در این زُلداغ خورشید تابستانِ تجاوز و کشتار،
دلم هوای خُنکای هیچ ساحلی را نخواهد کرد!
ساحلم آوردگاه سیاهیهاست،
دریایم خونآلود،
کرانههایش ویران،
بامداد مه آلودش، بوی زمختِ باروت و انفجار میدهد،
بادهایش بوی هجوم وحشی دودهای خفه کنندهی تحقیر، و اسارتی دیگر با خود دارد،
بوی تزویر میدهد، بوی زور،
بوی تحمیل میدهد، بوی جبر،
بوی طمع با خود دارد، بوی تجاوز،
بوی خیانت میدهد، بوی خدعه و...
هوای ساحلم مسموم است،
بادهای رونده و آورندهاش، بوی مرگ دارندُ میپراکنند،
اجساد بر جای مانده از جدالی سخت،
در افق بی پایانش موج میزنند،
اندیشهام حال قدمزدن در این ساحل غمزده را ندارد،
ساحلی که شنهای طلاییاش به سانِ بخت سیاه نفت، تیره و آلودهاند،
اینجا بوی غارت را از هرجای دیگری، بهتر میتوان چشید،
کشتیهایش مرگ و قحطی حمل میکنند،
و یا هاج و واج، در گِلِ "چه کنم؟! چه نکنم؟!" گرفتارند،
جاشوهایش چشم در سوراخ کشتیهای غرق شدهی خود،
مرگوارههایی متناسب با نابودی تدریجی، و سکوتی دردآور را نجوا میکنند.
خورشید در سرخی افق این دریا،
رنگ خشم، شرمُ ندامت بر چهره دارد،
برای ناخدایان این دریا،
در پس توفانهای پی در پی،
تنها نفسی به شماره افتاده باقیست،
با سرفههایی دردناک، از استنشاق گازهای ناشناخته، که معلوم نیست از انفجار کدام مسمومکننده در فضا پراکنده شدند.
اینجا راهنمایان، مرگ و مرگآوران را به ساحلِ خود، راهنمایی میکنند!
ساحل نشینان سر در گریبان و گیج از این خیانتها، اما و اگرهایی را مزمز میکنند، که در پس و پیش جدالهای در پیش، میبینند،
مهاجمان در چند قدمی ساحل،
به سان درندگانی حسابگر،
آخرین حساب و کتابهای حملهایی دیگر را چرتکه میاندازند،
گرفتار در قماری خطرناک، که شاید هرچه دارند را ببازند، و یا بُردی بزرگ را به خانه برند!
حال آنکه چنین جنگی، بُرد و بَرندهایی نخواهد داشت،
جای جنگخواهانش در قعر تاریخ تنفر بشریت رزرو شده است،
آنان بازندگانِ فردای پیروزی خودند.
نوشته شده در روز جمعه 19 تیرماه 1405، 10 July 2026، روز 133 جنگ امریکا و اسراییل با ایران، روز 94 آتش بس، روز 23 امضای الکترونیکی توافقنامه ایران و امریکا، توسط روسای جمهور دو کشور
#نه_به_جنگ








