مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

بردار رسم خون که خون، نارد سعادت بر زمین

آنگه که خالق از بشر، خون کرد قربانی طلب               شیطان چرا از خون ما، غرقاب ناسازد زمین

وقتی عبادت شد قرین، با خون این و آن عجین،         شیطان چرا آهنگ رقص، با خون نیارد بر زمین

وقتی رسم بندگی، قربانی است در خون تپان        بندی گشودن از بدن، خواهد که شد رسم زمین

خون شد چون شربت به کام، در راه حق وقت جهاد    او نیز نوشان می شود، از جام خونین بر زمین

رسم است قربانی به عید، فرخ شود عیدم به خون           فرخ کجا گردد قرین، با خون اندر این زمین

با خون وداع کن، ای عزیز، از خون کجا فرخ وشی         بردار رسم خون که خون، نارد سعادت بر زمین

باید کناره شد ز خون، با خون سعادت را کجاست؟!     همراه خود نارد خوشی، نی این سعادت بر زمین

 سروده در 21 مرداد، عید قربان 1398

 

 

بردار رسم خون که خون، نارد سعادت بر زمین
تن هامان صف به صف در مصافی سعادت جویانه، در گورستان ها خوابیده است

 

بردار رسم خون که خون، نارد سعادت بر زمین
تا به کی در پس خون و تیغ سعادت را جستجو خواهیم کرد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چون پای سیاست و سیاستمداران بر عهد و تعهدی باز شد، بر قول و قرار شان دل مبند، زیرا که اگر در مسیر قدرت گیری باشند به خدعه دستاویزند، و چون به قدرت دست یافتند، اسیر زیاده خواهی و کبر و غرور خود خواهند شد.

 و در بازار سیاست برای کسب، حفظ و توسعه قدرت خود به هر وسیله ایی برای رسیدن به هدف، دست خواهند زد و در این راه چنانچه استفاده از وسیله ایی را به مصلحت قدرت خود بیابند، درنگ نخواهند کرد و آنرا مجاز دانسته، و در سودجویی از آن سستی از آنان نخواهی دید، لذا در مسیر قدرت شان اگر شکستن قول و تعهدی ضرورت یابد تعلل نخواهند کرد، و این مصلحت قدرت است که روش رسیدن به آن را تعیین خواهد کرد، نه مذهب و اخلاق و انسانیت و دیگر ارزش های حاکم بر اجتماع بشری؛

از قدیم هم عوام ما می گفتند که "سیاست پدر و مادر نمی شناسد"، و این بدان معنی بود که سیاستمدار حتی عزیزترین کسانش را هم فدای قدرت خواهند کرد، چون دین و اخلاق در سلک سیاستمداران وسیله ایی برای کسب قدرت، و یا گاهی چیزی برای قربانی کردن، برای آن است.

 نمونه بارز آن، سیاستمداران امروز امریکای تحت حاکمیت ترامپ می باشد، که قراردادهای بین المللی را یکی پس از دیگری ملغی نموده و زیرپا می گذارند. قرارداد بین المللی مثل برجام را که بعد مدت ها تلاش چند جانبه به دست آمد، و کاری هم ندارد به این که این الغاء ایران و ایرانی را در شرایط تحریم و جنگ گرفتار خواهند کرد.

 در بعد داخلی نیز نمونه های بد عهدی را می توان بسیار دید، از تعطیلی و یا به کناری نهادن بعضی اصول قانون اساسی و تنازل برخی و برجسته کردن بعضی دیگر گرفته، تا آنجا که کسانی تنور انتخابات را داغ می خواهند، و وقتی به رای مردم، برای داغ کردن این تنور نیاز دارند، گشایش ها می کنند، و قول ها داده می شود، ولی وقتی کارشان که گذشت، و مردم با رای خود مهر تایید را بر سیستم رای گیری دو مرحله ایی آنان زدند، از مردم فراموش کرده و راه تحقق وعده های منتخبین را کاملا سد کردند، تا صورت تحقق به خود نگیرد، و نشان دهند که سیاست و سیاستمدار در همه جهان یکسان است، امریکایی، هندی، ایرانی، روسی، انگلیسی و... فرقی ندارند، و همه تیکه ایی از یک کرباسند، و وقتی سیاست و سیاستمدار به هدف خود رسید، دیگر لزومی به وفای به عهد، و آنچه بر آن پای نهاده و بالا آمده نمی بیند.

و اما نمونه هندی این بد عهدی را در این روزها می توان در حال و روز کشمیر و کشمیری ها دید، آنان اینک اسیر همین بد عهدی استبداد ناسیونالیسم مذهبی هندو شده اند، و در شرایط بسیار بدی زیر حاکمیت چکمه ی نظامیان هندی، در محاصره، شرایط ویژه نظامی، سانسور، بایکوت شدید خبری و...، بدون هیچگونه ارتباط اینترنتی و تلفنی، دوران تثبیت شدن در یک دوره خروج از تعهد توسط دولت هند، تحمیل شده توسط حاکمیت هندویی دهلی نو قرار گرفته اند، و نوع بد عهدی سیاست و سیاستمدار هندی را هم می توان در اینجا دید.

وقتی ناسیونالیسم مذهبی در هند، در قالب هندویسم افراطی افق قدرت گیری سیاسی خود را نشان داد،  طلیعه های ظلم مذهبی همچون دیگر حاکمیت های مذهبی و غیر سکولار از این نوع، بر غیر هندوان نیز سایه شوم خود را افکند،

 به خصوص اقلیت بیش از 200 میلیونی مسلمانان و بعد از آنها مسیحیان و... هند که اینک در زیر سلطه نمایندگان اکثریت، و کسانی اند که سیاست آنان با سوار شدن بر امواج اخلاص دینی مردم هندو، برای کسب حداکثر قدرت و ثروت برای اربابان معابد، و کسانی تبدیل شد که مذهب را وسیله و سکویی برای کسب ثروت و قدرت می خواستند، تا بر تحمیق توده ها سوار شده، از رای آنان به نام خدای رام، و به واقع در خدمت اهداف سیاسی- مذهبی خود، سود جویند و با تکیه بر روند و جایگاه دمکراسی، سکولاریسم حاکم در هند که تضمین کننده آزادی، و برابری قانونی فارغ از نوع نگرش مذهبی، برای همه و... و برابری طبقاتی بود را به محاق برده و به اهداف سیاسی، مذهبی و جناحی خود دست یابند.

این که گویند استعمار خارجی، و استبداد داخلی دو روی یک سکه برای بدبخت کردن ملت هایند، اینجاست که روشن می شود، و اکنون هندی از چاله استعمار خارجی خارج شده و به چاه استبداد اکثریت در داخل افتادند و درد و رنج برای این یک ششم مردم جهان تمامی ندارد؛ چنین سیاست و سیاستمدارانی با تسلط بر مردمی که عنان به دست کسانی داده اند، تا امور شان را به سمت خیر و سعادت پیش برند، و حال آنان در یک فرایند فریب و خدعه، این عنان دهی را به عنان گیری، عنان طلبی و... تبدیل و برای به سلطه کشیدن خود همان مردم، به خدمت گرفته و سلطه جویی استبداد مذهبی اکثریت بر اقلیت را عینیت بخشیده، هر آنچه را بخواهند در جایگاه نمایندگی مردم، بر همان مردم روا می دارند، [1] و امروز منویات دل روحانیت هندو در گروه ها افراطی هندویی RSS، [2] VHP [3] و... در عمل سیاسی نمایندگان این گروه مذهبی در حزب سیاسی BJP [4] به نام خدای رام [5] و با وسیله قرار دادن سیستم دمکراسی حاکم بر هند، بر مردم هند تحمیل می شود.

استعمار انگلیس بعد از گرفتار آمدن در چنبره یک قیام همه جانبه و مردمی و موقعی که نه راه پس داشت و نه راه پیش و مجبور به قبول شکست شد، چون روزهای آخر کار خود را در مستعمره هند در میانه های دهه 1940مشاهده کرد، همزمان نطفه های ناسیونالیسم مذهبی را در هند چنان قدرتمند یافت، که با خود گفت حتی اگر هند را هم ترک کند، باز کسانی هستند که از مبارزین علیه استعمار انگلیس همچون گاندی و نهرو و مردم مبارز هند، تقاص پس بستاند و نوع سیاست انقلابیون و آزادیی که توسط انقلابیون اولیه به دست آمده بود را به حاشیه برده و ناکار نمایند، و این نسل مبارز و آزادی خواه را از اریکه قدرت، پس پیروزی انقلاب شان پایین کشیده و به حاشیه برند،

لذا می بینیم که این ارزیابی انگلیسی ها درست بود و مهاتما گاندی بزرگ و رهبر این نهضت ضد استعماری در فاصله چند ماه از پیروزی انقلابش، توسط همین تندروهای مذهبی به جرم دفاع از اقلیت مظلوم هند در مقابل اکثریت زور گو، ترور شد، و نطفه شوم ناسیونالیسم مذهبی در قالب احزاب و تشکل های مذهبی که تشکیلات خود را در تمام رگ های اجتماع هندو دوانده بودند، راه تروریست ترور کننده گاندی را پیگیری و ادامه دادند،

 تلاش های چنین گروه هایی در دهه 1980-1990 در پناه حزب سیاسی BJP به ثمر نشست و قدم به قدم، سنگر به سنگر پست های سیاسی و حاکمیتی هند را از آن خود کردند و خاندان نهرو-گاندی را از قدرت و حاکمیت کشور بیرون رانده و ادامه دهندگان راه تروریست ترور کننده گاندی، امروز هندی را که بر پایه تفکر نفی خشونت، دمکراسی، کثرت گرایی (پلورالیسم)، سکولاریسم بود را در قبضه ناسیونالیسم راست افراطی هندو قرار داده و به دنبال یکدست سازی جامعه متکثر فرهنگی، اجتماعی و مذهبی هند هستند، و در جامعه ایی که قرار بود پس از انقلاب همه آزاد باشند، محدودیت برای اقلیت ها و... هر روز شدت می گیرد، و میراث انقلاب و رهبران انقلاب هند، یکی پس از دیگری در معرض خطر و الغاء قرار دارد.

 و اینک با اکثریت پارلمانی که این جناح زیاده خواه و قدرت طلب در انتخابات اخیر کسب کرده اند، می توانند هر کاری را که بخواهند بکنند، و می کنند، لذاست که امروز مردم هند برای خوردن و تجارت گوشت گاو (نهی از منکر مبتنی بر فقه هندویی) توسط این گروه های هندویی از درخت ها آویزان شده و به دار مجازات نمایندگان خدای رام بر زمین، زده می شوند و...

اما این ناسیونالیسم مذهبی در این امر نیز متوقف نشده و میراث های باقی مانده از زمان انقلاب آزادی بخش و استقلال طلب، و سیاست های گاندی – نهرویی (رهبران دوره مبارزه با استعمار انگلیس) را یکی پس از دیگری به نفع اعتقادات خشک و بی منطق مذهبی - سیاسی و اولویت های از خود در آورده قدرت های پشت پرده هندویسم افراطی می زدایند؛

بعد از استقلال هند از استعمار انگلیس به سال 1947، کشمکش بین هند و پاکستان بر سر کشمیر، نهایتا به ترسیم خط کنترل مرزی بین هند و پاکستان در کشمیر (LOC)، و اعطای نوعی خودمختاری قانونی به ایالت مسلمان نشین کشمیر در خلال ماده 370 قانون اساسی هند منجر شد، و طی چند روز گذشته ناسیونالیسم هندو در اولین حرکت خود بعد از پیروزی بزرگ در انتخابات چند ماه گذشته در سال 2019 ، این میراث و تعهدی که از مذاکرات بین نهرو (رهبر حزب کنگره هند و نخست وزیر فقید هند) و رهبران کشمیر بدست آمده بود و در قانون اساسی هند نیز گنجانده بودند را ملغی کرد؛  و متعاقب این لغو سربازان خود را به کشمیر گسیل داشت، و با تسخیر این منطقه توسط نظامیان، اکنون کشمیری ها در محاصره نظامیان هندی دوران خفقان تن دادن به این شرایط جدید را طی می کنند.

آری اینجاست که باید گفت اگر روزی کسی را وکیل خود قرار دادی، حتما باید توجه کرد که این وکیل نتواند بر موکل خود آنچنان غلبه کند که دیگر نتوان او را از وکالت به زیر کشید، و این وکیل به حاکم بلامنازع و غیر پاسخگو به اخلاق، دین، مردم تبدیل نشود. قدرت و صاحبان قدرت باید به مهمیز پاسخگویی کشیده و به اخلاق، قانون، و البته مردم پاسخگو باشند، تا اگر از مدار خود خارج شدند بتوان آنان را به زیر کشید، و وکیل به جایگاه حاکم بر موکل خود دست نیابد، چرا که کرسی قدرت فساد آور ترین کرسی هاست، و پیلتنان خدایی و اخلاق را به جانوران درنده و بی تعهد تبدیل خواهد کرد، روحانیون هندو که از شدت اعتقاد به عدم خشونت، گاه زیر پای خود را هم چک می کنند تا مورچه ایی را هم هنگام راه رفتن بی جان نکنند، اما همین انسان های مذهبی وقتی به قدرت دست می یابند، کامیون دار و شاگردش را متوقف کرده و به جرم حمل گاو پیاده کرده و همانجا بی هیچ محکمه و محاکمه ایی به دار می زنند، تو گویی خدای رام آنان را برای جنایت در حق انسان آفریده است.

Click to enlarge image 1.PNG

چون سیاست و مذهب در هم آمیزند رنگ دیگری رقم خواهد خورد که نه مذهب است و نه سیاست

[1] - این در حالی است که هدف دمکراسی و حکومت های مبتنی بر دمکراسی برآوردن خواست مردمی است که از آنان نمایندگی می کنند، به قول آبراهام لینکلن از روسای جمهور مشهور امریکا، دمکراسی حاکمیت مردم، توسط مردم و حکمرانی برای مردم است. 

[2] - گروه داوطلبان ملی و که یک گروه اساسی در بین هندوهای افراطی است که مادر گروه های دیگر نیز به نوعی شناخته می شود.

[3] - گروهی متشکل از روحانیون هندی که اهداف هندویسم افراطی از جمله ساخت معبد رام بر مسجد بابری و از این قبیل آرمان های هندویی را دنبال می کند.

[4] - حزب حاکم کنونی هند که شاخه سیاسی احزاب و تشکل های هندویی افراطی را نمایندگی می کند و شاخه انتخاباتی و سیاسی آنان است. نخست وزیر هند اکنون به پشتوانه آرای این حزب در پارلمان حاکمیت هند را در ید قدرت هندویسم افراطی کشیده است.

[5] - از خدایان مهم هندو، که این روزها ساخت معبد او بر خرابه های مسجد بابری به یک وسیله سیاسی در دست هندویسم افراطی برای جلب آرای اکثریت هندو در هند به نفع منافع سیاسی حزبی جناح هندویسم رادیکال شده که با مخلوط کردن سیاست در مذهب، به کسب آرای مردم همت دارد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

من راه ها جستم به شب، در زیر این نور سپید               شب را گو بیرون شود، تابیده ماه بر روی ما

در زیر این نور سپید، گشتم خمار روی تو                    رویت نمایان کن چو ماه، افکن تو نور بر روی ما

تو چون مهی در شام من، ماه منی چهره گشا،                         ای نور تابنده بیا، رخ بنما بر روی ما

انوار نورت شب شکن، گردت ستاره چون رَسَن                  راه زمین و آسمان، باز است با تو روی ما

من محو روی ماه تو، ماه است همچون روی تو           گردی آن رخ، چون دواست، بر چهره غمگین ما

گردت هزاران اختر است، رخشان ز نور انور است،       نورت هزاران دل فریفت، چون که فُتاد بر روی ما

مهتاب چون در جام شد، مهرت به من الهام شد      جام و می ات افزون به هم، غم را زدود از روی ما

چون انعکاس نور تو، در جام می افتاد در،                     دل را ربود و در دمی، نوری فشاند بر روی ما

نورت رسوایی بُوَد، بر رهزنان راه ما                                    این نور رهزن را بتاب، بار دگر بر روی ما

ره می نماید چون به ما، مهتاب رویی از رخت،                       مهتاب می ریزد ز او، انوار تو بر روی ما

ای عشق مهتابی بتاب، تابش شده، راهبر به راه              ای رهبرُ راهبرِ راه، کن یک نگاه، بر روی ما

ره گم نمودم من به شب، تو راهبر شو به راه             ای رخ شتابی کن بدین، غم ها شده بر چهر ما

تو نور مهتاب منی، حتی به چاه هم با منی           دل سوی تو چون پر کشد، روشن شود زان روی ما

تو اسب راهوار غمی، این غم عروجم می دهد             چون که بتابد بر دلم، روشن کند، هان روی ما

ای خستگان از شب کنون، ماهی بر آمد در شبم              روشن نمودست و کنون، لبخند در ابروی ما

رخ چون که بر مهتاب شد، روشن ز نور ماه شد          زیبا به عالم نیست چون، روشن تر از این چهر ما

یک بوسه بر این ماه شب، زَن تو کنون مهتاب وار            این بوسه از چهر رخش، روشن کند زان راه ما

چون روی ماهت دیده ام، دیوانه گشتم من بدان                  دیوانگی هم از تو بود، نوری بر این چهر ما

تابید نورت بر دلم، مهتاب وار بیرون جهید                       در انعکاس نور تو، روشن شدست این چهر ما

مهتاب دل، مهتاب وار، راهم نمایان کن که من                  ره می سپارم سوی تو، روشن نما تو راه ما

مهتابرویِ مهوشان، مهتابوار بر ما بتاب                         تا مَهوشی گردد ز نور، روشن شود زان روی ما

عشقت چو در نورت دمید، افسانه ها در هم تنید           رخ ها سویت شد روان، یک رخ هم این روی ما

ای ماه من، ای عشق من، پهلو به پهلو با شبم           شب چون گذشت از روی ما، مهفام گردد روی ما

من بوسه های ماه را، دیدم بر رخ ها فزون                      مهتاب ده تو بوسه ایی، مهفابگون، بر روی ما

کردی دریغ تو نور خود، از این رخ رنجیده ام                       مهتاب من گاهی بتاب، بر این رخُ ، بر چهر ما

شب ها شدم من غرق غم، جستم تو را در آسمان      چون که نیافتم من رخت، شادی بِرفت از چهر ما

گم کرده ایی چهره ز ما، مهتاب هم گم شد ز ما                      رخ بنما، مهتاب من، مهفاموار بر روی ما

عشقت چون آتش زند، بر جان و دل فواره وار               از سوختن هم می شود، مهتابروی، وین چهر ما

رخ چون کشی از روی ما، این سوختن ها با من است        می سوزد و مهتابوار، روشن کند، زان چهر ما

گاهی برون آی از حجاب، ای ماه و ای مهتاب من          گاهی بتاب، مهتاب باش، بر روی و بر این چهر ما

ما را بکشت هجران تو، این کشته را زنده نما                       با نور مهتابت شود، روشن سراسر روی ما

ای فر رحمانی بتاب، تابش شده ست از روی تو                روشن، مهتابی ز عشق، مواج شد بر روی ما

موجت هزاران دل برد، بر ساغر مهتابوش                           مهتاب وار بیرون بیا، گاهی نشین بر چهر ما

ای نور مهتابی بتاب، این شب شده غمبار چون،                روی تو گردد منجلی، غم هم برون از روی ما

بگشای چهره، مه جبین! تابان کن این راه زمین                      مهتابوش روشن نما، این راه را بر روی ما

ای قرص کامل، ماه من، زین گوهر روشن چرا                    کردی دریغ و رفته ایی اینک تو از این روی ما

ای شب تاریکم بیا، آهنگ نور را ساز کن                             مهتاب دل هرگز مکن، نورت دریغ از روی ما

پنج شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸

چشم به راه نوری شب افروز

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بیش از سی سال از آن سال های جنگ، کشتار، خسارت و مرگ می گذرد، 8 سال جنگ که آنها به نام دشمن، [1] از ما می کشتند، و ما نیز از آنان؛ ما تلاش می کردیم تلفات آنان را هر چه بیشتر افزایش دهیم، و آنان تلاش می کردند از هر وسیله ایی خوب و بد حتی سلاح های شیمیایی سود جویند، و هر بیشتر از ما بکشند و نابود کنند، و ویران سازند؛ چرا؟!

چون ما را دشمن همدیگر تعریف کرده بودند، و بی توجه به اینکه تا چندی قبل تیسپون (پایتخت تمدنی ایران) حتی در اراضی قرار داشت، که امروز عراق نامیده می شود، و این دو ملت که از یک ریشه و تاریخ مشترک هستند و... آنان را با خدعه و نیرنگ در مقابل هم قرار دادند، تا این چنین هر دو را نابود کنند و به قول قدیمی ها "یک تیر و دو نشان"، و گذشته از این اشتراک تمدنی و فرهنگی، اگر خبیث های عالم سیاست بگذارند و دوباره به تقسیم خاورمیانه بین خود روی نیاورند، [2] این مرز تا ابد ما را در کنار هم و در همسایگی نگه خواهد داشت و...، لذا به حرمت همسایگی جنگ مذموم است.

اما در آن هنگامه بوی باروت و خون، دیگر این حرف ها معنی نداشت و این گلوله بود که بین ما قضاوت می کرد و ما ایرانیان و اهل عراق، با ریشه های مشترک و یگانه، در جنگی بی معنی بر سر هیچ قرار داشتیم، که دلیلش تجاوز و طمع سرزمینی بود، و با یک تجاوز و هجوم آشکار این جنگ ناخواسته آغاز گردید، تا دیگرانی که در پشت صحنه این نبرد مخفی شده بودند، به واسطه صدام حسین به عنوان تجاوزگر، در جنگی نیابتی به تسویه حساب های تاریخی، سیاسی و... خود با ما و یا حتی آنها و به قولی، دو طرف بپردازند.

 این که این جنگ اجتناب ناپذیر بود یا نه، خود سخن دیگری است و در این مجال نمی گنجد، ولی برای سربازان صحنه جنگ ها واقعا چه فرق می کند که دلیل هر جنگی چیست، آنان لاجرم باید راهی جنگ شوند و با شروع هر جنگی آنان برای خود به صورت اتوماتیک وظیفه ایی تعریف کرده، و طبق آن عمل می کنند. لذا برای ما که قرار بود سرباز پیاده این جنگ باشیم، چندان مهم و موثر نبود، که جنگ را چه کسانی و با چه هدفی آغاز کرده، و یا ادامه می دادند، سربازان پیاده نظام جنگ ها، در حال و هوای خود و خالصانه برای هدفی که برای خود ترسیم کرده اند، می جنگند.

لذا گذشته از جنگاورانی که به اجبار در این جنگ حاضر شده بودند، و از بد شانسی تلاقی سن خدمت سربازی شان، با دوره آغاز جنگ، مجبور به حضور در این نبرد شدند. [3] اما من و جمعی دیگر از اهالی جنگ، در این نبرد، خود داوطلبانه آمده بودیم تا به مقابله تجاوزی برخیزیم که ریاست حزب بعث عراق به کشورمان تحمیل کرده بود، و آنان آشکارا اعلام کردند که برای جدایی و تجزیه خاک ایران آمده اند.

جنگاوران چنین نبردی به سان مردمی که از بین آنان جوشیده بودند، از کثرت و تنوع برخوردارند، و از همه اقشار، و با رویکرد ها و داستان های متفاوتی بودند، و اما من و کسانی که از آنان سخن خواهم گفت به صورت داوطلبانه در این جنگ و یا دفاع مقدس حاضر بودیم، و معمولا بزرگترین و دم دست ترین هدف ما، دفاع در مقابل متجاوزی بود که به قصد تسخیر خاک ایران بدین سو هجوم آورده بود.

این داوطلبان نیز از دو قشر متفاوت بودند، آنان که خود را دایم وقف جنگ کرده، یعنی پاسدارها، که شغل شان جنگ بود؛ و آنان که وقت خود را تقسیم کرده، و قسمتی را به زندگی عادی، تولید و کار خود اختصاص داده، و  قسمتی را به جنگ، که اینان بسیجیانی بودند که در مقابل آنان باید سر تعظیم فرود آورد، که هر از چند ماهی در تعداد زیاد می آمدند و نبردی سخت را رقم می زدند و اگر زنده می ماندند به کار و زندگی خود باز می گذشتند، تا نوبت حمله ی دیگری فرا رسد، یعنی کار و تولید و جنگ را در کشور همزمان بر دوش های خود حمل می کردند، مفید ترین و کم هزینه ترین و پرفایده ترین رزمندگان، اینان بودند.

در جمع ما در واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم دو پاسدار از دامغان همرزم یکدیگر، و البته ما بودند، که هر دو به فاصله کم دو ماهه از هم، در سال 1366 در خلال عملیات ها و نقاطی متفاوت در جبهه شمال و جنوب جنگ، به شهادت رسیدند، این دو بزرگوار یکی شهید حسن گلشنی، که دایی بود، و دیگری شهید سید سعید هاشمی، که خواهر زاده شهید گلشنی بود و آنان در این جنگ هم ماموریت، هم رسته، هم رزم شده بودند؛ و از قضا در مزار خود در مزار شهدای دامغان نیز همسایه شده اند.

اما به لحاظ سنی هر دو بزرگوار، از من بزرگتر بودند، یکی با فاصله سنی 5 سال، که در آن شرایط یک عمر تلقی می شد، و دیگری دو سال؛ شهید سید سعید هاشمی متولد 1347 بود که در زمان شهادت تنها 19 سال داشت، و شهید حسن گلشنی که متولد 1344 بود و در زمان شهادت 23 سال از عمرش می گذشت، و در این سن و سال، شهید حسن گلشنی از پیشکسوتان و بزرگان سنی رزمندگان واحد تلقی می شد! چرا که متوسط سنی اکثریت رزمندگان پایین بود، و ما با آن سن و سال خود در مقابل آنان کوچکسال محسوب می شدیم، و آنان کاملا بر ما ارجحیت سنی داشتند.

فاصله سنی اگرچه در بین جنگاوران فاصله ی خاصی ایجاد نمی کرد، ولی به صورت طبیعی اثر خود را داشت، به دلیل فاصله سنی کمتری که با شهید سید سعید هاشمی داشتم، من هم طبیعتا بیشتر با او دمخور می شدم، تا با دایجانش، که از بزرگان بود!

گرچه گذشت زمان حتی قیافه ها را از ذهن انسان پاک می کند، اما کورسوهای نور خاطرات آن دوران همچنان باقی است و در دلم هنوز نور افشانی می کند، و نظر به این که مدت های زیادی بود که ما در واحد اطلاعات عملیات تیپ 12 با هم بودیم، آنان هنوز در ذهنم هستند؛ اما بیشترین خاطره ایی که از شهید سید سعید هاشمی و شهید حسن گلشنی به یادم مانده است، مربوط به دوره ایی است که در جاده خندق،  [4]در ماموریت شناسایی مشترک قرار داشتیم، و در آنجا مستقر بودیم.

شهید سید سعید انسان بسیار آرام، و با متانتی خاص بود، قیافه، سن و سال و مرام شخصیتی اش به سید محسن ما نزدیک می نمود، و من او را که می دیدم یک جورهایی یاد محسن خودمان می افتادم، که تاریخ شهادت محسن ما درست یک سال با سید سعید فاصله زمانی داشت، یعنی سید محسن در سال 1365 به شهادت رسید، و سید سعید در سال 1366، این تقارن شباهتی این دو شهید، سید سعید را برای من ناخودآگاه به یک الگو تبدیل کرده بود، چرا که محسن بر من ارجحیت سنی و شخصیتی داشت، و خود به خود به عنوان یک رهبر و الگو در سنین کودکی برایم محسوب می گردید، و این در شکل گیری شخصیتی من تاثیر بی بدیلی داشت.

لذا تداعی چهره و شخصیت محسن در سعید کشش ذهنی ناخودآگاهی را در من نسبت به شهید سید سعید ایجاد می کرد، اما حوادث جنگ، سیّالی و غیر ثابت بودن شرایط، و آمد و شدها، و زندگی جنگی باعث می شد که به سرمایه گذاری های پایدار منتهی نگردیده، و خصوصا اینکه ما زندگی ناامن و ناپایداری را تجربه می کردیم، که هر سال تعدادی از ما در نبردها از دست می رفتند و به همین دلیل کسی به فکر استقرار دوستی های پایدار در این دنیا نبود، چرا که اساسا نیز چیزی در آن شرایط ثابت و پایدار دیده نمی شد، که بدان تکیه کرد، و هر آن، احتمال آمدن گلوله ایی بود، تا طومار زندگی تو و یا دیگری را به هم بپیچد، و کار تمام.

از این رو حتی به نوعی دوستی ها هم شاید به عالم دیگر حواله داده می شد، و بسیاری از رزمندگان با هم عهد می کردند تا در دنیایی دیگر شفیع و یا کمکیار یکدیگر باشند، و دوستی ها را در آنجا بالفعل و عینی تر کنند؛ عهدنامه های شفاعت بعد از شهادت، بین رزمندگان که مطابق آن تعهد می کردند که در صورت شهادت، هر کدام شفیع و کمکیار دیگری باشند، به امری رایج و مشهور تبدیل شده بود، و همین امر حکایت از اعتقاد به زندگی فانی و ناپایدار این دنیا، و ایمان به پایداری و بقای زندگی در جهانی دیگر داشت، و چنین رزمندگانی سعی می کردند تمام سرمایه های اصلی خود را نیز به آن دنیا منتقل کرده، و تمام همت خود را صرف رسیدن به آرزوی شهادت کنند، تا حیات جاوید را در کنار دوستان شهید خود، در آن دنیا کسب و از آن برخوردار شوند و...

این بود که بحث شهادت دلمشغولی ذهنی و عینی بسیاری، و برای آنان به یک هدف عمده تبدیل شده بود، و تمام فکر و ذکرشان شهادت بود و رفتن، و خلاصی از این دنیای دون، و رستگاری را تنها در شهادت می دیدند، منتهای آمال و آروزهای شان شهادت بود و رفتن و رسیدن؛ گاهی مواقع من (به درست و یا غلط) با خود فکر می کردم که اینان فراموش کرده اند که برای چه به جنگ آمده اند، چرا که بیشتر از جنگ، به رفتن و شهید شدن می اندیشیدند، البته این در ذهن کودکانه من می آمد و به حتم من اشتباه می کردم، و اینطور برایم می نمایاند.

فضای داغ شهادت و رسیدن، آنقدر به روشنی دیده می شد که بسیاری از جوک و لطیفه ها هم حتی دور و بر همین موضوع شکل می گرفت، شهید رضا قنبری در این خصوص جلودار شوخی های این چنینی بود، گفتمان شهادت، آنقدر قوی و قدرتمند بود که خواب و خوراک بعضی ها را ربوده بود و شوخی و جدی ذهن و فکر و رفتار و گفتار شان با این موضوع عجین شده بود،

نجوای دل شب هاشان با شهدای پشت تر رفته، و خداوند متعال در این خصوص بود، و در طول روز هم با همدیگر مشق عشق شهادت می کردند و به شهادت می اندیشیدند، شهید رضا قنبری به طنزی که خود بلد بود و ما را از خنده روده بر می کرد، به شهید سید سعید هاشمی می گفت، "پیشانی ات خیلی نورانی شده پسر!، همین روزهاست که روانه زیر باغ دایی موسایی شوی"، [5] نمی دانم این طنز آیا حقیقتی در پس خود بین آنان داشت، و مصداق این جمله رایج بود که "شهیدان را شهیدان می شناسند"، و این دو شهید آینده، در عالم تله پاتی به شناخت رگه هایی از نور شهادت در چهره همدیگر نایل شده بودند، که این زمزمه بین اهل شهادت رایج شده بود، یا نه از سر تفنن و تفریح با هم اینچنین سخن می گفتند.

ما که از درک این عالم ماورایی عاجز بودیم، ولی با همه ی این کوری و کری و بی حسی، گاه ما هم می توانستیم، چیزهایی را ببینیم، و یا درک کنیم که انگار حادثه ایی برای فردی از ما در راه است؛ در آن روزگار جنگ مثل این روزها نبود که هر فردی کلی وسایل صوتی و تصویری (موبایل ها، پلیرها، دوربین ها و...) با خود داشته باشد، حتی دوربین عکاسی یاشیکا 110 (Yashica) میلیمتری که شاید، ساده ترین و ارزان ترین دوربین بازار بود نیز، در بین رزمندگان جنگ کمیاب بود، و در سنگر گروهی ما هنگام استقرار در جاده خندق که حدود 20 نفر بودیم، تنها یک رادیو و ضبط سونی خوب بود، که به صورت مشترک و عمومی برای پخش اذان و شنیدن اخبار معمولا استفاده می شد،

اما می شد فهمید که چند وقتی است که حال و هوای شهید سید سعید هاشمی دگرگون شده، و او را می دیدی که مدت هاست که با این ضبط صوت قرین شده و این ضبط صوت او را غرق خود کرده بود، انگار سید سعید این ضبط صوت را به دوستی عمیق خود گرفته بود و چنان با آن درگیر بود که کنجکاوی مرا برانگیخت که چه خبر است که سید سعید از ضبط صوت جدایی ندارد، ضبط صوتی که استفاده از آن در شرایط خط اول نبرد در جاده خندق، که ناپایداری زندگی به اوج می رسید، خود سوال برانگیز بود، چرا که با باطری کار می کرد و این خود استفاده از آن را محدود می کرد، و موتور برق هم که همیشه روشن نبود تا دایم بتوان از آن استفاده کرد، به همین دلیل برخورداری از چنین امکانی سخت بود، لیکن به دلیل شرایط باز گفته، مراجعه دوستان به آن هم کمتر بود، و حال که سید سعید به این وسیله صوتی روی آورده بود، کارش برجسته و قابل تامل می نمود.

تا این که یک بار به او نزدیک شدم و گفتم سعید جان خیلی با رادیو ضبط همراه شدی، خبری هست؟! گفت نه سید جان، بیا تو هم گوش کن، صدای ضبط را کمی زیاد کرد، دیدم قاری برجسته مصری جناب عبدالباسط محمد عبدالصمد با آن موسیقی ملکوتی اش سوره شمس و... را چنان در گوش تو فریاد می زند که انگار ریشه های دلت در تارهای صوتی این استاد بزرگ موسیقی مصری می لرزید، و قلب و روح تو را در حالت ویبره [6] قرار داده و تکان می داد، من هم مهد و مقهور این موسیقی زیبا، مدتی را با سید سعید همراه شدم و این همراهی مرا از سوال های دیگر، و علت حضور و این که در کنار چه کسی به این صوت قرآن گوش می دهم، جدایم کرد و از همه چیز باز ماندم، و با او در آن موسیقی الهی غرق شدم، و وقتی از این موج بیرون آمدم که نوار کاست تمام شده بود، و کلید play ضبط صوت با صدای دلخراشی، با تمام شدن نوار به صورت اتوماتیک بالا پرید، و من در آن هنگامه، هم سوالم را گم کردم، و هم سید سعید را، و هم مستی همراهی با آن شهید از سرم پرید، و در خماری پایان یک جرعه شراب ناب، در خود گم شدم.

اما سید سعید مدت ها بود که در این موسیقی ملکوتی غرق بود و همین مایه شوخی پردازی های اهل سنگر با او شده بود و او نیز بی توجه به این همه چشم که بدو دوخته بود، با لبخندی زیبا، مهربانانه، که تمام عضلات صورتش این لبخند را با خود حمل می کردند، از شوخی دوستان می گذشت و عشق را تجربه می کرد، و یا خود به سرودن آن می پرداخت، و با خود عشق را در موسیقی زیبای کلمات عربی که برای ما پارس زبانان بعضی مواقع معنی ندارد، اما آن را در ردیف های موسیقی مصری جناب عبدالباسط که اینک در تلاوت آیات قرآن بروز یافته بود، ترنم داشت، همراهی می کرد و غرق بود؛

 تا این که ما از جاده خندق منتقل شدیم تا عملیات های خود را در کردستان ادامه دهیم و لذا در اولین عملیات از سلسله عملیات های ما در غرب کشور در تاریخ 29 آبان 1366 در جریان عملیات نصر 8 در منطقه ماووت و در حاشیه شهر سلیمانیه عراق به دایی جان شهیدش پیوست که او نیز چهار ماه قبل از آن، در تاریخ 29 تیر 1366 [7] در جزیره مجنون و در عملیات پدر غربی شهید شده بود، [8]

 ارتباط دوستی این دایی و خواهر زاده و به خصوص علاقه ایی که شهید حسن گلشنی به سید سعید هاشمی داشت از دید کسی پوشیده نبود، چراکه شهید گلشنی به سید سعید عشق می ورزید، و این عشق را در گفتار و رفتار این دو خصوصا شهید گلشنی به صورت آشکاری می توانستی ببینی، که من آن روزها این را به حساب همان نسبت خویشاوندی و الزامات تفاوت سنی می گذاشتم، و شاید باز هم "شهیدان را شهیدان می شناختند" و من از دیدن این واقعیت عاجز بودم، و البته سید سعید شایسته این همه علاقه هم بود، چرا که بسیار جذاب و با شخصیتی دوست داشتنی بود، و هر طالب گوهری، که گوهر شناسی بزرگ بود، را به خود جذب می کرد.

حیف و صد حیف که نه دوربینی در آن روزها داشتم که این پاره های عشق را ثبت و ضبط کنم، و نه قلمی بود که به نگارشش در آورم، و نه پروازی بود که به دور این دایره عشق بگردم و این عشق را به نظم و نثر کشم، آن روزها، و مدت ها در پس آن، ما در کوچه باغ های زندگی خود گم شدیم، و در خود غرق بودیم و وقتی "عدو سبب خیر شد" و مجال نشستن و تفکر و خودیابی یافتیم، که دیگر از آن صحنه ها آنقدر گذشته است که شرح و بست آن دیگر از ذهن ما هم رفته بود، و تنها کورسوهایی از آن نورهای خیره کننده در افق ذهنم دیده می شد.

کاش می شد دوباره شیرجه ایی در دل آن اقیانوس عشق و صفا و صمیمیت و درستی و راستی زد، و گوهری از میان آن همه گنج های غرق شده در زیر اقیانوسی از کبر، غرور، قدرت طلبی، تمامیت خواهی، انحصار طلبی، خودخواهی، سو استفاده، خدعه و نیرنگ، سیاست بازی و... بیرون کشید، تا دوباره چهره زیبای سربازان پیاده این جنگ را، که داوطلبانه تمام هزینه های جانی جنگ و جنگاوری، در این نبرد نابرابر را پرداختند، را بیرون کشید، که زیر این همه جفا، در توفان نابودی و فراموشی غرق نشوند، و شهدا در زیر خروارها خدعه سیاستِ بازان بی شرم، در مراسمات رسمی بزرگداشت و کنگره های پی در پی یادبود شهدا، گم نگردند. و در گل و لای سیلاب جناح بازی های آنان، و خروارها سخنان کینه توزانه ی جناحی، و سیاسی سخنرانان مراسم شهدا مدفون نگردد.

امروز که می نگرم، انگار نبرد مردم ایران چه با استبداد داخلی و چه با متجاوز خارجی انگار تمامی ندارد، و این روزها باز نقاره های جنگ هی می نوازند و می نوازند، تا میوه ی تلخ جنگی دوباره برسد، و هر آن دلم می ریزد، زیراکه  احتمال آغاز جنگی دوباره می رود، تا باز این جوانان پاک وطن، گوشت دم گلوله تجاوز و متجاوز گردند، و یک عده به ساز و کار کاسبی خود، و تسویه حساب های شان برسند،

جنگ هایی که اگر انسان ها در یک انسجام ملی به مقابله با آن برخیزند، اجتناب پذیرند، و این تراژدی ها دوباره تکرار نخواهند شد؛ و به قول قهرمان معاصر مبارزه با استبداد داخلی و سلطه خارجی، جناب مرحوم دکتر محمد مصدق (که در حصرش انداختند و آنقدر بر این ظلم خود ادامه دادند تا این قهرمان ملی در حصر مظلومانه مرد، و این لکه ننگ بر دامن حصر کننده ماند)، که می فرمود : "هیچ اراده ‌ای به ‌مانند اراده ملت و حاکمیت ملی نمی‌ تواند سدی در مقابل تجاوز و مداخله بیگانه و مانع از استمرار استبداد داخلی شود."

اعتقاد من بر این است که بهترین و شایسته ترین کسانی که می توانند پاسبان نهال صلح باشند، کسانی اند که آن روزهای سخت و خسارت بار را دیده اند، اما متاسفانه در کشور ما حتی کسانی که آن شرایط را دیده اند نیز حرکت موثری علیه جنگ ندارند، و حتی گاهی احساس می شود، بیشترین مدافعان رویارویی کسانی اند که آن روزها را دیده اند، مراقبت صلح و تداوم آن نیستند که هیچ، در آرزوی تکرار جنگ و خونریزی نشسته اند.

متاسفانه اینک جنگ طلبان داخلی، یا همان کسانی که خود را دلواپس امضای معاهده صلح آمیز برجام نشان می دهند، با جنگ افروزان خارجی انگار یکصدا و یک جهت شده اند، تا دوباره روزهای کشتار و خون و جنگ را، با ورود چکمه های تجاوز بر این خاک باز نمایند، و باز نظم و قانون و منابع کشور در خدمت جنگ و جنگ سالاران قرار گیرد؛ و نادیده گرفتن قوانین اساسی در سایه بحران و جنگ برای سال ها توجیه شود؛ و آرزوی های دیرینه این مردم، برای حاکمیت نظم و قانون و نظامات پاسخگو، دوباره به محاق رفته و در سایه بحران جنگ نادیده انگاشته شود.  

اما باید گفت حرامت باد ای خاک، که این تن های پاک هنوز شایسته خوابیدن در خاک نبودند.

Click to enlarge image 1.PNG

شهید سید سعید هاشمی - دامغان

[1] - واژه دوست و دشمن در روابط بین الملل تقریبا واژه بی معنی است، بدین معنی که همه کشورها در نظام بین الملل رقیب تلقی می شوند، و واژه دوست و دشمن معنی نمی یابد، و تفاوت نزدیکی و دوری کشورها تنها در میزان تفاوت و همپوشی منافع بین آنان است.

[2][2] - دول موفق در فروپاشی امپراتوری عثمانی، نسبت به تقسیم خاور میانه بین خود اقدام کردند و مرز های کنونی این منطقه حاصل آن تقسیم است که بین انگلیس و فرانسه و... انجام گرفت

[3] - در ایران خدمت سربازی اجباری است و جوانان در سن خاصی باید به سربازی اعزام شوند، سازمان نظام وظیفه هر ساله برای اعزام جوانان به سربازی فراخوان می زند.

[4] - خط پدافندی در هور العظیم که به جاده خندق مشهور بود و پدافند آن سال ها در دست تیپ 12 قایم قرار داشت.. جاده سیزده کیلومتری پد خندق از نبردهای بدر و خیبر باقی مانده بود.

[5] - "باغ دایی موسایی"، منظور و کنایه از قبرستان روستای گرمن بو،د که شهید رضا قنبری نیز هم اکنون درآن خفته است، مزار روستای گرمن زیرپای زمین و یا باغ کشاورزی متعلق به مرحوم کربلایی موسی مصطفوی پدر بزرگ من بود، و اهالی روستا به کنایه از مزار روستای گرمن به "زیر باغ دایی موسایی" یاد می کردند و شهید رضا قنبری از این اصطلاح همواره برای حواله به قبرستان در شوخی های خود با دیگران مکرر استفاده می کرد، و نهایتا نیز کار خودش هم در آخرین عملیات جنگ یعنی نبرد مرصاد، در سال 1367 به شهادت انجامید و به همانجا ختم شد و همانجا آرام گرفت.

[6] - تکان های ممتد و مداوم

[7] - جالب است که تاریخ شهادت شهید حسن گلشنی درست مطابق است با روزی که قطعنامه 598 در سازمان ملل تصویب شد. سازمان ملل متحد قطعنامه 598 خود را در تاریخ 29/4/1366 به تصویب رساند و بلافاصله صدام هم آن را قبول کرد، مفاد این قرارداد هم مهم بود، از جمله، اظهار تأسف از بمباران مراکز غیرنظامی و نگرانی از ادامه جنگ و گسترش آن، درخواست آتش بس فوری و اعزام هیات ناظر سازمان ملل متحد به منطقه جنگی، عقب نشینی طرفین از خاک همدیگر، آزادی اسرای طرفین در جنگ، همکاری طرفین با دبیرکل سازمان ملل متحد (خاویر پرز دکوئیار)، بررسی درباره آغازگر جنگ و میزان خسارت آن.

[8]- خاطرات این عملیات را که تحت عنوان "خاطرات 17 ماهه آخر جنگ، جزیره مجنون، نبرد پدغربی" جداگانه نوشته ام.

متن وصیتنامه شهید سید سعید هاشمی

بسم الله الرحمن الرحیم

و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون.

با درود و با سلام بر يگانه منجي عالم بشريت مهدي موعود(عج) و نايب بر حقش امام عزيز و بر يكه‌‌تازان اسلام برادران رزمنده‌‌مان كه من به درجه رفيع شهادت نائل شده‌‌ام وصايايي دارم هر چند كوچك‌‌تر از آنم كه وصيت به شما دهم ولي خوب شرايط و زمان به صورتي است كه ملزوم مي‌‌شود كه وصايايي به شما بكنم.

از تمام افرادي كه اين وصيت را مي‌‌خوانند برايشان وصيت‌‌هايي دارم كه اولا آن‌‌كه قدر امام عزيز را بدانيد كه با رهبري درست انقلاب را به پيروزي رساند پيروزي‌‌اي كه هيچ‌‌كس فكر نمي‌‌كرد به اين سادگي به دست بيايد.

رهبري درست ايشان باعث شد ما با دادن شهداي كمي پيروز شويم ولي در خيلي از كشورهايي كه انقلاب كرده‌‌اند به سختي به دست آورده و يا هم هنوز در حال درگيري هستند انشاءالله خداوند سايه‌‌اش را از سر ملت ما كوتاه نكند. اي برادري كه اين وصيت‌‌نامه را مي خواني ، اگر جواني به جبهه‌‌ها برو و اگر سنت زياد است و نمي‌‌تواني پس فرزندت را بفرست.

پدر و مادرها خواهشمندم از رفتن فرزندانشان به جبهه جلوگيري نكنند كه جبهه واقعاً به جوانان پشت جبهه محتاج است. اي برادراني كه همكلاسيم بوديد اميدوارم كه در كارهايتان هميشه پيروز شويد وصيتي كه به شما دارم اين است در كنار اين‌‌كه درس‌‌هايتان را خوب مي‌‌خوانيد سنگر نماز جمعه را ترك نكنيد و در جلسات و نماز جماعت‌‌ها شركت كنيد كه باعث وحدت هر چه بيشتر بين شما و مردم مي شود.

پدر عزيزم من را حلالم كن اگر به شما بي احترامي كردم و يا باعث ناراحتي شما شدم ولي وصيتي دارم و اين‌‌كه از تمام فاميل‌‌ها درخواست كني كه گريه نكنند و لباس سياه به هيچ وجه نپوشند و تازه بايد جشن بگيرند مجلسي به مناسبت پيوند عاشق و معشوق پيوستن عاشق به معبود.

مادرم را دلداري و روحيه بده. مادر عزيزم از شما هم طلب بخشش و حلاليت مي‌‌كنم و شما هم نبايد از شهادت من ناراحت بشوي. برادران كوچكم را خوب تربيت کنید، كه آينده سازان اين مملكت هستند و در آينده در دست آن‌‌ها خواهند بود .

اگر مقدار پولي دارم در راه خير خرج كنيد و برايم 12 روز روزه بگيريد والسلام

سيد سعيد هاشمي ـ 1363/04/11

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در این میانه های مرداد و در اوج تابستانی گرم و نفس گیر، وقتی از خیابان های تهران، به چشم انداز یال های منتهی به شهر قله توچال، نگاه می کنی، دلگرم به سه لکه برفی می شوی که از زمستان رویایی و ایده آل گذشته بر پهنه کوه باقی مانده اند،

سه لکه برف نسبتا بزرگ روی یال چهار پالون، بعلاوه نقطه برفی روی شاه نشین که از قضا آخرین روزهای عمرش را می گذراند، هنوز در مقابل گرما مقاومت می کنند، و مانده اند تا کورسوهای امید را در دل ما زنده نگه دارند، و نوید دهنده این باشند که شاید در پس این تابستان گرم و رکورد شکن امسال،

پاییزی با مشخصات لازمه پاییز، و بدنبال آن مجددا زمستانی از نوع زمستان گذشته که با بارش های خوب و شکر انگیزش، سال مناسبی را تاکنون به لحاظ بارش و برف رقم زده است، تکرار شود، و همه چیز روزی به روالی باز گردد، که شایسته و طبیعی است،

 آنگاه است که همه چیز به جای خود باز خواهد گشت و این همان شرایطی طبیعی و بایسته است که همه در آرزویش هستند؛ در چنان شرایطی دیگر نه سرمای سرد و سخت زمستانی اعتراض برانگیز خواهد بود، و نه گرمای زجر آور تابستان.

باید گفت نه بهار و نه پاییز با همه اعتدال و مزایای شان، به تنهایی خواستنی هستند، بلکه بهار و پاییز در کنار تابستان و زمستان یکی از پس هم معنی دار و مطلوب خواهند بود. و هر چیز به جای خویش است، که نیکوست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تو بند گشا باش، که تو را نیز در ما به بند کرده اند

همواره در هراس بند، من مانده ام به بند

زیرا که بند، وز پی بند، بر ما نهاده اند

در بند بودمُ، در مذمت بند، پندها گفته ام

یارب این چه بند بود که بر ما نهاده اند؟!

این بند از تو بود، و به تقلیدِ راه تو

زین راه جواز بند ساختُ بر ما نهاده اند

گاه سرودن وِرد عشق، بند را نیز سروده اند

خاموش باد سرود عشقی که بدین سان سروده اند

کاش آن زمان که بند را در سرود عشق می سروده اند

ویران نموده بودی، بندی که بر ما نوشته اند

 بندی نخواهم به پای، ای بند گشای بزرگ عشق!

بندی کِشَم، که رها گردم زین بند، که آنان نهاده اند

این بند راه آمدنم، سوی تو را سلب می کند

وَرنه بند، بند است، بگذار گذارند، آنچه بر ما نهاده اند

ما را به عشق بند توست، که هوس روزگار عشق می کنیم 

بند است بند تو، به چه کار آید بندی که بر ما نهاده اند

یارب تو را قسم به غروبِ هر روز بندیان

تو بند گشا باش، که تو را نیز در ما به بند کرده اند

در هر غروب، بی کسان ناله از دل سر دهند

یارب کجاست صبحدمانی، بر این بندی که نهاده اند 

کاش تو نیز بندگی نخواستی از بشر

چون بر مدار بندگی تو، بندها نهاده اند

کاش آندمی که تو کز بندگی گفتیُ و بند

آزادگی سروده بودیُ و رهایی از این بند، که آنان نهاده اند

ای بندیان و در بند کنندگان به گوش،

رو و رها شوید زین، که این نخواسته اند

بند است بند عشق که تو را به بند می کشد 

بندی که آزادگی است، نی آنچه بر ما نهاده اند

گاهم بر این نظر، که گوش تو بر ناله ها، بی اثر شده است

ما را رها کرده ایی و راضی بر این قفس که نهاده اند

 سروده شده در 10 مرداد 1398  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاش مرا پایی به رفتن بود، یا نه، راهی برای رفتن؛ چراکه پای به رفتن هست، ولی ز رفتن باز مانده، زمین گیر شدم؛ برای نشستن نساخته اند مرا، اما راه و رفتن را چنان سخت و ناهموار کردند، تا از حرکت بمانیم، و همه چیز ما را به نشستن بخواند، نشستنی که به واقع همان مرگ است، به سان مرده ایی، که نشسته مرده است.

بادیه دور، و رفتن هم سخت، اما هرگز زین رفتن، ترسی نیست؛ گاه دلم اینگونه ساز می شود که حیلتی باید، تا نشستن ترک گفته، زندگی از سر گیرم. دلم را قرار نشستن نیست، اما مرا نشانده اند بر نشستی بی حاصل، در این سکون، سکوت می کنم، دلم بی قرار می شود، سخن می کنم، باز دلم در آشوب است، شکسته است این آشوب قرار دل مرا، نه در سخن، نی در سکوت آرامم نیست؛ گم گشته ام میان سکوت و سخن، دوای دل من چیست؟ سکوت یا که سخن.

پاندول وار گریزانم از این سکوت، وین سخن؛ رهایی ام ده از این رفت و بازگشت های تکراری، گهی به شراب سکوت مستم، گاه حیران، گهی سخن مرا مست می کند، گاه سکوت، منم به محکمه صبحدم سرگردان، که این سکوت چیست، وین سخن ز چه جاست؛ نهاده ام به ملامت قدم در این صحنه، کُشنده است رفتن و آمدن در این بازار؛

حکایت این درد را به صبحدم گفتم، گفتا من هم گرفتارم، در این آمد و شدن؛ ملول گشتم، کین رفت و بازگشت ز چیست، که خلقی گرفتارند همه در این شدن؛ ندا در رسید که سکوت را کنم پیشه،زیرا سخن به کفر اندرت کند، و دربدر شدن در پیش؛ منم نخواستم که بگویم که بیهوده آمده ام، که این آمد و شد، برای رنج دیدن است و بس؛ سکوت می کنم و نخواهم گفت سخنی، سخن به پرده باید، و نشست در بی سخنی؛ به خود گفتم دلا! خموش کن تو نور را در این ظلمت، شکست شب، خود گناهی، نابخشودنی است، برو به حاشیه های امن کوی دلت، به صخره ها مگو تو راز دل، که صخره را خاصیت ناشنیدنی است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جناب تیرداد اول، اشک دوم، فرزند جناب فریابد، پادشاه فاتح اشکانی

درودهای مرا بعد از نزدیک به 22 قرن که از تاریخ سازی تو بر این سرزمین می گذرد، پذیرا باش [1] چرا که هنوز آثار امنیت سازی که تدارک دیدید، پابرجاست؛ و همچنان امنیت و اجتناب از تهاجم و یورش متجاوزان، دغدغه اول ما مردم ایران بوده و از این گذرگاه سخت "تهدیدهای امنیتی" هنوز چون ملل مترقی دیگر جهان عبور نکرده ایم، و به ثباتی که در خور و شان مردم تمدن ساز ایران باشد دست نیافته ایم؛ و همچنان همان فرار از آثار و تبعات جنگ ها و هجوم ها، که زنجیر وار، هر از چندگاه، بر ما تحمیل و عارض می شود، و بدن جوانان ما را پاره پاره شده و خون آلود، اموال و ثروت ما را به غارت رفته می خواهد، و رنج و حرمان را با ما همزاد کرده، و... ما را آزار می دهد.

دوم مردادماه 1398 که از "دژتاکی" و یا قلعه ماران دیدن می کردم، بر نبوغ تو برای انتخاب این مکان، و ساخت پناهگاهی خوب و مستحکم و به دور از دسترس و دیدرس خصم، بر این کشتی طبیعی بر کوهستان به گل نشسته، آفرین گفتم، پاکوب های باستانی که از رفت و آمد سازندگان این قلعه و روندگان بر آن، ساخته و پرداخته و تاکنون به جای مانده است، و بر پهنه این کوه از پاقلعه تا قله، هنوز راهگشا و تسهیل گر راه است، نشان از هوش و ذکاوت مهندسان در رکاب تو دارد، که راهی بی خطر را، از دنیایی پر خطر عبور داده و برای مردمان این منطقه مورد هجوم های متناوب، پناهگاهی امن از متجاوزان هدیه کرد، که هنوز که هنوز است، درس های زیادی را، حتی برای ما، و به حتم برای آیندگان در خود دارد.

به راستی با تو، برادرت ارشک جانشینی مناسب یافت، و خاندان اشکانیان با تو و اقدامات تو ارتقا یافتند، همانطور که هیرکانه و یا استرآباد و طبرستان را، که در بیخ گوش پایتخت اشکانیان در صددروازه در اختیار سلوکیان و جانشینان اسکندر متجاوز [2] بود، بازپس گرفتی، و علاوه بر آزادی اهالی هیرکانا، حاشیه امنی برای اهالی قومس نیز تدارک دیدی.

اما جناب تیرداد، نمی دانم این ابتکار دفاعی تو آیا چقدر در هجوم های بعدی، به داد مردم مورد هجوم مداوم و مظلوم ایران رسید، آنگاه که سیل وار از غرب و شرق بر آنان تاختند، و از سرها مناره ساختند، و قسم یاد کردند تا از خون و خونابه اجساد بی جان ما، آسیاب های آبی تسخیر شده بر ملک طبرستان را چرخانده، و از گندم به غارت رفته از موالی ایرانی، آرد تهیه کرده، نان پختندُ، خوردندُ، غارت کردند و...

ولی به حتم این ابتکار تو پناهگاهی امن برای گریز مردمی بی پناه بود، که نه در شروع جنگ ها نقشی داشتند، و نه در پایان آن ذی نقش و موثر بوده اند، و همچنان بی نقشند.

جناب تیرداد!

انگار ناف ما و منطقه ما را با جنگ بریده اند، که ساکنان این آب و خاک همیشه باید آماده دفاع باشند، چراکه خصم در پس دیوارهای خانه ما همیشه به کمین غارت و سلطه بر ما نشسته است، و گاه حتی دستان او را در کنار سفره های خود نیز حس می کنیم، گاه هم فرزندانی از اما، کسانی اند که در رکاب دشمنان حضوری دایم دارند و تلاش می کنند تا به تاج و تختی دست یابند، که خود را زیبنده تر بر نشستن بر آن می دانند؛ و انگار هر که بر این تاج و تخت طمع می کند، برایش مهم نیست که به چه قیمتی بر این تاج و تخت دست خواهد یافت، و یا چه تعداد از ما قربانی این جنگ قدرت آنها خواهند شد.

امروز که با تو به درد و دل نشسته ام، هزاران هزار از ما راهی راه های دور بوده و هستند، تا شاید از دایره صدای دلخراش نقاره های جنگ بگریزند، و مهاجرت آنان را از این دور باطل جنگ و صلح، رهایی دهد. اما می دانم دل های آنان نیز با من است که در این دایره هر روز نوای جنگی دیگر می شنوم، تا زیاده خواهی بر دیگری، غلبه کند و دور باطلِ این کشاکش، و سلطه طلبی ها ادامه یابد.

اما جناب تیرداد عزیز!

 این روزها چنین دژهایی دیگر نمی تواند فرزندان این آب و خاک را از مرگ و نیستی رهانیده و یا از دسترس متجاوزان دور نگهدارد، چرا که ابزار جنگ آنقدر توسعه یافت اند، که دیگر نه در زیر آب، نه در بلندای آسمان و نه در زیر زمین، می توان از مرگ های بی حاصل کشاکش بین قدرتمداران گریخت.

امروز انسان، بی دفاع تر از همیشه، بازی خورده دستِ جنگ سالاران است، گرچه دوران کشورگشایی ها و تجارت برده و کنیز تمام شده، ولی دوران به بردگی بردن نوین نوع بشریتِ اسیر خودپرستانِ زیاده خواه، آغاز گشته است، و انسان ها در خانه های خود، به بردگی این و آن در می آیند، یعنی تو در حالی که در کاسه خود، بر سفره خود نشسته و غذای خود می خوری، اما دسترنج تو به غارت کسانی می رود، که کسب آنان در اثر تزویر، خدعه، جنگ و درهم ریختگی است، تا سلطه خود را بر مبادی قدرت و ثروت تضمین نموده، و کنترل شان بر این مبادی مستدام گردد.

این روزها چوپانان بیابان های دور و کوه های بلند و خطرناک هم، دیگر نالان دوری از اهل خود نیست، بلکه خوشحالند که با حیوانات همنشین اند، و از اخبار کشاکش قدرت و ثروت بین زورمداران کم خبرترند، هر چند چنین اخباری، تو را در دل کوه ها هم دنبال می کند، تا خود را سریع به تو رسانده و به رنج و حرمان تو افزون گرداند.

 جناب اشک دوم! هنوز که هنوز است ما در آتش همان جنگ هایی می سوزیم، که در زمان تو نیز می سوختیم، و بعد از 22 قرن، هنوز راهبر و اندیشه ایی، دست ما را برای خروج از این بلیه خانمان برانداز، راهنما و دستگیر نیست، گویا، همه ما را، در این گرداب خون رها کردند، تا غرق شویم؛ انگار خدا هم ما در خون شناور می پسندد. و خود نیز هنوز یاد نگرفته ایم، که به جنگ و خونریزی نه بگوییم.

پس باید حالا حالاها در خون و جنگ شناور باشیم.

 

[1] - تیرداد اول یا اشک دوم بین سال های 247 تا 214 قبل از میلاد به مدت 33 سال بر سرزمین ایران حکم راند، او استرآباد را از سلوکیان جدا کرده و به خاک ایران باز گرداند، در زمان او شهر صد دروازه و یا دامغان فعلی مرکز اشکانیان بود.

[2] - سلوکیان یونانی بودند که سال ‌های  ۳۱۲  تا ۶۴  پیش از میلاد به مدت ۲۴۸ سال بر آسیای غربی حکم راندند و با مرگ اسکندر مقدونی سرزمین های تحت حاکمیت او میان سردارانش تقسیم‌ شد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

قلعه ماران، [1] همانگونه که از این نام و نام های دیگرش که از جمله به "دژتاکی" نیز مشهور می باشد، بر می آید، دژی است، طبیعی، [2] که مهندسان و استراتژیست های جنگی ایران باستان و سده های اخیر، آن را در یکی از بلندترین و مرتفع ترین ارتفاعات مرزی بین ایالت باستانی قومس (سمنان) و هیرکانا (گلستان و مازندران)، که خاصه این منطقه را طبرستان و استرآباد نیز می نامیدند، کشف، تهیه و تدارک دیده و قرن ها از آن به عنوان عنصری تعیین کنند در راهبرد های دفاعی و یا تهاجمی خود سود جسته اند.

این دژ طبیعی –  دست ساز بین شهر رامیان [3] در استان گلستان و منطقه "پشت بسطام" در شهرستان شاهرود قرار دارد، که کاسه قله ی آن به سان کشتی نوح است که بر بلندترین نقطه این منطقه فرود آمده باشد، و این کاسه کشتی مانند، تنها دارای یک ورودی مخفی از چشم هاست، که تنها "راه بلد" ها می توانند، میهمانان بر این قله پر رمز و راز را از آن طریق وارد این محوطه و دژ باستانی و طبیعی نموده، تا زیبایی و راز و رموز آن را حس کنند.

چهارشنبه 2 مرداد 1398 را میهمان تعدادی از اعضای محترم و مهربان "تیم پاراگلایدر [4] بالابان [5] شهرستان شاهرود" بودم، تا در یکی از مسیرهای پروازی آنان، به قلعه ایی راه پیدا کنم که چنانچه در لحافی از جنگل های میلیون ساله ی هیرکانی در جنگل ابر پوشیده نشده بود، شاید با توجه به شیب های تند و شرایط صخره ایی آن، هرگز هوس صعود به آن نمی کردم، ولی این یک واقعیت است که اگر خطر را از دید انسان ها به طرزی دور نگاه داشت، او در آرامش ناشی از غفلت، زندگی خود را خواهد کرد و می تواند زندگی روزمره خود را همراه با خطر و بی توجه به وجود آن دنبال کرده، و بی خیال از آنی که زندگی و هستی او را تهدید می کند، در کنار خطر، آرام در خود فرو رود و روزگار خود را طی کند؛

جنگل های پرپشت، متراکم و زیبای هیرکانی مثل لحافی، تمام خطرهای مسیر صعود به این قله 2320 متری را چنان پوشیده بود که چند متر جلوتر از خود را بیشتر نمی بینی و از پرتگاه هایی که در چند متری ات قرار دارند، اصلا مطلع نمی شوی، تا دلهره عبور از آن تو را آزار دهد. و کوهنوردان در همان چند متری سیر می کنند که می توانند از لابه لای درختان متراکم، به اطراف دید داشته باشند.

پس همیشه وسعت دید برای انسان سعادت و خوشبختی نمی آورد، گاه ندیدن ها، نشنیدن ها خود نعمتی بی مثال است، گاه انسان آرزو می کند کاش کر بود و بسیاری از حرف ها را نمی شنید، کاش کور باشد و بسیار از صحنه ها را نبیند و... خلاصه اینکه گرچه انسانِ کمال جو به دنبال حداکثر برخورداری هاست، ولی گاه برخورداری بلای جان اوست، و غفلت خود نعمتی بی اندازه آسایش آور است.

این اولین صعود من در ارتفاعات با پوشش جنگلی است، که صعود به این ارتفاعات الزامات و قوانین خاص خود را دارد، البته اگر بتوان به آن هم اسم صعود داد، صعودی در سال گذشته به ارتفاعی که قلعه رودخان در آن قرار دارد، در منطقه گیلان داشتم، ولی اگر از آن صعود بگذریم، این اولین صعود من در ارتفاعاتی با پوشش جنگلی بود، که تجربه ایی خاص را طلب می کند و باید آن را در نظر گرفت.

 

زمانبندی، ارتفاع، فاصله ها در صعود به قله دژتاکی :

کل زمان حرکت پیاده ما در مسیر این صعود که از ساعت 7 و 53 صبح تا ساعت 18 و 22 عصر، حدود 10 ساعت و نیم به طول انجامید، که با کسر دو و نیم ساعت استراحت در این بین، شامل 8 ساعت حرکت در مسیرهای صعود و نزول شود، مسافت یک تیکه از مسیر که توسط برنامه های سنجش میزان پیشمایش روی موبایل یکی از دوستان همراه، محاسبه شد نشان می دهد که از محل صبحانه یعنی از ابتدای پاکوب، تا بالای ارتفاع در محل ورود به محوطه 3 کیلومتر مربعی بالا، 4290 متر راهپیمایی داشتیم، که البته پیش و بعد از این هم، مسافت های زیادی را داشتیم که در محاسبه مسیرهای بازگشت، این ارقام دو برابر می شود.

برای رسیدن به این قله از مبدا شهرستان شاهرود، در مسیر جاده اولنگ [6] 100 کیلومتر را باید طی نمود، تا به نقطه ایی رسید که مسیر فرعی منتهی به روستای پل آرام و پاقلعه [7] شما را از جاده اصلی شاهرود به رامیان جدا خواهد کرد.

ساعت 5 و 12 بامداد مورخ 2 مرداد 1398 شاهرود را به مقصد این صعود خاطره انگیز ترک کردیم.

ساعت حدود ساعت 5 و 50 بالای گردنه اولنگ در ارتفاع 2888 متر بودیم و به سمت پایین سرازیر شدیم، باد قله در اینجا به دره می وزید و شدت گرفته بود، و دمای هوا در این نقطه به  18 درجه کاهش یافته است.

ساعت 6 و 55 دقیقه، صبح اول جاده روستاهای پل آرام و پاقلعه بودیم. اول جاده ای که از مسیر جاده اصلی اولنگ به رامیان جدا می شود؛ در اینجا ارتفاع حدود 700 متر از سطح دریا بالاتر است، و این جاده فرعی شما را ابتدا به روستاهای پل آرام (در ارتفاع حدود 750 متری)، و سپس به روستای پاقلعه (با ارتفاعی حدود 1300 متری) می برد.

ساعت 7 و 13 دقیقه خود را با اتومبیل از طریق یک جاده آسفالته فرعی خوب، که از جاده اولنگ نیز به لحاظ کیفیت اسفالت مناسب تر است، به روستای پاقلعه رساندیم،

ساعت 7و 25 دقیقه صبح از روستای پاقلعه خارج شده و از طریق مسیر جاده خاکی و نسبتا مناسب به سمت داخل جنگل ادامه مسیر دادیم.

ساعت 7 و 30 دقیقه در ادامه حرکت در این جاده خاکی، وارد قسمت جنگلی این جاده خاکی اما مناسب شده، و پیش رفتیم.

ساعت 7 و 53 صبح بعد از 13 کیلومتر طی طریق از سر جاده اصلی تا اینجا، در کنار یک مزرعه پرورش عسل که در داخل جنگل مستقر بود، خودرو را پارک کرده، از این زمان به بعد مسیر صعود خود را پیاده در پیش گرفتیم. البته می توان با اتومبیل به مناطق بالاتر هم رفت و این جاده تا روستای "خاک پیرزن" و... و نهایتا دره زرین گل و در ادامه در سمت راست شهر علی آباد کتول و در سمت چپ روستای گردشگری ابر و شهرستان شاهرود ادامه داد. ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این مکان که ما صعود پیاده خود را آغاز کردیم، ارتفاع 1551 متر را نشان می دهد.

ساعت 8 و 50 دقیقه صبح بعد از حدود یک ساعت پیاده روی در جاده جنگلی به یک دو راهی رسیدیم که جاده فرعی ماشین رو، اما با عبور و مرور کم، ما را از جاده بین روستای پاقلعه به سمت خاک پیرزن، جدا کرده و در سمت راست به سمت قلعه میران خواهد برد، البته پیش از این نیز جاده مشابهی در سمت راست بود، که از آن گذشته بودیم. در مسیر این جاده ما در سمت راست قله قلعه ماران را در کنار خود داریم، که با توجه به پوشش جنگلی منطقه، به آن دید نداشتیم، و گاهی صخره هایش، خود را به ما رخ می نمود.

ناگفته نماند که ورودی این جاده را زنبور داران با قرار دادن کندوهای عسل خود مسدود کرده، و اتومبیل توان ورود به این جاده را ندارد.

ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این نقطه که ما وارد این جاده فرعی شدیم، ارتفاع 1775 متری از سطح دریا را نشان می دهد.

ساعت 9 و شش دقیقه صبح، جاده فرعی مذکور به پایان رسیده و از این نقطه جاده پاکوبی در سمت راست آغاز می شود و شما را تا خود قله راهنما خواهد بود، این پاکوب بزرگ و روشن در مسیر را نباید هرگز از دست داد، زیرا از این جا به بعد هر خروجی از این پاکوب ممکن است شما را به پرتگاه و یا دیواره ایی صخره ایی غیر قابل عبور منتهی نماید.

ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این مکان، ارتفاع 1803 متر را نشان می دهد.

استراحت و صبحانه در این مکان از ساعت 9 و شش دقیقه تا ساعت 10 و 5 صبح به مدت حدود یک ساعت.

ساعت 10 و 5 دقیقه حرکت در مسیر پاکوب که ابتدا نزولی و بعد از چندین متر، مسیر صعودی خواهد شد.

ساعت 10 و 50 دقیقه صبح بعد از طی پاکوب در مسیرهای سربالایی و با جهتی اُریب به سمت راست، در دامنه کوه دژتاکی یا قلعه ماران، پوشش درخت در جایی که ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست ما در آن مکان ارتفاع 2064 متری را نشان می دهد، به طوری می شود که می توان ارتفاع قله و دکل مخابراتی روستای ابر در بالای امامزاده قطری را، در سمت مقابل خود دید، این یعنی ما در ضلع جنوبی ارتفاع قلعه ماران قرار داریم.

یکی از عوارض کوه پیمایی در مناطق جنگلی این است که، پوشش جنگلی انبوه، توانایی ارزیابی جهت جغرافیایی را از کوهنوردان سلب می نماید، چرا که شما شاخص های خود را در فضای محدود دید، از دست خواهید داد.

اینجا و در این نقطه 2064 متری، جایی در پای صخره های قلعه ماران است، و در این مکان حرکت در سر بالایی ها به اتمام رسیده و پاکوب برای چند ده متری حالت سرازیری به خود می گیرد.

جایی که ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این مکان ارتفاع 2060 متری را نشان می دهد، زمین صافی است که می توان گفت اینجا ورودی صفحه 3 کیلومتر مربعی قله دژتاکی یا قله ماران است، که ما در ساعت 11 صبح به آن رسیدیم، و حرکت در این دشت نسبتا صاف شما را به آستانه یک صخره ایی خواهد برد که دیواره آن به سمت صفحه وسیع 3 کیلومتر مربعی داخلی این قله قرار دارد.

ساعت 11 و 17 ما به این صخره ها در انتهای دشت رسیدیم که از اینجا می توان دشت شمال را غرق در مه دید، و اگر در سمت غرب بایستی و به صفحه داخلی قله نگاه کنی، درست در سمت راست شما شهر رامیان قرار دارد، و در سمت مقابل شما دشت بالای قله و دشت علی آباد کتول در ضلع مقابل است. ما در ابتدای این ضلع از اضلاع قلعه موران هستیم که در صورت حرکت به سمت غرب و در واقع به سمت جلو، در امتداد دیواره ایی خواهیم بود که آبشار پشمکی [8] در پای آن قرار دارد، و این دیواره در امتداد جاده رامیان به علی آباد کتول دیده می شود.

از همین جا و در امتداد پاکوبی که آمده ایم از این صخره می توان به سمت دشت داخلی قلعه ماران نزول کرد و مسیر را در دشت ادامه داد، کاری که ما آن را در ساعت 11 و 38 دقیقه بعد از کلی محو شدن در زیبایی های این بالادست مشرف بر دشت و جنگل و کوه، کردیم و به سوی دشت سرازیر شدیم، زیرا اینجا بالاترین نقطه قله نیست و در واقع بلندترین نقطه قله جایی در ارتفاع 2320 متری قرار دارد که در سوی دیگر این دشت قرار دارد.

ساعت 11 و 50 صبح ما در دشتی بودیم که پاکوبی که ما را از صخره ها به زیر آورد و این هم تنها راه ورود به دشت هست، ما را در امتداد یک پرتگاه صخره ایی که در سمت راست ما قرار داشت و در امتداد جاده رامیان به علی آباد کتول کشیده شده، ما را به سوی تنها چشمه آبدار این دشت در بالای آبشار پشمکی می برد، که ریزش های زیر پای خود را باید توجه کرد، زیرا سقوط از آن شما را از یک دیواره 300 متری به زیر خواهد افکند.

ساعت 12 و دو دقیقه ما به این چشمه رسیدیم که آب بسیار کمی از آن جاری بود، به طوری که اگر یک بطری نوشابه یک و نیم لیتری را اگر می خواستیم پر کنیم باید مدت ها زیر آن نگه می داشتیم تا پر شود، اما آب این چشمه بسیار سرد و تگری است، انتظار می رود در روزهای آیند این چشمه هم با این آب کم خشک شود، لذا در روزهای آتی نباید امیدوار بود که از این چشمه آب برداشت و همانگونه که اصول کوهنوردی حکم می کند، همیشه باید در کوه ذخیره آبی مطمئن با خود داشت و به انتظار آب گرفتن از چشمه هایی که قبلا از آن آب برداشته ایی، نباشی، زیرا که از این هفته تا هفته بعد ممکن است آن چشمه خشک شده باشد.

خوشبختانه این چشمه الان که ما از آن دیدن کردیم، آب داشت و ما بعد از برداشت از آن راه خود را به سمت جنوب کج کرده و حرکت شرقی – غربی ما به حرکت در مسیر شمالی - جنوبی تغییر جهت داد. در میان دشت گل های زرد بالای قله، راه خود را به سو منطقه ی جنگلی رو به رو در سمت جنوبی دشت سه کیلومتر مربعی قلعه ماران، که در واقع بلندترین نقطه این قله در آن محل قرار دارد، حرکت کردیم.

ساعت 12 و 59 دقیقه در گذر از دشتی نسبتا صاف و پر از گل های سفید و زرد و علف های سبز و چراگاه های بالای قلعه ماران، در سایه یک درخت برای نماز و نهار اتراق کردیم، تا در این گرما کمی استراحت کرده و تجدید قوا نموده، و سپس برای فتح قله اقدام کنیم.

ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این مکان ارتفاع 2143 متری را نشان می دهد.

از ساعت 12 و 59 تا ساعت  14 و هشت دقیقه حدود یک ساعت استراحت و نهار طول کشید.

ساعت 14 و هشت دقیقه خیز آخر برای صعود به قله که در بالاترین نقطه صخره ایی است را برداشتیم.

در حرکت شمالی – جنوبی خود در ساعت 14 و 44 دقیقه بالاخره در پای تابلویی که "گروه کوهنوردی کوهستان" آن را بر ارتفاعی که این تابلو آن را 2320 متر اعلام می کرد، نصب کرده بود، صعود ما به پایان می رسد. البته ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این مکان ارتفاعی را با حدود 15 متر اختلاف نشان می داد، که این نسبت خطا ظاهرا در این ابزار طبیعی است.

ساعت 14 و 58 دقیقه حرکت در مسیر بازگشت، از مبدا قله دژتاکی آغاز گردید و از مسیر پاکوب ها دوباره به سمت میانه دشت بازگشتیم، البته مسیر پاکوبی هم در ادامه قله و بر فراز صخره ها شاید ما را به نقطه ورود به دشت در مسیر جنوبی به شمالی که مقصد ما بود، می رساند ولی با توجه به از دست دادن زمان، و طبق اصل "خروج از کوه در ساعت 16 از هر نقطه،" ریسک را به کناری نهادیم و استفاده از این مسیر نا آشنا را به فرصت مناسب دیگر موکول نمودیم، و خود را پایین صخره رسانده و مسیر پاکوب را در پای این صخره و در مسیر جنوب به شمال تا نقطه ورود به دشت، ادامه دادیم، تا از تنها نقطه ممکن برای ورود، از قله قلعه ماران خارج شویم.

ساعت 15 و 52 خود را به پاکوب های خروجی رسانده و از روزنه ورود به صخره بالا رفته و در ساعت 16 بالای صخره بودیم و مسیر نزول را از نقطه ارتفاع 2080 به سمت پایین و در مسیر پاکوبی که آمده بودیم و خود این پاکوب 4290 متر طول دارد، آغاز کردیم.

ساعت 17 و 5 دقیقه در انتهای پاکوب ها و ابتدای جاده فرعی بودیم که صبح صبحانه را در آنجا صرف کردیم، این یعنی مسیر 4290 متری پاکوب ها به پایان رسید، جایی که ساعت ارتفاع سنج گلایدریست ما نقطه ارتفاعی 1803 متری را نشان داده بود.

ساعت 17 و 22 دقیقه جاده فرعی را پیمودیم، و وارد جاده خاکی اصلی خاک پیرزن به پاقلعه شدیم.

ساعت 18 و 22 دقیقه در محل پارک اتومبیل خود در کنار مزرعه پرورش عسل، سواره راه بازگشت را در پیش گرفتیم و در حالی که مشعوف از این صعود و مناظر و خاطراتی که در این صعود لذت بخش نصیب ما شده بود، و شاکر خدا و همت پاراگلایدریست با محبتی که هم راه بلد ما بود و هم برنامه این سفر را ریخت و....

ساعت 19 و 52 دقیقه در سر گردنه اولنگ، به سمت شاهرود سرازیر شدیم.

ساعت 21 شب هم سفر صعود ما به قلعه ماران در شاهرود به پایان رسید.

 

دوچرخه سواری در فاصله های زیاد، ورزشی در حال رونق:

در حال بازگشت از مسیر صعود در جاده روستای خاک پیرزن به پاقلعه بودیم که در ساعت 17 و 27 دقیقه به یک تیم دوچرخه سوار مشهدی برخوردیم که در جهت عکس مسیر حرکت ما، در حال رکابزنی بودند، آنان از مشهد تا شاهرود را رکاب زده بودند، و از مسیر جاده اولنگ خود را به این نقطه رسانده و در حال رکاب زدن به سوی "دره زرین گل" و سپس علی آباد کتول بودند.

در مسیر جاده رامیان شاهرود هم باز گروه دوچرخه سواران دیگری، مسیر حرکت به سمت شاهرود را در پیش داشتند، در تیم چهارنفره صعود ما نیز دوستان (به غیر از من که دوچرخه ام طعمه یک دزد شد)، همه صاحب دوچرخه اند و در مسیرهای طولانی گاه رکاب می زنند، و از برنامه های گروه های رکاب زن اهل شهرستان شاهرود که برنامه هایی جهت سفر در مسیر کشورهای ترکیه و گرجستان دارند، می گویند.

این نشان می دهد که ورزش دوچرخه سواری در کشور ما در حال شکل و رونق گرفتن است، بخصوص که شهردار جدید شهر تهران نیز دوچرخه هایی یکدست و یک رنگ را برای استفاده شهروندان تهرانی در میادین شهر تهران قرار داده، که در توسعه این ورزش موثر است.

اگرچه گرانی های اخیر ناشی از تحریم های ظالمانه مردم کشورمان، اقشار زیادی  از این مردم کشورمان را که به قصد ورزش، استفاده از این وسیله بسیار خوب و شادی بخش را انتخاب کرده اند را، با قیمت های نجومی دوچرخه مواجه کرده، و این افزایش قیمت ها در این مسیر سنگ اندازی می کند، به طوری که رقم خرید دوچرخه در مقایسه با قبل از تحریم را، به رقم خرید خودرو و موتور سیکلت نزدیک کرده، و از ده تا 35 میلیون تومان برای دوچرخه های نیمه حرفه ایی و حرفه ایی تر در تناوب است.

 

طبیعت در معرض تهدید، دغدغه همه طبیعت نوردان :

داستان غم انگیز به تملّک در آمدن قله و حیات وحش و فضای بکر زیست محیطی شاهوار، در دستان کارگزاران قدرتمند شرکت بوکسیت آلومینیوم، که جاده های دسترسی این معدن اکنون خود را تا ارتفاع 3200 متری قله شاهوار رسانده، تا به منابع معدنی آن دست اندازی کنند، و از این پس باید آمادگی داشت که تاسیسات معدنی و حتی زیستن معدنکاران را در عمق حیات وحش و منطقه حفاظت شده شاهوار در آن ارتفاعات دید، دغدغه و غصه خوری اعضای تیم پاراگلایدر بالابان شاهرود را هم برانگیخته، و مرثیه سرایی آنان را نیز بر این فاجعه زیست محیطی می توان در این سفر هم شنید.

از اثرات نامناسب، نعمت بارندگی های امسال، می تواند به رانش زمین در مسیر جاده ها و محل های دستکاری بشری در محیط زیست اشاره کرد که به تعداد زیاد در مسیر های این صعود دیدیم. رانش و حرکت زمین در مسیر های کوهستانی و جاده های مسیر خرابی هایی داشته است، و ساخت و سازها در روستاهای پاقلعه نیز احتمالا رانش زمین و فجایع انسانی را می تواند در پیش داشته و قابل پیش بینی است. چرا که ساخت این روستاها در زمین هایی با شیب تند، امکان رانش زمین را افزایش می دهد، بارها با این پدیده در جاده اولنگ و مسیر پاقلعه به خاک پیرزن مواجه شدیم.

جاده های جنگلی به رغم مزایای خود، برای دسترسی به مزارع پرورش عسل و طرح های استفاده از جنگل، ولی خطری که برای حیوانات حیات وحش دارد اصلا قابل اغماض نیست، عبور موتور سیکلت، اتومبیل در دل جنگل باعث آزار حیات وحش می شود، از سوی دیگر خیمه زدن بهره بردارها، در درون جنگلی، از جمله زنبور داران بر منابع آبی و چشمه ها، حیوانات را از آب آن محروم می کند.

حضور انسان ها در محیط زیست علاوه بر آلودگی های زیست محیطی، آتش زدن چوب بر ریشه درختان که باعث سوختن ریشه های بالایی خاک آنها شده، و متاسفانه بعضی از کسانی که به طبیعت مراجعه دارند، بازمانده سفره خود از مواد پلاستیکی و شیشه را در جنگل رها کرده، و از جنگل خارج می شود، به طوری که یکی از اعضای تیم پاراگلایدر بالابان شاهرود در مسیر بازگشت دو کیسه پلاستیکی پر از زباله های غیر قابل بازگشت به طبیعت، از جمله مواد پلاستیکی و شیشه را جمع آوری و به پایین منتقل کرد.

اینجا جنگل نشین ها متاسفانه بعضا به جای چوبدستی، تبر به دستند، و آتش آنها از چوب های جنگلی خاموش نمی شود، و انگار دایم مثل آتش آتشکده های آبا و اجداد زرتشتی آنان می سوزد، بارندگی های امسال رانش های زیادی را باعث شد و درخت های بسیاری را هم در اثر این رانش ها از جای کند، که به صورت درد آوری در جنگل به چشم می خورد، بعضی از این درخت ها آنقدر سن دارند که شعاع دایره ریشه های آن ها به اندازه قد انسان و حتی بلندتر هم هست، که از زمین ریشه کن شده و افتاده اند.

 

سابقه تاریخی قلعه دژتاکی، یا قلعه ماران :

دژتاکی و یا قلعه ماران، یکی از مناطق باستانی منطقه استرآباد و طبرستان است، که بلافاصله در مرزهای این منطقه با ایالت باستانی قومس قرار دارد، این بنای طبیعی با دژ مستحکمی که در بالای آن توسط سلسله های باستانی ایران از جمله در زمان تیرداد اشکانی بنا نهاده شده است، قدمت آن را به زمان اشکانیان می برد، به طوری که در گزارش های موجود از قدمت هزاران ساله آن سخن گفته شده است.

درست در نوک قله 2320 متری قلعه موران، آجرهای سفالین پخته و سنگ چین ها، بقایای بنایی باستانی را در نوک صخره های سر به فلک کشیده این فضای 3 کیلومتر مربعی را نشان می دهد که با توجه به عدم وجود راه دسترسی آسان به آن، افرادی که در این مکان پناه گرفته اند را از گزند مهاجمان حفظ می کند.

همانگونه که گفته شد نقطه ورود به این مجموعه تنها از یک نقطه در نقاط 360 درجه ایی این قله است، که از دل جنگل های پرپشت و متراکم می گذرد ،که اگر مهاجمان از این راه بی خبر باشند، حتی یافتن همین راه نیز بسیار مشکل می نماید. پاکوب حساب شده و با شیب ملایم به این محوطه نشان می دهد که طراح این راه ورود از هوش و استعداد بسیار بالایی برخوردار بوده است، که شما را از مسیر بسیار راحت در یک راه صخره ایی و پرتگاهی عبور می دهد. دفاع از این راه هم بسیار ممکن و آسان است.

 تاریخ نویسان معتقدند که در سلسله های پادشاهی مختلفی از این قلعه استفاده های خاص شده است که از جمله در زمان اشکانیان از این کوه و شاهکوه به عنوان پایتخت تابستانی [9] و دوم خود استفاده کرده اند و تابستان ها از شهر تیسپون به این منطقه می آمدند و در زمستان به تیسپون باز می گشتند.

در زمان تیموریان هم در تاریخ ذکر شده است که تیمور لنگ به همراه فرزندش میرانشاه به این کوه آمده است. [10] و دژی بر این قله ساخته که به همین دلیل یکی از نام های این قله قلعه میران است که به نام فرزند تیمور میرانشاه آن را قلعه میران می نامند؛

در زمان قاجار [11] نیز وقایع تاریخی مختلفی بر این قلعه یا دژ تاریخ رفته است که در تاریخ بدان اشاره گردیده است.

فضای 3 کیلومتر مربعی بالای قله دژتاکی، این امکان را به اهالی محل می داده است که با احشام خود برای مدت زیادی امکان پناه گرفتن بر آن را داشته و از دید مهاجمان به دور باشند تا سپاه مهاجم از منطقه دور شده و سپس به منازل خود باز گردند.

حیات وحش قله قلعه ماران :

دیگر برای دیدن اسب های وحشی لازم نیست که به فیلم های وسترن امریکایی سر زد و آنها را دید، چرا که در وسعت سه کیلومتر مربعی قلعه ماران اسب های وحشی هم زندگی می کنند که ما در آخرین لحظات خروج آنها را زیارت کردیم، و تا پیش از آن، آنها با همه قدرت و شکوهی که دارند، به واسطه ترسی که از انسان دوپا دارند، و البته این ترس کاملا منطقی است و باید هم بترسند، چرا که آنها هم به غریزه حیوانی خود فهمیده اند که از انسان حیوانی خطرناک تر وجود ندارد، ولی خوشبختانه تاکنون آن ها در این فضای محدود و محصور زنده مانده اند، و زندگی می کنند و امیدوارم که این حیات ادامه یابد.

سراسر این مسیر می توان آثار تراکتورهای طبیعت یعنی گرازهای وحشی را دید، که زمین را شخم زده اند تا ریشه گیاهی و یا حیوانی را به دست آورند و بخورند، درختان پوک و پوسیده را یک به یک جویده اند تا موریانه های آن را نصیب شکم های خالی و گرسنه خود کنند.

البته در مسیر که می آمدیم مارها، این حیوانات بسیار مفید برای طبیعت هم خود را به ما نشان دادند، آنان که در چرخه طبیعت علی الخصوص برای انسان بسیار مفیدند، و علم پزشکی انسان، چنان وابسته و مدیون به آنان بوده و هست که لوگوی ملی پزشکی در ایران را مارها ساخته اند.

نعش جوجه تیغی هم که در اثر جاده سازی در جنگل با خودروهای عبوری برخورد کرده و مرده بود نیز غمی را در دل ما به هنگام شروع صعود وارد کرد، و ضرورت کنترل و عدم عبور و مرور غیر ضرور خودروها به داخل جاده های جنگلی اشاره دارد.

و حیوانات و پرندگان دیگری که در این پهنه زیبا زندگی می کنند و انشالله انسان اجازه زندگی به آنان تا ابد را خواهد داد و عرصه را بر آنان تنگ نخواهد کرد، کرمی را دیدیم که خلوص رنگ سبز فسفری را به اوج رسانده بود، ملخ ها هم در سایز و رنگ های متفاوت که در سبزه زارها مثل گله ایی متواری؛ جلوتر از قدم های شما می دوند، در بوته زارها پراکنده اند. و البته پرندگان شکاری عمود پرواز که تازه تکنولوژی بشر توان پرواز عمود را مثل آنان کسب کرده است.

همه و همه مجموعه ایی زیبا از زندگی را رقم زده اند. امیدوارم برقرار بماند.




Click to enlarge image Qalee-Maran...PNG

نقشه مسیر حرکت به سمت قله قلعه موران

 

[1] - این قلعه را به نام های دیگری از جمله قلعه موران، قلعه میران، دژتاکی و... نیز می نامند.

[2] - این قلعه در ۱۲ کیلومتری جنوب غربی شهر رامیان و در 76 کیلومتری شهر گرگان مرکز استان گلستان واقع شده است.

[3] - همانگونه که دیده می شود شهری که در پای این قلعه قرار دارد "رامیان" نامیده می شود که همان "راهی در میان"، بوده است و یا منطقه ایی در میان راه ایالت قومس و هیرکانا یا طرستان و استرآباد بوده است، که به مرور این نام به "رامیان" تغییر یافته، و نشان می دهد که ایستگاهی است بین راهی، بین منطقه "پشت بسطام" و استرآباد و یا طبرستان.

[4] - چتربال سواری یا پاراگلایدینگ Paragliding یک ورزش تفریحی و رقابتی مخاطره آمیزه است. در هنگام پرواز، خلبان آن پروازی با ویژگی‌هایی مثل سبک وزنی و پرواز آزاد را به ‌طور همزمان با یک چتربال Paraglider که در واقع نوعی بادپر است را تجربه می‌کند. پرواز می‌تواند به چند شکل آغاز شود. در روش اول خلبان با سرعت در جهت مخالف باد می‌دود و چتر را پشت سر خود می‌کشد. برخورد باد به زیر چتر آن را به اهتزاز در می‌آورد و نهایتاً موجب به پرواز درآمدن خلبان می‌شود. اگر باد شدیدتر باشد گاهی خلبان ابتدا در جهت مخالف می‌ایستد (به اصطلاح ریورز یا ضربدری گفته می‌شود) تا باد چتربال را از زمین جدا کند و سپس برگشته و شروع به دویدن می‌کند تا از زمین جدا شود. این روش‌ها معمولاً در نواحی کوهستانی انجام می‌شود تا خلبان بتواند از تفاوت ارتفاعش با زمین پست‌تر نیز برای تداوم مدت پرواز استفاده کند. در روش دوم که معمولاً در نواحی پست استفاده می‌شود، خلبان به کمک یک وسیله دیگر کشیده می‌شود تا به ارتفاع مناسب برسد و بعد خود را از طنابی که توسط آن کشیده شده جدا می‌کند و مستقلاً پرواز می‌کند. مبنع ویکی پدیا

[5] - از بزرگترین انواع شاهین های شکاری است که بدن بالابان با ترکیب شتاب سریع و مانورپذیری بالا برای شکار در نزدیکی سطح زمین در دشت‌های باز تکامل یافته‌است. به همین جهت بیشتر در شکار جوندگان متوسط جثه روزگرد به ویژه سنجاب زمینی مهارت دارد. در استپ‌های کم‌درخت، کوهپایه‌ها، کوهستان‌ها و نواحی نیمه‌بیابانی به سر برده و در شکاف صخره‌ها یا روی درختان آشیانه می‌سازد و گاهی نیز از آشیانه‌های قدیمی پرندگان دیگر بهره برده و تولید مثل می‌کند. در برخی نواحی از جمله مناطق نزدیک به آب پرندگان طعمهٔ اصلی او می‌شوند. در سال‌های اخیر در برخی نواحی اروپا کبوتر به‌جای جوندگان طعمه اصلی بالابان شده‌است. بالابان بیشتر به صورت افقی به طعمه‌های خود حمله می‌کند و احتمال کمتری دارد که به سبک شاهین معمولی (بحری) با شیرجه زدن طعمه را شکار کند. آن‌ها در ماه‌های اردیبهشت تا تیر بین ۵ تا ۳ تخم می‌گذارد و ۳۰ تا ۲۸ روز روی تخم‌ها می‌خوابد. جوجه‌ها پس از ۴۵ تا ۴۰ روز به بلوغ می‌رسند. منبع ویکی پدیا

 [6] - گردنه و جاده ایی بین شهرستان شاهرود و شهر رامیان که بلندترین ارتفاع آن به 2888 می رسد.

[7] - روستایی در پای قله ی قلعه دژتاکی یا قلعه موران که مهمترین و شاید تنها مسیر دسترسی به قله از مسیر این روستا ممکن می شود.

[8] - آبشار پشمکی در ۱۰ کیلومتری جنوب شهر رامیان در روستای پاقلعه از توابع بخش مرکزی شهرستان رامیان قرار دارد. آبشار در ۳ کیلومتری غرب روستاست که نیمی از مسیر منتهی به آن از میان مزارع روستا، و نیم آن در دل جنگل ادامه می یابد. مسیر جنگل از کنار رودخانه آبشار همراه با شیبی ملایم است. آبشار ارتفاعی در حدود ۸ متر دارد و سنگ های آن مملو از گلسنگ و خزه است.

[9] -  کتب فراوانی در خصوص تاریخ قلعه میران مطالبی نگاشته‌اند در تاریخ اشکانیان تالیف محمد حسن خان اعتمادالسلطنه آمده ‌است که سلاطین اشکانی شش ماه از سال را در تیسپون سر می‌کردند و شش ماه دیگر را در ییلاق طبرستان و مازندران و شاهکوه و استرآباد بودند. سایکس مدعی است که قلعه ماران. همان پایتخت دوم اشکانیان است که تیرداد اشکانی آن را ساخته و آنرا "دارا" نامیده که همان "داریون" در کتب یونانی است. 

[10] -  در دوره تیموریان، تیمور و پسرش به نام میرانشاه وارد رامیان شده و در قلعه ماران دو دژ ساختند که یکی از آنها به نام قلعه میرانشاه بوده و از آن پس این قلعه، به قلعه میران معروف شد. 

[11] -  ابت در سال ۱۲۶۰ه.ق درباره موران قلعه می‌نویسد: موران قلعه، کوه بلندی است در طرف شرقی استرآباد و هشت فرسنگی آن. بالای آن قلعه خرابه ایست که زندان و چاهی و اراضی کشت دارد. دسترسی به قلعه از راهی باریک است می‌گویند در موران قلعه محمد زمان خان- یکی از حکام محلی دوران فتحعلی شاه - تمام سران ایل قاجار را زندانی کرد و برادر خود - رحیم خان - را مامور ایشان نمود و اعلان استقلال داد. فتحعلی شاه سربازانی به فرماندهی حسین خان – پدر حاکم امروزی (۱۲۶۰) استرآباد - به این قلعه فرستاد. ساکنان استرآباد او را اسیر کردند و به دست سربازان رحیم خان دادند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

یادم هست در همان روزهای نخست پیروزی آقای دونالد ترامپ، در شرایطی که این رئیس جمهور متمایز و عجیب، و وابسته به جمع خاصی از سرمایه داران امریکایی، هنوز سکان کاخ سفید را در دست نگرفته، و کنه ذات خود را رو نکرده بود، آقای صادق زیباکلام استاد علم سیاست ما در دانشگاه تهران، خطاب به مخالفان برجام می گفت [1] روزی خواهد رسید که آنهایی که فرصت ریاست جمهوری آقای باراک حسین اوباما را از دست دادند "چراغ به دست" به دنبال "روزهایی که آقای اوباما در راس کاخ سفید بود" خواهند گشت و متوجه خواهند شد که "چه روزهای خوبی بود که می‌ شد با آمریکا به تفاهم رسید، به سمت تنش ‌زدایی رفت، اما این فرصت طلایی را ما در ایران از دست دادیم."

و انگار او درست می گفت چرا که اکنون با آمدن جانشین آقای اوباما، باید هستی و نیستی کشور را به قمار مذاکره و یا رویارویی با کسی برد که نه به اخلاق، نه به قانون توجه در خوری دارد و در عین حال متقاضی افزایش قدرت غیر پاسخگو نیز برای خود در سیستم قانونی امریکاست.

و حال که فرصت آن رئیس جمهور رنگین پوست امریکایی، که به نسبت به اخلاق، قانون و... وفادار تر بود و مهمتر اینکه برخواسته از جامعه مستضعفین می نمایاند و ممکن بود دردهای ما را بهتر درک کند، و... را از دست دادیم، بوی تحقق این پیشگویی ها، در حال استشمام است، چرا که اکنون "دور جدیدی در سیاست آمریکا ورق خورده که اخلاق را از سیاست منفک می‌ کند." [2] اکنون باید با امثال جان بولتن، مایک پمپئو و ترامپ در مذاکره و یا جنگ، رویارو شویم؛ فرصت سوزی از ایران، و صلح یعنی همین.

طرف های مقابل ما اکنون کسانی اند، که به جامعه ایی در امریکا تعلق دارند که اصلا درد جهان سومی ها را نمی فهمند، نه از این جامعه بوده و نه میانه خوبی با جهان سومی ها دارند، و از سوی دیگر وفاداری و پایبندی درخوری هم به قواعده، قوانین، عهدنامه ها و میثاق نامه های بین المللی نشان نمی دهند، و جانشین آقای اوباما اکنون در چنان جایگاهی، با چنین خصوصیاتی سخن از مذاکره و توافق می کند، چیزی که بدان اعتقادی نشان نداده، که اگر داشت از این همه قوانین و قراردادهای امضا شده دوجانبه و چندجانبه بین المللی، که در واقع حاصل ده ها سال تلاش دیپلماتیک جهان، مطابق با معیارهای زیست محیطی، حقوق بشری، صلح و آرامش و... بود، خارج نمی شد.

بله امروز صدای شکستن استخوان های اخلاق، قانونمداری و... را حتی در امریکای مدعی تمدن هم می توان شنید، و انگار از این لحاظ، امریکا هم رو به جهان سومی شدن پیش می رود، و این را بسیاری هم شنیده و ابراز می دارند. که اساس های بنیادین بشری را زلزله ایی با خصوصیت های تمامیت خواهی، ظلم، عدم پاسخگویی، دوری از اخلاق، قانون و... تکان داده و به لرزش در آورده است،

و امروز کسانی سکاندار جامعه جهانی اند که دیگر نه به قوانین بین المللی این جهان شانی در خور قایلند، و نه می توان به قول قرارشان دل خوش کرد، و نه به تتمه اخلاقی که رکن رکین انسانیت است، و ممکن بود در ظلم و جنایت بازدارنده آنان باشد، و در نبود آن، جهان جنگلی بیش نیست؛

اگر در زمانی "آقای باراک حسین اوباما برای عادی سازی روابط ویران شده با امریکا، مثل یک داروی شفابخش بود، و باعث شد که جناح ضدجنگ در دو کشور، در موضع ضعف شدید قرار گیرند" [3]، امروز جنگدوستان در اوج قرار گرفته اند، و سرنوشت ملت ها در دست کسانی است که ثروت و قدرت خود را در بحران و جنگ می جویند،

و در این کشاکش درد و ماتم چالش های بی حاصل، و دور باطل رویارویی های خرد کننده که بدنه جامعه مظلوم و تحت ستم، بیشتر از هر بخش دیگری متاثر از آن می شود و مورد هدف قرار می گیرد، معمولا ملت ها خود را به کناری می کشند تا ببینند این دعوا به کجا خواهد انجامید، و در واقع چیزی نخواهد شد الا، پیشبرد اهدافی شوم توسط فرصت طلبانی اهل خدعه و نیرنگ، که نیاز به بحران، درهم ریختگی و کنار نشستن و تماشاچی شدن ملت ها دارند، تا در این فرصت گرفتن از آنها، به اهداف از پیش تعیین شده و شوم خود برسند.

Click to enlarge image Barak.PNG

کاریکاتوری از اوباما با ژست مخصوص او

 

[1] - "آنقدرها طول نخواهد کشید که خیلی‌ها از ایران چراغ به دست خواهند گرفت و به دنبال روزهایی که آقای اوباما در راس کاخ سفید بود و آقای جان کری سکان وزارت خارجه آمریکا را در دست داشت بگردند، آن روز متوجه خواهند شد که چه روزهای خوبی بود که می‌شد با آمریکا به تفاهم رسید، به سمت تنش‌زدایی رفت اما این فرصت طلایی را ما در ایران از دست دادیم."

[2] - داشتم مطلبی را از آقای رسول نفیسی، در خصوص سیاست پیچیده دونالد ترامپ رییس جمهور امریکا برای غلبه بر رقیب دمکرات خود تحت عنوان "دونالد ترامپ و «جوخه» دمکرات ها" و کیس حملات توئیتری او به چهار نماینده زن رنگین پوست کنگره امریکا مربوط به حزب دمکرات را مطالعه می کردم که نویسنده در پایان مطلب خود به دمکرات ها هشدار داد که باید بفهمند که دنیای سیاست امریکا عوض شده است، و این مطلب در واقع هشدار او به دمکرات ها بود.

[3] - http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/745.html

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در در این ظلم، هوس هیچ ساحلی نخوا...
بسیارزیبا نه به جنگ نه به جنگ نه به جنگ آن سالهای بعدروزگارسیاه مردم مثل زخمی ناسور برپیشانی تاریخ...
- یک نظر اضافه کرد در آیا کشتار، جنایت و ویرانی را ب...
یک وکیل، چاه خود را به معلم فروخت☢ دو روز بعد وکیل آمد پیش معلم و گفت: آقا من چاه را به شما فروختم ...