ای پاکزاد و پاکتر از پاک وی خاکسارِ برتر از افلاک
مسجودِ کعبه شد خَرَقانت چونین که کرد، بُلحَسَن اِلّاک
قدرِ بشر ز عَرش فراتر بُردی و رُوفتی خس و خاشاک
چون تو گُلی مُنوّر و عطّار بیخار، کم برآمده از خاک
کم چون تو، بَر زاوج پریدهست در شَطح [1]، ای پرندهی چالاک
در حربِ ماورای طبیعت شطحت، چو تیغ، گرمِ چکاچاک
شعر عروج و شادی انسان گفتی بسیّ و سینه ز غم چاک
در حقِّ تو جُزین نتوان گفت ای خاکزادِ پاکتر از پاک
مهدی اخوان ثالث (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 21)
مهمترین دغدغه عرفان خودشناسی است و محور بحث آن به نوعی "خود" خواهد بود، این است که نوعی درخود غرق شدن، و فارغ شدن از خَلق، بیخیال دنیا و خَلقِ خدا و بیخیال اجتماع شدن و... گاهی در عرفان نهفته است، اما خرقانی دغدغهمند خَلق، دنیا و اجتماع آدمیان است، و از اینرو اهل زندگیست و کِشت و کار میکند، درخت میکارد، چهارپاداری میکند و...، و با دسترنج خود زندگی، خانقاه، مریدان و میهمانانِ بسیارِ وارد شده بر خود و دیارش را که به جهت دیدارش سیلوار میآیند، اداره میکند.
و لذا درویشی فقیر، و دستنگاهکن خلق نبوده، تا صدقهبگیر و نذرخور دیگران باشد، و بر عکس دستگاه خانقاهیاش نیز از دسترنجش اداره میشود تا آنجا که مدعی شدهاند که «در قرن چهارم و پنجم، تنها خانقاهی که از دسترنج صاحبش اداره میشده است، ظاهرا، فقط خانقاه ابوالحسن خرقانی بوده است» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 73) و او وقتی دستور به خوراندن غذا به واردشدگان به خرقان و خانقاه خود را به مریدان میداد، از دسترنج خود میبخشید و نه از مال و مِنال دیگران.
او اوج عرفان را جوانمردی و فتوت میداند و در مورد خود از ناجوانمردی میبیند که دست نیاز به سوی خَلق دراز کند، اما در همان حال روح جوانمردی و فتوت، که ریشه در فرهنگ اهل خراسان و شرقی دارد، او و تفکرش را در حل مشکلات اجتماعی درگیر میکند، تا به راه حلهایی برای زندگی آدمیان دست یابد، او به سان دیگر عرفای بزرگ منطقه شرق و خراسان همچون خواجه عبدالله انصاری، ابوسعید ابوالخیر، امام محمد و احمد غزالی توسی، سنایی غزنوی، عطار نیشابوری و مولانا جلال الدین محمد بلخی و دهها عارف بزرگ دیگر تاثیر زیادی در «رواج ارزشهای معنوی و اخلاقی در جامعه، تصحیح و تعمیق بینش توحیدی و فهم دینی مسلمانان، استنباطهای عمیق و دقیق از حقایق، معارف و آموزههای دینی و تحسین سعه صدر و بلند نظری و تسامح، و تقبیح تعصب و ظاهربینی و خودخواهی در میان مردم» (مشتاقمهر, 1389, ص. 19) داشته است.
او ریشه بسیاری از درگیریهای خشن اجتماعی را در نارواداری و عدم مدارا و تسامح و تساهل دیده، که آدمها درگیر تبدیل دین و آیین این و آن به صراطی شدهاند که، در نظر خودشان تنها راه سعادت همان است که آنان برگزیده و یا فهمیدهاند، و در مبارزه با کسانی که هنوز به این دین غالب در نیامدهاند، حتی از کشتن فرزند خرقانی و آویختن سر بریده او بر دروازه منزلش نیز برحذر نبودهاند و آنرا مجاز و لازم شمردند، کسانی که تفکرشان بر این است که غیر دین باورانی که به دین و آئین آنان نیستند، حتی لایق خوردن نان و زنده بودن هم نیستند.
و اینجاست که خرقانی آدمیان را به خداگونه و خداواره شدن دعوت میکند تا آدمیان، آدم را به خاطر آدم بودنش دوست داشته، و لایق حق حیات بدانند، و دوست داشتن را منوط به همکیش و همآیین شدن نکنند، و غیر همکیش را بسان خداوند که حتی کافران را نیز مورد لطف قرار میدهد، و آنچنان دوست دارد که به آنان نیز، به اندازه مومنان و گاه حتی بیش، از نعمتهای خود، و از جمله مهمترین آن حق زندگی اعطا میکند. خرقانی آدمیان را به الگوگیری از خدا در این مورد دعوت میکند، تا از تنشهای اجتماعی ناشی از تربیت رواج یافته از حاکمیت عباسیان، غزنویان و...، که تعصب دینی و نارواداری را میپراکندند، کاهش دهد.
ابوالحسن خرقانی زاده 352 و درگذشته در عاشورای 425 هجری در سن 73 سالگی در خرقان از بخش بسطام، شهرستان شاهرود، در استان سمنان است، که عارف و دانشمند نامی ایران، جناب فرید الدین عطار نیشابوری او را در تذکره اولیا، این چنین به وصف کشیده است که: «آن بحر اندوه، آن سختتر از کوه، آن آفتاب الهی، آسمان نامتناهی، آن عجوبه ربانی، آن قطب وقت، ابوالحسن خرقانی رحمه الله علیه، سلطانِ سلاطینِ مشایخ بود، و قطب اوتاد و ابدال عالمِ عالم، و پادشاه اهل طریقت، و حقیقت، و مُتمکَّن کوه صفت، و مُتِعیّن معرفت دایم، بدل در حضور و مشاهده، و به تن در خضوع و ریاضت و مجاهده بود، و صاحب اسرار حقایق و عالیهمت و بزرگمرتبه و در حضرت (حق)، آشنایی عظیم داشت، و در گستاخی (صمیمیت در ارتباط با حضرت حق) کرّ و فرّی [2] داشت که صفت نتوان کرد» (عطار نیشابوری, 1336, ص. 169).
و خرقانی خود میگوید «بر همه چیز کتابت بُوَد، مگر بر آب، و اگر گذر کنی بر دریا، از خونِ خویش بر آب کتابت کن، تا آن کَز پی تو درآید، داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفتهاند» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 13)، این سخن او نشان از مخاطراتی دارد که در زندگی اهل معنا، همواره آنان را تهدید کرده و بسیاری از آنان را چون، حسین منصور حلّاج (مرگ 309 ه.ق)، عین القضات همدانی، شهاب الدین سهروردی (مرگ 587 ه.ق) و... به سرنوشتی دردناک مبتلا نمود؛ که خرقانی نیز خود از این قاعده جدا نبود، چرا که اهل ظاهر «شب سر پسر شیخ بریدند و در آستانه او نهادند» (عطار نیشابوری, 1336, ص. 176).
با آنکه او از اوج معرفت خود کم میگفت، و میدانست که نباید اسرار هویدا کرد، و از مقام عرفانی خود، سطح پایینِ جمعی که در آن می زیست را آگاه کند، آنچنان که گفت «اگر آنچ (ه) میان من و او (خداوند) هست چند ارزن دانهای با خلق بگویم، خلق مرا دیوانه خوانند ... اگر با عرشِ مجید بگویم و اگر به آفتاب بگویم از رفتن باز ایستد» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 55)، اما نمی که از این کوزه زراندود به بیرون خزید، مرگ اولادش را منجر شد.
با این حال که خرقانی خود در نارواداریها سوخت، و دم فرا نیاورد، اما او خود تئوریزهگر فرهنگ مدارا و رواداری گشت و فرهنگ تسامح و تساهل را در تفکر، اعتقاد و رفتار گستراند، که این بینش در توسعه صنعت گردشگری، گردشگرنوازی و توریستداری بسیار مهم و کارگشاست، چرا که پذیرا بودن برای داشتن یک صنعت گردشگری پویا، پیشرو، شکوفا و توسعه یافته بسیار مهم است، و کشورهایی در این زمینه موفقند، توانستهاند این فرهنگ را در بین مردم خود رواج داده، و تربیت شهروندان خود را بر اساس قبول تفاوتهای فرهنگی، فکری و رفتاری قرار داده که این باعث خواهد شد تا میهمانانی که در قالب گردشگر وارد این کشورها میشوند، در کمال آسایش و امنیت، دوره خوشِ گردشگریِ خود را گذرانده، و در چرخه این ورود و خروجِ امن، همراه با آسایشِ آنان است که، تداوم و توسعه این صنعت را در کشور خود تضمین کرده و میکنند.
ترکیه در کنار ما، با نزدیک به صد میلیارد دلار درآمد سالانه از گردشگری، در این زمینه بسیار موفق بود، تا آنجا که شهر استانبول، دومین شهر جهان به لحاظ بازدید کننده، بعد از بانکوک در تایلند که با 32.4 میلیون نفر بازدید کننده در سال 2024 در صدر نشست، و استانبول با 23 میلیون بازدید کنندهی سالانه مقام دوم را از آن خود کرد و بالاتر از لندن با 21.7 میلیون بازدیدکننده بین المللی قرار گرفت.
ده شهر جهان با بیشترین تعداد بازدیدکننده بین المللی در سال 2024

منبع : (Euromonitor/International, 2024)
ابوالحسن خرقانی با تجلیلی که از سوی قطب عالم عرفان شرق و ایران، یعنی بایزید بسطامی (188-261 ه.ق)، آن هم صد و اندی سال پیش از بدنیا آمدنش دریافت نمود [3] ، در زمان حیات خود، با درجهایی که از معرفت و معنا از خود نشان داد، میزبان افراد بزرگ [4] و کوچکی، در زادگاه و زیستگاه خود، در زمان حیاتش بود، که مرتب به دیدارش میآمدند، این افراد از فرهنگ، عقاید، رفتار و سطوح تفکر متفاوتی برخوردار بودند که همین باعث میشد تا اهل دیار یا حتی اهل منزل و مریدان او نسبت به آنان دچار بدرفتاری شوند.
خرقانی در واکنش بدین نوع تفکر، رفتار و منش آدمیان اطراف خود و... بود که مشی مدارا و پذیرش را، توصیه کرد و رواداری را یکی از ارکان اعتقادِ عرفانی خود معرفی، و بر سَردرِ خانقاه خود نوشت: «هر کَس که درین سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مَپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان اَرزد، البته بر خوان ابوالحسن به نان اَرزد» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 76).
او از دسترنج خود بی انتظارِ ما به ازایی میبخشید، آنچنان که حق تعالی نیز به « بوالحسن (روی) واگشتاد که سفره ما را (حتی) دعا به کار نیست» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 74) و وقتی خدا برای بخشش خود به خَلق انتظار یک دعا ندارد، چرا خرقانی که دیگر با حق مطلق، کاملا آمیخته است، انتظار مابه ازا داشته باشد؟
او دریافته بود که مهمترین عامل جدایی آدمیان، و نارواداریها، همین بحث عدم تحملِ دیدن تفاوتِ اعتقاد، افکار و رفتار است، که اغلب به خونریزی و حتی کُشتار یکدیگر منجر میشود، لذا در این سخن خود، اساس را بر نگاهی خداگونه و خداوار دیدن به همدیگر نهاد، تا آدمیان نیز همچون خداوند، این جداییها و تفاوت را نبینند و خود را در مواجه با آفریدهای متکثر خداوندی، کنترل کنند، و به همه تا ابد فهماند که وقتی خداوند بدون نظرداشت به تنوع اعتقاد، تفکر و حتی کفر آدمیان نسبت به خود، آنان را مورد لطف یکسان خود قرار داده، و بهترین داشته هر آدمی، یعنی زندگی را بدون نظرداشت به کفر و طغیان آنان، به او هدیه میکند، از چه رو ما که پیرو خداوند، و خلق شده توسط او هستیم باید از مصاحبت با همدیگر به واسطه تفاوت دیدگاه، تفکر، دین و... دچار تعلل شده و برای این ارتباط، خود و یا دیگری مشکلسازی کنیم، و همدیگر را نجس و یا لایق مرگ ببینیم، و در کمترین حالت آن، از ارتباط با یکدیگر به دلیل اعتقادی که ممکن است با ما متفاوت باشد، خودداری کنیم.
این همان دیدگاهی است که میتواند پایه و بسترساز صنعت گردشگری جهانی قرار گیرد، که وجود تفاوتها را به رسمیت شناخته، لایق وجود دانسته، اجازه دهیم ارتباطات آدمیان، در این صنعت شکل گیرد، و تبادل افکار و سخن، صورت واقع به خود گیرد، پیامها منتقل شود، اختلافات و سوتفاهمها برطرف، و زمینه صلح و آرامش بین آدمیان در گذر ارتباطات صحیح گردشگری که رو در رو، و چهره به چهره صورت میگیرد، برقرار شود.
از این رو شعاری که این متفکر انسانمدار ایرانی در یک هزار و اندی سال قبل، و از قضا در دوره حاکمیت حکومتهای نارواداری همچون غزنویان، عباسیان و... بیان، توسعه و ترویج شد، میتواند امروزه نیز در سربرگ تمام اوراق صنعت گردشگری، به عنوان یک معیار زیست انسانی مد نظر قرار گیرد، و صنعت گردشگری جهان را با چنین دیدگاه اهل رواداری در منطقه عرفان خیز بسطام آشنا کرده، و آنانرا به رویه و رفتاری جهانی تبدیل نمود و برای توسعه صنعت گردشگری و دستیابی به اهداف توسعه، اشتغالزایی و درآمدزایی و توسعه ارتباطات آدمیان و فهم یکدیگر بسترسازی نمود.
خرقانی در دهستان خرقان بدنیا آمد و در همانجا مُرد، برای این عارفِ ژرفاندیش ایرانی تنها سفرهایی که در تاریخ ثبت شده است، سفر به شهر آمل در طبرستان است، که برای ارتباط با پیر خود ابوالعباس قصاب آملی داشت، بیشترین دیدار او از بسطام (مرکز ایالت قومس باستان) در سه فرسخی (18 کیلومتری) خرقان بوده، که بر مقبره عارف نامی، بایزید بسطامی، حاضر شد، جالب اینکه او حتی به حج هم نرفت و ابوسعید ابوالخیر را نیز از این سفر باز داشت آنچنان که در کتاب "اسرارالتوحید" بیان شده است که گفت «ای بوسعید! چرا چنان نباشی که کعبه به تو آید؟» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 43).
اما با اینحال، همانگونه که گفته شد بهترین نظریات را در بسترسازی برای داشتن توریستهای فراوان را ابراز داشته است، چراکه روح روادار او ناشی از خودشناسی و خداشناسی او بود، و بیشترین سفر را به عالم والا داشت، و چنان در حق مطلق منهدم گردید که به چشم دل و یا حتی چشم سر دید که «چون زبانِ من به ذکر و توحیدِ حق گشاده شد، آسمانها و زمینها را دیدم که بر گردِ من طواف میکردند» و اینکه «هفتاد و سه سال باحق زندگانی کردم ... سفر چنان کردم که از عرش تا به ثری هرچه هست مرا یک قدم کردند» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 55).
ابوالحسن را باید متاثر از عرفان و معنویت خراسان دانست، که از ویژگیهای عرفان خراسان « انساندوستی و اندیشیدن به مصائب حیات انسانی و دردهای مردم و حتی جانوران دیگر» است «تقابلی آشکار ازین بابت، میان» تصوف ابن عربی (مرگ 638 ه.ق) و تصوف خرقانی آشکار است «در تصوف ابن عربی میتوان صوفی و عارف بود و مصائب و حتی نابودی هزاران انسان را چنان دید که گویی آب از آب تکان نخورده است» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 37).
شیوه عرفانی خرقانی در جنگی بی پایان با نَفس خود و صلحی بی پایان با خلق خدا را در خود دارد «من با خلق خدای صلح کردم که هرگز جنگ نکنم؛ و با نَفس (خود)، جنگی کردم، که هرگز صلح نکنم». او چنان بر آدمیان ملاحظه دارد که می گوید «اگر از ترکستان (فرارودان) تا دَرِ شام (اردن و سرزمین قدس) کسی را قدمی در سنگی آید زیانِ آن مراست، و از آنِ من است. تا در شام اندوهی در دلیست، آن دل از آنِ من است.» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 37).
شیوه عرفانی ابوالحسن خرقانی در خود رگههایی از جوانمردی دارد، که از ویژگیهای فرهنگ خراسانیان است، که شاید «آنچه سهروردی حکمت خسروانی میخواند (باشد) ... این جوانمردی بیگمان یک نوع معنویت سینه به سینه و کهنسال است که با مفهوم فتوت صوفیانه و یا فتوت اجتماعی و سیاسی بعد از خلیفه الناصر متفاوت است ... (اما) خرقانی از خویشتن و نیز پیرامونیانش با عنوان جوانمرد و جوانمردان یاد میکند و جوانمردی را حد والای سلوک و بودن در طریق» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 65) میداند.
که «بارزترین ویژگی جوانمردان، اخلاص و یکدلی در اعتقاد و عمل است، توحید ایشان از هرگونه شائبه شرک و غیریََت مبراست. خدا برای ایشان همه چیز است و مرکز اندیشه و گفتار و کردار آنان خداست، خرقانی دوستتر دارد که در سرای دنیا در زیر خار بُنی با خدا زندگی کند، تا در بهشت زیر درخت طوبی باشد و از خدا بی خبر!. استغنای از ردّ و قبول مردم، که به تعبیر ابوالحسن خرقانی، جوانمرد از خلق و بی اعتنایی به سرنوشت، و غم و شادی مردم نیست. حقی که پدر و مادر، نیازمندان، درماندگان و عموم مردم به گردن عارف دارند، هرگز مورد غفلت شیخ قرار نگرفته است» (مشتاقمهر, 1389, ص. 20).
کلان اندیشه ابوالحسن خرقانی بر این محور استوار است که دگر اندیشورزیهای او در کنار این عقیده شکل میگیرد « معرفت آدمی نسبت به ذاتِ حق موهبتی است، آن سَری که با کوششِ عقل به دست نمیآید» یعنی تجربه دینی از قلمرو عقل بیرون است و تا حق تعالی خود خویش را به ما ننماید سعیِ ما و سعیِ عقل برای شناخت او سعی باطلی است. که این عقیده خرقانی را عطار اینگونه خلاصه کرده است که «راه ازو خیزد، بدو، نی از خرد» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 65).
گرچه عرفان و عرفا را باید فراتر از نحلههای فقهی، دینی و علمی دانست، و ابوالحسن خرقانی نیز از این قاعده مستثنی نبوده، و زبان و تفکری انسانی و جهانی دارد، اما روش و بینش این عارف «که در ابتدا اُمی بود و به قول خواجه عبدالله انصاری نمیتوانست "الحمدلله" را درست قرائت کند و با خَربَندگی (بارکشی با چهارپایان) روزگار میگذراند، با تربیت نفس و اخلاص در عمل، به درجهایی رسید که به قول عطار در حضرت، آشنایی عظیم داشت و در گستاخی کرّ و فرَی داشت که صفت نتوان کرد» (مشتاقمهر, 1389, ص. 19) خود را نزدیک به اشعری مسلکی و شافعی مذهبی نشان داده است، که در عین حال به عِلم امام حنبلیان نیز ارادتمند بوده و البته در زمان او «قومس (استان سمنان فعلی به مرکزیت بسطام) و بیشترِ اهل جُرجان (استان گلستان) و بعضی از طبرستان (مازندران) حنفی و باقی حنبلی و شافعی» بودند، گرایش اغلب اهل زهد و عرفان به نحله شافعی به واسطه این است که «در معاملات و عبادت سختگیرتر از مذهب ابو حنیفه است» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 69).
خرقانی چنان در اوج روحانیت خود در خدا و عالم معنا غرق است که با اهل قدرت در دنیا خود را سازگار نمیبیند و در صلح نشان نمیداند، تا آنجا که داستان دیدار او با فاتحِ سومنات در هندوستان، که اکنون از فتح ری (420 هجری) باز میگردد، و در پایان آخرین فتح خود، در بازگشت به غزنین، در اوج فتوحات، این بنیانگذار غزنویان عزم دیدار خرقانی در خرقان میکند، در حالیکه ابوالحسن در آخرین سالهای عمر خود، در اوج فتوحات عالم معنا و معرفت، 5 سالی بیش تا پایان سفر این دنیایی خود ندارد (مرگ در 425 هجری)، و محمود غزنوی نیز یک سال بیش به آخر عمرِ نبرد و خونریزیهای دنیاییاش باقی نیست (او در421 هجری میمیرد)، و این دو فاتح، در اوج فتوحات خودند، خرقانی تن به دیدار محمود و فاتح دنیا میدهد، اما با بی اعتنایی کامل به قدرتِ فائق، و فرد مغروری همچون محمود غزنوی، که پیروزمند به آستان او آمده، کسی که آوازه جنگجویی و کشتارش در اوج است، اما بدرخواست محمود، و آمدن او بر دروازه خانقاه خرقانی، تن به این همسخنی و همنشینی با محمود میدهد،
اما خرقانی حتی یک قدم مقابل قدرت، به پیشواز نمیآید، و تصادم این دو سلطان، یکی فرمانروای زمین، و آن دیگری فاتح آسمان در این دیدار، شرایط دلهرهآوری را برای اهل او، و همراهان محمود در پیش دارد، که پیش بینی پایان تلخی را در نظرها ایجاد میکند، اما شرایطی رقم میخورد، که پیشوازی سرد، به بدرقهیی گرم پایان میپذیرد، و گلایه محمود از «بی اعتنایی نخست و این بدرقه گرم» از سوی ابوالحسن اینگونه پاسخ گفته میشود که «اول در رعونتِ (تکبر و غرور) پادشاهی و امتحان درآمدی، و به آخر در انکسار (فروتنی) درویشی میروی که آفتابِ دولتِ درویشی در تو تافته است، اول برای پادشاهی برنخاستم، آخر برای درویشی بر میخیزم» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 72).
خرقانیِ از اهل قدرت گریزان، و در دیدار نیکان حریص، چنین میگوید «از کارهای بزرگتر ذکر خدای است، و سخاوت، و پرهیز، و صحبتِ نیکان. و اگر هزار فرسنگ بشوی، تا از سلطانیان یکی را نبینی، آن روز سودی نیک کرده باشی» (شفیعیکدکنی, 1391, ص. 72).
References
Euromonitor/International. (2024, 12 4). Euromonitor International reveals world’s Top 100 City Destinations for 2024. Retrieved 4 21, 2025, from euromonitor.com: https://www.euromonitor.com/press/press-releases/december-2024/euromonitor-international-reveals-worlds-top-100-city-destinations-for-2024
شفیعیکدکنی, م. (1391). نوشته بر دریا از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی. تهران: انتشارات سخن.
عطار نیشابوری, ف. (1336). تذکره اولیا (چاپ پنجم ed., Vol. جلد اول). (م. قزوینی, Ed.) انتشارات مرکزی.
کاشانی, ع. (1376). مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه با مقدمه جلال الدین همایی. تهران: نشر هما.
مدرسی, ف., & مهرآورگیگلو, ق. (1391, بهار). بایزید بسطامی و مشرف عرفانی او. فصلنامه علمی پژوهشی زبان و ادب فارسی, 10, pp. 121-136.
مشتاقمهر, ر. (1389). عارف انساندوست، شیخ ابوالحسن خرقانی. نامه پارسی, 4(4), pp. 18-26.
میرآقایی, س. (1387, فروردین). معرفی مشاهیر گمنام از شهر بسطام، ابوالفضل محمد سهلگی. کیهان فرهنگی, 62- 63.
[1] - گفته عجیب و پیچیدهای است که از جوشش روح صاحب وجدِ عارف حاصل شده و حال روحی و معنوی او را وصف میکند.
[2] - عطار دو تن را «گستاخ درگاه» نامید یکی ابوالعباس قصاب آملی و دیگری یحیی معاذ رازی، اما ابوالحسن را گفت که «در گستاخی کر و فری که صفت نتوان کرد» که نشان از صمیمیت بین ایشان و حضرت حق بود.
[3] - آنچنان که در تذکره اولیا جناب عطار گزارش کرده است «بایزید هر سال یک نوبت بزیارت دهستان شدی بسر ریگ که آنجا قبور شهداست، چون بر خرقان گذر کردی، باستادی و نفس برکشیدی، مریدان از وی سوال کردند که شیخ اما هیچ بوی نمیشنویم، گفت آری که از این دیه دزدان بوی مردی میشنوم، مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن به سه درجه از من پیش بود، بار عیال کِشد، و کِشت کند و درخت نشاند.» (عطار نیشابوری, 1336, ص. 170)
[4] - گزارشات تاریخی نشان میدهد که ابوالحسن خرقانی در زمان حیات خود میزبان بزرگان سیاسی، علمی و عرفانی همچون سلطان محمود غزنوی(۳۶۱–۴۲۱ ه.ق)، ابوسعید ابوالخیر (۳۵۷– ۴۴۰ ه.ق)، ابو علی سینا (۳۷۰ـ۴۲۸ ق)، ناصرخسرو قبادیانی (۳۹۴–۴۸۱ ه.ق)، خواجه عبدالله انصاری و... در خرقان بوده است.
در اوج نواختن بوق جنگ، و در سایه وحشتِ جنگی خشن، وحشیانه و بیرحمانه در منطقه خاورمیانه، که موحدانی از ادیان موسی و محمد، و با میانداری عیسویان سخت از همدیگر، هر آنچه که در توان و بازو دارند، کشتار، علیل، مجروح و ویران می کنند، و روح و روان انسان و انسانیت را می خراشند، و خون از دل و دیده هر انسان واجد وجدان، و اگاه به خسارتِ جنگ، جاری می کنند، جنگی که این روزها می رود تا علاوه بر فلسطین، لبنان، سوریه، یمن، دامن ایران جنگزده را هم، دوباره بعد از سی و اندی سال بگیرد، و باز ما را در یک جنگ خسارتبار، ناخواسته و تحمیل شده ی دیگر مبتلا و غوطه ور سازد و...،
میان این همه دلهره و نگرانی، مردمی را هم می توان یافت، که بر اعصاب و روان خود مسلط شده اند، و بی اعتنا به بازی جنگسالاران، آنچه بر این دنیای وحشت زده می رود را نادیده گرفته، زیر میزِ بازی جنگ، و شرایط جنگی می زنند، و کار و برنامه ی خود را در پیش می گیرند؛ جنگی که از صدای کر کننده ی بوق و نقاره های وحشتناک آن، صدای بلند انسانیت، توسعه، پیشرفت، اخلاق، شادی و شادکامی، آبادانی و... را به حاشیه ی برده است، و صلح و آرامش را، در این روزگار نحسِ غلبه نوای خسارتبار جنگ، تحت شعاع قرار داده، اما اینان سعی دارند، بی اعتنا به این باد خزانی که بر زندگی ها می وزد، زندگی را پی گرفته، خود و دیگران را از این روند اعصاب خردکن خارج کنند، و همگام با دلسوزان صلح جوی دیگری، که در میان این هیاهوی، سخت در جستجوی صلح، آرامش و زندگی اند، بر این آتش ویرانگر، آبی فشانده، امید، توسعه و پیشرفت آفرین باشند.
جامعه ما به برنامه های بنیادین و مطالعه شده، شادی، امید، پیشرفت، توسعه همه جانبه، بازیابی اجتماعی، نقش گیری مردم در سرنوشت خود و... نیاز دارد، تا در زمینه های اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، بن بست شکنی کرده، بر دردهای جامعه ایی آلوده به بزهکاری های دامنگیر شده اجتماعی (اعتیاد، ناامنی، بیماری های روانی، سرقت و...) ناامیدی، بی برنامگی، کاهش درآمد، رکود در کسب و کارها، عدم اطمینان، ویرانی محیط زیست و... فایق آید و تا حدودی بر این بیماری های اجتماعی روزگار خود، درمان بخشد، «زخم های کهنه ایی که همواره از آن خون تازه جاریست» را التیام بخشد، و این خود نیاز به حرکت و عمل دارد، و این حرکت را لزوما نباید دولت ها و حاکمیت ها آغاز کنند، چنین حرکتی باید از بطن جامعه برخاسته، و آغاز شود، و از دولت ها و حاکمیت ها نیز در این باره کمک گرفت، و آنان را همراه، راهنما و گاه مجبور به همراهی در این روند کرد.
مردم ایران لازم است که چنین رویکردی را در ابعاد کلان و خرد جامعه خود ایجاد کنند، همانگونه که در سطح خرد، اکنون در عمل گروه های کوچکی پی گرفته اند، و جریان داده اند، و تاثیرات بزرگ و دراز مدتی را دنبال می کنند، نسل جوان و نوپایی پا به عرصه کار و تلاش گذاشته، که جامعه ایی پویا، زنده و مملو از زندگی را هدف گرفته و پیگیرند، و خواستار ایجاد ظرفیت هایی اند تا تاثیرگذاری خود در امور اجتماع شان را تضمین نمایند،
نمونه ی چنین رویکردی را در پی ریزی، اجرا و بهره گیری از برگزاری «جشنواره گردشگری سنجد [1] کلامو» [2] و... دیدم، که خواستگاه آن، در محیط عرفان خیز منطقه بسطام است، حرکتی موثر و زیبا، که با استقبال کم نظیر مردمی هم مواجه شد، و روستایی کوچک چون کلامو، در روز جمعه 20 مهرماه 1403 میزبان جمعیت باورنکردنی از مردم منطقه شد، که در میانه راه آرامگاه بزرگانِ عرفانِ شرق و خراسان باستان ایران، بین زادگاه بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی جمع شدند، و برنامه ایی خوب و موثر را رقم زدند، که نشان از شور و اشتیاق جوانان و مردمانی داشت، که هر ابتکار خلاقانه را که در چنته داشتند زدند، تا در روند جامعه خود اثرگذار و مفید باشند، و تغییری در شرایط خود ایجاد کنند.
جوانان خوشفکر و اهل تلاش در دهیاری و شورای این روستا، که نشستند و ظرفیت های ناچیز، و اما مهم خود را مطالعه کرده، و از داشته های ناچیز خود، بهره ی بزرگ و ماندگار، و حتی ملی را هدف گرفتند، از این دقت و وسعت نظر، کارهایی شدنی بیرون کشیدند، که روح زندگی را به دهکده کوچک خود دمیده، حرکت و نتیجه ایی را که در سایه یک همکاری، بر اساس راستی و کار جمعی، کسب شدنی بود را هدف گرفتند، و دنبال کردند، تا بنیاد یک اجتماع صدمه دیده را ترمیم نمایند، و یا در شرایط مردم خود بهبود بخشیده، بر زخم های شان مرهمی نهند، و بهروزی و شادکامی را به کام تشنه ی مردم خود بچکانند و بچشانند،
جشنواره گردشگری سنجد کلامو، جشنواره ایی شاد با روحی سرشار از زندگی، بر پایه تقویت و توسعه اقتصاد روستایی، که پایه سلامت و بقای چنین اجتماعی است، شکل گرفت، تا کجی ها را بپوشاند، و خوبی ها را به چشم ها کِشد، خدمتگذاران به چشم آیند، خدمت و کارشان دیده شود، و نگرانی ها از وضع اجتماعِ غرق در طلاق، تاخیر در ازدواج، شیوع اعتیاد، و دیگر کجی ها، ناامیدی ها برای ساعاتی از ذهن ها رخت بر بسته، درمان چنین زخم های عمیقی، شدنی به نظر آید، و روح ترمیم بیماری ها، باد وزیدن گیرند، و بر روح فرهنگ، اجتماع و جامعه ایی چنین کوچک، اما ریشه دار، نسیم روح بخشِ التیام، وزیدن گیرد، و احیای زندگی، دوباره در چشم ها شدنی به نظر آید، و نوید زندگی، و پایندگی آن، در پس تمام ویرانی ها، رخ نماید.
ناگفته نماند، برگزاری چنین جشن و جشنواره هایی، ریشه در تاریخ و فرهنگ درازدامن این مردم دارد، و در بین ایرانیان، از زمان باستان دوام و بقا داشته است، چرا که در فرهنگ اصیل و پایه ایرانیان، روح کار، تلاش و تولید، و بلافاصله در کنار آن شادی و شادکامی همواره با هم دیده شده و دوام و بقایی دیرینه داشته است، و فرهنگ جامعه کشاورزی محور ایران، از زمان باستان، حول محور کاشت، داشت و برداشت محصول شکل گرفته است، و ختم این فرایند سه گانه، همواره با جشن های خاصی پایان می یافت، تا این مردم صبور و پرتلاش، ضمن نیایش به درگاه یزدان پاک، شادی خود را از ماحصل کار و تلاش خود، ابراز دارند، و در شادی و شادکامی همدیگر شریک شوند، و به صورت جمعی به نیایش و شادی بپردازند،
تناوب زنجیره ایی از رسیدن محصولات، که در ماه ها، فصل ها و گاهشمارهای پشت در پشت، می آمدند و می رفتند، تناوبی مبتنی بر تولید که شادی را هم با خود می آورد، و در هر ماه و فصلِ کاریِ سال، چون ماه های عقرب، قوس، سنبله و... در دوازده ماه متفاوت، و چهار فصل متغیر، جشن هایی که با کاشت و یا برداشت محصولات مختلفی را در سلسله گذر زمان در ارتباط بود، برای آنان شادی و شادکامی به ارمغان می آورد. جشن نوروز پایان زمستان و شروع فرایند کار بهاری، جشن سده، جشن مهرگان، جشن آنابنگان و... هر یک مناسبتی در ارتباط با گاهشمار کشاورزی و یا لوازم و ضروریات های آن، از جمله آب بود که جشن آبانگان با موضوع آب برگزار می شد و... لذا این گونه جشن ها در ناخودآگاه ذهنی این مردم ریشه دار، و خاستگاهی دیرپای دارد.
سنجد و زردآلو به خصوص از محصولات باستانی و پایای منطقه ماست، و حقایق تاریخی نشان می دهد که چوب زردآلو یکی از بهترین نذورات ایرانیان، به معابد و آتشکده های شان بود، هدیه ایی در خور خداوند یکتا، تا آتش نیایش پرستش اهورا مزدا، همواره برپا داشته شده، روح معنویت، پاکی و نیایش دمیده شود، و از طریق جشن های متعدد، بر نعمت های برداشت شده از طبیعت، شکرگزاری شود، پاکی بر روح جامعه و مردمان بقا یابد، مردمی که در اصول فکری شان، پاکی و پایداری آن بسیار مهم بود، تا آب و خاک و روح انسان از پلیدی ها پاک بماند، و لذا ایرانیان در ابتدا و پایان فصل ها، و حتی هر ماه جشن های منظمی را نیایش وار و شاد داشتند، و این یک سنت دیرین، و جا افتاده در جامعه ایرانی است، که این چنین، با روح آنان مساعد، و همراه دیده می شود، و با استقبالی پرشور، حتی در زمانه غلبه جنگ و ویرانی و کشتار، مواجه می شود.
از این رو در جامعه فعلی ایرانیان، اگر مبنا را بر کمک گردشگری، به اقتصاد جامعه و البته خانوارها نهاد، گردشگری در سه نوع آن، یعنی تاریخی، طبیعت گردی و تولید می تواند، در این جامعه کارساز باشد، و در این راه مناطقی که زیرساخت های تاریخی خود را از دست داده اند، و به هر دلیلی، به تاریخ و بناهای باستانی بازمانده از پیشینیان در مناطق خود بی اعتنا بوده، و بلکه بر این سرمایه های بزرگ، و ذخیره ابدی برای جامعه خود، بی رحمانه صدمه زده اند، و نامهربانه از طریق ویران سازی چنین بناها و پتانسیلی، خود را از فرصت های گردشگری منابع تاریخی خود را محروم کرده اند، و نمی توانند، چنین اقتصاد گردشگری را بر بنیاد بناهای تاریخی خود بگذارند، می توانند رویکرد اقتصاد محوری را، کارساز یافته و با راه اندازی، چنین حرکات امید آفرین، مبتنی بر اقتصاد تولید را پی گیرند.
و این یک اصل است که هر جامعه ایی که تولید داشته باشد، زنده است، و جامعه ی بدون تولید، در واقع مرگ خود را امضا کرده است، و حرکت هایی از این دست، که نمونه دیگر آن را می توان در برگزاری جشنواره پیاز جیلان دید [3] ، می توانند راهگشای اهالی تولید باشند، البته متاسفانه به واسطه برگزاری همزمان این دو جشنواره، حضور در جشنواره سنجد کلامو، افتخار حضور در جشنواره پیاز جیلان را از من و بسیاری دیگر سلب کرد.
و این سنجد چقدر مفید [4] و البته عجیب ماندگار و مقاوم است! درختی صبور، پر برکت، که سال ها بی توجهی کشاورزان به زمین های کشاورزیِ واجد درختان سنجد، باعث نمی شود، که از زندگی قهر کند، نا امید شود؛ این درخت پربازده برغم بی مهری ها می ماند، و با شرایط بد خود، سازگار می شود، مرگ و نیستی را از خود می راند، و میوه می دهد؛ بی توجهی می بیند، اما روح امید می دمد، استوار باقی می ماند، تا روزی که، سرمستان از روزگار، بی توجهی ها را به کناری نهاده، دوباره به احیای طبیعت و یا مزارع خود بازگردند، دوباره به خود آیند، و نگاهی هم به زندگی او کنند، آبی روانه ریشه اش، یا تغذیه ایی بر پایش بپاشند،
و در این میان بی مهری ها، شکستن شاخ و برگ هایش و... را تحمل می کند، و دم بالا نمی آورد، و با این که می داند، اگر آفتی بر جانش افتد، کسی بر مرگ او دل نمی سوزاند؛ عبوری اگر از کنارش داشته باشند، بی توجه به شاخه های سایه انداز و با ثمرش، کمی مزاحمش بیابند، بیرحمانه آنرا می شکنند، قطع می کنند و می بُرند و... وقتی بخواهند میوه اش را بچینند، بر شاخ و برگ هایش ترکه های دردآور، و زخم زننده می کوبند، و با همه ی این ها، درخت سنجد باز می ماند، و سایه و میوه می بخشد، و بی منت و شکایت ماندگار است.
درخت های سنجد، ناامید از کمک انسان ها، رشد می کنند و بر خود متکی اند، گاه بود و نبود انسان ها، در وجودشان تاثیری ندارد، و گاهی حتی بودن انسان ها برای شان مرگ به ارمغان می آورد. اما درختان سنجد قطور و کهنسال می شود، و زندگی را میان نابودی طبیعت، بلند فریاد می زنند، میوه ایی ارزان، اما بسیار مفید می دهند، که استخوان ها و مفاصل را قوام و قوت می بخشد، بر زخم های درونی انسان دواست، شیرین و گوارا است، آنگاه که بادهای سرد پائیز بر میوه هایش می وزد، چنان شهد و شیرینی در خود ایجاد می کند، که انسان فراموش می کند، زمستانی سخت، در پی این شیرینکاری طبیعت، در راه است.
اما منطقه زرخیز و باستانی بسطام، محصولات و موضوعات دیگری نیز برای گردشگری، و جشن هایی این چنین، برای بازماندگان از روند جشن های گردشگری مبتنی بر تولید، و اقتصاد محور در خود دارد، که به بلندای تاریخ ایران، در این منطقه سابقه ی حضور دارند، یکی از آنها پرورش میوه زردآلو است، که می تواند موضوع جشنواره ایی تازه، و ابتکاری از این دست باشد، جشنواره گردشگری زردآلو، از بازماندگان چنین ابتکاری [5] است که می تواند مد نظر کسانی باشد، که از این کاروان، دور مانده اند.
روستاهایی مثل گرمن، در جوار قطب عرفان شرق، و عنصر باقی و پایدارِ اصل مدارا و رواداری در زیست و صلح جهانی، یعنی ابوالحسن خرقانی می تواند، بنای گردشگری خود را علاوه بر آثار باستانی بازمانده از، کثیر موارد ویران شده ی خود، بر آن بنا کند، که یکی از آنها ظرفیت گردشگری طبیعت زیبا و قابل اتکایی مثل «کلوت های زیبای گرمن» است، که هنوز باقی اند، و از گزند روزگار و انسانِ زیاده خواه، تا حدودی دست نخورده باقی مانده است، و چوب حراج ویرانی، هنوز بر این اثر طبیعی و زیبا زده نشده، و آن را ویران و صاف نکرده است، زیبای کلوت های گرمن که بسیار جذاب و دیدنی است، با برنامه ریزی مختصری می تواند به محل بازدید توریست های ثابت و روانِ اثر طبیعی و ملی «جنگل ابر» و زائرین ابوالحسن خرقانی تبدیل شود، چنین ظرفیتی با کمی مراقبت، و برنامه ریزی، برای اهالی گرمن نیز مهیاست، که اقتصادی پایدار را در سایه صنعت گردشگری برای خود در نظر گیرند،
اکنون که شورا و دهیاری این روستا، از طریق زیباسازی معابر، احداث ورزشگاه، و بهبود خیابان ها، زیرساخت های توسعه خود را مهیا کرده اند، و اقدامات جذب کننده ایی از این قبیل داشته اند، با ثبت ملی مراسم عاشورا و محرم، خود را در پهنه گردشگری میراث معنوی جای داده اند، در کنار آن، بهره گیری از طبیعت کلوت ها و...، می تواند محور گردشگری مبتنی بر تولید ثروت را کلید زده، اقتصادی ماندگار را از طریق جاذبه های گردشگری از این دست، برای خود فراهم کنند، کاری که عمارت مریم، مدت هاست، زمینه جذب گردشگر و درآمد زایی، را برای این روستا فراهم نموده است، که این خود نمونه کیس اقتصادی است که نشان می دهد، گرمن نیز حرف های زیادی در گردشگری و اقتصاد مبتنی بر آن، برای گفتن دارد.
منطقه بسطام با آثار تاریخی، طبیعی و معنوی خود، از جمله آرامگاه استوانه های مکتب عرفانی خراسان باستان ایران، همجواری با جنگل ابر، و البته وجود بلندترین قله شمال شرق کشور، یعنی قله شاهوار و... در گردشگری ملی و بین المللی و محلی می تواند بسیار موثر و مانا باشد؛
روستای ابر، با تکیه بر گردشگری طبیعت جنگل های هیرکانی، روستای ابرسج با راه اندازی گردشگری متمرکز به محیط زیستگاه قله شاهوار و موضوع ایجاد زیرساخت ها و آمادگی برای پذیرا شدن خیل کوهنوردانی که در قالب راه اندازی چنین تورهایی به راحتی میسر است، و همچنین تعیین تکلیف آرامگاه جناب عبدالله داستانی، پیر و استادِ عارف بزرگ جهان، بایزید بسطامی، و البته یافتن آثاری برای انتساب به شعرای ملی همچون رهی معیری، فروغی بسطامی که به این روستا منتسب هستند و...، روستای زرگر با تکیه بر احیا و ترمیم قلعه ی تاریخی بازمانده در ورودی این روستا، که بزرگ و قابل سرمایه گذاری است، روستاهای قهج، چهارطاق و پرو، خرقان و... با موضوع سازه هایی بازمانده از عهد باستان در خود، روستای گرمن با تکیه بر طبیعت کلوت های زیبای خود و...، می توانند درآمد گردشگری دائمی را برای خود، و منطقه در سلسله ایی از رویدادها و اماکن تاریخی و طبیعت ایجاد نمایند.
و در این بین حفظ و نگهداری از چنین داشته های، که پتانسیل های ماندگاری برای جذب گردشگر محسوب می شوند، و قادرند سرمایه و ثروت را به صورت پایدار به سوی این منطقه کسیل دارند، مهم و اساسی است، تا آن را از گزند تجاوز به حریم شان حفظ کرده، و این ظرفیت های گردشگری را برای آیندگان محفوظ داریم، که این روزها زنگ خطر تجاوز به زمین های اطراف آن، و بستن راه های دسترسی به این سایت های گردشگریِ بی نظیر، از طریق تصاحب راه های دسترسی، کانال های آبرفتی و زمین های اطراف سایت های طبیعت گردی، توسط سودجویان به صدا در آمده است،
و لازم است همانگونه که محیط زیست منحصر به فرد قله بلند و بی نظیر شاهوار، این روزها به مطالبه عمومی و موضوع قابل پیگیری مردم شاهرود، در کل تبدیل شده است، چرا که زیستگاه غنی آن، چندی است که در معرض زیاده خواهی معدنکاران در قله قرار گرفته، موضوع حفظ پتانسیل های باز گفته نیز به مطالبه عمومی مردم منطقه تبدیل شده، حفظ هر یک از این پتانسیل های اقتصاد پایدار، و سایت های گردشگری منطقه نیز، به همین ترتیب موضوع مطالبه مسئولین و مردم روستاهای مذکور تبدیل شود، و از این سایت های گردشگری که می توانند باعث سرازیر شدن پول و سرمایه به اقتصاد مردم منطقه شود، محافظت شود تا از تعدی به زمین های حاشیه کلوت ها، قله شاهوار، محدوده آثار باستانی باقی مانده در منطقه و... جلوگیری شده، و این آثار طبیعی، تاریخی زیبا و منحصر به فرد، از خطر نابودی نجات یابند، و برای آیندگان باقی بمانند.
گردشگری ملی و بین المللی جاری در مرکز عرفان کشور، در منطقه بسطام و خرقان، می تواند با جشنواره های تولیدات کشاورزی، صنایع دستی (همچون تولید نمد، سنجد، زردآلو، پیاز و...)، و البته گردشگری طبیعت گردی قله بینظیر شاهوار، جنگل ابر، و کلوت های زیبای روستای گرمن و... مکمل یک پکیج کامل جذب گردشگر، و سرمایه ایی ماندگار برای بهبود اقتصاد منطقه بسطام در نظر باشند. در این راه، مردم منطقه نباید چشم به اقدامات حاکمیت در این زمینه دوخته، بلکه باید خود حرکت کنند، همان حرکتی که مردم خوشفکر کلامو زدند، برای ابرسج، گرمن و دیگر مناطق این منطقه نیز اجرایی است.
دمکراسی و یا همان مردم سالاری می تواند به کمک آنان بیاید تا با استفاده از ظرفیت های آن، سرمایه های خود را حفظ و بهبود بخشند، و یا مثل کلامو، جیلان و... آنرا گسترش و توسعه دهند، مردم سالاری تنها یک نام نیست، یک اعتقاد، یک حرکت، یک روش، یک تفکر و البته یک خواست فراگیر اجتماعی، و یک ساختار است، که با تکیه بر آن می توان نتیجه آن را در زندگی مردم خود ایجاد کرد، و در سفره مردمِ مشارکتجو و متمدن و مدرن منطقه دید، ظرفیت شوراها، پتانسیل قدرتمندی است که در این زمینه می تواند در نظر گرفته شود.
این خود یکی از وجوه بروز مردمسالاری در سطح کلان و خرد در ایران است، که بعد از انقلاب بزرگ و مترقی مشروطه، پی گرفته شد، انقلابی تاریخی که محدود کردن نقش اراده فردی، در اداره امور جامعه در آن مد نظر بود، تا با دادن قدرت قانونگذاری و تصمیم سازی به نمایندگان مردم (در مجلس، شوراها و...) نقش مردم در اداره جامعه، و حفظ و گسترش ظرفیت های خود افزایش یابد، و از آن زمان تاکنون هدف آزادیخواهان، و حرکت های ضد استبدادی این بود، تا نمایندگان مردم، نقش اجرایی و قانونگذاری که تا پیش از این در اختیار شاه و کدخدا [6] بود را، خود عهده دار شوند، و قدرت این دو، در شوراهای متعدد کشور تقسیم شود، و شوراها نماینده مردم خود باشند، نه نماینده حاکمیت، برای دیکته اوامر قدرت.
و این در ابتدا با تشکیل انجمن های اداره شهر و روستا در ایرانِ پیش از انقلاب می توان دید، که در اثر قوانین ناشی از انقلاب مشروطه آغاز گردید، و قدرت شاه و کدخدا، تا حدودی به انجمن های شهر و روستا منتقل گردید، و بعد از پیروزی انقلاب هم، این مبحث، در راهبرد ایجاد ساختار شوراهای متنوع، در سطح کشور، از جمله در اداره شهر و روستا پیگیری و مطرح شد، و نهایتا در دولت اصلاحات، و ریاست جمهوری سید محمد خاتمی، این ساختار دوباره بعد از انقلاب احیا، قانونی و اجرایی گردید،
و خواست و تلاش انقلابیونی که، مردم را ولی نعمت خود می دانستند، و به دنبال دادن حق حاکمیت به آنان بودند، در نهایت به کرسی نشست، و این مباحث ریشه ایی را در نهضت دیرپای آزادیخواهی و ضد استبدادی مردم ایران قرار دادند، و دنبال کردند،
یادم هست، زنده یاد آیت الله سید محمود طالقانی، با جدیت تمام، در خطبه های نماز جمعه خود، و البته نقشی که در شورای انقلاب، و خبرگان قانون اساسی در آن موقع ایفا کرد، این مبحث را پی گرفت، و از نخستین رهبران انقلابی بود که موضوع حاکمیت مردم بر امور خود را مطرح و تئوریزه کرد، و روی آن مانور داد، و بحث وجود شورا، و در واقع دادن حق قانونگذاری و تصمیم سازی و حرکت اجتماعی به مردم، در ایده او نقش اساسی داشت،
و طالقانی تمام تلاش خود را کرد، تا مذهبی ترین لایه های انقلابیون را، متوجه این امر سازد، که حتی پیامبر اسلام نیز حرکت خود را با این مردم هماهنگ می کرد، و آنان را در جهت گیری حرکت خود، موثر و صاحب حق می دانست، و از آنان سوال می کرد، و آنان را طرف مشورت خود قرار می داد، و به تصمیم جمع مقید و منقاد بود، و احترام می گذاشت، و بحث های اساسی مرحوم طالقانی نشان از سدهایی داشت، که به خصوص در بین بخشی از جریان مذهبی، حتی بعد از یک انقلاب آزادیبخش، و انتقال از یک نظام دیکتاتوری فردی، به یک نظام مبتنی بر سالاری و حاکمیت مردم، اجازه نمی دادند چنین ساختاری شکل گیرد، کسانی که این امر را بر نمی تافتند،
اما به رغم این مقاومت ها، اکنون شوراهای روستایی، بر جایگاه کدخدا نشسته اند، و به طور نسبی مدیریت مدرن و جمعی آنان، جای مدیریت سنتی را گرفته، و می توانند موثر و اثر گذار، در جامعه خود نقش داشته باشند، باید این امر را مغتنم دانست و از این ظرفیت برای بهبود وضع زندگی خود سود جست، هر چند اندک، هر چند قدمی ساده، که از ایستادن، نظاره کردن، حسرت خوردن و... بهتر است.
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - استقبال مردمی
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - استقبال مردمی
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - استقبال مردمی
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - استقبال مردمی
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - استقبال مردمی
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - استقبال مردمی
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - استقبال مردمی
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - استقبال مردمی
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - ارایه محصولات تولیدی در منطقه
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - ارایه محصولات تولیدی در منطقه
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - سیب کلوخی - غذایی محلی در فصل برداشت سیب زمینی در پائیز
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - سیب کلوخی - غذایی محلی در فصل برداشت سیب زمینی در پائیز
جنگ، و تحمیل آتش و ویرانی بر جامعه بشری - کاش به جای آتش، زنگ دلنواز بیداری می زدیم
جنگ، و تحمیل آتش و ویرانی بر جامعه بشری - کاش به جای آتش، زنگ دلنواز بیداری می زدیم
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - بنر مراسم
جشنواره گردشگری سنجد کلامو - بنر مراسم
http://mostafa111.ir/neghashteha/naghaz/tag/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C.html#sigProIda6a7746303
[1] - سنجد (Elaeagnus angustifolia) که معمولاً زیتون روسی، توت نقره ای، زیتون ایرانی، یا زیتون وحشی، یا بعنوان سنجید یا سینجید در افغانستان، و در ایران سنجد نامیده می شود، گونه ای بومی در آسیای غربی و مرکزی، افغانستان، از جنوب روسیه و قزاقستان تا ترکیه و ایران است. و اکنون به طور گسترده در آمریکای شمالی به عنوان یک گونه معرفی شده استقرار یافته است. به رغم شباهت ظاهری آن به زیتون (Oly europaea)، اما در خانواده گیاه شناسی متفاوتی Olaceae می آید. سنجد درختچه ای معمولاً خاردار است که ارتفاع آن به 5 تا 7 متر نیز می رسد. ساقه ها، جوانه ها و برگ های آن دارای پوشش متراکمی از فلس های نقره ای است. برگ ها متناوب، نیزه ای شکل، بین 4 تا 9 سانتیمتر طول و 1 تا 2.5 سانتیمتر پهنا، با حاشیه صاف هستند. گلهای بسیار معطر، بهصورت خوشههای یک تا سهتایی تولید می کند، به طول ۱ سانتیمتر با کاسه گل زرد خامهای چهار لوبی. گل ها در اوایل تابستان ظاهر می شوند و به دنبال آنها دسته هایی از میوه های نارنجی- قرمز پوشیده از فلس های نقره ای تولید می کند. میوه خوراکی و شیرین دارد، هر چند دارای بافتی خشک و آرد آلود است. این درخت میتواند نیتروژن را در ریشههای خود تثبیت کند، که بستر معدنی را برای رشد فراهم میکند. در سال 1736 در آلمان رشد کرد. اکنون به طور گسترده در سراسر اروپای جنوبی و مرکزی به عنوان یک گیاه مقاوم در برابر خشکسالی کشت می شود. این گونه گیاهی در اواخر قرن نوزدهم به آمریکای شمالی هم معرفی شد، در خاک فقیر از مواد معدنی هم رشد می کند، میزان مرگ و میر نهال آن پایین است، در چند سال بالغ می شود و با پوشش گیاهی بومی وحشی می تواند رقابت کند. در ایران پودر خشک این میوه را مخلوط با شیر، برای آرتریت روماتوئید و درد مفاصل استفاده می کنند. همچنین یکی از هفت اقلامی است که در سفره هفت سین سنتی نوروز، و جشن سنتی بهار ایرانی استفاده می شود. تکثیر سنجد در درجه اول از طریق بذر است، اگرچه مقداری از انتشار رویشی و یا قلمه زدن است، تخم این میوه به راحتی توسط بسیاری از گونه های پرندگان خورده و منتشر می شود. این درخت از سه سالگی شروع به گلدهی و میوه می کند.
[2] - اولین دوره جشنواره سنجد کلامو در 15 مهرماه 1401، دومین دوره آن در ۱۱ مهرماه 1402 همزمان با هفته گردشگری برگزار شد. سومین دوره آن نیز امسال در جمعه بیستم مهرماه 1403 برگزار گردید، اجرای موسیقی محلی، عرضه محصولات و صنایعدستی، بازدید از باغات سنجد و پذیرایی با غذاهای محلی از مهمترین برنامههای این جشنواره بود. هدف از برگزاری این جشنواره رونق اقتصاد بومی و محلی، معرفی و عرضه محصولات باغی و لبنی و معرفی هویت اجتماعی و فرهنگی منطقه بوده است. روستای کلامو در بخش بسطام، دهستان خرقان، شهرستان شاهرود واقعشده است.
[3] - جشنواره پیاز با استقبال کمنظیر علاقهمندان در روز جمعه 20 مهر ۱۴۰۳ در روستای جیلان شهرستان شاهرود برگزار شد. اجرای گروههای آیینی و موسیقی محلی، استنداپ کمدی با حضور قارنلی کمدین کشوری، برپایی غرفههای صنایعدستی، اجرای مجری توانمند کشوری آقای روزبه رحیمی از مهمترین برنامههای این جشنواره بود، اجرای برنامههای آئینی و موسیقی محلی و عرضه محصولات کشاورزی و لبنی از دیگر برنامههای این رویداد بودند این جشنواره باهدف افزایش شورونشاط اجتماعی و معرفی شایسته توانمندیهای مردم این منطقه برگزار گردید.
[4] - مطالعاتی که روی میوه سنجد انجام شده نشان می دهد که این میوه سرشار از ویتامینهاى A و B بوده و کمى هم ویتامین K در خود دارد؛ از این رو پیش بینی می شود که ضد اسهال خونى و بواسیر باشد، و نیز از نظر املاح معدنى، غنى است، طب سنتی ایرانیان نیز می گوید، سنجد کلیهها را گرم و معده را دباغى کرده، و ادرار را زیاد مىکندف مانع نرمى و پوکى استخوان هاست و آن را درمان مىکند. افراد مبتلا به تکرّر ادرار براى درمان آن، دارویى بهتر از سنجد نمى یابند، چند مطالعه بالینی نشان از اثرات ضد درد و التهاب در عصاره میوه سنجد است از جمله استئوآرتریت، نشان دهنده تأثیر قابل مقایسه این عصاره با استامینوفن یا ایبوبروفن بوده است. گفته می شود که سنجد، گوشتش گوشت بر بدن مىرویانَد، استخوانش استخوان را رشد مىدهد و پوستش پوست انسان را مىپرورد؛ معده را پاک مى کند، مایۀ ایمنى از بواسیر است، ساق پا را قوت مىبخشد و رگ جذام را به کلّى قطع مىکند.
[5] - خبرگزاری میراث آریا، به نقل از روابط عمومی اداره کل میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی استان سمنان گزارش داد که 18 رویدادهای گردشگری شامل آیینها، مراسم، جشنها و مناسبتهای خاص برای دستیابی به اهداف و مقاصد اجتماعی و فرهنگی، با هدف پاسداشت فرهنگ محلی مردم استان در تقویم رویدادهای گردشگری کشور به ثبت رسیده است. تا بستری جذاب و کارآمد از رویدادهای گردشگری متنوع را پیش روی گردشگران گشوده شود. و اخذ گواهینامه ثبت رویدادهای گردشگری باعث شناخته شدن بهتر، و برند شدن آن رویداد در سطح کشور است. که این 18 رویداد عبارتند از : جشنواره اقوام ایرانی گرمسار، جشنواره سفر به دشت شقایقهای میامی، جشنواره گردشگری زاغ بور شاهرود، جشنواره عشایر ایل سنگسر، بزرگداشت روز تاریخانه دامغان و جشنواره پنیر البرز مرکزی سرخه، جشنواره سفر به توران شاهرود، جشنواره اُرس برفی شاهرود، جشنواره سفر به دیار قومس دامغان، جشنواره فرهنگ و هنر شهمیرزاد، جشنواره گولاچ سرخه، جشنواره گل غلتان دامغان، جشنواره آش زنگلاچو دامغان، جشنواره سیب سرخه، جشنواره سنجد کلامو شاهرود، جشنواره نوسال دامغان و جشنواره گل و گلاب شاهرود، جشنواره انار درجزین
[6] - واژه کدخدا معانی متفاوتی همچون فرد دانا، رئیس خانه و مرد خانه، نگهبان و داروغه شهر، وزیر و پیشکار بزرگان، معتمد و رئیس هر یک از محلات شهر، متصدی امور روستا ذکر شده است. کاربرد واژه کدخدا، به عنوان متصدی امور روستا، دارای پیشینه طولانی است و به قرون سوم و چهارم هجری بر میگردد. در دوره صفویه و قاجاریه نیز، مشهورترین و رایج¬ترین معنی کدخدا، همین معنی بوده است منصب کدخدایی در این مفهوم، ریشه در سنت محلی داشته و طی دوره های مختلف تا دوره مشروطه، ساختار و کارکردهای تقریباً مشابهی داشت. در دوره مشروطه و در اولین دوره مجلس ملی، در 14ذیالقعده 1325، با تصویب قانون تشکیل ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام، ده به عنوان کوچکترین واحد حکومتی و در پایینترین رده تشکیلات پذیرفته شد
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک (حافظ)
آثار بازمانده از اوج شکوه و عظمت، یادآور آنچه است که باید بود و نیست، و خود انگیزه آفرین حرکتی است تا به کوششِ بدست آوردن آنچه از دست رفته است، منجر شود؛ و البته گذشته چراغ پر فروغ راه هایی است که در آینده باید رفت، ضعف هایی که باید دیده، و رفع نمود، شکاف هایی که باید دید و پر شود، تقویت آنچه نقطه قوت است، و برداشتن موانع ضعفی که همیشه ما را به ایستایی و سکون و مقاومت در ایستایی می خوانند،
مقاومتی برای هیچ، برای تغییر نکردن، برای ماندن تا پوسیدن و فسیل شدن، و نابودی، که آینده محتوم هر تمدن ایستایی است، که خود را به گذشته سپرد، و در آن ماند، تا حسرت بخوریم، حسرت آنچه می توانستیم باشیم و نیستیم، آنچه می توانست بود، و نیست؛ آنچه در یک قدمی ما بود، و از دستش دادیم و دست دراز نکردیم تا بر گیریم، راه هایی که می توانستیم برویم و نرفتیم، آنچه می توانستیم بدانیم و ندانستیم، آنچه ما را به نابودی برد، و ما همواره آویزانش شدیم، و در این ویرانی ماندگار گردیدیم.
شیراز دروازه جنوب، برای ایران بوده است، مردمی متفاوت، اتمسفری بزرگ پرور و از اهل خرد و اندیشه ساز، مرکز خیزش های آزادی خواهانه فکری، و تفکر رهایی بخش، و دوری از اسارت ماندن و مقاومت برای عدم تغییر؛ از این رو عرفانِ به بند کننده مریدی و مرادی، به شیراز که می رسد کمتر به بند کننده است، حتی دیکتاتوری های برخاسته از این خطه نیز، نوعی آزادی و کرامت را برای انسان های تحت سلطه خود دغدغه مند بوده اند، اینجا فضایی خاص است، تفکر و اندیشه ی مکتب شیراز شراب مستی آفرین است که خود هوشیاری در بر دارد، تو گویی شرابش برای مستی نیست، برای بیداری و هوشیاری است. اندیشه ایی متفاوت در این نقطه جوانه می زند، و جوشش دارد؛ این از جامعه، اندیشه و فضای متفاوتش سرچشمه می گیرد.
مُلک پارس، نگاهبان خوبی هاست، رهایی ها را در دوری از وحدت، و تبلور تکثر و تنوع می بیند، انسان پارسی تولیدگر اندیشه های نوست، که گاهِ اندیشیدن، به ماندن فکر نمی کند، به گذر می اندیشد، از این روست که در اکثر موارد حافظان سنت، و ماندگار کنندگان شرایط موجود، اندیشه شیراز را در نطفه خفه می کنند، تا مکتب مانوی [1] و مزدکی [2] در همین آغاز ظهور، نابود شوند و جوانه های رهایی به درخت تبدیل نشوند، جوانه هایی که در شیراز می توانند بزرگ و تنومند شوند، و سپس به نقاط دیگر ایران بروند، تا ماندگار و سراسری گردند،
شیراز می تواند قفل تحجر را بشکند، چرا که فرهنگ مدارا و... در سرزمین پارس اجازه رشد می یابد، اگر پارس به تسخیر اسکندرهای تحجر و تکصدایی در نیاید، این زمین می تواند آغازگر تحول در اندیشه هایی شود، که نسوج این مُلک را تاکنون سوخته اند، البته اگر تیمورِ اجبار و سلطه هم بیاید، باز سعدی ها در شیراز زبان به حکمت می گشایند، و او را نیز از دم تیغ منطق انسانی و اخلاقی خود می گذرانند، حتی در سلطه مغول خونریز نیز تیغ امر به معروف و نهی از منکر سعدی کُند نیست، و به درستی این را نثار حُکامی می کند لایق این و امر و نهی هستند، او مهر و حکمت را روانه خَلق، و امر و نهی را به سوی حُکامی می گیرد، که لایق ترین بدین امر و نهی هستند، این است که ملک شیراز گرچه به شرایط تن می دهد، اما هرگز با او عقد اخوت و پیمان نامه سازش نمی بندد، و در پی رهایی و خلاصی است.
برای دیدار از آثار شکوه و عظمت ایران و البته ارزشمندترین سایت و نگین انگشتری گردشگری ایران، باید شیراز را ترک کرد، و حدود 60 کیلومتری از این شهر خارج شد، تا از مشهورترین اثر تاریخی ایران، یعنی پارسه، پرسپولیس و یا همان شاهکار معماری، و مجموعه ی کاخ های معروف به تخت جمشید، در ده کیلومتری شهر مرودشتِ [3] شیراز دیدار کرد.
این مجموعه متعلق به آثار بازمانده از حُکامی در سلسله هخامنشی است که ایران، مردم و تمدن ایرانی را به اوج عظمت خود رساندند، و مثل خورشیدی در تاریخ این مرز و بوم، و البته حکمرانی جهانی درخشیدند، عظمت این بنای تاریخی، و سازندگان آن، اکنون نیز، حتی از بین سنگ های ویرانه های بر جای مانده از آن کاملا هویداست.
برغم اوج گیری های خیره کننده و شکوه تمدنی که آفریده شد، این مردم بعد از هخامنشیان، در اثر هجوم های پی در پی، حکمرانی حاکمان نالایق، و مشکلات بی منتهای ناشی از کاستی ها، بی سوادی، عقب ماندگی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و... که در آن غرق شدند، حتی ملیت و نام و نشان خود را هم به فراموش سپردند، به طوریکه مفهوم "وطن" را هم از یاد بردند، و آنطور که جامعه شناسان اقرار دارند، چنان ایرانیان از مفهوم وطن خالی شدند که نام متجاوزانی ویرانگر، همچون اسکندر، چنگیز و تیمور را بر فرزندان خود نهادند، و در اواخر قاجار وقتی از یک ایرانی، از وطنش سوال می کردند، دهات، یا حداکثر شهر خود را به عنوان وطنش اعلام می کرد، و مفهوم ایران - وطنی از ذهن آنان پاک شده بود، از این رو، کار پارس نشینان به جایی رسید که پارسه [4] که جایگاه نجبای ایران و پارس بود را، به آغل گوسفندان گله داران منطقه تبدیل کردند، این یعنی خود را کاملا به فراموش سپردند، تخدیر بی سوادی ها، و افول عقل، و کاهش فهم به جایی رسید که از خود بیگانه شدند.
بعدها پهلوی ها به اهمیت تاریخی پارسه به عنوان یکی از شناسنامه های بزرگ تمدنی کشور، پی برده و آنرا بعنوان اثر تاریخی ملی، و میراث جهانی ثبت، و احیا کردند، و در یک سلسله اقدامات آموزشی و... روح ملی ایرانیان را کمی زنده و بیدار کردند، و آنانرا به خود و تاریخ گذشته اش، دوباره آشنا ساختند، و به موازات آن علاوه بر معرفی ایران و پیشینه افتخار آمیزش نزد مردم خود، این تاریخ و گذشته شکوهمند را به ملل دیگر جهان نیز معرفی کردند، و موج ایرانگردی در بُعد داخلی و بین المللی، به راه افتاد، و زندگی اندیشمندانه دوباره می رفت تا پا بگیرد.
آنان علاوه بر اقدامات باستان شناسی و بیرون کشیدن آثار و شواهد تاریخ تمدن ایران، و تعمیر و نگهداری اماکن تاریخی آن، احیا مقبره ها و اماکن متعلق به مفاخر ملی، تحرکات تبلیغی و بزرگی را در این جهت سامان دادند، تا با برگزاری مراسم فرهنگی – تمدنی، و البته سیاسی – بین المللی، با شرکت سران و پادشاهان بیش از ۶۹ کشور جهان، و دیگر هیات های بین المللی، در جشنهای دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی [5] در پارسه، ایران را به دول و ملل دیگر نیز معرفی کنند،
پهلوی ها در این حرکت موفق دیپلماسی فرهنگی – بین المللی توانستند سران بسیاری از کشورهای مهم منطقه و جهان را از سراسر دنیا، به ایران آورده، و در یک مراسم معرفی بزرگ و با مشارکت جهانی، فرهنگ، تمدن، و پیشینه کشور را معرفی، و موج بزرگ جهانی برای معرفی ایران و تاریخ آن ایجاد نمایند؛
در نشست مذکور که با میزبانی پهلوی دوم انجام گرفت، تعداد نمایندگان عالیرتبه خارجی شرکت کننده در این مراسم، از تعداد هیات های گردهم آمده از ساتراپ های تحت حاکمیت داریوش هخامنشی در پارسه، که هر ساله در اولین روز نوروز در پایتخت هخامنشیان گردهم می آمدند نیز، بیشتر بود، که این سلسله بزرگ به افتخار این تعداد نمایندگان ملل تحت حاکمیت خود، که در موسم نوروز، در تخت جمشید گرد هم می آمدند، تصاویر نمایندگان شرکت کننده در مراسم پارسه را، بر سنگ های دیواره پله های این شهر تشریفاتی، حجاری کردند، [6].
پارسه به اندازه یک شهرِ متشکل از قصرها و تالارها وسعت دارد، که از این شهر اکنون تنها بناهای سنگی آن از ستون ها، راه پله ها و دروازه هایش باقی مانده است، دیدن این بنای فاخر را، برای هر ایرانی، برای یکبار هم که شده، واجب و لازم می دانم، اما خود این دومین بار است که افتخار حضور در آن را می یابم، جایی که 4 الی 5 ساعت وقت نیاز است، تا آنرا از جهات متفاوت دید، و در مورد آن به تفکر و مشاهده نشست، داشتن راهنما برای شنیدن توضیح در مورد تاریخ و حوادثی که بر این کاخ گذشته است، دیدار از پارسه را بسیار شیرین تر و گواراتر خواهد کرد.
2541 سال پیش، ساخت پارسه توسط داریوش هخامنشی بعنوان پایتخت اداری - تشریفاتی هخامنشیان آغاز گردید، و حدود 200 سال مجد و عظمت و توسعه این شهر به طول انجامید، تا سه پادشاه هخامنشی آن را تکمیل، و یا گسترش دهند، و پهلوی دوم که خود به عظمت هخامنشیان پی برده، و به آنان ارادت داشت، مبدا ساخت همین پارسه، یا آغاز حاکمیت سازندگانش را مبنا و مبدا تاریخ و روزشمار ملی ایام در ایران در نظر گرفت، و آنرا رواج داد، که البته موفق هم نشد، اما این مبدا به عنوان یک اصطلاح در فرهنگ سیاسی و اجتماعی در ایران جا افتاد، که حاکمیت پادشاهی در ایران را، بنایی 2500 ساله اعلام می کند.
اما حقیقت طور دیگری است، و گرچه هخامنشیان دولت و تمدن بسیار گسترده ایی را تدارک دیدند، که ساتراپ های تحت حاکمیت آن از رود دانوب در اروپا تا رود نیل در افریقا و رود سند در هند و سیحون و جیحون در آسیای مرکزی را شامل می شد، لیکن آنچه مسلم است این که تاریخ پادشاهی و تمدن های شکوهمند، در ایران به پیش از هخامنشیان باز می گردد،
به عنوان نمونه ایلامی ها [7] پیش از هخامنشیان بر منطقه ایی وسیع از استان خوزستان و منطقه پارس فرمانروایی داشتند، و تمدن بزرگی را برای خود ایجاد کردند، به طوری که هخامنشیان را "وارثان واقعی هنر و فرهنگ عیلامی" می دانند؛ همچنین مادها در غرب، پارت ها در شرق، تمدن سازان جیرفت که سابقه تمدنی ایران را به 7 هزار سال قبل می برند و... همه و همه نشان از بیشینه تمدنی ایران، و ایرانیان دارد.
اینکه ایرانیان پیش از وجود سیستم شکوهمند هخامنشیان، دارای جریان و سیستم تمدنی دیرپای و مداومی بوده اند، امر روشنی است، ایلامی ها دارای اجزای حکومتی، مذهبی و اجتماعی بزرگی بودند، گرچه از حق نیز نباید گذشت که هخامنشیان ایران را از همه لحاظ به اوج وحدت سرزمینی و ملی و فرهنگی رساندند، چه خوشمان بیاید چه نیاید، آنان عظمتی را خلق کردند که تاکنون دیگر تکرار نشده است.
در تصاویر نقش زده شده در پارسه، نقش و تصویری از زنان ندیدم، که به شکل همسر، دختر و یا الهه ایی روی سنگ های آن کنده کاری شده باشد! اما به رغم این واقعیت، در هزاران خشت نگاره های بدست آمده از این مکان، نوشته هایی هست که در واقع وقایع نگاران، یا مسئولین دفاتر حسابداری کارکنان، و مهندسین سازنده این قصر، در این خشت نوشته ها، از زنانی ذکر به میان آورده اند، که به عنوان مهندس سازنده، مسئولیت داشته و به آنها حقوق پرداخت شده، یا به موقع بارداری، حق بیمه دوره وضع حمل دریافت می کردند و...
و این نشان می دهد که زنان ایرانی هزاران سال قبل، در نقش اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خود، در بین مهندسین سازنده، مدیریت گارگاه های ساخت این بنای رفیع و...، جا گرفتند، و هخامنشیان، دولت متمدنی را ساخته و پرداختند، که حتی صنعت بیمه را در آن موقع، در 2500 سال قبل در دستور کار خود داشت، و اگر کارگری و... در جریان کار، صدمه می دید، حامله می شد و... حقوق دوره بازیابی سلامت را دریافت می کرده است،
از اینرو، این نیز بعنوان یک افتخار برای شاهان هخامنشی باقی مانده است، که برای ساخت کاخ های بی نظیر خود در ایران، به کارگران و مهندسین سازنده آن، طبق یک الگوی منظم، حقوق پرداخته اند، و مثل دیگرانی نبودند که ساخت کاخ هایشان حاصل بردگی و اسارت اقوام و ملل دیگر بوده است، و لای جرز دیوار کاخ های شان، مملو از اجساد کارگران، اسیران و بردگانی است که به بیگاری بردند، این همان انسانیت، اخلاق و روح متمدن شاهان هخامنشی را نشان می دهد، که در تاریخ حکمرانی جهانی آنان را برجسته و باقی می دارد.
هخامنشیان درصد مهمی از مناطق قابل سکونت کره زمین را زیر مدیریت خود گرفتند، و سیستم دیرپای حاکمیت فردی، نظام پُست و ارسال پیام های سریع، ارتباطات، جاده سازی، دیوان سالاری حکومتی و... در ایران را، به اوج رساندند، اما در کنار آن بروز عدل، رحم و بخشش، مدارا، تسامح و تساهل دینی و قومی، و اعتقاد عملی به تکثرگرایی فرهنگی، فکری، قومی و... را نیز، از خود نشان می دادند،
روحانیت مذهب زرتشت، در حاکمیت هخامنشیان فعالند، و نقش اجتماعی در خور خود را دارند، اما مغز متفکر در این حاکمیت، در چنان مرحله ایی از عقلانیت بودند، که آنقدر به آنان در قدرت سهم ندهند که پا را از حدود معابد خود بیرون نهند، و به جای خدمت به اهورامزدا، در خدمت توسعه طلبی قدرت و ساخت ها و جریانات آن قرار گرفته، دین زرتشت را نردبان قدرت کرده، جامعه را دچار ایستایی، ویرانی و دو قطبی های شدید نمایند، و به کشتار و تضییع حقوق "دیگران" مبتلا کنند،
و جنایاتی که در دیگر حکومت های این چنینی ایرانی دیده می شود، در حکومت هخامنشیان گزارش و یا ثبت نشده است، ولی به عکس در داستان هخامنشیان و کشور گشایان آنان و امثال کوروش کبیر ثبت شده است، او از بقای معابد ملل مغلوب (بابلیان و...)، حق پرستش خدای آنان، و حتی تعمیر و احیای معابد شان و... سخن به میان می آورده است، و آنچه امروزه از حقوق بشر مدرن گفته می شود، در آن زمان، در فرمان حکومتی کوروش کبیر، در برخورد با ملل مغلوب لحاظ شده، و دیده می شود، و در عین حال که شاهان هخامنشی قدرت خود را مدیون اهورا مزدا، می دانستند، خود را مقید به رهایی ملل از ظلم، و اعطای آرامش، شادی و امنیت به ملل جهان اعلام می کردند.
اما در سلسله بزرگ دیگر ایرانی یعنی ساسانیان، که بعدها در ایران حاکمیت را از سلوکیان و جانشینان اسکندر مقدونی پس گرفتند، روحانیت دین زرتشت، چنان وسعت عمل و سهمی در قدرت بدست آوردند، که مُخِل حرکت طبیعی ملی و مردم و حاکمیت کشور شد، و در فرایند قدرت چنان عجین شدند، که نمود این امتزاج، کشتار دردناک مزدکیان و... گردید، که حرکت اصلاح گرایانه آنان، توسط قشریون حافظ وضع موجود، به کفر و زندقه متهم شد، و ننگ بی تحملی، عدم تسامح و تساهل، عدم مردم داری، تن ندادن به اصلاح و تغییر و... بر پیشانی بی گذشت، بی تحمل و بدون مدارای ساسانیان نوشته و باقی ماند،
و البته در نهایت ساسانیان سزای عملکرد خود را هم دیدند، و در مقابل مهاجمین بیمقداری مغلوب شدند، که از شبه جزیره عربی آمدند؛ مردمی که امپراتوری های رم و ایران، هیچ انگیزه ایی مالی و یا تمدنی برای حمله و تسخیر سرزمین آنان یا به انقیاد کشیدن آنان را نیز نمی دیدند، و همین ها پایه های این امپراتوری بزرگ و متمدن را سست و نهایتا آن را بر انداختند، و بر جنازه اش اسب غارت و چپاول و نابودی تاختند،
و گرچه هخامنشیان نیز به زودی مغلوب شدند، اما در واقع مغلوب یک رقیب امپراتوری عظیم، متمدن و دیرپا با سیستم شورایی و دمکراسی شدند، اما ساسانیان به افرادی بیابانگرد، فاقد تمدن و فنون رزم باختند، که هیچکدام از دو ابر قدرت موجود در آن زمان (ایران و روم)، آنان و سرزمین شان را، حتی لایق حمله هم نمی دیدند، و یکی از دلایل مهم شکست ساسانیان در مقابل چنین دشمن بی مقداری، شاید همین بی تحملی، عدم مدارا، کشتار مصلحین و تن ندادن به تغییر و اصلاح داخلی بود، که در اثر سلطه روحانیون زرتشت، بر دستگاه حکمرانی ساسانیان بود، که اجازه وجود تکثر و اصلاح را از جامعه ایرانی سلب کردند، کاری که هخامنشیان تاکنون، بدین اتهام مبتلا، و متهم نشده اند.
ناگفته نماند سیستم حاکمیت فردی، یا همان دیکتاتوری – که البته رایج ترین نوع حکومت در آن زمان بود - ، یا همان 2500 سال حاکمیت شاهنشاهی، در سلسله هخامنشیان به اوج رسید و توسط سلسله های مشابه در ایران ماندگار شد، رواج یافت و دیرپای گردید، به طوری که هنوز هم، این بلیه از مناطق تحت حاکمیت آنان در آسیا، افریقا رخت بر نبسته است، و گرچه دنیای خارج از چنین سیستم تمدنی، از جمله در یونان باستان، تمرین حاکمیت مردمی کردند و رو به دمکراسی و مردم سالاری رفتند، و خود را توسعه داده اند و...، اما در جایگاه هایی که چنین تمدنی شکوهمند و دیر پای را برای بشریت خلق کردند، متاسفانه نظامات دیکتاتوری پا برجا مانده، تداوم یافت و تنها گاهی شکل عوض کرده اند، نه در میانرودان، نه در سیحون و جیحون، نه در حاشیه های نیل، پایانی بر این سیستم دیرپای حاکمیت فردی و دیکتاتوری های ویرانگر کرامت انسانی، اخلاق و... دیده نشد،
و این تنها در حاشیه های رود دانوب، و حاکمیت یونانی در اروپاست که نظامات متکی بر اراده مردم، و سیستم های دمکراسی شکل گرفت، و می رود که جاگیر شده، و ماندگار گردد، گذشته از این منطقه تمدنی ایران بزرگ و تمدنی، متاسفانه در حوزه های تمدنی دیگر همجوار آسیایی، همچون حاشیه رود زرد، که نزدیک به یک ششم جمعیت جهان در آن می زیند، نظام دیکتاتوری ادامه یافت و حاکمیت حزب کمونیست چین، هم اکنون نیز حاکمیت دارد.
چنین جمعیتی در هند نیز، بعد از انقلاب آزادیبخش 1326 خورشیدی، به رهبری گاندی، نهرو و... به دمکراسی دست یافتند، اما با قدرت گیری حزب ملیگرای مذهبی هندوییBJP در دهلی نو که از دهه 1990 میلادی پا به عرصه قدرت نهادند، که به واقع نیز خود را برادران آریایی، و مدعی همکیش با هخامنشیان می دانند، و معتقد به بازگشت به سلسله مراتب قدرت اجتماعی سابق، و باستانی اند، و برهمنان و روحانیون هندو را در راس جامعه پرجمعیت و متکثر فعلی هند قرار می دهند و باقی مردم در ذیل آنان تعریف می کنند، و با وجود چنین تفکری، اکنون هند نیز به سوی دیکتاتوری مذهبی هندویی، طبقات اجتماعی باستان پیش می برند، و بزرگترین دمکراسی جهان، با خطر پاگیری دوباره دیکتاتوری مذهبی هندویی هست و تهدید می شود، و بسوی حاکمیت بنیادگرایی و ملیگرایی مذهبی و فرهنگی هندویی پیش می رود، و با این روند آینده خوبی در انتظار هند نیز نخواهد بود، و در نهایتِ چنین حاکمیتی، به سلطه طبقه روحانیت هندو منجر شده و به حاکمیت سیستم طبقاتی باستان هند ختم خواهد شد، و مردم هند یکبار دیگر بعد از آزادی، به رعیت درجه دوم تحت حاکمیت سلطه گران مذهبی و فرهنگی، و ارباب معابد تبدیل می شوند.
از این وقایع دردناک که بگذریم، زمین های اطراف پارسه را کشاورزان مرودشتی در اختیار گرفته و شخم کرده اند، و می روند تا حتی پارسه را در محاصره خود در آورند، گاهی انسان احساس خطر می کند که دست اندازی به مراتع اطراف پارسه، آنرا به دوره قاجار باز گرداند، و دوباره به آغل گوسفندانش تبدیل کنند، فضای سبز ساخته شده برای جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی در شیراز، در حال خشک شدن است، و با خشک شدن آن، زمین های کشاورزی پیشروی بیشتری نیز به سوی سایت تاریخی پارسه خواهند داشت، و بزرگترین سایت گردشگری ایران با بی توجهی، در معرض خطر است.
کشاورزی بی رویه ایی که در اطراف این میراث باز مانده از شکوه ایران و جهان، در جریان است، باعث خواهد شد با برداشت بیش از حد از آب های زیر زمینی منطقه، فرونشست زمین، بناهایی که برای 2541 سالم و ایستاده باقی مانده اند، در معرض فرو پاشی قرار گیرند.
پارسه یکی از مجموعه های بزرگ حاکمیتی در جهان است، اما چنین عظمتی که در 518 پیش میلاد مسیح ساخته شد، در سال 330 پیش از میلاد، توسط اسکندر مقدونی، مورد هجوم، تسخیر و غارت قرار گرفت، و به آتش کشیده شد، و ویران گردید، و عمر چندانی نداشت، و این از بد اقبالی ایرانیان و پارسه بود، که اسکندر مقدونی، جوانی کم سن و سال و اما جنگجو و با انگیزه یونانی، ایران را شخم کرد و تخت جمشید را ویران کرد، و اکنون 2353 سال از ویرانی پارسه می گذرد، اما این بنا هنوز عظمت خود را به رغم نظر ویران کنندگانش، به رخ جهانیان می کشد،
وجود پارسه در کنار کوه مهر و یا میترا، که اکنون به کوه رحمت مشهور است، نشان می دهد که ایرانیان در زمان هخامنشیان به معجزه و اسرار کوه ها معتقد بودند، که شهری به اندازه و اهمیت پارسه را، برای اولین بار، در پای این کوهِ مورد توجه، توسط داریوش کبیر، ساخته و پرداخته اند، کوه در فرهنگ ایرانیان، شرق نشینان و البته آغازگران بزرگ تمدن، برجستگی و اسرار خود را داشته است.
بعد دیدار از تخت جمشید به سوی شهر پاسارگاد شتافتم، شهری در 130 کیلومتری شیراز، که در کنار این شهر، مجموعه ایی تاریخی متعلق به مشهورترین و پر افتخار ترین پادشاه هخامنشی، یعنی کوروش کبیر قرار دارد، شاهی که منشور حقوق بشر کشف شده، از قوانین او عملی او، در حق ملل مغلوب، جهانیان را انگشت به دهان، و مبهوت بزرگی و اخلاق مداری خود کرده است، از این روست که او در بین شاهان هخامنشی به مدارا، تسامح و تساهل، و حکمرانی بر عدل و احسان و بر طبق موازین حقوق بشری مدرن، شهرت دارد، و دنیا در مقابل بزرگی و عقل و درایت او سر تعظیم فرود می آورد.
چنین انسان بزرگی، که هر ملت و تمدنی، برای داشتن چنین سرمایه افتخار آمیزی، مشتاق و بی قرار است، در ایران مورد بی مهری قرار می گیرد، و به رغم افکار عمومی ایرانیان که خواهان داشتن روزی در تاریخ و تقویم خود برای بزرگداشت کوروش هستند، خواهان نامگذاری اماکن خود به نام او می باشند و... اما در مقابل این خواست به حق مقاومت می شود!
و در این بی اعتنایی و مقاومت برابر خواست این مردم، آنان خود هفتم آبان هر سال را به عنوان روز ملی بزرگداشت کوروش هخامنشی [8] اعلام، و از او تجلیل می کنند، و برای دیدار از مقبره اش در پاسارگاد سرازیر می شوند و حوادثی اتفاق می افتد که نشانگر شکاف جهت حرکت حاکمیت با مردم خود می باشد، و چنین شکافی بین مردم و حاکمیت، به ضرر هر دو خواهد بود.
و به نظر می رسد حاکمیت بی جهت بر این خواست عمومی بی اعتناست و مقابل آن مقاومت می کند و تن به خواسته افکار عمومی خود نمی دهد، و با این عمل خود، نیروهای اجتماعی کشور را در مقابل هم قرار داده، و متسهلک می کند، و به نظر می رسد تمام این حرکات، با یک پیشفرض انجام می گیرد که تمدن ایرانی را مقابل اعتقاد دینی فرض می کند، حال آنکه اگر اسلام را دین مدعی درستی و انسانیت در نظر بگیریم، کوروش نیز به معیارهای درستی و انسانیت عمل کرد، و آن را عملی و عینی نمود، و مسلما طرفداران درستی و انسانیت باید او را از خود بدانند، نه اینکه در مقابل او، جبهه گیری کرده، به مقابله با خواست ملت خود برخیزند! این هم از تراژدی های غمناک روزگار ماست که ما را سرگرم به خویش می کند، تا قافله پیشرفت و تمدن جهانی بتازد و ما در درگیری های بی اساس خود غرق باشیم.
مقصد بعدی ام دیدار از سایت تاریخی "نقش رستم" است که حدود شش کیلومتر از قصرهای پارسه فاصله دارد و محل دفن پادشاهان سازنده تخت جمشید، یعنی داریوش بزرگ، خشایارشا، اردشیر یکم و داریوش دوم است که در حقیقت نوع خاصی از دفن بزرگان را در خود به نمایش گذاشته است، و بعلاوه بنای موسوم به کعبه زرتشت که در جوار این چهار مقبره شاهان هخامنشی قرار دارد، که در کاربری این بنا، نظرات متفاوتی وجود دارد، عده ایی آنرا آتشکده می دانند، که در این صورت با بناهای چهارطاقی آتشکده های موجود در ایران، که معمولا هم خشتی اند، متفاوت است چرا که کعبه زرتشت نه چهارطاقی است و نه خشتی، بلکه از سنگ است، و تاکنون نظر روشنی برای آن وجود ندارد.
در میانه ی راه دیدار از پارسه و پاسارگاد، از ویرانه های شهر مهم و مشهور استخر (اصطخر) پارس نیز گذشتم، که امروز کاملا ویران و با خاک یکسان شده است، اما غمبارتر از ویرانی چنین شهر مشهوری، برنجکاری های در این نقطه از ایران است که زجرآورتر می شود، در حالی که کشور به لحاظ برداشت از ذخایر آب های زیر زمینی، به مرحله بحران رسیده، با مصرف چنین سرمایه تجدید ناشدنی، که برای آیندگان باید حفظ شود، در این نقطه از ایران که دیگر نه رودی جاری است، و نه بارش های آنچنانی به خود می بیند، و خشکسالی به حدیست که امسال که بارش خوبی داشته اند، تنها در حد نرمال، حدود 300 میلیمتر باریده است،
در چنین نقطه ایی، با چنین شرایط بغرنجی، در کمال تعجب، مزارع برنجکاریی را می توان دید، و کشاورزان شیرازی، بعد از برداشت محصول گندم خود، در گرم ترین فصل سال، آب را از ذخایر زیر زمینی چندین میلیون ساله بیرون کشیده، زمین های کشاورزی خود را به صورت استخرهای وسیع پر از آب تبدیل کرده، و شرایط را برای کاشت برنجی آماده می کنند، که کاشت و داشت آن، مستلزم مصرف آب بسیار فراوانی است، که این خود یکی از جنایاتی است که در حق ذخایر آب های زیر زمینی کشور و شیراز تاریخی در جریان است و همه به این تراژدی خسارتبار و غمناک واقف و ناظری بی عمل هستند، و آینده تمدنی ایران در خطر جدی بی آبی و کوچ های بیشتر قرار دارد،
آب های بدون جایگزین زیر زمینی را با حفر چاه های عمیق می کشند، و در این استخرها در وسعتی بسیار زیاد، تحت عنوان برنجکاری، در معرض تابش شدید آفتاب جنوب، و البته سوزش نور خورشید شیراز قرار می دهند، که درصد تبخیر در اوج است، و به زودی تبخیر می شوند، و چرخی از استخراج آب و به تبخیر دادنش، در فرایند برنج کاری های غیر اصولی جریان دارد. این غیر اصولی ترین کشت و کارها در این مناطق است، که گرد خشکسالی حتی هم اکنون نیز، بر آن نشسته است، اما مدیریتی نه بر ذخایر آب های زیر سطحی وجود ندارد، و زمین های وسیعی بدین امر مشغول به کشت هستند، و در خودخواهانه ترین حالت، سرمایه هایی که متعلق به آیندگانی است که در این کشور باید بیایند، و بعدها با اتکا به همین آب های اندک زیر زمینی، زندگی کنند، و آبی برای نوشیدن حداقل داشته باشند، این چنین، سرمایه ایی که هرگز تجدید نخواهد شدف به سطح زمین آورده شده و در معرض تبخیر بی حد و حساب، در آب و هوای گرم منطقه، در زمین های برنجکاری شده پخش و نابود می گردد،
از ورودی استان چهار محال بختیاری تا کهگیلویه و بویر احمد و از آنجا تا شیراز این مزارع برنج، که از پر مصرف ترین کشت و کار آبی در جهان است، و خاص مناطق پر آب کره زمین می باشد، رایج است و همه نهاد های مسئول کشور، چشم ها را به نابودی سرمایه های تجدید ناشدنی آب بسته اند، و ذخایر آب های زیر زمینی که برای بقای ایران، و آیندگانش ضروری است، به تاراجی مغول وار می رود.
جالب است که آنانکه خود می دانند که سد سیوند را در این منطقه زده اند، برغم خطراتی که این سد برای بناهای تاریخی بی نظیر منطقه دارد، آنرا ساختند و افتتاح کردند، اما به علت خشکسالی هرگز آبگیری نشده است، اما برغم این واقعیت، این چنین دست و دلبازانه، از تنها ذخیره آبی باقی مانده برای این نقطه ارزشمند کشور، که از میلیون سال قبل در زیر زمین شکل گرفته و ذخیره شده است، سو استفاده و تاراجی چنین گسترده می شود، اسکندر اگر روزی آمد و آنچه در پارسه و پاسارگاد بود به تاراج برد، چنین سیاستی حتی قطرات آب پارس را نیز به تاراج می برد، تا پارسه و اطرافش را به کویرهایی بی آب تبدیل کند.
و خدایگان زمینی و آسمانی بدین تاراج در سکوتی تامل برانگیز نشسته و ناظرند. حتی "خدای بزرگ اهورامزدا، که شادی را برای آدم آفرید" [9]
در پارسه ترجمه کتیبه ایی را نهاده اند که متن و محتوای آن جالب و تفکر بر انگیز است :
"خدای بزرگ است اهورمزدا که این شگفتی دیدنی را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خرد و دلیری را بر خشیارشا شاه فرو نهاد. خشیارشا شاه می گوید: بخواست اهورمزدا آنچنانم که راستی را دوست هستم، بدی را دوست نیستم. نه مرا کام (= علاقه) که به ناتوان ز توانا بدی رسد، نه مرا کام که به توانا ز ناتوان بدی رسد. آنچه راست است، آن کام من است. مردی را که پیرو دورغ است، دوست نیستم. تندخو نیستم (چون مرا خشم افتد)، با اراده سخت نگاه می دارم، بر خویش فرمانروا هستم. مردی که همراهی (هم کوششی) کند، طبق همکاری اش می پرورم. آنکه تباهکاری کند، برابر تبهکاری اش پرسش کنم. کام من نیست که مردی تبهکاری کند. همچنین کام من نیست که اگر تبهکاری کند، پرسش نشود. مردی که علیه مردی سخن گوید، مرا باور نشود تا شهادت هر دو را نشنوم. آنچه مردی به اندازه توانایی خود کند، یا (بجا) آورد، از او خشنود می شود و مرا (طرف) بس کام است و از او خرسند هستم و من مردان فداکار را بسیار می دهم، چنین است هوش و سنجش (فرمان) من. هنگامی که تو ببینی یا بشنوی، چه در دربار (یا در میان ملت) و چه در میان سپاهیان، آنچه من کرده ام، این است (شاهد) شجاعت (یا کاردانی) من که فوق (حد) فکر و هوش است. این است باز دلاوری من. تا تن من تاب دارد، جنگاورم، خوب جنگاوری. همین که در جای (= میدان نبرد) قرار گیرد، با هوش (خود) می بینم، آنکه دشمن است و آنکه غیر دشمن است، هم باهوش و هم با سنجش. آنگاه من بهتر (از همه) در هنگام ارزش یابی (یا اقدام) تصمیم می گیرم تا دشمن را از نادشمن بشناسم. ورزیده هستم، چه با دو دست و چه با دو پا. در سواری، سوار خوبی هستم.ر کمانداری، کماندار خوبی هستم، چه پیاده، چه سواره. در نیزه افکنی، نیزه افکن خوبی هستم، چه پیاده و چه سواره. اینها هنرهایی است که اهورمزدا به من ارزانی داشت (= فرو نهاد) و من تاب (بکار) بردن آن را داشتم. بخواست اهورمزدا آنچه کرده من است، با این هنرهایی که اهورمزدا مرا ارزانی داشت، کرده ام. اهورمزدا مرا و آنچه کرده من است را بپایاد."
[1] - مانی (زاده ۱۴ آوریل ۲۱۶ م درگذشته ۲ مارس ۲۷۴ م) فیلسوف، شاعر، نویسنده، پزشک، نگارگر و بنیانگذار آیین مانوی است. او از پدر و مادر ایرانی منسوب به بزرگان اشکانی در نزدیکی تیسفون که در ایالت آسورستان قرار داشت که بخشی از شاهنشاهی اشکانی بود، زاده شد. او آیینی را بنیان نهاد که دیرهنگامی در سرزمینهایی از چین تا اروپا پیروان فراوانی داشت. برادران شاپور یکم او را پشتیبانی کردند و شاپور به او اجازهٔ تبلیغ دینش را داد. اما گرفتار خشم موبدان زردشتی دربار ساسانی شد و سرانجام در زمان بهرام یکم زندانی گشت و اعدام شد مانی خود را مانند بودا و عیسی فرستاده خدا معرفی میکرد، برای تکمیل آموزههایی که پیشینیان آورده بودند دینی نو و همگانی را تبلیغ مینمود که مانند مسیحیت در آن به روی آدمیان از هر نژاد و با هر وضع، باز بود. باورهای آن از آیینهای بابلی و ایرانی سیراب شده بود و از دینهای بودایی و مسیحیت اثر پذیرفته بود. مانی رتبه شماره ۸۳ را در سیاهه تأثیرگذارترین اشخاص تاریخ مایکل اچ هارت دارد پیروان مانی او را با القابی چون فرستاده روشنی، بغ راستیگر، سرور نجاتبخش، بودای روشنی و فارقلیط زمان میخواندند کاتاریسم یک جنبش اصیل مانوی بود و به همین دلیل خود را «پاکها» مینامیدند، نامی که از ادبیات مانوی برگرفتند. مفهوم «پاک» و پوشیدن «جامهی سفید» از عناصرِ دینیای بود که مانی از فرقهی گنوسی مغتسلهی خزایی که در آن پرورش یافته بود وام گرفته بود بخشی از دوران جوانی مانی در فرقهای عرفانی سپری شد که غسل در کانون آیینشان بود و استادش الخزایی یا الخسائیوس بود.
[2] - مَزْدَک یا مزدک بامدادان اصلاحگر اجتماعی و کنشگر مذهبیِ ایرانی در زمان شاهنشاهی ساسانی بود. وی در دورهٔ پادشاهی قباد یکم ساسانی فرقهای مذهبی بنیان نهاد و به تبلیغ آن پرداخت. او مروج آیینی بود که تحت تأثیر باورهای مانی بهویژه باور «بوندوس» یا «زرتشت خورگان» قرار داشت؛ در واقع، میتوان گفت فرقهای که مزدک بسط و گسترش داد همان آیین بوندوس بود. اوضاع ایرانشهر در زمان ترویج آیین مزدک نابسامان بود، و این کشور با بحرانهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی فراوانی دستوپنجه نرم میکرد. پیش از ظهور مزدک، قدرت شاه در مقابل قدرت طبقهٔ اشراف، روحانیون و صاحبان قدرت رو به افول گذارده بود. در برابر، قباد به حمایت از مزدکیان بهمنظور کاستن از قدرت اشراف و روحانیون دست یازید. این امر باعث همراهی مزدک و مزدکیان با پادشاهی قباد شد و اتحاد نوظهور قباد و مزدکیان از قدرت و نفوذ طبقهٔ اشراف، بزرگان و روحانیون به نفع شاهنشاه کاست. همدلی قباد با مزدکیان سبب شد که آیین مزدک در تمامی قلمرو ایرانشهر بسط و گسترش یابد و حتی از مرزهای ایران نیز پا فراتر بگذارد و به شبهجزیره عربستان برسد. با این همه، قباد در اواخر پادشاهی خود از حمایت مزدکیان دست کشید و همین امر موجب قتلعام مزدک و مزدکیان بهدست خسرو یکم شد. منابع تاریخی علل گوناگونی برای دشمنی خسرو انوشیروان با مزدکیان برشمردهاند؛ برخی منابع حمایت مزدکیان از بهتختنشاندن کاووس، برادر خسرو انوشیروان و پسر دیگر قباد، را علت اصلی این دشمنی دانستهاند.
[3] - یکی از اهالی منطقه عنوان داشت که شهر مردوشت، با چنین غنای فرهنگی و باستانی، متاسفانه با آمار خودکشی بالایی روبروست، شاخص های اقتصادی، فرهنگی و... نشانه های بسیار بدی را نشان می دهد، اما دنیای ستبر مشغول به آرمان های خود، به این شاخص های ناجور، نه واکنشی می بینی و نه تغییری را حس می کنی.
[4] - تخت جمشید (در دوره هخامنشیان: پارسه) (به پارسی باستان) (در زبانهای غربی: پرسپولیس، پرسهپلیس) (در دوره اسلامی میانه: صدستون یا چهل منار) (در عصر ساسانی: صدستون) (به پهلوی: sadstūn) مجموعهای از چند کاخ تو در تو در کنار دشت مرودشت و در کوهپایهٔ کوه رحمت در استان فارس واقع در ایران است. در دورههای تاریخی پس از هخامنشیان، به دلیل فراموشی خط و زبان پارسی باستان و نامانوس بودن کتیبهها، نام پارسه فراموش شده و مردم نام تخت جمشید (پادشاه پیشدادی) را بر روی کاخ مینهند. تخت جمشید در شهر باستانی پارسه یکی از شهرهای باستانی ایران قرار داشتهاست که طی سالیان، پیوسته پایتخت تشریفاتی امپراتوری هخامنشیان بودهاست. تخت جمشید در دوران زمامداری داریوش بزرگ، خشایارشا و اردشیر اول بنا شدهاست و به مدت حدود ۲۰۰ سال آباد بودهاست. در نخستین روز سال نو گروههای زیادی از کشورهای گوناگون به نمایندگی از ساتراپیها یا استانداریها با پیشکشهایی متنوع در تخت جمشید جمع میشدند و هدایای خود را به شاه پیشکش میکردند. در سال ۵۱۸ پیش از میلاد بنای تخت جمشید به عنوان پایتخت جدید هخامنشیان در پارسه آغاز گردید.[۴] بنیانگذار تخت جمشید داریوش بزرگ بود، البته پس از او پسرش خشایارشا و نوهاش اردشیر یکم با افزودن بناهای دیگر، این مجموعه را گسترش دادند
[5] - جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران با نام رسمی «دو هزار و پانصدمین سال بنیانگذاری شاهنشاهی ایران بهدست کوروش بزرگ» نام مجموعه جشنهایی است که بهمناسبت دو هزار و پانصد سال تاریخ مدون شاهنشاهی ایران و در زمان سلطنت محمدرضا شاه پهلوی از تاریخ ۱۲ تا ۱۶ اکتبر ۱۹۷۱ (برابر با سه شنبه ۲۰ مهر تا شنبه ۲۴ مهر ۱۳۵۰) در تخت جمشید برگزار شد. در این جشنها سران حکومتی و پادشاهان ۶۹ کشور جهان شرکت کردند
[6] - اسامی ملل شرکت کننده در جشن نوروز در تخت جمشید، که در سنگ نگاره ها این کاخ ترسیم شده اند بدین شرح است : ۱- مادیها ۲- ایلامیها ۳- پارتها ۴- سغدیها ۵- مصریها ۶- باختریها ۷- اهالی سیستان ۸- اهالی ارمنستان ۹- بابلیها ۱۰- اهالی کلیکیه ۱۱- سکاهای کلاهتیزخود ۱۲- ایونیها ۱۳- اهالی سمرقند ۱۴- فنیقیها ۱۵- اهالی کاپادوکیه ۱۶- اهالی لیدی ۱۷- اراخوزیها ۱۸- هندیها ۱۹- اهالی مقدونیه ۲۰- اعراب ۲۱- آشوریها ۲۲- لیبیها ۲۳- اهالی حبشه
[7] - تمدن ایلام یا هَتَمتی (به پارسی باستان : اووْجه، هووجه (Ūvja)[ نام یک تمدن در منطقهای است که بخش بزرگی، در جنوب غربی فلات ایران را در پایان، هزارهٔ سوم قبل از میلاد در بر میگرفت و در دورهٔ هخامنشیان به منطقه جغرافیایی سوزیانا شوش (Susa) کاهش یافت. ایلامیان کشورشان را «هَتَمتی» (هَ (ل) تَمتی) (Ha(l)tamti/Hatamti) بهمعنی «سرزمین خدا» میخواندند، اکدیان بدان «اِلامتو» (Elamtu) میگفتند و سومریان آن را با اندیشهنگاشت NIM به معنای «بالا و مرتفع» مینوشتند.[۱۰] در ۲۷۰۰ پیش از میلاد، نخستین شاهنشاهی ایلامی در شوش «در جنوب غربی ایران» تشکیل شد سفالینههای نقاشی شده متعلق به حدود ۳۵۰۰ پیش از میلاد در شوش واقع در ایلام بیانگر دورهای پیشرفته از طرحهای هندسی، ایجاد سبک خاص از انسان و شکلهایی از جانوران در آنها میباشد.
در حدود ۲۰۹۴ تا ۲۰۴۷ پیش از میلاد ایلام توسط شولگی، دومین پادشاه سلسله سوم اور تسخیر گردید و بعداً در سال ۲۰۰۴ پیش از میلاد سلسله سوم اور توسط ایلام واژگون میشود
[8] - روز کوروش بزرگ، در ۷ آبان ۲۹ اکتبر یک روز در گاهشمار غیررسمی و ملی ایران در گرامیداشت کوروش بزرگ بنیانگذار و نخستین پادشاه شاهنشاهی هخامنشی است.امروزه به صورت جهانی گرامی داشته میشود. بر اساس رویدادنامه نبونعید، در تاریخ ۷ آبان ۵۳۹ (پیش از میلاد)، کوروش بزرگ وارد دولتشهر بابل شد و یهودیان اسیر را آزاد کرد روز کوروش بزرگ در تقویم رسمی ثبت نشدهاست با اینحال گروههای مختلفی از مردم ایران خواهان ثبت این روز در تقویم ملی ایران هستند و هرساله روز هفتم آبان ماه با حضور در آرامگاه کوروش در پاسارگاد این روز را گرامی میدارند این روز، زادروز کوروش بزرگ نبوده و روز گرامیداشت وی است.
[9] - "خدای بزرگ اهورامزدا است، که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که آدم را آفرید، که شادی را برای آدم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یک شاه از بسیاری٬یک فرماندار از بسیاری. من خشایارشا، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمینهای دارندهٔ همه گونه مردم، شاه در این زمینِ بزرگِ دور و دراز. پسر داریوش شاه هخامنشی. شاه خشایارشا گوید: به خواست اهورامزدا این دالانِ همه کشورها را من ساختم. بسیار (ساختمان) خوب دیگر در این (شهر) پارس ساخته شد، که من ساختم و پدر من ساخت. هر بنایی که زیبا دیده میشود ٬آن همه را بخواست اهورامزدا ساختیم. شاه خشایارشا گوید: اهورامزدا مرا و شهریاری مرا بپاید و آنچه را که به دست من ساخته شده و آنچه را که به دست پدر من ساخته شده، آن را اهورامزدا بپاید. شاه خشایارشا گوید: داریوش را پسران دیگری بودند، ولی چنانکه اهورامزدا را کام بود، داریوش، پدر من، پس از خود، مرا بزرگترین کرد. هنگامی که پدر من داریوش از تخت کنار رفت، به خواست اهورامزدا من بر جایگاه پدر شاه شدم. هنگامی که من شاه شدم، بسیار ساختمانهای والا ساختم. آنچه را که به دست پدرم ساخته شده بود، من آن را پاییدم و ساختمان دیگری افزودم. آنچه را که من ساختم و آنچه که پدرم ساخت آن همه را به خواست اهورامزدا ساختیم. شاه خشایارشا گوید: پدر من داریوش بود؛ پدر داریوش ویشتاسب نامی بود. پدر ویشتاسب آرشام نامی بود. هم ویشتاسب و هم آرشام هر دو در آن هنگام زنده بودند، اهورامزدا را چنین کام بود، داریوش، پدر من، او را در این زمین شاه کرد. زمانی که داریوش شاه شد، او بسیار ساختمانهای والا ساخت." سنگنگاره ایاز خشایارشا در موزه ملی ایران.
اینجا شیراز است، مرکز اندیشه، مرکز معنا و ظهورهای مختلف معنوی و تفکری؛ اینجا مرکز پرورش تفکر آزاد، و بروز و تحمل تکثر و تنوع فرهنگی و معنوی است، گرچه حکیم صدرای شیرازی در این شهر پرورش یافت، و حکیم شد، اما وقتی به اصفهان رفت، و در محیط سلطه استبداد دینی، و تک صدایی های حاکم فقهیِ در اصفهان قرار گرفت، تحمل نشد، به جرم نظریات فلسفی و علمی اش، حکم به خروج از دین گرفت و قصد جانش کردند، و این فیلسوف بزرگ ایرانی، بدین وسیله آواره دهات، و پناهگاه هایی دور افتاده، و خارج از دیدرس فقها و گزمگان شان شد، تا از گزند قشریون و اهل ظاهر نجات یابد، و جان سالم به در برد؛
و اما شیراز، از آنجاییکه عارفان صاحب سبکی، همچون حافظ، سعدی و... که در چنین محیط فرهنگی پرورش و ظهور یافته اند، نگاهشان به دین، مذاهب و تفکر و در نتیجه پیروان آنان، نگاهی باطنی، غرفانی و با تسامح و تساهل است، از این رو در تحمل دیگران خدشه ایی در کارشان نیست، و خود مثال و سمبلی بودند، تا تفکر و مذهب مختلف دیگران را جلوه ایی متفاوت، از نام ها و صفات مختلف خداوند دیده آن را حق حیات و بروز دهند،
لذا از درگیری های فرقه ایی، تنش های فیزیکی با دیگران، به دور بودند و نوعی کثرتگرایی را در اندیشه و عمل بشر، قایل بودند، خدای دیگران را با خدای خود تفاوتی نمی دیدند، و آنرا تنها جلوه ایی دیگر از خدای خود می دیدند، از این رو شیراز می تواند سمبل و مرکز تحمل مذهبی، پلورالیسم و تکثرگرایی، و تحمل دیگران در کشور باشد، چرا که اصفهان با این پیشنه تحمل ویران، همدان با چنان وضعی و... این شیراز است که می تواند به محل تحمل و تسامح و تساهل تبدیل شود،
تا شاید دوباره چشمه های اندیشه از جامعه در سکوت فرو رفته ایرانی، جوششی دوباره آغاز کند، و به تعفن مردابی عدم تحمل در کشور پایان دهد، و بلیه ی ضد بشری و ضد انسانی عدم تسامح و تساهل از کشورمان رخت بربندد، و به شرایطی برسیم که حافظ در شعف تمام، شهر خود را ملکه فاضله عصر می دید، و به وجد آمده و برای بقایش دعا می کند که :
خوشا شیراز و وصف بی مثالش خداوندا نگهدار از زوالش
اما حافظ کجاست که این روزها ببیند، شیراز به تقابلگاه آشکار بین سنت و مدرنیزم، تسامح و تساهل و عدم تحمل و... تبدیل شده است، زیر پوست این شهر بزرگ، یک تقلا، یک رقابت و یک تلاش بی وقفه در دو جهت یک پیوستار، از انسان هایی ادامه دارد که شهر را به دو گروه تقسیم کرده اند، که تا اینجای کار، یک فرایند نسبتا طبیعی است، و در هر جامعه ایی، ممکن است بروز یابد، هر چند آنچنان هم طبیعی نیست، که در یک جامعه مردم این چنین، دچار دو دستگی های شدید شوند، در حد کشتار هم، و در دو جهت کاملا متفاوت حرکت کنند.
اما عنصر متفاوت و تاسفبار در اینجاست، که معمولا در رژیم های حاکمیتی نرمال، قدرت حاکمه، خود را از اینگونه تقابل ها بالا کشیده و بی طرفی نشان می دهد، و در بالا می ایستد، و سعی می کند اوضاع را به نفع منافع ملی و خیر اجتماعی تنظیم و رهنمون کند،
تا تقابل در یک محیط طبیعی، بدون دخالت مستقیم قدرت و حاکمیت، و دستکاری نشده، حتی با یک حساسیت زایی غیر مستقیم، در راستای پیشگیری حرکت های بی مورد، راه را بر برخوردهای نابهنجار مسدود کند، تا روندها جریان داشته، و مسیر خود را به صورت طبیعی بیابد، و حتی برای زنده بودن جامعه هم که شده، چنین روندی را در جامعه را به رسمیت می شناسد، و اجازه می دهد که در شرایط کنترل شده ایی، جریان ادامه یافته، تا اجتماع به ثبات لازم خود برسد،
اما اینجا متاسفانه حاکمیت، خود را در یک سوی جریان قرار داده، و آشکارا خود سردمدار یک سوی دعوا شده و خود را در صفبندی دعوای جامعه خود، جای داده و ایستاده، و به عنوان مدافع بخش سنتخواه، در یک فرایند لخت و بی پرده، و در تقابلی سازمان یافته قرار گرفته است،
این خسارتبارترین نوع تقابل در یک جامعه است، که حاکمیت نقش بالا دستی خود را رها کند، وجهه خود را از دست بدهد، و به یک طرف دعوا تقلیل یابد، و از همین روست که در دو سوی چنین شیرازی، بکش بکش ها آشکار، متخاصم و دو قطبی شده، شدید، جریان دارد، که گاه از سر لجاجت و عنادی آشکار دنبال می شود، شدت می گیرد، بروز می یابد، و در اینجا شعارها و خواست های یک طرف، در حاکمیت کشور غایب و مظلوم و بی نماینده می شود، و از این رو نوک حمله آنها، به سمت راس حاکمیت کج می شود، و طبقه روحانیت را به عنوان پایه های چنین تصمیم و نظامی، مورد حمله مستقیم و غیر مستقیم قرار می دهند،
و از این روست که دیوارهای شهر شیراز، پر از شعارهایی علیه راس حاکمیت است، و کشتارها از دو طرف هم، همینجاست که معنی تقابل همه جانبه به خود می گیرد، و در نسل ها شکاف ایجاد می شود، و فرزند آن رزمنده جنگ، در بین معترضین با وضع موجود مبارزه می کند، و در "معالی آباد" شیراز شعار می دهد، و در مقابل نیروهای ضد شورش بر می خیزد، و در مقابل، پدرش در مراسم تشییع یک روحانی که در این درگیری های کشته شده، و در معالی آباد برایش تشییع گرفته اند، شرکت می کند! و شکاف ها هر لحظه عمیق تر می شود.
یک شیرازی در این رابطه گفت :
"اعتراضات خیزش "زن، زندگی، آزادی" بیشتر در بالاشهر شیراز بود، و طبقه متوسط به بالا بیشتر اعتراض کردند، مرکز اعتراضات همان منطقه معالی آباد بود، اما در اعتراضات آبان 1398 اعتراضات همه شهر را در بر گرفته بود.
سال 57 مثل یک کبریتی بود که انبار باروت افتاد، می گفتند شاه شعائر دینی را زیر پا می گذارد. ولی هنوز جامعه ما به این مرحله که آن زمان رسیده بود، نرسیده که مردم میلیونی وارد کارزار بشوند و رهبر کارزاری هم نیست. ما برای ساخت جامعه ای باید آلتر ناتیو مشخص باشد، باید دانست که به کجا می خواهید بروید.
یک روحانی که فرد فعالی بود و کارهای جهادی خیلی شرکت داشت، در خیابان ترورش کردند، و چون مرکز اعتراضات معالی آباد بود همینجا تشییع کردند، عصر ها که می شد اینجا اعتراض می شد، قاتل این روحانی فعال به نام زارع معیری که 45 سال داشت، هنوز پیدا نشده است. با تیر او را زدند، یک مامور نیروی انتظامی را هم آتش زدند که بعدها از شدت جراحات و سوختگی کشته شد.
من یک مدتی است که اخبار را گوش نمی کنم چون دارم مریض می شم، آنقدر اخبار منفی بود، من مراسم 22 بهمن رفتم، ولی روز قدس نرفتم، راهپیمایی 22 خیلی شلوغ بود جمعیت هم خیلی بود جامعه دو قطبی شده بود، یک عده بودند که خودشون در این راهپیمایی بودند و بچه هایش در اعتراضات بودند، و من گریه کردم."
هوا رو به تاریکی بود که با گذر از "چهار راه ادبیات"، خود را به منطقه سعدیه رساندم، اما در مقبره جناب سعدی محیط در کنترل شدید نیروهای حافظ حجاب و عفاف است، و کارشان دیگر از برخورد با خانم ها، فراتر رفته، و گریبانگیر آقایان هم شده است، و محیطی از خفقان و خمودگی ایجاد کرده اند، و اینان حتی تحمل زمزمه شعری از سعدی، بر سر قبرش را نیز ندارند، حتی شعری که از قضا، بر مزار سعدی کاشی کاری کرده اند، شعری که در واقع مناجات و سخنی عالی، از سوی سعدی، در سخن با حضرت حق است، اما مدعیان امر به معروف و نهی از منکر، و گزمگان گماشته بر مزار سعدی، تحمل زمزمه این مناجات بر مزار او را هم ندارند!
وارد مرقد این مرد حکیم دنیا دیده که شدم، حالت وجد و شادی معنوی مرا در فرا گرفت، که باید اعتراف کنم در مزار حضرت حافظ، که خود خداوندگار معنا و معنویت است، نیز چنین طرب معنوی به من دست نداده بود، اما تو گویی عرفان حافظی، اینجا در سعدیه حکیم شیراز میوه می داد، و در اولین قدم، مهد جمال شعری از مصلح الدین سعدی شیرازی شدم، که در سمت چپ درب ورودی مزارش، بر کاشیکاری های تاقچه ایی، نوشته بودند،
شعری که لژیونر سنتی خوان موسیقی ایران، جناب "شهرام ناظری" آن را به زیبایی تمام، آنچنان که روح انسان را به پرواز در آورد، اجرا کرده است، و من گویی با گروه موسیقی همراه با شهرام ناظری، اینجا بر مزار سعدی حاضر شده بودیم، و این شعر را که ناخودآگاه مرا به خود جلب کرده بود را اجرا می کردیم، شعر چنان مرا در خود در ربود و غرق کرد، که آنرا در مقامات و گوشه های موسیقی شهرام، به تکرار بنشینم، که :
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست [1]
که تا این دو بیتی از آن شعر زیبای جناب سعدی شیرازی را از روی کاشی کارای ها زمزمه کردم، جوانکی پیش آمد و مرا به سکوت دعوت کرد، و گفت "حرمت نگه دارید، آقا!"، به طعنه پاسخ گفتم : "حرمت کِه را؟! لابد از خواندن این شعر، جناب سعدی، در مزار خود بی حرمت می شوند، و تن سعدی در گور خواهد لرزید؟!"
این طعنه را که نثار این گزمه گماشته کردم، به خود آمدم و کظم غیظ کردم، و متوجه شدم او از همان نیروهایی است که سردار عزت الله ضرغامی، وزیر گردشگری دولت رئیسی و... بر اینگونه اماکن نهاده اند، تا سوژه های بی حجابی را یافته، و سیاست کنند، و گماشتگانش گویا زمزمه ایی موسیقیایی از مناجات این حکیمِ خفته بر این گور را نیز، خوش نمی دارند و بر نمی تابند؟!
در این لحظه شاید اگر سعدی، از گور بر می خواست، بدین گزمگان توصیه می کرد تا به ابراهیم رئیسی و معاونش عزت ضرغامی این پیام را از نوشته هایش برسانند که :
"یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید: از عبادت ها کدام فاضلتر است؟ گفت ترا خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری! ظالمی را خفته دیدم نیمروز، گفتم این فتنه است خوابش بُرده بِه، آنکه خوابش بهتر از بیداری است، آنچنان بد زندگانی مُرده بِه"
"ذوالنون مصری پادشاهی را گفت: شنیدم فلان عامل را که فرستاده ای به فلان ولایت، بر رعیت درازدستی می کند و ظلم روا می دارد. گفت: روزی سزای او بدهم. گفت بلی. روزی سزای او بدهی که مال از رعیت تمام شده باشد. سپس به زجر و مصادره از وی بازستانی و در خزینه نهی، درویش و رعیت را چه سود؟ پادشاه خجل گشت و دفع حضرت عامل بفرمود در حال."
"پادشاهی که عدل نکند و نیکنامی توقع دارد، بدان ماند که جو همی کارد، و امید گندم دارد."
"پادشاهی به دیده حقارت در طایفه درویشان نظر کردی یکی از آن میان به فراست دریافت و گفت: ای ملک، ما در این دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش از تو خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر."
و شاید اگر حافظ نیز زنده بود، و در این لحظه بر مزار همشهری اش، جناب سعدی حاضر بود، به واعظان مسلط شده به شهر و طراحان استقرار چنین تیم هایی از گزمگان و حافظان وضع موجود، می گفت :
"حافظ! اين خرقة پشمينه بينداز و برو آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
برو به کار خود ای واعظ! این چه فریادست مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست
دور شو از برم ای واعظ! و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ اگر چه صنعت بسیار در عبادت کرد"
اما ذهنم به بیراهه ایی بیش نرفت، چرا که اگر حافظی در زمانه ما ظهور می کرد، و قصد می کرد تا زاهدان و اهل ریا در این روز را خطاب قرار دهد، در مزار خود می ماند، و از میهمانان مزار خویش، دلجویی می کرد، و حمایتی نثارشان می نمود، که آنان نیز گرفتار چنین گشت هایی اند، که قاضی شهر پشت آنان است، و دیدار کنندگانش در آن مکان نیز از آزار و گزند این تیم های "امر به معروف و نهی از منکر" در امان نبوده و نیستند،
ساعتی پیش خود نمونه هایی از برخورد چنین محتسبانی را در آن محیط فرهنگی دیده، و تاسف خوردم، و اکنون همان دشنه در پهلوی من نیز فرو رفته بود، قاضیانی که گروه های رشوه و فساد های چند هزار میلیاردی را وا نهاده، و گزمگان شان را بر تار مویی از بازدیدکنندگان از مرقد خدایگان ادب و فرهنگ شیراز نهاده اند!
امر به معروفی که بر حاکمان مسلط بر قدرت بیشتر سزاست، تا بر کسانی که آمده اند تا از فرهنگ زلال معنای، خداوندگاران معنا در شیراز توشه برگیرند؛ اگر طراحان چنین گشت هایی سراسر ضرر، و خانمان بر باد دِه، کمی تفکر می کردند، به حتم می فهمیدند که کسانی را که شما از محیط معنا، و معنویت حافظ، سعدی و... می رمانید را، گروه های شبه عرفانی و... در خواهند یافت؛ اگر بفهمید، اینان با هر تفکری که دارند، آمده اند تا از چشمه زلال سعدی و حافظ توشه برگیرند، و درست هم آمده اند، آنان را می رمانید تا طعمه این و آن شوند؟!.
این است که می گویم سعدی و حافظ در ایران ما غریب هستند، ورنه مرقد مولانا جلال الدین محمد بلخی، این روزها در قونیه، در اختیار ترک هاست، که نه زبان مولانا را می فهمند، و نه واجد پیشینه ادبی و عرفانی اند که عمق معنا را در کلام و ادب مولانا بفهمند، اما اگر یک زائر، بر مزار مولانا در ترکیه حاضر شود، آزادانه می تواند زیارت کند و حتی می تواند رقص سماعی داشته باشد، و خود را با ترک هایی که از مولانا سماع او را می فهمند و بلدند، همراه شود و به سان عرفا برقصد.
و دولت عقلمدار ترکیه، نیروهای بنیادگرای جامعه مذهبی خود را (که کم هم نیستندرا) به عنوان ناظران بر رعایت شرعیات در مزار مولانا قرار نمی دهد. اما اینجا در وزارت گردشگری ما که باید مروج سعدی و حافظ باشد، دیدار کنندگان از مزار آنان را آزار می دهند و می رمانند تا به ترکیه بروند و از آزادی های آن کشور سود جویند، و معنا را از مزار مولانای روم برگیرند.
این حرکت سردار ضرغامی، ضد فرهنگی ترین حرکت یک بخش فرهنگی در چنین نظامی است که حتی سود خود را هم نمی فهمد، و حاضران در مرکز معنا، در چشمه جوشان رندانه حافظ را، بدین گونه، با حرکات ضد تمدنی خود، مورد آزار قرار می دهند و محیطی که باید دل را روانه عالم معنا کرد را، آلوده به کسانی می کند که حافظ عمری بر آنان و بر حرکات ناشایست و ضد اجتماعی آنان تاخت، و اصولا حافظ، بر چنین مکتب و تفکری که دین را وجهه برخورد با مردم قرار می دهد، مخالف و معترض بود، اما اینک مزار او و هم سلک عقلمدارش سعدی، در تسخیر جرانات قشری و متکی به نظام واعظان و محتسبان و قاضیان آنچنانی گرفتار آمده است.
دلم گرفت و فضا بر تنفسم تنگ شد و ناراحت شدم، دیگر تحمل ماندن در کنار سعدی را هم نداشتم، و بیدرنگ سعدیه را ترک کردم، و به سوی محیطی مدرنی، در آنسوی شهر شیراز شتافم، "مجتمع گردشگری، تفریحی و تجاری خلیج فارس"، بازاری چند طبقه و طولانی، با دنیایی از پدیده های نو و مدرن، انسان هایی از نوع دیگر، تفکری متفاوت، که من آنقدر که در دنیای سخن سعدی، مولانا، حافظ، فردوسی و... لذت می برم، هرگز شیفته بودن در چنین محیط هایی نیستم و از آن لذت نمی برم، اما چه می شود کرد، که دنیای معنوی آنان، آلوده به بگیر و ببند گزمگان و گماشتگان و محتسبان تبدیل شده، و تو باید در چنین جاهایی آرامش بگیری، و تسکین یابی، جایی که تنها برای خریدی چند لحظه ایی بیشتر مناسب حال من نیست.
دلگیر شدم از روزگاری که در آن گرفتار شدیم، از آنان که در محیط سنتی و قدیم شیراز، دنیای معنا و معنویت را، سعی می کند به سوی سکوتی مردابی برده، به انقیاد و سلطه خود نگه دارند، که حاصل آن محیطی پر از سکوت، خشن، بدون شادی، بدون خنده، عبوس که حتی مناجات آهنگین سعدی را بر مزار او نیز، تحمل نمی تواند کرد! محیط بیزاری آوری که انسان را از بهشت آنان نیز متنفر می کند، چه رسد به جهنمی که "عبوساً قمطریرا" در ایران ایجاد کرده، و می کنند.
اما کیلومترها آنطرف تر از سعدیه، بازاری از مدهای جدید، زنده و پویا، سرشار از نور پردازی های خیره کننده، معماری نو و براق، مملو از سرزندگی و... شب را به نیمه می برند، و بی هیاهو، زندگی خود را دارند، گرچه من هرگز دوست ندارم در مسابقه مد با کسی باشم، و رقابت کنم، و کلا چنین مدگرایی را دوست ندارم، آنرا ضد انسانی، ضد محیط زیست، مصرف زدگی و ظالمانه می دانم، اما اینجا حداقل انسان هایی هستند، که در دنیای خود غرقند، و با دنیای تو کاری ندارند، به تفکرت طعنه ایی نمی زنند، تنها انتظاری که از تو دارند، این است که با دنیای آنان کاری نداشته باشی، همین و بس. تو را با تمام قیافه، لباس، طرز فکرت می پذیرند و تحمل می کنند،
خسته از گشت و گذارهای روزانه، به رفتن به این مجتمع مجبور شدم، جایی که برای بازدید آرام و بی دغدغه از آن (مجتمع خلیج فارس)، حداقل باید 5 ساعت وقت گذاشت، اما در یک حرکت واکنشی، دیرهنگام آمدم، و زود باید رفت، اکنون شب به نیمه های خود نزدیک می شود و باید کمی آرمید، شیراز دیدنی های بسیار دارد، دیدار از باغ های شیراز، تخت جمشید، دیدار از نقش رستم، مقبره کوروش کبیر را به صبح فردا نهاده ام، پیش از آن، استراحتی باید.
نگهبان غضبناک ایستاده بر دیوار خانه عفیفه خانم قوام السلطنه در باغ عفیف آباد
[1] - به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنیآدم از اوست به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست سعدیا گر بکند سیل فنا خانه عمر دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست
سفر به سرزمین های بختیاری در استان چهارمحال پایان یافت، معدن بی پایان و تجدید شونده آب های شیرین ایران، که 11% از کل آب های شیرین کشور، در این منطقه، هر ساله تجدید، و به سوی تشنگان ساکن در سرزمین های جنوب باختری، و مرکز ایران سرازیر، و آنانرا سیراب می کند، و من در این سرزمینِ به غارت رفته از هجوم ناجوانمردانه کسانی که، بر گرده این مردم سوار شدند، و اسب قدرت را هر طور که خواستند، بر بدن آنان تاختند، به سوی جنوب سرازیرم، و بر این خاک خسته از هجوم های سیل وار ظلم بی پایان، ره می سپارم.
من اکنون این سرزمین سبز و رویایی را وا نهاده، حاشیه های زردکوه رویایی و تمدن خیز، را پشت سر می گذارم، تو گویی سوار همان اسب به عاریت گرفته شده توسط آن ایلدار بختیاری ام، که در امتداد دره ها تاخته بود، تا ببیند بر ایل و مردمانش، در دوره غیبت او و پدرش، چه رفته است، و وقتی با شرایط جانشینان پدرش مواجه گشت، ناکام بازگشت، تا این بازگشت خود سبب شود، سرنوشت این دیار و وطن را تغییر دهد، و من اکنون در امتداد مسیر او، به سوی جنوب پیش می تاختم، [1] در امتداد سرزمین زایشگر مبارزان خیزش افتخار آمیز مشروطیت، و جنگآورانی که هر وقت ایران بدان ها برای تهاجم و یا دفاع نیاز داشت، در دفاع از آزادی و تمامیت ارضی و کرامت انسانی، و فرهنگ و تمدن این مردم پیشقدم، و پیش قراول بودند،
بعد از مدتی حرکت در مسیرهای تاریخی حاشیه های اندیکا [2] و... در کنار بلندترین ارتفاعات رشته کوه زاگرس یعنی رشته کوه دنا که از "مال خلیفه" تا یاسوج و حتی بعد از آن، چند ده کیلومتر ادامه دارند، رشته ایی که قله های بلندش از هم گسسته نمی شوند، حالا من وارد شهر زیبا و دیدنی یاسوج شده ام، اینجا به عکس چهارمحال بختیاری، کوه ها پوشیده از جنگل های بلوط هستند، در چهارمحال انگار جنگل های بلوط نابود شده اند، اما اینجا در یاسوج جنگل های بلوط پرپشت، و درختانش پر تعداد می درخشند، تا ادامه زندگی را فریاد زنند.
بلندترین ستیغ شکوهمند در این رشته ی دراز از قله ها، چکاد دنا با بیش از 4419 متر ارتفاع است، که در سمت راست این قله، پای رشته کوه دنا، یا همان منطقه "پادنا"، "سی سخت" در پای یک قله نزدیک به 4200 متری قرار دارد، که آنرا اولین مقصد گردشگری ام در یاسوج قرار دادم.
نام سی سخت برای من یادآور زلزله ایی نسبتا شدید است که آنرا در نوردید، اما یکی از اهالی محل به سان من تصور نامناسبی از آن زلزله ویرانگر ندارد، چرا که این زلزله باعث شد مقداری پول و سرمایه، به سمت این منطقه سرازیر شود، و کسانی که سرمایه ایی برای تجدید بنای زندگی خود نداشتند، این امکان را بیابند، که زندگی خود را تجدید کنند، او زلزله را برای این مردم محروم "نعمت" می بیند!
"زلزله خسارتبار است، ولی زندگی ما را آباد کرد، و این زلزله باعث شد که دولت به این منطقه نگاهی انداخت، و کمک ها به سوی ما سرازیر شد، کسانی بودند که خواب یک ساختمان نو را هم نمی دیدند، اما این زلزله باعث شد زندگی اشان تجدید بنا شود. این هم از شانس حکمداری ماست که برای برخی از مردم باید بلایی طبیعی نازل شود، تا تغییری در وضع شان رخ دهد، دیده شوند و کمکی به سوی آنها جلب شود!"
او نام "سی سخت" را برگرفته از سی قهرمان و از جان گذشته می داند که برای نجات دیگرانی که در یخ و سرمای دنا گرفتار شده بودند، رفتند و خود یخ زدند، و در مسیر جان دادند، و مردم به افتخار آنها، این منطقه را "سی سخت جان" نامیدند و نام "سی سخت" بر این منطقه ماند و رایج شد.
به سمت سی سخت که می رویم، بنرهایی از جوانانی چشم ها را به سوی خود بر می گرداند که، همشهریان یاسوجی خود را به شرکت در مراسم بزرگداشت شان دعوت می کنند، چهره هایی بسیار جوان، که هرگز وقت خزان آنان نبوده و نیست، متعجب شدم، از یکی از اهالی از دلیل مرگ این همه جوان پرسیدم. پاسخش دردناک بود، "من از علت مرگ این ها نمی دانم، اما در منطقه ما آمار خودکشی بالاست، علت بسیاری از این خودکشی ها هم، عموما فقر و شکست عشقی است، در باقی موارد تصادف و گاه بیماری و گاه هم درگیری های محلی علت بسیاری از این جوانمرگ شدن هاست".
35 کیلومتر آنطرف تر از یاسوج، بعد از گذر از مناطق مادوان، مزدک، ده بر آفتاب، سی سخت زیبا و جذب کننده قرار دارد، پر از باغات و ویلاهایی که بر دامنه دنا ساخته اند، "چشمه میشی"، در پای "کوه گل" غلتان و ریزان پایین می آید، و به منطقه زیبایی می دهد. گردشگران بسیاری خود را به اینجا رسانده اند تا شاهدِ آب و آبادانی باشند.
یکی از اهالی محل مدعی بود که : "استرالیایی ها به ایران پیشنهاد کردند که مدیریت گردشگری منطقه سی سخت را به آنان بسپارند، تا آنرا به بهشت گردشگری تبدیل کرده، در آن سرمایه گذاری کنند، تامین گردشگر برای آن را نیز خود عهده دار شدند، ولی دولت ایران به این سرمایه گذاری تن نداد، سی سخت اگر مدیریت گردشگری درستی می داشت، به یکی از مراکز جهانی آمد و شدهای گردشگران جهانی تبدیل می شد، و رنج محرومیت، و چهره فقر از آن رخت بر می بست."
[1] - پس از قتل حسینقلیخان، برادرانش؛ امامقلیخان و رضاقلیخان، نسبت به فرزندانش رفتار و عملکرد نامناسبی داشتند. علیقلیخان سردار اسعد در کتاب "تاریخ بختیاری"، این واقعه را اینگونه روایت میکند: "موقعی که پدرم «ایلخانی» را کشتند و من و برادرم «اسفندیارخان» در حبس بودیم، عموها و عموزادههای ما برای تصاحب مایملک پدرم، مادر پیرم را زیر فشار گذاشتند. هنگامی که من از سیاهچال «ظلالسلطان» آزاد شدم، با لباس کثیف و مندرس و موهای ژولیده و پای برهنه در کوچههای اصفهان سرگردان بودم و نمیدانستم چه بکنم… بعضاً بهخاطر آوردم که پدرم مبلغی وجه نقد نزد یکی از دوستان قدیمش که تاجر معتبری بود، دارد. لذا به خانه او رفتم و دقالباب را کوبیدم و کمی بعد در باز شد و آن تاجر اصفهانی در آستانه در نگاهی به من انداخت و فوراً مرا شناخت، ولی بدون اینکه کلمهای گفتوگو کند، در را بهروی من بست. من از این برخورد بسیار ملول و افسرده شدم و با خود گفتم، بهتر است به میان ایل برگردم و نزد عمویم «حاجی ایلخانی» به چقاخور بروم. با این خیال اصفهان را با پای پیاده بهسوی چقاخور تَرک گفتم. در حوالیِ چقاخور به چند سیاهچادر متعلق به یکی از طوایف بختیاری برخورد کردم. در میان رمه در کنار سیاهچادرها، چند مادیان را در حال چَرا دیدم، به طرف آنها پیش رفتم. خوشبختانه صاحب آن مادیانها مرا شناخت و یکی به رسم امانت به من داد تا خود را به چقاخور رسانیدم. از دور چادر بزرگ سفید درپوش پدرم را که در میان دشت برافراشته بود، دیدم و اندوهی جانکاه به من دست داد و کوهی از غم بر دلم نشست. لاجرم پیش رفتم و افسار مادیان را به گوشهای بستم و با آن هیئت ژولیده وارد چادر شدم. دیدم عمویم «حاجی ایلخانی» در صدر مجلس نشسته و تمام خویشاوندان و رؤسای طوایف بختیاری به ترتیب در کنار هم نشستهاند. در مقابل عمویم تعظیم کردم. بهطور اجمال مرا ورانداز کرد و بدون اینکه یککلمه بگوید، سر را به زیر انداخت و برای یکلحظه همه نگاهها متوجه من شد و بعد سرها برگشت و سکوت سنگینی سراسر مجلس را فرا گرفت. هیچکس نپرسید کی هستم و از کجا آمدهام؟ همانطوری که سرپا ایستاده بودم، گوشهوکنار مجلس را نگاه کردم و چشمم به یکی از بستگان پدرم که همیشه از احسان و محبت او برخوردار بود، افتاد و رفتم در کنار او نشستم، یکوقت متوجه شدم که آن شخص کمی از من فاصله گرفت و روی خود را از من برگردانید. من چنان از فضای مشمئزکننده آن مجلس و رفتار نامردمیِ عموها و خویشاوندان و دیگر برادران بختیاری منقلب شدم، که بلااراده از جا بلند شدم و سوار همان مادیان لخت شدم و به طرف اصفهان حرکت کردم. در حین اینکه سوار میشدم، یکی از بستگان پدرم که زمانی منشیِ او بود، به من نزدیک شد و آهسته گفت: «آ علیقلی، خدا پسری به تو عنایت کردهاست.» من به قدری نومید و افسردهخاطر بودم که در جوابش گفتم: «من در چنین حال و روزی بچه میخواهم چهکنم؟» در بین راه مادیان را به صاحبش برگرداندم و پیاده به طرف اصفهان رفتم. نوکری داشتم که قبل از دستگیریام همراهم به اصفهان آمده بود، بعد از آنکه زندانی شدم در اصفهان ماند و با شغل عملهگی گهگاهی پولی پسانداز میکرد و در زندان به من میرسانید. وقتی به اصفهان برگشتم، همان شخص با مختصر پساندازی که داشت، یک جفت گیوه برایم خرید و با همان پای پیاده خود را به تهران رسانیدم و یکراست روانه خانه صدراعظم «امینالسلطان» شدم. هنگامی به درِ خانه رسیدم که کالسکه صدراعظم دمِ دروازه ایستاده بود و ظاهراً «امینالسلطان» میخواست به دربار برود. نوکری که جلوی دروازه ایستاده بود، از من سؤال کرد که چه میخواهم؟ گفتم به صدراعظم عرض کنید که «علیقلی» پسر «حسینقلیخان» ایلخانیِ بختیاری هستم. آن مرد در نهایت تعجب سراپای مرا ورانداز کرد و به داخل حیاط رفت. من از گوشه دروازه که نگاه میکردم، دیدم نوکر به درون خانه رفت و طولی نکشید که پرده درِ ورودی کنار رفت و صدراعظم در آستانه ظاهر گردید، ولی به مجردی که از برابر چشمش به من افتاد، خود را عقب کشید و پرده را انداخت. من از دیدن این صحنه یکه خوردم و داشتم ناامید میشدم. طولی نکشید که دوباره همان نوکر به سراغم آمد، اما اینبار با احترام تعارف کرد که همراه او بروم. او مرا مستقیماً به حمام برد و بعد از یکسال و اندی که حمام نرفتم، شستوشویی کامل کردم و حمامی مرا کیسه کشید و مُشتومال حسابی کرد و سلمانی مرا پس از مدتها اصلاح کرد و هنگامی که خود را به قسمت بیرونیِ حمام رساندم و روی صفحه نشستم، همان نوکر یک بقچه جلویم گذاشت، وقتی آن را باز کردم، یکدست لباس کامل در آن دیدم و با کمال تعجب یک کیسه پُر از اشرفی برای مخارج توجیبی روی لباسها گذاشته بودند. بعد از آنکه لباس پوشیدم، همراه او به اتاق راهنمایی شدم و پس از صرف یک ناهار لذیذ، صدراعظم وارد اتاق گردید و با کمال فروتنی از من احوالپرسی کرد و آنگاه دستور داد تا مرا به ریاست فوج سوار منصوب کردند."
[2] - گویند اینجا زادگاه کوروش کبیر هخامنشی بوده است شهرستان اندیکا یکی از شهرستانهای بختیاری نشین استان خوزستان است و مرکز آن، شهر قلعه خواجه است

