مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

نزدیک به 158 سال قبل در چنین روزی در 16 آبان 1241 خورشیدی [1] ، بهادر شاه ظفر [2] آخرین پادشاه گورکانیان هند [3] که آنان را به امپراتوری مغولان هند [4] نیز می شناسند، در حالی که توسط سربازان کمپانی هند شرقی [5] ، دستگیر و به شهر یانگون در کشور برمه کنونی تبعید شده بود، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

به دنبال شکستن آخرین مقاومت نیروهایش، در مقابل نیروهای بریتانیایی، که حتی سر فرزندش را بریده و به عنوان هدیه جهت او ارسال داشتند، تا روحیه اش را بشکنند، پایان سلسله گورکانیان هند نیز با دستگیری او توسط افسران کمپانی هند شرقی رقم خورد، و این متاسفانه شروع ویرانی فرهنگ و ادب پارسی، و شروع پایان تسلط 900 ساله آن زبان بر دربار هندوستان نیز بود، چرا که مهاجمان انگلیسی از این به بعد طی نزدیک به 200 سال، تمام سعی خود را کردند تا زبان انگلیسی را جایگزین زبان پارسی در شبه قاره هند، و کشورهای مهم جنوب آسیا کردند، که تاکنون به عنوان منطقه گسترش زبان و ادب پارسی محسوب می شد. امروز آثار موفقیت آنان را می توان در این منطقه همسایگی ایران دید، چرا که زبان انگلیسی یکی از زبان های رسمی کشور هند و... است، و بسیاری از اسناد اداری، بازار نشر، مطبوعات، فرهنگ و ادب هند، پاکستان، بنگلادش و... به زبان انگلیسی تولید و منتشر می گردد.

حال آنکه تا پیش از این زبان دربار و حاکمیت هند پارسی بود، و شعرا و دانشمندان ایرانی به تعداد چند صد نفر، دربار ادب پرور و علم پرور هندوستان را به عنوان مکانی امن و آرام، برای خود یافته و بزرگترین شعرا، نویسندگان، تاریخ نویسان، لغتنامه نویسان، عرفا، صنعت گرانِ سرزمین پارس، آنجا را پناهگاه امن خود یافته، و فرهنگ و ادب پارسی را در دربار فرهنگ پرور گورکانیان به اوج خود رساندند.

و اینچنین است که بین حاکمیت، و اوج گیری فرهنگ و زبان یک ملت ارتباطی تنگاتنگی وجود دارد، و وقتی حاکمیتی به فرهنگ و زبان کشور و مردمش حساس باشد، آن نیز اوج خواهد گرفت، و وقتی این ارتباط قطع شد، این تنها ثروت یک کشور و مردم نیست که به تاراج می رود، بلکه میراث فرهنگ و ادب و زبانش هم طعمه از راه رسیدگان خواهد شد.

 

 

Click to enlarge image 20 September 1857.PNG

20 سپتامبر 1858 همایون تمب دهلی دستگیری آخرین شاه کورکانی با پسرش

[1] - 7 نوامبر 1862 میلادی

[2] - بَهادُر شاه دوم  معروف به "بَهادُرشاه پیروز" نام کاملش "ابوالمظفر سراج‌الدین محمد بهادرشاه ظفر" آخرین امپراتور گورکانی در هندوستان بود. آخرین پادشاه مسلمان هندوستان و از پویندگان جنبش استقلال هند از سوی امپراتوری بریتانیا یاد می‌شود. بهادرشاه بسیار به ادبیات و خطاطی علاقه داشت و به زبان اردو و زبان فارسی شعرهایی  در قالب غزل سروده است، ایشان پس از وقایع منجر به شورش‌های سال ۱۸۵۷ میلادی در هند علیه سلطه بریتانیایی ها، که به شکل شدید و خشونت باری توسط قوای حکومت بریتانیا مستقر در هندوستان سرکوب گردید، وی و باقی‌مانده خانواده‌اش را دستگیر، محاکمه و نهایتاً از دهلی به یانگون در میانمار فعلی که تحت قیمومیت امپراتوری بریتانیا بود، تبعید کردند. ایشان در سال 1862 در چنین روزی 5 سال بعد از تبعید، دار فانی را وداع گفت.

[3] - امپراتوری گورکانیان روزگاری بر سرزمینی که اکنون کشورهای هند، پاکستان، افغانستان، بنگلادش در آن قرار دارد، حکومت کردند، حاکمیت آنان بر این منطقه از سال 1526 توسط بابر اولین پادشاه آنان آغاز، و با بهادر شاه ظفر در سال 1857 به پایان رسید، مهمترین پادشاهان این امپراتوری بزرگ پارسی گو که از دره فرغانه در آسیای میانه نشات گرفته اند، بابر، همایون، اکبر (مغول اعظم)، جهانگیر، شاه جهان، ارونگ زیب، بهادر شاه، جهانگیر شاه و... هستند. گورکانیان هندوستان یک امپراتوری پارسی‌ مآب ترکی- مغولی و مسلمان با فرهنگی ایرانی در شبه‌ قاره هند هستند. این دولت که برای بیش از سه سده بر مناطق وسیعی در جنوب آسیا فرمان راند، با بابر، که یکی از شاهزادگان تیموری بود، با پشتیبانی ایران و عثمانی در جهت تضعیف سلطان دهلی، ابراهیم لودی، به جنوب آسیا لشکر کشید و در نبرد نخست پانی‌پات دولت دهلی را به سختی شکست داد و بر شمال هند مسلط شد. با این حال، ظهور گورکانیان بعنوان یک قدرت منطقه‌ای، حدوداً در سال ۱۶۰۰ میلادی و در دوران اکبر، نوه بابر، روی داد. امپراتوری وسیع اکبر تا پایان حکومت اورنگ ‌زیب، آخرین پادشاه بزرگ گورکانی، پا بر جا ماند و پس از مرگ او در ۱۷۰۷ میلادی، زوال آنان آغاز شد. گورکانیان در سال ۱۷۳۹ میلادی به سختی از نادرشاه، شاه ایران، در نبرد کرنال شکست خوردند که این مسئله عملاً زمینه‌ساز سقوط نهایی آنان شد و سرانجام رفته رفته تمام قلمروی گورکانیان توسط کمپانی هند شرقی تصرف گردید. پس از شورش ۱۸۵۷، امپراتوری بریتانیا رسماً دولت تیموری را منحل و حکومت شبه‌قاره به شاه نشین بریتانیا واگذار شد.

[4] - متاسفانه در بین ما رسم است که هر وقت از شجاعت کسی می خواهیم بگوییم، آنقدر الگوی مناسب در بین انسان ها نداریم که در بین حیوانات به دنبال حیوانی می گردیم که او را به آن حیوان شباهت دهیم، که معمولا هم این "شیر" است،  لذا به عنوان مثال علی ع را با افتخار تمام "اسدالله" یعنی "شیر خدا" می نامیم، یا اگر تواضع را هم بخواهیم نشان دهیم باز به همین شیوه عمل کرده فرزندان خود را "کلب صادق" یعنی "سگ امام صادق" و "کلب جواد" یعنی "سگ امام جواد" می نامیم؛ در بین سیاسیون حکومت پیشه هم آنقدر جامعه انسانی ما انگار از مثال های مناسب تهی است، که حاکمیت ها برای این که خود را به اقتدار و قدرت وصل کنند، به دنبال یافتن جنایتکارترین ها رفته، و از جمله گورکانیان هند خود را "مغول" و از "نسل مغول" می دانستند، لذا بزرگترین شان را "مغول اعظم" می نامیدند، چرا دور برویم، قاجارها هم خیلی تلاش کردند که خود را از نسل مغولان معرفی کنند، حال آنکه خونخوران مغول دنیایی از تمدن را آتش زدند و از سر انسان ها مناره ها ساختند و...

[5] - شرکت سهامی که در سال 1600 با امتیاز نامه سلطنتی توسط ملکه الیزابت اول تاسیس شد و امور تجاری هند شرقی ناحیه ایکه امروزه منطقه جنوب شرق آسیا را شامل می شود، عهده دار شد و همین کمپانی بعدها حاکمیت خود را در شبه قاره هند، به نایب السلطنه بریتانیا در 1874 تحویل داد و منحل شد، شرکت مذکور مقدمات تسلط امپراتوری بریتانیا را بر شبه قاره هند و... فراهم کرد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها هیچ جای امنی وجود ندارد، از کابل که به مهد بروز هر روزه توحشِ جنایتکاران تبدیل شده، تا پاریس که می خواهد سمبل آزادی بیان، حقوق، قانون، دمکراسی باشد. همه جا به ویروس خشونت و ترور آلوده گشته است؛ دانشگاه، [1] محراب کلیسا، [2] مسجد، [3] مدرسه، [4] خیابان، بیابان و... عرصه جولان دست های کثیف این هیولاست، که هر روز از آستین آدمکی، نیش خشونت را در جان، مال و آبروی انسان ها، بیرحمانه فرو می کند.

در عموم موارد گاه پای داعش، گاه طالبان و... و به عبارتی مذهب و مدافعان مذهب در میان است، که مرزهای نامحدود فکری اشان، مرز جان، مال و ناموس دیگران را در فتوای دل های ناپاک خود، که خالی از رحم و شفقت، انسانیت و اخلاق است، شکسته، و بی حرمت می کنند، حرمتی به حریمی قایل نبوده، نه حرمت میهمان بودن در این دنیا را، نه حرمت میزبان که خداست، نه حرمت پناهی که به انسان در این دنیا داده شده، نه حرمت اخلاق، انسانیت، وجدان، کلاس درس، معلم، دانش آموز، نماز گذار، مردم عادی و... را نمی دارند.

تروریست ها انگار توسط تئوری و تئوریزه کنندگان ترور و خشونت، از همه ارزش های انسانی خالی شده اند، و مثل آدمک های ماشینی که طبق برنامه، و خالی از هر ارزش انسانی و اخلاقی، مملو ذهنی بله قربان گو، از برای آفریدن هر جنایتی با افتخار و برای رضای خدا! آماده اند.

اما بشریت برای خلاصی از ترور و تروریسم باید این آدمک های جانی جوان را، گرچه قابل شماتتند (چرا که خداوند همه را با عقل و وجدان آفرید)، به کناری نهاده، که آنان محصول کارخانه های انسان سازی اند، که تئوری پردازان ترور و تروریسم، آنان را در یک شستشوی مغزی کامل برای جنایت آفریدن، تدریس، تفهیم و توجیه می کنند، و آنان را خالی از هر آنچه خداوند به انسان داده (عقل و انسانیت)، و پر از آنچه می خواهند (گوش به فرمان مفتی، تئوری پرداز و...)، برنامه ریزی کرده، روانه عرصه جنایت شان می کنند، این است که کلاس های درس دانشگاه کابل را با خون دانشجویان جوانی که در شرایط جنگ و درگیری بی پایان، با هزار امید روانه عرصه علم شده اند، غسل داده، محراب کلیسای جامع شهر نیس فرانسه را، با خون نمازگزارانش غسل خون می دهند. در حالی که پرچم لا اله الا الله، محمد رسول الله، با رنگ های سیاه، سفید، سبز و... بر دوش می کشند، و با نعره الله اکبر، بر فرش زیبای آفرینش انسان ها، نقش خون می زنند.

سر انسان ها را همچون حیوانات حلال گوشت می بُرند و الله اکبر می گویند، انفجار می کنند و الله اکبر می گویند، به حریم دیگران تجاوز می کنند و الله اکبر می گویند، به اسارت می بَرند و الله اکبر می گویند و...؛ هر جنایت ضد بشری را مرتکب می شوند، و باز سخن از دین و خدا می رانند و... روزگار غریبی است. کرونا از یک طرف انسان ها را بی وقفه روانه سینه سرد خاک می کند، مذهب از سوی دیگر، اقتصاد از جانبی و... انگار همه دست به دست هم داده اند تا انسان و انسانیت را منقرض کنند.

ولی برای مبارزه با این وضع، باید ریشه این خشونت و ترور را در عمق تفکر ایدئولوژی ها و ادیان خشکاند، چه آن مسیحی که صلیب عیسا بر گردن می کشد، و مسجد شهر کرایست چرچ نیوزیلند را به خون نمازگزارانش غسل می دهد، چه آن یهودی که به نام موسا و خداوند یهو و یا دست یابی به سرزمین مقدس، فلسطینی ها را روانه گور می کند، چه آن مسلمانی که به قول خودش در دفاع از دینش این چنین دانشگاه، کلیسا، خیابان و بیابان را به خون غیر خود شستشو می دهد.

ریشه این تفکر را باید خشکاند، جوانانی که ملعبه دست تئوریسین های خشونتند را، باید به کناری نهاد، تئوری و تئوریسین های خشونت را باید مورد حمله قرار داد، آنان که این جوانان را به وسیله اِعمال زورآزمایی های سیاسی و مذهبی خود قرار داده اند. دنیا باید فارغ از نام ها (اسلام، مسیحیت، یهود، هندویسم و...) به ریشه ها بپردازد. ریشه جنایت، ترور و خشونت، در تئوری و تفکر تئوریسین هاست.

[1] - 12 آبان 1399 مهاجمان مسلح که بعدها داعش عکس آنان را زیز پرچم خود منتشر کرد، در حمله ایی به دانشگاه کابل 22 نفر که بیشتر دانشجو بودند را کشتند و 22 نفر را نیز مجروح کردند.

[2] - 8 آبان 1399 ابراهیم عیساوی جوان 21 ساله تونسی با حمله به کلیسای جامع شهر نیس فرانسه سه نفر را با چاقو کشت

[3] - 28 مهر 1396 در حمله یک مهاجم به مسجدی در شهر کابل 39 نفر کشته و 45 نفر زخمی شدند.

[4] - سوم آبان 1399 مدرسه آموزشی و آمادگی کنکور کوثر دانش در کابل مورد حمله یک انتحاری قرار گرفت و در این حمله 24 نفر کشته و 57 نفر مجروح شدند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مرداب دیگر سیلابی نمی خواهد، تا دم به دم او را از حال خوش و ناخوش مردابی اش خارج کند! که در این آمدن، شدن و رفتن های سیلابی، جز دلتنگی و نا امیدی، برای مرداب و مردابیان چیزی به ارمغان نیامد؛ با آمدن هر سیلابی به اندازه قدرت خروش سیلابی اش، نعمت، پویش و امید به مرداب دمیده شد، و چوب بیداری بر پیکر خسته و خمیده مرداب نواخت، اما بیدرنگ باز این خواب و خمیدگی بود، که این بار از سوی سیلاب برایش تجویز شد.

مرداب می خواهد در نحوست حال مردابی اش بماند، تا شاید روزگاری همگام با بیداری کل طبیعت، فصل بارش های سیل آسا فرا رسد، و رستخیز مرداب نیز از راه در رسد، که آنگاه خواب و خمیدگی دیگر در کار نخواهد بود، چرا که سیلاب بزرگ، مرداب را نیز به راه خواهد انداخت، و در یک رود جاری، کسی را جایی برای خواب و خمیدگی نخواهد بود.

مرداب ها را نباید تکان داد، چرا که گِل آلود کردن آب مرداب ها، موج انداختن در آب راکدش، تنها به مرگ ماهی هایی خواهد انجامید که در کمبود اکسیژن، تنها زنده اند. این موج سبزه هایی را از زمین مرداب خواهد کَند، که در اکسیژن کم زیستگاهشان، زندگی را هر چند نکبت بار، ادامه می دهند، و روزگار می گذرانند، گرچه این همان مردگی است، اما با این تکان های بی مورد، همان نیمه مردگی و زندگی ها نیز از آنان سلب خواهد شد.

تنها یک رود بزرگ است که مرداب را به اقیانوس زندگی و آزادی و رویش خواهد برد، این سیل های دمادم و فصلی، تنها به ویرانی داشته های کم مرداب منجر شده، حتی این نشانه های زندگی نیز از بین خواهد برد، مرغابی که تخم هایش را بر چند نی لرزان در میانه های مرداب نهاده، آشیانش در این موج های گاه و بی گاه ویران می شود، بگذار مرداب هم از این مردگی و نشانه های کم زندگی در خود، لذت ببرد.

تا روزی فرا رسد که سیلی بنیان کن، او را تا اقیانوسِ زندگی، آزادی و رویش، بدرقه کند. سیلاب های فصلی تنها مرداب را به بیابان های خشک بُرد، و در آنجا با وعده های تو خالی، این نیمه زندگی را نیز از او ستانده و نابود و خشکش کرد، چنین مردابی قربانی نوش و نیش سیلاب های رویا پردازی شد، که با او از اقیانوس گفتند، و به واحه های خشک کوته فکری های خود برده، و قربانی هدف های دور و درازی کردند، که تا کنون تاریخ آب و زندگی، مصداقش را به تعداد انگشتان دست هم به یاد ندارد.

سیلاب هایی که دم از سرسبزی بیابان ها می زنند، انگار نه از وسعت بیابان باخبرند، و نه از مقتضای مرداب و توانش ارزیابی درستی دارند، و نه از حد و حدود خود می دانند، چراکه، کسی که تا کنون باغی را آباد نشان نداده، چگونه از سرزمین های سرسبز می تواند سخن گوید؛ مردابیانی که به هوس چنین سرسبزی خود را همراه می کنند، هم خود را و هم مرداب را به نابودی خواهند برد.

در حالی که مرداب به آمدن سیلاب ها زنده و ماندگار است، اما از این آمدن و رفتن ها هم کاری از پیش نبرده، چرا که هنوز که هنوز است فرسنگ ها با اقیانوس رهایی، رویش و زندگی فاصله دارد، و گاه امیدوار و گاه ناامید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آه ای سرزمین شرقی ام! ای کرانه های خراسانی به بزرگی تمدنی افتخار آفرین، مهد لطافت های ادبی، و زبانریزی های شیرین گویش دری، تاجیکی و... ام، خاک مستعد و انسان پرورت، لعل بدخشانت، عرفان پاکت، مناجات با جان جانانت و... را هرگز فراموش نخواهم کرد، افسوس که تو را در این سوی آمو و برادران دیگرم را در آن سوی دیگر آمودریا از ما جدا کردند، اما همیشه مست داشتن تان بودم و هستم.

تو سرزمین پرورنده مردانِ مردِ مایی، ای انتهای دوستی ها، ای ادامه ی دامنِ دارزِ فرهنگِ پر افتخار من، از چه تو را در میانه های بلخ تا قندهار، از سرزمین یَلِ سیستان، تا کابل و بامیان، از هرات تا گذرگاه خیبر، از پنجشیر تا کویته و... در میان خون و آتش می بینم؟! هیزم این آتش نامیمون را کدام ناجوانمرد به جان تو و ما افکند، کدام نابخردی تو را در لُجه خون و آتش سوزناک، خواست ببیند، چشمش کور باد! دستش کُل!

آنگاه که میان ما مرز کشیدند، می دانستند که ما برادران نسبی هم هستیم، می دانستند تو پاره ای از تن مایی، اما کشیدند تا ما را از احوال تو بیخبر کنند، تا تو را در آنسو بسوزانند، و مرا، در این سو؛ اخبار کشتار هر روزه اتان را این روزها بیشتر از هر روزی می شنوم، من در لُجه ی خون خود در این سو سال هاست که غرقم، و تو نیز دهه هاست که همپای من، تا زانو در خون خود شناوری.

دردهای ما را انگار تمامی نیست، ما هر دو را، کُنده های سوزنده تنوری قرار داده اند، که باید بسوزیم تا آش شادی کسانی را فراهم کنیم که ضحاک وار از مغز سر جوانان ما سیر می شوند. اما در حالی که در عزای خود مویه می کنم، قلبم بر دردهای تو نیز مویه گرست، در حالی که خود هر روزه کسانم را روانه خاک می کنم، و در شعله آتشناک درد مردن های خود می سوزم، هرگز از تو و مصائب تو نیز چشم بر نداشتم، و بر هر دو مصیبت عزادار بودم، آن روزهایی که از قونیه [1] تا فرغانه [2] درازای مان کشیده شده بود، و مولانای ما میان این دو مهد خوبان، مشق عرفان می کرد و با شمس تبریزی خود نرد عشق و آگاهی از اسرار می باخت، و عشق و معرفت را در زبانی شیرین و پر مغز می پیچید تا دنیا را لبریز از عشق و مهر کند، و در روزهایی که هنوز ما را تکه تکه نکرده بودند، آنروزها هم مصیبت و درد داشتیم، اما در کنار هم بودیم، و سعدی شیرازی، ناصر خسرو قبادیانی، پور سینای مان آزادانه در این سرزمین، بدون پاسپورت در رفت و آمد بودند، و ما را از حال هم با خبر می کردند، و این خود تسلای خاطرمان بود؛ اما اکنون تو را در آن سو می سوزانند، و مرا در این سوی دیگر، و آن یکی مان را در فاصله ایی دورتر؛ انگار ما را هیزم آتشی می خواهند که به فتنه روزگار، نفت آلود است.

در اوج این هجوم مغول وار که از اُترار [3] آغاز شد و تا دمشق ما را سوزاند و با خاکستر همنشین کرد، بلخ را هرگز نباید از سمرقند بیخبر باشد، کابل را از کاشغر، دوشنبه را از بخارا، عشق آباد (اشک آباد) را از نیشابور، باکو را از ایروان، تفلیس را از گنجه؛ نیشابوریان نیز هرگز اشک های شما را در اَران و خراسان از دیده دور نداشتند، هر چند خود مدت هاست که غرق در اشک های بی پایان خودند؛

بسیاری می خواهند که ما چشم به زمین سوخته ی خود دوخته، همدیگر را نبینیم؛ اما هیچگاه فراموش تان نکردیم، هر چند دردها آنقدر بسیار و زیاد از حد است که گاه باید در خود غرق شد، که در چاه های عمیق بدخواهان مشترک مان در نغلتید؛

[1] - شهری در آسیای صغیر آنجا که مولانای ما دیده بر تراب خاک کشید

[2] - دره فرغانه در امتداد سیردریا، بین کشورهای تاجیکستان، ازبکستان و قرقیزستان قرار دارد و مهد فرهنگ و تمدن ایران بزرگ و پارسی گویان و اقوام دوست است. مولانای بزرگ در این خصوص در دیوان شمس تبریز خود می فرماید :   گفتم که رفیقی کن با من، که من ات خویشم،     گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه،     گفتم ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت: ای جان،    نیم ایم ز ترکستان، نیم ایم ز فرغانه،    نیم ایم ز آب و گل، نیم ز جان و دل،   نیم ایم لب دریا، نیمی همه دردانه

[3] - شهری در سرحدات ملک یکپارچه ما، که حاکم نابخرد آن با طمع در اموال تجارت پیشگان مغول، و غارت آن، بهانه دست غارتگران داد تا ما را سراسر غارت و کشتار کنند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چگونه به دنبال هماوردی باشم، و یا هماوردی برای خود بتراشم، در حالی که نه اهل نبردم، نه مخاصمه؛ چطور می توانم در کشاکش پنجه در پنجه شدن ها نباشم، و روی از آن برگردانم، در حالیکه این جهان را انگار بر پایه رویارویی بی پایان دو قطبی ها سرشته اند، و همواره بین دوگانه هایی چون، خیر و شر، تاریکی و روشنی و... تقابل دائم و بی پایانی وجود داشته و دارد، و در کشاکش عشق و نفرت این دو قطب متضاد به هم، این منم که لِه و لَوَرده خواهم شد.

او مرا در این بین، سرگردان دنیایی از نبردهای بی پایان، و فشارهای درونی و بیرونی ام قرار داد، که هیچگاه درون و برونم را از نبرد خالی نبینم و در کشاکش این رویارویی های بی پایان هم، باز انسان و در صلح بمانم! گرچه بعضی خواسته اند قرارگاهی در میان این دو قطب، بنیانگذار شوند، که نمی دانم موفق خواهند شد، یا نه؛ تا دنیایی خاکستری را میان این دو قطب سیاهی - سپیدی تعریف کنند، همچنان که او [1] "دستاورد واقعی" را "نشاندن لبخندی بر صورت دشمن" خود می بیند.

حال، من که حتی قادر نیستم لبخندی را بر لبان خود جاری سازم، چگونه می توانم موجبات نشاندن شادی و خنده بر لب دیگران را فراهم سازم. آرامشی را که، خود از آن تهی ام، به دیگری هدیه نمایم، امن و امانی را که خود ندارم، بدآن یکی ارزانی دارم، علم و آگاهی را که خود از ان بی بهره ام، بدو عرضه دارم، و در حالی که مالامال از بی پناهی هایم، پناهگاه دیگری شوم، در حالی که خود قراری ندارم، قرارگاه او باشم، حال که درمانی برای دردهای خود نیافتم، داروی درد او شوم.  

با این حال دلم گواهی می دهد که هرگز نباید از پای نشست و نخواهم نشست، و در این هرج و مرج داشتن ها و نداشتن ها، و در چکاچک شمشیرهایی که هرگز در غلاف نیاسودند، برای داشتن آنچه ندارم، به جستجو نداشته ها خواهم نشست، هر چند دیگران نیز جستند و یافتند، و یا نیافتند! اما این مرا از یافتن و نیافتن آنان دلسرد نخواهد کرد، که این دنیا، عرصه جستجو برای یافتن دُر ارزشمندی است که هرکه یافت، از آن برخوردار خواهد شد، و اگر در این نیافتن ها هم عمری به باد رفت، چه غم، "زنده" خواهم "مرد" [2] و البته ایستاده بر نشسته مردن، و در نبرد مردن، به است بر تسلیم مردن؛ چشم به افق ها دوختن، و رو به افق ها، به است از خیره ز دیوارها جستن!.

[1] - دالایی لاما رهبر بوداییان تبت که اکنون در شمال هند دولت در تبعید خود را برای تبت تحت اشغال چین، تشکیل داده است در تاریخ 26 اکتبر 2020 طی توئیتی عنوان داشت : To achieve peace of mind it’s important to have patience and it’s people who are hostile and antagonistic rather than our friends who teach us patience. It’s not difficult to make your friends smile, but bringing a smile to your enemy’s face is a real achievement.

[2] - سید عطا الله مهاجرانی : "كوته نوشت هاى او (مرحوم هرمز انصاری، بنیانگذار مدرسه زبان سیمین)، كه ميراثى گرانقدر است بلوغ انديشه و بروز آن، در صورتى بسيار فشرده است. مثل: مى خواهم زنده بميرم! شور و نشاط وشكوه زندگى در او تماشايى بود. انسان افق هاى آينده بود در جهانى كه بسيارى به ديوار نگاه مى كنند."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

حوادث دردناک اجتماعی، باید اجتماع و سازندگان آنرا تکان داده و به تجدید نظر و اصلاح رفتار و تفکر وا دارد، قانون، مردان قانون، مقر و مکان های قانون باید امن ترین ها برای همه (عادی، مجرم و متهم) باشند، اما متاسفانه دیگر آنجا هم پناهگاه امنی برای گرفتاران نیست؛ سقوط کرده ایم، اخلاق و انسانیت را وا نهاده، غرق در مسایل دیگری شدیم، حال آنکه هر جامعه ایی با اخلاق و انسانیت است که قابل زیست می شود، و در نبود آنها، جامعه در واقع جهنم و زندانی خواهد بود، حتی اگر در بهترین حالت، قانونِ شرع یا عرف هم به نحو احسن جاری و ساری باشد، از چنین فضایی چیزی جز بوی مرگ، و نظمی مردابیِ کشنده نخواهی چشید؛ باید بیشتر از هر امری روی اخلاق و انسانیت کار می کردیم، حال آنکه اولویت ما چیز دیگری بود. نظام فرهنگی، آموزشی، پرورشی و دینی ما باید آیین عیاری، جوانمردی، اخلاق و انسانیت که متصل به تاریخ و فرهنگ ایران و ایرانیان است را سرفصل درس های خود قرار می داد، حال آنکه :

- منابر مذهبی ما هر بار قسی القلب ترین جنایتکاران سرزمین خشن عربستان و تاریخ عربی - اسلامی را یافته، و نمایش وار، هنرمندانه و... داستان انسان هایی را واگو می کند که به قربانگاه آن جنایتکاران خشن تاریخ برده شدند، و به بدترین و غیر انسانی ترین وجه شکنجه، کشتار و... شدند.

- بجای سریال هایی خانوادگی و به دور از خشونت و یا واجد فرهنگ اخلاق و انسانیت، مسئولین بخش ساخت و خرید صدا و سیمای ما، بیشتر سراغ داستان های کارآگاهی، قتل، جنایت و... خارجی و داخلی رفتند.

- حوادث جنگ و رویارویی ما با دشمنان خارجی، و مخالفان داخلی هم که فضای خشونت را در جامعه ما تشدید و تئوریزه کرد و... و امروز جامعه ما مالامال از خشونت شده است، کسانی این را از این روند فهمیده اند که با مخالف هر گونه که خواستی می توانی باشی و حق و الناس دیگر انگار بی معنی شده است، و تنها انگار به حق الرفقا و هم فکران تقلیل یافته است.

- حتی قوه قضاییه هم خشونت را، راه درمان بیماران مجرم جامعه ما می بیند، و مجرمین را در خیابان ها می گرداند و خشونت را نمایش می دهد، و به تن زخمی جامعه خشونتزده ما، تزریق می کند.

- نظام آموزشی ما هم در فرایند تغییر تدریجی و بی پایان متن ها و کتب درسی خود، مرتب از حکمت و ادب اصیل متناسب با سلیقه ایرانی که در کتب معتبر و محکم این قومِ (با تاریخ تمدن هفت هزار ساله پر بود)، دور شده، و مطالب و موضوعات از این دست را از کتاب های درسی دانش آموزان حذف می کند، و در حالی که دانش آموزان ما باید حکمت، عشق، منطق، فلسفه، اخلاق، سلوک فردی و اجتماعی، عرفان، شیوه زندگی و.. را از سعدی شیرازی، غزالی توسی، حافظ شیرازی، فردوسی توسی، نظامی گنجوی، بیدل دهلوی، عطار و خیام نیشابوری، رودکی سمرقندی، ملا صدرای شیرازی، مولانای بلخی، بابا طاهر هروی، سهروردی و... می آموختند، به مطالب افرادی ارجاع می دهد که بن مایه محکم تمدنی و حکمت ندارند.

و...

در این بیدادگاه خلا اخلاق و انسانیت، شاهدیم که مامور و مجرم هر دو از فرزندان جوان این جامعه اند (بین 20 تا 30 ساله اند)، و در حقیقت هر دو ساخته و پرداخته نظام آموزشی، دینی و پرورشی جامعه ما، که این چنین بُروزی رسوا و بی منطق می کنند، و در واقع آنها رونمایی، از حاصل درس هایی اند که ما بدان ها داده ایم، و مامور ما در خونسردی تمام، متهم اسیر خود (با هر پیشینه ایی که داشت و دارد) [1] را به میله ایی در خیابان محل زندگی اش می بندد، و با هرچه که او را مسلح کرده اند، در برابر چشمان افراد زیادی که نظاره گرند، شکنجه اش می کند (چرا؟! چون حالت عادی ندارد و لابد حرف های بی ربط می زند)، و تماشاگران این صحنه نیز نه مامور را امر به معروف و نهی از منکر می کنند، و نه از این اقدامات بازش می دارند، حتی مدهوش از هیجان و دیدن خشونت لخت، انگار به تماشای فیلم سینمایی خشونت باری زنده نشسته، و به فرایند شکنجه و در نهایت جان دادن این فردِ در بند شده (مجرم، روانی و یا هرچه که بود) نگاه می کنند، و آنقدر این شکنجه ادامه می یابد که نهایتا جنازه اش هم به مقصد قانونی که باید، نمی رسد.

گرچه این موارد عمومیت احتمالا ندارد، ولی شاید 15 یا 20 سال پیش، آن موقع ها که شبکه های اطلاع رسانی مجازی نبود، تا اخبار به دقیقه ایی در کل کشور جابجا شود، و گزارش رویدادها در محلات، دهان به دهان دست به دست می شد، روزی دوست و همکارم از موردی دزدی شایع در محله ما خبر داد که خانمی جوان در کوچه ها به دنبال دختر بچه هایی می گردد که در حال بازی اند و گوش و گردن شان مزین به قطعه ایی از طلاست، آنها را در فرصت مناسبی به دام انداخته و طلای شان را به سرقت می برد؛ ایشان ضمن هشدار به من گفت، اگر خدای ناکرده چنین حادثه ایی هم اتفاق افتاد، و دزد را هم گیر انداختید، به خاطر یک قطعه طلا، او را که ناموس فرد دیگری است، هرگز نگذار که کارش به پاسگاه و پلیس برسد، چرا که آنجا برای خانم ها امن نیست! اگر پلیس هم در صحنه جرم حاضر شد سعی کن زود رضایت بدهی تا مجرم به آغوش خانواده اش، بازگردد؛ چرا که این دست سارق ها عموما به دلایلی ناخواسته به جرم کشیده شده اند (نیاز و یا استیصال مالی)، و نباید چنین فردی را دچار مخمصه شبمانی در پاسگاه و پلیس کرد! و اگر شما برای یک گوشواره ناقابل باعث این امر شوی، مطمئن باش که شریک عوارض و گناهانی هستی که برای ناموس مردم احیانا پیش می آید، حتما زود از شکایت خود در گذر، که نمی ارزد.

دیشب که آن لحظات نفرت انگیز شکنجه مرحوم مهرداد سپهری که حالت عادی نداشت، و توسط این پلیس جوان مشهدی شکنجه می شد را دیدم، یاد گفته های آن دوست همکارم افتادم، که فارغ از صحت و یا سقم آن، باید به نگاه اخلاقی و تیزبینش احسن گفت، که چقدر زود این مشکل را دید و فهمید؛ در حالی که مسئولین امر، که کنترل این نیروها را در اختیار دارند، این ضعف را ندیده، و مامورین خود را آموزش کافی اخلاقی و قانونی نداده اند، حال آنکه جان، مال و... مردم بدین مقدار از دست قانون و مامور قانون، در خطر است! 

امروز که این عمل را در کنار حوادث ناگوار معمول، کشته شدن متهمین اسیر قانون، همچون مرحوم ستار بهشتی، محسن روح الامینی، کاووس سید امامی، و... می نگرم، و این که افراد دیگری از این دست، که قاعدتا در مقر و تحت نظر قانون و مامور قانون باید در محفوظ ترین مکان و حالت باشند، حال آنکه در بازداشتگاه هایی همچون کهریزک به جهنمی از مامورین و آن شرایط بسیار ناگوار سپرده می شوند، که تن داغ و مملو از زندگی و تلاش آنان، بی جان و سرد، روانه خاک سرد قبرستان می گردد، و اینکه مردم ما چقدر بی پناهند، حتی در پناه مقر و افراد قانون هم امنیت جانی و... ندارند، بسیار متاسف می شوم.

حرکات مامور مشهدی ما رونمایی از فرو ریزش انسانیت و اخلاق جامعه ایی است که برخی محافظین جامعه و قانون، جایگاه نظم، حریم و قانون را فراموش کرده و مرتکب جنایت و شکنجه می شوند، و به نوعی مجرم و محافظ قانون هر دو، مساوی هم شده اند، و تمایزی در رفتارشان در ارتکاب به جنایت و قساوت دیده نمی شود، و هر دو طبق هوای نفس خود عمل می کنند.

[1] - انتشار ویدیویی از اسارت مرد جوان مشهدی توسط مامور کلانتری در شهرک حجت مشهد در روز 27 مهرماه و بستن او به میله برق در خیابان که مرتب توسط مامور جوان پلیس با شوکر برقی و اسپری فلفل شکنجه می شود در فضای مجازی خبرساز شد، گفته می شود متهم در اثر استنشاق اسپری فلفل جان باخت و رسیدگی به پرونده اش در دستور کار دادگاه نظامی قرار گرفته است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب) :

در حالی که ملت های پیشرو در شاخصه های رشد انسانی زنان و پارامترهای زندگی پیشرفته و نو، هر روز رکوردهای افتخار آمیزی می زنند، و شرایطی می یابند تا داشته های خود را به رخ ملل پیشرو و مدرن دیگر جهان بکشند، متاسفانه کشور ما در این زمینه بر اثر اعمال سلیقه های برخی، [1] حرکت در خور و شایسته خود را نداشته، و در حالیکه شاخص های حضور خانم ها در دانشگاه، مراکز علمی و... خوب و پیشرو است، اما حضور آنان در اجتماع، بر اثر اعمال سلیقه فکری و عملی عده ایی، دچار چالش بوده، و این روزها گرفتار مسایل پیش پا افتاده ایی هم هستیم که گاه شرم آور می نماید، اینکه خانم ها می توانند دوچرخه سوار شوند یا نه!، در این ورزش و یا آن ورزش را می توانند مشارکت کنند یا نه، به قول مرحوم پدرم کیفیت این "لچکی" [2] روی سرشان به چه وضعی باید باشد و...

طعنه و کنایه زدن شاید از نظر اخلاقی درست نباشد، اما در دنیای رسانه این خود هنری است، که اندیشمند هندی با یادداشت خود به تاریخ قدرت سیاسی امریکا از جایگاه یک آسیایی با افتخار طعنه زده است، که ترجمه یادداشت او در زیر می آید :

امریکا بعد از 227 سال هنوز رییس جمهور زن ندارد،

رهبری کشورهای آسیایی توسط زنان به سال ها قبل باز می گردد

شمس الرحمان علوی - 22 اکتبر 2020 (1 آبانماه 1399)

230 سال از تاریخ امریکا گذشت تا 45 رییس جمهور به خود ببیند. اما در این مدت تاکنون حتی یک زن نیز ریاست جمهوری این کشور را به عهده نگرفته است. عجیب است، اینطور نیست؟ در هفته های آینده نتایج نشان خواهد داد که امریکا به سمت انتخاب کدام رییس جمهور جدید می رود. و هنوز خانمی در دید رس نیست تا که به ریاست امریکا برگزیده شود. در انتخابات قبلی امریکا این شانس و گزینه وجود داشت. در واقع انتظار می رفت که خانم هیلاری کلینتون انتخاب شود، اما در نهایت این آقای دونالد ترامپ بود که رییس جمهور امریکا شد. 

کشور "پیشرو" ایالات متحده امریکا را مقایسه کنید با کشورهای دیگری در نقاط مختلف جهان که تعداد زیادی خانم را برای رهبری کشورهای شان، به عنوان رییس جمهور و نخست وزیر برگزیدند. اکنون قاره اروپا خانم انگلا مرکل را در آلمان دارد، و خانم "ترزا می" را تا چندی پیش از این، در انگلستان داشت. کشورهای آسیایی (ملل هندو، بودایی و مسلمان) تاریخ بلندی از زنان سرشناس دارد که رهبری کشور شان را عهده دار شدند. 

خانم شریماوو بهانداریاکا [3] نخست وزیر سابق سریلانا (سیلان). و البته خانم ایندراگاندی نخست وزیر سابق هند، خانم بینظیر بوتو، نخست وزیر سابق پاکستان، که خود از رهبران کاریزماتیک کشورهای خود بودند. خانم تانسو چیلر که نخست وزیر ترکیه بود. بنگلادش بهترین رکورد دار در این زمینه است. که رقابت همیشه بین خانم شیخ حسینه واجد و خانم بیگم خالد ضیا بوده است، که هر دو نخست وزیر این کشورند. از اولین ها در بین رهبران زن، در کشورهای آسیایی خانم گولدا میر نخست وزیر سابق اسراییل است. یکی از شناخته ترین سیاستمداران زن برای رهبری کشورها خانم مارگارت تاچر در کشور پادشاهی انگلستان بود. و نام های زیادی در این رابطه وجود دارند.

اما خیلی جالب است که امریکا حتی یک رییس جمهور زن نیز تاکنون نداشته و کاندیدای جدی نیز ندارد. این امر از این جهت چالش برانگیز است که، در کشورهایی که اعتقاد به قدرت دهی به جامعه زنان خیلی کمتر از امریکا وجود دارد، و سواد جامعه زنان شان کمتر از آنجاست، رهبرانی این چنین از خانم ها داشته اند، و امریکا تاکنون نداشته است. 

منبع : www.anindianmuslim.com

  

[1] - متاسفانه سخنگوی شورای نگهبان که گلوگاه انتخاب کاندیداهایی است که حق حضور در انتخابات به عنوان کاندیدا را پیدا می کنند، در تفسیر واژه "رجل سیاسی" و اینکه آیا زنان شامل واژه "رجل" در انتخابات ریاست جمهوری ایران می شوند یا خیر جواب روشنی نداد و گفت هنوز فقها بر همان نظر سابق خود هستند!. "ثبت نام که بلامانع است اما بحث‌های دیگر هم باید به تدریج حل شود."

[2] - فرهنگ معین : "منسوب به لچک. سه گوش، مثلث شکل. پارچه یا نقشی به صورت متساوی الاضلاع. دستمال سه‌گوشه که زنان بر سر می‌بندند." البته مرحوم پدرم به حالت تخفیف از این واژه استفاده می کرد، چون نمی خواست از واژه "روسری" برایش استفاده کند.

[3] - Srimavo Bhandarayaka

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هر چه بود سراب بود و دویدن و نرسیدن ها،

و گاه رسیدن و ندیدن ها،

نفس نفس زنان، وامانده از رفتن های بی پایان،

گاه نشستم،

اما نشستن ها، خود دردناک تر از رفتن بود،

هروله کنان، اُفتان و خیزان، نفس گرفته،

راهیِ راه درازِ کوتاه در پیش،     

اما ندیدمت!

نمی دانم شاید تو هم مرا ندیدی!

شاید هم دیدی و چشم بستی،

یا روی گرداندی،

انگار چشمی برای دیدن، در تو نبود،

تا چشم در چشم شویم،

نگاهت را دیدم، در چشمانت!

و انگار راهی به درون چشمانت نبود،     

صدایت کردم،

اما سکوت را بسیار شنیدم،

دستانت را گاهی میان انگشتانم فشردم،

گاه سخت بدان آویزان شدم،

اما به گاه دست گیری،

انگار تو را دستی نبود!

به دنبالت گاه با پای نداشته، تا کوه قاف دویدم،

اما هر وقت به تمنایت نشستم،

نبودت، بر حال بودن هایت چربید،

گاه بودی و فضا مملو از بودنت،

اما انگار، گاهی بود و نبودت را توفیری نبود،

کاش بودی و بودنت هم به اندازه اسمت حس می شد

جایت خالی! 

رنج و درد دویدن و نرسیدن ها،

خماری است، مالامال از  لذت درد!

به نظم در آمده در 2 آبان 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ای خاکیانِ خاک نشین! به خاک خُو کنید،

 که یار، به خاک نشینی مان راضی شد،

از خاک برآورد و بر خاکمان نشاند او،

گویا که خاک، خود میان و هم آخر شد،

خیال شبانگاهی که بُرد ما را به عالم والا،

به گاه صبحدمان، باز خاک بود که دست گیر شد،

سیمرغ که در اوج خود، خاک نشین بود، آن والا 

دستی رساند و، حاصل قوَّتش نیز، به خاک شد،

 آن اوج نشین که بر خاک نشست و نظاره کرد مرا،

آخر فرود آمد و خود نیز همنشین خاک شد،

پرواز ما میان بال های عقابِ دل رهی نَگشود،

در اوجِ آسمان نیز، مقصد چشم، همان خاک شد

هزار هما به خاک نشستند و همنشین خاکی ها

که تا بخاک ننشینی، چه دانی که به خاک چه شد

بیا تو ای یار و دلبر اوج نشین ما خاکی ها

نشین بخاک و ببین، که بر خاکیان چه شد

فغان ز خاک بر آمد بدین خاک نشینی ها

دمی تو دل دِه به خاک، تا بدانی که داستان، چه شد

فریاد خاکیان ز تظلم، ز خاک نرفت بالاتر

گاهی فرود آی، و تو بشنو که باز چه شد

به نظم در آمده در تاریخ1 آبانماه 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...