باشد!
چنین ماموری در چنین تفکری این چنین جنایت می آفریند.
اسب سیاست و قدرت را انگار هرگز لگامی نیست، چون بی توجه به هزار چشم ناظر داخلی و خارجی، هر زور و حیلتی برای خود دست و پا می کند، و سعی دارد موانع را از پیش پای خود بردارد و چهارنعل به پیش راند، در حالیکه هدفش رسیدن هر چه بیشتر به قدرت، تحکیم آن، و تضمین تداومش می باشد. در این بین هم که هرچه بر دیگران، اخلاق، انسانیت، ارزش ها و... رفت، ملالی نیست!
مجلس یازدهم را باید حاصل مهندسی انتخابات توسط نظارت استصوابی اعضای شورای نگهبان دانست، نمونه بارز یک "حرام خوری سیاسی" گسترده بود؛ که رقیب سیاسی را به خاطر دفاع تیز و بی پرده از حقوق مردم، سلب صلاحیت کرد تا از رقابت باز بماند، و عیوب آشکار خودی ها را، با پرونده های قطور و رسوای موجودشان نادیده گرفت، و بر صدر نشاند.
در این بی حیایی سیاست پیشگان مادام العمر، نه از ارزش ها چیزی مانده و خواهد ماند و نه از تعهد به اصول با ارزش بازی سیاست، یا اصول ساده و اما بارز و مورد توافق انسانی، که بدان عمل می شد یا نمی شد، منظور بحث نیست؛ اما همه بر لزوم تعهد و عمل به آن توافق داشتند، و در رژیم گذشته و تا همین اوایل انقلاب بر درب ورودی اتومبیل های متعلق به عموم و ادارات نوشته بود که، "وسیله نقلیه عمومی است، استفاده اختصاصی ممنوع" ،
آری جنابان اصولگرای مادام العمر در قدرت! نظارتی که به شما سپرده شده است، یک "قدرت عمومی است، استفاده اختصاصی از آن ممنوع است" و شما حرمت این امانت را نگه نداشته و از آن سال هاست که به صورت جناحی سود برده و برای بالانس قدرت با رقیب سیاسی خود سو استفاده می کنید.
اما این روزها احساس می کنم تمام امکانات موجود حاصل از انقلاب و کشور را به خدمت یک جناح در آورده اند، تا در فتح سنگر به سنگر مراکز قدرت، بی وقفه تا کسب تمام آنچه از این بلیه خانمان سوز (قدرت و اقتدار) قابل حصول است، کسب و در توبره خود جمع کرده بر دوش انداخته، آنرا مطابق منویات دل خود بتازانند. گو این که منویات دل آنان تمام اصل ایران، اسلام، انقلاب و... است، و عین قانون.
متاسفانه مجلس یازدهم حاصل و نتیجه خانه نشین کردن قسمت اعظم یک ملت پا به رکاب برای جان فشانی و حماسه سازی بود، تا آن همه، در خانه های خود بنشینند و از صندوق رای قهر کنند، و رای شان مزاحمتی برای عده ایی نباشد، و آنان که ما می خواستیم، در خانه نشینی صاحبان این کشور و انقلاب، بر کرسی های سبز قانون گذاری کشور تکیه زنند،
و البته متاسفانه کسانی بر این کرسی تکیه زدند که پرونده های قطور تخلفات شان گوش فلک را کر کرده است، و گزارش های آن در پستوهای دالان قضات و اهل قضاوت، در تو در توی سالن ها و راهروهای عدالتخانه خاک می خورد.
از این مجلس هرچه بیرون آید، خیر نباید انتظار داشت، چرا که گویند وقتی یک دروغ گفتی، صد دروغ نیز باید گقت، تا آن دروغ را به اثبات برسانی؛ در این فقره هم یک انحراف بزرگ از قانون، عرف و... صورت گرفت و صد انحراف در پی است، تا ثابت کند که این انحراف، انحراف نبوده است، اما متاسفانه این همه نیز خود، دست و پا زدن در باتلاق انحراف خواهد بود، و خود فرو رفتن هایی بیشتر را در پی خواهد داشت.
ظهور مجلس یازدهم، ظهور و بروز آشکار و رسوای باندهایی است که در پس پرده سیاست نشسته و حیا، قانون، مصالح کشور و مردم و... را به کناری نهاده و اهداف گروهی و جناحی خود را دنبال می کنند، و لابد باید انتظار داشت که منافع و امنیت ملی را تامین کنند! ولی سرگرمی آنان به خود، چنان قوی و قدرتمند است که جز خسران برای منافع و امنیت ملی در پی نخواهد داشت.
دوم خردادی بودن و اصلاح طلبی، در نجات اهداف و آرمان های انقلاب است که ارزشمندی خود را نمایان می کند و لذاست که مد نظر قرار می گیرد، نجات اهداف و آرمان ملتی که در قیام همه گیر انقلاب 57 برای کسب آزادی بیشتر قیام کرد، برای رهایی از استبداد و حاکمیت فردی به پا خاست، برای رفع اختناق و کسب آزادی بیان کوشید، برای بدست آوردن حق تعیین سرنوشت و کسب دیگر حقوق بنیادین خود نبرد کرد، برای گردش آسان و واقعی قدرت برنامه داشت، برای رهایی از سلسله تشکیلات اختناق آور و در بند کننده امیدوار بود، برای رهایی از حاکمیت یک طبقه، بر طبقات دیگر برنامه داشت، برای رهایی از در راس قرار داشتن نظامیان و دستگاه های امنیتی به خیابان آمد، برای کسب عدالت و داشتن عدالتخانه که حاکم و محکوم در محیط مقدس دادگاه مساوی باشند، خروشید، و این که نظامیان در خدمت کشور و مردم خود باشند تا در خدمت حاکم وقت، و این که طبقات متفاوت و همه و همه در برابر قانون مساوی باشند و...
اما یک نحله فکری، از ابتدای انقلاب چتر عظیم انقلاب را که شامل یک پیوستار از چپ و راست و چریک فدایی و سازمان مجاهدین، ملیگرایان و ملی مذهبی ها، جمعیت های موتلفه، روحانیون، روشنفکران، کارگران، دهقانان، شهری و روستایی، مسلمان و غیر مسلمان و... همه و همه در آن شریک و فعال بودند، اما عده ایی این چتر را به مرور آنقدر کوچک و کوچکتر کردند، که امروز تنها عده کمی که مراتب خاکساری خود را در برابر تفکری خاص به صورت استصوابی به اثبات برسانند، خود را صاحبان کشور و انقلاب دانسته، و دیگران تنها باید در هنگام انتخابات رای دهند و حماسه میلیونی شرکت کنندگان را تدارک ببینند و در تظاهرات شرکت کنند تا دوربین ها مدهوش خیل خلائق شوند و... فقط همین.
امروز جریانات اصولگرایی و نو اصولگرایی که به نام جوانگرایی در حال ظهوری جدید هستند، کشور را به سمتی می برند که نظامیان در راس امور و صحنه گردان هر جریانی در کشور باشند، و حتی کرسی های نمایندگی مجلس را نیز اخیرا و در آخرین انتخابات، در یک دوپینگ و "مهندسی انتخابات" که از طریق حذف چهره های مردمی، پیگیر حقوق ملت و رای آور، مثل دکتر علی مطهری، دکتر محمود صادقی و... توسط شورای نگهبانِ یکدست اصولگرا، و غیر پاسخگو، نصیب سرداران شد تا ...
آری اصلاح طلبی و دوم خردادی بودن برای نجات کشور از این وضع، و مقابله با چنین تمامیت خواهی به وجود آمد، اما متاسفانه دوپینگ حاکمیت اصولگرایان بر نهادهای انتصابی، و مراکز متعدد قدرت، اصلاحات را زمین گیر کرد، تا در کسب اهداف خود ناکام بوده و حتی رییس جمهوری و مجلس منتخب نیز به حاشیه برده، و امروز رییس جمهور به عنوان نماد و نماینده عالی مردم، حتی از دوربین های صدا و سیما هم محروم است، و رسانه ملی به رسانه اصولگرایان تبدیل، و برای خود چهره سازی، جریان سازی می کند، و در این مدت تمام نهادهای خارج از روند انتخاب مردمی، عملا در خدمت جریان اصولگرایی اند، تا این نحله فکریِِ بدون پشتوانه قوی مردمی، خود را هرچه بیشتر به قبضه مراکز باقی مانده قدرت نزدیک تر کرده و علاوه بر مراکز قدرت انتصابی (که پیش کش)، مراکز انتخابی را هم به زیر سلطه باند خود در آورند.
"حرام خوری های سیاسی" و سو استفاده از مراکز ملی قدرت انتصابی و... این جریان را در بلعیدن حاصل بدست آمده از انقلاب 57 چنان به پیش برده است که دیگر به مطالبات به حق مردمی که برای آن انقلاب کردند، وقعی نمی نهند، و قیام های مردمی نیز به رغم مشروعیت و حق قانونی انجام آن در قانون اساسی، به خاک و خون کشیده، و اهداف این خیزش ها را نیز به محاق فراموشی می برند، و آنقدر دور باطل، از بین رفتن حقوق ملت تشدید می شود و این روند نابهنجار ادامه یافته که متاسفانه عده ایی از مردم ایران که کم هم نیستند، به تحجر و واپس روی، روی آورده و شعار "ما طلا نخواستیم، ما را مس کنید" را سر می دهند، و امروز در یک "به غلط کردم افتادن"، عده ایی از آنان خواستار بازگشت به شرایط رژیم پهلوی شده، و در این راستا شعار می دهند.
این نتیجه بستن راه اصلاح و مسدود کردن مسیر اصلاح طلبی است، این همان نتیجه به بن بست کشاندن و نافرجام کردن شعارهای نمایند اعظم، جمهور (مردم) ایران، یعنی رییس جمهور است، که هر آنچه شعار داده بود، را اصولگرایان مسلط بر مراکز قدرت انتصابی، خنثی و نافرجام کردند، تا امروز برخی از مردم رای داده به رییس جمهور، پشیمان و به ستوه آمده، حتی به نماینده خود هم فحش و ناسزا بگویند، و البته به این معنی نیست که این مردم بازگشته از اصلاح طلب ها، به اصولگرایان روی خواهند آورند، این مردم از اصلاح طلبی و اصولگرایی مانده و جدا شدند، تا شکار کسانی شوند که رجوع به آنان ارتجاع است و بازگشت به عقب، و خسارت بیشتر.
این است که یکه تازی اصولگریان در خروج از انصاف، اخلاق و قانون، و سو استفاده آنان از قدرت برای کسب قدرت بیشتر، تبدیل به نوعی خیانت توسط آنان به آرمان های انقلاب شد، و باعث فروپاشی علت های به وجود آمدن انقلاب 57 شده و می شود، و در نتیجه عده ایی از مردم به اخذ تصمیماتی دست می زنند، که گاه از سر استیصال، راه بازگشت به سیستم های پادشاهی سابق، در پس آن است، و البته این تنها تقصیر مردم ما نیست، گنهکار این وضع کسانی اند که انقلاب را از آرمان های اصلی اش یعنی آزادی و گردش قدرت و حق تعیین سرنوشت جدا، و به مسیری هل می دهند، که خود تحجر ختم خواهد شد،
در راس قرار گرفتن نظامیان، حاکمیت مطلق یک طبقه غیر پاسخگو و انفصال یافته از مشروعیت مردمی، که مشروعیت خود را در آسمانی از ابهام و تفسیرهای سلیقه ایی از دین، جستجو می کند، راه های امتحان پس داده ایی است که در تاریخ تمدن بشر نتایج خسارتبار آن در افق دید بشر به راحتی دیده می شود.
این است که دوم خرداد اگر به حاکمیت مردم منجر شود، خوب و مناسب، و اگر نشود، فرقی نمی کند، آن وقت است که عده ایی از مردم درست یا نادرست فریاد می کشند، "اصولگرا، اصلاح طلب دیگه تمومه ماجرا".
این نتیجه خنثی سازی انرژی مردانِ در حاکمیت سکنی گزیده ایی است، که مراکز قدرت مردمی و ملی و بیت المال را وسیله کسب قدرت خود و جناح خود کرده و این چنین قانون و کشور را به بیراهه می برند؛ حیف که این مردم که هر کدام مان را در جایگاه قدرت می نشانند، تمام اخلاق، اصول انقلابی، دین، انصاف، انسانیت و... را فراموش کرده راهی را در پیش می گیریم، که منویات دل ما اقتضا می کند و...، در این صورت چه تفاوتی می کند، چه از قجرها باشیم، چه آریامهری، یا چه از طبقه متصل به آسمان و...
به مهمیز کشیدن قدرت، پاسخگو کردن آن، حاکمیت قانون، برابری همه در برابر قانون، به معنی واقعی؛ این که قدرت به راحتی رای دادن مردم جابجا شود، این که پست های مادام العمر نداشته باشیم، این که همه به جایگاه های صنفی خود باز گردند و...
این هاست که کشور و ملت را نجات خواهد داد، وگرنه تاریخ ما مردان بزرگی را در همین دوره معاصر ثبت کرده و به یاد دارد که برای تعیین فرزند خود برای جانشینی اشان بعد از مرگ نیز، به سفارت روس و انگلیس متوسل شدند، آنها در حالی دریوزگی قدرت های خارجی را می کردند و از دامن این یکی به دیگری در می غلطیدند که در مقابل مردم خود بسیار مستکبر و مستبد بودند.
دوم خرداد و اصلاح طلبی از این جهت است که برای ما محترم است، برای مقابله با چنین روندی است، که آنان ارزشمند می شوند، وگرنه مردم ایران عقد اخوت با هیچ فرد و گروهی نبسته اند.
این است که باید در سالروز دوم خرداد، آن روز شکوهمند و اهدافش را تبریک گفت، روزی به یاد ماندنی در تاریخ ایران که به رغم خواست مراکز قدرت، مردم فردی را از صندوق بیرون کشیدند که دولت و دورانش از درخشان ترین دوران چهل و دو ساله انقلاب بود چه به لحاظ شعار، و چه به لحاظ عمل، و چه به لحاظ حاکمیت اخلاق، و روح مدارا در شیوه و منش سردمداران اصلی آن.
ایزدا!
همانگونه که تو در حال خودی، این اجازه را به ما هم بده، تا در حال خود باشیم!
چی میشه که هر کدام به راه خود برویم، تو که قادر متعالی، بی رقیب، و کسی را بر شما سلطه و غلبه ایی نیست، اما در مقابل، ما ضعیف ترین هاییم، که حتی پشه ها هم هر آنچه می خواهند، بر ما روا می دارند، پس بگذار تو خدایی خود را کنی، و ما هم در دریای ضعف خود غوطه ور، بدین سو، و آن سو برده شویم، بی آنکه که ما در این هنگامه توفان های ناتمام زندگی خود، از تو نجات بخواهیم، و تو در عین قدرت، در سنت و قوانین خلقت خود محصور، و ما را بدان سنن سپرده، کاری نکنی، تا رها در سیلاب ها بالا و پایین شویم، و امتحان زندگی خود را پس دهیم.
گویند می خواهی در آخر بفهمی که ما در چه درجه ایی هستیم! اما کاش نمره را همان اول، با مراجعه به علم غیب خود می دادی، و ما را دچار این همه امتحان های بی پایان نمی کردی!
گویند این روزها، زمان نیایش است، و صد البته دل من هم به سان میلیاردها انسان دیگر گرفته است، و دوست دارم نیایشی وصف ناشدنی داشته، فریاد بزنم، داد و بیدادی در حد وضع نابهنجارم، به راه بیندازم، تا کمی دلم از این همه دلتنگی های عارض شده، رها شود، اما گذشته به من آموخت "که آنچه البته به جایی نرسد، فریاد است" و گویا در این هنگامه زندگی، نه فریاد به جایی می رسد، نه داد و بیداد دردی از ما را دوا خواهد کرد. در این زندگی ناخواسته که در یک چشمه اش "آدم آورد در این دیر خراب آبادم" ، ما دو دوزه ایم، راه پس که نداریم، فقط به پیش باید رفت، اما رو به ناکجا آبادی، نخواسته، و ندانسته به کدام سو!
دلم خسته است از این همه لابه، و جواب نگرفتن ها، بی تغییری ها، در بند شدن ها و...
خدایا!
می خواهم که تو را در این بهار نیایش، این بار صدا نکنم، در حالی که ایمان دارم "به دامن کبریایی ات ننشیند گرد" ، ولی این حُسن را برایم خواهد داشت که بگویم، نرفتم و نخواستم، بالطبع نگرفتن ها هم منطقی تر خواهد بود.
بگذار نخواهیم و نگیریم؛ تا این که بخواهیم به دست نیاوریم. این برای تو هم بهتر است. تو می خواهی فراموش مان نکنی!؟ و به شیوه خود مدیریت مان کنی؟!، خوب، کن، بگذار ما هم به شیوه خود راه بپیماییم و این مسیر نخواسته و نخواستنی را طی کنیم.
گاه بی داد و فغان، گاه با داد و فغان،
برای تو چه فرق می کند، تو که از هر دو حالتش بی نیازی،








