مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

تو ما را مرعوب خطاب می کنی،

بله ما مرعوبیم، سخت هم مرعوبیم، چرا که نباشیم،

وقتی چون تویی در این سو، و چون اویی در آن سو، با هم می شوید، من بسیار مرعوب می شوم،

لرزه بر اندامم می افتد، چیزی بیشتر از مرعوب، که تو ما را خطاب می کنی.

تو خود بگو، وقتی آن دشمن با آن همه درایت، و "تو" در کنار هم می آیید، براستی ترسناک نیست؟!

آخر در بود امثال تو، چه کسی می تواند، بی خیال و راحت زندگی کند؟!،

تو خطرناکی، زیرا چیزی برای از دست دادن نداری، خطرناک تر از هر بدخواهی هستی که ما می توانیم داشته باشیم،

بندهایی که تو برای دست و پای مان، برای ذهن مان، برای زندگی مان، برای دنیای مان و... تدارک دیده ایی، به واقع هم رعب آور و ترسناک است،

تو خود نیز اگر با زنجیرها خو نگرفته بودی، اکنون چون ما مرعوب می شدی، حتی شدید تر از ما.

مرعوب به خشمِ خصم، آنگاه که چون تویی دیوانه وار به دشمنی بیشتر تحریکش می کند،

وقتی او، با "بیخیالی" مثل تو، سرجمع می شوید، و مقدرات یک مُلک و ملت، در دستان شما می افتد،

وقتی تو بر ایران و ایرانیان هیچ تعصبی نداری، و در ساختن این مُلک هیچ نقشی نداشتی،

وقتی تمام فکر و ذکرت، حفظ قدرت جناح سیاسی ات، و تداوم قدرت آن به هر وسیله و هر روش می شود، هدف تو،

بله مرعوبم، چیزی بیشتر از مرعوب، مرعوب که چیزی نیست،

مرعوبم به نابودی داشته های مان،

مرعوبم به حفظ امانتی که در دست ماست، به کشوری که مقدراتش دست امثال چون تویی افتاده است.

می ترسم چون زنده ام، می ترسم چون بسیار دارا هستم،  

می ترسم، زیرا چون تو نیستم، و به نابودی داشته هایم، راضی نخواهم بود،

تو هم که مرعوب نیستی، نشان از ناداری توست، زیرا همه چیزت را باخته و بر باد داده ایی،

مردگان ترس را به کناری نهاده، و نمی ترسند، آنان ترس را کاملا فراموشی کرده اند،

ترس نشان از داشته هاست، نشان از زندگی، نشان از زنده بودن است،

آنان که چیزی برای از دست دادن ندارند، ترسی هم نخواهند داشت،

و اینان خطرناک ترین انسان ها برای بشریتند،

این زندگانند، که به از دست دادن، داشته های خود ترسانند،

ایران با عقبه هزاران ساله اش، امانتی است که نسل اندر نسل، دست گشته، و اکنون دست ماست.

و این داشتن ها، مسولیت آور، و این مسولیت، ترس آور است،

انسانی که مسولیت احساس نمی کند، چه ترسی می تواند داشته باشند؟!

آنان که همه چیزشان را در نگبت قدرت و نوع افکار خود باخته اند، ترسی هم در ندارند، و نخواهند داشت.

زیرا چیزی برای از دست دادن ندارند،

و اصلا معنی ترسیدن را هم درک نخواهند کرد،

نابود شدگان را، ترسی از نابودی نیست،

به عکس امثال شما، این روزها، ترس نابودی داشته های مان، مرا سخت مرعوب می کند،

و این ترس با نترسیدن ها، تهور نهفته در دلِ ناچیز، بی چیزتان بیشتر هم می شود.

وای به روزی که ندارها، سکان انبان ثروت یک مُلک ثروتمند را عهده دار شوند،

با هر حرکت و سخنی، دل صاحبان آن، آب، و دل شان خون می شود.

آنگاست که هر لحظه تن هاشان می لرزد و سخت ترسیده به نظر می رسند.

درست می گویی، من مرعوبم، من از این جماعت نادار می ترسم،

زیرا به گمان ناداری، مفت، مُلک و ملت ثروتمند خود را خواهند باخت.

او که هرگز در عمرش، چیزی نساخته است، چرا باید از ویرانی بترسد؟!

و باز این مرا بیش از پیش مرعوب می کند، که تو در هیچ ساختنی حضور نداشتی؛

کسی باید از ویرانی بترسد؛ که خشتی بر خشت نهاده، و میانش را با خون خود گل اندود کرده باشد.

آری برادر! ما مرعوبیم، و سخت می ترسیم.

کاش تو هم چیزی می داشتی، و بر حفظ آن خوفناک بودی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سر و تن وا نهادم، پشت درب عاشقی

چون پای نهادم، من بدین وادی عشق       سر و تن وا نهادم، پشت درب عاشقی

وادی عشق را نه جای پای باشد، و نه تن    دل تو بسپار و روان شو ز پی دلدار، در این عاشقی

روح خود بسپار، در مهد جمالش سیر کن   روح و دل با هم گرفتارش شدند، در عاشقی

اینک اکنون من شدم تنها و غمگین از فراق   روح و جانم غرقه گشتند، از این عاشقی

خوب رویان این چنین مستند، و مستت می کنند    مست ها، مستی نهادند، و شدند در عاشقی

سلطه می، خاصان را به زنجیرش کشد    خاصان دیوانه وار، مستند، در زنجیر عشق و عاشقی

می بنوشید و مست گردید زین استبداد او     مُستبد خواهم که استبداد ورزد، اندر عاشقی

می کُشد این می، و انسان را به آتش می کشد    آتشی خواهم مسلط، تا که سوزد عاشقی

عشق نیست این، آتش بُوَد بر جان عشق      می کِشد ما را به سوی عشق، اندر عاشقی

تحفه ایی خواهم که آوردن از این دریای عشق،     تحفه اش آتش بود، بی صبری، و سوز عاشقی

بی خانمانم من از این، دلدادگی های دلم      کاشانه ام بر باد رفت، زین فهم عشق و عاشقی

مدهوش لطف عشقم و، هرگز نیاسایم دمی      روح و روانم گشته اند، شیدا، اندر عاشقی

سروده شده در 9 آذر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

         

جنگ مثل یک بیماری، مثل یک سرطان، مثل یک بلای ناگهانی است که بر بدنه جامعه بشریت تحمیل و عارض می شود، درمان جنگ هم در دستان خود ما، انسان هاست، و درمانی بیرون از جامعه انسانی ندارد، اگر بشریت به سوی غایت خود، که همانا "انسانیت" است، حرکت کند و بدان نزدیک شود، این بلا و این سرطان کشنده بر جامعه انسانی مستولی نخواهد شد، و ما از جنگ بیمه خواهیم شد.

تمام ادیان الهی، تمام تفکر بشر که تا به حالا، در این چند هزار سالی که از زندگی بشر بر روی زمین می گذرد، و ابراز شده، تمام تلاش بر این بوده است، که بیماری هایی که بر زندگی انسان اثر می گذارد، را درمان کنند، ولی متاسفانه هنوز که هنوز است، در حالی که ما در قرن 21 میلادی هستیم که قرن تمدن بشری و دروازه ی تمدن مدرن تلقی می شود، اما انگار هنوز ما در دوره اول زندگی بشر قرار داریم، دوره اولی که انسان نمی فهمید، فرق او با حیوانات و از جمله گرگ، خرس، پلنگ و... چیست، اما بشر مدرن هم هنوز انگار در همان مرحله قرار دارد [1] و همین الان وقتی مشکلات بشر احصا می شود، از 10 مشکل بزرگ و اساسی انسان قرن حاضر که بر شمرده اند، ششمین مشکل بشر برای حداقل 35 سال آینده، باز هم همان جنگ است.

و هنوز جنگ ها تحمیل می شود، و متاسفانه منطقه ما یکی از جنگ خیز ترین مناطق دنیاست. جنگی که اینجا از آن سخن گفته می شود، نه جنگ بین مردم دو روستا و شهر، بلکه جنگ مسلحانه سازمان یافته، بین دولت ها و ملت هاست، که منظور سخن این مجلس است. که غالبا هم به عنوان یک ابزار سیاسی حکام کشورها، و جهانی برای پیشبرد سیاستی و یا اقدامی مد نظر، و استفاده می شود، و آنها در پشت صحنه می نشینند و نظاره گر نتایج جنگی می شوند [2] که به بپا می کنند. [3] و در خلال آن آنچه را می خواهند پیش می برند و اهداف و سیاست های خود را به جلو پیش می رانند. [4]

از غارت، اسلحه فروشی، نسل کشی و هر آنچه که مد نظر داشته باشند، (سیاسی، ایدئولوژیکی، اقتصادی و...)؛ به عنوان مثال آنچه در یمن می بینید، سعودی ها بمب را رها می کنند، هرچه از جمعیت یمن و یا حوثی ها کشته شود، برای آنها سود است، فلج بشوند سود است، اموال شان از بین برود سود است، یعنی هر تیری در یمن شلیک بشود در خانه کسانی شلیک می شود که دشمن عربستان تلقی می شوند، و هر خسارتی وارد شود عربستان و دست های پشت پرده دیگر سود خواهند برود. [5]

جنگ یک بلیه، بیماری، سرطان و... است، درسته که ما در تمجید از آن شعر، [6] سخن و... گفتیم، [7] جنگ یک امر عجیب و امروزی نیست، مربوط به حالا هم نیست و از گذشته بوده، الان هم هست و آینده هم با این روند خواهد بود. ویل دورانت نویسنده شهیر جهانی، بیان می دارد که از 3421 سال، زمان مطالعه تاریخی ایشان فقط 268 سال، بشر از شر جنگ خلاص بوده است. بقیه همه اش بشریت در جنگ بوده و حدود 14500 جنگ در این مدت اتفاق افتاده است، که بیش از 5 میلیارد نفر در آن کشته شده اند؛ که بلندترین جنگ ها بین فرانسه و انگلستان بود، که صد سال طول کشیدند، و در قرن بیستم نیز جنگ ایران و عراق و نبرد ویتنام طولانی ترین ها بودند. بین 90 تا 95 درصد ملل جهان درگیر جنگ بوده اند، و فقط 5 درصد آنان از جنگ محفوظ مانده اند، و این ها هم لابد در گوشه ایی بودند که جنگ به آنها نرسید وگرنه جنگ گریبانگیر همه شده بود.

آقای جواهر لعل نهرو (نخست وزیر فقید هند) که آنها هم مثل ما انقلاب بزرگی را در قرن بیستم تجربه کرده و طی این انقلاب از شر سلطه انگلستان نجات پیدا کردند، و ایشان هم مثل جناب آقای مهدی بازرگان اولین کسی بود که سکان دولت را در هند بعد از پیروزی در دست گرفت، و البته برخلاف آقای بازرگان دوره سکانداری ایشان بلندتر بود، در مورد جنگ این چنین ابراز نظر کردند که "جنگیدن مردم با هم و کشتن یکدیگر، نابخردانه ترین کاری است که انسان می تواند بکند؛ این کار برای هیچ کس ثمری ندارد." چه پیروز و چه شکست خورده. این را اضافه کنم که هندی ها با ایرانیان هم نژادند، و آنها هم چون ما از جنگ متنفرند، ولی چون ما در کانون جنگ قرار داشتیم و داریم همواره این بلیه بر ما عارض شده است.

اما در مقابل افرادی مثل آقای هیتلر هم هستند، که معتقدند پیروزی در جنگ، مهمترین اصل است و کاری با نتایج جنگ ندارد و ابراز عقیده می کند که "حق همیشه با پیروزمندان جنگ است" و این یعنی پیروز که شدی تمام است. مشکلی که بشریت دارد، این است که بنیاد بسیاری از بنیان های جهانی بر اساس جنگ نهاده شده است، مرزهایی که اکنون می بینید نتیجه جنگ هاست، و متاسفانه طبق نظر متفکرینی همچون مونتسکیو "حکومتی که با جنگ تاسیس شده، مجبور است با جنگ خود را حفظ کند" و امروز این مصیبتی است که گریبانگیر بشر شده است، و این سلسله جنگ برای حفظ آنچه بر اساس جنگ بدست آمده، در جهان همچنان ادامه دارد.

متفکرین بزرگ جنگ های جهانی (همچون ناپلئون بناپارت) می گویند جنگ را باید زود تمام کرد چراکه این به نفع خود شما هم خواهد بود و اگر "با یک دشمن بیش از اندازه بجنگی، تمام هنر جنگ خود را به او یاد می دهی" و این طولانی شدن جنگ به شکست شما منتهی خواهد شد، زیرا دست شما را خواهند خواند. این بدان دلیل است که جنگجویان بزرگ هم برگ های زیادی برای رو کردن ندارند، و این رو کردن مداوم کارت ها در این بازی طولانی، باعث خواهد شد که شما برگ های زیادی برای ادامه بازی نداشته باشی، و شکست بخورید.

حال اگر نگاهی به خاور میانه و به جنگ هشت ساله ایی که بر ما عارض شد بخواهیم بیندازیم، این جنگی با نزدیک به 1200 میلیارد دلار خسارت [8] به دو طرف، یک میلیون کشته، و با هشت سال طول، که آن را به یکی از طولانی ترین جنگ های قرن بیستم تبدیل کرد، باید نگریست، این جنگ گذشته از این که شروع کننده اش چه کسی، و دلایل شروعش چه بود، که این موارد را باید در تاریخ خواند، و هر کس برداشت خود را خواهد داشت، که چه کسی چقدر در شروع آن مقصر بود. این جنگ بر ما عارض شد.

همیشه دو قشرند که در هر جنگی شریکند، یک قشری هستند که جنگ را شروع می کنند و یک قشری هستند که در این جنگ، نبرد می کنند، شروع، ابتدا و پایان جنگ ها معمولا در دست کسانی است، که در نبرد شرکت ندارند، و رزمنده جنگ نیستند. ما که خود در خلال این جنگ هشت ساله در صحنه نبرد حضور داشتیم، نه ابتدایش دست ما بود و نه پایانش؛ ولی در دنیا و در همان حال کسانی بودند که هم پایان و هم ابتدای جنگ دست آنها بود، و آنها اهداف خود را (درست یا نادرست) دنبال می کردند.

اینجاست که خداوند وقتی در قرآن به جرقه ایی قسم می خورد که از سم اسب رزمندگان به هنگام برخورد آهن نعل آنها با سنگ های صحنه نبرد بر می جهد، اشاره به چنین رزمندگانی در جنگ دارد [9] ، اینها هدفی مقدس دارند، چه آن سربازی که در این سو می جنگد و چه سربازی که در آن سو، نبرد می کند، هر دو هدف مقدسی دارند. 

خداوند به این جرقه ها قسم می خورد، چرا چون هدف مقدسی دارند، و ما هر دو هدف مقدسی داشتیم، ما برای خاک خود می جنگیدیم و آنها هم همینطور برای حفظ خاک خود نبرد می کردند. ما شیعه بودیم آنها هم شیعه بودند، وقتی در پایان نبرد تصرف قله "گوجار" آن سرباز دشمن را که باید نگهبانی می داد و به واسطه یخ زدن نتوانسته بود بجنگد، جیب هایش را دیدیم، تمام اعمال ماه رجب و شعبان را نوشته بود تا که انجام دهد (صدتا لااله الا الله و...) او مخلصانه از خداوندگارش دعا می کرد و می خواست که "خدایا ما را در مقابل این ها پیروز کن" و ما هم دعا می کردیم "خدایا ما را در مقابل آنها پیروز کن". هر دو متوسل به یک خدا بودیم و یک چیز می خواستیم.

جفت ما شیعه، و جفت ما هدف مقدس داشتیم، این بدنه ی کسانی بودند که در جنگ می جنگیدند، این بدنه کسانی بودند که شهید، معلول، مجروح می شدند، و در یک کلام خسارات جنگ را می دهند. و در واقع می خواهم این را بگویم که از دید "داعش گونه" بیاییم بیرون، دید داعشی که طرف مقابل را کلا باطل می بیند و در ذهن خود تصور می کند تمام حق نزد ماست، و طرف مقابل کاملا باطل است. تفکری که به نفر مقابل خود می گوید به دلیل این که شما در آن سو قرار گرفتی، باطلی و هیچ حقی نزد تو نیست و اصلا حرف نزن، هر حرفی بزنی باطل است، چون تو در جبهه باطل قرار داری، نه اینطور نیست.

شما به حادثه عاشورا نگاه کنید، به جنگ های پیامبر نگاه کنید و... در این جنگ ها نیروها با هم محاجه [10] می کردند. بدین معنی که یکی این طرف می ایستاد و یکی در طرف مقابل، و جنگ تعطیل که "آقا برای چه و چرا به نبرد با ما برخاستید" و دلایل خود را برای این جنگ اعلام می کردند. امام حسین (ع) می گفت "من فرزند پیامبرم برای چه مرا متوقف کرده اید و راه بر من بسته اید"، و در خلال رجز خوانی ها و این محاجه هاست که در جنگ ها همدیگر را توجیه می کردند. و آنها هم به امام پاسخ می دادند که دلیل من برای کشتن تو "خارج شدن تو از دین اسلام است، تو خارجی هستی و از دین خدا خارج شدی، چرا که بر حاکمیت وقت که حاکمیت بلاد اسلامی را دارد و در مرز با ایران، با ایرانیان و در آنجا در مرز با روم با رومیان و یا فلان دشمن می جنگد، و تو در مدینه او را زیر سوال بردی و بر او خروج کردی و..."  و امام هم باز می گفت "قرآن ناطق منم، منم که می دانم معنی آیات قرآن چیست و..." و این دو بدین ترتیب با هم محاجه داشتند و در اغنای هم سعی می کردند.

این محاجه و گفتگو در آن موقع، وجود داشت و از سرباز مقابل خود می پرسیدند که شما که در آن سو قرار داری، چرا با ما در نبرد هستی، اما اکنون این مقابله استدلالی بین دو طرف در جنگ های فعلی جایی ندارد، و برای شما خاکریزی در این سو ساخته اند و برای سرباز طرف مقابل هم در آن سو خاکریزی زده اند، که شما با هم حرف نمی زنید. مگر اینکه شما در این سوی خاکریز با رادیو تک موج خود رادیو بغداد را بگیری و آقای شیخ علی تهرانی به زبان فارسی حرف های آنها را به تو بگوید. وگرنه شما با هم حرف نخواهید زد، و وقتی حمله کردی و در نزدیکی سردشت، از قله "لنگه گوجار" بالا رفتی و آنرا فتح کردی، می بینی سربازی که می خواستی با تیر بزنی یکی مثل خودت هست، که هم زمان با تو اعمال ماه رجب و شعبان را نوشته و همراه تو مشغول به ذکری مشترک هستید، و خواستی مشترک دارید و...

ما وارث یک همچنین وضعیتی در منطقه ایی آبستن جنگ هستیم، که وارث سه سلسله مهم اسلامی است که با جنگ آمده اند و با جنگ مانده و با جنگ رفته اند، ابتدا امویان، بعد عباسیان و نهایت هم عثمانیان [11] و بعد هم این آقایان داعشی [12] مثل اسلاف اموی، عباسی و عثمانی شان آمدند و گفتند ما می خواهیم حاکمیت اسلامی ایجاد کنیم که احکام و شریعت اسلامی اجرا شود. باید دزد دستش قطع شود، آیه قصاص باید اجرا شود، بحث زمی ها باید دوباره مطرح شود و... چنین حاکمیتی را قصد داشتند، ایجاد کنند. این یکی از نتایج بیداری اسلامی بود، ولی به انحراف، این حاصل خیزش اسلامی است که در منطقه ما جریان دارد و این همان تفکر تاریخی است، که هر از چندگاه خود را نشان می دهد.

البته وقتی ما می خواهیم این ها را نشان دهیم، یک غول با شاخ و دم نشان شان می دهیم، در حالی که اینطور نیست، آنها خواهان اجرای احکام اسلام و... بودند و هستند، اما طبق تفکر اسلامی خاص خود (این گذشته از سو استفاده ایی است که امریکایی ها و... از آنان می کنند). البته درست است آنها غول هستند، اما از نظر ما؛ آنها هم البته ما را همینطور غول با شاخ و دم می بیند، چون هیچ گفتگویی بین ما وجود ندارد. و دو طرف یکدیگر را باطل مطلق و لایق نابودی خطاب می کنند (تفکر خود حق مطلق بینی). ما از تفکری که اسلام در را در سایه شمشیر نمی جوید، دور شدیم، و این، ما مسلمانان را از انسانیت دور خواهد کرد. [13]

ما یک چنین جنگی را انجام دادیم. در حالی که در داخل خود ما نیز مشکل وجود داشت، در شهریور سال 1359 جنگ شروع شد، و هشت سال جنگیدیم. در این هشت سال کسانی داشتیم که از خود ما، یعنی از برادران و خواهران خود ما، فامیل ما که در جبهه ایی بودند، که آدرس می داد که آقای صدام! موشکی به فلان جا زدید، چند متر اینطرف تر بزن تا خسارت و کشتارش افزایش یابد. سنگرهای رزمندگان ایرانی اینجاست، اینجا را بزنید و... اینها چه کسانی بودند، اینها کسانی بودند که در خلال انقلاب با ما دوش به دوش مبارزه کردند. شما عکس ها و فیلم های سال 56 تا 57 را ببنید، آنها با پرچم و عکس های خود، در راهپیمایی ها، در کنار عکس امام بودند، ولی چون آن سهمی که انتظار داشتند، بعد از پیروزی به آنها داده نشد، به اینجا کشیده شدند.

اینجا بود که می فهمیم تقسیم غنایم چقدر مهم بود، که باید به عدالت تقسیم می شد، وقتی که پیامبر از جنگ بر می گشتند، اولین کاری که می کردند، تقسیم غنایم بود. حق ابوسفیان را می داد، حتی بیشتر داد، که مورد اعتراض هم واقع شد، اما به دلایل سیاسی که خود داشت این حق را آن مقدار داد، که بیشتر از حد هم به نظر می آمد. ما اگر بتوانیم حق و حقوق همدیگر را رعایت کنیم، این جنگ ها خیلی کم می شود.

این بحث عدالت در حکومت، و تقسیم آنچه در جامعه اسلامی به دست مسلمانان می رسد، بحث بسیار مهم و مبنایی است، که جلوی بسیاری از جنگ ها و تعارض ها را می گیرد. مصداق آن هم خود علی (ع) که هنگامی که مقابل خوارج صف تفکری کشیده بود، و محاجه سیاسی داشت، هنوز آنان از حقوق بیت المال برخوردار بودند، یعنی خوارج می گفتند آقای علی بن ابی طالب! شما باطلی ما به تو گفتم که قرآن باید بین ما حکم کند، تو گفتی نه، حکم حکم من است، (آنها گفتند لا حکم الا لله حکم از آن خداست)، حال نتیجه اش را گرفتی، پس تو باطلی. و ما می بینیم که وقتی خوارج شعار بطلان علی را در ملا عام می دادند، علی حقوق این ها را از بیت المال همچنان پرداخت می کرد، تا این که شمشیر کشیدند.

خیلی از جنگ هایی که اتفاق می افتد، به همین صورت است، به نظر من جنگی که بین ما و عربستان جاریست، بحث، بحث تقسیم غنایم است.

در سال 1367 که وارد سال پایان جنگ شدیم و شاید بتوان گفت که این مقطع بدترین سال جنگ ایران و عراق بود، که البته ایران و عراق لفظ بسیار بد و غلطی است و من وقتی در تلویزیون و فیلم ها هم این را می شنوم خیلی ناراحت می شود، چرا که عراق پاره تمدنی ماست و ما جنگی با عراق و عراقی ها نداشتیم، کردها در شمال عراق، یکی از اصیل ترین اقوام ایرانی اند که در آنجا زندگی می کنند، و جنوب هم که حوزه تمدنی تاریخی ایران، و پایتخت های باستانی ایران در آن قرار دارد، لذا ما نه جنگی با عراق داریم و نه با عراقی ها، بلکه این حزب بعث صدام و تفکر ناسیونالیسم عربی و جهالتی بود که با هم آغشته شد و از آن سو به این جنگ منتهی شد.

جنگ ما با صدام در آن روزها به اوج خود رسید و شکست های ما آغاز شد، و آنچه در طول جنگ وجب به وجب، و متر به متر گرفتیم را یکی پس از دیگری کیلومتر به کیلومتر از دست می رفت و هر روز خبر می آمد که فلان منطقه که در فلان عملیات گرفتیم از دست رفت، ما این موقع در مقر کوزران در حاشیه شهر باختران آن روز و کرمانشاهان امروز بودیم، که قطعنامه مورد قبول قرار گرفت و ما خوشحال بودیم، اگرچه نه عقل جنگی داشتیم و نه عقل سیاسی، ولی کسانی بودند که در بین ما خوب می فهمیدند و شهید رضا قنبری از آن جمله بود، او که از کوران ابتدای جنگ تا حالا مانده بود و تئوری نبرد را به ما آموزش می داد، و ما شاگردان مکتب درسی او در واحد اطلاعات و عملیات بودیم. وقتی که پیام صلح را رادیو در ساعت 2 بعد از ظهر پخش می کرد، مثل ابر بهار گریه می کرد، و من هم متعجب که صلح است دیگر، گریه برای چی.

اما او در واقع به وضعی گریه می کردم که ما بدان دچار شده بودیم، که به روند جنگ هم تحمیل شد، و واقعیت آن، شکست بود، که ما را به پذیرش قطعنامه منتهی کرد، و به صلح رضایت دادیم. و ما خوشحال که دیگر جنگ تمام، و آقایان سازمان ملل می آیند و وسط ما و آنها می ایستند و ماشین های زیبای سفید با پرچم های سازمان ملل می آیند، و همه چی تمام، دیگر تیری شلیک نخواهد شد.

 جایی که ما مستقر بودیم بیش از 120 کیلومتر با مرز فاصله داشت و مقری بود پشت جبهه و ایستگاه بین کردستان و جنوب برای تیپ 12 قائم بود و ایستگاه بین راهی، و آن موقع در صحبت و بحث ها، سخن از صلح بود که آخرین نبرد شکل گرفت، و آقای رجوی با اعوان و انصارش آخرین حمله را به رزمندگان ما تحمیل کردند و منافقین سر لجبازی با ما و سر این که ما غنایم را خوب تقسیم نکردیم، حمله خسارت بارشان را آغاز کردند؛ و باید گفت ما در شرایط انقلابی بلد نبودیم که چطور غنایم انقلاب را تقسیم کنیم. این ها بچه های خودمان بودند، نتوانستیم خوب مدیریت شان کنیم، و به دامن صدام رفتند. مشکلی که ما داریم برای حریف و یا دشمن خود دم و شاخ قرار می دهیم وقتی شمر را می خواهیم نشان دهیم صورت کک و پیس و... برایش درست می کنیم، در حالی که اینطور نیست، او هم یکی مثل ماست.

در ادامه این جلسه خاطرات عملیات مرصاد بیان شد

سخنان ارایه شده در جلسه حلقه صالحین جمعی از بسیجیان شهرستان شاهرود در تاریخ 8 آذر 1397 

[1] - جنگ از پیش از تمدن آغاز شد و همچنان در جهان متمدن و مدرن هم ادامه دارد و این نشان می دهد که بعد از هزاران سال هنوز بشر به آن مرحله از عقلانیت برای توسل به "انسانیت" برای حل اختلافات نرسیده، و هنوز از زور برای رسیدن به اهداف خود استفاده می کند، وقتی ما به انسانیت رسیدیم، آنگاه انسان نجات خواهد یافت، و این پایان حیوانیت خواهد بود، و اگر برسیم آنگاه است که کار منجی هم انجام شده و جهان از ظلم و جور نجات یافته است، و اگر انسان به این مرحله نرسد، حتی اگر منجی هم بیاید کارش ثمری نخواهد داشت، مگر این که سلسله منجی ها بیایند و سکاندار جامعه شوند، هرچند تا انسان، انسان  نشود کار سلسله منجی ها هم به جایی نخواهد رسید، همانگونه که مسیح، منجی دین یهود بود، و آمد، و نتوانست کاری از پیش ببرد، و انسان را در مدار انسانیت قرار دهد، البته شاید قرار هم داد، ولی قطار کج، و از مدار خود دوباره خارج شد. در نبردهای اخیر (از قضا بین ما مسلمانان) حیوانیت را به کرات می توان دید، و این نشان می دهد هنوز رشد انسانی چقدر جای حرکت به پیش دارد، ما باید به روزی برسیم که سرباز دشمن را حداقل بعد از مرگ دیگر دشمن ندانیم، که او انسانی است مثل ما که تنها جبهه اش با ما متفاوت است. اما گاه آنقدر تاسف آور است که گور جمعی مربوط به 12 هزار سال قبل کشف می شود که حامل اجساد سلاخی شده انسان های آن موقع در جنگ است، و وقتی امروز هم گورهای دسته جمعی ما مسلمانان را هم می گشایند پر است از اجساد سلاخی شده.

[2] - از جمله کسانی که جنگ به آنان تحمیل می شود، سربازان جنگنده صحنه ی جنگند، که راهی جز جنگ ندارند، که اگر از جنگ اعراض کنند، حاصل آن فقط غارت است و کشتار و بردگی و اسارت، از سوی دشمن، و اینجاست که جنگ سازان در کناری می نشینند و به تماشای گلادیاتورهایی می نشینند که مخلصانه می رزمند و می کشند تا خود، خانواده، مذهب، کشور و... شان را حفظ کنند، و خداوند به جرقه نعل اسب های این هاست که قسم می خورد، چرا که اینان در نبردی که نه شروع آن در اختیار آنان است و نه پایانش، حماسه می آفرینند و انسانیت را در چنین جنگ هایی به اوج خود می رسانند. جنگ اجتناب ناپذیری که هدف شروع کنندگان جنگ، با هدف جنگ آوران آن، گاه کاملا متفاوت است در حالی که هدف سرباز جنگ بر او تحمیل شده عراقی، دفاع از خاک کشورش هست، هدف صدام نابودی رقیب سیاسی و یا ایدئولوژیک و یا کشور گشایی است.

[3] - به عنوان مثال آقای مائو تسه ‌تونگ (رهبر سابق چین) که از اردوگاه سوسیالیسم هستند، این چنین به جنگ برای رسیدن به اهداف سوسیالیست ها نگاه می کند، و به هزینه های آن، که مهمترین آن جان انسان هاست، کاملا بی اعتناست و می گوید، از جنگ اتمی با ایالات متحده ترسی نداشته باشید زیرا حتی اگر «نیمی از بشریت بمیرند، نیم دیگر زنده خواهند ماند، در حالی که امپریالیسم از روی زمین محو شده و تمام جهان سوسیالیست خواهد شد.» او حاضر است نیمی از مردم کره زمین نابود شوند، و او به اهداف سوسیالیسم دست یابد.

[4] - ارسطو می گوید "ما جنگ می کنیم تا شاید بتوانیم در صلح زندگی کنیم."

[5] - پیامبر اسلام که خاتم پیامبران بود، کار مسیح قوم یهود را کامل کرد، ولی باز دیری نپایید که قطار جنگ، ظلم، غارت و... شدیدتر از قبل از جاهلیت به راه افتاد؛ و تا قبل از پیامبر اگر این ظلم و غارت و تجاوز بین قبایل عربستان رایج بود، این حرکات غیر انسانی، اینک توسط جنگ سالاران در قامت فرماندهان جنگِ گسترش اسلام، همان غارت و کشتار و جنایت را می کردند، که در زمانی در قامت و سایز قبایل این کار انجام می شد؛ لذا اگرچه مسلمانان آنقدر رفتند تا به اروپای جنوبی و جنوب غربی رسیدند، ولی به قول امام خمینی انگار "انسان شدن" محال است و بشریت روی انسانیت را کمتر دید، ولی روی جنگ و خشونت را آنقدر دید که امروز نگاه به این فتوحات و شیوه هایش گاهی شرم آور است. رزم آوران با شمشیر پیش می رفتند و البته پیام هم با خود داشتند، ولی این پیام نتوانست به غیر از افزایش گویندگان شهادتین، حاصل قابل انتظاری که برای دین خاتم انتظار می رفت، را بدست آورد. و در نهایت هم رزم آوران در کاخ های برجای مانده، و یا ثروت و برده ها و کنیزهای گرد هم آمده از پس فتوحات خود، غرق شدند، و خاندان پیامبر را هم از دم تیغ گذراندند. و به نظر من تاکید بر داشتن ذوالفقار در دست منجی، نیز احتمالا از مواردی است که زیادی برجسته می شود، زیرا که دین سخن، برجسته کردن شمشیر در درست منجی اش، سوال برانگیز است دینی که معجزه اش کتاب است، شمشیر و زور برازنده دستان پیامبر و منجی اش نیست، که ما در خصوص منجی خود، داریم غلو می کنیم و او هم باید اهل سخن و گفتگو باشد تا شمشیر؛ و گسترش پیام را باید در سایه سخن دنبال کند، وگرنه همانطور که اکنون ما از فقدان پیامبر شکایت می کنیم، "اللهم نشکو فقد نبینا"، اگر او هم در سایه سخن کارش پیش نرود، بعد از چند سال، از فقدان منجی باز شکایت خواهیم کرد "اللهم نشکو فقد منجینا"، و باز در پی فرد دیگری تا نجات دهنده مجدد ما باشد، خواهیم بود،  اما نجات ما دست خودماست و آن این که به عقل روی آوریم و انسان شویم و تمام، به مقصد رسیده ایم، آنگاه جنگ تمام، نبرد تمام، کشتار تمام و... و آنگاه انسانیت خواهد بود، زندگی و بشر به سعادت خواهد رسید، زیرا در دنیایی خدایی، جنگ نیست اگر 124 هزار پیامبر هم در کنار هم باشند جنگی بین آنها روی نخواهد داد، هر چند به طنز این روزها از عدم تحمل خضر توسط پیامبری دیگری چون موسی و جدایی آنها سخن گفته می شود؛ ولی خارج از طنز در دنیایی خدایی، نبردی وجود ندارد.

[6] - آقای آهنگران بعد از جنگ در فراق جنگ می خواند، و ناله می زدند، که "جنگ ما را لایق خود کرده بود جبهه ما را عاشق خود کرده بود و..." اما درست است که فضای جنگ را ما رزمندگان انسانی کرده بودیم، و آنرا به دانشگاهی برای خود تبدیل کردیم، ولی جنگ گشتار است، ویرانی است، کاش این دانشگاه را در جایی دیگر بنا می کردیم، مثل جنگ و حال رزمندگان، مثل حال عرفانی است که فرد مبتلا به سرطان پیدا می کند، درست است که سرطان باعث شده او خدایی شود، و متوجه عالم والا، ولی این دلیل نمی شود که ما دلمان برای سرطان گرفتن لک بزند، به گمانم ما اشتباه گرفته ایم. جنگ نکبت بار ترین وجه زندگی اجتماعی بشر است، حتی اگر نتایج خوبی برای برخی داشته باشد، و جا داشت بعد از جنگ بسیاری از رزمندگانِ از جنگ برگشته، گروه های حامی صلح و مبارزه با جنگ تشکیل می دادند، ولی اکنون که در جلسات همرزمان خود و یا یادواره شهدا شرکت می کنی، انگار دل خیلی از ما برای جنگ لک زده، و این تاسف بار است که به این سمت پیش می رویم.

[7] - جنگ جنگ است، هر چند نامش را عوض کنیم، ولی ماهیت جنگ تغییر نخواهد کرد، جنگ یعنی کشتار برنامه ریزی شده و مسلحانه و گسترده.

[8] - البته هیچ کس هزینه ‌های جنگ را بر اساس میزان رنج و خسارتی که به تک به تک انسان‌ ها وارد می شود اندازه گیری نکرد، فرزندان بی پدر، مادران و پدران بی فرزند، معلولیت ها، مجروح ها، آسیب های روانی و... ویرانی هایی که هرگز قابل ساختن نیست، این دنیای شیطانی است که ما را از انسانیت دور می کند تا به جنگ به عنوان راه حل اختلاف روی آوریم.

[9] - سوگند به اسبان دونده ای که همهمه کنان [به سوی جنگ] می تازند (وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا)، و سوگند به اسبانی که با کوبیدن سمشان از سنگ ها جرقه می جهانند (فَالْمُورِيَاتِ قَدْحًا)، و سوگند به سوارانی که هنگام صبح غافل گیرانه به دشمن هجوم می برند (فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحًا) و....

[10] - استدلال، برهان، جدل، مباحثه، حجت آوردن، دلیل آوردن، استدلال کردن، خصومت، خصومت ورزی، دشمنی، خصومت ورزیدن

[11] - بدنبال اضمحلال عباسیان، در عصر عثمانی دوباره خیزش جنگ با شعار "حکومت تا ابد" (خلافة إلى الأبد) برخاستند و در سایه ی شمشیر غازیان خود، تا قلب اروپا پیش رفتند، ولی در این نبرد نیز جز افزایش شمار گویندگان شهادتین ثمری نداشت، و انسانیت که مقصد است، حاصل نشد، اما سلطان عثمانی که ازدیاد ثروت و قدرت، لذت ها برد، و باز پیام "انسان شدن" در زیر غرش صدای چکاچک شمشیرها گم شد و باز انسانیتی که از حاکمیت دین خاتم انتظار می رفت، حاصل نگردید و دولت عثمانی به ‌عنوان بزرگ‌ ترین و پهناور ترین دولت اسلامی پس از فروپاشی خلافت عباسیان، که در سده ‌های هفتم و هشتم هجری (سیزدهم و چهاردهم میلادی) در سرزمین آناتولی ظهور کرد، هم کاری برای انسانیت و انسان شدن ما مسلمانان نکرد، و از جمله عوامل سقوط عثمانی هم در کنار عوامل دیگر، "رشد فساد در ساختار سیاسی"؛ "تحجر دینی و انحطاط اندیشه سیاسی" به نابودی آنها انجامید؛

[12] - امروز بهار عربی و بیداری اسلامی باز خیز برداشته تا (امثال اخوان المسلمین و داعش) گویندگان شهادتین را افزایش دهند، و وقتی نوع و شیوه مبارزاتی آنان را نگاه می کنی، با عباسیان و امویان و عثمانیان که زیر سایه شمشیر قصد داشتند، اسلام را گسترش دهند، و موفق هم بودند، و مدینه و سپس بغداد و در نهایت استانبول را باز از ثروت و برده و کنیزهای جنگی مملو کردند، و در عصر حاضر هم می رفت که شهر "رقه" در سوریه هم این بار پایتخت بعدی آنان برای تجمع ثروت، برده و قدرت بشود، که تاکنون که موفق نبود اند و انشالله هیچگاه موفق نشوند، این اسلام، برای بردگی انسان هاست و نه آزادی آنها. اما بازمانده های بنی عباس و بنی امیه و عثمانیان هستند و گاه و بی گاه بر سرزمین عراق مسلط می شوند، که نمونه ی آن ناسیونالیسم عربی صدام و اسلامی بود که خلافت اسلامی جدید، داعیه دارش شده و این یک بازگشت خسارت بار به جنایاتی است، که اصلا قابل توجیه نیست، و در سایه شمشیر گسترش سخن را دنبال می کند.

[13] - اسلامی که در پرتو سخن و حکمت و انسانیت خود را مطرح می کند، تا در جهان صلح درونی، به آرامش انسان در بیرون منجر شود، و نماینده این نبرد ادیبان و عارفان پارسی گویی هستند که در بستر سخن توانسته اند انسانیت را تا دانشگاه های بزرگ و خانه اساتید و فلاسفه بزرگ غرب و شرق رسوخ دهند و فرهنگ و انسانیتی را که باید و شاید، را در آن نقاط راهبردی دنیا رواج دهند، امثال مولوی بزرگ، حافظ عظیم الشان، خواجه معین الدین چشتی، خواجه نظام الدین اولیا، سعدی حکیم، فردوسی بلند مرتبه، میر سید علی همدانی، و از همین استان ما اشرف جهانگیر سمنانی که مرقد او کیچاچا شریف در هند است و یا حزین لاهیچی که در بنارس است، شیخ بایزید بسطامی، شیخ ابوالحسن خرقانی و.... دنیایی از معرفت را در فرهنگ و جامعه مردم هند و جنوب آسیا گسترانده اند، و اگر چه ما شرمنده غارت ها و کشتارهای نادر شاه افشار در هند هستیم ولی این ها روی چشمان آن مردم جای دارند، چرا که به جای شمشیر، صنعت، شعر، علم و معرفت و... را برای این سرزمین به تحفه بردند و امروز، روز بزرگداشت خواجه معین الدین چشتی در اجمیر شریف هند، بزرگان سیاست و... هم طَبَق بر دوش گرفته با گل و چادری تبرک به زیارتش می روند تا از او تبرک جویند و در حالی که همین سیاست مداران به دنبال خراب کردن مسجد اورنگ زیب در بنارس هستند، و مسجد بابر گورکانی را در فیض آباد خراب کردند و....  اما اسلامی که خود را از شمشیر و نبرد دور کرد در شرق و هند پیش رفت موفق تر بود

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کام گیرم من از این گل واژه ها 

در هوایت سخت مشق عشق، می کردم دمی      تا که دیدارت میسر گردد و واصل شوم

شور مستی، دل پرستی، عاشقی، دلداده گی     وصل بود، عشق بود، پرواز دل، تا که به تو حاصل شدم

شرح این لحظه برون است از توان واژه ها    تا که گوید شرح کامی را که رفت زان دم، شدم

خواهم اینک وام گیرم، کام گیرم من از این گل واژه ها   تا توانم گفت شرح عشق، زان غوغا شدم

تا که رفتم کام گیرم از لبت در خواب خوش       واژه ها همراهیم را وا نهادند و من، تنها شدم

بخت من را تو ببین، ای که تویی سلطان عشق     کام را، تلخی این جام را، آن دمی تنها شدم

من تقلا کردم و، کوشش به جهد و جد تمام    تا کنم زنده دوباره این دلم، آن دم که من شیدا شدم

شهد این شیدایی دل را دهم من شرح چون،     دل شود شیدا، دوباره زنده، و دل وا شدم

سروده شده در 5 آذر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چهل و نه سال پیش در چنین روزهایی، اولین ارتباط دایم ARPANET در 21 نوامبر 1969 بین دانشگاه کالیفرنیا و موسسه تحقیقاتی استنفورد امریکا برقرار، و بدین ترتیب اینترنت (Internet) متولد شد، او که یک سال از من بزرگتر است در بالندگی کامل تمام مرزها جغرافیایی، سیاسی، اقتصادی و... را در نوردیده و حتی سخت ترین دیوارهای ایدئولوژیکی و تفکری استبدادی و دیکتاتوری را هم سوراخ کرده و پشت سر نهاده و اینک در جای جای جهان وسیع، اما بی نهایت کوچک شده، اعلام حضور می کند.

یادم هست سال 1999 وقتی داشت به پایان می رسید و جهان وارد هزاره سوم میلاد مسیح (ع) می شد، همه از وحشت اختلال در شبکه اینترنت خود در ترس وحشتناکی بودند، چرا که پیش بینی ورود به چنین رقمی (2000) در پروتکل های اینترنتی نشده بود و...، آنزمان اگر وابستگی دنیا به اینترنت آنقدر شدید بود، اکنون این وابستگی هزار چندان برابر شده است و اگر اینترنت قطع شود شاید ما آب هم برای خوردن نداشته باشیم، زیرا که تمام سیستم های خدمات جهانی در هوا، زمین، آب و حتی فضا در اختیار این سیستم ارتباطی است، که بستری آماده نموده است تا دنیا با همه عظمت خود به یک دهکده کوچک و مرتبط تبدیل شود.

و به واقع سازندگان این تور (Net)، همه دنیا را داخل (Inter) در یک تور جهانی (Internet) کردند که کسی دوست ندارد از این تور خارج شود، بلکه در آن راحتند می خواهند هرچه بیشتر در آن غرق و در سیستم هایش هضم شوند، و من باید به اینترنت به عنوان برادری که یک سال از من بزرگتر است، بگویم که تو فقط از من یک سال بزرگتری و اکنون تو تمام جهان در نوردیده و جهان نیز تو را پذیرفته اند، و من هیچ نشدم و در همان جای خود درجا می زدم، در حالی که تو در تک تک خانه ها (تلویزیون ها و کامپیوترها)، در میان جیب ها (موبایل ها)، در جاده ها (اتومبیل ها، قطارها)، در هوا (هواپیماها)، در آب (کشتی ها و زیر دریایی ها) و در فضا (ماهواره ها) و در یک کلمه در "همه جا" در دسترسی و دنیا را فتح کرده و خواهی کرد.

چرا؟! زیرا تو بر درد بزرگ انسان (تنهایی اش) انگشت گذاشتی، و انسان هایی را که از یک ریشه اند و اکنون بعد از هزار ها تکثیر و پراکندگی در تمام گوشه و کنار زمین، این ارتباط قطع شده اشان به یک وسیله ارتباطی نیاز داشت که بدون جمع کردن آنها در یک نقطه، به تنهایی اشان خاتمه دهد و آنها را به هم متصل کند، و تو این ماموریت را به خوبی به عهده گرفتی و اینک آنها در خانه خود با همدیگر در ارتباطند و به تبادل احساس و سخن مشغولند؛ و تو توانستی دنیا را به سان دهکده ایی متصل به هم ، نزدیک کرده و ارتباط بین انسان ها را بسیار آسان و سریع توسعه دهی.

خوب درخشیدی، و آینده درخشانی هم برایت می بینم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

یارا به می ناب، تو مهمان کن دل من

"ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد"     می که نه خونابه ایست این می، واندر جام ما

سرخ رویان صف کشیدند این دم اندر خانقه،         جام را پر از سیاهی می کنند، در کام ما

از که نالم یار! از تو، یا که از این سرخ گون،     جام رفت از دست من، تلخ است، اینک کام ما

جام داری، ساقی دلداده ایی، سرخین لبی      تا که پایان گیرد این تلخی، واندر کام ما

"دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر"    گفتم ملول مباش، اگر کام تو نیز شد، چون کام ما

این شهر و جام، بهر کامجویی ما نافریده اند     گویا که آفریده، تا که کند تلخ، جام، و کام ما

ناله ام از تلخی این کام، وین جام، نیست       ناله ام از می بود، که نیست، واندر کام ما   

می طلب دارم، کنون از دستِ تو یارم برا      که برده ای دل و، دیده کند شیرین، کام ما

  یارا به می ناب، تو مهمان کن دل من،     دل چو شود مهمان تو، شیرین شود هم کام ما

پاییز دلم به خمره های تو نظر داشت کنون     تا به تدبیر تو پر می جام، و شیرین کام ما

اندر این شب های طولانی، که تار است و غمین     مشکین گیسوی نگار تو کند شیرین، کام ما

صبح امید دلم باز دمیده که توراست     جام پر می ز برای کامجویی است، اندر جام ما     

سروده شده در تاریخ 3 آذر 1397

Click to enlarge image Capture.PNG

سپیدی محض در میان سبزی برگ ها

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دلم آشوب، آرامش و من، بسان جن و بسم الله است دایم

دلم باز در آشوب است و، بسان دیگ می جوشد      و من هم در تقلایم، بیابم علت این جوشش گهگاه، یا دایم

ولی نه علتی می یابم، از بهر این پیکار بی پایان     نه در دریای جوشانم، می یابم، خلاصی، یا رخصتی دایم

سکوت است، حمله ایی، ناگاه توقف، ایستادن    حریق است، سوزش است، و باز هم سکونی خوفناک، دایم

دلم پروانه وار گرد سوالی سخت می جنبد      کجایم من، چه هست در دل، تکانم می دهد دایم

و من هم باز در گردش، بریده راحت از جانم      که شاید، من بیابم، دلیل این هم بی تابی دایم

منم بی تاب، منم سرخورده از آغاز، وز انجام،     و غرقم من بدین دریا، و این حس غریب بی کسی دایم

و گاهی در پس گوشم، ترنم صحبتی در دل، که میگوید    "تو را من چشم در راهم"، تو را من حافظم دایم

ولی تا می روم تبریک گویم، این همه زیبایی او را   میان ول وله، آشوب و درد، باز او گم می شود، دایم

منم، و این همه آواز، که در جانم شده جاری        یکی فریاد می دارد، یک اندر سکوتی است، سخت دایم

نه من هم می توانم با سکوت آن بخُسبم دمی راحت   نه با آشوب این هم می توانم، آرام گیرم لحظه ایی، دایم

نبردی، صحنه ایی، مملو از غوغا و فریاد است     دلم آشوب، زبانم بند و پر لکنت، از این غوغا هست دایم

و اندر این همه ابری هوای قلب و روحم می کشد فریاد    نمی خواهم بدانم کیستم من وز کجایم، دایم

همین گفتن، دلم را لحظه ایی آرام می دارد    ولی آرامش و من، بسان "جن و بسم الله" است دایم

سروده شده در تاریخ 2 آذر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

وقتی این روزها در مناسبت سالروز تولد پیامبر اسلام، سخن از وحدت گفته می شود، از جهتی خنده ام می گیرد و از جهتی به گریه می اُفتم، خنده ام می گیرد که سخن از وحدت و برادری برای روزگار تسلط تفکر "خود حق مطلق انگاری" بر جهان اسلام، چقدر خوش خیالی در پس خود دارد؛ چرا که در روزگار تسلط تفکری که خود و فرقه اش را عین و تمام حق می بیند و دیگر فرق و دنباله روهایش را باطل و منحرف می پندارد، و این تفکر در تعالیم و تئوری آموخته و آموزیده می شود، و به راحتی در جایگاه محاسبه قرار گرفته و دیگران را حتی از رحمت خدا و بهشت هم به دور ارزیابی می کند، چنین نگرشی چطور می توان با غیر از خود به وحدت برسد، و گریه ام می گیرد که ما مسلمانان روز به روز هم در این دور باطل خود حق پنداری مطلق غرق تر می شویم، و حواله مرگ هامان برای دیگران، هم شدت می گیرد.

در اندیشه خود شعله های کینه از دیگران و تفکرشان را در دل صاحبان چنین تفکری بخوبی می بینم و حس می کنم که علیرغم شعار زیبای وحدت، با چنین نگاهی هیچگاه به وحدت نخواهیم رسید، هرگز کسی که خود را حق مطلق می داند، برای کسب رضای خدای دلش هم که شده، نخواهد توانست مخلصانه دیگری (ناحقی) را در کنار خود تحمل کند. و گریه ام می گیرد از این که دنیای اسلام که روز به روز در مبارزات بین الادیانی مسلمانان برای اثبات برتری خود، بیش از پیش افزایش می یابد و جهان اسلام در آن غرق می شود، و امروز دیگر اسلام از جنگ های خارجی و گسترش محدوده خود آنچنان که در زمان عثمانی و یا در قرن اول هجری داشت، باز مانده و سر جنگ هایش به داخل سرزمین های اسلامی کشیده شده و آتش و خون بین مسلمانان حکم می کند، و هر یک برای تعیین سیطره فکری و سرزمینی خود به نبردی سخت که بیشرمانه تر از نبرد حیوانات هم هست مشغولند. امروز به یمن که نگاه می کنی، تمام سعی حاکمان بر ام القرای اسلامی (عربستان،  امارات و شرکا) این است که بندر حدیده را بگیرند تا دشمنان مسلمان خود را در یک جنگ نابرابر (که از حیوانات درنده هم بعید است)، در ناجوانمردی تمام عیار از گرسنگی بکشند؟!!

جهان اسلام، مسلمانی و اسلام نیاز به یک شخم عمیق دارد تا از این جهنم فکری "خود حق مطلق انگاری" ابتدا رها شود، تا بتواند دیگران را به رسمیت شناخته و تحمل کند و سپس تخم انسانیت در زمینی کاشت که از انسانیت و رحم و مروت و عرفان و دوستی مملو است، و بعد سخن از وحدت گفت. وحدت برای تفکر مسلط کنونی که نمودش لجاجت، تکبر، خودخواهی، ظلم، خودمحوری، خروج از انسانیت، بی توجهی به حق الناس، زیاده خواهی، خود حق مطلق انگاری، عدم قایل بودن حق آزادی اندیشه برای دیگران، قرائت یک قرائتی در دنیای اندیشه، عدم آزادی اندیشه و... است محال می نماید، باید این ها را به کناری نهاد و سپس سخن از وحدت گفت. وحدت در دنیایی که حتی دنیای حیوانی هم بر آن ارجح است، و اینک بر جهان اسلام عارض شده، دست نایافتنی، دادن شعارش هم خوشخیالی بیش نیست.

وحدت یا یک سان شدن کدام

وحدت یا یک سان شدن - کدام هدف ماست

کاش از اندیشه فتح کاخ این و آن بیرون می آمدیم

کاش به جای فتح کاخ این و آن در اندیشه فتح قلوب شان فرو می رفتیم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سوسیالیسم دوست داشتنی این است که "با حداقل فداکاری، بیشترین نیاز انسان را برآورد". لاسکی

سوسیالیسم نظریه اجتماعی است که از کلمه "سوسیوس" به معنی شریک و همراه مشتق شده است. نظام اشتراکی پیشنهادی افلاطون در کتاب جمهور، برای دو طبقه پاسدار و فلاسفه نوعی نظام سوسیالیستی تلقی می شود، حتی مهار آبهای رود نیل در مصر که حیات اجتماعی آنان را تحت تاثیر قرار می دهد، نوعی عملی سوسیالیستی است. اما محیط مدرنیسم جدید هم باعث رشد سوسیالیسم شد، که اقتصاد صنعتی و سازوکار تولید اقتصادی – اجتماعی از مولفه های آن است.

سوسیالیسم با فردیت انسان موافق نیست، و انسان را عضوی از پیکره اجتماع می بیند. و اصالت را به "زیست جمعی" انسان در قالب های مختلف می دهد. البته این نظر در غرب با تلفیق با اعطای آزادی های فردی از جمله در انگلستان اجرا شده است. سوسیالیسم منتقد صریح کاپتالیسم و اخلاق و عقاید بورژوازی آن است، لذا آن را به عنوان یک منتقد می شناسند تا جامعه ساز. مارکسیسم و آنارشیسم نیز از منتقدان نظریه سرمایه داری و در کنار سوسیالیسم مطرح اند. لذا گاه سوسیالیسم و مارکسیسم چنان در هم تنیده می شوند که تفکیک آنها مشکل می شود.

گاهی سوسیالیسم در مقابل فردگرایی، گاهی در جهت طبیعت گرایی، گاهی برای لغو مالکیت خصوصی و... برجسته می شود، در انگلستان سوسیالیست های "فابیان" به روش کند و تدریجی و منعطف قصد داشتند طبقه متوسط و بالای جامعه انگلستان را متقاعد سازند که آموزه سوسیالیسم اصلح است اعتقاد به اصولی مانند دمکرات بودن تصمیمات، تدریجی بودن سیاست ها، پرهیز از اعمال غیر اخلاقی و عدم مخالفت با قانون اساسی نانوشته از مهمترین اعتقادات فابیون ها بود. که آنها در راستای جامعه سنت گرای انگلیس خواهان استفاده از تجربه گرایی در امر سیاست و حداکثر وفاق میان اقشار مردم و تاکید بر گروه های موثر بر افکار و رفتار جامعه بودند. سوسیالیست های انگلیسی در مقایسه با نوع آلمانی و فرانسوی بیشتر به اصلاح معتقد بودند تا انقلاب.

نوع سوسیالیسم فرانسه که به "فوریه" معروف است خواهان تعاونی های داوطلبانه است و به صنعت کمتر بها می دهد. به نوعی جوامع کوچک نظر دارد و وقتی اینها در نیمه قرن 19 قدرت را در فرانسه به دست گرفتند، مارکس و انگلس نظریه کمونیسم را دادند و سوسیالیست های فرانسوی را به خیالپردازی متهم کردند. و سوسیالیسم آنان را سوسیالیسم تخیلی نامیدند، و معتقد بودند که بر اساس اصول علمی و کشف نیروهای محرکه تاریخ و نبرد طبقات استوار نیست.

مهمترین تشکل بین المللی سوسیالیسم قرن نوزدهم سازمان بین المللی کارگران بود که سوسیالیست های انگلیسی، لهستانی و مجاری و ایتالیایی که با الهامات وطن خواهی در لندن پناهنده بودند، در آن شرکت داشتند؛ که به آن "بین الملل اول" می گویند، در این تشکل جهان شاهد اختلافات بسیار بین نحله های آنارشیستی "پرودن" و سوسیالیسم "باکونین" و یا "مارکس" بود که باکونین وضعیت و جو را در دست گرفت و خواهان اعتصابات عمومی و شیوه های مرعوب کننده برای ایجاد انقلاب گسترده در سطح اروپا بود. "بین الملل دوم" با جنگ جهانی اول مقارن بود.

در سال 1919 "بین الملل سوم" که بود که با انقلاب روسیه مقارن بود که به قدرت گیری کمونیست ها در شوروی انجامید. قرن 19 برای سوسیالیسم پر حادثه بود و قرن 20 با پیروزی در شوروی رقم خورد و از جهت "سرشت حکومتی و سیاسی احزاب سوسیالیستی" سه جریان اصلی را در اروپای قرن بیستم می توان مشاهده کرد :       الف) سوسیالیسم هیتلر و موسولینی که کمترین نشانه هایی از مبانی سوسیالیسم را در خود داشت        ب) سوسیالیسم شوروی و به دنبال شکست آلمان، اروپای شرقی که سوسیالیسم کمونیستی و یا مارکسیسم بودند؛        ج) احزاب سوسیالیستی اروپای غربی، که با احتیاط توام با انتقاد با احزاب سوسیالیستی اروپای شرقی و حزب کمونیست شوروی در صحنه داخلی مواجه می شدند به خصوص فرانسه و ایتالیا، سوسیال دمکرات و... در آلمان و سوئد که از سوسیالیسم همراه سرمایه داری سخن می گویند.

لاسکی مغز آکادمیک این جریان از از بین رفتن فردیت و تبدیل مجمع به ارکانی برای ثبت اراده دستگاه حزبی  مسلط، انتقاد می کند، لاسکی از سیستم قضایی غرب به عنوان یکی از دست آوردهای نهادینه شده تفکر غربی در مقابل سیستم قضایی کشورهایی تفکر سوسیالیسم دفاع می کند. لاسکی در محدودیت قدرت دولت می گوید "قدرت دولت تا آن درجه موجه است که با حداقل فداکاری، حداکثر نیازمندی های انسان را برآورد".  سوسیالیسم قرن 19 و 20 از پراکندگی برخوردار بود که حتی در هسته اصلی آن نمی توان اجماعی دید. حتی مسایلی از جمله اقتصاد سرمایه داری.

شاید علت گسترش سوسیالیسم هم همین بود که در ظرف های اندیشه و محیط های اجتماعی و جغرافیایی در قالب های مختلف امکان عرضه یافته است. هایک بعنوان یک منتقد سرسخت سوسیالیسم رمز نفوذ سوسیالیسم را از جمله بین روشنفکران آمادگی این آموزه برای ارایه نقد اجتماعی و نظریات وسیعتر و پیش رو تر است، در حالی که لیبرالیسم در قالب وضعیت موجود و مطالب جزئی نظریه پردازی کرده است.

منتقدین سوسیالیسم هم البته با انگشت نهادن بر تجربه دنیای تجارب سوسیالیسم در اروپای شرقی و شوروی و تفاسیر آنان از سوسیالیسم که منجر به تمرکز گرایی و طبعا کاهش منزلت فرد و انگیزه های شخصی شد، حملات خود را به آنها سامان داده اند.

سوسیالیسم غربی سعی دارد تا با جمع مناسبی از حقوق و آزادی های فردی و با مسولیت اجتماعی در حیطه های مختلف سیاست و اقتصاد در هم آمیزد، تا حد امکان از سنت های اومانیستی و همچنین آموزه های برابری خواهانه و ایجاد برادری مسیحیایی سود جوید.

سوسیالیسم نوین به دنبال انتقاد از ابزار انگاری انسان و تفرد آدم ها در نظام تولیدی و کالایی متکی بر بورژوازی و سرمایه داری است. سوسیالیسم در مواجه با سوالات جدی، از جمله آن روش سازماندهی مطلوب میان اختیارات و انگیزه های فردی و نیز سازمان و تمرکز امور است. یکی از اتهامات سوسیالیسم گرایش به دیوانسالاری و بوروکراتیک است.

عدالت توزیعی از مهمترین جنبه های سوسیالیسم است. سوسیالیسم جدید با استفاده از تجربه بلوک شرق با اختصاص قدرت بیش از حد لزوم به نیروی سلطه گر بدل شود. لذا تاکید بر تکثر گرایی جامعه ایی مد نظر آنهاست و امروزه علاوه بر کارگران به محیط زیست گرایان، فمنیست ها، و حتی گروه های قومی هم روی آورده است. البته قدرت فن آوری هم جهان دو قطبی کارگر – سرمایه دار را کمرنگ تر کرده است.

سوسیالیسم علاوه بر کارگران و کشاورزان امروزه سعی می کند با حفظ علایق خود بر تقسیمات اقتصادی دیگر گروه ها و مناسبات اجتماعی نیز بپردازد و بدین ترتیب بیش از پیش، تنظیم مطلوبتر سازوکارهای اجتماعی را هدف خود قرار داده است.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مواج موج

من موج بودم، موج در دریای عشق         موج سالاری نگون بخت و شریر و پر ز موج

اینک اکنون خشک چوبی گشته ام من زین خزان        روی آبم خسته از موجم و این دریای موج

بس که بالا و پایین گشته ام، من بارها       اینک از غم گشته پشتم موج، از موّاجِ موج

سرخ رویم گشته از سرما، کنون بی رنگ چون       موج سردی که خروشان می شود، آوار موج

ناله ها کردم من از این بخت ناهمگون خود       بخت نه، بلکه این نابخت یارم، موج موج

راوی ام من بدین دریای مواجِ دلم،       گوییا آید و رفتن بود، این هم کار موج

من نخواهم آمدن، رفتن بدین دلواپسی،     از کجا آیم، کجا راهی شود، این بار موج

یارب این رفتن چه باشد، آمدن بهر چه بود،     رفتن است و آمدن گردیده، اینجا کار موج

این چه تفریح است یارب، تو نوشتی بهر ما       آمدن، بودن، و آخر رفتن غمبارِ موج

سست گشتم چون که دیدم آخرین امواج موج    موج است ای خدا؟! اینگونه بی رخسار موج

زرد شد، رویِ سبزِ دلبرین، موج نخست     آخرین فریاد باشد، ای خدایا تو برس، فریاد موج

دیده اش اینک به ساحل خرده است، و شد خراب     حال موج، از دیدن و فریاد نافرجام موج

ناله ها، این می کند، موجی است بر سامان دلم،     تو که بی سامان بودی، از چه شدی مواج موج

من ندانم کی رضایت داده ام، تا که شوم مواج موج     شد دلم ریش از همه، پیدا و ناپیدای موج

سرخی رخساره ام با دیدنت، گردیده زرد     اینک اندر ساحلم، لیکن نیم مواج موج

 سروده شده در تاریخ  30  آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...