هر سبزه که بر کنار جویی رسته‌ست            گویی ز لب فرشته‌خویی رسته‌ست

   پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی               کآن سبزه ز خاک لاله‌رویی رسته‌ست

خیام نیشابوری

انگیزه‌ها و پی‌آمد پای نگرفتن قله‌های اندیشه در ایران، و هزاره‌ایی شدن تابیدن نور آنان در سرزمین ما.

برف‌های ماندگار، که در درازای سال، و همچنین در تابستان داغِ نیازِ آدمی، ذخیره‌گاه روان‌ماندن دجله‌های پر خروش اندیشه و دانش خواهند بود، بر زمین‌های بلند فرو خواهند ریخت، و اینجا در سرزمین من، چکاد‌های اندیشه تا رفتند که پای گیرند و بلندا یابند، و پُر و پیمان شوند، بزودی دستی ناکار بر آمد، و هموارشان ساخت، تا پستی بماند و بس، و بلندای اندیشه‌ شکل نگیرد، که بعدها اندیشه‌های نو بر آن فرو بارند، و بر بلندایش بیفزایند، تا ایرانیان نیز دماوندها، و بلکه اورست‌های پر از دانش و فرزانگی داشته باشند، و در پای آن بلندِ خانه‌زاد، از زلالش سیراب شوند.

این است که ایرانیانِ گرفتار آمده در شهر به بیابان دگرگون شده‌ی اندیشه‌ی خود، در انتظار تک مایه‌های اندیشناکی همچون زرتشت، مزدک، سهروردی، ابن سینا و... ماندند، که هر هزاره یکبار، زایشگر نور دانشِ آنان شوند، و در این آسمان بیمار از تندبادهای پراکننده، گرچه ابرهایی کلفتی از اندیشه‌ی پاک و روشن همواره شکل گرفتند، اما با توفان‌های سهمگین رو برو شده، بادی بنیانکن، آنان را پراکند و بُرد، و این سرزمین بر بنیان اندیشه‌هایی آئین‌نامه‌ایی (رسمی)، برون زده از باید و نبایدهای پایداری سازمان قدرت، در بردگی مانده، و از زایش‌های سِتبر درازدامن، بی بهره ماند.

چرا که سازمان قدرت در ایران همواره ترسید تا اندیشه‌ایی بیرون از آنچه او می‌اندیشد، و آنرا سزاوار می‌داند، زاده شود، پر و بال گیرد، و بلندایی چون دماوند یابد، و اینچنین بود که گاه فرمانروایان، تمام کودکان و نورستگانِ جوانِ خوش اقبال و بداقبال در اندیشه را، یکجا با هم گردن زدند، تا مبادا موسایی از بین آنان برخیزد، و خوان چیرگی آنان را در بیم و ترس نهاده، و یا برچیند. قدرت همواره ترسید، که مبادا بلندایی در اندیشه، چنان اوج گیرد که بر اندیشه آئین‌نامه‌ایی او سایه افکند و...

و این چنین سامان قدرت، ما ایرانیان را به مردمی دگرگون‌ ساخت، که همواره چشم به بلندادهای اندیشه پیوسته‌ایی داشت، که در بیرون از این سرزمین، و در بستر شایسته و بایسته دیگر مردمان در باختر و خاور ما شکل گرفتند، و بالیدند و...

و شد آنچه نباید می‌شد، که اکنون نیز چشم به راه اندیشه‌ایی رهایبخش، و نوآوریِ زندگی‌آوری در باختر و یا خاورزمین باشیم، همچنانکه این روزها نبرد بر سر این است که "شرقگرایی"، و یا "غرب‌گرایی" ، کدام بهتر، شایسته‌تر و یا رهایی‌آور برای ما خواهند بود، و ما را از دام ایستایی و درجازدن خواهد رهانید، چرا که همواره چشمه‌های اندیشه آزادِ ایرانیانِ فرهیخته، که در کویر بیداد این سرزمین گُل دادند، در کمترین زمان، خزانِ خود را دیدند، و زیر پای گزمگان زبان و اندیشه‌ نافهم قدرت، لگدمال شدند، و یا به پای اندیشه زورچپان شده‌ی آئین‌نامه‌ایی، برآمده از سازمان قدرت، سربریده، سربه نیست شدند.

مزدک بامداد، که اندیشه‌ایی ویرایشگر در آئین دیرپای زرتشت در ایران است، یکی از آنان بود، که داستانش به اندازه چندین "عاشورا" اندوه و درد در خود دارد، که چون داستان سیاوش، مویه‌گران می‌توانند سروده‌های دردناکی بر آن نگاشته، هر شنونده پاکدلی را به زار زدن اندازند.

ما در سرزمینی زاده، و زیستیم، که هر اندیشه نویی را "دگراندیشی" در نگاه آمد، و دگراندیشان را، حتی دادگران این سرزمین نیز بر‌نتافتند، تا آنجا که مزدک‌ ایران‌زمین را نیز به همراه صدها هزار پیروش، "انوشیروان دادگر" ما، با موبدانی برخاسته از نیایشگاه‌های مهر ایزد دانا و توانا، با هم از دم تیغ خشم و... گذراندند! چراکه بر اندیشه آئین‌نامه‌ایی برآمده از سامانه قدرت ساسانی آنان شورید، و خواست تا طرحی نو دراندازد!

تو گویی در این سرزمین نفرین شده، آنچه در فرایند آئین‌نامه‌ایی به فرمان درمی‌آید، به سان داغی بر تن بردگانِ زیست‌ور در این زیستگاه، باید تا مرگ بماند، و رهایی از آن نباشد! اینان تازه دادگران! مایند، که بعدِ سرکوب، داستان برخوردشان با شکست خوردگانِ خوار شده، از آنان دادگر ساخت! [1] وای بر بیدادگران‌مان که در بیدادگری سرآمدند، تا آنجا که از کنار واژه داد نیز رد نشده‌اند! که دادگرانش سرها از این مردم، زیر سنگ قدرت کوبیدند، و له کردند.

اندیشه‌ی مزدک می‌توانست بر بلندای چکادِ اوج گرفته‌ی زرتشت، که آن نیز، در دست و پای سازمان قدرت (موبدان و شاه) بی ارج، بی بند و بار، پا خورده و خوار شده بود، بلندا افزاید، و آن را از پیرایه‌های ناجور بِرهاند، اما به هنگام تُنده و جوانه‌زدن بر درخت اندیشه‌ی این سرزمین، به هنگام زایش، خفه شد، حال آنکه مزدک پایه اندیشه‌ی ویرایشگرانه خود را بر نابودی پنج دیوِ آدم و آدمیت‌کُش، چون "رشک (حسد)، کینه، خشم، نیاز و آز (حرص)،" بنا نهاد، که از بیماری‌های همه‌گیر و پایدارِ سازمان قدرت در این سرزمین بوده، و هست.

او خیز برداشت، تا نور امید رهایی را در چشم توده‌های ایرانی بِدرخشاند، او که راه رهایی را، در رخت بر بستن این پنج دیو ویرانگر، از وجود و زندگی آدمیان می‌دانست، و می‌جست، تا سرزمین و مردم ایران را به جهانی مانا، پاک، و یزدانپسند، دوباره باز گرداند، و چنین آدمیتی را دوباره بازآفریند.

او دریافته و یادگرفته بود که یکی از بر زمین زنندگان آدمی و آدمیت، همانا "نیاز" است، و آدم باید برای آدم شدن، از نیاز، خود را به مقداری بِرَهاند، تا که "روباه، گرگ و... سرشت" [2] و ددمنش نشود، که چنین سرشتی، او را به چپاولگر جان و داشته‌های این و آن، و همچنین آدمیت وادار خواهد کرد، چیزی که سازمان قدرت در ایران بدان بیمار است، تا آنجا که باشندگان در این سازمان، توان دست اندازی خود بر جان و مال این مردم رعیت پنداشته شده را، تنها نیم بند انگشت، از توان و حق خداوندی بر آنان کمتر می‌بینند و می‌دانند!

مزدک دانست که نیاز (به امنیت، تامین خود و...) در قدم نخست، آدمیت را از آدم ستانده، و آدمِ خالی از سرشت آدمیت، دیگران را نیز به سوی نابودی خواهد برد؛ او به برابری آدم‌ها باور داشت، آموخته‌ها و یافته‌هایش میگفت، هرکه این برابری را رد کرد، و یا نادیده گرفت، خود را چنان برجسته خواهد دید، که سزاوار و شایسته و بایسته چیرگی بر دیگران، زان پس این چیرگی‌جویی‌اش، چه آتش‌ها که بر خرمن آدم و آدمیت نخواهد زد، و برای نهادینه کردن این چیرگی، آدمیان را به چه خواری‌ها و پستی‌هایی که نخواهد کشید، و آنان را به پایه‌ها، طبقه‌ها و کاست‌های گونه گون از بالا به پایین تقسیم کرده، و راهی خواهد جست، تا این مرزهای ستمگرانه، بیدادگرانه و زورگویانه چیرگی را، برای همیشه مانا نماید،

و در این راه چنان در تاخت و تاز و چنگ اندازی فرو خواهد غلتید، که آدم را از آدمیت به دور داشته، و به سِلک درندگانِ سنگدل، دگردیسی داده، تا آنجا که برای نگاهداشت این چیرگی بر دیگران و داشته‌هایشان، تمام آنان را بر پای این اندیشه ناپاک، سرکوب، و سربریده، زندگی آنان را پایمال و ویران ساخته، و هرچه آدمیت را بر پای آن، به سلاخ‌خانه ‌خواهد فرستاد. 

پیش از مزدک، برادر ایرانی‌تبار [3] دیگرش، سیدارتا گوتاما بودا (زاده 563 تا 480 و درگذشته حدود ۴۸۳ تا ۴۰۰ پیش از میلاد مسیح در سن 80 سالگی) نیز وقتی به جایگاه روشنی [4] و بینش دست یافت، دریافت که تنها با لگام زدن بر اسب چموش "نیاز" است که می‌توان آدمیان را از سرکشی و بیدادگری و تبهکاری در حق خود و دیگران بازداشت، و از رنج و درد آدمی کاست، و او را از تباهی رهانید.

و درست هم فهمیده بود، چرا که کارنامه این اندیشه فرزانه و دانا نشان می‌داد که می‌توان به همین روش، نیاز را به مهمیز کشید و مهار کرد، و آشوکاهای [5] خونریز و ستمگر را، به آدمیانی آدمخو دگرگون ساخت. کنون نیز بعد از نزدیک به سه هزار سال، هنوز صدها میلیون نفر [6] در آنسوی رود سند، و در سرزمین باختر و جنوب باختری آسیا، رهایی و رستگاری خود را در آموزه‌های بودا می‌جویند، تا خود را از چرخه بی پایان رنجِ زندگی در این جهان برهانند،

در این سرزمین اما، از مزدکیان تنها نامی مانده است، پیام‌آوری ایرانی، که در ایران بدون پیرو است! اینست که می‌توان دید که چگونه خانه‌زادی در خانه‌ی خود یک وجب جای ندارد، ناهمسانی این سرزمین ملخ‌زده، با همسایه خاوری‌اش در همین است، هند سرزمین هزار اندیشه و باور است، و اینجا همواره فرمان رسید که تنها یک اندیشه، یک باور، شایسته، بایسته و سزاوار ماندن است، باقی باید بروند، و نابود شوند، و به "زباله‌دان تاریخ" سپرده شوند.

مزدک بیش از هزار سال بعد از جناب گوتاما بودا، چهار دیو دیگر را هم یافت و شناخت، و بر سیاهه پدیدآورندگان ویرانی آدم و آدمیت افزود، و می‌رفت تا همبودگاه و زیستگاه مُغ‌زده، فرو رفته در گِل ابتذال زرتشتی‌گری، و آلوده به ناشایستی‌ها، و نابایستی‌ها، اندیشه ویران مردم خود را پاک گرداند، و آنان را رهایی بخشد،

اما گردهم‌آیی از خدایگان، آز، نیاز، کینه، رشک و خشم که در پرستشگاه‌ها، و خانه‌ی قدرت، سازمانی هراس‌افکن و چیرگی‌جو را بنا ساخته بودند، او و هرچه پیروانش را به تزویر، به کشتارگاه‌ها کشیدند، و بر پای درخت دیوگونه خود، ددمنشانه سر به نیست کردند، تا بر خانه‌ی بی بنیان و عنکبوتی تنیده شده به دست قدرت و آئین رسمی، خدشه‌ایی وارد نشود، جایی که زایشگر، و پرستشگاه ناشایستگی‌ها شده بود، و از هرچه دگرگونی به سوی نور گریزان بود، و به چشمه زایشگر تاریکی دگردیسی یافته، و یک مردم را تک به تک، و یا یکباره و همگانی، به ویرانی کشیده، به پرتگاه نابودی می‌برد.

گردهم‌آیی که در تاریکخانه‌ی خود، نورِ آموزه‌های کارا، راهگشا، زندگی ساز، و پر از آدمیتِ زرتشتِ [7] بزرگ را هم به لجن کشید، تا لباس روئین‌تنانه "گفتار، کردار و پندار نیکِ" این پیام آور زندگی را، از تن ایرانیان انداخته، در میانه‌ی راه، تنِ ناتوان، لاغر، نزار، رنجور و بی پشتیبان‌شان را خوراک مرگ، و اندیشه گرگ‌های ناپاکِ بیابان‌های بی بهره از دانش و اندیشه پاک گردانند.

 آن راهنمای پیشرویی که در فرزانش نبرد بین تاریکی و روشنی، چنان اندیشه ورزی کرد، و فریادگر رهایی آدم از تاریکی شد، که فرهنگی آدمی‌خو، پر از مَنشِ زیستِ آدمیزادی را، در جهانِ فرو رفته در منش ددانِ بیدادگر، فراهم ساخت، و ابزاری کارا پدید آورد که آب، خاک، حیوان و آدمیان از گزند آدم در پناه نگاهداشت، تا نه آدمیان درنده‌ی هم باشند، و نه درندگی و زیاده‌خواهی و چیرگی‌خواهی‌شان، جاندران و جانوران را بیازارد، آب و خاک را بیالاید و... و زندگی را از این جهان بِرُباید و بَرکَند.

و اکنون در گردهم‌آیی بین کاخ و پرستشگاه‌ها، همه‌ی این کارکردِ آموزه‌های زرتشت، به پای قدرت، و استواریِ فرمانروایان، و سامانِ قدرت هم‌آمده با دین آئین‌نامه‌ایی، به نابودی کشیده شده بود، و آنان دیگر تنها نامی از نیکی، داد، دادگری، دادستانی و آدمیت بر خود داشتند، و یزدان و مردمانی پاک که در گرداگرد آنان، و زیر مهمیز آنان می‌زیستند را، به فراموشی سپرده بودند،

و سازمان قدرت در درون تنها به چیرگی خود بر مردمانش، و در برون به زانو زدن والرین‌ [8] ها به پای اسب زین شده از "رشک، کینه، خشم، نیاز و آز" می‌اندیشید، و برای همین هم، همواره در اندیشه جنگ در این راه، آماده، بسیج شده و پرکار می‌نمود، و مُغان ویژه‌خوار و ویژه‌جویی که قدرت و ثروت را تنها شایسته و بایسته دستانِ خود، و دیگر ارباب آتشکده‌ها، و سازمان فراهمگر قدرت آنان می‌خواست، با فرمانروایانی بِه‌نما که از دادگری تنها نامش را با خود داشتند، لچک سه‌برِ زر، زور و تزویر را فراهم ساختند، تا با دیدن هر بامدادِ رهایی، که کینه، خشم، نیاز، آز و رشک‌شان را به جوشش درآورد، از بیم اینکه مبادا با آمدن بامدادی خانه‌ی عنکبوتی‌شان، از شبنم صبح، فرو ریزد، و دگر باره مجبور شوند، تن به کردار، گفتار و پندار نیک دهند، ابزاری کارا برای رو در رویی فراهم داشتند، تا هرگز تن به کردار، پندار و گفتار نیک ندهند، که برای آنان کاری سخت بود، و در آمدن در این سلک، تنها خوشایند آدمیان است، و به هرز رفتگان از آدمیت را، حتی اندیشه‌ی درآمدن بدین سلک نیز، بسی خشم و سختی فزاید، و در برابر نیازشان به چیرگی بر دیگران، و تشنگی آزمندانه و نیازمندانه‌شان به قدرت و ثروت، پاگیر و ناخن شکن است.

این بود که وقتی بُرِش سخن، و اندیشه‌ی نو، و راهکارِ کارای مزدک بامداد را دیدند، که دل از ایرانیان ربوده، و چشم‌ها به خود خیره ساخته، نور امید در دل‌های خسته از ستم دوانده و...، بستر خودساخته‌ی آتشِ رشک‌شان شعله‌ور شد، خشم‌شان چنان بر‌انگیخت، که مزدک و پیروانش را بعد از جوشیدن و بالیدن، به کشتارگاه‌ها کشیده، از دم تیغ ستم گذراندند.

در حالیکه آنقدر از شمار، فَروری، توانایی و رخنه‌ آنان در دل مردم خود بیمناک بودند، که به نیرنگ و تزویر دست یازیدند، و در یک روز، هر آنچه از مزدکیان توانستند گردآورده، سرازیر در زمین دفن کردند، و یا از دم تیغ گذراندند، تا آنجا که گویند شمار کشتار شدگان به صدها هزار شهید رسید، که تن‌های‌شان سرنگون در خاک دفن شد، یا بر درختان آویخته گشتند، و مزدک را خودِ انوشیروان دادگرِ ما! به رشک و خشم، پس از عبور دادنش از میانِ پیکر بیشمار پیروانِ جان باخته‌اش، که در «خونبارترین و فجیع‌ترین کشتارهای دسته‌جمعی و نسل‌کشی‌ها» در گاهنامه آدمیت گرفتار آمده بودند، به درختی آویخت و تیربارانش ساخت،

تا گاهشمار این مردم ستمدیده، همواره به یاد داشته باشد، که مزدکِ آنان را نیز، همچون دیگرِ پیرایشگران، آراستگی‌جویان، بازسازیگران و ویرایش‌جویانِ این مرز و بوم، به سانِ مانی و دیگر دادخواهان، فرمانروایان این مرز و بوم خود به کشتارگاه‌ها، و یا به پای دار ستمِ خود بردند، این را ناکسان در چشم این مردم، فرو کردند، تا بیم و هراس را در دل ما، همواره نهادینه سازند.

تا ایرانیان بدانند که در پس نام‌ها، جُستَن آدمیت و درستی گناه است، و در ورای نام‌ها و کارنامه آدمیان، باید کردار، گفتار و پندار نیک را نخست در خود پرورش داد، و سپس دیگران را، بی نگاه به نام و نشان‌شان، به داوری نشست، ورنه دچار نیرنگ شده، باربار باید به همراه مزدک‌های خود، به کشتارگاه‌ها رفت، و به پای لچکِ زر، زور و تزویر درهم شکسته، ازپای درآمده، شکست را چشید.

به نگارش درآمده در شاهرود، در شب چله، پایان سی‌امین روز از برج آذر 1404، برابر با 22 دسامبر 2025

سنگ‌نگاره‌ایی پیرامون انوشیروان دادگر، در کاخ دادگستری

[1]- رفتارِ حکومت پس از سرکوب مزدکیان، به روایتِ «ایران در زمان ساسانیان» (آرتور کریستن‌سن، برگردان رشید یاسمی)، که مستند به تاریخ‌های دوره‌ی اسلامی است: «انوشیروان دارایی‌هایی را که مزدکیان ربوده بودند به صاحبان آن‌ها بازگرداند و دارایی‌های بی‌صاحب را برای بازسازی خرابی‌ها اختصاص داد؛ درباره‌ی زنانی که مزدکیان ربوده بودند فرمود که اگر آن زن قبل از آن رویداد، شوهر نداشته یا شویش در این میان درگذشته است اگر مرد رباینده از نظر طبقه‌ی اجتماعی با آن زن برابر باشد باید او را به همسری خود درآورد وگرنه زن آزاد است که او را به شوهری خود گزینش کند یا نکند و اگر شوهر قانونی زن، زنده بود زن به او بازمی‌گشت؛ هر کودکی که پدر و مادرش مشکوک بود باید به خانواده‌ای تعلق می‌یافت که در آن زندگی می‌کرد و در آن خانواده حق ارث داشت وگرنه پادشاه نگهداری‌شان را بر عهده گرفته، آنان را "فرزندان خود" نامید؛ هر کس خسارتی به دیگری وارد کرده بود یا دارایی دیگران را دزدیده بود مجبور به پرداخت غرامت می‌شد و به جزایی متناسب با جرم خود می‌رسید؛ خانواده‌هایی را که پس از کشته شدن سرپرست خانواده، به تنگدستی افتاده بودند سرشماری کردند و به شماره‌ی یتیمان و زنان بی‌شوهر به هر یک خرجی دادند؛ دختران را به مردان هم‌طبقه‌ی آن‌ها داد و جهیزیه‌ی آن‌ها را از خزانه‌ی دولتی تهیه کرد و پسران را از دودمان نجیب، زن داد و آن‌ها را آموزش داد و در دربار به کار گرفت؛ و ساختمان‌ها و زمین‌هایی را که پس از کوتاه شدن دست صاحبان آن‌ها و نابودی قنات‌ها به ویرانی رفته بود دوباره آباد کرد؛ و بر روی پل‌های چوبی و سنگی ویژه‌ای که مورد دست‌برد دزدان و بزه‌کاران بود، استحکاماتی ساخت؛ هم‌چنین به فرمان انوشیروان، شهر نوبندگان و بغداد کهن و اردبیل و مداین به بهترین نحو بازسازی شدند».

[2]- همانگونه که فرزانگی فرهنگی ایرانیان، به آنان می گفت: "آنچه شیران را کُند روبَه مزاج، احتیاج است، احتیاج است، احتیاج"

[3]- بر پایهٔ پژوهش‌هایی راناجیت پال، بودا از شاهزادگان ایرانی‌تبار بوده است. تاثیر اندیشه او در ایران نیز چنان بود که آیین بودایی در خراسان بزرگ تا اندازه‌ای ریشه گرفته بود که یکی از کانون‌ها و نیایش‌گاه‌های بزرگ آن در صومعهٔ بودایی بلخ بود. این صومعه به سانسکریت، «ناوا ویهارا» نام داشت که معنی آن «صومعهٔ نو» است. این نام در فراگویی پارسی‌زبانان به گونهٔ نوبهار درآمد. لقبی که به گردانندگان این صومعه در زبان سانسکریت داده بودند، «پراموکها» به معنی «سرور» بود و نام خانوادهٔ برجستهٔ ایرانی برمکیان از همین لقب گرفته شده است. برمکی‌ها عهده‌دار و گردانندهٔ این نیایش‌گاه بودایی بودند.، سکه‌ای از پیروز پسر اردشیر ساسانی یافت شده که در آن وی از ارج‌گذاری خویش نسبت به دو دین زرتشتی و بودا خبر می‌دهد.

[4]- Enlightenment در قلب زندگی، آموزه‌ها و ساخت جامعه معنوی بودا، روشن‌بینی و روسندلی قرار دارد که بیداری یا رهایی نیز نامیده می‌شود. روشن‌بینی چیزی است که یک فرد را به بودا تبدیل می‌کند، به معنای واقعی کلمه «کسی که بیدار است»، و این همان چیزی است که آدمیان با تمرین آن را در خود پرورش می‌دهند، تا به مقام آدمیت دست یافته و از رنج بِرَهَند، و از چرخه زندگی دردناک رها شوند.

[5]- آشوکا (سلطنت ۲۶۸ تا ۲۳۲ پیش از میلاد) پیرامون دو سده و نیم پس از بودا، و شاهی از دودمان موریا بود که به کیش بودایی و آموزه‌های بودایی باورِ راستین یافت و همهٔ زندگی خود را وقف تحققِ عملیِ اصول آن نمود. گرچه قبل از ایمان آوردن به بودا پادشاهی خونریز و مستبد بود و بر بیشتر شبه قاره هندوستان از بخش‌هایی از افغانستان امروزی گرفته تا میسوره در دوردست‌های بنگال و تا جنوب گوآی کنونی فرمان راند.

[6]- برآورد جمعیتی سال ۲۰۲۰ نشان می‌دهد، ۹۱٫۲٪ جمعیت ۳۲۴٬۱۹۰٬۰۰۰ نفری بودایی‌ها به‌ترتیب بیشترین جمعیت، در ۱۰ کشور تایلند، چین، میانمار، ژاپن، ویتنام، کامبوج، سریلانکا، کره جنوبی، هند و مالزی متمرکز است. بودایی‌ها ٪۴٫۱ جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند. تایلند بیش از شصت، چین بیش از پنجاه، میانمار و ژاپن هرکدام بیش از چهل، ویتنام بیش از بیست، کامبوج و سریلانکا هرکدام بیش از ده، و کره جنوبی و هند و مالزی هرکدام بین شش تا ده میلیون بودایی را در خود جای داده‌اند

[7] - زَرْتُشْتْ یا زَرْدُشْتْ رهبر و اصلاح‌گر دینی، فیلسوف و شاعر ایرانی بود. او به پیروانش آموخت که هستی میدان نبرد نیروهای خیر و شر است و انسان آزاد است جایگاه خود در این مبارزه را برگزیند. آموزه‌های او، هستهٔ اصلی مزدیسنا را تشکیل می‌دهد. سروده‌های خود او، گاتاها، که کهن‌ترین بخش اوستا را تشکیل می‌دهد، یکی از منابع اصلی برای شناخت زرتشت هستند.

[8]- والِریَن امپراتور روم که از سال ۲۰۰ تا پس از سال ۲۶۰ زندگی کرد، از سال ۲۵۳ تا ۲۶۰ امپراتور روم بوده‌است. در سال ۲۶۰ شاپور یکم شاهنشاه ساسانی در نبرد ادسا، والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور تراشیدن پیکره‌ای عظیم در دل کوه مهر (رحمت) در نقش رستم و تنگ چوگان داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان می‌دهد این به گونه ای است که امپراتور شکست خوردهٔ روم فروتنانه در برابر پادشاه پارسی زانو زده‌است؛ همچنین به دستور وی با استفاده از اسرای رومی دستور ساخت «پل قدیم» یا «دژپل» واقع در شهرستان دزفول ساخته شده‌است.

دلم شهید حال وطن شد بدین رفتار

دیده به صد اضطرار شد بدین گفتار

گر صبح و شام بگریم بخون جوانانت ای وطن

این را زیاد مَبین، بدین کردار

کرمانشاه برای هر ایرانی، وسعتی به اندازه یادگارهای تاریخ تمدنی ایران در خود دارد، چند مدرک بزرگ و اساسی که از شناسنامه های بزرگ هویت ایران و ایرانیان است، در این منطقه واقع است، حوادث تاریخی آن تعیین کننده، و مردمی عجیب و متنوع و با هوش در خود جای داده است، که در طول تاریخ ایران، تاریخ و تمدن سازی کرده اند، و امیدهای زیادی به این منطقه برای حفظ و بقای ایران و ایرانیت وجود دارد، پتانسیل هایی که در کرمانشاه برای حفظ و بقای ایران دیده می شود، امیدوار کننده، و امیدآفرین است،

هر چند در کنار این، متاسفانه چهره شهر آشکارا به اعتیاد و فقر آلوده است، فقری که منجر به افزایش جرم [1] و جنایت شده است، به طوری یکی شهروندان این شهر که مدعی بود 58 سال است در آن زندگی می کند، کرمانشاه را "شهر دزدی، جنایت و اعتیاد، که دیگر نمی شود اسم آن را آورد" یاد کرد، گرچه شاید این مقدار سیاه بینی اغراق آمیز باشد، اما اینجا شهری بود که مردانش قول و قرارشان را با تاری از سبیل خود تضمین می کردند، عیارانی بلند قامت داشته و دارد، که صفنگهداران سپاه ایران در دفاع و حمله بودند.

خشکسالی های مکرر این منطقه را آزرده است، حتی آب چشمه بیستون نیز در این دوره خشکسالی، خشکی را تجربه کرد، اما امسال به لطف بارندگی ها، به سرسبزی و امید در این منطقه منجر شده است، حاشیه قله ی تاریخی "پَراو" را، این مردم روزی "چمچمال" می گفتند، که در زبان محلی یعنی پر از آب و آبادانی، و در حاشیه این کوه تاریخی، با توجه به زیادی آب چشمه هایش، برنج کشت می شده است،

اما اینک خیابان هایش رونق در خور را ندارند، پالایشگاهش فرسوده، و گرد کهنگی بر آن نشسته است، و وقتی نیروی حراست پالایشگاه را در آستانه درب ورودی پالایشگاه قدیمی شهر، با لباس شخصی مسلسل به دست دیدم، که صبحگاهان به استقبال کارگرانش در آن هنگامه های صبح می روند، برایم نمایانگر عمق فاجعه ایی بود که در جریان است، آن روزها در سال های 1366 تا 1367 که درگیر یک جنگ تمام عیار در مناطق کردستانات با دشمن بعثی بودیم و از جمله در کرمانشاه نیز برای مدت ها مستقر بودیم، و هر از چند وقت یک بار، برای دسترسی به حمام هم که شده، از مقرهای صحرایی خود به کرمانشاه آورده می شدیم، شاید چنین چهره ایی از شهر نمی دیدیم، آن روزها نشاط و سرزندگی خیلی بیش از این روزها بود، و این تیربارهای ضد هوایی بودند که رو به آسمان، دشمن را از میان پرندگان آسمان می جستند، تا به پالایشگاه شهر آسیب نرسانند، اکنون آن تیربارهای غول پیکر را نمی توان دید، اما مسلسل های مشکی رنگ مقابله با تحرکات ضد امنیتی و... عیان است.   

کامبادن (یکی از نام های قدیم کرمانشاه) را با همه ی این تعاریف و تفاسیر و خاطرات وا گذاشتم و به سوی اکباتان بزرگ، هکمتانه و یا همان همدان امروز، رهسپار گردیدم، که مکمل کرمانشاه، در تاریخ تمدنی ما بوده است، این دو در کنار هم تاریخ تمدن ایران را تکمیل می کنند، اکباتان اولین پایتخت ایران است که مادها آن را سازمان دادند، یکی از سه قوم بزرگ ایرانی که در کنار پارت ها و پارس ها ایران تمدنی بزرگ را شکل دادند و بعدها به اوج رساندند.

اگر گندم و نخود کرمانشاه مشهور است، به قول یک همدانی 4 دانگ از 6 دانگ سیب زمینی و پیاز ایران نیز در همدان کشت می شود، گرچه این سخن کمی اغراق در خود دارد، اما این یک حقیقت است که این روزها در حالی که هنوز محصول سیر همدان راهی بازار نشده است، در تمام شهرهای ایران سیرهای تازه ایی را به نام این شهر به فروش می رسانند، که این نشان از کیفیت محصولی دارد که در کوهپایه های الوند شکوهمند عمل می آیند.

با استقرار در همدان اولین هدف ایرانگردی ام دیدار از غار علیصدر خواهد بود، غاری در نزدیکی های شهر لاله جین، بهشت کارِ گِل و سرامیک ایران، و یا به قول آن همدانی، عروس چینی ایران. این غار در منطقه گل تپه و علیصدر قرار دارد، که 30 پارچه روستا دارد و یکی از آنها روستای باغچه می باشد روستایی تاریخی برای ایران که ابوالحسن بنی صدر، [2] اولین رئیس جمهور بعد از استقرار نظام جمهوری اسلامی در ایران، از آن روستا برخاسته و در آن زندگی می کردند، و از این شهر در سپهر سیاست کشور ظاهر شدند.

وقتی از او در این منطقه جویا شدم، یکی از اهالی محل گفت، پدر آقای بنی صدر هم روحانی و هم ارباب بود، نظام ارباب و رعیتی در این منطقه آن موقع جاری بود، و هر محصولی که عمل می آمد، ارباب روستا 4 تا 5 نفر مباشر داشت که برای محاسبه و تصمیم گیری در مورد این محصول اعزام می شدند، پدر آقای بنی صدر هم  ارباب چند روستا بود ولی همدانی ها اکثرا نظر نامساعدی نسبت به او و خانواده اش ندارند.

ابوالحسن بنی صدر بخشی مهم و تاثیرگزار از جریان روشنفکری شرکت کننده در خیزش انقلابی 57 است و در ردیف روشنفکران مسلمانی قرار می گیرد که بیشترین تلاش را برای پیروزی این انقلاب مبذول داشتند، اما بعد از پیروزی انقلاب، به سان بسیاری از افراد بزرگ قشر روشنفکری ایران، بر روند در پیش گرفته شده، معترض شدند و هر یک در سطح خود بدان اعتراض کردند، اعتراض بنی صدر به روند قدرت گیری روحانیت در کشور کاملا روشن و گویا در سخنان ایشان موجود است، و او در مقام رئیس جمهور و نمایندگی مردم در مجالس ملی و خبرگان، در راستای تعدیل قدرت روحانیت تلاش کرد،

بنی صدر معتقد بود که نظریه پردازان روحانی شکل دهنده سال های ابتدایی پیروزی، به نوعی "خدایی فقیه" را در کشور دنبال می کنند و مفهوم مد نظر آنان از ولایت فقیه معطوف به چنین مفهومی در کشورداری است و در همین راستا هم خوف و هشدار می داد. منطقه محل تولد بنی صدر که معروف ترین غار جهان را نیز در خود دارد، به نظر می رسد هنوز در مسایل سیاسی فعال است، و آثار شعار نویسی های دوره خیزش "زن، زندگی، آزادی" را بر در و دیوار روستاهای این منطقه بیشتر از جاهای دیگر می توان دید.

تاسیسات راداری در منطقه "گردنه سوباشی" که بخشی از سیستم آفندی و پدافندی ارتش، در ایران باختری است، و مکمل پایگاه هوایی راهبردی نوژه در دفاع و حمله هوایی می باشد، که از زمان پهلوی برای کنترل هجوم های باختری به کشور بنا نهاده شد، ظاهرا همچنان فعال است، این تاسیسات در زمان جنگ کمک زیادی به امنیت هوایی و دفاع هوایی کشور نمود، شاه به خوبی بر اهمیت این منطقه پی برده بود، و کارشناسانش تاریخ تهاجمات به ایران از این سو را به خوبی خوانده و درک کرده بودند، که چنین ساختار راهبردی را در آن ایجاد کرده، و این بنیان ملی، در جنگ هشت ساله کارایی خود را نشان داد. این منطقه از سردترین نقاط ایران در زمستان هاست، از اینجا راهی هم به سوی شهر بیجار، اولین شهر در استان کردستان جدا می شود.

غار علیصدر را در زمان جنگ، دیده بودم از آن زمان تا کنون تغییرات عمده ایی در بناهای ورودی غار و ساختمان های اطراف آن انجام گرفته است، غاری با 140 تا 290 میلیون سال قدمت، غاری آبی که رفت و آمد در آن سوار بر قایق هایی صورت می گیرد، که چند قایق دیگر را به دنبال خود یدک می کشند و یک طرف آن را راهنما پا می زند و طرف دیگر را یکی از مسافران بازدید کننده از غار! این هم از عجایب کار آقایان مدیریت غار علیصدر، که از بازدید کنندگان هزینه دیدار دریافت، و آنانرا مجبور به همکاری با خود می کند، و در راستای کسب درآمد خود، به کار می گیرند!

در کنار غار علیصدر مجموعه باغ وحشی هم هست که گونه هایی از حیوانات را به نمایش گذاشته است، باغ وحش ها بی رحمانه ترین زندان ها برای حیوانات اسیر شده می باشند، که قلب انسان را به ترحم وا می دارد، اینحا حیواناتی را می توان یافت که مثل دیوانه ها در امتداد دیواری به صورت رفت و برگشت راه می روند، آدم از این رفتار تکراری آنها سرگیجه و سردرد می گیرد، وقتی تماشاچی چنین حرکتی این چنین می شودف خود آن حیوان نمی دانم چه حالی دارد.

همدان برای من یاد آور شاعر و عارف نامی ایرانی میر سید علی همدانی [3] است که با 600 تن از شاگردان و مریدان خود به شبه قاره هند مهاجرت کرد، و اکنون نام ایران به خاطر خدمات او، در هند زنده و پاینده است، منطقه کشمیر را "ایران صغیر" می نامند، بی شک یکی از تاثیر گذارترین افراد در این نام و اثر گذاری، شخص میر سید علی همدانی است، هنرهای دستی که او و یارانش در آن زمان از ایران به هند بردند، اکنون دیگر در کشور و شهر مبدا، منقرض و فراموش شده، و ناشناخته است، اما در هند هنوز تولید می شود و منبع درآمد و صادرات برای مردم کشمیر شده است. میر همدان که شاعر و عارفی زبر دست است و اکنون در "ختلان" منطقه ایی در تاجیکستان فعلی مدفون است، می گوید :

هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد              هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد

هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی             هر گلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد

در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار           هر که ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد

این عارف نامی ایرانی که خدماتش در اتصال دو ملت ایران و هند قابل توجه و مثال زدنی است آنقدر که در هند و تاجیکستان و افغانستان شناخته شده و پیرو دارد، در ایران و وطن خود شناخته شده و مشهور نیست.

سد اکباتان با باغ های زیبای اطرافش مکان دیدنی دیگری بود که در همدان به دیدارش رفتم، این سد نامش را از "هکمتانه" گرفته است، و شهرک اکباتان در تهران نیز، که از مدرنترین و نامدارترین سازه های شهرسازی پایتخت ایران است، نیز بدین نام مفتخر است. سدی که سال گذشته در میان شگفتی همه، در پای الوند شکوهمند، خشک شد، و مردم این شهر بعد از سال ها، با مشکل آب آشامیدنی مواجهه شدند،

اما همدان نام آشنای دیگری هم برایم دارد، حکیم بزرگ، عارف نامی و یکی از جوانمرگ شدگان تاریخ تفکر ایران، جناب عین القضات همدانی [4]، فیلسوف، شاعر و عالم و عارف شهر همدان که در عنفوان جوانی گرفتار حکم ارتداد فقها و علمای قشری و صاحبان فتوا در زمان خود شد، و به مرگ محکوم گردید و در 33 سالگی دچار مرگی دردناک، از ناحیه اهل فتوایی گردید، که فهم شرعی آنان در خدمت قدرت قرار داشت و این جوان شکوفا در تفکر را، طعمه قدرت و ثروت شان کردند، آنان نوشته‌های زیبای عین القضات را مورد بررسی قرار دادند و برخی نکات از کتاب مهم و اثر فاخر او یعنی کتاب تمهیدات را به عنوان الحاد و کفر جدا کرده در دادگاه علیه این گل نوشکفته تاریخ تفکر ایران، مطرح نموده، او را به شاقول علم و معرفت خود کشیدند و منحرفش دیدند و ارزیابی کردند و ابتدا به زندانش افکندند، و بعد هم حکم ارتدادش دادند و به طرز وحشتناکی او را از بین بردند، و تاریخ، این ننگ را برای همدان و بغداد ثبت کرد، ننگی که دامن آنان را تا تاریخ هست، رها نخواهد کرد،

و این انسان عالم و نابغه و استاد روزگار را به خاطر افکارش، کشتند، مرگی دردناک و ناجوانمردانه، شمع آجینش کردند، سپس جسدش را پوست کندند و در بوریایی نفت آلود پیچیدند و آن را به آتش کشیده و سوزاندند، این کینه آنان بود که این جوان ایرانی را طعمه ضلالت و خصومت خود کرد. عین‌القضات همدانی در شیوه حق گویی روش حسین بن منصور حلاج را پی گرفته بود، آزاد منشی این درخت جوان و تناور در تفکر به حدی بود که در گفتن آنچه بدان رسیده بود، و حق و حقیقتش می پنداشت، بی‌پروائی می‌کرد. او معتقد بود، آنچه حق است را باید گفت و نباید در ابرازش کوتاهی کرد. این جوان مظلوم و مملو از احساس، چنان عاشق مردم، شهر و دیارش بود که در زندانی که به مرگش ختم شد، این چنین برای وطن و اهل دیارش دلتنگی می کند و برای شهری که با او آن خواهند کرد، دعا می کند:

"ای کاش می‌دانستم که چشمانم بار دیگر دو قله شکوهمند الوند همدان را خواهد دید. ای همدان!  باران از میان شهرها تو را زنده دارد؛ و ای اقلیم ماوشان! از میان دشت‌ها تو را سیراب گرداند. چگونه برادرانم را فراموش کنم و برای وطنم ننالم؟"

قاضیانی که حکم به ارتداد و انحراف و کفر و زندقه عین القضات دادند، در نحوه اجرای حکم چنان خشونتی از خود علیه این متفکر ایرانی نشان دادند، که برای تاریخ روشن شد که آنان هرگز در این دادگاه بی طرف نبودند و دلی به حال دین نیز نمی سوختند، بلکه دل پر کینه خود را برون ریختند، و مظلومی را در آتش کینه خود سوزاندند، این دادگاه تمام هوای نفس بود که در این حکم و اجرایش مستتر گردید، حال آنکه بین دادستانی و کینه توزی هرگز تناسبی نیست، و دادستان های کینه جو، احکام به دل خود صادر می کنند، محاکمه عین القضات در یک محیط پر هیاهو از بر انگیختگی ها صورت گرفت، و بازپرس های کشف کفر و زندقه در این پرونده، نه در پی کشف حقایق، که در پی اثبات اتهام بودند، حال آنکه دادخواهی و کینه توزی را با هم نسبتی نیست،

اما همدان با چنین تاریخی از افرادی این چنینی، یک اعجوبه دیگر نیز دارد که الگوی تاکتیکی مسلط ساختن "اراذل و اوباش" بر مردم را به نام همدان ثبت کرد، سردار حسین همدانی، او که طراح و مجری طرحی بود که به گفته خودش برای کنترل اعتراضات مردمی در کشور، طراحی و اجرا نمود، سازماندهی و بکار گیری "اراذل و اوباش" محلات، برای کنترل اعتراضات بزرگ، و در خلال این طرح متخلفین و مجرمین قدرتمندی "که با تیغ و قمه سروکار" داشتند و تا پیش از این مُخل آسایش، امنیت، مال و ناموس مردم بودند، و اکنون گرفتار زندان و قانون شده بودند را، در گردان هایی "فاتحین" ساماندهی کرد و هر گاه اعتراضی از سوی دانشجویان و جوانان، مردم و زنان و... صورت می گرفت، از این گردان ها برای مقابله با مردم معترض سود جستند،

این الگو را دیکتاتور روسیه ولادیمیر پوتین هم استفاده کرده و می کند، گردان هایی متشکل از مجرمین و زندانیان و جنایتکاران، نیرویی چند هزار نفره تحت عنوان نیروهای "واگنر" تشکیل داد و آنان را به جان مخالفین خود می اندازد، مزدورانی که با دریافت پول و امکانات از قدرت حاکم، ماموریت های محوله را با خشونت، قصاوت و شدت تمام به انجام می رسانند.

سردار حسین همدانی [5] از رزم آوران افتخار آمیز لشکر 32 انصار الحسین همدان بودند که گاه در جنگ آنان را در حین عملیات ها می دیدم، که افتخار دفاع از کشور و این آب و خاک را در جنگ خسارتبار و طولانی هشت ساله با جنایتکاران بعثی را در پرونده خود دارد، اما در ورای این افتخارات، کسانی هم بودند که دچار انحراف شدند و جایگاه خود را در برابر مردم خود فراموش کردند، و بعد از جنگ در امتحانات خود دچار مشکل شدند، چرا که بعد از جنگ، بعضی از این رزمندگان با گرفتن درجات نظامی بزرگ، آنچه از اخلاق حکومتداری و انسانیت و سفارش اهل فضل و اخلاق در طول تاریخ ایران بود را به بوته فراموشی سپردند، و تمام همت خود را در حفظ وضع موجود و یا حفظ قدرت در مدار افراد، طبقات اجتماعی و جناح های خاص صرف، و خود را قربانی آنها کردند، و فراموش کردند که هر که در این کشور پستی دارد برای خدمت به مردم است، نه در خدمت به قدرت، و یا حفظ وضع موجود، و یا تداوم قدرت جناح های خاص سیاسی؛

و این چنین بود که تجربیات جنگی خود را به کار گرفت و با ارائه طرح هایی غیر انسانی، غیر قانونی، غیر اخلاقی و... به مقابله با مردمی برخواستند که در نهایت به فرایند انتخابات، عدم آزادی بیان، وضع بد معیشتی، درخواست تعویض مسئولی و... به اعتراض به خیابان ها آمده بودند، افرادی مثل سردار حسین همدانی با طراحی و اجرای چنین طرح هایی نام و یاد خود را نابود کردند، و مسلما مقابل تاریخ، مردم ایران و به حتم خداوند پاسخگو خواهند بود، چرا که در فرهنگ ایرانی هرگز "هدف وسیله را توجیه نمی کند" و برای آرمانی که مد نظر افراد، طبقات و... است، استفاده از هر وسیله ی ناپاکی، به لحاظ قانونی، عرفی، شرعی، اخلاقی و... مجاز نیست.

بدون شک مسلط کردن "اراذل و اوباش" بر مردم، توسط نظامیانی که باید خود حافظ امنیت مردم در مقابل تعدی "اراذل و اوباش" باشند، کاری نابخشودنی است، مردمی که طبق شرع، قانون، اخلاق و... حق اعتراض دارند، و باید این حق شان مورد صیانت و حفاظت قرار گیرد، نه این که به هر وسیله ناپاکی سرکوب شود؛ چنین طرحی که از سوی سردار حسین همدانی و یارانش طراحی و اجرا شد، در حد و شان دیکتاتورهای فاقد هرگونه ارزش های انسانی، اخلاقی و جنایتکارانی همچون ولادیمیر پوتین، معمر قذافی، صدام حسین و... است، نه کسانی که مدعی خدا، دین، اخلاق، مردمداری، مردمسالاری و خدمتگذاری به مردم بوده و هستند، کسانی که مردم را "ولی نعمت" خود باید بدانند،

در نتیجه سردمداری چنین تفکراتی بر سازمان های امنیتی و نظامی است که استفاده از چنین راهکارهای ناپاک و ناشایستی رواج می یابد، و شاهد جنایات وحشتناکی توسط نیروهای ضد شورش، در برخورد با معترضین، در خلال اعتراضات دانشجویی و در کوی دانشگاه تهران (1378)، زندان کهریزک (اعتراضات 1388) و... بودیم، یا این روزها داستان های دهشتناکی از این قبیل، که از برخورد با مردم معترض در خیزش "زن، زندگی، آزادی" در بین مردم بازگو می شود، که بر معترضین جوان و نوجوان گرفتار آمده در دست هسته های برخاسته از خواستگاه های، چنین نیروهایی رفته است، که انسان از شنیدن داستانش، عرق شرم را بر پیشانی خود می بیند، و قلب هر آزادمرد و آزادزنی خون می شود، و سوال از مرتکبین و طراحان چنین صحنه هایی همیشه این خواهد خواهد بود که، این اعمال کجای قانون، شرع، اخلاق و... می گنجد، با کدام معیار قابل توجیه خواهد بود؟!

این نتیجه تفکر کسانی است که حفظ وضع موجود را از اهم واجبات دانسته، و برای حفظ آن به هر طرح و اقدام ننگینی تن می دهند، از این الگوی برخورد با مردم، بعدها توسط شهرداری ها هم گاهی سود جسته اند، لذا برخی از ماموران سد معبر شهرداری را می توان دید، که با یک فرد مستاصل که از لحاظ اقتصادی به ستوه آمده، و تمام شخصیت اجتماعی خود را زیر پای نهاده، و به اجبار اقتصادی چند تیکه جنس ناقابل را برای کسب درآمدی ناچیز بساط می کند، چنان برخوردی می کنند که انسان انگشت به دهان می ماند، که چنین مامورانی در کدام مکتب درس خوانده اند و به چه مرامی تربیت شده اند، انسان هایی که انگار خالی از هرگونه رحم، مروت، اخلاق، شخصیت و... هستند، و با این فرد مستاصل و وامانده چنان برخوردی می کنند، که با هیچ معیاری نمی خواند، شبکه های اجتماعی پر است از تصاویر وحشتناکی که ناشی از این نوع نگاه، به پدیده امنیت است، و در کشورداری نظامی اتفاق می افتد، که خود را الگوی خدایی، علوی و جهان اسلام و... می داند.  حال آنکه کسانی همچون شهید محمد حسین بهشتی، معتقد بودند "انقلاب ما، انقلاب ارزشهاست." و چه ارزشی بالاتر از این مردم و کرامت و آزادی آنان می تواند وجود داشته باشد، و کدام کرامت برای مردم و ناموس مردمی خواهد ماند، که ماموران قانونی که بر انان نهاده اند از جماعت "اراذل و اوباش" باشند.     

از این داستان های غم انگیز که بگذریم، اکباتان افتخار میزبانی حکیم و فیلسوف بزرگ شرق جناب ابن سینا را هم دارد، و من به دیدار او نیز شتافتم، همدانیان او را در وسط میدانی گرداگرد نهاده اند، تا به گردش طواف کنند، حکیمی دانا و فیلسوفی عاقل، دنیاگرایی دنیاساز برای بشریت، که آثار خدماتش به انسان و انسانیت و علم هنوز زبانزد جهان علم است، و دنیا را به خود جلب و جذب کرده است.

در مقابل مزار سینای بزرگ، مجمعی از بزرگان و مفاخر اهل اکباتان را نیز تکریم کرده اند، و مجسمه هایشان را در این میدان نهاده اند. یکی از آنها همین عین القضات ماست؛ که شرح مظلومیت این متفکر و مدرس جوان که در مدرسه محل تدریس خود، در ساعات پایانی شب، آنگاه که شهر همدان کاملا خلوت و بی فروغ شد، به قتلی فجیع مبتلا گردید، و قاتلانش این زمان را برای سیاست او برگزیدند، تا مبتلا به اعتراضات مردمی نشوند، و او را به تیغ تیز حکم ارتداد سپردند و ناجوانمردانه کینه های خود را در تن استوار جوانی شکوفا در تفکر، مملو از احساس و عرفان، خالی کردند و او را زجرکش کردند و از میان برداشتند.

جای دیدنی دیگر همدان، کتیبه گنجنامه است، که به واقع گنجی است در این شهر، از شناسنامه های مستند تاریخ ایران و بشر، حاوی مفاهیم بالایی از تفکر ایرانیان در عهد هخامنشیان و بلکه بازمانده تکفر مادها، که این سنگنگاره میخی خود کلید فهم خط میخی در ایران شد، و بسیاری از کتیبه های دیگر، از طریق فهم این سنگ نگاره رمز گشایی گردید. گنجنامه حکایت رنج مردمی است که همواره در مسیر هجوم خارجی، و استبداد داخلی گرفتار بوده اند.

برخی گویند همدان به معنی "همه دان" است و اینجا ملتی ساکن بودند که در فضل و علم سرآمد بودند، پر بیراه هم نیست، اینجا مردمی زیستند که اولین حکومت ها را در خاک ایران تشکیل دادند و بنای تاریخ تمدنی ایران را چیدند، همدانی ها شهرشان را "پایتخت تاریخ و تمدن" ایران و شهر "یادهای کهن" نامیده اند، برای رسیدن به کتیبه گنجنامه، باید از مناطق بالانشین سعیدیه، خیابان ارم، و باغ های عباس آباد گذشت، و در کنار چشمه و آبشار زیبایی، کتیبه ایی قرار دارد که محتوایش را هزاران سال قبل، داریوش و پسرش خشایارشاه بر سنگ ها نوشته اند و بر جای نهادند.

داریوش بر این سنگ نوشته، نگاشته است : "خدای بزرگ است اهورامزدا، که بزرگترین خدایان است، که این زمین را آفرید، که آسمان را آفرید، که انسان را آفرید، که شادی را برای انسان آفرید، که داریوش را شاه کرد، یک شاه از بسیاری، یک فرمانروا از بسیاری، من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین های دارنده همه گونه مردم، شاه در این سرزمین بزرگ دور و دراز، پسر ویشاسب هخامنشی."

آری داریوش بزرگ در این متن از یکتاپرستی خود می گوید، از آفرینش جهان به دست خداوند، از سرزمینی کثرتگرا (پلورال) که تحت حاکمیت اوست، و این که این مردم باید شاد باشند و شادی را خداوند برای آنان آفریده است و کسی را حق گرفتن شادی از مردم نداشته و ندارد.

خشایارشاه هم از روی متن پدر، کپی برداری کرد و سنگ نوشته ایی در کنار آن برجای گذاشت که :

"خدای بزرگ است اهورا مزدا، که بزرگترین خدایان است، که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که شادی را برای انسان آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یک شاه از بسیاری، یک فرمانروا از بسیاری، من خشایارشا، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین های دارنده همه گونه مردم، شاه در این سرزمین بزرگ دور و دراز پسر داریوش هخامنشی."

مقصد بعدی ام، دیدار از بنای شیر سنگی است که یادگار متجاوزی به نام اسکندر مقدونی است که به پاس دوست خود، آن را در سال 319 پیش از میلاد، ساخت و بر گور دوست خود نهاد، نمی دانم شاید این کار را به رسم لرهای ایران، انجام داد که بر گور بزرگان خود شیر سنگی می گذارند.

راننده مسافرکشی که مرا در این مسیر می برد، گفت : "مثل آب خوردن جوان ها را می کشند"، گفتم چه شده مگر، کسی را در همدان کشته اند؟" گفت : "همدان نه، ولی سه - چهار نفر از جوانان اصفهان را اعدام کردند، و اصفهان هم به همین دلیل شلوغ شده است." سپس ادامه داد: "در زمان شاه من سرباز شهربانی بودم، از مرکز نامه زدند که حق تیراندازی به سمت مردم معترض را ندارید، آنروز از همه دهات های همدان، همه آمده بودند، شهربانی را هم محاصره کردند، ما حتی یک تیر هم شلیک نکردیم، شهربانی سقوط کرد، و مردم به درونش آمدند، و همه پرونده ها را ریختند تو خیابان و... آن روزها مردم این چنین هم می کردند، کسی اجازه تیراندازی نداشت، حالا مثل آب خوردن جوانان کم سن و سال این کشور را می کشند!".

حجم خشونت اعمال شده در اعتراضات آنقدر بالاست که باعث خونریزی هایی می شود که در اعتراضات مدنی معمولا این حجم از خشونت و خونریزی قابل هضم و پذیرش نیست.

[1] - شهروندی می گفت اوضاع چنان وخیم است و از دست پلیس خارج شده است که به دزدی های کمتر از 40 میلیون تومان اصلا رسیدگی نمی کنند، و ادامه داد چند روز پیش برای دیدار از بیماری در بیمارستان طالقانی شهر کرمانشاه مراجعه داشتم، این عیادت 20 دقیقه بیشتر طول نکشید، برگشتم دیدم درب اتومبیلم باز است و دزد رفته و مقداری از وسایل ماشین را هم با خود برده است، به پلیس زنگ زدم و جریان را که توضیح دادم سوال کرد:" فکر می کنی چقدر وسایل از اتومبیل شما دزدیده شده"، گفتم: حدود 12 میلیون تومان، که همانجا به من گفت "برای دزدی کمتر از 40 میلیون تیم اعزام نمی شود."!

[2] - سید ابوالحسن بنی‌صدر ( ۱۳۱۲ –۱۴۰۰) سیاستمدار، اقتصاددان، اولین رئیس‌جمهور ایران، رئیس شورای انقلاب و مدیر مسئول روزنامه  انقلاب اسلامی بود. بنی‌صدر با انحصار قدرت توسط حزب جمهوری اسلامی و نهادهای انقلابی زیر نظر آنان مخالف بود. دوران ریاست جمهوری او با تنش و رویدادهای مهمی چون انقلاب فرهنگی و حمله عراق به ایران همراه بود. وی در ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ مورد استیضاح و در اول تیرماه عزل گردید

[3] - امیر سید علی بن شهاب (۱۳۱۴ – ۱۳۸۵ میلادی) معروف به میر سید علی همدانی، قطب سلسله ذهبیه، عالم و شاعر ایرانی قرن هشتم و از مبلغان عمده اسلام در کشمیر هند و از بزرگان سلسله کبرویه بود. بیش از ۱۱۰ اثر به وی منسوب است. از وی به عنوان «امیر کبیر»، «شاه همدان» و «حضرت علی ثانی» نیز نام برده شده‌است

[4] - عین‌القضات همدانی با نام کامل عبدالله بن محمد بن علی میانجی همدانی (۵۲۵–۴۹۲ هجری قمری) حکیم، نویسنده، شاعر، مفسر قرآن، محدث و فقیه ایرانی بود. او به زبان‌های فارسی، عربی و زبان پارسی میانه آشنایی داشت و در عین‌ حال در عرفان و تصوف در بالاترین جایگاه قرار داشته‌است

[5] - حسین همدانی (۲۴ آذر ۱۳۲۹ – ۱۶ مهر ۱۳۹۴) نظامی ایرانی بود که از بنیان‌گذاران سپاه همدان و سپاه کردستان به‌شمار می‌آمد و از سال ۱۳۵۹ در جنگ ایران و عراق حضور داشت. وی در ۱۶ مهر ۱۳۹۴ در اطراف شهر حلب در سوریه، حین مشاوره نیروهای ارتش سوریه و به گفته برخی منابع در نبرد علیه نیروهای داعش و به روایتی دیگر درحین فرار از کمین، در اثر سانحه رانندگی، کشته شد. او گفت «حضرت آقا - رهبر معظم انقلاب اسلامی - در مواجهه با اعتراضات خیابانی به من فرمودند «آقای همدانی مراقب باشید کسی آسیب نبیند و بعد مکثی کرده و فرمودند مواظب باشید بچه‌ها - بسیجی‌ها - هم آسیب نبینند» و من به ایشان عرض کرده‌ام که آقا اینکه می‌فرمایید از ما به معترضین آسیبی نرسد، مطمئناً نمی‌رسد ولی اینکه می‌فرمایید به ما و نیروهای ما هم آسیبی نرسد، کار دشواری است؛ چرا که کنترل معترضین و عوامل پشت صحنه آنان دست ما نیست. حضرت آقا فرمودند «بله کار سختی است ولی باید بشود» و ادامه دادند «اینکه از ما نباید ‌آسیبی به معترضین وارد شود، معلوم است، به نیروهای بسیجی هم نباید آسیب وارد شود چرا که با آسیب رسیدن به آنان به اقتدار کشور آسیب وارد می‌شود.»  شهید بزرگوار همدانی در ادامه گفت «من این تدبیر حضرت آقا را برنامه‌ریزی کردم و در نهایت توانستم آن را کاملاً به کار ببندم و در زمانی نسبتاً کوتاه به نتیجه مطلوب هم برسم.» این یک الگوی جدیدی از مواجهه با آشوب و اعتراضات خیابانی و بسیار هم قابل افتخار است. «با کار اطلاعاتی، اقدامی انجام دادیم که در تهران صدا کرد. ۵ هزار نفر از کسانی که در آشوب ها حضور داشتند؛ ولی در احزاب و جریانات سیاسی حضور نداشتند؛ بلکه از اشرار و اراذل بودند را شناسایی کردیم و در منزلشان کنترلشان می کردیم. روزی که فراخوان می زدند، اینها کنترل می شدند و اجازه نداشتند از خانه بیرون بیایند. بعد اینها را عضو گردان کردم. بعداً این سه گردان نشان دادند که اگر بخواهیم مجاهد تربیت کنیم، باید چنین افرادی که با تیغ و قمه سروکار دارند را پای کار بیاوریم. یکی از اینها فردی بود به نام ستاری. این ستاری وقتی به جمعیت زد جانباز ۷۰ درصد شد و سال گذشته هم به شهادت رسید. وقتی که جلسه شورای تأمین استان تهران در شب عاشورا برگزار شد، همه برآوردها این بود که فردا تهران آرام خواهد بود. برآورد من این بود که روز عاشورا اتفاقاتی در پیش خواهد بود. به همین خاطر دو بار دیگر درخواست جلسه فوق العاده دادیم و جلسه تشکیل شد و آماده ‌باش اعلام کردیم. همه سینماهای تهران را اجاره کردم. تمام مدارس و حسینیه ها را در اختیار گرفتیم. بچه ها با لباس مشکی در میدان حضور داشتند. نزدیک به ۳۰ هیئت را هم که با من مرتبت بودند را هم آماده کردیم و گفتم دسته ها را به سمت میدان دانشگاه بیاورید. در روز عاشورا همین سه گردان غائله را جمع کردند.  هیچ کس حق حمل اسلحه در تهران را نداشت. به این قیمت که حتی ممکن بود ما مورد حمله قرار بگیریم. در طول مدت این اتفاقات از حدود ۴۵ هزار بسیجی که در صحنه بودند، حتی یک فشنگ هم شلیک نشد.»

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در ایران چگونه و توسط چه کسانی بس...
️ «وقتی لجاجت هزینه‌ساز میشود؛ فرصت مذاکره با ترامپ برای همیشه از دست رفت» «دیگر مذاکرات با ایران پ...
- یک نظر اضافه کرد در با این دست فرمان آمریکای ترامپ...
دونالد ترامپ یادداشت ریاستی‌ای را امضا کرد که بر اساس آن، آمریکا موظف می‌شود از ۶۶ سازمان بین‌المللی...