مصطفی مصطفوی
هنر رازدار تاریخ، فرهنگ و زندگی یک ملت است، و هنرمند این رازها را کد و رمز گذاری، و در قالب هنر خود ثبت و درج می کند، تا حکایتگر حال جامعه ایی باشد که در آن زیست می کند؛ او بدین طریق این رازها را ابدی کرده، و تا هنر هست، این راز نیز ماندگار خواهد بود، و توسط چشم های ریزبین آیندگان و اهل هنر، رمزگشایی و بازکشف خواهند شد، لذا اگر هنرمند اجر بیند و در صدر نشیند، نشان از سلامت جامعه اییست که چنین می کند، و این عین سیاست است که یک سیاستمدار و رهبر دانای یک جامعه، هنر و هنرمند را ارج نهد، که برای دنیای او - که تمام هَمُ غَم آنان نیز همین است - هم حتی همین بهترین خواهد بود.
شامگاه 14 تیرماه 1398، میهمان صدای نیایشگر استاد سید حسام الدین سراج بودم، که او و تیم بزرگی از هنرمندانِ در اطرافش، هارمونی جمعی را آفریدند، تا سالنی مملو از هنر دوستان بارها و بارها به پای هنر او و همکارانش، از جای برخیزند، و با کف زدن های ممتد، هنر و هنرمند را از دل بستایند.
استاد سراج در این زایش و بروز هنری، چند قطعه ایی که در واقع ترنم نجوا گونه او با اورمزد یکتا بود، را در فضایی موسیقیایی اجرا کردند، اجرایی که توسط جمع کثیری از نوازندگان با ساز های جور واجور، که ردیف به ردیف سن تالار وحدت را پر کرده بودند، تا حتی مسیر برای ورود و خروج استاد به سن، هم به سختی باشد، به انجام خود رسید.
نوازندگانی که تمجید رهبر این ارکستر جناب آقای سهراب کاشف را هم برانگیخته بودند، زیرا، به قول او 70 بار او در رهبری اش از پروتکل توافق شده قبلی خارج شد و آنان بدون خدشه ایی به اجرا، راه خود را به سمت خلق یک اثر هنری با تبحر باورنکردنی ادامه دادند. بله جناب کاشف درست می گفت و این جمع بزرگ به تناسب لحظه و مطابق دستورِ ردیف های خلق شده، توسط موسیقیدانی بزرگ، که برای این اجرا تنظیم شده بودند، نواختند، و صدایی دلنواز را خلق کردند، تا استاد سراج نیز به عنوان عضوی از این تیم بزرگ چشم به دست رهبر ارکستر داشته، و هماهنگ با جمع، قطعه ایی را تحویل حاضرین دهند که تکصدایی بود، که از مجموع صداهای زیر و بمی که اکنون به هم پیوسته بودند، یکی به نظر می رسید.
کنسرت ها درس های فراوانی برای آموزش به جامعه دارند، و باید در آن حضور یافت تا فهمید جامعه موفق چگونه در یک فضای حساب شده و دقیق، تمرین می شود و به صورت موفقیت آمیزی رقم می خورد، کاملا انسانی و بدون آوردن عناصر اضافی که برای تسهیل کردن وارد جامعه بشری شدند، و بعدها خود به سنگ جلوی پای بشر تبدیل گردیدند.
هر صحنه اجرای موسیقی در واقع عرصه بروز جمعی انسان هاست، تا تکه ای از یک پدیده و یا واقعه اجتماعی به صورتی هنرمندانه رقم زده شود، و با دیدن کنسرت ها دیگر نمی توان به هنگام ارزیابی کاستی های یک اجتماع، انگشت اتهام را به سوی یک فرد برد و گفت، او خراب کرده است، بلکه پدیده های اجتماعی هم مانند کنسرت ها توسط جمعی بزرگ رقم زده می شوند، که صحنه دار یک واقعه و یا پدیده اجتماعی اند.
کنسرت ها روشن می کنند که وقایع جوامع بشری در یک هارمونی جمعی است که رقم زده می شوند، و تکروی ها و کوک ناساز، گرچه در مقیاس فردی بسیار موثر است، اما در یک روند جمعی است که معنی می یابد و ارزشمند و موثر می گردد.
کنسرت ها نشان می دهند که این انسان ها هستند که می توانند سرنوشت جوامع خود را رقم زنند، می توانند جامعه ایی شاد و یا غمگین برای خود بنویسند و اجرا کنند. این انسان هایند که همه چیز را تعیین می کند و در واقع انسان است که با استفاده از ظرفیت های خدا نهاده شده، به خلق دوباره زندگی دست می زند و خود به خالقی بزرگ تبدیل می شود.
کنسرت ها برای ما روشن می کنند که اگر بخواهیم پژواکی درست از جامعه ما در جهان منعکس شود باید این را در یک هارمونی جمعی رقم زد، تا تحسین جهانی را با خود به همراه بیاورد.
تک تک اعضای انسانی یک جامعه به سهم خود در صدایی تند و کند، بلند و کوتاه، خشن و نرم و... باید در یک کثرت بزرگ و متفاوت، اما هماهنگ، تمرین شده، منظم، هدفدار و... تلفیق شوند، تا یک قطعه ایی زیبا رقم زده شود، کثرت گرایی در یک وحدت انسانیست، که می تواند بروز زیبایی داشته باشد، و تک صدایی ها، حتی اگر از ساز بسیار زیبایی هم تراوش کند، هرگز به زیبایی کثرت سازهای متفاوتی نخواهد بود که جمعا می نوازند و زندگی طبیعی در این دنیای متکثر، اما هماهنگ را نمایندگی و باز تولید می کنند.
هر کس به اندازه نقش کوچک و یا بزرگ، در یک تقسیم کار شدیدا حساب شده، با توجه به استعداد فردی و... جمعی را تشکیل می دهند که مکمل همدیگرند، و موسیقی یک طبل خشن، با ناز ترنم یک نی، در صدایی که از خراشی غمناک به تار بیرون می زند و... ممزوج می شوند و زیبایی می آفرینند و این ها در کنار هم هستند که قابل تحملند، وگرنه، بر صدای یک ترومپت تک صدا، همه خواهند شورید، تا مزاحمت آن را از زندگی خود کم کنند.
اینجاست که صداهای ناهنجار و بهنجار به هم شده و هنجار می آفرینند.
و این هماهنگی بین انسان ها چقدر دشوار است، و اگر هماهنگ شوند چه معجزه ایی را خلق خواهند کرد.
اما از سوی دیگر، عرصه هنر کشور ما نشان می دهد که کاری در این زمینه نکرده ایم، سالن ها همان سالن هایی است که قبلا برای ما ساخته اند، و چیزی بدان اضافه نشده است، از تنوع سازها کاسته شده، نوازنده ها، روی سن به اندازه تکثر سازها نیستند، و صحنه این ارکستر هم مثل جامعه ما در تناسب و تکثر باید و شاید نمی باشد، و سازهایی حضوری چشمگیر دارند و سازهایی در اقلیت محض، و بسیاری هم اصلا حضور ندارند و جای شان خالی است.
اجرا ها آنقدر دیر به دیر انجام می گیرد، که استاد مسلم موسیقی، مثل استاد سراج هم انگار نگران عدم هماهنگی خود با گروه به نظر می رسد،
موسیقی ما هم دچار تکرار عجیبی شده، نو آوری در آن انگار مرده است، نفس های موسیقی سنتی را می توان شنید که به شماره افتاده است، و عدم سلامت و راحتی ریه های زندگی بخش این موسیقی ایرانی را، در خسخس سینه ی آن می توان شنید.
آن سوی تالار وحدت نیز - که لابد اگر پهلوی ها آن را نساخته بودند، الان همین چند سالن اجرای هنری را هم نداشتیم، - نمایش نامه ایی در تالار حافظ برقرار است، و داستان این نمایش ها هم وارداتی است و به قول یک مشتری نمایش امشب، کشور ما موضوعات نمایشی زیادی از خود ندارد، که تبدیل به اجرا شوند، و از سوی دیگر مشتری ایرانی هم با نام های خارجی بیشتر قرین، همراه و طالب است، تا موضوعات و اسامی نمایشی وطنی، لذا بیشتر آثار ترجمه شده از ادبیات جهانی است که به اجرا تبدیل می شوند.
متاسفانه به هر رشته هنری که سر می زنی، صدای زنگ های خطر برای نابودی و انحراف آن از مسیر پویایی و رشد را خواهی شنید؛ هر چند خود اهل هنر نباشی، آنقدر صدای شکستن استخوان های هنر بلند است که گوش های کر و چشم های کور و بی هنر ما بیهنران نیز، می تواند آن را بشنود؛ هنر جاری، در خور کشور بزرگ و متمدن ایران نیست، و باید به داد هنر رسید، چشم انداز شوم آینده هنر ایران را می توان حس کرد و دید.
آهنگ سازان کنسرت استاد سید حسام الدین سراج
آهنگ سازان کنسرت استاد سید حسام الدین سراج
کنسرت استاد سید حسام الدین سراج
کنسرت استاد سید حسام الدین سراج
پوستر کنسرت استاد سید حسام الدین سراج
پوستر کنسرت استاد سید حسام الدین سراج
سالن یکپارچه به تشویق هنر ایستاده اند
سالن یکپارچه به تشویق هنر ایستاده اند
صعود این هفته به قله توچال، از مسیر یال شیرپلا، 6 ساعت و 20 دقیقه به طول انجامید، که زمانبندی حرکت ما در این صعود به قرار ذیل بود :
- حرکت از میدان سربند (مجسمه کوهنورد) در ساعت 2 و 40 دقیقه بامداد
- ساعت 5 و 22 دقیقه حرکت از شیرپلا به سمت قله
- ورود به جانپناه امیری راس ساعت 7 صبح
- صعود به قله توچال راس ساعت 9 صبح
- از مجموع این زمان حدود نیم ساعت استراحت داشتیم. که با این حساب 5 ساعت و 50 دقیقه در این مسیر در حال حرکت بودیم.
سه تن از رکورد داران سرعت در این مسیر، را این هفته ملاقات کردیم، که مدعی بودند از میدان سربند تا قله را در زمان 2 ساعت و 30 دقیقه طی می کنند، یک نمونه اش عبور 45 دقیقه ایی از مسیر بین جانپناه امیری تا قله توچال بود، که برای ما خارق العاده می نمایاند، مقایسه ایی اگر کار کنی ناامید می شوی، ولی در زندگی عموما نباید مقایسه ایی نگاه کرد.
برف ها مرتب آب می روند، و جای خود را به رویش هایی می دهند که سبز و خرمند، ولی گله ها این جوانه ها را قبل از روییدن کامل می چرند. گرمای شدید و کم نظیر امسال، هم باعث رشد سریع رویدنی ها، و هم عقب نشینی سریع برف ها می شود. رویش گل ها تازه در ارتفاعات بالا، بهار را در اوج تابستان به رخ می کشد، چشمه ها جاریست، و دوستان آب های سرازیر شده در مسیر دربند را در سی سال اخیر در این زمان یعنی تیر ماه، بی نظیر ارزیابی می کنند.
این روزها بهار صعودهای تابستانی به قله هایی است که در زمستان دور از دسترس اکثر همنوردان هستند، مثل دماوند، خلنو، سبلان و... و خیلی ها از برنامه های خود و یا صعودهایی که داشته اند صحبت می کنند.
این هم عکس های شکار شده در این هفته، تقدیم به همه طبیعت دوستان :
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
محوطه هتل توچال هنوز برف قابل توجهی دارد
محوطه هتل توچال هنوز برف قابل توجهی دارد
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
عکسی از چشمه نرگس و مرشد چشمه از روی یال شیرپلا
عکسی از چشمه نرگس و مرشد چشمه از روی یال شیرپلا
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گل های بهاری دامنه توچال در وسط تیرماه 1398
گنبد زرد و درخشان پناهگاه قله توچال
گنبد زرد و درخشان پناهگاه قله توچال
سیستم دمکراسی پویای هند باعث تسهیل و تداوم در گردش قدرت، بین فعالین سیاسی این کشور شده، و همین مشخصه، هند را از کشورهای عقب مانده که به پدیده "مسئولین مادام العمر" و "غیر پاسخگو" مبتلایند، جدا می کند؛ گردش مبارک قدرت حکومتی، در بین فعالین سیاسی دومین کشور پرجمعیت دنیا، و ششمین قدرت اقتصادی جهان، باعث تمرین دمکراسی در بین احزاب و رهبران هند شده، و همین سیستم، باعث رشد سیاسی احزاب و رهبرانی گردیده است، که راه پیشرفت ملت، کشور و حزب خود را با کناره گیری مسالمت آمیز از قدرت خود، در زمانی که احساس کنند، مردم هند به آنان اقبالی ندارند، گشوده، و با قبول ضایعات رهبری و تصمیمات خود، راهگشای آرمان و آمال کشور، ملت و حزب خود می شوند.
مثال بارز این وضعیت، حوادث است که متعاقب شکست "حزب کنگره هند"، در انتخابات ماه گذشته مجلس عوام هند رخ داد، که برای اولین بار در تاریخ این حزب، که تاکنون رهبری آن در قبضه قدرت خانواده نهرو – گاندی بود، با کناره گیری آقای "راهول گاندی" [1] راه برای تعیین رهبری جدید، برای بزرگترین و با سابقه ترین حزب سیاسی هند، در خارج از این خانواده باز شد، اکنون این کمیته اجرایی حزب است که آینده آن را رقم خواهد زد. [2]
جهان تقسیم شده [3]در این کره مسکون، شامل 205 کشور [4] است که از این تعداد 193 کشور آن عضو سازمان ملل متحد هستند؛ مردم و کشورهایی متنوعی، که هر کدام متاعی برای عرضه به بشریت و انسانیت دارند، یکی هنر را به اوج رسانده، ملت هایی تاریخ بشر را ساخته اند، یکی کشاورزی، یکی تکنولوژی، یکی علم را ارتقا بخشیده است، یکی ارایه دهنده کالاست، یکی نیروی کار جهانی را تدارک می بیند، یکی ورزش را به اوج می رساند، و به هر یک از آنان که نگاه کنی، در لیست موجودی خود، برای عرضه به بشریت، اقلامی، در یک یا چند مورد برجسته دارند.
هند اما کالاهای بسیاری برای عرضه به جهان بشریت دارد، که ایدئولوژی مبارزاتی و حکومتی "مهاتما گاندی"، برای خروج از سلطه بیگانه، و متعاقب آن استقرار "دمکراسی" پایدار در هند، یکی از این موارد است که به ارتقا روزافزون این کشورِ غرق در مشکلات منجر، و روند رشد پایدار و ممتدی را برای این مردم مظلوم و متکثر تضمین نموده است.
هند بعد از استقلال همچون دوران مبارزه، درس های بسیاری را برای کشورهایی که در جهت دمکراسی و حاکمیت مردم بر مردم، حرکت می کنند، قابل عرضه دارد؛ کشوری که بعد از استقلال از سلطه بریتانیای کبیر در مسیر دمکراسی و توسعه مداوم قرار گرفت، و دهه هاست که این رای مردم هند است که از بالا تا پایین این کشور را سیال و متغییر کرده، و این تک به تک مردم هند هستند، که از راه آرای خود، در سطوح مرکزی، ایالتی و... مسئولین پایین ترین رده ها تا بالاترین پست های سیاسی، اقتصادی و... را هر 5 سال یک بار می توانند، تغییر دهند.
اقبال مردمی به سیستم حزبی، که مکمل و مقوّم نظام فدرال – پارلمانی هند است، در کنار مطبوعات و رسانه های متعدد، متکثر و قوی، احزاب را بسته به خواست خود، در قدرت ابقا و یا تغییر می دهند، و فردی که در هند بر کرسی مسئولیتی نشسته است، خود را دایم و فارغ از پاسخ هرگز نمی بیند، زیرا حیات و ممات سیاسی او به رای مردم بسته است، و همه ذیل قانون اساسی و مطیع ساز و کار آنند، قدرت به صورت دایم در این کشور سیال و مطابق با عملکرد نیروهای سیاسی در دوره حضور در قدرت، و شعارها، و برنامه های آنان دست به دست می شود، و مسئول مادام العمری را، در این دمکراسی تمرین شده و بی وقفه، که از زمان استقلال (به جز یک چند ماهی که حالت فوق العاده اعلام شد)، نمی توان یافت که بدون خواست مردمی در جای خود بتواند بماند.
و این طبق خواست مردم هند است، که رهبران می آیند و می روند. روند آمد و شدی که حتی چند بار جنگ با چین و پاکستان هم نتوانست، امکان چرخش قدرت را از مردم این کشور سلب و متوقف نماید، بدین لحاظ، هندی ها می توانند درس های بزرگی را در زمینه دمکراسی و کشورداری با این روش موفق خود، به کشورهای دیگر بیاموزند، و سیستم سیاسی هند، به رغم مشکلات و مسایلی که دارد، کماکان پیشروترین سیستم در منطقه ماست، که در آن مردم نقش اول و تاثیر گذار دارند.
با فروپاشی قدرت ظالمانه بریتانیای کبیر که از طریق قیام مبتنی بر عدم خشونت، و ارزش های انسانی، تحت رهبری، رهبر فقید هند جناب مهاتما گاندی و همفکران خوشفکر او، چون نخست وزیر فقید هند جناب جواهر لعل نهرو و...، باعث قدرت گیری حزب کنگره هند شد، که این تسلط با خواست و رای مردم تا اواخر دهه 1980 تداوم داشت، و می توان گفت بلامنازع هم بود، و بعد، و مدتی پیش از این تاریخ هم، این حزب با کمک همکاران و همفکران ایالتی و ملی در ائتلاف UPA، بارها در قدرت قرار گرفت، اما حتی چنین حزب قدرتمندی هم، وقتی مردم هند اقبال خود را از آن برداشتند، مجبور شد بارها قدرت را بدون چون و چرا، به رقیبی محول نماید که در انتخابات توانسته رای اعتماد مردم را به خود جلب کند.
در انتخابات آوریل 2019 (حدود دو ماه پیش) نیز، حزب بهاراتیا جاناتا پارتی(BJP)، رقیب حزب کنگره هند، به رغم تمام ارزش های والای انسانی که در شعار، مانیفست و عمل حزب کنگره موج می زند، که شامل اعتقاد به سکولاریسم، [5] پلورالیسم، [6] پایبندی به اصول رهبری جنبش ضد خشونت، سلطه، تسامح و تساهل مهاتما گاندی - جواهر لعل نهرو و... بود، شکست سختی را از رقیب متحمل گشت، و 303 کرسی از 545 کرسی مجلس عوام هند موسوم به "لوک سابها" به رقیبی واگذار کرد، [7] که نه اعتقاد بنیادی به سکولاریسم دارد، و نه اصل مترقی تنوع و تکثر (پلورالیسم) را می پذیرد، و برعکس اعتقادی به جنبش عدم خشونت و سیاست تسامح و تساهل بنیانگذار هند ندارد، و تنوع فرهنگی و مذهبی را بر نمی تابد، و متاسفانه معتقد به "ناسیونالیسم هندو" است، [8]که در پای این ناسیونالیسم تا به حال از زمان استقلال و حین مبارزه تا کنون میلیون ها نفر از اقلیت از زندگی خود ساقط شده اند. [9]
آری حزب کنگره قدرت را به چنین رقیبی باخت، رقیبی که عملکرد و شعارش حتی با اصول مترقی قانون اساسی هند که حاصل درایت رهبری و سال ها مبارزه سخت مردم هند در زمان انقلاب هند است، نیز زاویه دارد؛ و حزب کنگره نتایج بسیار بدی را در کارنامه خود ثبت کرد.
البته این شکست نه باعث این شد که به بهانه زیرپا گذاشته شدن اصول قانون اساسی هند، که مبتنی بر سکولاریسم و پلورالیسم و آزادی مذهبی و... است، بر این رای بشورند، و آن را انحراف از انقلاب هند و قانون اساسی این کشور بدانند، بلکه بر این رای جدید مردم هند، که ناشی از "حق تعیین سرنوشت" آنان است، گردن نهاده، و نتایج آن را قبول کرده اند، و مهمتر از این، برای اولین بار در تاریخ حزب کنگره هند، با کنار رفتن آقای راهول گاندی، رهبر جوان این حزب، از مسولیت خود در روز گذشته، [10] راه برای انتخاب رهبری جدید، و تجدید ساختار و راهبرد در این حزب با سابقه و پر طرفدار هندی باز شد، و بدین ترتیب چرخش در رهبری حزب کنگره نیز، در حال رقم خوردن است و... [11]
پویایی دمکراسی در هند، سیستمی را رقم زده است که حتی، تاکید و ایستادگی بر شعارها اساسی نیز، بعنوان مانع پیشرفت آن مردم و کشور نخواهد شد؛ و جامعه هند هرگز متوقف به افراد، شعارها، احزاب، حتی قانون اساسی خود نیز نخواهد بود. چنین کشورهایی هستند که با عبور از استبداد رای رهبران، و باز گذاشتن راه، در پیش پای تصمیم گیرندگان اصلی جامعه، یعنی مردم، راه رهبران جدید را برای تحرکی جدید، باز می کنند، تا در مدت 5 سال تصدی کرسی های به عاریت گرفته شده از رای مردم، خود را نشان دهند و اگر کارنامه خوبی داشتند، بدون بهانه و کارشکنی های دولت های در سایه، که گاه در کشورهای عقب مانده صد برابر دولت منتخب قدرت و امکانات دارند، مانع بروز پتانسیل های دولت منتخب نشده، و دولت هند اکنون در سایه یک سیستم باز دمکراسی پویا، و بدون رقیب، راه خود را به سوی پیشرفت در پیش می گیرد.
هند که زمانی یکی از کشورهای اعانه پذیر جهانی بود، اکنون در سایه سیستم درست حکومت داری خود و گردش قدرت و... به عنوان یکی از قدرت های جهانی در کنار دیگر قدرت های جهانی و آسیایی مثل امریکا، چین، ژاپن، آلمان، فرانسه، انگلیس در حال حرکت و رشد سریع می باشد، و راه خود را از طریق بستری که دمکراسی واقعی، در این کشور ایجاد کرده است، در شرایط متلاطم بین المللی و داخلی باز می کند، و مردم هند هر روزه تغییر در زندگی خود را حس می کنند، و با توجه به چرخه قدرت، مانعی برای توقف آنان در روند داخلی و بین المللی ایجاد نمی گردد.
اکنون هند به عنوان دومین کشور پر جمعیت جهان، به لحاظ درجه بندی اقتصاد جهانی، در حال پشت سر نهادن بریتانیا و فرانسه است، که روزگاری هند تنها یک مستعمره از بین مستعمرات بریتانیا، نزدیک به هشتاد سال قبل بود، آمار بانک جهانی در سال 2019 نشان می دهد، که هند در حال کسب جایگاه پنجم اقتصاد جهانی است.
پیش بینی می شود که اقتصاد هند با رشد 7.6 درصدی، در سال مالی جاری، تولید ناخالص داخلی (GDP) 2.59 تریلیون دلاری فعلی، خود را ارتقا بخشیده، و از جایگاه ششم جهانی، در جایگاه پنجم اقتصاد جهانی که اکنون در دست بریتانیایی ها با GDP 2.62 تریلیون دلاری می باشد، قرار گیرند. [12]

[1] - راهول گاندی فرزند راجیو و سونیا گاندی که از ناحیه پدر بزرگ خود، که شوهر مادر بزرگ اوست، یعنی آقای فیروز جهانگیر گاندی، که همسر زرتشتی خانم ایندرا گاندی، دختر جواهر لعل نهرو نخست وزیر فقید و از رهبران قیام هند، بودند، نسب ایرانی دارد، آقای فیروز از زرتشتیان ایرانی مقیم هند است که بعد از هجوم اعراب به ایران به هند مهاجرت کردند، و اکنون اقلیت بسیار بانفوذی در هند می باشند، که به پارسیان هند مشهورند.
[2] - راهول گاندی بعد از استعفا از ریاست حزب کنگره، ضمن رد درخواست هم حزبی هایش برای کاندیدا شدن دوباره خود برای ریاست حزب، اعلام کرد که ماموریت برای یافتن رئیس جدید حزب، از طریق قدرت دادن به کمیته کاری حزب کنگره در این رابطه و حمایت از آنان در این روند، تا روند انتقال صورت می پذیرد.
[3] - 5 قاره جهان آفریقا، امریکا، آسیا، استرالیا و اروپا است.
[4] - تعداد کشورهای مستقل در جهان طبق آخرین اخبار، ۲۰۵ دولت به رسمیت شناخته شده است که آسیا با ۴۶ کشور، آفریقا با ۵۴ کشور، اروپا با ۴۷ کشور، امریکا با 39 کشور، قاره استرالیا با ۱۹ کشور که در مجموع ۲۰۵ کشور در دنیا وجود دارد
[5] - به معنی عدم دخالت دادن، مذهب در سیاست، همانگونه که تحلیل گر سیاسی و نویسنده رمان های هندی خانم Shashi Deshpande آن را اینگونه معنی کرده است " not bringing religion into politics" این نویسنده و داستان نویس هندی تاکنون جوایزی را برای نوشته های خود از جمله رمان "به من گوش کن" (2018)، و رمان "آن سکوت طولانی" که به واسطه این رمان ایشان جایزه "اکادمی ساهیتایا" را در سال 1990 از آن خود کرد، مشهور می باشد. او نیاز های اولیه و چهارگانه کنونی هند را، بهداشت و سلامت، آموزش، عدالت و آزادی برشمرده است. و در این زمینه حزب کنگره را توصیه می کند تا به جوانگرایی و شمولیت بیشتر زنان در ساختار حزبی خود تشویق می کند. او به رهبران حزب کنگره توصیه می کند که اپوزیسیون خوبی در زمان این شکست بزرگ باشند، تا مردم هند که به آنان نه گفته اند، دوباره به آنان فرصت عملی کردن آنچه از درس های این شکست گرفته اند، فرصت دهد.
[6] - راهول گاندی بعد از این شکست عنوان داشت که : "امروز حزب BJP به صورت سیستمی به صدای مردم هند صدمه زده است، این وظیفه حزب کنگره است که این صدای نابهنجار حزب مذکور را، شکست دهد، هند هرگز به صورت تک صدایی نبوده و نخواهد بود، هند همواره به صورت سمفونی از صداها بوده و خواهد بود."
[7] - کارشناسان سیاسی هند اکنون ترس از این دارند که با این اکثریتی که حزب هندویی BJP بدست آورده است حتی به تغییر قانون اساسی هم دست بزند، و ارزش های والایی همچون سکولاریسم، پلورالیسم که از اصول مترقی قانون اساسی هند است، در سایه این بی اعتقادی حزب هندوهای ناسیوانالیست به خطر بیفتد.
[8] - تحلیل گران سیاسی هند از این ناسیونالیسم هندو به عنوان "سم هندوتوا" (the poison of Hindutva ) تعبیر کرده و آنرا برای جامعه متکثر و چند فرهنگی و مذهبی هند سم تلقی می کنند.
[9] - یکی از کشتارهای عمده هندوهای افراطی در جریان جدایی پاکستان از هند بود که میلیون ها نفر کشته و بی خانمان شدند. در سال های 1984 و 2002 نیز کشتار عجیبی از اقلیت مسلمان هند شد.
[10] - آقای راهول گاندی در پیام توئیتر خود نوشت : به عنوان رییس حزب کنگره، من در رابطه با شکست حزب کنگره در انتخابات 2019 خود را پاسخگو می دانم. و این پاسخی است به شرایط بحرانی، برای آینده بهتر حزب، به همین خاطر است که از ریاست حزب کنگره استعفا داده ام. بخدمت در حزب کنگره برای من یک افتخار است، حزبی که ارزش ها و ایده هایش در خدمت این ملت زیبا و زنده است.
[11] - تحلیل گران سیاسی هند، ادامه رهبری راهول گاندی را "بوسه به مرگ" (Kiss to death) برای حزب کنگره هند، ارزیابی کرده بودند، و در این زمینه آقای Prem Shankar Jhaنویسنده و روزنامه نگار مقیم دهلی، در مقاله ایی تحت عنوان "نه هندوتوا نرم، و نه سکولاریسم نرم، به بازنگری حزب کنگره کمک نخواهد کرد" علنا به این مطلب در چند روز گذشته اشاره داشته است، که "حزب کنگره نیاز به بازکشف ایدالیسم روزهای اوان شکل گیری اش را دارد تا بتواند به ایدالیسم جوانان امروز متصل گردد، برای حزبی که به شدت از رهبری جمعی سست و دلسرد شده است، و متکی بر سایه سنگین کاریزمای سلسله زمامداران خاندان گاندی – نهرو برای جذب رای دهندگان است، این مانند بوسه بر مرگ می باشد" این مقاله در آدرس : https://thewire.in/politics/confronting-hindutva-the-battle-that-lies-ahead قابل مطالعه است.
[12] - امریکا با 19.39 تریلیون دلار مقام اول جهانی، چین با 12.23 دومین، ژاپن با 4.87 سومین، آلمان با 3.67 چهارمین، فرانسه و بریتانیا مشترکا پنجمین، و هند اکنون ششمین است که پیش بینی ها این ظرفیت را در هند می بیند که به مقام پنجمین ارتقا یابد.
گرچه برنامه ورزش کوهنوردی ما هفتگی و طبق روال جاریست، ولی هر هفته که به صعودی می انجامد، با خود می اندیشم که آیا به صعود دیگری هم موفق خواهم بود؟!! خوشبختانه این هفته نیز در هفتم تیرماه 1398 صعود به قله توچال از محور جمشیدیه، کلکچال، پیازچال، لزون، خط الراس انجام، و این لحظات خوب و خاطره انگیز دوباره رقم زده شد، ما در بالای قله مثل همیشه و به رسم دیرینه خود دست ها را رو به آسمان، آنجایی که تصور می کنیم خدا در آن سمت هاست، بالابرده و از صمیم قلب این توفیق را شکرگزاری کرده و برای جوانان، گرفتاران، بیماران و... دعا کردیم.
صعود در "هفتم تیرماه" یاد آور آغاز روند خسارت بار ترور و خشونت در ایران است، که این روند شک و تامل برانگیز، بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب شروع و مردان استخوان دار مبارزه و تفکر و ایدئولوگ های انقلاب از صحنه ی کشور حذف شدند و این روند به خالی شدن چنته انقلاب و انقلابیون از مردانِ مرد و راست قامتان دوره مبارزه ختم شد،
تا در نتیجه ی خالی شدن جای آنان، افرادی کوتاه قد، جای بنیانگذاران و ایده پردازان دوره مبارزه در راه آزادیخواهی و کرامت مردم ایران را بگیرند، و البته می توان ادعا کرد که یکی از علل مهم انحرافات بعدی از اهداف اساسی، و فرصت طلبی، فرصت طلبان به کمین نشسته، در زمان عدم حضور مردانِ مرد معتقد به آزادی و اخلاق بود، که در سال های بعد از پیروزی، به مرور ما را به شرایطی بسیار سخت و زیانبار رهنمون کرد،
و ما بیهوده و از سر بی خبری و شعار زدگی های بی ثمر و ناتوانی از درک میزان موجودی توبره انقلاب از مردان بزرگ خود، که در واقع داعیه داران شعارهای انقلاب و مدافعان آن بودند، فریاد زدیم "امریکا در چه فکریه ایران پر از بهشتیه"، در حالی که اصلا در ایران دیگر بهشتی و همرزمان او تکرار نشدند، و خصوصا قوه قضائیه تحت مدیریت آیت الله بهشتی، هر روز بدتر از دیروز، روسای جدیدش "ویرانه" از همدیگر تحویل گرفتند، و امید به "تحول" در آن تاکنون به حقیقت نپیوسته است.
در مسیر این کوهنوردی سحرگاهی، یکی از همنوردان از توان، هنر، تفکر و علم بی نظیر دکتر بهشتی (طعمه جریان ترور امروز) گفت و این که او به چه زیبایی هایی فکر می کرد، و با این ترور چه خسارتی به مردم و انقلاب زده شد.
در این ساعات صبح و سحر، پارک چمشیدیه زنده است و در تسخیر جوانان و خانواده هاست، که شبمانی در طبیعت را اینجا و در این پارک زیبای کوهستانی تجربه می کنند؛ گروهی از جوانان همخوانی ترانه ایی را دسته جمعی اجرا می کنند، که با نواخت یک گیتار، موسیقی آن هماهنگ می شود، و متاسفانه در غربت موسیقی اصیل ایرانی، و سازهای موسیقی وطنی و ملی ایران، که به پس حجاب ها منتقل و مهجور شده اند، سازهای ساده شده غربی، میدان داری می کنند و انسان از غربت ایران در ایران غصه اش می گیرد.
از سوی دیگر در حالی که از همت خانواده ها برای شبمانی در طبیعت و حضور در جمع های خاطره انگیز شبانه، شاد می شوی، حضور دوباره و هجوم یک میهمان بیرون انداخته شده از جمع خانواده های ایرانی، که دوباره در حجمی زیاد، در حال حضور و انتشار و گسترش در بین آنان است، و در حال تبدیل شدن به یک مد طبیعی و ضرورت جمع های خانوادگی ماست، وجودت را دچار اندوه و غمی فراوان می کند.
"قلیان" که نسل قبل ما ایرانیان، آن را یکی از ملزومات زندگی می دانستند و در برخی از نقاط ایران این وسیله تفریح پر ضرر، از اجزای جهیزیه نوعروسان برای هدیه به شوهرانشان در زندگی جدید نیز بود، [1] و بعد از انقلاب و به برکت آگاهی بخشی بهداشتی که شد، برای یکی دو دهه، از زندگی ایرانیان بساط نحس خود را برچیده بود، اما این روزها انگار جوانان و خانواده های ایرانی در یک لجبازی بزرگ و خودزنی دردناک، دوباره شدیدا بدان روی آورده اند و دختر و پسر، مرد و زن به آن اقبال شدید نشان می دهند، و این نشانه بزرگی از پس رفت، و خبر از رو به قهقرا رفتن جامعه ما دارد، چرا که جامعه امروز دیگر جامعه سابق نیست که در بی خبری از مضرات دود و دخانیات بدان اقبال داشت، و مردم ما امروز دانسته و مطلع از زهری که به جان خود می کند، بدین شوم و شّر بداختر روی آورده اند.
یک نسل قبل اگر در مراسم حسینی و در خطبه خوانی های آخر هر روز محرم خود از "قلیان چیان" به عنوان یکی از خدمه "حضرت خیر الانام" تجلیل می کردند، [2] شاید کسی از ضررهای این بلیه وارداتی از امریکا و رسم سرخپوستان امریکا اطلاعی نداشت، [3] اما امروز همه می دانند که دود این تنباکو با ریه و دستگاه تنفسی مجروح آنان که از بی تحرکی، آلودگی هوا و... خود در رنج فراوان است، چه می کند، و باز زن و مرد بدان اقبال نشان می دهند.
امروز رستوران دارها در یک فضای سودجویی و فرصت طلبی علنی، قلیان را در لیست خدمات خود اضافه کرده اند، و برای یافتن رستوران های فارغ از دود و قلیان باید گشت، تا پیدا کرد، بارها شده است که با خانواده وارد رستورانی شدیم تا غذایی میل کنیم، و به دلیل بوی دود و تنباکو، از رفتن خود پشیمان شده و در نیمه راه باز گشتیم، اکنون رستوران داران قلیان ها را با اسانس های مختلف به مشتریان در تمام سنین مختلف ارایه می دهند و بوی تند تنباکو با بوی مواد دیگری که بدان اضافه کرده اند، مخلوط است و از اضافه کردن و مضررات این اسانس ها، دیگر اطلاعی ندارم، و نمی خواهم نیز که داشته باشم و کلا خواندن چنین مطالبی را هم زجر آور می دانم.
اما افسوس که آنقدر دخانیات در بین ما در حال گسترش و انتشار است، که دیدن دخترکان و پسرهای نوجوان زیر 17 سال با سیگاری در دست خود، و خانم های بسیار جوان که این بلیه را با افتخار در دستان خود دارند و مثل پیرمردان و پیر زنان نسل قبل، بر این بلیه آشکار پُک می زنند، قلب انسان را از عمق فرو ریزی اجتماعی ایران و ایرانیان به درد می آورد،
و خورندگان نان این سم خانمان برانداز باید در انسانیت خود شک کنند، که نان و ثروت خود را از ارایه چنین سمی به مردم، در سفره خانواده های خود می گذارند. گذشته از خبرهایی که از انحصار واردات و قاچاق این بلیه خانمان برانداز به کشور، در دست کسانی خبر می دهد که خود باید با چنین کجی هایی مبارزه فرهنگی کنند.
ملت ایران در فضای ناامیدی گستر حاصل عمل جنگ طلبان و تمامیت خواهان نباید به انحرافات پناه ببرند،
پس باید نه به جنگ گفت، نه به جنگ طلبان، نه به دخانیات، نه به مشروبات الکلی، نه به فساد،
و نه به کل انحرافات گفت، و به فکر برون رفت از این وضعیت بود.
به زودی از پارک خارج می شویم و دیگر عرصه کوهنوردی ها آغاز می شود، جایی که صحنه درست مثل صحنه زندگی است که باید قدم به قدم و آهسته و پیوسته حرکت کرد تا به مقصدی بلند و افتخار آمیز رسید. این مسیر سخت را می توان دوپینگی و با تله کابین رفت، ولی مردان مرد آنهایی اند که پای پیاده خود را به محک سختی زندگی و روزگار کشیده و مسیری را می روند، که طبیعی، افتخار آمیز و باعث شادی و سعادت و سلامت می شود.
کسان دیگری را هم در آن بالا و در نقطه اوج زندگی همچون قله کوه می توان دید که تمام رسوم روزگار را به کناری نهاده و تقلب را وجه همت خود قرار داده و در اوج با تو هم نقطه اند، ولی احساس او از قله بودن، با احساسی انسانی که در نتیجه تحمل رنج زندگی، به قله رسیده است، بسیار متفاوت خواهد بود، او که در اثر زحمت و همت خود به این قله رسیده، اگر بخواهد در همان لحظه زندگی را، در همانجا ترک و وداع گوید، آرام و خوشحال از کارنامه خود خواهد مُرد؛
و متقلب ها هم البته چشمی به عقبه خود خواهند انداخت و از ناهمگونی خود با رسیدگان به مقصد شرم خواهند کرد و برای انسان هایی همین پایان خوش، خودش مهمترین مقصد است، گرچه رنج بسیار برده باشند.
دو ساعت آنطرف تر از پارک جمشیدیه، چند شهید گمنام را دفن کرده اند، و بر آن گنبدی ساخته اند و نوری سبز رنگ، این مکان را در تمام تهران به دید مردم می کشد، دوستداران این شهدا این مسیر دوساعته را به عشق می پیمایند، تا نماز صبح را با آنان در آن بلندی تپه ایی که "نور الشهدا" آن را می خوانند، برسانند، و ما موقعی به آنجا رسیدیم که هنوز اذان صبح را نگفته اند، پس ما نیز از آنان و درخت های زیبای گیلاس محوطه اش و چایخانه شهید ورکش که گاه به کوهنوردان چای کوهی و چای آویشن می دهند، عبور می کنیم،
چند دقیقه آنطرف تر اردوگاه پیشاهنگی کلچال است، آنجا هم تعدادی از کوهنوردان در چادرهای شبمانی خود خوابیده اند و به انتظار صبحند، که به سوی مقصد خود رهسپار شوند، کم کم وقت اذان صبح می شود، و ما هم در اینجا با چای و صبحانه ایی مختصر، خود را بازسازی خواهیم کرد، صدای صلوات های مکرری که از تپه نور الشهدا می آید، معلوم می کند که حاضرین در حال آماده شدن برای نماز صبحند، و من هم دوگانه بهر یگانه به جای آورده و ادامه حرکت خود را آغاز می کنیم.
هوا هنوز تاریک است و نور چراغ هدلایت من گاه به کار می آید، از پرتگاه های بعد از اردوگاه پیشاهنگی کلکچال هم عبور می کنیم، گروه های دیگری هم جلوتر از ما به سوی قله در حرکتند، سپیده و سحر و روشن شدن هوا را از این پس می توان لحظه به لحظه تجربه کرد، و اگر سختی راه بگذارد در آمدن نور با او همسفر خواهم شد، شب گذشته است و مهتاب زیبا اگرچه یک چهارم قرص ماه است، اما به کمک نور منعکس شده از چراغ های شهر تهران، راه را روشن می کند و می توان پرتگاه های بعد از اردوگاه کلکچال و رسیدن به گردنه و دوراهی دره پیازچال و دره منتهی به جانپناه شیرپلا را گذر کرد، و همچنان ارتفاع گرفت.
بالای گردنه که رسیدیم هوا دیگر کاملا روشن است، و هدلایت را به کوله ام می سپارم، اینجا از پاکوبی خواهیم گذشت که من عبور از آن را ترسناک می دانم، گرچه دوستان همنوردم به این میزان ترس، از عبور از چنین پرتگاه هایی می خندند، ولی افتادن از اینجا، منتهی شدن به دویست و یا سیصد متر دره را باعث خواهد شد، و این ترس را برای خود منطقی می دانم، گرچه برای کوهنوردان پیشکسوت خنده دار تلقی شود.
پوشش گیاهی کوه ها به چشمم تُنُک می آید و دوستان بدین نظر، با توجه به بارش های خوب امسال، تعجب می کنند، ولی تاخیر در رویش گیاهان با توجه به برفی که هنوز هست و دارد ذوب می شود، و آوردن گله ها برای چریدن در این روزها که گیاهان تازه سر از خاک بیرون آورده اند، و چریدن این نو نهال ها قبل از بلند شدن، گیاهان کوه را، نسل کشی خواهد کرد، و انگار مراتع کشور مدافعی ندارد، و لذا در بی دفاعی کامل، توسط حیوانات گله وار ما چریده می شوند، و طبیعت نابود می گردد.
این روزها تسلیم خواهی های آقای ترامپ به همراه اشتباه راهبردی او برای زیرپا نهادن قرارداد امضا شده برجام، که گام بسیار مثبتی از سوی آقای باراک حسین اوباما برای عادی سازی روابط ویران شده با امریکا، و مثل یک داروی شفابخش در این زمینه بود، باعث شد که جناح ضد جنگ در دو کشور، در موضع ضعف شدید قرار گیرد، و جنگدوستان در اوج قرار گیرند، و این حق به آنان از سوی آقای ترامپ داده شود، که بر طبل جنگ طلبی بکوبند و صحنه گردان موثر صحنه خسارتبار موجود باشند،
و بدا به حال ملتی که در منگنه غرور نابجای ترامپ و متحدانش از یک سو، و جنگ طلبان داخلی، بمانند که چه کنند، و کدام راه را در پیش گیرد، و میانجیگری های پی در پی هم با این ظلم آشکار نتیجه ندهد، و مصیبت صد چندان شود، حال آقای دونالد ترامپ، بعد از این عهد شکنی و "فشار حداکثری"، در ژاپن از صبر خود برای به زانو در آوردن ایران می گوید، چرا که ضربات اقتصادی سیاست های او، مردم مظلوم ایران را که گرفتار چنین شرایطی شده اند، رنج بسیار خواهد داد، تا او و جنگ طلبان داخلی به مقصد خود برسند.
تف بر این سیاست مزورانه که شرایط جنگ را کاملا می چیند، و از صلح سخن می گوید، و ژست صلح طلبی می گیرد، تف بر سیاستی که مردان سیاست را خانه نشین می کند، و مردان جنگ را صحنه گردان، شرایط جنگ می چیند و از اقتصاد خوب مردمی سخن می گوید که در صورت تسلیم، بدان خواهند رسید، تف بر این سیاست که سعادت ملت ها را در گرو تسلیم آنان قرار می دهد، تف بر سیاستی که ملت ها را خانه نشین می کند و صحنه را به سودجویان، فرصت طلبان خون و تزویر می دهد. تف بر سیاستی که آرمان ملت ها برای رهایی و آزادی و حق تعیین سرنوشت را به محاق می برد و کاری می کند که درد ملتی بدست آوردن نان شود، که آیا به سفره اش خواهد رسید یا نه.
این همان ارتجاع و بازگشت به عصر بدویت است، که سقف آمال و آرزوی ملتی به کسب تکه نانی کاهش می یابد، تا از بلند پروازی در اوج انسانیت، فرهنگ، پیشرفت، تمدن و... باز بماند. تف بر این سیاست زر و زور و تزویر که دنیایی از خشونت، خیانت، زورگویی، جنگ و ظلم را تدارک می بیند، و مردم دنیا را به سربازان صحنه ی جنگ قدرت طلبان تبدیل می کند، تا کشته شوند و سرمداران زر و زور و تزویر به آمال و آرزوهای کثیف خود برسند، و آمال و آروزهای بلند ملت ها در زیر آوار خاک و خاکستر آرزوهای ظالمانه ی سردمداران زر و زور و تزویر دفن و پوشانده شده و از بین برود.
اما کوهستان به رغم این همه ظلم که در بین ما انسان ها جاریست، سخاوتمندانه تمام زیبایی و نعمت را از زیر برف های ذوب شده اش، به دیدگان کوهنوردانی هدیه می کند که هفت ساعت، کم و بیش راه پیموده و بر جاذبه زمین غلبه کرده و هزاران متر از سطحی که ظلم در آن جاریست، اوج گرفته اند و این خوش آمد گویی طبیعت است که به پیشواز حرکت کنندگان و بر جای ننشستگان هدیه می شود.
زمان بندی صعود این هفته که در حدود هفت ساعت به طول انجامید، عبارت بود از :
ساعت 2 و 5 دقیقه بامداد حرکت از پارک جمشیدیه
ساعت 4 صبح به اردوگاه پیشاهنگی کلچال رسیدیم
ساعت 4 و 26 دقیقه، ادامه مسیر صعود، بعد از صرف صبحانه و استراحت مختصری به مدت 26 دقیقه
ساعت 5 و 34 دقیقه، رسیدن به دوراهی دره پیازچال- دره شیرپلا
ساعت 6 و 25 دقیقه به چشمه پیازچال رسیدیم
ساعت 7 و 27 حضور در قله لزون، یک ربع اینجا استراحت
ساعت 9 و 22 دقیقه، هم بعد از عبور از خط الراس، صعود به قله توچال و پایان عملیات صعود.
این هم عکس هایی از گل های زیبای طبیعت توچال در نیمه اول تیرماه 1398 که با دوربین کوچک موبایل خود ثبت کرده ام، این گل ها امید را به دل انسان های به گِل نشسته، زنده می کند :
-
نه به دخانیات - بازگشت به زندگی
نه به دخانیات - بازگشت به زندگی
-
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
پروانه هایی به رنگ گل - استتار کامل
پروانه هایی به رنگ گل - استتار کامل
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
پوشش زیبای گیاهی دامنه لزون و کلکچال
پوشش زیبای گیاهی دامنه لزون و کلکچال
-
پاکوب قبل از قله لزون بعد پیازچال
پاکوب قبل از قله لزون بعد پیازچال
-
بیرون زدن جوانه ها از دل خاک بعد از ذوب برف ها
بیرون زدن جوانه ها از دل خاک بعد از ذوب برف ها
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
از زیر سنگ ها هم جوانه می زنند
از زیر سنگ ها هم جوانه می زنند
-
آویشن زیبا و از خاک برون افتاده
آویشن زیبا و از خاک برون افتاده
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
قله کلکچال از بلای قله لزون
قله کلکچال از بلای قله لزون
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
هرجا گیاهی روید با خود نعمت خاک حاصلخیز را خواهد آورد
هرجا گیاهی روید با خود نعمت خاک حاصلخیز را خواهد آورد
-
تهران زیر سایه گل های بهاری و برف های بازمانده در تابستان
تهران زیر سایه گل های بهاری و برف های بازمانده در تابستان
-
دامنه شمالی قله توچال و در گوشه قله دماوند
دامنه شمالی قله توچال و در گوشه قله دماوند
-
پیش به سوی قله توچال
پیش به سوی قله توچال
-
گل های بنفش در قله لزون و تصویر تهران
گل های بنفش در قله لزون و تصویر تهران
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
جوانه های ترج زده از زیر خاک امید رویش های سبز
جوانه های ترج زده از زیر خاک امید رویش های سبز
-
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
گل های بهاری توچال در تابستان گرم 1398
-
برف های جبهه شمالی توچال امید به ماندگاری تا برف آینده
برف های جبهه شمالی توچال امید به ماندگاری تا برف آینده
-
برف های جبهه شمالی توچال امید به ماندگاری تا برف آینده
برف های جبهه شمالی توچال امید به ماندگاری تا برف آینده
-
برف های جبهه شمالی توچال امید به ماندگاری تا برف آینده
برف های جبهه شمالی توچال امید به ماندگاری تا برف آینده
https://mostafa111.ir/neghashteha/articel/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=850#sigProId009e69ad66
[1] - در اواخر سال های دهه 1360 دوستی از شهر شهرضا در استان اصفهان داشتم که او می گفت مادر شوهرها در شهر ما بین جهیزیه همراه نوعروسان خود چک می کردند که حتما قلیان در آن باشد.
[2] - در شهر ما هر روز در دهه اول محرم مراسم خطبه خوانی به نام ائمه برگزار می شود و در این مراسم از کسانی که در مراسم امام حسین دخیل، و خدمت گذارند از جمله نوحه خوانان، سینه زنان، سقایان، جاروب کشان، طباخان و... و از جمله آنان "قلیان چیان" نیز در سابق تجلیل می شد، و از مستمعین برای آنان طلب آمین می کردند، تا برای آنان نیز از خداوند و ائمه طلب خیر کنند، و البته در سال های بعد از انقلاب این بند از دعای خطبه خوانان حذف شده بود، چرا که این حرفه در خدمه دستگاه حسینی نیز به مرور حذف گردید، و کسی این سرویس (دخانیات) را در مراسم حسینی به عزاداران نمی داد و حتی زیرسیگاری ها نیز از لیست ملزومات مسجد و حسینیه حذف و به تاریخ پیوست و کسی این جرات اخلاقی را به خود نمی داد که در یک حسینیه و یا مسجد و در جمع عزاداران حسینی دیگر سیگار بکشد، و فضا را آلوده به دود پر ضرر خود برای دیگران کند، اما با این روند احتمالا این رسم بد نیز، شاید در روند بازگشت قرار گیرد.
[3] - دود و دخانیات از جمله ملزومات زندگی روحانی و معنوی سرخپوستان امریکا بوده است، که گفته می شود بعد از کشف قاره امریکا توسط غربی ها، به جامعه آنان رسوخ یافت و از آنجا به دیگر نقاط جهان گسترش خود را پی گرفت، و امروز حجم معامله جهانی دود و دخانیات رقم های خیره کننده ایی دارد، که سودجویان جهان بر خوان این بلیه نشسته و به مکیدن خون مردم جهان مشغولند، و این سرمایه گذاری عظیم را بر بستر نا فهمی و خودزنی ماست که گسترده اند.
The president of the United States of America
Mr. Donald Trump
withdrawal of JCPOA and Maximum Pressure will defame you
Hi Sr.
I want to thanks, for your decision, not to launch a military response to the shoot-down of the US’s drone, as you learned that 150 Iranians would be killed by. It very nice to be careful of people’s lives, it will be written down in your strong point of your presidency.
But have you ever ask yourself, why and how we have reached to this dangerous point; Which the policy, that was in the hands of politicians previously, now it is the initiative is in hand of some pro-war in your administration and this side also?!!
I will tell you, your withdrawal of international backed signed nuclear deal (Joint Comprehensive Plan of Action JCPOA), and after that, your “maximum pressure” policy is going to pick us up to a war situation, and at that time you will be face off, so many people who have to be killed, in war practices,
like George Walker Bush, the 43rd president of the United States, as your colleague in the Republican party have done it, against Iraqis people, during 2nd Persian Gulf War, that unfortunately, which was done for “Mass Destruction Weapons”, the accusation which never verified and the weapon that never found in Iraq.
And now you are going to take Iranian and American people, to war spot, in the name of “Nuclear Weapon”, I can tell you, you can write your name as an exception among Republican presidents who don’t make war. It can be possible, exactly.
It needs to back to international treaties like JCPOA, as you pull out from JCPOA as a positive step which is done by US ex-government, who can trust your promises to be faithful toward a new deal that you are speaking about, it can be predictable to forgot, new deal even, if you suddenly find it bad in future also, you made a distrust able world with such a policy.
Please have consideration to your administration policies, it will take the world to an unsafe and deadly position.
construction of USA doesn’t need to destroying rest of the world, and it will defame you in the history of humanity, let yourself to be one of the world’s uplifters, and write your name in the world’s people commonsense deferent.
Thanks to hearing from me
Seyed Mostafa Mostafavi
26/June/2019
رئیس جمهور ایالات متحده امریکا
آقای دونالد ترامپ
پا پس کشیدن از برجام و سیاست فشار حداکثری شما را بدنام خواهد کرد
سلام آقای رئیس جمهور
می خواهم از شما تشکر کنم، به خاطر تصمیم تان بعد از سرنگونی پهپاد امریکایی، موقعی که متوجه شدید، حمله واکنشی شما، به کشته شدن 150 ایرانی منجر می شود، از آن منصرف شدید. این بسیار خوب است که در مورد جان مردم دقیق هستید، و این به عنوان یک نقطه قوت در پرونده ریاست جمهوری شما ثبت خواهد شد.
اما آیا هرگز از خود پرسیده اید که چرا و چگونه ما به این نقطه خطرناک رسیدیم؛ که سیاستی که در دستان سیاستمداران بود، اکنون ابتکار عملی در دستان طرفداران جنگ در دولت شما و این سو قرار گرفته است؟!!
من پاسخ این پرسش را به شما خواهم گفت، پا پس کشیدن شما از قرار داد هسته ایی برجام که یک قرار داد امضا شده و مورد حمایت بین الملل بود، و متعاقب آن سیاست فشار حداکثری شما، می رود که تا ما را به سمت موقعیت جنگ قرار دهد، و این شرایط، شما را با تعداد زیادی از مردمان کشته شده در صحنه جنگ مواجهه خواهد کرد.
همچون آقای جرج واکر بوش، چهل و سومین رئیس جمهور امریکا، که به عنوان همکار شما در حزب جمهوریخواه امریکا، که آن را علیه مردم عراق در جریان جنگ دوم خلیج فارس انجام داد، کاری که متاسفانه برای مبارزه "سلاح های کشتار جمعی" انجام شد، اتهامی که هرگز تایید نشد، و سلاحی که هرگز در عراق یافت نگردید.
و اکنون شما یک بار دیگر، تحت نام "سلاح هسته ایی" مردم امریکا و ایران را به سمت موقعیت جنگی می برید، من به شما می توانم می گویم که شما می توانید نام خود را به عنوان یک استثنا در بین ریاست جمهورهای جمهوریخواه امریکا ثبت کنید، که جنگی را باعث نشده، و این امر واقعا ممکن است.
و برای این نیاز است که به قراردادهای بین المللی مثل برجام باز گردید. همچنان که با عقب نشینی از برجام که به عنوان یک قدم مثبتی که دولت قبلی امریکا برداشت. چه کسی می تواند به قول های شما اعتماد کند، تا در مقابل قرارداد های جدیدی که از آن سخن می گویید، وفادار باشید، و اگر آن را در آیند نا مناسب یافتید حتی به آن نیز وفادار بمانید. این قابل پیش بینی است که حتی اگر قرارداد جدید را نیز نامناسب یافتید، آنرا نیز فراموش کنید، شما با چنین سیاستی که در پیش گرفتید جهان را غیر قابل اطمینان ساختید.
لطفا عنایتی به سیاست های دولتمردان خود داشته باشید، که این سیاست جهان را به سوی ناامنی و موقعیت های کشنده هدایت خواهد کرد.
ساختن امریکا نیازی به ویران کردن بقیه جهان ندارد، و این شما را در تاریخ انسانیت بدنام خواهد کرد، اجازه دهید نام شما به عنوان یکی از ارتقا دهندگان جهان نوشته شود، و نام خود را در افکار عمومی جهان به صورت متفاوتی بنویسید
متشکرم از این که به من گوش فرا دادید
سید مصطفی مصطفوی
26/جون/2019
با توجه به شرایط پیش آمده در روابط ایران و امریکا و طبل شوم جنگ که بین دو کشور در حال نواختن است، در حالی که اگر جنگ در گیرد، دیگر چندان ربطی به حاکمیت کشورها ندارد، و ویرانی آن را همه خواهند چشید، لذا در راستای شعار "نه به جنگ"، بهتر است ایرانیان مقیم امریکا برای دور کردن شرایط جنگی و خطر از کیان ایران و ایرانیان، عفریت جنگ که دیگر خوب و بد نمی شناسد، هر چه در توان دارند بکار گیرند، همانگونه که جوانان دوره انقلاب از هر امکانی استفاده می کردند و مرتب روش های مختلف را امتحان می کردند، تا به هدف خود برسند؛ خاطراتی که در پایین می آید، می تواند نشانگر بخشی از این اقدامات باشد، که در راستای منافع ایران و ایرانیان در آن روزها در جریان بود، اکنون نیز این روش ها می تواند مد نظر ایرانیان مقیم امریکا و کانادا قرار گیرد، تا بتوان ابتکار عمل را از جنگ طلبان دو طرف خارج کرد.
خاطراتی که ذیلا می آید، برگرفته از مصاحبه با یکی از دانشجویان ایرانی عضو "انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا – کانادا" است که به چگونگی مبارزه با رژیم شاه از طریق تاثیر گذاری بر سیستم رای گیری امریکا در ایالت های مختلف اشاره دارد، خاطراتی از حوادث و بازیگران قیام سال های 1356 تا 1357، دو سالی که قیام مردم ایران آغاز شد و شدت گرفت و بدنبال آن به سقوط سلسله پهلوی انجامید، این خاطرات در تاریخ 1 تیر 1398 روایت شده است:
"من در سیاتل امریکا، در منزل خانم سن و سال داری به نام کاترین لی (K.Lee) اتاقی را به مبلغ ماهانه 60 دلار اجاره کرده بودم، اجداد این خانم اهل اسکاتلند در انگلستان، که به امریکا مهاجرت کرده بودند، او یک رادیو بزرگ قدیمی داشت و همیشه اخبار جهان را از طریق خبرگزاری BBC دنبال می کرد.
انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا - کانادا هر سال شب عید که می شد، یک عکس بزرگ از آقای خمینی، که تقویم سال جدید روی آن چاپ شده بود، را برای ما می فرستاد، و من آن را بر دیوار هال همین منزل نصب کرده بودم، اگرچه این خانم امریکایی آقای خمینی را نمی شناخت ولی با عصای خود به او اشاره می کرد و می گفت "او مرد خوبی هست (He is a nice man)"، ایشان این نظر را از روی چهره و تصویر آقای خمینی، و توضیحاتی که من به او در خصوص آقای خمینی داده بودم، می داد، و شناخت خاصی از آقای خمینی نداشت.
خدا می داند که این خانم با اصل و نصب انگلیسی چقدر انسان مودب و با فهم و کمالی بود، به عنوان مثال یخچال ما مشترک بود و او می دانست که ما با گوشت خوک مساله داریم، من را صدا می کرد می گفت، ببین من این گوشت های خود را اینجا و در این طرف یخچال گذاشتم، تا با مواد غذایی شما ارتباطی نداشته باشد، با این که صاحب خانه بود و وسایل خانه هم متعلق به ایشان بود، تا این حد مراعات من دانشجوی خارجی و میهمان خود را می کرد؛
او یک دختری داشت که در تونس شوهر داده بود، و دخترش برای او از شمال افریقا یک قالیچه دستباف فرستاده بود، و من که با فرهنگ قالی و... آشنا بودم، مرتب به این فکر می کردم که ممکن است این قالیچه در وسط اطاق، برای این خانم پیر مشکل ساز شود، و به ایشان تذکر می دادم که مواظب باشد که پایش به این قالیچه گیر نکند، و موجب حادثه برای او نشود، ولی متاسفانه همین اتفاق هم افتاد و همان که پیش بینی می کردم شد،
یک بار وقتی از دانشگاه به منزل برگشتم، دیدم که زمین خورده و کتف ایشان شکسته است، فورا پسرش گُردون را که صاحب دو فرزند بود و سه منزل آنطرف تر، منزل داشتند را خبر کردم و او را با کمک پسرش به بیمارستان دانشگاه بردیم و تحت درمان قرار دادیم،
ولی بخشی از پول بیمه درمان که سهم بیمار بود را نداشت که بپردازد، چیزی حدود 150 دلار، من به او پیشنهاد دادم که این پول را از من قرض بگیرد، ولی او قبول نمی کرد، که همینطوری و بی دلیل از من پول بگیرد، و گفت شما قبول کن که دستگاه تایپ من را برداری، تا من به عنوان ما به ازای آن، این پول را قبول کنم. واقعا انسان هایی با معرفت و با خصوصیات بارز انسانی بودند، و رعایت همه چیز را می کردند، مسلمانی آنجاست، و مسلمانی هم در واقع همین است.
این خانم با اینکه بازنشسته و پیر بود، خیلی سرزنده و فعال بودند، روزی 7 الی 8 جلسه در نشست های مختلف مذهبی، اجتماعی، سیاسی و... مربوط به جامعه امریکا و جمع های خانم ها در سیاتل شرکت می کرد،
انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا - کانادا کارت پستال هایی را چاپ و آماده کرده بود و برای ما (اعضای انجمن) در هر ایالتی ارسال کرد، تا ما آن را به مقصد برسانیم، از این کارت ها حدود 300 الی 400 عدد سهم ایالت واشنگتن و شهر ما سیاتل بود، این کارت ها با متنی از سوی رای دهندگان امریکایی، خطاب سناتور همان ایالت چاپ و توزیع شده بود،
هر ایالت امریکا دو سناتور داشت، که روی این کارت ها از قول طرفداران و رای دهندگانش، خطاب به این سناتور ها نوشته بود که "دیگر از شاه ایران پشتیبانی نکنید،" مدیریت انجمن اسلامی به ما گفته بود که اینها را به رای دهندگان همان ایالت بدهید تا آنرا به دست این سناتورها در همان ایالت خود برسانند؛ ما باید این کارت ها را به دست افرادی در بین امریکایی ها می سپردیم که خود رای دهنده باشند، و این رای دهندگان هم معمولا در هر ایالت مشخص هستند.
همانطور هم شد و من 30 الی 40 کارتی را که سهم من برای پخش کردن این کارت ها می شد، را به دست کسانی رساندم که اهل رای دادن باشند، جوانان امریکایی که ما در دانشگاه می دیدیم، اهل رای دادن نبودند، و رای دهندگان معمولا همین پیرزنان و پیرمردها و... بودند.
خانم کاترین که این کارت ها را در دست من دید، گفت بده به من، همین امروز این ها را برای شما پخش می کنم تا رای دهندگان برای سناتور ایالت ارسال کنند. و همین کار را هم کرد."
من خود شریعتی را نه دیده ام و نه با آثار او آشنایی کافی دارم، اما کتاب های او را عنوان به عنوان، در چاپ های بی کیفیت که معلوم بود، زیر زمینی و اما در تعداد زیاد، به روش "از تولید به مصرف" منتشر می شد، و جوانان قبل از انقلاب آنرا بین خود دست به دست می کردند، را دیده ام، شاید در آن کم سن و سالی، عدم جذابیت اوراق و چاپ هم بود که هرگز این کتاب ها را با همان ولع تمام که بزرگترها می خواندند، رغبت نمی کردیم که بگیریم و چند خط از آن را بخوانیم و...
به عدد انگشتان دست هم شاید سخنرانی های او را گوش کرده باشم، شریعتی متعلق به جوانانی بود که انقلاب را به سمت پیروزی بردند، و مبارزات ضد استبدادی و حاکمیت فردی را پیش راندند، جوانان دور بعد، از شریعتی چیزی نمی دانند جز خیابانی که به نامش مانده است، بین نسل انقلاب کرده و نسل بر نتیجه انقلاب نشسته، یک گسست و شکاف کامل وجود دارد، وقتی پای صحبت جوانان انقلاب کرده می نشینی انگار آنان از دنیایی دیگر آمده اند و از دنیا و آرمان ها و افراد دیگری می گویند، که نسل ما کاملا از آن بی خبر است، که این ناشی از مشکل رسانه ها در کشور ماست، رسانه هایی که به هرکه بخواهند تریبون می دهند، و قادرند یک نسل را از داشتن تریبون محروم کنند، و به نوعی از صفحه اجتماع حذف نمایند.
اول تیرماه 1398 در حواشی سالروز فوت دکتر علی شریعتی مصاحبه ای تحت عنوان " پروژه تاریخی شفاهی ایران، دوره پهلوی دوم" توسط دفتر تاریخ شفاهی و تصویری ایران" حاوی روایت جناب آقای دکتر سید حسین نصر، [1] از پرونده فعالیت دکتر علی شریعتی به دستم رسید، که خیلی برایم تامل بر انگیز بود، متن سخنان ایشان در این کلیپ 7 دقیقه و 24 ثانیه ایی که توسط "تاریخ آنلاین" منتشر شده است، بدین شرح است :

"من تماسم با مرحوم دکتر شریعتی بیشتر از طریق حسینیه ارشاد بود. یک فردی به نام آقای همایون، آمد این حسینیه را درست کرد، و چهار نفر را به عنوان رایزن ها و مشاورین اصلی این مرکز انتخاب کرد، مرکب از مرحوم مطهری، خود بنده، شریعتی و کسی به نام شاهچراغی که یک حجت الاسلام بود، بسیار باهوش و برجسته، که بیچاره سکته کرد و در جوانی مرد، مال شیراز بود. ما چهار نفر بودیم.
بعد هم من شریعتی را جاهای دیگر ملاقات کردم، و تو دفترم یک بار خواستم باهاش صحبت کردم، ولی بیشتر تماس ها توسط حسینیه ارشاد بود. جنبه های سیاسی زندگی شریعتی، طرفدارانش این را یکجوری تعبیر می کنند، مخالفانش یک جوری تعبیر می کنند. ولی واقعیت امر این است که شریعتی رفت در مشهد و شروع کرد به درس دادن، دکتر جلال متینی که رئیس دانشگاه فردوسی مشهد بود، خودش هم راجع به این موضوع نوشته و چیز گفته است، آنوقت سازمان امنیت (ساواک) پشتیبانی بسیار بسیار قوی از او می کرد. به خاطر این که عضو سازمان امنیت بود، به طور قوی، به یک طوری یا نحوی یا همکاری و یا عضویت داشت. در این شکی نبود.
منتها او (دکتر شریعتی) می گوید من این کار را می کردم برای پیشبرد اهداف انقلابی، یک عده می گویند نه اینطور نیست، تعبیری دیگر دارند که من به آن کاری ندارم. حتی وقتی که ممنوع الدرس شد ولی می توانست... سازمان امنیت به دانشگاه فردوسی دستور داده بود که حقوقش را بدهند؛ بعد هم که آوردنش تهران مشاور وزیر علوم بود، روزها هیچ کاری نمی کرد و حقوق خیلی خوبی می گرفت. از وزیر علوم حقوق می گرفت همان موقع که این حرف های تند را می زد.
راجع به این جلسه براتون بگم، من اصولا با این نوع چپ گرایی دینی از اول فوق العاده بد بودم، بد یعنی این که اختلاط حق و باطل بدتر از خود باطل است، منافق در قرآن به این معنیه، که بعدها اسمش رو گذاشتند روی مجاهدین خلق، اصلا این واژه منافق که اینقدر منفی است در قرآن، مال همین مورد است،
خوب آن داستان معروف که جاهای دیگر هم بنده نقل کردم، شاید در نوشته های دیگر ذکر شده باشد، من و آقای (شهید مرتضی) مطهری، اول تعجب می کردیم که چطور است که این کاشی های (حسینیه ارشاد) و... هر چه دستور می دهیم برای حسینیه ارشاد که ساخته بشه .... البته آقای همایون ثروتی داشت، ولی شما نمی دانم رفته بودید آن تو (ی حسینیه ارشاد) یا نه، دیدید چطوری در آمده، مثلا من مبل داخلی آن را من گفتم فرنگی سفارش بدیم، که آنوقت هتل شاه عباس درست شده بود ابراهیمی را فرستادن پیش من که خیلی با استعداد بود، گفتم او طراحی کند مبل هایی را که جنبه ایرانی داشته باشد و این موارد، هر کاری که ما می گفتیم می شد، یعنی نمی گفتند که ما متاسفانه بودجه نداریم و... کاشی های به این زیبایی و...
من و مطهری در حیرت بودیم، بعد معلوم شد پول ها از سازمان امنیت می آید، پول های ساخت حسینیه ارشاد همه اش نه ولی بدون شک از سازمان امنیت کمک می شد. بعدها این معلوم شد.
یک شب، که شب عاشورا بود، و من و مرحوم مطهری، و یک فردی به نام دکتر اسماعیل یزدی، که برادر ابراهیم یزدی بود که این رییس دانشکده دندانپزشکی دانشگاه تهران بود، از وقتی که در بوستون (امریکا) درس می خواند، دوست خیلی نزدیک من بود، خیلی هم خانواده متدینی بودند، من آن موقع ابراهیم یزدی را اصلا نمی شناختم، اسمش را فقط شنیده بودم، اسماعیل یزدی با من دوست بود، ما سه تایی رفتیم تا شب عاشورا را آنجا (حسینیه ارشاد) بگذرانیم، رفتیم تو نشستیم و حالا آنجا پر پر بود و آن بالا شریعتی داره سخنرانی می کند، و یک سخنرانی خیلی خیلی تند کرد، در مدح (ارنست) چه گوارا؛
و گفت حضرت امام حسین ع در واقع چه گوارای عصر خودشان بودند و چه گوارا، امام حسین عصر خود، البته من اولیش را یادم هست ولی دومیش را مطمئن نیستم. یک همچین چیزی گفت.
این را که گفت آقای مطهری به پهلوی من زد و من از جایم بلند شدم و گفتم اصلا اینجا جای من نیست، ایشان هم گفت من هم همینطور، آمدیم بیرون، آقای همایون در اتاق جلو و دفتر (حسینیه) نشسته بود، و ما فورا یک کاغذی گرفتیم و استعفا دادیم (از مشاورت ایشان در حسینیه ارشاد)، دوتایی ما (مطهری و نصر) روی یک کاغذ استعفای خود را نوشتیم و امضا کردیم و هر چه آقای همایون اصرار کرد گفتیم که نه، اینجا جای ما نیست و آمدیم برون و رابطه من با حسینیه ارشاد تمام شد. مال آقای مطهری هم همینطور، حالا این را داشته باشید.
چند روز بعد ، یک جلسه ایی راجع به شریعتی و حسینیه ارشاد در وزارت دربار تشکیل شد، آن آقای ثابتی نامی که در سازمان امنیت بود، اون یک طرفداری عجب و غریبی از شریعتی کرد؛ و گفتش که اینه (شریعتی) که افراد را از کمونیسم بر می گرداند. جوان ها خیلی دنبالش هستند، و آنهایی که دنبال او می روند دیگر کمونیسم نیستند.
من همانجا گفتم این خیلی خطرناکتر از کمونیسم بودند، و اینها (با گفته من) مخالفت شدید کردند و گزارش شدیدی را به ضد من برای شاه فرستاد. من هم خودم رفتم و دلایلم را به شاه گفتم، شاه هم گفت که حالا ولش کنید و هرچه؛ کاری به شریعتی نداشته باشید، شاه اسما شریعتی را می شناخت، من هم قضیه را ول کردم؛ ولی رابطه ام به کلی با حسینیه از بین رفته بود تا این که، این نهضتِ ... چند ماه بعد مجاهدین خلق فعالیت خود را شروع کرده بودند و شروع کردند به ترور کردن و... خانه های تیمی به آن می گفتند آن وقت، خانه های آنها را در شمال گرفتند، آنجا مقدار زیادی کتاب های شریعتی پیدا شد.
شاه دوباره مرا خواست و گفت شما راست می گفتید، این آقا (دکتر علی شریعتی) در واقع ایدئولوگ این گروه های... اون وقت نمی گفتند گروهک و می گفتند گروه مجاهدین خلق، و من دادم که بگیرند او را."
این مطلب را با یکی از دانشجویان سابق انجمن اسلامی دانشجویان امریکا و کانادا که سال ها یکی از همراهان شریعتی در دوره مبارزات حسینیه ارشاد و همگام سخنرانی های پر شور او بود، روایت کردم، ایشان در این خصوص عنوان داشت :
"29 خرداد 1356 که آقای شریعتی فوت شدند، من در سیاتل در امریکا بودم، پسر آقای شریعتی (احسان) هم در شهری در نزدیکی سیاتل در کالج (مقطع بین دبیرستان و دانشگاه) درس می خواند، می ترسیدند که (به واسطه پسر شریعتی بودن) کاری سرش بیاورند، لذا اسم مستعار برای ایشان گذاشته بودیم، او را مهدی صدا می کردیم.
فهمیدن این جریان هم به این صورت بود که، یکی از دانشجویان به نام مهدی در جلسات ما شرکت می کرد، و می گفتند در شهری نزدیک سیاتل در کالج درس می خواند، بعد از 29 خرداد نامبرده را دیگر ندیدم که در جلسات حضور یابد. از دیگر دوستان پرسیدم که ایشان کجاست و چرا دیگر در مراسم انجمن شرکت نمی کند، دوستان پاسخ دادند، که مگر شما نمی دانی که نام اصلی او "احسان" است و فرزند دکتر علی شریعتی است، و عمدا ما اسم مستعار برای ایشان انتخاب کردیم، تا کسی او را نشناسد، و من دیگر او را ندیدم.
عده زیادی شریعتی را جاده صاف کن انقلاب می دانند؛ و آقایان بعد از انقلاب هم زیاد حق او را ضایع نکردند و بزرگترین خیابان را که قبلا خیابان "کوروش کبیر" بود، را به نام او تغییر دادند، و هم اکنون هم این نام از زمان آقای خمینی تاکنون به نام دکتر علی شریعتی مانده است، این در حالی است که نام خیابان ولی عصر را خیابان دکتر محمد مصدق ابتدا نامیدند، و بعد تغییر دادند و الان خیابان کوچکی را به نام دکتر مصدق نام داده اند.
آقای سید حسین نصر گفتند که شریعتی از طرف ساواک بودند، این مطلب درستی نیست. خود آقای سید حسین نصر هم در حسینیه ارشاد صحبت می کرد، البته نه مثل بقیه، ایشان آنوقت رییس دانشگاه آریامهر بود، دو جلد کتاب حسینیه ارشاد اولین بار منتشر کرد، این کتاب ممکن است در کتابخانه خود حسینیه ارشاد باشد، خیلی کتاب خوبی بود که عنوانش "محمد خاتم پیامبران" که دو جلد است و با جلد نفیس هم درست کرده اند، اغلب کسانی که "سرشون به کلاه شون" می ارزید در ایران آن موقع، در این کتاب یک مقاله ایی تخصصی در خصوص پیامبر نوشته اند،
مطهری (مرتضی)، پدر شریعتی (محمد تقی)، سید حسین نصر، رفسنجانی (اکبر هاشمی)، خامنه ای (سید علی)، شیخ مرتضی شبستری، صدر بلاغی و... اینها بزرگان بودند. اغلب این ها که حرفی برای گفتن داشتند، هر کدام مقاله ایی برای این کتاب تخصصی نوشتند، اولین چیزی که من از همین آقای سید حسین نصر خواندم، مقاله تخصصی اش در خصوص پیامبر بود که در این کتاب به چاپ رسید.،
البته نکاتی در ذهن من می رسد که خدا منو ببخشد اگر غیبت کسی را بکنم، شریعتی طوری بود که حسادت برانگیز بود، و آن موقع هم نسبت به او حسادت داشتند، و الان هم هست، مثلا با خود می گویند که چرا یک خیابان به این بزرگی به نام شریعتی است، و ما هیچی،
فرض محال که محال نیست، گیرم دکتر شریعتی در ساواک هم بوده است، تاریخ اسلام دریایی است که در آن می توان تقیه را هم دید، می توان علی ابن یقطین را هم دید که در دربار بغداد برای شیعه کار کرده است، فرض کنیم که حرف جناب نصر درست باشد، که من قبول ندارم! کار دکتر شریعتی کفر آمیزی هم نبوده است،
من از آخرین جلسه ایی که دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد داشت، یادم هست، آن موقع این ساختمان مسجد که گنبد دارد را تازه تا مرحله اسکلت زیر زمین را زده بودند، و روی آن را پوشانده بودند، آذر ماه 1351 بود، آن موقع من در محلات (استان مرکزی) کار می کردم و از آنجا برای سخنرانی های دکتر به تهران می آمدم مثل هزاران نفر که دیگر که از جاهای دیگر می آمدند،
وقتی هفته قبلش دکتر در جمع همه افراد حاضر سخنرانی کرد گفت، "اینها به من گفتند (منظورش ساواک بود) که هفته بعد حق نداری به حسینیه ارشاد بیایی، و سخنرانی کنی، ولی من به ایشان گفتم که دیر متوجه شدید، اگر من بروم، هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد،" (این مطلب را آذر 1351 گفت)، خیلی از حاضرین از شهرهای دیگر می آمدند، بچه هایی مثل من از تمام شهرها کرمانشاه، خرم آباد و... می آمدند، شریعتی می گفت "از حالا به بعد گفتم تعطیل نکنید، اگر تعطیل کردید اوضاع بدتر می شود، و آن موقع هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد، برای این که من رسالتم را انجام دادم و حرف هایم را گفته ام، اگر تعطیل کردید به ضرر شماست، من حرف های خود را زده ام، و با این حساب هر شهر ایران می شود حسینیه ارشاد، تا حالا اگر تهران فقط بود حالا همه شهرها حسینیه ارشاد خواهد شد. (منظور دکتر شریعتی امثال ما بود) که در شهرهای مختلف حرف من را خواهند زد، حرف من را به گوش مردم خواهند رساند،" همینطور هم بود ما پنجشنبه و جمعه که می آمدیم تهران، وقتی می رفتم محلات همه دور من جمع می شدند که شریعتی چی گفت، من هم وظیفه ام بود که بگویم، همین کلام دکتر بود.
هفته دیگر علیرغم این گفته شریعتی که گفته اند تعطیل کن، اما ما آمدیم، در تهران هم داشت برف می بارید، خیلی سرد هم بود، روی همان زیر زمین مسجد ما چوب و هرچه دم دست بود، گرد هم آورده و آتش درست کردیم و دور آتش ایستاده و منتظر شدیم که درب حسینیه باز شود، مردم هم مرتب می آمدند و به جمعیت افزوده می شد، اما درب حسینیه را باز نمی کردند، کل خیابان شریعتی پر از آدم هایی شد، که برای شنیدن سخنرانی دکتر آمده بودند، یک مرتبه از بلندگو حسینیه اعلام کردند، که "آقا (ی شریعتی) می خواستند برای سخنرانی بیایند که در مسیر دستگیر شده اند".
حرف های دکتر شریعتی بکر بود، با درد ما جوانان آشنا بود، شریعتی کسی بود که وقتی به سخنرانی می ایستاد 4 ساعت و نیم صحبت می کرد، همین آقای مطهری، رفسنجانی و خامنه ایی هم در حسینیه ارشاد صحبت می کردند، اما ربع ساعت که حرف می زدند، مردم خواب شان می گرفت، و آنها نمی توانستند مردم را پای منبر خود به گوش نگهدارند، ولی شریعتی 4 ساعت پشت هم حرف می زد و شاید 5 الی 6 تا سیگار را هم در حین سخنرانی می کشید و گوش شنونده همچنان تیز بود و به هوش بود که چه می خواهد بگوید.
پشت تریبون که حرف می زد سیگارش هم روشن بود و پکی هم به آن می زد، با کراوات و کت و شلوار ایستاده حرف می زد، شریعتی در سخنوری خیلی قوی بود، من 4 ساعت، سه ساعت و... یادم هست که سخن گفته است؛ همه مثل من در این مدت به هوش بودند و گوش می کردند، اگر می خواستی یادداشت کنی که مشغول یادداشت برداری می شدی و خوابت نمی برد، اگر گوش می کردی هم سخنانش چنان بکر و تازه و با درد هایت آشنا بود که اجازه نمی داد که چرت بزنی، صحبت های دکتر جذب کننده و بکر بود، آن چیزی بود که ما به دنبالش بودیم، و یک جمله اش را در جاهای دیگر پیدا نمی کردیم، در سخنان دکتر این مواردی که ما به آن تبشنه بودیم موج می زد؛ جایگاه او در بین جوان ها اینگونه بود؛ جمله هایش را به هدفی در قلب تو و تمام شنونده هایی می زد که آمده بودند تا بشنوند؛
ولی در سخنرانی آقایان دیگر، نیم ساعت بیشتر دوام نمی آوردی، اینها درد را خوب تشخیص نمی دادند، اول باید درد را شناخت، و شریعتی درد را می شناخت، او می دانست که درد جوان ها فقط سقوط نظام شاه نبود؛
در بین سخنرانان حسینیه ارشاد آقای رفسنجانی خیلی فعال تر از دیگران بود، او سلسله سخنرانی های متعددی تحت عنوان "عدالت اجتماعی در اسلام" را داشتند که به صورت سلسله سخنرانی بود و دوام دار تر؛ اما اقای خامنه ایی جوان تر و شاید هم سن و سال من را داشتند، و گاه گاهی به حسینیه ارشاد می آمدند، یکی از قلیل سخنرانی های ایشان را که من یادم هست، در خصوص "صلح امام حسن (ع)" بود که بعدها فهمیدم، یک فرد خارجی کتابی تحت عنوان "صلح امام حسن" به زبان عربی نوشته اند، که ایشان آن کتاب را از عربی به فارسی ترجمه می کردند. اطلاعات فعلی من هم بر این حکایت دارد که همان کتاب به فارسی و تحت عنوان "صلح امام حسن، نرمش قهرمانانه" منتشر شده است.
کاخ جوانان که کمی پایین تر از حسینیه ارشاد برای سرگرمی جوانان تاسیس کرده بودند، وقتی شریعتی سخنرانی داشت، تعطیل می شد، چرا؟!! چون شریعتی دردشناس بود و سخنرانان دیگر حسینیه ارشاد هیچکدام شان درد شناس نبودند، و اینجاست که حسادت بر انگیز می شد، و این خاصیت بشر است و طبیعی؛ خود سید حسین نصر آدم پر مغزی است، مثل دیگران باسواد بودند، ولی این سواد فایده ندارد، چون سواد شان به درد جوان ها نمی خورد. باید درد را شناخت."
[1] - که در این کلیپ ایشان به عنوان "رئیس دانشگاه آریامهر و رئیس دفتر فرح پهلوی" معرفی شده اند.
گرچه بیش از سی سال از جنگ می گذرد، گاه با خود می اندیشم، که همچون زمان جنگ و رزم، هنوز بدین جمله امام خمینی که "باید به تکلیف خود عمل کرد" وفادار مانده ام، و مبنا و موتور محرک آنچه انجام می دهم نیز، بر همین اصل استوار است، که "بدون نظر داشت به سود و زیان خود"، آنچه درست می بینم را، تکلیف خود دانسته و بدان عمل نمایم،
اما مشکل این رویکرد به زندگی، که از قضا بدین منوال تربیت هم شده ایم، در این است که، دیوانه ها و افراد خالی از تفکر و تعقل و غیر طبیعی ها هم، به نظر می رسد درست به همین راه و روشند، و بدون نظر داشت به عواقب عمل خود، بدانچه تکلیف خود احساس می کنند، عمل کرده؛ و در حالیکه اغیار و صاحبان اندیشه و تفکر، عمل چنین فردی را به عقل و محاسبه کشیده و آنچنان آن را از ریل خارج می بینند که بدین طرز فکر و عمل قاه قاه می خندند، و اهل و صاحبان اینگونه انسان ها، از کرده های چنین افرادی خون دل می خورند، و تنها محکوم به تحملند؛
گاه این فلسفه عمل را به سان روش انسان های در راه مانده و بی تکلیف می بینم، که نمی دانند چه کنند، و از هر سو برای آنچه فکر می کنند، راه نجات است، اقدامی می کنند تا شاید از این درماندگی و در راه ماندگی رهایی یابند، و شاید هم نه، و خود را به شانس و تقدیر می سپارند.
اما در این شیوه عمل به تکلیف، سوال مهمتر از روش کار، این است که اصلا تکلیف چیست، که بدان تکلیف عمل کنیم. تکلیف را اگر دیگران مشخص کنند، که این دیگر تکلیف ما نیست، تکلیف خودشان است، و اگر خود بخواهیم تعیین تکلیف کنیم، که این همان عمل به سان دیوانه ها و در راه ماندگان است، پس تکلیف چیست؟!
من که نمی دانم تکلیف چیست، پس بر مبنای همان آزادی که خداوند در تصمیم و عمل برایم نهاد، به همان رای که هر فرد (چه در این دنیا و یا آن جهان) مسئول و پاسخگوی عمل خود است و...، اخلاق، وجدان و... را مبنای عمل و قضاوت خود قرار داده، و ترجیح می دهم همان در راه مانده و دیوانه باشم، تا پیرو تکلیفی که دیگران بر اساس خواست درونی خود، و با توجه به خصوصیات خودخواهی و... انسانی (که بسیار طبیعی هم هست) تعیین می کنند.
من همچنان به تکلیفی عمل می کنم که آنرا تکلیف خود احساس می کنم.
بگذار خداوندگار از ما بپرسد که چرا دیوانگی کردی، آنگاه بگوییم در همین حد، یافتیم و شدیم. خدایا! آیا بر نادانان حرجی است؟!! و اگر راه درست برویم که، رهایی و سعادت را یافته ایم و سرفراز خواهیم بود.
فردا اول تیرماه، بلندترین روز سال است، که من آن را روز یلدا [1] می نامم، و آمدن چنین روزی یعنی نقطه آغازین "چله تابستان"، [2] که آمدنش نوید شروع گرمای بیشتر است، و رسیدن میوه های تابستانی، و وفور میوه در این فصل؛ اما در این روز جمعه 31 خرداد، می توانیم، در روز وداع با خرداد 1398، و سوال بزرگ که آیا خرداد 1399 را هم خواهیم دید یا نه؟! صعودی دیگر به قله 3964 متری توچال، از مسیر یال شیرپلا را دوباره تجربه کنیم، تجربه ایی که به هر دلیل می تواند، حتی آخرین تجربه صعود باشد؛
شب گذشته را با اخبار سرنگونی پرنده جاسوس "گلوبال هاوک" امریکایی (MQ4c) به نیمه بردم و ساعت 12 نیمه شب را نشان می داد که من هنوز نخوابیده و در فکر تبعات این سرنگونی بودم، و اخبارش را دنبال می کردم، تنها شاید دقایقی به تعداد انگشتان دست خوابم برد، که زنگ موبایلم کوس حرکت صعود را زد، و به ناچار طبق وعده، خواب و راحت رها کرده و راهی شدم،
خیابان ها مثل روزهای معمول، مملو از کسانی بود که در این ساعات نیمه شب یا راهی منازل خود بودند، و یا راهی بستنی خوری ها و آش خوری ها و زیارت امامزاده صالح در تجریش، و ما هم در میان سیل ترافیک آنان راهی همان مقصد، اما به قصد، صعود به توچال از محور دربند، وقت زیادی از ما در این مسیر صرف شد و در این اتصال 30 خرداد به 31 خرداد، باز نعمت صعود به توچال، این دقایق بامداد را به کوهنوردی اختصاص می داد،
به طتز به یکی از همنوردان که در مسیر با ما همقدم شد، و از کرج برای فتح این قله آمده بود، و شب را در پناهگاه شیرپلا سر کرده، و قله سبلان را بالای 5000 متر اعلام می کرد، گفتم "لطفا 36 متر تخفیف دهید، تا قله توچال را هم در زمره قله های 4000 متری البرز مرکزی جای دهیم، همانگونه که به سبلان 200 متر تخفیف دادید، و آنرا 5000 متری اعلام می کنید".
دیروز نیروهای نظامی ایران یک هواپیمای جاسوسی مهم امریکایی را سرنگون کردند، گرچه این توانایی در دفاع از مرزهای هوایی کشورمان ستودنی و افتخار آمیز است، و در مقابل ناتوانی همسایگانی همچون پاکستان و افغانستان در کنترل حریم هوایی اشان، که در این سال های اخیر، عرصه هواپیماهای بی سرنشین امریکایی بود، و آنان هر کجا را که خواستند زدند، کشتند و...،
اما این پیروزی می تواند مقدمه نابودی کشور نیز شود، چیزی که من هرگز آنرا نمی خواهم، نه می پسندم، شکست در سرنگونی یک شی جاسوس بهتر است، از پیروزی منتهی به نابودی و کشتار مردم کشورم؛ اما مسئولین سپاه در کنگره 5400 شهید استان کردستان روی این حرکت مانور تبلیغاتی شدیدی به راه انداختند، حق هم داشتند زیرا به لحاظ نظامی، این کار مهمی است و... اما آیا خیر کشور ما نیز در چنین رویارویی است، این سوالی است که از نظامیان نباید پرسید که آنان با این سوال بیگانه اند و از دید خود بدان پاسخ خواهند گفت؛ و من طبق همین سوال، همچنان بر این عقیده ام که جنگ برنده ایی نخواهد داشت، و پیروز آن هم در نهایت شکست خورده ایی بیش نیست.
و این را حتمی می دانم که پیروز هر جنگی باید بر خاکسترهای بازمانده از جنگ، خاکستر نشین شود، حتی اگر ما امریکایی ها را شکست دهیم، باز هم شکست خورده ایم، و امریکایی ها هم به همین درد گرفتارند، و به نسبتی همینطور خواهند بود، و در صورت پیروزی بر ما نیز، ننگ این جنگ نابرابر که با عهد شکنی بر ما تحمیل می کنند، بر دامن دولت آقای ترامپ و جمهوری خواهان تا ابد در تاریخ روابط ایران و امریکا خواهد ماند؛ همانگونه که سایه شوم پیروزی آنان در نبرد ویتنام، ژاپن و... بر دامن سیاستمداران وقت امریکایی در تاریخ سیاست امریکا ماند؛ و جنایت این دو جنگ دامنگیر تاریخ امریکاست و خواهد بود.
لذا برای من این شکست ها و پیروزی ها بر چنین دشمنی جای افتخار ندارد، مرا بیمناک هم می کند، چرا که پیامد آن چنان زیانبار خواهد بود، که شیرینی هر پیروزی را بر دل مردم ایران تلخ خواهد کرد، خدا کند این حادثه هم به جنگ منتهی نشود، و البته کار ما شده خدا کند، خدا کند... کردن، و هر روز بهانه ایی برای جنگ، توسط دو طرف آماده می شود، و کار ما باز همان خدا کند، خدا کند، است و بس.
ترامپ با زیرپا نهادن مفاد تفاهم نامه امضا شده برجام، و بی حق کردن ایران، از مزایای اقتصادی اش، زیر فشار و تحریم حداکثری، ما را تسلیم می خواهد؛ و در این زمینه، دارد شرایط ایجاد یک جنگ بی پایان را در بین جنگ طلبان دو طرف آماده می کند، و امروز ابتکار عمل در دست ماشه به دستان و جنگاوران است، و ترامپ با گسیل نیرو به منطقه خلیج فارس، در فرصت حضور چشمگیر نیروهایش در آب های جنوب ایران، با بر هم زدن موازنه قدرت بین همسایگان، به نظر من در حال آماده کردن شرایطی است که وقتی جنگ را شروع کرد، طرف ایرانی را مقصر و شروع کننده جنگ اعلام و جا بیندازد، و متاسفانه نظامیان ما شادمانانه از سرنگونی هواپیمای امریکایی و... می گویند؛
و این را همه کارشناسان می دانند که ترامپ در حال مهیا کردن شرایط انتخاب دوباره اش در قدرت در انتخابات سال 2020 است، و قدرت برای قدرتمداران به سان هواست، برای موجود زنده، و انسان قدرتمدار بدون قدرت مرده است، و او برای رسیدن مجدد بدین کرسی، از کنار کشته شدن میلیون ها انسان به راحتی خواهد گذشت.
این را در شرایط کشورهای منطقه هم می توان دید و این تنها ترامپ نیست که این چنین مبتلا به ظلم است، و دیگران نیز برای ادامه موروثی قدرت در خاندان و گروه خود، حاضرند کشوری را به جنگ ببرند و بعد از کشته ها و ویرانی های فراوان، آنکه را می خواهند بر جای کثیف خود بنشانند، بن سلمان، نتانیاهو و.... همه و همه در این امر مشترکند، و پایمال کردن خون ما انسان ها، برای هموار کردن مسیر قدرت شان اصلا بی معنی و بی ارزش است.
این یک حقیقت غیر قابل انکار است که جنگ از ما کشتار و ویرانی می خواهد، و برای این کار هزینه ایی هم نخواهد داد، چرا که چرخه خشونت، خود حلقه های دیگر خود را تولید و به پیش خواهد برد، خدا کند ایران در چنین چرخه ایی نیفتد. متاسفانه بازی گری بازیگران دست باز این صحنه، سخن از کنار کشیدن خدا دارد و وقتی جنگ را برای سوریه، عراق و... نوشتند، چرا برای ایران و عربستان و... ننویسند، مگر ما چه تفاوتی داریم، وقتی یمن را دارند ویران می کنند، و روزانه از این مردم فقیر و بی یار و یاور می کشند و تسویه حساب نژادی و قومی دارند، از ایران و عربستان و امارات هم می شود، چنین کرد، گناهی هم نیست و مثل بقیه توجیه خواهد شد.
دغدغه آغاز این جنگ، در این صعود که از نیمه شب آغاز گشت، با من در میان سیاهی سنگ ها و صخره و سایه هر گیاهی همراه بود، یعنی وقتی ساعت 2 بامداد صعود خود را از میدان سربند، در سربالایی های شیرپلا آغاز کردیم، سایه شوم جنگ هم سایه به سایه با من آمد، تا :
- ساعت 4 و 25 دقیقه به پناهگاه شیرپلا رسیدیم
- ساعت 4 و 53 دقیقه از پناهگاه شیرپلا، بعد از استراحت و... به سمت قله حرکت کردیم.
- ساعت 6 و 43 در جانپناه مرحوم امیری حضور یافتیم
- و در نهایت در ساعت 8 و 44 دقیقه به قله توچال رسیدیم، و بعد از دقایقی راهی پایین شدیم
اما تهران با این همه زیبایی برای رسیدن ترامپ و امثالهم به قدرت در امریکا و...، حیف است که ویران شود؛ سیل انسان ها از هر قوم و مذهب و تنها با نشان مشترک و هدف برابر کوهنوردی، به سوی قله رهسپارند، مثل همیشه انگار نه انگار که جنگ آوران در دو سوی خلیج فارس، مشغول زورآمایی اند، و ممکن است به یک نبرد تمام عیار بی پایان، تبدیل شود؛
در جانپناه امیری یکی از دوستان را دیدم که انتهای عصای چوبی اش، به طرز جالبی خم و دایره وار شده بود، بیدرنگ گفتم : "شما باید کرد باشید"، گفت "بله، شما از کجای ایران هستید"؛ گفتم از شاهرود، گفت "هنرپیشه ی خانم از شهر شما می شناسم که نامش را فراموش کرده ام"؛ گفتم، آقای داود میرباقری از هنرمندان بنام شهر ماست، او را سریع به یاد آورد و تجلیل کرد؛
او اما دل و زبانش از عشقش به "شیخ ابوالحسن خرقانی" و "شیخ بایزید بسطامی" ما می گفت؛ و من از او در کنار آب جدا شدم، تا آب برداشته خود از چشمه را به دوست تشنه ام برسانم، که منتظر این آب گوارا بود، و در بین این راه بودم که یاد این جمله شیخ ابوالحسن خرقانی افتادم و آنرا بلند، به طوری که این دوست کُرد من هم بشنود، خواندم، که فرمودند:
"هر که در این سرای (خانه ابوالحسن خرقانی) در آمد، آب و نانش دهید وز ایمانش مپرسید، که آنکه نزد باری تعالی (خداوند) به جانی اَرزد (که بدو اعطا کرده است)، در خوان ابوالحسن به نان و آبی نیز می ارزد (بدون توجه به نوع عقیده و مسلک و مرامش)". و این جمله زیبا و عصاره رحمت رحمانی در این دامنه کوه انعکاس یافت و همه آنرا شنیدند؛ و این دوست کرد من هم گفت "این شاید ناب ترین جمله، در ادبیات ایران است، که از دهان مبارک شیخ ابوالحسن بیرون تراویده است" و من هم گفتم این جمله لایق سر درب سازمان ملل در نیویورک است، او از من دور شد تا به قله ایی برود، که ما هم آبی نوشیده و نفسی تازه کنیم و در پی او به سوی هدف مشترک مان راهی شویم.
آب های چشمه نرگس و چشمه مرشد، صدای آهنگین خود را به کوهنوردان در حال حرکت در یال هدیه می کنند، تا در این لحظات پایان صعود آنان را همراهی نمایند؛ و این جمله انسانی و عارفانه شیخ ابوالحسن خرقانی، هم به زیبایی این آواز آب مزید شد، و انرژی رونده ایی را که ما را به قله می برد، به رغم این شب دهشتناک گذشته، و استراحت و خوابی که، نداشتیم، برای ما انرژی حرکت بود، و همچنان با ما همراه و همیار، تا در این صعود زیبا کمکیارمان باشد.
و در انتها در بالای قله باز سر و دست رو به آسمان بردیم، و از خدایی درخواست ها کردیم، که شدیدا این روزها جای خالی دستش را برای زیر و رو کردن این شرایط ناگوار و دهشتناک آمادگی به جنگ، و هوس خون ریزی جنگ طلبان و شیاطین انسان نما را، می بینم و کاری از دستم بر نمی آید الا باز خواستن از او.
باز به یاد این جملات دکتر علی شریعتی افتادم که در مقام این ساعات صبح صعود می فرمود : " در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح، که سیاهی شب همه جا را فراگرفته است، که افسونگران چیره دست در گرهها می دمند و دوستان دشمن کام"
دکتر عزیز! تو درست می گویی که : "آنگاه که کمیت عقل میلنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا میکند."
ایران! دست هایی که به ویرانی ات دست به کارند، کُل و شُل باد، چشم هایی که به ویرانی ات چشم دوخته اند، کور باد.
ترامپ نشسته بر کرسی تصمیم در حالی که به او جنگ پیشنهاد می دهند
ترامپ نشسته بر کرسی تصمیم در حالی که به او جنگ پیشنهاد می دهند
آب های جاری از چشمه نرگس و چشمه مرشد - صعود به توچال
آب های جاری از چشمه نرگس و چشمه مرشد - صعود به توچال
آب های جاری از چشمه نرگس و چشمه مرشد - جانپناه امیری
آب های جاری از چشمه نرگس و چشمه مرشد - جانپناه امیری
این هفته آب چشمه مرشد به جانپناه امیری رسید - صعود به توچال
این هفته آب چشمه مرشد به جانپناه امیری رسید - صعود به توچال
زیبایی گل ها در مسیر صعود به توچال 31 خرداد 1398
زیبایی گل ها در مسیر صعود به توچال 31 خرداد 1398
زیبایی گل ها در مسیر صعود به توچال 31 خرداد 1398
زیبایی گل ها در مسیر صعود به توچال 31 خرداد 1398
زیبایی گل ها در مسیر صعود به توچال 31 خرداد 1398
زیبایی گل ها در مسیر صعود به توچال 31 خرداد 1398
زیبایی گل ها در مسیر صعود به توچال 31 خرداد 1398
زیبایی گل ها در مسیر صعود به توچال 31 خرداد 1398
برف های خط الراس قله توچال 31 خرداد 1398
برف های خط الراس قله توچال 31 خرداد 1398
برف های خط الراس قله توچال 31 خرداد 1398
برف های خط الراس قله توچال 31 خرداد 1398
هنوز ار قله توچال تا ایستگاه 7 را می توان بدون پای گذاشتن بر زمین روی برف ها پیمود
هنوز ار قله توچال تا ایستگاه 7 را می توان بدون پای گذاشتن بر زمین روی برف ها پیمود
هنوز ار قله توچال تا ایستگاه 7 را می توان بدون پای گذاشتن بر زمین روی برف ها پیمود
هنوز ار قله توچال تا ایستگاه 7 را می توان بدون پای گذاشتن بر زمین روی برف ها پیمود
هنوز ار قله توچال تا ایستگاه 7 را می توان بدون پای گذاشتن بر زمین روی برف ها پیمود
هنوز ار قله توچال تا ایستگاه 7 را می توان بدون پای گذاشتن بر زمین روی برف ها پیمود
[1] - بلندترین شب سال را شب یلدا می نامند و من هم به همین دلیل بلند ترین روز سال را روز یلدا می نامم
[2] - چهل روز اول تابستان یعنی سی روز تیرماه، بعلاوه ده روز اول از مردادماه، که با هم چله تابستان را در گاه شمار باستانی ایرانیان تشکیل می دهند و خصوصا کشاورزان در این ایام کار فوق العاده در تولید و برداشت خود دارند و داشتند.
پرونده تاریخ مبارزات دکتر علی شریعتی، گرچه یک تجربه تکراری در تاریخ غمبار رهبران انقلاب های جهانی است، و تاکنون هم تا حدودی به او در نوشته هایم پرداخته ام، اما می خواستم بی هیچ نوشتنی از او، از کنارش امسال بگذرم، ولی نشد، چند جمله ایی از میان مطالبش، که از طریق فضای مجازی، در سالروز عروجش، به دستم رسید، باز دلم را آشوب کرد، و اکنون که یک نیمه ی دلم روی قله مهرچال است [1] که دوستان امروز در حال صعودش هستند، یک نیمه دلم نیز با دکتر علی شریعتی است و از او می نویسم؛
شریعتی فردی نیست که بتوان انقلاب و تاریخش را خواند، و از روی آن نقطه بلند در این تاریخ شکوهمند، به راحتی پرید، و این خط درشت را در بین خطوط دیگر وَر داد و از آن به راحتی عبور کرد، 29 خرداد، سالروز پر کشیدن معلم انقلاب، اعجوبه سخن و پیوند دهنده تفکر، تئوری پرداز و الگوساز مبارزه ایدئولوژیک است، که از دل مفاهیم شیعه و جامعه شناسی دانشگاه های غرب و شرق ایدئولوژی خاصی را اسخراج کرد، او جوانی از این مرز و بوم بود، که حاصل کار مطالعاتی اش، این شد که غرب را به شرق، و شرق را به غرب با مهارتی ستودنی، پینه زد، و چنان مبارزه در ذهنش درونی شده بود، که مفاهیمی را بیرون کشید، تا به مبارزه ایدئولوژیکی او برای "آزادی" ملتش، کمک کند، و به پیروزی آنان منتهی شود، او در این راه به اعتراف دوستان و دشمنان بسیارش، موفق بود. اما نمی دانم دکتر خود می دانست، که حصار ایدئولوژیک خود چه زندانی مخوفی است، و چه بندی بر پای روندگان خواهد شد، یا نه؟!!
اما گرچه برخی "نمک شناسند" و پدیده ها را در زمان خود دیده، سنجیده و فارغ از نظر خود نسبت بدان، ارزش آنرا در جای خود ارج می نهند، و لذا برغم زاویه ایی که با شریعتی و تفکرش پیدا کرده اند، خود را بی پرده مدیون او اعلام می کنند، [2] و خدماتش را فراموش نکرده اند، اما گروهی نیز هستند که دوستانه همان موقع او را انحراف و شکست [3] در حرکت ایران و ایرانیان دانستند، و این نظر خود را نیز، به خود او کتبا نوشتند، و کسانی هم که اکنون وقتی کارنامه 40 ساله انقلاب، یعنی حاصل مبارزه او را می نگرند، او را یکی از متهمین اصلی شرایطی می دانند،که در آن هستیم، اما شریعتی همسنگرانی در دوران مبارزه هم دارد، که با او چنان دمخور و همنفس بودند، که شاید از سیگار او هم پُکی عمیق و دوستانه زدند، و اکنون قدرت دارند و او را به نسیان و فراموشی سپرده اند [4] و... همه مدیون شریعتی اند، گرچه مخالفش باشند، و او را بعد از مرگ هم موی دماغ خود بدانند.
اما او در زمان خود بعنوان رقیبی بزرگ برای جنبش های مختلف و جور واجور چپ بود که نسل روشنفکر و دانش آموخته ایران را، در عقب ماندگی دیگر اقشار جامعه آنروز، از آن خود کرده بودند، دانشگاه و عقبه فکری اش را در سیطره خود داشتند و گروه های فعالی بودند که در بهترین حالت، و بعد از پیروزی، نتیجه ی پیروزی آنان، ما را به یکی از اقمار بلوک شوروی سابق تبدیل می کرد، یعنی یک عقبگرد عظیم، که حداقل باز باید سال ها جنایت، خشونت، استبداد و... را تجربه می کردیم، تا نظام شوروی فرو بپاشد و شاید رهایی یابیم،
که تجربه کشورهای اقمار شوروی نشان می دهد حتی با فروپاشی شوروی نیز هنوز "استبداد سرخ" در حاکمیت های موروثی و اختناق آور خود در شکل ریاست جمهوری های مادام العمر در کشورهای اقماری شوروی سابق ادامه دارد، و چه موقع این کشور ها به دمکراسی خواهند رسید معلوم نیست.
و از آن سو نیز پیشوایان دینی که بخش زیادی از جامعه را در سیطره نفوذ خود داشتند، در حالیکه حرفی برای گفتن نداشته و خود در بی خبری، بی تحرکی و...، غرق در آموزه هایی بودند که مدت ها دست به دست شده و بهار و یا خزان صفویه، تزویر و فساد قاجاریه، و اصلاحات سلسله پهلوی و...، را به خود دیده، و نمی دانم چه بگویم که چه از این قالب های نامتوازن بیرون آمده بود، و اما نسل حاملان مذهب در آن روزگار مبارزه، گرفتار "حفظ شرایط موجود" بودند، و آنرا مناسب آنچه که خود را پاسدارش می دانستند، دانسته، و قلیل مبارزین برخواسته از بین آنان نیز منفور و موی دماغ دیگران محسوب می شدند، و حتی بعد از پیروزی انقلاب هم این مبارزین در بین اهل خود، در اقلیت محض قرار داشتند.
در چنین شرایطی که قشر جوان این کشور در هجوم چپ و عقب ماندگی این سو، تحت فشار شدید بود، شریعتی به عنوان یک نیروی نجات بخش از راه رسید، و یک پله ی بزرگ جامعه فکری ایران را ارتقا داد، و البته خود یک سال قبل از پیروزی حرکت بزرگش، که در آن نقش اساسی و بی بدیل داشت، از بین همفکران و مردمی که شیفته سخن و روش مبارزه خود کرده بود، رفت،
البته اکنون که نگاه می کنم، شریعتی خیلی خوش شانس بود که نماند و در فتنه پس از پیروزی، له، و یا قربانی جریانات بعد از آن شود، و به سرنوشت دیگر اوتاد و ایدئولوگ ها، به ترور (حذف فیزیکی و شخصیتی) مبتلا گردد، و خوشبختانه آنچه بر دیگران و همفکرانش رفت، شامل او نشد؛ و البته حقش هم نبود که بعد از این همه مبارزه، بعد از آن پیروزی بزرگ، شامل این جفا نیز گردد، جفایی که دیگران به راحتی شاملش شدند و بساط شان در همان سال های اولیه یک به یک جمع شد؛ و این مصداق آیه 216 سوره بقره [5] بود که خداوند می فرماید " چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است" و شریعتی اگر مخیر به ماندن و رفتن بود شاید ماندن و دیدن پیروزی را خواستار می شد، تا حاصل حرکت خود را ببیند، که به کجا و چه بِکِش، بِکِشی می انجامد. اما خداوند رفتن را برای او انتخاب کرد؛ یادش گرامی باد.
اما مطالبی از دکتر که مرا به نوشتن این یادداشت مجبور کرد :
- اگر نمیتوانی بالا بروی، سیب باش تا افتادنت اندیشهای را بالا برد
- ستایشگر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشهها را.
- ابراهیموار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبه ایمان خویش باش.
- هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کردهاست.
- مردن هم همچون زیستن بهانهای میخواهد.
- وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که میخواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست. (کتاب پس از شهادت)
- از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.
- آنان که به هر ذلتی تن میدهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.
- میوههای گوارا و معطر تاریخ، انسانهایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قله عظمت، به اعماق دره پرت کردهاند.
- زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.
- ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را میسازند که بسوزد ولی معلم میسوزد که بسازد.
- دوستدار هنرمندانی بودهام که به جای خاتمکاری و کاشیکاریهای ظریف و آرایشهای رقیق و نازککارانه، وقار کوهستانهای لجوج و خشم طوفانهای وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشتهای دهشتناک و خشن را سرمایه هنر خویش ساختهاند
- بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛ اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن
- انسان نقطهای است بین دو بی نهایت، بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته
- سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما… زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.
- در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفته است که افسونگران چیره دست در گرهها میدمند و دوستان دشمن کام
- نه، من هرگز نمینالم؛ قرن ها نالیدن بس است؛ میخواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم، سکوت میکنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است
- آن«امانت» که خدا بر زمین و آسمان ها و کوه ها عرضه کرد و از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت، همین است. نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت…«مسئولیت ساختن خویش» است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست میگیرد!…( کتاب هبوط)
- آنگاه که کمیت عقل میلنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا میکند.
- توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند، و روشنفکر به ایمان.
- شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز میشود و اگر دشمنش را نمیکشد رسوا میکند.
- چه فاجعهای است که باطل به دستی عقل را شمشیر میگیرد، و به دستی شرع را سپر.
- تقلید نه تنها با تعقل سازگار نیست، بلکه اساسا کار عقل این است که هرگاه نمیداند، از آنکه میداند تقلید میکند و لازمه عقل این است که در این جا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند.
- لازمه توحید خداوند، توحید عالم است و لازمه توحید عالم، توحید انسان است.
- وقتی عشق فرمان میدهد، محال سر تسلیم فرو میآورد.
- عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن، این انتخاب بزرگی است ، چه انتخابی!.
- وارد کردن علم و صنعت، در اجتماع بی ایمان و بدون ایدوئولوژی مشخص، همچون فرو کردن درختهای بزرگ و میوه دار است در زمین نامساعد در فصل نا مناسب.
- فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه میشود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.
- هیچ چیز به وسیله دشمن منحرف نمیشود، دشمن زنده کننده دشمن است، بلکه آنچه که یک فکر و یک مذهب را مسخ میکند، دوست است یا دشمنی که در جامعه، دوست، خودش را نشان میدهد.
- هنر تجلی روح خلاق آدمی است، هنر با مذهب خویشاوندی دیرین دارد… هنر یک ذات عرفانی و جوهر احساس مذهبی دارد.
- جهل، نفع و ترس عوامل انحراف بشری
- از تنهایی به میان مردم میگریزم، و از مردم به تنهایی پناه می برم
- آنان که «عشق» را در زندگی «خلق» جانشین «نان» میکنند، فریبکارانند، که نام فریبشان را «زهد» گذاشتهاند.
- مردی بودهام از مردم و می زیستهام در جمع و اما مردی نیز هستم در این دنیای بزرگ که در آنم و مردی در انتهای این تاریخ شگفت که در من جاری است و نیز مردی در خویش و در یک کلمه مردی با بودن و در این صورت دردهای وجود، رنجهای زیستن، حرف زدن انسانی تنها در این عالم، بیگانه با این «بودن»!
- هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد، ظهور کند، بر او ظاهر گردد، و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمهها است در پی نیمهها،
[1] - قله ایی در اطراف تهران، با نزدیک به 4000 متر ارتفاع، که تیمی از دوستان کوهنوردم امروز پنج شنبه، این قله را هدف صعود آخر هفته ایی خود قرار داده اند، و اکنون در حال صعودند و من در خانه نشسته و با شریعتی همنوا شده ام، نیم دلم آنجاست و نیم دلم اینجا و با دکتر و زندگی او کلنجار می رود.
[2] - "... آقای صحری که از نسل دانشجویان پیش از انقلاب بود، در آن سفر به بهشت زهرا، از تاثیر حضور استاد دکتر علی شریعتی در زندگی اش گفت که برایم خیلی جالب بود، ایشان اذعان داشت که اگر شریعتی در مبارزات پیش از انقلاب در دانشگاه نبود، بسیاری از نیروهای واجد تفکرات مذهبی از جمله خود ایشان، از کسانی بودند که در دوران مبارزات، به دامن گروه های چپ مارکسیست - کمونیست افتاده بودند و..." برگرفته یادداشت هایم در پست ذیل که کل این جریان را می توان در آن دید : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/715.html
[3] - قبلا مطلبی در این خصوص تحت عنوان " آقای شریعتی! تفکر شما نمی تواند ایران را نجات دهد " نوشته ام. اهم مطالب این پست در آدرس ذیل قابل دستیابی است : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/sokan-in-on/600.html
[4] - "علی شریعتی - شهیدی از یاد رفته که پیکر پاکش بی هرگونه تفحص یافتنی است" عنوان مطلبی است خطاب به آنان که می توانند ولی از آوردن پیکر همسنگر دوران مبارزه به داخل کشور مسامحه می کنند تا او غربت خود در دوران مبارزه را همچنان بعد از مرگش نیز با خود داشته علی شریعتی - شهیدی از یاد رفته که پیکر پاکش بی هرگونه تفحص یافتنی استl
[5] - "جهاد در راه خدا، بر شما مقرّر شد؛ در حالی که برایتان ناخوشایند است. چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا میداند، و شما نمیدانید." كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ 216 بقره









