مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

مدت هاست که می خواهم برای یکی از دوستان شهیدم بنویسم، ولی نمی شود، این روزها آنقدر از بصیرت می گویند که انسان تکان می خورد تا از بصیرت های جعلی عبور کرده و از بصیرتی بگوید که واقعی و مثمر ثمر است، نه خسارت بار و نابود کننده؛ لذا تصمیم گرفتن بنشینم و بنویسم، همچنان که سهراب سپهری، [1] گفتند، می خواهم چشم ها را به خورشید گره بزنم، و دل را به عشق، سایه را به آب و شاخه را به باد.

 می خواهم از یکی از شهدای گرانقدر "شلمچه" بنویسم، "شهید سلمان اعما بصیر". او که به هنگام شهادت در قربانگاه پاکش، در حاشیه بصره، که هزاران تن از ما، نخل های آن خاک را با خون آبیاری کردند، و سال ها بر سندان سفت آن چکش زدیم، تا دروازه های بصره را بگشاییم اما به دیوارهایش رسیدیم، به خودش نه؛ و آن عروس در کابین دیگری ماند که ماند. این شهید بزرگوار به هنگام شهادت در کناره های اروند شکوهمند، تنها 21 سال و 10 ماه سن داشت. اما برومند و شاداب، با قدی رشید به قامت اشعه های خورشید آنگاه که از پس نخل ها طلوع می کرد، او مثل خود خورشید بود بر نخل های بلند کناره های اروند طعنه زیبایی و بلندی می زد، و سرش چون خورشید در کنار سرهای نشسته بر قامت بلند این نخل ها می درخشید، و به بلندای همان نخل ها، بلند بالا و زیبا روی و زیبا دل بود.

شهید سلمان اعما بصیر که بود

با واژه "بصیر" و متعاقب آن "بصیرت" در همان سال هایی آشنا شدم، که با این شهید بزرگوار را ملاقات، و در واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قایم همرزم شدیدم، به او گفتم سلمان! اسمت را می دانم از کجا آمده و به چه دلالت دارد، ولی در معنی فامیل شما مانده ام، آنرا نمی فهمم، برای من این فامیل غریب است، تا به حال نشنیدم؛ با مهری که لبخندی با نمکی مناسب در سخنش نشسته بود، گفت : "من کور - بینا هستم"، گفتم یعنی چه، مگر می شود؟! نمی دانم شاید دید از ادبیات ذهن من خالی است، و از کلامش پرت هستم، گفت "هم کور و هم بینا،" گفتم مگر می شود؟! دید مطلب را نمی گیرم، و از دنیای ادبیات عرب به دورم، برگشت، به دنیای رئال و گفت، "اسم و فامیل است دیگر سید؛ چه میدانم بر ما گذاشتند"، بعدها متوجه شدم، این اسم و فامیل را "از آن سوی آب" بدین سو آورده است، زاده فرهنگ و ادب میانرودان [2]، و این نام را از کربلا با خود به ایران آورده است، [3] و انگار خاندانش آنقدر اهل حکمت و ادبیات بودند که چنین عنوان فامیلی را بر خاندان خود انتخاب و نهاده اند، که در پستوی معنی اش منِ شاگرد کلاس دوم راهنمایی، در آن دم مانده و گیر کرده بودم.

اما آشنایی با این شهید بزرگوار، آشنایی با این واژه مهم را هم برایم به ارمغان آورد، گرچه نمی دانستم این واژه با انقلابیون بعدها چه خواهد کرد، واژه ایی که اسم رمز تسویه حساب جناحی اصولگرایان مسلط بر نهادهای انتصابی و انتخابی در دهه 1380 و 1390 شد تا شمار زیادی را خانه نشین، منزوی، بی شغل و بیکار، از صحنه خارج نموده، آنقدر بر طبل این صدای شوم کوبیدند که حتی ترکش های انفجار این بمب مخرب در بین انقلابیون و سابقون در انقلاب و جنگ، خاندان امام را هم مورد اصابت قرار داد، و از گردونه خارج و شخص اول آن خاندان، آیت الله سید حسن خمینی و شخص دوم انقلاب آقای اکبر هاشمی رفسنجانی را به جرم بی بصیرتی! رد صلاحیت کردند و سرسلسله خاندان خمینی را در کنار قبر پدر و پدربزرگش "هو" کردند و هاشمی و... را پیش از مرگ، به لحاظ سیاسی کشتند و از گردونه سیاست ملک خارج کردند؛ و از این دست در بین انقلابیون، نزدیکان، منصوبین به امام، متخصصین، رزمندگان و... بی شمارند.

اما در این مدت وقتی من این واژه را می شنیدم بسیار به یاد شهید سلمان اعما بصیر، نام و رفتار و کردارش می افتادم، او که معنی بصیر را برایم در فضایی خارج از این رقابت های بی معنی سیاسی، معنایی عملی کرد، در فضایی آرام که نبرد در لانه خودی جریان نداشت، و آن روزها شکارگران ماهر سیاسی اصولگرا سعی می کردند ولی ساختار و رهبری طوری بود که نمی توانستند در مرغدانی شکار کنند، و همه و از جمله رزمندگانی چون سلمان شکار خود را در پشت خاکریز دشمنی جستجو می کردند که قصد جدا کردن خاک از ایران داشت؛ و سر در کالک ها، نقشه ها و عکس های هوایی نظامی، از صحنه جنگ داشتند تا سنگرهای دشمن را سانتیمتر به سانتیمتر مطالعه، شناسایی و برآورد قدرت و امکانات کنند؛

و شهید اعما بصیر هم در این امر بسیار فعال کوشا، دقیق، و مداومت داشت، مدت ها روی یک عکس با ذره بین متمرکز می شد، تا ابعاد، تعداد، اندازه، حجم، ارتفاع، عرض، طول و... دشمن را محاسبه و استخراج و مشخص کند؛ اگرچه نفهمیدم که این شهید بصیر و بینا، چگونه کوری بود، که این چنین بینایی اش را به رخ می کشید؟! صبورانه مدت ها روی عکس های هوایی که خلبانان تیز پرواز هواپیماهای جنگی ما با گذشتن از جان خود از جبهه دشمن گرفته بودند، زوم می کرد و بصیرانه به تماشای دشمن، قبل از دیدنش در حالت رودر رو می پرداخت، تاسیسات ضبط شده دشمن را در عکس های هوایی کشف و محاسبه و آن را روی کالک ها و نقشه های نظامی پیاده می کرد، تا کسری اطلاعاتش را از طریق برج های دیدبانی و یا شناسایی های شبانه در آورده و تکمیل تحویل دهیم، تا امثال فرمانده هان قرارگاه های جنگ، همچون سردار علی شمخانی و... از آنچه دشمن بر روی زمین استعداد داشت، مطلع و آگاه شوند.

آری آن روزها امثال سلمان های بصیر این ملت بزرگ، تمام چشم به دشمن داشتند، و نبرد زیادی در خانه ی ما دیده نمی شد، و آن روزها تحت رهبری امام تیشه به ریشه زدن ها و... ممنوع و کنترل شده بود، و سلمان های بصیر نیز بی خیال پشت جبهه و آنچه در سامان سیاست، و مردان سیاست می گذشت، در جبهه ایی نظامی صرف، و ایزوله شده از سیاست و مردان سیاست توسط امام و فرمانده هان عالی جنگ، پاسدارهایی چون سلمان اعما بصیر، فقط ریز تحرکات دشمن خارجی را رصد می کردند، و لذا برادرانه دست در دست هم داشتند، و هرگز چون این روزهای تلخ، به قلع و قمع در جبهه کشور خود مشغول نبودند، چشم های شهید سلمان اعما بصیر در نقشه های نظامی، برج های دیده بانی، شناسایی های واحد اطلاعات و عملیات، تفسیر و تحقیق روی عکس های هوایی، همه و همه متمرکز بر تحرک دشمنی مثل صدام بود که چشم به خاک ایران داشت، تا حرکت او را در نطفه خفه کنند؛ نه این که حلقوم کسانی را بفشارند که احیانا ادعا کنند، "آقا! این ره که تو می روی به ترکستان است."

آن موقع ها چشم های امثال سلمان های ما بر جبهه خودی اعما (بسیار نابینا) بود، و بر جبهه دشمن خارجی بسیار سعی می کرد که بصیر و بینا باشد؛ درست عکس این روزها را، ما در جبهه ها طی می کردیم، و چون امروز نبود که بی بصیرت ها رصد کسانی را که قصد تجزیه ایران دارند را رها کرده، و تمام قد سلمان ها را به رصد کسانی گماشته اند که در نهایت حریف یا رقیب سیاسی گروهی و جناحی بیش برای شان نیستند؛ این روزها دیدبانان رصد کسانی را که به خاک ما چشم دوخته اند را وا نهاده، و دوربین ها و وجه همت خود را صرف کنترل رقبای سیاسی جریان اصولگرایی کرده اند، و در همین شرایط است که امروز اسراییل در قلب تهران و در مراکز نظامی حساس ما عملیات نظامی – اطلاعاتی آشکار انجام می دهد و در سازمان ملل نتایج آن را به رخ رهبران کشورهای دنیا می کشد و...

چرا؟! چون وجه همت رصد کنندگان ما بر برج های دیدبانی به جای رصد دشمن، سرگرم رصد رقیب سیاسی شده است، شرایط دیدبانان و وجه همت آنان این شده است، که راهی بجویند تا گروه رقیب سیاسی خود را ناک – اوت کنند و از صحنه سیاسی کشور برانند، تا گروه سیاسی دیگری وسعت عمل بیشتری یابد، و افراد بیشتری از قوم و قبیله سیاسی خود را بر پست های پر شمار تری بگمارند، و موی دماغ ها سیاسی حریف را از جلوی خود بردارند، حریف سیاسی را در پستی که ملت به او داده اند، ناکارآمد کند تا مردم از رای خود پشیمان شوند، شعارهایش را مسدود کند تا مردم بگویند غلط کردیم به او رای دادیم، طرح هایش را عقیم کنند تا پیشرفتی در زمان او حاصل نشود، مذاکراتش را با صاحبان ثروت و صنعت ناکام کنند تا چرخشی در اقتصاد پیش نیاید، بازارش را بهم بزنند تا ادعای کنترل نرخ ارز و تورمش نقش بر آب شود و...

 آن موقع ها هنوز واژه بصیر وارد بازار مکاره سیاست و سیاست بازان نشده بود، و همان معنی واقعی و در خور خود را داشت، و صاحبان بصیرت، همان اصحاب اهل حل و عقد و تدبیر، روشن بینان، روشندلان، عالمان و... و کسانی بودند، که با بینایی عمیق و ژرف اندیش و قدرتمندی که داشتند، از دیگران در دیدن افق ها توانا تر بودند، و این بینش فوق العاده آنان را قادر می ساخت پیش از وقوع پدیده ایی که دیگران آن را برای خود "بت" ساخته و اطاعت از او را اطاعت از خدا و "معجزه هزاره سوم"ش می انگاشتند و...، اما در مقابل همان زمان انسان های بصیر نتایج این معجزه و پدیده ناشناخته را درک و اعلام کردند و..، هرچند برای مدعیان بصیرت هضم آن سنگین بود، و واکنش شان سخت و خسارت بار.

اما افسوس وقتی این کلمه زیبا و پر معنی، وارد سیاست شد، سیاست بازان آنرا چنان مبتذل کرده و گرد و خاکی به پا کردند که در این توفانِ گرد و خاک شدید، آنان که تصاویر آینده ایی نسبتا دور را در خشت خام می دیدند، "بی بصیرت" اعلام و معرفی شدند و آنان که در روز روشن، "انحراف" را، "معجزه هزاره سوم" دیدند، خود را "بصیر" ، "بابصیرت" و صاحب دستگاه فکری "بصیرت سنج" جا زدند، و حتی وقتی نتایج این خسران عظیم را هم می بینند، باز لجاجت و غرور بیجای شان اجازه نمی دهد که به روی مبارک آورده، و همچنان مدعی بصیرتند، و بصیران امت را همچنان "بی بصیرت" می نامند و می شمارند، انگار راهی به جز کوبیدن بر طبل اشتباه خود ندارند.

اما من امشب از اعما بصیری سخن خواهم گفت، که مصداق کلمه ایی عربی، و ایرانی بود که از قضا از کشور عرب زبانی آمده بود و معنای دقیق این کلمه برای من که در برابر او شاگردی کوچک بودم، بدون هیچ ادعایی، ساده و بی پیرایه، بدون هرگونه غرور از مقامی که داشت (سرتیم عملیات شناسایی)، ترجمه و در رفتارش برایم جا انداخت، او جمع اضداد بود، او همزمان هم اعما بود (کورِ کور) و هم بصیر (بسیار بینا و بیننده ایی دقیق). به غایت بینایی که می شود تصور کرد، و آنچنان سلیم بود، که معنی سلمان را هم در خود و رفتارش داشت.

آری شهید سلمان اعمی بصیر را من در خلال جنگ و خدمت در واحد اطلاعات و عملیات در ماه های مختصر اما مفید سال 1365 شناختم، او قبل از این که دکان "بصیرت" باز شود و "کاسب کاران بازار فتنه" و "بصیرت سنج ها" ، دیگران را به میزان "خود حق مطلق بینی" خودشان بکشند، و غیر خود را با خط کش تفکر و خط سیاسی خود تطبیق دهند، و نا همراهان و دگر اندیش های سیاسی خود را "بی بصیرت" اعلام، و چون نابکارانی نا آزموده و یا آزمودگانی نابکار، از همه بدتر، دیگران را قلع و قمع کنند؛ این شهید بزرگوار این واژه را در رفتار و اعمال و افکار خود برای ما شاگردان مکتب جنگ، معنی کرد و سپس از میان ما رفت.

لذا وقتی از این واژه قرآنی و پر معنی در ادبیات عرب، در روند فضای مسموم سیاسی کشور توسط جناح سیاسی اصولگرای، تمامیت خواه و فرصت طلب سو استفاده می شد، ذهن من هر بار که این کلمه را می شنید، دایم به این شهید و اعمالش "فلش بک" می خورد که این چه بصیرتی است که اینان از آن دم می زنند؟! و آن را وسیله شکار در مرغدانی کرده اند؛ حال آنکه برای من این واژه کاملا روشنگر یک انسان "بصیر" واقعی بود، تا در معنای مبتذل سیاسی که رواجش داده بودند، و من بصیر و بصیرت را در قامت رعنای این رزمنده پر رزم می دیدم که در زمان شهادتش نزدیک به سه سال سابقه حضور در نبردی داشت، که حریف روبروی او می خواست خاک از ما جدا کند، و برایم مسلم بود که اگر او در 1365 به شهادت نمی رسید، با روندی که در حضور در جنگ داشت، ممکن بود تا 1367 که امام به جنگ با قبول قطعنامه 598 پایان داد، دو سال دیگر نیز بر سابقه ی نبرد او افزوده شود، آری اون با این روند سابقه 5 ساله می داشت آن هم از جنگی هشت ساله؛

بله سلمان اعما بصیر خود را وقف جنگ و دفاع کرده بود، او به صورت فعالی در نقشه ها و کالک های عملیاتی و عکس های نظامی به دنبال کشف ابعاد دشمنی بود، که بر آب و خاک این کشور چشم طمع داشت، و سخت در استعداد سنجی آنان کار می کرد، او از گردان های رزمی به واحد اطلاعات و عملیات آمده بود، تا این چشم های بصیرش را بر خطای دوستانش در کشور اعما کند، و بر دشمن این آب و خاک بصیر باشد و کاوشی مضاعف داشته، بر عکس این روزها که بر خطای هم بصیر شده ایم، و بر دشمن این آب و خاک اعما.

در شهر شاهرود، گروهی از ایرانیان عرب زبان زندگی می کردند، که آنان نیز مثل ملت عراق عرب نبودند [4]، و مُعّرب شده به کشور خود باز گردانده شده بودند، جامعه تسخیر شده اشان را، مهاجمین عرب زبان کردند، اینان ایرانیانی بودند که در عراق زندگی می کردند و با آمدن حزب بعث و افتادن رهبری اش به دست فردی نژاد پرست مثل صدام، از خانه و کاشانه خود در عراق که ملکی غصبی در دست صدامیان (چون امویان، عباسیان و...) بود، از سوی غاصبان ظالم تفکر اموی و عباسی اخراج و به ایران فرستاده شدند، سلمان و خانواده اش از این قشر ایرانیان بودند.

آنان کسانی بودند که پیش از ما زهر نژاد پرستی و ظلم حاکمیت چپ - ناسیونالیسم - عربی را چشیده، و دست اندازی آنان را بر جان، مال و ناموس زیر دستانِ چنین رژیم هایی را، به چشم خود دیده و حس کرده بودند، لذا وقتی عُمال این رژیم در 31 شهریور سال 1359 به کشورمان تجاوز کردند، از جمله افراد با انگیزه ایی بودند که می دانستند، این دشمن چه جانوری است، و چه اهداف پلیدی در پس تجاوز خود به این کشور در سر می پروراند، آنان دیده بودند و کاملا بر این دشمن بصیر بودند، و گذشته از این که، دشمن به چه بهانه ایی بر ما می تاخت، حاصل این تاختن را، آنان بیش از ما درک می کردند و بر آن بصیر و بینا بودند.

آری خانواده شهید اعما بصیر، بیش از خیلی از ماها به این دشمن و نتایج تسلط آنان بر کشور بصیر و بینا بود و از ظلم این دستگاه مخوف سوسیالیست – ناسیونالیسم عربی مطلع بودند، و لذا گروهی و خانوادگی در مقابله با این دشمن در جنگ حضور یافتند و در نهایت هم از این خانواده "پدر و پسرِ اعما بصیرها" جان در طبق اخلاص نهاده، از خاک ایران در برابر این تجاوز آشکار دفاع، و در نهایت هر دو به مقام رفیع شهادت نایل آمدند، در حالی که مدال پر افتخار رزمندگی بر شانه های بصیرشان سنگینی می کرد، آنان بصیرت را خوب معنی کردند و سبکبال به سوی ایزد منان پرواز کردند، و به خوبی هم بصیرت را برای همه ی حق طلبان و حساس ها به حفاظت از خاک میهن و اهلش روشن نمودند، و سپس به سوی ایزد مهربان شان شتافتند، تا نام خود را در میان کسانی که جان برای ارزشمندترین و ماندگار ترین ها داده اند، ثبت نمایند؛ اینجاست که همت اهل بصیرت روشن می شود، نه آنان که در پشت این واژه لطیف و معنوی، حذف حریف سیاسی خود را در یک تزویر و خدعه آشکار جستجو می کنند؛ اعما بصیرها کسانی اند که برای این آب و خاک نبرد کردند، و به حفظ آن بسیار کوشا، و تا سرحد جان بصیرتی ستودنی بروز دادند.

سلمان اعما بصیر قدی بلند به بلندای همتش داشت، درختی تنومند در تواضع بود، او که 5 سال از من زودتر بر این خاک پای نهاده بود، به قدر یک عمر معرفت داشت، و آن را تنها در رفتارش ترجمه کرد، نه در ادعاهای پوچ سخنرانان، که ژست بصیرت و بلوغ و حکمت می گیرند و در واقع اهداف سیاسی و قدرت را مد نظر دارند. این جوان برومند ایرانی در دهم فروردین سال 1344 در مهد تمدن میانرودان و در کناره های شهر افتخارات شکوهمند و باستانی "بابل"، یعنی در شهر کربلا به دنیا آمد، و قدوم مبارکش را بر خاکی نهاد، که خود میدان دار تمدن برای هزاره هاست، و بشر اولین تمدن هایش را بر این خاک نهاد و مدنیت را در آن به اوج رساند، سلسله های متعدد تمدنی در آن شکوفا شدند، و آزادگی نیز در رویارویی امام حسین و با تفکر اموی باز در همانجا به اوج رسید.

اما افسوس که این سرزمین هم در پیشانی مرزهای تعصب عربی قرار داشت، و در پیشانی اولین هجوم های این تعصب و عصبیت جاهلانه، مثل تمام کشورهای شمال افریقا و شامات، این سرزمین تمدن خیز نیز زبان و فرهنگ خود را در هجوم و حاکمیت نابکاران اموی و عباسی از دست داد، زیرا آنان برای قرن های متمادی حضورشان را تمدید کردند و ظلم و تعصب عربی، بر مظلومین سرزمین میانرودان شاید یک هزاره تداوم یافت، و تمام کوشش های ابن مقفع ها و... برای حفظ تمدن و ساختار پیشرفته شهرنشینی، تولید و ساخت، حاکمیت قوانین پیشرفته، در عصر بربریت انسان، همه از بین رفت و عراق تبدیل به جولانگاه امویان، عباسیان، بعثیان و اکنون داعشیان و... شد.

در این میان اقوام صاحب و ساکن آن آواره و یا موالی شدند، و غاصبان بر تخت های بدست آمده و برجای مانده از تمدن ایران و میانرودان نشستند و شهرهای جدید خود را با قرار دادن اجساد زنده موالیان و مخالفان خود بر جرز دیوار برج و باروی شهرهای جدید، ساختند و صاحبان شهرهای آباد را به بردگان و کنیزان خود تبدیل و برای قرن ها به اسارت نگهداشته و یا از دیارشان بیرون راندند.

خاندان اعما بصیر از آخرین سری از صاحبان سرزمین تمدن خیز میانرودان بودند که به ظلم غاصبان حاکم شده بر میانرودان گرفتار، و از شهر و دیار خود اخراج شدند. آری سلمان اعما بصیر در کنار قبر بصیر مردی به دنیا آمد که درس ظلم ستیزی و مبارزه با تفکر تمامیت خواه و ظالم اموی را به فرزندان این آب و خاک داد، تا زیر بار ظلم تسلط حاکمیت تفکر اموی، عباسی، بعثی، داعشی، وهابی و... نرفته، و آزادی خود را حتی به قیمت جان، در جایی دیگر جستجو کنند، آنان بر این امر بصیر بودند که تفکر ظالم اموی، عباسی، بعثی، داعشی و... دیگران را فقط برای حفظ تاج و تخت خود می خواهند، و ایدئولوژی منحط خود را "عین حق" و "تمام حق" می پندارند و "خلیفه" بر تخت نشسته خود را جانشین بلافصل خدا بر زمین اعلام، و دیگران را مطیع هرچه خباثتی می خواهند که در امر او صادر، و یا حتی از دل او عبور کند، تا همان را واجب و مبنای حق اعلام دارند. این تفکر با احساس خطری کوچک از ناحیه هر کس که باشد، سزایش را به شدیدترین وجه خواهد داد، و اصلا در این امر کوتاه نخواهد آمد، و بقیه را "بله قربان گوی" دایره تنگی می خواهد که کشیده، و یا در ذهن خود دارد؛ و بله قربان گو هایش آن را رصد می کنند، و کشف، و بر همان کشفیات خود عمل می نمایند.

اما خاندان اعما بصیر نتوانستند بر این دایره تنگ بمانند و به ایران آمدند؛ افسوس که این آمدن نیز، این خاندان را از ظلم آنان خلاصی نداد، و جنگ طلبان این پناهندگان صلح طلب، نرم خو، مهربان و... را حتی در ایران نیز رها نکرده و دامنه جنگ را بدین سو هم کشیدند، تا جنگی 8 ساله را بر این ملت مظلوم فراری از این گونه خباثت های خشن، تحمیل کنند و هزاران از آنان را قربانی توسعه طلبی های خود کرده، تا کوره ایی که قرن هاست با خون و تن ایرانیان می سوزد، همچنان شعله ور بوده و بماند، و از هر سو که کشته می شدند، دشمنان زیرک این مُلک و ملت سود می بردند.

چه آن عراقی که اکنون در میانرودان در مقابل اهل شوش قرارش داده بودند، و چه آن شوش مردی که به مقابله با اهل سابق تیسپون، که اکنون بعنوان سرباز پیاده، صدام آمده بود تا بجنگد، و هر دو از یک جیب کشته می شدند، چرا که تمدن این سوی اروند با تمدن آن سوی اروند، را تنها یک آب از هم جدا می کرد، که آن آب را هم استعمار انگلیس، وسیله جدایی دو پاره از تن تمدن ایران کرده بود، تا بصره را از خرمشهر، و میانرودان را ایالت پارس و پارت جدا کند، و مادها را به سویی و پارس ها را سوی دیگر، و پارت ها را در کویی دیگر به جان هم اندازد، و صدامی را هم از راه برسانند و بر این شعله، نفت نژاد پرستی دروغین عربی بریزند، و شعله ایی که تنها در آن از ما سوختند. و دشمنان این آب و خاک و مردم شاد شدند.

سلمان در حالی که بیست و یک سال ده ماه سن داشت، در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه در حاشیه بصره در همین مناطق موصوف به شهادت رسید، در حالی که به مقام سرتیم شناسایی و هدایت گردان رزمی در واحد اطلاعات و عملیات رسیده بود و این کم مقامی نبود، این اوج برای یک سرباز بود که گردانی را که خطی مهم از دشمن را خواهد شکست، هدایت کنی، دنیایی از تجربه و توانایی و شجاعت می خواست، تا در این نبرد سخت و جانگیر هدایت گر مهاجمان در چنین صحنه سرنوشت سازی بود، اما او را بازگشتی نبود و به شهادت رسید و در مزار شهدای شهر شاهرود در کنار پدر شهیدش که پیش از این، او هم در حاشیه های همین بصره به شهادت رسیده بود، آرام گرفت، ده ماه پیش از این شهادت، شهید مهدی اعما بصیر، پدر بزرگوار شهید سلمان اعما بصیر، از نیروهای گردان کربلا بود، که برای حفظ خط پدافندی فاو به منطقه عملیاتی اطراف اروند اعزام گردیده بود و در همانجا ده ماه پیش از سلمانش به شهادت رسیده بود.

 شهید مهدی اعما بصیر همرکاب با شهید سید محسن ما، در خط عملیاتی فاو و در منطقه عملیاتی والفجر هشت زمانی به شهادت رسید که دشمن بعثی تمامی سعی خود را می کرد که خط فاو که در عملیات والفجر 8 از دست داده بود، را باز پس گیرد. دشمن چندین پاتک انجام داد، ولی موفقیتی نداشت آنها برای این که نیروهای ما را با مشکل مواجه کنند، آب رودخانه خروشان اروند را به پشت خاکریزهای نیروهای ما پمپاژ کردند و سنگر های رزمندگان ما در خط اول پر از آب شده بود، و لذا برای این که نیروها بتوانند، در خط بمانند، روی آب پلیت (پل های ساخته شده از یونولیت) انداختند، تا زندگی در جایی که کمی سفت تر است، در خط مقدم ادامه یابد، و از شر آبی که تا نیمه سنگرها بالا آمده بود، تا حدی خلاص شویم.

دشمن خیلی تلاش کرد که منطقه را پس بگیرد ولی نتوانسته بود، در یکی از پاتک ها آنقدر آتش تهیه شدیدی ریختند، که فرماندهی گردان کربلا (که شهید مهدی اعما بصیر در آن عضو بود) مجبور شد، که تمام نیروهایش را به داخل سنگرها فرا بخواند، تا از کشتار بیهوده اشان در این آتشباری بی امان دشمن جلوگیری نماید؛ و تنها عده ای انگشت شمار را برای دیدبانی روی خاکریز گماشت، تا در صورت حرکت نیروی پیاده دشمن، این دیدبانان، اگر زیر آن آتش حجیم زنده ماندند، دیگران را از سنگرها برای مقابله با دشمنی که داشت پیش می آمد، فرا بخوانند.

یکی از شهدای این ماموریت دفاعی، شهید "مهدی اعما بصیر" پدر بزگوار شهید سلمان اعما بصیر بود، که اکنون با شروع جنگ تحمیلی به جنگ با بعثی ها شتافته و در این نبرد شرکت کرده بودند. جوانمردِ مهربانِ مهاجر، که از فرصت آب اهدایی صدامیان (پمپاژ شده به پشت خاکریز خودی) استفاده کرده بود، تا تنی به آب بزند، آلودگی مدت ها حضور در این خط مخوف را از تن بزداید، و شاید هم برای شهادتش غسل کند، که او هم در همین عملیات با همان غسل به شهادت رسید. این بسیجی اعما و البته بسیار بصیر، فرزند علی، متولد 1314 بودند که در هفتمین روز ایام نوروز سال 1365، در حالی که تنها 51 سال سن داشت، در منطقه فاو به شهادت رسید؛ در حالی که تمام تلاشش را کرد تا سرزمین های فتح شده در کربلای فاو را که مهاجمان عملیات والفجر هشت تسخیر کرده بودند، را حفظ کند و با همین هدف بود که به فیض شهادت نایل آمد. او در قسمتی از وصیت خود برای ما نوشت "جبهه یک دانشگاه است، این دانشگاه الهی را خالی نگذارید و بیایید و درس بیاموزید، که درس آخرت می باشد".

شهید مهدی اعما بصیر در هفتمین روز تعطیلات نوروز 1365 در حالی ما در شهرهای خود سرگرم دید و بازدیدهای نوروزی بودیم، از میان ما رفت، تا ده ماه دیگر میزبان سلمان خود در بهشت باشد، که سلمانش هم باز کمی آن طرف تر در شلمچه به شهادت رسید (22/10/1365)، دروازه های بصره خون های بسیاری از ما نوشید و اما همچنان بسته ماند، و هزاران نفر در این مسیر به شهادت رسیدند. سلمان و مهدی اعما بصیر دو تن از آنان بودند، سلمان به مادرش، در وصیت خود، نوشت "دعا کنید خداوند این شهادت در راهش را قبول نماید و از گناهان این حقیر در گذرد، ای مادر عزیز از من راضی باش و مرا حلال کن و امام را دعا کنید".

اما سخنی با درون مایه ی طنز با این دوست همرزم شهیدم،

می خواهم با استفاده از نام زیبایش و آیاتی که در شان این نام آمده است،

در ادامه، اگر او مرا به همراهی بپذیرد، در بهشت همراهش شوم

مارا که به آنجا راهی نیست حداقل می توانیم از پس دیوار با آن طرف ها هم سخن شویم

سلمان شهیدم!

تو را اعما بصیر نام نهادند تا در این تضاد، برجسته شوی، تقابل فردی کورِ کور، که همزمان بسیار بیناست، این دو تو را چنان برجسته کرد، که خداوندگارم هم عاشق این سرو بلندت شد، و این جمع اضداد را از زمین برداشت و با خود برد، در حالی که اجدادت این نام را بر تو برگزیدند تا تقابل این دو افراط را نشان دهند، غافل از این که تو هر دو را در کنار هم داشتی، به زشتی ها اعما شدی و به زیبایی ها بصیر، تا تقابلی را نشان ندهی!،

سلمان!

نمی دانم خداوند وقتی تو را به میزان کشید، با این آیه 72 سوره اسرا چه خواهد کرد که پرسیده است : "آیا کور با بینا مساویند"، [5] و یا آنجا که باز می فرماید "بگو آیا نابینا و بینا یکسانند" [6]در حالی که تو در آن میان به طنز و برای خنده جمع فریاد خواهی زد "آری مساویند و منافاتی هم با هم ندارند" نمونه اعلایش را می خواهید، من! سلمان اعما بصیر.

سلمانِ عزیز!

آیه 125 سوره طه در قرآن کریم هم باز شامل تو نیست [7] که مى‏ فرمايد : "... خدايا چرا مرا نابينا و کور محشور كردى، و حال آنكه من در دنيا بينا و آگاه بودم؟" و تو در دنیا هر دو بودی، و نمی دانم در آخرت، خدا با این تضاد تو چه خواهد کرد!

سلمان!

خداوند بصیر است [8] و تو هم بصیر، دو بصیر در یک ملک چگونه خواهند خسبید؟!

اما تو وقتی در نقشه های نظامی و عکس های هوایی منطقه دشمن زوم کرده بودی، شامل این قسمت از قرآن بودی که می فرماید "نگاه مي‌كنند، ولي نمي‌بينند" [9]، می دانی چرا؟ چون در همان هایی که باید می دیدی و ندیدی، خود نیز غرق شدی؛ که اگر صاحب چشم هایی بصیر بودی، و بر عکس های هوایی و نقشه ها اعما نمی شدی، همچون کتاب خوانی نبودی که از خطوط راحت می گذرد، و از متن نمی فهمد، به همین دلیل از "لِأُولِي الْأَبْصار" نشدی زیرا یک "اعما" چگونه شامل این مقام خواهد شد؟!.

سلمان عزیز!

"و خداوند تو را شنوا و بینا قرار داد" و سپس گیر کرد و که این کورِ کور، را چگونه بینا کند، خدا در تو مانده بود سلمان!. [10]

سلمان!

در مسیر بهشت مواظب تابلوهای راهنمایی و مامورین باش، که سرشون خیلی شلوغه، تو هم دوگانه سوزی، نکنه اشتباهی ببرندت تو جماعتی که "آنها چشمانی دارند، که با آن نمی ‌بینند" [11] آنجا که " فردی که در دنیا کوردل شد، در آخرت و قیامت نیز «أَعْمَى» خواهد بود " [12] سلمان مواظب باش که وقتی خودت رو معرفی می کنی و می گی من اعما بصیرم، حتما تاکید کن که من اعما تنها نیستم. خلاصه برادر از هر گردنه ایی می خواستی رد شی، کارت شناسایی ات رو دم دست نگهدار و حتما نشان بده، و به مامور تاکید کن دقت کنه که بدونه، تو دوگانه سوزی هم اعما هستی و هم بصیر!.

سلمان عزیز!

خدا تو رو برای مقایسه نور و ظلمت، یکجا خلق کرد، برای همین تو گاهی  اعما و گاهی بصیر شدی، گاهی هم که هردو، و خدا کارتو رو به خیر کنه، که تو این شلوغی اشتباهی نشی یهو ...

سلمان شهیدم!

و چقدر شبلی، تو را از سال ها قبل به زیبایی شناخته بود، که گفت  "بخیل هرگز شهید نگردد، چه او به ترک نانی نگوید، به ترک جانی کی گوید." و تو انگار از کنار این خصوصیت رد هم نشده بودی، من ندیدم که با کسی بگو مگو کنی، و یا به مقامی چشم داشته باشی، و یا به بدگویی کسی مشغول شوی، زیرا که بخل و حسد در بین انسان های پاکی چون تو وجود نداشت،

چیزی که این روزها در بین اهل علم موج می زند و به وفور هست، و قدهای بلند را در بین خود نمی توانند، تحمل کنند؛ و بخصوص فقه که حالت تهاجمی هم دارد، و اگر فقیهی، بلند قدی را در مقابل خود دید، فورا آن را به خط کش فهم خود می کشد، و می بیند به قواره اسلام (آنچه او از اسلام فهمیده) نمی خورد، و بلافاصله کاغذی برداشته و فرمان به اره کردن قدش می دهد، همچنان که این بلندی فهم حلاج، که قد و قامت معرفت بلندش، در مقیاس "ان الحق" بود و دیگران این بلندی را نتوانستند اشراف داشته و بر نتافتند، و اره اش کردند، تا همه مثل خودشان کوچک و کوتاه بین باشند،

اما تو ای سلمان!

آنقدر بلند قد بودی که همشهری هایت که از کربلا به قصد شکارت آمده بودند، در میان همه تو را شناختند و شکارت کردند، کاش کمی کوتاه قدتر بودی و می ماندی برای ما.

و تو!

بر همه این ها بصیر و در همان حال اعما بودی، آنگاه که قرآن در حق تو اشاره کرد "چشم دارد" (ْلَهُمْ أَعْيُنٌ) اما اعما بودی و "چشم بصيرت نداشتی" و "لا يُبْصِرُونَ بِها" تا این مسایل را ببینی و در داشتن و نداشتن گم شدی و از دست ما رفتی.

سلمان!

باید خود را از این چارچوب به این چارچوب نمی کردی، که دست و پای خود را گم کنی و در آن معرکه جا بمانی، ولی خوب شد که گم کردی، ما که فارغ از این چارچوب ها شدیم، غرق در افکار خود ماندیم، تا امروز این مسایل را که تو بر آن اعما بودی ببینیم و بکشیم، بی بصیرت مان می گویند و آنچه بر آن مترتب است را می کشیم، ما که روشن بود اعما بودیم و خدا رهایم مان کرد! که بمانیم و بکشیم! و تو را خدا ماند که اعمایی و یا بصیر، لذا زود صورت مساله ات را پاک کرد، و راحت شدی، زیراکه نمی خواست این چنین، چون خودش، جمع اضداد باشی.

سلمان ای شهید شلمچه! ببخشید که این همه با تو شوخی کردم،

این را بدان که مردان خدا همه اشان جمع اضدادند، مثل خدای شان، و تو نیز چنین بودی.

روحت شاد و روانت آرام در جوار حق مطلق، آرام بخواب برادر ما هستیم، دشمن هست، دزدها هستند، اختلاس گرها راحتند، مسولیت های هم دست به دست می شود، مردم هم که ... ولشان کن، هر چی شدند، شدند! مهم ماییم که باید باشیم، و هستیم،

نخند سلمان! گاه شوخی است و گاه جدی، کمی هم خنده هایت را به کناری بگذار، و بر ما گریه کن، شاید خدا به ما هم رحم کند، آنطور که به تو رحم کرد و راحت شدی.

سلمان! خنده هایت را بسیار در یاد دارم، تُن صدایت هنوز در گوشم هست، ذره بین از عکس های ماهواره ایی از زمین بردار، تا ما را هم ببینی، ناسلامتی روزهایی سخت را با هم طی کردیم. فراموشت نمی کم، فراموشمان نکن،

سلمان!

رفاه زده بهشت نشی پسر، هرچند رفاه ش مبارکت باد، لایق آن همه بودی و هستی، نیم نگاهی هم به ما گرفتاران در باتلاق قدرت طلبی و غارت کن، می بینی برای باقی ماندن خود و اهل شان در میزها، ملتی را به فقر می کشند، آن روزها حتی برای پیروزی در جنگ هم نمی گذاشتند آب در دل ملت تکان بخورد، از خرمشهر خالی از مردم به اهواز که می آمدی، انگار نه انگار که جنگ است و هیاهوی جنگ تمام بود، اما امروز در روزگار خاموشی مسلسل ها و جنگ نبوده، هیاهوی جنگ خیالی سفره های شام و نهار ملت را هم آب برده است.

اما سلمان! بی خیال، انگار تا ما را یک به یک به گور نکنند، و مردمی جدید بر این خاک نیاورند، دست بردار نیستند، پس تو که گذشتی بگذر، ما که ماندیم با آن صحنه هم مواجه خواهیم شد، انگار طبل جنگ در این سرزمین حرام است که خاموش شود، آن چیزی که مباح است جنگ است، پس تو آسوده باش که ما هستیم، تا بانک الرحیل ما نیز برسد، پیشواز آمدی، خوش به حال ما، نیامدی هم سراغت را خواهم گرفت.

دوستت دارم سلمان! ما را تحویل بگیر بی معرفت!

ببخشید خیلی خودمانی شدم، ما اینقدر هم خودمانی نیستیم تو از بچه های بالایی و ما از این پایین دست ها، شما معرفت را به اوج رساندید و رفتید، تا سره از ناسره جدا شود، تا ما بمانیم و باتلاق ها،که هرچه تکان می خوریم بیشتر فرو می رویم، 

سلمان!

باتلاق ها این جا مقدسند، ماندن در آن هم ثواب دارد، و هرکه از خشکاندن آن بگوید ضد ارزشی می شود، انگار ما را برای باتلاق خلق کرده اند. ناف ما ار با باتلاق ها بریده اند.

سلمان! 

بی پرده بگویم، حالمان خوش نیست! این شوخی ها هم از سر نافهمی است، خود را گم کرده ایم، قدم از چاله ایی می کشیم بیرون، به چاهی بزرگتر می افتیم، این می رود، بدتر از او جایش را می گیرد، هر روز دریغ از دیروز و هر ساعت دریغ از ساعت قبل. انگار راه ها را همه بسته اند، فقط راه مصیبت را باز کرده اند، هرچه دلت بخواهد از این سنخ فلاکت هست، 

سلمان دنبال چه می گردی در این عکس ها! ول کن به زندگی ات برس، اینجا هیچ خبری نیست، همه درب های تغییر را قفل زده اند، اصلاح وضع موجود را هفت قفله اش کرده اند، دیگر همه را می خواهند ناامید از افقی کنند که آرزویش را دارند تا در ناامیدی تمام بمیرند.

اما نگران نباش سلمان! من و تو بن بست های بسیاری دیده ایم، در نا امیدی های کشنده، خدا چنان زیر بازی تزویرشان زده و پیروزهای خیالی شان را به هم زده که حساب ندارد؛ او به ساعتی، پیروز شدگان عرصه تزویر را به شکست خوردگان ابدی تبدیل می کند، من و تو تیربارهای زیادی را دیده ایم که خاموش شدند، اگرچه از ما خیلی کشتند، ولی تیربارچی های زیادی هم خون بچه های ما پاگیرشان شد، ما هم همان خدا را داریم، "هنوز آن خدا زنده است" هر چند گاه احساس می کنم در بین گرگ ها رهایمان کرده است، اما زنده است.

پس سلمان! شاد و مسرور باش به آنچه رسیده ایی، و برای ما هم دعا کن، اگر لایق دیدی.

سلمان ببخش از این شوخی ها و سفره ی دردی که باز کردم، مرحوم پدرم به یکی از عزیزانش به شوخی و جدی می گفت: تو خیلی فهمیده ایی (تا این جا طرف سر کیف می شد و در ادامه می گفت) اما خیلی هم نافهمی (هدف گفتن جمله اول، گفتن جمله دوم بود، که باید در لفافه جمله اول پیچیده می شد).

تو هم همین رو بگو و در رو، که این سید همان پرگوی سابق است. 

نه ببخش مرا، خودم می رم - بای  

[1] -   من گره خواهم زد؛   چشم ها را با خورشید...   دل ها را با عشق....     سایه ها را با آب...   شاخه ها را با باد ...   سهراب سپهری

[2] - بین النهرین

[3] - دولت بعث عراق در سال 1350 شمسی به دلیل کمک های نظامی و تسلیحاتی سلسله پهلوی به مخالفان کُرد عراق و به بهانه اینکه ایرانیان ستون پنجم شاه در عراقند و علیه دولت آن کشور فعالیت می کنند، دست به اخراج هزاران ایرانی ساکن در آن کشور زد؛ آن ها نیروهای شان را مأمور کرده بودند که ‎ ‎‏هر جا ایرانی می بینند همان جا، بازداشت و بدون اینکه مهلت بدهند به خانواده اش‏‎ ‎‏خبر دهد و یا اثاثی با خود بردارد، بیرونش کنند.

[4] - عراق پایتخت مهم ایرانیان بود و تیسپون یکی از پایتخت های مهم ساسانیان، شهره شهرهای ایرانی، همانگونه که شامات به زبان خود سخن می گفتند و بعد از تسخیر توسط سپاه اعراب، عرب زبان شدند، و یا شمال افریقا از مصر تا مراکش به زبان خود سخن می گفتند و بعد از هجوم بنی امیه و بنی العباس عرب زبان شدند، عراق هم سرزمین پارس و پارسی گویان بود، که با تسلط اعراب بر آن زبان خود را از دست دادند، و به غیر از سرزمین اقوام اصیل ایرانی یعنی کردها، عراق معرب گشت و عرب زبان.

[5] - "وَ مَا يَسْتَوِي الاْءَعْمَي وَالْبَصِيرُ آيه 19سوره مبارکه فاطر

[6] - در آیه 16 سوره مبارکه رعد چنین می فرماید.: قُلْ هَلْ یسْتَوِی الْأَعْمَى وَالْبَصِیرُ أَمْ

[7] - «قََالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى‏ََ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً»

[8] - خداوند بارها از خود در قرآن به بصير یاد کرده است «إِنَّ اللَّهَ بَصير»

[9] - «وَ هُمْ لا يُبْصِرُون‏»

[10] - در آيه 2 سوره مبارکه انسان مى‏فرمايد :  «(بدین جهت) او را شنوا و بینا قرار دادیم!» «فَجَعَلْنََاهُ سَمِيعاً بَصِيراً»

[11] - آیه 179 سوره مبارکه اعراف می فرماید: «به یقین، گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم؛ ... آنها چشمانی دارند که با آن نمی‌بینند؛ «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ ... وَلَهُمْ أَعْینٌ لَا یبْصِرُونَ بِهَا ... »

[12] - "وَ مَنْ كانَ في هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبيلاً" اسراء/72

اگر شما هم عکس، اثری، خاطره ایی از این شهدا دارید برای غنای این متن برایم راسال کنید - ممنون

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

توفان مکن ای دل، که عاشقی سوداست   

غمگین مکن دل من، ز افول گفتن ها     اندر دلم، افول ناشدنی گشته ایی تو یار‎

احساس و عاطفه ام، میل پرواز کرده به تو     تو باز مرا گذاشتی و رفتی به انتظار‎

زنجیر کرده ایی دل من را، تو در خیال      دل نیست که انبان خیال توست، در انتظار

دلگیر مشو تو ز همنفسی با من حزین،     چون تو گلی، حزینی به کنارت، به انتظار‎

من تو شدم، تو من شدی، در وادی دلخستگان   من هم شدم نمناک چشم، شد دیدنت هم انتظار‎

من بغض ها گشودم از دل خود، تا که بارشی      گردد به چشم هایم هویدا در انتظار

ای ابر های خیال انگیز دل، ز من روید    تا من کنم خلوتی، با این دلِ نشسته به انتظار

توفان مکن ای دل که عاشقی سوداست   سودای سرنوشت که دارم، به انتظار

سروده شده در 4 مهرماه 1397

دردهایش را به جان من می خرم دیوانه وار  

آسمان دل که جای عشق باشد اندر آن         سفره ایست آشفته از انواع درد و آرزو

دردهایش را به جان من می خرم دیوانه وار    آرزو را من چه سازم، کشنده است، آرزو

دل چو وا گردد به گرد شمع عشقی جان فزا،       دردها بیرون بریزد از دلم با آروز

سفره دل چون که وا شد در بر آن عشق تام     دردها درمان شود، آندم فراموش آرزو

محو گردد در رخ آن صبح عام و عشق تام    گم شود در آن میان هم عشق، درد و آرزو

فارغ از او چون شدم، بازم به درد آید دلم      در نبودش بازخوانی می شود، هم درد، هم آن آرزو

دیده ام باز چون مجنون عشق و دیدن رخ می شود،      تو نباشی، دردها را تازه می گردد، درمان آرزو

کن حکایت دیده را ای دل که سودایت برفت       دردها مانده است بر دل، دیده گریان بر این آرزو

سفره دل وا کن و بازم به اشک آلوده کن       گونه ها را خیس از درد اندرون، و دوری از آن آرزو

آرزو دارم که درد از جان فزون گردد دمی     فانی ام سازد بدین سودای دل با آن درد و آرزو

راحتم سازد از این درد؛ وزان دیوار بلند آرزو      پشت دیوارش بماندند و بمردند، صاحبان آرزو

دل ببند و، دیده وا کن ای که خان آرزو        عشق درمان است بر دردم، حاکی از آن آرزو

5 دیماه 1397

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پروردگارا! سخت گلایه مندم از تو: آیا حق گلایه دارم، این حق را برای بنده ی خود قایلی، که بگوید "خسته شدم" ، حتی اگر مرا بدین زندگی دعوت کردی و من هم در عالم مُثُل، به آمدن رضایت دادم، و قبول کردم که بیایم، اکنون می گویم "نمی خواهم که بمانم، و ادامه دهم"، گیرم که در آن عالم قرارداد کرده ایم، کاش اختیار "فسخ قرار داد" به ما می دادی، کاش اگر ابتدایش با تو بود، پایانش را حداقل به خود ما می سپردی، نمی دانم چگونه قرار داد را نوشتی که نه آمدنش با ماست و نه در رفتن اختیاری در دست ما قرار دارد؛ تو این قرار داد را انگار یک طرفه نگاشتی، شاهد و وکیل ما نیز خود بودی، و هر آنچه خواستی و اراده کردی، مقرر نیز فرمودی؛

در این قرارداد کجاست آزادی من، کجاست جای تصمیم من، کجاست میدان مانور من و...  همه را از من سلب کردی، من مختار به چه هستم، چگونه زیستن؟!، آن هم که در پس قوانین نوشته و نانوشته ات، تعطیل؛ من مختار به اطاعتم؟!! این است میدان اختیار من؟!.

مرا به کدام اختیار به مهمیز سوال خواهی کشید.

 این نصیحت مولانای کبیر را هم دوستی برایم نوشت که : 

چراغ ست این دل بیدار، به زیر دامنش می دار .... از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد

 چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمه ای گشتی ... حریف همدمی گشتی ، که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد ، درخت سبز را مانی ... که میوه نو دهد دایم، درون دل سفر دارد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مادر! شاخه های طوبای مهرت از آسمان تا دلم کشیده شده، هنوز دلم در مهرش تاب می خورد.

تو را فراموش نمی کنم مادر! هنوز چهره ات بعد از سال ها، زینت بخش بهترین بخش های روانم هست، تو از ما چهره برکشیدی و بر خاک رخ نمودی و رفتی، اما سردی خاک هرگز مهر گرم تو را در دل ما سرد نکرد، اکنون که نیستی چون ماهی از آب بیرون افتاده ایی، برای دیدن روی مهربانت بال بال می زنم، گاه بغضم از دوری ات می ترکد و گاه مثل اکثر زمان هایی که با من بودی، در میان سرگرمی بازی های کودکانه ام، در کنارت، تو را کامل فراموش می کنم، ولی چون از بازی فارغ می شوم و به خود می آیم، باز مثل کبوتر جلدی، این مهر توست که دل مرا به خود جلب می کند.

مادر! کاش تو با این رتبه از مهر و محبت، حامل ما برای آمدن بدین دیار نمی شدی، کاش یکی از آنان که دوستش نمی دارم، حامل چنین محموله ایی برای چنین آدرسی می شد، و یا هرگز بدین خاک پای نمی گذاشتیم، اینجا وحشتکده دریدن و دریدن هاست، اینجا دیار فراموشی انسانیت است، اینجا مرکز خودبینی هاست، اینجا آوردگاه تزویر و بروز جگر پاره های خشم و خشونت است و... واقعا آرزوی ماندن در این مخاطره کده عشق و مهر را ندارم؛ اما با این همه، تو که بودی از شر این روزگار به دامنت می گریختیم، اما حیف تو نیز از ما و این روزگار گریختی، و ما را با این همه جنگ و گریز تنها گذاشتی، خاکستر مرگ بر ما پاشیده اند، در حالی که زنده ایم؛ نفس می کشیم، و بی توجه به ناله های ما، از فرط وحشتِ زنده به گور شدن، خشت های لحد را بر قبور کنده زندگان می گذارند، می گذرند.

مهره های عصر ما را چنان بر خواست دل خود چیده اند که هر مهره ایی که بر شطرنج روزگار ما جابجا می شود، افقی از بدترین روزها را برای ما نمایان می کند، ما نیز خوش خیالانه در آرزوی مهره ایی نشسته ایم که این بازی مخوف را بر هم زند، اما قرن هاست، که چنین مهره ایی انگار وجود خارجی ندارد.

استاد مهربانم می گوید "همین امید به آمدنش، خود سازنده است، سید!"، اما من می بینم نسل هاست که بدین امید مرده ایم و یا زنده به گور شده ایم و فرصت زیستن ذی قیمت و غیر قابل جبرانی را که تو با تحمل دردهای فراوان، به ما ارزانی داشتی را به باد داده ایم، و همچنان خبری نیست و نسل اندر نسل زیر پای خوکان بی گردن که اصلا آناتومی بدن شان، انگار فرصت و قدرت نگاه به چپ و راست را از آنان سلب کرده است، و پیش رفتن را تنها بلدند، له می شویم و صدای شکستن استخوان های ما را هم حتی در زیر پای خود نمی شنوند، و این ناله های دردناک نیز، در همهمه ی پیشروی های شان گم می شود.

و حتی گاه من نیز در این همهمه، گم می شوم اما، آنان که به خوردن مشغول می شوند، من باز به خود می آیم و این به خود آمدن، سم روانم شده و آخر هفته ایی نا آرام را برایم رقم می زند، چرا که پنجشنبه و در کوچکترین فرصت فراغت، روحم انگار از این مخمصه فارغ می شود و تو در مقابلم قد علم می کنی، و فیل من هم باز یاد هندوستان می کند، و اشک هایم از نبودت، باز جاریست.

می بینی چقدر خود خواهم مادر! که تو را که از این چرخه باطل رها شده ایی، را نیز آرزوی حضور در این صحنه دهشتناک می کنم، اما برای چشیدن دامن مهرت، و خودخواهانه انتظار دارم، آرامش ابدی ات را واگذاری و تو هم با ما در این سفر سخت، دوباره همراه شوی، و در این دردها ما را همراهی کنی، خوب می دانم این احساس هم از خود خواهی من است، اما چه کنم، کار دل است و دل هم اجازه نمی گیرد که چه بخواهد و چه نخواهد، افسار خواسته های او هم دست من نیست و گاه او هست که مرا به هر سو که بخواهد، می کشد؛ و می دانم تو هم باز خودخواهی ام را می بینی، و با سکوتی معنا دار نمی خواهی حتی به رویم بیاوری، و از این نیز می گذری.

اما پنجشنبه ها که می شود جای خالی تو چنان نمایان می شود که در چاه غمش، من هم گاه غرق می شوم، تو که بودی انگار این باتلاق زیر پای ما، سفت و محکم بود، غافل از این که این تن و جان مهربان و نحیف تو بود که در زیر پاهای بازیگوش و بی قرار ما، تکیه گاه سفتی برای آسودگی ها شده بود، و این تو بودی که خود را سپر بلای ما قرار می دادی تا ما آسوده با بازی های کودکانه خود خوش باشیم، اما اکنون که نیستی چاه و چاله هایی را که به مهر پوشانده بودی، بی شرمانه رخ می نمایند و دهان برای بلعیدنم باز می کنند.

جایت خالی است، اما همان بهتر که نیستی و نمی بینی، آنچه را ما اکنون می بینیم.

روحت شاد مادر! در کنار آشنایان و دوستان و دوستدارانت، آرام بخواب، ما هم بالاخره یک کاری خواهیم کرد، نگران نباش از همان گذرگاهی که تو عبور کردی، ما هم به طریقی عبور خواهیم کرد. خیالت راحت. 

مادر

اشک هایم را پنهان می کنم وقتی نام تو را به زبان می آورم

اما دردی که در جانم حس می کنم همانگونه است که بوده است

.اگرچه لبخند به لب دارم، و بی خیال به نظر می آیم

هیچکس دلش برای تو تنگ نمی شود

به اندازه من

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اول آبان ماه 1347 آن موقع ها که چشمه سارهای بیدر آنقدر پر آب بود که خیلی ها را از آب گوارای خود سیراب می کرد و اضافه از خوراک روزانه مردمش، را روانه درختانی می کرد که بدین آب بی نظیر خو گرفته بودند، روستای گرمن پشت بسطام در حاشیه شهرستان شاهرود، در سایه سار این چشمه ها، شاهد تولد نوزادی بود، که باید به سن نوجوانی می رسید، تا دست حوادث تلخ تاریخی، او را بر می داشت و به باغ های کشاورزی حاشیه شهر مهران در استان ایلام می برد تا پس از نقش آفرینی در جنگ هشت ساله بین رژیم بعث عراق و کشورمان، در تاریخ 29 اردیبهشت 1365، در حالی که برای یک عملیات تهاجمی علیه نیروهای دشمن خیز برداشته بودند، با اصابت تیر مستقیم تیربار به کمین نشسته دشمن، در ناحیه اتصال نای به شش ها، مورد اصابت گلوله داغ دشمن مطلع از این عملیات و آماده برای مقابله قرار گیرد و به زندگی نوپایش، که در زمان شهادت تنها شانزده سال و 7 ماه بیشتر نداشت، پایان دهد، و بهره او از زندگی و این دنیا به دو دهه هم نرسد، و شهادت به عمرش پایان دهد.

این رزمنده بسیجی زمانی به جبهه اعزام شد که تنها پانزده سال و نه ماه سن داشت، و در سومین اعزام به جنگ برای بیرون راندن دشمن بعثی از خاک کشورمان، در حالی که عضو گردان کربلا از تیپ 21 امام رضا بود، به شهادت رسید و پیکر این شهید و بیش از چهل تن از همرزمانش که در همین شب عملیات به شهادت رسیدند، به علت عقب نشینی بر جای بماند، و بعد از چهل روز که زیر آفتاب ماندند، با پیشروی نیروهای خودی در عملیات کربلای یک که منجر به آزادی مهران شد، به شهر و دیارشان بازگشته و در مزار شهدای روستای گرمن، در جوار ده ها همرزم و اجداد و اهلش آرام گیرد.

در این چهل روز که پیکر این شهید بدست نیامده بود، مادر شهید بر قبر واره ایی سوگواری کرد؛ که از قضا همانجا نیز به مدفن ابدی او تبدیل گردید، وقتی امروز به زندگی این ابرمرد کوچک می نگرم، در خصایص انسانی، وظیفه ای که به عنوان یک فرزند بر عهده داشت، به نقشی که در شان یک عضو خانواده اش داشت، به ایفای نقش دانش آموز بودنش (دوم راهنمایی بود که به جبهه رفت)، و در جنگ به عنوان یک نیروی پیاده، در نقش مدافع و یا مهاجم، به نقشی که بعنوان یک دوست در بین همسن و سالان خود باید می داشت و... به هر کدام که نگاه می کنیم از حد متوسط جامعه اش افزون و سر بود.

به خاطرات تمام اقشاری که در هر کدام از این نقش ها، با او سروکار داشتند که نگاه می کنی مملو است از شیرینی و خوشی، و این است که او با چهره ایی خندان به استقبال مرگ رفت، و دیگران و بازماندگان را در سوگ خود گریاند. از خصوصیات شخصی اش حتی در میدان نبرد، این بود که، پاکیزگی و آراستگی ظاهر امری بسیار مورد تاکید و لازم بود، به طوری که یکی از شوخی های دوستانش در جنگ خراب کردن نظم موهای سرش بود که با زحمت زیاد سعی در منظم نگهداشتنش داشت، او شستن لباس های چرکش را به هیچ عنوان به وظیفه ایی برای مادرش ندانسته و محول نمی کرد، و حتما باید خود لباس هایش را در پس هر حمام کردنی، خود بشوید، برای همین هم، حمام کردن و شستن لباس هایش با هم قرین بود.

در شجاعت شهره عام و خاص بود، چه پیش از جنگ و چه در حین جنگ، او در نوجوانی مردانگی را به اوج رساند. در عین حال بسیار نرم خو با همه مهربان بود به خصوص کودکان، در کار بسیار فعال، و جورکش کم کاری دیگران را هم بودند، سهم کاریش را هیچگاه به غیر نمی سپرد؛ بیشتر مواقع خنده رو، و در عین حال جدی بود، در بخشش آنچه داشت تردید نمی کرد، شوخ طبع و آرام بود؛ نرم خو و کم صحبت؛ در کار خود با متانت و مداومت داشت، به طوری که از همکاری با او خسته می شدی، چرا که اصلا عجله ای برای پایان کار نداشت، اما تا کارش به اتمام نمی رسید، دست از کار نمی کشید، این بود که به صبر و متانت شهرت داشت، صبری پایان ناپذیر که این صبر در برخورد با دیگران، به نرم خویی و عدم واکنش سریع منجر می شد، و همین صبر و متانت در کار، باعث تداوم و کار با حوصله و آرام بود.

دلی چون دل شیر داشت و از تاریکی و تنهایی وحشتی نداشت، دوست داشتنی ترین تفریح او شکار بود، حتی در جنگ هم به ماهیگیری می پرداخت و خوشمزه ترین ماهی را با کره صبحانه برای همرزمانش تدارک می دید، او از جمله رزم آورانی بود که اگر تمام کوه ها از شدت جنگ می جنبید، او از جایش نمی جنبید، بود، لذا وقتی در پاتک دشمن برای تصرف خاکریز اول خودی، در حاشیه اروند در فاو به جریان افتاد، وقتی سپاه دشمن بعد از یک آتش تهیه شدید پیشروی را آغاز کردند، و پیش می آمدند، او از قضا نگهبان خاکریز بود و به محض اطلاع از پیشروی دشمن، آنقدر زیر آن آتش شدید قبل از حمله دشمن، بر آنان آتش ریخت تا هجوم شان را ناکام کرد،

او در این نبرد به نارجک انداز تفنگی مجهز بود، و به قدر توپخانه ایی بر نیروهای پیاده دشمن که بعد از آن همه آتشی که بر ما ریخته بودند، انتظار مقاومتی نداشتند، و در بین نخل ها به صورت گروهی پیش می آمدند، تا خط اول ما را بشکنند، و تصرف کنند، آتش ریخت، که وقتی بعد از عملیات جنازه های دشمن در ده متری خاکریز خودی دیدند، این نشان دهنده عزم دشمن، برای تسخیر این خط داشت، و مشخص بود که آنها آمده بودند، که بگیرند و تصرف کنند، و هرگز به غیر از این رضایت ندادند، تا کشته شدند.

این صحنه ایی از یکی از مواردی بود که در رویارویی با دشمن به اوج رسید.

سید محسن در مهران به شهادت رسید، عملیات پایان زندگی او 42 همرزمش که گروهانی از گردان پرشکوه کربلا بودند، که در این تاریخ اسیر اطلاع دشمن از هجوم خود شدند (ببین ستون پنجم در کنار دشمن با رزمندگان ما چه کرد)، و تیربار نیمه سنگین دشمن، که با اطلاع قبلی در انتظارشان قرار داده بودند، آنان را مثل برگ خزان بر زمین ریخت، محل اصابت تیر دشمن بر بدن این شهید نشان می دهد که او هرگز رو به عقب نشده بود، که از پشت تیر بخورد، بلکه در حالت تهاجم و پیشروی مورد اصابت قرار گرفت و شکل بدنش حکایت از این داشت که بعد از اصابت گلوله بر گلویش بر زانوانش نشسته، و بعد از خون ریزی و از دست دادن توان جسمی، در همان حالت نشسته، بر پشت له خورده و خوابید، و کسی نبود که زانوانش صاف و به صورت درازکش نماید، و لذا مچاله شده، خوابید و جان داد و آفتاب داغ ایلام در نزدیکی های خرداد ماه، بدنش را در همان حال خشک کرد، تا حتی دفن او نیز مشکل باشد، زیرا کسی نه از دشمن و نه از ما، به حال این اُفتادگان بین میدان نبرد، کاری نتوانست کرد، همانجا ماندند تا عملیات بعدی، در چهل روز بعد، راه را برای خروج شان از صحنه فراهم نماید.

و خوش به سعادت شان که رفتند و این روزها را نمی بینند.  

آقای حسن غریبی از همرزمان باز مانده از آن لحظات دهشتناک آن شب شوم، که با این شهیدان در آن ساعات سخت، همراه بوده است، فضای آن شب و آن لحظات را این چنین ترسیم کرد :

"برادر این شهید (سید حسن) که در این عملیات بی سیم چی گردان کربلا بود، و دقیق از واقعه ایی که اتفاق افتاده بود، مطلع بود، ولی نمی دانست که برادرش (سید محسن) هم جزو همان افرادی است که به شهادت رسیده اند، در گوشه ایی نشسته بود، و در حال و هوای این شکست در خود بود، من (حسن غریبی) با این تفکر که او از شهادت برادرش سید محسن اطلاع دارد، بی مقدمه وقتی به او رسیدم گفتم : آقا سید محسن هم که شهید شد حتما شفاعت ما را در آن دنیا خواهد کرد، این را که گفتم سید حسن مثل کسی که خبر ناگهانی به او بدهند، تنها کاری که کرد پتو را به سرش کشید و... من فکر کردم از این حادثه خبر دارد، و از جریان شهادت محسن با خبر است، ولی انگار خبر نداشت و من خیلی شرمنده شدم، این شرم را هنوز در مواجه با این برادر شهید دارم.

در آن شب من خدمه خمپاره شصت میلمتری گردان کربلا بودم، البته کار ما به شلیک نرسید، چون غافلگیر شدیم، زیرا همه با خیال راحت در حال پیش روی در یک کانال به سمت دشمن بودیم که محل استقرار دشمن ختم می شد. 42 نفر در همین کانال پیش رفتند، و پیش از این که فرمان حمله صادر شود، با آتش تیربار دشمن مواجه و غافلگیر شده و همه به شهادت رسیدند، آقای محمود دولت آبادی از بازماندگان این گروهان بود که اسیر شد، او هم به این دلیل زنده ماند، که از این کانال بالا پریده بود، و در حالی که از ناحیه پا مجروح بود، بعد توسط دشمن اسیرش گردید، وگرنه مثل بقیه به شهادت می رسیدند. ما اگرچه عازم عملیات بودیم ولی هرگز فکر نمی کردیم عملیات به این زودی شروع شود، و هرگز فکر نمی کردیم، که به این زودی خبری شود، در حالی که دشمن از حرکت ما با خبر بود، و طبق یک برنامه ریزی قبلی تیربار را بالای کانال تعبیه کرده، و همه را در همان کانال شهید کرد.

دو دسته از گروه هانی که شهید سید محسن و 41 تن دیگر در آن عضو بودند حرکت کرده و وارد کانال شدند، ما هم در سنگر تانک پشت خاکریز خودی، منتظر و موضع گرفته بودیم، که درگیری شروع شد و ما اصلا تصور نمی کردیم به این زودی درگیری آغاز شود و شش گروه، که هر کدام هفت نفر نیرو داشتند، و شامل دو دسته از سه دسته ایی که این گروهان را تشکیل می دادند، وارد کانال شدند و اکثرا هم شهید شدند، وقتی گردان وقتی دید، شرایط به این وضع هست، دسته سوم دیگر اعزام نشدند."

 روحشان شاد و روانش در جوار حق متنعم باد.

عزیزی درخواست زندگی نامه شهیدی کرد و علیرغم این که برای این شهید نوشته بودم این را به سفارش ایشان نوشتم

Click to enlarge image 400_seyedmohsen-mostafavi-sh-personeli.jpg

عکس پرسنلی شهید سید محسن مصطفوی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

میدان "رام لیلا" [1]در پایتخت پر جمعیت ترین کشور دنیا [2] یعنی دهلی نو، در 19 آذرماه 1397 عرصه حضور هزاران نفر از هندوهای معتقد و دو آتشه مذهبی بود، که سازماندهی شده و در قالب تشکل های مذهبی آمده بودند، تا با تحت فشار قرار دادن دولت [3] و سیستم قضایی هند، که اکنون تحت کنترل و سیطره خود آنها (هندویسم افراطی) است، صدور حکم ساخت معبد رام را بر ویرانه های مسجد بابری در شهر فیض آباد (آیودیا) [4] تسهیل نمایند.

 این تجمع به ابتکار و دعوت جامعه روحانیت هندو (VHP) [5] توسط عده زیادی لبیک گفته شد، تا در آستانه نشست زمستانی پارلمان، ندای خود را در برابر سیاستمداران هندوی حاضر در حاکمیت، بلندتر کرده و حاکمیت هندویی حزب BJP که خود شاخه سیاسی هندویسم افراطی است، را مجبور به تمکین در مقابل خواست خود نموده، تا سیاستمداران حاضر در حاکمیت را وادار نمایند، سیاسی کاری را به کناری نهاده و به آرمان های ناب هندو که از دهه 1980 تاکنون موتور محرک جلب رای برای آنان در هر انتخابات بوده است، جامعه عمل پوشانده و حکم ساخت معبد رام، را بر ویرانه های مسجد بابری صادر نمایند.

نوجوان مسلمانی گرفتار شده در دست گروهی از هندوهای افراطی

آن ها در این راهپیمایی شعار جدیدی را نیز فریاد زدند، که آن ویرانی مهمترین و بزرگترین مسجد مسلمانان هند یعنی مسجد جامع دهلی بود [6] و انگار این شعار را از ما قرض گرفتند که برای کارهای نزدیک به نتیجه از اصطلاح "یک یا حسین دیگر" استفاده می کنیم و فریاد کردند برای ویرانی مسجد تنها یک "یک فشار دیگر" نیاز است، [7]  این جریان افراطی که مدت هاست، مسلمانان را به دلیل خوردن گوشت گاو، حمل گاو برای کشتار و... به طرز فجیعی شکنجه و می کُشند، هر روز بر زیاده خواهی های خود نیز می افزایند، اما چگونه می توان از آنان گلایه کرد زیرا که آنها نیز در پاسخ تو خواهند گفت : مگر فقط هندویسم افراطی است، که فقط ره به افراط می زند؟!!  

و راست هم می گویند، اژدهای خفته تعصب مذهبی که بیدار شود جز نوشیدن خون انسان ها چیزی آتش دهان شعله ورش را، سرد نخواهد کرد، و این اژدها در هر نقطه ایی از عالم خفته است، و وای بر فرصت طلبان، قدرت طلبی که، مذهب را وسیله کسب قدرت و ثروت خود کنند، و آن را به چنین میدان دهشتناکی بیاروند، کسانی که دین را به عنوان وسیله و ابزار در چنین میدانی می آورند، چنان هزینه ایی بر انسان، انسانیت، اخلاق و اجتماع تحمیل می کنند، که حساب و کتاب ضرر های آن قابل شمارش توسط انسان نخواهد بود، و فقط خداوندگار است که می تواند، اَبَرمحاسبه گری داشته باشد که چنین محاسبه ای را به انجام رساند و ظلم و تعدی ناشی از آن را به شمارش در آورد،

این اژدهایی است که در پس نام هاست، و نه اسلام می شناسد، نه یهود، نه مسیحیت، نه بهائیت و... حتی مذاهبی که فلسفه خود را بر عدم خشونت (Non-violence) نهاده اند (چون بودیسم، هندویسم و...) نیز از پرگار گِردی کِش این، دایره گذار تنگِ تعصبِ مذهبی، بیرون نخواهند ماند،

چه او که در قالب داعش و تفکر داعشی، دگراندیشان را به نیستی و مرگ می برد، چه او که به نام یهوه سرزمین موعود را بهانه کرده و غیر یهود را می کُشد و پاکسازی قومی می کند، چه او که صلیب و یا داری که عیسی مسیح را به مسلخ برد، را وسیله خون ریزی و تسویه حساب با مخالف خود می کند، و چه او که به نام بودا، نسل می کُشد و می خواهد پاکستانی بودایی نشین در میانمار برای بودیست ها رقم زند، و یا او که، اینک خدای "رام" را بهانه پاکسازی هندوستان از مردمی می کند، که مثل او دینی از ادیان باستانی هند را ندارد و...، همه و همه یکسانند، فقط بتی که در پس آن ایستاده اند، متفاوت است.

هیچ تفاوتی بین این ها نیست، همه به نام بت بزرگی که برای خود ساخته و در ذهن خود تراشیده اند و آن را می پرستند، به پایش انسان قربانی می کنند، حال این انسان چه خودشان باشد و چه رقبای شان، و می توان قسم یاد کرد، که هر مدعی نوعی که این اعمال را مرتکب نشده است نیز، چون قدرت یابد، سلاح بر شقیقه غیر خود خواهد نهاد، و کسانی را که چون او فکر نمی کنند، و بتی مثل آن بتی که او در ذهن خود تراشیده است، را نمی پرستند، به مسلک خود به زور فرا خواهد خواند، این همان درد بزرگی است که انگار یک وجه اپیدمی جهانی دارد.

وقتی مسلمان تمامیت خواه داعش مسلک، ایزدی ها را کافر انگاشته و جان و مال و ناموس شان را مباح می داند، در نقطه ایی دیگر هندویی نیز مسلمانی را کافر به دین خود دیده، و مسجدش را ویران، و به جرم خوراکی که به حلال می خورد، او را به دار خواهد کشید، و همین مسلمان اگر اعتراض هم کرد، می گوید، سرزمین تو در پاکستان است، برو به خاک مسلمانی خودت.

به راستی می توان به این هندو اعتراض کرد که چه می گویی و چه می کنی؟!!

وقتی تو خود را حق مطلق می دانی، و معتقدی که تمام حق نزد توست، و باقی به انحراف از حق مطلقی هستند که تو بدان معتقدی، چرا او این حق را برای خود قایل نشود، که خود را حق مطلق ببیند و دیگران را در انحراف؟! وقتی تو دیگران را به معیار و خط کش خود می کشی و حکم حتی به نابودی اش می دهی، چرا دیگری چنین نکند؟!! گویند این دنیا دار مکافات است هر چه کنی به تو باز خواهد گشت.

حال هی تو بگو خدای من "الله" است، او هم محکم تر از تو خواهد گفت، خدای من "رام"، و یا "برهما"ست، هی تو بگو پیام ما از آسمان است، او خواهد گفت آسمان از آن ماست، هی تو بگو ما نمازی می گذاریم که در آسمان ها می شنوند، او هم خواهد گفت مناجات من با خدایم را هیچ جنبنده در زمین ندارد، تو بگو "به درستی که دل ها به نام خدا آرام می گیرد" [8] او خواهد گفت ذکر من در سکوت است، یوگای ما دنیا را به آرامش برده است، باز تو بگو اخلاص ما در نجات بشریت بی حد و حصر است، او خواهد گفت که ما میلیون ها هستیم که هزاره هاست به آرامش رسیده ایم، و تا قبل از آمدن شما، هیچ مشکلی نداشتیم، تو خواهی گفت ایثار و قهرمانی را از نام آوران اسلام یاد بگیر، او خواهد گفت، هانومان [9] نجات بخشی است که در دنیا نظیر ندارد؛ تو بگو ما منجی آخر الزمانی بی نظیر داریم، او خواهد گفت فلسفه نجات و منجی را ما پیش از تو داشته ایم و پیش از تو به انتظار منجی خود بوده و هستیم و...

و این دور باطلی از ادعاهایی خواهد بود که اثبات آن فقط برای مردم درون مذهبی قابل فهم است، و دیگر هیچ. و از این نوع ادعاها ره به جایی نخواهیم برد، چرا که هر آنچه تو مدعی شوی، او در ادعایی بالاتر، خود را حق مطلق و پیشرو تر از تو خواهد خواند، و همانگونه که تو در آخر الزمان، پرچم مذهب خود را بر فراز جهان می بینی، او هم در داستان های اسطوره ایی و حتی در فلسفه مذهب خود، آخر جهان را از آن خود و فرهنگ و مذهبش می بیند و اعلام خواهد کرد.

اما با این همه مدعیان نجات بشر که خود به کشتار انسان ها سخت نقشه می کشند و تیغ به روی هم کشیده و تیز می کنند؛ چه باید کرد، تا به کی باید بشریت در این دام کشتار گرفتار و به خون خود در غلتد. باید این اژدهای آدمخوار را به شیشه جادوی خود باز گرداند، و لاف زدن ها را به کناری نهاد و در مسابقه انسانیت، همه را شرکت داد، و فارغ از تمام ادعاها، هرکه در انسانیت به اوج رسید، او برنده باشد، نه برندگان تعداد، و وسعت سرزمینی، و گستره ادعاهای چرخ واره دوّار بی پایان.

[1] - میدانی برای تجمع های بزرگ سیاسی و اجتماعی در شهر دهلی

[2] - گرچه چین به عنوان پر جمعیت ترین کشور دنیا مشهور است، ولی عده ایی معتقدند در سایه عدم وجود سیستم آمارگیری موثر، این هند است که با یک و سه دهم میلیارد انسان، پرجمعیت ترین کشور دنیاست.

[3] - دولت هند اکنون در دست شاخه سیاسی هندوهای افراطی یعنی حزب BJP قرار دارد و نخست وزیر هند نیز آقای نارندرا مودی سروزیر سابق ایالت گجرات است که یکی از خونین ترین کشتار از مسلمانان در همین ایالت و در زمان سروزیری او صورت گرفت، آنچنان این کشتار وحشتناک بود که مودی به قصاب مسلمانان مشهور شد.

[4] - آنان در دهه 1990 این مسجد را با این ادعا که بر محل تولد خدای افسانه ایی هندو یعنی جناب رام توسط بابر پادشاه مسلمان هند، ساخته شده است، را در یک قیام بزرگ ویران کردند و اکنون سال هاست که دستگاه قضایی هند مانده است بر این دعوا چه حکم کند، 

[5] - شاخه روحانیت هندویسم افراطی ویشوا هندو پریشاد که برای حفظ دین هندو در سال 1964 تاسیس شد

[6] - این مسجد که مهمترین مسجد بیش از 200 میلیون مسلمان هند است در سال 1656 در زمان حاکمیت سلسله های مسلمان در هند بنا نهاده شده و هم اکنون نیز پابرجاست و مرکز مورد احترام و یک بنای تاریخی آنان محسوب می شود

[7] - एक धक्का और दो , जामा मस्जिद तोड़ दो। With one more push, destroy the Jama Masjid.”  " یک فشار دیگر بده، مسجد جامع ویران کن"

[8] - "الا به ذکر الله تطمئن القلوب"

[9] - میمونی که به نجات همسر خدای رام، خانم سیتا رفت، و او را از چنگ دشمن نجات داد و به خانه اش باز گرداند، قهرمانی های بسیار در عملکرد او نوشته اند، او سمبل قهرمان نجات بخش قهار است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است

            ای شاهِ شه نشین، شب های دراز بندگی      سجاده ات کجاست، قبله ات کدام جهت است

بگذار راز غمین این پرواز، در دل شب،               ماند به پر، کین روزگار، سخت بی جهت است

من قبله جسته ام زین راز دار و قبله نمای شب،      او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است

من سرخی شفق را به صبح دیده ام             اما به سرخی شب رفتنم، هم، باز بی جهت است

ماندم که آرزوی صبح کنم، یا که نه        چون در ورای صبح، باز شامی بی جهت است

این سلسله موی دوّار، مرا به مرگ می برد        گرداب، آبی است، که به سمت قعری، نا جهت است

من مانده در سلسله مویت، ای یار خوش نفسم  این سلسله موی هم، در باد شامگاهی، بی جهت است

برقِ نگاهت برده از دل، همه هوش و حواس من    این هوش و این حواس هم باز، در بادی بی جهت است

زان شعله های لب سرخت سوخت، ایمان و عقیده ام        زین سوختن هم، شعله ها باز، در بی جهت است                             

گردن فراز، که از درازی گردن فرود آورم دل را     این فراز و فرود هم، باز به غایت، بی جهت است

دل را برای تو کنم سفره ی راز های مگوی خود      این راز گفتنم، هم باز از ندایی، بی جهت است

سر را به سینه ات گذاشته، تا که گیرم دوباره جان       این جان گرفتنم هم، باز برای کاری، بی جهت است

خواهی که برد لذت این راز بندگی، به صبح     بردار سر ز جام و ببین، که این همان جهت است

باید که دید در آفاق و در انفس او را        رازی که بر سر بازار نشسته، و با تو هم جهت است

من هم شدم مشغول جام و می و عشق کنون     وا مانده از راز ماندم و، هم یار هم جهت است

مشغول شدم به روی ماه نشانش تا به صبح     شب را ببین که در این ثانیه ها باز هم جهت است

صبح و شبش همه با هم، در من یکی شدند     نه صبح او صبح است و، نه شامِ هم جهت است

هر دو یکی است در این جامه دان عشق،    سرخی، سیاهی، و سبزی با سپیدی هم جهت است

تو از در صلح درا، در این وادی غمین عشق       خواهی که دید، جنگ و صلح هم، با تو هم جهت است

بی معنی است جنگ و صلح در این سرای غریب       غربت هم در آغوش عشق، با جام هم جهت است

آتش کجاست، جام چه شد، جسم من بسوخت      بگذار بسوزد این جسم، که این همان جهت است

صبح قرین عشق، با جامِ شامِ عشق پرور،     هر دو بدین راه خونِ عشق، هم جهت است

 ما را به رکوع و سجود نگه داشته اند    چون گم کرده جهت، این راه هم جهت است

بگذار و بگذر این مقال که خوشتر از سخن،      هزار راز ناگفته است، که مانده بر دهن است

سروده شده در 2 دی ماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جان به پیمانه زدم، دیده و دل رفت مرا

دل نماندست مرا، دیده بی دل شده ام    جان به پیمانه زدم، دیده و دل رفت مرا‎

حسرت دیدن رویت، سپر دیده شده    دیده بگشا و ببین، جان ز تنم رفت مرا

رخ و رخسار غمینت، ز پس پرده برون    کام باز کن و بگو، که کامی نرفت مرا

مَنِ عاشق شده ام، روضه گر تنهایی      غنچه وا کن تو به لطف، که ایام برفت مرا

دیده ام، چون که به ماه تو پدیدار، به شب،    شب من روز، و آید جانی، که برفت مرا

نچشیدی غم هجرت، تو در این وانفسا،   گر چشیدی، تو به عشق، باز گرد مرا

سید این پرده دری باز بِنِه، در این شب     که سیاهی شبش، گشته دل آسا مرا

کنون که خو گرفته ام، به سیاهی این شب ها    گو رهایم کند این هجر، در این دام مرا

صبح این عصر غزل خیز، رهینم با عشق     گیرد از صبح وصالِ رخِ تو، امید مرا

شب طولانی وصل است، و غزل خوانست شمع   صبح امید رُخش، تابید به پیمانه مرا

شده پیمانه ز خون دل من سرخ کنون     ای خدای سحرِ عشق، آیا سحری هست مرا

سحری من ز تو خواهم، که نباشد صبحی    در پس صبح اگر، باز شامیست مرا

مو تو افشان کن، بَرِ رَخشِشِ این خورشیدم    تو همان نوری، و دلم، محفل آنست مرا

تو بتاب بر دل ناپاک، و پاکم اکنون   که در این وادی دل، پاکی و ناپاک، نیست مرا

رخشش نور تو، پاکی است همه عالم را      تو بتابان و خلاصم کن، از این عالم بی تاک، مرا

لب به لب، کام به کام، خواهم گذر کردند، زین    صبح امید نخواهم، که تباهی است، مرا

بگذر از لب، تو از کام، از این می، سید    چون که او رخ بنماید، بُوَد این را، همه امید مرا

این همه ناز و کرشمه که بُوَد در رخ او     همه در وادی عشق است، که طبیب است مرا

گذشتم و گذشت، زین سد محکم فراق    سد عاشق کُش آن، لهبت آتش کِش عیار مرا

دیده پنهان در پس اشکی که از چشمم چکید     چشم ها گریان، و دل آشوب گردید مرا   

تو لب آبی، و از آب گذر کردی تو         تو کنون جانی، و از جام هم گذر دادی مرا

سروده شده در 1 دیماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

روزگاری ما انسان ها و دیگران بر سفره پر برکت طبیعت نشسته بودیم و او آماده می کرد و ما هم آماده می خوردیم، اما امروز دیگر این سفره خالیست، و چیزی در آن نمانده، آنقدر از آن سفر برداشته و بر می داریم، که چنان سبک شده، که بساط آن را بادی ناگهانی می تواند، برداشت و با خود برد.

 سفر به آشوراده و جنگل نهارخوران و روستای زیارت گرگان مرا مثل زلزله ایی هشت ریشتری لرزاند، که این روزها دیگر طبیعت آنقدر رو به ضعف رفته است، که از ذخایرش دیگر چیزی نمانده و این هم که مانده است چون کودک نحیف قحطی زده آفریقایی است، که گوشتی بر تن ندارد، تا خوراک خورندگان شود، و تولید طبیعت این روزها هرگز جوابگوی مصرف انسان پرمصرف فعلی نیست.

 سال هاست که دیگر دریا نمی تواند، خیل انسان های محتاج به گوشت ماهیان را سیر کند، دیگر مرغان طبیعت هرگز نمی توانند اشتهای سیری ناپذیر ما را به جوجه کباب تامین کنند، دیگر حیات وحش نمی تواند گوشتی برای شکم گوشتخوار مردم دنیا فراهم کند، دیگر جنگل ها را توانی برای تولید چوب مورد نیاز انسان نیست، دیگر درختان میوه وحشی هرگز توانی برای ارایه میوه مورد نیاز انسان را ندارند و...

و آخرین بازمانده از طبیعت که هنوز بار انسان پرمصرف را به دوش می کشد، آب شیرین است که این نیز در وضع موجود به سمتی می رویم، که آن هم توان پاسخ گویی به نیاز انسان را نداشته، و برداشت های بی رویه از طبیعت، از توانش پیش افتاده و می رود که زمین در اثر برداشت های بی حساب و کتاب ما از ذخیره آب شیرینش، خشک شود.

 و بدین ترتیب مصرف انسان، از تولید طبیعی جهان آنقدر پیش پیش افتاده است، که رو به شتابی مرگ آور می رود، که در نهایت ابتدا به مرگ طبیعت، و بلافاصله انسانیت منتهی خواهد شد. در حالی که پیوستگی میان سرنوشت انسان و طبیعت طوری است که این دو، به هم گره خورده اند، و با این وضع، و میزان مصرف انسان، که از تولید طبیعی مثل برق و باد سبقت می گیرد، و رشد مصرف آن، چندین برابر توان طبیعت است، اکنون انسان از طبیعت باری بشدت اضافی می کشد، که به خم شدن کمر طبیعت در مقابل این برداشت های بی رویه منجر خواهد شد، و با این وضع نابودی طبیعت و نابودی انسان نیز نزدیک و نزدیک تر خواهد شد،

و آنگاه است که باید گفت، دیگر قیامتی برای نابودی انسان و جهان لازم نیست، چرا که خود او در حال نابودی زیستگاهی است که گهواره تمدن و زندگی اوست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

غار کتله خور، تو را در راهروهای بلند و ژرف خود به عمق زمینی فرو می برد، که چون گهواره ایی راحت، لالایی غفلت آور زندگی برایمان می خواند، تا از انجام سختی که در انتظار این گهواره راحت است، ذهن را منحرف می کند و در خوابی عمیق فرو برد؛

این در حالی است که در هسته این زمین، مرگ و نیستی، با پتانسیلی بسیار قدرتمند و مافوق تصوری ذخیره دارد، که ما به جز نظریات علمی، که تنها می تواند از کیفیت این خطر بگوید، از آن بی اطلاع هستیم، گفته می شود هرچه به داخل زمین فرو می روی، دما نیز افزایش یافته و تا جایی این دما بالا می رود، که در هسته زمین سنگ ها به حالتی گداخته، ذوب، روان و سوزانند،

بله ما روی چنین زمینی ناآرامی، سر به بالین آرام خود می گذاریم، و بی دغدغه از آنچه در زیر پای ما جاری است، راحت می خوابیم، در حالی که در زیر بستر آرام ما، آشوبی بزرگ و فوق تصور برپاست، و انگار خدا نیز بر این آشوب و خطر عظیم، لحافی از غفلت کشیده، تا ما راحت و بی دغدغه از آنچه در اطراف مان در فضا، و حتی زمین زیر پای مان می گذرد در غفلت کامل، آسوده باشیم، و به راستی این آسودگی ناشی از همان نسیان آدمی است که فراموش می کند، پتانسیل جهنم وعده داده شده در کتب آسمانی، زیر پای او و در آسمان های اطرافش، واقعیت مادی و عینی، با پتانسیل اتفاق آنی و عظیم دارد.  

و به رغم این ما انگار نه انگار، و بی توجه به آن، زندگی خود را روی زمین دنبال می کنیم، البته طبیعت گاه چشمه ایی از آنچه در حال اتفاق است را در غالب زلزله، آتشفشان و... نشان می دهد و از خشونت بی حد و حصری که چون فنری فشرده شده و قوی زیر پای ما جمع شده، گاه پرده برداری می کند تا نشان دهد هر لحظه امکان بهم خوردن ترتیبی از ترتیبات طبیعی وجود دارد، که با بهم خوردن آن زمین و هر چه در آن هست را می تواند به خاکستری پراکنده در فضا تبدیل کند.

غار کتله خور با پدیده های طبیعی چند ده میلیون ساله نشان می دهد که این آرامش و زندگی بر روی آتش، میلیون ها سال است که در این نقطه از زمین جریان داشته و دارد، و می توان این میلیون ها سال تلاش طبیعت را در دقایقی دید، روندی که میلیون ها سال پیش از تاریخ شروع بشر، و اکنون نیز به کندی ادامه دارد، و شاید تاریخ بشر فقط دهکی از عمر این غار باشد.

463 کیلومتر از تهران در مسیر کرج، قزوین، سلطانیه، قیدار، که طی کنی، به شهر گرماب در آخرین نقاط منطقه زنگان [1] در همسایگی هکمتانه [2] پایتخت مادها خواهی رسید و در اینجا در غاری چند طبقه فرو خواهی رفت که که به آن "کتله خور" گویند، "کتله" به معنی پستی و بلندی، کم ارتفاع، و "خور" به معنی خورشید و در مجموع می شود، "کوه خورشید".

این غار در سال 1331 به طور رسمی کشف و ثبت ملی شد، از سال 1372 اقداماتی برای فراهم نمودن مقدمات بازدید عمومی از آن را شروع شد و در سال 1376 این غار برای بازدید مردم آماده گردید. غاری که حیوان زنده اش خفاش می باشد، و شامل مجموعه ایی از راهرو ها و سالن های بلند و تنگ است، که در چهار طبقه با ساختار آهکی، به حیات میلیون ها ساله اش ادامه می دهد. طبقات پایین آن هنوز آب دارند و طبقه همکف آن خشک و قابل بازدید است، حدس زده می شود که راهروهای این غار، با غار آبی علیصدر همدان که در چند کیلومتری این غار واقع است، در ارتباط باشند.

طول غار کتله خور 600 کیلومتر تخمین زده می شود، که هزاران مسیر به هم متصل را شامل می شود که هنوز کار اکتشاف آنها به پایان نرسیده، و تیم های غار نوردی به مسیرهای مختلف آن اعزام شده اند، و گاهی رفت و برگشت آنان تا چهل روز هم در مسیرهای طولانی آن مشغول به کشف و نقشه برداری بوده اند. سالن هایی تا سی و هشت متر ارتفاع آب هم در طبقات پایین آن به ثبت رسیده اند. در غارها تا جایی هوا وارد می شود و جریان دارد، دما متغییر است، از آن به بعد دما ثابت می شود و هوا جریان ندارد، رطوبت غارها باعث می شود که تنفس در آن راحت باشد.

ورودی غار کتله خور تنگ و دخمه ایی بوده است، و کاشفان آن از طریق سینه خیز رفتن در حفره های آن، وارد غار می شدند تا به عمق آن دست یابند، ولی با لایه برداری از مقداری از ورودی، راه کنونی آن برای تسهیل ورود بازدید کنندگان احداث شده است، و حتی از تصمیم برای ریل گذاری و عبور بازدید کنندگان در راهروهای این غار سخن گفته می شود، تخمین زده می شود که 27 میلیون سال پیش همین طبقه از غار نیز آب داشته است، و سازه های آهکی سقف و دیواره های آن این تخمین ها را برای زمین شناسان میسر کرده است.

ستون های بلند و قطور آهکی که از سقف تا کف ادامه داشته حتی 80 میلیون سال رسوب گذاری را بر این ستون ها گواهی می دهد. اینجا در داخل غار دانشمندان می توانند از شکل زاییده های سقفی و کف به شما بگویند که از چند میلیون سال تاکنون چه اتفاقی افتاده است.

متاسفانه شکسته شدن برخی از آثار طبیعی غار و نوشته هایی که در بدنه غار دیده می شود، باز هم گویای این امر است، که برخی از مردم ما نسبت به اهمیت این موارد بی اطلاعند، و به حفظ این زیبایی ها حساسیت لازم را ندارند.

برای رسیدن به این غار:

اگر از تهران عازم غار کتله خور باشید با عبور از اتوبان تهران - قزوین، به اتوبان قزوین – زنجان وارد شده و در کیلومتر 301 (از تهران)، وارد جاده همدان شده که بعد از طی 88 کیلومتر از مسیر 129 کیلومتری تا غار کتله خور، به شهر قیدار خواهید رسید، زرین رود روستایی است که در مسیر جاده به همدان از آن جاده ایی فرعی تر انشعاب کرده و بعد از طی 41 کیلومتر به مدخل غار، در فاصله 5 کیلومتری شهر گرماب خواهید رسید.

بعد از بازدید از غار دیگر لازم نیست که از همین مسیر که آمده اید باز گردید و می توانید، مسیر زرین رود، شیرین سو، کبودرآهنگ، ویان، فامنین، نوبران، را طی کرد و وارد اتوبان ساوه شد و به تهران عزیمت نمایید. و یا می توانید از همین شهر گرماب راهی استان کردستان شوید و اولین شهر این مسیر بیجار است، و می توان به مجموعه تاریخی تخت سلیمان در نزدیکی تکاب از همین مسیر دست یافت، که خود از سایت های مهم تاریخ کشور ماست.

افسوس که این سفر از لحاظ زمانی بسیار فشرده بود و سفر نزدیک به 900 کیلومتری ما ساعت چهار و نیم صبح آغاز و در ساعت 9 شب به پایان رسید، که اگر چنین نبود، روستای سهرورد در فاصله بسیار نزدیکی از این غار قرار دارد، که محل تولد حکیم و فیلسوف و نابغه و جوان برومند ایرانی جناب شهاب الدین سهروردی [3] است، که در اوج جوانی و غرور علمی اش به دلیل تحجر مذهبی، و عقب ماندگی فکری فقهای حلب،  این دانشمند میهمان ایوبیان شام، توسط میزبان جوانمرگ شد، و البته او تنها جوانمرگ نشد بلکه بالندگی علمی ایرانیان در زندان کج فهمی مذهبی آنان سوخت و به شهادت رسید، و فروغ علمش خاموش شد؛ لذا بسیار جا داشت از این روستا هم باز دیدی می کردیم، ولی این نیز متاسفانه میسر نشد.

مزارع کشاورزی و دیم کاری ها، روستاهای نزدیک به هم را، در این محل به هم متصل کرده اند، و غالب خانه ها نوسازند، و گاز و امکانات خوبی هم دارند، باغ داری در این مناطق رسم نیست، و کشت غلات عمده ترین فعالیت کشاورزی آنهاست. برف زیادی که دیشب باریده و در هنگام حضور ما هم مشغول بارش است، حتما این کشاورزان چشم به آسمان را بسیار خوشحال خواهد کرد، زیرا تخم را آنان افشانده اند و این برف و باران، مزارع آنان را خوب سیراب خواهد کرد.

اکنون ما در منطقه ایی قرار داشتیم که آنرا بخش "خدابنده" نامیده اند، که یاد آور سلطان محمد خدابنده است که بنای تاریخی گنبد سلطانیه نیز از بازمانده اقدامات عمرانی اوست، او که از نسل چنگیز خان مغولِ ویرانگر است، در زمان حاکمیت حکومت ایلخانان مغول، به عنوان هشتمین ایلخان به حکومت ایران رسید و سلطانیه را بنا نهاد و آنرا پایتخت خود انتخاب کرد، ایشان بعد از آن ویرانی ها و کشتار بزرگی که اعقابش برای ایران و ایرانیان به ارمغان آوردند، اقدام به باز سازی هایی کرد.   

دشت حاصل خیز زنجان باعث شده است که برای تسلط بر این ثروت عظیم کشمکش هایی در ادوار تاریخ در بگیرد، و تسلط بر این خاک مورد توجه مهاجمان بوده است، آنچه من از تاریخ شنیده ام، ابتدا اعراب و سپس مغول ها سخت بر آن تاخته اند، و زنجان در تاریخ معاصر از جمله در واقعه قیام مشروطیت، و پیش از آن در خیزش بابیه نیز حوادث عظیمی به خود دیده و تاریخ ساز شده است،

بعد از واقعه قیام بابیان در جریان واقعه روستای بدشت در شاهرود، و هجوم قاجارها به بابیان در مازندران، زنجان سومین مرکز بابیه بود که به نبرد با مخالفین خود برخاستند، و پس از جنگی سخت، با خدعه و امان نامه، شکست شان دادند، تاکنون فکر می کردم رضاشاه پهلوی امان نامه پشت قرآن می نوشت و با چنین خدعه ایی مخالفین را سرکوب می کرد، در این جا متوجه شدم، پیش از او قاجارها این درس را به بنیانگذار سلسله پهلوی داده اند، که پشت قرآن امان نامه بدهند و پس از پیروزی و تسلیم دشمن، وعده مکتوب زیر پا نهاده و همانی کنند که اگر فاتح می شدند، در هنگامه فتح می کردند،

و متاسفانه انگار بدعهدی به یک ایپیدمی در بین حاکمان ایران در دوره های مختلف تاریخی تبدیل شده است، و بسیاری از آنان در این امر یکسانند، زیرا که در موضع ضعف و هنگامی که در قدرت لازم قرار ندارند، پیمان و عهدی را بر مقدس ترین خطوط و کلمات مورد اعتقاد خود می نویسند و یا به مقدس ترین کلام [4] بیان و تضمین و امضا می کنند، و بعد از غلبه، و محکم کردن پایه های حاکمیت خود، همه ی آنچه عهد و پیمان کرده اند، را به فراموشی می سپارند، و آن طور عمل می کنند، که منویات درونی و دل شان می خواست و یا می خواهد. این است که خدعه و نیرنگ به یک اساس در حکومت و حاکمیت در ایران تبدیل شده، و در بیشتر موارد، آنان سیاست را مساوی خدعه، نیرنگ و تزویر ترجمه کرده، اما غافل از که، این عمل پرده برداری از پست ترین چهره ی ضد اخلاقی و ضد دینی انسانی فرصت طلب است، که متاسفانه باید سرمشق این ملت برای انسان بودن باشد.

[1] - این منطقه در زمان عثمان خلیفه سوم مسلمین و توسط برار بن عازب فتح شد، و چون آنان حرف "گ" را نمی توانستند، تلفظ کنند نام این منطقه که زنگان بوده است به همین دلیل به زنجان تبدیل کرده اند و ما هم به تلفظ آنان اکنون زنجانش می نامیم، این شهر را پیش از این شهین هم می نامیده اند زیرا منسوب به اردشیر بابکان بوده است.

[2] - نام باستانی شهر همدان

[3] - فیلسوف ایرانی که اساس فلسفه او بر نور است، او جمع اضداد است، و هم فیلسوف بود و هم عارف، و متون عرفانی برجای مانده از ایشان نیز بسان فلسفه اش، نشان از نبوغ و نوع آوری هایی دارد که در جوشش ذهن این دانشمند ایرانی بروز یافت، سهروردی توسط ایوبیان به شامات دعوت شد تا بعد از فارغ التحصیلی در اوج جوانی ماه عسل علمی اش را در شامات بگذراند و در آنجا وقتی عقاید علمی، فلسفی و عرفانی خود را بیان کرد توسط فقهای حلب به کفر محکوم و زندانی شد و در زندان شهر حلب که متاسفانه زندان میزبان ایوبی اش بود، ناجوانمردانه حکم بر او جاری و به شهادت رسید.  

[4] -"اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد به قراردادهاى خود وفا كنيد - يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ"  و یا در جایی دیگر در سوره نحل آیه 91 "وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدتُّمْ..." و در سوره‌ إسراء آیه 34 نیز به این امر اشاره می کند که "به پیمان خود وفا كنید، كه قطعا از پیمان سؤال می شود - أَوفُوا بِالعَهدِ إنَّ العَهدَ كانَ مَسئُولـاً" پس برای مسلمانان وفای به عهد یک وظیفه شرعی است.

زیبایی های غار کتله خور را در عکس های ذیل دنبال کنید

که در تاریخ 27 آذر 1397 در جریان این بازدید برداشته شده است

Click to enlarge image IMG_6436.JPG

جاده سلطانیه به همدان در یک روز برفی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...