SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha

سفرنامه کرمان – دیداری جرعه نوشانه از بم و ارگ بم

امروز 29 اسفند 1396 است و سال در آخرین ساعات امروز و در ساعات بعد از مغرب تحویل سال 1397، و عید می شود، ولی برغم این، مثل سال گذشته نوروز فردایش خواهد بود، اما برای ما این ساعات غنیمت است، انسان در شرایط داشتن حق انتخاب، بهترین ها، را برای بهترین ها صرف می کند؛ زمزمه رسیدن زمان بازگشت شنیده می شود، گرچه این زمزمه ها برایم بسیار آزار دهنده است، دوست دارم ادامه دهیم و تا چابهار برویم، آرزویی دیرپا، دیدار از آخرین نقطه در جنوب شرقی ایران؛ همچنین کلات نادری در شمال شرق ایران، و چالدارن در شمال غرب ایران که دیدار از مزار شهدای جنگ با عثمانی از آرزهایم هست، خیلی حرف ها با آنها دارم، ولی از خرمشهر و آبادان و جزیره مینو و فاو، در جنوب غرب دیدن کرده ام، حسابی، وجب به وجب، به برکت جنگ هشت ساله، متر به مترش را رفتم و خوب می شناسمش، دیدار از این نقاط برایم رویایی خوش است، و امروز ما تا نزدیکی چابهار و در نزدیک مقصود و نوشیدن می مقصود رفته ایم و می رفت که این آرزو هم محقق بشود، که نشد، تا همچنان آرزو به دل باشیم؛ بماند به حساب طلبکاری های ما از این دنیا، پرداخت شد که شد، نشد بماند به حساب ما با ایزد بالا نشین، که این همه محدودیت برای انسان گذاشت، تا نتوانیم از هزار خواسته، چند تایی را برآورده کنیم.

 

ارگ بم

 

 ولی به دیگران و خستگی و یا مخالفت شان هم باید حق داد، ممکن است شما شرایط و راهی را، شرایطی عالی راهی زیبا و مثل بهشت تلقی کنید، اما همان شرایط و راه برای دیگران سخت و جهنمی باشد؛ همیشه هستند کسانی که مثل شما به مسایل نگاه نمی کنند، ولی با شما در یک مسیر و راهند، در حالیکه افق، جهت و نوع نگاه دیگری دارند و یا حتی اعتقادی به معتقدات و راه شما ندارند، که اگر تعدادشان به اکثریت رسید، باید بر خواست شان گردن نهاد؛ زیرا ممکن است تا به حال هم تز، رفتار و اهداف تان را تحمل کرده و هیچ نگفته باشند، و اکنون دیگر نخواهند همراهی و تحمل کنند؛

"اعتقاد به اعطای آزادی به دیگران" اینجا معنی می یابد، و اگر مستبدین و دیکتاتورهای فعلی در مسایل کوچک و ریز و در بین خانواده خود به آزادی معتقد بودند، و تمرین خشوع در مقابل جمع، و دوری از زورگویی و قیم مابی داشتند، وقتی مردم به آنان اعتماد، و آنان را سکاندار اداره جامعه خود می کردند نیز بدین راه معتقد و راعی می بودند، ولی افسوس که وقتی کسی را به عنوان یک انسان صالح می خواهند ارزیابی کنند، و پستی اعطا کنند، اولویت ها چیز دیگری است، و نگاهی نمی کنند که او در مقیاس کوچکتر با اهل خود چه کرده است، و...

نوع واکنش به مخالفت دیگران، نشان از میزان اعتقاد شما به دادن آزادی به غیر دارد، که در همین مواقع تضاد نظر، بروز می یابد، بهترین گزینه احترام به نظر دیگران و گردن نهادن به نظر اکثریت است، و این همان کنار گذاشتن خودخواهی، خود را قیم دیگران ندانستن است، که بزرگان واقعی آن را تمرین، اجرا، و بدان گردن نهاده اند، هر چند ممکن بود که نظر و خواست جمع، با اعتقاد و نظر آنان مغایرت داشته، عالی ترین تصمیم از سوی هر تصمیم گیرنده ایی این است که، اجباری در گردن نهادن بر امر و نظر او نباشد، و افراد ذینفع حق اعمال و اظهار نظر داشته باشند، و او که فرمانرواست، خود را با نظر اکثریت همراه کند و به نظر و خواست آنان احترام بگذارد، این نمونه انسان واجد انسانیت است، وگرنه انسان بی توجه به دیگران مثل گرگی است در لباس انسان، با هر هدفی که در ذهن خود داشته باشد، تنها به توجیه جنایت خود می پردازد و دیگر هیچ.

بر مبنای همین تز، بدون احساس قیم مابی، علیرغم میل شدید به ادامه مسیر، و فاصله کمی که تا مقصد و مطلوب مانده بود، دیدن جیرفت آن بهشت تاریخ هفت هزار ساله ایران، و هدف دیدار از چابهار و... را به کناری نهاده و تسلیم تصمیم جمع شدم، و قرار شد، امروز روز آخر حضور ما در کرمان، و فردا روند بازگشت را از سر گیریم؛ و فکر می کنم اگرچه این گردن نهادن ها، سخت و خسارت بار به نظر می رسد، و با خود کلنجار می روی که تا اینجا و در این نزدیکی موفقیت آمده ایم، برگردیم؟!! اما این بازگشت و احترام به حق و حقوق دیگران بهتر از رفتن و رسیدن به مطلوب، بدون رضایت جمع است، و این به عدالت که مطلوب هر مرام بهیست، نزدیکتر است. گرچه در بیشتر مواقع ما حق انتخاب نداریم و در یک مدار تعیین شده نقش بازی می کنیم و اگر بخواهیم از این مدار خارج شویم، تنها حق انتخاب ما نوع مردن و یا محروم شدن است که به ما واگذار شده است، و اینجا اوج استبداد را نظاره گریم.

ما اکنون در کرمانیم، بهشت تاریخ ایران، دیدنی و مملو از نشانه هایی برای فرو رفتن و تفکر، و غور در وضع خود، و جایگاهی که باید باشیم، اما گاهی حضور در بهشت هم خسته کننده می شود، و انسان هایی هستند که از بهشت مورد ادعای دیگران هم خسته می شوند و آرزو می کشند، از این بهشت ادعایی، با آزادی، بیرون بروند و نفسی در جهنم! بکشند، و جهنم را هم تجربه کنند، در سفری با چند توریست اروپایی همراه شدم، که به دیدار از یک کشور داغون و بیرون از هر استانداردی آمده بودند، به یکی  از آنها گفتم، شما که در شرایط بهداشت، استاندارد زندگی و... اروپا زندگی کرده اید، چطور می توانید، به چنین سرزمینی با این مشخصات سفر کنید، و بی مشکل و حتی اینچنین راضی باشید، وی پاسخ گفت، ما از بهشت استاندارد، بهداشت، سکوت و سکون او راحتی و... فرار کرده ایم و از چنین بهشتی فعلن گریزانیم، و بحضور در این جهنم بهم ریخته عشق می ورزیم، اکنون روز شادی و رضایت ماست، نفسی در این آزادی می کشیم که دوست داشتنی است، راضی و راحتیم که از آن حصارهای بهداشت، نظم و... عبور کرده و آنرا شکسته و در این شرایط سخت اما زیبا، قرار گرفتیم.

آری انسان ها گاه از بهترین داشته ها هم خسته می شوند، عالی به نظر می رسد، اما قابل تحمل نیست، نمی توان گفت چرا، و درست آن است که کسی را مجبور به پذیرش شرایطی نکرد، که دوست ندارد. دیدگاه های قیم مابانه را باید کنار گذاشت و به انسان ها برای انتخاب شرایط، راه و زندگی اشان، آزادی داد. این همان آرزوی بشر است که حق انتخاب، حق تعیین سرنوشت و حق تغییر داشته باشد.

آخرین لحظات هر مهلت زمانی که به انسان داده می شود، بهترین و عزیزترین ساعات است، و ما ساعات باقی مانده از سال کهنه را به بم و دیدار از ارگ بم اختصاص دادیم، با این استدلال که، حال که تا اینجا و به کرمان در این دور دست ها آمده ایم، حداقل روا نیست که بدون دیدار از ارگ بم بازگشت، بزرگترین سازه خشت و گل جهان که در این نقطه از ایران بازگو کننده شهری است که در حصار قلعه محکم و برج و باروها شکل گرفته و موجودیت خود را تا بحال حفظ کرده است.

از کرمان تا بم چیزی حدود دویست کیلومتر است، ولی نمی توان انتظار داشت، در صورت نرفتن و ندیدن، باز خدا عمری دهد و شرایطی ایجاد شود که به دیدارش برویم، دنیا بی وفاتر از این حرف هاست، که بتواند تضمین کند، تو به آرزهایت برسی، نه می توان به قول سلامتی اش اعتماد کرد، که شاید سال، ماه، هفته، روز و یا ساعت آتی مرگی در رسد، و یا شرایطی ایجاد شود که دیگر چنین دیداری هرگز میسر نگردد، و لذا باید فرصت را غنیمت شمرد و به قدر چشیدن جرعه ایی از می مقصود هم که شده، جستنی سوی هدف کرد، و خدا را شکر که شرایطی مهیا شد، که لااقل همراهان بدین دیدار آخر رضایت دادند. و صبح زود بسوی بم حرکت کردیم، در حالی که احتمال می دادم و امید داشتم، شاید بتوان از آنجا نظرها را به سوی دیدار از جیرفت هم جلب کرد و....

و اما بم، شهری که او را به زلزله، خرما، ارگ و ایرج بسطامی اش می شناسم، و با شنیدن نامش، تداعی این اسامی در ذهنم گاهی اغتشاش و یا آرامش می آورد؛ و به یاد میوه فروشی می اُفتم که داد می زد، "بمی یه"، "بمی یه" و...، به این امید که نارنگی و یا پرتغال هایش را تحت نام پرآوازه این شهر بفروشد. خرما و میوه های بم دلکشند، اما زلزله ایی که در 5 دیماه 1382، دوازده ثانیه این بهشت ساخته های خشت و گل را به ویرانه ایی تبدیل کرد، از یاد بردنی نیست.

و از جمله داغ ایرج بسطامی که به دل استادش محمد رضا شجریان و عموم قدرشناسان، اهالی هنر موسیقی و هنردوستان نشاند، و دنیای موسیقی ایران را داغدار مردی کرد که امیدهای فراوانی به توسعه موسیقی اصیل ایرانی توسط او می رفت، اجراهای زیبایش از یاد نرفتنی و در عالم صداهای ماندگار، ابدیست؛ وقتی می خواند:" گلپونه های وحشی دشت امیدم، وقت سحر شد، خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد و..." [1] و یا "یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت، خانه ات آباد کاین ویرانه بوی گل گرفت، و..." [2] صدای ایرج خانه دل انسان را آباد، معطر، و دل را در آسمان عشق پرواز عشق می داد.

این زلزله، شهر بم را بر سر ساکنانش ویران کرد، ده ها هزار انسان را به کام مرگ کشاند، و ارگ بم را نیز بعد از یک تعمیر اساسی، دوباره ویران کرد، فاجعه ایی فراموش نشدنی، که چون زخمی عمیق بر دل ها خواهد ماند، بعد از این حادثه غمناک، بخصوص شرمنده مردمی شدیم، که روی در خاک بم کشیدند، و یا ماندند و بر داغ رفتگان خود نشستند، و همزمان حرف ها و زخم زبان های بی اساس عده ایی را هم شنیدند، کسانی که این زلزله و قانون خدا برای طبیعت، که جهت حفظ ماندگاری آن به سان سنتی طبیعی ایزد باری تعالی قرار داده است را، به گناه ساکنین مناطق زلزله زده بم گره زدند، و دل آنان را بدین زخم زبان ها هم خراشیدند؛ نمی دانم این گونه نظریه پردازان گناه، چقدر از احساس و انصاف خالیند که می توانند در شرایطی بدین ناگواری، به صاحبان عزا اینگونه بگویند، بدین جرم ها هم خطاب شان کنند،که زلزله بر اثر گناه بود، و عذاب و واکنش خدا بر اهل مناطق زلزله زده، که روی داده است و به این روز افتاده اند؛ حال انکه خدایی که ما می شناسیم، بری از چنین ظلم و بی عدالتی آشکاری است، هرگز اینچنین، و مثل چنین انسان هایی، ظالم نیست، که خشک و تر را برای یک گناه خیالی، با هم بسوزاند، شاید انسان های ظالم دوپا بدین ظلم فراگیر برای انسان های زیر دست خود رضایت دهند، ولی خدا هرگز، هرگز.

زلزله دردی عمیق بود، که حتی دل رهبران امریکا را هم به حال مردم ایران نرم کرد، و کمک های آنها هم راهی ایران شد، و همین می توانست به باز شدن درب و روزنه ایی منجر گردد، که اگر از فرصت آن در عالم سیاست استفاده می شد، امروز دیگر دم تیغ مخوف ماشین جنگ این غول جنگ افروز جهانی نبودیم، ولی اینجا در ساحت سیاست انگار فرصت سوزی ها از افتخارات، و نشانه حکمت است.

زلزله بم، سخت، خسارت بار و دردناک بود، اما اکنون که نگاه می کنم، می بینم که با اینحال که زلزله ایی به این بزرگی و با این همه خسارت آمد، و هزاران نفر را زیر خاک مدفون کرد، ولی زلزله عظیم تر، ویرانگرتر،  خسارت بارتر، که ترکتازی اش کل ایران را ویران و بدبخت می کرد، تازه در راه بود، و قرار بود که بیاید؛ و ما باید قدر آن روزهای بحرانی و در عین حال روزگار خوش را می دانستیم، که هنوز زلزله دولت های نهم و دهم بر سر کل ایران نیامده بود، و تا حدودی عقلانیت بر کشور حاکم بود، دست های ناپاک غارت و اختلاس و بی قانونی و فرار از برنامه و... هنوز در جیب ها بود، هنوز نهادهای نظارتی و برنامه ریز کشور به نفع بی قانونی و بی برنامگی، تعطیل نشده بودند؛ هنوز استان خراسان و... توسط امام جمعه اش اعلام خودمختاری نکرده بود و... مردم این استان طبق فتوای این آیت الله از موسیقی و... محروم نشده بود؛ هنوز بزرگانی که جنگ و جهاد را به سرانجام رسانده بودند، و به پاکدستی و اخلاص شهره بودند، به حصر، زندان و دهان بسته در معرض باد تهمت و... نرفته بودند؛ هزاران نفر به اسم فتنه از اجتماع و جامعه طرد و بیکار نشده بودند؛ و کاسبکاران فتنه، علیه یک جناح عمده کشور فعال و این چنین مبسوط الید نشده و محدودیت ها نساخته بودند؛ و خاتمی و دولت اصلاحاتش، بر صحنه جهانی می درخشیدند، و رییس جمهور امریکا جناب آقای بیل کلینتون در پی خلق صحنه ایی در سفر رییس جمهور ما به سازمان ملل بود، که بتواند یکبار هم که شده با آقای سید محمد خاتمی دست دهد، و کار روابط ویران دو کشور ایران و امریکا را از گردنه های دشمنی عبور دهد؛ هنوز اساتیدی مثل شجریان و دیگر عرصه داران موسیقی اصیل و تعالی بخش ایران در تمام کشور کنسرت می دادند، و امام جمعه ایی خارج از وظایف قانونی اش حکم به ایجاد مزاحمت برای آنان نداده بود و کنسرت ها را بهم نمی ریختند و...؛

اقتصاد کشور رشد های بالا را تجربه می کرد، و امید به دو رقمی شدن داشت؛ روابط با همسایگان و جهان این چنین ویران نبود؛ و در کشور به این فاش و آشکاری حاکمیت دوگانه حاکم نبود، که دادستان کل کشور مستقیم و بی پرده برای منتخب مردم تعیین تکلیف کند و در برکناری شهردار منتخب شهر چند میلیون تهران تهدید و اقدام کند؛ او که با دستگاهش کر و گور بر اقدامات خلاف و ویرانگر شهردار قبلی سکوت کرده بودند، و اینک که کار به رقیب سیاسی رسید، به میدان آمده و "مو از ماست می کشید". هنوز دلواپسان بدنام و متواری از قانون، از دیوار سفارتخانه های میهمان کشور، بالا نرفته بودند، هنوز اصولگرایی مساوی انقلابی بودن نبود و هنوز و هنوز هزار ویرانی و بهم ریختگی و بی قانونی، فراتر از قانون اساسی رفتن ها و... نبود.

 زلزله ایی که این پدید آوردندگان این دو دولت ایجاد کردند، بنیاد اقتصاد، روابط خارجی، اجتماع، سیاست، فرهنگ و حتی اخلاق را در کشور ویران کرد، حرمت ها را شکست، همه را به جان هم انداخت، نبردی داخلی را ایجاد و دامن زد، و... که بازسازی آن اگر نگوییم غیر ممکن، بلکه بسیار، بسیار و بسیار مشکل و سال ها کشور را در مهلکه انداخته، که برون رفت از آن بسیار دور، و چرخ عظیم کشور را از ریل خود به طرز وحشتناکی خارج کرد، و فرصت هایی را ضایع کرد که شاید هرگز در تاریخ کشور و این انقلاب بر خون استوار تکرار نشده بود و نخواهد تکرار شد.

  لذا وقتی به عظمت زلزله بم نگاه می کنم امروز آنرا هیچ و زخمی قابل جبران می بینم، و ما وقتی در این ساعات پایانی سال 1396 وارد شهر بم شدیم متحیر از زندگی مردمی شدیم، که در دل صحرا و در حاشیه کویر زندگی را از نو ساخته و همه را متحیر خود کرده اند، متحیر از جوشش مردمی که یک سوم شان از این زلزله باقی ماندند اما، این یک سوم چنان با امید و نشاط شهر بم را ساخته اند، که انسان به زندگی امیدوار می شود؛ شهری که این همه مرگ را در فقط در 12 ثانیه تجربه کرد، انتظار نمی رفت دیگر روی زندگی به خود ببیند، ولی امروز شهر بم زنده است، و با جوش و خروش، زندگی در آن با شور و شعف ادامه دارد، موسیقی در اینجا مثل خراسان هنوز تحریم نشده، و وقتی ما برای نماز ظهر و عصر در مسجد امام جعفر صادق بم ایستادیم، در محل عروج ایرج بسطامی، و در بم نوای موسیقی شادی را اهالی محل تدارک دیده بودند، و با ایجاد فضایی شاداب، خود را برای تحویل سال نو آماده می کردند، و این شکوه زندگی بود که چشم را نوازش می داد، این امید بود که خروش برداشته بود.

بعدها درخلال دیدار از ارگ بم توسط یک هنرمند اهل این شهر که جرعه از آب کوزه یی معطر به خاک بم برما نوشاند، متوجه شدم که بم شهر موسیقی هم است و بروز ایرج بسطامی در این شهر کوچک، تصادفی و از سر تصادف هم نبوده است، وجود اساتید موسیقی چون زنده یاد استاد داریوش رفیعی، استاد مهدی بهزاد پور (بهزاد)، استاد کورش سرهنگ زاده، استاد رضا ایثار، استاد محمد جواد خداوردی، زنده یاد استاد علی بدیع الزمان، زنده یاد استاد علی سلطانی، استاد شهرام ابوعامری، استاد اهورا ایمان، زنده یاد داود سلطانی نژاد، حسین شهامت، حسین مجیدیان و استاد محمد رضا کربلایی و... چراغ موسیقی این شهر هنر را گرم داشته اند، و من تنها ایرجش را می شناختم.

بم در وسط این بیابان حاشیه کویر، بهشتی جنگلی از درخت های مفید و پر بار را برای ایرانیان تدارک دیده است؛ و نام این شهر زنده به هدایایی است که خداوند برای بشر در این تیکه از بیابان وسیع قرار داده. وقت زیادی برای دیدار از شهر بم و دیگر دیدنی هایش از جمله ارگ جدید بم، نداریم؛ تنها از خیابان هایش گذری کرده و به نظاره شهر و مردمی نشستم که روی "گنج بم" نشسته اند، گنجی پایان ناپذیر، که خداوند تداومش را برای هزاران سال تاکنون تضمین کرده و انشالله برای آیندگان هم خواهد کرد؛ تا چون نگینی همچنان بر تارک کرمان بدرخشد، و چون شهرهای غنی دیگر کرمان، بزرگانی را به جامعه ایران همچنان تقدیم کند. بعد از توقف کوتاهی برای نماز در این مسجد که اعمال و مناسبت های ماه رجب را کامل در آن زده بودند، یکراست به سوی بهشت خشت و گل جهان، و ارگ تاریخی بم سرازیر شدیم.

در مسیر دلم برای دیدارش تاپ تاپ می کرد، دیدار ارگ تاریخی که، شیدا و آرزومند دیدارش بودم، و امروز این آرزوی وصال، به سرانجام می رسید و دیدار داشت حاصل می شد؛ سال ها این ارگ و بنای عظیم و زیبایش را در عکس های توریستی از ایران دیده بودم، و عاشقانه در آرزوی دیدارش بودم، حتی وقتی در پس صحنه"کنسرت هم نوا با بم" که توسط استاد شجریان به یاد بود بم زلزله اش اجرا شد، ماکت این قلعه و برج و بارویش برایم خودنمایی و دلبری می کردند، و به طوری که بر خرابه اش هم حتی آرزومند بودم، و این ارگ بود، که در پشت اهالی موسیقی در این کنسرت به یاد ماندنی می درخشید و دل می برد، و با صدای شجریان موسیقی اساتید همراهش زیباتر هم می نمایاند.

و اکنون به عنوان اشانتیون این سفر طولانی، حضوری و در ساعات پایانی سال 1396 در آستانه دیدار از ارگ بم قرار داریم، یک شهر، خشت و گل؛ یک شهر در حصار دیوارهای بلند، و برج و باروهای شگفت انگیز و خاص و زیبا، و مملو از خاطرات تاریخ طولانی ایران، که می توان در این خشت و گل ها آن تاریخ را خواند، درب و دیوار آن سخنان بسیاری با تو دارند، و از گذشته ایی شکوهمند روایت می کنند، تاریخی که بر ارگ بم گذشته، تاریخیست که بیش از سه هزار سال بر ایران و ایرانیان گذشته است، و تو همه را اینجا یکجا می توانی ببینی، تصور کنی و با تاریخ خود همراه شوی.

ارگ ساختمانی است اصلی بر تپه ایی به نسبت بلند، که شاه نشین آن، در بلندترین نقطه محل استقرار حاکم بم است؛ و بر گرد آن قسمت های اداری و نظامی این حاکمنشین قرار دارد؛ که با دیوارها و باروی بلندی از قسمت عمومی شهر و بازار جدا می شود؛ بخش پایانی و در انتها، شهر بم است که با مردمش قرار دارند، که آنها را نیز با دیوارهای بلند و طولانی و با برج های متعدد، از باغ های اطراف و صحرا جدا شده و محافظت می شوند، که اگر دشمنی بر این دیوارهای این قسمت استیلا می یافت، تازه به شهر می رسیدند و بعد از آن به لایه های دفاعی بعدی و بعدی و در انتها، قسمت حاکم نشین ارگ قرار داشت.

شهر بم علاوه بر آخرین حضور شکوهمند و مردانه لطفعلی خان زند و نادر شاه افشار، زیر چکمه های محمود افغان و خواجه تاجدار آقا محمد خان قاجار هم بود است، و قجرها در اینجا زندیه را با دستگیری ناجوانمردانه لطفعلی خان زند به زانو در آوردند، و سلطه خسارت بار خود را بر ایران آغاز و کامل کردند، تا این نقشه را کوچک و کوچکتر کرده و به روز کنونی اش برسانند، و اینها همه در همین ارگ بم و در کوچه پس کوچه های این بنای عظیم خشت و گل رخ داده است، و ما اکنون پا در جای پای همه این حوادث گذاشته ایم که بم و بمی بچشم خود دیده است؛ ارگ بم که از زمان هخامنشیان و شاید قبل تر، تاکنون باقی مانده است، تا اواخر سلطه قجرها مسکون و از مردمش آباد بود، و مردم تا سلطه این سلسله ملک و مملکت بر باد ده، در آنجا زندگی می کردند، از آن پس، از جمعیت خالی شد، و اکنون خالی از هرگونه انسان ساکنی است، و شاید گربه های بم هم آن را گذاشته و رفته اند، تنها دیوارها و سقف های سالم و ناسالم اند که وجود خارجی ارگ بم را تشکیل می دهند، و عده ایی که سعی دارند آن را بعد از ویرانی، زنده کنند، و با این همت حتمن خواهند توانست و من شدید به موفقیت آنها امیدوارم.

امروز ارگ بم خالی از ساکنانش، دیگر تنها متعلق به ایران نیست، بلکه به شماره 1208 به عنوان میراث جهانی و در خطر بشریت توسط یونسکو شناخته شده است، [3] تا این بهشت گردشگری ایران شکل گیرد، و افتخار کرمان و ایران، چشم های جهانیان را به خود خیره کند، اینجا وقتی در خیابان های شهر بم در داخل ارگ که قدم می زنی، با مردمی همنوا و همسخن می شوی، که هزاران سال در پشت دیوارها، خود را حفظ کردند، و اکنون دیگر این دیوارها را برای حفظ خود مناسب ندیده و به صورت کامل آن را ترک کرده اند، و ارگ مانده است و شهری خالی از جمعیت.

این نشان می دهد که نمی توان تا ابد در یک وضع ماند، و پشت یک ایده ایستاد، که هر روزگاری را ایده ایی و طرحی جدید لازم است. گرچه روزی این دیوارها محافظ بسیار خوبی برای حفظ مردم بم بود، ولی اکنون این دیوارها برای حفاظت از آنها کارایی ندارد، اما می تواند منبع درآمد پایداری برای مردم این منطقه از طریق جلب توریست ها گردد.

حرف های زیادی است که می توان از بم و ارگ آن زد، اما دیگر حال ادامه روایت این تراژدی دردناک و درد فراغی که بعد از ترک این شهر بر من عارض خواهد شد را ندارم، کاش می شد در کوچه هایی که ایرج قدم گذاشته و راه هایی که با تنگدستی طی کرد تا ابر مرد موسیقی شود، بیشتر قدم زد و کف پاهایم را در جای پایش متبرک می کردم، او که برای یاد گرفتن موسیقی هر هفته این راه خسته کننده را می پیمود و دست در جیب برادرش خود را به بلندای موسیقی رساند اما او نیز تراژیک ما را ترک کرد تا همچون داریوش رفیعی جوانمرگ شود و درد هنر ایران همچنان سایه گستر تاریخ هنر ایران بماند، و مردان بزرگ در سن کم بمیرند و مردان بزرگنما عمرهای قرنی را تجربه کنند.

اما علیرغم این غم و درماندگی، به بم امیدوارم، همچنان که راهنمای تور، در بلندترین نقطه ارگ بم، برای ما این سروده جناب آقای "حامد عسکری" را در ارتباط با زلزله بم می خواند، تا اشک را بر چشمان حاضران جاری کند و نوید امید دهد که :

داغ داریم نه داغی که بر آن اخم کنیم
مرگمان باد اگر شکوه ای از زخم کنیم
 
مرد آن است که از نسل سیاوش باشد
"عاشقی شیوه ی رندان بلاکــَش باشد"
 
چند قرن است که زخمی متولی دارند
از کویر آمده ها بغض سفالی دارند
 
بنویسید گلوهای شما راه بهشت
بنویسید مرا،‌ خشت به خشت
 
بنویسید زنی مُرد که زنبییل نداشت
پسری زیر زمین بود و پدر بیل نداشت
 
بنویسید که با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتو آوردند
 
زلف ها گرچه پر از خاک و لبش گرچه کبود
"دوش می آمد و رخساره برافروخته بود"‌
 
خوب داند که به این سینه چه ها می گذرد
"هرکه از کوچه ی معشوقه ی ما می گذرد"
 
بنویسید غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجره ها ضجه ی مرگ آمده بود


شهر آنقدر پریشان شده بود از تاریخ
شاه قاجار به دلداری ارگ آمده بود
 
با دلی پر شده از زخم،‌ نمک می خوردیم
"دوش وقت سحر از غصه" ترک می خوردیم
 
بنویسید که بم مظهر گمنامی هاست
سرزمین نفس خسته ی "بسطامی" هاست
 
ننویسید که بم تلی از آوار شده است
بم "به خال لب ِ" یک "دوست، گرفتار" شده است
 
مثل وقتی که دل چلچله ای می شکند
مرد هم زیر غم زلزله ای می شکند
 
زیر بار غم شهرم جگرم می سوزد
به خدا بال و پرم،‌ بال و پرم می سوزد
مثل مرغی شده دل در قفسی از آتش
هر قدر این ور و آن ور بپرم می سوزد


بوی نارنج و حناهای نکوبیده به خیر
که در این شهر پر از دود سرم می سوزد


چاره ای نیست گلم!‌ قسمت من هم این است
دل به هر سرو قدی می سپرم می سوزد


هر بد است از غم دنیای لیلی است عزیز!‌
گله ای هست اگر حوصله ای نیست عزیز!‌
 
یاد دادند به ما نخل کمر تا نکنیم
آن چه داریم "ز بیگانه تمنا" نکنیم
 
آسمان هست،‌ غزل هست، کبوتر داریم
باید این چادر ماتم زده را برداریم


تن تُرد همه ی چلچله ها در خاک و
پای هر گور چهل نخل تناور داریم


مشتی از خاک تو را باد که پاشید به شهر
پشت هر حنجره یک "ایرج" دیگر داریم
 
مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خواست
بم همین طور نمی ماند و برخواهد خواست
 
داغ دیدیم؛ شما داغ نبینید قبول‌
تبری هم نفس باغ نبینید قبول
 
هیچ جای دل آباد شما بم نشود
سایه ی لطف خدا از سر ما کم نشود
 
گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید
داغ دیدیم امید است دعامان بکنید
 
بم به امید خدا شاد و جوان خواهد شد
"نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد"‌

اما چه خوب دوست فرهیخته ام دکتر سید عبدالحمید ضیایی سروده اند که :

 

و زلزله
که با سکوتی بَم
در شامگاهِ شیون و تردید
در گوشِ کودکانِ مُرده می‌خوانَد:
... این بار هم
عدلِ خدا
به دادِ ستمدیدگان رسید!

 

(@abdolhamidziae)

 

این ضرب المثل هم از بم است که "بادمجان بم آفت ندارد"، که چرایی این را یکی از تورلیدرها بدین گونه بیان کرد که : "این ضرب المثل موقعی گفته می شود که یک آدم و یا چیزی هیچ بلایی سرش نمی آید، اما بوته بادمجان در سراسر ایران کشت می شود، در شمال و غرب ایران بوته بادمجان به سرما می خورد و خشک می شود، و محصولش یکساله است، بوته بادمجان در جنوب و بندرعباس و میناب به گرما می خورد و خشک می شود و محصولش یکساله است، اما بوته بادمجانی که در بم کاشته می شود پوست کلفت و گردن کلفت تا سه چهار سال آفت نمی گیرد و محصول می دهد. به همین دلیل می گویند بادمجان بم آفت ندارد."

امیدوارم بم همچون بادمجانش دیگر شامل هیچ بلا و آفتی نشود. حق نگهدار بم و بمی ها.

بم و ارگ بم در آینه تصویر:

 

Click to enlarge image IMG_2396.JPG

سفرنامه کرمان – دیداری جرعه نوشانه از بم و ارگ بم

 

[1] - گل پونه های وحشی دشت امیدم،   وقت سحر شد،    خاموشی شب رفت فردایی دگر شد،    من مانده ام تنهای تنها،     من مانده ام تنها میان سیل غمها،      گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد،     گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد،   می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم،      افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم،     گل پونه های وحشی دشت امیدم،     وقت سحر شد،    خاموشی شب رفت فردایی دگر شد،    من مانده ام تنهای تنها،     من مانده ام تنها میان سیل غمها،   من مانده ام تنها میان سیل غمها،   

[2] -  یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت،      خانه ات آباد کاین ویرانه بوی گل گرفت،       از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم،     زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت،       پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت،       در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت،   لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مِی بوسه زد،      ساقی اندیشه ام , پیمانه بوی گل گرفت،     عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد،     تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت،      از شمیم شعر شورانگیز آتش، عاشقان،       ساقی و ساغر، مِی و میخانه بوی گل گرفت،    علی آذرشاهی (آتش)

[3] - متن اعلام بم به عنوان میراث جهانی بشریت توسط یونسکو:  "بم و منظر فرهنگی اش، جمهوری اسلامی ایران، به سال 1382 خورشیدی مطابق با سال 2004 میلادی بر اساس بندهای دوم، سوم،  چهارم و پنجم، معیارهای فرهنگی در فهرست میراث جهانی و فهرست میراث جهانی در خطر یونسکو به ثبت رسید. معیار دوم: بم در کانون مسیرهای تجاری مهمی در حاشیه جنوبی فلات مرتفع ایران توسعه یافت و به صورت نمونه بارزی از محل برخورد اندیشه ها و آثار و رفتارهای گوناگون در آمد.  معیار سوم: بم و منظر فرهنگی آن یادبودی استثنایی از توسعه و ترقی یک استقرار تجاری در اقلیم کویری در منطقه آسیای میانه است.  معیار چهارم: بم گواه یک نمونه شاخص از استقرار استحکام یافته ارگ دار در منطقه آسیای میانه است ک در ساختمان آن از ترکیب لایه های چینه و خشت استفاده شده است. معیار پنحم: منظر فرهنگی بم نشانه ای استثنایی از تماس متقابل انسان و طبیعت در اقلیمی کویری با استفاده از قنات است بکارگیری قنوات بر پایه یک نظام دقیق اجتماعی شامل اهداف و مسولیت های روشن بنا نهاده شده که تا عصر حاضر همچنان پابرجا مانده است لیکن اکنون در معرض تهدید تغییرات برگشت ناپذیری قرار گرفته است".

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

نظرات (2)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
This comment was minimized by the moderator on the site

بالاخره نفهیدم شما مسلمان هستی شیعه هستی با بهایی یا زرتشتی هستید <br />چنان از دین زرتشتی صحبت می کنید انگار پیرو این دین هستید<br />وچنان از هندو ها با اب و تاب صحبت می کنید که انگار متولد هندوستان هستید

This comment was minimized by the moderator on the site

درود بر هادی عزیز، ما ابتدا انسانیم، آیه قرآن می فرماید "به درستی که ما انسان را در بهترین وجه و صورت آفریدیم (لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم)" ببین سخن از انسان است نه مسلمان، بعد این تقسیم بندی های تفرقه انگیز، فرقه گرایی ها، خودخواهی ها و... وسط کشیده می شود، اما اگر در معابد و مساجد همه این ها که فرمودی بروی مشاهده کنی همه "خدا" "خدا" می کنند، یک خدا، با هزار نام در معابد، مساجد، آتشکده ها و... پرستش می شود، ولی آنچه به ما بر می گردد، و ما انسان ها را انسان می کند، تقواست، همان گفتار، پندار و کردار نیک، که در انسانیت بروز می کند، و این یعنی موفقیت، چه مسلمان، چه هندو، چه زرتشتی و.... مثل خدا باید خلایق را دوست داشت، انسان بودن و انسانیت هدف و غایت امدن انبیا و خلاصه هدف تربیت خدایی است، بقیه مسایل وسیله به خدا رسیدن، و همان انسان شدن است، انسان شدن به هر وسیله ستوده است. مهم نیست نام ما چیست و یا کیستیم، بهترین معیار همان تقوا و انسان بودن است، که هدف ماست و همان ما را به خدای یکتایی می رساند (لقاالله) که با هزار نام خوانده می شود و همه نظر سوی او دارند. با تشکر از نقد شما.

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

"آخرین خبر رویتر"