مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

مدت هاست که به سان این روزها "شاخ و شمال آفریقا" [1] پرچمدار حرکت های عمده مردم سالاری و دمکراسی خواهی، حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، و نفی استبداد و حاکمیت مستبدین مادام العمر در منطقه ماست، مستبدینی که از تحولات سیاسی قرن بیستم بجای مانده اند، و در مرزهای جامعه مدرن اروپایی، خفت و عقب ماندگی مردم مظلوم خود را تمدید و تکثیر می کنند، و به راه متروک استبداد و خودرایی اشان را ادامه می دهند.

 چه در جریان "بهار عربی" [2] که به حاکمیت خیلی از مستبدین مثل مبارک، بن علی، قذافی و... خاتمه داده شد، و چه الان که مادام العمرهای فرتوت دیگری مثل بوتفلیقه و عمر البشیر را سرنگون کردند، حکایت این حرکت جوشنده و زنده همچنان باقیست، و باید دید آیا شاخ و شمال آفریقا به نقاط دیگر خاورمیانه و مناطق گرفتار به استبداد، درس حرکت به سوی مردم سالاری و آزادیخواهی را خواهد داد، یا نه و...

 یکی از مهمترین موانع استقرار دمکراسی و برچیده شدن نظام استبدادی در این منطقه، علیرغم رفتن دیکتاتورها، نظامیان همین کشورها هستند، چرا که محیط استبدادی محل زایش نظامیان، اوج گرفتن نظامیگری و صدر نشینی عناصر خشونت طلب است، که درازای دریوزگی آنان در برابر مستبد حاکم، باعث شده است که این فرزندان پاک وطن، مردم شان را به فراموشی سپرده، و دل و دین به نظام استبدادی و مستبد مادام العمری دهند که مردم را به سلطه کشیده، و به قهقرا برده است.

حال آنکه این عناصر نظامی باید محافظ خاک و مردم وطن خود و به واقع در خدمت "ولی نعمت" شان یعنی مردم باشند، و به آنان حس وفاداری داشته و به جای فدایی شدن برای مستبد، در شعار و عمل، خود را فدایی خاک و مردم خود بدانند، نه این که تعهدی باطل، به مستبدی دهند که آنان را در خوی استبدادی خود تربیت، مطیع و مُنقاد کرده است.

وقتی به تاریخ تحرکات آزادیخواهانه منطقه خاورمیانه که نگاه می کنی، شوربختانه اینکه نظامیان علاوه بر سنگ اندازی جلوی پای آزادی خواهان، تمام توفیق مردم خود در برکناری مستبدین را حتی بعد از پیروزی آنان هم، بی اثر و عقیم می کنند، و بدین ترتیب مبارک از سیستم حاکمیت مصر توسط یک انقلاب مردمی اخراج می شود، اما نظامیان این کشور، باز در یک پشتک واروی سریع، شرایط را به روز نخست باز می گردانند، و مبارک دیگری را حاکم می کنند؛ بوتفلیقه به زور قیام مردمی الحزایری ها می رود، ولی نظامیان نمی گذارند مردم به اهداف خود که انتخابی آزادانه است، برسند و مرتب مانع ایجاد می کنند؛

 عمر البشیر در یک حرکت ممتد و حکم مردمی از سیستم حاکمیت سودان رانده می شود، اما باز این مانع ناخلف و بی تربیت نظامی سودان است، که نگهبان شرایط استبدادی قبلی می شود، تا آزادی به کام مردم مظلوم سودان وارد نشود.

میوه ناخلف و نامیمون و بد یُمن نظامیان و نظامی گری در نظام استبدادی، که حاصل پرورش نظمِ نظامِ فاسد استبداد است، ریشه ایی خطرناک دارد، که تخم آن را مستبد حاکم در طول زمانی دراز می کارد، و پرورش می دهد تا به میوه ایی خسارت بار برای مردم خود بنشیند، تا این پدیده دردناک هم نگهبان استبدادش باشند و هم در چنین روزهای قیامی، آروزهای مردم خود را، حتی بعد از رفتن او هم بر باد دهند.

آری الجزایری ها، سودانی ها، مصری ها و... به پیروزی رسیدند اما در چنگال نظامیان باقی مانده از حاکمیت استبداد، معطل مانده اند، خدا کند که نا امید و سرخورده نشوند، و اسیر بازی و دام نا امید سازی و امید کشی دست پرورده های نظام استبدادی نگردند.

در چنین نظام هایی استبدادیی، مرزداران حقوق بگیر از خزانه مردم، به بله قربان گوهای حافظ حدود استبداد و مستبد تبدیل می شوند، و امروز اگرچه شاخ آزادیخواهی آفریقا در تن مستبدین مادام العمر آن دیارِ با فرهنگ و تمدن فرو رفته است، اما این شاخ محکمِ آزادی خواهی در دست نظامیان پروار شده توسط مستبدین این دیار افتاده است، و زور آزمایی ها با مردم منطقه ادامه دارد، تا یا گردن آزادی و آزادی خواهی را بشکنند و یا مردم شاخ استبداد و باقی ماندگان از مستبدین را.

و باید دید آیا این مردم متمدن در نهایت، در مسیر خود برای رسیدن به دمکراسی، شاخ نظامیان را می شکنند یا این نظامیانند که در گرداب زور و تزویر، گردن آزادی و آزادیخواهی مردم خود را خواهند شکست، و آرزوهای مردم شان را در ناامیدی و گردابی دیگر غرق خواهند کرد، اما من آرزو می کنم نظامیان به پادگان های خود باز گردند.

امیدوارم چکمه پوشان تفنگ به دست، بفهمند که پا بر گردن چه انسان هایی (ولی نعمتان خود) می گذارند و چه ارزش هایی (آزادی و آزادگی و...) را به پای مستبدِ حاکمِ خود قربانی می کنند، و امید است این قشر از جوامع خاورمیانه نیز به خود آیند و به مانع آمال و آرزوهای مردم خود تبدیل نشوند، تا در حقارتی باور نکردنی، مثل پهلوان پنبه های شکارچی در مرغدانی ها، دمی بیشتر در سایه و در رکاب استبداد و مستبد، قدر بردگی خود بینند، و بر صدری ناچیز و خفت بار نشینند.

 دیکتاتورهای عرب

 از راست به چپ مبارک (مصر)، قذافی (لیبی)، عبدالله صالح (یمن)، بن علی (تونس)

نقشه شمال افریقا

[1] - مراکش، الجزایر، لیبی، تونس، مصر، سودان، سومالی

[2] - خیزش های ضد استبدادی چند سال گذشته

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 کین شکوه ما را ز هزار وصل، خوشتر است

بگذار و بگذر ای نسیم سحر، زین خفته بر مزار  [1]     نه پیامی ببر، نه بیار، که ما را به غم خوش است

غلتیدگان بر غم دوران، با غم و درد شدند قرین،     نه عشرتی خواهند و نه ناز نگاهی، که غم خوش است

این سفره ی می و عشرت، تو جمع کن که نیست،     ما را نیازی به عشرت و می، کین غم خوش است

ای سر خوشان وصل روید از کنار و بر       کین هِجر خوشتر است، وین غم خوش است

ظلمش نکو می دارم و از مهر فراری ام،     چون او پسندد این، این ظلم هم خوش است

فریاد از دلم به هوا خواست، که ندانم، چه خواهد او،     اما همین بدانم که آنچه خواست او، خوش است

تسلیم گشته ام من به خواست و مدار او      این است ابتلای ما، که همین نیز خوش است

صبا تو نیاور از او هیچ نشانی، که نزد من،         او حاضرست و بی اعتنایی اش، باز هم خوش است

ما را به شِکوه فرو گذار و بگذر ازین،       کین شکوه هم ما را ز هزار وصل، خوش است

 

ما را به قافیه های شعرِ می اش سپرد و رفت

خواهم که دل سپرم من بدین جام چند       لیکن سپردن دل، کار ما نبود و نیست

جامی سپرم دل، که زنده کند خلق عالمی       لیکن به عالمی جستم، نبود جام و نیست

هست این جام را، بی رحم ساقی ایی،    می ریزد و، ندهد جام، انگار نبود و نیست

ما تشنگان جام می از دست دلبریم،     دلبر کجاست؟! انگار هرگز نبود و نیست

ما را به قافیه های شعرِ می اش سپرد و رفت      تا ما سراییم از می ایی که شاید نبود و نیست

فریادهای مستی ما آسمان شکن شدست     از آسمان انگار ندایی، هرگز نبود و نیست

من سردی و سکوتِ لبِ جام را چشیده ام      در این سکوت، انگار ساقی و می و جامی نبود و نیست

ساقی کجاست، می چه شد، جام را که برد        انگار نه ساقی، و نه می و نه جامی، نبود و نیست

در این خزان دل، که دل بُوَد رهسپارِ یار     یاری انگار در این راهِ پر غصه ام، نبود و نیست

من ضجه ها زدم به تابوت پر غمی          انگار بر این تابوت غم، مرده ایی نبود و نیست

گاهی صدایی، زمزمه ایی، خوانشی چند،      خواند مرا بخود، چون بنگرم، انگار ندایی نبود و نیست

این است دام و دل، که به بازی شده رقیق      در دامگهی که نه صیاد و نه صید، انگار نبود و نیست

صیاد خواهم که کند صیدِ دل به غم،     این غمکده را انگار نه صیاد بود و نیست

وامانده من کنون، بدین دام دلفریب،      گویید حزین [2] را، که صیاد انگار نبود و نیست

فریاد صید، نزد صیاد بی بهاست     صیاد که نه، صید دلی، انگار نبود و نیست

این است که شرحه شرحه شود این دل از فراق      کین صید به دام مُرد، و صیاد انگار نبود و نیست

 

 

ای شهسوار غم پرور دل، رنجه ام مکن

ساقیا جامی ز تو خواهم که تمام کند     شرح این غمکده دلُ وصال آید پس

می که نه، زهر می ایی، که حاصل    عالم دوری و، آید وصال ز پس

شرح این عشق که سال هاست سوخته است     جان عشاق بی وصال ز پس

می ایی که درمان کند تمام درد را    جانی که آید برون، و زندگی زاید پس

داری چنین می ایی تو به خمره، ای ساقی!     خلاص کند جان و، جانی خوش آید ز پس؟!!

دانم که داری تو به توبره ات هزار می ناب      درمان کند هزار درد و آید فلاح ز پس

لیکن نداند این دل دردناک من       اندوهناک شدم من و، هزار سوال ز پس

"ما را رها کنید در این رنج بی حساب"      زیرا نباشدم جوابی، از پس این سوال پس

فریاد خفته ایی است در پس این دلم کنون     بگذار بگذرد و نگوید این جواب ز پس

بگذار غریو غم کند غرق این دلم     فریاد بماند و بیداد و غم ز پس

ای شهسوار غم پرور دل، رنجه ام مکن      بگذار بمانیم در این غم و دیدار ز پس

دیدار نخواهم و وصلی از پی اش     ما را خوش است به غمِ دیدار و، غم ز پس

نظم نوشته هایی سروده شده

در تاریخ 29 فروردین 1398

 

[1] - این نظم نوشته، زمزمه ایی است در همراهی با این شعر حافظ بزرگ، که توسط استاد عزیز محمد رضا شجریان به زیبایی اجرا گردیده است.

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار         ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو       نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام     شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز      بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب      بهر آسایش این دیده خونبار بیار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست     خبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن     به اسیران قفس مژده گلزار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست      عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید     ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن      وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

[2] - حزین لاهیچی که می فرمایند :  ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد       صیاد رفته و صید در دام مانده باشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیشب ناگهان بسیاری از کانال های مهم خبری تلویزیون های جهانی برنامه های عادی خود را قطع کردند و لنز دوربین های آماده و اضطراری خود را به شعله های آتشی سپردند که از سقف کلیسای بزرگ و تاریخی نوتردام پاریس (Notre Dame Cathedral) به آسمان زبانه می کشید و کنگره آن را آنقدر زیر ضربات زبانه ی شعله های خود گرفت، تا فرو بریزد.

شعله های آتش نه شرمی از خدای این کلیسا داشتند، و نه ملاحظه بیش از 900 سال دعاهایی را کردند که زیر این سقف خوانده شده بود، نه اشک های نهصد ساله ریخته شده بر کف آن برای نجاتش اثری داشت، و نه چشم های نگران معتقدانی که در آن لحظات بر خود می لرزیدند که عبادت گاه شان در حال سوختن است، و از همه مهمتر خدای این کلیسای تاریخی و مهم، هم دست روی دست گذاشت و مثل همه ما به تماشا نشست، تا نه ساعت تلاش آتش نشانان پاریس به ثمر نشیند و تمام هنر خود را بکار گیرند و در نهایت آتش را مهار کنند.

و انگار همه این تلاش ها در این مسیر بود که، شرایط برای آمدن رییس جمهور فرانسه (امانوئل مکرون) فراهم شود، و او بیاید و بگوید که ما آن را دوباره خواهیم ساخت. اما براستی این همه لجاجت قدرتمندان بر تخت بیت المال نشسته برای ساخت عبادت گاه هایی این چنین پر طمطراق، در سایه خشم هر روزه به ستوه آمدگان [1] از فقر و نابرابری، برای چیست؟!!

وقتی می توان در گوشه ایی از خانه ات، بر ستیغ کوهی، در بیابانی خالی از هر سرپناهی، زیر هر درختی، هنگام رانندگی، قبل از خواب در تختخواب خود، میان دریاها، در ایستگاه فضایی و... دل روانه دوست کرد و با او به راز و نیاز مستقیم نشست، چرا حاکمان بر بیت المال انسان ها نمی خواهند از ساخت عبادت گاه های مجلل و با شکوه و مقدسی که حتی توان محافظت از خود را نیز ندارند، دست بردارند، میعادگاه هایی که خدای آن اماکن هم به راحتی و بی تفاوت از کنار سوختنش هم حتی می گذرد و...

پس کی باید وصلگاه بین خدا و انسان، به گوشه دل مومنین منتقل شود؟!!

تا در آن صورت دیگر نه خادم الحرمین شریفینی باشد، که بر پشت دیوارهای کعبه به کمین ثروت و تفکر مسلمانان نشیند؛ و نه آن بودایی توسعه طلب میانماری پشت مجسمه های سنگ تراشیده و بلند بودا، مخفی شود و به کشتار و غارت غیر بوداییان دست زند؛ و نه صهیونیست ها پشت خود را محکم به دیوار ندبه دهند و به جنایت های تاریخی خود مشغول شوند؛ و نه کلیسای نوتردام پشتوانه ناپلئون گردد تا در شرق و غرب و شمال و جنوب به توسعه طلبی و کشتار و غارت خود مشغول شود؛ و پاپ که در واتیکان به جای خدا دلبری کند و...

نوتردام نشان داد که خود بی پناه ترین و آسیب پذیرترین هاست، و او نمی تواند واسطه فیض الهی برای کسی باشد، چرا که از این فیض الهی خود هم نتوانست در آن هنگامه خطر بهره مند شود، و اگر آتش نشانان پاریس نیامده بودند، او خود تا آخرین خشت می سوخت؛

این آتش آمد و در وسط جزیره ایی بین دو آب، تمام نوتردام را سوزاند تا بگوید که باید بساط عبادت را از نوتردام ها جمع کرد، و به گوشه دل انسان ها منتقل کرد، و جایی که جایگاه واقعی خداست، و تو می توانی و اختیارش را داری که از اغیار خالی اش کنی و تو باشی و او؛ او که تنها شایسته دل توست، جایی که تله عشق می توان بست و دل خدا را به دام دل خود انداخت و راحت نشست و با او بود.

اما باید به هنر، هنرمندان و هنر دوستان برای از بین رفتن این سمبل هنر جهانی تسلیت گفت، زیرا که عصاره ایی از تاریخ هنر بشر در نوتردام سوخت و نابود گردید.

[1] - اکنون بیش از 50 هفته است که جلیقه زردها علیه نظام حاکم بر اقتصاد و سیاست فرانسه و غرب فریاد می زنند و شنونده ایی ندارند و با گاز و گلوله پاسخ شان را می دهند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

انتظار ظهور منجی، برای معتقدان به دین نسبتا تازه تاسیسی مثل اسلام، اکنون نزدیک به 12 قرن و یا با مقیاس نسلی به قولی بیش از سیزده و یا چهارده نسل طول کشیده است، و هنوز از آمدن منجی خبری نیست و این امر برای معتقدان به دین قدیمی همچون یهود، که آنان نیز هنوز منتظر ظهور منجی ایی به نام "مسیح" هستند، و یا هندوها و...، هزاران سال، و صدها نسل است که این انتظار ادامه دارد و...

با احتساب قدمت و تواتر تاکید بر مساله انتظار برای ظهور منجی در بین اکثر ادیان جهان می توان نتیجه گرفت، انتظار به صورت عقلی (فارغ از اعتقادات شخصی و فرقه ایی)، نه در دراز مدت قابل گذشت و بی اعتنایی است، و نه می توان در کوتاه مدت بدان دل بست؛ زیرا بشارت برای آمدن یک منجی تقریبا در تمام ادیان موسوم به "بشری" و "الهی" مشترک است، و لذا نمی توان بدان بی اعتنا بود، و این امر می تواند گویای مبنایی واقعی بر این امر باشد، و بنا بر اصل فراگیری امری در ذهن بشر هم که شده، می توان بدان توجه کرده و روی آن مطالعه علمی نمود، و لذا لازم است که این نظریه از لحاظ تاریخی و علمی به صورت مستقل و خارج از اعتقادات مذهبی محقق، مورد کنکاش بی طرفانه قرار گرفته و پاسخ منطقی برای این سوال و مساله یافت.

گرچه این تواتر شاید پاسخی باشد به وجود "روح امید به آینده" در ذهن بشر، که تقریبا تمام ادیان بر این نکته متمرکز و تاکید کرده اند، که منجی درون دینی آنان، با استفاده از نیروی ماورای طبیعی ایی که بدان مسلح است، و سوار بر توان خدایان همان دین، برای نجات همه انسان ها خواهد آمد (اعتقاد به منجی درون مذهبی، اما نجاتی همگانی).

البته این از شوربختی ما انسان هاست که حتی در آن آینده آرمانی هم، باز این سلاح، کشتار، استفاده از زور، جنگ و... و در نتیجه تحمیل است، که به عنوان ابزاری در دست منجی های متعدد، در نهایت کار بشر را به سامان خواهد برد؛ و انگار کاری از بشر، مسالمت آمیز و از راه های صلح آمیز و در روش های عدم خشونت رفع و رجوع شونده نیست، چرا که در اکثر این روایات، آنچه که در روش این منجی ها برای نجات اعلام شده، استفاده از نیروی قهری، خشن، استفاده از سلاح، خونریزی و... برای رهایی انسان است که مورد تاکید رویات ادیان در پیرامون کیفیت آن قرار گرفته است.

حال آنکه حداقل برای ما که معتقد به دین خاتم (آخرین دین)، یعنی اسلام هستیم، که در این دین معجزه اش "کلام" و "کتاب" است و خداوند معرفی شده نیز، در ابتدایی ترین سخن خود با پیام آورش، او را به "خواندن" فرا می خواند، و به "قلم" قسم یاد می کند و... اما و باز در نهایت وقتی سخن از آمدن منجی در همین دین می شود، روایات جاری از شرایطی سخن به میان می آورد، که باید مهیا شود، شرایطی که مملو از حیوانیت، خشونت، سقوط انسانیت و... است، تا منجی بیاید و جهان انسانیت را نجات دهد، اما در موفقیت منجیِ چنین دین مدرنی نیز باز روایات از قدرت شمشیر و مهارت او در نبرد و کشتار و... روایت می کنند، که خون و زور و جنگ سهم زیادی در پیروزی "حق" دارد.

 گذشته از این که چقدر این روایات درست باشد، این درد بزرگی برای انسانی است، که اکنون قبل از ظهور نیز جنگ و خشونت راهبردی رایج برای آنست و رهبران فعلی آن برای حفظ و نجاتش جنگ و نبرد را پیشنهاد می کنند، و مدعیان جهانی حق (اسلام، یهود، هندو، کاپیتالیسم، کمونیسم و...)، نیز اکنون بی پرده کار خود را با زور و جنگ پیش می برند، و نظر خود را با زور، و نه بر اساس "انتخاب" و "عرضه نظرها و انتخاب احسن" ، بر همه ی انسان ها حاکم می کنند، و انگار مسابقه ایی انسانی و اخلاقی که در آن زور و خشونت نباشد، در انسانیت هیچگاه اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد، و بر مناسبات ما انسان ها هرگز حاکم نخواهد شد.

 و در این رهگذر، انسان فرو می ریزد که انگار حتی در آن آینده دور و نهایی که بدان ما را بشارت می دهند نیز، بشر هرگز به مرحله ایی نخواهد رسید که از سلاح و خونریزی به کناری رود، و راه حل ها از حاکمیت انسانیت و اخلاق و کلام و... عبور کند؛ شرایطی که منطق و سخن بتواند جای زور و تحمیل را بگیرد، و متاسفانه (به درست یا غلط) روایات موجود و منتشر شده از کیفیت آمدن این منجی ها، نشان می دهد که در آخر الزمان نیز راه حل نهایی برای نجات انسان، باز از همان نهج خون و زور می گذرد و که الان نیز می گذرد و بس؛ و این همانی است که اکنون نیز در غیاب انسانیت و اخلاق، بشر به اجبار بدان پناه برده، تا توسط زور و اجبار دیگران، هضم و نابود نشود.

این واقعیت موجود، تاسفی بزرگ را به دنبال دارد که آرماگدون و نبرد نهایی آخر الزمانی مورد اشاره در مسیحیت باید اتفاق افتد، نبردی بزرگ و خشونت بار که سرنوشت بشر بدین جنگ آخر الزمانی مربوط است و... و در آمدن و مهیا شدن شرایط منجی یهود نیز باز وضع به همین منوال است و انسان های زیادی باید قربانی شوند تا شرایط ظهور منجی و مسیح قوم یهود فراهم شود و... که از جمله آن تسخیر سرزمین فلسطین به دست یهود است که کشتار این سلطه شهره عام و خاص است.

و چقدر انسان مظلوم است، که در تاریخی از جنگ های پی در پی بوده و می ماند و مدام نابود می شود، تا در جنگ، خود را از جنگ نجات دهد، و در آخر هم این جنگی سخت است، که باید روی دهد تا بر جنگ های انسان خاتمه دهد؛ انگار ناف بشر را با جنگ و کشتار بریده اند، و همین جنگ و کشتار است که وسیله نجات او خواهد شد، آیا راهی دیگر نیست؟!!

توصیفاتی از اعتقادات ادیان مختلف در مورد منجی [1] :

دین هندو :

"ویشنو [2]  در نوبت دهم (تناسخ و حلول [3] خود) به صورت مردی خواهد آمد به نام کالکی (Kalki) که سوار بر اسب و با شمشیر، با ظلم و ستم و مردم شرور و مدعیان دروغین پیامبری خواهد جنگید و جهان را از پلیدی و ناپاکی، پاک می کند و خودش به مدت 1000 سال حکومت خواهد کرد و جهان را به سمت حکومت نیک خدایان هدایت خواهد فرمود این دورۀ حکومت خدایان، معروف به دورۀ طلایی (Satya yuga) 1.728.000 سال طول خواهد کشید . پس از آن دوباره دوره های چهارگانه [4]  تکرار می شود که همواره آخرینش همین دورۀ طلایی [5] خواهد بود."

 

بودیسم :

"به گفته بودا، میتریه [6] زنده است ولی نه در این دنیا. او در آینده به این دنیا می آید میتریه، بزرگترین "بودی ستوه" [7] است او زمانی خواهد آمد که دیگر کمتر کسی از تعلیمات بودا چیزی را به خاطر می آورد و یا انجام می دهد. زمانی حتی بدتر از حالا که روز به روز مردم از تعلیمات بودا دور میشوند. در آن زمان اقیانوس ها کوچک می شوند تا او بتواند به قاره های مختلف سفر کند و همه را از تعلیماتش بهره مند کند. وقتی او بیاید و وقتی قوانین را به همه آموزش دهد، آن گاه همۀ مردم به یک زندگی مقدس و نیک راهنمایی می شوند. دیگر چیزی را مال خود نخواهند دانست و به دنبال مالکیت و صاحب شدن مال و ثروت نمی روند؛ نه برای طلا و نه برای نقره ، نه برای خانه و نه برای زن و فرزند. مردم به دریای تفکر وارد خواهند شد با انبوهی از لذت و شادی؛ زیرا قوانین "دهارما" [8]  را خواهند آموخت."

 

یهود :

"در انجیل آمده است که در آینده ، آرامش و صلح و خداشناسی کامل برقرار خواهد شد و این کار به دست مسیح موعود خواهد بود ؛ کسی که در انجیل وعده داده شده است که خواهد آمد و همۀ یهودیان را به سرزمین اسرائیل باز خواهد گرداند. او به ظلم و کینه پایان می دهد. طبق پیش بینی انجیل وقتی مسیح بیاید به همۀ رنج ها و بیماری ها پایان می دهد و دیگر هیچ ملتی بر علیه ملت دیگر شمشیر نخواهد کشید و دیگر کسی فنون جنگی نخواهد آموخت. او خدای بنی اسرائیل را در سراسر جهان معرفی می کند به طوریکه همۀ دنیا از نظر خداشناسی یکی می شود و همه او را می پرستند.

خداوند به موسی گفت که یکی از اولین سؤالاتی که در روز قیامت از مؤمنین یهودی پرسیده می شود اینست که "آیا تو همواره در آرزوی ظهور مسیح بودی؟". بهترین کار برای انتظار مسیح اینست که عاشق انسانیت باشیم و دستورات تورات را رعایت کنیم و دیگران را هم به همین کار تشویق کنیم. امروز به نظر می آید که ظهور نزدیک است؛ چرا که یهودیان به سرزمین اسرائیل برگشته اند و باعث رونق دوبارۀ آن شده اند و جوانان بسیاری به سوی تورات بازگشته اند. هر روز انتظار می رود که مسیح وعده داده شده بیاید و این به عمل ما بستگی دارد."

 

مسیح :

دربارۀ ظهور ، عده ای دیگر فکر می کنند که گرچه مسیح روزی خواهد آمد، ولی ما همین الان هم تحت حکومت عیسی هستیم و حکومت عیسی مسیح از همان روز رستاخیز او ل او شروع شده است و جهان به تدریج به سوی صلح و نیکوکاری می رود و مسیح از آسمان و با تلقین روش های درست به افراد مؤمن و کشیشان کلیسا، در حال پیش بردن جهان به سوی پاکیست. نتیجۀ این طرز فکر اینست که کشورها باید توسط حکومت های مذهبی و کلیسایی اداره شوند و کلیسا باید در امور مردم دخالت کند تا حکومت مسیح بتواند رشد کند و خواسته های او اجرا شود."

 

[1] - برگرفته از کتاب "سفر به دل ادیان" نوشته ن فخر

[2] - خدای خدایان در اعتقاد هندوان تا کنون 9 بار به صورت آواتار در شکل خدایان مختلف حلول کرده است. ویشنو برهمن اعلاست و بقیۀ خدایان ، به وسیلۀ آن یک خدا به وجود آمده اند

[3] - به این شکل های زمینی ویشنو و دیگر خدایان آسمانی آواتار می گویند

[4] - جهان پی در پی به وجود می آید و از بین می رود. این روال، همیشه بوده و تا ابد خواهد بود، و هر کدام از دوره هایی وجود و نابودی چهار مرحله دارد هر دورۀ جهان ، چهار میلیارد و سیصد و بیست میلیون 4،320،000،000  سال طول می کشد

[5] - دوره طلایی دوره حکومت خدایان بر زمین

[6] - میتریه، maitreya بزرگترین "بودی ستوه" است.

 -[7]به کسی می گویند که دینش را بیشتر از دنیایش دوست داشته باشد و به قولی به خاطر دنیا و لذت های آن ، دستورات دینش را فراموش نکند بودی ستوه به کسی میگویند که در طی مراسمی که در آن جملاتی از "سوتراها" (گفته های بودا) خوانده میشود عهد می بندد که بقیۀ این زندگی و زندگیهای بعدی اش را صرف کمک به دیگران کند تا آنها به بودا تبدیل شوند آنها در درجۀ اول سعی می کنند حقایق را درک کنند و به یک بودا تبدیل شوند. آن ها در این راه تلاش می کنند صفات نیک اخلاقی و روحی را در خودشان تقویت کنند و در شش چیز به کمال برسند : بخشندگی ، ادب ، صبوری ، تلاشگری ، مدیتیشن و خردمندی . در کنار آن ، سعی در خدمت کردن به دیگران دارند . همچنین همواره در حال تکریم و ستایش همۀ بوداهای قبلی هستند

[8] - دهارما Dharma قوانین حاکم بر جهان است و شامل قوانین رهایی از سامسارا (مرگ و تولد های پی در پی و رنج ناشی از آن) نیز می  باشد. این ایده که رفتار در هماهنگی با درما (قانونمندی ذاتی جهان)، رسالت و وظیفه هر فرد است، از متون باستانی هندی و ایرانی سرچشمه می‌گیرد و این متون، خوش‌بختی بشر را در هماهنگ شدن با نظم و قاعده بنیادین جهان (ارد یا اشه) و برآوردن مطالبات این نظم و سامان بنیادین جهان دانسته‌اند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ترامپ تاجر ثروت برای امریکاست، او را نباید دشمن تصور کرد، او شیدای ثروتی است که به سوی ایالات متحده امریکا باید سرازیر شود، چه این پول از ناحیه لگدمال کردن قوانین پذیرفته شده بین المللی، محیط زیستی و... باشد، چه از ناحیه کشورهایی که اسیر بحران های منطقه ایی اند، و به او بعنوان یک وزنه تعادل در مقابل رقیب منطقه ایی خود نیاز دارند، (کره و ژاپن)، چه اروپایی ها که با او در ناتو و... شریکند، و به او در مقابل روسیه احساس نیاز می کنند.

در کیس ایران نیز او در اولین حرکت برجام را پاره کرد چرا که معتقد بود امریکایی ها از طریق امضای برجام به حقوق متصور خود، که یکی از آنها حق ورود شرکت های امریکایی به اقتصاد ایران بود، دست نیافتند و لذا گفت باید دوباره مذاکره کرد، و وقتی سیگنال مناسبی از این سو دریافت نکرد، به نیابت از ناحیه دشمنان پولدار این و آب و خاک وارد شد، تا از جمله در آخرین حرکت با تروریستی اعلام کردن سپاه، به زعم خود، آب در لانه مورچه ها باز کرده، آنها را به گاز گرفتن این و آن وادار کند و سپس این فرصت سیاسی، حقوقی و اخلاقی را برای خود و شرکا مهیا نماید که آنها را زیر پای خود له نمایند.

به نظر می رسد که تیم ترامپ و شرکا با این اقدامات خود دو هدف را دنبال می کنند، اول این که از طریق فشار تحریمی مردم ایران را با ناکارآمدی های حاکمان خود درگیر کرده و به انقلاب درونی بکشاند، و یا در اثر تحریکات خود جنگ محدود اما دامنه دار و طولانی را به کشور و ملت ما تحمیل کنند.

که در هر دو صورت باختی غیر قابل انکار را به ما و منطقه تحمیل کرده اند، زیرا انقلاب زیانبارترین عمل جراحی بدنه یک اجتماع است که آثار ویران کننده آن تا سال های متمادی در بدنه هر اجتماع انقلاب زده ایی باقی خواهد ماند و التیام آن برای نسل ها طول خواهد کشید، و در این بین آرزوهای نسل ها ایرانی نابود خواهند شد.

جنگ هم هرگز برنده ایی نخواهد داشت، و در بهترین حالت "تمامیت ارضی ایران" حفظ خواهد شد، اما مردم و سرزمین ایران برای قرن ها عقب افتاده و ویران و نابود خواهند شد، و خشونت و جنگ سالاری برای مدت ها حاکم مناسبات داخلی و خارجی کشور می شود.

نگاهی به تاریخ معاصر نشان می دهد، امریکایی ها همواره در روند حرکت شان به سوی دمکراسی و گرفتن حق تعیین سرنوشت توسط مردم ایران سنگ اندازی و مانع ایجاد کرده اند، چه با کودتای 28 مرداد که دولت مصدق را قربانی اقدامات و اهداف خود نمودند، چه با تحرکات خود در حین بروز انقلاب 1357 و در حالیکه مردم ایران در حال نقش گرفتن در حاکمیت و گرفتن حق تعیین سرنوشت خود بودند، با تحمیل جنگ و.... این روند را به نظامی گری و خشونت کشیدند و ویرانی و عقب ماندگی بیشماری را به ما تحمیل کردند؛ و با کمر راست کردن از این جنگ در زمان دولت اصلاحات، و روی کار آمدن میانه روها که با هدف توسعه سیاسی و نقش دادن به مردم روی کار آمده بودند، امریکایی ها با قرار دادن نام ایران در لیست "محور شرارت"، حرکت این مردم را کند و وضع را به نفع تند روها برگرداندند، و چه الان که این مردم با رای قاطع خود به "دولت تدبیر و امید" انتظار داشتند مسایل و مشکلات ایران کاهش یابد و... و امریکایی ها، با پاره کردن قرارداد بین المللی برجام، و سپس اکنون اعلام سپاه به عنوان تروریست، عرصه را برای تندروی و تندروها و جنگ و درگیری و ویرانی و انقلاب مهیا کرده، تا میدان داری را از مردم گرفته و نمایندگان آن ها سلب و به جنگ سالاران و مدیران بحران و دور زدن تحریم و... بسپارند، و در این بازار آنچه نابود خواهد شد، فریادهای عدالت خواهی، توسعه سیاسی، مردم سالاری، صلح، پاسخگویی، نظم، قانون و هر  آنچه از ارزش های بنیادی که باید سر لیست اهداف مدیران کشور باشد.

و اینک باز با کمک امریکا، کار اصلاح طلب ها، میانه روها، صلح طلب ها، قانون مدارها، مدافعان حقوق بشر و شهروندی و... برای حفظ شرایط صلح، پاکی و درستی و... سخت تر می شود، و امریکایی ها امروز به نیابت از دشمنان اصلی این آب و خاک و به طمع دلارهای بیشتر، عرصه را برای جنگ و نابودی ایران و ایرانیان مهیا می کنند.

که البته در کنار دلایل دیگر، یکی از دلایل این وضع، عدم وجود رابطه دیپلماتیک با امریکایی هاست، که آنها را از سهم طبیعی اشان در اقتصاد ایران هم محروم می کند، و امثال ترامپ تاجر مسلک را، از یک رییس جمهور تاجر، به یک راهزن صلح و امنیت برای ملت و موجودیت ایران تبدیل می نماید، تا در کنار دشمنان اصلی این آب و خاک، جهت بدست آوردن دستمالی، قیصریه را به آتش بکشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

‎ برون بیا تو ز پرده، خودی نشانم ده

کنار گذری می خواهم به خلوت دل     که دل را سزاوارِ گذر از دل است و بس

محتاج آن دلی شدم که زنده است به عشق   عشق است سرانجام، سزاوار این دل و بس

هیچم مپرس که دل را کجا نهم    من می نهم دل و رازم به دل، و بس

در خلوتم سخن عشق می کنم     با یار به خلوت دل، راز و نیازست و بس

این مستی و خماری و این جام و این لبم      تنها تلالویی میان رخ و جام دلبرست و بس

حکم است ما را که جام نهیم از پی جام      زیرا که جام ز یار است و، با دوام و بس

هر جام که نوشیده شد زان لب یار به گاه مستی     زان پس این یارست که سخن می کند ز ما و بس

زدم به جام، و جام به می شده خونین    کنون این جام، پر از خون دل ماست و بس

حکایت این جام و دلبری چون عطار      حکایت صبح عشق است و دیدار یار و بس

منم کنون ز پی عطار، بار کِشم     باری به سنگینی عشق و می و جام و یار و بس

فرو نهد هر مرد و زنی که زَنَد ره بدین سبب      این راه که نیست، چاهست به سان راه و بس

منم که بسان عطار گشته ام به چاه     من عاشقم بدین چاه ،که تنها راهست و بس

حکایت این عشق، راه است و چاه     چاهی میان راهی که باید گذشت، و بس

مرا به شهر عشق ره نداده اند کنون     گذر به راه عشق، رهیست که باید رفت، و بس

ره وصال رهیست که بی تو رفتن نشاید ما را       وصال تنها با تو شود حاصل به یار، و بس

کنون تو بگذر از این وادی بی وفایی خود      که در ره عشق وفا به یار باید و بس

منِ غریب بدین وادی شدم خراب      خراب تر مخواه که خراب هستم و بس

خراب روی خوشمثال تو گشته ام من،     کنون مرا به روی تو محتاج هست و بس

برون بیا تو ز پرده، خودی نشانم ده     که من به عشق دیدن روی تو گریانم و بس

سکوت می شکنم من به شب، جدایی را       سکوت این لب من ز خاری جداییست و بس

مرا به محکمه عشق مبر تو ای جانا     که این حکایت سنگین دوریست و بس

تو بشکن این سکوت و رنجِ دوری را     که دل شکستن شد هنر عاشقان و بس

کمانِ ابری خود باز، کمانِ لب بگشا      که من رها میان این دو کمانم، سرگردان و بس

تو ای بتِ زیبای بیمثال عشق من، برخیز   که این حزینِ رها ز تو، رخصت دیدار خواهد و بس

کنون که تو را رخصتی به دیدارم نیست      سماع کنان به گرد عشق باید رقصید و، بس

حقیقت رخ تو مسطور مانده است به دلم،      سماع و رقص من از نادیدن است، و بس

دمی به جام زنم لب، دمی ز می خورم جرعه    نمی شود که فراموش کنم رُخت را، بس

مرا بدین شعر و قافیه گم شد       هوای عشق تو، که جانم می دهد و بس

نوشم من آن جرعه عشق را که تو پرداخته ایی       ما را به بدین سان، پرداختِ دل رواست و بس

حکمی که از زلال عشق، فرو هِشته در دلم     من را روان به سوی جام یار می کند، و بس

حکایت غریبی است، ظلم بی حد یار      این ظلم را به جان خود خریدارم و بس

ما را به ظلم فرو کرده اند در مدار عشق،    عشقی خوش است، که بدین ظلم آغشته است و بس

بردار داغ ظلم، و بجایش نشان تو عشق   کین یار ظالمم، به من عاشق بود و بس

این بار را بدوش من افکند او ز ظلم     ظلمی چنین میان این همه ظلم، لازم است و بس

بخواب ای مه بِشکُفته در خیالم امشب،     ما را به دمی خیال تو درمان بوده و بس

بخواب و فراموش کن تو این بار که بر دوشم     نهادی و رفتی، و در خیالت ماندم و بس

کنون تو هستی و خواب و رهایی ام زین یار     که او سوی خویش رود، توراست خواب و من را بس

بخواب و نبین که ما را چیست در انبان    پر است از جدایی و فراموشی و غمست، و بس

گَرَم تو را راحتی به خواب و ندیدن غم هاست     بخواب که ما را خوش است، به یاد یار و بس

مبند بر من غمگین تو این دل شادت را    کین سلسله را، سهم یار رنج بود و بس

سروده شده در یکشنبه, ۱۸ فروردین ۱۳۹۸

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جانی مخواهم از تو جدا، زین مجال عشق   

مستی بدین وادی سرگردانی ام مخواه     کین وادی غم است و، درمانم آرزوست ‎

درمان مجو ز منِ زارِ و غم سرشت،    غم می فزایدت که نه اینرا، من آرزوست

سلطان عشق نشسته است بر کران،   شادی ز عشقِ جهاندارم آرزوست

یک نیم نگاهی ز سر عشق و دلبری    از آن محیطِ، طرب افزایم آرزوست

خونین دلی نشسته است بر لب جام،     جامی زان لبِ جامِ دُر افشانم آرزوست

گویند که آرزو بر جوانان نه عیب بود     من را به صبح، دیدار رخِ جانانم آرزوست

عطار گشت هفت شهر عشق را به دمی،    من دم به دم به عشق، دیدارم آرزوست

گاهی بر لب جام و، گاهی هم به کنار        بر صبحدمِ این لب، جامم آرزوست

فرخنده است نشستن به جام و لب،        وندر کنار گلشن یار، گفتارم آرزوست

لب به لب با یار، در آن هنگامه ی جام       دل کُشی و چشم فراخی، بدین دربارم آرزوست

کنون که جام در دست و، چشم به چشم     برخیز که رفتن، زین جانم آرزوست

جانی مخواهم از تو جدا، زین مجال عشق    جامی ز جام عشق پر و، رقصانم آرزوست

باید برون شد از این جام و لب که یار،    بر پرده است و برون، زین پرده پندارم آرزوست

سروده شده در یکشنبه, ۱۸ فروردین ۱۳۹۸

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چهره آرام، دلنشین و هنری استاد جمشید مشایخی را عرصه هنر ایران هرگز از یاد نخواهد برد؛ او هنرمندی با تجربه و مسلط به کار خود بود، که به طور کم نظیری دل و چشم ایرانیان را به هنر خود، برای سال ها جلب، روشن و خیره کرد؛

در جمعی نشسته بودیم که یکی از حاضرین خبر فوت ایشان را داد، از این بابت خیلی متاسف شدم، گرچه انگار عده ایی منتظر خبر مرگ ایشان بودند و برای مرگ او روز شماری کردند، و بارها خبر مرگش را در زمان حیات او، ناجوانمردانه منتشر کردند، که این امر باعث واکنش شدید استاد شد، و چقدر سقوط اخلاقی کسانی را نشان می دهد که این گونه به انتظار مرگ او نشستند، و به بازی بی رحمانه ایی با روح و روان بیماری بر تخت بیماری خفته، مشغول شدند.

متاسفانه در این جلسه هم که ما در آن حضور داشتیم، یکی از حاضرین در واکنش به این خبر گفت "مُرد که مُرد" و ادامه داد "او کسی است که اعلام کرده بود اگر (دکتر حسن) روحانی رییس جمهور نشود، من دیگر در ایران نخواهم ماند و از ایران خواهم رفت." ؛ و این واقعا تاسف برانگیز است که استاد مسلم هنری مثل ایشان این طور دم تیغ تیز سیاست، قربانی اعتقاد کسانی می شود که تنها برای افرادی (حتی هنرمندان) احترام و حق حیات قائلند که در مشی سیاسی آنان فکر و عمل کنند.  

اما فارغ از این جهت گیری های غم انگیز و دیدگاه های بسیار خطرناک، که در دو قطبی "حق و باطل انگاری" های جامعه ما شکل می گیرد، و چنین دیدگاهی در هر نقطه از جامعه که به قدرت برسد، آنجا را به سوی نابودی سوق خواهد داد، و به حذف کسانی همت خواهد گمارد که احساس کند "با او نیستند"، وقتی به چهره آدم ها (حتی در دیدار نخست هم) که نگاه می کنم انگار حس ششمی در من (درست یا نادرست)، به تفسیری ناخودآگاه از او می نشیند، و بدون اینکه از میزان انسانیت و اخلاق او مطلع باشم، بی دلیل از او خوشم می آید یا بد؛

جمشید مشایخی گرچه هنرمندی بود که در اکثر نقش های هنری خود غالبا نقش مثبت را بازی می کرد اما در نقش منفی نیز که بود، ذات مثبت او بارز و از چهره اش هویدا بود. در نقش های هنری منفی هم، درونمایه مثبت استاد مشایخی مثل چشمه های بهاری از تک تک سلول های چهره اش بیرون می ریخت. خدا رحمتش کند که جز خیر از او ندیدم.

در جوار حق متنعم باشی استاد، آسوده بخواب که نامی نیک از خود بر جای گذاشتی و رفتی. چقدر بزرگوار و افتاده بودی تو، وقتی از رقبای آن جمله سیاسی ات نیز عذر خواهی کردی که باعث ناراحتی آنان شدی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خداوندگارا!

به هرکه، و هرچه دل بستم، دیدم که نه دل بستنی است، و نه تکیه گاهیست مناسب، چنان احساس تنهایی می کنم، که غرق در همه ی اهل این دنیا، و همه آنچه تو آفریده ایی، خود را تنها می یابم؛ پروردگارا در این لحظات، دل از همه بریده ام، و تنها تو را قابل اتکا یافتم، اما تو نیز آنقدر شرایط خاصی داری که گاه در دید عده ایی، همه جا هستی و در همه چیز تو را می بینند، و در نگاه عده ایی دیگر، نه وجود خارجی داری، و نه ضرورتی برای وجودت هست، و تو را زاده ذهن خلاق انسان می دانند.

خدایا تو تنها مامن منی که می توانم بدان ماند، از همه جا که در می مانم، باز تنها جایی که می توانم یافت، پناهگاهی است به نام خالق یکتا. تو پناهگاهی دم دست، برای روی آوردن کسانی از مایی، که از همه جا که بریده اند، و این تویی که از تنهایی ام خارج می کنی؛ از همه که ناامید می شوم این تویی، که به او امیدوارم، خدایا در هر مصیبتی که گرفتار آیم، باز این تویی که می توانم در تو متوقف شوم، و دست به اقدامی توفانی و حماقت بار نزنم.

ایزد بزرگ من! اما تو نیز با همه آنچه در ذهن خود از تو ساخته ام، خود حکایت غریبی داری، حکایت موجودی که هم با من است، و گاهی هم بر من؛ با منی از آن جهت که آخرین نقطه امید زندگی منی، که بدون تو به بن بست کامل خواهم رسید، تو آخرین نقطه امید آفرینِ هستی ام، و نقطه امید دستگیری ام می باشی و... ولی بر منی از آن جهت که روزگار مان، در نبرد مذهبی پیروانِ پیام آورانت، سیاه است، هزاران سال زندگی ما و اجداد مان در خونی شناور است، که به نام تو و برای تو بر زمین ریخته می شود؛

او گوشه ایی از این کره خاکی را سرزمین مقدس موسویان اعلام، و به دیگران حق حیات و زندگی در آن نمی دهد، و برایش سال هاست که خون می ریزد؛ ما گوشه ایی را سرزمین محمدیان اعلام و دیگران را بدان راه نمی دهیم، و مدعی اهتزاز پرچم شهادتین بر بلندترین گنبدهای جهانیم؛ او می گوید اینجا سرزمین "رام" است و به جز هندوان را، در آن راهی نیست، او برای پاک کردن جامعه عیسوی از پیروان محمد، همه را در حال نماز قتل عام می کند؛ دیگری می گوید اینجا سرزمین بوداست، دیگران آن را ترک کنند و... و شوربختانه قاضی هر صحنه رویارویی ما هم در این میان، آلات کشتار است و بس.

ما می گوییم سلسله پیام آوران از آسمان با آمدن محمد، پیامبر ما، به پایان رسید، دیگری می گوید که نه، پیام آوری جدید از ناحیه آسمان آمده و ما را به راهی بهتر و مترقی تر هدایت کرده است و... در هر نقطه ایی از این عالم که می نگری این کشمکش پایان ناپذیر به نوعی و بر حول موضوعی که به تو انتها می یابد، ادامه دارد، و ما در این هنگامه چالش و نبرد بین حق و باطل، که در هر سوی شان قرار گیری خود را حق، و دیگری را باطل می دانند، له می شویم و آسایشی فکری و ذهنی و امنیتی نداریم؛

و با این همه، دستی از ناحیه تو برای خلاصی ما از این مخمصه و نبرد پایان ناپذیر، دراز نمی بینم، گویی تو ما را به خود واگذار کرده ایی تا خود به حل مسایل خود اقدام کنیم و خود راه نجاتی بیابیم.

در این هنگامه هر کدام از طرفین که بر سریر قدرت تکیه می زنند، عده ایی از امثال ما را قربانی حق انگاری خود می کنند، تا به زعم خود باطلی را نابود و انحرافی را صاف کنند، آنان که در آن سو، و یا در این سویند، همه از ما هستند و تنها در اعتقاد متفاوتیم، و یکدیگر را قربانی حق پنداری اعتقاد خود، و به نمایندگی از تو، نابود می کنیم.

خدایا! از هر طرف که شمشیری برای این حق مورد ادعای کشیده می شود، این ما انسان ها هستیم، که در معرض خونریزی آن قرار می گیریم، شمشیر حقی که صاحبان هر کدام شان، خود را بر دیگری حق می دانند، و راهی که برای گرفتاران این صحنه جبر و خشونت از سوی صحنه گردانان این شرایط وجود دارد، تسلیم است، و یا نابودی؛ و شوربختی آنکه انسان هایی که در هر یک از دو سو که قرار گیرند، در نظر طرف مقابل، در سمت باطل، انحراف و گمراهی خواهند بود، و آن سو که در قدرت بیشتری قرار دارد، خود حق پنداریش، این حق را برای او خواهد آورد، که دیگران را به هر طریقی که مناسب دید، به سمت حقی که خود بدان معتقد است، هدایت کند و...

این است که گاهی با خود فکر می کنم، خدایا کاش تو نبودی، و دعوای بر سر تو هم یکسره خاتمه می یافت، و دنیای بشری از دو قطبی "حق و باطل" رهایی می یافت. بعد با خود می اندیشم، که اگر تو نباشی چه بر سر این دنیا خواهد آمد، و آیا امکان دارد که تو نباشی، و چیزی باقی بماند؟! پس با خود به زمزمه می نشینم که باید راهی جست، که با وجود تو، حق و باطل انگاری هر فردی از نوع بشر، فقط برای خودش محترم باشد، و این، حقی برای قربانی کردن دیگران، برایش فراهم نکند.

خدایا کاش اعلام می کردی که نیازی به وکیل نداری، تا احدی به وکالت از تو، و برای استیفای حق تو، به دیگران هجوم نبرد. کاش اعلام می کردی که نیازی به قربانی نداری، تا انسان ها جان خود و دیگران را قربانی جبهه هایی که برای تو برپا می کنند، نکنند؛ کاش اعلام می کردی که نیازی به طرفدار نداری، تا عده ایی به طرفداری ات، عده ایی دیگر را مورد هجوم قرار ندهند. کاش اعلام می کردی که نیازی به مدافع برای دفاع از خود نداری، تا در این تدافع عده ایی به نام دفاع از تو جان و مال عده ایی دیگر را نگیرند. کاش اعلام می کردی که جبهه ایی نداری که در مقابل آن جبهه ایی دیگر تشکیل شود، و از خلایق تو در این رویارویی کشته شوند. که هر صورت از صور فوق، عده ایی از آنان که تو خلق کرده ایی قربانی طرف مقابل می شوند و از حق حیات و حقوق دیگری محروم می شوند، حقوقی که تو به انسان به هنگام خلق، بدون نگاه به ایمان و اعتقادش عطا کرده ایی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در طول سالی که (1397) گذشت، بارها به نظم نویسی نشستم و سعی کردم تراوش های ذهنی ام را به نظم بنگارم، گاهی نشست های موفقی رقم خورد و به نگارش چند بند و بیت ختم شد و منتشرش کردم، گاه هم به بیتی و یا چند بیت ابتر ماند و گذشت؛ ابیاتی که اینجا در این مجموعه آورده می شود، گاه نواشته هایم هستند، از این قبیل، که بدین حال نگاشته ام، نظم نوشته هایی ناقص که به امید تکمیل کردن شان در آینده، از آن عبور کردم، تا باز بدان ها بازگردم، و به سرانجام شان رسانم، اما بازگشتی نبود؛ اکنون مجموعه اش را در اینجا می آورم، باشد که روزی به تکمیل شآن بنشینم و یا اگر ننشستم، بماند تا ... 

‎به گاه زخمه زدن در نگاه "تار" من‎       منم که به گوشه های "ماهور" می شکنم‎

تو در "ابوعطا" رهایی، و من به ناب "دشتی"     "بیات ترک" سخن مبتلا به غم، می شکنم

تمام گوشه گوشه قلبم تب کرده ی گوشه های پر راز تو شد  منم که به گوشه گوشه، این "ساز" آشنا می شکنم

  

آسمان دل هر کس به مدار دل خود   ‎ آسمان را به ساز دل خود می سازد

دل خود را به ره عشق بزن بر راهی     راه، خود همره تو می شود و، همراهت

سروده شده در 23 اسفند 1397

 

اشک را قطره قطره بر دم فرخ پی یار توان ریخت‎     جان در پی دیدار رخش در قدم آن گل بی خار توان ریخت‎

آسمان دلم ابریست، و باران غزل بر قدم یار توان ریخت ‎   اشک از پی اشک، بر در این خانه ی خمار توان ریخت‎

دردانه خونین چشم است، که بر پای این یار توان ریخت         اندر گل روی خوش و خندان آن یار توان ریخت ‎

سروده شده در 7 اسفند 1397

 

دزدیده نگاهی به روی یار نمودم من دمی       در خَمِ ابروی او ماندم به دیدارش دمی

خوش بُودم در عشق غرق، وین دیدار مست       دیدنش درمان چشمم بود و دل را مرهمی

زیر لب گفتم همه حسن است و زیبایی در او        عقل من کور است زین دیدار و فَرّ همدمی

‎ سروده شده در 22 دیماه 1397

 

از پا فتاده ام و با سر روم سویش       او یار من است و به دیدار دل خوشم‎

سروده شده در 7/7/1397 

 

گم گشته ام میان تو و این همه، مهر تو     مهرت به جان خریدم و شدم در پناه تو ‎

سروده شده در 8 مهر 1397


مسعود سعد یار من

جانم فدای نسترن    یارم سپرد مسعود به او

پروانه وارم گرد او     می چرخم از جان دور او‎

تا صبح دم ماندست دمی   آسایم اندر کوی او‎

بیدار گشتم من بدو     او بود و من، هی های او‎

گردم به دور خانه اش       ای صاحب شب های او‎

من مست گشتم از بویش       از آن همه غوغای او‎

دنیا چه گویم، چون که او     آواره ام در کوی او‎

دنیا ندارد جای من     وقتی منم در پای او‎

پایت گذار بر چشم من     مسعود خوش الحان او

‎آید ندای ارجعی    از صاحب مسعود او‎

سعد است آنگاه فال من      بر نام و هم این یاد او‎

او فارغ از من گشته و     من در پی دیدار او

سروده شده در 31 شهریور 1397

 

 

عشق است که برد مرا به ویرانی     آباد به عشق است خانه ام ز ویرانی  ‎

منم خراب ز عشق در این صبحدم عشق    لیلی خراب کیست، رهایم کند ز ویرانی‎

 

بخواه تا روانه کنم سوی تو عزیز     ز جان جام می و، مستی این شراب ناب‎

 

"جانا چه گویم شرح فراقت‎" نگو فراقی نیست     که من هستم و، تو هستی و، خدا هم هست‎

 

خدا هم گاهی از تنهایی خود گریه اش می گیرد، خدایا تو هم تنهایی مثل من، تو میان این همه خلایق خود تنهای تنهایی، و نمی دانم با این تنهایی ات چه می کنی؟!

سروده شده در شهریور و مرداد 1397

 

نمیر ای دل شوریده که من برای تو      دشنه بر دامن آفاق برده ام ‎

 

بردار چشم ز من، و در خود نگر ببین    من مست گشتم ز روی تو، یا تو مست ز من‎

‎من باده ها خورده ام ز تو، دلبری مکن     دل گشته در تو محو، تو زین دل من دوری مکن

 

 

مدهوش از عشق شدی، خوش باش ای یار     مدهوشی ات به شهر عشق کنون، جایت داد

آغوش گرم من کنون جایگاه تو هست    زین مدهوشی ز حُسن، دل هم آغوشت باد‎

 

رخت نو کردم به تن، تا خوش نمایی دلبری      دلبری با جان شیرینم چه ها که می کند‎

 

ماندم به تو و، در تو گرفتار شدم         من گرفتار تو و ماندن این یار شدم‎

من مثنوی عشق تو را در چشمت       خواندم به غزل، و از دل شیدا شدم

لب به لب گشتم به لب های تو لب        لب نشد خندان و چشمم گشت گریان زین سبب

من به شهر لب تو، خانه و هم خیمه زدم        خیمه بر درب، آن شهر بی دروازه زدم‎

بوسه ات را من به جان دل خود گیرا شدم     من کنون مدهوش این بوسه و پیمانه شدم‎

 

 

چون مسیر نیست ما را کام او         عشق بازی می کنم با نام او‎

 

چند شعر بی نظم و قافیه

ما را به عروض قافیه تنگ گرفتار کرده اند     تا عشق و عاشقی از یادمان برفت‎

تا مستی شراب دوشین از سرم پرید     معشوق هم به دیدنم از راه در رسید‎

حال این منم، و دلدار من کنون      بی مستی عشق چکنم، چون وقت سماع رسید‎

ساقی، جامی نداده مجلس ما را ترک کرد   این ترک کردنش شده عادت برای ما

این ترک کردنت و رفتن، از قرار ما     این بی وفایی و مهرت باز آرزوی ما‎

گاهی به پیمانه ای نمود راه ما      گاهی به تازیانه ایی نواخت‎ جان ما

من هر دو را به  دیده منت گرفته ام      بر جان خود خریدار گشته ام ‎

مخلوط تازیانه و پیمانه ام زدند   تا طعم عشق برون ریزد از شراب‎ ما

یک دست جام باده و یک دست جام خون    رقصی میانه میدان این عشقم آرزوست‎

‎رقصی به خون، رقصی به جام در میان    جامی چنین به باده ی خونینم آرزوست‎

 

‎پرواز می کنی، ولی بر دلم نشین      کین دل خریدار لبِ خال پرور است‎

 

کنون که داغ و درفش عشق به پیشانیم نشست     کجاست آن داغ لبی، تا که کند درمان دل ما

بزن تو ترکه عشق هر دم به جان من        که جان من بدین درد، محتاج است و بس

مرا به لیله تار گیسویت می خوانی     منم خود گرفتار شب تار ناز تنهایی‎

 

کجاست این شب تا که آغوشش کشم     در دل او من شوم، در دل به آشوبش کشم

 

هزار حلقه به شب زد، دلم بدین شب تار    کنون شبست روزم، به داد برس، شب را

 

شب فروزی می کنی ای کنج تنهایی من      من به کنج لب تو احساس تنهایی کنم

 

چون حلقه زدم میان این شب، تو بتاب    چون تابیدن توراست، صبح به چه کار آید مرا

 

من مست شب تار و تنهایی ام امروز    شب را تو بگو بتاب بر تنهایی ام من

خنجر شب قلب ما را پاره کرد    شب بمان، ای شبِ خرم فال تنهایی من

من به روز تو گرفتار آمدم     تو شبم را باش، ای گوهر زیبای تنهایی من

 

 

چاره در درد است و توفانی شدن‎     چاره در عشق است و مستی، جان من

 

زده ام سند عقل و دین خود به نام تو        زین پس دلم به تو تیک تاک می کند‎

 

من گیر بودم در این بند و قافیه    اکنون که باختم قافیه عشق را به برت‎

 

حضی نبرد زین همه مستی به نزد تو    عاشق که شد مست و خمارِ رنگ و لعاب تو

 

شکست جام و ریخت می بر دامنت    کنون بگو که من چه کنم با دل میخواره ات

اشک است که پاک می کند دیده را بیا       تا بلکه پاک شود ز شور بختی دلم 

 

دشنه مخواه که ندارم برای تو      از عشق هر چه بخواهی می دمت

نمیر عشقم که عشق ارزانی توست    این دل که نه، هزار دل برای توست‎

 

مدار عشق من به روی خط و خال تو مرکز است      بیا و چشم و دلت را سوی این مرکزم بدار

من مانده ام و این عشق و بی کسی     من مانده ام این راه و بی کسی

 ‎

من هستم و تو و، عشق و بی کسی    این بی کسی مرا به تاراج می دهد

‎بیزار گشته ام زین همه هجران و بی کسی     هجر تو این تن عریان، به تاراج می دهد‎

غم نامه دلم فراتر ز ماه شد    بر گستره این آسمان، جان به باد می دهد

دیوان عشق تو پر شد ز حزن من       آغوش بدین حزن چگونه باز کنم

دل شد ز خون دلم پر ز عشق تو    عشقی که دایره عمرم بی شعاع کرد‎

پاره شده رگ رگ این دل در عاشقی      عشق است که رگ رگ قلبم کباب کرد‎

 

من خراب جام می گشتم این دم ساقیا     دلبرا جامی بده تا مست گردم زین شراب

ای که دست اندر جیب می خواهی مرا     من به جیب غم فر هِشتم کجایی ساقیا ‎

 

من خراب جام پر می گشته ام      دلبرا جامی دگر تا مست گردم مستِ مست

 

خبر دادم به یارم، من که هستم     ولی این بودن من به کجا، و تو کجا

 

من بلاکش آن می ام که از رخ یار چشمه گرفت    چشمه که نه، چشمه به بار می یار گرفت

 

آغوش خود باز کن ای جام پرورم     جامی بده ز باده جام خیز خود

 

من عاشق جام و می از دست یار مه وشم     آغوش خود به جام می ام باز بایدت

 

من بی می تو در آغوش غم رها      تو در من و من افسون شده در آغوش تو رها

 

مشق های قلم آن دل شیدایی تو      دل برده ز دست دل شیدایی من

کُشتی تو مرا زین همه شیدایی خود      شیدا کنی از عشق دل شیدایی من

شیدا که شدی مقابلی نیست مرا     هر جا که تویی، همانجاست دل شیدایی من

 

 

باد کجا تواند برد قصه به او      که قصه ما دراز است بسانِ آفتاب

 

شادم به عشق تو ای روح عاشقی     عشقی چنین پاک به سامانم آرزوست‎

من در زلال چشم تو ای پاک دیده پاک     تاکی به می شناور و جام، جامدانم آرزوست

 

تاک است و می و دلبر و دلداری او      این تاک چه ها کرد به دلداری ما

 

حسن ابرویت چنان دل می برد بر باد      باد هم شیدای روی شوق انگیز تو شد

سوره پرواز می خواند به لب، این باد هم    باد را گو تا که آرد، سوره ایی از خط و ابروی تو

منم به انتظار بالِ ابرویِ بالا نشان تو   نشانی که سوزد چشم هایم در انتظار خط ابرویت

 

 

گشتی زدم میان وازه ها تا که بیابم     محصول سخنی نزدیک به دل از برای تو

 

نوش کن ز لعل لب دوست در این وانفسا      که نوشین لبی چنین نخواهی یافت

 

 

ترسم که دل، غرقم کند به دل       در چشم دوست که دریای عاشقی است

چشم تو را به رنج دل هوادار گشته ام     این رنج افتخار هواداری من است

 

ما را به دیدن زلالی چشمت حریف نیست      این چشم نه سزاوار بستن است

من در سرایش چشم ذلال تو       افکنده ام لنگری به عمق خماری ات‎

 

باید که رفت از این وادی غریب     تا قرب تو را به منزلت دوست می کشد

 

من غرق گشته ام به نوای بی نوایی ام    ای با غرور، لحاظ کن تو این بی نواییم

 

انداخته ام لنگر انتظار در چشم تو        ای چشم تو باش عمق انتظار من

 

بی من مر به وادی دهشتناک دل    ایمن دلی خواهم که به تمنا کشد مرا

 

من تشنه به آب گوارای این دلم      دل که نه، مشتاق دلبر زیبای این دلم

 

لعل لب بگشای ای خوان کرم       ریز لعل دلربا از این لب لبسای دل

 

این آشوب که تو بر لب داری        حکایت عشق است که در دل برپاست‎

حکایت خونی است که در ساغر می      از دل به لب و جام تو بر می خواست

 

این بوی خوش یار که می آید به من   می کشندم تا ابد بر دار دل افزای دوست

 

مبتلایم من به آن مهوش دمی       مهوشی که خفته است بر هر دمی

 

دار دل آماده کن ای جان جان افزا بیا       دار دل برپا نما زیرا بدین دار عاشقم

 

رفتم به فنا من به فنای لب تو     گفتی که فنا ناپذیرم تو بیا

وای ای دل که در سودای دل رفتی ز دست      جان خود بر لب گرفتی دلبری سودای توست

 

یک دل و دو پنجره را چه سودایی        هوای عاشقی یک دل و یک پنجره می خواهد

 

 

وقتی بارون نم نم بیاد‎، دل آدم هم به تنگ میاد، دلم یه بارونی می خواد، که بشوره همه دلواپسی ها رو‎

 

 

مرا عشق تو در زنجیر کرده     فلک زنجیر کی می توان کردن

 

بهشتم روی دلبرانه ی توست     بهشت کجاست، نیم نگاهی ز تو مارا

 

مشتی زنم به عشق به پهلوی دلبری     دلبر به گوشه های لبم، ناز می کشم

 

ایل ترجمان صبر است و دختر ایل صبور          صبر به سجده شد، در نگاه رنجور ایل

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...