مصطفی مصطفوی
برخی خود و عملکرد شان را آنقدر قبول دارند که انتقاد از آن را انتقاد از بالاترین ارزش ها تلقی کرده و خواستار پایان انتقادات به خود و زیر مجموعه اشان می شوند. دستگاه قضایی که در مقایسه با حمله ایی که از سیل انتقادات به دو قوه دیگر این نظام جریان دارد، این روزها مصون و در حاشیه امن، فارغ از انتقادات و از آنچه بر سر این کشور، انقلاب و نظام آمده است، قرار دارد، و چون دُردانه پسری است که نه، صدا و سیما (بیست و سی و...)، نه روزنامه های امثال کیهان، نه تریبون های نماز جمعه، و هیچ تریبون برخوردار از بیت المال، با عملکرد آن کاری ندارند، و از کنار نقد عملکرد آنان همه به راحتی و با تسامحی باور نکردنی رد می شوند، و در میان این همه چشم بستن ها بر عملکرد قوه قضاییه، که گاه خود آنها هم، آن را "ویرانه ایی" می بینند،[1]
تنها مورد انتقاد کسانی است که به نحوی در پرونده های این دستگاه درگیرند و یا از آن مطلع می شوند، ولی با این حساب حتی بر همین چهار تا اعتراضی هم که از عملکردش می شود، راضی نیستند و خواهان برچیدن همین انتقادات مختصر هم می شوند، و جناب آقای لاریجانی به عنوان قاضی القضات، خود و دستگاه تحت امر خود را "اصل نظام" تصور کرده و خواهان پایان انتقاد از دستگاه قضا شده و می فرمایند : "وقتی بگوییم قاضی توطئه و تبانی کرده و رای داده است، توهین و افترا به شمار می آید. تخریب نهادهای نظام، تخریب اصل نظام است."
این در حالی است که "اصل نظام"، قاعدتا محتوای آن چیزی است که این مردم برایش قیام کردند، که آن عبارت از نفی هرگونه دیکتاتوری و استبداد و خود رایی، حاکمیت فردی، عدم پاسخگویی به مردم از ناحیه صاحبان قدرت، آزادی به خصوص آزادی بیان و اعتراض و احزاب و تشکل ها و..، حاکمیت جمهور مردم بر حق تعیین سرنوشت و اداره و تصمیمات کشور، رعایت حق و عدل و اسلامیت و... و این محتوای مقدس است که اصل نظام است و نباید به افراد و یا نهادها تقلیل یابد،
اصل نظام افراد و نهادها تلقی نمی شود، اصل نظام همان محتوایی است که این مردم بر نبودش شوریدند و به سلسله پادشاهی سابق تاختند، تا نه این که از شر "آقای محمد رضا پهلوی" به قول امام خلاص شوند، که از رویه و عملکردی که حاکم بود می خواستند خلاص شوند، که آن هم در رفتارها جاری بود، که مردم بدان معترض بودند و به انقلاب شان منجر گردید. البته ما که سن مان قد نمی دهد، ولی شنیده بودم که در زمان شاه مردم به دادگستری، "بادگستری" می گفتند و به واقع بر عدم رعایت حق و عدل در دستگاه قضایی رژیم گذشته معترض بودند، و انتظار وجود محتوایی غیر از آنچه بودند که این دستگاه در آن موقع داشت، و لذا اصل نظام در قوه قضاییه رعایت قانون، حکم به عدل، استقلال قاضی، رعایت تشریفات قضایی، دوری از سیاست زدگی در احکام قضایی، دوری از اعمال نفوذ جناح های سیاسی و مقامات مافوق در امر قضا و... است.
و به نظر من حال اگر می خواهیم اصل نظام را حفظ کنیم، باید آن شرایط را که منجر به انقلاب شد، را دید و عبرت گرفت و انتظارات مردم را نادیده نگرفت که این باعث به خطر افتادن اصل نظام می شود و اگر اصل نباید به خطر افتد، لازمه اش این است که دستگاه قضا چشم ها و گوش هایش را ابتدا به قانون و سپس به نظر هیات منصفه ی اصلی این کشور یعنی مردم تیز کند و اقدام نماید که این باعث خواهد شد به اصل نظام خدشه ایی وارد نشود و مردم که راضی باشند، لابد باید مسولین قضایی هم راضی خواهند شد، و این همان حفظ اصل نظام خواهد بود، پس قوه قضاییه باید به منتقدین خود جایزه هم بدهد که در راستای حفظ اصل نظام در آن قوه، سنسور او شده و بوق هشدار برایش می نوازند، نه این که به تهدید آنان بپردازد که اصل نظام را نشانه رفتید.
اگر می خواهیم که اصل نظام حفظ شود باید بیداد گری و خفه کردن و بستن دهان ها و... نباشد، باید خوف از حاکمان، مردم به لکنت نیندازد، باید آزادی داده شود و حق آزادی بیان محترم شمرده شود و... که اگر این ها جاری شد، اصل نظام پا برجاست وگرنه چه اصلی از نظام باقی مانده است؟ اصلی وجود ندارد که باقی بماند که نهادی حامل آن اصل باشد، نهاد و افرادی حامل اصل نظام هستند که اصولی این چنینی را که خون برایش داده ایم را محترم و در عمل خود دارند.
آخرین کیس قوه قضاییه در رعایت حق آزادی بیان خلع لباس آقای سید حسن آقامیری بود که البته علاقه ی بنده به سخنان این خطیب محترم در حدی نبود که آن را دنبال نمایم ولی بسیار می دیدم که نوجوانان صحبت های ایشان را دنبال می کنند و تیکه های منتخب از سخنرانی های او را در شبکه های اجتماعی، بین خود رد و بدل می کنند و...
و البته من از خلع لباس آقای آقامیری تاسف نخوردم که معتقدم، کاش روحانیت همه خود را خلع لباس کنند و به رنگ دیگر مومنین در آمده و علم دین شان را با لباس، جای نشستن، سلک اجتماعی، حقوق خاص و... مشخص نمی کردند، و وقتی در جمع مردم دهان باز می کردند، این سخن شان بود که ارزش اجتماعی و جایگاه علمی آنان را تعیین می کرد نه لباس، قشر و جایگاهی که برای خود تعریف کرده اند، ناراحت از این شدم که این حکم تعلیقی زندان مثل شمشیر داموکلس روی سر این سخنور محبوب جوان ها، او را از سخن گفتن باز ندارد، که برایم مسلم است که طرفدارانش عاشق لباسش نبودند، بلکه عاشق سخن او بودند، امیدوارم این حکم معلق او را از سخن گفتن باز ندارد و بتواند نقش هدایتی خود را برای جوانان همچنان ایفا نماید، و همین جا به ایشان می گویم ورود به جمع اکثریت مردم مبارک و میمون خواهد بود از این پس مثل بقیه شدی، بی لباسی که تو را از بقیه جدا می کرد.
این حکم قاضیان دادگاه ویژه روحانیت اگرچه آقای آقامیری را از لباسی که لابد دوستش داشت محروم کرد، ولی این خیر را برای من داشت، که در مرور لیست افرادی که تاکنون خلع لباس روحانیت شده اند، در این روزهای سخت دیماه، که در سال 1357 انقلاب در این روزها به اوج خود نزدیک می شد، با بخشی از تاریخ انقلاب آشنا شدم، و آن وقتی بود که در بین کسانی که از این لباس محروم شدند به آقای علی اکبر حکمی زاده برخوردم و با موضوع کتاب چالش برانگیز ایشان که در سال 1322 تحت عنوان "اسرار هزار ساله" نوشته اند آشنا شده و با توجه به حجم کم آن فی المجلس آنرا تهیه و مطالعه کردم، که در بررسی عقاید مذهبی شیعه (زیارت قبور، شفاعت، علم غیب، امامت و مهدویت، خمس) و در انتقاد از وضعیت شیعه و شیعیان نوشت و همه علمای حوزه را به مناظره فرا خواند و در نهایت امام خمینی به نمایندگی از حوزه علمیه قم به پاسخ ایشان رفت و کتاب "کشف الاسرار" را نوشت.
[1] - مرحوم آیت الله سید محمود شاهرودی وقتی به ریاست این قوه منصوب شدند، گفتند که ویرانه ایی را (لابد از رییس سابق آن دستگاه یعنی آیت الله شیخ محمد یزدی) تحویل گرفتند (نقل به مضمون)
تمام قد برای دیدنت ایستاده ایم، یک عمر هم می ایستیم، بی منت، ارزش ایستادن و انتظار را هم دارد، و لذت یک لحظه دیدنت، از یک عمر انتظار هم بیشتر است، اما خودی بنما، کوریم، آری کوریم، چشمی عنایت کن، تو که می توانی، چرا مضایقه می کنی؟! ای خداوندگار من! ای ایزد مهربانم!
این را به صورت روشن بگویم که در کار و در وجود تو سخت مانده ام، درمانده می شوم که تو را کجای زندگی ام قرار دهم، گاه چنان تو را محسوس در کنارم، حس می کنم، که انگار هرچه هست تویی و غیر تو هیچ نیست، و گاه آنقدر حضورت را دور می بینم، که به شکوه و شکایت از عدم حضورت می نشینم، و حتی به یاد نظر "نادیده انگارانت" می افتم که تو را پدیده ایی می دانند، که اگر علم بشر رشد یابد، از توهم تو نیز مثل توهمات دیگر خلاص خواهیم شد و...
ولی نه، تو توهم نیستی، و همان "همه چیزی"، اما کجایی؟! و من اکنون از این دیدگاه با تو سخن می گویم، ایمان دارم که هستی، اما کیفیت تو را نمی فهمم، عیبم مدار ای بزرگترین چالش فکری ام! چرا که هنوز حتی ریزه موجودی چون خود را هم نفهمیده ام، چه برسد به اَبَر موجودی همچون تو، من که نقطه ایی در یک کهکشان، از میلیون ها کهکشان بزرگ خلقت توام، ناشناخته ام، و تو این ناشناس این چنین کوچک را، چنان بزرگ انگاشته ای که از کارش آنچنان به خشم می آیی، و یا شاد می شوی، که نمی فهمم من بی مقدار را چرا اینقدر بزرگ می انگاری! که عمل من تو را این چنین تکان می دهد، به خشم می آورد و یا چنان ذوق زده می شوی که به خود "و تبارک الله احسن الخالقین" می گویی؟!
اما گرچه تو صاحب منی و می توانم حس کنم که هرآنچه خواهی می توانی کرد، اما نمی دانم چه چیز تو را از دخل و تصرف در این جهان باز داشته است؟! عهدی که هنگام خلقت ما، با خود بستی، و یا با ما بستی؛ یا با فرشتگان معترض بدین خلقت و...، نمی دانم چه چیزی دست های تو را از دستکاری ها در کار ما باز می دارد.
شاید این چشم پوشی از اعمال قدرت خود، ناشی از عشقی است که به ما داری، که همان مزاحم تحرک تو می شود، و به صبر و تحمل و انتظار، تو را فرا می خواند، تا چون قدرتمندی جبَار همان را بر سر ما نیآوری که در تناسب با خشم توست؛ و یا همچون مهربانی که مهربانترین است، مزاحم اعمال حال عاشقانه توست. یا شاید این دنیا را جای چنین رفتاری برای خود نمی دانی، و چشم های اغیار نامحرم بر اقدام خود، نمی خواهی که شاد شوند؛ نمی دانم چه چیزی تو را از گرفتن خشم، و یا ابراز عشق بی پایانت باز می دارد، تا تحرکی در خور انتظار ما داشته باشی؛
شاید هم ما تو را به باطل انسان گونه می انگاریم، که اینچنین تحرکی را از تو انتظار داریم، که چون خشنود می شوی بنده ات را در آغوش گرفته و سخت بنوازی، و چون خشم گرفتی، دست از آستین خشم بیرون آوری، و او را سخت سیاست نمایی؛ نه واکنش عشق تو را به روشنی می بینم، و نه آن واکنش ناشی از خشمت را؛ انگار این دو را به کناری نهاده و چون داوری بی طرف به انتظار "روز رای" نشسته ایی.
نمی دانم ولی این را می توانم در این لحظه از احساس خود بگویم که، خیلی نسبت به ما بی تفاوتی، آنقدر انسان هایی را می توانم به تو نشان بدهم که آرزوهای خود را به گور بردند، که بی حد و حساب است، گور نشینان از ما، کسانی اند که نا امید از برآورده شدن بسیاری از خواسته های کوچک شان، که به آن قادر مطلق بودی، سر بر تراب خاک نهادند و رفتند، در حالی که چهره های شان از خشم و خشونت روزگار زرد و نحیف بود.
مستان و مدهوشان از برخورداری ها را زیاد نمی شناسم، می توانم چند تایی را نام ببرم که به مقام رضا رسیده بودند و در عشق تو غرق، ولی این پدیده ایی نادر است، حداقل در بین ما عوام، و شاید در منطقه ما خیلی این گونه انسان زندگی نمی کنند، ولی، از آن طرف میلیون ها را می توانم به تو نشان دهم که بر آنچه تویِ قادر متعال، به اشارتی و یا حتی بی اشارتی، محقق می توانستی کرد، چشم دوختند و با چشمان باز، ناکام از کام مردند، که اگر این رسم چشم گرفتن مُحتَضَر به هنگام احتضار نبود، شاید همه ی ما را چشم باز به آسمان، در گورها تحویل می گرفتی.
نمی دانم و نمی فهمم و شاید هرگز نفهمم، که چرا این چنینی، آیا ما را به بازی عشق خود گرفته ایی، و میلیون ها میلیون انسان در حالی که می فهمند، که از کجا باید بخواهند و می خواهند، چشم و دست به آسمان، بارِ خسارتِ زیستنِ ناکامانه در این جهان را، بر زمین گذاشته و میراث داران شان نیز نسل اندر نسل این بار را به صورتی موروثی به دوش می کشند، و عمری آن را حمل می کنند، و باز برای نسل بعد به ارث می گذارند، باری که انگار هرگز مقصدی ندارد، و متولی برای تحویل آن نیست، تا نسل بشر از شر این بار سنگین "ناامیدی و ناکامی های بسیار" خلاص شود.
خدایا! آیا ما بازیچه این بازی بزرگ و تمام ناشدنی هستیم؟ اگر درست است چطور دلت می آید که این همه را ناامید از آنچه بی هیچ اشارتی حل می شود، به آوردگاه مرگ می بری، و اگر نه این طور نیست، کی بالاخره حقیقت روشن و این بازی بزرگ به پایان خواهد رسید؟!
آیا تو باید به این وضع خاتمه دهی، یا ما؟ پایان این بازی با تغییر کدام مان باید به صورت عملی درآید، کدام مان باید تغییر کنیم، تو و یا ما؟ گرچه با وصفی که از تو شنیدم، تو قابل تغییر نیستی، و این ماییم که باید خود را تغییر دهیم، و پاسخ تا اینجا روشن است، و من در روشنی این، باز از تو می خواهم تا در رویه خود تغییر دهی و نسبت وضع ما، "مٌحوِل الاَحوال" به "احسن الحال" باشی.
اما اگر نظر شما به تغییر ماست، که نمی دانیم چه باید کرد، چگونه ما خود را تغییر دهیم، از چه چیزی باید تغییر کنیم، کدام راه را اشتباه رفته ایم، کدام وجه تفکر ما مشکل دارد، که به این دور عظیم ناامیدی ها و ناکامی ها گرفتار شدیم، و باید با چشمانی باز، رو به آسمانی بمیریم که به تو ختم می شود، که اگر اطرافیانی نباشند و چشم ما را به هنگام مرگ نبندند، حتی آبروی ما در این جهان نیز خواهد رفت، که "او آنقدر بی کس و کار بود که چشم باز از این دنیا رفت"،
این در حالی است که این چشم ها باز به همان امیدی است، که حتی در آخرین ثانیه های عمر هم، ما را از آسمان ناامید نمی خواهد، و حتی این آخرین لحظات را هم به امید، چشم به آسمانی داریم که هیچ برگی از درختی بدون اذن شما نمی افتد، اما آرزوهای ناچیز ما بر درخت امید می ماند، و ما در زیر آن ناامیدانه به آسمانی چشم می دوزیم، که عمری امیدوار به صاحب آن، رو به آسمان بودیم و هستیم، تا ثانیه های آخر را هم چشم بازِ به امید، بمیریم.
اما ای اورمزد بزرگ! حسابت را با ما روشن کن، با این همه سوراخی که از آسمان شد و این همه نعمت که ریخت، هنوز این چشم ها، باز به آسمان است، و تو هستی که می توانی نظرها را، به حقیقتی روشن کنی که غیر از آنی است ،که هست، و ما نمی فهمیم؛
بار پروردگارا! در این سرگردانی بزرگ، گاهی از سر عشق چنان عاشق تو می شویم که شعر عشق بر دل ما ناخودآگاه جاری می شود، و گاه از خشم عدم حضورت، به شکوه و سخن نامربوط روی می آوریم، این بزرگترین نشان از سرگردانی ماست، ما را دریاب، ای پناه درماندگان و در راه ماندگان.
خدایا! این همه کفرِ ناشی از ندیدن، که بر خورشید وجودت می بینی، از ندیدن هاست و نه چیز دیگر، لجاجتی در کار نیست، که اینچنین "مشرکان" را از "دشمن ترین" بر مومنانت به آخرین پیام آورت، معرفی می کنی، [1] ای خالق بزرگ من و ما، خودی نشان بده، تا تیره و تار کنی روزگار گرد و خاک کنندگان را، که خود را به جای تو جا زده اند، تا چشم ها را از تو برداریم، و به پرستش آنان مشغول شویم.
خود را روشنتر به ما کورها نشان بده، ای صاحب چشم های بینا! ای بیناترینِ بر حال بندگان خود! ای ستار العیوب! عیب ها را خوب است می پوشانی، اما خود را نه، به روشنی خود را بر ما ناتوانان بر دیدنت بنما، ای قدرتمندترینِ قدرتمداران.
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
"حافظ بزرگ"
[1] - معنی آیه 82 سوره مائده، چشم هایم را به خود جلب کرد که در این آیه خداوند به پیامبرش این مطلب را گوشزد می کند که: "به طور مسلّم، دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان را، یهود و مشرکان خواهى یافت، و نزدیک ترین دوستان به مؤمنان را کسانى مى یابى که مى گویند: ما نصارى هستیم، این به خاطر آن است که در میان آنها، افرادى عالم و تارک دنیا هستند، و آنها (در برابر حق) تکبر نمی ورزند". لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ قالُوا إِنّا نَصارى ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لایَسْتَکْبِرُونَ
گاه صدایی، ندایی، یک قطعه موسیقی، چهره ایی، خواب و رویایی، خبری، نگاهی بدانچه که گذشت، آنچه که در پیش، و آنچه در آن غرقیم و... هر کدام شان کوچه پس کوچه های پر رفت و آمد دلم را پر از آشوب و بلوا می کند، که حساب این هیاهوی بی پایان از دست خودم نیز خارج است. کوچه پس کوچه های دل که نیست، اتوبانی است پر ترافیک، و مملو از همهمه ایی، ناشی از هزاران نکته، سوال، دانستن ها و ندانستن ها، داشتن ها و نداشتن ها، و...
به راستی در این شلوغی، و آمد و شدهای به هم ریخته، چه باید کرد؛ می شود نشست و سر کوچه ها حصار بست و آنرا مسدود کرد؟!! کاش می شد دروازه ها را بست، کاش می شد، حصار ها را آنقدر بلند ساخت که حتی صدایی هم از پس دیوار نیاید، نه راهی از زمین و نه راهی از آسمان، که اغیار در آن رسوخ کنند؛ اما در این سرگردانی های دلم، انگار نه حصاری است، نه دیواری، نه دربی و نه دروازه ایی. دلم به سان آشوب های جاری در این جهان می ماند، هر جا که دست می گذاری، فلان خان، خانچه، خان باجی و اهل سرای خانی و از همه بدتر خانِ خانان ادعای خدایی در محدوده خود دارند.
کاش در گوشه دنجی فارغ از امواج گوش خراش منم منم های مالکین خود خوانده ایی که به محاصره ابعاد دل نشسته اند، جایی برای آرامش بود، تا گل های نیلوفر در مرداب دلم از آب بیرون زنند و شادی و طراوت و زیبایی را به ظهور رسانند؛ و یا در گوشه ایی از ریگزار ها، یا در ته اقیانوس ها و یا در نوک قله های دلم هم که شده، خلوتی بود که بتوان از این همهمه ی بی پایان کشمکش خلاصی یافت، و لااقل در دل خود، با خود بود، و بی تعرض احکام من درآوردی این و آن، و در آن خلاصی مطلق، می توانستیم دل به آواز دل خود بسپاریم، و صدای گوش خراش تحکم این و آن، معترض تنهایی امان نمی شد.
و آنگاه خلاص از نقاب ها به سخن می نشستیم، بی حضور شحنگان و دشنه تیز بیداد شان، فکر می کردیم، بی خان و خانچه ها زندگی و اوقات را می سرودیم و... و آواز نابهنجار پاسداران و نگاهبانان دایره های قدرت این گرگ، و آن پلنگ و... و زوزه شغالان بی شمار بر گرد سفره های پر هیاهوی غارت و شکارِ شکارچیان آسایش، که در هیاهوی دریده شدن و غارت گوشت آهوان و... موسیقی دلخراش خشونت، بردگی و... را در دل ما می سرایند، به شنیدن تئوری اسفناک تقدیر نمی نشستیم، اما چه کنیم که انگار تقدیر دل ما هم، شنیدن و شهادت به حقانیت همین صحنه هاست.
در این بلبشو حتی خود را هم گم می کنی، و گوش هایت را هم که دو دستی با نرمی کف دستت که بفشاری، باز اخبار حضورشان و چون و چرای این بودن و آن نبودنش شان، حتی از مجرای دهان و یا حَلق خودت هم شده، خود را به جایی که نباید برسند، می رسانند، تا زجرت دهند، و دلت را به ویرانه ایی از تل خاکسترِ سوختن ها، تبدیل کرده و غنچه های امید را از تو بگیرند، و زیر پای ناپاک و نابخرد خود له کنند، و دندان و ناخن نشان دهند و صورت های خراشیده از خشونت و بیداد را به رخ کشند. بیدادی که خود گواه این بیدادگاه دل است، که همه را در آن، قربانی این و آن می بینی.
خسته ام از این همه ساز ناکوک که به قول مرحوم پدرم "لاینقطع" "آشوب" می نوازند، و همزمان ادعای ملودی و ترنّم جاری در بهشت را دارند، و اما وقتی خوب که بدان ها دل می سپاری، سر سپردگی می خواهند و یاد آور جهنم اجبارند، و زنجیرهایی را در پس خود دارند که انسان را چهار میخه به دیوار جهل میخکوب می کنند، تا توان تکان خوردن را هم از تو بستاند. ساز شان مخمور کننده، و فرو برنده در عالم هَپَروت است تا قلّاب ها و قید های محکم بردگی را بر دلت خوب محکم کنند، و بعد دلت را به هر زندانی که خواستند، محبوس نمایند و...
و باز بیشرمانه و به زور خود را مائده ایی آسمانی می نامند، کاش این نواختن های نابهنجار با پیوست زنجیرهایش، خفه می شدند، و ما باز در سکوت شب های سرد و وهم انگیز غار به آواز آب گوش فرا می دادیم، و بیخبر از بهشت، به زوزه های باد گوش می سپردیم و در گرد آتشی گرم از عشق دل های پاک، با گرگ های صحرا، هم نفس و همراه سردی غار می شدیم، و از چشمه هایی می نوشیدیم که با بیل و کلنگ حفر نشده بودند، و آبش بی خیال و بی اذن و بی توجه به اخم و تخم های خان خانان، از دل سنگ ها بیرون می زد، تا نوید سلامت و پیروزی دهد.
اما باید گفت :
این کاش ها را بگذار و باش ها را دریاب، که آنچه باشد، همان کاش های سابق است، روشن تر از آفتاب، اینکه، کاش و باش گفتن ها، همه رویای راه ناهموار این دل لامذهب است، بگذار تا رحل اقامت گزینم در این شب ها، و روشنش نمایم از نور مهتاب دلم، زیرا که مهتاب منم، و تو هم بتاب به خود، مهتاب شو و بتاب بر شب های دلت، من خیس اشکم و تو هم خیس اشک باش، در این نم عشق بتاز تو هم بر این غم ها، عینک عشق بزن به دیده دل خود، که باید به پیمانه زد می عشق، در این هنگامه غم ها.
ما را به امید صبح، به درازا کشید تا به سحر
ای طولانی ترین، یلدای بی قراری های شبانه ام دراز شد، سیاهی طولانی ات ای شب
بی قرار و بی تابم، به سرگردانی های شبانه ام، آن هم که گم شد در این سیاهی طولانی ات ای شب
گم گشته ام میان همه سیاهی ذهن مغشوشم تو مرا دوباره باز یاب با نور ماه شبانه ات ای شب
ما را به امید صبح، به درازا کشید تا به سحر صبحی نخواهم از تو، تا که هستم بی قرار به شب
سروده شده در 30 آذر 1397
امید ای آخرین تیر در ترکش ما دریاب مرا که به داشتنت سخت محتاجم
امید ای کمان کشیده بر غم ها پرتاب کن که به تیرت سخت محتاجم
17 آذر 1397
حکم است، حکم ما، که هر چه خواستیم آن بشود جان است، جان شما، بدانچه خواستیم قربان بشود
ماییم که پرده دار غیب خداییم و بس گوییم که آنچه خواهیم باید آن بشود
16 آذر 1397
ای صاحب چشم و ابروی کمان دار دلم دلبر چو شدی، دلبر و دلدار برایم تو بمانی
من چشمه جوشان دلم، ای صبح امیدم امید من ای چشمه جوشان خدایی، تو همانی
او ساخت، و به هزار چرا گرفتارم کرد روزگارم گذشت با چراهایی که پاسخ نداشت
هی چرا کردم، باز هم چرا، و هی باز چرا او پاسخی بدین چون و چراها، نبود و نداشت
29 آذر 1397
یاد یاران کُشته ما را در فراق روی شان یادشان جاری کند اشک بر رخسار ما
ابرهای یادشان چون رخ نمایند در دلم آسمان قلب من ابری شود، اشکی بر رخسار ما
10 آذر 1397
سپرده ام خود را به موج، موجی که انسان را با خود به قعر نیستی می برد
سرمایه ی عمر ما گرفته و پیش می راند کاروان کشته های متحرک که با خود می برد
28 آبان 1397
به دقایق این جهان چو می نگرم جز می و میخانه ات نمی بینم
تویی عشق اول و آخر من جز به نامت سخن نمی شنوم
نیک چو در شاهد و ساقی می نگرم جز به نام تو می نمی نوشم
مگس دلم دور می زند به دور دلم تا غمی یافته و نشیند بر آن
مگس صفت شد این دل و هردم نشست به غمی کجاست شادی تا که نشانم دلم بر آن
ای کاش بیدها را سر نمی بریدند، این جماعت همه ی بیدها را سر خواهند برید، تا آب را از جوی بدر کنند، و در جوی دیگری که می خواهند، جاریش نمایند.
23 آبان 1397
نخواب که خواب تو را ز من ربود یارب این ربودن خواب از کجا رسید
سجاده ات به می عشق رنگین بود این بود که ما هم به سجاده ات شدیم
من کجا رخنه در دل یار کجا تا دستی نکند دراز، کجا توانم گرفت دست
من خریدار دل عاشق کش یار شدم دل او هم نظری بر من مفلس دارد؟!
رنگ تو به رنگ عشق مزین است ما را کجا و رنگ عشق زدن به تو
یار آنچه بخواهد، نظر یار همان است عشق آنچه طلب کرد بر او عرضه نمایم
شیرین من ای نگارین گل یاس! یاری ز تو می خواهم تا کوه کَنَم چون او
رویای من ای دوست، حکایت توست حکایت شب دوستی و آشنایی توست
تو زمستان مرا، بهار خرمی بودی کنون ز حسن بهار بگو، که در رخ توست
18 مهر 1397
ره نبود است، که روان وز پی این ساقی و مطرب شده اند
کیستی که چنین دیده ی من، مست نگاه تو شده عالمی چون که ندیدست تو را، وز پی انگور شدند
نی به انگور، نه تاک، نی به خُم و خمخانه ره نبود است، که روان وز پی این ساقی و مطرب شده اند
همه مستند، خمار از مستی نانوشیده می ایی آتشزن من کجایم؟ که آنها ز پی گم گشته تاری ز ابروی تو شدند
خسروانِ مُلک حُسن پی کرده خیالند، اندر پی تو ما بدین راه شدیم، راه نبردیم بدان ره، که شدند
خود بگو این چه غوغاست، که به پا کردی تو تو شدی ناله ی من، خواب و خیالم، که همه با تو شدند
عفریت قدرت
ای عفریت خوش رخ، و بد رکاب قدرت پشت درب ورودت باید، همه چیر را باخت
پشت درب خانه ات، انسانیت همه برفت از خٌلق و آنچه خَلّاق به همه داد، شد لخت
سروده شده در تاریخ 8 دیماه 1397
در خصوص این شهید بزرگوار که عضو گردان غرور آفرین و شکوهمند و رزمنده پرور "کربلا" و اعزامی از شهرستان شاهرود بودند و در عملیات کربلای 5 به تاریخ 21/10/1365 به شهادت رسیدند در پست خاصی تحت عنوان "شلمچه و کربلای 5 و شهید محمد کاظم عرب" [1] به تفصیل اشاره داشتم و فضای آن شهادت و آن نبرد بزرگ را نیز با ذکر خاطرات یکی از همراهانش که تا آخرین لحظات با این شهید و دیگر شهدای آن صحنه همراه بودند، به خوبی ترسیم کردم.
به تازگی وصیت نامه جناب محمد کاظم عزیز هم به دستم رسید، که ضمن تشکر از ارسال کننده این سند پر قیمت از نبرد هشت ساله با دشمن بعثی، آن را عینا عرضه می دارم، تا به دست خط خودش قابل مراجعه دوست داران باشد.
واقعاً احساس می کنم این نبرد بزرگ نیاز به مطالعه و بررسی علمی وسیع دارد، که بدین منظور باید از انحصار در آمده، و اسناد جنگ در اختیار دانشجویان، دانشگاهیان و خیل پژوهشگران عرصه علوم مختلف و عموم مردم ایران قرار گیرد و در روند یک بررسی و تحلیل علمی بزرگ به لحاظ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و حتی نظامی مورد دقت علمی و موشکافانه قرار گیرد، و نقاط قوت و نقایص آن چکش کاری علمی شود، و بدین وسیله است که این تجربه بزرگ و تاریخ ساز کشورمان، ماندگار و مستحکم خواهد شد.
به اسارت در آمدن شهدا، مراسم آنان در دست یک نهاد و افراد خاص باعث از بین رفتن میراث بزرگ جنگ شده، و آن را زیر خروار ها خاک ناشی از نوعی نگاه خاص مدفون خواهد کرد، و دنبال کنندگان این تئوری، به دفن جنگ و تجربه بزرگ تاریخی ملت ایران در زیر افکار و اعمال خود دست خواهند زد، این در حالی است که هزار میلیارد دلار خسارت این جنگ را این مردم داده اند، و نسل اندر نسل بار این خسارت بزرگ را بر دوش کشیده و خواهند کشید، و با این رویه موجود از منافع آن نیز، بدین ترتیب محروم خواهند شد.
این نبرد بزرگ باید به عرصه علوم مختلف در بین عامه مردم آورده شود، تا روی جنبه های مختلف آن، موافق و مخالف حرف بزنند، در چنین صحنه ایی است که موافقان و مخالفان در یک رویارویی بزرگ می توانند با چشمان ریز بین و دقیق خود به ارزیابی درستی از آن دست یابند، و با رسوخ آن به ادبیات و گویش عامه مردم است که این نبرد و شرکت کنندگان و نتایج آن ماندگار خواهد شد، وگرنه انحصار آن در دست عده ایی به دفن حقایق و... آن منجر خواهد شد.
این نگاه دفن کننده را می توان در توصیه هایی که به آقای محسن رضایی به عنوان فرمانده کل سپاه در زمان جنگ (و در واقع دیگران)، دید که وقتی از کربلای 4 به درست و یا غلط نوشت، عده ایی به ایشان و امثال او گفتند عرصه عمومی جای این حرف ها نیست، و این توصیه ها، به دفن جنگ و حقایق آن منجر خواهد شد، باید این حادثه خسارت بار به عرصه عمومی آمده و صاحبان خسارت و منافع آن، از کم و کیف جنگ با خبر شوند و روی حوادث آن رمان بنویسند، شعر بگویند، نمایش نامه بنویسند، خاطره بنویسند و... و آن را جاودانه نمایند، اگر این انحصار ادامه یابد و نسل جنگدیده بمیرند، همانگونه که هر روزه مادران و پدران شهدا، جانبازان، رزمندگان، سرداران و... در حال مرگ و یا حتی مهاجرتند و.. خسارت آن صد چندان است، و حقایق جنگ با مرگ آنان زنده به گور خواهد شد.
بگذریم از این درد عمیق که در جامعه انحصار زده فعلی ما قلب انسان را به ایستادن فرا می خواند.
فضای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی جبهه از یک روند خاصی مملو بود، و لذا شما اگر وصیت نامه یکی از شهدای داوطلب [2] جنگ را بخوانید، انگار 80% وصایای دیگر شهدا را نیز خوانده اید، زیرا در موضوع و دغدغه ها تقریبا یکسانند، و این را می تواند به عنوان یک موضوع پژوهش علمی توسط جوانان ما در روزگار گل کردن پژوهش های علمی دنبال گردد، و مورد توجه دانشجویان علوم سیاسی و اجتماعی قرار گیرد، تا این متون زنده و پر از اطلاعات پر قیمت و از فضا و نگرانی رزمندگان ما و نوع نگرش آنان به جهان و اجتماع خود، و همچنین فضای سیاسی اجتماعی حاکم بر تفکر آنان و... بررسی شده و نتایج آن نیز منتشر گردد.
ما در آن سن و سال و آن فرهنگ و... در جو خاصی قرار داشتیم، که از قضا مرگ را هم در چند قدمی خود می دیدیم و... وقتی به نوشتن وصیت نامه ی خود می نشستیم، علاوه بر انعکاس افکار و دغدغه های ذهنی خود بر کاغذ وصیت خود، همچنین تاکیدی داشتیم بر آنچه از دیگر شهدا در مراسم تشییع آنان بارها شنیده بودیم، لذا یک روند نسبتا ثابت در موضوع و متن وصیت نامه می توان در این نوشته ها شاهد بود و...
و اینک عین وصیت نامه و دستخط برجای مانده از شهید بزرگوار، محمد کاظم عرب که در تاریخ 28/8/1365 در حالی به نگارش این متن چهار صفحه ایی نشسته است، که تا شهادتش در تاریخ 21/10/1365 تنها 53 روز دیگر وقت باقی نمانده بود، و به قول خودش در همین وصیت نامه، خواسته است تا چند خطی به یادگار برای ما بر جای بگذارد.
این شهید بزرگوار در جایی از این وصیت می فرماید : "... صلح پایدار امکان پذیر نیست اگر مهلتی به صدام خدانشناس بدهم، دوباره قوت گرفته و جنگ خونین تری با نیروی بیشتر شروع می کند، ما باید به دنیا مزه تجاوز و جنگ تحمیلی و نتایج آنرا بچشانیم".
آری این یکی از دغدغه های این رزمنده کوچک اما بزرگ بود که در زمان شهادتش تنها شانزده سال داشت.
شهید محمد کاظم عرب - شاهرود
شهید محمد کاظم عرب - شاهرود
صفحه اول وصیت نامه شهید محمد کاظم عرب
صفحه اول وصیت نامه شهید محمد کاظم عرب
صفحه دوم وصیت نامه شهید محمد کاظم عرب
صفحه دوم وصیت نامه شهید محمد کاظم عرب
صفحه سوم وصیت نامه شهید محمد کاظم عرب
صفحه سوم وصیت نامه شهید محمد کاظم عرب
صفحه چهارم وصیت نامه شهید محمد کاظم عرب
صفحه چهارم وصیت نامه شهید محمد کاظم عرب
بسم الله الرحمن الرحیم
وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿۸۷﴾ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ ﴿۸۸﴾ وَزَكَرِيَّا إِذْ نَادَى رَبَّهُ رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ ﴿۸۹﴾ سوره انبیا آیه های 78 – 88 – 89
و یاد آور حال یونس را هنگامی غضبناک شد از خود بیرون رفت و پنداشت که ما او را هرگز در مضیقه و سختی نمی افکنیم (تا آنکه در دریا در شکم ماهی گرفتار شد) آنگاه در ظلمات یاد کرد که الها خدایی جز ذات یکتای تو نیست و تو از هر عیب و آلایش منزهی و من از ستمگرانم (87) پس اجابت کردیم دعایشرا و نجاتش دادیم از گرداب غم و این است نجات اهل ایمان (88) و یادآور زکریا را که ندا داد که بارالها یکتن و تنها مگذار مرا (فرزندی عطا فرما) که تو بهترین وارثانی(89)
با استعانت از ذات باری تعالی چند خطی به یادگار می گذارم، انشالله تعالی مقبول درگاهش افتد. این حقیر محمد کاظم عرب فرزند غلامحسین و سرباز حقیر و کوچک اسلام و قرآن شهادت می دهم، بر این که نیست معبودی برای جهانیان مگر الله، خداوند قادر و توانا، آن حیّ داور که حاضر و ناظر بر اعمال ماست، آن پناه بی پناهان و غیاث مستغیثان، یاور مظلومان، آنکه معبود و معشوق و مولای ماست، و اینکه 124 هزار پیامبر پاک و معصوم را برای راهنمایی بشر فرو فرستاد که اولین ایشان حضرت آدم (ص) و خاتم ایشان سید و مولای ما حضرت محمد (ص) و وصی و جانشین بعد او مولی المتقین و مولی الموحدین امیر المومنین علی علی السلام بوده و دیگر امامان معصوم و پاک فرزندان امیر المومنین، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و مابقی از ذریه پاک حسین علی السلام بوده اند.
که آخرین آنها حضرت مهدی (عج) تعالی فرجه الشریف می باشد که در پشت پرده غیبت به امر خداوند جهانیان بسر می برد و امامت و ولایت در این زمان که آن خورشید ولایت در پشت ابر تیره غیبت بسر می برند (در دست ولی فقیه) به قول خود آن حضرت و حدیث معتبر در دست توانای امام خمینی کبیر بوده و این امام عزیز با استعانت از فرمایشات و رهنمود هایی حضرت ولی عصر به امر مهم رهبری مشغول بوده و عوام باید امر او را که امر خداست به استناد آیه ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ۖ) اطاعت کنند و بدانند اگر دست مبارزه و یا سرپیچی را بلند کنند، بدانند که دست خود را در مقابل دست خداوند که اینبار از آستین این ابر مرد بیرون آمده نگاه داشته اند و جزایی جز عذاب و مرگ بر آنان نیست و این اتمام حجت به شما مردم است. و در مورد انتخاب راه : من این راه را که راه سرخ و خونین سایر شهداست با کمک و یاری خداوند انتخاب نموده و این نکته را متذکر می شوم که من می دانستم این را چیزی جز شهادت و اسارت و معلولیت را ندارد.
ولی حفظ دین و اطاعت کردن از امر امام بالاتر و بالاتر از این حرف هاست و در این راه از شهادت و اسارت و معلولیت نباید ترسید و من سال هاست که آرزوی نوشیدن شربت شهادت را داشته ام.
و حال دیگر سخنم با خانواده گرامیم :
پدر عزیز شما اول باید مرا حلال کنید زیرا همه می دانند که من فرزند خوبی برای شما نبودم ولی امیدوارم که با قسمی که شما را به امام حسین می دهم از من راضی باشی و مرا حلال کنی و بعد غم به دل راه مده و بخند تا دشمنان گریه کنند و ناراحت شوند و شکر گزار خداوند باش زیرا دین خود را ادا کردی، بدان که انشاالله اینبار قبول شده ام و اگر لیاقت را ندارم در درگاهش ضجه می زنم و قسمش می دهم تا او مرا قبول کند. و بدان ........................... نا مفهوم ......... انشالله و این ملاقات غم خوردن و ناراحتی.
و اما شما مادرم شما روضه سید الشهدا و زینب و فاطمه را خیلی علاقه مند بودید و هستید، شما را به این محبوبین خدا و دختر پیامبر و امام معصوم قسم می دهم که الساعه مرا ببخشی و حلالم کنید، که من محتاجم به حلالیت شما، و صبور باشید و همیشه بگوید جانم فدای امام باشد، جان پسرم چه ارزشی دارد. امام زنده بماند که مادرم! هرچه عظمت داریم، هرچه شوکت و قدرت و ایمان دارم از امام داریم.
اما برادران عزیزم از شما خیلی معذرت می خواهم من حق برادری را در حق هیچکدام تان ادا نکردم از همه شما بخصوص برادرم مجتبی، و برادرم مرتضی، و حتی برادرم یاسر التماس بخشش دارم و شمار را قسم می دهم که مرا حلال کنید.
و اما خواهرانم از شما بسیار التماس حلالیت و بخشش دارم. و شما را به حربه کاری علیه شیاطین شرق و غرب و رنگین تر از خون، معرفی می کنم که آن حفظ حجاب است پس در نگهداری حجاب تان مانند سابق که بودید و هستید، بلکه بیشتر محافظت کنید.
و حال سخنی دیگر با مردم : مبادا امام عزیز را تنها گذارید و خون شهیدان را پایمال کنید درست است که کمی کمبود داریم ولی بدانید که بودجه جنگ خیلی زیاد است.
و صلح پایدار امکان پذیر نیست اگر مهلتی به صدام خدانشناس بدهیم دوباره قوت گرفته جنگ خونین تری با نیروی بیشتر شروع می کند، ما باید به دنیا مزه تجاوز و جنگ تحمیلی و نتایج آنرا بچشانیم پس بیائید با هم صبر و صلوه را در پیش گیریم و شکر کنیم خداوند را که بعد از 7 سال و اندی جنگ، هنوز اقتصاد ملت ما از پا نیفتاده بلکه پیشرفتی چشمگیر داشته، سفارش می کنم شما را به وحدت کلمه و یکپارچگی و این عزت و شوکت کشورمان همه اش را مدیون وجود بلند مرتبه امام خمینی هستیم که حتی شیطان بزرگ امریکا را هم به زانو در آورده.
ای مردم کمی واقع بینانه فکر کنید، آیا کسی دیگر غیر از این مسولین عزیز مملکتی می تواند امور جامعه را اداره کند؟ نه به خدا، پس در شناختن افراد کمی بیشتر دقت کنیم حق را به باطل و باطل را به حق اشتباه نگیریم. اگر کسی در گذشت خطایی داشته حال فرصت دیگری به او بدهیم.
در آخر همه افرادی که تا به حال در جبهه و پشت جبهه با این حقیر برخورد داشته اند و احیانا اگر از این عبد روسیاه ناراحتی دیده اند، که حتما هم دیده اند، تمنا دارم که مرا ببخشند و حلالم کنند، از تمامی اقوام درخواست حلّیت می طلبم و التماس دعا. در خاتمه از امت شهید پرور التماس دعا دارم خیلی زیاد.
دیگر عرضی ندارم وسلام % الفاتحه
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار
العبد العاصی محمد کاظم عرب 27/8/1365
خاتمه نمودم این چند خط یادگار را به عون خداوند منان درگذر از جمیع گناهانم
فَسَتَذْکُرُونَ ما أَقُولُ لَکُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ
بزودی گفتارم را هنگام پاداش عمل متذکر می شوید و من کار خود را به خداوند خود وا می گزارم که او کاملا بر احوال بندگان آگاه هست
و استغفر الله من کل ذنب و تقصیر و اسراف
و اسئله ان اقبل توبتی بحرمه محمد و آل محمد
[1] - http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/shohada/644.html
[2] - این را به این دلیل می گویم که با وصیت نامه شهدای ارتش آشنایی چندانی ندارم و از آن عزیزان زیاد وصیت نخوانده ام، لذا نخواستم قضاوت و تعمیم بدون مطالعه کنم.
مدت هاست که اگر فرصتی برای مراجعه به قرآن بیابم، سعی می کنم ببینم و درک کنم خداوند در این کتاب پیرامون چه موارد و مسایلی، ما را طرف سخن خود قرار داده است، به خصوص فرصت حضور در مراسم عزا که یک نشست نسبتا رسمی و تقریبا واجد وقت کشی است، لذا سعی می کنم از این فرصت کمال استفاده را کرده و در آیات سهم خود از قرآن در این بین فرو روم، چرا که اینجا دیگر نه جای سخن گفتن با کناری است و... و بی هرگونه مزاحمتی می توان به مطلب پرداخت.
در هیاهوی بلند شده توسط اکو های بزرگ و قوی که کنترلش دست مداحان است، بهترین راه خلاصی از سر و صدایی که تمام مجلس را روی سر خود گرفته اند و فقط مقدار کمی قرآن می خوانند، و بیشتر وقت شان را به مجری گری و مداحی، خیر مقدم، تعریف و تمجید و... می پردازند، فرو رفتن در کلام قرآن، بهترین راه گریز است، البته اگر شانس بیاوری و جزوه ایی که به صورت تصادفی در اختیارت قرار می گیرد، معنی پارسی آیات را داشته و آنقدر درشت خط باشد که بتوان خواند، در این هنگام است که خوشحال می شوی و به جای خطوط عربی، ترجیح خواهی داد که در معانی پارسی اش غرق شوی.
البته این یک نعمت بزرگی است که خداوندِ ما مسلمانان، تک تک انسان ها را (یا ایها الناس) به رسمیت شناخته و به همراه پیروان اسلام (یا ایها المومنون) و... مورد خطاب مستقیم قرار داده و طرف صحبت این متن مقدس فقط مسلمانان نیستند، بلکه تمام انسان هاست.
و کلام خدا در شان همه ما انسان قرار گرفته است، حال آنکه در ادیان دیگر از جمله دین هندو، متون مقدس فقط در اختیار طبقه خاص اجتماعی (برهمن ها) قرار دارد، و این آنانند که مجاز به دسترسی بدان هستند و دیگران در مرحله ایی از شان مذهبی نیستند که به متون مقدس دسترسی داشته باشند. و از این بابت خدای دین اسلام به تمام اقشار مختلف مردم جهان تعلق داشته و به همه لطف سخن دارد، و باید شکر گزار بود و غنیمت دانست.
و از این فرصت استفاده کرد و به جای خواندن متون عربی ترجیحا قرآن را در زبان پارسی مورد توجه قرار داد و بهتر این است که در این گونه مجالس مجری و یا قاری معانی را هم بخواند، مثلا یک صفحه خوانده شود، و سپس معانی آیات تلاوت شده را بخوانند، و در بهترین حالت این که معنی یک آیه خوانده شده و بعد عربی اش قرائت شود، تا مردم حاضر بتوانند در مجلس با قاری همراه شده و در کلام خدا تدبر کنند، نه این که فقط در موسیقی قرائت قاری غرق شوند.
آخرین مراسم عزایی که شرکت کردم (14 دیماه 1397) جزوه تصادفی که در اختیارم قرار گرفته، معنی آیه 82 سوره مائده، چشم هایم را به خود جلب کرد که در این آیه خداوند به پیامبرش این مطلب را گوشزد می کند که:
"به طور مسلّم، دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان را، یهود و مشرکان خواهى یافت، و نزدیک ترین دوستان به مؤمنان را کسانى مى یابى که مى گویند: ما نصارى هستیم، این به خاطر آن است که در میان آنها، افرادى عالم و تارک دنیا هستند، و آنها (در برابر حق) تکبر نمی ورزند". [1]
وقتی این آیه را دیدم در فکر فرو رفتم، که خداوند چرا به صورت کلی همه ی پیروان یکی از ادیان آسمانی را که از دنباله روان یکی از پیامبران مهم صاحب کتابش هستند را جمع بسته و همه را به عنوان "دشمن ترین" در دشمنی با مومنان گرویده به دین فرستاده جدیدش معرفی می کند.
برایم خیلی سوال شد که چطور چنین جمع بستن بدون استثنایی ممکن است، زیرا این روزها حتی بشر مخلوق هم چنین جمع بستن های کلی را رد می کند و حتی به صورت علمی نهضت هایی علیه اصول حاکم شده علمی بر جهان عَلَم قیام برداشته اند، و نسبت به علومی که یک حکم کلی می دهند و آنرا به همه پدیده های جهان بدون استثنا تعمیم می دهند، می شورند، و این احکام کلی را منسوخ اعلام می کنند، و از سوی دیگر به لحاظ اجتماعی هم مثلا نمی شود یک حکم کلی داد و گفت : "تمام انگلیسی ها خسیس اند" چرا که افراد خیّر زیادی ممکن است در بین آنان یافت. و یا "فرانسوی ها اهل فرهنگ و تمدنند" در حالی که در میان آنها جنایت کاران بی فرهنگی هستند، که بعضی از جنایات نسل کشی در آفریقا، حتی در همین روزها، زیر سر فرانسوی هاست، و یا گفت "ایرانیان میهمان نواز و خون گرمند"، در حالی که می توان افرادی یافت که در این قضاوت کلی نمی گنجند و...
و این سوال برایم ماند که خداوند چطور "یهود" و نه "برخی از یهود سرزمین حجاز" و... را در زمره "دشمن ترین" دشمنان مومنان به دین جدید معرفی می کند؛ و دادن یک حکم کلی در مورد تمام معتقدان به یک دین الهی در دشمنی با معتقدان به دین دیگر، خیلی برایم سنگین و سوال بر انگیز شد، و من در این آیه مدت زیادی ماندم و فکر کردم، مجلس دو ساعته را در این فکر گذراندم ولی چیزی دستگیرم نشد.
این آیات را ما سال هاست به زبان عربی خواندیم و رد شده ایم ولی خواندن کلام خدا به زبان عربی باعث هیچ تحرک فکری، برای انسان نمی شود، و در واقع چیزی که به زبان دیگری است و شما نفهمی، تحرک ذهنی هم در ذهن شما ایجاد نخواهد کرد.
[1] - 82 لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ قالُوا إِنّا نَصارى ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لایَسْتَکْبِرُونَ
من او را هستم، اما او مرا نیست
"طریق عشق جانان بی بلا نیست زمانی بی بلا بودن روا نیست" [1]
ولی جانا بلا غرقم به خود کرد مرا در خود نشاند، اینک دلم نیست
بلا آمد به جانم آتش افکند، ولی در آتشم، اما دلی نیست
مرا مشغول کرد در آتش خود، دل آتش شده، رُخصت به غم نیست
در آن آتش که می سوزد همه جان مرا رخصت به کام دیگری نیست
تو و این آتشُ، این دردُ، این غم مرا مشغول، به درد دیگری نیست
مرا چون دردِ بی درمان شدی چند، بدین هنگامه هم بازم غمی نیست
شدم مشغول چون بر درد و درمان تو رفتی از دلم، و اکنون دلم نیست
جانا تو بُگذار که ز لقایت اثر اُفتد اندر پس آن دیده ما را گذری نیست
من چشم بِگرداندم و، نادیده رویت گردیده ام عاشق، وَ زِ مجنون خبری نیست
ای زهره چشمک زن عشقم، رُخی بِنما چشمک زدنت، بُرد دلم، و زِ درمان اثری نیست
فریاد زِ این ظلم، که بیداد نموده است در چشم بلا دیده ما هم، اثری نیست
رفتی تو ز چشمم، به یک طرفه عینی این دیدن تو درد، و زِ درمان اثری نیست
در خوف شدم تا که شوم کافرِ بر تو ای عشقِ همه عاشق، بی عشق که جان نیست
صلابه کشیدی تو نگاه دل من را بی حُسن نگاهت، نظرگاهِ دل نیست
من مست شدم از دیدن یکباره رویت، بی دیدن تو، جلوه ایی از مست شدن نیست
رفتی تو ز اقبال دلم روی نِمودی زین روی نمودن به تو هم، باز دری نیست
باز است ز اغیار، هزار درب به رویم ای صاحب درب های بسته، باز دری نیست؟
بر بند همه درب به رویم تا که گردم طوّافِ درت، اُفت و خیزانِ دری نیست
نگشای درت، و دیوانه و شیدایم کن کین درد دل انگیز، غمِ طوّاف گرت نیست
درد است، بلا، سرگردانی همه چند برگرد درت چون من شیدا، کسی نیست
هستند به گردت همه عُشاقِ جهانی لیکن چو منِ درد کشِ، زرد رخی نیست
سوسن بنما رخ، که این دلِ خسته زِ آفاق مجنون دردی است، که ز درمان اثرش نیست
حق است که آید نسیمی ز رخ دلبرِ این جان، درد است زِ درمان، و دل را خبری نیست
ای رازگه دردِ نهانی، و ای صاحب درمان ما را به رُخت، بَختِ دل آسا، رهی نیست؟!
ما پنجه به دل گشته، بِخون شد جگر ما ای صبح دل آسا، زِ صبحت اثری نیست؟
دیوانه ی چشمت، به خَمِ اَبروی کمانت دل مست شد از عشق، وَ زِ مستی اثری نیست
ما را به خرابات گذر دادی و رفتی این را به چه منظور، که از می اثری نیست
ظلم است، یا لطف، بدین راه که بُردی ره من بزدم، بر در آن خانه که کس نیست
تق تق بِزَدم، هر دَم و ساعت، دَرت را دل مانده به بد کامی، زِ پاسخ اثری نیست
شامم سحری خواهد، ای گُلرخ جان ها زین رخ نمودن آیا، به دیدار رهی نیست؟!
دیوانه شدم، مست شدم، زین همه گفتن زین گفتن من، به رخت، آیا نِشانُ اَثری نیست؟
بردار حجاب از رخ گلگون و قشنگت شیدای تو را زین همه گفتن، دری، روزنه ایی نیست؟
رفتی تو ز یادم، همه ی آن رخ زیبا بردار تو این پرده، که این پرده دری نیست
ما را به مثالِ رخ تو راه فُتاده است تو خود شدی از چشم برون، آمدنی نیست؟!
ای حاصل دریوزگی ما همه عشاق از پرده برون آی، که زین راه، رهی نیست
ما را به وصالت دمی از می نما مست مستی به جهان، جز ز می یار، رهی نیست
ای تاک بدوش، و ای شه صاحب میِ عشاق، جامی تو به نرمی بنما، کز پی آن دم، غمی نیست
غم را بسپاریم بدین صاحب دم، جام، وقت است که این جام بنوشیم، که کم نیست
لطفست همه، عین خُم عشق بُوَد این، ای صاحب خُم، به جرعه ای از جام لبی نیست؟!
وقت است، عدالت به مدد آید و گوید ای جام جهان بین، ز تو بر ما نظری نیست؟!
چند است که من کُوفته ام درب ارادت به دَرِ تو، ای صاحب درب های عدالت، خبرت نیست؟
صُبحی، خَبری، مالک حُسنی، نَظری ده کین شام سیه را، به غیرت سحری نیست
ای معرکه دار همه ی حُسن و جمالم کوتاه دمی هم که شده، هیچ نظری نیست؟!
من واله و شیدا شدم از یکه نگاهت، زین یکه نگاه تو شدم مست، نگاهِ دِگری نیست؟!
افسرده نگردم اگر از صبح بگویم زین صبح دل انگیز نگاهت، اثری نیست؟!
ای صاحب مُلک و مَلکوت، دمی از اوج درا بر ذیل درا، کین آمدنت را خطری نیست
دیوانه و عاشق همه در گرد تو در ذیل زین آمدنت، لطف فزاید، غوغا شدنی نیست
چشمان همه، مست رخ دلدار در آندم ای دیده مستم، به خود آی؛ آمدنی نیست
گر آمدنی بود به عشقش هزارند از آمدنش مست شدند، آمدنی نیست
باید که بِگَردیم، گِرد شمع مستانه این دل مستی چو فزاید، غم آید، که او را آمدنی نیست
نادیده و ناآمده مستم منِ عاشق، گر آمدنی بود، زِ پس آن، غمی نیست
من عاشق این غم شده ام، در دل شب ها غم آمدنیست، درد همینطور، و او نیست
گر آمده بود او، غم و درد بِرَفتی، سجاده، مستی و می، و این جام دگر نیست
صد جامِ می و آن همه مستی، دگر نیست ساقی چو نباشد دگر تُنگ و میی نیست
۱۰:۴۴
Sunday, 06 January 2019
یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷
[1] - فرید الدین عطار نیشابوری می فرماید
طریق عشق جانا بی بلا نیست زمانی بی بلا بودن روا نیست
اگر صد تیر بر جان تو آید چو تیر از شست او باشد خطا نیست
از آنجا هرچه آید راست آید تو کژ منگر که کژ دیدن روا نیست
سر مویی نمیدانی ازین سر تو را گر در سر مویی رضا نیست
بلاکش، تا لقای دوست بینی که مرد بی بلا مرد لقا نیست
میان صد بلا خوش باش با او خود آنجا کو بود هرگز بلا نیست
کسی کو روز و شب خوش نیست با او شبش خوش باد کانکس مرد ما نیست
که باشی تو که او خون تو ریزد وگر ریزد جز اینت خونبها نیست
دوای جان مجوی و تن فرو ده که درد عشق را هرگز دوا نیست
درین دریای بی پایان کسی را سر مویی امید آشنا نیست
تو از دریا جدایی و عجب این که این دریا ز تو یکدم جدا نیست
تو او را حاصلی و او تورا گم تو او را هستی اما او تورا نیست
خیال کژ مبر اینجا و بشناس که هر کو در خدا گم شد خدا نیست
ولی روی بقا هرگز نبینی که تا ز اول نگردی از فنا نیست
چو تو در وی فنا گردی به کلی تو را دایم ورای این بقا نیست
ز حیرت چون دل عطار امروز درین گرداب خون یک مبتلا نیست
از بس نشستم؛ صاف شدم،
غمگینم از این همه نشستن ها،
خود را دوباره، ایستاده می خواهم،
حتی در غبار،
و یا حتی در حال حرکت در توفان،
کاش دلیلی برای ایستادن دوباره بیابم،
کاش روزی بتوانم دوباره خود را ایستاده ببینم.
چونان مردان مرد،
ایستاده حرف بزنم،
اما اینبار نه با زبان،
بلکه با دست هایم، سخنم را عرضه دارم،
خسته شدم از بس در حالت درازکش، سخن گفتم،
کاش در آخرین روزهایم، در حالت ایستاده بمیرم،
همانطور که سلیمان، بر عصای خود ایستاد و مرد.
نشستگان مرده اند،
درازکش شده ها، فراموش شده اند،
ما هم در دیار درازکش شده ها، گم شدیم،
شاید هم زنده به گور شده ایم و نمی فهمیم،
استادم دایم هنر بندگی، نشستن، درازکش بودن را، در گوشم زمزمه و خوب به من آموخت،
شاید هم هنر ایستادن را نیز گفت
ولی من نفهمیدم، که چطور و برای چه باید ایستاد،
او نگفت که این چیست، که ارزش ایستادن را دارد.
و من هنوز به دنبال چیزی هستم که ارزش ایستادن داشته باشد
نیافته ام،
آنگاه که بیابم هرگز نخواهم نشست،
تا مرگ مرا درازکش کند
آری او "مهرداد" بود تا "مهر" و "دادگری" را سمبل و نشانه گردد؛ "مهرداد"ش صدا می کردند، در حالی که "محمد کاظم" ش به ثبت رساندند، و چقدر "مهر" و "داد" و "دهش" برازنده این بزرگمردِ کوچک بود، و در این زمانه "بیداد" و "غارت"، زیباترین ترانه های مهر را او سرود، و آنگاه که دین و دنیای تو در معرض غارتی بنیانکن است، چقدر این"مهر" در این "بی مهری" ها به دل می نشیند، و آفرین بر خانواده ی ایرانی که می تواند، در این "گرگدره ی تزویر و خدعه"، "مهر" و "داد" را فاش و روشن تر از آفتاب فریاد زند، و زنده بودنش را گوشزد کسانی نماید که "قید و بند" را نماینده و مبلغند، که هنوز که هنوز است با این همه "دروغ و تزویر"، مام وطن می تواند به "داد" بچرخد و به "داد" بزاید و به "داد" خروش زند و که ما به "داد و دادگری" شایسته تریم تا "قید و بند و بیدادگری"؛ و "مهر" را هنوز از زایش نیفتاده است، و می تواند همچنان بر مهر طواف عشق زند، و مهرداد ها را هدیه یزدان مهر نمود، که این آنانند که "آیت مهرند "و نشان دادند می توان تغییر کرد، تا آسمان از "بی مهری" های زمین، بر سر "خشک و تر" آوار نگردد.
آری مهرداد، "مهر" و "داد" را در هنگامه ی جولان "خشونتی اهریمنی" که میداندارش "خون و مرگ" بود، تفسیر به عشق کرد، و او رفت تا خاطره این "مهر" و "داد" بماند و توسلگاه کسانی باشد که به مهر چنگ می زند تا "داد و دادگری" که نشانه ی مهر است را، زنده نگهدارند.
"بالاخره آن روز رسید .... چند روزی بود که مرتب از رادیو مارش حمله پخش می شد و اعلامیه ها و اخبار جنگ در صدر قرار داشت، و خبرهای متفاوتی از پیروی نیروهای ما در عملیات کربلا 5 می دادند؛ خدا می داند آن روزها چه غوغایی در دل داشتیم، همه اش گوش های مان به رادیو بود، تا از نتایج این حمله مطلع گردیم، و از سوی دیگر، آنانی که مثل ما در این صحنه ی نبرد فرزندی، برادری و... داشتند، منتظر خبری، تلفنی و... بودند، تا از وضعیت عزیز خود با خبر شوند، در این زمان هم محمد کاظم و هم مرتضی در منطقه بودند، البته بچه ها و از جمله محمد کاظم، ما را به دادن خبر از خودشان عادت نداده بودند، که مرتب تلفن بزنند و یا زیاد نامه بنویسند،
27 دیماه 1365 بود که ظهر از محل کار به منزل بازگشتم، متوجه بهم ریختگی چهره همسرم شدم، در ذهنم هزار سوال بود، ولی خودم را کنترل کردم، اما آخرش طاقت نیاوردم و بعد از چند دقیقه از ایشان پرسیدم، چرا حال شما این طوری است، حال عادی نداری، تو را به خدا اگر اتفاقی افتاده، به من هم بگو، نگرانم؛ با این گفته من، دیگر نتوانست خودش را کنترل کند، و ناگهان رنگ از رخسارش پرید، و گفت برادرت مجروح شده و در بیمارستان است... بر نگرانی ام افزوده شد و من با صدای بلند گفتم، کدام بیمارستان؟ گفت بیمارستان شاهرود. امروز صبح ایشان را آورده اند، آماده شو تا برویم منزل مادرت که تنها نباشند.
من هم سریع آماده شدم، و به سمت منزل مادرم حرکت کردیم، اما به محض نزدیک شدن با حجله ایی که درب خانه امان نصب شده بود مواجه شدم، با دیدن این حجله همه آنچه را که اتفاق افتاده بود را فهمیدم. حال عجیبی به من دست داد، انگار شوک عظیمی به من وارد شد، نه توان راه رفتن داشتم، نه می توانستم حرفی بزنم، فقط به اطراف خیره شده بودم، و صدای گریه اطرافیان، تمام آن چیزی بود که از این صحنه حس می کردم و یادم هست، چند ساعتی بدین شکل گذشت، تا اینکه کم کم به خود آمدم، و فهمیدم چند نفر از شهدای کربلای 4 و5 را با هم آورده اند و فردایش (28 دیماه 1365) قرار است که تشییع نمایند، یکی از آنها هم محمد کاظم ماست، همه بی تاب دیدنش بودیم، و در آن شب سخت بی قراری ها، قرار شد، فردا بعد از اذان صبح ما را برای وداع آخر با پیکرش به سپاه شاهرود ببرند،
این اولین باری بود که باید با پیکر بی روح یک انسان، رو برو شوم، و تمام مدت شب، تا به صبح در شوک شهادت محمد کاظم و این صحنه ی در پیش، گرفتار بودم، و با خود فکر می کردم که چگونه خواهم توانست با بدن بی جان او رو برو گردم، این فکر مثل خوره تمام شب در سرم غوغا به پا کرده بود، تا اینکه این شب عجیب به صبح رسید، و زود همگی نماز صبح را خواندیم، و به اتفاق خانواده راهی سپاه شاهرود شدیم، و به علت این که بسیار زود در آنجا حضور یافته بودیم، از اولین خانواده هایی که وارد محوطه سپاه شدند، بودیم، تمام شهدایی که قرار بود در آن روز تشییع شوند را به صورت ردیف در محوطه چیده بودند، به زودی در بین پیکر شهدا، محمد کاظم را پیدا کردیم و همه دورش حلقه زدیم، من طرف راست پیکرش ایستاده بودم، چون صورتش به طرف راست بود، از بالا شاهد رفتار و نوحه سرایی مادرم بودم که گریه می کند و صورت محمد کاظم را با گلاب ناب می شست، حال عجیب و غریبی داشتم، یک یک افراد خانواده با او وداع کردند،
نوبت که به من رسید، جایم را به سمت چپ تابوت تغییر دادم، و خم شدم که او را ببوسم، بالای سرش بودم، اما اصلا نمی توانستم که به او نزدیک شوم، و او را ببوسم، آهسته دستی به صورتش کشیدم، صورتش سرد و خنک بود، باز من بیشتر خم شدم، بلکه بتوانم صورتش را ببوسم، ولی باز نتوانستم، صدای اطرافیان می آمد که زودتر خداحافظی کن، و مرا مرتب به تعجیل فرا می خواندند.
و من همان طور بالای سرش خم شده بودم و گریه می کردم، در این لحظات نمی دانم چه اتفاقی افتاد، که صورت محمد کاظم در یک لحظه به سمت من برگشت، و من بی اختیار صورتش را بوسیدم، اما دیگر صورتش سرد و خنک نبود، و بلکه گرم و نرم بود، دلم آرام گرفت و بعد از این بوسه و وداع آخر، بلند شدم که برویم، ولی من هاج و واج حادثه ایی بودم که برایم اتفاق افتاده بود، و در آن لحظات سوال انگیز، تنها چیزی که به ذهنم می رسید، این بود که شهیدان زنده اند، که این چنین در آن لحظات تردید، محمد کاظم با من وداع کرد.
سال ها از این اتفاق گذشت و من هرگز نمی توانستم شیرینی این وداع آخر را با هیچ کس درمیان بگذارم، فقط بعد از چند سال آن را برای مادر باز گو کردم.
این روزها شهید محمد کاظم برای ما به واسطه توسل به خدا تبدیل شده است، تا اگر مشکلی پیدا کردیم، او را واسطه سفارش برای گرفتن حاجت خود از خداوندگار مان قرار دهیم. فارغ از مراسمات رسمی که برای شهدا گرفته می شود، هر سال به مناسبت روز شهادتش غذایی تهیه و بی هیچ گونه اعلام و عکس و یادی از او، بچه های مدرسه ایی را در یکی از مناطق مستضعف نشین، اطعام می کنیم و بدون اینکه از او نام برده شود، به مدیر آن مدرسه می سپارم که کمی از شهدا برای بچه ها بگوید، و از این نوگل های پاک بخواهد که برای شهدا فاتحه ایی بخوانند، این را هم از این جهت انجام می دهم، که محمدکاظم ما بچه ها را خیلی دوست داشت. و از این جهت هم رعایت می کنم، که اسمی از او برده نشود، زیرا او خودش اهل عکس و... نبود و علیرغم این که عکس ها و فیلم های زیادی را از آن سال که در اختیار سپاه بود، گرفتم و نگاه کردم ولی محمدکاظم ما در این فیلم ها و عکس ها حضور نداشت، و انگار می خواست که گمنام بماند."
این روایت یکی از نزدیکان این شهید پاک میهن، از لحظات وداع خانواده ها با پیکرهایی بود که از جنگ باز می گشت تا در خاک میهن آرام گیرند.
اما سال گشت هر عملیاتی که از روند جنگ هشت ساله با رژیم بعث صدام فرا می رسد، دل بسیاری با بهانه های مختلف راهی دیاری می شود، که در آن صحنه ایی از نبردها و یا حوادث جنگ، اتفاق افتاد، خانواده شهدا از این دسته اند و به نام قتلگاه های فرزندان شان حساس هستند، حتی اگر خبری بی ربط از آن منطقه، مثل افتتاح پروژه ایی، سیل و یا زلزله ایی و... هم که برسد، باز دل های شان به پرواز در می آید؛ این ها انگار در این مناطق قسمتی از دل و یا وجود شان را بر جای گذاشته اند، و ناخودآگاه بدان مناطق حس وابستگی پیدا کرده اند.
شلمچه یکی از مناطقی است که دل بری ها دارد، نام شلمچه که می آید هزاران دل هم به لرزه می افتد، چند عملیات مهم در این ناحیه صورت گرفت، که در مقیاس هزاران، بر دوش خانواده های ایرانی شهید، معلول و مجروح بر جای گذاشت. بسیاری از خاطرات جنگ در این منطقه رقم خورد. تصمیم صدام برای تصرف خوزستان، و متعاقب آن تلاش ما برای جلوگیری از این تصمیم سردار قادسیه، و با برعکس شدن ورق جنگ و پیشروی های ما در خاک عراق، و از جمله تصمیم ما برای تصرف شهر بصره و به سقوط کشاندن صدام، و مقاومت متقابل او، همه و همه منطقه جنگی جنوب را برای ما به آوردگاه مقابله و نبرد های سرنوشت ساز تبدیل کرد.
به خصوص سه عملیات مهم ما یعنی والفجر 8 ، کربلای 4 و کربلای 5 که در اواخر جنگ انجام گرفت و میزان شهدای این عملیات ها غیر قابل تصور بود، و خصوصا دو عملیات کربلای 4 و 5 که متعاقب هم با توجه به فرصت حضور سپاه صد هزار نفری، رزمندگان داوطلبی که در سال 1365 به جبهه جنگ اعزام شدند، و ما در این دو عملیات که با فاصله 15 روز از هم انجام شد، کشتاری عظیم از دو طرف در منطقه جنگی صورت گرفت، که متعاقب آن تاکید دشمن به تغییر معادله، به تصمیم ما برای کسب موفقیت، ادامه نبرد را در ماه های بعد، منجر شد و نیروهای زیادی از ما و آنها کشته شدند، به طوری که تا سه ماه این نبرد را پایانی نبود، و لذا این سال را باید خاطره انگیز ترین و سرنوشت ساز ترین سال جنگ برشمرد، که از این پس رکود و شکست در روند جنگ آغاز شد، تا ما را پیش ببرد و به شرایط سال 1367 منتقل، و مجبور به پذیرش قطعنامه 598 نماید.
عملیات کربلای 4 که کاملا یک حمله شکست خورده بود، اما فرماندهان جنگ از فرصت این شکست بزرگ استفاده، و وانمود کردند که به این شکست رضایت داده اند و لذا دشمن در یک غفلت و غرور ناشی از مستی پیروزی به حال خود مشغول شد، تا ما بتوانیم مقداری از این شکست بزرگ را جبران کرده و عملیات کربلای 5 را آغاز کنیم، و از همان نقطه ایی که مشت های گوشتی ما بر خاکریز های مستحکم آنان شکسته بود، وارد خطوط دشمن شویم و چند کیلومتری را در قلب حاشیه های بصره پیش برویم؛ اما دشمن باز سریع خود را جمع و جور کرد و سعی نمود تا شکست خود را پوشش دهد، و نیروی زیادی را راهی منطقه مذکور کرد و تراکم نیرو و تجهیزات دشمن باعث شد، پیشروی های ما هم وجب به وجب، رقم خورده و برای هر وجب آن شهید بدهیم و پیش برویم.
شهید محمد کاظم عرب یکی از شهدای عملیات کربلای 5 بود که در زمان شهادتش تنها 16 سال و 3 ماه و 21 روز سن داشت و از این دوره کوتاه زندگی اش، هم یک سال و نیم را در جنگ گذرانده بود، نمی دانم این شهید بزرگوار از چند سالگی به جبهه رفته بود که با توجه به اعزام های معمول ما، که حداکثر متوسط حضور نیروهای اعزامی حدود 4 ماه طول می کشید، باید این شهید بیش از چهار بار به جبهه اعزام شده باشد، تا بتواند در این سن و سال 18 ماه سابقه جنگ برای خود رقم زند.
اما او هم مثل خیلی دیگر از همرزمان ش، وقتی پایش به جنگ باز شد، انگار در کادر گردان کربلا عضویت گرفته بود و شد پای ثابت هر اعزام و مارش حرکت این گردان که در شهر شاهرود زده می شد، محمد کاظم عرب هم سر از پا نمی شناخت، تا این که زمان آخرین اعزام او در اواخر سال 1365 فرا رسید، و همان اعزام هم در سومین روز عملیات کربلای 5 ، در 21 دیماه 1365 به شهادتش در منطقه شلمچه منجر شد، در حالی که به عنوان کمک آر.پی.جی زن در یکی از دسته های این گردان عازم خاموش کردن یک تیر بار مخل حرکت گردان بود، مورد اصابت قرار گرفته و به شهادت رسید.، و یک هفته بعد (28/دیماه/1365) هم در زادگاهش تشییع و به خاک سپرده شد.
.jpg)
در ادامه خاطرات حضور گردان کربلا در عملیات کربلای 5 که توسط دوست همرزمم آقای محمود نظری از خلال عملیات های کربلای ۴و۵ روایت شده، و در کانال تلگرام ایشان منتشر شده است، و حاوی حوادثی است که در روز 21 دیماه 1365 اتفاق افتاد، و منجر به شهادت محمد کاظم عرب و جمع دیگری از شهدای گردان کربلا شد، نیز آورده می شود، این خاطرات از این جهت مهم است که آقای محمود نظری پیک گروهانی بودند، که شهید محمد کاظم عرب در آن عضو بودند، و در آن لحظات خطر این دو بزرگوار خاطره ایی هم با هم رقم زده اند که در ثبت آن لحظات مناسب است، و به طرز مناسبی فضای شهادت این عزیزان به خوبی ترسیم کرده است :
"در ایام سالروز عملیات کربلای ۴و۵ وظیفه خود دیدم که خاطراتی از آن دوران خوب و به یاد ماندنی برای شما عزیزان باز گویم. طبق معمول خسته از عملیات و اعزام های قبلی بر خود وظیفه دانستم که برای چندمین بار برای اعزام به جبهه ثبت نام کنم، و این میسر نبود جزء لطف شهدایی که مدتها در کنار آنها بودم و چیزهای زیادی از آن آسمانی ها آموختم.
وقتی سوار بر اتوبوس ها شدیم و دوباره چهره همرزمانم رو می دیدم نگران برگشتمان، بدون تعدادی از آن عزیزان بودم. سخت بود در هر اعزام با عزیزانی که منتخب الله بودند بریم و بدون آنها برگردیم. دوستان خوب و همرزمم خاطرات زیادی از آن عملیات و حاشیه آن گفتند که من به اختصار از آن عملیات خاطراتی بعد از ۳۲ سال بازگو میکنم.
بعد از رسیدن به اهواز ما را به پادگانی بنام پنج طبقه و مدتی بعد در نزدیکی شهر دزفول مقری که قائمیه نام گرفت منتقل کردند، و آنجا بود که ما را سازماندهی کردند و من توفیق پیدا کردم که به عنوان پیک شهید محمد جعفری انتخاب شدم و در چادر کادر گروهان مستقر شدیم. ناگفته نماند بجز گردان کربلا گردان های دیگر بنام سیدالشهدا و ذوالفقار در نزدیکی ما مستقر بودند
دوران خوب و پر معنویتی را در آن مکان می گذراندیم آموزش های نظامی دویدن های کیلومتری با تجهیزات و راهپیمای های طولانی و.. ما را برای عملیات بزرگ آماده می کردند، در یکی از خشم های شبانه (تمرین های شبانه) بود که بر اثر انفجارات و تیراندازی بچه ها با عجله بیرون از چادر دویدند و باعث شد اسلحه یکی از دوستان به سر من بخورد و خون زیادی از سرم بیاد، در آن تاریکی و شلوغی کسی را پیدا نمی کردم که به من کمک کند، تا این که دوست و همرزم بسیار خوبم حاج رضای واحدی بالاخره به کمکم آمد و در حالی که یک چفیه روی سرم گذاشته بودم من را با موتور به درمانگاه رساند و سرم را آنجا بخیه زدند و مدتی از صبحگاه راحت بودم و در چادر استراحت می کردم.
بعداز ظهر که می شد طبق روال همیشه بچه های خوب تبلیغات بلندگو را روشن میکردند و نوحه ای می گذاشتند و تک تک بچه ها از چادرها بیرون می آمدند و در محوطه گردان شروع به سینه زنی به سبک سنتی خودشان می کردند. حال و هوای خوبی داشتیم به تنها چیزی که فکر می کردیم، شب عملیات بود و این که چه کسانی از میان ما گلچین می شوند و پرواز می کنند به همین دلیل، صمیمیت باور نکردنی در بین رزمندگان وجود داشت.
در چادر بزرگی که به کمک بچه ها در وسط محوطه گردان برپا کرده بودیم، به مناجات مشغول می شدند و در تیم های کوچک کلاس هایی خودجوش برگذار می کردیم، از حفظ قرآن گرفته تا تفسیر آن و کلاس های احادیث و سینه زنی های معروف گردان های شاهرودی.
گهگاهی باران های شدیدی در آنجا می بارید و ما مجبور می شدیم پلاستیک روی چادرها بکشیم، یک روز صبح که برای خواندن نماز وارد چادر نمازخانه شدم باران شدیدی باریده بود و آب زیادی روی چادر جمع شده بود و قرار شد که بعد از نماز که هوا روشن شد پتوهای داخل آنجا را جمع کنیم و آب را تخلیه کنیم ولی در رکعت دوم نماز صبح در دعای دست در حال خواندن رَبَنا آتِنا... بودیم که ناگهان سنگینی آب باعث پاره شدن پلاستیک و چادر شد و حجم زیادی از آب بر روی سر ما ریخت نفس های مان بند آمده بود، ولی با همان حالت خیس نماز را بپایان رساندیم و سوژه خنده برای دوستانی که دور از این اتفاق بودند، شدیم، و هر وقت چشمشان به ما می افتاد به یاد آن حادثه به ما می خندیدند.
اولین باری بود که سه گردان از شاهرود آن هم در یک مقر کنار هم برای یک عملیات بزرگ آماده می شدند. برادر کوچکترم رامین در گردان سیدالشهدا بود و گهگاهی رفت و آمدهایی برای دیدن برادر یا دوستان مان در گردان های دیگر انجام می دادیم. که گاهی از طرف فرمانده هامون منع می شدیم و مجبور بودیم اوقاتی را پنهانی این دید و بازدیدها را انجام بدهیم. یک روز با تعدادی از بچه ها پیاده به طرف مقر گردان سیدالشهدا در حال رفتن بودیم که از دور موتور سوار را دیدیم که داشتند به ما نزدیک می شدند، دقت که کردیم حاج عبدالله عرب نجفی (فرمانده گردان سید الشهدا) بود، با تمام مهربانی که داشت ولی در گردان و موقع کار جذبه خاصی داشت و سریع در پشت تپه ای پنهان شدیم تا از ما گذشتند.
یک روز برادر بزرگترم فرهادکه با یگان های دیگر به منطقه آمده بود برای دیدن من و رامین به مقر قائمیه آمد. من و برادرم فرهاد بارها این صحنه رو تجربه کرده بودیم ولی حضور برادر کوچکم رامین دراین دوره باعث شد برای اولین بار سه برادر در یک منطقه در کنار هم در جبهه حضور داشته باشیم، برادرم فرهاد با چشمانی نگران تجربیاتش در عملیات های مختلف را در اختیار ما گذاشت، خوب حق داشت برادر بزرگتر بود و نگران برادران کوچکترش بود.
با هم وداع کردیم و از هم خواستی که هر کدام توفیق شهادت پیدا کردیم برادرهای دیگر را هم شفاعت کند. روزی از اخبار شنیدیم به فرمان امام راحل مان سپاهی صد هزار نفره از همه کشور در استادیوم آزادی جمع شدند و برای اعزام به جبهه جنوب آمادگی خودشان را به رخ دشمن کشیدند. لرزه ای بر تن دشمن افتاده بود و همین باعث شده بود دشمن هواپیماهای خودش را بر فراز آسمان ما بفرستد و ضمن بمباران شناسای هایی از تحرکات نیروهای ما بعمل بیاورد.
شور و غوغایی در گردان ها بوجود آمده بود، بوی عملیات می آمد و بچه ها آماده جانثاری بودند، ولی یکدفعه خبر آوردند که گردان ما برای پدافندی باید به جاده خندق، اعزام شود اولش خیلی ناراحت شدیم می ترسیدیم که ما در جاده خندق باشیم و عملیات بدون ما انجام شود. به جاده خندق رفتیم، آنجا مانند خانه ما بود چون بارها ما در اعزام های قبل در آن منطقه مستقر شده بودیم، و مثل کف دست از آنجا شناخت داشتیم دوران خوب و با تجربه ای را همراه شهیدان عزیزی چون محمد جعفری، سید محمود اردکانی، مسعود شهری، سید مجتبی حسینی و شهید حاج محمود قاسمی و دیگر شهیدان بزرگوار گذراندیم.
بالاخره ماموریت گردان ما در خط مقدم جاده خندق بپایان رسید، و ما را به مقر قائمیه برگرداندند تا تجدید قوایی کنیم و بعد از مدتی استراحت برای عملیات بزرگی که در پیش بود آماده بشویم، بالاخره آن روز که همه منتظرش بودیم فرا رسید و خبر دادند که تجهیزات مان را جمع کنیم و به سمت منطقه عملیاتی براه بیفتیم. ما را با تجهیزات کامل عده ای را سوار کمپرسی و تعدادی را سوار بر ماشین خاور کردند من هم با جانباز عزیز هادی یونسیان جلوی ماشین خاور نشستیم همه ماشین ها چراغ خاموش به سمت خرمشهر براه افتادیم دشمن نباید متوجه می شد.
بیشتر نیروها بر اثر خوردن غذا مسموم شده بودند، و اوضاع من از همه شان بدتر بود به گونه ای که دائم از ماشین پایین می پریدم و بعد از اتمام کار دوباره در تاریکی آن شب با زحمت ماشین را پیدا می کردم تا سوار شوم دوباره دل درد به سراغم می آمد و مجبور می شدم ماشین در حال حرکت دائم به بیرون بپرم. بعد از چند بار و ترس از گم کردن نیروها من را واداشت که بر روی همان ماشین یک پا در روی رکاب و یک پا روی نردبان خاور و دستم بر دستگیره درب ماشین کار خودم را انجام بدهم و هر بار حاج هادی یونسیان از صندلی ماشین تکه ابری می کند و به من می داد تا خودم را تمیز کنم شرایط بسیار زجر آوری را در آن مسیر گذراندم و از طرفی اگر راننده صندلی پاره و بی ابر ماشینش را می دید حتما من و حاج هادی را با لگد به پایین می انداخت بالاخره به شهرکی نزدیک آبادان رسیدیم و در اطاق های آن مستقر شدیم، و مدتی بعد کادر گردان ما را برای توجیح نقشه عملیاتی جمع کردند.
شلمچه و جزایری که در آن بود هدف رزمندگان ما گردید، گردان سیدالشهدا و موسی ابن جعفر را خط شکن و گردان ما را به عنوان پشتیبان آنها سازماندهی کردند. صبح قبل از عملیات ما را حرکت دادند از روی پل موقت که روی رودی نصب کرده بودند، برادرم رامین را دیدم دوربین عکاسی که به فانقسه دور کمرم بسته بودم در آوردم و در همان حالت راه رفتن عکسی به یادگار گرفتم شاید این آخرین دیدار ما بود. نزدیک جاده ۶ که محور عملیاتی بچه های ما در شلمچه بود انتقال دادند. در میان خاکریز دو جداره ای در سنگرها تقسیم شدیم تا غروب فرا برسه و شاهد پر کشیدن دوستانمان باشیم.
شب فرا رسید هر کسی با حال عجیبی که داشت نمازشان را خواندند و برای شهادت، خود را به معبود خود سپردند بوی خوش عطر که طبق عادت بعضی از همرزمان در هنگام حمله به همه عطر میزدند، فرا گرفته بود. گردان سیدالشهدا حرکت کرد و مدتی بعد گردان کربلا هم براه افتاد در نزدیکی گردان خط شکن مقداری عقب تر، در کانالی ما را مستقر کردند هوا خیلی سرد بود تا زمانی راه می رفتیم سرمای زیادی احساس نمی کردیم ولی مدتی که از نشستن ما در کانال گذشت سرما در استخوان مان نفوذ می کرد.
در کانال همدیگر را بغل می گرفتیم و چند نفره به هم می چسبیدیم تا سرما زیاد بر ما نفوذ نکند، قرار نبود ما در این کانال یکی دوساعت بیشتر بمانیم زیرا بعد از شکستن خط توسط گردان سید الشهدا، ما باید وارد عمل می شدیم و در ادامه عملیات به طرف اهداف تعیین شده با سرعت می رفتیم ولی این گونه نشد. از صدا و آتش تیربارها متوجه شدیم که بچه های ما به خط زده اند، همه برای شان دعا می کردیم هر لحظه آماده که به ما فرمان حرکت بدهند، ولی این انتظار پایانی نداشت یک جا نشستن تو کانال خیس و مرطوب بدن ما را سِر و بی حس کرده بود، ناچارا به روی کانال رفتم منورها در آسمان روشنی مانند روز به وجود آورده بود، خمپاره به اطراف ما اثابت می کرد، دوربینم را در آوردم و از آتش منورها و خمپاره ها و تیربارهای عراق عکس می گرفتم که فرماندهان با تشر من را به داخل کانال آوردند.
نگرانی ما چند برابر شد ساعت ها گذشت ولی خبری از فرمان حمله نشد، تیر اندازی ها همانطور ادامه داشت تا این که هوا رو به روشنی می رفت، نماز را با تیمم و با تجهیزات با همان وضع در کانال خواندیم هوا کمی روشن شد، که فرمان عقب نشینی به ما دادند همه از کانال بیرون آمدیم و در زیر آتش دشمن رو به عقب حرکت کردیم گردان نظم خودش را از دست داده بود و هر کس برای خودش رو به عقب می دوید.
ولی من نگران برادرم رامین بودم، حالا متوجه شده بودم که در عملیات شکست خوردیم، من برعکس بقیه و بدون اجازه به طرف خط براه افتادم تعدادی که سطحی مجروح شده بودند و رو به عقب می آمدند را دیدم از برادرم سوال کردم، ولی از او اطلاعی نداشتند خیلی نگران بودم همانطور رو به جلو می رفتم و انفجارات و گلوله ها همانطور بیشتر می شد، به جایی رسیدم که دیگه کسی را ندیدم ناچارا با ناراحتی رو به عقب آمدم و به هر دردسری بود به همان خاکریزهای دوجداره خودم را به گردان رساندم و مدتی بعد خبر شهادت بهترین مردان خدا و دوستان خوب مان به ما رسید.
عملیات کربلای ۴ لو رفته بود و بچه های ما در روی جاده ۶ در میان سیم خاردارها و خورشیدی ها و تیر بار دشمن گیر کرده بودند، و به شهادت رسیده بودند، اشک در چشمان مان حلقه زد با روحیه ای نه چندان خوب داخل سنگرها مستقر شدیم، در این بین خبر آمد که برادرم رامین زنده است، و به عقب بر گشتند. هواپیماهای دشمن با تعداد زیاد بر سر ما بمب می ریختند مدتی زیر بمباران هواپیماها ماندیم تا خبر رسید که دشمن از بمب های شیمیایی استفاده کرده و به همین علت بعد از ظهر آنروز سریع ما را به عقب انتقال دادند و به مقر قائمیه برگشتیم ولی اون شور و هیجان دیگر در بین بچه ها نبود، چون تعدای از عزیزان به شهادت رسیده بودند و پیکرشان هم به روی زمین جا گذاشته بودیم.
دلمان گرفته از پر کشیدن دوستانی که تا چند روز پیش با ما سینه می زدند ولی الان در آسمان ها بودند. چند روزی در فراغ دوستان شهیدمان اشک می ریختیم، از گردان کربلا و گردان ذوالفقار با سینه زنی به حسینیه گردان سیدالشهدا می رفتیم و با دیدن آنها شور و غوغای به وجود می آمد به سر و سینه خود می زدیم و سعید حدادیان و حاج رضا واحدی با صدای گرمشان شور و هیجان را چند برابر می کردند.
فاصله بین عملیات کربلای ۴ تا کربلای ۵ را به همین منوال گذراندیم، ناگفته نماند آمادگی جسمانی را با دویدن و راهپیمای ها تقویت می کردیم تا به گردان ما خبر دادند که در عملیاتی که در پیش داریم، خط شکن هستیم، از رفتن به همان منطقه عملیاتی کربلا ۴ خوشحال بودیم چون می توانستیم انتقام دوستان شهیدمان را بگیریم و پیکرهایشان را باز گردانیم.
عازم خرمشهر شدیم و در زیر بمباران های هواپیماهای عراق به ساختمان فرمانداری آن شهر ما را بردند و مستقر شدیم آنجا بود که دوست و همکلاسیم شهید محمد جواد کسائیان و رضا ربیعی را دیدم از واحد تخریب یا اطلاعات مامور به گردان کربلا شده بودند. شجاعت و پاکی مخصوص خودش را داشتند و معلوم بود که جزء منتخبین هستند، با هم مدتی از خاطرات دوران تحصیل در راهنمای صحبت کردیم و خندیدیم چون آنها زودتر در منطقه حاضر شده بودند، از وضعیت آنجا اطلاعاتی از آنان گرفتم، تا با دید بهتری در عملیات شرکت کنم.
برای اولین بار بود که شاهد بودم هواپیماهای عراق در نیمه شب و در تاریکی ما را بمباران می کردند وقتی راکت به نزدیکی ساختمان فرمانداری می خورد شکاف در سقف ساختمان را مشاهده می کردیم و چون کل گردان را در همان ساختمان در یک جا کنار هم مستقر کرده بودند این خطر تهدیدمان می کرد که خدای ناکرده سقف روی گردان فرو بریزد و با دعا و مناجات، ترس را از خود دور می کردیم برای وضو و کارهای شخصی باید از ساختمان فرمانداری بیرون بیاییم، حیاط کوچکی داشت که جلوی درب ساختمان را با کیسه گونی سنگری درست کرده بودیم که ترکش به داخل حیاط نیاید ولی چندین بار به خاطر آتش شدید دشمن خمپاره به داخل حیاط فرمانداری خورد و تعدادی را مجروح کرد.
یادم میاد با تمام شدت آتش دشمن بچه ها یک وان حمام از ساختمانهای بغلی آورده بودند و در داخل حیاط توی وان، آب گرم کرده بودند و پر از حنا و بچه ها دست و پایشان را حنا کردند و برای شهادت آماده می شدند. همه گردان دسته جمعی توجیه نقشه شدیم، و قرار شد انتقام خون شهدایی که چند روز پیش پیکرهایشان در منطقه عملیاتی کربلای ۴ مانده بود را بگیریم. همدیگر رو بغل می گرفتیم و از هم حلالیت می طلبیدیم. اینبار گردان کربلا نقش خط شکن را داشت، خیلی خوشحال بودم که گروهان ما جلو دار بود و در ۶۵/۱۰/۱۹ با رمز یا زهرا (س) از قسمت دیگر منطقه عملیاتی بنام پنج ضلعی وارد عمل شدیم.
از همان لحظات اول با اجساد عراقی ها و پیکر شهدای خودمان مواجه شدیم. از شدت آتش دشمن در بعضی مواقع زمین گیر می شدیم منورهای هواپیما منطقه را کاملا روشن کرده بود و گلوله های رسام نشانگر حجم زیاد آتش دشمن را نشان می داد. در یک ستون پشت سر هم قرار گرفتیم ولی من به عنوان پیک گروهان مجبور بودم در کنار فرمانده خودم شهید محمد جعفری باشم و دستورات ایشان را مرتب از سر ستون به ته ستون به فرمانده دسته ها برسانم.
بادگیر آبی رنگی بر تن داشتم به علت دویدن زیاد عرق فراوانی کرده بودم، و مجبور شدم بادگیر را درآوردم و پشت جیب خشاب، روی سینه ام گذاشتم. از شدت آتش دشمن مجبور شدیم به داخل کانال هایی سیمانی که عراقی ها درست کرده بودند برویم ولی در بعضی از قسمت های کانال، اجساد عراقی ها مانعی در سر راهمان بود و ما مجبور بودیم از روی اجساد تا روی کانال هم بالا بیاییم و این سرعت ما را کُند می کرد. آنقدر توی کانال ترافیک انسانی بود که حرکت خیلی کند شده بود، و دائما می نشستیم و به یکباره دستور پیشروی می دادند و باید با سرعت به جلو حرکت می کردیم. درگیری به اوج خودش رسیده بود این را از حجم آتشی که به سر ما می ریخت می شد فهمید. و در این وضعیت برای زودتر پیغام رساندن بر روی کانال می رفتم و به جلو و عقب ستون سر می زدم ولی با تَشَر شهید محمد جعفری به داخل کانال برمی گشتم و به من می گفت بچه گلوله می خوری...
همانطور که از کنار یا روی اجساد عراقی توی کانال می گذشتیم کل ستون به یکباره نشستند و من در جلوی در سنگر عراقی ها که سقفی هم بر روی کانال داشت نشستم، تاریک بود چون سقف باعث شده بود نور منورها به آنجا نرسد فقط من تکیه به نفر جلویی دادم تا اگر ستون حرکت کرد متوجه بشوم ولی مدتی گذشت کسی بلند نشد و به نفر جلوییم می گفتم چرا حرکت نمی کنیم ولی جوابی نمی داد چشم هام کمی به تاریکی عادت کرده بود کمی نفر جلوییم رو می دیدم دقت که کردم دیدم در این مدت به جسد عراقی تکیه داده بودم و ستون حرکت کرده بود و ما جا مانده بودیم.
سریع بلند شدم و به نیروهای پشت سرم گفتم سریع بیایید تا خودمون رو به ستون برسانیم حسابی خسته شده بودیم نای حرکت نداشتیم آتش تیربارهای دشمن هر گونه تحرکی را از ما گرفته بود. وقتی از کنار سنگرهای تیربار دشمن که به تازگی سقوط کرده بود رد میشدم درون آن تا زانو پوکه تیربار وجود داشت و این نشانگر حجم آتشی بود که بر سر ما می ریختند. فرمانده گردان، گروهان ما را مامور خاموش کردن کالیبری کرد که در نوک خاکریزی بنام نون شکل بود و بچه های ما را زمین گیر کرده بود.
دسته اول با دوست بسیار خوبم جانباز هادی یونسیان از گردان جدا شده و به طرف دشمن حرکت کردند، ما هنوز در کانال مورد اصابت گلوله های مستقیم قرار می گرفتیم مثل اینکه بچه های ما موفق به خاموش کردن کالیبر دشمن نشده بودند، چون دستور رسید دسته بعدی حرکت کند، شهید محمد جعفری صدا زد "محمود" بدو دسته را شما ببر و من سریع به جلوی ستون رفتم و از کانال خارج شدم و رو به جلو با نیروها شروع به حرکت کردیم. انواع منورها آنقدر محوطه عملیاتی را روشن کرده بود که به هیچ وجه نمی شد، خودمان را از دید دشمن پنهان کنیم.
هر لحظه منتظر اصابت تیر یا ترکشی به خودمان بودیم مقداری که جلوتر رفتیم احساس کردم که بین بچه ها فاصله ای افتاده و ایستادم تا نگذارم انسجام آنها از دست برود، همانطور که ایستاده بودم و می گفتم بدوید، سریعتر، یکدفعه شهید محمد کاظم عرب بهم رسید و گفت "برو خودت جلو، تا ما پشت سرت بیاییم، همیشه این شهید بزرگوار شوخی هایش را با چهره جدی انجام می داد، حتی در لحظات اندکی که به شهادتش مانده بود هم شوخی می کرد. من خنده ای کردم و خودم را به جلوی دسته رساندم. در اون لحظه نه صدایی می شنیدم و نه احساس ترسی داشتم.
فقط صدای شعار دادن (یا مهدی، حمله کنید، یا حسین) خودم رو می شنیدم. گرمای مرمی گلوله های کالیبر که از کنار صورتم می گذشت را بخوبی حس می کردم، فاصله بیست متری دشمن رسیدم، خودم را در آن لحظه تنها حس می کردم در آن جهنم که از زمین و آسمان گلوله می بارید حس آرامش عجیبی داشتم در اون لحظات نمی توانستم غیر از آتش دهنه کالیبر دشمن چیزی را ببینم، به چند متری دشمن که رسیدم، پایم به سیم خاردار گیر کرد و آنجا بود که مجبور شدم بایستم و موقعیتی برای برگشتن به پشت سرم به وجود بیاید.
در حالی که برگشتم، ناگهان در باسنم درد عجیبی را حس کردم. به زمین افتادم و سریع غلت زدم و خودم را در گودال کم عمقی انداختم. پشت سرم تمام دسته به زمین افتاده بودند و هیچ صدایی از آنها به گوشم نمی رسید ولی جرقه تیرها را که به سر و بدن و کنار بچه ها می خورد را می دیدم. به زور گردنم را برگرداندم و عراقی ها را دیدم که بدون وقفه تیراندازی می کرند و یک عراقی دیگر نارنجک به طرف ما می انداخت، خون گرمی که از باسنم می آمد، زیرم را گرم کرده بود، به آسمان نگاه کردم و در دلم از خدا خواستم که در این لحظات آخر من را ببخشد (در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن، من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود).
ولی منورهای خوشه ای هواپیما که درست در بالای سرم روشن شده بود و مواد مذاب فسفری آن بر اطراف من می ریخت باعث شد که فکر عقب نشینی در من به وجود بیاید. چون سطح منورها خیلی پایین بود و اگر مواد مذاب به رویم می ریخت و اگر از تیر و خونریزی شهید نمی شدم، حتما از سوختگی از بین می رفتم به همین علت نگاهی به دوستانم کردم، و از آنها خواستم که هر کس می تواند خودش رو به عقب بکشد، نمی دونم کسی در آن حالت و سر و صدای انفجارات حرف من را شنید یانه ؟!!!
من به زور گره جیب خشاب سینه ایم را باز کردم و بادگیرم که پشت آن گذاشته بودم و اسلحه ام را روی زمین گذاشتم و نیم نگاهی به منورها تا از خاموشی لحظه ای آن برای رفتن به عقب استفاده کنم. و درهمان لحظه هم نگاهی به دشمن کردم تا از چرخاندن سر کالیبر به سمت دیگری فرصتی برای فرار پیدا کنم ولی شک داشتم با تیری که خوردم بتوانم حتی تکان بخورم چه برسه مسافتی را بدوم!! تا لحظه ای منورها خاموش شد و سر کالیبر از سمت من به طرف دیگری چرخید، هر چه توان داشتم در خودم جمع کردم و همان درازکش چند متری را قلت زدم و یا حسین گویان بدون اینکه پشت سرم رو نگاهی کنم رو به عقب شروع به دویدن کردم.
خونی که از بدنم می ریخت توی پوتینم جمع شده بود و هنگام دویدن پایم توی پوتین لیز می خورد و با دردی که داشتم کمک های الهی باعث شد چندین متر عقب تر خودم را در کانال کم عمقی که یکی از فرماندهان با بی سیم چی (شهید محمود تیموری) آنجا بود، برسانم وقتی من را با این وضع دید، گفت که خودم را سریع به گردان برسانم من هم مسافتی را مانده به گردان به سختی زیر آتش دشمن به آنها رساندم.
چند متری گردان برای اینکه نیروها تضعیف روحیه نشوند با فریاد گفتم بچه ها پیروز شدند نگران نباشید. وقتی به نیروها رسیدم شهیدان محمد جعفری، سید محمود اردکانی و مسعود شهری به طرف من آمدند و به من کمک کردند، تا داخل کانال بشوم، و در حالی که جلوی خونریزی من را با چفیه می گرفتند. من واقعیت را برایشان بدون اینکه نیروهای دیگر بفهمند تعریف کردم، و گفتم به بچه ها کمک کنید.
جلوی نون شکل همه دارند شهید می شوند و بعد از اینکه زخم من را بستند، فرمانده گروهان، شهید محمد جعفری با دسته دیگر گروهان مان به سمت نون شکل حرکت کردند، و من در کانال، رو به عقب می رفتم، دوستان که از کنارشان می گذشتم، همه می گفتند محمود چی شده؟ اون جلو چه خبره؟ ولی برای اینکه خونریزی من را نبینند و مجبور به گفتن شهادت دوستانمان نشوم بی اعتنا از کنار آنها می گذشتم. در حالی که خونریزی من را بی حال کرده بود، و همانطور به سختی از توی کانال به عقب می رفتم از صحنه شهادت دوستانم اشک هایم سرازیر می شد، و نگران دیگر دوستانم که زیر آن آتش شدید دشمن چه به سرشان خواهد آمد بودم.
بجایی رسیدم که کانال قطع شده بود و بعد از آن آمبولانسی دیدم، در کنار آن سنگری بود کمک خواستم یکی آمد و تا وضعیت من را دید داخل آمبولانس سوارم کرد دو نفر دیگه داخل آن بودند فکر کنم یکی از آنها به شهادت رسیده بود، و دیگری خیلی حالش بد بود، گهگاهی آنقدر شدید خون بالا می آورد، که روی من می ریخت. راننده به خاطر آتش شدید دشمن داخل سنگر مانده بود، چندین بار او را صدا زدم تا بالاخره آمد و در حالی که در کنار آمبولانس انفجارات شدیدی صورت می گرفت براه افتاد. ترکش ها به ماشین می خورد و هر لحظه احتمال انهدام ماشین بود ولی لطف خدا باعث شد مدتی بعد به اولین سنگر امداد رسیدیم.
مرا به داخل سنگر بردند آنجا چشمم به آشنایی افتاد، سرباز بود و در بهداری مشغول بود با دیدن من به طرفم اومد و وضعیتم رو بررسی کرد و شروع به درمان جراحتم کرد احساس خوبی داشتم، یک آشنا در آن شرایط خوشحالم کرده بود، ساعتی در آنجا تحت مداوا قرار گرفتم و مدتی بعد با آمبولانسی دیگه من را به مکانی نامعلوم انتقال دادند، در بین راه مورد حمله هواپیماهای دشمن قرار گرفتیم و مواقعی راننده مجبور می شد ماشین را به کنار جاده ببرد و گوشه ای بی حرکت بایستد.
به سمت سوسنگرد رفتیم و در نزدیکی های آن شهر من را به داخل سیلوی بزرگی بردند درون سیلو صدها تخت وجود داشت با تعدادی پرستار و کلی مجروح. تعجب کردم علت را سوال کردم گفتند بیمارستان ها همه پر شده. روزهای بسیار سختی را گذراندم، غذای ما کنسرو بود، دستشویی بیرون از سیلو، مثل سرباز خانه باید مسافت زیادی رو طی می کردم از خونریزی تا دستشویی خطی قرمز از خون شکل می گرفت بمباران هوایی هم می شدیم اصلا حفاظ و امنیتی وجود نداشت.
یک روز بالاخره نوبت من رسید که به بیمارستان ببرند سوار بر آمبولانس به طرف شهر سوسنگرد براه افتادیم به اولین میدان سوسنگرد چنو متری نمانده بود که چندین هواپیما شروع به بمباران کردند تعداد هواپیماها زیاد بود و حجم آتش آنقدر زیاد بود که راننده ماشین را دور میدان نگه داشت و در جوب کنار خیابان پنهان شد و من در پشت آمبولانس شاهد انفجارات در فواصل نزدیک و عبور ترکش ها از ماشین و اطرافم بودم هر چه فریاد می زدم صدایم به کسی نمی رسید.
آنجا هم لطف خداوند باعث شد، سالم در رفتم و بالاخره راننده بعد از رفتن هواپیماها و اتمام بمباران ها، آمد و من را به بیمارستان آن شهر رساند موقعی که داخل بیمارستان شدم تازه دکتر و پرستارها از سنگرها بیرون می آمدند و بعد از معاینه من را به شهر شیراز انتقال دادند. با هواپیما به فرودگاه شیراز بردند و بعد از مدتی من را سوار آمبولانس کردند خوشحال بودم که بعد از این همه سختی بالاخره به بیمارستان می رسم ولی به یکباره من را جلوی سالن ورزشگاه سرپوشیده شهر شیراز پیاده کردند، و در داخل صحن ورزشگاه تخت هایی گذاشته بودند و مثل شهر سوسنگرد باید آنجا تحت درمان قرار می گرفتم، تو این چند روز یکبار من را به یکی از بیمارستان های شیراز بردند و بعد از معاینه من را به تهران بیمارستان دادگستری انتقال دادند، ولی اینبار به آرزوی خود رسیدم و بیست روزی در آن بیمارستان تحت درمان های خوبی قرار گرفتم ولی متاسفانه جراحتم به گونه ای بود که خونریزی من دائم ادامه داشت.
تلفنی از شهادت بعضی از دوستان و مجروح شدن برادرم رامین باخبر شدم و دیدن صحنه های عملیات در تلویزیون من را واداشت که به هر طریقی هست دکترها را راضی کنم که من را مرخص کنند و همین اتفاق افتاد و در اولین اعزام با گردان مالک اشتر به شهرک ولیعصر خرمشهر اعزام شدیم، معاون گردان شهید علی اکبر اشرفی بود و من را به عنوان پیک گردان پذیرفتند. خط پدافندی جزیره بوارین به ما محول شد، و نیروهای گردان را در جزیره بوارین مستقر کردیم با شهید علی اکبر اشرفی ساعت ها در آن جزیره به شناسایی مشغول بودیم تا روزنه هایی که احتمال ورود دشمن به آن جزیره است را شناسایی کنیم.
هنوز قسمت هایی از این جزیره بِکر بود، مشخص بود پای کسی به آنجا نخورده. در آن سوی اروند پتروشیمی بصره به وضوح دیده می شد، تردد دشمن مخصوصا سنگر سازی آنها در شب با سرعت انجام می شد. به خاطر نزدیکی فاصله دشمن با ما و دید آنها به جزیره، دائم زیر آتش دشمن و بمباران های هوایی و بمب های شیمیایی بودیم، در آنجا هم به میزان یک عملیات شهید و مجروح می دادیم ولی بچه ها با چنگ و دندان از آن جزیره محافظت کردند. روزی را به یاد می آرم که در سنگر فرماندهی در شهرک ولیعصر خرمشهر به اتفاق کادر گردان نماز ظهر را می خواندیم و فقط شهید علی رحیمی پای بی سیم حضور داشت، تا اگر در خط اتفاقی افتاد مطلع شویم.
نماز ظهر را به جماعت خواندیم و شروع به خواندن تعقیبات نماز ظهر کردیم که دوست جانبازم آقای حسین میان آبادی دستم رو گرفت و گفت بیا عقب تکیه بده، لحظه ای نگذشت که صدای انفجار مهیبی همه جا را لرزاند طوری که هیچ چیز نمی دیدیم گوشم زنگ می کشید، مدتی گذشت تا فهمیدم کجا هستم گرد و خاک ها که کمی کنار رفت هاج و واج همدیگر رو نگاه می کردیم ولی هیچ کدام صدمه یا زخمی نشده بودیم به سمت درب سنگر که نگاه کردم صحنه دلخراشی را دیدم شهید علی رحیمی سرش منفجر شده بود و تمام مغز و استخوان های سرش بر روی بیسیم و سقف سنگر پاشیده بود.
تنها کسی که در اون لحظات توانست خودش را کنترل کند شهید علی اکبر اشرفی بود از ما خواست تا با همون پتوی ارتشی که در زیر آن شهید بزرگوار بود و کلا خونی شده بود، او را درونش بپیچیم و بیرون سنگر بگذاریم تا با ماشین او را به عقب انتقال دهیم. همگی از این صحنه ناراحت و در کناری زانوی غم در بغل، نشسته بودیم فقط شهید علی اکبر اشرفی بود که با یک ورق کاغذ در حال جمع آوری مغز و استخوان سر آن شهید بزرگوار از سقف و کف سنگر بود. بعد از تمیز کردن سنگر هر چه بالای سنگر و بیرون را گشتیم نشانه ای از انفجار خمپاره ندیدیم آخرش هم نفهمیدیم اون انفجار و آن یک دانه ترکش از کجا آمد و به سر این شهید بزرگوار اصابت کرد.
و همیشه معمایی برای ما ماند. فرماندهان به من گفتند که باید به جزیره بوارین بروم چون این شهید بزرگوار برادری در گردان داشت که او در جزیره پدافند بود، در حالی که هنوز بر اثر جراحتم از باسنم خونریزی داشتم سوار موتور شدم و به جزیره بوارین رفتم. صدای موتور که می آمد عراقی ها شروع به شلیک تیربار و خمپاره می کردند با هر وضعی بود خودم، را به نیروهای مان رساندم، و برادر شهید را پیدا کردم و به بهانه ای او را به خرمشهر آوردم. توی راه همه اش می گفت برای برادرم اتفاقی افتاده؟ و من برایش بهانه ای می آوردم و او را آرام می کردم تا به سنگر فرماندهی رسیدیم و ماجرا را آنجا به او گفتیم و از او خواستیم که با پیکر برادر شهیدش به شاهرود باز گردد.
در این بین مرحوم منصور حیدریان هم به عنوان معاون گردان به ما ملحق شد و از من خواست که همراهش برای شناسایی و دیدن منطقه او را همراهی کنم و با موتور براه افتادیم دست به فرمان خوبی داشت و سرعت زیادی میرفت و من از ترس اینکه از موتور به پایین نیفتم شانه های او را محکم می گرفتم که در سر پیچی باعث شد به داخل گودالی که از انفجار گلوله کاتیوشا بوجود آمده بود بیفتیم حسابی داغون شدیم فرمان موتور هم تو شکم آن مرحوم رفته بود و کلی به من غُر زد که چرا شانه هایش را محکم گرفته بودم.
ولی این باعث نشد به راه خود ادامه ندهیم و بعد از اینکه جزیره بوارین و قسمت های دیگر منطقه را به ایشان نشان دادم. از او خواستم تا جایی که یک ماه پیش مجروح شدم، راه برویم، و ببینیم، و او هم قبول کرد و وقتی به آن کانال های سیمانی و نون شکل ها رسیدیم چهره شهدا که آن شب با من در آن نقطه بودند به نظرم آمد اشک در چشمانم حلقه زد و دلتنگی در دلم به وجود آمد. به محوطه ای رفتم که در آن نقطه تیر خورده بودم جالب بود و باور نکردنی، هنوز جیب خشاب و بادگیرم همانجا بود فقط اسلحه کلاشم نبود، یک راکت هواپیما عمل نکرده در چند متری بود، بادگیرم سوراخ سوراخ شده بود، و سایلم را برداشتم و به خرمشهر برگشتیم و عراق شیمیایی سنگینی در خرمشهر زد، که تعدادی از بچه ها یا شهید و یا مجروح شدند، و همین باعث شد که جای مان را به نیروهای دیگه بدهیم، و بعد از مدتی قرنطینه به خاطر اثرات شیمیایی به خانه برگردیم.
نفر ایستاده در دست به سینه شهید محمد کاظم عرب هستند
نفر ایستاده در دست به سینه شهید محمد کاظم عرب هستند
عکس پرسنلی شهید محمد کاظم عرب
عکس پرسنلی شهید محمد کاظم عرب
شهید محمد کاظم عرب در کنار دوستانش در جنگ
شهید محمد کاظم عرب در کنار دوستانش در جنگ
عکس از مراسم تشییع شهید محمد کاظم عرب - شاهرود
عکس از مراسم تشییع شهید محمد کاظم عرب - شاهرود
مشخصات شهید محمد کاظم عرب - شلمچه کربلای 5
مشخصات شهید محمد کاظم عرب - شلمچه کربلای 5
شهید محمد کاظم عرب - شلمچه کربلا 5
شهید محمد کاظم عرب - شلمچه کربلا 5
شهید محمود تیموری - ابرسج - شلمچه - کربلای 5
شهید محمود تیموری - ابرسج - شلمچه - کربلای 5
شهید علی اصغر ترابی - گرمن - شلمچه - کربلای 5
شهید علی اصغر ترابی - گرمن - شلمچه - کربلای 5
شهید ابراهیم ابوتراب - شلمچه کربلا 5 گرمن
شهید ابراهیم ابوتراب - شلمچه کربلا 5 گرمن
شهید بشیر باقری - شلمچه - کربلای 5
شهید بشیر باقری - شلمچه - کربلای 5
شهید حمید اکبری - شلمچه - کربلای 5
شهید حمید اکبری - شلمچه - کربلای 5
شهید عبدالحسین سربرزگر - شلمچه - کربلای 5
شهید عبدالحسین سربرزگر - شلمچه - کربلای 5
شهید سلمان اعما بصیر - شلمچه - کربلای 5
شهید سلمان اعما بصیر - شلمچه - کربلای 5
شهید سید محمود سید اردکانی - شلمچه - کربلای 5
شهید سید محمود سید اردکانی - شلمچه - کربلای 5
شهید مسعود شهری - شلمچه - کربلای 5
شهید مسعود شهری - شلمچه - کربلای 5









