پای بلوط های زاگرس، سفرنامه ؛ مکتب کثرتگرای شیراز، تا مکتب وحدت گرای اصفهان
  •  

09 مرداد 1402
Author :  
اصفهان از کوه صفه

روند تاریخی شیراز و اصفهان را باید با هم، و به دنبال هم دید، تا ایران را در روند طی شده اش متصل و پیوسته، مشاهده کرد و فهمید، شیراز با هخامنشیان، به نوعی آغازگر مکتوب کُلیت ایران تمدنی و بزرگ است؛ و اکنون در دوره پارادایمی اصفهان قرار داریم که با حاکمیت سلسله صفویان آغاز گردید، و آنان مکتب اصفهان را پایه گذاری و خلق کرده و به اوج رساندند.

صفویان باعث زنده شدن ایران بعد از یک به هم ریختگی مقطعی شدند، و توانستند موجودیت ایران را در برابر متجاوز توسعه طلبی، همچون عثمانی [1] ، تا حد قابل قبولی حفظ کنند، امپراتوری که همچون یک غول بلعنده، ملل همسایه را در خود می بلعید، و به پیش می تاخت، عثمانی ها از طریق سیستم فتح و پیروزی متکی به نوعی غازی گری [2] ، توسل به حکم جهاد اسلامی و... تنها در غرب و در اروپا، تا دروازه های وین در اتریش هم پیش رفتند [3]

اما پیشروی آنان در شرق، هرگز مانند پیشروی آنان در غرب نبود، و این ایستادگی صفویان بود که طرح های توسعه طلبی آنان را در این سو ناکام کرد، و باید به واقع از صفویان از این لحاظ متشکر بود که هم یکپارچگی ایران را باز یافتند، و هم آنرا، تا حدودی مقابل چنین غول متجاوزی حفظ کردند، هرچند در شکست هایی که صفویان مقابل عثمانی متحمل شد، سرزمین های بسیاری را به عثمانی ها باختیم،

از جمله به دنبال شکست در نبرد چالدران، که به رغم شجاعت سربازان و شاه صفوی، سرزمین های بسیاری که اکنون در حوزه های ترکیه، عراق و سوریه فعلی قرار دارند، که عمدتا هم محل سکونت اصیل ترین قوم ایرانی، یعنی کُرد هاست را از دست دادیم، که این شکست به لحاظ عدم تطابق سطح سلاح و تجهیزاتِ سپاه عثمانی در مقابل سپاه صفوی بود، و اما دلیل دیگر این شکست ها، تاکید صفویه روی شیعه گری است که باعث واگرایی قبایل کُرد اهل سنت، و گرایش آنان به عثمانی های هم کیش (اهل سنت) آنان گردید، و بسیاری علیرغم میل خود به عثمانی پیوستند و یا گرایش یافتند.

لیکن باید اذعان نمود که در نبود مقاومت مردانه صفویان، شاید این باخت ها می توانست بیش از این باشد که هست، و عثمانی این توان را داشت که مثل تمام دول آسیایی و آفریقایی خاورمیانه، در شرقِ بدون صفویان، مثل جبهه غرب، پیشروی کند، کاری که با وجود صفویان از آنجامش باز ماند، و این ایران بود که به عنوان سد محکمی، برابر پیشروی آنان در شرق ایستاد.

نقاشی مربوط به ساختمان های دوره صفویه در اصفهان

یک نقاشی از ساختمان های دوره صفوی در اصفهان - از نقاشی های مربوط به هتل عباسی 

ولی موجودیت صفویان در ایران روی دیگری هم دارد، که از قضا به عنوان یک دوره پارادایمی فکری و اندیشه ایی نیز، شکل گرفت و تاکنون برای ایران باقی مانده، و شرایط کنونی ایران نیز به نظر می رسد ادامه و نتیجه حرکت و سیاست فکری صفویان است، آنان گرچه نشان شیر و خورشید [4] ، یا همان نمادهای معنادار تاریخی ایران باستانی و تمدنی را در پرچم خود داشتند، و آنرا بالا کشیدند، و با خود حمل کردند، و به نوعی در مجد و عظمت ایران کوشیدند، اما از منش و فرهنگ گثرتگرای باستانی ایرانیان، به دور افتادند، و تکثرگرایی [5] فرهنگی، تفکری و مذهبی را به کناری نهاده، به سوی وحدت فرهنگی و دینی، و تکصدایی دینی – مذهبی و تفکری پیش رفتند، و سلطه این تک صدایی و انحصار فکری را پی گرفتند، و حتی در علم و معرفت نیز تسری داده، لذا مکتب اصفهان، مکتب تکصدایی، تک قرائتی و خفه کننده ی نفسگاه های فرهنگی، تفکری و علمی متنوع ایرانیانی را با خود به همراه داشت، که "غیر" خود از میان ایرانیان را "دیگری" تعریف، و له کرده و سرکوب شدید نمودند،  

صفویه علاوه بر عدم تحمل و مدارا در وجوه دینی و فکری، حتی اهل علمی همچون صدرای شیرازی که شاید آخرین فیلسوف نظریه پرداز ایرانی از آن عصر تاکنون نیز باشد را که در این عصر ظهور و به نظریه پردازی علمی و فلسفی پرداخت را نیز تحمل نکردند، و فقهای اصفهان نشینِ دربار شاه صفوی، او را به کوره دهات های گرم و خشک قم، تارانده و متواری کردند، و تحت تعقیب ملحد انگارانه خود قرار دادند، و بخش های ارزشمندی از عمر شکوفایی علمی این دانشمند ایرانی، در فرار و گریز از آنان گذشت و ضایع شد، تا جان از فتوای الحاد و زندقه آنان به سلامت ببرد.

دوستی برایم نوشت اصطلاح "مکتب شیراز و مکتب اصفهان ساخته (ذهن) خودتان است"، به درستی هم نوشت، این برداشت من از روند آغاز و انجام تاریخ ایران است، و این دو شهر را به عنوان سمبل دو مکتب جداگانه دیده و انگاشتم، و از آن واژه برای بیانش سود جستم، هر چند این تعبیر شاید ناپخته و نارسا به نظر آید، اما از معنا، مفهوم و مصداق هم خالی نیست،

چرا که روزی مکتب و رویه تمدن سازی و حاکمیتی شیراز، بعنوان آغازگر ایرانِ یکپارچه ی تمدنی است، که شامل تمام مردم و سرزمین هایی است که با آن در این اوج گیری شریک بودند و... و در حکمرانی فرهنگی و حتی سیاسی، کثرت گرایی و حق تنوع قومی، مذهبی و فرهنگی را به رسمیت شناخته و به ظهور و اوج رساندند، و وجود 23 ساتراپ نشین [6] متفاوت، با فرهنگ، زبان، خدایان، و اقوام گونه گون، خود نشان پذیرش تنوع و تکثر فکری – دینی هخامنشیانِ شیراز نشین دارد، که در محیط و اتمسفر مُلک پارس (شیراز) شکل مصداقی به خود یافته و اوج گرفتند، نتیجه این نوع نگاه و حکمرانی، توسعه و پیشرفت ایران بود، و کشور را در اوج تاریخ خود نشاند، و بزرگترین باهم بودن ها، پیشرفت ها را در هخامنشیان عملی کردند، و آنرا به عنوان یک الگوی جهانی برای بشریت، در نوع نگاهِ به همنوع، حقوق بشر مدرن و پیشرفته، توسعه ارتباطات، سیستم های اداری و کنترل و هدایت جامعه و... تبدیل کردند.

اصفهان اگرچه از شهرهای مطرح دوره تمدنی مذکور، و بعنوان اسپادانا، جی، سپاهان و... شهرت در خور داشت، اما بعنوان پایتخت صفویان، با صفویه به اوج خود به عنوان یک الگو و نظریه پرداز نگاه به بشریت، حقوق بشر مدرن و... در نوع خود دست یافت، اما در ذیل حاکمیت صفویان، با نفی کثرت گرایی و تاکید روی وحدت فرهنگی – مذهبی، باعث از هم پاشیدگی انسجام، حتی در حوزه ایران تمدنی و ایران بزرگ نیز شدند، بطوری که علاوه بر واگرایی ملل پیرامونی تحت حاکمیت حوزه تمدنی ایران بزرگ، یکی از دلایل واگرایی های مناطق و مردم شامل در این حوزه نیز گردیدند، از همین رو، عدم تحمل، مدارا، تسامح و تساهل، پذیرش تکثر و تنوع در فکر و اندیشه و... است که به خصوص جدایی مناطق خراسان بزرگ [7] از ایران را باعث می شود، که آخرین شهر، از شهرهایی که در این دوره می بازیم، شهر هرات است، که از قضا محل تولد شاه حاکم صفوی نیز می باشد.

اما ما آنرا به چه باختیم؟! شاید بتوان گفت یکی از دلایل این باخت، همین وحدت گرایی و نفی کثرتگرایی مذهبی و فرهنگی بود، که توسط صفویان دنبال می شد، که در پایتخت زیبای صفویان یعنی اصفهان، توسط حُکام و قدرت های پیرامونی شاه صفوی، از جمله فقهای شیعه حاکم در دربار صفوی دنبال، و نتیجه اش واگرایی خراسان از مرکزیت ایران شد.

و در ادامه همین جدایی ها و واگرایی ها بود که البته کار دست صفویه داد، محمود افغان، یکی از مردمان حاشیه نشین همین خراسان بزرگ، بر اصفهان نشینان، تاخت، و صفویه را برانداخت، صفویه که با تاکید بر شیعه گری، که دکتر علی شریعتی این نوع شیعه گری خاص را به "شیعه صفوی" تعبیر می کند، بسیاری از ایرانیان حوزه تمدنی را از ایران و ایرانیت تاراند، چرا که این چارچوب تحمیلی فکری و مذهبی صفویان را بر نمی تافتند، و عطای ایران را به تحمیل شیعه گری اش بخشیدند، و با ایران صفوی همراهی نکردند، و گاه به دشمن صفویان پیوستند،

 و ما این چنین یکپارچگی تمدنی و فرهنگی خود را، به فرقه گرایی مذهبی و فکری صفوی تقلیل دادیم، و حوزه وسیع تمدنی ایران را دچار واگرایی کرده، و در نهایت در چند مرحله جدایی، بسیاری را باختیم و نتوانستیم دوباره به دامن میهن باز گردانیم، که مردمان آنها، به واسطه دین و مرام متفاوت خود، نه جایی در وطن داشتند و نه از سلطه دشمن خلاصی یافتند.

این است که شیراز را با هخامنشیان بعنوان آغازگران ایران و مکتب کثرتگرای (پلورال)، مبتنی بر حقوق بشر، فارغ از دین و مذهب شان، به عنوان مکتب شیراز تلقی کرده، و اصفهان را با صفویان، بعنوان انتهای یک سیستم فکری در ایران که به نظر می رسد آخرین تیر ترکش فکری و حکومت ساز باید از آن یاد کرد، و آن را در نظر گرفتم، که در ایران شکل گرفت و مکتب تکصدایی، تک قرائتی، و وحدت فکری و دینی را در مُلک ایران رواج داد، که در این سفرنامه از آن به عنوان مکتب اصفهان یاد کرده ام، و مدافعان چنین منش و رفتاری را، به این دو مکتب ابتدایی و انتهایی در تاریخ ایران منسوب کرده ام،

بعد از صفویه، مکتب فکری جدیدی هنوز در ایران تفوق نیافته، و ایران در دوره سنتی صفویان ماندگار شده است، حال آنکه به نظر می رسد مردم ایران رو به افق تحقق دوره مدرن خود دارند، و شکاف عمده در اینجاست که ایجاد شده و هر روز وسیعتر هم می شود، و لذا ریشه انقلابات و خیزش های مردمی در ایران، چه در دوره مشروطه، چه در خیزش ملی شدن صنعت نفت، و چه در انقلاب 57 و چه خیزش های مردمی بعد از آن و... همه در این راستا ارزیابی می شوند، همین شکاف و تفاوت بین ایدئولوژی حاکمیت و نگاه مردم ایران به جهان و مقوله فرهنگ است که در حال گسترش است.

در آخرین صبح حضور در شیراز، گِرداگرد ارگ "وکیل الرعایای" شیراز، یا همان ارگ کریمخان زند، طواف کردم و جانی تازه گرفتم، تا سفری دراز، در حدود 500 کیلومتر، فاصله بین شیراز تا اصفهان را به تاخت بروم، مسیری که دروازه جنوبی ایران یعنی شیراز را، به نقطه مرکزی ایران کنونی، یعنی اصفهان متصل می کند، جایی که قلب تفکری سلطه یافته بر ایران کنونی نیز به نظر می رسد در آن، هنوز می تپد،

هر چند قاجارها با تسلط بر ایران، پایتختی را، از چنین اصفهانی، به تهران منتقل کردند، اما سلطه فکری و تمدنی اصفهان باقی ماند، و با اینکه پایتخت به تهران منتقل شد، ولی همچنان تفکر صفوی خود را به تهران رساند و به موجودیت خود ادامه داده و می دهد، و به نظر می رسد که دوره پارادایمی صفوی – اصفهان، هنوز نیز با رفتن قاجارها و آمدن پهلوی و رفتن آنان و... باقیست،

و مدافعان وحدت فکری – مذهبی و فرهنگ تکصدایی، تک قرائتی و... صفوی، که تسامح و تساهل در برخورد با موجودیت دیگران، مدارا با دیگر اندیشان، و قبول اصل تکثرگرایی در تفکر، و حق حضور دیگران را، منکر می شوند، آنرا برای سلطه فرهنگی خود خطر تصور کرده، و از جمله آنرا به غرب منتسب می کنند، در حالی که این نوع تفکر ریشه در قلب تاریخ ایران دارد، این است که ایدئولوگ های یک انقلاب آزادی بخش قرن بیستمی در ایران نیز، به محافظات باقی ماندن چنین تفکری تبدیل! و در قدرت پیش می تازند، تا جلوی هر گونه تکثر فکری، اندیشه ایی و... را در ایران بگیرند و...

 اکنون در سال 1402 خورشیدی، تو گویی من نیز با این گذر تاریخی، از شیراز به اصفهان، سفری سمبلیک داشته، و از دوره پارادایمی هخامنشی و باستانی – تمدنی شیراز، به دوره و پارادایمی صفوی و معاصر شیفت داشتم، و با این سفر بین این دو دوره، تحرکی مکانی را تجربه می کنم، و نه معنایی! چرا که تحرک معنایی به این روش میسر نیست.

نمایی از شهر اصفهان

نمایی از شهر اصفهان، در انتها کوه صفه دیده می شود

در این افکار بودم که با فرهنگ تکثرگرا، مدارا جو، و تسامح و تساهلگر شیراز، که در کنار "آب رکن آباد و گلگشت مصلای" شیراز شکل گرفت و حکمت خود را پرورش داد، خداحافظی کردم و به سوی شمال تاختم، و پلتفرم های محکم و استوار ادب و حکمت ایران معاصر، یعنی سعدی و حافظ و... را که در محیط شیراز زاده، پرورش و تکثیر شدند، و دوره جدید زبان پارسی، برغم سلطه فرهنگی و مذهبی مکتب اصفهان، همچنان مُلک خدایی آنان است را بدرود گفته، راه دراز بین شیراز – اصفهان را در پیش گرفتم،

راهی که به درازای دو پارادایم تاریخی – تمدنی می ماند، و یک ایران نیز از آن عبور کرده است، و ما هنوز وارد پارادایم ایران مدرن نشده، و یک پا (ی حاکمیتی) در دوره سنتی صفوی – اصفهان داریم، و یک پا (ی مردمی) در دوره مدرن جهانی، که بشریت با سرعت خیره کننده ایی، در این دوره پارادایمی مدرن به پیش می تازد، اما حافظان سنت در ایران، تمام تلاش خود را شبانه روز، با بکارگیری تمام امکانات ایران، دارند تا با حفظ این دوره سنتی و اقتضائات آن، از حرکت ایرانیان و شیفت آنان به سوی دوره جدید و مدرن باز دارند،

اما به رغم این، جوشش و خیزش حرکت به سوی دوره مدرن نیز، قدرت خودجوش و بی وقفه ایی دارد، و خیزش ها و خیزهای بلند آن، و موفقیت های آن قابل انکار نیست؛ که البته امیدوارم در فرایند این دو کشاکش قدرتمند، ایرانی باقی بماند تا دوره مدرن خود را ببیند، چرا که در دوره زایمان های مهم، گاه مادر (ایران)، جان خود را از دست می دهد، نمی خواهم بدبین باشم، اما این دوره شیفت تمدنی، برای ایران سرنوشت ساز است، و امیدوارم، این شیفت پارادایمی نیز به خیر بگذرد، و حداقل ایران فعلی پا برجا مانده، و از تجزیه و... مجدد، به دور بماند، چرا که برخی معتقد به این ضرب المثل پارسی اند که "دیگی که برای ما نمی جوشد، کله سگ در آن بجوشد" نیز مهم نیست.

هر چند به عقل و بصیرت ایرانی امیدوارم، به سرمایه های تمدنی و فکری خود، امیدوارم، تا این پایه های تمدنی و فرهنگی بر جای مانده از تاریخ دراز تمدنی ایران، به کمک آیند، و این شیفت تمدنی از دوره سنت، به دوره مدرن، با سلامت برای ایران و ایرانیان طی شود، شخصا مهم نیست چه سرنوشتی خواهم داشت، چرا که در پای نهال این خاک زرخیز و حکمت و افتخار خیز، میلیون ها چون من جان باختند، و اگر ما هم ببازیم، نه اولین بار است و نه آخرین بار، و مهم ایران است که باید به عنوان ظرف تمدنی، برای این مردم، و آیندگان باید باقی بماند، و مهمترین دغدغه من در این شیفت تمدنی ایران است.

شهردار شیراز، اگرچه در مقایسه با شهردار تهران، در حفظ و ماندگاری باغ های این شهر، تا حدود زیادی موفق بوده است، اما در ایجاد یک خط تاکسیرانی بین شیراز و اصفهان، قطعا شکست خورده است، و در مقابل مسافران بیشمار شهر شیراز، که در دوره کمبودهای بهت برانگیز فعلی، که حتی بلیط سفر با هواپیما و قطار را نیز نمی توان یافت، ناموفق و شکست خورده و شرمنده است،

چرا که در نبود امکانات قطار و هواپیما، مسافران شهر شیراز دو انتخاب دیگر به طور طبیعی خواهند داشت یکی اتوبوس های بین شهری و دیگری تاکسیرانی بین شهری، و در این بین مسافرانی که نمی خواهند و یا نمی توانند، به هر دلیلی، این مسیر دراز را، در همراهی با چند ده مسافر دیگر، در یک اتوبوس بین شهری، طی کنند، معمولا به تاکسیرانی بیش شهری روی می آورند، که شهردار شیراز در این خصوص، شرمنده چنین مسافرانی است.

خود را به ترمینال مسافربری شیراز رساندم، به امید این که با دو تن دیگر از مسافرانِ راهی شهر اصفهان، در این مسیر همراه شوم، و با هم یک تاکسی زرد و زیبا را، رو به اصفهان روانه سفر کنیم، اما وقتیکه با بار و بنه خود را بدانجا رساندم، در بهت و حیرت متوجه شدم، برغم تمام شهرهایی که در این دور و یا ادوار مسافرت هایم، از آن گذشتم، شهرداری شهر مهم گردشگری شیراز، چنین خط تاکسیرانی را بین شیراز و اصفهان راه اندازی نکرده است، و در حالی که باورم نمی شد که شهری با این عظمت گردشگری، از چنین بدیهی ترین امکان حمل و نقلی بی بهره باشد، در ناباوری با چنین پدیده ایی روبرو و باورم شد که نیست و ندارد.

پرسان پرسان متوجه شدم، برخی از مسافرکش های شخصی، بدین ضعف برنامه ریزی شهری متوجه گشته، و با حضور خودجوش خود در دروازه قرآن شیراز، این ضعف را جبران کرده، و آنرا در حد توان خود پوشش داده اند، و آنجا را پاتوق مسافرگیری مسیر شیراز به اصفهان کرده اند، اما با رفتن بدانجا، متوجه بلبشویی از قیمت هایی شدم که در غیبت مدیریت شهری شیراز، این اشخاص خود قیمت مسافربری در این مسیر را تعیین و روزانه اجرا می کنند،

تصویری از سی و سه پل در دوره خشکسالی

سی و سه پل بر بستر خشک زاینده رود

خلاصه خود و تنی چند از مسافران مسیر، دست به کار شده، وظیفه شورای شهر شیراز را، در غیبت مدیریتی آنان به عهده گرفته، و چانه زنی ها برای تعیین قیمت منصفانه مسافرکشی بین شیراز – اصفهان را آغاز، و با هر ترفندی که بود، قیمت طی مسیر مذکور را توافق کردیم، و به زودی با یک راننده که مدعی بود 17 سال است در این مسیر در آمد و شد است، راهی راه دراز بین شیراز و اصفهان شدم.

گندم های دشت های شیراز را تراشیده اند، و در برخی از مزارع به جای آن برنج می کارند! تا برنج مشهور "کامفیروز" را روانه بازار مشتاقان این تحفه ارزشمند و خوشمزه کنند، که خوردنش به قیمت از دست رفتن ذخایر آب های زیر زمینی میلیون ها ساله منطقه است، و ما نسل خودخواه، برای داشتن چنین پلوی لاکچری ایی در سفره خود، سهم آب های ذخیره برای نسل های آینده در زیر زمین را، بی شرمانه و بی رحمانه می کشیم، و در مزارع پر مصرف برنجکاری، از بین می بریم و به تبخیر گرمای خیره کننده جنوب، در این موقع گرم از سال می سپاریم، تا این جنایت نیز توسط نسل های آینده، در لیست سیاه جنایات دیگر نسل ما، در حق ایران و ایرانیان، و محیط زیست آن، ثبت و در تاریخ غمبار مان ذکر شود، و آیندگان مصیبت این داشته را که در آینده ایی نزدیک دیگر نخواهد بود، را با حسرت تمام یاد کنند، و بر حال خود بگریند، و بر باعث و بانیانش لعن گویند.

اکنون در حاشیه شرقی زاگرس به سوی شمال در حرکتم، و مسیر گردشگری را که از چهارمحال بختیاری تا کهگیلویه و بویر احمد و سپس شیراز، در نزدیک به هشت روز، به سمت جنوب پیموه ام را، به یک نیم روز، به سمت شمال باز گردم، تا در نقطه آغازین، در آخرین نقطه دایره سفرم به میانه های زاگرس، دوباره در اصفهان پایان دهم، و سپس به تهران باز گردم.

چند ده کیلومتری که از شیراز خارج شدم، به ترتیب گندمکاری های آبی، و سپس گندمکاری های دیم نیز به اتمام رسید، و در میان کوه های پراکنده حاشیه خاوری زاگرس، مراتع گیاهان خودرو گَون و... آغاز و در این میان صفاشهر، را پشت سر گذاشتم، در آپاتیه [8] یا همان شهر آباده راهی به سوی خاور ایران باز است، و مرا به سوی یزد و کرمان می خواند، وسوسه ام می کند، تا پیش از رسیدن به اصفهان، راه منتهی به شمال را وا گذاشته، رو به سوی خاور شکوهمند ایران شوم، راهی ابرکوه، و سپس یزد و کرمان گردم، اما برغم چنین وسوسه ایی، با راننده توافق کرده ایم که ما را به اصفهان ببرد، و در این سفر تنها نیستم، و به این وسوسه ها نمی شود توجه کرد.

همسفری که در این مسیر مرا همراهی می کند، از قشقایی های شیراز می گوید، از ناصرخان قشقایی [9] و دیگر خانان این ایل می گوید، که زمانی بعد از پیروزی انقلاب، در خیل نمایندگان مجلس اول بعد از انقلاب در تهران بودند، به گفته او، ناصرخان با خلخالی که مامور قدرتمند اعدام و... در آن سال ها بود، دچار مشکل شد، و کار به جسارت و دعوا و برخورد فیزیکی هم کشید، کینه به دل شدند، و نتیجه این درگیری، به تفرق بین آنان در آن موقع منتهی شد، حال آنکه هر دو در یک سنگر برای نابودی پهلوی ها مبارزه کرده، و انقلاب 57 را به ثمر رسانده بودند، و اینک در دروه بعد از پیروزی، انتهای قصه مبارزه آنان، به کشمکش بین انقلابیون سابق، تبدیل، و نهایتا هم به اعدام خسرو خان قشقایی انجامید، این همسفر، ناصرخان قشقایی را فردی باسواد و دانا اعلام می کند، که حاکمیت او بر ایل قشقایی باعث گردید، تا یاغیگری های و... مردان این ایل خاتمه یابد و...

شهر سورمق [10] که محلی ها آن را "سوره مه" می گویند، و سپس شهر آباده، که به شهر منبت کاری ایران شهرت دارد، در میانه مسیر خود نمایی می کنند، ورزشگاه شهر آباده، نام آپاتیه بر خود دارد، که ظاهرا نام روزنامه ایی نیز بود که در این شهر چاپ و منتشر می شده است.

آباده برایم زنده کننده خاطره سرود "قصه بابا"  است که زبانحال فرزندان مظلوم شهدایی است که پدران خود را در نبرد خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث عراق از دست داده اند، و مظلومانه با مادران همسر از دست داده خود، بعد از مرگ پدرانشان، سخن می گویند، "مادر! برام قصه بگو، قصه بابا رو بگو و..." [11] هنوز نوای دلنشین بچه های آباده در ذهنم هست و حک شده است،

آنها برون داد جنگی هشت ساله هستند، با خسارت های عمده ایی از این دست، از جمله این فرزندان پدر از دست داده، همسران شوهر از دست داده که گلیم سنگین بازماندگان از شهدا را باید با خود از آب بکشند، و میلیون ها انسانی که خانه و کاشانه از دست دادند و... و اما بسیار جای تامل و تعجب دارد که مثل دیگر جنگ های دنیا، هیچ جنبش ضد جنگی بعد از آن کشتارها، معلولیت ها و مجروحیت های چند صد هزار نفره، و ویرانی های چند هزار میلیارد دلاری و... شکل نگرفت، تا به مقابله با پدیده شوم جنگ، پدیدآورندگان نابخردش، زمینه سازان خیانت پیشه اش، تئوری پردازان بی رحمش و... پرداخته تا دیگر بار شاهد تکرار چنین پدیده شوم و خسارتباری نشویم،

این یک رسم عادی در دنیاست که بعد از هر جنگی دلایل به وجود آمدن آن، افراد مقصر در آغاز آن و... را بررسی و مورد مطالعه قرار داده، تجربیات جامعه را در این رابطه پخته و مکتوب می کنند، و برای آیندگان به یادگار می گذارند، تا آنان بدانند و جلوی تکرار مجدد آنرا بگیرند، اما اینجا ایران است، همه چیز متفاوت است، جنبش های صلح طلب و ضد جنگ که شکل نگرفته که هیچ، بی توجه به چنین خسارات جبران ناپذیری، به عکس روند دیگری قوت گرفت، چنین جنگی هرگز نقد جدی نشد، مقصران، کاستی ها و ضعف هایش بحث نگردید و...

ساعت 12 و 17 دقیقه ظهر بود که در گرمای خفه کننده میانه روز، به آباده رسیدم، برخی از رانندگان شخصی مسیر شیراز – اصفهان برای خود برنامه ریزی خاصی دارند، آنان در ابتدای مسیر، قیمت تا اصفهان را فیکس کرده، و با مسافر خود، توافق می کنند، و در نیمه راه اصفهان به شیراز، یعنی در شهر آباده، مسافر را به مسافرکش های شخصی بین آباده به اصفهان، می سپارند، و بهانه ایی آورده، به شیراز باز می گردند، و ما نیز چنین بودیم، البته شانس و اقبال با ما بود و راننده ادامه سفر ما به سوی اصفهان، جوانی ورزشکار، بسکتبالیست و تحصیلکرده در رشته ی تربیت بدنی است، با ادب، با محبت، و البته تمیز و مردمدار، که به واسطه کرونا، شغل ورزشی خود را از دست داده، اکنون خرج خانواده اش را از این راه تامین می کند. و با سرعت خوبی که این راننده تازه نفس می رفت، شهرضا [12] به زودی میزبان ما بود، که بر تابلویی آنرا شهر سفال ایران معرفی می کنند.

از شهرضا تا اصفهان 75 کیلومتر بیش فاصله نیست، و به زودی این مسیر طولانی، با طی این مسیر نسبتا کوتاه، به پایان خواهد رسید، و در هتل زیبای عباسی اصفهان، که از بناهای فاخر حاشیه مجموعه تاریخی میدان نقش جهان تلقی می شود، شبی را خواهم ماند، تا در میانه راه شیراز به تهران، کمی جان دوباره بگیرم؛ مسیرهایی که تنها راه منطقی رفتن آن هواپیما و قطار است، اما این روزها تا حدود دو سه هفته بعد، هیچ پروازی، صندلی خالی برای فروش ندارد، لاجرم، توفیق اجباری سفری زمینی، حاصل آمد تا برای دیدار بیشتری از این مسیر، آنرا زمینی و با تاکسی های بین شهری طی کنم.

حیف که خستگی راه، و وسوسه دیدار دوباره از شهر زیبای اصفهان، که انسان از دیدار چندباره اش هم سیر نمی شود، مرا از توفیق درک حضور در هتل عباسی باز داشت، ورنه باید لحظه لحظه حضور یکشبه خود را در راهروهای زیبای این هتل قدم می زدم، و از راهروهای دراز و نقاشی های زیبای هنری اش، یک به یک دیدار کرده و در فرصت خوبی آنان را یک به یک ورانداز، و در عمق زیبایی هایش فرو می رفتم، و در معنای آن سیر می نمودم، هتل عباسی بهشت هنر زیبای نگارگری و بُروز هنر معماری زیبای اصفهان است، اینجا به واقع "اصفهان نصف جهان" است.

بار و بنه ی راه را بر هتل نهاده، و بعد از ظهر، کمی در خیابان های اطراف، از جمله در خیابان مشهور و تاریخی "چهار باغ" قدمی زدم، بر "سی و سه پل" حاضر شدم، جایی که بستر خشک زاینده رود، زیر این پل تاریخی، ورود ایران به دوره سخت خشکسالی و غم بی آبی آنرا فاش فریاد می زند، اما کو چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن، با این وضع در این مناطق هنوز برنج می کارند!

یکی از اهالی شهر، که خشک شدن زاینده رود را در ایجاد و گسترش فضای خشکسالی های پی در پی و ناامیدی، در بین مردم اصفهان، بسیار موثر می داند، معتقد بود، با هزینه کمی می توان در یک روند چرخشی آب ایجاد کرد، و آب را در زاینده رود جاری ساخت، به این صورت که آب در مسیر رود جاری می شود و به محض خروج از شهر، دوباره به بالای رودخانه پمپاژ شده و... با جاری شدن این آب گردشی، هم آب و هوای اصفهان ترمیم و تلطیف می شود، و هم کمک می کند تا بارندگی ها، دوباره به شهر باز گردد، بدون بارندگی آب های زیر زمینی مصرف شده و شاهد فرونشست های بیشتری خواهیم بود، فرونشست هایی که اصفهان، این شهر تاریخی را در معرض خطر جدی قرار داده است، او از فرونشست زمین زیر ساختمانی در شهرک بهارستان اصفهان مثال آورد و گفت، که اهالی صدای آب را در زیر زمین می شنوند، موازییک ها را که بر می دارند متوجه بیست متر فرونشست زمین در زیر ساختمان خود می شوند، ساختمان از اهالی آن تخلیه، چاله پر می شود و ساختمان دوباره نوسازی می شود.

بعلاوه این شرایط، از همه بدتر، نوجوانان دختر و پسر 14 تا 15 ساله، و کمتر و بیشتری را در حاشیه های زاینده رود خشک شده می توان دید که از عرضه کنندگان قلیان، کام دودی نابودگر می گیرند، که دندان ها، ریه ها و دهان و مری شان را نابود خواهد کرد، و چنین وضعی، گرد غم را بر چهره هر بیننده ایی می نشاند، و از دیدن سن دود و دخانی چنین پایین دچار افسردگی می گردد؛

طاقت نیاوردم و به رسم "امر به معروف و نهی از منکر"، به گروهی از آنان که در نزدیکی من، بر چمن های حاشیه پل نشسته و به قلیان ها، گروهی و به نوبت پک می زدند، رو کرده با خنده ایی که تلخ تر از گریه بود، گفتم "به خدا ریه های جوان و سالم شما لایق این دود نیست، هنوز برای چنان ریه هایی زود است که آنرا مملو از چنین دود کُشنده ایی کنید، این دود لایق ریه های سیاه و پیر و به پایان رسیده هم نیست، چه رسد به شما که در ابتدای راه زندگی هستید!".

یا لبخندی از محبت از من گذشتند، و حیا مانع از شلیک کلماتی شد که آنان نیز در دل داشتند، و می توانستند چون دیگرانی بگویند: "برو عامو! نَفَست از جایی گرم بیرون می آید و..."؛ ابراز نظری از سوی آنان نشد، مهربانی کردند و ختم به خیر شد، چرا که در چهره های آنها حرف های ناگفته بسیاری را می توان حس کرد، که می تواند به سوی هر آمر به معروف، و ناهی از منکری شلیک کنند، و از وضع حال و آینده خود بگویند و ناامیدی ها و.. اما حیا و بزرگمنشی آنان، مانع از آن گردید، و شکر خدا مرا از چنین بازخوردی بی نصیب گذاشتند.

چهار باغ خیابانی است که از دفعه قبل دیدارم از اصفهان، تغییر دکوراسیون داده، و راه بر عبور اتومبیل ها بر بخشی از آنرا بسته اند، و من تا میدان نقش جهان را پیاده قدم زدم، از میان بازار هنر گذشتم و در خیابان فردوسی، از خوردنی های اصفهان شکمی سیر کردم،

در بازگشت چند جوان خوش ذوق، تاتر خیابانی را با مضمون سیر تحول و گسترش فضای مجازی، و رواج بازی های رایانه ایی در میان کودکان جامعه ما و...، بر پا کرده اند، چهار جوان با متوسط سنی حدود سی سال، لباس های کودکی، به قامت جوان و رشید خود پوشیده، و چنان هنری، در نقش کودکانی کم سن و سال به خرج دادند، که در دل به آنها احسن گفتم، و به واقع تحرکی چنان حسابشده، و هنرمندانه "میانه ی میدانم آرزوست" که خود را به خاک و خُل خیابان کشیدند، و حتی رقص هایی بر تابوت مردگان، که در آفریقا مرسوم است و مملو از موسیقی و رقص خاص تشییع کنندگان، در زیر تابوت است و...، را اجرا کردند، تا مفهومی اجتماعی را هنرمندانه، به خیل افراد حاضر گرد آمده در خیابان منتقل نمایند،

تعداد زیادی از تماشاچیان، چند لایه، ایستاده به تماشای این تاتر مشغولند، و عده ایی موبایل به دست، صحنه های خندآور، و مملو از طنز آنان را ثبت و ضبط می کنند، تا به مدد فضای مبارک مجازی، به دیگران نیز منتقل، یا برای اهل و دوستان شان، از خیابان چهارباغ تحفه برند، تاترهای خیابانی می تواند جایگزین، تفریحات گاه مخرب سلامتی امروزه جوانان ما شود، که به رفتن به فست فودها، نشستن در کافی شاپ ها، کشیدن قلیان در پارک ها و اماکن تفریحی، نوشیدن شراب هایی که معلوم نیست در کدام کارگاه مخفی و با چه عواقبی برای آنها ساخته اند و... محدود شده اند.

جامعه ما در یک عقبگرد به سوی دوره سنت، و عهد قاجار، در حال فراموشی بازار هنر فاخر و مدرن تاتر و سینما است، و در نبود چنین هنری، در سطح شهر و اماکن فرهنگی آن، به قهقرا خواهد رفت، و از سلامتی جسمی و روحی خود دور می شود، در حالی که هنر تاتر سرگرم کننده، آموزنده، تحول آفرین و... است، اوایل انقلاب ما حتی در مدارس هم گروه های تاتر داشتیم، یکی از ملزومات درسی ما اجرای یک تاتر بود، که در متن درسی آن را گذاشته بودند، در بزرگداشت سالگرد انقلاب حتما یک تاتر اجرا می کردیم و... اما امروز نه تنها سالن تاتر ساخته نمی شود حتی بازمانده ها از دوره گذشته نیز رونقی ندارند، در حالی که این امکان فرهنگی و هنری می تواند، همراه با انتقال مفاهیم اجتماعی، با استفاده از ذوق و هنر کارگردانان و بازیگرانی قدرتمندی چون اینان، به انتقال تجربه و مفاهیم، به جامعه تشنه ما اقدام کرده، آنرا به سمت درستی هدایت نماید، ضعف ها را گوشزد کرده، به جامعه ی به خواب رفته، تلنگر بزند.

جامعی که در چنین میدانی، گارد محافظ ذهنی، مقاومت، مشکوک بودن به رسانه های جمعی ملی، و سردمداران فضای تبلیغات عمومی، افراد، و دوره و زمانه را باز کرده اند، و شوق تماشا و غرق شدگی شان را در استقبال آنان از این تاتر فی البداهه و خیابانی می توان دید، کسانی که به بازیگران این صحنه تاتر اعتماد کرده، و بازیگران نیز مفهومی را غیر مستقیم، در غیاب مقاوت و گاردی آنچنانی، به آنان منتقل می کنند، و البته چنین دریافتی گیرا، و ماندگار خواهد بود؛ بر خلاف کارهای دیگری که ناشی از بی سلیقگی و... اجرا می شود و مقاومت آفرین، تنفر زا و... هستند.

بعد از یک مسافرت 500 کیلومتری، و چنین گَشت و گذارهای فشرده و خسته کننده ایی، خوابِ شبِ رویایی و بدون نقص، در هتل عباسی می چسبد، و صبح شاداب و تازه نفس، ورزش صبحگاهی ام را به بالا رفتن از "کوه صُفّه" اصفهان اختصاص دادم، تا پیش از صبحانه و به دنبال آن، خروج از اصفهان، جان و نفس خود را در این کوه تازه کنم، صفه صخره ایی ایستاده بر کناره شهر اصفهان است، که به دورش راه پیاده عجیب و غریب و ترسناکی کشیده اند، تا مردم اصفهان خطر، هیجان و کوهنوردی را در صخره های این کوه، یکجا تجربه کنند،

و البته گاهی خطر کردن ها، با یک بی احتیاطی و غره شدن به قدرت خود، و جدایی از راه عمومی که امن تر است، به مرگ هم ختم می شود، همچنان که روز قبل از حضورم، این کوه شاهد سقوط یکی از این خطر کنندگان بوده است؛ و یکی از کوهنوردان به هنگام راهنمایی ام، در خصوص مسیرهای صعود، به افرادی اشاره کرد که راه میانبری را به سوی قله در پیش گرفته و صعود می کردند، و گفت حادثه دیده دیروز، در همین مسیر میانبر به پایین پرت شد، و متاسفانه جان به جان آفرین تسلیم کرده است. تله کابینی، کسانی که پیاده قصد دیدار از این قله را ندارند را، به بالای کوه صفه می برد، اما اکنون خاموش است، خرابه های قلعه ایی تاریخی را نیز بر فراز این قله می توان دید.

صبح پنج شنبه است، و گروهی بر مزار چند شهید گمنامِ جنگِ خسارتبارِ هشت ساله با رژیم بعثی عراق، که بر دامنه این کوه آرمیده اند، حاضرند و برای خود برنامه زیارت عاشورایی را با مخلفات و اضافات، از جمله مصیبت خوانی و...، برنامه ریخته، و اجرا می کنند، صدای بلندگوهای بزرگی که استفاده می کنند، در کل کوه پخش می شود، حدود 30 نفرند که بر گرد این مزار رو به قبله نشسته و زیارت و مرثیه می خوانند، اما صدای بلندگوهای آنان در حد یک نشست چند صد نفره است، تو گویی بیشتر پخش همین صدا از بلندگوها را منظور نظر دارند، تا برگزاری یک نشست معنوی، یا زیارت خوانی، مرثیه گویی، یا مصیبت خوانی برای ائمه دین شان.

این حرکت به یک نشست سیاسی – عبادی، متینگ تبلیغاتی، و یا اردو کشی سیاسی – خیابانی بیشتر می ماند، تا یک عبادت جمعی و معنوی، چرا که چنان بلندگوهایی، و حرکت دسته ایی، و به صورت راهپیمایی، با حمل پرچم، پیشانی بند های جبهه، چفیه بر گردن و... که در بازگشت از مراسم داشتند، و البته صبحانه ایی که در کنار اتوبان، و در نزدیکی مجسمه کوهنورد، پایان بخش برنامه این تیم بود، که به دنبال آن سوار اتومبیل های شخصی شده و متفرق شدند، مشخص بود که احتمالا از چند محله و پایگاه هماهنگی کرده و این مراسم اینجا نتیجه این هماهنگی بوده است.

سه و یا چهار روحانی جوان نیز آنان را در این راهپیمایی آخر، رهبری، و در پیشاپیش آنان حرکت می کنند، که پیش از این هر کدام، جدا جدا، و در فواصل زمانی به این جمع پیوستند، در حالیکه دو تن از آنان را که، دو سه نفری همراهی و اسکورت شان می کردند، را در مسیر دیده بودم، و اکنون، در آخر برنامه، تمام شان در جلوی صف راهپیمایان تا محل صبحانه می آمدند،

یکی از آنها فرد مودبی به نظر می رسید، چرا که به رغم این که، روحانیون معمولا تامل می کنند تا تو به آنان ابتدای به سلام کنی، اما این جوان روحانی هنگام گذر از من، در مسیر، ابتدای به سلام کرد، ظاهرا نسل جوان روحانیت، این واقعیت را فهمیده اند که باید با مردم از در خضوع در آمد، و باب تکبر و خود بزرگ بینی و...، موقعیت آنانرا، بیش از پیش ویران خواهد کرد، شاید هم نه، او به سن تکبر نرسیده است!

نقاشی مینیاتور دوره صفوی

نقاشی مینیاتور مربوط به دوره صفوی

اما به نظر من، برنامه زیارت عاشورایی با این کیفیت، بزرگترین ضربه به پارامترهای ارزشمندی است که دستاویز چنین حرکاتی می شوند، از جمله همین شهدای مظلوم و بی نام و نشان، که سرمایه ملی هستند و خاص اهل عبادت، سیاست و... نیستند، متعلق به تمام ملت با تمام وجوه مختلف فکری، دینی، زبانی و قومی و... اند، که در گمنابی و بیکسی از همرزمان خود در صحنه جنگ و نبرد با متجاوزین بعثی باز ماندند، و در بی صاحبی و گمنامی شهید شدند و در زمین های عرصه جنگ و نبرد ماندند، و سپس اجساد مقدسِ بی نام و نشان شان یافته شد، و اکنون اینجا بی نام و نشان خوابیده اند، مصادره چنین سرمایه هایی از گناهان نا بخشودنی است؛

و البته این ضربه ایی بزرگ به زیارت عاشورا، عبادت جمعی، و البته معنویت و اهل معناست، که این شهدا را دستاویز یک حرکت، یا مانور حضور سیاسی – اجتماعی افراد و تفکر خاص قرار داده، و چنین سو استفاده هایی از اینها می شود، و دیگرانِ حاضر در این اماکن ورزشی و تفریحی را، از زیارت عاشورا، شهدای گمنام، معنویت، عبادت جمعی و... نیز بیزار می کند.

بیزاری، تنفر و اعتراض به صدای بلندگوها و... را، گاه در رفتار و گفتار برخی از کسانی که بامداد این روز تعطیل را، برای ورزش و کوهنوردی انتخاب، و به صفه آمده اند، می توان آشکارا دید، که به نوع برنامه ها، در بیجاترین نقطه ممکن، در این ساعات روز، اعتراض و تنفر ابراز می دارند.

تازه کل این برنامه چقدر جمع حاضران در صفه را (به فرض تاثیر مثبت)، تحت تاثیر قرار خواهد داد؟، چیزی حدود یک ساعت، اما 23 ساعت دیگر شبانه روز چه، نمی توان کل شبانه روز، کوه صفه را به عرصه تاخت و تاز چنین بلندگوها، و چنین راهپیمایی هایی قرار داد، و روی این نقطه ورزشی و تجمعی اصفهان، حضوری این چنینی داشت.

به نظر من چنین مراسمی بدون شوهای راهپیمایی گونه، یا بلندگوهای آنچنانی و... اثر مثبت بیشتری خواهد داشت، که جمعی از سر اخلاص، بدون قصد قبلی برای تاثیر گذاری بر دیگران، بر مزار این شهدای مظلوم حاضر شده، و جوی روحانی و معنوی برای خود ایجاد کنند، و برنامه ایی معنوی برای خودسازی داشته باشند، و از دیگرسازی ها بگذرند، و در چنین حالتی ممکن است گارد مقاومت دیگران را بر نانگیخته، و تنفر ایجاد نکنند، و رهگذران از حال خوب معنوی، و در سکوت و آرامش آنان و... ناخودآگاه، جذب آنان شوند؛ اما این یک امر روشن است که حرکات "شوآف" گونه اثر مقاومت، تنفر، اعتراض و... ایجاد می کند، تا اثر مثبت.

این گونه حرکات، حال و دعای اهل ریا را می ماند، که دیگران را به سمت بیزاری و تنفر از خود و مرام شان می برد، ورنه از عبادت اهل اخلاص، حتی آتئیست های فراری از دین و مذهب نیز لذت خواهند برد، چرا که این یک کار طبیعی است، و اثر طبیعی خود را خواهد داشت، از دل برخاسته بر دل خواهند نشست، ایجاد فضای مصنوعی اخلاص و عبادت، اثر دفعی و مقاومت و در نهایت تنفر ایجاد خواهد کرد.

 از آنان گذشته، و همراه با صعود کنندگان دیگرِ راهی قله، به سوی آن پیش رفتم، خود را به بام اصفهان، رسانده، جاییکه عده ایی از ورزشکاران کوهنورد، بعد از یک پیمایش خوب صبحگاهی، با لباس های متحد الشکل مشغول به نرمش بودند، کمی با آنان بودم، اما به خود ندیدم که ادامه راه داده، خود را به بلندای قله صفه برسانم، و بیدرنگ راه بازگشت در پیش گرفته، و خود را به هتل رساندم، تا پیش از ظهر، تشریفات خروج از هتل را انجام داده، و راهی ترمینال مسافربری بین شهری اصفهان شوم، و آنجا را به قصد شهر خوانسار [13] ترک کنم، تا شبی را نیز در کنار "گلستانکوه" ، در خوانسار مانده، و سپس راهی تهران گردم،

همچنان که اصفهانی ها، بر خلاف شیرازی ها به فضای میراث فرهنگی شهر خود مواظب و مراقب هستند، و آنچه بر ویرانی میراث گذشتگان در اطراف شاهچراغ در شیراز در جریان است، در اصفهان دیده نمی شود، بر خلاف شیراز، ترمینال های مسافربری اصفهان نیز، منظم است، و برای شهرهای اطراف سرویس تاکسی های زردرنگ گاه آبرومند و خوبی دارد، اما پیش از رسیدن به ترمینال، مسافربرهای شخصی، راه بر من بریدند، و با پیشنهادهای وسوسه کننده ی خود، مرا به جمع مسافران خود دعوت، تا با آنها راهی خوانسار شوم،

اشتباه من هم همینجا بود، چرا که بعدها فهمیدم راننده ناشی مذکور، مسیر کوتاه بین اصفهان تا خوانسار را واگذاشت، و ما را از مسیر جاده اصفهان - قم - گلپایگان به خوانسار برد، مسیری که صد کیلومتر طولانی تر از جاده دیگری است، که از مسیر اصفهان – داران به خوانسار می رود، و بدین وسیله راهی بسیار کوتاه را وانهاده، و طولانی ترین و خسته کننده ترین مسیر، نصیب ما شد، نمی دانم راننده ناشی بود یا قصد دیگری، از انتخاب این مسیر داشت.

برای اولین بار بود که در این مسیر می رفتم، لذا تسلطی بر مسیرها نداشتم، راننده که از بختیاری های اهل دزفول و در اصفهان ساکن شده بود، گفت "فکر بد نکن من از آن دست بختیاری هایی نیستم که آدم کشته باشم و از شرم شهر و دیار خود را ترک کنم [14] ، موضوعات کاری مرا به اصفهان کشاند". او نیز از تعداد افغان های ساکن در ایران در هراس بود و معتقد است تا 50 سال آینده با این حجم افغان های ساکن ایران، آنان تفوق جمعیتی خواهند یافت، چرا که ایرانیان در شرایط فعلی کشور، فرزندآوری را وا نهاده و رشد جمعیت مناسبی ندارند، در حالی که مهاجرین مذکور، هر کدام بین 5 تا 7 کودک به دنیا می آورند.

از دوراهی جاده گلپایگان با جاده اصفهان – قم که به سمت خوانسار پیچیدیم، معدن طلای موته [15] ، در آنسوی دشت، در کنار کوهی خودنمایی می کرد، یکی از مسافران همراه، از درآمد کشور از طلا گفت، و اینکه، "هیچکس در کشور نمی گوید، چقدر طلا استخراج می کنند، پول آن به کجا می رود، دست کیست؟!" این سوال هایی است که ذهن مردم را از میزان درآمد کشور از محل استخراج طلا، و محل خرج آن وجود دارد، شفافیت در این مورد، می تواند باعث رفع نگرانی های ذهنی مردم شود.

جاده موته به گلشهر از منطقه شکار ممنوع غرقچی می گذرد، و گلشهر مجموعه ایی از روستاهاست (گنجه جون، ورزند، فیلاخوس، گُوگَد و...) که با هم تجمیع شده و شهر جدید گلشهر را ساخته اند. در روستاهای مذکور برج های خشت و گلی را می توان دید که مشخصات معماری زمان ساسانی را دارد، و قدمت این روستاها را حداقل به زمان ساسانیان می رساند، گلپایگان بعد از گلشهر خود را نشان می دهد، که در اینجا دو راهی وجود دارد که یک راه فرعی، به شهر خمین و اراک ختم می شود، و راه دیگری که به خوانسار می رود، خوانسار شهری چسبیده به کوه های بلند زاگرس، و در پای گلستانکوه واقع است، که به عسل و گز، شهرت دارد، و گلپایگان نیز به کبابش و البته اکبر گلپا خواننده مشهور موسیقی سنتی ایران مشهور است.

گلستان کوه در شهر خوانسار

گلستانکوه در شهر خوانسار 

شبی را در این شهر خواهم گذراند، شهری که زنده است، و برای زنده ماندش تلاش هایی در جریان است، و مردانی دارد که کارخانجات نسبتا بزرگی را به این منطقه آورده، و آنرا با وجود خود، آباد کرده اند، بر بالای این شهر سدی را احداث کرده، که در تقویت آب های زیر زمینی این منطقه بسیار موثر خواهد بود، و صبح فردا، خوانسار را ترک، و راهی قم، و سپس تهران خواهم شد.

اولین بار است که از گلپایگان و خوانسار دیدن می کنم، نام این دو شهر در تاریخ معاصر، برایم با نام مراجع تقلید معاصر شیعه [16] ، از اهل این دو شهر زنده است، آخرین آنها آیت الله محمد رضا گلپایگانی [17] بود که نماز میت تاریخی و میلیونی را بر پیکر رهبر فقید جمهوری اسلامی، در مصلی تهران خواند، و با برکناری آیت الله حسینعلی منتظری، از قائم مقامی رهبری، که از قضا از هم استانی های او بود، طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، این آیت الله، که از اهالی همین گلپایگان است، و بلواری بزرگ نیز اکنون به نام اوست، می توانست رهبر جانشین، بعد از مرگ بنیانگذار جمهوری اسلامی باشد،

اما در روندی که، با کارگردانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، و به خصوص با همراهی مرحوم سید احمد خمینی طی شد، او و دیگرانی از این دست، از جانشینی رهبر بنیانگذار باز ماندند، و در نهایت رهبری به آقای خامنه ایی رسید، که اگر چنین نمی شد، رهبری شیعه بعد از صفوی، دوباره به رجال اصفهان می رسید، نمی دانم خیری برای کشور هم در بر داشت یا نه، اما اگر چنین می شد، حداقل مسلم است که شرایط به حتم این چنین که هست، نبود، و روند دیگری رقم می خورد.

از خوانسار تا چلگرد (کهگیلویه و بویراحمد) که سفر گردشگری ام از آن آغاز شد، تا اینجا در خوانسار راه چندانی نیست، تنها یک کوه در میان است، و درست در پس همین گلستانکوه، چشمه دیمه (زایشگر زاینده رود) قرار دارد، که من با یک دور بلند و چند روزه، اکنون خود را به نزدیکی مبدا این سفر، رسانده ام، بعد از یک شبمانی در خوانسار، صبح ورزشی کردم و بعد از صبحانه به سوی تهران حرکت کردم، ابتدا خود را به سلفچگان، سپس از آنجا با اتومبیل های کرایه عبوری رقمی را توافق تا مرا به تهران ببرد، البته با قبول این شرط که در قم اتومبیل دیگری مسیر را به سوی تهران ادامه دهد، چاره ایی دیگر نبود، باید قبول می کردم، چرا که هوا گرم و آزار دهنده است و باید گاه به شرایطی ناخواسته تن داد، و گذشت،

از کنار مسیر در حال ساخت راه آهن سریع السیر قم – اصفهان که می گذشتیم، راننده ما، با حسرت گفت "این پروژه به دست چینی ها افتاده است، اینجا شهرکی برای خود دارند، و زندگی خصوصی و آزادانه ایی را برای خود تدارک دیده هر چه می خواهند می خورند و هر چه می خواهند می پوشند و می نوشند، و خوش می گذرانند! و این راه را سال هاست معطل دارند، و ساختش را به پایان نمی رسانند، رضاشاه هیچ نداشت و این همه راه آهن کشید، الان همه چیز داریم و نمی توانیم پروژه ایی را به موقع تمام کنیم!"،

با کمال تعجب و در یک عدم هماهنگی قبلی، راننده مسیر سلفچگان - قم، برای ادامه مسیر قم تا تهران، مسافران خود را به اتومبیلی در قم سپرد، که شیر زنی از نسل زنان کُرد آنرا رانندگی می کرد، که طبق ادعای خودش، بین تمام شهرهای ایران مسافر می بَرَد، و برده است، او این مسیر را، مسلط، و به سرعت تمام می تاخت، چرا که از رانندگان "شوتی" [18] بوده که اجناس وارداتی را از گناوه و مرز، به مرکز می آورده، و بعد از یک باخت عمده در این مسیر، تا کنون از آثار مصادره مال الاتجاره، اتومبیل و جریمه های تعلق گرفته خود در این راه، کمر نتوانسته است که راست کند، و اکنون با مسافر کشی به کمک زندگی و همسر خود آمده، تا دوباره کمر راست کنند، و در کسب درآمد و خرج زندگی، و ساخت آینده خود و بچه های شان، کمک کند،

او که در نتیجه باخت اجناس و اتومبیل خود، اکنون 12 میلیون تومان ماهانه قسط می دهد. می گفت افسری که در مسیر گناوه به مرکز، او را متوقف، و اتومبیلش را توقیف کرده و به دادگاهش فرستاد، وقتی دید که به جز "هدلایت" (چراغ پیشانی) هیچ جنس ممنوعه دیگری نداشته ام، دچار عذاب وجدان شده بود، به او گفتم اگر زندگی مرا می دیدی این بار را متوقف نمی کردی، از روی دلخوشی به این شغل دست نزدم، و خود را آواره جاده و خطر نمی کردم. به دنبال لقمه حرام نبودم، که اگر بودم، راه های پر درآمد دیگری هم بود، او آخوند زاده ایی مقیم قم است که در 15 سالگی به ازدواجش دادند.

 اجاره نشین است و با این اقساط و خرجی بالا، دست خدا را همواره در زندگی خود می بیند، و می گوید خود را در خطرات جاده و مسافر، به ائمه و حضرت ام البنین سپرده ام. از آنجایی که امتیاز گرفتن مسافران این مسیر، به راننده ایی که از سلفچگان ما را گرفت، تعلق داشت، به ناعادلانه ترین وضع، درآمد مسیر سلفچگان – تهران را نصف کرده، نیم آنرا خود برداشت، و نیم دیگر را به راننده قم – تهران سپرد، در حالی که مسیر قم به تهران بسیار طولانی تر است، دنیای تجارت بسیار بی رحم است.

ولی این خانم مدعی بود که چاره ایی جز تن دادن به این تقسیم ناعادلانه کرایه ندارد، چرا که در گرفتن مسافر تبحری ندارد. داستان این زن، که برای مهاجرت از ایران، دست به چه کارهایی زده است، خود غمبار و شنیدنی است، و فیلمنامه یک فیلم بلند و گریه آور است، که این خود می تواند مواد کافی برای یک رمان مفصل را فراهم کند، از جمله داستان رفتن او به افغانستان، برای تهیه اوراق هویتی افغانی، تا او را در مسیر مهاجرت، به کشورهای هدف، شامل امتیازات مهاجرتی اتباع افغانستان کند، که تحت ظلم نظام طالبانی، شامل امتیازات ویژه ایی از سوی کشورهای مهاجر پذیر اروپایی و امریکایی شده اند، که البته در فرایند مهاجرت موفق نمی شود و...

چنین داستان غمباری را جایی دیگر، و به نوعی دیگر هم شنیده بودم، یکی از ایرانیان تعریف می کرد، که فرزندان عمه اش، پدر روحانی و افغانی خود را که همسری ایرانی اختیار کرده بود، مورد شماتت قرار می دادند که چرا اوراق هویتی افغانی اش را واگذاشته و اوراق ایرانی اختیار کرده است، که اگر چنین نمی کرد، در روند مهاجرت به خارج از کشور، این اوراق بسیار موثرتر از هویت و شناسنامه ایرانی است! و این ها، همه خفتی است که امروزه دچار اتباع ما شده، و در روند تحریم و مخالفت با جهان، و شنا در خلاف جهت روند جهانی و... نصیب ایرانیان می شود، که یک خانم جوان ایرانی باید از طریق هرات به کابل برود، تا اوراق هویت افغانی بخرد، تا او را در روند مهاجرتی اش به اروپا و... کمک کند!    

سفرم را در مسیر قم به تهران، با شنیدن داستان غمبار این زن جوان به پایان بردم، که زندگی کوچک آنان مملو از تلاش های بزرگ، و البته باخت های بزرگ بود، و امید به آینده ایی که امیدوار است که این زندگی را دوباره بسازد؛ سفرم به دیار لرستان، میان بختیاری ها، بویراحمدی ها، و سپس مرکز تمدن ایران در شیراز، و زایشگر شرایط دوره فرهنگی، دینی و سیاسی فعلی کشور، یعنی اصفهان، که یک دوره دیرپای را از صفویه آغاز، و تاکنون ادامه دارد.

  

اصفهان از فراز کوه صفه

[1] - امپراتوری عثمانی (دَوْلَتِ عَلِیّه عُثمَانِیّه) که در میان مسلمانان، هندی‌ها و چینی‌ها به روم معروف بود، یک امپراتوری در بازه زمانی شش سده در جنوب شرق اروپا، غرب آسیا و شمال آفریقا بود. این امپراتوری در اواخر سده سیزدهم میلادی در سال ۱۲۹۹ میلادی توسط رهبر قبیله‌های تُرک اغوز یعنی عثمان یکم در سوگوت بنیان‌گذاشته شد و در سده چهاردهم میلادی در سال ۱۳۵۴، با فتح شبه جزیره بالکان، به قاره اروپا راه یافت که بدین ترتیب دولت کوچک عثمانی به یک کشور فراقاره‌ای تبدیل شد. تا سال ۱۴۵۳، عثمانیان امپراتوری بیزانس را ضمیمه خاک خود کردند و با فتح قسطنطنیه توسط محمد فاتح، پایتخت خود را به این شهر انتقال دادند. در سده‌های شانزدهم و هفدهم میلادی، امپراتوری عثمانی در اوج گستره خود در زمان سلطان سلیمان قانونی یک دولت چند فرهنگی و چند زبانی بود که همه جنوب شرق اروپا، بخش‌هایی از اروپای مرکزی و آسیای غربی، بخش‌هایی از شرق اروپا و قفقاز و قسمت‌های وسیعی در شمال و شاخ آفریقا را زیر فرمان خود درآورده بود. در آغاز سده هفدهم، این دولت ۳۲ ولایت و تعداد زیادی دولت دست‌نشانده داشت که این دست‌نشاندگان در ادوار مختلف یا به ولایت‌های جدید تبدیل شدند یا توانستند از خودمختاری نسبی‌ای برخوردار باشند.

[2] - جنگنده هایی که شغلشان جنگ است، و مزد خود را بعد از پیروزی از طریق غارت و چپاول سرزمین ها و ملل فتح شده دریافت می کنند، و با به بردگی و کنیزی گرفتن ملل مغلوب،

[3] - سلیمان قانونی در سال ۱۵۲۱ شهر بلگراد را تسخیر و همچنین مناطق جنوبی و مرکزی پادشاهی مجارستان را فتح کرد. سلیمان با پیروزی تاریخی خود در نبرد موهاچ، مجارستان کنونی (به جز بخش‌های غربی) و سرزمین‌های دیگری در اروپای مرکزی را ضمیمه خاک عثمانی کرد گرچه، او در سال ۱۵۲۹ شهر وین را محاصره کرد اما در فتح آن ناکام ماند.

[4] - شیر و خورشید از نمادهای ملی ایران است که تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷ به صورت رسمی مورد استفاده بود. این نشان آمیزه‌ای از فرهنگ‌های کهن بین‌النهرین، ایران، عرب، ترک، یهودی، شیعی و مغول است. ریشه نماد شیر و خورشید نشان ستاره‌بینی، خورشید در صورت فلکیِ اسد (شیر) در منطقةالبروج بوده‌است. در دوران صفوی نشان شیر و خورشید مظهر دو رکن جامعه بود: "حکومت" و "مذهب" مشخص است که هر چند درفش‌های مختلفی در زمان شاهان صفوی به‌خصوص نخستین شاهان صفوی استفاده می‌شده‌است، تا زمان شاه عباس صفوی، نشان شیر و خورشید به نشانی رایج در درفش‌های ایران بدل شده‌بود شاه اسماعیل دوم برای نخستین بار نماد شیر و خورشید را به رنگ طلایی بر روی پرچم ایران سوزن دوزی کرد. این پرچم تا آخر دوره صفوی نیز درفش رسمی ایران بود. قدیمی‌ترین نشان شیر و خورشید شناخته‌شده، سکه‌ای است که بمناسبت تاجگذاری آقامحمدخان بسال ۱۷۹۶ ضرب شده‌است. در این سکه در زیر شکم شیر علی، امام شیعیان ذکر شده‌است (یا علی) و در بالای نشان شاه وقت خوانده شده‌است (یا محمّد). این سکه می‌تواند بیانگر آن باشد که هنوز در این زمان شیر به مذهب و خورشید استعاره‌ای از شاه ایران است (ایرانیت و اسلامیت حکومت در دوران قاجار این نشان کاربردی گسترده داشته‌است و از علم‌های عزاداری ماه محرم تا سندهای ازدواج یهودیان ایران کتیبه (کِتوباس) از این نشان استفاده می‌شده ‌است. در پنجمین متمم قانون اساسی مشروطه نخستین قانون اساسی ایران )قانون اساسی مشروطه(، پرچم ایران به شکل شیر و خورشید بر روی سه رنگ سرخ و سفید و سبز تعیین شد

[5] - تکثرگرایی یا پلورالیسم فرهنگی، مذهبی و دینی به معنی "نه تنها قبول، بلکه آغوش باز کردن به وجود تفاوت و گوناگونی انسانی است. چنین کثرت گرایی تنوع جهانی را به عنوان یک کمک می بیند، نه یک بار و مانع برای خود، دیگران را نیز بعنوان فرصت می بیند، تا یک تهدید". (آغاخان؛ امام شیعیان اسماعیلیه)   “pluralism means not only accepting but embracing human difference. It sees the world’s variety as a blessing rather than a burden, regarding encounters with the “Other” as opportunities rather than as threats”. The Aga Khan

[6] - ملل تحت حاکمیت هخامنشیان شامل :  1-مادی‌ها ۲- ایلامی‌ها ۳- پارت‌ها ۴- سغدی‌ها ۵- مصری‌ها ۶- باختری‌ها ۷- اهالی سیستان ۸- اهالی ارمنستان ۹- بابلی‌ها ۱۰- اهالی کلیکیه ۱۱- سکاهای کلاه‌تیزخود ۱۲- ایونی‌ها ۱۳- اهالی سمرقند ۱۴- فنیقی‌ها ۱۵- اهالی کاپادوکیه ۱۶- اهالی لیدی ۱۷- اراخوزی‌ها ۱۸- هندی‌ها ۱۹- اهالی مقدونیه ۲۰- اعراب ۲۱- آشوری‌ها ۲۲- لیبی‌ها ۲۳- اهالی حبشه

[7] - خراسان بزرگ و تمدنی، به منطقه ایی اطلاق می شود که از شرق ایالت های باستانی قومس و هیرکانا آغاز، می شود و شامل مناطقی همچون افغانستان، ازبکستان، تاجیکستان، سین کیانگ و... است، که در مجموع با هم مجموعه فرهنگی نسبتا منسجمی را تشکیل می دادند.

[8] - آپاتیه، نام قدیم شهرستان آباده واقع در استان فارس به معنای "ده آباد" است؛ آباده در سال ۱۳۹۷ به عنوان شهر جهانی منبت انتخاب شد گیوه دوزی در این شهر رونق بسیار دارد. آباده شمالی‌ترین شهرستان فارس به ‌شمار می‌رود و شهرهای آن عبارتند از سورمق، صغاد، بهمن و ایزدخواست اقلید باستان هستند. مهمترین وقایع تاریخی شهر آباده عبارتند از :

حمله لشکر افغان به آباده و تسخیر آن در راه عزیمت به اصفهان (۱۱۳۴ ه‍.ق)

اقامت شاه اسماعیل سوم در آباده به فرمان کریم خان زند از سال ۱۱۷۹ ه‍.ق

جنگ لطفعلی خان زند و آقا محمد خان قاجار در محدوده شهر آباده و تخریب قسمتی از شهر

قیام حیدر میرزا فرزند شاه اسماعیل سوم علیه آقا محمد خان قاجار

جنگ محمدشاه با حسینعلی میرزا در نزدیکی شهر

وقوع جنگ آباده در سال ۱۲۹۷ ه‍. ق، این جنگ بین نیروهای تفنگدار پلیس جنوب (قشون بریتانیا مستقر در آباده) از یک سو و نیروهای ایل قشقایی، کردشولی‌ها و آباده‌ای‌ها از سوی دیگر

[9] - محمد ناصر خان صولت قشقایی معروف به ناصر خان، فرزند ارشد  اسماعیل خان صولت‌الدوله قشقایی (ایلخان‌ ایل قشقائی و سیاستمدار دوره پهلوی) و برادر ملک‌ منصور خان، محمد حسین قشقایی و خسروخان قشقایی بود. تا پیش از کودتای ۲۸ مرداد وی قدرتمند ترین فرد در جنوب ایران بود. او قصد داشت با انجام کودتایی علیه نیروهای بریتانیایی و شوروی ایران را از اشغال متفقین خارج کند که این عملیات ناکام ماند. با پاگیری دولت پهلوی با آنان نیز درگیر شد و در دوران تبعید، تمام اموال و دارایی‌های ناصرخان که باغ ارم شیراز و املاک زیادی را شامل می‌شد، مصادره و توقیف شد. وی به دلیل سکونت فرزندانش در آمریکا پس از مدت کوتاهی اقامت در اروپا به آمریکا مهاجرت کرد و به گفته خودش مصاحبه‌ای مفصل و نزدیک به هشت ساعته در مصاحبه با حبیب لاجوردی در پروژه تاریخ شفاهی ایران، همچنان به مخالفت با شاه ادامه داد. وی بعدها همچنین از طریق دوستان فعال در جبهه ملی با تماس با انقلابیون و سید روح‌الله خمینی به طرفداران انقلاب ملحق شد و در زمان نخست وزیری شاپور بختیار در دی ۱۳۵۷ در زمانی که شاه هنوز در ایران بود، بعد از ۲۵ سال تبعید به ایران مراجعت کرد. با توجه به شلوغی اوضاع و تب انقلاب در ایران، ناصرخان با حمایت شاپور بختیار به وطن وارد و با حمایت او، از دستگیری‌اش در فرودگاه جلوگیری شد. او به میان ایل خود بازگشت و به مبارزه و تبلیغ علیه شاه و حمایت از انقلاب ۱۳۵۷ ادامه داد. ناصرخان قشقایی در انتخابات نخستین دوره مجلس شورای اسلامی به نمایندگی انتخاب شد اما هم کینه قدیمی کمونیست‌ها از جمله حزب توده به دلیل سابقه مخالفت او با آنها ادامه داشت و هم مجاهدین خلق با او مخالف بودند. در نتیجه، اعتبارنامه‌اش رد و ابتدا برادرش خسرو خان و سپس خودش دستگیر شدند. دستگیری این دو باعث نا آرامی در شیراز و قیام قشقایی‌ها و در نهایت آزادی او شد. ناصرخان با امام خمینی همسو نبود و گروه‌های مختلف انقلابی برای قدرت نیافتن و انسجام مجدد او و ایلش در جنوب، تلاش می‌کردند. ناگزیر با حکومت جمهوری اسلامی درگیر شد و پس از درگیری مسلحانه در اطراف شیراز و فیروز آباد با سپاه پاسداران، سرانجام به دلیل چنددستگی در ایل قشقایی و نداشتن نیروی لازم، اردوی او در هم شکست. دادگاه انقلاب شیراز حکم اعدام غیابی برای ناصرخان و برادرش خسرو خان صادر کرد و پسر بزرگش عبدالله خان که در آمریکا تحصیلات پزشکی کرده و در اردوی او به مبارزه مشغول بود، به صورت ناگهانی درگذشت. ناصرخان ناگزیر به ترک مخفیانه ایران و مهاجرت مجدد به امریکا از راه ترکیه شد. برادرش خسرو خان که در کوه‌ها مخفی بود، به دلیلی نامعلوم به شیراز رفت و با خیانت یکی از نزدیکان، دستگیر و چندی بعد در فیروز آباد تیرباران شد.

[10] - سورمق در یکی از چهار راه‌های مرکزی ایران قرار دارد بطوریکه این چهار راه، چهار استان یزد، فارس، کهگیلویه و بویر احمد و اصفهان را به هم متصل می‌نماید. سورمق در ۱۸ کیلومتری اقلید، ۲۲ کیلومتری آباده، ۶۵ کیلومتری صفاشهر و ۲۴۵ کیلومتری شیراز قرار دارد. روستاهای پیرامون آن عبارت‌اند از: دشت بیضا، باقرآباد، جوشقان سورمق، ده بالا، فیض‌آباد، امیرآباد، چنار، یعقوب آباد و بیدک. البته در سال‌های گذشته فیض آباد به عنوان یک محله به سورمق الحاق شده و هم‌اکنون تحت عنوان خیابان امام حسین این شهر می‌باشد

[11] - گروه سرود بچه های آباده که به سرپرستی احمد توکلی در سال ۱۳۶۰ فعالیتش را در شهر آباده، استان فارس آغاز نمود. قطعه “قصه بابا” یا “مادر برام قصه بگو” که با گویش آباده ای اجرا شده، حرف دل بخشی از بچه های دهه ۶۰ بود. ملودی گیرا و روان، شعر واقع گرا، صمیمی و تصویری اثر در کنار اجرای تاثیرگذار و احساسی خواننده و تنظیم ساده آن این قطعه را به اثری دوست داشتنی و خاطره انگیز مبدل ساخته است متن این سرود از این قرار است: مادر برام قصه بگو دل تنگ تنگه          قصه بابا رو بگو دل تنگه تنگه        مادر مادر مادر مادر         مادر برام حرف بزن از ایمونش بگو     مادر برام حرف بزن از پیمونش بگو           مادر تو دونی و خدا از خوبی هاش بگو       از مهربونی و از مهر و وفاش بگو      از جونفشونی و از رزم بابام بگو        مادر مادر مادر مادر    دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره        نوری بهشتی دیدم بر چهره داره         وقتی به نزدیک بابا رسیدم           دیدم ملائک به دورش بیشماره         نگاش کردم دلم لرزید       صداش کردم به روم خندید         بغل واکرد منو بوسید        لباش خندون چشاش گریون         منو بویید منو بوسید        بابا منو بوسید بابا منو بویید        با دیدن اشکم خون در رگش جوشید          بابا نوازش کرد بابا سفارش کرد        در جنگ با دشمن ننگه که سازش کرد        مادر مادر مادر مادر        بابا برام یه لاله چید        منو تو آغوشش کشید        درد دلامو که شنید          حرف حسین و پیش کشید     خونم مگه رنگین تره خون حسینه        جونم مگه شیرین تره جون حسینه         یه جون اگه دادم به راه دین و ایمون         صد جون هزارونش به قربون حسینه      بگو به مادر هرگز نخور غم        حسین و بابا هستند باهم      مادر نخور غم نگیر ماتم        حسین و بابا هستند باهم      

[12] - از شهرضا خاطره ایی ندارم، به جز این که یکی از دوستان که اهل این شهر بود، از مادر شوهرهای این شهر می گفت، که در جهاز عروس خود به دقت جستجو می کنند، اگر کمبودی نیافتند، با بهانه ایی باز هم عدم رضایت خود را اعلام می کنند، مثلا "قلیان در این جهیزیه ندیدم، نگرفتید؟!"

[13] - "خوان" به معنای "چشمه" و "سار" پسوند "کثرت" است. در گذشته به علت کثرت چشمه‌های موجود در این منطقه این نامگذاری صورت گرفته‌است. مردم خوانسار دارای گویش مستقل خوانساری هستند که ریشه در زبان فارسی باستان داشته و از قبل از اسلام در این منطقه رایج بوده‌است

[14] - ظاهرا این یکی از سنن قوم بختیاری است که اگر یکی از آنها مرتکب قتلی از طایفه دیگری شود، از شرم منطقه را ترک می کند و به دور دست ها می رود و آنجا ساکن می شوند.

[15] - معدن طلای موته از توابع بخش میمه در نزدیکی روستای موته و روستای رباط ترک و در فاصله ۵۰ کیلومتری از شهر میمه قرار دارد. معدن طلای موته که در این محل واقع است به صورت روباز است و دارای ۹ کانسار طلادار می‌باشد.  ذخیره اکسیدی معدن (تا سال ۱۳۸۰) بهره‌برداری شده است. عیار متوسط طلای این معدن ppm ۲ (۲ گرم در تن) می‌باشد که در هر روز ۱ الی ۲ کیلوگرم طلا با درصد خلوص۷۰ ٪ (۱۸ عیار) تا ۹۵٪ (۲۴ عیار) در شمشهای ۲ تا ۱۰ و ۱۳ تا ۱۵ کیلویی تولید می‌شود. در حال حاضر سالانه نزدیک به ۲۰۰ کیلو طلا از معدن طلای موته استخراج می‌شود. کارخانه فرآوری طلای ایران در موته ۱۵ سال پیش با همکاری یک شرکت استرالیایی به بهره‌برداری رسید.

[16] - سید احمد قدوسی موسوی خوانساری (زاده ۲ شهریور ۱۲۷۰ در خوانسار – درگذشته ۳۰ دی ۱۳۶۳ در تهران) معروف به آیت‌الله خوانساری فقیه، اصولی، مجتهد، عارف، فیلسوف، و از مراجع تقلید شیعه بود. 

[17] - سید محمدرضا موسوی گلپایگانی (۱ فروردین ۱۲۷۸–۱۸ آذر ۱۳۷۲ گلپایگان) از مراجع تقلید و عالمان شیعه در دوران معاصر بود که پس از مرگ سید حسین طباطبایی بروجردی، به مرجعیت رسید. او از زمره مخالفان حکومت پهلوی و از همراهان سید روح‌الله خمینی بود که پس از تبعید وی به عراق، بیانیه‌ها، اعلامیه‌ها، تلگراف‌ها و سخنرانی‌هایی در حمایت از سید روح‌الله خمینی و انقلاب اسلامی ایراد کرد تأسیس بیمارستان آیت‌الله گلپایگانی، مدارس علمیه، دارالقرآن الکریم و مجمع اسلامی جهانی لندن از فعالیت‌های او بود گلپایگانی روز پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۷۲ (۲۴ جمادی‌الثانی ۱۴۱۴) در شهر تهران درگذشت. از سوی دولت هفت روز عزای عمومی و یک روز تعطیل اعلام گردید. پیکر او روز جمعه ابتدا در شهر تهران با حضور سید علی خامنه‌ای و مردم تشییع شد و سپس روز شنبه در قم تشییع و نماز به امامت لطف‌الله صافی گلپایگانی (دامادش) بر او خوانده شد و در مسجد بالاسر حرم فاطمه معصومه در کنار دیگر مراجع تقلید به خاک سپرده شد 

[18] - شوتی ها اتومبیل ها و رانندگانی هستند که کار قاچاق بری بین مبادی مرزی و مرکز کشور را به عهده دارند، داستان زندگی آنان، پر از خطر و باخت است، سرعت و خطر کردن، مشخصه اصلی آنان در جاده های بین شهری کشور است، در سفرنامه های مربوط به بوشهر و سواحل جنوب، به اندازه کافی از آنان گفته ام.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (10)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

نقد سوم:

اصفهان، اصفهان است!

محمد گوهریان (دبیر کانون انجمن‌های کارفرمایان استان اصفهان)

دکتر رنانی عزیز! دوست و استاد مهربان!
در مورد نوشته شما "روستای نصف جهان" چند مورد به اختصار تقدیم می شود:

تشبیه اصفهان به روستا پذیرفتنی است، چون بسیاری از زیبایی‌های روستا را دارد. علاوه بر خیابانهای پر درختش، مثل روستا در مقابل تازه واردها حساس است و نگران؛ و چون روستا سنت‌های جا افتاده که به‌مرور به آن انس و اعتماد دارد را دوست دارد. روستا تکامل را، تغییر، درد و صبر می داند که این آخری در شهر کمتر جای دارد. شتاب و عجله که دلخواه شهر و شهر نشین است در روستا جایی ندارد و این فرصتی برای تطابق است که با شتاب، کارخانه‌ی اتومبیل‌سازی راه نیندازیم و پشت فرمان بنشینیم و همدیگر را بکشیم؛ سالی بیست هزار نفوس.

در روستا صبوری موج می‌زند و انتظار. تعجیل شهرزدگی که اتفاقا پرچم روشنفکری است برای روستا نامانوس است. کاش اصفهان روستا بود که مردمش سنتهاشان را می فهمیدند و پاس می‌داشتند با به‌روز کردنش. پیشنهاد می‌کنم مجموعه ناکارآمدیهای‌ها، پلشتی‌ها، زشتی‌ها و زخم‌های اصفهان را به مدرنیته‌ی عاریتی، مسموم، بی ریشه، بی‌اصل و نسب ارجاع دهیم که از آن این ساختمان‌های زمخت و بی ربط به هنر زیبا و فاخر اصفهان سرکشیده است؛ و این خیابان‌های آسفالت کپی شده است (که پر است از وسایل قتاله‌ی متحرک که اگر ابن‌سینا و ملاصدرا امروز بودند از ترس جانشان و بجهت حفظ الصحه از خانه خارج نمی شدند)؛ این اداره‌جات پر از کارمند که نفوسشان را به ثمن‌بخس اجاره داده اند و یک چشمشان بر ساعت است که مدت معلوم اجاره سررسد و فرار کنند؛ از کجا؟ از محلی که در سنت روستا محلی است برای عشق ورزیدن (که در کتاب "حاج آخوند" آمده که کار کردن عشق ورزیدن است).

کاش اصفهان روستایی بود که مردم آب، زمین و آسمان را امانت خدا می‌دانستند و محترمش می‌داشتند. کاش اصفهان روستایی بود که سهراب می‌زایید؛ و شاید چون چنین روستایی در شکم دارد آنچه متعارف است و مدرن است و به‌روز است، نمی شود. شاید این شهر آبستن روستایی است که خدا با عطر گلاب بر هر کوی و برزنش می‌وزد و قرار است خودش باشد آن‌گونه که هیچ بدیلی نداشته باشد.

‏اصفهان امروز نه باید و نه شایسته است که ننگ و افتخاری از تاریخ بدوش کشد یا تاج سر کند. ما امروز با این همه مبادی اطلاعاتی، اختلاف آراء داریم و چگونه است که بتوانیم گذشتگان را با چند برگ کتاب تاریخ قضاوت کنیم که چه کرده اند و یا چه باید می‌کرده اند؟ آنچه به ما مربوط است و مسئولش هستیم این‌که در بازار و کسب و کار از سنتهای اصیل و کهن الگو‌های خود تخلف کردیم؛ در اداره‌ی شهر به دامن ساختارسازی مدیریت هرمی متکی بر استخدام رفتیم؛ با پول نفت احساس تبختر و تفرعن کردیم؛ به بهانه ی توسعه اقتصادی و اجتماعی و با ابزار بودجه و برنامه نویسی، منابع عظیم و تاریخی را دود آسمان کردیم؛ در توسعه‌ی فرهنگ و اخلاق سراغ ردیف بودجه و کلاس و واحد درس و مقاله و هیات علمی رفتیم؛ در ترافیک سراغ کنترل و دوربین و جریمه و پلیس رفتیم؛ و در مدرسه سراغ نمره و رتبه و ارتقاء؛ و این که ساختیم شهری است معیوب که باید هرس و بازآفرینی شود که روستایی شود سرشار از زندگی بی‌اضطراب، بی‌شتاب، بی‌هیاهو، بی‌فریاد و بی‌ظلم که همه روابطش و قواعدش بر اساس «لاضرر و لاضرار» سامان یافته؛ که مشابه هیچ جای دنیا نیست و به‌شدت خودش است.

برای منتقدان عصبانی شما می‌گویم که بدانند اگر نمی‌دانند که رنانی بشدت روستایی و شهرگریز است و امروز به برکت همین حال‌و‌هوای دهاتی که دارد سرپاست و این‌گونه بی‌عِده و عُده و بی روزنامه و بودجه و بی‌سینه چاک و مرید و بی‌آفتاب و مهتاب و سایه چنان موثر است که رئیس جمهور منتخب از او تقاضای یاری دارد و جوانانی با امیدی که پراکنده، مانده‌اند و دوستانی را هم برای این امیدآفرینی‌ها از خود رنجانده و او را وسط‌باز خوانده‌اند. از همه‌ی منتقدان ایشان که می‌دانم جز صلاح مردم و اصفهان را دنبال نمی‌کنند خواهش دارم در دانشگاه اصفهان میهمانش شوند و پای دمنوش صمیمی از برگهای تازه‌ی به‌لیمو که از باغچه اش چیده است بنشینند و اجازه دهند با مهربانی روستایی، دست دادن و درآغوش گیری و گفت‌وگو و صمیمیت، اصفهان امروز را بسازیم؛ اصفهانی که هیچگاه نبوده و اگر نسازیم نخواهد آمد. اصفهان با شکوه؛ اصفهانی که اصفهان است.

This comment was minimized by the moderator on the site

نقد دوم:

اصفهان هیچگاه روستا نبوده است

محسن صفوی‌فر


اصفهان تا پیش از آن که در قرن دوم هجری تحت عنوان الاصفهان با مرکزیت مسجد جامع عتیق و بازار به عنوان یک شهر اسلامی و مرکز بارانداز محصولات کشاورزی به‌خصوص پنبه و صادرات آن به سراسر امپراتوری جهان اسلام شناخته شود، به‌عنوان ولیعهد نشین ساسانی دارای تمام ویژگی‌های یک «رود شهر» ساسانی است و پس از دل ایرانشهر، «تیسفون»، به‌عنوان دومین شهر امپراتوری ساسانی شناخته می‌شد.

اصفهان در قرن چهارم هجری به عنوان یکی از بزرگترین شهرهای بلاد اسلام مرکز تولید علم و فلسفه بوده است. رد پای پورسینا و خیام هنوز در این شهر قابل رویت است. بنابه گفته بسیاری از جهان‌گردان‌، اصفهان عصر صفوی سرآمد شهرهای جهان عصر خود بوده و بسیاری از ویژگی‌های شهرِ در آستانه‌ مدرنیته را (از فراغت، گفت‌وگو، فلسفه‌ورزی، تولید هنر، رواداری و تکثرگرایی) در خود داشته است.‌

اصفهان و فرهنگ شهرنشینی در آن، پس از صفویه روزهای سختی را تجربه کرده، و در نهایت آنچه اصفهان را همواره از دورانی که تلاش می‌کرد پا به مدرنیته بگذارد، و از سوی آن مورد تهدید قرار می‌گرفت، شکست خورد! شهر به تسخیر روستا درآمد.

نقد فرهنگی شما در فقدان یک نگاه تاریخی و نفی نشانه‌‌های تمدنی و شهری اصفهان، یک نقد غیرعلمی و بیشتر حزبی و سیاسی است.

عدم مشارکت مردم در انتخابات پانزده ‌تیر اصفهان، در اصل مقاومت مدنی مردم و شهر در مقابل تسخیر روستا بود. در این میان سبد رأی جلیلی شبکه‌ای، سازمانی و ایدئولوژیک و از اتفاق رای پزشکیان کاملا قومی و قبیله‌ای بود.
ما تا رسیدن به یک انتخابات ملی در ایران فاصله بسیاری داریم تا آن روز شهر مقاومت خواهد کرد.


یادداشت «روستای نصف‌جهان» را در پیوند زیر بخوانید:
https://renani.net/texts/notes/nesf-jahan-village/

This comment was minimized by the moderator on the site

نقد_روستای_نصف_جهان


نقد اول:

 روستای نصف‌جهان یا دهکده ایران

   محمد مؤید

دکتر رنانی عزیز مطلب روستای نصف جهان شما را خواندم. هرچند با بسیاری از مطالب شما موافقم ولی از شما که سالها در این شهر و کشور زیسته اید غافل ماندن از چند جنبه مهم جای تعجب دارد.

اول تاکید دارم که اینجانب سالهاست تعصبی بر قومیت و حتا ملیت ندارم و مکتب انسانیت را برای بنی بشر کافی میدانم بنابر این هدفم از نوشتن این مطلب نه دفاع از اصفهان که تصحیح زاویه دید شماست.

دوم اینکه در کدام شهر ایران این شرایطی که گفتید وجود دارد که در اصفهان موجود نیست، آیا در تهران روزانه ۲۵۰ که هیچ ۵۰ تئاتر برگزار میشود که در اصفهان نمی شود؟

آیا در ایالت خراسان و شهر مشهد کنسرت به راحتی برگزار میشود یا تبریز روزانه بیش از ۵۰ پرواز دارد؟ یا در جاده کرج چند درصد از کارخانه‌ها آن کیفیت مورد نظر شما را دارند. در شیراز و مرودشت گلسنگ به جان آثار تاریخی افتاده اما توجه به هویت تاریخی این آثار فقط در ۷ آبان است آن هم برای مسدود کردن جاده های منتهی به مقبره کورش! و از آن بدتر بی توجهی و رهاسازی آثار تاریخی در خوزستان از شوش گرفته تا ایذه تا با دست درازی و نقاشی بی فرهنگان روی آن به کلی ویران شود؟ …

می بینید همه چیزمان به هم می آید البته چندان هم بد نیست چون بدین سان حداقل در خیزش های آتی دیگر نخبگان جامعه ما را با سوئیس و فرانسه مقایسه نمی کنند تا در تله تحجر جمعی گرفتار آییم.

کل ایران روستاست و این دهکده ایران ماست.
آیا فکر می کنید مردم اصفهان مخالف خاکسپاری ریچارد فرای در مقبره پوپ بودند؟

استاد عزیز ظاهرا در جریان نیستید سالهاست سرنوشت بخش بزرگی از جامعه ما به دست اقلیتی افتاده و آنگونه که خود فکر میکنند برای جامعه تصمیم میگرند.

فراموش نکنید در جریان اسید پاشی اعتراضات زیادی صورت گرفت اما همان‌ها که با معترضان کشته شدن ژینا آن کردند اینجا نیز هر صدایی را درنطفه خفه کردند، و من خود شاهدم.

اما بگذارید دلیل ترکیب آراء اصفهان در انتخابات چهاردهم را در مقایسه با آرای دیگر استانها که موجب تازه شدن داغ مقاله‌ جوانیتان شده است بگویم.

می دانید که هویت اصفهان به زاینده رود گره خورده است، زاینده رود روح این شهر، شادابی مردمان و بهانه جمع شدنشان در کیلومترها پارک ساحلی است، هوای اصفهان بی زنده رود خشک و بی روح است و پلهای تاریخیش خالی از جوانان آواز خوان و …

سالها پیش و به دلیل بحران کم آبی و در زمان آقای خاتمی قرار بر این شد آب کارون از طریق زنده رود به یزد برسد، آب زنده رود را به یزد دادند اما آب کارون به اصفهان نرسید که نرسید.

زاینده رود مرد و با مرگش روح اصفهان هم مرد. شادی جوانان، بهانه دورهمی خانواده ها و منبع معیشت کشاورزان شرق اصفهان هم مرد.

مردم اعتراض کردند اما نتیجه چه شد سرکوب و سرکوب. حکومت برای اولین بار یاد گرفت یک چشم معترضان را کور کند، تجربه ای که بعد ها در جاهای دیگر هم تکرار کرد.

آری روح شهر رفت و نور از دیده مردمانش و این بی عدالتی در چشم جان مردم اصفهان ماند.
اندیشه های بزرگ آزاد اندیشی و جامعه مدنی و گفتگوی تمدنهای آقای خاتمی و خوبیهایش سرجای خود اما دست اندازی به طبیعت آن هم بدون کارشناسی دقیق و موشکافانه فاجعه به بار می آورد و این ظلمی است که به اصفهان شد و هرگز از حافظه تاریخی مردم اصفهان پاک نخواهد شد ظلمی که نه او جبران کرد نه روسای جمهور پس از او.

یادمان باشد از هیچ انسان خوبی بت نسازیم.
من نیز چون شما برای ایران و احتمال انقراضش به او رای دادم و باز امید بستم به تغییرات کوچک برای ساخت ایرانی بزرگ.

مردم اصفهان مرگ زنده رود را از چشم اصلاح طلبان و آقای خاتمی می‌بینند، آقای پزشکیان به اصفهان آمد و خواست اول مردمان اصفهان را از نزدیک دید و شنید، امیدوارم از آنها دلخور نشده باشد چون اکنون نوبت اوست تا یک پل نشان اصفهان دهد تا مردمش سی و سه پل را نثارش کنند.

یادداشت «روستای نصف‌جهان» را در پیوند زیر بخوانید:
https://renani.net/texts/notes/nesf-jahan-village/

سایر  نقدهای یادداشت «روستای نصف‌جهان» را در پیوند زیر بخوانید:

https://renani.net/others/others-aboutme/nesf-jahan-village-critics/.

موید
This comment was minimized by the moderator on the site

عشق من روستای نصف‌جهان

محسن رنانی

به‌گمان من از آن روز که مردم اصفهان هلهله‌کنان در قفای ملاباشی دویدند تا فرمان اخراج ملاصدرا از اصفهان را از پادشاه صفوی بگیرند تا ده سال پیش که برخی جوانان جزم‌اندیش به مقبره آرتور پوپ هجوم بردند و هَروله‌کنان دورِ آن سینه زدند و به آن رنگ پاشیدند تا مانع اجرای‌ فرمان سه رئیس‌جمهور برای دفن جنازه ریچارد فرای در آن مقبره شوند، اصفهان هنوز یک‌‌گام به پیش نرفته است، همان نصف‌جهان عصر صفوی است‌، خواه شهر باشد خواه روستا.

اوج فاجعه البته در زمان حمله محمود افغان رخ نمود که شهر شش ماه در محاصره بود و کار به جایی رسید که گربه‌‌ها و سگ‌ها را کشتند و خوردند، اما هیچ جنبشی برای دفاع از شهر نکردند؛‌ نشستند تا شاه اقدام کند و شاه هم فقط نذر می‌کرد و تسبیح می‌انداخت و دعا می‌خواند. شهر، روح دارد، هویت دارد؛ وقتی می‌بیند شاهش بی‌عمل است خود دست به اقدام می‌زند، سازماندهی و قیام می‌کند. فقط یک جامعه مرده و عقب‌مانده می‌نشیند تا به‌جای کشته شدن در مقابله با دشمن،‌ قحطی حاصل از محاصره، هشتاد هزار نفر از نفوسش را بکشد.

اصفهان چهار بار نشست و نظاره کرد تا نابود شود؛ آخرینش همین بود که نشست تا زنده‌رودش را غارت کنند. نه تنها نشست،‌ بلکه همانند جنگ‌های قبلی، شریک مجرمان شد، با مشارکتِ هلهله‌کنانش در توسعه نامتوازن و دیوانه‌وارِ صنعت و کشاورزی و صادرات آب. شهر اگر بود، بینش داشت، مقاومت می‌کرد.

بار اول و دوم نیز حمله اعراب و مغول‌ بود. اعراب که آمدند آنقدر مردم اصفهان در پایداری و آمادگی برای جنگ تعلل کردند که مرزبان شهر ناامید شد و گریخت. دشمن او را گرفت و با او صلح کرد و قرار شد هر کس خواهد از شهر برود و هر کس می‌ماند باید جزیه بدهد. و مرزبان بازگشت و به مردم گفت «آنچه کردم شایسته شما بود».

اما مغولان که آمدند شافعی‌های شهر پوشیده با مغولان قرار نهادند که دروازه‌های شهر را بگشایند به شرط آن‌که مغولان پس از تسخیر شهر، حنفی‌ها را قتل‌عام کنند. اما مغولان وقتی شهر را گرفتند، هر دو گروه را قتل‌عام کردند و با اصفهان همان کردند که با نیشابور کرده بودند.

تنها باری که باور دارم اصفهان،‌ شهروَش، شهریاری و شهربانی کرده است در جنگ تحمیلی بود که بیش از هر شهر دیگری، به نسبت جمعیتش، شهید داد.

و اکنون که این جمله‌ها را می‌نویسم، اشک امانم نمی‌دهد. اصفهان، شهر فیروزه من، چهار قرن است تا زانو در گِلِ سنت فرورفته و گام‌از‌گام برنداشته است. که اگر توان حرکت داشت، نمی‌گذاشت زنده‌رودش را بسوزانند؛ هوایش را از سرب داغ بیاکنند؛ تمدن چند هزار ساله شرقش را با دو هزار اثر تاریخی به یغمای کویر بسپارند؛ حمام خسروآغایش را شبانه بکوبند و آسفالت کنند؛ خانه‌های تاریخی‌اش را آب بیندازند تا خراب شود؛ کاریزهای باستانی و مادی‌ها و نهر‌های تاریخی‌اش را (که رگ‌های حیاتش بودند) در زیر بزرگراهها و خیابان‌‌کشی‌ها مدفون کنند؛ و برج‌های کبوتری مزارع‌ اطرافش را (که ارزان‌ترین و پیچیده‌ترین فناوری تولید کود کشاورزی بوده است) به هجوم باد و باران بسپارند تا نابود شوند.

پس از انتشار مقاله «روستای نصف‌جهان (https://renani.net/?p=6090)» همشهریان زیادی به انتقاد برخاستند و کسان زیادی در فضای مجازی حمله و اهانت کردند؛ حتی برخی فرهیختگان شهر برآشفتند و نوشتند یا پیام دادند که من با این نوشته، به اعتبار اصفهان آسیب‌زده‌ام. پاسخ من این است: همین‌که اعتبار اصفهان با یادداشت کوتاهی از آدم یک‌لاقبایی مثل من آسیب می‌بیند یعنی هنوز روستاست! و همین‌که برخی فرهیختگان شهر همچنان نسبت به اصفهان غیرت قبیله‌ای دارند، یعنی ما هنوز قبیله‌ایم. جامعه‌ توسعه‌گرا و متروپولیتن (کلان‌شهر) جایی است که به هر کس نقدش کند مدال می‌دهد. متروپولیتن از نقد آسیب‌ نمی‌‌بیند بلکه صیقل می‌خورد و جلا می‌یابد.

سالها پیش در مقاله «توسعه یعنی شهری با تندیس شاطر رمضان (https://renani.net/?p=189)» نوشتم که تا زمانی که تندیس شاطر در اصفهان نصب نشده یعنی اصفهان «توسعه‌نیافته» است و اکنون با صدای بلند می‌گویم اصفهان آنگاه کلان‌شهر خواهد بود که به‌پاس همان یادداشت کوتاه به من «مدال شهامت نقد» بدهد. و اکنون با این حمله‌ها و گِله‌ها فهمیدم که چه خوب کردم بیست سال پیش مقاله کامل «روستای نصف‌جهان» را منتشر نکردم و هنوز نمی‌دانم کی جرأت خواهم کرد.

شهری که تا دو دهه پیش،‌ تحمل نام «جمالزاده» را بر روی یک خیابانش نداشت و هرچه شهرداری تابلوی آن را کاشت، شبانه کندند؛ تا بالاخره شهرداری خسته شد و نام خیابان را عوض کرد؛ و وقتی عوض کرد، هیچکدام از آن بزرگانی که اکنون به من تذکر دادند، یقه چاک نکردند که جمالزاده هیچ دست‌کمی از سی‌وسه‌پل ندارد؛ و اگر شهرداری حق ندارد سی‌وسه پل را خراب کند یا نامش را.....

ادامه یادداشت را در پیوند زیر بخوانید:

https://renani.net/?p=6096

This comment was minimized by the moderator on the site

شوتی ها و کولبرها همه در استخدام آقازاده های اختلاسگر

دیروز از نجف‌آباد برای آمدن به تهران مجبور به استفاده از سرویس های بین شهری ماشین های سواری شدم. بمحض آمدن ماشین مواجه با خودرو پژو 405 با هیبتی شوتی شدم. (ماشین های شوتی سواری هایی هستند که برای حمل و نقل مواد قاچاق و حتی آدمهایی که قاچاقی جابجا می‌شوند همچون افاغنه بکار می‌رود) اما با توجه به اینکه از طرف یک سرویس معتبر بود اعتماد کردم.
قبل از سوار شدن به راننده که جوانی حدود 30 ساله بود گفتم: شما شوتی هستی
گفت: راستش بله.
گفت: از کجا فهمیدی؟
گفتم: از وضعیت خودروی شما. مخصوصا بالا بودن فنرهای عقب.
خلاصه سوار شدم گفتم: چطوری می‌روی؟
گفت: چند ساعته میخواهی برسی تهران دو و نیم ساعت خوبه؟
گفتم: نه 4 ساعت خوبه.
راه افتادیم و شروع به تعریف هایی از وضعیت موجود شوتی ها و چگونگی استفاده از آنها در اقتصاد پنهان در کشور، کرد.

محموله‌هایی که حمل می کنند شامل مواد مخدر،موبایل، مشروبات الکلی، و چیزهایی از این قبیل بود.
مشروبات عمدتا از آبادان و موبایل از بندر لنگه و مواردی از جاهای دیگر.
فاصله بندر لنگه تا تهران حداکثر 10 ساعت، فاصله آبادان تا تهران حداکثر 8 تا 7 ساعت و تهران اصفهان حداکثر 3 ساعت.
سرعتی کمتر از 140 بجز در نزدیکی دوربین‌های ثبت تخلفات رانندگی نداشت.
بسیار هشیار در رانندگی بود و با دقت از راست و چپ سبقت می‌گرفت.
هزینه حمل موبایل هر سرویس 15 تا 20 میلیون تومان
حمل مشروب تا 50 میلیون تومان
حمل شیشه و کراک هر 100 کیلو 100 میلیون تومان
و...
البته ادعا می کرد که تاکنون مواد مخدر حمل نکرده است زیرا این کار نفرین دارد.
از اهالی چهارمحال و بختیاری بود و تجربیاتی در حوزه صنعت نفت و گاز بخصوص جوشکاری های خاص داشت و مدعی بود 4 سال در روسیه در کارهای مختلف صنعتی کار کرده است.
روس‌ها را در کار آدمهای جدی میدانست ولی سیستم های آنها را فاسد.
میگفت: علت شوتی کاری و باعث آن را آقازاده ها می دانست.
گفتم: چرا؟
گفت: ببین به یک آقازاده 500 تا 600 ميليون دلار می‌دهند تا موبایل بیاورد. او بخشی را از طریق گمرک و بخشی را از طریق قاچاق می‌آورد.
بخش قاچاق را به آدمهایی می‌دهد که هرکدام بین 100 تا 200 شوتی در اختیار دارند.
برای حمل مثلا هزار میلیارد تومان موبایل قراردادی با یک چتر باز می بندد به نرخ 100 میلیارد. و او موبایل ها را به شوتی ها می‌دهد با نرخ کمتری و نهایتا 10 تا 20 درصد از آن صد میلیارد سهم ما شوتی هاست.
برای ورود به شوتی ها شرایطی مقرر است.

آن رئیس کل شوتی ها که درحقیقت چند نفر هستند و فوجی از شوتی ها را در اختیار دارند برای ورود اولیه حدود 200 تا 300 میلیون تومان بعنوان گارانتی حمل جنس از راننده شوتی می‌گیرند و آرام آرام با پیدا کردن اعتماد مبلغ کمتر می‌شود.
خودرو یک راننده شوتی اکثرا پژو 405 است که تغییرات در موتور و زیر وبند انجام شده است و بطور مرتب مخصوصا زیر وبند و لاستیک ها چک می‌شوند. از او سوال کردم که تاکنون چندکیلومتر ماشینش کار کرده است گفت: 800 هزار کیلومتر؟!
از جمله موارد دیگری که تعریف می‌کرد اینکه معمولا با ایست و بازرسی ها آشنا هستند و با تعیین وقت که آن مامور آشنا باشد اقدام به عبور می‌کنند.
و در مواردی که محموله خطرناک باشد دو نفر در یک ماشین هستند که یکنفر قبل پلیس راه و ایست و بازرسی از ماشین پیاده می‌شود و محموله را داخل کوله پشتی می‌گذارد و از بیراهه بعد از دور زدن پلیس راه، به ماشین شوتی می‌رسد.

و در مواقعی که بار سنگین باشد، چند ماشین باهم می‌آیند و اسکورت می‌شوند. برای گیر نیفتادن یکی که خالی است جلو می‌رود با موبایل دیگری را از وضعیت موجود با خبر می‌کند.
داستان های زیادی تعریف می کرد و از اوضاع مختلف جاده ها آگاهی داشت. وضعیت بنزین را در جاهای مختلف قیمت میداد و قس علیهذا
خب دیگه بیشتر موجب سردرد نشوم
اقتصاد ما بخشی توسط شوتی ها می‌گردد و بخشی توسط کولبرها و همه در استخدام آقازاده های اختلاسگران!!!!!
به نقل از فیسبوک آقای انور

This comment was minimized by the moderator on the site

این روزها سالگرد سقوط اصفهان و انقراض سلسله صفویه است

لازم می دانم چند نکته در این باب به عرض برسانم:

1- کتاب ایران عصر صفوی راجر سیوری را حتماً مطالعه کنیم؛ سایر آثار در این‌باره را نیز مطالعه کنیم

2- تحلیل های متفاوتی که در باب چرایی سقوط صفویه بیان شده است را حتماً بخوانیم

3- از تصورات غالبی در باب ظهور و سقوط حکومت ها فاصله بگیریم

4- آنچه که در ادامه مطرح می شود، صرفاً یک یادآوری تاریخی است با هدف درس گرفتن از آن و هیچ قصدی برای قیاس وجود ندارد

5- و اما بازنشر چند نکته در باب چرایی سقوط صفویه:

• صفویه بعد از اسلام بزرگترین سلسله ایرانی حاکم است که خیلی خدمات جدی در تمامیت ارضی و ملت سازی و استقلال ایران ایفا کرده است

• آن امپراطوری با شکوه، به رغم اقتداری که در اوج خود در تعاملات بین المللی و سرکوب دشمن خارجی بود، با نسیم حمله افغان ها سقوط کرد

• افغان‌هایی که صفویه را سرنگون کردند یکی از اقوام ایرانی بودند و ریشه تاریخی شان حتی ایرانی تر از قاجارها و افشارها بود

• بیماری شاه یا تقدیر الهی، از جمله دلایل سطحی است که برای سقوط صفویه ذکر شده است

• برخی فتنه افغان را عذاب الهی ناشی از فساد و تباهی حکومت و مردم عنوان کرده اند و برخی خاموشی چراغ علم و اندیشه و کناره گرفتن عالمان را علت تضعیف حکومت صفوی و سقوط آن دانسته اند

• نا گفته نماند که شاه سلطان حسین، بیش از سایرین شخصیت ضعیفی داشت و در توهم شکست ناپذیری سلسله غرق شده بود و گمان می‌کرد پرچم را به موعود آخرالزمان خواهد داد. در این خصوص رسول جعفریان تنها عامل سقوط صفویه را تقدیرگرایی و موعود گرایی شیعه دانسته و می گوید اینها از ابتدای سلطنت یکی از پایه های مشروعیت شان را این می دانستند که حکومت به نیابت از امام عصر می کنند و پرچم را به دست امام زمان خواهند داد

• وقوع بلایای طبیعی، قحطی گسترده، وقوع زلزله تبریز و تلفات سهمگین ناشی از آن زلزله نیز از جمله دلایل زمینه ساز سقوط صفویه بود

• یکی از ریشه های اقتصادی این سقوط و علت مستقیم انحطاط اقتصاد ایران، افزایش فوق العاده بهره فئودالی و مالیات بر اراضی کشاورزی بود که کمر اقتصاد روستایی را شکست و عرصه بازار داخلی را تنگ و محدود کرد و تولید تجاری و داخلی را تقلیل داد و تضادهای طبقاتی را شدید و حاد کرد و روستاییان سر به شورش برداشتند.

• پس از تضعیف جایگاه قزلباشان، شاهان صفوی نتوانستند نیروی جایگزین برای قزلباشان انتخاب کنند.

• مخترعان ایرانی چون در ایران ارزشی نمی دیدند و حقوق مالکیت معنوی و فکری رعایت نمی شد به هند می رفتند.

• «مالیات» آنقدر کمرشکن شده بود که مردم خشمگین شده بودند. علاوه بر این به اصناف مختلف هم ظلم و اجحاف می شد مثلا گزارش هایی مبنی بر شورش شیرینی پز های اصفهان در اعتراض به زورگویی دولت در اجبارشان به تامین رایگان شربت و شیرینی دربار وجود دارد.

• گسترش راه های تجاری دریایی باعث شد که مسیر های زمینی و تجاری که برای ایران درآمد داشت از رونق بیفتد و برخی محصولات ایرانی مانند ابریشم هم به دلیل تقلب هایی که در تولید آن انجام می شد خریدارهایش را از دست داد. ضمن این که به دلیل فساد تاجران هندی که در ایران صرافی می کردند با دادن رشوه از ایران طلا و سکه خارج می کردند و این هم به بحران مالی ایران افزود.

• پس از مرگ شاه عباس، تساهل و تسامح با اقلیت های مذهبی از بین رفت که این مهم نیز ضربه دیگری به اقتصاد ایران وارد کرد.

• فساد و رشوه در ایران بیداد می کرد
و در نهایت، حکومتی که زمانی توانسته بود ازبک ها و عثمانی ها را به مرزهای قبلی برگرداند از کنترل شورش افغان ها بر نیامد و متاسفانه امپراطوری صفویه سقوط کرد.

سلطان حسین دوم آبان 1101 هجری شمسی، شکست را قبول کرد و تاج را بر سر محمود افغان گذاشت.

وقتی شاه سلطان حسین در خیابان حرکت می کرد که تاج را تقدیم کند گفته می شود برخی در اصفهان سینه می زدند و عزاداری می کردند و آسمان را نگاه می کردند «چون فکر می کردند از آسمان کسانی به یاری لشکر صفوی خواهند آمد و اجنه و آسمانیان می آیند و امکان ندارد صفویه سقوط کند»

سالروز سقوط‌ صفویه پر تأمل باد

«متن بر اساس برداشت آقای رئیس جعفری از منابع تاریخی و روایی درباره سقوط صفویه»
آیا ما از خواب بیدار نمی شویم

This comment was minimized by the moderator on the site

اطلاعات مربوط به نقش اصفهان در دفاع مقدس:

آیا می دانید که استان اصفهان با تقدیم حدود 24000 هزار شهید دوران دفاع مقدس حماسه ای مثال زدنی خلق کرده و فقط در گلستان شهدای اصفهان 6800 شهید گلگون کفن آرمیده اند؟

آیا می دانید که در استان اصفهان 3 خانواده 6 شهیدی، 3 خانواده 5 شهیدی، 7 خانواده 4 شهیدی، 59 خانواده 3 شهیدی، 542 خانواده 2 شهیدی وجود دارد؟

آیا می دانید که در استان اصفهان 56«پدرشهید» پس از شهادت فرزندان شان خود نیز جامه شهادت پوشیدند؟

آیا می دانید که 830 فرزند شهید بعد از شهادت پدران بزرگوارشان پا به عرصه دنیا نهادند؟

آیا می دانید که از حدود 24000 شهید استان اصفهان18774نفر ملقب به القاب و اسامی ائمه اطهار (علیهم السلام) بوده اند و4226 شهید دیگر از اسامی و صفات الهی و قرآنی و نبوی برخوردار می باشند؟

آیا می دانید از مجموع 3707شهید روحانیت در کل کشور، استان اصفهان با تقدیم 543 شهید روحانی و طلبه، جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص داده است؟

آیا می دانید که سنگرهای تعلیم و تربیت استان اصفهان با تقدیم 5486 دانش آموز و 214 معلم شهید برگی دیگر به آسمان افتخارات این استان افزودند؟

آیا می دانید روحانیون شهید همچون سید حسن مدرس، شهید دکتر بهشتی، شهید اشرفی اصفهانی، شهید سید مجتبی نواب صفوی، شهید عبدالله میثمی و شهید مصطفی ردانی پور همگی اصفهانی بودند؟

آیا می دانید در روز 25 آبان 1361تعداد 370 شهید معظم عملیات محرم از میدان امام اصفهان به سمت گلستان شهدا تشییع شدند و این روز با عنوان «روز حماسه و ایثار مردم اصفهان» در تاریخ ثبت شده است؟

آیا می دانید درتاریخ 20/10/1365 در اثر بمباران هوایی رژیم بعث عراق در شهر اصفهان محله چهارسوق 65 نفر شهید و 371 نفر مجروح شده اند؟

آیا می دانید استانهای اصفهان و تهران تنها استانهایی بودند که در دوران دفاع مقدس دو لشکر عملیاتی داشتند؟

آیا می دانید اولین خط دفاعی جهبه جنوب توسط نیروهای اصفهان در منطقه عمومی دار خوئین معروف به خط شیر به فرماندهی شهید حاج حسین خرازی تشکیل گردید؟

آیا می دانید اسکله الامیه در عمق آب های نیلگون خلیج فارس که مرکز جاسوسی و هدایت موشکهای دریایی عراق بود توسط رزمندگان لشکر 14 امام حسین(علیه السلام) تصرف گردید؟

آیا می دانید شهید خرازی فرمانده لشکر 14 امام حسین(علیه السلام) در سال 1362 در عملیات خیبر با تقدیم دست راست خود لقب ابوالفضل جبهه ها را به خود اختصاص داده و هدایت لشکر را تا سال 1365با یک دست به عهده داشت؟
آیا می دانید از آمار 24000 شهید استان اصفهان فقط لشکر 14 امام حسین(علیه السلام) در حدود 13000 شهید در دوران دفاع مقدس تقدیم اسلام کرده که در بین سایر لشکرها نمونه است؟

آیا می دانید در دوران دفاع مقدس آمار عملیاتهای بزرگی که لشکر 14 امام حسین(علیه السلام) در آن حضور مستقیم و فعال داشته است، بالغ بر 23 عملیات آفندی و60 عملیات پدافندی بوده است؟

آیا می دانید اولین فرمانده ای که ساعت 11 صبح روز سوم خرداد سال 1361 با جیپ فرماندهی وارد شهر خرمشهر شد، شهید حاج حسین خرازی فرمانده لشکر 14 امام حسین(علیه السلام) بود؟
وآیامیدانید به گواه وتصدیق فرمانده کل سپاه آقامحسن رضایی یکی ازشجاعترین فرماندهان جنگ سردارشهید محمدعلی شاهمرادی قائم مقام تیپ ۴۴ قمربنی هاشم ( ع) بود

آیا می دانید امنیت پایدار شمال غرب کشور مدیون تدبیر و فرماندهی شهید حاج احمد کاظمی فرمانده لشکر 8 نجف اشرف که با حفظ سمت فرمانده قرارگاه حضرت حمزه سید الشهدا (علیه السلام) نیز بودند، می باشد؟

آیا می دانید وجه تسمیه و ارتباط معنوی لشکر 8 نجف اشرف با شهر مقدس نجف اشرف و عنوان شهر نجف آباد دلایل و دیرینه تاریخی دارد و به هم گره خورده است؟

آیا می دانید2500شهید از مجموع 7800 شهید لشکر 8 نجف اشرف و 4000 جانباز و 380آزاده سر افراز متعلق به شهرستان نجف آباد می باشد؟

آیا می دانیددیار شاهدان و نجف آباد با افتخاری همچون لشکر 8نجف اشرف، 240 خانواده دو شهیدی، 17 خانواده سه شهیدی و دو خانواده چهار شهیدی را دامان خود پرورش داده است.

آیا می دانیدرده های مختلف ارتش منطقه اصفهان در دوران دفاع مقدس 3318 شهید تقدیم کرده که 128 تن از خلبانان جنگنده نیروی هوایی و هوانیروز بوده اند و نقش به سزایی در دفع دشمن و شکست او داشته است؟

آیا می دانیدپایگاه هوایی شهید بابایی اصفهان با توجه به استقرار هواپیماهای اف 14 در آن و ویژگی های خاص این جنگنده با ایجاد پوشش رادار گسترده در اکثر مناطق غرب و جنوب کشور که پوشش رادارای نداشته اند، نقش کلیدی داشت؟

هفته‌ دفاع مقدس گرامی باد

http://www.mesf.ir/s

This comment was minimized by the moderator on the site

۲۸           شهریور     ۱۴۰۲   هجری‌خورشیدی
اردیبهشت  میترا      ۳۷۶۱   زرتشتی
19         سپتامبر   2023  میلادی
۳          ربیع الاول   ۱۴۴۵   هجری قمری

جنگ "نادر قلی افشار" با "اشرف قندهاری افغان" در دامغان. (۱۱۰۸ ه.ش)
نبرد خونين يكروزه "نادر" که در آن زمان، ژنرال و سپهسالار ايران بود، با اشرف قند‌هاری در ميهماندوست دامغان اتفاق افتاد. به نوشته "كوكل" انگليسی، در اين جنگ ۱۲ هزار تن از نيروهای اشرف كشته و نادر نيز ۴ هزار كشته تلفات داشت. عده سربازان نادر در اين نبرد ۲۵ هزار تن و شمار نيروهای اشرف ۵۰ هزار تن بود. دليل پيروزی نادر در اين نبرد، انضباط شديد نظاميان او بود كه نادر اكيدا دستور داده بود كه در زمان جنگ، كوركورانه از افسران فرمانده اطاعت كنند. در برابر، قندهاری‌ها به جای فرمانده كل، فقط از سران طوايف خود دستور می‌گرفتند و ضمن محاربه، گاهی حملات در يك جهت نبود. اين نخستين برخورد نادر با افغانها بود. اشرف پس از اين شكست دست به عقب نشينی زد و از طريق ورامين و تهران به اصفهان رفت و از آنجا عازم جنگ با نادر شد كه وی را دنبال می كرد، ولی در مورچه خورت هم كه صحنه اين جنگ (دومين نبرد) بود شكست خورد، به اصفهان بازگشت و با خزائن به فارس گريخت. اشرف در زرقان فارس نيز از نادر شكست خورد و به شورش قندهاری‌ها عليه دولت مركزی پايان داده شد. نادر بعدا قندهار را گرفت و در تعقيب فراريان اين شهر به هند رفت و دهلی را هم متصرف شد.

This comment was minimized by the moderator on the site

ادعای دونالد رامسفلد در باره آیت الله سیستانی و سکوت "بسیار معنادار" وی در قبال فجایع ایران

‌‌ (https://t.me/Atch2023Archives/7393)علی صاحب‌الحواشی

دونالد رامسفلد آدم "متعادلی" نبود. می‌توان در مورد صحت این ادعایش هم تردید کرد. اما بسیاری از ما "مداهنه" جرج‌بوش پسر از سیستانی را اندکی پس از اشغال عراق یادمان هست. از آن‌طرف، سکوت "بسیار معنادار" سیستانی در قبال فجایع ایران هم جلوی چشم‌مان است.

گویی همه شرایط و مقتضیات اجتماعی/تاریخی برای سوختن همه "اعتبار"ی که نهادِ پساصفویه تشیع امامیه، برای خودش در ایران اندوخته بود حاصل آمده است. حال و روزِ حرمت لکه‌دار شده - اگر نگویم ویران‌شده - روحانیت امامیه در ایران نیز چیزی نیست که بر هیچ ناظری پوشیده باشد.

"هویت‌های ملی" امر ثابتی در طول تاریخ ملت‌ها نیستند. این "هویت‌ها" که غالبا یکدست و تک‌مولفه‌ای نبوده و در معرض تحولات در اجزایشان می‌شوند. این تحولات را بیشتر و بهتر در "نسل‌های پی‌درپی شاهد می‌شویم.

در شرایط پساصفوی، تشیع امامیه توانست خودش را یکی از مولفه‌های دُرشت "هویت‌ایرانی" بکند؛ مولفه‌ای که در پیش از صفویان نبود. برای مقایسه، مثلا "تلقی‌عرفانی" از اسلام جزوی بسیار کهن‌تر و ریشه‌دارتر از تشیع‌امامیه در ملغمه هویت‌ایرانی بود، تا ریشه‌هایش به حوالیِ قرن چهارم هجری برسد. صفویان تلاش‌های سنگینی کردند تا تشیع‌امامیه را به جای عرفان در هویت ایرانی بنشانند. دست‌آخر نشد، بلکه آنچه شد کنارِ عرفان نشستنِ امامیه در مخلوط تشکیل‌دهنده هویتِ ایرانیان بود.

اتفاقی که در این نیم‌قرن اخیر با شتابی محیرالعقول در حال وقوع است، روند تحلیل‌رفتن تشیع‌امامیه در مجموعه هویت‌ایرانی است. این بدان معنای زمخت نیست که ایرانیان بکلی از امامیه و تشیع منزجر شده‌اند، اما بدان معنا هست که تشیع بویژه در نسل‌های متولد دهه هفتاد به این‌سوی بشدت رنگ‌باخته و گاهی به‌صورت ضدارزش درآمده است. کمترین تردیدی در آن نیست که در فرزندان نسل‌های بعد از دهه هفتاد، این رنگ‌باختگی بسی بیشتر خواهد بود، هرچند که یحتمل دیگر خصلت انزجاری نخواهد داشت زیراکه آن‌ها شوربختیِ شاهدبودن به فجایعی که شیعیان‌امامیه بر مردم ایران روا داشتند را نداشته‌اند.

من از بیش از یک‌دهه‌پیش حسی از این روند زوالی داشته‌ام که زمانه حاضر را نزدخود و گاهی در نوشته‌هایم "پایان پروژه صفویه" نامیدم. به‌جد برآنم که تشیع در نیم‌قرن آینده ایران دیگر مولفه عمده‌ای در سازه هویت‌ایرانی نخواهد بود. شاهد درستی این پیش‌بینی، سوای شهادت‌ها که بر بی‌اعتباری نهاد روحانیت - از جمله جناح سیستانی - داریم، این واقعیت است که مردم تشکیک‌های اساسی در صحت کلان‌روایت‌های شیعه می‌کنند و مناقشات معقولی در اصالت‌تاریخیِ از "غدیرخم" تا دلایل و رانه‌های عاشورا تا عُلوّاخلاقی امامان روا می‌دارند.

اسطوره‌ها تاب تحمل "کنکاش" را ندارند، آن‌ها بسته‌هایی ایمانی/ایقانی هستند که در بن‌مایه نه عقلانی‌اند. درست از اینروست که هرگونه معاینه و تجسس معقول در آن‌ها حکم "اعلان مرگ"شان را دارد. از این نظر، اسطوره‌ها به "رویا" می‌مانند، هرآنگاهی که کسی در این تردید کرد که آیا آنچه در رویا می‌بیند "رویاست یا واقعیت؟" این به معنای بیدارشدن و پایان رویاست!

امروزه اسطوره تشیع در ایران دچار این وضع شده است.

" دونالد رامسفلد وزیر اسبق دفاع ایالات متحدهٔ آمریکا بود که در دوران وزارت وی حمله به عراق و افغانستان صورت گرفت.

وی دو بار در مقام وزیر سازمان وزارت دفاع ایالات متحده آمریکا انجام وظیفه کرد.

وی دو سال پیش درگذشت و‌ اخیرا نیز کتاب خاطرات وی منتشر شده است در بخشی از خاطرات #دونالد_رامسفلد آمده است:« در هنگام حمله به عراق ۲۰۰ میلیون دلار رشوه به آیت الله سیستانی داده شد تا علیه نیروهای آمریکایی اعلام جهاد نکند»

گفتنی است نام  آیت_الله_سیستانی در پرونده ربایش روح الله زم نیز مطرح است اما وی هرگز در این مورد توضیحاتی نداده است."

irbr.news

This comment was minimized by the moderator on the site

فلات ایران @IranianPlateau · Jul 1
این ویدیوی زیبا فاجعه‌ای زیست‌محیطی در منطقه‌ی کامفیروز استان فارس را نشان می‌دهد. کشاورزان بی‌توجه به بحران آب به کشت برنج مشغولند. برای به‌وجودآمدن ۱سانتی‌متر خاک زراعی ۷۰۰ سال زمان نیازست. استان فارس سالانه بیشتر از ۵۴سانتی‌متر فرونشست خاک دارد.



Ꮥᾀra͙ ???????? @Revolution_R_
حاصل این نابخردی شگفت‌آور در مدیریت آب در کام‌فیروز، پدیدارشدنِ فروچاله‌ها و شکاف‌هایی در استان فارس است که در هیچ جای دیگری یافت نمی‌شود. ما برای آنکه فاجعه‌ی «مرودشت»، «کام‌فیروز»، «نقش رستم» و «دشت فسا» و


Soheil Delshad @qishti_marduk
این عکس من از دشت ملیان (انشان باستانی) و کوه زَنه ممکن است در یک نظر جالب باشد ولی بسیار هولناک است. آب گوارا در گرمای مرداد از چاه عمیق چند صد متری برای کشت برنج بیرون می‌آید و این منظرۀ سبز را درست می‌کند در حالیکه مزرعۀ مجاورش به شوره‌زار تبدیل شده است.
(تابستان 1399)

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظز اضافه کرد در غوطه ور میان شادی و غم، به است...
«مخواب که آنان نخوابیده‌اند» نامه عبدالکریم سروش به مسعود پزشکیان تاریخ انتشار: ۱ مرداد ۱۴۰۳ دریاب...
- یک نظز اضافه کرد در مشت بر دهان کوبیدن؟! دکتر پزشک...
Akbar Ganji @GanjiAkbar تقصیر پزشکیان است یا مشاورانش؟؟!!! کدامیک اشتباهات مهلک را بر عهده خوا...