اینها همیشه صاحب تریبونهای فراهم آمده از دین و انقلاب بودند، گویا این مردم انقلاب کردند و مسلمانانند که اینان اسب خود را بتازانند، یا این دین را فرستادند تا چنین افرادی، با مصونیتهای آهنین، در ریاستِ خود مادام العمر شوند، یک ملت و آرمانشان، فدای منویات دل آنان گردد، اندیشه و اعتقادشان پایه کار باشد؛ آنان خودی، و غیر از آنان، غیرخودی تلقی شدند، و با سرنوشت نامعلوم مواجه گردیدند؛ موضع آنان حق، و حق را بر مبنای مواضع آنان سنجیدند، زین پس بود که آنان مجسمه حق شدند و هر چه خواستند کردند، هرچه صلاح دیدند گفتند، هرکه نخواستند بیرون کردند، هرچه حق دیدند، همان حق، و هرچه ندیدند، همان انحراف و یا باطل تلقی شد.
همه را به خط کش خود کشیدند و صافی و کجی دیگران را، به ایده و اندیشه خود سنجیدند و... خود را ملاک درستی و نادرستی دانستند، و درستی و نادرستی را بر پایه افراد قرار دادند، نه ملاکهایی که در درازای تاریخِ زندگی آدمی، شناسایی، و معرفی شد، و شاخص و چراغ راهنما برای حرکت آدمها در زندگی گردید؛ کار به جایی رسید که دیگران را به زور به صراط خود کشیدند، و اجبارها آغاز گشت، اجبار در پوشش، سبک زندگی، نوع اندیشه، رفتارهای شخصی و... و یکسان سازی جامعه با قالبهای ساخته شده، و تدارک دیده شده در پستوی جلسات محفلی، که توسط اهرمهای شبه قانونی همچون گشت ارشاد، نهادهایی چون ستاد امر به معروف و نهی از منکر (که هر روز که گذشت رفتار و نگرش خود را با ارگانهایی از این دست، در نهاد دینی وهابیت سعودی، و طالبان افغان نزدیکتر، و عمل آنانرا کپیبرداری و...) یکسانتر کردند؛
بروز چنین تفکری است که از حلقههای اجبار در سبکِ زندگی آدمها، تجاوز به حریم خصوصی آنان، و زیرپا نهادن نفی تفتیش عقایدشان و.. بیرون تراوید، و به چماقی حاکمیتی تبدیل شد، حال آنکه تا پیش از این انسانها فارغ از دین و اندیشه خود، همواره در حال امر به معروف، و نهی از منکر، به صورت خودکار و طبیعی بودند، مسلمان و غیر مسلمان از کجیها روی بر میگرداند و بر خوبیها روی خوش نشان میداد، و همین بود که پدران و مادران، بزرگان، طبقات مرجع جامعه، فرهیختگان، نخبگان، دانشمندان جامعه ما، پیش از این، حتی از زبان هم برای امر به معروف و نهی از منکر، کمتر سود میجستند، و آنقدر نفوذ شخصیتی داشتند که با تُرش کردن، و روی برگردانی، دیگران را متوجه و مُتنبه کنند و... همه حرمت داشتند، چه اهل منکر و چه اهل معروف، چه رسد به این که «حجاببان» تدارک ببینیم، و میرغضب به خیابانها، مدارس، دانشگاهها، جادهها و... گسیل داریم.
اما امروز با سو استفاده از این اهرم زندگی سالم اجتماعی که پیش از این کارا و طبیعی بود، نه از اهل معروف حرمتی ماند، و نه از اهلِ منکر، حرمتی برای هیچکدامشان که هر دو از ما هستند، نمانده است، و حاصل این کجمداریها، تنفر، لج بازی، مبارزه منفی و... است که به جامعه تزریق شده، و اهل امر به معروف، و نهی از منکرِ حکومتی، هرچه میگویند به نظر میرسد که جامعه، عکس آنرا عمل میکند، چرا که امر و نهی کنندگان را، زورگویانی بیمنطق، بیرحم و... میبینند، که باید پوزهاشان را به خاک مالید، چراکه تحمیلگر و ناروا ارزیابی میشوند و.... و کسانی بر ریاست امر به معروف نهاده میشوند که خود مورد تنفر هستند، مثال آن آقای احمد جنتی، که در شورای نگهبان نخبگان کشور را درو کرد، و اینک کاظم صدیقی که شرح خلافهایش مدتهاست نقل محافل مردمی است.
انقلاب 57 بزرگترین حرکت آزادیبخش مردم ایران، در بیش از یک سده گذشته بود، تا ملت ایران به سطح ملتهای پیشرو و با شخصیت جهانی، در برخورداری از حق تعیین سرنوشت، آزادی، استقلال و... ارتقا، و دست یابند، و بعد از هزارهها، تک تک آنان صاحب رای و نظر نافذ شده، و بر شئون زندگی خود حاکم شوند، اما به نظر میرسد، بعد از سه انقلاب بزرگ در یک سده گذشته، همچنان با چنین استانداردی که دیگران با یک انقلاب از آن برخوردار شدند (مثل مردم هند، افریقای جنوبی و...)، فاصله بسیار زیادی داریم، و متاسفانه چنین موجودیت و فرصت ارزشمندی، بر پای افراد، اندیشههای خاص و غلبه یافتگان بر ارکان قدرت و... تقلیل یافت، و خرج شد. چنین انقلاب مترقی، فدای منافع و اندیشهی افراد، جناحها، باندها، جایگاهها، طبقات اجتماعی و... گردید.
نمونه روشن چنین فرایند دهشتباری را در برخورد با پرونده رسوایی انتقال سند «باغ اُزگُل» به نام آیت الله کاظم صدیقی [1] و... میتوان به روشنی دید، کسی که خود در بالاترین مدارج مسئولیتی قانونی، قضایی و شبه قانونی کار کرده و میکند، نقش واعظ رده یک شهر را با خود به یدک میکشد، و میخواهد از خود مجسمه اخلاق و تقوا در جامعه بسازد، و حوزه علمیهایی به بزرگی نام، و ارزشمندی منطقه استقرارش را مدیریت و بنیانگذاری کرده است و...
اما چنین آدمی، به سان انسانهای غافل، بیسواد، عامی و... که طعمه کَلّاشان زِبردَستِ غارتگر اموال عمومی شده و میشوند، که آنان را اغفال کنند، تا «پدیده مَش قربانعلی» ها را در غارت بیت المال رقم زنند، و به نام آنان پولهای میلیون دلاری از خزانه کشور، برای واردات اتومبیل گرانقیمت (پورشه و...)، و دیگر کالاهای ارزشمند خارج کنند، پولشویی و یا اختلاس و دزدی کنند، و اموال بیت المال این مردم را به چنگ آورند، مورد سو استفاده (به ادعای خودش) قرار میگیرد.
و در یک پدیده خاص، آقای صدیقی، که خود استخوان خوردکرده نظام قانونی و قضایی کشور است، تو گویی در حالِ مستی، ناهوشیاری و... در محضر اسناد رسمی سیستم قضایی تحت امر خودش حاضر میشود، و زیر جمله «ثبت با سند برابر است» امضا میزند، و زمینی بزرگ و ارزشمند را، به نام خود، خانواده و دیگر شرکای خود در شرکت خصوصیشان منتقل میکند، زمینی را که پیش از این «شهرداری تهران»، از مال این مردم به نام حوزه علمیه تحت ریاست و بنیانگذاری او منتقل کرد، اما اینان امانتداری «اموال عمومی» را یکسره به فراموشی سپردند، و هزار میلیارد تومان زمینِ اموال عمومی واگذار شده به حوزه علمیه را، محضری به نام خود و تشکیلات شخصی خود سند زدند!
صدیقی تریبوندار قهار و پر نفوذی است که بعد از انتخابات 1376 در یک سخنرانی، نیروهای انقلاب را به انزواگزینی و دوری از جامعه انقلابی آن عصر فرا میخواند، و آنان را به انتخاب سبکِ زندگی محفلی توصیه میکرد که زین پس به گروههای چند نفره تقسیم شوند، و از جامعه و عموم مردم دوری گزینند، در جمعهای محفلی خود روضه بخوانند، دعا بخوانند، و با هم باشند، بین هم حشر و نشر داشته باشند، از جامعه قطع ارتباط کنند و...
او پیروزی رقیب سیاسی را انگار پیروزی دشمنانِ اشغالگر ایران و انقلاب و... میدید و میدانست، که با پیروزی آنان، جوانان را گروهی به جمعهای محفلی فرامیخواند، که باید نقشِ نیروهای انقلابی را به عهده گیرند و «هستههای مقاومت» تشکیل دهند و خود را برای مقابله تازه رسیدههای در قدرت اجرایی آماده کنند، و با اشغالگران بخشی از قدرت در قوه مجریه، که تنها بخشِ کشور است که از طریق صندوق رای، گاهی نصیب دیگران هم میشد، آماده مبارزه کند،
از این طریق، چنین تفکری از جوانان کشور میخواست که روحیه افراد «تافته جدابافته» را به خود گیرند و لابد به سان کسانی همچون سعید عسکر [2]، در مغز اندیشورزان جناح سیاسی مقابل خود (که اندیشورزان سرمایه یک ملت هستند) تیرِ ترور شلیک کنند، چنین اعتقادی بود که بعدها میرحسین موسوی، مهدی کروبی، زهرا رهنورد و دهها نیروی سیاسی رقیب را به زنجیر کشید، و بیرحمانه، نیروهای سیاسی یک جناح بزرگ در کشور را، که یک سوی ماجرای یک انتخابات حماسی ملی، و حماسه سازان انتخابات خرداد 1376 و 1388 و... بودند را، بیش از یک دهه در حصر و زندان و محدودیت برد و...
و در همان حال رقیب سیاسی آنانرا که، کشور را به خاک سیاه نشاندند، تا کنون آزادانه میگردند، حتی بعد از اثبات اشتباه او در تفکر، منش، رفتار، نتایج مدیریتیاش، افراد گرداگردش و..، که پایههای کشور، انقلاب، جامعه ایران را سست و ضربهپذیر کردند، و به آستانه سقوط بردند، رهایند و در پستهای مدیریتی، مشاور، نظامی و... و در دستگاههای حساس کشور، از جمله مجمع تشخیص مصلحت نظام و... باقی نگه داشته، و پایدارند و...
باید از چنین تفکری پرسید که : آیا این انقلاب را "مال وقفی تصور کردهاید" [3] که به سان یک مال وقف، با آن اینگونه بیرحمانه تا میکنید، و آنرا ضایع و به مصرف خود و منویات دل خود میبرید؟!!! این انقلاب که هزاران خون برای آن ریخته شده است، تا آزادی و استقلال این ملت و این کشور بدست آید، این هدیه گرانبهایی که ملت ایران با خون دل کسب کردند، و تحویل شما دادند را، چه فرض کردهاید؟! که قطره قطره شیره باقی مانده از تن رنجور و مستهلک آنرا نیز کشیده، فدای پستها، افراد، طبقات و جایگاههای خود میکنید!
به این پرونده از عملکرد نیروهای خودی آنان نگاهی بیندازید که چطور روابط خارجی کشور را به بازی جناحبندیها و افراد خود گرفتند؛ ذیل ریاست پر حرف و حدیث قاضی سعید مرتضوی، 20 تیر 1382 یک خبرنگار کانادایی (ایرانی الاصل) [4] کشته و... میشود، از آن تاریخ تاکنون، 23 سال است که روابط ایران و کانادا قطع، و دچار تنشِ بسیاری گشته است، روابط با کشوریکه مردم ایران شدیدا به روابط دیپلماتیک با آن نیازمندند، چرا که هزاران هزار ایرانی، به آن سرزمین پناه برده، و در آن ساکن و پناهندهاند، و هر روزه با ایران و ایرانیان کار دارند، و بلعکس؛ با این وضعی که در یک پرونده ناچیز درست کردند، زندگی، ارتباط و شرایط ایرانیان در کانادا دچار مشکل بسیاری گردید، و هنوز که هنوز است، این مشکل حل نشده است، در حالی که رسواییهای سعید مرتضوی رو شد، و پرونده او صد مَن تبریز در خود خلاف دارد.
ضررهای غیرقابل شمارش بسیاری از قطع ارتباط با یک کشور مهم در امریکای شمالی، متوجه ایران و ایرانیان گردید، چرا؟! چون اجازه ندادند در قتل و یا هر اتفاق دیگری که بر این شهروند کانادایی در ایران و در بازداشت قوه قضاییه افتاد، تحقیق و جستجوی مد نظر «اولیای دم» انجام شود، آنان که با این تحقیق مخالفت کردند و این همه هزینه را بار کشور کردند، پاسخ دهند؛ اگر این تحقیق صورت میگرفت چه میشد؟! نهایت امر مشخص میگردید که یکی از دست اندرکاران زندان، یا بازجویان، و یا قاضی پرونده و... با قصد قبلی و یا سهوی دست به جنایتی زدهاند و...،
آیا این بررسی به غیر از رسیدن حق به حقدار، نتیجه دیگری داشت؟! آیا این همان مدعای عدالت علوی در حکومت شیعه نیست که پیگیر درآوردن «خلخال از پای یک زن یهودی، به ظلم، در حاکمیت و سرزمین اسلام است؟!» این زهرای ایران که به کانادا پناه برد، و در آنجا به شغل خبرنگاری و عکاسی، و یا هر مشغولیت دیگری بکار گمارده شده بود، و از بد حادثه، او را برای کسب خبر به کشور زادگاهش اعزام کردند و...، به اندازه آن زن یهودی، که جواهری از بند پای او به ظلم ربودند، که علی ابن ابیطالب مورد ادعای ما میفرماید، اگر از درد این ظلم بمیریم کم است! ارزش این را نداشت که تیم حقیقت یابِ مورد اعتماد اولیای دم، در کار مرگ او تحقیق کنند، که صاحبان خون، اطمینان یابند و به حق خود رسیدهاند؟!
اما این نمیشود و انقلاب را فدای یک قاتل، یا یک خطاکار، یا یک اهمالکار و... میکنید، تا حقیقت روشن نشود و این لکه ننگ بر دامن این انقلاب، سیستم و مردم ایران بماند، که از یک میهمان در کشور خود، اینچنین میزبانی کردند! و این هاله ابهام در مرگ این مسافرِ به کشور ما، که چگونه کشته شده است و...، در تاریخ قضایی ایران و جهان ماندگار ماند!
زمین بزرگ حوزه علمیه ازگل [5] به نام امام جمعه تهران، و از مقامات مهم قضایی کشور منتقل میشود، افشا میشود، انکار میشود! ثابت میشود و... و کل دستگاه عدالت، نظارت، امنیت و اطلاعات کشور را بیحرکت و بدون عکس العمل نگه میدارند و آبروی تمام دستگاههای نظارتی، قضایی و رسمی کشور را فدای آبروی فردی میکنند که این اشتباه بزرگ و روشن را مرتکب شده است و...،
باید از اینها پرسید، برای شما این انقلاب و آبروی کشور چقدر بی ارزش است که باید فدای افرادی مثلِ محمود احمدی نژادها، محسن رفیق دوست ها [6]، قاضی سعید مرتضوی ها [7]، کاظم صدیقی ها [8]، سعید طوسی ها [9]، رضا ثِقَّتی ها [10] و... شود.

حقیقت این است که این انقلاب و کشور مثل یک یتیم بیکس و کار، دست نااهلان و کسانی افتاده است که به جای اینکه خود را فدای آن کنند، انقلاب و کشور را فدای خود، منافع خود، مقام خود، نیروهای وابسته به خود و... میکنند، روزگاری در کنار ما کسانی بودند که به رهبری انقلاب پیشنهاد میدادند تو قطعنامه 598 را بپذیر، من مسئولیت آنرا میپذیرم، محاکمهام کنید و اعدامم کنید، تا ... [11]، آری آن اکبر هاشمی رفسنجانی که مرگش در استخر فرح را وسیله مضحکه او قرار دادهاند، اینچنین بود، حتی از جان و آبرو برای کشور و انقلاب حاضر بود هزینه شود، اما مسخره کنندگان و حذف کنندگان و بی آبرو کنندگان هاشمی رفسنجانی و...، که خود در اموال مصادره ایی زمان شاه و... غرق هستند، و حتی اموال عمومی را به نام خود، و اهل شان سند میزنند، برای این انقلاب و آبروی کشور حاضر نیستند پای عمل خود بایستند و...
آری برای پایین آوردن جنازه یک زن ایرانی در خرمشهر، که عراقیها او را کشته و از تیر برق آویختند، تا ناموس کشور را خدشهدار کنند، غیرت سربازان وطن را خدشهدار کرده و بسنجند، چند تن شهید میشوند، [12] برای وجب به وجب این خاک، کل مرزهای ما با عراق، به خون رزمندگان از جان گذشته کشور رنگین است و...، آنان از جان خود دریغ نکردند، اما امروز کسانی بر ایران مسلط شده اند که حاضر نیستند حتی پای خطای خود بایستند، و آبروی کشور را فدای خود میکنند!
امروز تمام آبروی داشته و نداشته کشور فدای یک آخوندی میشود که دست طمع بر زمین حوزه علمیه دراز کرده و آنرا به نام خود و خانوادهاش رسما منتقل میکند و سند میزند، و با وقاحت تمام، فردای افتادن تشت رسواییاش، باز در مصلای جمعه، که روزگاری در آن امثال آیت الله طالقانی، آیت الله منتظری، آیت الله هاشمی رفسنجانی و... با آن سوابق تقوا و از خود گذشتگی نماز جمعه و خطبه میخواندند، امامت میکند، و مصادر مسئولیتی را همچنان در اشغال خود دارد، و هنوز کسی را جرات نیافته، تا او را از مقامی از مقاماتش برکنار کند!
تازه بعد مدتها که اهل و فرزندانش دستگیر میشوند و گویا باید بار این گناه جمعی را آنها، و یا دیگرانی از این دست به تنهایی به دوش کشند، تا فدایی پدر شوند [13] و... به صورت غیر رسمی و شخصی، که بوی خدعه و نیرنگی از این حرکت استشمام میشود، سردار عزت الله ضرغامی باید به محضر مبارک این امام جمعه و مسئول قضایی، واعظ شهر شرفیاب شود، و تنها نیامدن او به نماز جمعه را در لفافهایی از اکراه ایشان برای خواندن خطبه نماز جمعه، پیچیده، و اعلام نماید! [14]
که چی؟! که در نهایت بگویند، ایشان را از امامت برکنار نکردهاند، بلکه ایشان خود در صحبت با سردار ضرغامی صلاح دیدند، و متقاعد شدند! و خود تصمیم گرفتند، که دیگر امامت نکنند!؟
این درد را به کجا باید برد که از فاش شدن خلاف بزرگ او باید سالها بگذرد و این چنین با ترس و لرز، با چنین مُتِخَلف آشکاری این چنین برخورد شود، یکی میگفت، «کشور به سفرهایی تبدیل شده است، که عدهایی کنارش بنشینند و بردارند و بخورند»، و باید اضافه کرد که، «و با وقاحت تمام، همچنان واعظ شهر، امام نماز، قاضی القضات قاضیها، ریاست ستاد امر به معروف و نهی از منکر و... هم همچنان بمانند.»
[1] - کاظم صدیقی پست های بیشماری را هم اکنون در اختیار دارد که از جمله می توان به امامت جمعه موقت تهران، مشاور عالی رئیس قوه قضائیه، رئیس ستاد امر به معروف و نهی از منکر، رئیس پیشین دادگاه انتظامی قضات و تولیت حوزه علمیه امام خمینی در ازگل تهران اشاره کرد.
[2] - سعید عسگر کسی است که سعید حجاریان، عضو سابق شورای شهر تهران را در ۲۲ اسفند ۱۳۷۸ با اسلحه ماکاروف و از ناحیه صورت ترور کرد و پس از آن به ۱۵ سال حبس محکوم شد، اما در کمتر از یک سال مورد عفو قرار گرفته و از زندان آزاد شده است. وی همچنین در سال ۱۳۸۲ به جرم رهبری گروهی ۲۵۰ نفره در حمله به خوابگاه دانشجویان دانشگاه علامه طباطبائی و ضرب و شتم دانشجویان و تخریب اموال دانشگاه محاکمه شده بود، که این امر مورد اعتراض وکیل دانشگاه مزبور قرار گرفت
[3] - در قدیم این ضرب المثل موقعی استفاده می شد که از یک مال ارزشمند مثل یک مال بی ارزش استفاده میکردند و بدون ملاحظه لازم از آن استفاده کرده، آنرا ضایع کرده، و با بی رحمی با آن برخورد میکردند و از آن مراقبت لازم به عمل نمی آمد، این ضرب المثل در مقابل مال شخصی که روی چشم خود گذاشته و از آن استفاده بهینه می شود به کار می رود.
[4] - زهرا (زیبا) کاظمی (۱۹۴۸ (میلادی) – ۱۱ ژوئیه ۲۰۰۳ ) خبرنگار کانادایی - ایرانی تبار بود که در مسافرتی به قصد تهیه گزارش در ایران، هنگام ناآرامیها و اعتراضات دانشجویی، به جرم عکسبرداری حین تجمع برخی از خانوادههای زندانیان در مقابل زندان اوین، بازداشت و در زندان درگذشت. او به اصرار سعید مرتضوی دادستان وقت تهران بازداشت شد، این بازداشت برخلاف نظر وزارت اطلاعات که وی را جاسوس نمیدانست انجام شده بود
[5] - به گفته یاشار سلطانی، که این فساد را افشا کرده بود،مدرسه علمیه امام خمینی در منطقه ازگل تهران که تحت تولیت کاظم صدیقی اداره میشود، باغی به مساحت ۴۲۰۰ مترمربع داشته است که قیمت روز آن، حدود 1000 میلیارد تومان برآورد میشود. اما آبان ۱۴۰۲، شرکتی به نام «مؤسسه غیر تجاری پیروان اندیشههای قائم» ثبت میشود و بعد از آن، اسناد مالکیت این باغ گران بها به نام این شرکت میشود. مالکان این شرکت کاظم صدیقی و چند تن از پسران و دوستان او هستند و عروسش نیز بازرس شرکت است
[6] - محسن رفیقدوست (زادهٔ ۱۳۱۹) نظامی ایرانی است که از بنیانگذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده و از ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۱ رئیس ادارهٔ تدارکات آن بود. وی از ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۷ نخستین وزیر سپاه پاسداران بود و در فاصلهٔ سالهای ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۸ بهعنوان رئیس بنیاد مستضعفان و جانبازان فعالیت میکرد. وی پیش از وقوع انقلاب ۱۳۵۷ از اعضای جمعیت مؤتلفهٔ اسلامی بود. برادر محسن رفیقدوست، مرتضی رفیقدوست، در سال ۱۳۷۴ در پروندهٔ اختلاس ۱۲۳ میلیارد تومانی مجرم شناخته شده و به حبس ابد محکوم شد. مرتضی البته پس از حدود ۱۰ سال از زندان آزاد شد. متهم اول این پرونده فاضل خداداد اعدام شد.
[7] - سعید مرتضوی (زادهٔ ۵ آذر ۱۳۴۶ در تفت) قاضی و سیاستمدار ایرانی بود که در زندان به سر میبرد. او از ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۸ دادستان تهران و از ۱۳۸۸ تا ۱۳۸۹ معاون دادستان کل کشور بود. از ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۲ ریاست سازمان تأمین اجتماعی را بر عهده داشت. او به دلیل پروندههای تعطیلی مطبوعات و شکنجه معترضان به نتایج اعلام شده انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ و قتل زهرا کاظمی شناخته میشود. او سرانجام به علت اتهامات گسترده و متعددش از مقام خود برکنار و راهی زندان شد
[8] - کاظم رجبی صدیقی (زادهٔ ۱ فروردین ۱۳۳۰) روحانی و مدرس شیعه اهل ایران است که از سال ۱۳۹۷ ریاست ستاد امر به معروف و نهی از منکر را بر عهده دارد. او پیشتر از ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۲ رئیس دادگاه عالی انتظامی قضات بود. صدیقی همچنین بنیانگذار و تولیت حوزه علمیه امام خمینی،[۱] و نائبرئیس شورای مدیریت حوزه علمیه تهران ست. صدیقی پس از انقلاب ۱۳۵۷ با اصرار علی قدوسی، در قوه قضائیه ایران مشغول به کار شد و در دستگاه قضائی کشور فعالیت میکند. وی در سال ۱۳۸۸ از سوی سید علی خامنهای رهبر جمهوری اسلامی ایران به عنوان امام جمعه موقت تهران منصوب شد. صدیقی در اسفند ۱۴۰۲ به زمینخواری متهم شد؛ او این اتهامات را تکذیب کردهاست. در خرداد ۱۴۰۴، دو پسر صدیقی به اتهام فساد مالی توسط مراجع قضایی جمهوری اسلامی ایران دستگیر شدند
[9] - محمد گندمنژاد طوسی (زادهٔ ۱۳۴۹)، معروف به سعید طوسی، قاری قرآن، کارشناس شورای عالی قرآن و آموزگار کلاسهای قرآن با تمرکز بر آموزش نوجوانان است. او همچنین از نزدیکان بیت رهبری است و در میان مؤذنهای مصوب صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران قرار داشت. طوسی متهم به «ارتکاب به ارتباطات ناسالم با نوجوانان» بوده که بنا بر گفته محسنی اژهای پس از اعتراض، در مورد «مسئلهٔ خلاف عفت» منع تعقیب شده اما برای او قرار مجرمیت برای «تشویق به فساد» صادر شده که همچنان در جریان است پرونده این اتهام از سال ۱۳۹۰ پس از شکایت چند نفر از قاریان جوان باز شد که در سال ۱۳۹۵ در رسانهها علنی شد.
[10] - رضا ثِقَّتی زادهٔ ۱۳۵۷ سیاستمدار اهل ایران است که از آذر ۱۴۰۰ تا تیر ۱۴۰۲ مدیرکل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گیلان بود. او در تیر ۱۴۰۲ بهعلت رسوایی جنسی—افشای ویدیوئی از رابطهٔ جنسی او با یک مرد— از سمت خود برکنار شد. وی چهار سال سابقه ریاست اداره فرهنگ و ارشاد شهر رشت را داشت
[11] - «من پیشنهاد کردم که من فرمانده جنگ هستم و مسئولیت آتش بس را به عهده می گیرم و اعلام می کنم که موافق ادامه جنگ نیستم. امام فرمودند که: «من می گویم». ما گفتیم که شما در جنگ مسئولیتی نداشتید، فقط سیاست جنگ را می گفتید، جنگ را ما مدیریت می کردیم؛ ... اصل تصمیم شجاعانه ای که امام در این مقطع، دربارۀ پذیرش قطعنامه شورای امنیت گرفتند، که ما می دانیم با فطرت، روحیه عظیم، قوی و قاطع ایشان که در گذشته آن را نفی می فرمودند، چه مقدار منافات داشته و وقتی مصلحت اسلام را تشخیص دادند؛ اینگونه آگاه و شجاع و بدون یک ذره پرده پوشی فرمود: « من تا چند روز پیش، نظرم غیر از این بود و امروز نظرم این است و آبروی خودم را اگر داشته باشم با خدا بر سر مصالح مسلمین معامله کردم.» این حرف از یک پیرمرد سالخورده محبوب، عظیم و عزیزی که در زندگی سابقه ندارد حرف خودش را به این آسانی پس بگیرد و یک راه جدیدی را ترسیم بکند که برای بعضی از افکار ساده اندیش سؤال انگیز باشد، بزرگترین نشانه عظمت روح و سلامت روان است.»
[12] - ناخدا «هوشنگ صمدی» فرمانده تکاوران دریایی ارتش در حماسه مقاومت ۳۴ روزه خرمشهر در برنامه «برمودا» شبکه نسیم روایتی را برای اولین بار مطرح کرد و اظهار داشت: من فرمانده گردان تکاوران دریایی بودم و امیر دریادار سیاری به عنوان یک افسر جوان و ورزیده جانشین گروهان و فرمانده دسته یکی از گروهانهای تکاور دریایی بود. به من خبر دادند که گروهی از گشتیهای شهر گزارش دادهاند؛ دشمن یک دختر ایرانی را به تیر آویزان کرده و دستهای از یکی از گروهانها به فرماندهی ناوبانیکم حبیب الله سیاری داوطلب اجرای ماموریت آوردن پیکر این دختر است، ناوبانیکم سیاری خودش اقدام کننده این ماموریت بود. او پای تیر ایستاده بود و یک نفر روی شانههایش رفته و پیکر دختر را در پتو پیچیده و با برانکارد عقب آورده بودند. وی گفت: سیاری به عنوان فرمانده این ماموریت گفته بود، این یا برای ما یک طعمه است یا میخواهند ما را تحریک کنند که ناموس شما را به تیر آویزان کردهایم، پس در هر صورت باید پیکر دختر ایرانی را بیاوریم. بعضی از ما ایراد میگرفتند که شما برای آوردن یک جسد دو یا سه شهید دادهاید؟ گفتم بله، اگر ۱۰ شهید هم لازم بود تقدیم میکردیم و اگر لازم بود خودم هم بروم میرفتم. چرا که صحبت یک دختر خرمشهری یا آبادانی نبود این ناموس کشور ایران و ملت ایران بود. چگونه به خودم اجازه دهم و قبول کنم پیکر یک دختر ایرانی در محدوده محاصره شده توسط دشمن آویزان باشد و من زنده بمانم.
[13] - در خرداد ۱۴۰۴، دو پسر حجتالاسلام کاظم صدیقی، امام جمعه موقت تهران، به اتهام «تخلفات و زد و بندهای مختلف» توسط مراجع قضایی جمهوری اسلامی ایران دستگیر شدند. گزارشهای رسانهها جزئیات اتهامات را مشخص نکردهاند و این که آیا ارتباطی با ماجرای باغ ازگل دارد یا خیر. یک روز پس از بازداشت فرزندان کاظم صدیقی، وی بازداشت پسر و عروس خود را تأیید کرد و گفت: «در صورت اثبات اتهامات آنها تابع قانون خواهد بود»
[14] - عضو شورای عالی فضای مجازی با انتشار مطلبی در صفحه شخصی خود در شبکه اجتماعی ایکس با اشاره به بازداشت پسر حجتالاسلام صدیقی نوشت: امروز مهمان جناب حاج آقای صدیقی بودم. خدمتشان پیشنهاد دادم تا تعیین تکلیف پرونده قضایی فرزندشان امامت جمعه نکنند.
در شهری که الهههای پرافتخاری همچون عشق و جوانمردی و... پهنهپرداز زندگی بودند، و فرید الدین عطار نیشابورش هفت شهر عشق را پیش از این رفته [1] ، و حکیم توس، داستان جوانمردی ایرانیان را در شهنامه اش به ثبت رساند و... تا هرگز فراموش نشود، در چنین سرزمینی، عشق و جوانمردی به حاشیه میرود، و این خدای اعدام و ترور است که از زنده بودن خود می گوید و جولان میدهد، روند این تراژدی دهشتناک گاه کم و زیاد میشود، اما هرگز باز نایستاده، و این روال وحشتناک نشان میدهد که هنوز شوربختانه، بدبختانه، نگونبختانه زنده است، و چرخه خشونت را همچنان میچرخاند، و تمام خیر را به چالش حضور سوگمندانهاش میکشد و به قربانگاه ظلم خود میبرد، و در ناباوری خوشتباران این سرزمین، در برابر چشم همگان جولان میدهد.
تداوم اعدام و ترور، یادآور تراژدی دهشتناک دهه 1360 خورشیدی است، که این دو دست به دست هم دادند، و انقلابی بدون خشونت، مدنی، آزادیبخش و فراگیر را، که به وسعت تمام تودهی ایرانیان بود، ریزه ریزه، قدم به قدم به لبه پرتگاه درههای خشونت و نارواداری بردند، و بدان وادی ناایمن سقوط دادند. دههها گذشت تا کمی روانِ پریشان انسانیت در ایران، در این سرزمینِ گرگزده، احساس کند که دیگر دست کم ترور، به گوشه رینگِ رواداری و مدارای ایرانیان رانده و خزانده شده است، اما صاحبان مهر ابطال زندگیِ انسانها، که دستبازانه زندگیها ابطال کرده و می کنند، آنقدر بر سندان دار و به دارکشیدنها در جامعهی بیمار ایرانیان کوبید، تا غول سهمناک ترور نیز دوباره بیدار شد، و باز ترور نیز به چرخه خشونتبارش بازگشت و کار خود را از سر گرفت.
این به رغم خواست خداوند است که همواره این فرصت را برای هر انسان (اهریمنی و یا اهورایی) قائل است، تا همه از فرصت یکباره عمر خود بتوانند استفاده کنند و آن را به صورت طبیعی پایان برند، و انسانها فارغ از سمت و سوی ایستادنِشان در راستهی خیر و یا شر، این فرصت را بیابند و داشته باشند، تا شاید خود را باز یابند و به انسانیت نزدیکتر کنند، و فردی را ادعای نداشتن فرصت نباشد، اما همواره انسانهایی هستند که این خواست خداوند را نادیده گرفته، فرصت زندگی از انسانهای دیگر میستانند، حال آنکه، و شاید این بزرگترین چرایی ناروایی جانستاندن انسانها از همدیگر است که در افکار بشر، به همنوعکشی به سان بزرگترین گناه نگریسته شود، و در صورت ارتکاب، انسان جانستانِ باوجدان و با روان رقیق، از فکر به چنین گناهی دیوانه شود، و این نشان میدهد که خداوند انسان را از چنین پلیدی، همواره به دور میخواهد.
این روزها ایران بعد از جناب چین کمونیست، در رده دوم تمام کشورهای جهان، از لحاظ سودجستن از چوبهدار [2] در حل چالشهای اجتماعی خود، قرار دارد، و چوبههای دار در هر سحرگاه، به وقت نوای «الله و اکبر» اذان، به آویختن انسانهایی بکار میروند که در فرایند همنوعکشی انسان، مُهر «باطل شد»، توسط انسان های دیگر به زندگی آنان زده شده است، سو استفاده از چنین مهری، انسان را به اندیشه وا میدارد که کاش چنین مهری، هرگز دست هیچ انسانی نمیافتاد، و همچنان چنین اختیاری، تنها نزد خداوند باقی میماند، و کسی از روی آن مهر کپیبرداری نمیکرد، تا جانی که خداوند داده است، را هیچ انسانی نتواند بستاند، و ماموریت ستاندن جان انسانها، تنها دستِ همان فرشته مرگ باشد.
کشتار انقلاب و جنگ، اعدام و ترورهای بعد از آن، بیماری خشونت را آشکار و پنهان در تن جامعه تزریق کرد تا در تن ما ایرانیان ریشه دوانیده، و به طور وحشتناکی امروز زنگهای خطر گسترش، و عمق گرفتن خود را در لایههای فکری و رفتاری ایرانیان، به صدا در آورد، این است که رفتاری را در بین آنان میتوان دید که دوری از انسانیت، و سنگدلیها را بروز میدهد، چه آنان که از ترورها خوشحال میشوند، چه آنهایی که از اعدامها، هر دو دچار بیماری خشونت و سنگدلی شدهاند، و یا آنهایی که از سوختن مراتع و جنگلهای لس آنجلس در امریکا در دل خود بشکن زدند، و یا حتی شادی خود را آشکار کردند، و آن را تنبیه الهی آنها دانستند، چه آنها که از کشتار اتباع اسراییل در هفت اکتبر 2023 خوشحال شدند، چه آنان که از کشتار اهل غزه بعد از آن شادی کردند و شیرینی پخش کردند و...
در حالی که بستنِ خسارت و کشتارِ زلزله، آتش سوزی، سیل و... به دامن خداوند، برای تنبیه بشر، شاید از نابخردانهترین تفکراتی باشد، که در ذهنِ انسانِ نادان بروز میکند، مثل این است که سرزمینهای کنارهایی آتشفشانها را جهنم خداوند در نظر گرفت، و افرادی که در کنار آن زندگی میکنند را، غرق در خشم او، چرا که همواره چنین انسانهایی در نزدیکی خطر آتشفشان هستند، و چون دامنگیرشان شد، نابخردی آشکاری است که آن را به گناهی رفتاری و یا عدم رضایت خداوند از آنان نسبت داد، و آن را نتیجه گناهی بدانیم، حال آنکه تنها گناه بشر در چنین حوادثی، زندگی در نزدیکی آتشفشان و.. است. همین و بس.
[1] - هفت شهر عشق را عطا گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
[2] - اِعدام گونهای کیفر و مجازات و بهعبارتی دیگر بالاترین مجازات برای محکوم است. این کیفر یکی از موردهای پیشبینیشده در قانون برخی کشورهاست که در آن به حکم قانون و بر اساس حکم دادگاه عمومی، جنایی و نظامی زندگی یک انسان سلب میشود. حدود ۷۵ درصد از کل اعدامهای ثبتشدهٔ جهان در سال ۲۰۲۳ توسط جمهوری اسلامی در ایران انجام شده است. پس از آن، چین در رتبهٔ دوم بیشترین اعدامها قرار دارد.
میان روز بود که خود را به گناوه رساندم، شهری که برای اولین بار پا بر خاکش می گذارم، خاکی که دل ایرانیان برای حفظ آن در طول تاریخ تپیده است، نامی که هر روزه در پیامک های تبلیغاتی تلفن همراهم، و یا در شبکه مجازی می شنوم که درخواست می کنند، کالاهای خود را از آنها بخریم، چرا که آنها از این بندر، بدون واسطه کالاهای مورد نیاز ما را با قیمت مناسب تامین خواهند کرد!
گناوه که در رقابت با مرز بانه در کردستان، در ورود کالا به کشور به پیش می تازد، و به نظر من این روند روزنه فسادی سیستماتیک و گسترده است که زیر چشم های تیزبین تمام دوربین های امنیتی، چشم های نگران دلسوزان به کشور و روند آن، ناظران از دوست و دشمن و...، به وسعیت یک کشور قاچاق را در ایران ترویج، توسعه و گسترش می دهد و روح فساد سیستماتیک را در شریان های اقتصادی و تامین کالای کشور نهادینه، عمیق و گسترده می کند،
سوالی که وجود دارد این که چرا نباید اجناس مورد نیاز این کشور و مردم از مجاری مجاز و قانونی و پاک و مطهر وارد، و در سیستم توزیع منطقی و حساب شده جریان یابد؟! چه دست هایی در کشور قاچاق، فساد و بی قانونی را نهادینه و گسترش می دهند؟! این دست ها نسوج و شیرازه این کشور را مثل موش های فاضلاب های تهران خواهند جوید، و از درون آن را متلاشی خواهند کرد.
تفاوت ما با امارات و دیگر کشورهای نرمال در منطقه در چیست که این کشورها در اوج تجارت و حضور در قله های تجارت و خدمات جهانی و منطقه ایی، تمام کالاهای وارده و صادره به کشورشان را در مجاری قانونی و شفاف، وارد و صادر می کنند، و سیستم اداری، حاکمیتی و مردم خود را دچار فسادی گسترده نمی کنند؟! و بدین ترتیب با دوری از انحصار و رانت و... ملت های شان به تناسب و برابر از منفعت و بهره واردات و صادرات متوازن بهره مند می شوند، و بدین ترتیب کشورشان را علاوه بر تبدیل به "هاب" و مرکز منطقه ایی و جهانی تجارت کالا و خدمات، به مرکزی امن برای تجارت سالم و سرمایه گذاری بدون فساد، و بی قانونی مبدل می کنند، و در مقابل کشور ما روز به روز به مرکز قاچاق، تجارت غیر شفاف، زیر زمینی، فساد، پول های کثیف و هرگونه خلاف از این نوع تبدیل، و یا در حال تبدیل شدن است.
شیوع قاچاق در چنین سطحی تنها نتیجه ضعف، و نشان دهنده در هم ریختگی داخلی است، و راه مقابله با آن نیز تنها بازگشت به حاکمیت قانون و شفاف سازی روند تجاری و بازگشت آن به روند طبیعی نرمال است، ادامه این وضع تنها به فساد گستردگی و عمق خواهد بخشید.
اینجا در پایانه پذیرش مسافر از جزیره خارک در بندر گناوه، تاکسی ها به نقاط مختلف استان و حتی خارج استان آماده سرویس دهی اند، برازجان، بوشهر، اهواز و...، یعنی مسافران خارک از شهرهای مختلفند که تاکسی ها را به خود جلب کرده اند. اگرچه برای برخی مسافران کشتی مَهبُد که ما را به گناوه رساند، اینجا مبدا آغاز سفری دراز است، ولی برای من مقصد یک اقامت یک روزه است، تا مشتی از گوهر وجود گناوه را بردارم و سفرم را ادامه دهم. و البته مسافر باید سبکبال باشد، تا بتواند سفری راحت تر را تجربه کند، از این رو میان دریایی از اجناس، به قدر یک مشت باید برداشت، ورنه باید گناوه را آخرین ایستگاه سفر اعلام، و به مسیر حرکت مهر پایان زد.
بندر گناوه، بندری است با دو فصل، فصل معتدل که از آبان آغاز و تا اواخر اسفند ادامه می یابد، و فصل گرم هفت ماه باقی مانده سال را در خود دارد، از اینجا می توان در بزرگراه گناوه به برازجان رفت که با طی 88 کیلومتر خود را به آن شهر می تواند رساند، یا راه دیگری که در کوه های زاگرس شما را بعد از طی 213 کیلومتر به شهرستان ممسنی می برد، در عمق لرستان بزرگ، اما نزدیکترین شهر به گناوه بندر دیلم در مرز بین استان خوزستان و بوشهر است که تنها 65 کیلومتر با آن فاصله دارد.
نام این بندر در طول تاریخ تغییر آنچنانی را به خود ندیده است و تنها در لهجه های مختلف شکسته و یا تغییرات آوایی یافته است. اینجا مردمی زندگی می کنند که اساس کارشان کشاورزی بیشتر بر پایه خرماست، و بعد ماهیگیری در خلیج فارس، اما اکنون مهمترین منبع درآمد شهر به تجارت و تبادل کالا تبدیل شده است. یکی از اهالی شهر می گفت در ایام عید نوروز حتی خیابان های شهر نیز پر از چادرهایی است که پذیرای مردمی از تمام شهرهای ایران است که به این شهر کوچک کشیده می شوند، تا کالایی را ارزانتر از شهرهای خود تهیه به زندگی خود تزریق کنند. ساحل شنی گناوه دیدنی و لذت بخش است، همچنین رستواران های آن که غذاهای محلی دریایی عرضه می کنند، حتی رستورانی را دیدم که توسط اتباع بنگلادش اداره می شد، و بلیه ایی به نام قلیان که مرد و زن، جوانان را به سوی خود جلب و جذب می کند تا دور هم جمع شوند و ریه های خود را پر از دود توتون هایی کنند که با طعم های مختلف سینه را برای انواع سرطان و بیماری و بیماری های تنفسی آماده کند.
گناوه به مراکز خریدش شهرت دارد، که در جریان یک اصطلاح "ته لنجی" که لنج ها را مجاز می کند مقداری جنس از کشورهای دیگر وارد کنند، به یکی مرکز مهم ورود اجناس وارداتی در کل کشور تبدیل شده است، اینکه چرا گناوه این اختیار را برای ورود اجناس دارد و دیگر بنادر ندارند، خود شاید همان داستان قدیمی در کشور باشد، که در کنار تمام توجیهات آورده شده در اسناد تصمیم گیری های کشور، اینجا در سیستم اداری و تصمیم ساز کشور تصمیمات قائم به افراد است،
در زمان سلسله های پادشاهی ایران نیز اگر یکی از نزدیکان شاه در سرزمینی به قدرت می رسید، و حاکمیت بدست می آورد، شیوه حکمرانی، خدمات، کیاست، نفوذش و... با دیگر مناطق متفاوت و منافع و مضار آن نیز کاهش یا افزایش می یافت، لذاست که حاکمیت دکتر محمد مصدق بر شیراز، با جانشین او بر این خطه، کاملا متفاوت بوده است.
این روند را در استان سمنان هم به عینه می توان دید، که چگونه قدرت گرفتن افراد در تغییر روند کشور تغییر ایجاد می کند، این خاصیت حکومت های اقتدارگراست، چرا که در سیستم های دمکراسی اینچنین شدت و تاثیر ندارد، در دوره قاجار مرکزیت ایالت کومش (قومس یا کومس) باستان با توجه به جمعیت، پتانسیل طبیعی، وسعت، تولیدات کشاورزی و... در اختیار منطقه باستانی بسطام، بیارجمند، جاجرم و البته شهرشتان بزرگ شاهرود بود،
ولی با روی کار آمدن سلسه پهلوی و قدرت گرفتن افرادی مثل "نعمت الله نصیری" در دستگاه حاکمیتی که بعدها به ریاست ساواک نیز رسید، مرکزیت از شاهرود به یک شهر کوچکتر و با پتانسیل های بسیار کمتر از شاهرود، منتقل شد، چرا؟! چون زادگاه افراد متنفذی در حاکمیت پهلوی ها بود، شهری که نه پتانسیل کشاورزی آنچنانی داشت، و نه صنعت، و نه طبیعت آن توانایی تحمل جمعیت بیشتری را دارا بود،
این روند در تخصیص اعتبارات و امکانات، بعد از انقلاب هم ادامه یافت، و اکنون شهر سمنان را به یکی از شهرهای صنعتی ایران تبدیل کرده اند، در حالیکه این شهر نه نیروی کار مناسب داشت، و نه امکانات زیربنایی لازم برای صنعتی شدن، از این رو مجبور شد، جمیعت مهاجر بسیاری را از شهرهای دیگر استان و از جمله شاهرود به خود جذب کرده و اینک باید کشور در محیطی که پتانسیلش را ندارد، برای جبران این کمبودها، این حجم از مهاجرین مسکن، آب و... تهیه و ارایه نماید، وگرنه با اعتراضات مردمی مواجه خواهد شد، این گرفتار شدن در وضعیتی عارض شده است، که تصمیمات بعدی را به دنبال خود خواهد آورد.
این شد برای دستیابی به منابع آب بیشتر، سمنان را مجبور کرد، به آب های ملکی مردم در شهرهای شهمیرزاد و مهدیشهر دست اندازی کند، که از این شهر دارای منابع آب بیشتری هستند، و مردم این منطقه حتی با دادن کشته نیز، توانایی دفاع از منابع آب خود نداشتند، چرا که جمعیت بزرگی از تشنگان در شهر سمنان تشنه آبی بودند که دیگر حاکمیت و دولت اجازه نخواهد داد، اهالی شهمیرزاد صاحب آبی باشند که هزاره ها مالک آن بوده اند، و زندگی کشاورزی آنان به این آب اتکا داشت، چون مصلحت کشور و منطقه و مردمی که برای شهر صنعتی سمنان به امن منطقه آورده شده اند باید سیراب شوند، و این بر باغات شهمیرزاد اولویت خواهد داشت، و همه این ها دست به دست هم می دهند تا برای صافکاری یک تصمیم اشتباه و ناشی از ناسیونالیسم منطقه ایی، توسط یک صاحب منصب و مسئول، عده ای از شهرهای خود مجبور به مهاجرت به سمنان شوند تا کار بدست آورند و عده ایی در شهرهای خود از منابع خدادادی آب خود محروم شوند، تا این مهاجرین به آب خوردن دست یابند و...
چرخه ایی معیوب از تصمیم های قائم به افراد، بدون نگاه ملی و علمی که خسارتش را مردم و کشور می دهند، تا پتانسیل های نبوده را ایجاد و شهری که شهر نیست، شهر شود، و همه بگویند به برکت فلان نماینده، یا فلان آیت الله و یا فلان سیاستمدار، یا فلان صاحب منصب و... شهر ما به فلان امکان دست یافت، و...
و انگار در این کشور مراکز تصمیم سازی بدون سوگیری های مذهبی، منطقه ایی، قبیله ایی، زبانی و... وجود ندارد که این خسارات را محاسبه کرده، و یا قبل از هر اقدامی این مطالعات را انجام دهند، تا زاینده رود و کل آب های موجود در استان اصفهان، فدای آوردن مجمتع فولات مبارکه نشوند، صنعتی که شدیدا به آب نیاز دارد و باید در کنار یک منبع آب مطمئن و ارزان و البته آبی کم ارزش تر، مثل آب دریا ایجاد شود، تا مجبور نشوند حقآبه صدها هزار کشاورز، و طبیعت بکر استان اصفهان و... را فدای یک تصمیم نابجا کنند، تا کشور مجبور به دستکاری در منابع و پتانسیل های دیگر شهرها، استان ها و... برای جبران نتایج اشتباه یک تصمیم نشوند.
امروز نیروی کار را از شاهرود و...، آب را از شهمیرزاد و... را باید به سمنان برد، تا بتواند ظرفیت لازم را در آن ایجاد کرد، که تصمیم فلان سیاستمدار و یا نیروی متنفذ در حاکمیت ها، اجرایی شود، اگر این صنایع و امکانات در شهرهای استان ها و مناطق کشور، با توجه به جمعیت و پتانسیل های طبیعی آنها تقسیم می شد، سمنان مجبور نبود که نیروی کارش را از استان ها و شهرهای همجوار تهیه کند، و یک عده افراد نیز مجبور نمی شدند از خانه و دیار خود کوچ کنند، و به سمنان بروند تا این شهر مجبور شود، بیشترین حجم مسکن مهر را در خود، در مقایسه با شهرهای دیگر استان، که به طور طبیعی از این شهر پر جمعیت ترند، تولید کند و برای تهیه آب این مهاجرین، مجبور به دستبرد به منابع آب شهمیرزاد شود.
آنچه از سخن مردم محلی در بوشهر بر می آید، گناوه هم احتمالا به چنین روندی گرفتار شده است که از بین بنادر متعدد استان، بیشترین روزنه ورود نسبتا پر حجم، قانونی و شبه قانونی اجناس خارجی را به این بندر اختصاص داده اند، که مردم دیگر بنادر استان و حتی خود شهر بوشهر، هم برای تهیه مایحتاج شان، به این بندر می روند. "شوتی ها" از این شهر به دیگر شهرهای استان بار می برند، و مقصد کالاهای قاچاق وارد شده در دیگر بنادر نیز گناوه است تا در اینجا از عنوان قاچاق تا حدودی پاکسازی شده، و راحت تر به دیگر شهرهای کشور ارسال شوند،
و در این روند است که کلی از جوانان استان مجبور می شوند هزار خطر را به جان بخرند، تا باری را جابجا کنند و در یک حالت تعقیب و گریز دائمی، که در جاده های استان ادامه دارد، جان برکف، بار جابجا کنند، به طوری که بسیاری از رانندگانی مرا در این مسیرها جابجا کردند، از عملیات جیمزباندی "شوتی ها" برای انتقال اجناس قاچاق گفتند، و مرگ هایی که در این مسیر نصیب این جوانان جویای روزی و رزق برای زندگی بهتر می شود، و آلودگی و فسادی که گریبانگیر دست اندرکاران بخش های مختلف در قبال این عملیات بزرگ می گردد و... چرا؟! چون ممکن است فلان مسئول اهل فلان شهر است، و می تواند امکانات را به شهر خود جذب کند، و دیگر شهرها از داشتن چنین "دست بزرگی" در دستگاه اداری و یا حاکمیتی محرومند. این قصه پردرد حاکمیت ملوک الطوایفی در کشور ماست، که قدرت در یک فرایند فاسد بین باندهای قدرت جابجا می شود، و تا این کشور به دمکراسی و حاکمیت مردم و جابجایی قدرت با رای واقعی مردم دست نیابد، از این بلیه خلاص نخواهیم شد.
روزی بساط فساد سیستماتیک و باندی از کشور برچیده می شود که سیستم قضایی مستقل، قاضی مستقل، بانک مرکزی مستقل، ارتش مستقل، و حاکمیتی ناشی از رای مستقیم و واقعی مردم جریان یابد، و یک پیوستگی فساد انگیز بین مسئولین ناظر، مجری، قاضی و محافظ نباشد. در چنین فضای است که انحصار و رانت از بین می رود و تصمیمات ملی اتخاذ خواهد شد، ورنه مردم در کل در یک بازی بزرگ، به خلاف کشیده می شوند، و منابع کشور به تاراج می رود،
در این روند فساد انگیز نه شهمیرزاد مالک آبش خواهد بود، نه شاهرود صاحب نیروی کار و کارخانه خواهد شد، و سمنان نیز به عنوان یک حفره گرداب مانند دائم، مجبور به مکیدن امکانات کشوری است، تا بتواند استواری خود را در حالت نداشتن ظرفیت های طبیعی، جبران کند، و حاکمیت در مرکز نیز اسیر یک بازی چیده شده، تمام سعی خود را خواهد کرد تا این روند تنها به شورش و اعتراض نینجامد، چرا که در حاکمیت فساد و باند های قدرت، راهی برای حل آن نخواهد جست، چون باند های قدرت اجازه حرکت جدی و اساسی را در ابعاد ملی نخواهند داد، و یک شکاف عمیق تنها در وضعی نگه داشته می شود که منجر به شورش و اعتراض نشود.
اینجا در گناوه می توان اجناس را به قیمت های مناسب تری خرید و برد، بازارهای بزرگ ایجاد شده است، و از همه اقشار، می توان مردمی را دید که در شرایط تحریم حداکثری، به کالاهایی دسترسی می یابند که در یک روند معیوب صادرات و واردات به کشور وارد می شوند و مثل دارویی بر زخم های کمبود مردم التیامی موقت می دهد، و کل کشور را در یک فساد پذیرفته شده و شبه قانونی و شبه عرفی شده غرق می کند،
فسادی که بهره برداران اصلی آن دست های بزرگی است که با نفوذترند و به قدرت و ثروت نزدیک ترند، و بدین ترتیب کشور با یک فساد سیستماتیک پذیرفته شده، خو می گیرد و سم بی قانونی، فساد، رشوه، باندبازی، اعمال نفوذ، قدرت طلبی و... را در رگ های کشور همواره تزریق و ماندگار می کند،
و کشور موقعی به خود خواهد آمد که سپاه محمود افغان تا دروازه های دارالحکومه سلطان حسین صفوی در پایتخت ایران در اصفهان پیش آمده است، تن تن اسناد انرژی هسته ایی ایران را از کنارهای پایتخت با کامیون بار می کنند و در جمهوری آذربایجان، ترکیه، شمال عراق، دبی و... تحویل موساد می دهند، تا نتانیاهو در سازمان ملل دزدی موفق خود از قلب تهران را به رخ رهبران دیگر کشورهای جهان بکشد، که ما در قلب ایران و در تفرجگاه آبسرد دماوند هم می توانیم، مسئول مهمترین پروژه های راهبردی ایران را با سلاح گرم در بین محافظین او تک زنی کرده و به سلامت کشور را ترک کنیم و...
وقتی شریان های کشور مملو از فسادی سیستماتیک به نام دور زدن تحریم ها و... می شود، راه هایی باز می شود که در اندرونی قدرت و ثروت، هرکس هر چه بخواهد می کند، و به راحتی آب خوردن در همین روند از کشور خارج می شود و باز با توجه به فساد حاکم بر باندهای قدرت و ثروت، حتی چنین رسوایی آسیب شناسی هم نخواهد شد، و مسئولین امر در یک فساد سیستماتیک، تمام سعی خود را خواهند کرد که در یک پیوستگی ناننوشته، حتی بر این ضعف های آشکار در چشم جهان، پرده افکنده آن را کتمان، لاپوشانی و... کوچک جلوه دهند،
تا همچنان این چرخه فساد و ناکارآمدی ادامه یابد و عده ایی به ثروت و قدرت خود بیفزایند و در این بین مردم شاهد یک گستردگی از ... بوده و گاه دست به اعتراض زنند، و این تنها سوپاپ هشدار نیز با حربه سرکوب بسته خواهد شد، تا مریض با مرض واگیرش به حالت اضطرار نیفتد، و این روند "استخوان لای زخم" باقی مانده و بساطش برچیده نگردد.
اینجاست که آنانکه از بیرون بر این روند فساد نهادینه شده و بزرگ در حد کشور می نگرند، به این نتیجه می رسد که این درهم و برهم ریختگی ها را تنها یک زلزله 9 ریشتری می تواند، درمان کند! و ماشاالله در کشور ما هم رسوبات ظلم و تعدی آنقدر لایه گذاری تاریخی کرده است، که درمان و نسخه بعضی برای این بیمار هم باز خود حکایت دردناکی است، یکی می گوید برای برون رفت از این شرایط بغرنج رضاشاهی باید که استبدادی آنچنانی راه بیندازد، و شرایط را حل کند!
یکی می گوید راه چاره این درد کشتاری عظیم از یک نسل از ایرانیان است که در فساد و تباهی فرو رفته اند تا کودکان آنان را در فضایی سالم پرورش داد، و یک ایران تمیز و عاری از کثافت و بیماری های اجتماعی و فکری و رفتاری داشت، و در واقع نامه را از سرنوشت، دیگری می گوید با اصلاحات تدریجی می توان بر این شرایط رسوا غلبه کرد، و آب رفته را به جوی باز گرداند، دیگری می گوید راه همان سیستم شاهنشاهی است که یک نفر برای همه تصمیم بگیرد؛ و در این بین مردم زیادی از زن، زندگی و آزادی می گویند تا هم زنان (و... به عنوان عقب نگهداشته ترین اقشار) به حقوق خود دست یابند، و زندگی نرمال در کشور پابگیرد و این دو در ذیل آزادی است که دوام خواهد داشت وگرنه دیکتاتوری و حاکمیت فردی در این کشور بارها کشور را به مجد و عظمت رساند، و سپس در نبود آزادی به اوج فساد و نابودی کشانده شدیم.
سال گذشته در چنین روزهایی، نیروهای طالبان دوباره سیطره و سلطه مستبدانه و خشن خود را بر مردم مظلوم و رنج دیده افغانستان و باشندگان سرزمین متمدن و فرهنگ خیز خراسان باستان، تحمیل کردند، آنان با تمسک به نوعی تروریسم خشن و خونریز، از طریق انفجار، ترور، راه بندان، حمله و فرار، انتحار و کشتار، کوچ دادن اقلیت ها و... برای مدت ها حاکمیت جمهوری نوپای افغانستان و حامیان نظامی او، که از کل جهان برای حراست از این نهال نوپای دمکراسی و حاکمیت مردم بر خود، بعد از سرنگونی حکومت جابر و ظالم طالبان، گردهم آمده بودند را مورد حمله قرار داده، و در نهایت آنان را به نوعی مستهلک، و تسلیم سیاهی خود کردند، و ملت افغانستان در یک گیجی و تحیر به استقبال بخت ناکام خود رفتند.
طالبان در یک زد و بند سیاسی با قدرت های منطقه ایی و جهانی، به میزبانی اعراب خلیج فارس و همکاری و مشارکت موثر امریکایی ها (موسوم به مذاکرات دوحه)، نظام جمهوری متکی به رای و انتخابات سراسری در افغانستان را، به نظام خلافت طالبانی (و حاکمیت طبقه روحانیت وابسته به ایده خود) تبدیل، و "امارت اسلامی افغانستان" را به جای "جمهوری اسلامی افغانستان" بر کرسی حکمداری این کشورِ جنگ و دهشت زده نشادند، و پست انتخابی "ریاست جمهوری افغانستان" با حاکمیت "امیرالمومنین" انتصابی توسط دست های پشت پرده قدرت دخیل در ایجاد "امارت اسلامی افغانستان" جایگزین گردید، که هرگز روشن نیست این امیرالمومنین کیست و چگونه و با چه معیاری بدین جایگاه دست یافته است.
در این میان نیز مردم افغانستان حق حاکمیت بر خود را، از دست دادند، تعیین سرنوشت آنان به دست کسانی افتاد که به زور سلاح بر آنان مسلط شدند، بعلاوه از تمامی کمک های خیریه جهانی محروم شدند، و در گرسنگی و فلاکت و فقر و کمبود، توسط حاکمیت طالبان، و کمک کنندگان خارجی رها شدند. زنان از عرصه اجتماعی افغانستان دوباره طرد شده، بهار زندگی پر شور آنان، بعد از لمس آزادی و شکوه حضور در عرصه اجتماع، خزان شد، و از تحصیل در مدارس علوم جدید (بیشتر از کلاس ششم)، و کار و تاثیر گذاری، محروم گردیده، نوع خاصی از پوشش اجباری به آنان تحمیل شد،
و بسیاری از اندیشمندان، تکنوکرات ها، دانشمندان، نظامیان، قضات، اهل فن و صاحبان حرفه و تفکر و ثروت و... این کشور را ترک کرده، و راهی تبعیدی خود ناخواسته، ناشی از سلطه روحانیون مدارس علمیه آنسو و این سوی خط دیوراند، که به "طالبان" مشهورند، گردیده اند، این کشور اسیر رهبری شد که حتی در حاکمیت طالبان، از نشان دادن چهره او به رعایایش، از طریق تلویزیون هم دریغ می کنند، چه رسد به دسترسی به او، که مردم بتوانند، از ظلمی به او به شکایت بگویند، و شکواییه ببرند، که افراد در رکاب و مریدش، بر این مردم، هر روزه چه ها که روا نمی دارند.
اکنون بعد از یک سال که از 24 مرداد ماه 1400 (15 آگوست 2021) می گذرد، و طالبان آن را به عنوان روز "فتح کابل" و آغاز دوباره حاکمیت جور طالبانی، تعطیل عمومی اعلام کرده اند، روزها "عاشورا" و بزرگداشت "نوروز" و آغاز سال نو خورشیدی، از تعطیلات این مردم حذف گردید، و طالبان بدین وسیله چهره ضد فرهنگی، ضد ملی و ضد اقلیت های خود را آشکارتر کردند، زبان فارسی را که زبان بیش از نصف جمعیت افغانستان است را، از صحنه کشور پاک می کنند، و حتی در مناطق فارسی زبان تابلوها را به زبان پشتون (زبان اکثریت و رهبری طالبان) می نگارند، که تنها زبان یک قوم، از میان اقوام فراوان و متکثر این کشور است، و اکنون زبان پشتو به زبان حاکمیت، و تابلوها و مکاتبات اداری مبدل گردیده است.
زورگویی فرهنگی، زبانی، قومی، مذهبی، اعتقادی، نظامی و... از مشخصات این گروه مذهبی متعصب اسلامی است، که خود را طالبان علوم دینی اسلام می دانند، که رهبر و رهروان گروه طالبان به این زورگویی در دوره حاکمیت گذشته، و اکنون خود، مشهور بوده و هستند، و از این نظر است که عبد السلام حنفی (معاون اداری نخست وزیر طالبان) در سخنرانی رسمی مراسم روز فتح کابل در 24 مرداد ماه 1401 (در روز گذشته)، معترف می شود که "بعضی مردم این روز را روز سیاه می نامند"، هر چند "این روز برای مجاهدین و ملت مجاهد روز افتخار" است.
ولی چه افتخاری؟! با آمدن این حاکمیت تحمیلی، که بر ترور، زورگویی و با تکیه بر اسلحه، و تحمیل مذهبی و فکری، فتح خود را صورت داد، همچنان مثل زمان مبارزه آنان، اقلیت ها در این کشور با ترور و بمب گذاری و انتحار کشته می شوند، نصف جمعیت این کشور یعنی زنان از حق کار و تحصیل و حضور اجتماعی محروم شده اند، اکثریت پارس زبان این کشور، به اقلیت تبدیل، و از حق فرهنگی و اجتماعی خود حتی داشتن تعطیلات نوروز هم محروم گردیدند. فقر و فلاکت به حدی رسیده است که مردم برای زنده ماندن و رفع گرسنگی، فرزندان خود را در بازار کنیزی و غلامی دارایان به فروش گذاشته اند و...
ولی چه حیف که این داستان غمبار برای یک "طالب" و طالب مسلکانی از این دست، مثل روضه ایی بدون گریه است، چرا که آنان تنها به اجرای احکام شریعت خود، دل خوشند، و کاری به این که بر سر خلق خدا چه می آید، ندارد. سلطه این تفکر بر خلق خدا، و روز تسلط آنان "روز سیاه" و حاکمیت شان تبلور گسترش سیاهی است، نه "روز افتخار"، تفاوت نمی کند شما از جمله باشندگان آن دیار لعن و نفرین شده باشی، یا شاهد بر این ظلم، این سیاهی است، نه افتخار و روشنی.
اما به نظر نمی رسد این مردم مظلوم اما شجاع و زنده، که روزگاری در مقابل ارتش متجاوز روس و ایدئولوژی مهاجم و مستبد کمونیسم بین الملل آنچنان ایستاد و آزاد شد، در مقابل این تحجر و بازگشت به سیاهی و تهاجم و استبداد نو، بنشیند و تماشا کند، هم زمان با جشن طالبان در کابل، به خاطر این فتح مسلحانه و خشن، کوه های سر فراز افغانستان صحنه حضور رزمندگانی است که برای رهایی از جان خود گذشته و می رزمند. آنان نیز چون دیگران، روزی رها خواهند شد، امیدوارم آن روز دیر نباشد، به امید رهایی تمام ملت های تحت سلطه منطقه از استکبار و استبداد.
حمله تمسخر آمیز به اعتقادات دیگران به دور از عقل است، اما چه کنیم که چنین حمله ایی در بین راهبران و رهروان ادیان و ایدئولوژی های مختلف به وفور یافت می شود، و انگار پایانی بر این امر غیر عقلی متصور نیست، و تبعات آن دامنگیر همه ی انسان ها می شود و خواهد شد.
به رغم کنجکاوی هایی که وجودم را برای شنیدن سخن مردی که، سخنش این چنین ریختن خونش را مباح کرد، پر کرده بود، ولی متاسفانه تاکنون هرگز فرصتی دست نداد، تا درنگ و گذری در محتوای کتاب جنجال برانگیز "آیات شیطانی" کرده، با نقطه نظرات رمان نویس مشهور هندی، مقیم باختر زمین، آقای سلمان رشدی [1] آشنا، و از متن و اصل سخن او بی واسطه آگاه شوم، و به عمق و سطح سخنش در حد توان فکری خود پی برده، و ببینم چه گفته است که این چنین احکام قتل را، به سوی خود سرازیر کرد، لذاست که ارزیابی کافی از سخن، و سطح علمی، و نوع قلم این نویسنده مسلمان زاده ی مهاجر و پناهنده به باختر زمین ندارم.
لیکن به ظاهر ایشان به درست یا غلط، بر اساس، و یا با وام گرفتن از متن و محتوای احادیث مندرج در کتب حدیث علمای بزرگ اهل اسلام، از جمله حدیثی با محتوای داستان سوال برانگیز غرانیق [2] ، متنی بلند نوشت، و نقطه نظرات خود را، در قالب این نوشته، بر این احادیث باز کرده است، که این نوشته به مذاق برخی از مسلمانان خوش نیامده، "احساسات آنان را جریحه دار" کرده، که منجر به اعتراض علیه وی گردید، و در این گیر و دار بود که از جمله حکم قتل وی توسط بنیانگذار ج.ا.ایران صادر گردید. [3]
اما سوالی که ذهنم را درگیر کرده این است که، آیا مواردی برای جریحه دار کردن احساسات دیگر انسان های در زمره دیگر ادیان و اعتقادات، در اعتقاد و اعمال ما مسلمانان و حتی قرآن که اصلی ترین سخن وحی ماست، وجود ندارد که احساسات آنان را نیز این چنین، چون احساسات ما مسلمانان به آشوب کشد و...، و حکم به قتل ما مسلمانان دهند؟! پس با وجود چنین اعتقادات و اعمالی در نزد ما اهل اسلام، چرا باید از مقابله مثل، و یا سخن آنان، این چنین بر آشوبیم؟!
به عنوان مثال تمام اعمالی که، مدعای پیروی از احکام و دستورات دینی اسلام را داشته، و در طول حاکمیت های دور و دراز اسلامی (از بنی امیه تا داعش و طالبان و...) انجام شده، و می شود که هر کدام تشویش خاطر هر خواننده و شنونده ایی حتی مسلمان را باعث می شود، و از جمله دل اهل عالم را به درد می آورد، و یا حتی دستور روشن اسلام به "قتل و کشتار [4] ائمه کفر [5] " که به طور صریح در قرآن ذکر شده است، که کشتن سران و ائمه کفر، یعنی کشتن راهبران و بزرگان منتخب توسط مردمانی دیگر، که ما از آنان به "کافر" تعبیر می کنیم، را دستور می دهد، آیا اگر دین دیگری پیروان خود را به کشتار سران و ائمه اسلام، و مسلمانان، به این صراحت، و طبق همین منطق دستور دهد، احساسات ما به جوشش در نخواهد آمد؟!! و یا نجس و پلید انگاشتن دیگران [6] به خاطر عدم اعتقاد آنان به خدا و پیامبر ما، آیا منجر به جریحه دار شدن احساسات دیگر انسان ها نمی شود، که طبق احکام اسلامی، ما انسان های خارج از دین اسلام و اعتقاد خود را، کافر و ناپاک و نجس و پلید اعلام می کنیم؟!،
آیا اگر متون دینی و یا راهبران و نویسندگان آنان، ما مسلمانان را به خاطر عدم اعتقاد به اصول و فروع دین شان، نجس و ناپاک و واجب القتل و کافر اعلام کنند، احساسات ما مسلمانان جریحه دار نمی شود؟! و آیا این حق طبیعی را برای آنان نیز قائلیم که از راهبران و بزرگان و مردم ما، در صورت تمسخر و هجو و... دین و مرام آنان، کشتار کنند، و اهل جامعه اسلام را نجس و ناپاک اعلام دارند و...
و این سوال دیگر همیشه برایم باقی بود که وقتی نازل کننده قرآن بر قلب پیامبر اسلام، با شجاعت کامل اهالی قلم و صاحبان سخن در میان دشمنان خود را به مبارزه کلامی و سخن گفتن می طلبد، که بنشینند و تمام عقل و منطق خود را بکار گیرند و مثل قرآن را بنویسند، [7] چرا ما مسلمانان باید از این گونه نوشته ها، احساس ترس و خطر و تشویش کرده و اگر نویسنده ایی، اثری و یا نوشته ایی به طنز و یا جدی از یک حدیث، یا روایتی از زندگی پیامبر، و یا روایت های موجود از اسلام، یا حتی اعتقادات و یا روش او را، دست مایه نوشته ایی به مخالفت قرار داد، آنرا مبنای حمله فیزیکی به او کرده، و مدعیان دینی که خود را مدعی "معجزه کلام"، اهل سخن، و صاحب اندیشه نجات بخش جهانی می دانند، آیا مجازند که مخالفان کلامی، و اهل سخن در جبهه مقابل، و رقیب خود را تهدید به قتل و نابودی کنند؟!!
اگر روزی رقبای اسلام، و یا دیگر ادیان و ایدئولوژی ها نیز، به چنین رویکرد قهر آمیزی، آمیخته با ترور و خشونتِ لخت روی آورند، آیا این شروع یک کشتار دومینو وار و ترور از اهل کلام و سخن نخواهد بود، و منجر به یک نزاع بی پایان در میان تنوعی از ادیان و اعتقادات جور وا جور نخواهد شد، که به جنگی بی پایان از کشتار آنان تبدیل شده، و اهل سخن و کلام را در بین ادیان مختلف طمعه خود کند؟!
در حالی که قرآن مملو از کلمات مخالفین خداوند است، به خصوص رقبای سرسخت زمینی اش، همچون انسان های قدرتمند و حاکمانی چیره دست، چون نمرود و یا فرعون که در اوج تکبر خود را، خودِ خداوند باری تعالی می دانستند [8] ، و از قضا همین جمله، که بالاترین حرف و سخن مخالف، در برابر ادعای خداوندی خدای ماست را، خود خداوند، در قرآن خود ذکر کرده، و آنرا ماندگار می کند، و یا دشمنان آسمانی او مثل شیطان [9] که اگر خداوند چیزی در این باره ثبت نمی کرد، و ما را از وجود او مطلع نمی کرد، هیچکس از دشمنی او با خدا و انسان باخبر نمی شد، و خداوند با بیان سخن شیطان به نوعی "اشاعه فحشا" کرده، و سخن دشمن خود و انسان را در بین خلق خود ماندگار و ترویج کرده است! و...
وقتی خداوند این چنین از نشر سخن دشمن خود احساس ایمنی می کند، پس ما انسان ها را چه شده است که باید اینقدر نسبت به نقد، هجو، و یا حتی تمسخر نسبت به اعتقادات خود توسط دیگران، حساس باشیم، که گویندگان آن را از داشتن جانی منع کنیم، که خداوند، که صاحب همه ماست (دوست و دشمن)، آگاهانه خود این حق را به مخالفین خود اعطا کرده است،
آیا جا ندارد به فرهنگ مدارا و آسان گرفتن ها (تسامح و تساهل)، که لایق اهالی فکر و سخن است، باز گردیم، خصوص پیروان مکتبی که انسان ها را به نزاع، خصومت و جدال برازنده و مناسب انسانی ("مجادله [10] احسن") فرا می خواند، آیا جا نداشت که حمله فیزیکی به صاحب سخنی همچون سلمان رشدی، که نویسنده کتاب های متعددی است [11] ، و یا همین نویسنده مشهور و زبردست ایرانی خودمان، آقای احمد کسروی [12] ، و بسیاری از نویسندگان مصری، فرانسوی و... که به تیغ انتقام مسلمانان محکوم و حکم شان اجرا شد، را به مقابله و بحث علمی، و نزاع و خصومت در خور (احسن) انسان های مومن، تبدیل می کردیم، و صاحبان سخن در جبهه اسلام، آنها را در مناظره علمی، و سخن سنجیده، فرا می خواندند، و بعد از مناظره احسن و دمیدن روح ایمان و مهربانی به کلام، او را به پس گرفتن سخنی که از نظر ما ناصواب و یا ناثواب در نظر گرفته می شود، مجبور می کردیم، تا بازداشتن آنان از طریق ایجاد ترس و رعب از قتل و کشتن، که به سکوت وادار شوند؟!
رویه کشتار و ترور صاحبان قلم و سخن، برای دینی که معجزه اش "کلام" است، و کلامش با "بخوان" (اِقرا) آغاز می شود سوال برانگیز نیست؟! آیا حرکت قلمِ صاحب سخنی همچون بنیانگذار ج.ا.ایران، بر کاغذ زیباتر است که با نوشتن کتاب "کشف الاسرار" به مقابله فکری با رقیب مدعی خود، "اسرار هزار ساله" ی آقای حکمی زاده می رود، یا حرکت چاقوها که سلاح اهل ... است و بر بدن بی دفاع نویسنده ایی صاحب فکر فرو می روند، و با ترور و قتل فجیع قلم به دستِ قهاری همچون احمد کسروی، اهداف خود را دنبال می کند.
به نظر می رسد پیروی از این جمله عارف نامی ایرانی، برای اهل سخن در اسلام سزاوار تر است که می فرماید "هر که در این سرای در آمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید (که پیرو چه اعتقادی است)، که آنکه نزد باری تعالی (خداوند) به (اعطای) جان ارزد، در خوان [13] بوالحسن (خرقانی) به نانی ارزد".
و وقتی سفره نعمت "زندگی ارزانی شده توسط خداوند" برای دوست و دشمن او، این چنین باز و گسترده است، چرا در خوان تحمل ما مسلمانان این چنین، داشتن چنین حقی، تنگ شده است، که جان ها، بخصوص جان اهل سخن و کلام (درست و یا نادرست گویان)، این چنین بر باد عصبانیت و عدم تحمل ما به تاراج می رود، و در فضایی از رعب و وحشت، برای تفکر و اعتقاد خود، ایمنی می جوییم و از نقد، تمسخر، هجو و مخالفت و... این چنین می هراسیم؟!! آیا نباید روزی چاقو هایی که برای بریدن رگ مخالفین کلامی خود مهیا کرده ایم را، غلاف کرده، و به سخن، مناظره و پاسخ کلامی آشکار و نوشتاری محققانه با آنان روی آوریم؟
گرچه هنوز از این ترور و ابعادش خبر موثقی بیرون نیامده است، ولی خدا کند، چنین قتل و تروری برای دفاع از اسلام صورت نگرفته باشد و...
[1] - "سَلمان رُشدی (متولد ۱۹۴۷ میلادی، بمبئی)، نویسنده تبعه انگلیس و هندیتبار که با نگارش کتاب «آیات شیطانی»، شخصیت پیامبر اسلام(ص)، صحابه و همسران او را مورد اهانت قرار داد. دستمایه وی در این داستانپردازیها، افسانههای جعلی مندرج در کتابهای حدیثی اهل سنت بود. حکم اعدام سلمان رشدی از سوی امام خمینی، در ۲۵ بهمن سال ۱۳۶۷ش صادر شد. رشدی در آمریکا تحت تدابیر امنیتی زندگی میکند. او در ۲۱ مرداد ۱۴۰۱ش در مراسمی در شهر نیویورک هنگام سخنرانی، با چاقو مورد حمله قرار گرفت و از ناحیه گردن زخمی شد. سلمان احمد رشدی پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۲۶ در شهر بمبئی هند از خانوادهای مسلمان به دنیا آمد. نام پدر او انیس احمد رشدی و نام مادرش نگین بهات بود. پدرش وکیل و فارغ التحصیل دانشگاه کمبریج بود که به تجارت روی آورد. سلمان رشدی سه خواهر دارد. او در کتاب خاطرات خود در سال ۲۰۱۲ نوشته پدرش نام رشدی را از نام ابن رشد، اخذ کرده است. سلمان رشدی همچنین در مصاحبهای گفتهاست: «خانواده من به اسلام گرایش داشتند، ولی در خانه ما خبری از دین نبود. فقط سالی یک بار مرا برای عبادت به مسجد میبردند. مثل مراسم سال نو مسیحیان. یک دایه مسیحی داشتم...، اکثر دوستان من غیرمسلمان بودند. پدرم از قانون قرآن در منع نوشیدن مشروبات الکلی تبعیت نمیکرد. خوشبختانه میتوانم بگویم که پدر و مادر من مسلمان بدی بودند». سلمان رشدی پس از تحصیلات ابتدایی در بمبئی به یک مدرسه انگلیسی در هند با عنوان (کلیسای جامع و مدرسه جان کانن) رفت. تدریس انجیل، جزو متون آموزشی این مدرسه بود. در آن زمان، تربیت در یک مدرسه انگلیسی برای هندیان ارزش خاصی داشت. خود درباره تحصیل در این مدرسه انگلیسی میگوید: "در آنجا من دو چیز را کشف کردم؛ اول نداشتن تعصبات نژادی و دوم، درک و تجسم خارجی بودن؛ تجربههایی که انسان پیش خود میاندوزد". او به گفته خودش، بعدها برای از میان برداشتن حس تعصب و خارجی بودن، مبارزات بسیاری را انجام داده است. سلمان رشدی برای ادامه تحصیل در ۱۴ سالگی عازم انگلستان شد. در مدرسه مختلط «راگبی» انگلیس درس خواند و به دانشگاه سلطنتی کمبریج راهیافت و در رشته تاریخ، تحصیل کرد. او در انگلستان با نوشتن مقالات تبلیغی به تأمین مخارج زندگی پرداخت، شناسنامه انگلیسی گرفت و تبعه آنجا گردید".
[2] - "افسانه غَرانیق واقعهای است که در آن ادعا شده پیامبر اسلام (ص) هنگام تلاوت سوره نجم، تحت تاثیر شیطان دو عبارت غیر قرآنی را بین آیات این سوره خوانده و تصور شده که این دو نیز، آیات وحی است. اما جبرئیل پیامبر را این اتفاق آگاه ساخت. این واقعه، بنابر روایات مذکور، حدود دو ماه پس از هجرت مسلمانان به حبشه روی داده است. تعدادی از کتابهای تاریخی و تفسیری اهلسنت، از جمله سیره ابناسحاق، الطبقات الکبری و تفسیر طبری به ذکر روایات مرتبط با ماجرای غرانیق پرداختهاند؛ در مقابل، بسیاری از عالمان اهلسنت و شیعه با استدلالهایی، وقوع ماجرای غرانیق را زیر سوال بردهاند. منابعی از جمله تفسیر الدر المنثور، السیرة الحلبیه، تفسیر طبری و فتح الباری، از منابع تفسیری اهلسنت، روایاتی در این باره ذکر کردهاند که بر این اساس، پیامبر حدود دو ماه پس از هجرت مسلمانان به حبشه در جمع مشرکان بود که سوره نجم بر وی نازل شد. حضرت محمد(ص) این سوره را تلاوت کرد تا به آیه نوزدهم و بیستم رسید (أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّى وَ مَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى) و در این هنگام تحتتأثیر شیطان قرار گرفت و گمان کرد که این عبارتِ مشهور در میان مشرکان و مورد قبول آنها نیز جزو سوره نجم است: «تِلْکَ الْغَرانیقُ الْعُلی وَ إنّ شَفاعَتَهُنَّ لَتُرْتَجی"؛ آنها(بت های لات و عُزّی و منات) پرندگان زیبای بلند مقامیاند و از آنها امید شفاعت میرود». بر این اساس حضرت محمد(ص) عبارات مذکور را نیز به گمان وحی بر زبان آورد، اما شب هنگام که جبرئیل نزد پیامبر(ص) رفت و وی سوره نجم را قرائت کرد و دو جمله مزبور را هم ذکر کرد، جبرئیل عبارات «تِلْکَ الْغَرانیقُ الْعُلی وَ اِنّ شَفاعَتَهُنَّ لَتُرْتَجی» را انکار کرد و پیامبر(ص) گفت: «چیزی به خدا نسبت دادم که نفرموده است؟» پس از این خداوند آیات ۷۳ تا ۷۵ سوره اسراء را به پیامبر وحی کرد که ترجمه آن چنین است: «و نزدیک بود که تو را از آنچه به سوی تو وحی کردهایم گمراه کنند تا غیر از آن را بر ما ببندی و سپس تو را به دوستی خود گیرند؛ و اگر تو را استوار نمیداشتیم، قطعاً نزدیک بود کمی به سوی آنان متمایل شوی؛ در آن صورت، حتما تو را (عذابی) دو برابر (در) زندگی و دو برابر (پس از) مرگ میچشانیدیم، آنگاه در برابر ما برای خود یاوری نمییافتی.»".
[3] - ویکی شیعه : "مؤلف کتاب آیات شیطانی و همچنین ناشرین آگاه از محتوای آن، محکوم به اعدام هستند. هر مسلمانی در هر نقطهای آنان را یافت، آنها را اعدام کند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین کند. طبق این حکم، هر کسی در این راه کشته شود، شهید است".
[4] - ترجمه آشکار این آیه که می فرماید "بر شما قتال و جنگ مقرر شد، و شما از آن کراهت دارید، و چه بسیار مواردی که شما از آن کراهت دارید و همان برای شما خیر است، چه بسیار موارد که شما آن را دوست دارید و همان برای شما شر است، خدا می داند و شما از آن با خبر نیستید" سوره بقره آیه 216 كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ "(ای اهل ایمان) با هر که از اهل کتاب (یهود و نصاری) که ایمان به خدا و روز قیامت نیاورده و آنچه را خدا و رسولش حرام کرده حرام نمیدانند و به دین حق (و آیین اسلام) نمیگروند قتال و کارزار کنید تا آنگاه که با دست خود با ذلت و تواضع جزیه دهند." سوره توبه آیه 20 (قَاتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَلَا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلَا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّىٰ يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ) و همچنین ترجمه الهی قمشه ایی از آیه 12 سوره توبه "شما (اى اهل ايمان) با آن كافران (ائمه کفر) به قتال و كارزار برخيزيد (و آنان را به قتل رسانید) تا خدا آنان را به دست شما عذاب كند و خوار گرداند و شما را بر آنها منصور و غالب نمايد و دلهاى (پر درد و غم) گروهى اهل ايمان را (به فتح و ظفر بر كافران) شفا بخشد". "وَ إِنْ نَکَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا في دينِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ"
[5] - "به پیشیگیرندگان در کفر و مقتدای دیگر کافران ائمه کفر گفته میشود. کفر در لغت به معنای پوشاندن و پنهانکردن چیزی است و مقصود از آن در اینجا انکار وحدانیت خدا یا شریعت و نبوت است، بنابراین، ائمه کفر که ترکیبی اضافی است بر کسانی اطلاق میشود که در کفر بر دیگران پیشی گرفته، دیگر کافران از آنان پیروی میکنند". ویکی فقه
[6] - "در اصطلاح فقه اسلامی، نجس به مواردی گفته میشود، که تماس با آنها و آنچه با شرایطی به آنها برخورد کند، نوعی از ناپاکی یعنی همان نجاست، را به برخورد کننده منتقل میکند، راغب اصفهانی در مفردات مینویسد که نجاست به معنی هرگونه پلیدی است و در دو گونه است: پلیدی حسی و پلیدی باطنی. طبرسی در تفسیر مجمعالبیان مینویسد: به هرچیزی که سرشت انسان از آن متنفر است نجس گفته میشود. سوره توبه آیه 28 : ای کسانی که ایمان آوردهاید، جز این نیست که مشرکان پلیدند، از این رو نباید پس از امسال به مسجدالحرام نزدیک شوند؛ اگر هم از فقر و کسادی میترسید خدا اگر بخواهد به زودی شما را از فضل خویش بهرهمند میگرداند، مسلماً خدا دانای حکیم است".
[7] - در حالی که خداوند خود حتما می دانستند که اگر آنان بنشینند و بنویسند، آنچه خواهند نوشت تنها در استحکام ادبی و منطقی ممکن است مثل قرآن نوشته شود، در حالی که از نظر محتوا و کلام و سخن، به حتم، بر اساس اعتقاد و منطق فکری خود آنان، که در ضدیت با پیام اصلی قرآن است، خواهند نوشت، اما این اجازه و تحدی را دارد، که علما و صاحبان سخنِ مخالف را به مبارزه طلبی کلامی و سخن فرا می خواند، چرا که سخن خود را آنقدر مستحکم می داند که نوشته آنان، به ضعف این سخن نمی انجامد، و این ناشی از اعتماد به نفس نازل کننده آیات است، حال ما مسلمانان، و مدعیان پیروی از جنین خدایی را چه شده است که این چنین اعتماد به نفس خود را از دست داده ایم، و این چنین واکنش قهری نشان دهیم.
[8] - سوره نازعات آیه 24 "آنگاه گفت : من پروردگار بزرگ شما هستم" فَقال اَنا رَبُکم اَلاعلی
[9] - "شیطان موجودی غیر فیزیکی در ادیان ابراهیمی است که به عقیده باورمندان به آن، انسانها را گمراه و به انجام گناه ترغیب میکند. براساس تفسیرهای کتب دینی اسلام، ابلیس یکی از جنها بود که بر اثر پارسایی زیاد به درجه فرشتگان راه یافت و مقربترین نزد خدا گشت، زمانی که خداوند آدم را آفرید به همه ی فرشتگان از جمله ابلیس گفت به او سجده کنند اما شیطان بخاطر تکبر و غروری که داشت سجده نکرد و گفت من از آتش هستم و این از خاک، من برتری دارم چگونه میتوانم به این سجده کنم؟ پس جزای نافرمانی از خدا، رانده شدن از بهشت بود در این هنگام شیطان که از آدم متنفر شده بود از خداوند به ازای پرستش و عبادت فراوانی که انجام داده بود برای خود فرصت خواست تا آدم و فرزندانش را فریب دهد و خداوند نیز به او تا روزی معین مهلت داد، در تاریخ طبری در روایاتی از ابنعباس نقل شده: ابلیس از فرشتگان بود و نامش عزازیل بود و در زمین ساکن بود. فرشتگان ساکن در زمین جن نام داشتند. ابلیس به عبادت همی کوشید و در دانش از همه پیش بود و به همین سبب مغرور شد و در برابر فرمان خدا عصیان نمود. در شاخهای از عرفان به این نظر که شیطان فقط خدا را لایق سجده شدن میدانست و این امر به عشق بالای شیطان به خدا تعبیر شد، به نقلی بسیاری از عرفا به دنبال این سطح عشق نسبت به خدا بودند. اما شیطان چون خودش را بالاتر از انسان میدید از روی تکبر و حسادت به او سجده نکرد؛ و بنا به نظر بسیاری از دانشمندان الهیات، پایه و اساس تفکر و ذات وجودی شیطان، از الهیات زرتشتی وارد ادیان ابراهیمی شدهاست. بهخصوص بعد از تبعید یهودیان به بابل و آشنایی آنان پس از فتح بابل با آیین و فلسفهی وجودی اهریمن در آیین زرتشت. با مطالعه دقیق تورات و در نظر گرفتن بازه زمانی بهراحتی میتوان متوجه شد که شیطان و ارواح پلید بعد از مراجعت یهودیان از تبعید در آیین یهودیت به متون تورات وارد گردیدهاست"
[10] - آشوب، جدال، جرو بحث، جنگ، خصومت، دعوا، ستیزه، کشمکش، مجادلت، مکاوحت، مناقشه، (کلمه نزاع در مقابل مصالحه قرار می گیرد)
[11] - برخی از آثار سلمان رشدی به ترتیب سال نشر از این قرار است :
۱۹۸۱/ بچههای نیمهشب
۱۹۸۳/ شرم
۱۹۸۸/ آیات شیطانی
۱۹۹۸/ هارون و دریای قصهها
۱۹۹۰/ در حسن نیت
۱۹۹۲/ جادوگر شهر اُز
۱۹۹۴/ شرق، غرب
۱۹۹۸/ ماهاتما گاندی
۱۹۹۹/ زمین، زیر پای او
۱۹۹۹/ تصور کن هیچ بهشتی وجود ندارد
۲۰۰۱/ خشم
۲۰۰۲/ گامی به آن سوی خط
۲۰۰۵/ شالیمار دلقک
۲۰۰۸/ جادوگر فلورانس
۲۰۰۸/ بهترین داستانهای آمریکایی
۲۰۰۹/ یک ترشی خوب
۲۰۱۰/ لوکا و آتش زندگی
۲۰۱۲/ جوزف آنتون (خاطرات)
۲۰۱۵/ دو سال و هشت ماه و بیست و هشت شب
۲۰۱۷/ کاخ طلایی
[12] - "سیّد احمد حُکمآبادی (۸ مهر ۱۲۶۹ – ۲۰ اسفند ۱۳۲۴) که بعدها نام خانوادگی کَسرَوی را برگزید، تاریخنگار، زبانشناس، پژوهشگر، حقوقدان و اندیشمند ایرانی بود. وی استاد ملیگرای رشته حقوق در دانشگاه تهران و وکیل دعاوی در تهران بود. احمد کسروی در حوزههای مختلفی چون تاریخ، زبانشناسی، ادبیات، علوم دینی، روزنامهنگاری، وکالت، قضاوت و سیاست فعالیت داشت. وی بنیانگذار جنبشی سیاسی اجتماعی با هدف ساختن یک «هویت ایرانیِ سکولار» در جامعه ایران، موسوم به جنبش «پاکدینی» بود که در دورهای از حکومت پهلوی شکل گرفت. کسروی خواستار مبارزه با «واپسماندگی فکری و علمی» و روشنگری در تمامی وجوه زندگانی بود؛ وی از آنچه «اوضاع زندگی، خرافهگرایی و آداب اجتماعی» مردم ایران میدانست انتقاد داشت؛ موضعگیریهای احمد کسروی در برابر کیشهای رایج و نهادهای مذهبی و اخلاقی و مسلکها و ارزشهای سنتی و فرهنگی و تاختن او به باورهای دینی و فرهنگی از تشیع و بهائیت گرفته تا شعرهای خیام، حافظ، سعدی و دیگران شاعران ایرانی، از جمله مواردی بود که مخالفتهای بسیاری را علیه او برانگیخت. آثار احمد کسروی بالغ بر ۷۰ جلد کتاب به زبانهای فارسی و عربی است. از مهمترین آثار کسروی میتوان به دو کتاب تاریخ مشروطهٔ ایران و تاریخ هجده ساله آذربایجان اشاره کرد که از مهمترین آثار مربوط به تاریخ جنبش مشروطهخواهی ایران هستند و تا به امروز مراجع اصلی محققان درباره جنبش مشروطیت ایران بودهاند. وی در کتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان، برای نخستینبار این نظریّه را مطرح کرد که زبان تاریخی منطقه آذربایجان پیش از رایجشدن زبان ترکی آذربایجانی که مورخان از آن به نام «آذری» یاد کردهاند، زبانی از خانواده زبانهای ایرانی بودهاست. این نظریه امروز در میان دانشمندان بهطور عام پذیرفته شدهاست. احمد کسروی در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ و در سن ۵۵ سالگی، در اتاق بازپرسی ساختمان کاخ دادگستری تهران به ضرب «گلوله و ۲۷ ضربه چاقو» توسط افراد گروه «فدائیان اسلام»، ترور شد".
[13] - فرهنگ دهخدا : "طبق بزرگی را گویند که از چوب ساخته باشند چه طبق کوچک را خوانچه گویند. (برهان قاطع). سفره فراخ و گشاده . (ناظم الاطباء)."


