مصطفی مصطفوی
وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی
چند بیتی به استقبال شعر زیبای عارف نامی ایران، بایزید بسطامی :
" من گوهر روحم که هویدا و نهانم یک جلوه کنم قلب و دلت را بستانم
آن را که ببینم دل او لایق عشق است رخ در رخ سلطان جهانش بنشانم"
قلب این یار غم اندیش، تو بردی و ندانی
سالکان در پی این عیش، تو بردی و ندانی
کاروان ها همه در راه تو مردند، و تو باز نهانی
کافران در پی تو، ره زده اند سخت، تو باز ندانی
که چرا این همه سویت شده اند و، تو باز نهانی
بیم من می رود، زین همه فاش گویم، و تو باز ندانی
که منم غرق به خود در پی تو، باز ندانی
همه ی کون و مکان خسته ز جستن، و تو باز ندانی
که چرا این همه آزرده، محتاج یک لحظه نگاهت، و ندانی
تو ندانی؟ که منم خسته از این ظلم؟ که تو باز ندانی
لحظه ایی، یکه نگاهی به توام حاجت، و تو باز نمانی
ره این برج بلند تو، به غایت دور، و تو باز ندانی
همه عشاق به راهت بمردند و برفتند، تو باز نهانی
چاکران حلقه بدوش در میخانه تو، باز چه دانی
که که ها مست تو اند، وز پی می، باز ندانی
این ندانستن تو جان من افسرد، و تو باز نهانی
کین عاشق تو گشت مداوا ز غم دوری تو، باز نهانی
ناخورده میی از غم، ریخت در این جام، و تو باز ندانی
غم دوری شده درمان غمت، باز ندانی
حلقه ها زد به درت، نوبت عشق است، و تو در اینحال بمانی
که چرا دل شده شیدای نگاهت، و تو یک لحظه بدین چشم نمانی
رخ نما ای مه افکنده اقامت، بدین کنج نگاهم، که ندانی
دل ما گشته پر آشوب، ز آشوب خزان است، بازنمانی
فکر آن جام که آید ز برت بر لب من، چون که ندانی
وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی
سروده شده در تاریخ 29 بهمن 1397
"چرا باید دین حق بیشتری به شما بدهد؟!" بله سوال و بحث بر سر حق و حقوق برابر اعضای یک جامعه است، و این که چرا معتقدین مذاهب، بیش از حق برابر خود با دیگران، از امکانات جامعه اشان، طلب می کنند، و خود، دستگاه و سازمان هایشان را مُحِق می دانند که بیش از دیگران، از امکانات جامعه اشان برخوردار شوند. این سوال تامل برانگیز را "بن ویتس" عضو پارلمان بلژیک از مسلمانان و یهودیان این کشور پرسید و آنان را در فرهنگ زندگی جمعی بلژیک، به چالش کشید. فارغ از اینکه مصداق درخواست مسلمانان و یهودیان آن ملک چیست، چقدر منطقی است، و از نظر ما حق با کدام است، و پاسخ این قانونگذار بلژیکی به آنها چیست، این پرسش، معتقدین به ادیان و مرام ها را در کل به چالش می کشد، که "اعتقاد خاص شما، به برخورداری خاص شما از امکانات جامعه نباید منجر شود"؛
گویا بحث بر سر همان اصل کلی و طلایی جوامع متمدن و مدعی عدالت و برابریست که "همه در برابر قانون برابرند" ، که از قضا در قانون اساسی ما نیز بدین اصل مترقی و جهانشمول اشاره شده است. ولی انگار جامعه طبقاتی ما انسان ها، هنوز به این مرحله از رشد نرسیده که همه خود را در برابر قانون مساوی ببینند، و هر قشری، از اقشار متفاوت جوامع مختلف برای خود حق و جایگاهی جداگانه و بیشتر از دیگران، طلب نکند؛
نابرابری و فراموشی عدالت، واقعیت جوامع کنونی انسانی ماست، این نابرابری تا چندی پیش در امریکای مدرن به حدی بود که شهروندان امریکایی بنا به رنگ پوست سیاه و یا سفید خود، در برخورداری تفاوت داشتند؛ اما در بعضی کشورها دین و اعتقاد خاص، مبنای برتری طلبی است، مثلا هندوهای افراطی که اکنون در هند حاکمیت را در دست دارند، معتقدند چون آنان هندو و معتقد به دین تولد یافته در سرزمین هند هستند، پس آنان از حق بیشتری در مقابل شهروندان معتقد به ادیان وارداتی (اسلام، مسیحیت و...) به هند برخوردارند، و اگرچه یکی از بنیان های محکم نهضت آزادیبخش آقای مهاتما گاندی، ستون اساسی سکولاریسم، و در نتیجه برابری همه در برخورداری از امکانات کشور هند بود، و این رهبر بزرگ و الگوی جهانی، تمام سعی خود را کرد تا این برابری در برخورداری را، فارغ از نژاد، طبقه، دین و... بر جامعه هند حاکم کند، ولی عده ایی قصد ندارند زیر بار این عدالت اجتماعی رفته و اکنون که نزدیک به 8 دهه از پیروزی انقلاب هند می گذرد، این قشر از معتقدین به دین هندو که در اعتقاد خود افراطی اند، این اعتقاد را برای خود حق آور دانسته، و معتقدند که هند برای هندوهاست، و معتقدین به دیگر ادیان در درجه دوم قرار دارند.
صرب ها نژاد را مبنای برتری خود بر دیگر نژادها می دانند، و گاه مومنین معتقد به ادیان (اسلام، یهود، مسیحیت و...) خود را بر بندگان خداوند، غیر اهل ایمان به دین خود برتری داده، و برای خود حق خاص و یا ترتیبات متمایز و بالاتری در برخورداری از امکانات جامعه قایلند؛ در بعضی جوامع اهل علم، علم خاص خود را مبنای برتری طلبی دانسته و حقوق و مراتب بیشتری برای خود طلب می کنند، در بعضی از سیستم های ایدئولوژیکی مثل چپ ها، وابستگی و برتری حزبی مبنای زیاده طلبی آنهاست و... خلاصه در هر جامعه ایی، اقشاری هستند که خود را از دیگران متمایز و واجد حقوق و مرتبه خاص دانسته، به دنبال تبصره زدن هایی اند، تا برتری و زیاده طلبی خود را قانونی کرده، و خود را با زور شامل مزایا و برخورداری های خاصی در مقابل دیگران کنند.
کاش روزی فرا برسد که فهم انسانی بشریت آنقدر اوج گیرد، و به حدی از فهم مقتضیات"فرهنگ زندگی جمعی" دست یابد، که خود را در برابر دیگر احاد جامعه برتر ندانسته، و بپذیرد که در برابر قانون و برخورداری ها، از دیگران متمایز نیست. آنگاه فارغ از هر چیز، انسانیت یگانه وجه امتیاز ترفیع انسان ها باشد؛ و از آنجا که برای سنجش انسانیت، ملاک قابل اتکایی در دست بشر کنونی نیست، همه فارغ از نوع اعتقاد، دین، نژاد، رنگ و... در برخورداری، خود را مساوی دیگران دیده، و خواهان تحمیل برخورداری بیش از حد از امکانات عمومی نشوند؛ چرا که امکانات عمومی متعلق به تک تک افراد یک جامعه است و حق الناسی است، که افرادی نباید با تکیه به نوع اعتقادشان، این حق را به خود بدهند که به حق دیگران دست درازی کنند، تا مورد چنین سوالی که زیاده خواهی معتقدین را مورد چالش قرار می دهد و آنان را متهم به عدم اعتقاد به برابری و عدالت می کند، قرار نگیرند.
یحیی شهید فرمودند "راه خداوند را هموار سازید" [1] اما کسی از این پیام آور خداوند، که گرفتار در چنبره قدرت بر تخت نشسته، و فقهای دین یهود به گرد او جمع شده، که سرانجام همکاری این دو، به بریدن سرش انجامد، نپرسید، که راه خدا چیست؟ برای چه کسانی باید هموار ساخت؟، و اصولا چگونه می شود آنرا هموار کرد؟! در حالی که پاسخ به این سوالات، شاید راه گشای انسان امروز هم باشد. اما اکنون که نپرسیدند، این وظیفه ماست که خود به یافتن آن اقدام کنیم، و در باره اش فکر کنیم، و آنرا بیابیم.
اما راه خدا چیست؟ به نظر می رسد این راه، همان مسیری است که انسان، انسان می شود. انسان همانیست که خدا آفرید، و اگر از انسانیت دور شده است، باید بازگشت کرده، و دوباره انسان شود، تا همانی باشد که خدا خلق کرد، و این انسان "شدن"، همان مسیری است که از آن بعنوان "راه خدا" یاد می شود، و این همان خداگونه شدن است، و راه خدا همان راهی است که به سوی "او شدن" ما را رهنمون می نماید.
انسانی را که از انسان بودن، دور، و در زندگی دنیای مادی خود غرق شده است، به انسانیت باز می گرداند. تا مثل اسیری در دست قدرت و ثروت طلبان، بدین سو و آن سو کشیده نشود، و ملعبه دست نابکاران نباشد، و از دست آنان رها شده و به انسانیت خود باز گردد.
او باید از دست کسانی که او را در وعده بهشت، به هر جهنمی می برند، تا به زعم خود او را بهشتی اش کنند، خلاص شود. بهشتی که اصلن نباید، مقصد باشد، بلکه مقصد انسان شدن که همانا لقا الله است، و لقای خداوند هم همان انسان شدن است، زیرا کسی که انسان شد، به لقای خداوند دست یافته است، و در واقع انسان شدن همان خدایی شدن است.
و برای بهشتی شدن لازم نیست که انسان بمیرد، بلکه خدای ما، خدای دو جهان است و در این دنیا هم می شود انسان بود و در بهشت زندگی کرد، می توان انسان و جامعه انسانی را ساخت که بدون این که بندنگان خدا در وعده بهشت آن جهانی، زجر بکشند و در غرقآب غم و درد و خون و جنایت و آدم کشی بمیرند، انسان زندگی کنند، و انسانی باشند، و انسان بمیرند، نه این که در خشونت و جنگ و خونریزی غرق باشند، و بمیرند، تا به بهشت وعده داده شده آن جهانی، برسند، که جایگاه نیکوکاران است، چرا نباید جایگاه نیکوکاران در این دنیا بهشتی انسانی، با روابط و شرایط انسانی باشد، چرا این بهشت را در دنیا نباید تحقق داد، تا همانی که بعد از مرگ بدان خواهند رسید، را در همین دنیا لمس کنند.
شاید راه خدا این است که دنیا را برای انسان ها، انسانی کرد، تا انسان بتواند، انسان زندگی کند، و انسان بمیرند، و وقتی انسان مرد، به طور منطقی در واقع همانی از این دنیا خواهد رفت، که خداوند انتظار دارد، "انسان".
انسانی که تا زانو در خون همنوع خود فرو رفته، تا همه را به زیر یوغ قدرت خود بکشاند، چگونه می تواند انسان باشد، و این سرخی خون، و تنگی چشمان خیره شده در ظلم، چگونه می تواند در انسان مملو از عاطفه بی اثر باشد، و او را تبدیل به مظهر خشونت و خشم حیوانی نکند.
اما راه خداوند گشودن، به نظر همان نشان دادن وجوه ذات خدایی است، که خداوند از وجود خود، در انسان مخلوق خود نهاده است؛ تا انسان جدا افتاده از انسانیت، به انسانیت باز گردد، و انسان شود و مظهر مهر خدا باشد، که اگرچه بسیاری از خصوصیات خداوند خاص اوست، مهر و عطوفت او برای انسان زیبنده ترین هاست، و انسان را همین مهر است که خدایی می کند، انسان نمی تواند همچون خداوند خود، "جبّار" [2] باشد و انسان جبار دیگر انسان نیست، انسان "قهّار" [3] دیگر انسان نیست و...
اما راه خدا را باید برای همه بشریت گشود، راهی عمومی، و نه اختصاصی برای عده ایی خاص، نه فقط برای مومنین به هر دین خاص، که این راهیست که باید برای همه انسان ها با تمام تنوعی که دارند، باز شود، تا همه انسان باشند، و به سوی انسانیت حرکت کنند، و راهگشایی که انسان شدن همه را مد نظر دارد، در اولین مرحله باید همه آنان، که از قضا بسیاری غیر از او، در فکر و اعتقادند، را به عنوان بندگان خدا و انسان صاحب حق، به رسمیت بشناسد، که آنان همه انسانند، و به انسانیت نیاز دارند.
ما برای تمام بشر چه آنها که چون ما فکر می کنند، و اعتقاد دارند، و می پرستند، و چه آنها که غیر را یافته و دل شان اسیر آنی است، که یافته اند، باید راه بگشاییم. کسی که معتقد به باز کردن راه است، باید همه را به رسمیت بشناسد، تا بتواند راهی عمومی بگشاید، وگرنه اگر روزنه ایی باز کند که تنها "خودی ها" از آن بگذرند، که این دیگر راه نیست، بلکه مفری است برای گریز آنانی که از اهل مایند.
راه گشایان اصلی، راهی می گشایند که همه از آن بگذرند، و این راهی است که کسی را بر آن مالکیت نیست، و دَد و دُون و انسان و... بدون مزاحمت راهگشا، و مدعیان او، چون صاحبان راه، با احساسی از مالکیت بر آن راه، از آن می گذرند. راهی عمومی که همه بشریت را بر آن مالک و شاملند؛ راهی است که به خدای واحد با تمام نام های مختلفش، ختم می شود و در بین راه، هیچ "ایست و بازرسی" از عبور کنندگان کارت شناسایی مذهبی و اعتقادی و... طلب نمی کند، و نمی پرسد، بلکه هر که با هر ذهنیتی، با هر نامی و اعتقادی، می تواند از آن گذشت، راهی عمومی که به خداوندِ یکتای صاحب نام های مختلف ختم می شود، بدون این که کسی از اندوخته اعمال و یا افکار عابرین بپرسد، و عابر چون به خدا رسید، این خود خداست که بر همه چیز آگاه است، و می داند با بنده خود چه همراهست و چه کند. [4]
پس راهی باید گشود که عمومی باشد و اختصاصی این و آن نباشد، وگرنه این راه، راه متعلق به تمام بشریت نیست، راهی است برای هر فرقه و دینی که، اختصاصی برای خود و اهلش باز می کند، و ایست و بازرسی های درون دینی و فرقه ایی هم اجازه عبور غیر را در آن نمی دهد. اما این راهگشایی، دیگر از سنخ راه گشایی انبیا نیست، که برای نجات همه بشر آمده اند.
اما چگونه می شود چنین راهی را هموار ساخت، راهگشایان راه های بزرگ، ابتدا باید خود را (افکار، اعتقادات و...) به کناری نهاده و به بشریت به تمام و کمال همانگونه که هستند، فکر کنند، تا راهی جمعی بگشایند، کسی که قصد باز کردن راهی جمعی را دارد، باید نظرات خود را برای خود نگهدارد، و به ساختن مسیری فکر کند، که هر دَد و دُون ، بزرگ و کوچک ، منحرف و عاقل و... بتوانند در صلح از آن بگذرند، و از حاکم کردن فقه و شریعت فرقه ایی خود، بر راه های بزرگ و عمومی درگذرد، که همین تعصب بر حاکمیت تفکر و اعتقاد خود، بر راه های بزرگ است، که ما قربانیانی چون عین القضات همدانی، ابن مقفع، حلاج و هزاران چون آنها در دین اسلام و دیگر ادیان را از دست داده ایم، و هنوز بشریت نتوانسته است به شاهراهی واحد برای رسیدن به خدا دست یابد، و از یافتن چنین راهی عمومی باز مانده است، و انسان بعد از میلیون ها سال زندگی و هزاران پیام آور انسانیت، تاکنون اسیر خودخواهی خود، از یافتن راهی مشترک باز مانده است.
ما پیروان فرقه ها و ادیان مختلف و متعدد جهان، اگر نتوانیم این را بپذیریم که راه اختصاصی ما، قابل عبور برای دیگران نیست، هرگز به راه های عمومی، دست نخواهیم یافت. راه عمومی راهی است که همه اجازه عبور با هر وسیله ایی، با هر اعتقای و... داشته باشند و بتوانند از آن بگذرند، و کسی نباید متعرض آنان شود، که تعرض فکری و اعتقادی به کسانی که سالک راه خدایند، در هر گردنه ایی باعث بسته شدن آن راه خواهد شد، و دیگر این راه، عمومی نخواهد بود.
بیاییم راهی عمومی به انسانیت باز کنیم، و در کنار این راه بدون هیچ گونه سد معبری، هر کس دکان (تفکر و اعتقاد) خود را بگشاید و عابرین را به خرید متاع خود (آنچه بدان رسیده است) بخواند، و در رضایت دو طرفه تسهیلگر مسیر انسان به سوی انسانیت باشیم، نه مانع همدیگر، تا سخن آن "ندا دهند در بیابان" که از سوی خداوند به یحیی گفت ”راه خداوند را هموار سازید.“ محقق شود.
راهی به سوی اوج
راهی به سوی اوج
راه مرا به سوی خدا بسیازید
راه مرا به سوی خدا بسیازید
راه شما - راه من
راه شما - راه من
کهکشانی به سوی آسمانی بلند
کهکشانی به سوی آسمانی بلند
راهی که تو را بلند می کند
راهی که تو را بلند می کند
راهی به سوی آسمان
راهی به سوی آسمان
در این راه با خدا قدم بزنید
در این راه با خدا قدم بزنید
راه خدا راهی به سوی آسمانی شدن
راه خدا راهی به سوی آسمانی شدن
راه خدا - راه من
راه خدا - راه من
زندگی را به سمتی نشانه روید که راهی است به سوی خدا
زندگی را به سمتی نشانه روید که راهی است به سوی خدا
انتهای انسانیت مهر و عطوفت است
انتهای انسانیت مهر و عطوفت است
راهی به سوی خدا
راهی به سوی خدا
در انتهای راه خدا - انسانیت است
در انتهای راه خدا - انسانیت است
راهی به سوی خدا
راهی به سوی خدا
راه خدا - راه من
راه خدا - راه من
انسان مانده در راه های مختلف
انسان مانده در راه های مختلف
رهسپار به سوی خدا
رهسپار به سوی خدا
راهی جدید
راهی جدید
راه درست - راه اشتباه
راه درست - راه اشتباه
[1] - انجیل یوحنا بخش شهادت یحیی آیات 19 تا 23، " 19 این است شهادت یحیی آنگاه که یهودیان، کاهنان و لاویان را از اورشلیم نزدش فرستادند تا از او بپرسند که «تو کیستی؟» 20 او معترف شده، انکار نکرد، بلکه اذعان داشت که «من مسیح نیستم.» 21 پرسیدند: «پس چه؟ آیا ایلیایی؟» پاسخ داد: «نیستم.» پرسیدند: «آیا آن پیامبری؟» پاسخ داد: «نه!» 22 آنگاه او را گفتند: «پس کیستی؟ بگو چه پاسخی برای فرستندگان خود ببریم؟ دربارۀ خود چه میگویی؟» 23 یحیی طبق آنچه اِشعیای پیامبر بیان کرده بود، گفت: «من صدای آن نداکننده در بیابانم که میگوید، ”راه خداوند را هموار سازید.“
[2] - از نام های یزدان پاک است.
[3] - از نام های خداوند رحمان و رحیم است.
[4] - شیخ ابوالحسن خرقانی عارف نامی ایران می فرماید : "هرکه در این سرای درآید، آبش دهید و نانش دهید و از ایمانش مپرسید، که هر که را در نزد خداوند به ارزانی جان ارزد، در خان ابوالحسن به نانی ارزد."
عشق را بی معرفت معنا مکن [1]
معرفت چیست، همانیست که تو در سر داری
معرفت وادی عشقی است که تو در ره داری
معرفت عشق است، جان است، که با دل عجینش داری
تاج عشقی است که از فهم، تو بر سر داری
دمی از خلصه ی جامیست، که تو بر می داری
جام خوش رنگ نگارین رخ اوست، که بر چشم داری
تاج و تخت و، شه و شاهنشی یار که بر دل داری
چشمکی، گوشه چشمیست، که از یار تو برجان داری
حلقه ایست یا که زنجیر، کزو، بر گردن داری
عشق در جان تو می لولد و، ترانه ایست که بر لب داری
این معرفتیست که از عشق، تو بر دل داری
شاهد و ساقی و می، کامیست، که تو بر می داری
معرفت چیست، همان است که تو بر لب داری
معرفت، رخ سرخیست، که از یار تو بر چشم داری
معرفت حضرت جام است، که تو بر می داری
معرفت جام می عشق، که نوشش داری
معرفت تکدانه گل ناز، که از عشق یار، تو بر لب داری
خسروان از پی اینند که تو داری و نداری
گشته ملک تواند، در پی آنند که در دل داری
[1] - شعری از حضرت مولانا
شاید بتوان گفت که هرچه را قصد نابودی اش کردی، آن را ملعبه دست سیاستمدارانش قرار بده، از انسانیت گرفته، تا دین، هنر، علم، اخلاق، قانون، نظریات علمی اجتماعی و انسانی و هرچه را که از نظر ارزش نزد انسان ها محترم و کارساز است، را که در این فرایند وارد کنید، حکم نابودی اش را خود بدست خود امضا کرده، و می توان پیش از مرگ، به فاتحه خوانی اش رفت.
هنر در خدمت سیاست، افتضاحی خلق خواهد کرد که نه تنها ماندگاری نخواهد داشت، بلکه هنر در خدمت سیاست، حاصلی جز صدمه و به تمسخر گرفتن بهترین ها نخواهد بود، دین در خدمت سیاستبازان، به ابزاری برای نابودی دین باوری، و هرچه بدو تعلق دارد، تبدیل خواهد شد. نظریات انسانی که برای سعادت بشر گفته می شود نیز وقتی در خدمت سیاست قرار می گیرد، از خاصیت اصلی خود تهی شده و به ایدئولوژی در راستای نابودی رقیب و مخالف در درجه اول، و در مرحله بعد انسانیت تبدیل خواهد شد.
یک مثال بارز آن نظریات چپ گرایانه است که یکی از راهکارهای علمی در اداره جامعه در قرن گذشته و حتی قرن 21 تلقی می شود عده ایی بر کارایی نجات بخش آن اصرار دارند، و دانشمندان متفکر بزرگی آن را در عرصه علم اجتماع بیان داشته اند، تا انسان را اسارت سرمایه، سرمایه دارها و... نجات دهند، و عدالت اجتماعی، برابری و... را بدو باز گردانند. مفاهیم زیبایی همچون آزادی، عدالت و برابری اجتماعی از دغدغه های نظریه و متفکرین چپ است.
اما متاسفانه همین نظریه ی زیبای عالمان علم اجتماع، که نجات بشر از نابرابری و ظلم را هدف گرفته و تئوریزه کرده است، خود به بندی بزرگ برای کسانی تبدیل می شود که در چنین سیستم و ایدئولوژی قرار گرفته اند، و کار بزرگی که تاکنون در رژیم های کمونیستی و مائویستی دیده ایم، این که در اثر این انقلابات انحصار قدرت از فرد، به طبقه منتقل شده، و ظلم و استبداد و زنجیر طبقه بر طبقات دیگر رقم خورده است، و سیاسمتداران طبقه ایی که مدعی کشاورزان، مستضعفین و کارگرانند، خود، به دیکتاتوران بزرگی تبدیل می شوند که خلاصی از همین بند، برای بندگان گرفتار آمده در چنین سیستمی، خود به محالی بزرگ تبدیل می شود، و اگر آنها از درون نپاشند، شاید خلاصی از سیستم امنیتی و استبدادی آنان هرگز محقق نشود، و به نظر من مهمترین علت فروپاشی این گونه سیستم ها، تاکنون کاستی های درونی خود آنان بوده است، تا اقدامات رقیب سرمایه داری آنها.
مبارزات ضد استبداد داخلی و استعمار خارجی در کشور ما ایران نیز با چپ (سوسیالیسم - کمونیسم)، گره عجیبی خورده است، و مکتب موفق آنان در دوران مبارزه، دل بسیاری از اقشار روشنفکر و مبارز ما را به خود جلب کرد، تا از مسیر این تفکر به آزادی و سعادت ایران دست یابند، در حالی که در جایی دیگر که مبارزات این تفکر به پیروزی دست یافت، چنان استبدادی را رقم زد، که انسانیت در شرم کشتار، زندان و شکنجه آنان تا ابد شرمنده خواهد بود و درام ظلم های آنان سوژه هنری هنرمندانی خواهد بود که می توانند آثار هنری بزرگی را با موضوع بدبختی نسل گرفتار آمده در اینگونه سیستم، و خالی شدن انسان از انسانیت خود، خلق کنند.
اما در سیستم های ایدئولوژیکی این چنینی، ابزار توجیه همیشه در خدمت جنایتکاران است، تا خلاف های بزرگ و انحرافات عظیم آنان را موجه جلوه داده و صحیح قلمداد کنند، زمانی در ایران سبک مبارزاتی گروه های چپ، آنقدر جالب و راهگشا تلقی شد که به عنوان یکی از اصلی ترین راه های برون رفت از استبداد فردی و سیستم پادشاهی و رسیدن به آزادی و حاکمیت مردم قلمداد شد، و مدت زیادی جنبش مبارزاتی دانشگاهیان و قشر تحصیل کرده و روشنفکر ما را شیفته خود کرد.
آنان که شرایط و فضای روشنفکری و بعدها دانشگاهی دهه های بیست، سی و چهل خورشیدی را حس و لمس کرده اند، می دانند که رهبری بسیاری از حرکت های مبارزاتی انقلاب 1367 تا قبل از پیروزی دست گروه های چپ بود، و شاید بتوان گفت جنبش چپ اصلی ترین بدنه و راهبر اکثر مبارزین را در بین فعالین آن زمان تشکیل می دادند، و عرصه دار اعتراضات و مبارزه ضد رژیم دیکتاتوری فردی و سلطه غرب (البته نه سلطه شرق) بودند؛
تعداد کمی هم که بن مایه مذهبی داشتند و این شیوه تفکر را مخالف تفکر مذهبی خود می دانستند، نیز در حول سازمان مجاهدین خلق گرد آمده بودند، که اگرچه از لحاظ تعداد کم بودند، اما به هر حال انحصار مبارزه و قشر مبارز را از دست چپ خارج کردند، حال آنکه خود رگه هایی از سوسیالیسم در تفکر خود داشت و حتی شخصیتی مثل دکتر علی شریعتی نیز که برای نجات مبارزین از انحصار چپ فعالیت بسیار موثری را دنبال کرد، خود بسیاری از مفاهیم اسلامی را در قالب تئوری مبارزه و در تفکر چپ تئوریزه و به کانال مبارزات خود وارد کرد، آوردن شخصیت های صدر اسلام همچون ابوذر به عنوان سمبل یک مبارز، و یا عاشورا به عنوان یک مثال ایدئولوژیکی که با نوعی نگاه مبارزه چپ گرایی و مبارزه طبقاتی ممزوج بود، را می توان رگه هایی از قالب ایدئولوژی چپ تفسیر و تعبیر و در آن به چشم دید.
بسیاری از بزرگان امروز دست اندر کار سیاست کشور، که در آن زمان در دانشگاه ها دانشجو بوده اند، خود را مدیون شریعتی می دادند، و معترفند که اگر شریعتی و تفکر شریعتی [1] نبود، اکثر آنان مرام و شیوه و تشکیلات مبارزاتی چپ را در پیش می گرفتند، چرا که بدیلی نه برای آن بود، و در عین حال آنان یکه تاز صحنه مبارزات دانشگاهی و روشنفکری بودند.
با این مقدمه قصد دارم به خاطره یکی از دانشجویان دانشگاه تبریز اشاره کنم که در خلال مبارزات دهه 1350 در کمپین تحرکات گروه چپ قرار گرفت، و در موج مبارزاتی آنان در این مبارزات ضد رژیم پهلوی نقش آفرینی کرده است :
ما ورودی های سال 1353 دانشگاه تبریز بودیم، و مهرماه به جمع دانشجویان این دانشگاه پیوستیم، آذرماه همان سال به مناسبت 16 آذر روز دانشجو تظاهرات عظیمی در این دانشگاه شکل گرفت، من هم در این تظاهرات در صف اول بودم، حرکت اعتراضی ما در دانشکده داروسازی دانشگاه تبریز شروع شد و ابتدا 50 نفر از دانشجویان که شعار می دادیم اتحاد مبارزه پیروزی ، الله اکبر و... که این با هو کردن های ممتد همراه بود و همزمان با شعار دادن پاها را محکم و منظم به زمین می زدیم که خیلی تحریک کننده و جلب توجه می کرد، جمعیت ما که به شیشه ورودی دانشکده رسید، من یک مشت زدم تو شیشه، اما متاسفانه نشکست، ضربه دوم و سوم بالاخره شکست و شیشه پایین آمد و فرو ریخت، آنهایی که در این کار و شکستن شیشه های این چنینی حرفه ایی بودند، می دانستند که باید در این موقع مشت را همچون بوکس زن ها رها کرد و سپس سریع عقب کشید، تا دست تو شیشه شکسته ها مشت شما را پاره نکند، ولی من که آماتور بودم و بلد نبودم، ضربه مشت را تا انتها ادامه دادم و دستم جر خورد و خون جاری شد،
پیش از این که راهپیمایی آن روز شروع شود، می دانستم که در این روز جنگ و گریز خواهیم داشت و به همین دلیل شرایط را برای "شعار و فرار" مهیا کرده بودم و از جمله کفش های کتانی داشتم تا بتوانم هنگام حمله گارد خوب فرار کنم، و همین نیز شد و با هجوم گارد دانشگاه، ما هم فرار کردیم و من دویدم به داخل دانشکده داورسازی و خود را به طبقه سوم که کتابخانه دانشکده بود، رساندم و زیر یکی از میزهای مطالعه تک نفره ایی که از قضا، دانشجویی مشغول درس خواندن بود، در زیر چای پای میز خود را مخفی کردم، که ناگهان باتوم تو سرم خورد و با فحش های رکیک مرا از آن زیر میز بیرون کشیدند، همانجا و در محل کتابخانه آنقدر من را زدند که دیگه بیحال شدم و افتادم.
با خود فکر می کردم که چطور مرا پیدا کردند، بعدها یکی از بچه گفت که کسی شما را نشناخته بود که شیشه را شکستی، ولی رد خون جاری از دستت، از شیشه پایین آمده دانشکده، تا همین جایی که مخفی شده بودی، ادامه یافته بود و گارد دانشگاه رد خون را دنبال کردند تا به تو رسیدند، و از مخفیگاهت، بیرونت کشیدند. خلاصه کلی باتوم خوردم، و دیگر توان ایستادن روی پا را نداشتم و مرا از طبقه سوم تا پایین روی زمین و پله ها کشیدند و پایین آوردند.
چیز زیادی را متوجه نبودم ولی می دیدم که تعدادی از دانشجویان به حال من گریه می کنند در مسیر بردن مرا با این وضع تماشا می کنند. حدود 500 تا 600 متر مرا کشیدند و بردند در اتاق زندان گارد دانشگاه انداختند، تا ساعت دو سه بعد از ظهر حدود، 13 نفر را از دانشکده های مختلف دانشگاه تبریز برای شرکت در این تظاهرات دستگیر کردند که از دانشکده ما که حدود 50 الی 60 تظاهر کننده بودیم، من جزو دستگیر شد گان بودم.
این سیزده نفر را در کلانتری گارد مستقر در دانشگاه که ساختمان خاص خود را داشتند و شامل سرباز و افسر و گارد می شد، و ساختمانی کوچکتر از دانشکده داشت زندانی کردند. ساعت 4 الی 5 بعد از ظهر بود که همه ما را از اینجا به ساختمان ساواک که تقریبا دو تا سه ایستگاه اتوبوس با دانشگاه تبریز فاصله داشت، منتقل کردند.
دیگر غروب شده بود، که ما همه در یک سالن در ساواک تبریز با هم بودیم، این 13 نفر هم از اقشار مختلف فکری بودند چپی، راستی، مسلمان و از همه نوع، و از دانشکده های مختلف، و همه سر و دست مجروح و خونین و مالین، که معلوم بود همه را حسابی کتک زده اند. در این بین با همین وضع ما مشغول گپ و گفتگو پیرامون تظاهرات امروز بودیم، و آنچه بر ما گذشته بود را برای همدیگر توضیح می دادیم.
در این میان هم گاه به گاه یکی کارکنان ساواک می آمد، و یک به یک ما را با اسم صدا می زد و با خود می برد، و دیگر ما او را نمی دیدیم، تا این که نوبت من رسید و مرا به اسم صدا کردند، بلند شدم و با آن رفتم، در بین راه از این مامور سوال کردم، که کجا ما را می برید، گفت "شام". بعد از من سوال کرد خود شما الان می خواهی بیایی شام بخوری یا بعدا می خواهی شام بخوری؟ من هم با توجه به اینکه دیگر شب شده بود، و نهار هم نخورده بودم و حسابی گرسنه بودم، گفتم "نه الان شام می خورم". 10 صبح ما را گرفته بودند و الان هفت شب بود و حسابی گرسنه بودم، دلم خیلی هوای خوردن داشت.
هوای آذر ماه تبریز خیلی هم سرد بود، ولی برای این که خوب بتوانیم حین تظاهرات فرار کنیم، لباس کمی به تن داشتیم، لذا سردم هم بود، یک شام گرم خیلی می چسبید، وارد اتاق بزرگ سی الی چهل متری شدیم، که فقط یک تخت فنری فلزی زنگ زده و درب و داغان آن وسط بود، چند نفر هیکلمند هم شلاق و باتوم های پلاستیکی منعطف به دست ایستاده بودند، یکی از آنها گفت که "بخواب اینجا".
من گفتم، "شما گفتید که داریم می رویم شام که؟!!" گفتند" بخواب، شام در خدمت شما هستیم"، لباس های من را در آوردند، دوتا دستم را به لبه بالای تخت بستند و دو تا پاهایم را به لبه پایین تخت بستند و شروع کردند، هرچی فحش ناموسی بود که نثار ما کردند و هرچی توانستند زدند، تا حد توان.
سایز پای من 41 است اینقدر کف پای من زدند که شاید به اندازه سایز 44 کف پایم ورم کرده و بزرگ شده بود، دست بود که به آسمان می رفت و کف پای من فرود می آمد، چندتا که زدند کف پایم ورم کرد و پر خونآبه شده و وقتی شلاق فرود می آمد، خون و خونابه بود که به دیوار می پاشید، من در نظام ج.ا.ایران هم دیده ایم که شلاق می زنند، ولی الان معیاری دینی دارند که کتف نباید از تنه ی فرد شلاقزن، جدا شود و ضربات اصلا می توان گفت، جدی نیست، ولی آنجا طرف هرچه در بازو، کتف و هیکل خود داشت همه را متمرکز می کرد در دستی که شلاق را فرود می آورد و...
آنقدر ضربات شدید بود که ضربه سوم دیدم خون پای من به دیواره کچی روبرویم پاشید. پا ورم کرده بود و این تورم در اثر ضربه شلاق ترکیده بود. صدای فریاد من هم که آسمان را پاره می کرد، و نتیجه ایی هم نداشت. ضربه سوم، چهارم و... دیگر اصلا نمی فهمیدم ولی تا نیم ساعت من را زدند،
تخصصی کف پا را می زدند، داد و جیغ و فریادم هم به جایی نمی رسید، تفریحی گاهی بقیه جاهای بدنم را هم می زدند، ولی کارشان روی کف پا بود، ما که آنجا در حال شلاق خوردن بودیم، بیرون هم داشت در روز 16 آذر 1353 برف می آمد، بعد از نیم ساعت یا سه ربع که حسابی من را زدند، و در این بین هم گاهی یک پیک مشروب می زدند، و جان می گرفتندف تا بتوانند خوب کار خود را ادامه دهند، دیگه این آخری ها حس نداشتم، و انگار بی هوش بودم که آب سردی را پاشیدن روی سر و صورت من، به حال آمدم و گفتند بلندشو برویم.
پاها دیگه تو کفش ها نمی رفت از بس بزرگ شده بود، پا که روی زمین گذاشتم انگار روی اسفنج راه می روم، فریادم به هوا می رفت، ولی به واسطه شلاقی که به پشتم می خورد مجبورم می کردند که بدوم، ساعت دو بعد از نصف شب بود و من را بردند پا برهنه روی برف ها دواندند، برای من که راه رفتن هم با جراحاتی کف پا داشتم مشکل بود، من را نیم ساعت روی برف های داخل حیاط به گرد یک حوض مانندی دواندند و به قدری که رد خون کف پای من روی برف ها بود، بعد از این من را وارد راهرویی کرده و از آن رد کردند که دور و اطراف آن سلول های کوچک با ظرفیت دو نفر بود، و دو به دو انداختن مان درون این سلول های کوچک زندان، و از پنجره یک پتو پرت کردند داخل، در ابتدای ورودم چون تاریک بود، هیچی را نمی دیدم، در این سلول من با یک نفر هم سلولی بودم که دانشجوی روانشناسی بود که از بچه های چپ بود.
البته دیگه بعدها او را دیگر ندیدیم، این شب اول بود، و چند روزی ما آنجا میهمان ساواک تبریز بودیم، دستگیری ها ادامه یافت، ولی دیگر زندان ساواک گنجایش زندانی بیشتری نداشت، یک روز مرا صدا کردند که آماده باش تا بریم خوابگاه دانشگاه، خیلی نگران بودم چون در کمدم در دانشگاه کتاب ها و نوارهای سخنرانی دکتر شریعتی را داشتم، عکس بچه ها هم بود، و هر کسی را با این ها می گرفتند بدبخت می شد.
از طرفی من با چند تن از بچه های فعال سیاسی هم اتاق بودم، که خودشان از سازمان دهندگان اعتصابات و تظاهرات ها بودند، خلاصه خیلی نگران بودم، یکی از آنها عضو سازمان مجاهدین خلق بود، از لاهیجان که بعدها کشته شد، و یکی هم از بچه های مذهبی که خودشان کار کشته راهپیمایی ها و اعتراضات بودند. مرا دست بسته و پا بسته آوردند خوابگاه دانشگاه، که از کمدم بازرسی کنند، چون بعد از این بازجویی ها، حکم بازرسی از وسایل را می دادند.
خیلی نگران بودم و آدرس عوضی می دادم که من خوابگاه نیستم و.... ولی آنها قبلا آمار ما را گرفته بودند، یک راست رفتند خوابگاهی که الان "ولیعصر" نام دارد بلوک سه اتاق 301 و سر کمدم، رفتیم و من آنقدر دلشوره داشتم که حساب نداشت، درب کمدم را که باز کردند، من از تعجب شاخ در آوردم،
دیدم بچه های هم اتاقی من هر چی تو کمد من بوده، برده اند و سوزانده اند و از بین برده اند، و به جاش هر چی از مسایل فساد و ناجور بود، که دم دست شان آمده بود، در کمد قرار داده بودند، درب را که باز کرد، یک سری نوارهای موسیقی ستار و داریوش و... یکسری مجله های "زن روز" و "جوانان" و... گذاشته بودند و روی درب آن هم، وقتی درب کمد را باز می کردی عکس رنگی یکی از خوانندگان زن که تقریبا لخت بود، چسبانده بودند، که من خودم هم وقتی دیدم خنده ام گرفته بود، از این کار کارستان شان.
سروان جوادی افسر بازرسی کننده را خدا بیامرزدش، که آمده بود برای بازرسی، توی کمد من نگاهی انداخت و اشیای داخل آن را ور اندازی کرد، و بعد نگاهی به ماموران همراه خود کرد، و خطاب به آنها گفت که "خاک برسرتان، تیکه برای من پیدا کرده اید؟!! این هم آدمه که برای من گرفتید. این کیه دیگه اهل گوگوش و موگوش و ایناست. ور دارید بریم، ور دارید بریم"،
من هم با دیدن این صحنه نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا را شکر که حکم سبکی خواهم گرفت و از این صحنه گزارش خوبی برای من منعکس خواهد شد. ولی وقتی می خواستیم برگردیم دیدم چیزی حدود 500 تا 600 دانشجو آمده اند، و تجمع کرده اند شعار می دهند "زنده باد آقا رضا" و... غوغایی به پا شده بود، و وقتی هم که ما با ماموران نشستیم داخل اتومبیل پلیس که صحنه را ترک کنیم، همه این جمعیت ماشین پلیس را سنگ باران کردند.
این صحنه برای من خیلی بد شد، و اینها فکر کردند که من خیلی اینجا هوادار دارم و... حال آنکه من روابط عمومی خوبی داشتم، و این نتیجه همین بود، نه اینکه از رهبران اعتراضات و... باشم. خلاصه از دانشگاه برگشتیم و ما را دوباره بردند ساواک و دوباره بازجویی شروع شد. که بابات چه کاره است و ننه ات چه کاره است و بیست دقیقه بازجویی شدم، و در آخر هم ده بیست برگه ایی بازجویی پر شده را بازجو از روی میز جمع و جور کرد و از روی میز برداشت، و یک برگه گذاشت، که "این را امضا کن".
گفتم "چی هست؟" گفت "مگه قرار نیست با ما همکاری کنی، برگ تعهد همکاری"، گفتم من، چکار می تونم براتون کنم، من که کاری از دستم بر نمی آید مرا استخدام کنید می تونم براتون چای درست کنم و... من بابام در آمده تا کنکور رو قبول بشوم، من اصلا حافظه خوبی ندارم، گفت پس تو نمی خواهی همکاری کنی؟! گفتم شما به کسی نیاز دارید که زرنگ باشه، من رو همه دست می اندازند، من رو از همین جا بیرون بندازید، نمی تونم به خونم برگردم و تو خیابان گم می شم، آدم دست و پا داری نیستم، من زبان قرص و محکمی ندارم همه دانشکده مسایل زندگی خانوادگی ما را هم می دانند و... من زبونم را نمی تونم نگهدارم. خلاصه هر چی بلد بودم زدم تا از دست اینها در برم. گفتم بابای من نظامی است و از همکاران شماست، حتی او اگر بفهمه پوست از تن من می کنه، البته خودشون هم می دانستند که از هر بیست نفر که به آنها گیر بدهند، دو نفر همکاری خواهند کرد. از اون 13 نفر هم، دو نفر قول همکاری داده بودند و بعد از انقلاب هم به همین دلیل خیلی اذیت شدند.
خلاصه چند روزی آنجا بودیم و بعد ما را بردند ترمینال مسافربری تبریز و داخل همان ترمینال هم یک حکم دستمان دادند که شش ماه از تحصیل محروم شدیم، از آذر تا 15 بهمن 1353 از تحصیل محروم شدم، تا ترم بعدی که باید می آمدم و بدین ترتیب 20 واحد این ترم را صفر شدم، و در کارنامه ام درج شد.
تهران هم برگشتم تا بهمن که برای ترم بعدی برگشتم تبریز، نتونستم جوراب هایم را از پا خارج کنم زیرا وضعیت پاهایم طوری بود که اگر مادر و پدرم می دیدند، مشکل پیدا می کردند و هر وقت مادرم می گفت چرا جوراب هات را در نمی آوری می گفتم، هوای تبریز آنقدر سرد است که من آنجا همیشه جوراب دارم و لذا عادت کردم و بدون جوراب نمی توانم زندگی کنم، مادرم می گفت جوراب ها را بده تا بشورم، می گفتم نه خودم می برم تو حمام تمیزش می کنم.
نیمه بهمن بعد از یک ترم محرومیت، برای ترم بعدی به دانشگاه مراجعه کردم ولی با مشکل جدیدی مواجه شدم، و این که آموزش دانشکده گفت باید ولی دانشجو باشد و تعهدنامه شما برای عدم تکرار این گونه کارها در دانشگاه را تایید و امضا نماید، تا بتوانی به دانشگاه برگردی؛ و من که حتی این دستگیری و محرومیت را به خانواده خود اطلاع نداده بودم؛ مانده بودم که حالا باید چه کنم، و با آشنایی که مسولین آموزش دانشکده داشتم، آخر الامر آنها را راضی کردم که به امضای یکی از دوستان هم دانشگاهی ما که از قضا نام "ولی الله" داشت به عنوان ولی دانشجو اکتفا کنند و او هم مردانگی کرد و آمد امضا کرد و ترم بعدی را به همراه "ولی خود" در دانشگاه تبریز آغاز کردیم، و این هم به خیر گذشت.
شهدای 16 آذر 1332 دانشگاه تهران
شهدای 16 آذر 1332 دانشگاه تهران
شعار این راهپیمایی در این مجله دانشجویی
شعار این راهپیمایی در این مجله دانشجویی
آن روزها همه با هم بودیم
آن روزها همه با هم بودیم
همه بودند چه با حجاب و چه بی حجاب در اتحادی همه گیر
همه بودند چه با حجاب و چه بی حجاب در اتحادی همه گیر
هرکه برای مبارزه کشته می شد شهید بود چه از ما بود چه نبود
هرکه برای مبارزه کشته می شد شهید بود چه از ما بود چه نبود
دیوارها حرف های همه را با خود داشت می توانستی انتخاب کنی
دیوارها حرف های همه را با خود داشت می توانستی انتخاب کنی
چمران و شریعتی دو استطوره ایی که درس ها برای ما داشتند
چمران و شریعتی دو استطوره ایی که درس ها برای ما داشتند
پاهایی که به شلاق آشنا شدند، دیگر در مدار شلاقزن نخواهد رفت
پاهایی که به شلاق آشنا شدند، دیگر در مدار شلاقزن نخواهد رفت
چه دردناک است شلاقی که لایق بدن حیوان هم نیست حتی
چه دردناک است شلاقی که لایق بدن حیوان هم نیست حتی
و خداوندگارم اگر می خواست با چون محمدی (ختم پیام آورانِ صاحب کتاب خود) در بین مخلوقاتش در ایران سخن گوید، و از طریق او پیامی برای پارسیان نازل کند، شاید به جای قسم به شتر[1]، به مثال دیگری که در زندگی این مردم مهمتر و کارسازتر است، روی می آورد، و شاید برف، این سمبل زیبای آفرینش، و سپیدی آن، آنگاه که بر بلندای کوه های سر به آسمان کشیده نشسته است، را موضوع قسم هایش قرار می داد؛
ایزد حکیم من به برفی قسم یاد می کرد که کوه های ما را از سپیدی خود می پوشاند و چون عروس آنها را آماده رفتن به حجله بهار می کند. و شاید اگر می خواست سخنی از این مکالمه اش با این پیام آور خود بر جای بماند، نوشتن این چند خط را بر چنین پیامبری، تکلیف می کرد، تا از این معجزه زیبای او برای ثبت در کتاب بماند :
"قسم به سپیدی برف های نشسته بر زمین سرد، آنگاه که می بارند تا زشتی های باز مانده از عمل انسان را بر بستر زندگی اش، زمین، زیر سپیدی زیبای خود بپوشانند، تا چند صباحی چشم انسان چیزی جز پاکی ندیده، و متوجه شود که ما می توانیم پاکی مطلق را بر زمین بگسترانیم، و اما این را به شما واگذار کرده ایم تا در این مسیر حرکت کنید. قسم به سپیدی برف های نشسته بر زمین، که در زمانی نه چندان دور زندگی از زیر این سپیدی پاک و گسترده، بیرون خواهد جهید، و چشم های نگران و منتظر شما را به امیدی بزرگ نوید داده، خرسند خواهد کرد.
ما در این پدیده حیرت انگیز درس هایی بدیع برای تدبر شما قرار دادیم، چرا که در پس این سردی استخوان سوز، بهاری به لطافت گل های نرمروی بهاری نهفته است، آنگاه که جوانه های نورس، از تخم هایی که از پاییز گذشته بر زمین ریخته اند، در یک رستخیز عظیم بیرون جهند، و دنیا را به وجود خود سبز نمایند، اما حیف که در اثر فراموشی تو، ای انسان! باز بر این بهار زیبا هم، همچنان پاییزهایی دوباره خواهند تاخت، تا خزان همچنان زندگی تو را در بر گیرد، و تو دوباره به انتظار بهار، ذهن خود را روانه رویاهای زیبا کنی، و دوباره چشم به آسمان بدوزی.
این نتیجه ی فراموشی های توست، که پاییز به تکرار تاراج بهار بر می خیزد، و به جهت همین فراموشی است که تو را انسان [2] نامیدیم."
عکس هایی از طبیعت توچال در دهمین روز از اسپندگان 1397 خورشیدی، تصاویری از انسان رهسپار به سوی مقصد، در شرایط سخت و دشوار، با امید، رو به جلو، زیبایی برای چشم های انسان فراموشکار:
-
شرق تهران زیر اشعه های صبح
شرق تهران زیر اشعه های صبح
-
تهران زیر اشعه های صبحگاهی اسفندگان 1397
تهران زیر اشعه های صبحگاهی اسفندگان 1397
-
طلوع برفی تهران در دهم اسپندگان 1397
طلوع برفی تهران در دهم اسپندگان 1397
-
شرق تهران زیر اشعه های صبح
شرق تهران زیر اشعه های صبح
-
شرق تهران زیر اشعه های صبح
شرق تهران زیر اشعه های صبح
-
در مسیر صعود قبل از ایستگاه 2 تله کابین
در مسیر صعود قبل از ایستگاه 2 تله کابین
-
ایستگاه 2 تله کابین توچال
ایستگاه 2 تله کابین توچال
-
زیبایی برف در ایستگاه دو تله کابین
زیبایی برف در ایستگاه دو تله کابین
-
راهپیمایی به سوی ایستگاه 5 تله کابین توچال تهران
راهپیمایی به سوی ایستگاه 5 تله کابین توچال تهران
-
برف جاده ها را محو کرده است
برف جاده ها را محو کرده است
-
غلبه برف بر سنگ ها
غلبه برف بر سنگ ها
-
پوشش برفی یک کوهنورد در زمستان
پوشش برفی یک کوهنورد در زمستان
-
همه تو یک صف در یک مسیر پیش به سوی مقصد
همه تو یک صف در یک مسیر پیش به سوی مقصد
-
دکل تله کابین، امیدی به بازگشتی راحت
دکل تله کابین، امیدی به بازگشتی راحت
-
با طناب آماده کمک به هر که گیر کنه
با طناب آماده کمک به هر که گیر کنه
-
توفان برف بر فراز بلندترین ارتفاع کماچال
توفان برف بر فراز بلندترین ارتفاع کماچال
-
سبقت ممنوع
سبقت ممنوع
-
مواظب باش به دره های ناپیدا پرت نشی
مواظب باش به دره های ناپیدا پرت نشی
-
احتیاط کن برادر نیفتی پایین
احتیاط کن برادر نیفتی پایین
-
پایین آمده از یال کماچال پیش به سوی ایستگاه 5
پایین آمده از یال کماچال پیش به سوی ایستگاه 5
-
عبور از توفان و راحتی بعد از آن
عبور از توفان و راحتی بعد از آن
-
فراز و فرود در مسیر
فراز و فرود در مسیر
-
گروه های مختلف با تعداد متفاوت پیش به سوی یک هدف
گروه های مختلف با تعداد متفاوت پیش به سوی یک هدف
-
ایستگاه 5 تله کابین
ایستگاه 5 تله کابین
-
همچنان با احتیاط پیش به جلو
همچنان با احتیاط پیش به جلو
http://mostafa111.ir/neghashteha/naghaz/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=900#sigProId4e094b75f3
[1] - "آیا اینها به شتر نظر نمی کنند که چگونه آفریده شده؟" (أَفَلا يَنْظُرُونَ إِلَي الْإِبِلِ کَيْفَ خُلِقَتْ) سوره غاشیه آیه 17
[2] - واژه انسان از نسیان یعنی فراموشی مشتق شده است. "ای انسان، چه چیز تو را به پروردگار کریمت مغرور کرده است؟" سوره انفطار آیه 7 (يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ)
اما شاید این سوال برای شما هم پیش آمده باشد، که چرا دیگر، حافظ، سعدی، مولانا، غزالی، فردوسی، ابن سینا و... نداریم و چرا دیگر این رادمردان عرصه ادب، هنر، علم و حکمت ایران تکرار نمی شوند؛ چرا اینگونه زمین گیر و عقیم شدیم، چرا مادر وطن نمی تواند دوباره چون آنان بزاید، یا می زاید و نمی توانند که ظهور کنند؟!!
آنچه برای من روشن است اینکه بازار هر کالایی باید مملو از اجناس گونه گون باشد، و صاحب هنر و خلق کننده و تولید کننده ایی، به میزان توان، هنر، عشق و شرایط خود باید بیافریند، نه این که هنرمند و خالق آثار به بازار چشم به بازار داشته، که بازار از چه خوشش می آید، شاید همین گرفتاری در قالب های تحمیل شده به خالقان اثر، و نگاه دنباله روی از بازار، ما را در وضع فعلی گرفتار کرده است؛
امروز شما نه در بازار رشت، نه در بازار ری، نه در بازار خراسان، نه در بازار یزد، نه در بازار همدان، نه در بازار شوش و... متاع متفاوت نمی بینی، انگار این بازارها را از روی هم کپی زده اند، و همه را یکدست باب مشتری ساخته، و عرضه می کنند. لذا دیگر دلت هوای سفر به قصد یافتن بازاری نو نمی کند، چون هر بازاری را که در این کشور سر بزنی، همان خواهی یافت که در بازار سر کوچه شماست.
حال آنکه روزگاری تجار برای هر بازار برنامه ایی و کالایی داشتند و از هر بازاری باری بر می داشتند و یا باری بر زمین می نهادند، بازار ری، با بازار بلخ متفاوت بود، تبریز از کرمانشاه، اهواز از شیراز، گمبرون از سیستان، توس از نیشابور و اصفهان از کرمان و... همه از هم متفاوت بودند، زیرا هر بازاری بسته به شرایط و سلایق خود تولید می کرد،
مدرسه نظامیه بغداد، با دانشگاه جندی شاپور متفاوت بود، نظامیه نیشابور از مدارس بخارا متمایز بود، حلب مکتب خود را داشت، مدرسه گرگان را با حوزه هرات متفاوت بود، امروز دیگر سیلابس های درسی دانشگاه تهران با دانشگاه شیراز در معماری یکیست، لذا هیچ انگیزه ایی برای حرکت نیست، همه یک قالب می خورند و تنوع نخواهی دید، ساختمان های تهران و شیراز یکی است، همانی که در تبریز ساخته می شود، در سیستان هم به همان سبک می سازند و...
اما به نظر من صاحبان هنر و خلق کنندگان آثار و سازندگان ابزار و... باید بی توجه به این یک دستی، و نگاه به حکم بازار و فراری از قالب های یکدست کننده، به خلق آنچه بپردازند که علم شان با دل شان حکم می کنند، و هرکس بر دکان خود، به عرضه محصولی بنشیند که خود تولید کرده است و خالقان و تولید کنندگان، خود را با حکمت و هنرشان به بازار تحمیل کنند، تا بتوان انسانیت را شکوفا کرد.
پس اگرچه ذائقه و علایق و خواست بازار هر عصری محترم است، ولی هر نویسنده ایی باید بی توجه به قالب ها، و تحمیل ها، روایتگر وحی و الهام درونی، در تلفیق با عقل و علم خود باشد، دل خود را بنویسد و آنچه را از آن می تراود، خلق کند، و نترسد از این که آثارش را کسی نخرد و یا پذیرا نباشد، که او خود به قیمت آن سخت آگاه است، هرچند مردمان عصر "ون کوک" نه از آثار نقاشی او سر در آوردند، و نه این آثار برای این هنرمند ثمری مادی داشت، اما بالاخره دنیای هنر او را کشف کرد؛
سخن فردوسی را در وقت نوشتنش کسی به ریالی نخرید، اما او حکمت و تاریخ ایران را ثبت و ضبط کرد، مولانا برای دل خود سرود و سروده هایش را دیگران بعدها کشف کردند که چه دریایی از عرفان و حکمت است، ملاصدرا نظریه علمی خود را داد، هرچند به آوارگی اش انجامید و کم نمانده بود که چون حلاج، سهروردی و عین القضات و... فتوا در حقش اعمال کنند و به دارش کشند، اما بالاخره قدر سخنش را شناختند و...
لذا هنرمند و صاحب سخن باید بی توجه به اطراف، فارغ از قضاوت دیگران، به الهامات دل خود، گوش فرا دهد، و پیش رود تا شاید نقشی نو، یا حکمتی دقیق، یا نگاری بدیع و... را خلق کند و راهگشای راهی شود. هنرمندِ اسیر بازار تنها به تکرار پژواک دل اهل بازار اقدام خواهد کرد و سرودی تکراری و خسته کننده، می سراید که تنها حقایق موجود است، که بسیاری دوباره آن را خواهند سرود.
یکی از خوانندگان سیاه مشق هایم، برایم نوشت : " وقتی مطالب خود را در شبکه های اجتماعی قرار می دهی، در واقع این یک جور دعوت به خواندن دل نوشته هاست، پس به علایق آنان احترام بگذار، (به طنز) و قدری به مخاطبان خود بیندیش، درست است که اینها یادداشت هایی است بی مخاطب و..."
بالاخره تنه های محکم دولت در سایه، [1] دولت منتخب و ارگان های قانونی آنرا از صحنه خارج، و دکتر محمد جواد ظریف که او را می توان "درخت تنومند دیپلماسی ایران" نامید، را مجبور کرد برای به صدا در آوردن زنگ های خطرِ خارج شدن امور کشور از مسیرهای قانونی آن، و در جهت حفظ جایگاه قانونی دولت، که در راس آن رییسِ جمهورِ ملت ایران، قرار دارد و همچنین دستگاه قانونی را که او سکاندارش بود (وزارت خارجه) بود و اینک از صحنه کاری و قانونی اش به کناری گذاشته اند، خود را قربانی قانون و قانونگرایی در کشور کرده، و کناره گیری نمود، تا راه بر دولت نشسته در سایه، برای دنبال کردن اهداف و منافع ناگفته اشان، بیش از این باز نشود، و با این استعفا شاید کسی به فریاد قانون و اجرای آن، و قرار گرفتن آن در راس تحرکات و تصمیمات در این کشور برسد.
متاسفانه جامعه نخبه کش ما، در طول تاریخ، نخبگان خود را این چنین دم تیغ کسانی داد که بی هیچ نمایندگی و حکمی، در پس حجاب هایی نامرئی و دست ساختِ دست های ناپیدا، حکم می رانند و کار خود را پیش می برند، و به رخ قانون، مردم و نظم می کشند و به ریش هرچه جایگاه قانونی و قانون می خندیدند، که "هر که در این کشور قصد حضور و فعالیت دارد، باید در کانال و طبق شرایط ما کار کند".
شاید غریو شادی نخست وزیر اسراییل از رفتن ظریف گویای خسارتی باشد که در ادامه هجوم دلواپسان داخلی و کاسبکاران دم دست، سیاستمداران خارجی در پی اش بودند، و از سال های قبل تاکنون این فرمانده خط مقدم دیپلماسی را مورد هدف خود گرفته بودند، و پنبه ی کار، سیاست، تلاش و جهت حرکتش را زدند و می زنند، تریبون دارانی که از بیت المال خوردند و به حرکت و سیاست قانونی نهادهای برخواسته از قانون، در راستای اهداف دولت نامریی در سایه، تاختند، و در زمانی که ظریف نفس در نفس رقبای بزرگ کشورمان و یا همان جامعه بین المللی می رزمید، ناجوانمردانه او را زیر تازیانه های قهرآمیز خود گرفتند، که مبادا این "کوه بزرگ" به چشم ملت خود بزرگ آید و رقیبی برای رقابت با آنان در آینده شود و....
حملات تریبون دارانِ دولت در سایه تا به امروز ادامه یافت و به مقصود خود هم رسیدند و اینک دلواپسان داخلی و نتانیاهو با هم می توانند نفس راحتی بکشند، چرا که ظریف رفت؛ همچنان که نخست وزیر اسراییل سریعا ذوق زده شد و از حاصل کار این دو سنگ آسیاب (دلواپس داخلی و رقیب خارجی) بر کرچیدن ظریف زیر فشار این دوسنگ آسیاب موتلف باهم، در شعفی وصف نشدنی گفت : "ظریف رفت. از دستش راحت شدیم. مادامی که من اینجا هستم، رژیم ایران به سلاح هستهای نخواهد رسید."
گویا این اسراییلی بهتر از هر کسی می داند که زبان گویا و منطق بُرَنده ایران و منافع ملی، در یک فشار بی حد رقبای داخلی بسته شد، و اکنون مشخص نیست، چون او دیپلماتی کارکشته را خواهیم یافت، که به استمرار استیفای حقوق مردم مظلوم و مورد هجوم ایران در مجامع بین المللی بپردازد؟! تاریخ روابط خارجی ما این را گواهی نمی دهد.
و به نظر می رسد ما هم به سوی پاکستانیزاسیون پیش می رویم، که دست های پشت پرده، و دولت در سایه کار خود را می کند، و هر که را که مزاحم خود ببیند، از دور خارج می کند، تا کسانی بر کرسی های قانونی تکیه زنند که مجری سیاست هایی باشند که در پستوی نشست های شبانه ی دست های پشت پرده، بر طبق سیاست های اعلام نشده و نامشخص نوشته و تعیین می شوند، و مردان سیاسی را می طلبند که تنها مجری بی چون چرای منویات آن دست های نامریی باشند، و بی سوال و حرف اضافه، در جهت و برای آنان کار کنند.
در چنین فضای بهت انگیزی هم، اگر سیاست مداری بد قلق برایشان باشی، یا همچون نخست وزیر فقید پاکستان و رهبر حزب مردم این کشور خانم بینظیر بوتو، [2] ترور می شوی؛ و پرونده رسیدگی قتل و ترور تو هم در راهروها و اتاق های پیچ در پیچ سیستم قضایی منصوب و مطیع دست های پنهان گم می شود، و یا اگر شرایط طعمه سیاسی این مافیای پشت پرده اقتضای ترور را نکند، در میان هزاران ها پرونده خلاف، غارت، اختلاس، سو استفاده از اموال عمومی [3] و... مدعی العموم راست می رود سراغ پرونده نخست وزیری که با رای مردم پاکستان به قدرت رسیده، یعنی رهبر حزب مسلم لیگ پاکستان [4] آقای نواز شریف و او را در حالی که نخست وزیر است، مردانه !!! و با هیاهو محاکمه کرده، صدها خلافکار چون او را با پرونده هایی حتی بزرگتر را رها کرده و نخست وزیرِ در قدرت را، روانه زندان می کند، تا این نخست وزیر، پاسخ درشت بینی و... خود را در برابر دست های پشت پرده، محکم دریافت دارد، و دیگر او و دیگران مثل او هوس زاویه دار شدن با نظامیان پاکستان را نکنند.
و در نهایت هم این سیستم قدرت در سایه که هیچگاه قصد ترک صحنه را ندارد، با استفاده از اهرم های بیشمار سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی خود، دو حزب عمده سیاسی پاکستان یعنی "حزب مردم" و "حزب مسلم لیگ" را در یک عملیات پوپولیستی به یک کریکت باز می بازاند، تا هر دو حزب حذف شوند و اگر خواستند، در آینده مطیع و گوش به فرمان دست های پشت پرده، صلاحیت خود را به دست های نامرئی ثابت کرده و همچون حاجب الدوله ایی امین، [5] بعد از پایان دوره ورزشکار ملی پاکستان جناب عمران خان که در میدان ورزش، قهرمانی های زیادی هم آفریده است، و اکنون در قامت یک سیاستمدار، با پرچم حزب تحریک انصاف آمده، تا مردانِ مرد سیاست پاکستان را از صحنه خارج کند، و با همه احترامی که به این "علی دایی ورزش پاکستان" قائلم، هاشمی و خاتمی را قلع و قم کرده و در جای بزرگان تکیه به گزاف زند و حاصلش چه خواهد بود؟
استمرار وضع گذشته و امنیت دست های در پس پرده که اکنون دیگر رقبای بزرگ خود را از میدان بدر کرده اند، و همانی که اکنون در پاکستان شاهدیم، که بعد از نزدیک به نیم قرن در اثر ماجراجویی ها و دلال بازی های بین المللی و نقش آفرینی در تروریسم هدایت شده جهانیِ دست های پشت پرده سیاست در پاکستان، و سیاست نامریی آنان، بمبی قوی در راه نظامیان هند در کشمیر، درست شبیه همان بمبی که در زاهدان علیه مرزبانان ما کار گذاشتند، و 27 مرزبان ما را کشتند، 41 سرباز مرزبان هندی را قتل عام می کند، و در پاسخ به آن 12 جنگنده میراژ 2000 هندی از مرز می گذرند و وضعیت نظامی بین هند و پاکستان به سال 1971 باز می گردد و بمباران همدیگر آغاز می شود، و حالا شرایط جنگی و بهشت کاری نظامیان خواهد بود و باز این مردم پاکستانند که باید مال و جان دهند تا از این تنگنای جنگی دست ساز دست های پشت پرده قدرت نامریی عبور کنند.
در حالی که در اثر سیاست های همین قدرت در پس پرده، اکنون کشور پاکستان، پناهگاه تروریسمی شده است که علاوه بر هند، افغانستان، ایران و... بسیاری از کشورهای دیگر را نیز ناامن کرده اند، فقر و ناامنی اش را چه کسی باید تاوان دهد، همسایگان، مردم منطقه، و خصوصا مردم پاکستان که نمی دانند چرا باید کشورشان تغذیه کننده تروریسم جهانی باشند.
مردم پاکستان نمی دانند چرا و تا به کی باید، تاوان دلال مسلکی نظامیانی را بدهند که در نقش دست های پس پرده سیاست، معلوم نیست دلارهای این نقش مخرب را از کجا و کدام سرویس اطلاعاتی و یا قدرت جهانی، علیه چه کسانی، دریافت می دارند، تا جان برکفان انتحاری خشک مغزِ تربیت شده در حوزه های علمیه تحت نظر ایدئولوژی اسلامی مبتنی بر وهابیت عربستان را در هند، ایران، افغانستان و... منفجر کنند و در پس پرده، دست های سیاستباز این حرکات، به تسویه حساب های سیاسی، اطلاعاتی، نظامی، مافیایی، مالی خود با رقبا بپردازند، و یا حق العمل دریافت دارند.
ترکیه نیز مثل پاکستان بهشت حاکمیت نظامیان بر مقدرات خود بود، و اکنون این کشور خود را از این مخمصه بزرگ نجات داده و راه رشد و توسعه را چهار نعل می تازد، اما پاکستان هنوز سخت گرفتار این نوع حاکمیت دوگانه دولت در سایه و دولت قانونی است، و انگار ما هم متاسفانه بدین سمت در حرکتیم، که سیاست های پس پرده در بی رمق کردن دستگاه های قانونگذارِ قانونی کشور مثل مجلس، و بی خاصیت شدن دولت و تبدیل آن به یکی از قوای کشور و در حد و اندازه "قوه اجرا" و...، به سمتی می رویم، که سیاست و حتی اجرا در دست های نامرئی و ناشناخته، و در پس پرده تعیین و مردان سیاست و قانون این چنین جوانمرگ جولان بی قانونی ها شوند.
شاید این سوال پیش آید که بین نظامیان ما و پاکستان چه سنخیتی است، پاسخ این است که آن نظامیان پاکستانی نیز روزگاری رزمندگان اسلام در مقابل غول بزرگ تهاجم هند به سرزمین های اسلامی بودند که به مرور زمان اکنون به مافیای بزرگ سیاست در منطقه خود و جهان تبدیل شده اند و فرایند دگردیسی را به مرور، تند و کُند طی کرده اند.
کشور نباید در مسیر بی قانونی برود، که اگر رفت حتی اگر یک قدم هم که باشد، حرکتی است در یک مسیر نادرست و انحراف، که انتهای آن پاکستانیزه شدن است و شاید بدتر از آن، که اکنون پاکستان به عنوان یک کشور فقیر و تروریست خیز، زیر سم حاکمیت های کودتایی است و بی قانونی و هرج و مرج و ترور و خشونت و نسل کشی و... در آن روزانه است، و ملعبه دست های نامرئی خارجی و داخلی است.
فاین تذهبون یا اولی الابصار
[1] - مفهوم دولت در سایه به این معناست، که قدرت واقعی سیاسی در دست دولتهای منتخب مردم نیست بلکه نزد افرادی است که در پس صحنه در حال دیکته کردن نظرات خود هستند، و هیچ نهاد مردم سالاری توانایی بررسی و ارزیابی فعالیتهای این افراد را ندارد. بنابراین باور، دولتهای منتخب تابع دولتهای سایه که صاحب قدرت حقیقی میباشند هستند (ویکی پدیا).
[2] - دختر ذولفقار علی بوتو که دختر و پدر از رهبران برجسته سیاسی پاکستان بودند و هر دو قربانی نظامیان و سیاست نامریی آنان شدند
[3] - در شهر اگر که خواهند مست گیرند باید که هرآنکه هست گیرند. جامعه سیاسی فاسد پاکستان واجد هزاران متخلف است ولی سیستم گوش به فرمان قضایی فقط سراغ کسانی می رود که با قدرت پشت پرده زاویه پیدا کرده باشند.
[4] - حزب مسلم لیگ به رهبری محمد علی جناح رهبر استقلال پاکستان با حزب مردم سال هاست که پس از جدایی از پاکستان قدرت رابین خود دست به دست می کردند و در اثر دخالت نظامیان در سیاست اکنون هر دو از قدرت کنار گذاشته شد و این دو حزب عمده شاخه شاخه و منهدم شدند و یا ترور و از صحنه خارج شدند و دست های پشت پرده سیاست در پاکستان اکنون عشق شان کشیده است که یک ورزشکار نخبه پاکستانی (مثل علی دایی ما) را جانشین آنان کند. عمران خان نخست وزیر کنونی یک کریکت باز مشهور و افتخار آفرین ورزشی پاکستان است.
[5] - حاجب الدوله نقش جان نثاری دست های پشت پرده را بازی میکند و خسارات ناشی از عملکرد آنها را به خود منتسب می کند تا متوجه دست های پس پرده نشود، و انگشت اتهام ملت برای خرابی ها به سمت او باشد و نه به سمت مسببین اصلی و دست های پس پرده.
آسمان مال من است!
نه نیست! گویا باید آن را از آن خود سازم
و چه سخت است،
انگار ما را برای نبرد و تسخیر اینجا و آنجا آفریده اند،
زمین از ماست،
اما نه، آن هم از آن ما نیست،
بین زمین و آسمان معلقیم،
کاش این آسمان را در زمین بودی،
کاش سرچشمه های بالا را، در این پایین دست ها جاری می کردند،
کاش آنچه را بدان نیازمان بود، در زمین و در دسترس مان قرار داشت،
کاش خدا هم با ما در زمین بود،
کاش او هم از آن دور دست ها، و در آسمان برای مان، دست تکان نمی داد،
کاش او هم مثل ما زمینی بود،
با ما بود، در ما بود، از ما بود،
اگر او آسمانی نبود، چشم ها هم از زمین کنده نمی شد،
تا در لایتناهی بی پایان آسمان ها گم شود،
کاش اصلا به سمت بالا نگاه نمی کردیم،
تا سرمان گیج رود، و روی همین زمین سفت هم نتوانیم بند شویم،
کاش جایی در این پایین دست ها برایمان بود،
کاش زمینی ها را، آسمانی نمی خواستند،
کاش اینجا در زمین جایی بود، که ما را در خود جایی دهد،
و در پی جا، آواره آسمان های چندگانه نمی شدیم،
مثل همه آنهایی که زمینی اند، مثل بقیه،
راحت می زیند، و در راه آسمان کشته، و یا قتل عام نمی شوند،
و ما زیر فشار رفتن به آسمان نمی کرچیدیم، [1]
کاش "قرعه فال را به نام منِ دیوانه" نمی زدند،
به نام یک نافهم دیگری می زدند، که در دنیای نافهمی خود بسیار راحت است،
دوستم نگران رخت بر بستن در غربت است،
اما نمی داند که :
مُردن راحت ترین رفتن است،
جای رفتنش هم اصلن مهم نیست،
چون به هنگام رفتن، دیگر حواست هرگز به اطراف نخواهد بود،
که کجاست سکوی پرش تو،
و تو تنها به انتهایی که پرتاب خواهی شد، در آن لحظات خواهی اندیشید،
پس نباید نگران رفتن بود،
و باید به بودنی فکر کرد، که اکنون هستیم،
[1] - فعل کرچیدن، هنگامی استفاده میشود که یک جسم نرم و لطیف بین دو جسم سخت آسیب جدی ببیند
ای خاک هنرخیز و لبریزم از عشق،
ایران ای وطن مظلوم من،
خاکت گهواره هزاران مرد و زن پاکی است،
که عشق و هنر و انسانیت را به رخ آسمان کشیده اند،
اینجا مقصد هر سعادت طلبی بود، که مهاجرین، راه های سخت کوه و دریا را در عشق زیستن در تو، پشت سر می گذاشتند، تا در تو قرار و آرام گیرند؛
تا تمدن های بزرگ و رویایی خود را، در تو نهاده، بکارند و به اوج رسانند.
تو گهواره تمدن و مدنیت برای هزاران سال بودی، و انسان را به اوج انسانیت نزدیک کردی،
اما چه سود، که هر بار سرمایه گرانقدرت، اوج گرفت و انبار شد، به تاراج خزان ظلم ظالمان، جهلِ جاهلان، کید مکاران، کینه پست مردمان، دروغ خائنین رفت،
هرگاه که در اوج، قد برافراشتی، ناجوانمردی از کیان تزویر و جهل، چهارپایه از زیرپایت کشید، و حلق آویز دروغ، کینه و جهل شدی،
و سم اسبان غارتگرِ تمدن و فرزندانت، تن تو را به زیر پای ناپاک خود کشیدند، و به توبره جهل و دروغ خود بردند؛
و تو در بی کسی و تنهایی، چشم بدست خدایانی آسمانی ماندی، که باید در این رستخیز عظیم، به مددت بر می خواستند،
اما درحالی که استخوان هایت زیر سم اسبان تازه نعل زده تزویر و جهل، می شکستند، چشم به آسمانی ماندی، که مدعیان آن، معبد از پس معابد برافراشتند، تا نگاهبان رابطه تو با "فریاد رسی" باشند، که در این هنگامه از فریاد رسی دریغ نکرده، و خودی نشان دهد،
اما تو در خون غوطه ور شدی، و همه به نظاره اضمحلال و مرگت نشستند، تا فرزندان برومندت، خوراک مارهای ضحاکِ مار به دوش شوند، و در میان ضجه مادران داغدیده اشان، در پروژه غارتِ جهل و تکبرِ خصم، غرق شوند، و او سیراب از خونشان، و تو تشنه به مهرشان، از غم در خون غوطه خورده، و بلا کشِ هلاکت شان، و ضجه زنِ فقدان شان شوی.
اما وطنم همچنان "تن خود را چرب نگهدار"، که تازیانه ها را پایانی نیست و خصم، همچنان از شمال و جنوب، و از غرب و شرق در راه است، تا به غارت مداومت، تداومی بی پایان بخشد، و تو گویا این عروس را باز به حجله خونی دگر می برند، تا در برابر خونخواری دگر قربانی کنند.
باز می خواهند کاروان بردگان ایرانی را به طمع ساخت کاخ های عظیم خود به اسارتی دیگر برند، باز می خواهند بازارهای از رونق افتاده خود را از فروش بردگانی چون ما رونق بخشند،
و انگار قیام زنگیان را هم در میانه راه؛ تشتت و ویروس کبر و جهل، مبتلا کرده، تا دوباره خلیفه بغداد، قیدهای دست و پای ما را تجدید کند، تا همچنان در زمره اسیران باقی بمانیم و دیده ما بعد از رویت فجر پیروزی، در آفتاب داغ ظلم کور شود، و دوباره در فکر رویت صبح آزادی نیفتد.
باز از ما خون می خواهند، که هر صبح جام در پی جام، از آن سر کشند، و سرمست از خون، خون طلب کنند.
و گویا دوای درد ما، باز مرگ است، و داروی رهایی و خلاصی ما همان نابودیست،
پس ای خدایی که به نام هایی مختلف میان ما پرستیده می شوی، لااقل از این دارو و نعمت رهایی بخش، بر ما دریغ نفرما،
زیرا که باز ضحاک برای خوراک مارهای خود، به مغز جوانان بیشتری از ما چشم دوخته است.
ایزدا! گر تصمیم به دست گیری و خلاصی ما نداری، مرگ را لااقل از ما دریغ نکن، که در دایره تنگِ این همه تزویر چند لایه، گرفتار آمدیم.
و مادر این خاک مانده است، که آیا به مرگ بابک خود بگرید، یا به کار افشین خود در همراهی با دشمن، زار زند.
او به واقع در بنای تزویر خصم، هر دو را از دست داده است.
نمی داند به تحویل جنازه سهروردی خود که در سی و هشت سالگی در زندان حلب به تیر جهل بسته و خفه شد، برود،
یا در بغداد خاکستر حلاج را در میان باد فتنه جهلی دگر بجوید، و یا در همدان عین القضات خود را بر بوریایی از آتش، دست گیری کند،
و یا سهراب را دریابد، که اسیر تزویر خصم، در زیر خنجر پدر خود، جان می سپارد،
یا به دستگیری دخترکان زیبا رویش برود، که در کاروان کنیزان و بردگان، به شام و بصره و حجاز و اورشلیم می برند شان، تا بین امرا و شیوخ قبایل تقسیم شان کنند،
یا فرزندان دیگرش را دریابد که برای حمل سنگ های گرانِ پایه های کاخ های رومیان به اسارت سوی فلسطین و سینا می برندشان،
از این مادر، در قادسیه، سرداران بی شماری محو در غرور، و مست از قدرت، هزار جام خون از جوانانش نوشیده اند، و باز از سرزمین تفتیده حجاز بوی حمله و خون هایی دگر می آید،
بوی کبر و غروری که با سکه های به غارت رفته از تیسپون، جلولا، خرمشهر و... جمع شده و طبل هایی که از پوست تن آرش ها، باکری ها، جهان آرا های بر صحنه جنگ مانده، ساخته اند، و نوای جنگی دوبار می نوازند، تا دوباره ابن مقفع را به اسارت خود برده و حسادت شان را از علم و هنرش، در آتش تنور باغ های اطراف بصره سرد کنند، و بی هیچ سوال و محکمه ایی خون فرزندان برومند ما، باز به هدر رود.
اسکندر اینک دوباره می خواهد، بر این خاک بتازد و بر سند و هند و آنسوی کاشغر و آمودریا نیز دست یابد، گویا باز ما مانع کشور گشایی او در آن سوی شرق هستیم.
چنگیز نیز تیغ از پی مناره ساختن از سرهای ما، تیز می کند، تا فرزندش تیمور را از خون ما همواره سیراب نگهدارد.
سلجوقیان نیز با همکاری خواجه نظام، ردای شرع از خلیفه بغداد قرض گرفته اند، بر جهل ما حساب باز کرده و بر تن قبای نمایندگی از نمایندگان خدا کرده، و قلعه های باقی مانده از الموت را نشانه رفته اند، تا فریاد نهضت سربداران را در گلو، دوباره خفه کنند، و نگذارند، تداومی یافته و این قوم بی کس، بی کسی را همواره تجربه کند.
سرداران قادسیه هنوز از ما خون طلب دارند، و در پی آن جان می طلبند، و گویا این تنها مرگ است، که هر ایرانی را از دام این ابلیس بداختر می رهاند، و گویا این مرده ماست، که بهترین ایرانی نزد آنانست.








