پیشگفتار مترجم (سایت یادداشت‌های بی مخاطب):

یکی از دلایل تضعیف انقلاب شکوهمند 57، پروژه خالص‌ساز و یکدست سازی بود که بلافاصله بعد از پیروزی آن کم و بیش، درست و یا نادرست کلید خورد، سرعت گرفت و همچنان با شدت ادامه دارد، و آنان که در این انقلاب و پیروزی آن دست داشتند، به مرور از گردونه خارج، و به قولی از "قطار انقلاب" پیاده شدند و یا پیاده کردند، که در پی این حذف‌ها، چرخه‌ایی از اعتراضات و نبردهای جانبی آغاز شد، که توان ملی، و انرژی انقلاب را در پیگیری اهداف درست خود، یعنی آزادی و... را کاهش داده، و یا از آن منحرف کرد و... و انسجام اجتماعی را مورد خدشه قرار داد.

 موج سرکشی که همچنان سر ایستادن نداشته و ندارد، به طوری که آش ناخوردنی این دیگ جوشان، آنقدر شور شده است که وقتی تمام کشور از بالا تا پایین، از انسجام ملی در مقابله با هجوم خارجی سخن می‌گویند، همزمان جزایرِ قدرتِ موثرِ یکدست ساز از تریبون ملی، و تجمعات ملی و... یقه تیم مذاکره کننده، و رئیس جمهورِ مامور به مدیریت شرایط سخت جنگی کشور را رها نکرده، و همواره مورد هدف قرار می‌دهند و می‌گیرند، و حتی به مرگ و نابودی محکوم می‌کنند، و پنبه زندگی، کار و بود و باش‌شان را می‌زنند و...

همین حرکت خطرناک باعث گردید که یک انقلاب فراگیر مردمی، به اهداف و ایدئولوژی اقلیت‌ها و باندهای خاص فعال در این زمینه تقلیل و کاهش یابد، و با به کنار نهادن اکثریت، در نتیجه زمینه اعتراضات بزرگ فراهم، و زمینه‌ساز کشتار و ویرانی اجتماعی فراوانی گردد، چنانکه هر چه می‌گذرد فاصله وقوع اعتراضات در کشور کمتر شده، فراوانی و شمولیت معترضین در آن افزایش می‌یابد، کشتار و ویرانی آن شدت می‌گیرد، به طوریکه در نتیجه آخرین خیزش فراگیر مردمی در دیماه 1404، قدرت‌های خارجی نیز به طمع افتاده، جنگ اسفند 1404 را به کشور تحمیل کردند تا به قول خود به هدف "رژیم چنج" دست یابند، و اگر نبود پایمردی مردم ایران، که به طور سنتی در مقابله با این نوع دست اندازی خارجی، مقاومت کرده و به حرکت در می‌آیند، کار ایران به مشکل می‌خورد، چراکه مهاجمان اهداف خطرناکی را دنبال می‌کردند، و از پاکسازی تمدنی و فرهنگی ایران سخن گفتند.

در چنین فضایی بود که بدخواهان منطقه‌ایی و جهانی بوی به نفس افتادن و یا انداختن انقلاب و کشور را، توسط این تمامیت خواهی‌ها شنید، و تصور کردند که اهداف انقلابی که در بین اقشار گوناگون ملت ایران پذیرفته شده بود، دیگر به حاشیه رفته، و به آخر خط رسیده است، حال آنکه این مردم که در حول شعار و هدف‌های آن انقلاب، از مشروطه تا کنون توافق داشته و دارند، که عبارتند از دوری از دیکتاتوری، زورگویی؛ گرایش به قانونگرایی، رسیدن به آزادی و استقلال، و بنای یک جمهوری (و در واقع دمکراسی که به قول بنیانگذار ج.ا.ایران مثل همین جمهوری فرانسه باشد)، که در آن خواست‌های دینی و فرهنگی این مردم، در رفتار و اندیشه فرمانروایان مد نظر قرار گیرد.

 و این مردم نشان داده‌اند هر حرکتی که این موارد را مورد خدشه قرار دهد را، نخواهند پذیرفت، اهدافی که اکثریت مطلق جناح‌های کشور از روشنفکر و عوام، تا دانشجو و طلبه، بازاری و کشاورز، راست و چپ و... در مورد آن هم‌نظر بودند و...،

اما پروژه خالص سازی، یکدست سازی و حرکت به سمت یک مفهوم «ناب» (که در نظر برخی، اندیشه خودشان ناب‌ترین مفهوم تلقی می‌شود)، هرگز از حرکت باز نایستاد، به طوری که حتی شرایط جنگِ سختی که با دو ابرقدرت اتمی جهان، یعنی امریکا و اسراییل نیز درگرفت، باعث نگردید که توپخانه تبلیغاتی این جریان، و دیگر سازوکارهای آن از شلیک و فعالیت باز ایستند، و همواره کسانی را در بین مردم ایران هدف گرفته، و آنها را "دیگری" تعریف کرده، و برای پیاده کردن آنان از قطار جامعه، و حتی فراری دادنشان به خارج از کشور، مشغول بوده و هستند، سیل مهاجرت ها نشانه بارزی از این وضعیت است.

روند حرکتی که امروز دامنگیر کشور شده، و بزرگترین اعتراضات، و بی وقفه‌ترین آن در خارج از کشور، جریان دارد و پیاده نظام و بدنه رهبری و دستگاه تبلیغاتی این حرکت اعتراضی، همان کسانی‌اند که به خارج از کشور فراری داده شدند، به طوری که اکثریت تهیه کنندگان خوراک تبلیغاتی و شاغل در رسانه‌های غیر قابل کنترل، و با سرمایه گذاری خارجی، از جمله رسانه‌هایی همچون ایران اینترنشنال، بی بی سی، من و تو و.... و بیشتر فعالین معترض در این صحنه، همان کسانی‌اند که عرصه را برای کار در کشور خود تنگ دیدند، و به دامن دیگران خزیدند.

با این حال، در این روند ویرانگر، هیچگونه قدرتی، حتی در بالاترین درجات سیاسی، از جمله روسای جمهور هم نتوانستند، وقفه ایجاد کنند، و این توپخانه را به خاموشی، هرچند موقت وادار کنند، از این رو مثلا انتقاد از شیوه تبلیغاتی صدا و سیما به نفع جریانات خاص سیاسیِ از این دست را، حتی در سخن تمام روسای جمهور کشور هم می‌توان دید، که در نتیجه این واکنش، حتی این بالاترین مقامات هم بیشتر مورد هدف این توپخانه قرار گرفتند، و چنان نابودگرانه عمل شد که زمینه را برای حرکات خیابانی علیه دولت‌های مستقر فراهم کردند،

نمونه بارز آن دولت دکتر حسن روحانی و وزیر خارجه آن دکتر محمد جواد ظریف هستند، که در دوره ریاست جمهوری خود، بنا به روند تعیین شده کشور، دو پروژه مهم را در کشور کلید زدند، یکی اصلاح قیمت انرژی، و دیگری مذاکره با شش قدرت تراز اول و برتر جهانی بود، که به قرارداد برجام منجر شد، که در هر دو مورد چنان مورد حمله قرار گرفتند، که عادی سازی اعدام مجریان و راهبران آن دو پروژه نیز، در فضای جامعه زمینه سازی شد و می‌شود و... حال آنکه این دو مامورانی از ناحیه مردم و یا حاکمیت بودند که در کسوت جایگاه انتخابی و یا انتصابی خود عمل کردند.

مقاله ایی که ترجمه آن می‌آید مکانیسم چنین حرکت تبلیغاتی خطرناکی را نشان می‌دهد،که راستگرایان در جهان علیه "دگر تعریف شدگان" به انجام می‌رسانند، موضوع این مقاله «دگرسازی» اقلیت مسلمان هند است، که هندوهای افراطی، تا حد نابودی و ریشه کن نمودن آنان از جامعه هند، برنامه دارند، حال آنکه مسلمانان هند با بیش از یک پنجم جمعیت یک و نیم میلیاردی هند، واقعیتی انکار ناپذیر در این کشورند و دوران حاکمیت مسلمانان آنقدر سازنده و موفق بود که هند را به ثروتمندترین کشور دنیا در زمان خود تبدیل کرد،

و چنان ثروت در هندِ ذیل حاکمیت مسلمانان موج می‌زد که طمع بریتانیای‌ها را برای غارت آن برانگیخت، آنگونه که مجبور شدند، طی یک پروژه دو سده‌ایی، از طریق تاسیس کمپانی هند شرقی، و سپس حاکمیت مستقیم، این ثروت عظیم را مورد هدف قرار داده، و چنان این کشور را از این ثروت جارو کردند، که هند به فقیرترین‌ها در جهان تبدیل شد، به طوریکه بعد از پیروزی انقلاب هند در سال1947 علیه سلطه بریتانیا، هندی‌ها چنان فقیر بودند که این کشور در زمره یک کشور و مردم اعانه بگیر، برای دهه‌ها در بین ملل فقیر جهان مطرح بود،

آنچه که در برخورد با اصلاح طلبان و... در چند دهه‌ی گذشته در کشور شاهد بودیم، نمونه بارز حرکتی خسارتبار، در همین وسعت بود، که اقلیتی موثر و تریبون‌دار، آنرا در ایران دنبال کرده، و تمام نیروها، بدنه و رهبری آن را خانه نشین، در حصر، و محدود و منهدم می‌خواستند و...

بله در روند حذفی یکدست ساز و خالص ساز، فعالان سیاسی ما هم دچار نوعی فاشیسم، و حرکت فاشیستی شده‌اند که تکثرگرایی و همه شمولی را بر نمی‌تابند، آنچنان که خداوند رنگارنگ آفرید و این تکثر را به رسمیت شناخت، و بدان بود و باش داد. ولی اینان نمی پذیرند تا همان کنسرت فراگیر آدم‌های جورواجوری که در روند انقلاب و پیروزی آن شرکت داشتند، در ادامه نیز حضور یابند و کار کشور را همه با هم، به سامان برند، و این همه اعتراض به وجود نیاید که طرف خارجی بر موج آن سوار شود و بیشرمانه به خود اجازه دهد که از پاکسازی تمدنی ایران سخن گوید، درست است که او بیشرم است، اما زمینه جری شدندش را کسانی در داخل، با همین سیاست‌های کثیف فراهم کردند.

بعد از این مقدمه دردناک و استخوان سوز، اما به مقاله بپردازم :

فاشیسم در هند

چرا فاشیسم هنوز میلیون‌ها نفر را در گوشه کنار جهان به خود جذب می‌کند [1]

فاشیسم در شمایل حسِ تعلق، احیاگری و امید از راه می‌رسد. این مقاله توضیح می‌دهد که فاشیسم چگونه عمل می‌کند و چرا همچنان برای میلیون‌ها نفر در سراسر جهان جذابیت دارد.

نوشته: دیپ شارما [2]

31 می 2026

جنبش‌های سیاسی راست افراطی در سراسر جهان دیگر در حاشیه اجتماع پنهان نمی‌شوند. آنها با صدایی بلندتر، از نظر رفتار انتخاباتی قوی‌تر، از نظر مالی قدرتمندتر و به طور فزاینده‌ای با زبان اقتدارگرایی راحت‌تر ظاهر می‌شوند.

در مجارستان، ویکتور اوربان شانزده سال را صرف تمرکز قدرت حول محور حزب خود و در عین حال تضعیف نهادهای مدنی کرد. در ترکیه، دستگیری روزنامه‌نگاران، دانشگاهیان و چهره‌های مخالف، پس از کودتای نافرجام سال ۲۰۱۶، بنیانِ مخالفت‌ها را در این کشور از بین برد. در ایالات متحده، دونالد ترامپ بارها مشروعیت انتخابات ۲۰۲۰ را به چالش کشید، و به بحران سیاسی که، در حمله ۶ ژانویه به ساختمان کنگره امریکا به اوج خود رسید، دامن زد.

الگوهای رفتاری پوپولیسم اقتدارگرا در هند هم در حال ظهور است، جایی که سیاست ملی‌گرای هندو از حاشیه سیاست بیرون آمده و به قدرت رسیده است - نهادهای عمومی را به سلاح‌هایی برای ساکت کردن مخالفان و اپوزیسیون تبدیل کرده، و دستگاه دولتی، رسانه‌ها و حتی سینما را به تصرف خود درآورده است. اما فاشیسم در هند را باید در چارچوب مرزهای هند، شناخت.

از سال ۲۰۱۴، جریان اصلی خبری هند به طور فزاینده‌ای به بازجویی‌های دادگاه‌های ایدئولوژیک شباهت پیدا کرده است. تبلیغات جناح راست، و ویدیوهایی از کشتار توسط دسته‎های اوباشِ [3] آنان، مانند هدایا و غنائم جنگی در گروه‌های پلتفرم واتس‌اپ [4] دست به دست می‌شوند. شعارهای سیاسی حول محور تحقیر و پاکسازی ملی (از دیگران) ساخته و فریاد زده می‌شوند. اکوسیستم‌های اخبار جعلی آنلاین (لشکر سایبری تشکل‌های هندوی افراطی)، هر روز بی‌وقفه پارانویا، شکایت و سوءظن را به میلیون‌ها هندی القا می‌کنند.

نگران‌کننده‌تر این است که چقدر همه این مسایل غیر عادی، عادی و روزمره شده است. اینجاست که باید ایستاد و از خود پرسید:

چرا میلیون‌ها نفر از مردم عادی هنوز تحت تأثیر جنبش‌های فاشیستی قرار می‌گیرند - مدت‌ها پس از آنکه تاریخ ثابت کرد که آنها به (کدام نا)کجا (آباد)ختم می‌شوند؟

بخشی از پاسخ این پرسش در نکته‌ایی نهفته است که مورخ، جورج موسه [5] با روشنی چشمگیری آن را درک و بیان کرده است. فاشیسم به دلیل بدیع و اصیل [6] بودنش موفق نشد. فاشیسم به این دلیل موفق شد که مستقیماً به خلاء عاطفی موجود در جامعه اشاره می‌کند. فاشیسم از امیدها، ترس‌ها، آرزوها، تعصبات، نفرت و خیال‌پردازی‌های آرمان‌شهری موجود در جامعه خود بهره برده، و آنها را در یک جنبش سیاسی قدرتمند گردهم آورد. [7]

به عبارت دیگر، فاشیسم چیزهای بسیار ناچیزی را ارائه می‌دهد که اصیل باشند.

 

 هواداران ترامپ در یک تجمع سیاسی در ایالات متحده پلاکاردهایی با شعار «آمریکا را دوباره عالی کنیم» در دست دارند.

امید: نوید تجدید حیات ملی

در فاز نخست، جنبش فاشیستی خود را به عنوان یک نیروی ویرانگر معرفی نمی‌کند. آنان خود را به عنوان یک نیرویی امیدآفرین بروز می‌دهند. نازیسم در درون یک جامعه تحقیر شده، بعد از یک شکست نظامی، که به لحاظ اقتصادی فروریزی کرده بود، دچار ناآرامی‌های سیاسی شده، غرور ملی آلمان‌ها جریحه دار بود، بعد از جنگ جهانی اول، در جمهوری وایمار آلمان [8] زاده شد. هیتلر میلیون‌ها آلمانی را در ابتدا با شعار دیکتاتوری و یا تسویه نژادی به خود جلب نکرد، بلکه آنان را با نوید بازسازی و اصلاح سریع به خود جذب کرد.

آلمانی که او از آن سخن می‌گفت، از بزرگی و عظمت خود افتاده بود، ملتی که ضعیف شده بود، به آن خیانت شده بود، آلوده و تحقیر شده بود، به ویژه از ناحیه جناج چپ؛ که در چنین شرایطی تنها یک حرکت ملی متحد می‌توانست قدرت آنرا بازیابی کند. همان قول و تعهد عاطفی که اکنون، در مرکز سیاست اقتدارگرایان امروز نیز به همان صورت زمان هیتلر قرار دارد و بیان می‌شود.

جنبش‌های فاشیستی و رهبران پوپولیست آن، همگی با زبان تجدید حیات سخن می‌گویند، پیش از آنکه از زبان شمولیت همه در این فرایند سخن بگویند. آنها قول می‌دهند که عظمت از دست رفته را باز گردانند، آلام جریحه دار شده تمدنی را ترمیم کنند، و ملت را به هویت "درست" [9] خود باز گردانند.

این گویش و گفتار احساسیِ نزدیک به درون بدنه جامعه، به صورت آشکاری در هند هم دیده می‌شود. زبان ملیگرایی هندو به صورت ثابتی از ایده بازسازی تمدنی هند سخن می‌گوید. از تمدن افتخارآمیز هندو که روزی توسط فرمانروایی مسلمان [10] ، قانون اساسی سکولار [11]، مخالفان [12]، اقلیت‌ها [13]، لیبرال‌ها [14] و یا خیانت تاریخی تضعیف شده است.

معبد رام که بر ویرانه مسجد ویران‌شده بابری در آیودیا (فیض آباد) ساخته شده است، شاید یکی از بارزترین نمونه‌های این منطق باشد. گاردین گزارش داد که (نارندرا) مودی (نخست وزیر هند) این رویداد را به عنوان تحقق «رویایی که بسیاری سال‌ها در سر می‌پروراندند» توصیف کرد. در اندیشه هندوتوا (ملیگرایی هندو)، ساخت معبد نمایانگر تصحیح نمادین تحقیر تاریخی بود - بازیابی تمدنی که سرانجام جایگاه شایسته خود را بازپس می‌گیرد.

ترس: جستجو برای دشمنان درونی

اگر امید مردم را به سوی جنبش‌های فاشیستی می‌کشاند و جلب می‌کند، ترس به آنان می‌آموزد که چه کسی را باید سرزنش کنند. سیاست‌های فاشیستی به متقاعد سازی اجتماعی مشغول است که به جامعه تلقین کند که زوال آنها ناشی از «توطئه‌های بیگانگان» است که از درون عمل می‌کنند:

  • اقلیت‌ها و مهاجران (دیگران)
  • مخالفان و روشنفکران (غرغروها، همانگونه که گوبلز آنها را می‌نامید)
  • روزنامه‌نگاران منتقد و «ضد‌ملی‌ها» (دشمنان داخلی)

این ساده‌سازی‌ها، از نظر سیاسی ویرانگر است چراکه موضوعات پیچیده و پر از جنبه‌های مختلف را، به توضیحی ساده منتقل می‌کند که بی‌حس‌کنندگی را برای جامعه در خود دارد. آلمان نازی این مکانیسم را از طریق به تصویر کشیدن سیستماتیک یهودیان به عنوان عناصری فاسد، خائن و خطرناک برای بدنه ملت، در جامعه آلمان در نظر گرفت. نکته‌ایی که صرفاً در آن تبعیض نبود، بلکه یک شرطی‌سازی عاطفی بلندمدت نیز در آن قرار داشت.

باید به مردم آموزش داده می‌شد - به آرامی و مکرر - که کل یک گروه را با خودِ خطر مرتبط بدانند. مانند هند امروز، شهروندان مسلمان روزانه از طریق یک کمپین هماهنگ اطلاعات نادرست در مورد نفوذ، تهدیدات جمعیتی، ناسازگاری تمدنی و نظریه‌های توطئه مانند جهاد عشقی، اسکان غیرقانونی، تروریسم، در معرض قضاوت قرار می‌گیرند و اغلب از آنها خواسته می‌شود که وفاداری خود را به هندوهای اکثریت‌گرا، آنطور که هندوها میل دارند ثابت کنند.

آنها فضایی ایجاد می‌کنند که، در آن کل گروه‌ها (ی اقلیت، مخالف، دگر اندیش و...) از نظر فرهنگی در درون ملت خود مورد سوءظن قرار می‌گیرند. ما به نقطه‌ای رسیده‌ایم که دیگر "شهروندی" برای هندی بودن کافی نیست - سوالی که در مقاله قبلی‌ام بررسی کرده‌ام، «زمانی که شهروند بودن دیگر کافی نیست».

 

 سودهیر چودری، مجری برنامه پربیننده Zee News، نشان می‌دهد که چگونه رسانه‌های جمعی به طور سیستماتیک «دشمن درونی» را می‌سازند. چودری از یک فلوچارت پیچیده برای تقسیم زندگی روزمره مسلمانان به دسته‌های افراط‌گرایی استفاده کرد و نظریه‌های توطئه حاشیه‌ای را، به آگاهی ملی جریان اصلی تبدیل کرد. (گرافیک اصلی هندی با استفاده از هوش مصنوعی برای خوانندگان جهانی به انگلیسی ترجمه شده است.)

اشتیاق: میل به تعلق داشتن

هانا آرنت هشدار داد که احساس تنهایی یکی از شرایط اساسی است که جوامع را برای چیرگی جنبش‌های تمامیت‌خواه و رژیم‌های اقتدارگرا آماده می‌کند. او نوشت: «آنچه مردم را برای سلطه تمامیت‌خواه آماده می‌کند این است که تنهایی به یک تجربه روزمره تبدیل شده است.» [15]

جنبش‌های فاشیستی این خلأ عاطفی و غریزی را درک می‌کنند و در مقابل حس تعلق را به جامعه خود ارائه می‌دهند. نه تعلق دموکراتیکی که حول همزیستی و کثرت‌گرایی بنا شده باشد، بلکه ادغام عاطفی در ملت، در اکثریت، در جنبش و در رهبر.

در چنین شرایطی فرد منزوی ناگهان احساس می‌کند که بخشی از چیزی بزرگتر، ابدی و از نظر تاریخی مهم شده است. اینجاست که شرایطی مانند بیکاری، خشونت خیابانی و سیاستمداران بی‌وجدان، و چنین واقعیت‌های تلخی بعنوان هزینه‌ای در نظر گرفته می‌شود که یک ملت برای «عظمت» خود باید بپردازد، و این شرایطی است که باید تحمل شود!

چنین مردمی با هم راهپیمایی می‌کنند. با هم شعار می‌دهند. با هم شعارها را تکرار می‌کنند. با هم نمادها را به تن می‌کنند. و اینچنین است که جنبش فاشیستی اضطراب‌های خصوصی را به حایشه رانده، آنرا به یک هویت جمعی تبدیل می‌کند.

در هند، این اشتیاق برای هویت جمعی، اغلب به شکل احیای تمدن باستانی که دچار وقفه، تحقیر و فراموشی شده بود، خود را نشان می‌دهد. تهاجمات خارجی، حکومت استعماری و دهه‌ها شکست سیاسی، فصل‌هایی از روایت بزرگ‌تر از افول شکوه آن می‌شوند. به نسل فعلی و سربازان پیاده هندوتوا (ملیگرایان افراطی هندو) گفته می‌شود که آنها یک مأموریت تاریخی را به ارث برده‌اند: تکمیل کار ناتمام احیای ملی.

 

 نقشه‌ای به رنگ زعفران از بهارات کبیر (هندوستان بزرگ، شکست‌ناپذیر)، که توسط یکی از رهبران هندوتوا به اشتراک گذاشته شده است. زعفران همچنین رنگ جنبش هندوتوا در هند است. متن این نقشه چنین است: «زمانی، (هند) چنین بود، و این عزم راسخ است - که آن را دوباره به آن شکل بازگردانیم!!» که یادآور یک مضمون تکراری در سیاست هندوتوا است: احیای عظمت تمدنی از دست رفته. [16]

وعده تعلق اغواکننده است زیرا زندگی عادی را به هدفی تاریخی تبدیل می‌کند. در یک جنبش فاشیستی، فارغ‌التحصیل بیکار دیگر فقط برای یافتن کار تلاش نمی‌کند - او در بیداری تمدنی ملت شرکت می‌کند. و بدین وسیله فرد در جامعه فاشیستی، بلافاصله از بار بی‌اهمیتی رها می‌شود.

و نارضایتی‌/اعتراض‌ها و سختی‌های فردی در داستان بزرگ‌تری درباره سرنوشت ملت حل شده و نادیده گرفته می‌شوند. به همین دلیل است که جنبش‌های احیای ملی اغلب چنین وفاداری شدیدی را در بین طرفداران خود دارد. رهبران جنبش‌های اقتدارگرا به توده‌های همراه خود می‌گویند که اجدادشان شکوهمند بوده‌اند، فرهنگشان در معرض تهدید است، ملت‌شان از جایگاه شایسته خود در تاریخ محروم شده است - و آنها برای بازگرداندن آن، برگزیده و مبعوث شده‌اند.

تبدیل پیشداوری و تعصب‌ها به تنفر

جنبش‌های فاشیستی اغلب با نفرت آغاز نمی‌شوند - این جنبش‌ها تعصبات، ترس‌های نیمه‌شکل‌گرفته و کینه‌ها را می‌گیرند و آنها را به فضای لفاظی‌های سیاسی می‌کشانند، و به آنها مشروعیت، زبان و هدف سیاسی می‌دهند.

جورج موسه مشاهده کرد که جنبش‌های فاشیستی به شدت از اسطوره‌ها، تعصبات، ناسیونالیسم رمانتیک و خیال‌پردازی‌های به ارث رسیده از اروپای قرن نوزدهم بهره برده‌اند. آنها این باورها را از هیچ نیافریده‌اند، آنها را جمع‌آوری کرده‌اند، در تبلیغات سازماندهی کرده‌، و در زندگی مشترک سیاسی ادغام کرده‌اند.

تعصب وقتی در تلویزیون تکرار می‌شود، توسط سیاستمداران تأیید می‌شود، در رسانه‌های اجتماعی پخش می‌شود و توسط چهره‌های فرهنگی یک جامعه تکرار می‌شود، دیگر شرم‌آور نیست. در آن مرحله، جمعیت طرد شده توسط جنبش فاشیستی دیگر صرفاً منفور نیستند؛ بلکه به عنوان مشکل در نظر گرفته می‌شوند. وفاداری آنها زیر سوال می‌رود، حضورشان زیر سوال می‌رود، و تعلق آنها مشروط می‌شود.

در هند، این تغییر را می‌توان در زبان روزمره مردم شنید. اصطلاحات تحقیرآمیزی مانند «نفوذی»، «تروریست» و «جهادی» اکنون به راحتی در تجمعات سیاسی، مناظرات تلویزیونی، تزریق‌های رسانه‌های اجتماعی و مکالمات روزمره مردم عادی به کار می‌روند. با تکرارِ کافیِ این موارد، دیگر مانند تهمت به نظر نمی‌رسند و بلکه به توصیف تبدیل می‌شوند.

تعصب به خودی خود ناپایدار است. باید تیزتر شود، پر تکرارتر شود و از نظر احساسی تحریک شود. تبلیغات مدرن این کار را با کارایی بی‌رحمانه‌ای انجام می‌دهد. از طریق استودیوهای تلویزیونی، گروه‌های واتس‌اپ، تزریق‌های الگوریتمی و پیام‌رسانی هماهنگ سازی شده گروهای هماهنگ سایبری، بی‌وقفه عمل می‌کنند و سوءظن را در افکار روزمره تک تک مردم، نسبت به سوژه‌های خود جای می‌دهند.

این منطق چیز جدیدی نیست. رژیم نازی آن را به کمال رساند: یهودیان صرفاً به عنوان مخالف به تصویر کشیده نمی‌شدند، تفکر و تبلیغات نازی آنها را به عنوان آلوده‌کننده‌ معرفی می‌کرد - چیزی که ملت را از درون فاسد می‌کرد. هدف فقط خصومت نبود، بلکه غیرانسانی‌سازی سوژه‌ها نیز مد نظر بود (تا بتوان هر کار حیوانی را بر آنان انجام داد).

امروزه، این سازوکارها با ابزارهای پیچیده‌تری به کار گرفته می‌شوند. در هند، هویت مسلمان از طریق تهمت، تهدید و به عنوان یک "مشکل" مطرح می‌شود. جزئیات ممکن است تغییر کند، اما نتیجه آن سوءظن مداوم و طرد مسلمانان از زندگی عمومی هندیان است.

با گذشت زمان، تکرار کار خودش را می‌کند. تعصب کم‌کم تبدیل به هوشیاری می‌شود. و وقتی این دگرگونی کامل شد، نفرت دیگر خود را نفرت نمی‌نامد. خود را میهن‌پرستی می‌نامد.

 

گزارشی از بی‌بی‌سی، که واقعیت در حال تغییر برای مسلمانان در هند را برجسته می‌کند. نشان میدهد که چگونه وعده یک هویت ملی خالص شده، به طور سیستماتیک جوامع هدف (مثلا مسلمانان در هند) را به حاشیه زندگی عمومی سوق می‌دهد.

آرمان‌شهر: خیال یک جامعه پاک

هر جنبش فاشیستی در نهایت نوید نوعی آینده پاک‌شده را می‌دهد: یک ملت احیا شده، مردمی متحد شده، جامعه‌ای که سرانجام پاکسازی شده، عاری از فساد، و با دشمنان داخلی که همگی ناپدید شده‌اند.

سیاست فاشیستی شیفته‌ی گذشته‌های اسطوره‌ای است و در هسته‌ی خود، فاشیسم شرایط خیالی از جامعه خالص سازی شده ارائه می‌دهد. برای مثال، آلمان نازی، خلوص نژادی، خون، خاک، مردانگی قهرمانانه و خیال‌پردازی درباره‌ی یک جامعه‌ی ملی ارگانیکِ عاری از آلودگی توسط بیگانگان را رمانتیک‌وار جلوه می‌داد. دموکراسی، کثرت‌گرایی، اختلاف نظر و تنوع، نه به عنوان نقاط قوت، بلکه به عنوان نشانه‌های زوال تمدن و حتی ضعف آن به تصویر کشیده می‌شدند.

در هند، تصور ملگیرایی "هندوتوا" به صورت فزاینده ایی بر رویای تمدن یکپارچه فرهنگی هندو دور می‌زند، ملتی که از تناقض‌های درونی پاک شده، همواره تحت سلطه اکثریت است، و از دغدغه‌های ناشی از تکثرگرایی و حتی خودِ سکولاریسم هم رهایی یافته است. ملتی بدون مسلمانان؛ بدون روشنفکران مخالف؛ بدون معارض ایدئولوژیک؛ و عاری از اصطکاک‌های فکری و اخلاقی زائیده دموکراسی.

آرمان‌شهرِ یک جنبش فاشیستی، آینده‌ای برای رسیدن نیست، بلکه سکوتی است که از عدم آنچه و آنانی است که حذف شده‌اند، ناشی می‌شود.

فاشیسم نه تنها عدم ترس و تنفر، بلکه یک آینده متعالی را نیز به هواداران خود پیشفروش می‌کند،

  

[1] - https://fascisminindia.substack.com/p/why-fascism-still-attracts-millions

[2] - Deep Sharma دیپ شارما نویسنده و محقق ساکن بریتانیا است که آثارش به بررسی فاشیسم، ناسیونالیسم، تبلیغات و زوال دموکراسی در هند معاصر می‌پردازد. او با بهره‌گیری از تاریخ سیاسی، مطالعات فاشیسم و ​​مقایسه تاریخی، چگونگی تطبیق ایده‌های اقتدارگرایانه با جوامع دموکراتیک مدرن را بررسی می‌کند. او کتاب «فاشیسم زیرلایه در هند» را می‌نویسد.

[3] - mob-lynching

[4] - WhatsApp

[5] - George Mosse «جورج» لاخمان موسه (۲۰ سپتامبر ۱۹۱۸ - ۲۲ ژانویه ۱۹۹۹) مورخ اجتماعی و فرهنگی یهودی-آمریکایی متولد آلمان بود که از دوران نازی‌ها مهاجرت کرد.

[6] - original

[7] - George Mosse, The Fascist Revolution: Toward a General Theory of Fascism. Madison: University of Wisconsin Press, 1999.

[8] - Weimar Republic

[9] - true

[10] - Muslim rule

[11] - constitutional secularism

[12] - dissenters

[13] - minorities

[14] - liberals

[15] - Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism. New York: Schocken Books, 1951.

35 Likes∙

[16] - تاکنون هرچه از این نقشه های توسعه طلبانه، که توسط هندوئیسم ملیگرا منتشر شده بود را که دیده بودم، تنها متجاوز به بخشی از سرزمین‌های میراث تمدن ایران بزرگ و فرهنگی از جمله افغانستان و... بود، اما این نقشه جدید حتی خاک ایران کنونی را هم ضمیمه "بهارات بزرگ" کرده، حال آنکه تمدن ایران پا به پای تمدن هند پیش رفته و ایران کنونی تنها بخشی از ایران تمدنی بزرگ است، که متاسفانه این نیز به خاک و محدوده مورد ادعای هندوئیسم افراطی ملیگرا ملحق شده است، و این نشان می دهد که ملیگرایی هندوئیسم به سمت توسعه طلبی فزاینده ایی پیش می‌رود که چنانچه افسانه های دینی خود را مد نظر برای تعیین حدود حکومتی خود قرار دهد، کل جهان در سیطره هندوئیسم باید باشد، چرا که جهان بینی این فرهنگ و این آئین، یک جهان بینی جهانشمول و شامل تمام بشریت و موجودات و خلقت ماورایی زمینی هم هست، و این زنگ خطری نه تنها برای ایران و بلکه برای کل جهان خواهد بود، که چنانچه اینان فرصت یابند، توسعه طلبی خود را تنها شامل سرزمین های قبل از استقلال هند نخواهد کرد، بلکه بسیاری از سرزمین‌های همسایگان را نیز در تیرس توسعه خود دارند

خیزش اعتراضی و خونین دیماه 1404 [1] از چند جهت با خیزش‌های پیشین ناهمسان بود، یکی از این دیگرگونی‌ها، در راهبری و رهبری آن خود را نشان می‌دهد، دیگری، ژرفا گرفتن خواست دگرگونی‌خواهی، و البته کشتار اسفناک و هولناکی که در این خیزش صورت گرفت، که بیسابقه، خیره کننده، و تکان دهنده بود و...

بعد آغاز اعتراض خودجوش بازاریان در تهران و در برخی دیگر از شهرها، که باز می‌رفت همچون خیزش "زن زندگی آزادی"، و خیزش آبان 1398، و اعتراضات دیماه 1396 این نیز بدون راهبر و رهبر بماند، اما این نشد، و در کمترین زمان ممکن، با استفاده از پلتفرم آماده، پا به کار، و البته پرنفوذ تلویزیون 24 ساعته‌ی "ایران اینترنشنال" و...، رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، در نبود رهبری و کنش موثر کانون‌های اجتماعی و با نفوذ و البته معترضِ داخل، که پیش از این راهبری چنین خیزش‌های اعتراضی را، بر عهده می‌گرفتند، و اکنون مدت‌ها بود که از مداخله در روند چنین خیزش‌هایی پا پس کشیده‌ بودند، وارد میدان شد.

او سعی کرد، شعار "رضاشاه روحت شاد" که در خیزش‌های سابق، گاهی شنیده می‌شد، و هرچه گذشت توسعه یافت را، پایه استدلال و کار خود قرار داده، و آنرا نشانه تمایل ایرانیان به پادشاهی‌خواهی تلقی، و وارد گود راهبری و رهبری اعتراضات شود، مردم معترضی که خواست‌های بر زمین مانده بسیار زیادی داشته و دارند، خواست‌هایی که حاکمیت‌ها (از جمله حاکمیت پدرش) از پاسخگویی به آن مدت‌هاست که طفره رفته و می‌روند، و اینچنین بود که بازمانده سیستم پادشاهی گذشته، سعی کرد خلا رهبری این جنبش‌ اجتماعی – اعتراضی بزرگ و جدید را پرکند،

سلطنت طلبان، پادشاهی‌خواهان و... همواره یک نیروی بالقوه در ارکان اعتراضی کشور پس از پیروزی انقلاب بوده‌اند، و برچسب "شاهدوست" و یا "شاهدوستی" واژه‌ای پرکاربرد در پهنه انقلابزده بعد از 57، و بلافاصله بعد از پیروزی بود، برچسبی که کافی بود بر فردی سوار شود، تا او را در جامعه خود منزوی، و یا سیبل حمله دیگران گرداند، این واژه بعدها عنوان سیاسی به خود گرفت، و به "سلطنت طلب" تغییر نام یافت.

 اما باید گفت که بیشترین این نحله از ایرانیان در میان جمعیت مهاجرانی بود که بعد از پیروزی انقلاب، فضای خارج از کشور را برای زندگی خود مناسب دیده، و فضای داخل را برای ماندن ناجور یافتند، و ایرانیانی از این دست، نخستین گروه از ایرانیانی بودند که زندگی در دیار بیگانه را خودخواسته و اکثرا ناخواسته، بر زندگی در همبودگاه انقلابی جدید، برتر دیدند، [2] که بعدها گروه‌های زیاد دیگری نیز به آنها پیوستند، و سیل مهاجران هر سال افزایش یافت، و اکنون گروه پرشماری از ایرانیان دیاسپورای خارج نشین را شاهدیم، که وزنه بزرگی از ایرانیان، و به ویژه معترضین را تشکیل می‌دهند، و ایران در میان ملت‌های مهاجرفرست، جایگاه بالایی را به خود اختصاص داده است.

یکی از دلایل بزرگ این اندازه از مهاجرت، انسداد سیاسی است که مراکز قدرت، و نهادهایی همچون شورای نگهبان و...، در مسیر توان انتخاب و ایجاد تغییر و تحول، به ایرانیان تحمیل کردند، که گروه‌های‌ گوناگونِ ایرانیان داخل کشور نتوانستند راه برون رفتی از این سدهای ویرانگرِ توان و انسجام ملی، بیابند، لذا ناامیدی ایجاد شده، باعث رواج مهاجرت و شعارهای اعتراضی از این دست (رضاشاه روحت شاد)، در ده سال و اندی گذشته گشت، و راه کنشگری پادشاهی‌خواهان را در داخل ایران باز، و هرچه گذشت، بازتر کرد، آنگاه که جریانات داخل ایران، منفعل و تا حدودی ناامید از ایجاد تغییر، مرگ تدریجی خود را به نظاره نشستند.

حال آنکه، پیش از این، رهبری نارضایان بر ضد حاکمیت مطلقه طبقه روحانیت بر ارکان قدرت در کشور و...، در خیزش‌های بعد از پیروزی انقلاب را، در آغاز گروه‌هایی انقلابی بر دوش می‌کشیدند، که همگام با روحانیت، علیه رژیم پادشاهی گذشته نبرد کرده بودند، و در روند و فرایند پیروزی انقلاب57 دست داشتند، و خود زمینه ساز پیروزی این انقلاب بودند، اما بعد از پیروزی از گردونه و سازوکار انقلابی بیرون انداخته شده، پاکسازی شده، و یا به اعتراض بیرون ماندند و...

 گروه‌های ملیگرا، چپگرا، مجاهدین خلق، گروه‌های مذهبی ناهمساز با رویکرد دینی حاکم شده پس از پیروز انقلاب، طیف اسلام سنتی، که در مقابل اندیشه اسلام انقلابی قرار می‌گرفت و...، و همچنین گروه‌های اجتماعی که بر ضد تحمیل احکام شریعت اسلام، بر تمامی مردم ایران مبارزه می‌کردند، و فراگیری اجرای این دستورات بر همه را، مخالف خواست خود دیده، و رعایت دستوری احکام دینی را بر نمی‌تافتند، و رعایت دستورات دینی را امری درونی و "تقلیدی" دانسته، که تنها بر "مقلدان" روحانیت، و معتقدین بدان، نافذ می‌دانستند، و یا کسانی که اجرای آن را بر پایه نیرویی از درونِ هر انسانِ انتخابگر و... واجب می‌دانستند، و خود و غیر معتقدان و مقلدان به دستگاه دین را، از چنین اجباری به دور می‌دیدند و...،

از این رو، بر این تحمیل شوریدند، که خیزش مبارزه با "حجاب اجباری" و بحث اجرای احکامی همچون قصاص، که در "لایحه قصاص" آمده بود از جمله مواردی بودند، که واکنش کنشگران صحنه اجتماع ایرانیان را برانگیخت، و در آن روزها، ماها و سال‌های نخستین پس از پیروزی انقلاب، بخشی از مردم ایران، به شعارهای خیابانی همچون "یا روسری، یا توسری" و... واکنش منفی نشان دادند،

و رودرویی با چنین اجبار و تحمیلی را آغاز کردند، که روند این خیزش، به رغم عدم نتیجه، پایان نیافت، و تاکنون نیز ادامه دارد، و امروزه یکی از بزرگترین خیزش‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که هموزن، و یا بلکه بزرگتر از خیزش کم نظیر "جنبش سبز" در سال 1388 بود، یعنی خیزش بزرگ و خونین "زن، زندگی، آزادی" بر اینگونه موارد همچنان پای می‌فشارد، و آنرا پیگیری می‌کند، خیزشی پویا و زنده که به موازات خیزش‌های دیگر، و مستقل از آنان، همچنان در ایران نمود و کنش خود را دارد.

اما آنچه روشن است جنبش اصلاحات، بزرگترین، دیرپاترین، سازمان یافته‌ترین و فراگیرترین خیزش ملی ایرانیان در دهه‌های 1370 و 1380 و بلکه 1390 بوده است، که باتجربه ترین، و پیگیرگترین خیزش‌های اجتماعی و سیاسی آن دهه‌ها را رهبری و راهبری کرده، اما بخش بزرگی از کنش این جنبش، که به "توسعه سیاسی" به عنوان پایه حل تمام مسایل بازمانده میان حاکمیت‌ها و مردم ایران، از مشروطه تا کنون را می‌نگریست، و اصلاح ساختار سیاسی در کشور، و فعال نمودن بخش‌های بر زمین مانده از قانون اساسی، که بیشتر این بند‌ها تضمین کننده حقوق، عدالت و آزادی‌های شهروندان، برابری در مقابل قانون، و زنده کردن حقوق شهروندی را پی گرفته، و دنبال کرد، و هنوز هم می‌کند،

که از جمله مهمترین آن، یعنی حق حاکمیت مردم، که در روح این قانون نهفته است را، از راه کنش انتخاباتی پی گرفتند، اما به واسطه انسداد سخت و بتنی سیاسی، بسیاری از شعارها و اهداف این جنبش بر زمین ماند، هرچند کلاس آگاهی سازی این جنبش، سطح آگاهی عمومی را بسیار بالا برد، و در نبود احزاب، کادرسازی فرهنگی و سیاسی کرد و... اما مقاومت سرسختانه مراکز قدرت انتصابی حاکمیت، راه را بر هرگونه کنشگری موثر این بخش چند ده میلیونی فعال از ایرانیان انقلابی و غیر انقلابی، که یک جبهه بزرگ، در داخل و خارج کشور را گردهم آورده بودند را بست.

 و تا بدآنجا پیش رفت که حضور اصلاح طلبان در کنشگری سیاسی، در دید مردم ایران، چنان بی خاصیت به نظر آمد، که آنرا گاهی تنها برای "فرار از بدتر به بد" و یا سوپاپ تخلیه بار اعتراضی مردمی از سوی حاکمیت و... و دستمایه اهل قدرت برای تخلیه روانی مردم می‌دیدند، تا انقلابی مجدد شکل نگیرد و... و همین شرایط را تا آنجا پیش بردند که، مردم با شعار "اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا"، دست رد به سینه همه، و از جمله جبهه اصلاحات زدند، و دوری مردم ایران از این بدنه قدرتمند اجتماعی نیز آغاز گردید.

و اینچنین بود شکاف بین این بدنه کنشگر فعال، با مردم کف خیابان، چنان گسترش یافت، که به نوعی می‌توان گفت خیزش‌های سیاسی، فرهنگی - اجتماعی و اقتصادی اواخر دهه 1390، بدون حضور و راهبری و رهبری این بنیاد پر نفوذ اجتماعی، یعنی اصلاح طلبان پیش رفتند، و ایرانیان تنها در کنشگری‌های نیم بند انتخاباتی خود، آنهم به صورت بسیار ضعیف‌تر شده، از اصلاح طلبان سود جستند و آنانرا همراهی می‌کردند، و در غیر از موارد انتخاباتی، پیگیری پروژه دیگری، از وجوه خواست‌های خود را، با اصلاح طلبان مشترک نبودند، و بدون آنان کار خود را پیگیری کردند.

همین نبود، و البته ناامیدی، و در نتیجه کناره‌گیری نسبی اصلاح طلبان از روند کشور، که پتانسیل قدرتمند آنان، پیش از این در یک پروژه بزرگِ سرکوب و محدود سازی، قدم به قدم، توسط مراکز قدرت خنثی گردیده بود، راه را برای شعارهای رادیکال، و عبور از جریانات با نفوذ اجتماعی ایرانیان داخل، از این دست را باز کرد، و کنشگران داخل و خارج را به سوی جریانات دیگری از جمله بخش پادشاهی‌خواه و... سوق داد، تا آنان در نبود و ناکامی "اصلاحات"، به سوی براندازی، و با شعار "پهلوی برمی‌گرده" ، خواست‌های برزمین مانده خود را پیگیری کنند.

این شاید بزرگترین اشتباه قدرت در ج.ا.ایران بود که هیچگاه تن به اصلاحات نداد، و هرچه در توان انقلابی، ملی و دینی داشت را صرف کرد، تا اصلاحات و اصلاح طلبان را، در کل اشکال و شعارها، ناکام و شکست خورده جلوی چشم مردم ایران قرار دهد، چه در دهه 1360 ، که دست ردِ بزرگی به سینه بسیاری از همسنگران دوره مبارزه خود زد، کسانیکه او را در مبارزه با سلسله پهلوی همراهی کرده بودند، و آنان را تار و مار کرد، و چه در دهه‌های بعدی، که کاری با اصلاحات و اصلاح طلبی کرد و...، که اصلاح طلبان سکه روی یخ شوند.

و اکنون بعد از خیزش‌های دهه 60، که خیزشگران آن، به واقع از فرزندان پاکباز، پا به رکاب، نخبگان سیاسی، مبارزاتی و... همراه انقلاب، و البته دگراندیشِ این مردم بودند، که با برچسبِ خطرناک "برانداز" مواجه‌شان کرد، تا شامل حکم فقهی "محاربه" گردند، برچسبی که در سیستم اندیشه حاکم بر مراجع قضاوت انقلابی، به راحتی مرگ را برای متهمان آن به ارمغان می‌آورد، و سلب حق حیات، بعنوان بنیادین‌ترین حقوق انسانی، را در پی داشت، و با این برچسب، تنبیه و سرکوب آنان را واجب، و آسان می‌کرد.

اکنون باز بدنه قدرت در نظام ج.ا.ایران بعد چند دهه مبارزه با خیزش میانه‌رو و پرشمار اصلاح طلب، و خنثی کردن و فارغ شدن از آن پتانسیل کارساز و سازنده، به ناگاه در هنگامه جنگ با اسراییل و امریکا، وارد رویارویی دوباره با کنشگرانی شده است که با همان عنوان "برانداز" دسته بندی می‌شوند، و اینکه خدای دهه 60 زنده است، که در صدور و اجرای حکم شرعی آنان، از خود تعللی به خرج نداده، و مرگ این همه انسان، نه مایه شرم، و نه مایه نکوهش و... در نظرشان آید، چرا که در چنین اندیشه‌ایی، جاری شدن "حکم خدا" مایه رستگاری برای معتقدان بدان خواهد بود و...،

اما اگر از تئوری‌پردازی‌های فقهی از این دست در روند دردناک کنونی که خارج شویم، واقعیت سیاسی صحنه این است که بدنه قدرت در ج.ا.ایران با تن ندادن به اصلاحاتی که مردم انتظار و درخواست آن را داشتند، اکنون دوباره گرفتار خیل زیادی از مردم ایران شده است، که به نوعی از خیزش 57 توبه کرده، و کوس بازگشت زده‌اند، و با یک خیزش براندازانه بزرگ، بازگشته‌اند، و یا فرار به یک سیستم اندیشه و ساختار جدید را جستجو می‌کنند، که برونداد این خیزش بسیار دردناک و غم انگیز است،

هزاران کشته، در تنها چند روز (18 و 19 دیماه 1404)، لکه ننگی بر دامان بزرگان ایران در این عصر خواهد بود، که مساعی آنان باعث نگردید، تا خواست مردمی که حتی در اندیشه دینی، آنقدر عزیزند که امامت بالقوه یک امام را، بالفعل می‌کنند، آنقدر بر زمین ماند که مجبور شوند برای پیگیری درخواست خود، تن به این مقدار خون، و حتی کمک خواستن از خارجی دهند، تا به خواستی از خواست‌های خود دست یابند، آیندگان از این نظر، این دوره را دوره انحطاط طبقه سیاستمداران و نخبگان ایرانی خواهند شمرد، چرا که در بی سیاستی و نافرزانگی آنان، مردم ایران مجبور شدند که با این مقدار هزینه‌های جانی و حیثیتی در دنیا مواجه شوند، تا بعد انقلاب‌های پرتعداد 160 ساله گذشته، باز از چنین انسدادی، با یک انقلاب عبور کنند، چنین انسدادی محکوم الی الابد تاریخ خواهد بود، که نه آبرویی برای ایران، و نه آبرویی برای فرزانگی آن گذاشت.

کشتار و غارت جان‌های پرشمار در دیماه 1404، لکه ننگی بر دامن اندیشمندان، کنشگران، مردان سیاست، اخلاق، دین، و به ویژه تصمیم سازانی خواهد بود، که مدعی‌اند درونمایه اندیشه‌ایی که آنان به آن معتقدند، آزادی و آزادیخواهی را در خود تضمین می‌کند، اما این حجم از خونریزی و جراحت که به بدنه جامعه ایرانی، برای خاموش کردن صداهایی که به مخالفت با روندی، تصمیمی، سیاستی، ساختاری و... بلند است، نشان می‌دهد که اگر چنین ظرفیتی هم هست، پایبندی بدان وجود ندارد.

گرچه تلاقی این خیزش، با هجوم و فشار خارجی، و زیاده‌خواهی‌های ترامپیسم و صهیونیسم تاسفبار و نگران کننده است، اما این یک حقیقت است که هسته قدرت با تن ندادن به اصلاحات، اکنون در چنین هنگامه‌ایی، باید پاسخگوی خواست مردم خود باشد، مردمی که دهه‌ها به او فرصت داد، ولی اصلاحی ندید، و این چنین بود که ایرانیان مجبور شدند در میانه چنین بگو مگوی خطرناکی، که پای نیروهای خارجی در میان است، تحقق خواست‌های دیرپای خود همچون آزادی، حق تعیین سرنوشت و... را پی بگیرند، در حالی که حق حاکمیت مردم بر خود، از طریق مجاری نمایندگی آنان در دولت و پارلمان و... از طریق انتخابات قابل تحقق بود، و باید محقق می‌شد، که بر زمین ماند و خاکمال شد، و در نبود آن، کار به رویارویی بین حاکمیت و مردم رسید، این در واقع برونداد انسدادی است که به ویژه در بیش از سه دهه گذشته، دامنگیر خیزش اجتماعی ایرانیان گردید، و راه را بر هرگونه تغییر، تحول و اصلاح بست، تا خود را با چنین نه بزرگی از سوی مردم، مواجه نماید.

تهران - یک شنبه 12 بهمن ماه 1404 برابر با  1 فوریه 2026

[1] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ در پی تشدید بحران اقتصادی، افزایش تورم و سقوط ارزش ریال شکل گرفت و با تعطیلی مغازه‌ها و تجمعات صنفی از تهران آغاز شد و به‌سرعت به دیگر شهرها گسترش یافت.

[2] - روند چاق شدن بدنه این جامعه مهاجر (دیاسپورا)، با هر ریزش، و یا پیاده کردن، و یا پیاده شدن ایرانیانی بیشتر از قطار انقلاب و انقلابی‌گری، افزایش یافت، به طوری که اکنون صحبت از بیش از ده میلیون ایرانی مجبور به مهاجرت شده، است که دیگر کشورها را مکان زندگی، سرمایه گذاری و کار و اندیشه خود برگزیدند، یعنی از هر 9 ایرانی یک نفر را شامل می شوند.

صبحگاه 13 دیماه 1404، ایرانیان با خبر رویدادی بهت برانگیز (البته قابل پیش بینی) مواجه شدند، که از عملیات "گسترده"و شبانه، و به قول دونالد ترامپ، با "برنامه ریزی خوب" نیروهای نظامی ویژه امریکایی، سخن می‌گفت، که دست به دخالت کودتاگونه‌، در کاراکاس پایتخت ونزوئلا زده، و با عملیات ویژه و بمباران هوایی، و پیاده سازی نیرو، رهبر یک کشور کوچک، و البته ناتوان در برابر امریکا، متعلق به امریکای لاتین را، در قلب حوزه کارائیب را دستگیر، و به امریکا بردند، و لابد رژیم او را سرنگون کردند، تا زین پس اپوزیسیون مورد حمایت غرب، بر ونزوئلای شرقگرای سابق، فرمانروایی کند.

گرچه نمی‌توان منکر فساد، ظلم و دیکتاتوری نظام‌های شرقگرا، از جمله رژیم مادورو شد، که دمکراسی را در این کشور به بازی انقلابیگری چپگرای خود گرفتند، و با برگزاری انتخابات‌های پر حرف و سخن، زمینه نابودی نظام خود را مهیا می‌کنند، چراکه تن به شنیدن خواست مردم خود، که همان آزادیخواهی و کرامت است، نمی‌دهند، تا اسیر حمله خارجی رقیب، بر موج نارضایتی‌ها، نشوند، اما تاریخ جهان نشان داده است که تکیه به فرمانروایانی وابسته، و کودتایی غربگرا نیز، درمان درازمدتِ درد آزادیخواهی، و کرامت‌جویی ملت‌ها نخواهند بود، و دیر یا زود آنان را به خیزش دوباره خواهد کشید.

هرچند زندگی در یک جامعه، مبتنی بر فلسفه و اندیشه غربی، آزادتر و راحت‌تر و باکرامت‌تر از نوع شرقی آن خواهد بود، اما آزادی و کرامتِ آرمانی، در نظام غربی نیز شدنی نیست، به ویژه اینکه از نوع تزریقی، کودتایی، و به زور و اجبار باشد، همانگونه که آزادی تزریقی در اثر انقلاب‌های مخملی، در حوزه قفقاز و دریای سیاه، به بازگشت جنگ و تجزیه ارضی منجر شد، گرجستان و اوکراین نمونه آنند، از این رو آنتی‌تزِ (تخم مخالفت و نبرد)، و در نهایت روند سقوط حاکمیت جدید کودتایی، و برآمده از این اقدام مداخله جویانه دولت ترامپ، با شکل‌گیری آن توسط معترضین، مبارزان و انقلابیون سابق ونزوئلا، و مزدوران، و بر سر کارآمدگان جدید، از همان ساعات آغازین شب، که کودتا موفق شد، آغاز گردید.

ترامپ و البته غرب، مدت‌هاست که در کنار اپوزیسیون ونزوئلا، با حاکمیت کاراکاس در نبردند، کاری که چیرگی نظام متمرکز مادورو، نگذاشت تا مردم معترض به خواست خود، یعنی سهم گیری در حاکمیت این کشور دست یابند، و امروز دخالت خارجی، راه را برای قدرتگیری آنان باز کرد، همان سناریویی که به نظر می‌رسد، ترامپ با پیام توئیتری خود از شبکه مجازی [1]، و در همراهی با معترضین ایرانی نیز، دنبال می‌کند.

که در یک تغییر راهبرد، طی دو سه روز گذشته، از معترضین به نظام ج.ا.ایران گفت، که در مقابل کشتار و سرکوب آنان عکس العمل نشان خواهد داد، و این رویکردِ به مخالفان کف خیابان، و حاکمیت ج.ا.ایران در این مقطع، از سوی این رهبر امریکایی، به نظر جدید می‌رسد، چرا که پیش از این، ملت ایران را، بدون نظرداشت به اندیشه و رویکردشان، به صرف ایرانی بودن، آشکارا خوار و خفیف می‌کرد، و آنانرا در کنار مردم کشورهای متمایزِ دیگری که از نظر نظامات و وضعیت، هرگز تناسبی با ایران و ایرانیان، ندارند، با هم به آتشی مشترک می‌افکند، که نشانه از دید تخفیف‌گرای فاشیستی او به ملل جهان سوم، از جمله ایرانیان داشت، آنچه او در ممنوعیت ورود به خاک امریکا، برای تماشای بازی‌های فوتبال جام جهانی، بی‌رحمانه و بدون استثنا قائل شد، و ایرانیان را از حضور در استادیوم ها محروم کرد [2]، و پیش از آن نیز در فرمانی جداگانه، ورود ایرانیان را به امریکا ممنوع کرده بود [3]، که این نشان از دوگانگی، و تزویر نهفته در راهبرد ترامپ با ایران و ایرانیان دارد، که در عملکرد شخص او، بروز می‌یابد.

اما این روزها ژست ایران و ایرانی دوستی از سوی این مرد چندچهره، تاجر مسلک، کاملا محل تامل، و اندیشه توسط ایرانیان دارد، همانگونه که پیش از این، از چنین نیرنگی سود جُست، و در حالیکه روند مذاکره و توافق جریان داشت [4] ، به قول خودش در "کنترل کامل" و"هماهنگی" [5] با متجاوز، و جنایتکار بزرگ و تحت تعقیب دادگاه بین‌المللی جنایتکاران جنگی، به اسم بنیامین نتانیاهو، [6] زیر میز مذاکره زد، و راهبرد مذاکره و توافق را، به تسلیم بی قید و شرط تغییر فاز داد، تا سرنوشت یک کشور و مردم، با یک تمدن 7000 ساله را به بازی خود گرفته، آنان را خوار و ذلیل، به گوشه رینگ انداخته، به بهانه حاکمیت طبقه روحانیت برکشور، و ظلم آنان به مردم خود، که این انحصار، نارضایتی عمومی زیادی را برانگیخته، با خدعه‌ی مذاکره، پوشش لازم حمله غافلگر کننده، و حمله ناگهانی و افتخارآمیز! [7] خود به زیرساخت‌های علمی، فن‌آوری و نظامی ایران را فراهم کند، و در کنار اسراییل، پازل کشتار دانشمندان، ویرانی زیرساختِ پیشرفت‌های دانش نظامی، هسته‌ایی و موشکی ایران را تکمیل و فراهم کند.

امروز خیابان‌ برخی از شهرهای بزرگ و کوچک کشور، درگیر اعتراض نسبتا گسترده‌ایی است، که نتیجه نادیده گرفتن چند دهه‌ایی خواست‌ یک ملت نجیبی است، که بارها و بارها، میلیونی، و حماسه‌وار، راه‌های گوناگونی را، برای ایجاد تغییر در فرایند تصمیم‌سازی، رویه، و تمامیت‌خواهی، یکدست سازی، حذف و... توسط رهبران خود را آزموده‌اند، تا روندهایی را در کشور متوقف و یا اصلاح کنند،

و سیاستمداران، نخبگان، دانشمندانِ نجیبی نیز در این فرایند، همراه مردم تحولخواه خود شدند، و یا توسط آنان به میدان فرستاده شدند، و یا آمدند تا بلکه شرایط را به مداری نسبتا ایستا، قانونی، با نظر به کرامت شایسه و بایسته ملت ایران، درستی، انقلابیگری واقعی و... بازگردانند، که هرکدام از اینان، در کارخانه نخبه‌کش و خنثی‌کننده‌ی صحنه کشور، به نام‌های ناجور و ناچسبی همچون مزدوران غرب، لیبرال، فتنه، بی‌بصیرت، ضد ولایت فقیه، جاده صاف کن دشمن و... به حاشیه ناتوانی، بی‌آبرویی، بی‌اثری، خانه نشینی، حصر، ترورشخصیت و... رانده و مبتلا شدند، و به کناری نهاده شدند، و خیل میلیونی طرفداران آنان نیز با محوریت طبقه متوسط تاریخ‌سازِ جامعه بزرگ ایران، که در صحنه کشور همواره فعال بودند، به نام فتنه، پیاده نظام دشمن، خس و خاشاک، علف هرز، گوساله و بزغاله، جاده صاف‌کن دشمن و... به سرنوشت بسیار بدی دچار شدند،

اما حقیقت نهفته در توصیه نجیبانه و دلسوزانه مرحوم مهدی بازرگان، به آخرین پادشاه سلسله پهلوی، که ما «آخرین گروهی هستیم که با زبان قانون با شما برخورد می‌کنیم»، گویا از سوی رهبران ج.ا.ایران نیز نادیده انگاشته شد، و آنان نیز با از میدان خارج کردن معترضینی چون اصلاح طلبان، اکنون با اعتراض کسانی مواجه‌اند، که طور دیگری با آنان سخن می‌گویند، این توصیه بازرگان را باید یکی از رهبران اصلاحات، بار دیگر به حاکمیت ج.ا.ایران نیز متذکر می‌شد، که با از میدان به‌در کردن، خیل میلیونی اصلاح‌طلبان، و عقیم کردن اصلاحات، صحنه مبارزاتی مردم ایران خالی نخواهد ماند، بلکه دیگرانی خواهند آمد و خواست‌های تاریخی و چند نسله خود را به درستی و یا نادرست، پیگیر خواهند شد.

و امروز صحنه خیابان، از معترضینی پر شده است که دیگر از اصلاحات نمی‌گویند، از "سرنگونی" و با لحن و شعارهای دیگری فریاد می‌زنند، و با جریان "رژیم چنج" خارجی همراه شده، و هرگز اِبایی از این ندارند، که از اسراییل و امریکا، که مهاجم به خاک ایرانند، کمک بگیرند، و از بازگشت "پهلوی" بگویند. و خطر دور تکرار در غلتیدن به دامن دیکتاتوری را هم ریسک کنند، و با فرار از تمامیت‌خواهی فرمانروایی طبقه روحانیت، دوباره به دامن سلطنت و یا پادشاهی حتی پناه برند!

فرار از ایدئولوژی که کشور و ملت خود را فدای آرمان‌های فراملی کرده، و نیرو و انرژی که باید خرج توسعه و پیشرفت کشور می‌گردید را، مثلا به پای "آرمان فلسطین"، ریختند و...، که امروز، بازخورد آن شعار محوری و ادامه‌دار اعتراضات مردمی، یعنی "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" باشد.

حال آنکه واقعیت بزرگی از سوی مدافعان دخالت افراطی ج.ا.ایران در موضوع فلسطین، نادیده گرفته شد، و آن اینکه، مردم فلسطین، که کسانی در کشور یقه خود و دیگران را برای آنها پاره می‌کنند، بیشتر از آنکه مشتاق ایدئولوژی و راهبرد ج.ا.ایران باشند، شیفته ناسیونالیسم عربی، و بازمانده اندیشه عثمانی، اندیشه بنیادگرای اسلامی اخوان المسلمین و... هستند، که همین باعث شد، در جنگ هشت ساله خسارتبار ایران و عراق، طرف "برادر صدام حسین" خود ایستادند، و اکنون درست در میانه نبرد ایران و محور مقاومت برای خلاصی آنان از "بزرگترین زندان سرباز بزرگ دنیا"، از پشت، به چنین تلاشی خنجر زده، و با ائتلاف عثمانی (ترکیه)، عربی (قطر، امارات، عربستان، اردن، مصر و...)، عبری (اسراییل و صهیونیسم بین الملل) و غرب (اروپا، امریکا و...) همراهی کردند، و راه تدارک این جبهه‌ی وسیع، که بر دوش ایرانیان به تنهایی سنگینی می‌کرد را، قطع کرده، و با مشکل مواجه کردند، و در جبهه سوریه، راه تدارکات را بر ایرانیان بریدند، و زنجیره دفاع از خط مقدم این نبرد، به دست ترک‌های عثمانی‌خواه، عرب‌های اخوانی (قطر و...) و غرب و اسراییل، با هم قطع شد، سقوط اسد، پروژه مشترک همه اینان، از جمله با رضایت حماس و فلسطینی‌ها رقم خورد! آنهم در گرماگرم نبردی بسیار پرهزینه و حیثیتی برای ایران، و همزبانان آنان در محور مقاومت و...

امروز ایران و ایرانیان هزینه این نبرد ناشی از اشتباه راهبرد و محاسبه را می‌پردازند، و مجبورند، ناامید از اصلاحات، به یک انقلاب دیگر تن در دهند، حال آنکه همه می‌دانند یک انقلاب دیگر این تن کم‌جان ضربه خورده از چند انقلاب پی در پی، و بازآفرینی مجدد استبداد را، خواهد کُشت، چراکه هر انقلابی یک جراحی بزرگ اجتماعی است، که زنده برگشتن کشور و ملت ایران، از ریسک آن جراحی، حداقل 50-50 است، و ویرانی آن بزرگ، و البته قابل پیش بینی است، گرچه حجم خسارت آن را شرایط آینده صحنه تعیین می‌کند، تجربه پیروزی انقلاب سوریه علیه رژیم اسد، نشان داد، حتی در صورت پیروزی انقلاب، در کمترین زمان ممکن، ویرانی زیرساخت‌های دفاعی و مرزهای‌مان را نیز، باید به قمار تصمیمِ طرف‌های بسیاری برد، که مترصد فرصت غارت و چپاول آنند.

 حال آنکه چنانچه این مقدار از لجاجت، تندخویی با مردم، کینه از رقبای سیاسی در داخل و... نبود، و راستگرایان حاکم بر تمام مجاری قدرت در کشور، تن به اصلاحات می‌دادند، هرگز بدنه گسترده طبقه متوسط ایرانیان، این چنین مفلوک، متفرق و ضربه خورده، به کناری نمی‌نشست، که امروز صحنه‌دار اعتراضات کشور، کسانی باشند که حتی با تن دادن به کمک‌ اسراییل و امریکا، پیش روند، تا جایی که سرویس مخوف موساد، خود را آشکارا همقدم آنان در خیابان‌ها اعلام می‌کند [8]، و سخن از دگرگونی‌هایی بزرگ! در غیبت بسیاری از دیگران میگویند.

چه کسی می‌تواند شعار و هدف 160 ساله‌ و با سابقه‌ی، آزادیخواهی و استقلال طلبی مردم ایران از مشروطه تاکنون را نادیده بگیرد، که در سه انقلاب بزرگِ مشروطه، نهضت ملی شدن صنعت نفت، و از آن بزرگتر انقلاب 57 پیگیری شد، و در خیزش‌های درشت و کوچکی همچون خیزش بزرگِ جنبش "اصلاحات"، خیزش بزرگ "زن زندگی آزادی" و... دنبال شد، خیزش‌های چندساله اخیر، که هر یک، خود به بزرگی یک انقلاب مجدد بودند، و فریاد گردید، و شاه بیت خواسته‌های این مردم، در تمامی این خیزش‌های بزرگ و کوچک، برخورداری از آزادی، نفی استبداد فردی در داخل، و استقلال از نفوذ و چیرگی خارجی در امور کشور خود بودند، که پایه‌های خواست این خیزش‌ها بود.

اما اشتباهات عمده‌ایی، در حاکمیت‌های پی در پی "پهلوی" و بعد از آن "جمهوری اسلامی" صورت گرفت، و به اندازه کافی و مورد انتظار مردم خود، تن به برآوردن حقوق و خواست این مردم ندادند، و بعد از 160 سال که از نبرد برای فرمانروایی قانون، به جای حاکمیت افراد می‌گذرد، تن به قانون اساسی مشروطه، و قانون اساسی برآمده از انقلاب 57 ندادند، و اصلاح‌خواهی مسالمت آمیز این مردم، حتی در انتخابات‌ها را هم نادیده گرفتند، و هر یک با تکیه نسبی به اقلیت اطراف خود، و یا قدرت‌های اجنبی (غربی و یا شرقی)، سعی کردند، خارج از مدار اعطای آزادی، حق انتخاب، و حق تعیین سرنوشت به ایرانیان، سازوکار خود را چیده، و ساز خود را کوک کرده، و حکومت منهای نقش شایسته و بایسته مردم در سرنوشت خود را، پی گرفتند، و محدودیت آزادی‌های آنان را، کم و بیش دنبال کردند،

و مردم ایران را در حد توده‌هایی رمه‌وار از مردمی فاقد تشخیصِ صلاحِ خود در نظر گرفتند، یکی گفت "چو فرمان شاه و چو فرمان یزدان"، و دیگری از ضعف این مردم تشخیص، تحلیل و انتخاب گفت، و خود را بالای مردم دانسته، که هرچه در زبان رهبران گفته آید، سیاست بالادستی و قوانین کلی در نظر آید، و در مصوبات شوراهای از فیلتر گذشته، و پر از خودی‌ها، به قانون تبدیل شود، که هیچ قانونگذاری در مجلس و یا در دولت برخاسته از حماسه حضور مردم، توانایی بن بست شکنی، و تغییر ریل کشور را نداشته باشد،

و حتی رئیس جمهور، از "بالاترین مقام رسمی کشور"، و مامور و نماینده قسم یادکرده برای صیانت از قانون اساسی، به "یکی از سران سه قوه" و یا "رئیس قوه اجرایی" ، و کسی در مقام رئیس "جمهور" به "رئیس دولت" تقلیل یابد، که آن هم، حتی با همکاری دولتمردانش، قادر به تضمین برگزاری یک "کنسرت موسیقی" با مجوز مجاری قانونی‌اش، در شهری، یا تغییر نام خیابانی، و یا برداشتن فیلترینگ از یک "شبکه مجازی" که ارتباط مردمش را با هم تامین کند و... نمی‌باشد،

در چنین شرایطی است که مهاجمان خارجی همچون امریکا و اسراییل، خود را در کنار مردم معترض تعریف می‌کنند، آنان که همین چند ماه قبل ایران را به خاک توبره بمب‌هایی کشیدند که برای اولین بار در تاریخ جنگ‌های جهانی، از آن علیه ایران و توان ایرانیان استفاده کردند، تا صدها میلیارد دلار، سرمایه‌گذاری این مردم، روی زیرساخت‌های علمی بومی، و برحق مردم ایران، تضمین شده در قراردادهای بین المللی همچون NPT، برجام و... را در فاحش‌ترین زورگویی بین المللی، بمباران کنند، و از بین ببرند،

و به این هم اکتفا نکرده، بر خلاف تمامی موازین بین المللی، خود نقش تمام سازمان‌های بین المللی را به عهده گرفته، و خود حکم کردند و خود اجرا کرده، و تهدید می‌نمایند که پروژه موشک (زیرساخت علمی و نظامی)، هسته‌ایی باید متوقف شود، و این خلع سلاح را بر کشوری اعمال می‌کنند، که همواره در مسیر سیلاب حمله جهانی بوده و هست، و تهدید می‌کنند که این پروژه، همواره زیر خطر بمباران دائم باید بماند، تا هیچ وقت دوباره پا نگیرد، درحالیکه همین الان هم ایران توسط کوچکترین بازیگران قدرت نظامی، همچون امارات متحده عربی، و حکومت مستبد طالبان برای موضوع جزایر ایرانی، در خلیج فارس و حقآبه ایران در هیرمند، مورد تهدید هستند،

چه رسد به قدرت اتمی چون پاکستان، که زادگاه و پرورشگاه تروریسم بین الملل است، و مجهز به بمب اتمی‌اند، و هر روزه مرزداران ما را تروریست‌های مسکن گزیده و یا مسکن داده شده توسط سرویس امنیتی و اطلاعاتی ISI و ارتش این کشور، به شهادت می‌رسانند و هر حرکت نظامی سربازان ما روی مقر این گروه‌های تروریستی در خاک آلوده‌ی پاکستان، با مقابله به مثل نظامی رسمی ارتش و دولت پاکستان پاسخ داده می‌شود.

دونالد ترامپ، در بیشرمی بزرگی، خطراتی که ایران و ایرانیان را تهدید می‌کند را نادیده گرفته، و ما را در مقابل چنین هیولاهای خطرناکی، همچون روسیه مجهز به آخرین بمب‌های مخرب اتمی و هیدروژنی جهان، که در شمال کشورمان، اوکراین را بلعیده است، خلع سلاح می‌خواهد، و متاسفانه حاکمیت ج.ا.ایران با دانستن چنین پتانسیل خطرناکی در مقابل خود، ایران و ایرانیان را اسیر آرمان نبرد دیرپا و باستانی و داخلی قوم سامی (اعراب و یهود) کرد، و توان و ثروت کشور را به پای این نبرد برد، که هرگز نباید در صدر سیاهه حق‌طلبی آن قرار می‌گرفت، تا با حمایت از حمله خونین 7 اکتبر گروه اخوانی و مشکوک "حماس" به اسراییل در سال 2023، تمام ظرفیت نظامی و داشته‌های کشور را در معرض بمباران و موشک باران اسراییل و امریکا نهد.

تا امروز مردم ایران، چنان دچار سرخوردگی و ناامیدی شوند، که دست به دامن فرزند کسی شوند، که او را روزگاری به اتهام دیکتاتوری فردی، و وابستگی به اجانب، به درست و یا غلط، طعمه بزرگترین حرکت انقلابی خود در قرن بیستم کردند، انقلابی جمعی که در آن قاطبه نخبگان، مردم عادی، اهل علم و دانش و بی سوادان این مُلک و... دخیل و همراه بودند.

تاسف آور اینکه امروز فرزند او نیز، باز با تکرار همان اشتباهات سابق، وارد نبرد آزادیخواهی شده است، که در صورت پیروزی در این نبرد هم، اَنگ دست خارجی، درست از فردای پیروزی، آنتی‌تز شروع پایان انقلابش خواهد شد، اگر آزادی را هم به مردم ایران هدیه کند، رکن دیگر خواست دیرپا و 160 ساله ایرانیان، یعنی رهایی از وابستگی به اجانب، کالسکه این حرکت او را لنگ خواهد کرد.

حال آنکه اعطای آزادی توسط شاهزاده رضا پهلوی، با همراهان عجیب و غریب او در این مبارزه، محل خدشه است، و در همین روزهای نخست، بوی دیکتاتوری و عدم تحمل را در فضای فعالیت معترضین جورواجور مخالف ج.ا.ایران از 1357 تا 1404 پیچانده، و بسیاری راه خود را از آنان جدا کرده، به کناری نشسته، و این ارزیابی را در سخن برخی از آنان، می‌توان شنید، که برآیند این حرکت، دور باطلِ "از شاه به شیخ"، و از "شیخ به شاه" خواهد بود.

از این روست که به نظر می‌رسد، هنوز هم تنها راه نجات ایران و ایرانیان، و در نغلتیدن در اشتباهات تکراری گذشته، تن دادن به اصلاحاتی است، که حضور تمام ایرانیان را در تعیین سرنوشت خود دخیل کند، و تضمین کننده ایرانی آباد، آزاد و مستقل باشد، نقص بزرگ حکومت‌های پهلوی و جمهوری اسلامی عدم شمولیت همگانی (دمکراسی) و گردن ننهادن به حق تعیین سرنوشت بود،

و از این رو بعد از انقلاب‌های متعدد در این 160 ساله دوره آزادیخواهی، دمکراسی‌خواهی ایرانیان، همواره بسیاری از این قطار پیاده شدند، حال آنکه سلطنت‌طلبان، پادشاهی‌خواهان، مشروطه‌گرایان، جمهوری خواهان، اهل ولایت، اسرامگرایان، سکولارها و... حتی خیانتکاران به میهن، و آنانی که در کنار صدام، اسراییل، و اینک امریکا علیه کشور خود دچار مزدوری شدند، باید در روند و سرنوشت خود، کشور و مردم خود، شریک باشند، و این ایرانی بودن باید باشد که فارغ از تمام فاکتورهای دیگر، ایرانیان را در روند کشور شریک نماید، و تک تک ایرانیان از تساوی حقوق برخوردار باشند، تا آرامش به کشور باز گردد، شمولیت، عدالت را به ایران بازگرداند، و ایران را از چرخه بروز انقلاب‌های پی در پی خلاص کند.

 تغییرات در کشور، باید درونی بوده، و خارج از دخل و تصرف قدرت‌های شرق و غرب رقم بخورد، و ج.ا.ایران می‌تواند، اکنون که فرصت دارد، کاستی‌های خود در این چند دهه را جبران نموده، و با زمینه‌سازی چنین اصلاحات پایه و ساختاری و... آنرا درونی محقق نماید، چیزی که خود بخشی از مانع تحقق آن تاکنون بوده است، و باید فضایی بگشاید، که حاصل 160 سال تلاش ایرانیان برای آزادی و اصلاحات، از بین نرود، و حاکمیت قانون، دوری از استبداد فردی و طبقاتی، و نفی چیرگی خارجی، دوباره در اثر لجاجت، دشمنی، کینه، اشتباه تاریخی، تمامیت‌خواهی و...، به حاشیه فراموشی نرفته، و زمینه ادامه زنجیره انقلابات آتی، شکسته شود، تا مردمِ به جان آمده ایران، مجبور نشوند برای رهایی از وضع موجود، دست به دامن دیگران و حتی مهاجمان به کشور خود شوند، که بنا به گفته رهبران کشور، "دشمن" ما هستند.

باید به نفع مردم و کشور، تصمیمی اساسی گرفت، و این نام نیکی از تصمیم‌ساز چنین فرایندی برجای خواهد گذاشت، و راه تکرار دور باطلِ چرخه ناامید کننده، و چندین دهه‌ایی آزادیخواهی و ناکامی را، بسته، و پایان خواهد داد.

شاهرود - شنبه 13 دیماه 1404 برابر با 3 فوریه 2026

[1] - «اگر ایران به سوی معترضان مسالمت‌آمیز شلیک کند و آن‌ها را به‌طور خشونت‌بار به قتل برساند، که این روش معمول آن‌هاست، ایالات متحده آمریکا به یاری آن‌ها خواهد آمد.» او همچنین تأکید کرد که آمریکا «کاملاً آماده، مسلح، مهیا و آماده اقدام» است.

“If Iran shoots and violently kills peaceful protesters, which is their custom, the United States of America will come to their rescue. We are locked and loaded and ready to go,”

[2] - ۲۷ آذر ۱۴۰۴) دولت آمریکا در اقدامی جنجالی اعلام کرد ورود هواداران تیم‌های ملی ایران، هائیتی، سنگال و ساحل عاج در دوران برگزاری جام جهانی به این کشور به خاطر ملاحظات امنیتی ملی ممنوع است. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، هفته گذشته امضا کرده است، ممنوعیت کامل سفر هواداران عادی از کشور‌های مذکور را در طول دوره برگزاری مسابقات اعمال می‌کند. تنها استثنا‌ها شامل هیأت‌های رسمی بازیکنان، کادر فنی و خانواده‌های مستقیم آنها می‌شود.

[3] - ۱۹ خرداد ۱۴۰۴) چند روز پیش دونالد ترامپ، در فرمانی ممنوعیت کامل ورود شهروندان ۱۲ کشور از جمله ایران و افغانستان را اعلام کرد. این اقدام او بسیار شبیه به فرمان او در سال ۲۰۱۷ بود. در سال ۲۰۱۷، ۷ کشور ایران، عراق، لیبی، سومالیا، سودان، سوریه و یمن از ورود به خاک آمریکا منع شدند. البته مدتی بعد عراق از این لیست حذف شد و کره شمالی و ونزوئلا به آن اضافه شدند. در سال ۲۰۲۵، شهروندان ۱۲ کشور شامل ممنوعیت کامل شده اند، کشورها عبارت اند از  ایران، افغانستان، لیبی، سومالی ، سودان، یمن، میانمار، چاد، جمهوری کنگو، گینه استوایی، اریتره و هائیتی.

[4] - با همه‌ی اشتباه راهبردی تصمیم سازان در حاکمیت ج.ا.ایران، برای انتخاب مذاکره خسته‌کننده‌ غیرمستقیم، و با واسطه، که ظنِ وقت‌کشی، لجاجت، کینه و... و البته نابخردی در آن بود.

[5] - ۱۶ آبان ۱۴۰۴) ترامپ با اشاره به حمله رژیم صهیونیستی به خاک ایران گفت: «اسرائیل ابتدا حمله کرد. این حمله بسیار بسیار قدرتمند بود. من مسئول آن بودم.» وی ادامه داد: «زمان حمله اسرائیل به خاک ایران، روز بزرگی برای اسرائیل بود.»

[6] - او که یک زندان بزرگ، و سرباز به کرانه باختری رود اردن، و باریکه غزه را بر سر تمام مردم محاصره شده در آن، خراب کرد و ده‌ها هزار نفر را به خاک خون کشید، زندگی میلیون‌ها نفر را به ویرانه تبدیل کرد و در معرض گرما، سرما، گرسنگی و انفجارهایی قرار داد که از سلاح های اعطایی اروپای بدهکار به یهود، از شرمِ قتل عام آنان در جنگ جهانی دوم، و دوره قرون وسطی دریافت داشت، و در این سو امریکایی که در چنبره صهیونیسم بین الملل، هر قدرتمندی در آن، باید تن به زورگویی این اقلیت ناچیز و البته قدرتمند داده، از کیسه آبرو و ثروت امریکا، خرج سلسله جنایتکارانی همچون آریل شارون و...، و اینک بنیامین نتانیاهو کنند، واینگونه بود که دونالد ترامپ هم همچون جو بایدن مجبور به تحمل این مرد جنایت پیشه و همکارانش شدند.

[7] - کاری که ده‌ها بار در مقاطع مختلف، در برابر دوربین رسانه‌ها و در مجامع بین المللی و گاه و بیگاه، به صورت افتخار آمیزی از سوی او بیان شده است که هواپیماهای بمب افکن B2 او با بمب‌های سنگین، با داشته های این ملت چه‌ها که نکرده است. و این تفاخر او بدین حمله به زیرساخت ها و دارایی مردم ایران، به حتم خشم هر ایرانی وطن پرستی را به دنبال داشته و در تاریخ تجاوزات به ایران و ملت ایران به نام او ثبت شد، مثل خیانت 28 مرداد و کودتای 1332 علیه دولت مردمی و میانه روی محمد مصدق و...

[8] -  روزنامه هندو، دهلی- هندوستان) نوشت: "روز دوشنبه، موساد، سازمان جاسوسی اسرائیل، در شبکه‌های اجتماعی به زبان فارسی نوشت و ایرانیان را به اعتراض علیه دولت تشویق کرد. موساد نوشت: «با هم به خیابان‌ها بروید. زمان آن فرا رسیده است. ما با شما هستیم. نه فقط از راه دور و به صورت شفاهی. ما در میدان با شما هستیم.»."

سرکار خانم نرگس محمدی[1]

برنده افتخارآفرین جایزه صلح نوبل!

درود بر شما،

ننگِ "قتل" یک خیزش بزرگ و وسیع اجتماعی، زندانی کردن فعالین آن، و ترور و ویلچر نشین کردنِ تئوریسین‌ آن (سعید حجاریان [2])، و زمینگیر کردن جنبش " اصلاحات " و... بر دامن کسانی دیگر است، شما چرا خود را در آن نابخردی و ظلم شریک می‌کنید! شما نشاندار جهانی صلح‌ید، چتری به بزرگی نشان بزرگِ خود بردارید، و به وسعت ایران، و بزرگی و گونه گونی ملت ایران، و بلکه جهانی و انسانی موضع بگیرید، و با حمله به "اصلاحات"، همکاسه و همدست یکدست سازان و خالص سازان مخربِ راستگرا نشوید.

شما افتخار به خانه آوردن جایزه افتخارآمیز و جهانی "صلح نوبل" را در پرونده کنشگری خود دارید، جایزه‌ایی که با زحمت و تلاش خود، برای ایران و مردم مظلوم و صلح‌جوی آن به ارمغان آورده‌اید، ملتی که نزدیک به یک قرن و نیم است که آرام و مسالمت‌جویانه پیگیر آزدی، حقوق شهروندی، و حق تعیین سرنوشت خود هستند؛ دریافت این جایزه حکایت از مشی مدنی و آرام شما نیز دارد، که بر وضعیت موجود خود، و ملت خود، منتقد و معترضید، و خواهان تغییر آن، و در حال تلاش برای تحول‌ید، البته با مشی مدنی و غیر خشونت آمیز.

شما جایزه‌ایی را به خانه برده‌اید که در اهمیت و میزان افتخار آفرینی آن، همین بس که، این روزها همه دنیا به اندازه کافی از اهمیت آن آگاهند، چرا که تلاش رئیس جمهور جدید امریکا را می‌بینند، که چگونه مشتاقانه، تمام رفتار و اعمال خود را طوری برنامه‌ریزی می‌کند، تا بلکه به همین جایزه‌ایی دست یابد که شما افتخار دریافت آنرا به عنوان یک کنشگر اجتماعی دارید، و انتظار دارد، آنرا بعد از رقیب سیاسی امریکایی خود، باراک حسین اوباما، از آن خود و ملت امریکا کند،

پس در بزرگی این جایزه شکی نبوده و نیست، و اوج این افتخار را فراموش نمی‌کنم، وقتی که شما به دلیل کنشگری اجتماعی، در زندان بودید، و فرزندان و همسر فرهیخته شما، آنرا به نیابت از مادر خود دریافت کردند، آن لحظات در تاریخ کنشگری اجتماعی مردان و زنان ایران فراموش ناشدنی، و در تاریخ حرکت صلح طلبانه‌ی ایرانیان ثبت گردید.

این را هم باید بگویم که به میزان افتخارآمیز بودن این جایزه، مسئولیت شما در مسیر صلح نیز، صد چندان گردید، و از لحظه دریافت، بار بزرگتری بر شانه‌های زنی چون شما، نهاده شد، که بر افراد دریافت کننده آن آثاری مترتب است که رابطه مستقیم با دریافت این جایزه بزرگ دارد، و انتظار می‌رود، همانگونه که نشان "صلح" جهانی را در دستان خود دارید، در جهت صلح، برادری و تکثرگرایی در جامعه خود، و آشتی بین ملت‌ها در بُعد منطقه‌ایی و جهانی قدم بردارید، کاش شما و دیگر دریافت کننده، و هموطن ایرانی شما، سرکار خانم شیرین عبادی، از این امکان برخوردار بودید که از این پتانسیل بزرگ استفاده‌هایی در این وسعت می‌کردید،

همانگونه که دونالد ترامپ با فراهم کردن امکان صلح در جنگ‌های جاری جهانی، سعی دارد نظر کمیته صلح نوبل را به فعالیت گسترش صلح خود جلب، و آنرا از آن خود کند، از این جهت شما و سرکار خانم شیرین عبادی، که دارندگان افتخارآمیز این جایزه در ایران هستید، باید محور صلح و فراگیری، مشارکت، و آشتی بین ایرانیان باشید، و در این جهت کار کنید، این بیشتر برازنده عنوانداری چون شماهاست که در مسیر مبارزات سیاسی – اجتماعی خود، وقت خود را در مسیر حمله به رقبای دیگرِ سیاسی، صرف نکنید، و سخن از مرگ و نیستی آنان مگویید.

پر بیراه نیست که متذکر شد، ایرانیان مجموعه گونه گونی از نیروهای فکری و اجتماعی‌اند، که گردهم آوردن آنان حول ارزش‌های والایی همچون وطن، تکثر، آزادی و... کار بزرگی است که درایت و بلند نظری می‌طلبد، و باید از جدایی‌ها جدایی افکنی، پرهیز کرد، تا ظرف ایران را، برای تمام ایرانیان، در این گرداب بزرگ کنونی حفظ نمود، این مهمترین وظیفه هر کنشگر سیاسی، با هر گرایش و هر اندیشه‌ایی است که از ظرف ایران، برای تمام ایرانیان مراقبت کند، چراکه مراقبت از ایران، بدون به رسمیت شناختن تکثر و گونه گونی جامعه ایران هرگز میسر نخواهد شد، تحمل و رواداری در این راه، راهگشا و پایه‌ کار است، باید دانست که هر مبارزه‌ایی برای ایران، بدون حضور تمام ایرانیان، به فرض پیروزی هم، از چاله‌ای به چاهی، و یا به چاله‌ایی دیگر خواهد بود.

با این رویکرد به نقد سخن 13 آبان 1404 شما که گفتید «اصلاحات سال‌هاست که مرده» [3] است، می‌پردازم، در حالیکه اذعان ‌دارید که «از قضا "اصلاحات" را خود جمهوری اسلامی کُشت و رهبرش بر جنازه "اصلاحات"، پیش از جنازه سردارانش نماز خواند»، اما باز همراه با ج.ا به استقبالِ مرگ اصلاحات و اصلاح طلبی رفتن از سوی شما تامل برانگیز است!

حال آنکه چنانچه بر این گزاره خود ایمان دارید، که ج.ا.ایران خود قاتل اصلاحات است، که پر بیراه هم نیست، و رهبران راستگرای حاکم بر مجاری قدرت، در ناکامی و ابتر نگهداشتن اهداف و کنش این جنبش اصیل و مردم بنیاد، و برآمده از خواستِ داخلی، تلاش بی وقفه‌ایی کرده و می‌کنند، و بیش از سه دهه است که برای مرگ آن، و خنثی سازی تک به تک فعالین آن تمام ظرفیت دین، انقلاب و توان ملی کشور را به کار گرفته‌اند، و این امری روشن است.

نمونه آن عملکرد شورای نگهبان قانون اساسی، در قبال حقوق مردم و حق انتخاب آنان است، که به جای نگهبانی از این قانونِ پایه، و بالفعل کردن ظرفیت‌های مردم بنیان آن، و احقاق حقوق مردم ایران، به نگهبانی برای منافع و گسترش وسعت قدرت راستگرایان تبدیل شده، و با بکارگیری "نظارت استصوابی" به واقع به تیغ بُرنده‌ایی تبدیل شده است، که علیه اصلاحات و... بی وقفه به کار برده شده، تا کارد اصلاحات، که بسیاری از مردم ایران به کارسازی و تاثیر آن دلبسته بودند را، کُند کرده، و یا از کار اندازد، و امید را در دل اصلاح طلبان کُشته، و راه بازسازی کشور، و بازگشت از روند انحرافی پیش روی انقلاب و ساختار حاکمیتی را بسته و... و مجموع فعالیت آن نهاد این شد که امروز ما می‌بینیم، و کشور در کلاف سردرگم شکاف‌ها، ناترازی‌ها، ورشکستگی‌ها، حمله خارجی، ناامنی، غارت و چپاول اموال عمومی، تلاش برای بقا و... غرق شده است.

این روزها دیگر بر کسی پوشیده نیست، که شمار بسیاری از کنشگران اصلاح طلب مجبور به ترک وطن شده‌اند، و یا بسیاری از آنان که مانده‌اند در کُنج خانه‌های خود ممنوع الکار و فعالیت، مسافرت، سخن گفتن، نمایندگی مردم، پخش تصویر هستند، و... و یا در حصر خانگی مانده و می‌پوسند، و سرمایه‌های گرانقدری از این مردم، به هرز می‌رود، و یا دیگرانی که در زندان‌ها عمر گرانمایه‌شان را از دست می‌دهند، حال آنکه باید صرف مبارزه برای هدف خود کنند، نمونه بارز آن جناب دکتر سید مصطفی تاجزاده است که بعد از سه سال زندان، تنها سه روز اجازه حضور در مراسمِ دفن تنها برادر خود را یافت (و دیگرانی که از همین مقدار هم برخوردار نشدند)، و فورا به زندان باز گردانده شد، این زندانی سیاسی بیش از ده سال از عمر خود را در زندان گذرانده است و...

 این همه هجوم به "اصلاحات"، خود نشانگر تاثیر این خیزش بزرگ و این خواست فراگیر، در بین ایرانیان است، جنبش عظیمی که گاهی تا بیش از 80 درصد مردم ایران را با خود همراه می‌کرد، و بی‌رمق‌ترین انتخابات‌ها را نیز با حضور خود گرم کرده، و جمعیت بزرگی را امیدوار به میدان میآورد، و سرمایه اجتماعی بزرگی را بسیج می‌نمود، و می‌نماید و...

و معتقدم اگر قیود و محدودیت‌های ایجاد شده برای این جنبش و رهبران آن رفع شود، و امکان استفاده از ظرفیت همین قانون اساسی موجود، به جنبش اصلاحات داده شود (قانوی که بسیاری از ایرانیان به بندهای متعدد آن معترضند)، و راه‌های دخالت مردم ایران در روند زندگی خود، از اختلال و انسداد خارج گردد، و امکان فعالیت موثر برای اصلاح طلبان و اصلاحات فراهم شود، در همین لحظات تلخ تاریخی، که ایران و ایرانیان از هر سو مورد هجوم و غارت هستند، جنبش اصلاحات باز هم این امکان و ظرفیت را دارد که حماسه‌های بزرگی را در راستای انسجام ملی و نجات مردم و ایران از فساد و تمامیت‌خواهی داخلی، و پررویی و تجاوزگری خارجی بیافریند.

سرکار خانمِ صلح!

 به واقع یکی از بروندادهای افتخارآمیز جنبش اصلاحات، نهضت بزرگ "آگاهی بخشی" بود، که این ایده، در درازای بیش از سه دهه اوج فعالیت خود، به راه انداخت، که به واقع کمپین بزرگ و فراگیر تمرین دمکراسی و مردم سالاری در ایران بود، و بزرگترین کلاس (عملی و تئوری) دانشگاهی را در این زمینه برای کل ملت ایران فراهم کرد، تا قوت و ضعف‌های خود را در روند کسب و تثبیت حقوق خود، از جمله حقوق شهروندی و مهمترین آن یعنی "حق تعیین سرنوشت"، و برخورداری از "آزادی" و خواست دیرین مردم ایران، از مشروطه تا کنون، که همانا "حق حاکمیت بر خود" بود و... را، فراهم کرد.

 این کادرهای با تجربه و آگاه و فرزانه و دلسوز اطلاح طلب (و از جمله خود شما بودید و...) بودند که چنین آوردگاهی را با کمک خیل چند ده میلیونی ایرانیان فراهم کردند، تا ایرانیان مشی پیگیری حقوق خود را تمرین کنند، و با موانع واقعی آن آشنا شوند، موانعی که هر بار کشتی نهضت‌های متعدد آزادیبخش آنان را، در بیش از یک و نیم قرن گذشته، به گِل کشانده، و به گِل نشاندند، این اصلاحات بود که ایرانیان را حول شعار "ایران برای تمام ایرانیان" گرد هم آورد تا تمرین وحدتی مثال زدنی، فارغ از ایده، گویش و منش سیاسی را، تجربه کنند.

 و البته معتقدم که نه جمهوری اسلامی، که بلکه ساختاری معیوب، و تفکری انحرافی، که بر مراکز رسانه، سلاح و ثروت کشور در این چند دهه تسلط یافتند، مانع اصلی تحققِ حقِ حاکمیت مردم بودند، و مخالف سرسخت تحقق روند آقایی مردم ایران هستند، ورنه چه کسی می تواند منکر شود که در نهضت آزادیبخش 57، قاطبه ایرانیان حول "نه به استبداد"، و " نه به عدم استقلال" گردهم آمدند، و بعد از مشروطه، دوباره سعی کردند، از استبداد فردی و سلطه اجنبی، دوری گزینند، و این نشان داد که ایرانیان در نفی استبداد فردی و طبقاتی، و کسب استقلال متفق‌اند، و وحدت دارند، اما...

و شاید همین وجه آگاهی بخشی بود، که پاشنه آشیل بازسازان سلطه فردی را به تحرک واداشت، و مبارزه با اصلاحات، اصلاح طلبی و اصلاح طلبان، و هر دستی که به سوی آنان دراز شود را آغاز کنند، و این نبرد حتی در حد حذف شخصیتی و فیزیکی همکاران و همیاران اصلاح طلبی، احزاب و گروه‌های کنشگر در این فرایند، دنبال شد، آنان را "فتنه"، غربگرا، لیبرال و... نامیدند، و همه شاهدِ شعارِ تهدیدگونه "استخر فرح در انتظارت" بودند، که حتی بالاترین مقام رسمی کشور، یعنی رئیس جمهور مستقر را، به تکرار این نوع ترور تهدید کرده و می‌کنند، و هنوز طعنه "مرگ در استخر!" را، سکانداران شرایط کنونی به مخالفان خود گوشزد می‌کنند!

که این خود گویای تاثیر و اهمیت اصلاح، اصلاحات و اصلاح طلبی در تاریخ آزادیخواهی و حق طلبی معاصر ایرانیان است و...، و اینکه شما به عنوان یک مخالف وضع موجود، که در مشی پیگیری حقوق ملت، به روش مسالمت آمیز، با اصلاح طلبان اشتراک رویه دارید، به استقبال مرگ اصلاحات و اصلاح طلبان بروید، خود جای تامل و سوال دارد، در حالیکه معتقد به قتل اصلاحات هستید، و "قاتل" آنرا می‌شناسید! اما همزبان با قاتلان، از مرگ اصلاحات می‌گویید؟! و از آن استقبال می‌کنید!

جنبشی به این وسعت، که افتخار حماسه دوم خرداد 1376 ، خرداد 1388 و... را در پرونده خود دارد که به واقع، نبردی رویارو بین خواست مردم ایران، و خواست تمامیت خواهان بود، و بحث آنان، آنقدر جدیست که حصر شدگان آن سال‌های دور، هنوز طعم آزادی و رهایی را نچشیده‌اند، اما، برنده جایزه صلح نوبل، که خود طعم زندان کشیده است، تلاش آنان را "بازی جعلی" تلقی کرده، استخوان خردشدگان در روند مبارزه برای حقوق ایرانیان را این چنین می‌نوازد؟!

این دشمن انگاری اصلاحات و اصلاح طلبان، در مسیر خیر اجتماعی ایران و ایرانیان سوال برانگیز نیست؟!

اگر این بازی‌ایی جعلی است، چرا باید تمامیت‌خواهان در نظام جمهوری اسلامی، تمام ظرفیت ملی، انقلابی و دینی را بسیج کنند، و قاتل آن شوند؟! و متاسفانه مخالفین آنان در مسیر این قتل، هم‌مسیر با قاتلان شده، در قتل اطلاحات مشارکت کرده، و وقوع مرگ او را همنوا با تمامیت خواهان تکرار کنند، و یا آرزوی مرگ آن را بکشند؟!

خانم محمدی عزیز!

دو اقلیت، در دو سر پیوستار خم نرمال حاضرین در پروژه و پروسه دمکراسی‌خواهی ایرانیان، یعنی تمامیت‌خواهان مسلط بر مجاری قدرت و ثروت در جمهوری اسلامی، و افراط گرایان در آنسوی دیگر پیوستار در اپوزیسیون ج.ا.ایران، بر خلاف خواست عموم مردم ایران، که در زیر زنگلوله بزرگ این خم نرمال قرار می‌گیرند، و بارها و بارها، اقبال و اعتماد خود را به این جنبش اصیل و موثر، رسما و قانونا اظهار داشته، و در مسیر شعارهای آن گام برداشته‌اند، اما این دو، چنین حقیقتی را بر نمی‌تابند! چرا؟!

و در دو سوی این پیوستار، همواره اقلیتی کم تعداد، چه در ناحیه راستگرایان تمامیت‌خواهِ همراه در نظام ج.ا.ایران، و چه در رادیکالیسم انتهای پیوستار در سوی دیگر، یعنی براندازان خشن، و حتی دنبال کنندگان مبارزه با مشی تروریستی، که با صدام در حمله به ایران همراه شدند، "اصلاحات" را متفقا می‌کوبند؟! و در کوبیدن اصلاحات و اصلاح طلبان، با "حرام خواران سیاسی" و... مادام العمرهای، تکیه زده بر کرسی‌ها، در مراکز قدرت و ثروت در ج.ا.ایران به اشتراک نظر می‌رسند!

سرکار خانم محمدی عزیز!

شما وقتی نشاندار "صلح" می‌شوید، باید از همگرایی و صلح هم سخن گویید، یعنی بازی برد-بردی که همه ایرانیان از آن انتفاع یابند، چه ایرانیان برانداز جمهوری اسلامی در آنسوی پیوستار (که البته باید اذعان کنم که ایرانی‌اند و صاحب حق)، و چه اکثریت مردمی که در این میانه قرار می‌گیرند (که البته بارها به روش‌های مدنی، اصلاح تدریجی امور را انتخاب کرده، و با توجه به تجربه انقلاب 57 و...، به واقع به براندازی و انقلاب مجدد نه گفته‌اند، و همپای اصلاح طلبان، تا کنون گام زده‌اند)، و چه حتی تمامیت خواهان راستگرایی که در قبضه قدرت و ثروت کشور از هیچ خطایی، حتی نابودی مردم، دین و آئین و ایران نیز فروگذار نبودند و...، و همه ایرانیان را از تفکر و اعمال خود رنجانده‌اند. شما به عنوان برنده جایزه نوبل صلح باید به نحوی راهبرد خود را تدارک دیده، که چتری به بزرگی مردم ایران بردارید، که همه اینها، خوب و بد آنان را دو سوی پیوستار، و چه زنگوله وسط خم نرمال جامعه ایران را، شامل شود.

متاسفانه ایران با یک معضل بزرگ در روند بازیابی تاریخی خود مواجه بوده، و هست، و آن اینکه نیروهای اجتماعی در هر دوره‌ایی، بود خود را در نبود دیگران تعریف و تصور کرده، این است که نابودی دیگران را پیروزی خود می‌دانند، و شاید دلیل اصلی به گِل نشستن کشتی آزادیخواهی ایرانیان همین است، که کار این کشور حتی بعد از خیزش‌های بزرگی همچون جنبش مشروطه، انقلاب 57 و... به سامان نمی‌رسد، چرا که تنوع گرایش‌های سیاسی و اجتماعی در بین این مردم موجودیت دارد، اما به رسمیت شناخته نمی‌شود، تا در سایه این تکثر، موجودیت متکثر ماندگار شود.

مثالی می‌زنم، بعد از بهمن 57 که همه مست پیروزی انقلاب بودند، و رهایی از حاکمیت فردی، و فروپاشی نظام پادشاهی را جشن می‌گرفتند، انقلابیون به وضوح با قشری از ایرانیان با مشی فکری و سیاسی سلطنت طلبی مواجه بودند، و در حالی که این و آن را "شاهدوست" و... معرفی می‌کردند، به جای به رسمیت شناختن چنین پتانسیلی در بین ایرانیان، به نفی آن پرداخته، به مبارزه با آن برخاستند، و حاصل آن مبارزه، نه نابودی سلطنت طلبی، که نابودی بسیاری از سرمایه‌های اجتماعی و مادی این کشور بود، که لس آنجلس‌ها را در گوشه گوشه دنیا آباد کرد، و ایران را ویران.

 بخش زیادی از مهاجرت ایرانیان به کشورهای دیگر، حاصل همین نادیده انگاری و نابودی طلبی هاست که میلیون‌ها مهاجر را روی دست کشورهای دیگر گذاشت، و کشور را از سرمایه‌های خود محروم نمود، این در مورد پتانسیل چپ، و دیدگاه‌های چپگرای سوسیالیست، کمونیست و... نیز صادق است.

 نادیده انگاری، و مبارزه با گرایش‌های گوناگون سیاسی، مذهبی، اجتماعی و...، اشتباه راهبردی انقلابیون پنجاه و هفتی بود، که بعد از پیروزی فکر کردند، بقای خود را در حذف دیگران دنبال کنند، و مبارزه‌ایی کشدار و داخلی را روی دست ایران، و ایرانیان گذاشتند، که حال به نظر می‌رسد، این بیماری، به شما نو انقلابیون نیز به ارث رسیده است، تکرار اشتباه حذف و نادیده انگاری دیگران، دمینوی شکستی است که در تاریخ تحول آفرینی، تن ایران و ایرانیان را بیمار و تب آلوده کرده است، و سرمایه زیادی از ایران و ایرانیان، به نابودی برده، و می برد.

این چه رسم نامیمونی است که در بین ایرانیان رواج یافته است که با شعار مرگ بر این و آن، همواره ملت خود را پاره پاره کرده، تا موج سواران داخلی و خارجی میان این شکاف‌ها بازی خود را کنند، و اهداف ضد ملی خود را در این تفرقه پیگیری نمایند، اسراییل که با کشتن دانشمندان ما، نشان داد، مثل صدام حسین، با ایران قدرتمند مخالف است، بر این بستر افتراق چشم طمع دوخت، و حمله فراگیر خود را علیه ایران، به نام مبارزه با ج.ا.ایران رنگ آزادیخواهی زد، و چه فرصت طلبان داخلی که در دعواهای جناحی داخل، ثروت کشور را به غارت می‌برند، که همه می دانند، این موج سواران به قصد غارت و چپاول، روزی به راست و روزی به چپ، و روزی با خارجی هماهنگ می‌شوند، تا هرچه بیشتر از خوان غارت و چپاول ما، کیسه‌های خود را انباشته سازند.

نرگس خانم عزیز!

این گفته شما که "‏زمان اصلاحات سال‌هاست که گذشته است،" دقیقا همان خواست تمامیت‌خواهان حاکم بر مراکز قدرت و ثروت در ج.ا.ایران است، که مدت‌هاست هر ترفندی را برای جدایی ایرانیان از اصلاحات زده‌اند، تا بلکه دوگانه محدود و خودی پایداری – راستگرایان را، جایگزین دوگانه وسیعتر اصولگرا – اصلاح‌طلبان کرده، صحنه کشور را به آن خودی‌های خود، محدودتر کرده و شیفت دهند، درست است که اصولگرایان، و اصلاح طلبان تنها بخشی از جامعه ایرانند، اما شما با کسانی همصدا شده‌اید که به دنبال محدودیت بیشترند،

این فرمایش شما دقیقا مرا به یاد روزهایی انداخت که شعار برخی معترضان در خیابان که "اصولگرا- اصلاح طلب دیگره تمومه ماجرا" سرداده می‌شد، و این شعار باعث شادی راستگرایان تمامیت‌خواه شده بود، که با خوشحالی مرگ اصلاحات را جشن گرفتند، و اصلا به روی خود نیاوردند که این قسم از معترضان، به آنان نیز در این شعار خط پایان زده‌اند! و تنها ذوقزده تمام شدن بخش دیگر شعار شدند،  شما چرا خود را هماهنگ با این تمامیت خواهان نشان داده، از پایان اصلاحات سخن می‌گویید؟!

 در حالی که جنبش اصلاحات نه مُردنی است و نه از بین رفتنی‌ست، و نباید هم از بین برود، چراکه با روی کار آمدن هر گرایش فکری، مهمترین ضرورتی که احساس خواهد شد، جنبش اصلاحاتی است که کجی‌های آن سیستم را دیده، و اعلام کند و در صدد اصلاح آن بر آیند، و این یک نیاز اساسی، در هر سیستم حاکمیتی است، که قدرت را رصد کند، و ایراد آن را ببیند، و گوشزد نماید، پس مرگ اصلاحات، نه منطقی و نه ممکن است، و هرگز اتفاق نخواهد افتاد، چراکه لازمه هر سیستمی، ناظری مردمی‌ست، که او را رصد کند و رفع نقص نماید.

  تهران - 17 آبان 1404، برابر با 7 نوامبر 2025

 

کاریکاتوری از دونالد ترامپ

در کنار مجسمه جناب نوبل، بنیانگذار این جایزه جهانی

[1] - نرگس محمّدی (زادهٔ ۱ اردیبهشتِ ۱۳۵۱) فعّالِ ایرانی حقوق بشر است. او عضو سابق شورای عالی سیاست‌گذاری اصلاح‌طلبان تحکیم وحدت و نایب رئیس و سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر است. محمدی کارش را در کنار ملی-مذهبی‌ها آغاز کرد و از مخالفان نظام جمهوری اسلامی است. او اواخر دهه ۱۳۷۰ بازداشت شد اما بازداشت او در آغاز سال ۱۳۸۹ مورد توجه قرار گرفت و از آن زمان چندین بار در زندان به‌سر برده است. همسرش تقی رحمانی نیز از فعالان سیاسی است که بیش از ۱۴ سال در زندان بوده است. بی‌بی‌سی در سال ۲۰۲۲ او را یکی از ۱۰۰ زن الهام‌بخش و اثرگذار در جهان معرفی کرد. در سال ۲۰۲۳، کمیته نوبل نروژ جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۳ خود را به محمدی اهدا کرد. این کمیته از نرگس محمدی به عنوان «رهبر طبیعی» جنبش زن زندگی آزادی در سپتامبر ۲۰۲۲ (شهریور ۱۴۰۱) نام برد و جایزه نوبل را به خاطر بر عهده گرفتن رهبری این اعتراضات و همچنین مبارزه شجاعانه‌اش برای آزادی و حقوق بشر در طول سه دهه به او اهدا کرد نام او در سال ۲۰۲۴ در میان فهرست ۱۰۰ فرد تأثیرگذار جهان مجله تایم قرار گرفت.

[2] -سعید حجاریان کاشانی در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی با نام مستعار سعید مظفری و در برخی از مطبوعات، با نام جهانگیر صالح‌پور، از فعالان امنیتی سابق و سیاسی کنونی است. وی از اعضای دفتر مرکزی حزب جبهه مشارکت ایران اسلامی و از چهره‌های مطرح جنبش دوم خرداد و معروف به تئوریسین جریان اصلاحات است که در سال ۱۳۷۸ توسط سعید عسگر در مقابل شورای شهر تهران مورد سوءقصد قرار گرفت. وی از این ترور جان سالم به در برد، اما از آن پس زندگی را بر صندلی چرخدار می‌گذراند و دچار اختلالات شدید گفتاری شده‌است. عامل ترور که ۱۹ سال داشت به ۱۵ سال حبس محکوم شد با این حال این ترور برای او سابقهٔ کیفری هم محسوب نشد که اعتراض وکیل حجاریان را نیز به همراه داشت. او یک سال بعد از زندان آزاد شد. به گفتهٔ حجاریان، او یک بار دیگر نیز در سال ۱۳۶۰ مورد سوءقصد مجاهدین خلق قرار گرفته بود

[3] - «اصلاحات» سال‌هاست که مرده.

نرگس محمدی (برنده جایزه نوبل)

‏از قضا «اصلاحات» را خود جمهوری اسلامی کشت و رهبرش بر جنازه «اصلاحات»، پیش از جنازه سردارانش نماز خواند. اکنون هم جمهوری اسلامی تلاش می‌کند  برای انحراف افکار عمومی از مسئله اصلی که نزاع و چالش بین کسانی است که به «بقاء» جمهوری اسلامی باور دارند و کسانی که برای «پایان» دادن به جمهوری اسلامی تلاش می کنند، بازی جعلی«اصلاحات» را با بحث «اصلاح طلبان» و «غیر اصلاح طلبان»، داغ و پربیننده کند. تا فریبکارانه واقعیت را خاک کند. ‏زمین بازی را مردم عوض کرده‌اند. هراس جمهوری اسلامی از همین است. ‏آدرس غلط ندهید. ‏زمان اصلاحات سالهاست که گذشته است. ‏ جدال اصلی به واقع بین« بقاء طلبان »و «پایان خواهان» رژیم دینی استبدادی است. ‏جمهوری اسلامی نه با شعار، بلکه در عمل و نه ناآگاهانه بلکه آگاهانه اثبات کرد که اصلاح ناپذیر است. اکنون نیز چیزی از آن بر جای نمانده که نیرویی بخواهد اصلاحش کند. ‏اکنون« اصلاحات» به واقع انحراف، توهم، و لجاجتی بیش نیست. ‏برای زندگی، دموکراسی، آزادی، برابری، توسعه، حقوق بشر، جامعه مدنی، صلح و شان و‌ کرامت انسانی راهی جز «پایان» دادن به جمهوری اسلامی و گذار از استبداد به دموکراسی باقی نمانده است. ‏عهد و پیمان ما رسیدن به آزادی، دموکراسی و برابری است که شرط لازم آن پایان دادن به استبداد دینی است. ‏من به عنوان یک مدافع حقوق بشر و صلح طلب و اساسا با معیار «صلح» و «حقوق بشر» قائل به گذارم و برای «پایان دادن» به جمهوری اسلامی به مثابه رژیم دینی استبدادی در تلاشم. ‏پیروزی سهل نیست، اما قطعی است.

‏نرگس محمدی

‏۱۳ آبان ۱۴۰۴

 

کبوتری که دلش مانده پیش هم قفس‌ش   

در اوج بال زدن هم اسیر آزادی‌ست [1]

ملت‌های جهان همواره مردان و زنانی را در تاریخ کرامت طلبی، آزادیخواهی و مبارزه خود برای داشتن آزادی و «حق تعیین سرنوشت» دارند، که بدانان افتخار ‌کنند، و آنان را سمبل و عصاره فضائل جامعه بِخرَد، و فرزانگی خود دانسته، آنان را به دنیای انسانی معرفی کرده، و ادعا کنند که جامعه ما نیز، چنین رادمردان و رادین زنانی را در خود پرورش داده است، که چرب و شیرین این دنیا را وانهاده، از دنیای فاسد غارت و چپاول حقوق دیگران، دوری گزیده، افسارگسیختگان میدان فاسدِ کسبِ ثروت و قدرت را به مبارزه طلبیده، در حالی که به نفس خود لگام زده‌اند، برای زنده نگه داشتنِ ارزش‌های والایی همچون کرامت و عزت برای انسان‌ و... مبارزه کرده، و پیگیر تحقق آن باشند.

چنین انسان‌هایی چون چراغِ هدایتی برای دیگر اعضای جامعه‌اند، تا از انسان و انسانیت دفاع کنند، و برای دیگرانی در این مسیرِ درست، راهنما باشد، دیگرانی که در این بازار مکاره و میدانِ مسابقه‌ی کسب و چشیدن طعم قدرت و ثروت به هر وسیله، هاج و واج، در گردخاک نابهنجاران و نابهنجاری‌شان گم شده‌اند، و چشم می‌گردانند، و به دنبال نوری‌اند، که در تاریکی دود گرفته از بیدادِ این میدان، بتابد، و بواقع چشم به مبارزه‌ و تلاشی پیگیر از ناحیه کسانی دارند، که از حقوق و ارزش‌های انسانی آنان، همچون آزادی و... دم زنند، و از مرزهای کرامت و عزت و آزادی آنان دفاع کنند، و در این آوردگاهِ سلطه‌ی نفس سرکش انسانی، که کسانی به استبداد، غرور، تمامیت خواهی، پرده‌دری، مرزشکنی، ظلم، بیداد و... مبتلا شده‌اند، و دیگران را به بردگانی مطیع مبدل می‌سازند و...، مشق انسانیت و غرور انسانی کنند.

چنین انسان‌های والا گُهَر و مبارزی، از سرمایه‌های بزرگ و ارزشمند هر ملت‌ هستند، چرا؟ چون در حالیکه جامعه رقیب برای کسب قدرت و ثروت، تن به هر خفت و ذلالتی می‌دهد، و صحنه داران این میدان فاسدِ افسار گسیخته، از همدیگر سبقت گرفته، و یا همدیگر را می‌دَرَند، چون اینانی هم هستند که دنیای کثیف آنان را رها کرده، کسب آزادی و رهایی را همچنان در سیبل هدفِ خود گرفته‌اند، و از خوی حیوانیتِ لجام گسیخته، که برای کسب هرچه بیشتر قدرت و ثروت، در فضایی فاسد می‌تازد، دوری گزیده، آزادی را، به عنوان پیش شرط کرامت انسان، مد نظر قرار داده، و تحقق آنرا پیگیری می‌کنند،

کسانی که از منفعت شخصی خود در کسب قدرت و ثروت گذشته، ارزش‌های انسانی‌ و شاخص‌های متعالی زندگی جمعی، که برای دیگرانی در حد شعار باقی مانده را، هدف گرفته، به سوی کسب آن برای خود و دیگران می‌تازند، حتی اگر در این مسیر عمر، ثروت، زندگیِ راحت و جان خود را ببازند، و یا گرفتار بندِ زندان‌های بلندمدت شوند،

زندان‌ برای امثال نلسون ماندلاها، مهاتما گاندی‌ها، محمد مصدق‌ها، جواهر لعل نهروها و... هرگز شکننده‌ی اراده آنان نبود، تا دنبال کردن هدف بزرگ خود را به کناری نهند، و تسلیم شرایط موجود شوند، چراکه کسب حق تعیین سرنوشت برای ملت خود را ارزشمندتر از هر داشته‌ی خود دیده و می‌بینند، و خود را فدایی جامعه، و مردم خود دانسته‌اند، از این رو سختی‌ها هرگز در وجود آنان تردید ایجاد نکرد، تا پیگیری ارزش‌هایی این چنین را به کنار بگذارند، ارزش‌هایی که احساس می‌کنند در زیر پای نبرد برای کسب هر چه بیشتر قدرت و ثروت، له شده است،

و مصطفی تاجزاده [2] در بین اصلاح طلبان پرشمار در جامعه ایران، که برخی جان در این مسیر از دست دادند [3] و عمرهای طولانی صرف کردند، در مسیر اصلاح جامعه‌ی خود صادق، پاک، جسور، مانا و استوار ماند، و بر پیمان خود با مردم و خدای خود اصرار ورزید، هرچند مرارت‌های بسیار دید، و بخش زیادی از عمر پر برکت خود را در زندان گذراند، و به دور از همسر و خانواده مقاومش، که در این سوی دیوارها، خون دل‌ها خوردند، و در اوج عشق به همدیگر، زندگی را جدای از هم سپری کردند، اما بر پیمان خود همچنان ماندند، تا استواری و عزت را نمایشگری اصیل باشند.

برای این انسان پاک و نیک اندیش موفقیت و سلامت روز افزون، و رهایی آرزو دارم.

تهران - یکشنبه 11 آبانماه 1404 برابر با  2 نوامبر 2025

مقبره شهید دکتر سید حسین فاطمی وزیر خارجه دکتر محمد مصدق، 

از شهدای بعد از کودتای 28 مرداد 1332

پورتره ایی از مهاتما گاندی رهبر نهضت آزادیبخش هند

که چند ماه بعد از پیروزی با گلوله یک راستگرای افراطی شهید شد

نلسون ماندلا رهبر آزادیخواه افریقای جنوبی

[1] - شاعر محمد شریف: «میان خاک زمان، گَنج گم شده شادی‌ست،    که در تبار بشر رنج، ارث اجدادی‌ست،    تو دل مبند به چشمان روشنم که تنم،     خرابه‌ای‌ست که از دور مثل آبادی‌ست،     هزار مرتبه مردن، دوباره زنده شدن،    برای جان من این ساعت شنی عادی‌ست،     کبوتری که دلش مانده پیش هم قفس‌ش،    در اوج بال زدن هم اسیر آزادی‌ست،       میان شک و جنون گل محمدی شده‌ام،        که در کلیدرِ محمود دولت آبادی‌ست»

[2] - سید مصطفی تاج‌زاده (زادهٔ ۹ شهریور ۱۳۳۶) سیاستمدار اصلاح‌طلب و زندانی سیاسی ایرانی است که سابقه عضویت در شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران را داشته و در حال حاضر از ایده «اصلاحات ساختاری» به معنای روشی «فراتر از آنچه از دوم خرداد تا دی ماه ۹۶ دنبال شده» حمایت می‌کند او در دولت سید محمد خاتمی معاون سیاسی وزیر کشور و سرپرست این وزارتخانه پس از استیضاح عبدالله نوری بود. او در دولت میرحسین موسوی نیز معاون امور بین‌الملل وزیر ارشاد وقت، سید محمد خاتمی بود.

[3] - فرخی یزدی شاعر آزادیخواه معاصر در وصف این شرایط و اینگونه انسان ها، اینچنین سرود که :

«آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی          دست خود ز جان شستم از برای آزادی        تا مگر به دست آرم دامن وصالش را        می‌دوم به پای سر در قفای آزادی      با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز         حمله می‌کند دایم بر بنای آزادی      در محیط طوفان‌زای، ماهرانه در جنگ است        ناخدای استبداد با خدای آزادی       شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار          چون بقای خود بیند در فنای آزادی        دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین    می‌توان تو را گفتن پیشوای آزادی       فرخی ز جان و دل می‌کند در این محفل       دل نثار استقلال، جان فدای آزادی»

صفحه1 از3

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

روزی صلاح الدين ايوبی فرمانده مسلمانان در جنگهای صليبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رف...
- یک نظر اضافه کرد در جنگ امریکا/اسراییل با ایران، و...
خیرستان_بین_الملل تفاهم به جای تقابل؛ یادداشتی در #فایننشال‌تایمز* تفاهم‌نامه ایران و آمریکا، فرصت...