امروز که خبر استعفا و پذیرش استعفای آیت الله کاظم صدیقی [1] را شنیدم، نمی‌دانستم که باید شاد بود یا متاسف و غمگین. شاد از پایان انتظار برای برکناری او، و متاسف از انتظار و امید اندکی که به عمل و واکنش سیستم‌های مسئول منصوب کننده، نظارتی و قضایی ج.ا.ایران در این پرونده می‌رفت و داشتم، که بیهوده بود و کاملا از بین رفت، و آنان هیچ واکنشی به این پرونده نداشتند، و در این پرونده [2] فساد، متهم بعد از مدت‌ها انکار، در نهایت خود مجبور به پذیرش تلویحی جرم شد، و خود هدایت و صحنه‌دار حال و آینده پرونده مجرمانه خود را از اولین لحظات فاش شدن، تا اکنون، به دست گرفت و تا آخر، هر طور که خواست آن را پیش برد، و همه تنها نظاره‌گر حرکت و ابتکار عمل او بودند.

اول انکار، بعد اظهار بیگناهی، بعد پذیرش تلویحی، و بعد هم عدم پذیرش جرم، و بعد عدم اعلام پشیمانی، و در نهایت هم عدم عذرخواهی و... و در این مدتِ دو سال که مردم پیگیر این پرونده بودند، همه‌ی این نهادها نشستند تا مجرم خود، زیر فشار افکار عمومی، مجبور به قبول تلویحی جرم و در نهایت استعفا شود، آنهم تنها از یک پست، و آن امامت جمعه، که ظاهرا کاظم صدیقی، خود، کاظم صدیقی را از شرایط امامت جمعه فارغ و معزول دید، و آنرا را برای خود درخواست کرد، البته نه پست‌های دیگری که همچنان دارند و سخنی از آن در میان نیست! از جمله تولیت مدرسه علمیه امام خمینی اُزگل، که این پرونده، مربوط به تصاحب زمین پربهای متعلق به آن حوزه می‌باشد!   

و با این استعفا، این سوال اساسی همچنان بی پاسخ ماند که این همه دستگاه‌های نظارتی، قانونی و انتصاب کننده چه؟! نقش و واکنش آنان در این میان چه بود؟! چند مدت در شوک این پرونده ماندید، و در مسامحه و بی تصمیمی گرفتار بودید؟! و آنقدر مات و مبهوت و بی عمل ماندید تا مجرم، خود برای پرونده خود تصمیم گرفت، و در نهایت در نامه‌ایی، خود، خود را از پستی برکنار، و بر پست و مشغولیتی دیگر، منصوب کند!

استعفای آیت الله کاظم صدیقی از امامت جمعه تهران، پرونده رسوایی دیگری برای دستگاه‌های انتظامی، اطلاعاتی، نظارتی، قضایی و بالادستی نظام ج.ا.ایران است، نظامی که به واسطه تقدسی که برای خود قائل است، مخالفین و ضربه زنندگان به خود را با عناوین و احکام شرعی، حتی به دار مجازات و یا انواع دیگر تنبیه‌های بزرگ و کوچک شرعی محکوم کرده و می‌کند، و افراد ضربه زننده به نظام را به دستگاه‌های تنبیه‌گر شرعی، و از جمله حُکام شرع می‌سپارد،

اما آبروی همین نظام به این راحتی، توسط دست اندرکاران رده بالای آن، در بالاترین نهادهای مذهبی مرجع، و حرمتداران و «متولیان این امامزاده» به حراج نهاده می‌شود، و یا به پای فرد، حزب، گروه، جناح و اندیشه‌ایی که لابد خودی تلقی می‌شود، در یک مسامحه باورنکردنی قربانی می‌شود، و کسی پاسخگوی آبرویی که از نظام، کشور و حاکمیت رفته است، نیست، حکم و یا حد شرعی جاری نمی‌شود، حاکم شرعی احساس وظیفه نمی‌کند، مدعی العمومی پا به میدان نمی‌گذارد، که ورود کرده و تکلیف این پرونده فساد بزرگ هزار میلیارد تومانیِ دسته جمعی را خود روشن نماید، و احیانا انگشتی که به تعدی دراز شد را قطع کند، که پیش از این احساس تکلیف و لزوم کرد، و در پرونده های دزدی چند راس گوسفند، انگشتانی را قطع کرد!

با افتادن تشت رسوایی فساد، و خیانت در امانت‌داری موقوفات و بیت المال مردم ایران، در پرونده دست درازی به زمین حوزه علمیه ازگل، این حاکمیت و خودِ نهادهای مربوطه باید می‌بودند که بلافاصله دست به کار ‌شده، ابتکارعمل در پرونده این جرم صورت گرفته، و این پرونده عمومی شده را در دست گرفته، و مثل یک دستگاه سالم و مورد انتظار، در قدم اول به سوت زننده و کاشف و افشاگر این فساد بزرگ [3]، درصد قابل توجهی از مبلغ کشف شده را، به عنوان «حق الکشف» می پرداختند،

سوت فسادی که در مدت دو سال گذشته، احتمالا به بازگرداندن اموال عمومی مذکور به بیت المال منجر شد! و هزار میلیارد تومان را به خزانه مردم باز گرداند، و مثلا ده و یا 20% از هزار میلیارد تومان مالِ ارزشمندی که به نام این فرد و اهلش رسما ثبت و سند منتقل گردیده بود، را به حساب کاشف و سوت زننده این فساد، واریز می‌کردند، تا دیگرانی نیز در آینده جرات یابند و تشویق شوند، تا یقه بزرگانی از این دست را در مواقع مشابه بگیرند، و فسادشان را فاش کرده، و اموال مردم را به خزانه باز گردانند،

سوت زنندگانی که خطر کرده و یک ربایش به این بزرگی را از چنین مقام بلند پایه‌ایی را رصد کرده، دیده و فاش کردند، و با سوت به موقع خود، پرده از تصاحبی به این وسعت برداشته، نقشی که لابد باید وزارت اطلاعات، اطلاعات سپاه، حفاظت اطلاعات قوه قضاییه، دادگاه ویژه روحانیت و... بازی می‌کردند و نکردند، و کاشف این فساد یکتنه و یا چند نفره آنرا به دوش کشیدند و تبعات خطرناکش را به جان پذیرا شدند.

و در حرکت بعدی خود، همانگونه که غلامحسین کرباسچی (شهردار سابق تهران) را به خاطر چند دست چلوکباب و...، که به زعم قاضی محترم پرونده او، به هنگام تصدی شهرداری تهران، به دفترش می‌رفت و...، در مقابل دوربین صدا و سیما که زنده برای تمام مردم ایران و جهان پخش می‌کرد، مورد سوال قرار داد، و به خاطر این حجم از فساد مالی! از تصدی تمام مسئولیت‌ها، در خدمات دولتی، برای سال‌ها محروم کرد، در حالی که او نیز آخوندی از این دست بود، که به فساد مالی متهم شد، اما ظاهرا غیر خودی بود و در این حد باید هَتک آبرو می‌شد.

چنین دادگاهی باید آقای صدیقی و همکارانش در این پرونده را نیز مورد بازخواست و محاکمه علنی قرار می‌داد، و او را به خاطر جرمش برکنار، و مطابق با جرم و بی صداقتی‌اش از تصدی پست‌های حاکمیتی و دولتی محروم می‌کرد، که این نشد، در حالی که خیانت در امانت، تصاحب اموال عمومی، عدم شفافیت در پذیرش جرم و انکار آن و... کمترین اتهاماتی است که به او می توان منتسب نمود.

و با توجه به جرمی که با درج عبارت «ثبت با سند برابر است» در زیر سندی که منجر به تصاحب زمین حوزه علمیه شد، به رغم تمام انکارها، قابل انکار نبود، چرا که پای رسمی ترین و قانونی ترین برگه های انتقال مالکیت در میان بود، و جای انکار نبوده و نیست، و با یک استعلام ساده از اداره ثبت اسناد و املاک کشور، آنرا راستی آزمایی کند، و اثبات مدعای مدعی، و انکار مجرم بود، کاملا در دسترس بود، اما باز هم از اسفند 1402 که این پرونده فاش شد، تا مرداد 1404 که این استعفا رسانه‌ایی گردید، همه‌ی دستگاه‌ها و مراجع ذیصلاح و... نشستند، و تماشا کردند تا مردم بمانند و این متهم دانه درشت، هماوردی که در غیبت تمام دستگاهای مسئول در سطح عمومی، بین مردم و مجرم، ادامه یافت.

و در نهایت هم، این رسوایی برای تمام دستگاه های مسئول ماند که آنان سعی کردند یک پرونده جمعی را به دو تن از فرزندان متهم تقلیل دهند، و اصلی ترین فرد این پرونده، و خود مجرم، خود دست از پست انتصابی خود بکشد، و بر انتصاب کننده خود منت بگذارد و «ضمن تشکر به دلیل انتصاب خود به عنوان امام جمعه‌ی موقت تهران و اقامه‌ی نماز جمعه در هفده سال گذشته، خواستار معاف شدن از اقامه‌ی نماز جمعه به سبب تمایل برای تمرکز بر کارهای علمی، تدریسی و تبلیغی» شود، و نه به واسطه خیانتی که در امانت مرتکب شده است!

 این افتضاح بزرگی برای عموم دستگاه‌های متولی از منصوب کننده تا نظارتی و قضایی است که در نهایت مجرمی خود، به واسطه فشار افکار عمومی مجبور شود، دست از پست اشغالی خود بکشد، تا این نیز، نشان آشکاری از مسامحه غیرلازمی باشد که در برابر جرم خودی‌ها، در سرلوحه کار مقامات قرار دارد، اَشدّا علی الغیر خودی‌ها، و رُحما بین الخودی‌ها!

این است که در جامعه ما از فساد گسترده و سازمان یافته‌ سخن به میان می‌آید، چراکه پرونده‌هایی از این دست هست که همه سیستم را فشل و مضمحل می‌کند و آنان را در سکوت و بی تحرکی و بی تصمیمی فرو می‌برد، و بعد از دو سال، هنوز که هنوز است سازمان مسئولی به خود اجازه نداده است که از سند مالکیت به نام شده، و یا حکم دادگاهی که این سند را باطل کرده، و به بیت المال بازگردانده، و یا اینکه هنوز برنگردانده است، سخنی بگوید و یا کسی شهادت دهد که چنین سندی را دیده و یا ندیده است و...

و همانقدر که سوال از حضور بابک زنجانی، دارنده حکم اعدام به علت فساد بزرگ، در عرصه اقتصاد کشور این روزها هست، همانقدر سوال برای پرونده کاظم صدیقی وجود دارد که سند باغ هزار میلیارد تومانی اُزگل را، به نام خود و کسانش زد، و لابد به خود حق می‌دهد و حق دارد که در همان حوزه ایی که این خیانت در امانت را در آن مرتکب شد، به ریاست و تولیت خود ادامه داده، و لابد تدریس و کار علمی کند، و کادرسازی از اهل تقوا و پرهیزکاری را ادامه دهد!

و ادامه حضور او در پست‌های متعدد مدیریتی دیگری، از جمله مقامی که در قوه قضائیه دارد، و یا ریاست او بر ریاست ستاد امر به معروف و نهی از منکر کشور و... زیر سوال است، و این خود دهنکجی دیگری به قانون، و مراجع قانونی و نظارتی و مشی مردمی ضد فسادی است که مردم ایران از امانت‌داران بیت المال خود انتظار دارند، و این که مجرمی به خود این اجازه را دهد که خود را رسما از پستی برکنار، و به پست دیگری منصوب کند،

و مراجع قضایی که درباره نوجوانانی 23 تا 22 ساله اغماض نمی‌کند، و آنان را به خاطر اعتراضی که وجه خشن‌تری به خود می‌گیرد، و با غلبه احساسات جوانی، و بیرون کشیدن یک چاقو، خراشی به تن یک مامور نظام، یا آتشی که به سطل زباله‌ایی در گوشه‌ی از خیابانی می افتد، که چند نفر بیشتر آنرا ندیده‌اند، با اشد مجازات برای چنین جوانان پر از احساساتی در نظر گرفته، و آن نوجوانان را فورا به چوبه‌دار می‌آویزند و...،

و در همان حال با ضربه زنندگان به آبروی کلیت نظام، امنیت فکری و حیثیت حاکمیت کشور، و جا افتادگان با سن و سالی از این دست، که گروهی و منسجم و خانوادگی جرم مرتکب می‌شوند و این همه آبرو از ج.ا.ایران و... می‌برند، چنان از درِ اغماض و گذشت وارد می‌شوند، که انگار در این پرونده اصلا حضور ندارند، و تو گویی این تنها کشاکشی بود بین افکار عمومی مردم ایران و مجرم، و خلاف‌ و جرم‌شان ندیده انگاشته می‌شوند و شامل بخشش بی حد و حصر می‌شوند! و جوانانی خام، آنگونه شدیدا سیاست می‌شوند، چون غیرخودی تلقی، و این فرد اینچنین طعم اغماض می‌چشد، چون خودی محسوب می‌شود!

شاهرود - 12 امرداد 1404 خورشیدی

[1] - کاظم رجبی صدیقی (زادهٔ ۱ فروردین ۱۳۳۰) روحانی و مدرس شیعه اهل ایران است که از سال ۱۳۹۷ ریاست ستاد امر به معروف و نهی از منکر را بر عهده دارد. او پیش‌تر از ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۲ رئیس دادگاه عالی انتظامی قضات بود. صدیقی همچنین بنیان‌گذار و تولیت حوزه علمیه امام خمینی، و نائب‌رئیس شورای مدیریت حوزه علمیه تهران است. صدیقی پس از انقلاب ۱۳۵۷ با اصرار علی قدوسی، در قوه قضائیه ایران مشغول به کار شد و در دستگاه قضائی کشور فعالیت می‌کند. وی در سال ۱۳۸۸ از سوی سید علی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی ایران به عنوان امام جمعه موقت تهران منصوب شد صدیقی در اسفند ۱۴۰۲ به زمین‌خواری متهم شد؛ او این اتهامات را تکذیب کرده است. در خرداد ۱۴۰۴، دو پسر صدیقی به اتهام فساد مالی توسط مراجع قضایی جمهوری اسلامی ایران دستگیر شدند

[2] - مدرسه علمیه امام خمینی در منطقه ازگل تهران که تحت تولیت کاظم صدیقی اداره می‌شود، باغی به مساحت ۴٬۲۰۰ متر داشته است که قیمت روز آن، حدود ۱٬۰۰۰ میلیارد تومان برآورد می‌شود. اما آبان ۱۴۰۲، شرکتی به نام «مؤسسه غیر تجاری پیروان اندیشه‌های قائم» ثبت می‌شود و بعد از آن، اسناد مالکیت این باغ گران بها به نام این شرکت می‌شود. مالکان این شرکت کاظم صدیقی و چند تن از پسران و دوستان او هستند و عروسش نیز بازرس شرکت است مدرسه علمیه امام خمینی تهران در خیابان گلستان شرقی در منطقه یک تهران قرار دارد.

[3] - یاشار سلطانی، که پیشتر اسناد مربوط به جنجال خانه‌های نجومی و خبر سوءاستفاده شهرداری تهران از پارک لویزان در جریان مراسم عروسی دختر محمدباقر قالیباف را افشا کرده بود 

اینها همیشه صاحب تریبون‌های فراهم آمده از دین و انقلاب بودند، گویا این مردم انقلاب کردند و مسلمانانند که اینان اسب خود را بتازانند، یا این دین را فرستادند تا چنین افرادی، با مصونیت‌های آهنین، در ریاستِ خود مادام العمر شوند، یک ملت و آرمان‌شان، فدای منویات دل آنان گردد، اندیشه و اعتقادشان پایه کار باشد؛ آنان خودی، و غیر از آنان، غیرخودی تلقی شدند، و با سرنوشت نامعلوم مواجه گردیدند؛ موضع آنان حق، و حق را بر مبنای مواضع آنان سنجیدند، زین پس بود که آنان مجسمه حق شدند و هر چه خواستند کردند، هرچه صلاح دیدند گفتند، هرکه نخواستند بیرون کردند، هرچه حق دیدند، همان حق، و هرچه ندیدند، همان انحراف و یا باطل تلقی شد.

 همه را به خط کش خود کشیدند و صافی و کجی دیگران را، به ایده و اندیشه خود سنجیدند و... خود را ملاک درستی و نادرستی دانستند، و درستی و نادرستی را بر پایه افراد قرار دادند، نه ملاک‌هایی که در درازای تاریخِ زندگی آدمی، شناسایی، و معرفی شد، و شاخص و چراغ راهنما برای حرکت آدم‌ها در زندگی گردید؛ کار به جایی رسید که دیگران را به زور به صراط خود کشیدند، و اجبارها آغاز گشت، اجبار در پوشش، سبک زندگی، نوع اندیشه، رفتارهای شخصی و... و یکسان سازی جامعه با قالب‌های ساخته شده، و تدارک دیده شده در پستوی جلسات محفلی، که توسط اهرم‌های شبه قانونی همچون گشت ارشاد، نهادهایی چون ستاد امر به معروف و نهی از منکر (که هر روز که گذشت رفتار و نگرش خود را با ارگان‌هایی از این دست، در نهاد دینی وهابیت سعودی، و طالبان افغان نزدیکتر، و عمل آنانرا کپی‌برداری و...) یکسانتر کردند؛

بروز چنین تفکری است که از حلقه‌های اجبار در سبکِ زندگی آدم‌ها، تجاوز به حریم خصوصی آنان، و زیرپا نهادن نفی تفتیش عقایدشان و.. بیرون تراوید، و به چماقی حاکمیتی تبدیل شد، حال آنکه تا پیش از این انسان‌ها فارغ از دین و اندیشه خود، همواره در حال امر به معروف، و نهی از منکر، به صورت خودکار و طبیعی بودند، مسلمان و غیر مسلمان از کجی‌ها روی بر می‌گرداند و بر خوبی‌ها روی خوش نشان می‌داد، و همین بود که پدران و مادران، بزرگان، طبقات مرجع جامعه، فرهیختگان، نخبگان، دانشمندان جامعه ما، پیش از این، حتی از زبان هم برای امر به معروف و نهی از منکر، کمتر سود می‌جستند، و آنقدر نفوذ شخصیتی داشتند که با تُرش کردن، و روی برگردانی، دیگران را متوجه و مُتنبه کنند و... همه حرمت داشتند، چه اهل منکر و چه اهل معروف، چه رسد به این که «حجاب‌بان» تدارک ببینیم، و میرغضب به خیابان‌ها، مدارس، دانشگاه‌ها، جاده‌ها و... گسیل داریم.

اما امروز با سو استفاده از این اهرم زندگی سالم اجتماعی که پیش از این کارا و طبیعی بود، نه از اهل معروف حرمتی ماند، و نه از اهلِ منکر، حرمتی برای هیچکدام‌شان که هر دو از ما هستند، نمانده است، و حاصل این کجمداری‌ها، تنفر، لج بازی، مبارزه منفی و... است که به جامعه تزریق شده، و اهل امر به معروف، و نهی از منکرِ حکومتی، هرچه می‌گویند به نظر می‌رسد که جامعه، عکس آن‌را عمل می‌کند، چرا که امر و نهی کنندگان را، زورگویانی بی‌منطق، بی‌رحم و... می‌بینند، که باید پوزه‌اشان را به خاک مالید، چراکه تحمیلگر و ناروا ارزیابی می‌شوند و.... و کسانی بر ریاست امر به معروف نهاده میشوند که خود مورد تنفر هستند، مثال آن آقای احمد جنتی، که در شورای نگهبان نخبگان کشور را درو کرد، و اینک کاظم صدیقی که شرح خلاف‌هایش مدتهاست نقل محافل مردمی است.

انقلاب 57 بزرگترین حرکت آزادیبخش مردم ایران، در بیش از یک سده گذشته بود، تا ملت ایران به سطح ملت‌های پیشرو و با شخصیت جهانی، در برخورداری از حق تعیین سرنوشت، آزادی، استقلال و... ارتقا، و دست یابند، و بعد از هزاره‌ها، تک تک آنان صاحب رای و نظر نافذ شده، و بر شئون زندگی خود حاکم شوند، اما به نظر می‌رسد، بعد از سه انقلاب بزرگ در یک سده گذشته، همچنان با چنین استانداردی که دیگران با یک انقلاب از آن برخوردار شدند (مثل مردم هند، افریقای جنوبی و...)، فاصله بسیار زیادی داریم، و متاسفانه چنین موجودیت و فرصت ارزشمندی، بر پای افراد، اندیشه‌های خاص و غلبه یافتگان بر ارکان قدرت و... تقلیل یافت، و خرج شد. چنین انقلاب مترقی، فدای منافع و اندیشه‌ی افراد، جناح‌ها، باندها، جایگاه‌ها، طبقات اجتماعی و... گردید.

نمونه روشن چنین فرایند دهشتباری را در برخورد با پرونده رسوایی انتقال سند «باغ اُزگُل» به نام آیت الله کاظم صدیقی [1] و... می‌توان به روشنی دید، کسی که خود در بالاترین مدارج مسئولیتی قانونی، قضایی و شبه قانونی کار کرده و می‌کند، نقش واعظ رده یک شهر را با خود به یدک می‌کشد، و می‌خواهد از خود مجسمه اخلاق و تقوا در جامعه بسازد، و حوزه علمیه‌ایی به بزرگی نام، و ارزشمندی منطقه استقرارش را مدیریت و بنیانگذاری کرده است و...

اما چنین آدمی، به سان انسان‌های غافل، بیسواد، عامی و... که طعمه کَلّاشان زِبردَستِ غارتگر اموال عمومی شده و می‌شوند، که آنان را اغفال کنند، تا «پدیده مَش قربانعلی» ها را در غارت بیت المال رقم زنند، و به نام آنان پول‌های میلیون دلاری از خزانه کشور، برای واردات اتومبیل گرانقیمت (پورشه و...)، و دیگر کالاهای ارزشمند خارج کنند، پولشویی و یا اختلاس و دزدی کنند، و اموال بیت المال این مردم را به چنگ آورند، مورد سو استفاده (به ادعای خودش) قرار می‌گیرد.

و در یک پدیده خاص، آقای صدیقی، که خود استخوان خوردکرده نظام قانونی و قضایی کشور است، تو گویی در حالِ مستی، ناهوشیاری و... در محضر اسناد رسمی سیستم قضایی تحت امر خودش حاضر می‌شود، و زیر جمله «ثبت با سند برابر است» امضا می‌زند، و زمینی بزرگ و ارزشمند را، به نام خود، خانواده و دیگر شرکای خود در شرکت خصوصی‌شان منتقل می‌کند، زمینی را که پیش از این «شهرداری تهران»، از مال این مردم به نام حوزه علمیه تحت ریاست و بنیانگذاری او منتقل کرد، اما اینان امانتداری «اموال عمومی» را یکسره به فراموشی سپردند، و هزار میلیارد تومان زمینِ اموال عمومی واگذار شده به حوزه علمیه را، محضری به نام خود و تشکیلات شخصی خود سند زدند!

صدیقی تریبون‌دار قهار و پر نفوذی است که بعد از انتخابات 1376 در یک سخنرانی، نیروهای انقلاب را به انزواگزینی و دوری از جامعه انقلابی آن عصر فرا می‌خواند، و آنان را به انتخاب سبکِ زندگی محفلی توصیه می‌کرد که زین پس به گروه‌های چند نفره تقسیم شوند، و از جامعه و عموم مردم دوری گزینند، در جمع‌های محفلی خود روضه بخوانند، دعا بخوانند، و با هم باشند، بین هم حشر و نشر داشته باشند، از جامعه قطع ارتباط کنند و...

او پیروزی رقیب سیاسی را انگار پیروزی دشمنانِ اشغالگر ایران و انقلاب و... می‌دید و می‌دانست، که با پیروزی آنان، جوانان را گروهی به جمع‌های محفلی فرامی‌خواند، که باید نقشِ نیروهای انقلابی را به عهده گیرند و «هسته‌های مقاومت» تشکیل دهند و خود را برای مقابله تازه رسیده‌های در قدرت اجرایی آماده کنند، و با اشغالگران بخشی از قدرت در قوه مجریه، که تنها بخشِ کشور است که از طریق صندوق رای، گاهی نصیب دیگران هم می‌شد، آماده مبارزه کند،

از این طریق، چنین تفکری از جوانان کشور می‌خواست که روحیه افراد «تافته جدابافته» را به خود گیرند و لابد به سان کسانی همچون سعید عسکر [2]، در مغز اندیشورزان جناح سیاسی مقابل خود (که اندیشورزان سرمایه یک ملت هستند) تیرِ ترور شلیک کنند، چنین اعتقادی بود که بعدها میرحسین موسوی، مهدی کروبی، زهرا رهنورد و ده‌ها نیروی سیاسی رقیب را به زنجیر کشید، و بیرحمانه، نیروهای سیاسی یک جناح بزرگ در کشور را، که یک سوی ماجرای یک انتخابات حماسی ملی، و حماسه سازان انتخابات خرداد 1376 و 1388 و... بودند را، بیش از یک دهه در حصر و زندان و محدودیت برد و...

و در همان حال رقیب سیاسی آنانرا که، کشور را به خاک سیاه نشاندند، تا کنون آزادانه می‌گردند، حتی بعد از اثبات اشتباه او در تفکر، منش، رفتار، نتایج مدیریتی‌اش، افراد گرداگردش و..، که پایه‌های کشور، انقلاب، جامعه ایران را سست و ضربه‌پذیر کردند، و به آستانه سقوط بردند، رهایند و در پست‌های مدیریتی، مشاور، نظامی و... و در دستگاه‌های حساس کشور، از جمله مجمع تشخیص مصلحت نظام و... باقی نگه داشته، و پایدارند و...

باید از چنین تفکری پرسید که : آیا این انقلاب را "مال وقفی تصور کرده‌اید" [3] که به سان یک مال وقف، با آن اینگونه بیرحمانه تا می‌کنید، و آنرا ضایع و به مصرف خود و منویات دل خود می‌برید؟!!! این انقلاب که هزاران خون برای آن ریخته شده است، تا آزادی و استقلال این ملت و این کشور بدست آید، این هدیه گرانبهایی که ملت ایران با خون دل کسب کردند، و تحویل شما دادند را، چه فرض کرده‌اید؟! که قطره قطره شیره باقی مانده از تن رنجور و مستهلک آن‎را نیز کشیده، فدای پست‌ها، افراد، طبقات و جایگاه‌های خود می‌کنید!

به این پرونده از عملکرد نیروهای خودی آنان نگاهی بیندازید که چطور روابط خارجی کشور را به بازی جناح‌بندی‌ها و افراد خود گرفتند؛ ذیل ریاست پر حرف و حدیث قاضی سعید مرتضوی، 20 تیر 1382 یک خبرنگار کانادایی (ایرانی الاصل) [4] کشته و... می‌شود، از آن تاریخ تاکنون، 23 سال است که روابط ایران و کانادا قطع، و دچار تنشِ بسیاری گشته است، روابط با کشوریکه مردم ایران شدیدا به روابط دیپلماتیک با آن نیازمندند، چرا که هزاران هزار ایرانی، به آن سرزمین پناه برده، و در آن ساکن و پناهنده‌اند، و هر روزه با ایران و ایرانیان کار دارند، و بلعکس؛ با این وضعی که در یک پرونده ناچیز درست کردند، زندگی، ارتباط و شرایط ایرانیان در کانادا دچار مشکل بسیاری گردید، و هنوز که هنوز است، این مشکل حل نشده است، در حالی که رسوایی‌های سعید مرتضوی رو شد، و پرونده او صد مَن تبریز در خود خلاف دارد.

ضررهای غیرقابل شمارش بسیاری از قطع ارتباط با یک کشور مهم در امریکای شمالی، متوجه ایران و ایرانیان گردید، چرا؟! چون اجازه ندادند در قتل و یا هر اتفاق دیگری که بر این شهروند کانادایی در ایران و در بازداشت قوه قضاییه افتاد، تحقیق و جستجوی مد نظر «اولیای دم» انجام شود، آنان که با این تحقیق مخالفت کردند و این همه هزینه را بار کشور کردند، پاسخ دهند؛ اگر این تحقیق صورت می‌گرفت چه می‌شد؟! نهایت امر مشخص می‌گردید که یکی از دست اندرکاران زندان، یا بازجویان، و یا قاضی پرونده و... با قصد قبلی و یا سهوی دست به جنایتی زده‌اند و...،

آیا این بررسی به غیر از رسیدن حق به حقدار، نتیجه‌ دیگری داشت؟! آیا این همان مدعای عدالت علوی در حکومت شیعه نیست که پیگیر درآوردن «خلخال از پای یک زن یهودی، به ظلم، در حاکمیت و سرزمین اسلام است؟!» این زهرای ایران که به کانادا پناه برد، و در آنجا به شغل خبرنگاری و عکاسی، و یا هر مشغولیت دیگری بکار گمارده شده بود، و از بد حادثه، او را برای کسب خبر به کشور زادگاهش اعزام کردند و...، به اندازه آن زن یهودی، که جواهری از بند پای او به ظلم ربودند، که علی ابن ابیطالب مورد ادعای ما می‌فرماید، اگر از درد این ظلم بمیریم کم است! ارزش این را نداشت که تیم حقیقت یابِ مورد اعتماد اولیای دم، در کار مرگ او تحقیق کنند، که صاحبان خون، اطمینان یابند و به حق خود رسیده‌اند؟! 

اما این نمی‌شود و انقلاب را فدای یک قاتل، یا یک خطاکار، یا یک اهمالکار و... می‌کنید، تا حقیقت روشن نشود و این لکه ننگ بر دامن این انقلاب، سیستم و مردم ایران بماند، که از یک میهمان در کشور خود، اینچنین میزبانی کردند! و این هاله ابهام در مرگ این مسافرِ به کشور ما، که چگونه کشته شده است و...، در تاریخ قضایی ایران و جهان ماندگار ماند!

 زمین بزرگ حوزه علمیه ازگل [5] به نام امام جمعه تهران، و از مقامات مهم قضایی کشور منتقل می‌شود، افشا می‌شود، انکار می‌شود! ثابت می‌شود و... و کل دستگاه عدالت، نظارت، امنیت و اطلاعات کشور را بیحرکت و بدون عکس العمل نگه می‌دارند و آبروی تمام دستگاه‌های نظارتی، قضایی و رسمی کشور را فدای آبروی فردی می‌کنند که این اشتباه بزرگ و روشن را مرتکب شده است و...،

باید از اینها پرسید، برای شما این انقلاب و آبروی کشور چقدر بی ارزش است که باید فدای افرادی مثلِ محمود احمدی نژادها، محسن رفیق دوست ها [6]، قاضی سعید مرتضوی ها [7]، کاظم صدیقی ها [8]، سعید طوسی ها [9]،  رضا ثِقَّتی ها [10] و... شود.

حقیقت این است که این انقلاب و کشور مثل یک یتیم بیکس و کار، دست نااهلان و کسانی افتاده است که به جای اینکه خود را فدای آن کنند، انقلاب و کشور را فدای خود، منافع خود، مقام خود، نیروهای وابسته به خود و... می‌کنند، روزگاری در کنار ما کسانی بودند که به رهبری انقلاب پیشنهاد می‌دادند تو قطعنامه 598 را بپذیر، من مسئولیت آنرا میپذیرم، محاکمه‌ام کنید و اعدامم کنید، تا ... [11]، آری آن اکبر هاشمی رفسنجانی که مرگش در استخر فرح را وسیله مضحکه او قرار داده‌اند، اینچنین بود، حتی از جان و آبرو برای کشور و انقلاب حاضر بود هزینه شود، اما مسخره کنندگان و حذف کنندگان و بی آبرو کنندگان هاشمی رفسنجانی و...، که خود در اموال مصادره ایی زمان شاه و... غرق هستند، و حتی اموال عمومی را به نام خود، و اهل شان سند می‌زنند، برای این انقلاب و آبروی کشور حاضر نیستند پای عمل خود بایستند و...

آری برای پایین آوردن جنازه یک زن ایرانی در خرمشهر، که عراقی‌ها او را کشته و از تیر برق آویختند، تا ناموس کشور را خدشه‌دار کنند، غیرت سربازان وطن را خدشه‌دار کرده و بسنجند، چند تن شهید می‌شوند، [12] برای وجب به وجب این خاک، کل مرزهای ما با عراق، به خون رزمندگان از جان گذشته کشور رنگین است و...، آنان از جان خود دریغ نکردند، اما امروز کسانی بر ایران مسلط شده اند که حاضر نیستند حتی پای خطای خود بایستند، و آبروی کشور را فدای خود میکنند!

امروز تمام آبروی داشته و نداشته کشور فدای یک آخوندی می‌شود که دست طمع بر زمین حوزه علمیه دراز کرده و آنرا به نام خود و خانوادهاش رسما منتقل می‌کند و سند می‌زند، و با وقاحت تمام، فردای افتادن تشت رسوایی‌اش، باز در مصلای جمعه، که روزگاری در آن امثال آیت الله طالقانی، آیت الله منتظری، آیت الله هاشمی رفسنجانی و... با آن سوابق تقوا و از خود گذشتگی نماز جمعه و خطبه می‌خواندند، امامت می‌کند، و مصادر مسئولیتی را همچنان در اشغال خود دارد، و هنوز کسی را جرات نیافته، تا او را از مقامی از مقاماتش برکنار کند!

تازه بعد مدت‌ها که اهل و فرزندانش دستگیر می‌شوند و گویا باید بار این گناه جمعی را آنها، و یا دیگرانی از این دست به تنهایی به دوش کشند، تا فدایی پدر شوند [13] و...  به صورت غیر رسمی و شخصی، که بوی خدعه و نیرنگی از این حرکت استشمام می‌شود، سردار عزت الله ضرغامی باید به محضر مبارک این امام جمعه و مسئول قضایی، واعظ شهر شرفیاب شود، و تنها نیامدن او به نماز جمعه را در لفافه‌ایی از اکراه ایشان برای خواندن خطبه نماز جمعه، پیچیده، و اعلام نماید! [14]

که چی؟! که در نهایت بگویند، ایشان را از امامت برکنار نکرده‌اند، بلکه ایشان خود در صحبت با سردار ضرغامی صلاح دیدند، و متقاعد شدند! و خود تصمیم گرفتند، که دیگر امامت نکنند!؟

این درد را به کجا باید برد که از فاش شدن خلاف بزرگ او باید سال‌ها بگذرد و این چنین با ترس و لرز، با چنین مُتِخَلف آشکاری این چنین برخورد شود، یکی می‌گفت، «کشور به سفره‌ایی تبدیل شده است، که عده‌ایی کنارش بنشینند و بردارند و بخورند»، و باید اضافه کرد که، «و با وقاحت تمام، همچنان واعظ شهر، امام نماز، قاضی القضات قاضی‌ها، ریاست ستاد امر به معروف و نهی از منکر و... هم همچنان بمانند.»

[1] - کاظم صدیقی پست های بیشماری را هم اکنون در اختیار دارد که از جمله می توان به امامت جمعه موقت تهران، مشاور عالی رئیس قوه قضائیه، رئیس ستاد امر به معروف و نهی از منکر، رئیس پیشین دادگاه انتظامی قضات و تولیت حوزه علمیه امام خمینی در ازگل تهران اشاره کرد.

[2] - سعید عسگر کسی است که سعید حجاریان، عضو سابق شورای شهر تهران را در ۲۲ اسفند ۱۳۷۸ با اسلحه ماکاروف و از ناحیه صورت ترور کرد و پس از آن به ۱۵ سال حبس محکوم شد، اما در کمتر از یک سال مورد عفو قرار گرفته و از زندان آزاد شده است. وی همچنین در سال ۱۳۸۲ به جرم رهبری گروهی ۲۵۰ نفره در حمله به خوابگاه دانشجویان دانشگاه علامه طباطبائی و ضرب و شتم دانشجویان و تخریب اموال دانشگاه محاکمه شده بود، که این امر مورد اعتراض وکیل دانشگاه مزبور قرار گرفت

[3] - در قدیم این ضرب المثل موقعی استفاده می شد که از یک مال ارزشمند مثل یک مال بی ارزش استفاده می‌کردند و بدون ملاحظه لازم از آن استفاده کرده، آنرا ضایع کرده، و با بی رحمی با آن برخورد میکردند و از آن مراقبت لازم به عمل نمی آمد، این ضرب المثل در مقابل مال شخصی که روی چشم خود گذاشته و از آن استفاده بهینه می شود به کار می رود.

[4] - زهرا (زیبا) کاظمی (۱۹۴۸ (میلادی) – ۱۱ ژوئیه ۲۰۰۳ ) خبرنگار کانادایی - ایرانی تبار بود که در مسافرتی به قصد تهیه گزارش در ایران، هنگام ناآرامی‌ها و اعتراضات دانشجویی، به جرم عکس‌برداری حین تجمع برخی از خانواده‌های زندانیان در مقابل زندان اوین، بازداشت و در زندان درگذشت. او به اصرار سعید مرتضوی دادستان وقت تهران بازداشت شد، این بازداشت برخلاف نظر وزارت اطلاعات که وی را جاسوس نمی‌دانست انجام شده بود

[5] - به گفته یاشار سلطانی، که این فساد را افشا کرده بود،مدرسه علمیه امام خمینی در منطقه ازگل تهران که تحت تولیت کاظم صدیقی اداره می‌شود، باغی به مساحت  ۴۲۰۰ مترمربع داشته ‌است که قیمت روز آن، حدود 1000 میلیارد تومان برآورد می‌شود. اما آبان ۱۴۰۲، شرکتی به نام «مؤسسه غیر تجاری پیروان اندیشه‌های قائم» ثبت می‌شود و بعد از آن، اسناد مالکیت این باغ گران بها به نام این شرکت می‌شود. مالکان این شرکت کاظم صدیقی و چند تن از پسران و دوستان او هستند و عروسش نیز بازرس شرکت است

[6] - محسن رفیق‌دوست (زادهٔ ۱۳۱۹) نظامی ایرانی است که از بنیانگذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده و از ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۱ رئیس ادارهٔ تدارکات آن بود. وی از ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۷ نخستین وزیر سپاه پاسداران بود و در فاصلهٔ سال‌های ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۸ به‌عنوان رئیس بنیاد مستضعفان و جانبازان فعالیت می‌کرد. وی پیش از وقوع انقلاب ۱۳۵۷ از اعضای جمعیت مؤتلفهٔ اسلامی بود. برادر محسن رفیق‌دوست، مرتضی رفیق‌دوست، در سال ۱۳۷۴ در پروندهٔ اختلاس ۱۲۳ میلیارد تومانی مجرم شناخته شده و به حبس ابد محکوم شد. مرتضی البته پس از حدود ۱۰ سال از زندان آزاد شد. متهم اول این پرونده فاضل خداداد اعدام شد.

[7] - سعید مرتضوی (زادهٔ ۵ آذر ۱۳۴۶ در تفت) قاضی و سیاستمدار ایرانی بود که در زندان به سر می‌برد. او از ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۸ دادستان تهران و از ۱۳۸۸ تا ۱۳۸۹ معاون دادستان کل کشور بود. از ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۲ ریاست سازمان تأمین اجتماعی را بر عهده داشت. او به دلیل پرونده‌های تعطیلی مطبوعات و شکنجه معترضان به نتایج اعلام شده انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ و قتل زهرا کاظمی شناخته می‌شود. او سرانجام به علت اتهامات گسترده و متعددش از مقام خود برکنار و راهی زندان شد

[8] - کاظم رجبی صدیقی (زادهٔ ۱ فروردین ۱۳۳۰) روحانی و مدرس شیعه اهل ایران است که از سال ۱۳۹۷ ریاست ستاد امر به معروف و نهی از منکر را بر عهده دارد. او پیش‌تر از ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۲ رئیس دادگاه عالی انتظامی قضات بود. صدیقی همچنین بنیان‌گذار و تولیت حوزه علمیه امام خمینی،[۱] و نائب‌رئیس شورای مدیریت حوزه علمیه تهران ست. صدیقی پس از انقلاب ۱۳۵۷ با اصرار علی قدوسی، در قوه قضائیه ایران مشغول به کار شد و در دستگاه قضائی کشور فعالیت می‌کند. وی در سال ۱۳۸۸ از سوی سید علی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی ایران به عنوان امام جمعه موقت تهران منصوب شد. صدیقی در اسفند ۱۴۰۲ به زمین‌خواری متهم شد؛ او این اتهامات را تکذیب کرده‌است. در خرداد ۱۴۰۴، دو پسر صدیقی به اتهام فساد مالی توسط مراجع قضایی جمهوری اسلامی ایران دستگیر شدند

[9] - محمد گندم‌نژاد طوسی (زادهٔ ۱۳۴۹)، معروف به سعید طوسی، قاری قرآن، کارشناس شورای عالی قرآن و آموزگار کلاس‌های قرآن با تمرکز بر آموزش نوجوانان است. او همچنین از نزدیکان بیت رهبری است و در میان مؤذن‌های مصوب صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران قرار داشت. طوسی متهم به «ارتکاب به ارتباطات ناسالم با نوجوانان» بوده که بنا بر گفته محسنی اژه‌ای پس از اعتراض، در مورد «مسئلهٔ خلاف عفت» منع تعقیب شده اما برای او قرار مجرمیت برای «تشویق به فساد»  صادر شده که همچنان در جریان است پرونده این اتهام از سال ۱۳۹۰ پس از شکایت چند نفر از قاریان جوان باز شد که در سال ۱۳۹۵ در رسانه‌ها علنی شد.

[10] - رضا ثِقَّتی  زادهٔ ۱۳۵۷  سیاستمدار اهل ایران است که از آذر ۱۴۰۰ تا تیر ۱۴۰۲ مدیرکل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گیلان بود. او در تیر ۱۴۰۲ به‌علت رسوایی جنسی—افشای ویدیوئی از رابطهٔ جنسی او با یک مرد— از سمت خود برکنار شد. وی چهار سال سابقه ریاست اداره فرهنگ و ارشاد شهر رشت را داشت

[11] - «من پیشنهاد کردم که من‌‎ ‎‌فرمانده جنگ هستم و مسئولیت آتش بس را به عهده می گیرم و اعلام می کنم که موافق‌‎ ‎‌ادامه جنگ نیستم. امام فرمودند که: «من می گویم».‌ ‌‌ما گفتیم که شما در جنگ مسئولیتی نداشتید، فقط سیاست جنگ را می گفتید، جنگ‌‎ ‎‌را ما مدیریت می کردیم؛ ... اصل تصمیم شجاعانه ای که امام در این مقطع، دربارۀ پذیرش قطعنامه شورای امنیت‌‎ ‎‌گرفتند، که ما می دانیم با فطرت، روحیه عظیم، قوی و قاطع ایشان که در گذشته آن را نفی‌‎ ‎‌می فرمودند، چه مقدار منافات داشته و وقتی مصلحت اسلام را تشخیص دادند؛ اینگونه‌‎ ‎‌آگاه و شجاع و بدون یک ذره پرده پوشی فرمود: « من تا چند روز پیش، نظرم غیر از این‌‎ ‎‌بود و امروز نظرم این است و آبروی خودم را اگر داشته باشم با خدا بر سر مصالح‌‎ ‎‌مسلمین معامله کردم.» این حرف از یک پیرمرد سالخورده محبوب، عظیم و عزیزی که‌‎ ‎‌در زندگی سابقه ندارد حرف خودش را به این آسانی پس بگیرد و یک راه جدیدی را‌‎ ‎‌ترسیم بکند که برای بعضی از افکار ساده اندیش سؤال انگیز باشد، بزرگترین نشانه‌‎ ‎‌عظمت روح و سلامت روان است.‌»

[12] - ناخدا «هوشنگ صمدی» فرمانده تکاوران دریایی ارتش در حماسه مقاومت ۳۴ روزه خرمشهر در برنامه «برمودا» شبکه نسیم روایتی را برای اولین بار مطرح کرد و اظهار داشت: من فرمانده گردان تکاوران دریایی بودم و امیر دریادار سیاری به عنوان یک افسر جوان و ورزیده جانشین گروهان و فرمانده دسته یکی از گروهان‌های تکاور دریایی بود. به من خبر دادند که گروهی از گشتی‌های شهر گزارش داده‌اند؛ دشمن یک دختر ایرانی را به تیر آویزان کرده و دسته‌ای از یکی از گروهان‌ها به فرماندهی ناوبانیکم حبیب الله سیاری داوطلب اجرای ماموریت آوردن پیکر این دختر است،  ناوبانیکم سیاری خودش اقدام کننده این ماموریت بود. او پای تیر ایستاده بود و یک نفر روی شانه‌هایش رفته و پیکر دختر را در پتو پیچیده و با برانکارد عقب آورده بودند. وی گفت: سیاری به عنوان فرمانده این ماموریت گفته بود، این یا برای ما یک طعمه است یا می‌خواهند ما را تحریک کنند که ناموس شما را به تیر آویزان کرده‌ایم، پس در هر صورت باید پیکر دختر ایرانی را بیاوریم. بعضی از ما ایراد می‌گرفتند که شما برای آوردن یک جسد دو یا سه شهید داده‌اید؟ گفتم بله، اگر ۱۰ شهید هم لازم بود تقدیم می‌کردیم و اگر لازم بود خودم هم بروم می‌رفتم. چرا که صحبت یک دختر خرمشهری یا آبادانی نبود این ناموس کشور ایران و ملت ایران بود. چگونه به خودم اجازه دهم و قبول کنم پیکر یک دختر ایرانی در محدوده محاصره شده توسط دشمن آویزان باشد و من زنده بمانم.

[13] - در خرداد ۱۴۰۴، دو پسر حجت‌الاسلام کاظم صدیقی، امام جمعه موقت تهران، به اتهام «تخلفات و زد و بندهای مختلف» توسط مراجع قضایی جمهوری اسلامی ایران دستگیر شدند. گزارش‌های رسانه‌ها جزئیات اتهامات را مشخص نکرده‌اند و این که آیا ارتباطی با ماجرای باغ ازگل دارد یا خیر.  یک روز پس از بازداشت فرزندان کاظم صدیقی، وی بازداشت پسر و عروس خود را تأیید کرد و گفت: «در صورت اثبات اتهامات آنها تابع قانون خواهد بود»

[14] - عضو شورای عالی فضای مجازی با انتشار مطلبی در صفحه شخصی خود در شبکه اجتماعی ایکس با اشاره به بازداشت پسر حجت‌الاسلام صدیقی نوشت: امروز مهمان جناب حاج آقای صدیقی بودم. خدمتشان پیشنهاد دادم تا تعیین تکلیف پرونده قضایی فرزندشان امامت جمعه نکنند.

در آن روزها و سال های داغ دفاع (1359-1367)، که قُلدُری از باشگاه قلدرآباد، و استبدادسرای مملو از مستبدِ خاورمیانه، بعد از سرکوب مخالفان داخلی اش، سر به کشتار و تجاوز در کشور همسایه برآورده بود، ایرانی تازه انقلاب کرده، و بهم ریخته، که در آن روزها نظام ارتشش در هم پیچیده شده بود، سران نظامی اش اعدام، متواری، و یا زیر شلاق شماتت انقلابیون تازه به حکومت رسیده، دوره افسردگی و بی تکلیفی را سر می کردند و...،

در چنین شرایطی جنگی خسارتبار آغاز شد، که دامنه ی درازای آن هشت سال به طول انجامید، هشت سال جنگ، کشتار، ویرانی و تجاوز و... و در این دوره هشت ساله، ایران مدافعی در نظام بین الملل نداشت، که به نجاتش از غول از چراغ جهیده بر آید، اما صدام با همه مشخصاتی که داشت، آنقدر مدافع و خیرخواه داشت که هر ساله هیات هایی چند، با طرح ها و پیشنهادات جور واجور، برای نجاتش از این مخمصه اقدام می کردند، و هیات های مختلفی را روانه کشورها و سازمان های بین المللی می نمودند و... دنیا همه، او را می خواست، الا ما!

اینجا بود که مردمی از تمام ایران، شرایط کشور و مدافعان ضربه خورده وطن را دیده، و برای کمک به دفاع، در کنار چنین زخم خوردگانی از فرزندان نظامی خود، سرازیر شدند. اینان مردمی عادی بودند، که کاربرد سلاح و یا نظام جنگ را، تنها در کتاب ها خوانده، یا در حوادث تاریخی دیده و چشیده بودند، آنان از نبرد، حتی گرفتن سلاح سبکی را، به سختی می شناختند، و می دانستند، و سلاح را، پیش از این در موزه ها، یا شکارگاه ها، یا در رژه ارتشیان خود، یا در دست نگاهبانان اماکن شان و... می دیدند، اینان آمده بودند تا در کنار سربازان آموزش دیده ی نظام و جنگ، کمکیار کسانی باشند که تا پیش از این، در لباس انقلابیگری، حتی از انحلال سازمان نظامی آنان سخن گفته بودند.

اینان مردمی عادی بودند، که در سرزمینی گرم، جنگی داغ نصیب شان شده بود، و حتی شیوه ماندگاری و حضور  در صحنه جنگ را نیز، در خلال حضور در همین جنگ می آموختند، از جمله پوشش در منطقه جنگی را، از رسم لباس و پوشش مردمی آموختند، که سرزمین شان صحنه این جنگ خسارتبار هشت ساله شده بود، مردمی که نحوه زندگی و کنار آمدن با شرایط محیطی آنرا، در این زمین تفتیده از اشعه های داغ و خشن خورشید می دانستند، و با آن خو گرفته بودند،

ایرانیان اگرچه در نیم قرن گذشته، دستارپوش [1] بودند، و با کاربرد آن آشنا، آما آنان در تماس با دوره مدرن، و در معرض لباس های مدرن، دستارها را به کناری نهاده، از زندگی خود، آنرا حذف کرده بودند، حال آنکه این مردم، تا پیش از آن، دستار را بخشی مهم و بدون اغماض در پوشش خود می دانستند، و بدون سرپوش در جمع حاضر شدن را نوعی بی احترامی به جمع، و به خصوص بزرگان حاضر در آن، لاقیدی، و نشانه جهل و جوانی و... می دانستند [2] اما اکنون همه بدون دستار شده بودند.

پهلوی ها دستارها را با کلاه های مدرنی جایگزین کردند، که آنرا مناسب جامعه کنونی ایرانی می دانستند؛ اما اینک رزمندگان بیکلاس جنگ، در سرزمین دستار بر سرها، یعنی در خوزستان، ایلام، کرمانشاه و کردستان، در امتداد مرز، با دشمنی روبرو شده بودند که برای تجزیه ایران آمده بود، فی المجلس دستار را از مرز نشینان به امانت گرفته، خود را با سرزمین نبرد، هماهنگ کردند، و برای نبرد در سرزمین دستارپوشان، دستارپوش نیز شدند، این شد که استفاده از چپیه یا همان چفیه [3]، به یک فرهنگ رایج در بین رزمندگان تبدیل شد،

پهلوی های اگرچه در شهرهای مرکزی ایران، برای تغییر لباس های محلی موفق بودند، اما در این چهار استان، توفیق در خوری نداشتند، اصالت قومی و فرهنگی کردها، عرب ها، لرها و... در این استان ها، دستار بر سر این مردم را حفظ کرد، و اینک چنین فرهنگی دوباره به رزمندگان جنگ نیز، که از تمام اطراف و اکناف وطن، به این دیار آمده بودند، باز می گشت،

هر رزمنده ایی یک دستار برای خود داشت، که برای او فرشی برای نشستن، سفره ایی برای قرار دادن غذا بر آن، حوله ایی بعد یک حمام برای خشک کردن بدن، چسب زخمی برای پانسمانِ جراحتی در جنگ، دستمال کوهنوردی برای فرار از سرما، و یا اصابت گرما به صورت، دهان و دماغ، کمربندی برای شلوارهای همواره بی قواره و غیر فیت، که در کیفیت بسیار پایینی سری دوزی می شده و روانه صحنه جنگ می شد، و این چپیه گاه کمربندی می شد تا این شلوارهای بد دوخت را، بر کمر رزمندگان جنگ نگاه دارد، سجاده ایی برای عبادت، تا از آن سجده گاهی به سوی معبود بسازند، بقچه ایی برای جمع کردن لباس ها، تا اطوی آن باقی بماند، وقتی آنرا در طول شب زیرِ زیرانداز شبانه ی خود، در جهتی که دوست داشتند شکل بگیرد، پهن می کردند، و بر آن می خوابیدند تا زیر سنگینی وزن بدن شان، لباس ها تا صبح شکل صاف و اطو کرده ایی به خود گیرند؛ کمربند قهرمانی، که بر شکم می بستند، وقتی که وزنه ایی سنگین بر می داشتند، 

چنین چپیه ایی سایه بانی برای جلوگیری از نور خورشید بود، کوله ایی برای حمل وسایلی چند در یک سفر کوتاه یا نسبتا بلند، دستمال گردنی برای ابهت دادن به گردن های درازی که از فاصله تن تا سر، در آسمان کشیده شده و مانده بودند؛ دستمالی برای پاک کردن سفره، لنگی در حمام، برای پوشش جاهایی از بدن که نباید دیده شوند، یا ساتری برای تعویض لباس، وسیله ایی برای ساخت برانکاردی که مجروحی را بر آن حمل کنند، پیشانی بندی برای رزمنده ایی که از بیماری سینوزیت رنج می برد، یا به رسم سربازان باستانی و هخامنشی، دستمالی بر پیشانی که در پشت سر گره می خورد و به هنگام دویدن، دنباله ی این دستمال، مثل ادامه دو پرچم، پشت سر رزمآوران در باد افتخار پیچ و تاب می خورد، و نشان نجیبزادگی رزمندگانی را داشت، که نجابت و نسل پاکشان باعث شده بود، تا نسل مدافع وطن را، در طول تاریخ ایران، استمرار دهند و...

این چپیه کارت شناسایی رزمندگان، و نشان و رمز یکی بودن آنان؛ برای بودن در جمعی بود، که عشق به وطن، و دفاع از آب و خاک، آنان را به اینجا کشانده بود، تا از ناموس وطن در مقابل متجاوزی که احساس کرد، این انقلاب بنیان حکومت او را نیز متزلزل خواهد کرد، و لذا پیشدستی کرد و دو ملت ایران و عراق را به خاک مذلت و سیاهی و ویرانی و کشتار کشاند و نشاند، این چپیه سمبل وحدت در هدفی به نام دفاع بود، و دستاری که در طول تاریخ بر سر ایرانیان مانده بود، و اکنون اینجا رزمندگان جنگ خسارتبار هشت ساله، از آن دوباره سود می جستند، تا بار دیگر مرزها را از تغییر نجات دهند.

جنگ که تمام شد چه بر سر این چپیه آمد، خود حکایتی دردناک، سوزناک و غمبار و جداست، چپیه ی قبل از جنگ، با چپیه ی بعد از جنگ از زمین تا آسمان تفاوت دارد، چپیه به گردن های زمان جنگ و نبرد، با چپیه به گردن های بعد جنگ نیز، بسیار متفاوتند، که این تفاوت لعن و نفرین را برای سو استفاده کنندگان از این نشان مردانگی و غیرت رزمندگان را، در خود دارد،

اما حقیقت چپیه دفاع از مردم بود، نه ظلم به آنان، نه وسیله ریا و خودنمایی، نه وسیله ایی برای حذف دیگران از عرصه جامعه، رزمندگان، آن را در مقابل دشمن می پوشیدند، تا او را از دست اندازی به ناموس، مال و جان این مردم باز دارند، مردمی که در همان زمان از تفکرات، منش، دین، آئین و... متفاوت و متنوع بودند، و ایران را چنین ایرانیان متکثری از انقلابی و ضد انقلاب، مومن و بی دین و... ساخته بودند، رزمندگان برای تمام آنان می جنگیدند، ناموس هیچکدام شان را استثنا نبود، همه ناموس ایران و لایق دفاع تلقی می کردند

حال اگر کسانی، بعد از جنگ، آنرا به وسیله ایی برای حذف رقیب سیاسی و... یا ساخت گروه هایی برای فشار بر این مردم، و نخبگان شان، احزاب و گروه های شان و... قرار داده و از آن سود می جویند، حکایت دیگری است که مردم ایران نباید این را به پای آن رزمندگان چفیه به گردن بنویسند، تمایز در کارکردها، در آن دوره طولانی اخلاص، ایثار، نبرد و حماسه، و این دوره، سو استفاده، ریا، فشار، اجبار و... متفاوت است،

آن مسئول بر کرسی قدرت نشسته، و یا آن کارمند متخلفی که چنین چپیه ایی را بر صندلی خود، و یا گردن بی مقدارش می گذارد، که از مجازات اعمال ننگین خود بگریزد، و از سیبل شدن در مقابل حسابرسیِ حسابرسان، و سوالِ سوال کنندگان بگریزد، و خود را در مقابل محکمه خلق مصونیت بخشد، و هر ظلمی را به دیگران، در زیر این ردا، روا دارد و...، این مقوله ایی دیگر است، ربطی به چفیه رزمندگان مظلوم جنگ، و آبرویی که آنان جمع کردند، و به این پارچه بی مقدار دادند، ندارد،

رزمندگان صحنه های پاکبازی و شهادت، به این پارچه بی مقدار آبرو بخشیدند، پارچه ایی که، در اکثر دوران بی آبی، در صحنه نبردی سخت، کار طهارت بخشی موقت به بدن آنان را می کرد، تا خود را به آبی برسانند و خود را کاملا پاک کنند، در اثر اخلاص، خودسازی، ایثار و از خود گذشتگی آنان بود که، این پارچه نجس! نیز عزت یافت و اکنون کسانی تحت آبروی آن پارچه ی عزت یافته، خود، تفکر و اعمال بی آبروی خود را مصون از سوال و عقاب می کنند!

این چپیه روزگاری بر گردن کسانی بود که چشم از بدی های شخصیتی دیگران برداشته، "خودسازی" را وجه همت خود داشتند، از دیگران چشم می پوشیدند، و به خود می پرداختند، تا انسان باشند و انسانیت وجه همت شان باشد؛ نه کسانی که خودناساخته، دگرسازی را در برنامه های خسارتبار خود دارند، خود ویرانند و به آبادی دیگران امر و نهی می کنند و...

از چنین خودناساختگانی است که دیگر ارزشی نیست که به مسلخ هوای نفس، نبرده باشند، حتی از آبروی چپیه ایی بی مقدار هم، در توجیه اقدامات نابخردانه خود سود می جویند، و پشت آن مخفی شده، اعمال ناشایست خود را همچنان دنبال می کنند، و در نتیجه، آبروی چپیه و چفیه داران دوره جنگ و اخلاص و ایثار را هم نابود می کنند، در نگاه آنان "هدف وسیله را توجیه می کند"، برای رسیدن به هدف های ظالمانه و جبارانه خود، حتی این نشان آبروی رزمآوران مظلوم دفاع از میهن را نیز بی آبرو می کنند، پشت این داشته ناچیز یک رزمنده پاکباز جنگ می ایستند، و اهداف قدرت طلبانه خود را دنبال می کنند و...  

تا این مردم، در نتیجه اعمال خسارتبار آنان، چفیه را که دیدند، دیگر یاد رزمندگان دوره اخلاص، شهادت، ایثار، مهربانی و از خود گذشتگی و... نیفتند، بلکه یاد غارتگران بیت المال، متکبرین قدرتمند، زورگویان کوچه و خیابان، فحاشان متجاوز به حدود دیگران، دروغگویان ریاکار، فرصت طلبان تمامیت خواه و... بیفتند.

اف بر این آئین و مرام باد!

[1] - عِمامه یا دستار یا دولبند گونه‌ای سربند با سبک‌های گوناگون میان مردم غرب آسیا و شمال آفریقا و جنوب آسیا است. به شخصی که عمامه بر سر دارد مُعَمَّم می‌گویند. در هندوستان نیز عمامه بسته می‌شود، و نیز در میانِ همهٔ روحانیان مسلمان در جهان گونه‌ای از آن بسته می‌شود. در سده‌های میانه، در جهان اسلام همهٔ مردان سعی می‌کردند عمامه یا دستار بر سر بگذارند؛ به‌طوری‌که نداشتنِ آن را نشانهٔ «مست بودن» «مرد نبودن» «خارجی بودن» و نابالغ و… می‌دانستند. پیش از اسلام، عمامه سربندِ زنان مکّه نیز بوده‌است. عمامه می‌تواند به رنگ‌های مختلفی مثل سفید یا مشکی یا … باشد.

[2] - مرحوم پدرم (1391-1300) که خود عمری را بدون کلاه بیرون نرفت، وضعیت بی کلاه بودن را غیر رسمی بودن، تلقی می کرد، در جمعی بدون کلاه حاضر شدن را بی احترامی به جمع می دانست، کلاه را نشانه بزرگی و بلوغ می دید، انسان های بی کلاه را، به نوعی آدم های لاقید می دید، آنها پیش از این به دور این کلاه دستاری نیز می پیچیدند که نشانه کفن برای آنان داشت که آنرا در طول عمر، با خود حمل می کردند و وصیت می کردند، در نهایت در همان پیچیده و دفن شوند، و به این طریق خود را متوجه مرگ داشته، بر سر نشانی از مرگ حمل می کردند و از گناه و معصیت و تعرض به حقوق دیگران، و به قول خودشان حق الناس پرهیزِ پرهیزکارانه ایی می کردند. این نشانه تقوا برای شان بود، که این تقوا آنان را مهربان، مسالمت جو، آرام و به حدود دیگران مقید می ساخت، آنرا با احترام بر لب تاقچه می سپردند، تا به هنگام حضور در جمع و مردم آنرا با خود ببرند، و با داشتنش متوجه اعمال خود باشند و... آنها برای هر عمل خود توجیهی داشتند، این دستار نشانه "مرگ" و لزوم "مراقبت" در رفتار، اعمال و گفتار، تا پیش از آمدن زمان مرگ بود.  

[3] - چفیه عربی :(کوفية، بالغترة، الشماغ، الحطّة، المشدة، القضاضة) کُردی : (جه‌مه‌دانی، جامانه) يا گاهی چپیه یک نوع سربند رایج در پوشاک سنتی مردم کُرد و کشورهای عربی و بعضا کشورهای دیگر است که بر روی سطح سر و زیر عقال قرار میگیرد. چپیه میتواند به اشکال مختلفی بسته شود.

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...