مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

"به نام خداوند جان و خرد، کزین برتر اندیشه بر نگذرد"

گاه باید از تفکر و قلمت زنجیر برداشت، تا در عمقی فرو رفت و راهی گشود؛ وصیت نگاری اقدامی شایسته در همین راستاست که شاید بر هر اهل سخنی لازم باشد تا دیدگاه و برداشت خود را از این دنیا و روندش را بنگارند، و از راهی که رفته است بگوید، شاید برای بازماندگان راه گشا و میوه ایی به همراه داشته باشد، به خصوص از مرگی باید گفت که هرگز از آمدنش تو را خبر نخواهند کرد، و تو نخواهی دانست که تا چه حد نزدیک، و کی باید آماده رفتن بود.

در خلال جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعثی صدام در عراق، پیش از شروع هر عملیاتی جنگی، چنان مرگ را نزدیک می دیدیم که اکثر رزم آوران دست به قلم می شدند، و وصیتی مطابق با دنیای فکری که در آن غرق بودند، می نوشتند، اکنون نیز در دنیایی مملو از مرگ زندگی می کنیم، که گویند عدد کشتار روزانه اش، از کشتار روزهای آن جنگ خسارتبار برابر و یا بلکه بیشتر است، از این رو وصیت نوشتن در هر سن و سالی، هرگز غیر معقول و غیر منطقی نبوده، و نخواهد بود، چرا که در این روزها که انگار مرگ را هم، به اندازه خدا، به انسان ها نزدیک کرده اند، و هرگاه باید آماده رفتنی غیر مترقبه بود.

زنجیر برداشتن از قلم گاه چنان سخت می آید، که انسان هایی در روزگار خود، از جان دست شستند، و دست به قلم شدند، تا برای انسانی که برای خداوند آنقدر مهم بود که این چنین وسیع بدو پرداخت، راهی بنمایانند، و یا زندگی را برایش ساده کنند، و یا از پیچیدگی های روزگاری سخت بکاهند، یا بندهایی از دست و گردن و پای انسانی بگسلند، رنجی را کم کرده، باری از روی دوش هایش بردارند، و یا مساله ایی از میان مسائلش حل کنند و...

و قسم به قلم، آنگاه که در این راه جوهر بر کاغذ می افشاند و راه صاف تری بر پاهای زخمی انسان ها می گشاید و یا بدان ها می نمایاند.

اما وصیت و توصیه هایم برای بعد از مرگم؛

عزیزانم!

چون دیده از این جهانِ پر از زیبایی و زشتی، فرو بستم، دیگر باید مطمئن باشید که مرگِ من نیز چون رفتن دیگرانی از این دست، که رفته اند، اتفاق افتاده، و چتر نیستی، بر جسم باقی مانده از این زندگی ام را کاملا فرا گرفته، پس لاجرم دیگر طوری عمل نباید کرد، که انگار این جسم مملو از زندگی و هستی است، با او سخن گفت، و به سان زندگان با آن رفتار نمود و... کاری که این روزها با جسم مردگان به وفور انجام می دهند.

در وقوع این پدیده ی طبیعی، که بی شک، همه آنرا خواهند چشید، هرگز شک نکنید، که آیا واقع شده است یا خیر، و به حتم شرایط نیستی بر این جسمِ مرده مستولی شده است، مرگ پدیده ایی ساده، و پیش پا افتاده است، که برای هر موجود زنده ایی رخ داده و و در هر لحظه به تعداد زیاد خواهد داد، این تنها انسان ها هستند که آن را بغرنج، مبهم و پر از سِرّ و پر از راز و رمزش می پندارند، و عده ایی بر این پدیده ساده، اما راز آلوده شده، سفره ها گشوده، و برای خود آدابی و آئینِ دور و درازی را بر آن سفره چیده و تدارک می بینند،

توصیه اکید دارم، همچون انسان های با دیده ی شک و تردیدنگر، بر این واقعه طبیعی و ساده ننگریسته، و دست به رفتاری نزنید که انگار با جسم زنده ام روبرو اید، باید به حتم مطمئن بود که من در آن لحظات، مرده ام، و روحم که اصل و بنیاد زندگی ام بر آن استوار بوده و خواهد بود، پروازی بلند و دور و دراز را، در دنیایی دیگر آغاز کرده، و به حتم از نزد شما رفته، و فرسنگ ها از شما دور شده است، و در فاصله ایی به اندازه دو دنیای متفاوت، از شما، دور است.

و من به سرعتِ برق و باد، همچنان که در این دنیا، عاشق دیدن و درک جاها و شرایط جدید بوده و هستم، مثل ارواح دیگر انسان ها، هزاران فرسنگ را، در طرفه العینی، در عمق عالم معنا طی کرده، و در آن چنان فرو رفته ام، که دیگر فکر و یا توان بازگشت، و نگاه به پشت سر را نخواهم داشت، و در مُخیله ام بازگشت، نخواهد گنجید، تا تازگی و هیجان سفر در دنیایی جدید را رها کرده، دوباره بدین دنیای محدود و بی ارزش برای خود، و البته ارزشمند برای زندگانی چون شما، باز گردم.

 اکنون دیگر این دنیا تنها متعلق به شماست، و این شمایید، که صاحب این جسم باقی مانده از زندگی دنیایی ام خواهید بود، اما باید بدانید که این جسم، مثل پوست گردویی خالی از مغز، بی ارزش و لایق پوسیدن و خاک شدن است، یا مثل پوستِ تخمِ مرغی بدون محتوا و... که آن نیز تنها لایق دفن است، چرا که بی مصرف، و وجودش در زندگی انسانی، بی معناست؛

و بدن من نیز چندان تفاوتی با اینگونه اشیای بی مصرف، که به عنوان مثال از آن ذکر به میان آوردم، ندارد، تنها لایق دوری از صفحه ی زندگی زندگان، و یا به خاک سپردن است، و دیگر هیچ؛ و به قول مرحوم بابا، که حکیمانه این مفهوم را همواره به صور مختلف در زندگی خود به ما متذکر می شد، که این "غلاف آدم" است، پس "دیگر آدمیتی در آن دیگر نیست"، پس با این جسم بازمانده از من، به اندازه همان ارزشش، برخورد کنید، توجه بیش از این، نشان از بی فکری، عادت های ناروا، و تسلیم شدن بر رسوم باطل روزگار خواهد بود، و از فرهیختگان و صاحبان اندیشه ایی چون شما بعید خواهد بود، که به تکرارش بنشینید.

این جسم باقی مانده برای شما، به سان مرغ مرده ایی خواهد بود، که اگرچه سکوی پروازهای بلندی بوده است که در کارنامه زندگانی این جهانی خود، از آن دارم، اما اکنون نه برای احدی از انسان ها خوردنیست، و نه نگهداری اش سودی برای بازماندگان دارد، و بر عکس ماندنش بر زمین، برای زندگان رنج زا، و خطرناک است،

پس باید جسم مرده ام را، به سرعت از صفحه زندگی زندگان جمع آوری کرد، و در بهترین حالت، به جایی منتقل گردد، تا به راحتی طعمه موجوداتی شود، که لقمه ایی در این ته مانده از سفره ی زندگی ام، یعنی این تن مرده، یافته، و شکمی سیر بُخورند، و به شیوه ی انسان های شکرگذار، زوزه ایی در هوای شب های به سیری گذرانده خود، بکشند، که چنین لقمه ایی از غیب رسید، در حالی که انتظار دریافتش را نداشتند، و تو گویی خداوند برای آنها این هدیه را از غیب فرستاد، و لذا نظرهای شان، به نشانه ی دعا و نیایش به سوی آسمان خواهد رفت، و از ته قلب، نیایشگر روزی رسان خود خواهند شد.

و یا نه، به شیوه و فلسفه جاری موجود، سطح زمین باید از این جسمِ خطرناک پاک شود، که اکنون دیگر حامل امراض و ناپاکی های بسیاری، ته مانده از زندگی در جسم مرده ام بوده، و خواهد بود، تا بوی تعفن ناشی از اضمحلالش، باعث بیماری و گسترش امراض و رنجش زندگان نشود، از این رو آرزو دارم که لحظات آخرینم چنان رقم خورده، که جسمم به سان ملاحانِ معلق بر آب، که در سفر دریایی جان به جان آفرین تسلیم می کنند، بی لباس و مزاحمت های آن، به آب آفکنده شود، تا طعمه آبزیان گردد، و یا چون همنوردانِ در کوه مرده و گم شده ام، خوراک وحوش گرسنه ی کوه ها و صحرا گردم،

این بزرگترین آرزوی من، برای عاقبت تن باقی مانده از زندگی ام در این دنیاست، اما اگر این ها میسر نشد، آرزو دارم در پای درختی دفن شوم، تا ریشه هایش، از پسآب بدنم بهره جسته، و یا باقی مانده جسمِ پوسیده ام، قوت خاکی در پای آن درخت شود، و درخششی را در برگ ها و ساقه های آن موجب گردد، تا اتمسفر زیباتری را برای دنیای بازماندگان و زندگانِ بر این خاک، رقم زند.

پس از آنجا که دست و پاهایم بعد از مرگ، به فرمانم نبوده و به هنگام حمل و نقل، مشکل آفرین خواهند بود، تنها مرا در پارچه ایی ساده و بی مصرف پیچیده تا به راحتی حمل کنید، و در پای درختی دفن کرده، تا به سرعت، و بی واسطه، در دسترس ریشه هایش قرار گیرم.

جسم مرده ام، بعد از مرگ به هیچ شستشویی نیاز نخواهد داشت، چرا که مملو از ناپاکی، پر مرگ و بیماری است، و هیچ آب و یا سدر و کافوری و... توان ناپاکی زدایی از آن را نخواهد داشت، و بعد از مرگ و لاشه شدن، هیچگاه تمیزی بردار نخواهد بود، و همچون لاشه دیگر موجودات، تنها با خورده شدن، و یا خاک شدن، پاک خواهد شد، لذا راضی به آلودن حتی مشتی آب، بر جسم مرده ام هم نیستم، مرا به همان حالی که دنیا را ترک کرده ام (اگر به شیوه های دوگانه بالا میسر نشد)، به خاکی بسپارید که تکیه گاه من در طول این زندگی طولانی، و البته کوتاه و ناچیز بوده است، تا به سرعت به همان خاکی باز گردد، که از آن ساخته شده ام.

رنج بدرقه های پر جمعیت را، با توجه به خطرات و مزاحمت های بسیار مراسمات تشییع و تدفین، بر هیچ بازمانده ایی، راضی نمی باشم، پس بدون تشریفات، و اذکاری که بلند فریاد می شوند، و از بدرقه کنندگان جواب های بلند می خواهند، بدون بلندگو، بدون هیاهو و فریاد، در سکوتی کامل، با شرکت چند نفری که برای حمل و دفن یک جسدِ مرده نیاز و لازم است، تشییع و تدفین گردد، انتظار همراهی جنازه ام را تا خاک، از هیچ آشنا، دوست و یا همدردی، ندارم، دوست دارم تا بی هیچ تکلف و سختی برای دیگران، بدون سر و صدا و در سکوت، بدون در بوق و کرنا کردن خبر این مرگ، که در پس آن خبر و دانستنش هیچ موهبتی برای شنونده ی آن نیست، جز رنج و تعب برای دیگران، در سکوت و بی خبری به خاک سپرده شوم، 

تمام اوراد و اذکار معمول در این مراسمات را، در زمان زنده بودن بارها و بارها به کرَّات شنیده ام، نیازی به تکرار آن در هنگام به خاکسپاری و تدفین جسم مرده ام نیست، و من هرگز تصور نمی کنم که در آن هنگام، که امروزه به هنگامه ایی برای بازماندگان، تبدیلش کرده اند، آنجا باشم تا این اذکار و اوراد را بشنوم، و از این نظر، آن را به حال خود بی ثمر دانسته، و از شما می خواهم، به خاکسپاری ام را، با این کارهای متنوع و تدارک دیده شده،  طولانی نکنید، و با سرعتی که لازم است، خاکسپاری در سکوت و متانت، بدون رسوم معمول، انجام پذیرد.

آنچه از آن، به عنوان "روح" ذکر به میان می آورند، که به نظر هم درست می آید، از این جسم خاکی ام جدا شده و به سرعت خود را به عالم ارواح رسانده، و در مراسم دفنی که در این جهان مادی، برای ظرف جسم مرده اش جریان دارد، همراهی نخواهد کرد، چرا که اگر قرار بر همراهی اش بود، لزومی بدین مرگ و جدایی هم نبود،

و لذا در زمان خاکسپاریِ این جسم، روح من در جمع دیگرانی از این نوع، در دنیایی دیگر، محشور و همراه خواهد بود، در این زمان، روح من دیگر هرگز با شما و این جسم نخواهم بود، چرا که در دنیایی تازه، با هوایی تازه، شرایطی جدید، اما غرق در بین انسان هایی قدیم، که پیش از من بدانجا، رهسپار شده اند، همراه و همنشین است، و گمان نمی کنم در آن همه تازگی، و دیدارهای تازه ایی که در جریان است، فرصتی داشته باشم، که بدین دنیا و بدین گونه تشریفات بی حاصلِ کفن و دفن حاضر شده و یا باز گردم، و به تماشای اقدامات ساده ایی مشغول شوم، که کارهایی بی عمق، بی اهمیت و گاه بی منطق است،

از سویی دیگر گمان نمی کنم بخواهم در این شرایط بغرنج، باز شما را در همان حالی ببینم، که بارها خود در آن حالِ سخت بوده ام، و یا از حالی باخبر باشم، که اصلا نه دیدنی است، و نه لایق شنیدن، نه لذت بخش خواهد بود، و نه دیدنش افتخار آفرین، حال و روزگاری که باید با همان جسد، توسط بازماندگان در سکوتی پر از اندیشه (نه در هیاهویی پر از شور و گاه مملو از کم شعوری و یا بی شعوری) به خاک سپرده شود، و آن را پشت سر گذاشت، و زندگی از سوی بازماندگان، باید به زودی از سر گرفته شود، کش دادن آن حال، نه به مصلحت زندگیست، نه معقول برای زندگان، باید به زودی از آن گذر کرد، و فرصت عمر را صرف قصه و غصه ی بی حاصل رفتن ها نکرد.

حالی سخت برای بازماندگان، که همه می دانند، چه حال و شرایطی ناطوریست، همان شرایطی که من به هنگام بدرقه مادر بزرگمان، پدرمان، مادرمان و باقی افراد از دوست و آشنا و بزرگانی که در تشییع آنان، در طول عمرم شرکت جستم، حسش کردم و...، و به حقیقت جز درد و رنج، چیزی برای تماشا در این بدرقه ها نیست، و ضحه های بازماندگان واقعا صحنه ایی تماشایی و لذت بخش برای انسان های در تشییع حاضر شده، نبوده و نیست که به نظاره اش بنشینند و یا بنشینیم، و در جمعیت های بزرگ، انسان ها را به دور گورهای تازه جمع کرده، تا تماشاچی و نظاره گر این صحنه های درد باشند و باشیم،

دوست ندارم شما هم تماشاگری بر آلام خود، در آن هنگامه های تشدید شده (با حضور جمعیت زیاد)، داشته باشید، چون می دانم شما نیز چون من، همان حالی خواهید داشت، که همه ی انسان های از این نوع داشته و دارند، بدرقه کننده هایی که بر تنهایی خود، و بر زجرهایی که "تازه گذشته" در این دنیا دیده است، می گریند، و این طبیعی ترین واکنشی است که به رفتن ها، و ترک دنیا کردن ها، هر انسانی نشان می دهد.

می خواهم کم جمعیت ترین تشییع را داشته باشم، لازم ترین افراد، در بدرقه جسمم به سوی خاک حضور یابند، و دفنی فارغ از هرگونه تشریفات، و قبری معمولی که در آن به جز خاک، هیچ مصالح دیگری به کار نرفته باشد، و به قول مرحوم بابا "همسون با خاک"، و این را به جمله ی حکیمانه او من اضافه می کنم که، "قبری همسطح با خاک و بدون سنگ قبر و سیمان و..." داشته باشم، تا همزمان که جسم خاک شده ام، در خاک از بین می رود، گورم نیز از صفحه روزگار پاک شود،

و بیش از این دنیا را به قبرستان های مجلل تبدیل نکنیم، در حالی که زندگانی در بردگی حکومت های دیکتاتوری و جور، از داشتنِ آب و نانی برای نوشیدن و خوردن محرومند، و سرپناهی برای آرامش گرفتن، ندارند، قبوری نسازیم که از دنیای زندگان آبادتر است! این دنیایی است که در اثر عادت و انحراف، ما ساخته ایم، و باید روزی آن را ویران، و یا بسیار محدودش کنیم، تا بر ویرانه های این انحرافات، زندگی با کرامت انسانی، و با عزت را برای انسان های زنده، دوباره بازسازی کنیم.

مرا با خاکسپاری در همان قبرم (اگر به قبر و قبرستان مجبور به دفن شدید)، به اتمام رسانید، بزرگداشتی (سوم، هفتم، پانزدهم، چهلم، سالگرد و...) نخواهم داشت، که بزرگداشت مردگان، به سانِ تکثیر مرگ در زندگی انسان هاست، که همواره جاری شده است، زندگی ایی که انگار مملو از مرگ است، و توگویی خاک مرده بر آن پاشیده اند، و بی سبب جامعه ما، این همه بر مرگ و مردگان مانور می رود و سخن می گوید، و بر آن بنا می شود، مرگ این روزها باعث تحت الشعاع قرار دادن زندگی شیرینی شده، که هدیه ایی خداودی، و فرصتی بی نظیر برای زیستن است، که زیر پای مرگ، و مرگ اندیشان له می شود، و همواره مرگ بیشتر از زندگی کش داده می شود.

و با این رسم و رسوم در دنیای زندگان، زندگی به حاشیه مرگ ها برده شده، و هر روزه بر این رسوم و تشریفات، توسط مرگ اندیشان اضافه می شود، تو گویی مرگ را در هر لقمه ی ما از این دنیا، چون خورشتی، برای مز مز کردن، گذاشته و با هر لقمه، مقداری از آن را فرو می بریم؛ باید از مرگ گذشت، تا زندگی را درک کرد، مرگ اندیشیِ بیش از حدی که در آن گرفتار آمده ایم، ریشه زندگی ما را سوزانده است، خاکستر مرگ بر تمام در و دیوار شهرهای مان پاشیده، دل هامان را پر از مرگ، و در این حال زندگی به حاشیه مرگ برده اند.

باشد که روزی انسان ها از این شرایط مرگ آور و مملو از تفکر مرگ، رهایی یابند، و پرتوهای زندگیِ پر از شادی و زنده بودن را بر زندگی آنان بتوان تابانید، کاری که شاعر زبر دست ایرانی، جناب "وحشی بافقی" در وصیت نامه کنایه وار خود، به بازماندگانش توصیه کرد.

اما به رغم همه آنچه که گفتم، اگر جسم مرده ام، پتانسیل هر گره گشایی دیگری از کار زندگان را در خود داشت، تمام وصیت بالا را نادیده بگیرید، و آن را هدیه همان راهی کنید که از زندگان گره گشایی نماید.

مصطفی مصطفوی

جمعه 23 دیماه 1401 برابر با 13 فوریه 2023 

تهران

اگر بعدها مجبور به تجدید وصیتنامه ی دیگری نشدم،

 همین نامه ی نهایی ام خواهد بود.

Click to enlarge image 2019-03-16.jpg

دلنوشته ایی بر مرگ عزیزان

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها امواج خروشان بلا و مصیبت، از زمین و آسمان بر ایران و ایرانیان می بارد، و در تمام ابعاد، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، بین المللی، فردی و جمعی شاهد خسارت های جبران ناپذیری هستیم، انسان گاه می ماند که از کدام یک بنالد، و از کدامیک بنویسد، و برای کدام چاره جویی کند؛

ایران در باتلاق ساخته و پرداخته از سیاست هایی غرق می شود، که تاکنون خود آنرا اتخاذ کرده، سرلوحه عمل خود قرار داده، و به اجرا نهاده است، و در حال دِرَویدن محصولی است که دهه ها آنرا در زمین خود، و در عرصه بین الملل کِشت کرده است، "بادهایی که کاشته شد" [1] اکنون مثل توفان هایی سهمگین به سوی ایران باز می گردند، و همچنان که هر انسانی قربانی تصمیماتی می شود که روزگاری در زندگی خود اتخاذ کرده، کشور هم قربانی سیاست ها و تصمیماتی می شود، که روزگاری خود آنرا اتخاذ کرده و می کند.

این را نمی گویم که منکر نقش و سهم شرایط و اتمسفر اجتماع جهانی، بر آینده و حال کشورها شوم، و یا در بُعد فردی نقش شرایط اجتماع را در آنچه بر سر آدم ها می آید را، انکار کنم [2]، اما حقیقت این است که کشورها، گروه ها و افراد همانی را دِرو می کنند که خود پیش از این کاشته اند. قدیمی ها حکیمانه می گفتند که "گندم از گندم بروید، جو ز جو" [3].

از این رو انگشت اتهام شرایط موجود را، باید از سمت دست های خارجی برداشت، و به سوی خود نشانه رفت، و باید فهمید که آنچه بر سر ایران و ایرانیان می آید، بیشتر حاصل عمل و تصمیمِ تصمیم سازان و مجریان خود آنهاست، تا نقش آنانکه در اثر تصمیماتِ مذکور واکنشی داشته و یا دارند؛

در ایجاد این شرایط، آن میزان که خود ما نقش داشتیم و داریم دیگران نداشته و ندارند، اگر این اصل را بپذیریم، در این صورت است که تصمیم به اصلاح خود خواهیم گرفت، و چه حکیمانه گفته اند که "جلوی ضرر را هر موقع که بگیرید، منفعت خواهد بود"، ورنه در لجاجت و بدفهمی، با مقصر جلوه دادن این و آن در مورد شرایط کشور، شاهد نابودی بیش از پیش ایران و ایرانیان خواهیم بود.

این روزها کشور در باتلاقی از بحران های متنوع در حال دست و پا زدن است و مسایل مهمی ما ایرانیان را احاطه کرده، از این روست که همه در انتظار تصمیم های سخت از سوی تصمیم سازان صحنه ایرانند،

ناکار آمدی، تصمیم ها و سیاست گذاری های اشتباه، به عقب انداختن تصمیم هایی که زودتر از این ها، باید گرفته می شد و...، باعث ایجاد شرایطی شده است که در شکل های زیر خود را نشان می دهند :

فقر، خشونت، عقب ماندگی، بلا، مصیبت، تفرقه، خشکسالی، اعتراضات گسترده، اعدام از جوانان و نوجوانان به جان آمده، زندان های مملو از نخبگان و فعالین اجتماعی و معترضین به جان آمده، حاکمیت اسیر واکنش های احساسی، بی قانونی، تبعیض، محاصره شدگی در بُعد بین المللی و همسایگان، انتقام های به صف درآمده شده [4] که باید گرفته شوند!، کمبودهای شدید، گرسنگی و سو تغذیه، تشنگی و مصرف بی رویه سرمایه ها و ذخیره آب میلیون ها ساله ی کشور، ویرانی محیط زیست که بنیاد بقای کشور بر آن است، فربگی نهادهای بلعنده بودجه های بزرگ، با اقدامات ناچیز و بی اثر در توسعه و پیشرفت مردم و کشور، غارت و چپاول ثروت و سرمایه های معنوی و مادی کشور در جلوی چشمان همه، وابستگی بیش از پیش به دیگران، نابودی و بی آبرو شدن نمادهای ملی مثل واحد پول، پرچم، گذرنامه و...، فرار سرمایه های ملی مثل جمعیت مولد ثروت و علم، در اثر مهاجرت و نابودی آنان به انحا مختلف، از جمله ممنوع الکار شدن ها و...، نابودی وجهه ایران در بین ملل دنیا و...

این ها نمونه هایی از بروز نشانه هایی از آثار توفان های سهمگینی است که ایران و ایرانیان را در ابعاد داخلی و خارجی در نوردیده است، ایرانیان باید به حکمت و اندیشه ناب ایرانی که در سخن حکیمانه بزرگان ادب و فرهنگ این آب و خاک نهفته است بازگردند، "ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم" (حافظ شیرازی).

اگر خود خالی از اندیشه و حکمتید، از انسان های فرهیخته و حکیم به مشاورت گیرید، تا راهنمای گذر شما از این توفان های سخت باشند.

[1] - "آنان که باد می کارند روزی توفان درو خواهند کرد" جمله ایی حکمت آموز از فرهنگ و ادب پارسی، که آنرا بارها از زبان بزرگان خود شنیده ایم.

[2] - نمونه اش همین چهار جوان نوپایی این کشور بودند که در جریان اعتراضات اخیر دستگیر و به عنوان محارب، باغی و.... محکوم و متاسفانه اعدام شدند، (مجید رضا رهنورد 23 ساله، محسن شکاری 23 ساله، سید محمد حسینی 26 ساله، محمد مهدی کرمی 22 ساله)، نمی دانم قضاتی که در حال جمع بندی ابعاد جرم متهمین و بررسی میزان قصور آنان برای وقوع جرم و بزه منتسبه بودند، برای تعیین مجازات و صدور حکم، چقدر تصمیم سیاست گذاران و شرایط بد کشور را در این نابسامانی ها و جرم های انجام شده مقصر دیده اند؟! آیا اصلا جایی برای نقش اجتماع در مجرم شدن این بچه ها گذاشتند، چند درصد شرایط اجتماعی را در این زمینه مقصر دیدند که این چنین تمام جرم را متوجه یک جوان نوپای بیست و چند ساله بار کردند و او را لایق نابودی و مرگ دیدند، این جامعه بهم ریخته، صدمه دیده، به قهقرا رفته، فاقد استانداردهای انسانی، در نا امیدی فرو رفته و... چقدر در وقوع جرم مقصر بود؟ و سهم متهمین چقدر بود؟ مسولین وقتی دنبال مقصر شرایط و مسایل کشور می گردند آنرا به دیگران منتسب می کنند، ولی به هنگام دادن حکم به متهمین، که در همین جامعه مجرم شده اند، تمام جرم را به یک متهم بار می کنند، حالا آنکه در وقوع هر جرمی باید به سهم همه عوامل وقوع جرم رسید، و آن را تعیین کرد، و بعد سهم متهم گرفتار آمده را تعیین و با توجه به سهم او حکم داد، چنین حکمی منصفانه و از سر عدالت خواهد بود. این است که در جرم های اجتماعی و سیاسی و مطبوعاتی حکم را از قاضی می ستانند و به هیات منصفه می سپارند تا به یک عقل جمعی خالی از احساس کینه رسید و به میزان لازم به متهم مجازات بار کرد.

[3] - گفتاری حکیمانه که به انسان ها متذکر می شوند آنچه از بدی و خوبی و... می کارند همان را درو خواهید کرد، انتظار نباید داشت که بدی بکاری و خوبی درو کنی و یا بر عکس.

[4] - پیش از این انتقام سخت ترور فرمانده سپاه قدس توسط امریکایی ها در لیست اقدام بود، که امروز در لیست انتقام هایی که فرمانده سپاه پاسداران باید آن را دنبال کند، مجله "شارلی ابدو" هم اضافه شده است! حال انکه آنانی که در اهتمام گرفتن انتقام هستند، خود را یک عمر اسیر خشمی می کنند که از درون، خود آنان را نابود خواهد کرد، این چرخه انتقام که برای هر گوشی، گوشی را برید، و برای هر چشمی، چشمی را از کاسه در آورد و... نتیجه اش این خواهد بود که دیگر چشم و گوشی برای هیچ کس باقی نخواهد ماند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اتصال با ریشه وجود (قدرت و وجود مطلق)، به هیچ وجه تنها مخصوص آدمی نیست.

محمد اقبال لاهوری

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

این باد کز خزان، بدین خاک می وزید،       پاییز سرد هم، به باغی نبرده است،

خاک خالی از بزرگان، نخبگان و مردمش، دیگر چه ارزشی برای حتی نگاهی و قدمی بر آن خواهد داشت، این خاک بدون آنها، مثل تمام خاک های بی حاصلِ خالی از زندگی خواهد بود، که دنیا حتی به آن نگاه هم نخواهد کرد، مثل تمام خاک های فراموش شده در کویر، که دریغ گویان در آرزوی حتی جای پایی بر خود خواهد ماند، حال آنکه بر این آرزو خواهد مُرد، و آن را نخواهد یافت؛

این طرز فکر طرد کننده و خالص ساز، تمامیت خواه، خودخواه، که تمام وجدان، اخلاق و انسانیت را به کناری می نهد، و تمام افراد مخالف، منتقد، معترض و... به خود را نیست و نابود و فراری از وطن می خواهد، از کجا گریبانگیر این خاک غریب، و این مردم مظلوم گردید؟!

مغولان هم چنین بر این مردم نخواستند، آنان در موقع هجوم هر که را دم تیغ خود یافتند کُشتند، و بعد از غلبه آنانی که ماندند را، در تیول خود حفظ کردند، و ایران را از ایرانیان "تطهیر" نکردند، بعدها این ایرانیان نخبه مغلوب، و مغولان غالب، دست در دست هم تمدن های شکوفایی را بر این خاک در خون آلوده ساختند، و علم و هنر را به اوج رساندند، حال این چه دیدگاهی است که مرتب بر بلندگوهای رسانه ایی که آن را "ملی" می نامند و به واقع بوقی "میلی" و تنفرپراکن در دست سرکردگانش می باشد، کاهی از مردم می خواهد پاسپورت بردارند و بروند، و یا در این مورد اخیر بی شرمانه از "تطهیر" این آب و خاک از نخبگان و مردمانش می گوید! [1]

این حجم از قلع و قمع و نابودی سرمایه های ملی را تنها در ایدئولوژی و مرام حکمرانی مردان تمامیت خواه و قدرت طلبانی همچون استالین، مائو، هیتلر، موسیلینی و... می توان یافت، که هرکه از دشمن، مخالف، معترض و... یافتند خواهان نابودی اش شدند، و آنان را که بیمناک شدند، حتی اگر از دوستان شان هم بودند، از پیش پای خود برداشته، و همه را به پای حزب، ایدئولوژی و قدرت خود تسویه، کشتار، ترور شخصیت، و یا در ارودگاه های کار اجباری در سیبری، به سرمای مرگ آورش سپردند.

ستاره درخشان ورزش ایران را که رسم پهلوانی، مروت، جوانمردی، عزت و... او در دل مردم ایران موج می زند، و سوار بر قالیچه اندیشه و عمل نیک و خیرپراکنش، به اقصی نقاط ایران رسیده است، و حتی بعد از افتادنش از اسب سرکش شهرت و غرور ورزشی، هنوز دنیای ورزش و پهلوانی جهان به پای او تمام قد می ایستند، و قدر او را بهتر از ما می شناسند، تا آنجا که حتی رقبای ورزشی اش نیز، قدردان وجود ذیقیمت هستند، چگونه بر بوق رسانه ایی که باید ملی باشد، این چنین مورد بی مهری چون شماهایی قرار می گیرد، که گویا درد وطن هم دارید و...

یادم هست وقتی در سال 1388 که به حج رفته بودم، روزی خواستم دامنه دیدار خود از مکه را کمی گسترش دهم، و تنها بین هتل و حرم محدود نشوم، و کمی هم در خیابان های اطراف آن نیز بگردم، در یکی از این خیابان ها جهت خود را گم کردم، و برای بازگشت به جایی که خود را دوباره در آن باز یابم، مجبور به پرس و جو شدم، از جوانی اهل این شهر راه پرسیدم، زبان انگلیسی نمی دانست، از این رو تنها کلمه عربی را که بلد بودم، و در آن لحظه به ذهنم آمد، یعنی "حرم" را چند بار تکرار کردم، و در دل و البته نه بر زبان، خواهان راهنمایی به سوی این مقصد شدم، او هم بلافاصله متوجه سوالی که در دلم بود، شد، و مسیر را در هوا، با انگشت هایش برایم رسم کرد، و در آخر با زبان بی زبانی که بین ما وجود داشت، متوجه ام کرد، که او هم از من سوالی دارد، و اینکه من اهل کدام کشورم، گفتم ایران، با شنیدن نام ایران، او هم به تعدادی که من حرم حرم کرده بودم، نام "علی دایی" را با لحن عربی خاصی تکرار کرد.

آری کسانی در دنیا هستند که ایران را با نام این اسطوره ورزش ایران می شناسند، نامش را معادل ایران می دانند، و برایش احترامی باورنکردنی قائلند، و وقتی این شهروند حدود 24 ساله عربستان سعودی نام "علی دایی" را ادا می کرد احترام و علاقه را در صورت و چشم هایش می توانستم، حس کنم، حال آنکه "علی دایی" رقیب مقتدر تیم ملی کشورش بود، و "الدعایه" (دروازه بان قهار تیم ملی عربستان، از نام علی دایی، لرزه بر اندامش می افتاد) و مدافعان تیم ملی عربستان و هر تیم دیگری، که علی دایی خط حمله تیم رقیبش بود، به همین احساس خوف و خطر مبتلا می شدند، اما شهروند منصف عربستانی به این رقیب ملی خود عشق می ورزید!

چراکه برای او علی دایی دیگر رقیب ورزشی نبود، بلکه این مردانگی، بزرگواری و... که در وجود این مرد یافته بود، بر تنفر ناشی از رقابت غلبه کرده، و حس رقیب بودن را از دل او زدوده و به کناری نهاده بود، و گویا علی دایی را سمبل ورزش غرب آسیا می دانست، یا اینکه نماینده پرجلال و جبروت خود می دید، که وقتی در مقابل تیم های مطرح شرق آسیا گل می زد، انگار به جای تیم ملی کشور آنان نیز قهرمانی و ابراز وجود می کرد، که این چنین محبوب قلب یک جوان عربستانی طرفدار فوتبال شده بود.

علی دایی نه دشمن است و نه کافر، او مردی از پرشمار مردان بزرگ، و افتخار آفرین ایران و این مردم مظلوم است که در این روزهای پر از اعتراض و... حق را در جانب مردمانی می بیند که به اموری در این کشور معترضند، و تو تریبون دار جبهه ایی شده ایی که مقابل این مردم قرار گرفته اند و...، اما حرمت نگهدار و او را ... ندان، که خاک کشور را از وجودش تطهیر کنی، طهارت اگر این است، لعنت خداوند به هر چه طهارتی و...،

به یکدیگر توهین و تکفیر نکنید، و در سایه گفتگو حق و ناحق را مشخص کرده، توهین و ... را به کناری نهاده، تا به اسطوره های تو نیز توهین نشود، وقتی به اسطورهای هنری، ورزشی، سیاسی، فرهنگی، علمی و... که در جبهه مقابل خود یافتی، توهین می کنی، آنان نیز این حق را برای خود محفوظ داشته، به تو و اسطوره هایت بی احترامی خواهند کرد.

 پیام زیر را بخوان، سخن یک رزمنده و جانباز جنگ هشت ساله است، [2] که هر چه جنگ بود، او هم در جنگ نبرد کردف وقتی تو به علی کریمی، علی دایی و... توهین می کنی، اهالی ورزش نیز به بزرگانی از شما، این چنین توهین می کنند، بخوان تا متوجه شوی چه بذر نفرتی را در دل این مردم می کاری، وقتی به انسان های ارزشمند آنان توهین می کنید :

"سلام

من فوتبال رو دوس دارم ولی از دیروز نسبت به این ورزش متنفر شدم

در آستانه سالروز شهادت مرد قرن

دلاوری بی همتا

فرمانده هشت سال دفاع مقدس

نابود کننده داعش

دوست بچه ها

عزیز همه قشر مردم

هر چی از این دلاور بگم کم گفتم

شهید سردار حاج قاسم سلیمانی

دو روز گذشته که عکس این ابر مرد را در مستطیل سبز زمین فوتبال گذاشته بودند تا بازیکنان قبل از شروع بازی با احترام به عکس این شهید بزرگوار و گذاشتن گل جلوی عکس.، قدردان آن شهید که امنیت جان و ناموس ما را تامین کرده، باشند..

 ولی  تعدادی از بازیکنان با روی گرداندن از عکس شهید و بی اعتنایی از کنار آن رد شدند و تعدادی گل را به صورتی به سمت عکس پرتاپ کردند که مانند سنگی به طرف دشمن می‌زنند

 من اصلا مرد سیاسی نیستم و اصلا علاقه ای به سیاست یا سیاست دانستن را ندارم ولی جگرم سوخت وقتی این برخورد را نسبت به عکس این مرد که خونش به خاطر امنیت تک تک ما ناجوانمردانه و غریبانه به زمین ریخت را دیدم

واقعا مشگل کجاست ؟

من می‌دانم

فقط این را می‌دانم مشگل اصلی دشمن نیست

مشگل خود ماییم

حالا تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل

والسلام

التماس دعا"

بذر نفرتی که با این اظهارات در صدا و سیما می کارید، اینجا در زمین فوتبال خود را نشان می دهد، قاسم سلیمانی اسطوره نظامی ایران و علی دایی اسطوره ورزش ایران است، شما با این گفتار نفرت انگیز خود، طرفداران آنها را در مقابل هم می گذارید.

[1] - مهیمان برنامه جهان آرا در شبکه افق در خصوص علی دایی عنوان داشت : "من ایشون را به عنوان قهرمان نمی دانم، خدا بهش یک قد بلند داد، و هر کسی یک سانتی می کشید، می خورد توی سرش و می رفت توی گل، بعد این ها می گویند ما قهرمانیم، نه اینها قهرمان های ما نیستند، و حالا من به مزاح می گویم، که قوه قضائیه و نهادهای امنیتی این ها را ممنوع الخروج نکنند، بزارید این ها بروند یک قدری کشور تطهیر بشود."

[2] - پیامی برگرفته از کانال تلگرامی "آلبوم عکس هشت سال دفاع مقدس "

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نسل پیش از ما، در جامعه ایی زیسته اند که اعتیاد اکثرا مربوط به کسانی بود که سِنی از آنان گذاشته باشد، اما این روزها اعتیاد را در سنینی در جامعه می توان دید که انسان انگشت به دهان می شود، رواج مصرف انواع مواد افیونی و مخدر در دانشگاه ها و مدارس، و در بین سنین پایین، از دختر و پسر، زنگ خطر بزرگی برای جامعه ایران، سال هاست که به صدا در آورده است، و جامعه ایی که نسل جوانش را به هر طریقی از جمله افیون، نابود کردند، یعنی حال و آینده اش را به باد فنا داده اند، از این رو هر روشی که بتواند جامعه را از مواد افیونی و مخدرات نجات دهد را، باید غنیمت شمرد و ارج نهاد، و در خصوص تمام بلایای اجتماعی و... باید به همفکری جهانی دل و جان سپرد، تا افراد، خانواده ها و جامعه ایرانی را از بلایا و عوارض ناگوارش دور کرد.

مجله اورگانایزر [1] وابسته به ملیگرایان افراطی مذهبی هندو در سازمان RSS، که جناح حاکم فعلی در دولت هند از حزب BJP را در قیمومیت خود دارند، در آخرین شماره خود طی مقاله ایی تحت عنوان "نبرد با مواد افیونی" [2] به موضوع افیون در هند پرداخته است، در این مقاله تصویری استخوان سوز به چاپ رسیده، که طی آن کشورمان ایران را نیز در کنار کشورهای عمده پراکننده مواد افیونی در جهان (افغانستان، میانمار و مکزیک که 95 درصد مواد مخدر ناشی از تریاک را تولید می کنند) نشان داده، که این خود نشانگر افزایش جایگاه ایران در زمینه مواد افیونی نزد افکار عموی جهان دارد، و این زنگ خطری برای دلسوزان به کشور، و وجهه شخصیتی آن در جهان است.

تا پیش از این وقتی از کشورهای تولید و توزیع کننده مواد افیونی در جهان سخن به میان می آمد، به افغانستان و کشورهای حاضر در منطقه مثلث طلائی (برمه، ویتنام، لائوس و تایلند) [3] اشاره می شد، اما امروزه نقش ایران در این زمینه به جایی رسیده که در کنار کشورهای "مثلث طلائی"مشهور، واژه "ماه طلائی" [4] را نیز ابداع کرده، و ما را نیز رسما در آن قرار داده اند، و این روزها نام ایران در کنار کشورهای مسلمان نشینی همچون افغانستان و پاکستان آمده، و این بسیار دردآور است که کشورمان نیز در زمره کشورهای بدبخت کننده بشریت، توسط مواد افیونی و مخدرات شناخته، و در موضوع افیون معروف می شود، با این روند چهره و نام ایران و ایرانیان نزد جهانیان نابود خواهد شد.

تا پیش از پیروزی انقلاب، مشکلات توسعه نیافتگی و فقر در جامعه سنتی و عقب مانده ایران، و از جمله عدم پوشش مناسب و گسترده شبکه بهداشت و درمان، باعث گردیده بود تا مردان و زنان پا به سن گذاشته، که دردهای جسمی و روحی آنان بعد از زمینگیر شدن، بروز می کرد و شدت می یافت، به دنبال درمانی باشند، و گویا در دسترس ترین داروی آن را افیون یافته بودند تا در کِرختی جسمی و روحی، ناشی از مصرف افیون، کمی بیاسایند، از این رو بیشترین مصرف تریاک را در سبد ایرانیان آن زمان می توان مشاهده کرد.

در جامعه کشاورزی ایران آنروز، این ماده افیونی کِشت و رواج داشت، و حاکمیت پهلوی ها برای کنترل این وضع حتی اقدام به خرید محصول تریاک کشاورزان کردند و آنرا به متقاضیانش به صورت سهمیه در داروخانه ها طبق سیاست هایی که داشتند، تقسیم و توزیع می کردند، و در کنار آن با گسترش شبکه بهداشت و درمان در شهرها و روستاها، سعی می کردند از طریق طرح های خاص، قدم به قدم، در سلامت جامعه کوشیده، آنرا از این بلیه نجات دهند،

با پیروزی انقلاب مردم ایران در سال 1357، تو گویی این انقلاب تنها برای تغییر از سیستم پادشاهی و حاکمیت فردی به سیستم جمهوری و حاکمیت مردمی نبود، بلکه تغییرات عمده فرهنگی و اجتماعی را نیز در سرلوحه کار انقلابیون قرار گرفت، و در حالی که انقلابیون تمام اقدامات پهلوی ها را خائنانه و از سر سرسپردگی به غرب می دیدند، اقدامات آنان در مبارزه با مصرف افیون را نیز، ناکافی و محافظه کارانه و حتی خائنانه می دیدند، و لذا مبارزه ایی انقلابی و شدید را بعد از انقلاب با افیون و افیونی ها آغاز کردند، که از مهمترین اقدامات آنان در این سیاست متخذه، اعدام قاچاقچیان مواد افیونی، دستگیری آلوده شدگان به افیون و اعزام آنان به زندان ها و اردوگاه های ترک اعتیاد، و جداسازی آنان از جامعه بود، که در سرلوحه کار "کمیته های انقلاب اسلامی" قرار گرفت،

و در سال های نخستین انقلاب توانستند با این فرایند به شدت برخورد کرده و کنترل کنند، ولی این سیاست، هرگز اقدامی اساسی و بنیادی نبود و تنها آثار افیون و افیونی ها را از دیدرس اجتماع دور نمود، و از آنجایی که این نوع مبارزه امری مطالعه نشده، و بیشتر بر برخورد امنیتی و خشن استوار بود، و یک حرکت انقلابی مثل دیگر حرکات از این دست، تلقی می شد، موفقیت زیربنایی آنچنانی به همراه نیاورد، و بیشترین برون داد آن، نارضایتی عمومی و البته زیر زمینی کردن اعتیاد و شغل های حواشی آن بود،

با بازگشت نسبی درایت سیاسی – اجتماعی به تفکر اهل خرد، در بین انقلابیون، بعد از یک شور انقلابی شدید، و این برخوردهای  خشونتبار توسط کمیته های انقلاب اسلامی، و با ادغام این نهاد شبه نظامی و انقلابی در ساختار ژاندارمری سابق، برچیده شدن کمیته ها، مصرف مواد افیونی زیر زمینی شده نیز، دوباره خود را در حجم وسیعتری با گسترش زیادتری در بین قشر جوان، و این اواخر حتی نوجوانان، خود را نشان داد، و به سطح آمد، و هر ساله سن اعتیاد به سنین پایین تر نیز سرایت کرده و می کند.

بعدها حاکمیت انقلابی متوجه شد که با جرم انگاری مصرف مواد افیونی، و برخورد خشن با مصرف کنندگان آن و... و سپردن آنان به دادگاه های انقلاب و قضات صاحب حکم در این نوع دادگاه ها، کار به جایی نخواهند برد، چرا که اعدام و زندان و...، جز افزایش بزهکاری، مقاومت، لجاجت و خسارات اجتماعی برای خانواده های ایرانی ره به جایی نبرده و نخواهد برد، و با اعدام هر قاچاقچی مواد افیونی، ده ها قاچاقچی دیگر، راه پر درآمد و پرسود اعدامی ها را پی گرفته و دنبال می کنند،

این بود که به رغم ادامه برخوردهای خشن با قاچاقچیان عمده مواد افیونی، جامعه مصرف کننده را به صورت بیماران و صدمه دیدگان اجتماعی تلقی، و کار درمان را از طرق علمی تر، به صورت اقدامات بهداشتی، اجتماعی و فرهنگی پی گرفتند، و در سایه آرامشی که ایجاد شد، به نظر می رسد به رغم گسترشی که شاهد بودیم، این روزها جامعه مبتلا به مواد افیونی در حال بازیابی خود بوده، و در سایه تصمیم خودِ مبتلایان برای ترک این بلیه اجتماعی - جسمی، آنان خود به نجات خود تصمیم گرفته و عمل می کنند، و در پی این احساس آزادی از دخالت های قانونی، و نطامِ حاکم، می رود تا فروغ نور امید برای آغاز رفع این بیماری اجتماعی، به صورت خودجوش در جامعه فراهم، و شاهد شروع نجات آنان باشیم.

در سفر اخیرم به شهرستان ها، با دو کیس موردی از این نوع نجات یافتگان مواجهه شدم، که شادی وصف ناپذیری را در قلبم پرتوافکن کرد، یک مورد آن ترک اعتیاد توسط جوانی حدود 26 ساله بود، که سابقه مصرف حدود 6 تا 7 ساله داشت، و مورد دیگری جوانی حدود 45 ساله که اکنون 16 سالگی ترک اعتیاد خود را پشت سر می گذارد، و این هر دو از طریق سیستم ترک اعتیاد موسوم به "NA" [5] یا "معتادان گمنام" خود را نجات داده بودند،

لوگوی NGO و یا روش ترک اعتیاد به شیوه NA

صورت تکیده، پژمرده، به سیاهی گرائیده و کدر و لاغرش، اکنون به سپیدی و سرزندگی و تازگی گرویده است، تو گویی قدی بلندتر، جسمی چاق تر از سابق دارد، اکنون کمر راست کرده، و با امید به آینده، از طرح هایی که در ذهن خود برای ترمیم زندگی اش دارد، می گوید، بازخورد این احساس و تصمیم را می توان در سخنانش مرور کرد، و پلاک گِرد و سپید رنگی به اندازه یک سکه یک تومانی را هم در جلوی آینه مقابل صورتش در اتومبیل نصب کرده بود، که می گفت این را از دوستان NA دریافت داشته است، امید به آینده و تصمیم برای تغییر در رفتارش موج می زند، امیدوارم کرد، و امید دارم که در مسیر جدیدش موفق باشد.

و کیس دیگر جوانی حدود 45 ساله بود که تاسف می خورد که خودش نجات یافته، و به علت مشغله کاری، اکنون مدتی است که نمی تواند در سیستم NA دیگرانی مثل خود را نجات دهد، از او در خصوص روش و منش های این سیستم پرسیدم، با صداقت تمام که در کلماتی دوستانه، که انسانیت از آن موج می زد، اینچنین از فرایند نجات خود توضیح و تفسیر کرد :

قدم ابتدایی در ترک این گونه مواد افیونی این است که فرد معتاد باید خود بخواهد که نجات یابد، در غیر این صورت نجاتی در کار نخواهد بود، طرح NA بعد از این است که کارایی داشته و با 12 قدم است [6] که طی آن می تواند اعتیادی را از بین برده و او را ترک دهد، و بعد از ترک، پاک باقی ماند؛ قدم های مذکور به شرح ذیل است :

قدم اول) اقرار به گناه اعتیاد و قبول اینکه ما به تنهایی برای ترک آن عاجزیم، این اقرار در مقابل انکار است ک مشکل فکری تمام افراد معتاد می باشد که خود را معتاد نمی دانند، و بلکه دیگران را در این زمینه از خود جلوتر دانسته، و وضع خود را در شرایط یک معتاد نمی بیند.

قدم دوم) این که ما برای خلاصی خود به یک نیروی برتر (که برای هر فردی این نیروی برتر متفاوت است) نیاز داریم. این برنامه یک برنامه مذهبی و روحانی نیست که نیروی برترش هم روحانی و یا مذهبی باشد، می تواند هر چیزی باشد که شما را نجات می دهد.

قدم سوم) این که ما اراده خود را به این نیروی برتر می سپاریم، تا در مسیر نجات به ما کمک کند.

قدم چهارم) اقرار به گناه و اشتباهاتی که در مسیر اعتیاد بدان مبتلا شدیم، این ها را یادداشت کرده و ثبت می کنیم

قدم پنجم) جبران اشتباهات و گناهانی است که در مسیر اعتیاد بدان مرتکب شده ایم، که می تواند هم مادی و معنوی باشد، که در حق خود و دیگران انجام داده ایم.

قدم ششم) بررسی نقاط نقص و ضعف خود، که در این مسیر مبتلا شدیم، مثل بد دهنی، دزدی، ناراستی، دروغ، کم کاری و...

قدم هفتم) ما برای نجات روی کمک کسی تکیه نمی کنیم، فقط به کمک خود، خود را نجات خواهیم داد. و این از طریق رفع نقص هاست، که هر انسانی نقص هایی دارد، که برای معتادان این نقص ها صد چندان است، و نقطه مقابل هر نقصی هم بالتبع وجود دارد، که باید هر روز این نقص ها را کاهش داد و به نقطه مقابلش افزود، مثلا اگر بد دهن و فحاش شده ایم، باید تعداد روزانه این مشکل را شمرد، و هر شب میزان روزانه آن را محاسبه کرد، و فردای محاسبه، در صدد حل و کاهش آن، و کمتر کردن نقص ها، و اضافه کردن به جملات خوب اقدام کرد. در زمینه مالی نیز این انجمن که خودجوش است، سبدی را در جلسات گروه دست به دست می کنند و کسی نگاه نمی کند، که هر فرد چقدر مقدار پول در سبد می اندازد، از این رو هزینه ی نشست ها را در خود این گروه تامین می کنند، دادن پول هم در این سبد حساب و کتاب خاص خود را دارد، مثلا در امریکا نهایت کمک یک فرد به گروه عضو در آن، فقط یک دلار بوده است، تا نه فساد درست شود و نه مالکیت ایجاد شود، انجمن حق خرید هیچ ملکی و یا موسسه ایی را هم ندارند، و مبالغ باید در جلسات جمع و در همین راه هزینه شود، و به مقدار خاصی کمک کرد، مقادیر کمک مالی زیاد پذیرفته نمی شود، چرا که این هدیه هم برای هدیه کننده فساد آور است و هم برای دریافت کنندگان ممکن است فساد آور شود، از این رو کمک ها باید منطقی و حساب شده باشد.

قدم هشتم و نهم) جبران خسارت هایی که در طول اعتیاد به دیگران زده ایم، می باشد.

قدم دهم) گرفتن طراز روزانه، هفتگی، ماهانه و بلکه سالانه که در مسیر این قدم ها چه کرده ایم؟ و سوال از خود و اینکه آیا رفتی سرکار، به خانواده ات سر زدی، کارهای ترک شده چی بوده، کارهای نکرده چیست؟ و... و این گونه به اصلاح دائم خود ادامه دهیم.

قدم یازده) مراقبه و عبادت و دعاست

قدم دوازدهم) رساندن پیام این حرکت به دیگران است که چطور نجات پیدا کردی، و یاد دادن راه نجات به دیگران، که دست دیگر متبلایان را هم بگیریم و به همین روش نجات دهیم.

ایشان در خصوص اعتیاد خود ادامه داد که سال 1376 بعد از ترک تحصیل، دچار اعتیاد شدم، و تا سال 1377 به دوره اجبار در مصرف افیون رسیدم؛ این روند تا سال 1379 که به خدمت سربازی اعزام شدم ادامه یافت، در طول خدمت مصرف مواد افیونی نداشتم، ولی با بازگشت از خدمت سربازی در برج 12 سال 1380 دوباره شروع به مصرف مواد کردم، و تا سال 1385، تا آخرین حد ممکن آن، که در توانم بود، پیش رفتم، و به یک معتاد به تمام معنا تبدیل شدم، راهی که نرفته باشم، در اعتیاد وجود نداشت.

 4/3/1385 به تور یک نفر از اعضای گروه NA خوردم که ترک مصرف مواد افیونی را آغاز کردم، و تا این که پاک پاک شدم و تا کنون دیگر سمت این مواد نرفتم و پاک پاک هستم. اعضای این NGO تا ده روز پس از شروع ترک اعتیاد، پیش من باقی ماندند، و مستقیم هوای جسم و روحم را داشتند، بعد از ده روز این همراهی شدید پایان یافت و مرا به خود رها کردند، البته تا مدت ها با آنها در ارتباط بودم، و در جلسات شان در این گروه های ترک اعتیاد شرکت می کردم،

در روند این نجات، هم راهنما داریم، و هم رهجو و... که در انتها به نجات یک معتاد می انجامد، و این روند زنجیروار ادامه می یابد، راهنمایان تماما کسانی اند که خود زمانی مبتلا بوده، و می دانند و می فهمند که تو چه کسی هستی، و به چه چیزهایی نیازهایی داردی و... تو را درک می کنند. من که خود روزگاری یک رهجو بودم، و راهنما داشتم، تا حدود 4 سال قبل راهنما بودم، و برنامه هایی را برای ترک دیگران دنبال کردم،

این طرح از سال 1368 وارد ایران شد، که موفق نبود، تا سال 1374 دوباره در ایران جان گرفت، و از آن موقع به بعد باعث نجات شاید بیش از یک میلیون معتاد در ایران شده است، البته این طرح در امریکا قدمت 60 ساله دارد، اول AA و برای "الکلی های گمنام" بوده، که این نوعش هم در ایران در جریان است، و رواج دارد و برای نجات الکلی ها به کار می رود.

NA هیچ کمی از دولت ها و سازمان ها دریافت نمی کند، درآمد درون گروهی آنها از طریق هدیه و کمک مالی اعضا تامین می گردد، NA یک طرح جهانی است که در ایران موفق بوده، و افراد زیادی را نجات داده، که آدم فکرش را هم نمی کند، ما آدم داریم که از شدت اعتیاد و بی حالی و بی جانی، در جوی آب ها غرق، و یا از لجن ها بیرون شان کشیدند، و بعد از ترک همین آدم ها اکنون حتی دو کارخانه تولیدی هم دارند، و روی تاسیس شعبه سوم کارخانجات خود، در خارج از کشور اکنون کار می کنند، و یا بعد از ترک در مسیر تحصیل راه خود را پیدا کرده، و پیش می روند."

نتیجه ایی که از داستان شیرین بالا می توان استخراج کرد اینکه، هر چه تصدی گری دولتی و حاکمیتی در امور مردم کاهش یابد، مشکلات در مسیر طبیعی خود با هزینه هایی بسیار کمتر، و روش هایی بسیار موفقتر، و کم خسارت تر حل و فصل خواهند شد، تصدیگری که هر روزه از سوی نظام و دولت در تمام مسایل کشور افزایش می یابد، و دولت ها با ادعای حل مسایل، از مردم رای می گیرند، و در صحنه عمل ناموفق بوده، و زیر قول های انتخاباتی خود می زنند، و هم خود ناکام و سرشکسته کنار می روند، و هم جامعه ایی ویران از خود به جای می گذارند و هم مردم را ناامید می کنند. وسعت تصدیگری نظام در تمام امور فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، آموزشی، ورزشی و... هر روزه به مشکلات افزوده بدان ها عمق می بخشد و شکاف ها را افزایش داده و کشور را ویران تر می کند. راه آن بازگشت امور به مردم است، کاهش اندازه دولت و نظام، و افزایش حجم حضور مردم در امور خود تنها راه موجود است.

-[1]   “Voice of the Nation ORGANISER” – Vol.74, No. 27 New Delhi Deceber 25,2022, Paush Shukla, Yugabd 5124

[2] - Assam Government’s War on Drugs: Strategic and Socio-Economic Dimensions       

Read more at: https://organiser.org/2022/12/19/102004/bharat/war-on-drugs/

[3] - “Golden Triangle”

[4] - “Golden Crescent” کلمه و نشان "ماه" در فرهنگ سیاسی بین المللی به کشورهایی اشاره دارد که پیروان اسلام در آن در اکثریت اند و حاکمیت را مسلمانان به عهده دارند، لذا در پرچم بیشتر این کشورها نشان ماه به نشانه پیامبر اسلام به عنوان یک اِلِمان مشخص اسلامی به کار می رود. از این رو به نظر می رسد که این منطقه مسلمان نشین تولید و توزیع کننده مواد افیونی در جهان را، به همین دلیل در بحث مواد افیونی، منطقه "ماه طلائی" نامیده اند. مجله Current Affairs review این اصطلاح را اینگونه تعریف می کند : "ماه طلائی به منطقه ایی شامل افغانستان، ایران و پاکستان اشاره دارد که به عنوان هاب جهانی تولید و حمل هروئین و مواد افیونی ساخته شده از تریاک در نظر گرفته می شود. در سال های گذشته این کشورها با چالش های چند وجهی از جمله چالش های سیاسی، اقتصادی، بی ثباتی، جنگ و تروریسم مواجهه بوده اند".

[5] - NA, Narcotics Anonymous که توسط یک امریکایی در حدود 60 سال قبل برای ترک اعتیاد به الکل کشف و معرفی شد و اکنون به یک روش مردم محور، و کاملا خودجوش اجتماعی در زمینه ی کناره گیری از تمام موارد اعتیاد، به مواد افیونی، سیگار، الکل و... و هر نوع بزه کاری دیگر، می توان از این روش سود جست، و خود و دیگران را نجات داد. NA یک انجمن بین‌المللی غیرانتفاعی از زنان و مردانی است که اعتیاد به مواد مخدر مشکل اصلی زندگی‌شان بوده‌است. این انجمن متشکل از معتادان در حال بهبودی است که به‌طور مرتب گرد هم می‌آیند تا به کمک هم پاکی خود (از مواد مخدر) را حفظ کنند.

[6] - قدم‌های دوازده‌گانه معتادان گمنام برگرفته از کتاب پایه

1- ما اقرار کردیم که در مقابل اعتیادمان عاجز بودیم وزندگیمان غیرقابل اداره شده بود،

2- مابه این باور رسیدیم که یک نیروی برتر می‌تواند سلامت عقل را به ما بازگرداند.

3- ما تصمیم گرفتیم که اراده و زندگی را به مراقبت خداوند، بدان گونه که او را درک کرده‌ایم، بسپاریم.

4- ما یک ترازنامه اخلاقی بی باکانه و جستجوگرانه از خود تهیه کردیم.

5- ما چگونگی دقیق خطاهایمان را به خداوند، به خود و یک انسان دیگر اقرار کردیم.

6- ما آمادگی کامل پیدا کردیم که خداوند کلیه نواقص شخصیتی ما را برطرف کند.

7- ما با فروتنی از او خواستیم کمبودهای اخلاقی ما را برطرف کند.

8- ما فهرستی از تمام کسانی که به آن‌ها صدمه زده بودیم تهیه کرده و خواستار جبران خسارت از تمام آن‌ها شدیم.

9- ما به‌طور مستقیم در هر جا که امکان داشت از این افراد جبران خسارت کردیم، مگر در مواردی که اجرای این امر به ایشان یا دیگران لطمه بزند.

10- ما به تهیه ترازنامه‌ی شخصی خود ادامه دادیم و هرگاه در اشتباه بودیم سریعًا به آن اقرار کردیم.

11- ما از راه دعا و مراقبه خواهان ارتقاء رابطه آگاهانه خود با خداوند، بدان گونه که او را درک می‌کردیم شده و فقط جویای آگاهی از ارادهٔ او برای خود و قدرت اجرایی اش شدیم.

12- با بیداری روحانی حاصل از برداشتن این قدم‌ها، ما کوشیدیم این پیام را به معتادان برسانیم و این اصول را در تمام امور زندگی خود به اجرا درآوریم،

دعای معتادان گمنام:

خداوندا؛ آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم؛ شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می‌توانم؛ و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دفاع مصباح یزدی از برده‌داری در قرن ۲۱:

«اسلام بردگى را مطلقاً الغا نمى‌كند، بلكه يكى از راه‌های بردگی را صحيح مى‌داند. برده‌داری اسلامی در عصر حاضر نه تنها منسوخ نیست، بلکه کاملاً عقلانی است.»!

نگاهی گذرا به حقوق بشر از دیدگاه اسلام، ج ۱، ص۱۷۵

لینک کتاب : http://lib.eshia.ir/10227/1/175

رحمت الله بیگدلی

@bigdeli1343

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

قدرت پاپ (یک رهبر مذهبی) مطلق نیست.

پاپ فرانسیس

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدا ما را به سوی انسانیت، خدمت به خلق و عشق فرا می خواند

و دنیا ما را به جستجوی موفقیت در قدرت و ثروت می خواند.

پاپ فرانسیس

pope francis

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

رقص طلوع زمستانی بر قله‌ی دماوند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در خاطرات یک اسیر، آنچه در چنگ دش...
زیباییِ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ پایان جنگ و نفرت‌ها بود! رحیم قمیشی قبل از اینکه به تکریت ۱۱ و اردوگاه مفقو...
- یک نظر اضافه کرد در سنگِ سختِ روزگار و پیشانی، آقا...
تغییر رژیم در داخل کشور دونالد ترامپ خواهان تغییر رژیم در ایران بود. در عوض، جنگ ممکن است تحولات سیا...